تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Forget the fall | پائیز را فراموش کن

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 25 Jul 2013 00:16
پائیز را فراموش کن ۲۰

شاید یکی از آن دو شایسته از آب در نیامد تکلیف دیگری چیست؟ دکتر خندید و گفت این رسمی است که همیشه بوده و باید امیدوار باشیم که روزی منسوخ شود. اما تا آن روز برسد باید برای رژان کاری کرد. من تصمیم گرفته ام به او بقبولانم که بدقدم نیست و اهالی اشتباه می کنند. باید این باور را از ذهن او و سپس از ذهن اهالی پاک کنیم و
باورش گردانیم که او نیز می تواند مثل دیگران از یک زندگی خوب برخوردار شود و زندگی کند.
آقای نجفی سخن دکتر را تأیید کرد و گفت می بینم که شما اینکار را آغاز کرده اید و می خواهید با پرورش فکر او وادارش سازید که دست از خرافات بشوید. دکتر گفت همینطور است، اینکار را باید آقای مدیر و امثال نظرجو ها انجام می دادند که قصور کردند اما من و شما کوتاهی نخواهیم کرد و شخصیت واقعی او را نشانش خواهیم داد. صبح آن شب رژان و عمو چگینی، آفتاب بر نیامده راه شیب تپه را در پیش گرفته و به سوی خانه بهداشت حرکت می کردند. شب پیش رژان از روی تپه شاهد کورسوز چراغ دکتر بود و تا زمانی که آن نور اندک را می دید، روی تپه به تماشا نشسته بود و به آنان فکر می کرد به انسانهایی که اهل ده نبودند و او را شوم نمی دانستند. به دکتر فکر می کرد و به کتابی که برایش فرستاده بود و سپس به دستیار دکتر که وقتی او را در حیاط دیده بود گفته بود دست پخت شما بی همتاست و من تاکنون غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم. کلامش ساده و بی تملق بود و او باور کرد که راست می گوید. حالا با پدربزرگش سه نفر را داشت که برایش مهم بودند و می بایست رضایت آنان را بدست آورد. آه اگر خاله هایش بفهمند که دکتر و آقای نجفی از او تعریف کرده اند از حسادت بی مورد می سوزند و چهره شان بی رنگ می شود و کلام او را باور نخواهند کرد. باید ره آورد دکتر را به آنان نشان بدهد تا حرفش را باور کنند. آن شب با این اندیشه چشم بر هم گذاشته بود و صبح کتاب را با وسواس در پارچه ای سفید پیچیده و درون بقچه زیر نان گذاشته بود تا در فرصتی که پیدا می کند به خاله اش نشان بدهد. همان طور که از تپه پایین می آمد رو به پدربزرگش کرد و گفت امروز می خواهم به دیدن خاله صفورا بروم. عمو چگینی چینی بر پیشانی انداخت و گفت رفتنت همانا و گریه کردنت همانا! مگر هر وقت رفتی با نیش زبانش اشکت جاری نشد و گریان برنگشتی؟
رژان گفت اما این بار فرق می کند. می دانم که این بار من خندان برمی گردم. پدربزرگ بصورت نوه اش نگریست و شادی محسوسی را در آن دید و پرسید چه نقشه ای برای خاله ات کشیده ای؟ رژان شانه بالا انداخت و گفت هیچ نقشه ای نکشیدم ولی می دانم در مقابل نیش زبانش چه باید بکنم.
بیست سال تحمل کردم دیگر کافی است او باید بداند من ارزش دارم و دیگران برایم احترام قایلند. پدربزرگ خندید و گفت حتماً می گویی که دکتر و آقای نجفی از تو تعریف کرده اند؟ رژان سرخ شد و گفت بله خواهم گفت و به آنان کتاب را هم نشان خواهم داد، وقتی دکتر مرا شوم نداند دیگران چه کسی هستند که به من می گویند بدقدم؟ پدربزرگ گفت من باید بدانم که می دانم بگذار دیگران هرچه می خواهند بگویند. رژان گفت نه پدربزرگ فراموش کردید که خاله صفورا از من پیش دکتر قبلی چقدر بدگویی کرد که دکتر هم باورش شد، من بدقدم هستم و نمی خواست مرا ببیند؟ اما این دکتر فرق دارد و حرفهای مردم را باور نکرده است و دلیلش هم همین است که از من تعریف می کند و برای اینکه خواندن را فراموش نکنم کتاب برایم می فرستد. می خواهم به خاله ثابت کنم که دکتر رضایی و آقای نجفی بهتر از همه می فهمند. پدربزرگ پرسید: حتی از آقای مدیر؟ هالۀ غم بر صورت رژان نشست و گفت توی کلاس وقتی بچه ها نمی خواستند پهلویم بنشینند آقای مدیر اعتراضی نکرد و جای مرا برد گوشۀ کلاس. اگر او همان روزهای اول به حرف شاگردان مدرسه گوش نکرده بود بچه ها از من نمی ترسیدند و من جایم گوشۀ کلاس نبود. پدربزرگ آه عمیقی کشید و گفت او گناهی نداشت. وقتی دختر بابا حیدر افتاد و پایش مو برداشت جای ترا عوض کرد. رژان گفت حقش بود تا
صدا نکند. دخترک بی حیا رفته بود روی شاخه نشسته بود و از آن بالا فریاد می » باینه « او باشد که مرا زد باینه، باینه، تو شومی. منهم خیلی ناراحت شدم و نتوانستم تحمل کنم، لباسش را کشید، او از درخت به زیر افتاد و ناله سر داد. پدربزرگ گفت پس آقای مدیر حق داشت که جای ترا تغییر بدهد، باشد برو ولی اگر گریان برگشتی حق نداری از خاله ات شکایت کنی. رژان گفت گریه نخواهم کرد، پدربزرگ مطمئن باشید.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#22 | Posted: 25 Jul 2013 00:20
پائیز را فراموش کن ۲۱

هر دو وقتی وارد خانۀ بهداشت شدند بدون درنگ کار روزانۀ خود را آغاز کردند. رژان صحن حیاط را تمیز کرد و پدربزرگ صبحانه آماده نمود. دکتر با نگاهی به صحن حیاط به این فکر افتاد که قابلیت رژان را با آموزش در اتاق کار خود بیازماید این فکر با او بود، تا وقتی که برای صرف صبحانه روبروی دستیارش نشست با صدای آرامی گفت: با یک دستیار زن چطوری؟ آقای نجفی گوشۀ چشمش را تنگ نمود و پرسید چی دستیار زن؟ نکند خیال دارید به رژان... دکتر حرف او را قطع کرد و گفت بله ما باید به رژان طرز تزریق کردن آمپول را یاد بدهیم، این کار را اگر یاد بگیرد در آینده به حالش مفید
واقع می شود. آقای نجفی خندید و گفت فکر خوبی است اما شما فراموش کردید که هیچ بیماری حاضر نیست که رژان به او آمپول تزریق کند. دکتر گفت می دانم اما اینکار به نقشۀ ما کمک می کند.
مسلماً وقتی پس از تزریق خوب شوند باور می کنند که رژان خوبشان کرده. آقای نجفی گفت و اگر خوب نشدند؟ دکتر گفت قدر مسلم این است که تعداد معالجه شوندگان بیشتر است و من و تو این باور را به آنان می دهیم که کسانی که توسط رژان تزریق شده اند حالشان زودتر خوب می شود و مخصوصاً تزریق بیماران سبک را بعهده رژان می گذاریم تا آمار خوب شوندگان توسط او بیشتر شود.
آقای نجفی این بار با صدای بلند خندید و گفت موافقم دکتر، ولی می دانید چند ماه طول می کشد تا رژان اینکار را یاد بگیرد؟ دکتر گفت وادارش می کنیم که مرتب تمرین کند من به تو قول می دهم که در اندک زمان این کار را بیاموزد و دستیار خوبی برایت گردد. آقای نجفی بلند شد و گفت من می روم وسایل تمرین را آماده کنم. دکتر گفت پس رژان را صدا کن تا با او حرف بزنم. دکتر به نقشه ای که برای آیندۀ رژان کشیده بود فکر می کرد که او وارد شد و آرام سلام کرد. دکتر جوابش را به خوشرویی داد و حالش را پرسید و پس از آن گفت کتاب را خواندی؟ رژان سر فرود آورد، دکتر گفت پس چرا برنگرداندی. رژان گفت اجازه بدهید یکروز دیگر پیشم بماند. دکتر متعجب پرسید چرا مگر تمام کتاب را نخواندی؟ رژان بار دیگر سر فرود آورد و گفت چرا دکتر خواندم اما می خواهم کتاب را به خاله ام دکتر که از مقصود او » نه « نشان بدهم. دکتر پرسید خاله ات سواد دارد؟ رژان سری بالا کرد به اشاره چیزی درک نکرده بود بار دیگر پرسید تو می خواهی کتاب را به کسی نشان بدهی که سواد خواندن ندارد؟ رژان این بار نگاه التماس آمیز خود را به دکتر دوخت و گفت می خواهم به خاله ام نشان بدهم و بگویم که شما و دکتر نجفی به من... رژان دستخوش احساس شده بود و نمی دانست چگونه کلام خود را به پایان برساند. دکتر گفت می خواهی به همه بگویی که من و دکتر نجفی مثل دیگران ترا شوم و بدقدم نمی دانیم بله...! رژان با تشکر از وی و وضعی که برایش در آن زمان حادث گردید، دکتر را به
تبسم واداشت و گفت دخترجان، خوب توجه داشته باش، به حرفم. این افکار پوچ را دور بریز و به فکر آینده ات باش. آیا می خواهی روزگارت همینطور عاطل و باطل تباه شود. رژان گفت من آینده ای ندارم همیشه زندگی ام همینطور بوده و بعد هم خواهد بود. یعنی تا زمانی که پدربزرگ زنده است.
وقتی او بمیرد من هم خواهم مرد و همه چیز تمام می شود. پوریا از یأسی که بر دختر حاکم بود اندوهگین شد و گفت این حرف را دیگر تکرار نکن زندگی و مرگ دست انسان نیست که مطابق میلش آنرا تعیین کند، مگر آنکه بخواهد قدمی برخلاف بردارد. تو باید به فکر آینده ات باشی و کاری برای خودت پیدا کنی و من و آقای نجفی تصمیم گرفته ایم تزریق آمپول را به تو یاد بدهیم که بعدها هم بتوانی در همین درمانگاه کار کنی. رژان وحشت زده گفت ولی هیچ کس حاضر نمی شود که من به او آمپول بزنم مردم فکر می کنند من آنان را خواهم کشت. دکتر خندید و گفت تو سعی کن کار را
از دکتر نجفی یاد بگیری بقیه اش با من. ما می دانیم چه باید کرد، به جای رفتن پیش خاله ات برو پیش آقای نجفی و کارت را یاد بگیر. من به توانایی و قدرت احساس تو ایمان دارم و به او قول داده ام که تو از عهدۀ اینکار بر می آیی فقط مواظب باش آبروی مرا پیش آقای نجفی نبری حالا بلند شو و برو. این را هم بدان تا زمانی که من در این ده هستم هیچ کس جرأت نخواهد کرد به او اهانت کند.
اشک در چشم رژان حلقه بست و هنگامی که اتاق دکتر را ترک می کرد آرام می گریست. دکتر تحت تأثیر اندوه او مشت خود را روی میز کوبید و با صدایی که خودش می شنید گفت قسم می خوردم که تو را از این وضع نجات داده و زندگی خوبی برایت فراهم نمایم.
برخلاف روز پیش که باران شدیدی باریده بود آن روز آفتاب کمرنگی سطح حیاط را پوشانده بود و پریزاد مشغول طبخ غذا بود و پریناز خود را آماده می کرد که به پستخانه برود و بسته ای را به مقصد خرم آباد پست کند. پلیور و یک ژاکت زمستانی بافت پریزاد به اتمام رسیده بود و آماده پست شدن بود. پریناز قدم به حیاط که گذاشت صدای زنگ خانه را شنید وقتی در منزل را گشود از دیدن پستچی شادمان شد. پستچی نامه ای سفارشی و قطور بدست پرینازسپرد و حرکت کرد با شنیده شدن زنگ پریزاد هم به حیاط سرک کشید و متوجه نامه شد. پریناز به نامه اشاره کرد و با لحن خوش گفت پوریا شاهکار کرده ببین چه قطری دارد.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#23 | Posted: 25 Jul 2013 00:24
پائیز را فراموش کن ۲۲

هر دو به اتاق بازگشتند و نامه را گشودند . همانطور که پریناز گفته بود پوریا نامه ای مفصل نوشته بود و این نامه بر خلاف دیگر نامه ها شرح مبسوطی بود از سرگذشت دختری که اهالی ده دوستش نداشتند. پوریا از خواهرانش خواسته بود که برای این دختر نامه بنویسند و مثل یک دوست با او مکاتبه کنند در آخر نامه نیز از آن دو خواسته بود که روپوشی سپید برای دختری قد بلند و اندامی درشت تهیه کنند و بفرستند نامه که به پایان رسید دو خواهر به یکدیگر نگریستند و هر دو لب به خنده گشودند .
فکر هر دو روی این موضوع که برادرشان دل به دختری لر بسته معطوف شد و در مورد دختری که ندیده بودند ولی از محتوای نامه برادرشان با او آشنا شده بودند گفتگو کردند . هر دو باطنا از اعتقاد پوچ مردم ده و نظرشان درباره رژان ناراحت شدند و با پوریا هم عقیده شدند که با کمک یکدیگر میتوانند روحیه افسرده رژان را با کلماتی امیدوار کننده دگرگون سازند . خواسته پوریا را انجام دادند و نامه ای مهر آمیز به رژان نوشتند و عنوان کردند که مایلند با او مکاتبه کنند و دوستانی خوب برای هم باشند . عصر همان روز به بسته پوریا روپوشی سفید اضافه گردید و ارسال شد . دومین روز زمستان آغاز شده بود و یک هفته از ارسال نامه گذشته بود . دکتر ، آقای نجفی را به شهر فرستاد تا هم از اداره بهداری دارو تحویل بگیرد و هم اگر برایش نامه رسیده آن را بیاورد . پوریا میدانست که خواهرانش دلسوزند و حتما به درخواست او جواب مثبت می دهند . برای امیدوار کردن رژان به کار و آینده ، این بهترین تصمیمی بود که اتخاذ کرده بود انسان اگر بداند دوستش دارند و به کاری که انجام میدهد اهمیت میدهند با پشت گرمی به کار ادامه میدهد .
دکتر با کاری که انجام داده بود ، خواهان آن بود که رژان بداند که در تهران دوستانی دارد که حمایتش میکنند و کار او را تایید میکنند . آن روز خود تعلیم رژان را بعهده گرفت و از پیشرفت او بقدری شادمان شد که چندین بار او را تحسین کرد . با کشیدن داروی تقویت به درون سرنگ خود را در اختیار رژان قرار داد تا اولین تزریق حقیقی خود را انجام دهد . دست رژان میلرزید و رنگ صورتش پریده بود دکتر بصورتش نگاه کرد و گفت از چه میترسی اگر بگذاری ترس بر تو غالب شود هرگز پرستار خوبی نمی شوی پس بسم الله بگو و تزریق کن . رژان نفس عمیقی کشید و بسم الله گفت و تزریق را انجام داد دکتر با رضایت به رویش خندید و گفت عالی بود فقط باید با تسلط کامل عمل کنی بیمار اگر رنگ و رخسار پریده ات را ببیند شک میکند و نمیگذارد تو تزریق او را انجام بدهی .
خوب به دستهای آقای نجفی نگاه کن هر چه بیشتر تمرین کنی بهتر عمل میکنی . رژان پرسید نترسیدید که وقت انجام تزریق سوزن در بدن شما بشکند یا ایرادی دیگر حادث شود ؟ دکتر گفت نه مطمئن بودم که جانم را بدست خانم پرستاری مطمئن میسپارم . حرف دکتر روحیه ای تازه به رژان داد و دانست که میتواند در این کار موفق شود . وقتی آقای نجفی برگشت ، رژان با آب و تاب ماجرای اولین تزریقش را به دکتر شرح داد . آقای نجفی هم امیدوارش کرد و با گفتن اینکه چند روز دیگر میتوانی به بیماران آمپول تزریق نمایی دل او را مالامال از خوشی نمود . دکتر قدم به داروخانه گذاشت و پرسید چه خبر ؟
آقای نجفی به کارتن دارو اشاره کرد و گفت همه چیز مرتب است و کسری نداریم آنگاه نامه ای به دست دکتر داد و گفت مال شماست . دکتر در حضور آنان نامه را گشود و با خواندن متن فهمید که خواهرانش به آنچه خواسته بود عمل کرده اند و نامه را به سوی رژان گرفت و گفت مربوط به شماست . رژان مبهوت به او نگریست و پرسید مال من ؟ دکتر با فرود آوردن سر حرفش را تایید کرد و برای آنکه مقابل هر سوالی را سد کند با دستیارش شروع به صحبت کرد .

ادامه دارد ...



آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#24 | Posted: 25 Jul 2013 00:30
پائیز را فراموش کن ۲۳

رژان روی صندلی نشست و نامه را خواند ، به یکبار خواندن قناعت نکرد و بار دیگر از ابتدا شروع کرد و در آخر اشکی را که از شادی روی گونه اش روان شده بود با پشت دست پاک کرد و رو به دکتر کرد و گفت متشکرم . دکتر پرسید تشکر برای چیست آدمهای خوب زود دوست پیدا میکنند .
خواهران من نیز به دنبال دوستی خوب و مهربان میگشتند که خوشبختانه پیدا کردند . برو به اتاق من و جواب نامه شان را بنویس . رژان بلند شد و با خجالت گفت من نمیدانم چه باید بنویسم ، هرگز برای کسی نامه ننوشتم . آقای نجفی خندید و گفت میتوانی از خودت و ما آغاز کنی اوه ... فراموش کردم دکتر شما بسته ای هم داشتید که داخل کارتن داروست . بسته را آقای نجفی به دست پوریا سپرد و دکتر برای آنکه مطمئن شود خواهرانش روپوش را خریده اند بسته را مقابل آنان گشود از دیدن پلیور و روپوش دچار احساس شد و برای اینکه دیگران متوجه اشک او نشوند پشت به آنان نمود . آقای نجفی متوجه تغییر حالت وی گشت و به بهانه ای از داروخانه خارج شد . اما رژان آنقدر غرق در احساس خوش خویش بود که متوجه تغییر حالت دکتر نشد . پوریا با دیدن لباسها فهمید که خواهران سرپوش سیاه دستگاه را برداشته و جای مادر نشسته اند و پلیوری را که او ناتمام گذاشته بود تمامش کرده اند .
بی اختیار پلیور را به صورت گذاشت و نفس عمیقی کشید . همراه با تنفسی عمیق بوی مادر را حس کرد و قطرات اشک روی گونه اش غلطیدند . پلیور را برداشت و به اتاقش رفت . احتیاج داشت در سکوت به تماشای پلیور بنشیند و دستهای توانای مادرش را به هنگام بافت به یاد بیاورد . آنرا روی میز پهن کرد و لمس نمود . بیاد نداشت مادر تا کدام قسمت آنرا بافته بود و با رسیدن مرگش ، ناتمام باقی گذاشته بود اما با لمس آن حس کرد دستهای نرم و استخوانی مادر را احساس میکند . پلیور را مثل شیئی گرانبها و نفیس جمع کرد و به یاد خواهران که هدیه مادر را تمام کرده و برایش فرستاده بودند آن را بوسید و در چمدان پنهان کرد و در آن حال گویی با مادر سخن میگوید زمزمه کرد : چقدر دلم
برای صورت لاغر و نحیف او تنگ شده . دلم هوای آن شب زنده دارییها را کرده با فکر خود به او میگفت یادت هست ، من درس میخواندم و تو خیاطی میکردی ؟ قسط تمام شده بود اما تو از تلاش دست نکشیدی راستی چرا بیماری ات را پنهان کردی و هیچ نگفتی ؟ آیا میترسیدی پدر ، از عهده مخارج معالجه ات بر نیاید و تو نمیخواستی در ماندگی را از صورت او بخوانی . آیا میترسیدی خانه بفروش رود و بچه ها ویلان و سرگردان شوند ؟ چه فکری داشتی که لب فرو بستی و هیچ نگفتی ؟ من از تو غافل بودم این را میدانم . من پزشکی بودم که نتوانستم مادرم را درمان کنم . تو باید مرا ببخشی .
آقای نجفی بصورت اجازه در اتاق را زد و آن را باز نمود و به نگاه متعجب دکتر لبخند زد و گفت من صورت شما را هنگام باز کردن و دیدن پلیور دیدم که چگونه درهم رفت . و حالتان منقلب گردید .
دکتر آهی کشید و کنار او روی صندلی دیگری نشست و گفت حق با شماست این پلیور کار دست مادرم بود که عمرش آنقدر کفایت نکرد تا تمامش کند ، اما خواهرانم همت گماشتند و آن را تمام کردند . آقای نجفی سر به زیر انداخت و با اندوه گفت : برای مرگ مادرتان متاسفم . اما باید خوشحال باشید که خواهرانی با محبت دارید که جای مادر را برایتان پر میکنند . ای کاش من نیز خانواده ای صمیمی و با محبت میداشتم . دکتر گفت : من با مادر و خواهرانم صمیمی بودم اما با پدرم هرگز رابطه صمیمانه ای نتوانستم برقرار کنم . پدرم طبابت مرا قبول ندارد و مرا مسبب مرگ مادرم میداند .
اگر میبینی اینجا هستم فقط به خاطر دور بودن از نیش زبان او بود که این مکان را انتخاب کردم . آقای نجفی با صدای بلند خندید و گفت پس با هم همدرد هستیم . منهم اگر اینجا هستم بخاطر این است که میخواستم از خانواده دور باشم . پدر و مادرم هر دو تحصیل کرده هستند و برای احقاق حقوق زن تلاش میکنند . سخت با قانون تعدد زوجات مخالفند و به زن حق میدهند که اجازه ندهد شوهرش همسر دیگری اختیار کند . البته ناگفته نماند که پدر دنباله رو مادر است و برای اینکه از او عقب نماند از مادر تبعیت میکند . به راستی چاره ای هم ندارد . چون مادر آنقدر میخش را محکم کوبیده و پدر را در منگنه قرار داده که برای رها شدن هیچ روزنه و جای فراری ندارد . پدر سخنگوی خوبی است ،
ولی جالب اینکه حرفهای مادر را او تایید میکند و از خودش مایه نمیگذارد . بسیاری از زنان ، مادر را حمایت میکنند و هر کجا که او باشد دورش جمع میشوند . الگوی این خانمها ، خانمهای اروپایی هستند و برای مثالهای خود از زنان و بانوهای اروپایی نمونه می آورند . من با حقوق زن مخالف نیستم اما چون در قانون این گروه استثناء هم وجود ندارد و مرد باید به حکم اجبار تن به این قانون بدهد که در هر شرایطی حق ندارد زن دیگری اختیار کند با آنان مخالفم . دکتر خندید و گفت : امیدوارم هیچ وقت مجبور نشوی تن به دو ازدواج بدهی چون معلوم نیست چه بلایی به سرت می آید . آقای نجفی بلند شد و گفت میدانید از دختران شهری وحشت زده شده ام و نمیخواهم همسری به اصطلاح روشنفکر داشته باشم ! تصمیم گرفته ام زنی روستایی و ناآگاه از مسایل روزمره داشته باشم ، زنی مثل زنان قدیم پای بند به اصول دین و اخلاق . اگر تا پایان ماموریتم رژان ازدواج نکرده باشد او را انتخاب میکنم .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#25 | Posted: 25 Jul 2013 15:51
پائیز را فراموش کن ۲۴

چون خوشبختانه در موقعیتی که رژان پرورش یافته هیچ کس به گوشش ماده و تبصره نخوانده ، دکتر گفت من آخرش هم نفهمیدم تو چه عقیده ای داری آیا موافقی که مرد هر چند تا زن که دلش میخواهد بگیرد و زنش کوچکترین مخالفتی ابراز نکند و یا اینکه به زن حق میدهی شوهرش را کنترل کند و مانع از ازدواج دوباره شود ؟ آقای نجفی به صورت دکتر نگریست و گفت من تابع شرایطم .
من معتقدم اگر مردی آنقدر تمکن مالی دارد که میتواند تجدید فراش کند ایرادی ندارد و همسرش نباید مانع شود . پدر بزرگهای ما با اینکارشان سدی میبستند برای جلوگیری از فساد و فحشاء ؟ این عقیده من است . درست یا نادرست ، صواب یا ناصواب به آن عمل میکنم و از هیچ چیز هم نمیترسم . وقتی آقای نجفی اتاق را ترک کرد دکتر بی اختیار به آینده رژان فکر کرد و او را مجسم نمود که با چندین هوو در یک خانه بزرگ و قدیمی زندگی میکند و از هر اتاق خانه چندین بچه از مادران مختلف بیرون می آیند که همه خواهر و برادر هستند . فکر آقای نجفی را نپسندید و با خود گفت مرد باید به اولین زن خود وفادار بماند و به او خیانت نکند . فکرهای آزار دهنده به سراغ دکتر آمده بود . و او را از سرنوشت رژان بیمناک میکرد . صبح پیش از آنکه رژان و عمو چگینی از تپه سرازیر شوند دکتر به اتاق آقای نجفی رفت و او را که هنوز در خواب بود بیدار کرد . آقای نجفی خواب آلود در بستر نشست و پرسید دکتر اتفاقی افتاده ؟ دکتر گفت نه چیزی نیست ، بیدارت کردم تا پیش از رسیدن عمو چگینی و رژان مطلبی را به تو بگویم . به عقیده من بهتر است تا پایان خدمتت همانطور که خودت هم قبول داری مسئله خواستگاری کردن از رژان را مسکوت بگذاری باشد . شاید تا آنموقع تغییر عقیده دادی و نخواستی از اینجا زنی اختیار کنی . میدانی این مردم ، ساده دل ، و زود باورند اگر حرفی به زبان می آوری باور میکنند و توقع دارند که به آن عمل کنی .
خودت میدانی که عقیده مردم نسبت به رژان چیست . پس مقابل هر گونه شایعه ای را بگیر و کاری نکن که او بار دیگر بر سر زبانها بیفتد . آقای نجفی گفت قول میدهم کاری نکنم که آنان متوجه موضوع شوند حالا راضی شدید ؟ دکتر دستش را روی شانه او گذاشت و گفت ممنونم که به این نکته توجه نشان دادی . اگر طالب نان گرم هستی بلند شو چون من دیدم که عمو چگینی و رژان دارند می آیند . آقای نجفی با رخوت بستر را ترک کرد و پیش خود به این فکر اندیشید که توجه دکتر به رژان از دورنگری او سرچشمه میگیرد .
دکتر به نظرجو میاندیشید ، او را از هر جهت شایسته همسری رژان میدید . میدانست که نظرجو معلمی ساده و وظیفه شناس است و احساس مسئولیت میکند . در ملاقاتهای خود با نظرجو به این نکته پی برده بود که معلم جوان نیز قصد دارد با رژان ازدواج کند ، و او را برای ادامه زندگی به اصفهان ببرد . در آنجا رژان میتوانست به زندگی آرام و بدون هیاهوی خود ادامه دهد و بازیچه آقای نجفی نگردد . آن دو ، زوج مناسبی بودند که اگر این وصلت انجام میگرفت هر دو گوی سعادت را میبردند . دکتر تصمیم داشت از خود رژان در این مورد سوال کند و به آنچه دکتر از نگاه نجفی که بر
رژان می افکند و رنگ صورت دختر جوان را گلگون می ساخت بیزار بود . چند بار دوستانه به نجفی تذکر داد که نگاهش را از رژان بگیرد .
برای دکتر رفتن و عیادت کردن از بیماران محلات دیگر تولید اشکال میکرد . بیم داشت درمانگاه را تنها بگذارد و راهی شود گو اینکه حتما یکنفر می بایست در درمانگاه باقی بماند . نمیتوانست به عمو چگینی با صراحت بگوید که از رژان بیشتر مراقبت کند هر گونه ایجاد شبه ای تولید دردسر میکرد .
میخواست رژان را با خود همسفر کند که از عواقب سخن اهالی ترسید و در نتیجه به این فکر رسید که از رژان بخواهد بدون آنکه تولید شک کند هرگاه او از درمانگاه خارج میشد به بهانه ای به خانه برود و تا آمدن دکتر قدم در درمانگاه نگذارد . آن روز ، وقت رفتن به ده بالا بود و دکتر از آقای نجفی خواست جیپ را روشن کند تا او وسایل خود را آماده کند آقای نجفی پشت فرمان نشست اما هر چه استارت زد اتومبیل روشن نشد . تلاش او دکتر را به خارج درمانگاه کشاند و پرسید چه اشکالی پیش آمده است ، که ماشین روشن نمیشود ؟ آقای نجفی شانه بالا انداخت و گفت نمیدانم . دکتر در کاپوت را برداشت و نگاهی سطحی به درون آن کرد و گفت من دیرم میشود و بیماران منتظرند چه باید بکنم
؟ عمو چگینی که شاهد تلاش آنان بود گفت دکتر جان با اسب بروید و برگردید . دکتر خندید و گفت من الاغ سواری هم نمیدانم چه برسد به اسب سواری . عمو چگینی دستی به پیشانی گذاشت و با کمی فکر کردن گفت رژان شما را می برد و بر میگرداند . بعد بدون اینکه منتظر پاسخ دکتر شود داخل درمانگاه رفت و پس از دقایقی رژان دوان دوان از درمانگاه خارج شد و راه تپه را در پیش گرفت .
دکتر پرسید رژاان را کجا روانه کردی عمو ؟! عمو چگینی گفت الان بر میگردد . رفت تا اسب بیاورد .
دکتر از روی تاسف سر تکان داد و گفت مگر نشنیدی که گفتم من اسب سواری بلد نیستم ؟ عمو سر فرود آورد و گفت چرا شنیدم اما نگران نباشید رژان شما را می برد و می آورد . دکتر با خشم گفت من و اون با هم ؟ عمو نمیخواهی که برایم حرف درست شود ؟ عمو چگینی گفت رژان یک اسب و یک قاطر می آورد او روی اسب سوار میشود و شما روی قاطر . دهنه قاطر بدست رژان است و همه وقت شما را زیر نظر دارد و میداند که شما سوارکاری نمیدانید . دکتر از تجسم خود روی قاطر خشم را فراموش کرد و با صدای بلند خندید و گفت خدا کند قاطر ، قاطری چموش نباشد و مرا زمین نزند !

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#26 | Posted: 25 Jul 2013 15:55
پائیز را فراموش کن ۲۵

عمو چگینی به رژان که بالای تپه رسیده بود نگاه کرد و گفت به نوه ام اطمینان کنید او می داند چطور شما را ببرد که آسیب نبینید . تا بازگشت رژان ، دکتر و نجفی سعی کردند تا نقص و ایراد اتومبیل را برطرف کنند شاید احتیاجی به مال نداشته باشند . اما اتومبیل درست نشد و دکتر ناچار تن به قضا داد و منتظر شد تا رژان با دو حیوان برگردد وقتی رژان از تپه سرازیر شد روی اسبی نشسته بود و لگام قاطری را بدست داشت . مقابل دکتر که رسید عمو چگینی گفت سوار شوید دکتر من کمکتان میکنم .
دکتر با لطف آقای نجفی سوار بر قاطر شد و کیف پزشکی اش را در خورجین روی قاطر گذاشت و به رژان گفت من آماده ام حرکت کن . رژان از جلو براه افتاد و دکتر بدنبال او حرکت کرد . ارام راه میرفتند و دکتر بی وحشت وارد جاده گردید . از ده که فاصله گرفتند گفت اگر به همین آرامی پیش برویم ظهر هم به ده نمیرسیم اگر ممکن است کمی تندتر برو . رژان بدون حرف اسب را پیش راند و با فشردن پایش به پهلوی اسب او را به سرعت وا داشت . حرکت تند اسب ، به سرعت قاطر هم افزود و یکباره دکتر فریاد زد چه خبر است دارم می افتم . رژان گفت خودتان خواستید تندتر حرکت کنیم .
دکتر گفت پشیمان شدم آرام برویم بهتر است . تا زمانیکه به ده بالا رسیدند دکتر به سلامت رسیدن خود اطمینان نداشت . وقتی پیاده شد به دست و پایش دست کشید و گفت سلامت رسیدیدم .
کد خدا گفت : برای رژان این راه چقدر سخت گذشته است . وقتی نگاه متعجب دکتر را دید افزود رژان بهترین سوارکار این منطقه است و هیچ کس بگرد پای اسبش نمیرسد . برای همین هست که می گویم به او سخت گذشته . دکتر به رژان نگاه کرد و دید او دارد بدن اسب را نوازش میکند و به سخن آنان بی توجه است . دکتر و رژان بعد از عیادت بیماران ، میهمان کد خدا شدند و بر سر سفره او نشستند . دکتر متوجه چهره کدخدا بود و میدید که از رژان فقط بعنوان یک مهمان و نه یک هم ولایتی پذیرایی میکند ، سپس با یک نگاه به رژان دریافت که او از آن جو ناراحت کننده بیزار است و دلش میخواهد هر چه زودتر آن محیط رنج آور را ، ترک نماید . دکتر با نوشیدن چای بلند شد و در مقابل سوال کد خدا که پرسید چرا به این زودی تشریف میبرید ، گفت باید تا شب نشده به ده بازگردیم و اگر روز حرکت کنیم بهتر است . کدخدا برای آنکه رژان سخن او را نشنود سرش را نزدیک گوش دکتر برد و گفت او را به درمانگاه راه ندهید تا همه چیز درست شود . دکتر خشمش را فرو برد و گفت کدخدا اگر یکروز رژان در درمانگاه نباشد کار من و دستیارم لنگ میماند . همین امروز اگر او نبود چه کسی میخواست مرا به اینجا بیاورد تا از بیماران عیادت کنم . شما باید دعا به جان رژان کنید که حاضر شد سختی راه را تحمل کند و مرا با خود بیاورد . کدخدا که دید دکتر از رژان حمایت میکند سخنش را تغییر داد و با دعایی زبانی آنان را بدرقه کرد . وقتی از تپه سرازیر شدند و در راه هموار قرار گرفتند دکتر به رژان گفت لگام قاطر را بده به دست خودم ، میخواهم امتحان کنم که آیا میتوانم به تنهایی او را مهار کنم یا نه ! رژان لگام قاطر را به دست دکتر داد و خودش در کنار او براه افتاد . قاطر صبور پیش میرفت و دکتر احساس یک فاتح را داشت . در صورت رژان آثار خستگی دید ، پرسید خسته به نظر میرسی اسب سواری آرام مناسب طبع تو نیست ؟ رژان گفت خسته از اسب سواری نیستم اما از حرکات کدخدا عصبی هستم و اگر بخاطر شما نبود قدم به ده نمیگذاشتم . دکتر خندید و
گفت منهم شاهد برخورد بد اهالی با تو بودم . اما این مردم هم قابل عوض شدن هستند هیچ فرقی با مردم ده خودت ندارند . چند بار که با من همسفر شوی عادت میکنند و از یاد میبرند که چه اعتقادی داشتند .رژان آهی کشید و گفت فکرت گونه گون آنان آزارم نمیدهد . اما من دیگر با شما همسفر نمیشوم . دکتر گفت باز که شروع کردی ؛ میخواهم قبول کنی ، هستند کسانی که باطنا این عقیده را ندارند . ولی نمیتوانند ابراز کنند . من ، نجفی ، نظرجو ، آقای مدیر و شاید بعضی از اهالی ده خودتان این حرف را قبول نداریم و بر عکس ترا دختری خوش یمن میدانیم نجفی و نظرجو حاضرند ترا شریک زندگی خود سازند ، این را باور میکنی ؟ صورت رژان سرخ شد و از دکتر فاصله گرفت و برای آنکه سخن را کوتاه کند گفت دکتر میتوانید مسابقه بدهید ؟ دکتر گفت نه ولی بدم نمی آید که با سرعت بیشتری حرکت کنم . رژان اسب را به کنار قاطر کشاند و خم شد و با کف دست ضربه ای به بدن قاطر وارد کرد که قاطر سرعت گرفت و از اسب پیش افتاد . برای دکتر مهار کردن دشوار بود . ولی به هر زوری و زحمتی بود قاطر را کنترل کرد و خیلی زودتر از زمانی که رفته بودند بازگشتند .
صورت هر دو از سوارکاری گلگون بود و دکتر وقتی پیاده شد گفت ممنونم که سوارکاری را به من یاد دادی . از فردا سوارکاری با اسب را مثل یک ورزش مفرح انجام خواهم داد . رژان پیش از آنکه آن دو حیوان را به بالای تپه ببرد وارد درمانگاه شد تا آب بنوشد . دکتر گفت به حرفهایی که بتو گفتم خوب فکر کن و بعد به من بگو که میان نجفی و نظرجو ، کدامیک را مناسب تر میبینی . رژان بار دیگر سرخشد و بدون حرف درمانگاه را ترک کرد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#27 | Posted: 25 Jul 2013 16:00 | Edited By: tabib
پائیز را فراموش کن ۲۶

صبح آن شب رژان دیرتر از عم چگینی به درمانگاه وارد شد و در مقابل سوال آقای نجفی که پرسید دیر کردی ؟ سکوت اختیار کرد . شب گذشته را به حرفهای دکتر اندیشیده بود و میخواست با خودش صادق باشد . آقای نجفی زیباتر از آقای نظرجو بود . او در تهران بزرگ شده بود و صد در صد شهری بود . اما نظرجو هم ولایتی خودش بود و حرف یکدیگر را میفهمیدند . از رفتار آقای نجفی خوشش نمی آمد . از سخنان خنده داری که تعریف میکرد و عقیده اش را برای خانواده نمی پسندید . آقای نجفی بارها گفته بود که دلش میخواهد حاکم مطلق خانه باشد و به همسرش اجازه ندهد که در هیچ اموری دخالت کند . او میخواهد بر خلاف پدرش رفتار کند و به او نشان بدهد که از او بهتر میداند و زنان را بهتر از او میشناسد . یادش می آمد که آقای نجفی هنگام ادای این سخن چگونه چهره اش گلگون شده بود و حس انتقامجویی در لحنش هویدا بود . او از نجفی میترسید و نمیخواست با او همگام شود . اما آقای معلم را مردی آرام و صبور یافته بود . مردی محتاط که برای برقراری آرامش در ده حاضر شده بود به او مخفیانه درس بدهد تا از دیگران عقب نماند . او را شایسته میدید اما نه برای آنکه با وی هم سفره شود ، فکر میکرد که او حامی و پشتیبانی خوب برایش نخواهد بود و با خود میگفت همسر مردی میشوم که شجاع باشد و بتواند در ساختار زندگی ایستادگی کند و حرف حق را بگوید . کسی که نخواهد انتقام بگیرد و مرا وسیله انتقام خود قرار دهد و نه آن قدر ترسو که مجبور شود بخاطر حرف شبانه تدریس کند . هیچ یک از این دو را نخواهم خواست و به دکتر خواهم گفت که برای من هیچ خواستگاری را در نظر نگیرد . به دکتر خواهم گفت که هیچ کس نمیتواند از من حمایت کند و خود به تنهایی میتوانم به زندگی ام ادامه بدهم . تا زمانی که پدر بزرگ زنده است هیچ غصه ای نخواهم داشت . پس از آن هم از این ده میروم . به مکانی که مرا نشناسند و زندگی میکنم ولی به هر کسی که مرا درک نکند ، بله نخواهم گفت . وقتی دکتر او را به اتاقش صدا زد ، لحظه ای ایستاد و نفسی تازه کرد . برای آن چه که میخواست بر زبان آورد احتیاج به آرامش اعصاب داشت .
دکتر با گفتن اینکه فکرهایت را کردی ؟ منتظر جواب رژان نشست ، او گفت بله فکر کردم . هر دو نفر انسانهای خوبی هستند و شایسته احترام ، از آنان خوشم نمی آید ... دکتر ، خاله ام به این طرف می آید رژان از اینکه بدون تامل احساسش را بر زبان اورد و آنچه در قلبش میگذشت برای دکتر ابراز کرد ، صورتش سرخ شد . دکتر که منظور او را درک نکرده بود گفت از چه کسی خوشت نمی آید ، نجفی یا خاله ات ؟ رژان با انگشت به بیرون اشاره کرد و گفت از آنان مخصوصا او . هر وقت مرا می بیند با نیش زبانش به جانم آتش می زند میدانید چرا در این مدت به درمانگاه نیامده است ؟ چون من اینجا هستم و او طاقت دیدن مرا ندارد . دکتر خندید و گفت بلند شو برویم ببینیم چه چیز موجب شده تا طاقتش را تاب کند و بدیدنمان بیاید . صفورا زنی باریک اندام و کوتاه قد بود که کودکی چند ماهه در آغوش داشت . سربندش تمیز بود و لباسی نو بر تن کرده بود وقتی رژان را با لباس سفید دید زهرخندی زد و بلافاصله روی از او برگرداند . دکتر دعوتش کرد بنشیند و پرسید کدامیک بیمار هستید ؟ صفورا کودک را از آغوشش جدا کرد و گفت بچه ام مریض است . آقای دکتر این بچه یک دم آرام و قرار ندارد . دکتر رو به رژان کرد و گفت خانم پرستار بچه را برای معاینه آماده کنید . رژان بروی خاله اش لبخند زد و دست پیش برد تا او را بگیرد . اما خاله کودک را با شتاب به خود چسباند و گفت دکتر من فقط همین یک پسر را دارم رژان میداند که خدا پس از چندین دختر این پسر را به من داده است . دکتر تبسمی کرد و گفت خدا بچه هایتان را حفظ کند بچه را بدهید به رژان تا برای معاینه آماده اش کند و مطمئن باشید دست رژان آنقدر سبک است که کودکتان بلافاصله قرار و آرام میگیرد . صدای گریه کودک با کلام دکتر در هم آمیخت و سکوت درمانگاه از طنین گریه کودک به محیطی شلوغ تبدیل شد . صفورا ناچار شد کودک را بدست رژان بسپارد و هر دو شنیدند که او هنگام دادن کودک بسم الله گفت . دکتر تبسمی کرد و بدنبال رژان به اتاق معاینه رفت و آرام در کنار گوش او گفت خاله ات چیزی نمانده بود غالب تهی کند . رژان گفت او بیش از دیگران مرا نحوس میداند و میترسد دست
من ، باعث مرگ کودکش شود . دکتر گفت وقتی حال طفل خوب شود او دیگر چنین احساسی نخواهد داشت . دکتر پس از معاینه کودک به داروخانه رفت و سپس با سرنگ حامل دارو بازگشت و گفت خاله ات را صدا میکنم تا شاهد تزریق تو باشد این را گفت و با صدای بلند صفورا را صدا زد .
صفورا با لباس بلند خود در حالیکه قسمتی از زمین را جارو میکرد قدم به اتاق معاینه گذاشت ، رژان گفت خاله جان پایش را بگیرید تا تکان ندهد . رنگ صورت خاله آشکارا پرید و با دستهای لرزان آنچه را که رژان گفت انجام داد . رژان کلام متبرک الله را با صدای بلند بر زبان آورد و آمپول را تزریق کرد . دکتر ضمن برداشتن دارو به آنان نیز توجه داشت وقتی کار به پایان رسید صفورا را صدا زد تا دستور دارو را بدهد . رژان لباس کودک را مرتب میکرد دکتر به صورت رنگ پریده صفورا نگریست و گفت مطمئن باش که بچه ات بزودی زود خوب میشود . به همه بیمارانی که رژان آمپول زده زود
خوب شده اند . حالا به حرفهایی که به تو میزنم خوب توجه کن و آنها را فراموش نکن . دکتر با دادن دستور دارو صفورا را بدرقه کرد او از دکتر خداحافظی کرد ، بدون اعتنا به رژان درمانگاه را ترک گفت . رژان مات و مبهوت با نگرشی خاص رفتن او را دنبال کرد . دکتر گفت هیچ شباهتی میان شما نبود .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#28 | Posted: 25 Jul 2013 22:39
پائیز را فراموش کن ۲۷

رژان گفت پدر بزرگ میگوید که من شبیه پدرم هستم و تنها چشمهایم به مادر شبیه است . دکتر گفت : همینطور هم قد . عمو چگینی میگوید که مادرت زنی قد بلند و درشت اندام بوده است . رژان خندید و گفت من زاده شده دو غولم . هر دو با صدای بلند خندیدند ، دکتر گفت دلم از اینجا گرفته بیا تا نزدیک چشمه برویم و قدم زنان با هم صحبت کنیم دلم میخواهد این خاله ات را بیشتر بشناسم .
رژان از زمانی که دکتر روپوش سفید را به او داده بود همیشه آن را به تن داشت و دوست داشت اهالی او را با همین لباس ببینند روپوش به او شخصیتی جدید میبخشید که از ان خوشش می آمد . دوست داشت که در این شخصیت باقی بماند و ناچار نباشد از آن جدا شود شبها با اکراه آن را از تن خارج میکرد و گاهی تا رفتن به ده آن را به تن داشت و از خود جدا نمیکرد . دکتر گفت بهتر است روپوش خود را در آوری کنار چشمه لباست کثیف میشود . رژان برای اطاعت از حرف دکتر روپوش خود را درآورد ، در این لحظه عمو چگینی با کوله ای از چوب بر قاطر به درمانگاه رسید و آن دو را عازم رفتن دید پرسید به ده میروید ؟ دکتر به چشمه اشاره کرد و گفت خیر ، تا آسیاب میرویم آتش درمانگاه کم است عمو چگینی سر فرود آورد و گفت الان شعله ورش میکنم . تا شما برگردید چای هم آماده میکنم .
وقتی به راه افتادند رژان گفت خاله ام خیاط است و برای همه مردم ده لباس میدوزد . دیدید که چه لباس زیبایی بر تن داشت ؟ کار دست خودش بود . دکتر پرسید تو بلد نیستی ؟ رژان سر تکان داد و گفت بارها از خاله خواستم تا یاد بگیرم ، ولی او قبول نکرد . من فرش میبافم و از پدر بزرگ طرز کار قالی بافی را یاد گرفته ام . پیش از آمدن شما تار و پود فرشی به بدار کرده ام که هنوز خیلی از آن مانده . میخواست کار خود را بزرگ جلوه دهد و به جای گفتن قالیچه آن را فرش جلوه داد دکترگفت: تو دختر هنرمندی هستی . رژان برای نمایش هنر خود گفت طرحی که خواهرتان روی ژاکت شما بافته من هم میتوانم ببافم و خیال دارم برای پدر بزرگ پلیوری ببافم . دکتر با شیطنت پرسید ؟ پس مرد آینده ات ؟ رژان گفت هیچ مردی وجود نخواهد داشت .
اما پدر بزرگ همیشه هست و برای او چهار فصل سال حکم زمستان است . به کنار چشمه رسیده بودند ، دکتر رژان را نشاند و خودش مقابل او ایستاد و گفت تا پیش از رسیدن خاله ات من از تو پرسشی کرده بودم که تو پاسخ قاطعی ندادی . حالا به من بگو آیا همسری با خصوصیات آقای نجفی را میپسندی ؟ یا نظرجو ؟ رژان آرام زیر لب گفت آن دو مردان خوبی هستند . قلب دکتر فرو ریخت و بیکباره دچار آن احساسی شد که بی اختیار روی از رژان برگرداند و به سوی مدرسه نگریست با خود گفت این چه احساسی است که من دارم چرا ناخودآگاه به آنان حسادت کردم ؟ بی اراده آقای نجفی و نظرجو را با خود مقایسه کرد . قد بلند خود را با قد متوسط نظرجو ، اندام نحیفش را با اندام ورزیده
نجفی پیش چشم مجسم نمود و از قیاس به این نتیجه رسید که آن دو برازنده تر هستند و آن گاه به خود نهیب زد که تورا چه میشود مگر مهری از این دخترک آفتاب سوخته لر ، بدل گرفته ای که حسادت میکنی ؟ به سوی رژان برگشت و چشمش به موهای بلند و بافته او افتاد که تا نزدیک کمرش میرسید موهایی به رنگ شب . رژان پونه ای را از کنار چشمه چید و به سوی دکتر گرفت و گفت بهار آمده ببینید پونه در آمده . دکتر گرفت و بویید و با خود گفت از گول زدن خود به هیچ کجا نخواهم رسید . مهر این دختر از همان روز اول در قلبم نشست اما هیچ وقت نخواستم بپذیرم که من هم میتوانم دوست داشته باشم . بدون توجه به رژان ، راه درمانگاه را در پیش گرفت اما به جای داخل شدن به گورستان قدم نهاد . مدتی بود که دلش میخواست گور مادر رژان را بیابد اما فرصت نکرده بود از کنار قبرها گذشت و دقیق به نوشته های سنگی روی قبر نگریست . سنگهای کوچک قبر خوانا نبودند و با زحمت می شد اسامی را پیدا کرد ، با خود گفت شاید او قبری بدون نشان داشته باشد نوزده سال پیش هیچ کس خواندن نمیدانسته مایوس شد و خواست برگردد که صدای رژان او را به خود آورد که پرسید بدنبال قبر کسی میگردی ؟ دکتر خود را بی تفاوت نشان داد و گفت نه فقط نگاه میکردم و به خودم می گفتم کار دنیا آخرش به کجا ختم میشود . یک گور ساده و سنگ نوشته ای
کوچک که موجودیت او را ثابت میکند و دیگر هیچ . رژان کنار گوری نشست و گفت قبر مادرم اینجاست . در زیر این گور زنی خوابیده که یک دنیا امید و آرزو در خیالش پرورانده بود اما امروز حتی روی سنگش نامی از او نیست . از اندام مادر فقط مشتی استخوان بر جای مانده و دیگر هیچ !

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#29 | Posted: 26 Jul 2013 02:14
پائیز را فراموش کن ۲۸

بیشتر روزها می آیم اینجا و درحالیکه کنار قبر مادر نشسته ام او را در فکرم مجسم میکنم که سوار بر اسب فاصله دو تپه را مثل باد طی میکند و موهای بلندش را باد به پرواز درمی آورد و کم کم او را از روی زین بلند میکند و با خود به آسمان میبرد . پدر بزرگ میگوید هیچ کس در سواری بگرد اسب او نمیرسید ، من هم دوست دارم مثل او سوارکار خوبی شوم آن قدر اسب بتازم و به سوی افق بروم تا از دید همه پنهان شوم ، پدر بزرگ میگوید که پدرم با کمند انداختن ، مادر را از اسب پایین کشید تا توانست بر او پیروز شود ، اگر اینکار را نمیکرد حتما مادر برنده می شد . دکتر گفت منهم سوار کاری را دوست دارم اما متاسفانه ماهر نخواهم شد . رژان با صدای بلند خندید و گفت این درست نیست ، شما قاطر سوار خوبی هستید دکتر گفت بهرحال تو قدمی از من پیش هستی من قاطر سواری را هم
خوب نمیدانم . رژان گفت حالا که بیکار هستیم دکتر بیایید سواری کنیم ، من به شما یاد میدهم و هر روز میتوانیم مسابقه بدهیم . برق شادی از چشم دکتر جهید و گفت موافقم اما ... سخنش را ناتمام گذاشت از آن چه که میخواست بر زبان آورد پشیمان شد و با خود گفت رژان به من سواری یاد میدهد و نجفی حسادت نخواهد کرد . وقتی از گورستان بیرون آمدند رژان گفت بیایید با هم بالای تپه برویم از آن بالا خانه بهداشت ، زیبایی دیگری دارد دکتر هرگز از تپه بالا نرفته بود و نجفی به جای او این راه را میپیمود . تصمیم گرفت مطابق میل رژان از تپه بالا برود و آن را دور بزند با رساندن دو دست به پشت کمر راه تپه را در پیش گرفت در نیمه راه تپه ، مجبور شد بایستد تا نفس تازه کند . رژان پرسید خسته شدید ؟ دکتر گفت مدتهاست که از کوه بالا نرفته ام رژان گفت چند روز که بالا بروید عادت میکنید . رژان بدون احساس در کنار دکتر بالا میرفت و با دستهایش لبه دامن خود را گرفته بود که آلوده نشود خاک تپه کاملا خشک نبود و حرکت را مشکل میکرد دکتر قدم به جای ردپاهایی میگذاشت که بر جای مانده بود با اینکه کفش سیاهرنگ و براقش جلوه خود را از دست میداد و تکه های گل ، وزن آن را سنگین میکرد اهمیت نداد و تا رسیدن به بالای تپه دیگر درنگ نکرد وقتی روی تخته سنگی نشست دقایقی طول کشید تا ضربان قلبش طبیعی شد . رژان به خانه بهداشت اشاره کرد و گفت ببینید چقدر زیباست . سر شاخه های درخت بلوط و کاج از قمست پشت بنا سر به آسمان کشیده بودند و ساختمان را زیر چتر خود گرفته بودند . رژان گفت شبها خیلی جالب نور چراغ اتاق شما دیده میشود و از این فاصله بخوبی پیداست و اگر پرده اتاقتان کنار باشد سایه شما هم پیداست .
دکتر خندید و گفت پس تو جاسوسی مرا هم میکنی و دزدانه مرا زیر نظر داری ؟ رژان سرخ شد و گفت من فقط گاهی که خوابم نمیبرد می آیم و روی همین تخته سنگ مینشینم و نگاه میکنم . از اینجا فقط سایه منعکس شده نور پیداست ! دکتر گفت دیگر چه میبینی . رژان گفت مادرم را و همینطور پدرم را که بدنبال مادر می آید و آن دو دزدانه از گورستان بیرون میروند و با هم فرار میکنند . دکتر پرسید کجا میروند ؟ رژان به چشمه اشاره کرد و گفت غالبا کنار چشمه مینشینند و با هم حرف میزنند گاهی هم یکدیگر را دنبال میکنند و پدر موفق میشود مادر را بگیرد . پدر بزرگ هم گاهی انان را میبیند ، من برایش شرح میدهم چون چشمانش در شب خوب نمیبیند چیزهایی که من و پدر بزرگ میبینیم دیگران نمیتوانند ببینند . بعد بی مقدمه پرسید دکتر دختران تهرانی زیبا هستند ؟ دکتر متعجب نگاهش
کرد و پرسید چرا این سوال را میپرسی ؟ رژان گفت بخاطر اینکه همه دوست دارند زنی تهرانی داشته باشند . دکتر خندید و گفت نه اینطور نیست همه مردان دوست دارند که از زادگاه خود همسر اختیار کنند . در تهران هم مثل همه مکانهای دیگر دختر زشت و زیبا وجود دارد این بستگی دارد به اینکه چه دختری را زشت بنگریم و چه دختری را زیبا .
من خودم زیبایی باطن را بر زیبایی ظاهر ترجیح میدهم .
رژان با صدایی نرم و ملایم پرسید بنظر شما باطن من زیباست ؟ دکتر خندید و گفت اگر چنین نبود هرگز راضی میشدم کمکت کنم . رژان بار دیگر پرسید و بهمین دلیل است که میخواهید مرا به آقای نجفی بدهید ؟ لرزش خفیفی پیکر دکتر را لرزاند و وادارش کرد برخیزد و چند قدم از او دور شود . به او چه میتوانست بگوید ؛ رژان از کجا به هدف دکتر رسیده بود ؟ آیا نجفی حرفی در این مورد به رژان گفته بود ؟ برای پاسخ به سوال او درحالیکه سعی میکرد با لحنی آرام سخن بگوید پرسید تو اینطور فکر میکنی که من چنین قصدی دارم؟ رژان سر فرود آورد و گفت بله از همان روزهای اول ورود آقای نجفی ، من حدس زدم که شما میخواهید برایم همسری پیدا کنید و از نوع رفتارتان ، نیتتان مشخص بود . شما با تملق گویی و بزرگ جلوه دادن کارهای من سعی کردید نظر آقای نجفی را به سوی من بکشانید و وادارش کنید که به من علاقمند شود و برایتان مهم نبود که من چه احساسی دارم . شما از اقدام خود آنقدر مطمئن بودید که من و پدربزرگ را به حساب نیاوردید . من میدانم که میخواهید مرا از این ده و از این مردم دور سازید تا بتوانم خوشبخت زندگی کنم و مهر بدشگونی را از روی پیشانی ام بردارید ؛ اما دکتر هیچ فکر کرده اید که سرنوشت پدربزرگم بدون من چه میشود ؟ آقای نجفی مناسب ما نیست من نمیتوانم بدون پدر بزرگم زندگی کنم و او هم هرگز راضی نخواهد شد که این ده را ترک کند . خواهش میکنم از اینکار منصرف شوید و اجازه بدهید ما همینطور و با همین روش زندگی کنیم . دکتر گفت : سرنوشت تو بعد از پدربزرگت چه خواهد شد ؟ آیا میتوانی به تنهایی در همین مکان زندگی کنی ؟ رژان نگاهش را بدیده دکتر دوخت و گفت شما تلاش کردید تا نظر اهالی را نسبت به من برگردانید و تا حدی هم موفق شده اید . من اگر بتوانم بیشتر تلاش کنم و نظر اهالی را جلب نمایم ، دیگر غصه ای نخواهم داشت . شما با حرفه ای که به من آموختید آینده مرا روشن کردید و من تا عمر دارم خود را مدیون شما میدانم و دلم میخواهد روزی بتوانم آنرا جبران کنم . ولی لطفا نخواهید که من برای ادای دین خود همسر آقای نجفی شوم .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#30 | Posted: 26 Jul 2013 02:18
پائیز را فراموش کن ۲۹

اگر پدر بزرگ بداند که خوشبختی من با این ازدواج تضمین خواهد شد ، خودش را فراموش میکند و از من میخواهد که قبول کنم . اما من به شما میگویم که راضی به اینکار
نیستم و هرگز خود را خوشبخت نمیدانم . دکتر پرسید اگر نجفی را دوست نداری هیچ کس تورا
مجبور به پذیرفتن نمیکند اما اگر قصدت این است که تا پدربزرگت زنده است ازدواج نکنی میشود
این مسئله را براحتی حل کرد . رژان گفت من با هیچ مردی ازدواج نخواهم کرد و دلیل این کار هم
پدر بزرگ نیست . دکتر پرسید ما که تا این اندازه راحت با هم راحت صحبت میکنیم آیا میشود دلیل
اینکار را هم به من بگویی ؟ رژان بلند شد و گفت خواهش میکنم این سوال را نپرسید چون هنوز
پاسخ آن را پیدا نکرده ام . من میخواهم به شما اسب سواری یاد بدهم و اینکار باید در روز انجام شود
. دکتر درک کرد که رژان تمایل به ادامه صحبت ندارد ، در همین لحظه رژان سوار بر اسب شد و دکتر
نیز همراه او حرکت کرد .
دکتر جهت آگاهی از وضع اهالی و عیادت به محل سکونت آنان رفت ، بالای تپه اتاقهایی دید جدا از
هم و هر کدام منحصر به خانواده ای ، بدون در و پیکر ؛ اهالی بصورت محدود اما پراکنده روی تپه
زندگی میکردند و هر خانوار برای خانه خود حد و مرزی نداشتند ، تپه به همه اهالی تعلق داشت و
حریم آنها همان اندازه بود که اتاق خود و آغل گوسفندانشان را ساخته بودند . این اتاقها متعلق به
افرادی بود که کوچ نمیکردند . اما کوچنشینان نیز با کندن سینه کوه برای اقامت موقت خود سر پناهی
بوجود آورده بودند که دکتر با دیدن آن مردم به تماشا ایستاد و با یکی از مردان ایل که با خوشرویی
چایش را به او تعارف نمود چند کلامی صحبت کرد . رژان حرف مرد را برای دکتر ترجمه کرد ؛ او
فهمید که مرد ایلی او را به صرف غذا دعوت میکند . دکتر با دست گذاشتن به سینه خود و سر فرود
آوردن از محبتش تشکر کرد و رژان با لهجه محلی به مرد گفت که دکتر فقط برای دیدن آنان آمده
است آن مرد با دکتر و رژان همگام شد تا بتواند جهت بازدید آن مکان کمکی کرده باشد . رژان روی
به دکتر کرد و گفت باید اسب سواری را فراموش کنید ، چون اینطور که معلوم است شما برای بازدید
دعوت شده اید ؛ دکتر خندید و گفت من اینکار را باید روزهای اول اقامتم انجام میدادم نه پس از چند
ماه اما حالا که آمده ام مجبورم ؛ با حضور دکتر کم کم اهالی ، از زن و مرد و پیر و جوان ، به آنان
پیوستند و دکتر در میان مردم بسیاری از بیماران خود را دید و با آنان به گفتگو پرداخت . با دعوت
بزرگ ایل قدم به چادر گذاشت که قالیچه هایی از پشم بز آن را مفروش کرده بود و دور تا دور چادر ،
مخده چیده بودند . رنگ الوان قالیچه ها ، چشم را خیره میکرد . برای دکتر شیر آوردند و او از داخل
چادر به جمعیتی که در بیرون به تماشا ایستاده بودند نگریست . بزرگ آنها پس از خوش آمد گویی از
مهر و محبت دکتری که پیش از آمدن او در درمانگاه خدمت میکرد صحبت کرد و به او فهماند که
دکتر قبلی رفتاری مردمی تر داشته و خودش برای عیادت بیماران ده و به چادرها سرکشی میکرده
است . دکتر در جواب او خندید و گفت : من به علت ندانستن زبان ترجیح دادم که در درمانگاه بمانم .
اما دیگر چنین نخواهم کرد و برای عیادت و ملاقات با آنان خدمت می رسم . برای دکتر سفره ای
بزرگ گستردند و مردان ایل بدور آن جمع شدند . آن روز دکتر تا هنگامی که غروب خورشید فرا
میرسید به سرکشی پرداخت و چون وسایل کار خود را همراه نداشت به دستوراتی کوتاه قناعت کرد .
در تمام ساعات عیادت رژان در کنارش بود و مثل پرستاری دلسوز و مترجمی آگاه به بیماران رسیدگی
و حرفهای دکتر را برای آنان بازگو میکرد . به هنگام بازگشت رژان دکتر را تا همان نقطه کنار تخته
سنگ بدرقه کرد و گفت روز سختی را گذراندید . دکتر خندید و گفت اما من احساس خستگی
نمیکنم و تصمیم گرفته ام روال دکتر احمدنیا را دنبال کنم و از این پس تو مرا زیاد بالای تپه خواهی
دید اما بهتر است اسب سواری را هر چه زودتر یادم بدهی ، تا مجبور نباشم این راه را پیاده طی کنم .
رژان گفت من قول میدهم و امیدوارم که شما هم خواهش مرا برآورده کنید . دکتر با صدای بلند
خندید و گفت بسیار خوب من دیگر به فکر شوهر دادن تو نخواهم بود . حالا که از نزدیک با وضع
این مردم روبرو شدم مصلحت چنین است که تو بمانی تا در غیاب دکتر به آنان کمک کنی . صورت
رژان از خوشحالی گلگون شد و گفت متشکرم دکتر امروز اصلا احساس ناراحتی نکردم اگر متوجه
شده باشید ! رفتار مردم با من مهربان بود چون در کنار شما بودم . دکتر اصلا به این نکته توجه نکرده
بود ، ولی از گفتار رژان خشنود شد و گفت بهتر از این هم میشود فقط باید حوصله کرد . این چیزی
است که در وجود تو فراوان پیدا میشود . رژان از تعریف دکتر بار دیگر صورتش گلگون شد و سربزیر
انداخت . دکتر نگاهی به ساختمان بهداشت کرد و با گفتن اینکه وقت رفتن است از رژان خداحافظی
نمود و از تپه سرازیر شد .

ادامه دارد ....


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Forget the fall | پائیز را فراموش کن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites