تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Forget the fall | پائیز را فراموش کن

صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  
#71 | Posted: 4 Aug 2013 23:56
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۶۷

یک شب ، یک تهوع و سپس مرگ . رژان بار دیگر لباس سیاه به تن کرد و دستار عزا بر پیشانی بست . هیچ کس نبود تا تسلایش دهد و غمخوارش باشد . چه مقایسه ی تلخی میان دو سوگواری وجود داشت . هرمز ، کوچولو ، و پدربزرگ که زندگی او بود و همه می دانستند رژان تنها به او دلبستگی دارد . اما در عزای پدربزرگ تنها کسی که به حساب نیامد او بود . خاله صفورا و خاله صنوبر گفته می شد و تنها تنهایی و غم افسوس نصیب رژان گشت . اما او خوشحال بود . چون پدر بزرگ در آخرین لحظات عمر فقط رژان را عزیز و مونس خود خوانده بود و این اعتراف برای رژان از تمام
غمخواریهای دروغین با ارزش تر بود . وقتی روی اسبش ) شو ( سوار شد و به تاخت ، به جنگل بلوط رفت ، خود را رها و آزاد دید . از دور آوای سرنا و دهل می آمد که آهنگ چمر را می نواختند .
باد موهای رژان را پریشان کرده بود . از بلندای موی رژان نیمی بیشتر بریده و به کتل آویخته شده بود و باقیمانده گیسو را باد آزادانه پریشان می ساخت می توانست تجسم کند که زنان بر صورت خود زخم می زنند و یکصدا ( وی وی ) کنان سوگواری می کنند و شوهر خاله صفورا میهمانان را برای شام نگه خواهد داشت و آش گوشت به آنان خواهد داد . ای کاش همه می رفتند و او تنها می ماند ، با اجاقی خاموش و اتاقی بدون پدر بزرگ . از اینکه کلاه پدر بزرگ را نتوانسته بود حفظ کند و فقط دستار کهنه و پاره اش به او رسیده بود غمگین بود . تحمل صدای سرنا را نداشت . آن صدا به او گفت که همه چیز تمام شده و تنها مانده ای . به او گفت که روزگار عزت به پایان رسیده و باید هجرت کنی اما به کجا ؟ کدام دستی در این لحظات تلخ به سویش دراز می شود و کدام لحن نوازشگر مرحمی بر زخم درونش خواهد گذاشت .
اسب سیاهش را نوازش کرد و گفت ) شو ( باورت می شود که من و تو تنها مانده ایم . دیگر پدربزرگ نیست تا تیمارت کند و زین بر پشتت نهد . دیگر همه چیز تمام شد . زمان هجرت من و تو فرا رسیده اما به کدام سوی بتازیم و در کجا چادر خود را بنا کنیم . بهار در راه است ، بویش را حس می کنی ؟ زمستان ، گذشته و پدر بزرگ را با خود برده است . همه مرا تنها گذاشته اند و فقط برایم مانده ای . دو روز دیگر بیشتر میهمان این ده نخواهیم بود . وقتی خاله صفورا همه چیز را با خود ببرد آن وقت هیچ چیز برای زیستن باقی نمی ماند . یادگارهای پدربزرگ میان دو خاله تقسیم خواهند شد و تنها یک خانه ی خالی بر جای خواهد ماند . چه بهتر ! بگذار ببرند . همه لوازم جز اموال ایشان ، اما تو مال منی . مال خودم که هیچکس نمی تواند ترا از من جدا کند . اه .... شو آیا تو می توانی مرا به سرزمین پدری ام هدایت کنی ؟ شاید در آنجا اندک محبتی باقی مانده باشد و من تو را بپذیرند . شو !
پدربزرگ می گفت بهترین جا برای زیستن من و تو تهران و خانه ی دکتر است . اما آنجا جایی برای تو نیست . مردم با آهن الفت گرفته اند و دل به وسیله ای بسته اند که فاقد قلب است . من وسیله ی بی قلب را دوست ندارم . همان طور که از آدمهای بی قلب هم نفرت دارم . باید منو تو بتازیم و برویم و برویم به سوی نور ، به سوی خورشید . جایی که سر ما در دلها رخنه نکرده باشد .
رژان بر شو سوار شد و به سوی تپه تاخت . از روی تپه به درمانگاه نگریست . می خواست سر اسب را برگرداند که اسبی آهنین مقابل درمانگاه توقف کرد . دلش لرزید و قادر به راندن نبود . کسی که از ان پیاده شد . مردی بود که زود به طرف تپه نظر دوخت . اه ..... بله خود اوست . و آن دو زن و آن کودک . آه ... یعنی ممکن است درست دیده باشد ؟ بله هم اوست که به سویش دست تکان می دهد .
رژان از هیجان جیغ کشید و سر اسب را به طرف پایین تپه گرداند و به سوی میهمانان شهری تاخت .
همه نگاهش می کردند . وقتی وارد جاده شد ، لگام اسب را کشید و با نرمی به آنان نزدیک شد . از آنچه که می دید اشک بر دیده آورد . پریزاد و پریناز به سویش می رفتند . از اسب به زیر آمد و به سوی او دو دوید . همدیگر را در آغوش کشیده بودند و اشک می ریختند . صدای آهنگر چمر را دکتر خوب می شناخت . با رسیدن به رژان خوشحالم که ترا سلامت می بینم . آهنگ چمر نواخته می شود چه کسی مرده ؟
رژان چشم اشگبار خود را بر او دوخت و گفت پدربزرگ ! آه از نهاد بر آمد و همگی را گریان کرد .
دکتر به اتومبیل تکیه داد و پرسید : کی این اتفاق افتاد ؟ رژان گفت دیشب و امروز او را دفن کردیم .
دکتر گفت متاسفم که دیر رسیدم . خدا رحمتش کند . ولی تو چرا درختم نیستی ؟
بالای تپه چه می کردی ؟ رژان گفت با رفتن پدربزرگ دیگر جایی برای زیستن ندارم . دو روز دیگر بیشتر در اینجا نخواهم بود و پس از آن باید بروم . پریزاد پرسید باید بروی کجا می خواهی بروی ؟
رژان نگاهش کرد و گفت من و )شو ( می ریوم به سرزمین پدری ام شاید در آنجا کسی ما را بپذیرد .
دکتر گفت همه می رویم به خانه ات . تو صاحب عزا هستی و همه باید این را بدانند ! دکتر پیش افتاد و رژان و خواهران دکتر به دنبال او حرکت کردند . ورود دکتر به مجلس ختم و شرکت کردن و خواهران او در مراسم شوری دیگر به مجلس داد . کد خدا از دکتر استقبال کرد و مقدم او را عزیز داشت . روستاییان بگرد دکتر نشستند و هر کدام به سهم خود از او پذیرایی کردند . دکتر روی به اهالی نمود و گفت مرحوم عمو چگینی در این ده به دنیا آمد و در همین ده نیز از دنیا رفت ، او به همه ی اهالی عشق می ورزید و یک لحظه خود را از شما جدا نمی دانست . حتی در هنگامی که پیش من بود به شما فکر می کرد . او از آینده ی نوه ی اش نمی ترسید ، چون می دانست مردمی که با انان زندگی کرده و در غم و شادیشان شریک بوده نوه اش را تنها نخواهند گذاشت . کیست که فکر کند عمو چگینی یک لحظه از نوه اش غافل بوده و به او بی توجهی کرده . چه کسی بیاد دارد که از عمو چگینی حرفی جز محبت و مهر درباره ی نوه اش شنیده باشد . اما شما با این عزیز کرده ی عمو چگینی چه کرده اید ؟! من آمده ام او را با خود ببرم . زندگی من بدون وجود او به شب می ماند که هیچ چراغی روشن ندارد . سه ماه در تاریکی و ظلمت زندگی کرده ام و حالا آمده ام که نور و چراغ برای خانه ام ببرم . من آمده ام تا هر دوی آنها را با خود همراه کنم اما بدبختانه عمو چگینی از دستم رفته است و تنها با پرتویی از روشنی او بر جا مانده است که من بعد از مراسم او را با خود خواهم برد . اما پس از رفتن او فکر کنید که این باورهای غلط چه ثمراتی در زندگی یک بیگناه بر جای گذاشت . او می خواست از شما بگریزد و به سرزمین پدری اش پناه ببرد .
آیا روا است که دختری تنها ترک دیار کند و برای فرار از اعتقادات غلط شما خودش را در بدر ولایتهای دور کند ؟ رژان به اکثر بچه های شما سوزن زد و هیچ یکی از بچه های شما نمرد . او سلامتی را به فرزندان شما ارزانی نمود و باز هم شما از خواب سنگین بیدار نشدید . جای بسی تاسف است که ما با خاطری ناشاد از شما یاد کنیم . من دو سال در این ده بودم و با شما هم غذا شدم خودم را جزیی از شما می دانستم . در کنارتان شاد بودم و این دو سال اقامت در ده جزو بهترین روزهای زندگی ام به حساب می آمدند . اگر باز نگشته بودم و رفتار شما را با رژان نمی دیدم هنوز هم باور داشتم که روستاییان بهشت و شما ملایک آن هستید . اما افسوس .
اهالی سر به زیر انداخته بودند و پشیمان ، روی نگاه کردن به دکتر را نداشتند . کد خدا سکوت را شکست و اقرار کرد که سالها او و دیگران با رفتارشان رژان را آزرده اند . اما او هیچگاه کینه ای از اهالی بدل نگرفته و غمخوار خود و فرزندانشان بوده است . همهمه در میان میهمانان عزادار پیچید و اسم رژان بر لبهای آنان جاری شد . زنان دورش گرد آمدند و در سوگ پدربزرگش نوحه خوانی کردند روز سوم رژان در میان بدرقه ی اهالی از تپه سرازیر شد . اسبش (شو) را ندید . چند بار با صدای بلند او را صدا زد . یکی از کودکان ده بکنارش آمد و گفت که شو را دیده که با سرعت به طرف کوهستان می دویده است . دکتر گفت او آگاه شده که تو باید هجرت کنی و پیش از تو او کار خود را آغاز کرده . حالا او آزاد به کوهستان بر می گردد و هرگز صاحبش را فراموش نمی کند . ولی ما باید فراموش کنیم هم تو و هم من . ما باید گذشته مان را فراموش کنیم . همان طور که ویدا برای فراموش کردن جلای وطن نمود و با خانواده اش رفت . ما هم به کمک یکدیگر غمها و سختیهای خود را فراموش می کنیم و از یادمان پاییز را به دست فراموشی خواهیم سپرد .

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#72 | Posted: 5 Aug 2013 00:03
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۶۸

وقتی برگردیم هر دو بهاری تازه را آغاز خواهیم کرد . بهاری مملو از عطر . شکوفه ها و طراوت شبنم صبحگاهی . بله رژان ! من و تو زندگی نوینی را اغاز خواهیم کرد و تو همپایه ی اسمت ، آفتاب زندگی ام خواهی بود . رژان هنوز بر اتومبیل سوار نشده بود که خاله صفورا دوان دوان خود را به او رساند و در حالی که رژان را به اغوش می کشید گفت رژان برای بدیهایی که به تو کرده ام مرا ببخش و فراموش نکن که سراب خانه ی توست و هر وقت که خواستی برگردی قدمت بر روی چشم من است . لباس زیبایی دوخته ام که بتو می دهم و امیدوارم مرا فراموش نکنی .
هنگامی که به تهران رسیدیم از خواهرانم خواستم که رژان را به رسم خودمان ارایش دهند و او با لباس اهدا شده ی خاله صفورا بر سفره ی عقد نشست . عواطف پاک و دست نخورده اش مرا به اوج هیجان برد و در عقد نیز شرم داشت دستش را در دستم بگذارد به او افتخار کردم .
دلم می خواست در زندگی ام احساس خوشبختی کند و در خانه ام احساس کمبود نکند . رژان در تهران هم ، دار قالی بر پا کرده بود و هم از ماشین دستباف مادر استفاده می کرد . خنده و شادی به خانه مان پای گذاشته بود و خود را خوشبخت می دیدیم . وقتی اولین فرزندمان به دنیا آمد دیگر همه چیز کامل بود . اسم او را اورنگ گذاشتم . همیشه دلم می خواست این اسم را روی فرزندم بگذارم اما افسوس که اختیار کوچولو به دست من نبود . اورنگم پسری بود درشت با چشم هایی به رنگ شب .
زانوهای پدرم بهترین جا برای نشستن اورنگ بود . وقتی به حرف آمد توانست لفظ بابا را به کار ببرد ، پدرم اشک به دیده آورد . یکسال پس از آن نیز دخترمان چشم به جهان گشود که او را ژاله نام نهادیم .
دخترم بسیار به مادرم شبیه بود و همینطور به پریزاد . وقتی قدم ژاله به یک سالگی خود گذاشت رژان تصمیم گرفت که به سراب سفر نماید و از خاله اش دیدن کند . مادر و فرزندانش را به گاراژ بردم و راهی سفرشان کردم . هنگامی که اتوبوس حرکت کردند غمی عظیم بر دلم نشست و احساس کردم که دلم برایشان تنگ شده بود . از بیمارستان که بازگشتم به خانه نرفتم ، در خود توان به خانه رفتن را ندیدم . نمی توانستم جای خالی زن و فرزندانم را ببینم . پس به سمت خانه ی پریزاد حرکت کردم .
برای اولین بار وقتی در را به رویم گشود رنگ از رخسارش پرید و با لکنت سلام کرد . گمان کردم حادثه ای رخ داده بازویش را گرفتم و پرسیدم چی شده پریزاد چه اتفاقی افتاده ؟ سر تکان داد و گفت نه ... اما ... مدهوش پرسیدم اما چی ؟ بگو چی شده ؟ نگاهش را از من برگرفت و به حیاط دوخت .
او را کنار زدم و از هال گذشتم و خود را به حیاط رساندم . از آن چه که دیدم بهت زده بر جای ایستادم . ویدا را دیدم که نشسته بود و لیوان شربتی مقابلش قرار داشت . لحظه ای هر دو مبهوت به یکدیگر نگاه کردیم . نمی توانم توصیف کنم که در آن لحظه دچار چه احساسی شدم .
پریزاد بازویم را گرفت و گفت ویدا تازه رسیده و من اصلاً منتظر او نبودم . خود ویدا به سخن در آمد و گفت پریزاد راست می گوید من بی اطلاع آمدم و فقط آمدم که حالی پرسیده باشم . من دیروز وارد ایران شدم و سلامتی ام را به دست آورده ام . لب تخت نشستم و یکباره گذشته در مقابلم جان گرفت صحنه ی وحشتناکسقوط پسرم در رودخانه و صدای چندش آور خنده او . خشم بر وجودم دوید و با صدایی بلند گفتم حتی اگر هم راست گفته گفته باشد دیگر در نزد من جایی ندارد . درست است قانوناً ازهم جدا نشده ایم اما در عمل دیگر با هم نیستیم و من نمی توانم ترا تحمل کنم . من ازدواج کرده ام و دو فرزند دارم که نمی گذارم وجودت زندگی آن دو را سیاه کند . حالا که باز گشته ای و سلامت
هم هستی می توانیم از هم جدا شویم . عرق از سر و رویم جاری بود و پشت سر هم و بدون وقفه صحبت می کردم . آرام نشسته بود و گوش می کرد . وقتی دید عصبی و خشمگین هستم ، لیوان شربتش را مقابلم نهاد و گفت کمی آرام بگیر ، عصبانیت برای تو خوب نیست . لحن ملایمش آتش خشمم را فرو نشاند و گفتم متاسفم نمی بایست خشمگین می شدم . لبخند محزونی بر لب آورد و گفت من برای عقوبتی سخت تر خود را اماده کرده بودم . نگاهم به انگشتان استخوانی اش افتاد که هنوز حلقه ی ازدواجمان در آن می درخشید . از دیدن حلقه بغض راه گلویم را گرفت و علایق گذشته مثل آتشی زیر خاکستر مانده ، وجودم را به آتش کشید . نگاهم را به بالای سرم و به شاخه های پر
برگ درخت انداختم و بلند شدم تا از آنجا بگریزم .
حرکتم را ویدا دید و پرسید می خواهی بروی ؟ گفتم بله باید بروم اما قبل از رفتن آخرین حرفم را می زنم و بعد می روم . من نمی دانم به چه دلیل آمده ای و قصد و نیتت چیست ؟ اما من صمیمانه خوشحالم که تو بهبودی ات را به دست آورده ای . اما این بهبودی آغازگر هیچ چیز نیست .
باور کن که خیلی تلاش کرده ام تا تو را فراموش کنم . دیگر نمی خواهم اسیر گذشته گردم . من همسر و فرزندانم را دوست دارم پس خواهش می کنم خودت را وارد زندگی ام مکن و بگذار خوشبختی ام دوام داشته باشد .
گفت من به این قصد نیامده ام که زندگی ات را خراب کنم . فقط دلم می خواهد باور کنی که آنچه که رخ داد ارادی و در اختیار من نبود . آمدم تا از تو خواهش کنم از من کینه ای به دل نداشته باشی و مرا ببخشی . من از تو جدا نمی شوم . چون تو تنها مرد زندگی من هستی و تنها هم خواهی ماند . من هیچ چیز از تو نمی خواهم فقط به من بگو که مرا بخشیده ای . می روم و دیگر پای به زندگی ات نمی گذارم . او هم بلند شد و آماده ی رفتن گردید . گفتم این حرف آرامش را به تو باز می گرداند . بسیار خوب می گویم که تو را بخشیده ام و از تو کینه ای به دل ندارم . باز هم لبخندی تلخ به لب آورد و گفت ممنونم . به خاطر همه چیز ممنونم . حالا می توانم آسوده با خاطره ی خوشی که از تو داشتم به زندگی ادامه بدهم . من زودتر از او از خانه بیرون آمدم و می خواستم زودتر کوچه را ترک کنم که صدای بسته شدن در خانه ی پریزاد را شنیدم و بی اختیار از سرعت گامهایم کاسته شد . شاید هنوز در مورد او احساس مسئولیت می کردم و نمی توانستم او را شبانه تنها رها کنم و شاید هم می خواستم باز هم صدایش را بشنوم . آوایی که سالها از شنیدن آن محروم مانده بودم . بله ! می خواستم حرف بزند تا صدایش را برای همیشه در حافظه ام بایگانی کنم . وقتی به من رسید گفت ممنونم که صبر کردی تا به تو برسم . راستش هنوز از تاریکی می ترسم . سخنش مثل یک موزیک دلنشین بر دلم نشست و در آن غروب تابستان بهمراه نسیمی که می وزید خود را در دنیایی رویایی دیدم . ویدا در کنارم بود و چون گذشته برایم حرف می زد . گفته هایش اگرچه جانسوز و پوزش خواه بودند اما نمی دانست آوای
کلامش در من چه خلسه ای افریده است . نمی دانستم کجا هستم و برایم نیز مهم نبود . مهم با او بودن بود که هیچکدام میل به جدا شدن از یکدیگر را نداشتیم . اگر ترنم یک رهگذر نبود من همچنان در ان حالت سکر اور غرق بودم اما عبور ان مرد و اهنگی که با صدای بلند می خواند مرا به خود اورد و رژان و بچه ها را به یادم اورد . بیاد اوردم که انها در ده به وفاداری همسر و پدری به اطمینان نشسته اند . از خودم و از اینکه نتوانسته بودم در مقابل ویدا مقاومت کنم به خشم امدم و گفتم بهتر است از هم جدا شویم . اه بلندی کشید و گفت اصلا متوجه گذشت زمان و موقعیت خود نبودم . بعد با خداحافظی کوتاهی از من دور شد . دلم می خواست به گونه ای دیگر از هم جدا می شدیم . مقابل
سخن نرم او استقامت خود را از دست می دادم و نمی توانستم بی تفاوت باقی بمانم .
به خانوده ام اندیشیدم ، رژان و فرزندانم در داوری عقل برنده بودند ولی به هنگام خواندن حکم دچار تزلزل شدم چرا که او نیز هنوز همسرم بود و حلقه ی پیوندمان را در انگشت داشت . ایا می توانستم او را رها کنم و بگذارم فقط با یاد و خاطره ی کوتاه زندگی بگذراند ؟ در خانه همه چیز مرتب سر جای خود قرار داشت پدر به خانه ی پریناز رفته بود . دوری از رژان و نوه ها برایش قابل تحمل نبود .
چرخ اورنگ در گوشه حیاط بود و جعبه ی عروسک ژاله روی میز کنار تلفن قرار داشت . و روی میز تلفن کاغذی با دستخط رژان که نوشته بود :

ادامه دارد ....


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#73 | Posted: 5 Aug 2013 00:22
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۶۹

برای چند روز غذا اماده کرده ام . فقط کافی است گرمشان کنی . از پدربزرگ مراقبت کن . فکر می کنم کمی سرما خورده باشد . سوپ هم حاضر کرده ام که اگر احتیاج شد برای پدر بزرگ گرم کنی . از خودت هم مراقبت کن و لطفا خانه را بهم نریز . دلمان برایت تنگ می شود . سعی می کنم زود برگردیم .
رژان زنگ تلفن همزمان با خواندن اخر نامه بصدا در امد . نمی خواستم پاسخ بدهم . داشتم با خود مبارزه می کردم . می دانستم که اوست و می خواهد باز هم مرا بر بال پرنده ی خیال سوار کند و به رویا ببرد می خواستم مقابل وسوسه های او ایستادگی کنم و گوشی را بر ندارم . اگر به تلفن پاسخ نمی دادم می فهمید که واقعا همه چیز تمام شده و در یک لحظه به خود گفتم ایا براستی می خواهی تمامش کنی ؟
با برداشتن گوشی جواب خود را دادم . پرسید تازه به خانه رسیدی ؟ گفتم نه !
پس چرا دیر گوشی را برداشتی ؟
گمان کردم که هنوز نرسیده ای و نگران شدم .
نباید نگران می شدی . شاید باور نکردی که همه چیز تمام شده ! باور کن من زندگی شیرینی دارم و دلم نمی خواهد ان را به بدبختی تبدیل کنم .
حالا که تورا می بینم و تحت تاثیر نگاهت قرار نمی گیرم . می توانم با تو به صراحت صحبت کنم .
ویدا ! من دیگر ان مردی نیستم که روزی با التماس از تو درخواست کردم برگردی . یادت می اید که به من گفتی وقتی مرا می بینی اتش نفرت در دلت زبانه می کشد . می دانم که در ان روزها تو بیمار بودی و شاید این حرفت کلام دلت نبود اما من بیمار نیستم و تو می توانی حرفم را باور کنی . من اگر با تو باشم روزهای تلخ زندگیم دوباره زنده نمی شود و نمی توانم تورا خوشبخت کنم . دیگر برای ما همه چیز به پایان رسیده ، این یک واقعیت است . صدای ارام گریه کردنش را شنیدم متاثر از گریه او گوشی را قطع کردم .
فردای ان روز درنگ کردم و به سوی سراب حرکت کردم . می دانستم رژان از دیدنم تعجب خواهد کرد . اما چاره ای نداشتم . می پنداشتم اگر رژان در کنارم باشد . دچار وسوسه و احساس نخواهم شد و می توانم با تکیه بر او ویدا را فراموش کنم . نزدیک درمانگاه اتومبیل را پارک کردم و یکسر به بالای تپه رفتم . از شوق دوباره دیدن رژان و فرزندانم قلبم در قفسه سینه ام می طپید و نمی دانم چگونه راه تپه را طی کردم . در چوبی خانه ی خاله صفورا باز بود و توانستم ژاله را با لباس خاک الود ببینم که نشسته بود و با خاک باغچه بازی می کرد . تصویر کودکان ده پیش چشمم مجسم شد و در یک لحظه از اینکه او را با این هیبت دیدم خشمگین شدم و صدا زدم ژاله چکار می کنی ؟ ژاله بطرفم برگشت و لحظاتی مات و مبهوت نگاهم کرد و پس از شناختن بلند شد . دوان ، دوان به طرفم دوید . خشم تبدیل به مهر شد و او را خاک الود در اغوش کشیدم و سر و صورتش را غرق در بوسه ساختم .
موهایش بر اثر نشستن خاک دیگر براق و درخشان نبود . دست و صورتش را با اب درون سطل شستم و در همین هنگام اورنگ از اتاق خارج شد و با دیدن من جیغی از خوشحالی کشید و به سویم امد . او را هم در اغوش کشیدم و پرسیدم مامان کو ؟ هنوز او پاسخ نگفته بود که رژان روی بهار خواب ظاهر شد تا بچه ها را صدا کند وقتی مرا دید ان چنان شاد شد که رنگ صورتش به سرخی گرایید و با هیجان بطرفم دوید و گفت سلام . تو اینجا چه می کنی ؟ نگاهش کردم و گفتم تحمل خانه ی خالی را نداشتم و امدم دنبالتان . نگاه شوخی بر من انداخت و گفت نکند حوصله ی گرم کردن غذا را نداشتی ؟ خندیدم و گفتم هر دو ! بقیه کجا هستند . گفت خاله رفته درمانگاه و بر می گردد بیا بریم
تو . پدر چطور است . پریناز و پریزاد ، همه حالشان خوب است ؟ گفتم همه خوبند جز من که دوری شما ، بیمارم کرده بود . رژان گفت خیلی خوب همسر بی طاقتم هر وقت که بخواهی حرکت می کنیم . این کلام وجودم را مالامال از شادی کرد و گفتم فردا صبح بر می گردیم و بار دیگر همگی با هم به سفر خواهیم رفت . استقبال گرم خاله صفورا و همسرش مرا شرمنده کرد و با عذرخواهی از ان همه محبت از اینکه نمی توانم مدت بیشتری در کنارشان باشم . از انان دعوت کردم که رژان را در تهران تنها نگذارند و به رفت و امد با یکدیگر ادامه دهند . همان شب ، به رژان گفتم دلم می خواهد با هم برویم روی تخته سنگ بالای تپه بنشینیم و خاطره ی گذشته را زنده کنیم . بچه ها خواب بودند و من
و رژان توانستیم هر دو خانه را ترک کنیم . دست رژان را در دستم گرفتم و گفتم نمی دانی از اینکه در کنار منی چقدر احساس امنیت می کنم . روی تخته سنگ نشستیم و به روشنایی اتاق و جاده نگاه کردیم . من پرسیدم دلت برایم تنگ نشده بود ؟ لرزش دستش را حس کردم نجوا کرد .
خیلی وقت است که رویا را با واقعیت در امیخته ام و هردوی انها به من توان می دهد که دوری را تحمل کنم .
گفتم نگران کردی گمان کردم که من دیگر برایت کهنه شده ام و به من دیگر فکر نمی کنی ؟ سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت برای رژان هرگز مردش کهنه نمی شود . برای من در دنیا تو مانده ای و بچه هایم و اگر روزی بفهمم که محبت تو نسبت به من کم شده و دیگر دوستم نداری از غصه دق خواهم کرد . دیشب خواب وحشتناکی دیدم که هراسان بیدار شدم . خواب دیدم که ویدا برگشته و شما دو نفر ... گریه امانش نداد و به تلخی گریست ، سخن او پشتم را لرزاند و نمی دانستم چه باید بکنم . ایا باید اقرار می کردم که خوابش به حقیقت پیوسته و ویدا بازگشته است یا اینکه حقیقت را از او کتمان می کردم ؟ بی اختیار و تحت تاثیر گریه ی او گفتم من او را نپذیرفتم و به تو و بچه هایم خیانت نکردم . و بهترین اثبات گفته ام همین است که اینک در کنار شما هستم . هیچ نگفت معلوم بود که سخنم را تحلیل می کند و با احساس خود می سنجد . در ان لحظه هیچ ارزویی نداشتم جز انکه قبول کند در گفته ام صادق هستم و او را بازی نداده ام . این بار من بودم که می لرزیدم و دوست داشتم که اقرار کند و بگوید که حرفهایم را باور کرده است . اما او به جای اقرار گفت مردم ده با حسرت به من نگاه می کنند و دیگر باورهای خود را به دور ریخته اند دیگر همه باور کرده اند که رژان موجود منحوسی نیست و می تواند مردی را خوشبخت کند . اما به گمانم شوهر خاله صفورا هنوز متقاعد نشده و همان دیشب وقتی تعریف کردم که ما چقدر خوشبختیم ، خندید و گفت : با این حال اگر نتوانستی در تهران زندگی کنی برگرد به سراب نزد خودمان ! حرف او مرا تکان داد و با قاطعیت گفتم وقتی از دنیا رفتم جنازه ام برای دفن شدن به سراب خواهد امد . و دوست دارم به جای مادرم دفن شوم . به من بگو ایا زودتر باز خواهم گشت ؟ دستش را فشردم و گفتم تو با من می مانی تا روزی که زنده هستم تو در کنارم خواهی بود . رژان اه بلندی کشید و پرسید ایا هیچ تغییر کرده ؟
گفتم نه مثل همان روزهایی است که سالم و تندرست بود . گفت : خوشحالم که سلامتی اش را بدست اورده . چه کسی می داند مرز عشق کجاست . در یک زمان دو زن دوستت دارند . یکی زنی است که بتو عشق ارزانی کرد و دومی زنی است که در سختی ها همراهت بود . من خود یک زنم و می دانم که خاطره ی اولین عشق هرگز فراموش نمی شود . به اضافه اینکه این عشق به وصل هم رسیده باشد . که فراموش کردن ان غیر ممکن است . پس دومی می تواند راهش را ادامه ندهد و بگذارد که ان دو بار دیگر زندگی خود را ادامه دهند ! دستش را بر صورتم فشردم و گفتم اگر یکبار دیگر این جمله را تکرار کنی هرگز ترا نمی بخشم . من جملاتی را که برای ویدا بر زبان اوردم برای تو هم خواهم گفت . به او گفتم که من مرد خوشبختی هستم و در زندگی ام هیچ کمبودی ندارم . در کنار تو طمع و مزه
ی سعادت را چشیدم و با هیچ قیمتی حاضر به فروش ان نیستم . از تو هم می خواهم افکار بچه گانه ات را کنار بگذاری و مثل همیشه یار و یاورم باشی . صبح نزدیک است و باید استراحت کنیم . پس از خوردن صبحانه حرکت می کنیم . رژان بلند شد و گفت بله صبح نزدیک است و شما اصلا استراحت نکردید . لحن دلسوزانه اش این باور را به من داد که گفته ام را پذیرفته و قبول کرده است . در وقت بازگشت هر دو ساکت بودیم و هیچ یک سکوت و خلوت شبانه ی ده را با کلام نشکستیم . خواب خیلی زود مرا در روبد و از دنیا بی خبرم ساخت . وقتی از سنگینی جسمی که روی سینه ام فشار می اورد دیده گشودم ژاله را دیدم که روی سینه ام دراز کشیده و سرش را روی قلبم گذاشته و موهایش را نوازش کردم . اورنگ هم به تبعیت از او به اغوشم پناه اورد و گفت پدر بر می گردیم خونه ؟ اره بابا جون اماده شوید که حرکت کنیم . اورنگ به صورتم نگریست و گفت اما مامان رژان نمی اید . او می خواهد همین جا بماند . از این سخن کودکانه بر خود لرزیدم و بیکباره بلند شدم و گفتم برو مامان را بگو بیاید ! زود باش پسرم ! اورنگ برای صدا صدا کردن رژان رفت.

ادامه دارد ...



آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#74 | Posted: 5 Aug 2013 00:27
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۷۰

اگر حرف او حقیقت داشته باشد چه باید بکنم؟ لحظاتی بعد وقتی رژان وارد اتاق شد با یک نگاه بصورت رنگ پریده و چشمان پف کرده اش همه چیز را فهمیدم. به چشمم نگاه کرد و آرام سلام گفت. پرسید کاری داشتید؟ گفتم در اتاق را ببند و بیا بنشین! لختی تردید کرد و سپس در را بست و کنار بسترم نشست. باز هم از نگاهم می گریخت. پرسیدم اورنگ چه می گوید آیا این حرف درست است که تو می خواهی بمانی و من و بچه ها باید راهی گردیم؟ به من بگو چه افکاری در سر داری!
خیال می کردم دیشب توانسته ام ترا متقاعد کنم که من ترا و بچه هایم را به ویدا ترجیح داده ام. بمن بگو در کجا اشتباه کردم تا آن را اصلاح کنم؟! رژان گفت من نمی توانم ویدا را ندیده بگیرم. اگر آن روزها او بیمار بود و شما تنها، اما اینک چنین نیست. او سالم و تندرست برگشته به خانه اش و باید با شما زندگی کند. او زن بی پناهی است که به حمایت شما محتاج است. من سد راه خوشبختی او و شما شده ام. به من نگویید که وقتی او را دیدید دستخوش احساس نشدید و خاطره های خوش گذشته برایتان زنده نشد. باور کنید این تصمیم را از روی حب و بغض و کینه نگرفته ام. من طعم سعادت را چشیدم و می دانم که چه باید بکنم!
خواهش می کنم برگردید و به ویدا مهلت بدهید تا بار دیگر زندگی اش را بسازد. گفتم پس تکلیف بچه ها چه می شود؟ هیچ فکر نکردی که سرنوشت بچه ها چه می شود؟ اورنگ و ژاله چگونه می توانند دوری ترا تحمل کنند! تو به آسانی مرا کنار گذاشتی اما آیا می توانی به همین راحتی آن دو را هم کنار بگذاری؟ اگر من برایت بیگانه شده ام، به خاطر بچه ها برگرد و با زندگی و سرنوشت آنان بازی نکن! این بار نگاهم کرد نگاهی ژرف و عمیق و من در نی نی چشمان سیاهرنگش قطرات اشک را دیدم که بهم می پیوستند. بلند شد و آرام و خموش اتاق را ترک کرد. صدای گفتگوی او و خاله صفورا می آمد. برای آنکه گفته های او روی رژان تأثیر منفی نگذارد از اتاق خارج شدم و به خاله
صبح بخیر گفتم. پاسخ را داد و پرسید آقای دکتر به این زودی برمی گردید؟ گفتم بله بیمارانم منتظرند.
اما قول می دهم تا تابستان تمام نشده یکبار دیگر با بچه ها برگردیم. من در این سفر فرصت نکردم به دیدن کدخدا و اهالی بروم. شما از طرف من عذرخواهی کنید و بگویید در اولین فرصت ممکن برخواهیم گشت! خاله صفورا ره آوردی بدست بچه ها داد و ما را تا پایین تپه بدرقه کرد. مدتی از راه را هر دو در سکوت گذراندیم. حرف برای گفتن بسیار بود اما هیچ کدام از ما نمی دانستیم از کجا شروع کنیم و موضوع صحبت را از کجا آغاز کنیم. وقتی سکوتمان طولانی شد رو به رژان کردم و پرسیدم چرا حرف نمی زنی. قیافه ات نشان می دهد که هنوز از رفتار من ناراحتی. آرام زمزمه کرد
ناراحت نیستم اما ... گفتم حرف بزن تا چند روز پیش خود را آدمهای سعادتمندی می دانستیم.
ای کاش به تو نگفته بودم ویدا برگشته و با من ملاقات کرده. اگر مردی بودم که می توانستم به همسرم دروغ بگویم این مسایل پیش نمی آمد. رژان! یکبار دیگر می گویم که من به هیچ قیمتی تو و بچه هایم را نمی فروشم. ویدا زنی است زیبا و سالم که می تواند زندگی دیگری را در کنار مرد دیگری تشکیل بدهد. من با بودن در کنار او باز هم دچار عذاب وجدان می شوم. نمی توانم دیگر وجود زنی را تحمل کنم که پسرم را نابود کرد با او فقط خاطره های تلخ زنده می شود. آیا تو می خواهی من باز هم برگردم به روزهای سیه روزی؟ سر تکان داد. گفتم حالا که چنین روزهایی را برایم آرو نمی کنی پس پیش از این آزارم نده و بگذار فکر کنم که هنوز همان آدمهای موفق هستیم! این بار حرفم را پذیرفت و با گفتن اینکه وقتی می آمدی پدر کجا بود؟ نشان داد که قانع شده است و می خواهد به زندگی اش
برگردد. از شوق به وجد امدم و بر سرعت خود افزودم و گفتم به قم که رسیدیم باید برویم زیارت.
من باید در آن جا ترا قسم بدهم که هیچ وقت در هر شرایطی قسم بخوری که من و بچه ها را تنها نخواهی گذاشت. رژان بصورتم خندید و گفت و تو هم!
سر کوچه مان که رسیدیم پارک کردم. رژان گفت او اینجاست؟ متوجه کلامش نشدم و بار دیگر مشغول در آوردن ساک گشتم که پرسید شنیدی چه گفتم ویدا اینجاست. به اطرافم نگاه کردم و او را دیدم که به فاصله ای نه چندان دور ایستاده بودند و انتظار می کشیدند. به رژان گفتم تو نباید صبر کنی زودتر برو و بچه ها را ببر تو. من با او صحبت می کنم. او خیال دارد با آبرو و حیثیت من بازی کند.
رژان گفت من نمی توانم بی تفاوت از کنارش بگذرم. اجازه بده به او سلام کنم. با خشم خروشیدم هر کار که من می گویم انجام بده و زودتر هم حرکت کن! رژان سر بزیر انداخت و داخل کوچه شد. من هم با همان حالت خشم به ویدا نزدیک شدم و پرسیدم اینجا چه می کنی مگر به تو نگفتم که همه چیز تمام شده و تکلیف ما در دادگاه روشن می شود؟ به صورت خشم آلود من لبخند زد و گفت بچه های زیبایی داری. گفتم لطفاً مغلطه نکن و جواب سؤالم را بده. این بار سکوت کرد و بعد با لحن محزونی گفت خیلی سعی کردم اما نشد! به هر کجا که می روم و با هر کس که حرف می زنم چنین به نظرم می رسد که تو روبرویم نشسته ای و به من نگاه می کنی. پوریا باور کن قادر نیستم فراموشت کنم او زن خوش قلبی است و حرفم را درک می کند. به او می گویم که اگر شما مرا از خود برانید معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارم باشد. خواهش می کنم قبول کن من با رژان حرف بزنم! گفتم هر چه در مورد رژان گفتی حقیقت است و او ممکن است که ترا بپذیرد اما من دیگر راضی به ادامۀ این راه نیستم. من فرزندانی دارم که باید به فکر سعادت آنان باشم. چطور می توانم به صورتشان نگاه کنم و بگویم تو هم ... آه ویدا عاقلانه فکر کن! تو یکنفری و هیچ مسئولیتی نداری. زنی هستی زیبا که می توانی براحتی باز هم ازدواج کنی. اما رژان مثل تو نیست. او فقط منو و بچه هایش را دارد. اگر تو قدم به زندگیم بگذاری مثل این است که من به او خیانت کرده ام و او برمی گردد به سراب و معلوم نیست که چه سرنوشتی در انتظارش باشد. سعادت ما را به هم نریز و قدم از زندگی ام بیرون بگذار. حالا من
از تو خواهش می کنم که راهت را از من جدا کنی. آیا می توانی درک کنی در همین چند دقیقه ای که من و تو با هم گفتگو می کنیم رژان دچار چه زجری شده است؟! پس برای همیشه خداحافظ!

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#75 | Posted: 5 Aug 2013 00:32
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۷۱

دیگر منتظر او نشدم، با قدمهای تند خود را به خانه رساندم. وارد خانه که شدم رژان را منتظر نشسته در هال دیدم. در چهره اش نگرانی موج می زد. ساکها مقابل پایش قرار داشتند و گویی عازم رفتن بود.
نگران چشم به صورتم دوخت تا عمل مرا ببیند و من همان کاری را کردم که می بایست می کردم.
خندیدم و پرسیدم چرا از حال رفته ای؟ بلند شو و ساکها را باز کن. رژان بصورتم خندید این بازگشتی بود ابدی و رشتۀ زندگی ام را محکمتر گره خورد. همه یقین نمودند که من خانواده ام را بر ویدا ترجیح داده ام. اما رژان در دقایقی که تنها ماند بود، تصمیمی گرفته بود که از من و دیگران مخفی ساخت. او در نهان با ویدا به گفتگو پرداخته بود و به او گفته بود که حاضر است برای تداوم بخشیدن به زندگی او پایش را بیرون بگذارد و دیگر وارد زندگی ما نشود. ویدا در مقابل آنهمه گذشت به گریستن افتاده و گفته بود، نه! تو باید بمانی. آنکه ماندگار است تو هستی نه من. من می خواستم با
شما و در کنار شما سهمی از خوشبختی داشته باشم. اما خواست خدا چنین نیست و پوریا دیگر مرا نمی خواهد. پس خیال آسوده کن و بمان. تو خانم خانه و همسر دکتر هستی و هیچ کس نمی تواند این حق را از تو و بچه ها بگیرد. به قول پوریا من یکنفر هستم و هیچ مسئولیتی ندارم و می توانم در تنهایی زندگی کنم. برایتان آرزوی سعادت می کنم و دیگر مزاحم شما نخواهم شد. همان شب وقتی خسته از مطب به خانه برگشتم رژان و بچه ها را آمادۀ رفتن به میهمانی دیدم. پرسیدم باید جایی برویم؟ سر فرود آورد و گفت بله باید به دیدار کسی برویم که منتظر ما نیست و باید غافلگیرش کنیم.
پرسیدم همشهری گیر آورده ای و می خواهی غافلگیرش کنی؟ با صدای بلند خندید و گفت بله یک همشهری گیر آورده ام می دانم که خسته ای اما زیاد طول نمی کشد. قبول کردم و پس از نوشیدن شربت خنکی براه افتادیم. رژان گل و کیک خرید و هنگامی که از سر خیابان خانۀ ویدا گذر کردیم، به من گفت دلت می خواهد لحظه ای توقف کنیم. سعی کردم ریشخندش را نادیده بگیرم و بگویم نه دیگر توقفی نیست. اما او گفت نگهدار. من باید ترا متوقف کنم و خواهم کرد. مبهوت به رژان نگاه کردم اما او ضمن باز نمودن در گفت فقط توقف کوتاهی می کنیم و بعد می رویم. اگر می خواهی خوشحالم کنی تو هم پیاده شو. دلم می خواهد حرفهایی که به ویدا گفتی در مقابل منهم تکرار کنی تا
با خیال آسوده در خانه ات زندگی کنم. اگر اینکار را نکنی مطمئن باش که ترا ترک می کنم و از خانه ات می روم. چاره ای نداشتم جز آنچه که می خواهد انجام دهم و به او اثبات کنم که فقط او و بچه ها برایم عزیز هستند . رژان خانۀ مادر ویدا را خوب می شناخت و خودش زودتر از ما زنگ در را فشرد و منتظر ایستاد. ویدا در را برویمان گشود و از دیدن ما متعجب و حیران بر جای ایستاد من تا خواستم صحبت کنم رژان گفت : اجازه می دهی داخل شویم زیاد وقتت را نمی گیریم ویدا.
کناررفت و رژان و بدنبالش من و بچه ها داخل شدیم خانم نجفی پیر و شکسته به استقبال آمد و بادیدن ما او هم متحیر شد و بر جای ایستاد .
رژان به سوی او رفت و صوتش را بوسید همه منتظر بودیم که کسی سخن بگوید رژان به همه ی ما نگریست و گفت: می دانم که از آمدن ماتعجب کرد ه اید حق هم دارید حتی دکتر هم نمی داند ما به چه علتی آمده ایم .
من آمده ام تا ویدا را بازگردانم به خانه اش اما نه ! ما آمده ایم تا ویدا را به خانه اش ببریم و با هم زندگی کنیم .
من می گویم یک مرد می تواندهمزمان با هم به هر دو همسرش عشق بورزد اما نه برای زن مشکل است که اولین عشق خودرا فراموش کند .
حالا هم از ویدا می خواهم که آماده شود تا به خانه بر گردیم .
خانم نجفی اشک ازدیده فرو ریخت و گفت یک عمر تلاش کردم تا تصویب کنم که برای مرد فقط یک زن کافی است و و حق تجدید فراش ندارد اما رژان بااین عملش به من فهماند که عطوفت و مهربانی مرز نمی شناسد و می شود آن را با دیگران تقسیم کرد.
ویدا رژان را در غوش کشیدو ضمن گریستن گفت: قول می دهم خواهر دلسوزی برایت کردم از اینکه مرا هم در خوشبختی ات سهیم کردی ممنونم .
آن شب در خانه ویدا تمام چلچراغ ها روشن گردیدند تا راه ناهموار زندگی را روشن بسازند و ما همگی دست دردست هم بسوی خانه حرکت کردیم تا سعادتمان را با هم تقسیم کنیم و باور کنیم که پاییز می شود فراموش کرد و به بهار اندیشید.
دیر وقت است نمی خواهی بخوابی؟ صدای دستگاه ویدا و بچه هارا بیدار می کند !
رژان این کلمات را شنید دستگاه را خاموش کرد و بدون آنکه به صورت مخاطبش نگاه کند از پشت دستگاه بلند شد.
سال ها بود که به اطاعت محض عادت کرده بود نمی دانست که چرا فقط اطاعت می کند و در خود یارای ابراز عقیده را نمی بیند اجابت کردن و برآوردن تمایلات دیگران .
گمان می کرد برای حفظ و دوام آرامش زندگی بهتر است که از خواسته و میل خود بگذرد تادیگران در آسایش زندگی کنند سکوت و مهر خاموشی بر لب نهادن و بدون هیچ واکنشی کمر به خدمت بستن اگرچه دیگران را به سر منزل مقصود رساند امادروجودش تمایلات ارضاء نشده آهسته آهسته و بطور مستمر موجب انزوایش شد چراغ را خاموش کرد و در ظلمت گوش به شب سپرد سکوت بود وسکون . برای لحظاتی آدم های خانه برایش بیگانه بودند حتی پدر بزرگ و بچه ها که آسوده و آرام در بستر غنوده بودند . از سخن همسرش رنجیده بود چه او نمی دانست تنها ساعتی که وی می تواند ضمن بافتن اندیشه کند همین ساعت های فراموش شده هستند اما حق با پوریا بود صداف نور بر هم
ریزنده ی آرامش و آسایش اهل خانه بود پس باید آن را خاموش کرد بستر گرم نیاز آسودن را بر آورده بودند خواب ازدیدگانش می ربود اما افکاری که پس از شنیدن اخبار رادیو به مغزش هجوم آورده بودند خواب را ازدیدگانش می ربود و جنگ درمناطق جنوب تا به کجا خواهدکشید ؟ پیش چشمش جوانان سراب را می دید که کوله پشتی بدوش انداخته اند و راهی میدان جنگ می شوند پشت سر آنان مردان ده نیز اسلحه بدست گرفتند و راهی هستند و زنان ده که با منقل اسپند و قربانی کردن گوسفند مردان را بدرقه می کنند چشم برهم گذاشت تا ازاین اندیشه خارج گردد اما بااین تصور مردان زخمی ده پیش چشمش جان گرفتند مردانی که با صلابت رفته بودند و با تنی مجروح برگشته بودند از
وحشت دیده باز کرد با خود گفت من باید برگردم از اتاق خارج شد و درتاریکی به انباری رفت پرده سیاه مانع عبور نور به بیرون بود آن جا احساس می کرد امنیت دارد می ترسید کسی مانع از پندار گردد آنجا تنها بود تنها مکانی که هیچ کس رغبت به باز نمودن آن نداشت روی زمین نشسته بود و دامن سیاه و قرمز خود را روی پایش کشید حالا می توانست آزادانه اندیشه کند بدون اینکه تصمیم دیگران را بر خود تحمیل کند فکر کرد قبل از آمدن به چه فکر می کرد پس از لختی فکر کردن زمزمه کرد من باید بروم!
دیگر هیچ چیز ناقص نیست همه چیز تکمیل است ویدا خوب شده است و با دکتر مثل روزهای اول زندگی شان خوشبختند ضعف بارداری ویدا با نزدیک شدن فرزندانم به او از میان برداشته شده و خوشحالم از اینکه بچه ها مامان ویدا را به مامان رژان ترجیح می دهند چرا که مامان ویداتحصیل کرده است میتواند خوب صحبت کند و با قدرت بیان عضو انجمن مدرسه گردد خواست خوشحالی اش را با آوردن لبخند بر لب نشان دهد اما به جای لبخند قطره اشک گرمی از چشمش به روی دستانش فرو ریخت زیر لب زمزمه کرد باید برگردم به سراب اینجا همه چیز تکمیل است بچه ها با بودن ویدا زود مرا فراموش خواهند کرد ای کاش حالا هم درده بودم روی تپه سنگ.

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#76 | Posted: 5 Aug 2013 00:37
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۷۲

رژان غرق فکر به گذشته بود و می اندیشید به سراب به روستایی که در آن چشم به جهان گشود و با همه ناملایماتی که تحمل کرده بود دوستش داشت و به آن وابسته بوددل می خواست باز هم با ( شو ) تپه هارا مثل باد زیر پا بگذارد نمی دانست براسبش چه گذشته ات و اینک مرکب چه کسی اس آیا شو همچو او کار میکند و بدون سرکشی فرمان می برد ؟
چقدر برای او دلتنگ است اگراهالی را مهربان می دید هرگز آنجارا ترک نمی کرد و خود را آواره نمی ساخت آدم های شهری با خوی و خصلت متغیرشان او را گیج ساخته بودند ودرک کلام راست و دروغ برایش مشکل بود در پی لبخند به ظاهر دوستانه عداوتی نهفته بود که ریشه آن را نمیافت و تمیز اینکه چه کسی صادق است و چه کسی به او عناد می ورزد میسر نبود .
فکر کرد این مردم آنقدر فکر و سخن ناصواب راتکرار کرده اند که باورشان شده حقیقت را می گویند.
زیرلب گفت: پوریا می گوید من محورزندگی اش هستم و بدون وجود من خود را ناقص می بیند و بارها تکرار کرده به من تکرار کرده که به من افتخار می کند اما این افتخار فقط در چهار چوب همین خانه است و هیچ روزنه ای به خارج ندارد و در میهمانی ها ویداست که دوشا دوش او وارد مجلس می شود و هم اوست که عنوان خانم دکتر را یدک می کشد ولی سهم من در خانه ماندن و حفظ اشیای بی ارزش است .
کودکانم مادر شهری خود را بیش از مادری که آنان را بدنیا آورده است دوست دارندو ترجیح می دهند با ویدا درانظار ظاهر شوندتا من !
بعد گویی که می خواست خودرا قانع سازد زیرلب تکرار کرد حق دارند .
من در خانه موجودی طفیلی هستم باید حضور سایه وارم را از آسمان این زندگی بردارم تا خورشید به روشنی بتاید اگر می توانستم همین شبانه این خانه را ترک می کردم و می رفتم تا صبح دیگرساعتی نمانده و این سایه با اولین تابش خورشید محو خواهد شد.
با آغاز صبح اگر کسی به چهره ی رژان دقیق می شد می توانست دریابد که او خاموش و متفکر تر از همیشه به انجام وظیفه مشغول است وقتی برای روان کردن فرزندانش به مدرسه صورت آنان رابوسید بوسه ای گرم و طولانی بر گونه هایشان و با لمس و بو کردن گونه هایشان قطره اشکی دزدانه روی گونه اش روان شد.
ویدا آماده شده بود تاهمراه بچه ها از خانه خارج شود رژان دنبال فرصتی بود تا با همسرش گفتگو کند لحن آرام و محزون او و کلام ) شما( به پوریا فهماند که باید اتفاقی رخ داده باشد .
نگاهش کرد و گفت: می شود تا ظهر صبر نمیکنی؟ رژان سر تکان داد و گفت : زیادوقت شما را نمی گیرم دکتر گفت: بسیار خب بچه هارا می رسانم و بر می گردم خانه ! وقتی از خانه خارج شدند رژان به سرعت به کار خود پایان داد و ساک سفرش را آماده کرد ودر کناری گذاشت.
دکتر که هیبت رژان را دید پرسید: اگر می خواستی جایی بروی چرا با بچه هاسوارنشدی می توانستم اول ترا..... رژان تو ساک بسته ای ! کجا می خواهی بروی؟
رژان گفت: می دانم که باید بروید بیمارانتان منتظر هستند به همین خاطر حرفم را خلاصه می کنم من قصد دارم به سراب برگردم و این رفتن بازگشتی نخواهدداشت .
دراین خانه مأموریت من به پایان رسیده است و همه چیز طیق دلخواه است بچه ها به مادرشان انس گرفته ان و ازاین بابت نگرانی ندارم دکتر با صدایی شبیه فریاد پرسید: معلوم هست چه می گویی و منظورت ازاین حرف ها چیست؟
رژان گفت: به سرم فریاد مکش ! من فریادم را برای روزرستاخیز ذخیره کرده ام روزی که سینه ام را مقابل دوست باز کنم و داد بخواهم .
اما نه داد انسان بلکه داد از اینکه چرا اینهمه تأمل کرد تاراه را نشانم داد برای رسیدن به ( امن ابدی ) اینهمه زجر جایز بود؟
گفتم که ئقتت را نمی گیرم من باید بروم می خواهم باقیمانده توانم را مصروف کسانی بکنم که محتاجند.
دکتر گفت: متأسفم که سرت فریاد زدم اما تو مرا غافلگیر کردی من تاندانم که چرا به فکر این سفر افتاده ای اجازه نمی دهم ترکمان کنی!
رژان گفت: دلم تنگ است آنقدر که هیچ چیز نمی تواند مرا از دلتنگی برهاند من احساس می کنم باید بروم در هیچ کجااحساس ...
اما نه خوشبخت بودم ولی دیگر نیستم اگر گمان می کنی که حضور ویدا موجب دلتنگی است اشتباه کرده ای من دلم تنگ است چون احساس می کنم ...
دکتر گفت: تو هیچ وقت درکنار من احساس خوشبختی نکردی از روزی که آمدی قصدت حظ زندگی من بود بدون اینکه خودم برایت مطرح باشم فقط ادای دین ترا به این خانه کشاند.
حتی ازدواجت با من اجباری بود اگردرده پدر بزرگ را داشتی با من بر نمی گشتی من فکر می کنم بعد از نظر جو تو همه چیز را از دست رفته می بینی و خودت را وقف سعادت دیگران کرده ای من در تمام این سال ها با این واقعیت روبرو بودم اما خودم را گول زدم اما حقیقت این است که تو اگر به من عشق داشتی هر گز حاضرنمی شدی پای زنی دیگر به کاشانه ات وارد گردید و بچه هایت را به خودنزدیک کند اما تلاش توبرای بازگرداندن ویدا و سوق بچه ها بسوی اومرا قانع خواهد ساخت که تو ماندگار نیستی و هرگاه اوضاع روبراه گردد خواهی رفت .
اما رژان تو چطور توانستی احساسم را به بازی بگیری و با صراحت بگویی که رژان همسرش را دوست خواهدداشت و هرگز از او جدا نمی شود آیا می خواستی بر احساسم بخندی و در قلبت از اینکه به آسانی توانستی فریبم بددهی احساس غرور بکنی؟

ادامه دارد ...


آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#77 | Posted: 5 Aug 2013 00:45
پائیــــــــــــــز را فراموش کن ۷۳ ♥♥ قسمت نهـــــــــــــــــــایی ♥♥

یا اینکه می خواستی آنچنان وابسته ات گردم که با شنیدن اینکه می خواهی ترکم کنی خودکشی کنم ؟ می دانی که به تو نیاز دارم و تنها تو هستی که حرفم را می فهمی و می توانی تکیه گاهم باشی آیا اینهاترا ارضا نمی کند ؟ اگر این اعترافات قانعت نمی کند پس نگهداری تو ثمری نخواهد داشت و حاضرم به تقاضایت عمل کنم بگو که چکار کنم؟
رژان گفت: معرفم باش و کاری کن که در یک بیمارستان منطقه محروم کار کنم.
دکتر قهقهه ای زد و گفت: به کجا می خواهی بروی؟
رژان بدون درنگ گفت: دورترین نقطه ایران ولی اول می خواهم به سراب بروم دکتر که عزم او را جزم دید درمانده به صورت او نگاه کرد و گفت به چشم من نگاه کن بگو واقعاً قصدتت از رفتن چیست؟
رژان گفت: چه فایده از گفتن حقیقت !
وقتی شما به میل خود حرف هایم را تفسیر می کنید دکتر دستش را را گرفت و گفت قول می دهم فقط شنونده خوبی باشم و اظهار عقیده نکنم رژان گفت تمام نسبت هایی را که به من می دهید می پذیرم الا اینکه من به خاطر شکست خود را وقف زندگی ات کرده ام این درست نیست.
من روزی فرا خوانده شدم ویدا بیمار بود اما حالا سلامت است و اگر فقدان بچه می توانست بیمارش کند من کودکانم را به او وابسته کرده ام تا زندگی شما کامل گردد .
برای کسی که هرگز مزه خوشبختی را نچشیده به سعادت رساندن دیگران عین خوشبختی است.
دکتر با خشم فریاد زد: لطفاً بس کن همه چیز را دانستم.
رژان گفت: بسیار خب ساکت می شوم فقط حرف آخرم را تحمل کن من اگر کاری را کردم فقط و فقط به خاطر.....
دکتر گفت : پس چرا کلامت را کامل نمی کنی؟ چرا هیچ وقت احساست را بروز نمیدهی و با صراحت کامل بیان نمی کنی؟
رژان با چادراشک خود را پاک کرد و گفت: برای آنکه هیچ وقت احساسم رادرک نکردی و من نخواستم با سخن و الفاظی آن را چون واژه ای بی محتوا به شماتلقین کنم من بدون بیان فقط برای اثبات علاقه ام همه کار کردم و خدا را گواه می گیرم که هرگز آن را با ریا و تزویر نیالودم و همیشه خواسته ام که شما خوشبخت زندگی کنید.
من محبتم را خالصانه تقدیمتان کردم و جهت رسیدن به آن بسیاری از خفت ها و خواری هارا به جان خریدم اما دیگر قادر به تحمل آن نیستم شمامی دانید که قدرت و توانایی من چه مقداربوده است از کودکی مبارزه و مقاومت کرده ام درمیان قوم خود زنی بوده ام تنهاو غریب که هیچ تفاوتی با مسافری غریب و تنهانداشته ام و از همه گمنام تر بوده ام چرا که مسافران زود با مردم عجین می شوندو اما از من مانند یک بیمار طاعونی ازم فرار کردند.
اگر حمایت پدر بزرگ و باورهای اونبود من زودتر شکست میخوردم و شما حقیقت را گفتید که اگر پدر بزرگ زده می ماند من با شما راهی نمی شدم جای من در این شهرو این خانه نبود و این واقعیتی است که پس از شنیدن نامزدی تان با ویدا خانم بر من معلوم گشت .
اگر پای در این خانه گذاشتم این بود که به دنبال حامی دیگری می گشت تا به من امید دهد تا بتوانم به زندگی ادامه دهم اما افسوس تازمانی که به وجودم احتیاج داشته باشید حمایتم کردید و با بازگشت ویدا خانوم همه چیز تغییر کرد و من مکان خودم را شناختم شمایی که صورت زیبا را بر سیرت زیبا ترجیح می دهید و همین صورت زیبا ، زشتی اعمال را محو کرد من از شما کینه ای به دل ندارم و به خود قبولانده ام که شما به یک باور نیستید و بنابر موقعیت موضع گیری می کنید شما باانتخاب ویدا مرا در وادی ناباوری رها کردید و اگر می بینید سر پا ایستاده ام نه به دلیل راهبری شما بلکه به یقین از اراده خودم که می توانم حرف و عملم را با هم بکار گرم این راه را پیموده ام و به آنچه که خواستم رسیدم .
حالا هم عقلم به من کمی گوید که باید بروم چرا که بیش ازاین نمی توانم نقش خدمتکار خانه را بازی کنم این خفت و ذلت مرا خواهد کشت.
ویدا کدبانوی خانه است و دیگر می تواند بدون تکیه بر من خانه را اداره کند او به شما متکی است و شما هم باید به او متکی باشید از اینکه ستونی شدم که همگی بر من تکیه دهید خسته شده ام می خواهم انسانی باشم که به دیده تحقیر نگریسته نشوم این خانه به یادم می اندازد که چقدر خوار بوده ام این نابرابری ها قلبم را شکسته و تصمیم دارم دست به کاری بزنم که اگر تقاضایی را برآورده می کنم لااقل با نگرشی پستدیده نشوم بایدتوانایی خود رامصروف انسان هایی بکنم که سینه خود رادر برابر ظلم و ستم سپر کرده اند تا با خون خود مساوات را میان انسان ها تقسیم کنند.
من راهی در پیش دارم که سرچشمه ی امن ابدی را ارزانی ام می کند پس راهم را موار تا آسوده حرکت کنم.
دکترسر به زیر انداخته بود و درمقابل سخنان حق او عرق بر پیشانی اش نشسته بود.
رژان آماده به پا ایستاده بود دکتر در صورت رنگ پریده ی همسرش شعاع نوری دید که از تللوء عشقی ابدی حکایت می کرد . چشم هایش دیگر از ابراز درد خیس نبود.
دانست که هیچ سدی نمی تواند رژان را ازسیدن به هدفش بازدارد بلند شد و گفت: برای زجری که تا کنون تحمل کردی و سختی که بر تو تحمیل شده متأسفم و حاضرم برای جبران راه و روش خطا برای رسیدن به هدفت یاریت کنم.
رژان نفس عمیقی کشید و برای همیشه خانه را ترک کرد .
یک سال از خدمتش در بیمارستان های جنوب گذشته بود که ناگهان شبی در حال خدمت ، براثر حمله ی هوایی جان خودرا از دست داد و در گور مادر آرامید .
رژان همان گونه که آرزو داشت به معشوق حقیقی پیوست و امن ابدی را برای خود خرید

پایان

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است ...................




آره داداش دوستت دارم و عاشقتم
     
#78 | Posted: 5 Aug 2013 01:56
با تشکر و سپاس از خواهر گرانقدر طبیب نازنین به خاطر انتشار این داستان و پاسخ محبت آمیزی که در پاسخ نظر قبلی ام عنایت فرموده اید . .. داستان بسیار زیبای پاییز را فراموش کن با سر انجامی غم انگیز به پایان رسید . تمی که تقریبا در پایان داستانهای من به چشم نمی خورد . البته در داستان مثلث عشق غم و شادی در پایان داستان در هم آمیخته شده که آن داستان بر مبنای ماجرایی واقعی نوشته شده بود .اما در این داستان در قسمت ۶۸ به ناگهان روایت از نویسنده به خود دکتر بر می گردد و حالت اول شخص مفرد را پیدا می کند که در پایان داستان به روال قبل بر می گردد .نمی دانم شاید من اشتباه کرده باشم و به نکته ای دقت نکرده ام ولی فعلا فکر می کنم اشتباه نویسنده باشد اگر من بی دقتی کرده باشم پوزش می طلبم . دکتر پس از باز گشت ویدا طوری رفتار می کرد که گرایش خاصی به رژان دارد شور و حال و عشق دکتر به ویدا جه در آغاز آشنایی و چه در زمان باز گشت می توانست قوی تر و با التهاب و احساسات بیشتری نشان داده شود . داستان فضا سازی و تصویر پردازی بسیار قوی داشته به خوبی به کنکاش شخصیت ها پرداخته است . اشاره به رسوم منطقه و فولکوریک وآداب محلی از ویژگیهای مثبت این داستان بوده است . حرارت خاصی در داسنان وجود داشته که من خواننده را ترغیب می نموده که به هر اندازه که منتشر گردیده مطالعه اش کنم اما هنوز هم با ان که در داستانهایم به عشق اول معتقدم ولی براین باورم که در این داستان جهت توصیف به گونه ای بوده که خواننده کشش بیشتری به رژان داشته و از سر نوشت پایانی او راضی نیست .می توان نقد و بر رسی بیشتری نمود ولی فعلا با اجازه خواهر پر تلاشم رفع زحمت نموده با آرزوی موفقیت برای شما و انتشار آثار ارزنده ای دیگر و با نهایت احترام و امتنان ..خدا نگه دارتان . دوست و برادرتان : ایرانی
     
صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Forget the fall | پائیز را فراموش کن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites