تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

همسفر خاطره

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 23 Jul 2013 17:29 | Edited By: LionDesign
نام کتاب : همسفر خاطره
در تالار:خاطرات و داستانهای ادبی
نویسنده : حسین فردوس
تعداد صفحات : 216 صفحه
تعداد فصول : 25 فصل
چاپ اول:بهار 1388

1


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#2 | Posted: 23 Jul 2013 18:40 | Edited By: LionDesign
فصل اول

رنگین کمانی از نور فضای سالن را روشن کرده بود چلچراغ وسط سالن، با الماس های مصنوعی، روشنایی را چند برابر کرده بود. همهمه گنگ مدعوین در طنین صدای مجریان برنامه های مفرح گم شده بود.
من در میان آشنایان عروس و داماد غریبه ای بودم که در گوشه ای از سالن به انتظار ورود داماد نشسته بود. یک سال از آشنایی من و احمدی می گذشت. او به گفته خودش با تلاش فراوان در مؤسسه کار پیدا کرده بود. یک سال بعد هم بالاخره بعد از سال ها پافشاری خانواده اش، مقدمه ازدواج فراهم شده بود. احمدی سی سال داشت، اما به نظر پر سال تر نشان می داد. این موضوع بیشتر از خودش، اعضای خانواده را نگران کرده بود. بیم این که ازدواج نکند و عزب بماند مادر پیرش را خیلی آزار می داد. به اعتقاد آنها، او باید خیلی پیشتر از این ازدواج می کرد، اما مرگ پدر در میانه زندگی، همه محاسبات را به هم ریخته بود.
احمدی دست از تحصیل می شوید. کار می کند و خواهران و برادرانش را به سامان می رساند و مادر را که اندوه از دست دادن شوهر، او را فرسوده تر کرده بود، زیر پر و بال می گیرد، اما حادثه در یک هجوم تلخ دیگر او را ورشکست می کند.
حساب مردی که تا دیروز اعداد و ارقامش قابل توجه بود، به یکباره با انبوه چکهای مردم خالی می شود و او برای باقی چکها که بلامحل شده بود، مجبور می شود آنچه را که به زحمت در طول سالها به دست آورده به حراج بگذارد. در چشم به هم زدنی، زندگی او به خانه ای اجاره ای با دو اتاق و زیراندازی ساده تبدیل می شود. احمدی از این حادثه هم رنجیده نمی شود. او می گوید:
- شاید عشق و علاقه به ازدواج با شیرین مرا برای تحمل سختی ها مقاوم کرده بود.
شیرین دختری از همسایگان بود. رفت و آمد آن دو در یک زمان و نجابت آن دختر، مهری دلنشین و با احترام را در او به وجود آورده بود. از نگاه احمدی می شد فهمید که علاقه اش عاری از هر نیت بدی است. شیرین اما تا روزی که احمدی تصمیم به ازدواج با او گرفت، سخنی از مهر به زبان نیاورده بود.
روز خواستگاری، وقتی خانواده احمدی به خانه پدر شیرین رفته بودند. هنوز تندباد حادثه، زندگی او را دگرگون نکرده بود و اوضاع بر وفق مراد بود. شاید از همین رو هم پاسخ مثبت به ازدواج او داده شد.
احمدی می گفت:
- با این که جواب مثبت گرفته بودم، باز هم یک هراس ناشناخته در وجودم موج می زد که گویی در پس این موافقت، چیز دیگری نهفته باشد.
احمدی تا روزی که ورشکست شد، نتوانست بفهمد چرا دل نگران است. اما بعد از آن حادثه تلخ بالاخره با گوش خودش شنید که شیرین از ابتدا هم با ازدواج او موافق نبوده است. این را از زبان مادرشیرین شنید، ولی باور نکرد. شیرین هم به زبان آورد و گفت که دوست نداشته با او ازدواج کند.
احمدی از روزی که این جواب را شنید، تا روزی که دوباره پدر و مادر شیرین را راضی کرد، هرگز لبخند به لب نیاورد. او صبح ها دیر از خانه بیرون می زد، همانطور که شیرین خانه نشینی را برگزیده بود. مسیر رفت و آمد احمدی عوض شده بود. او می کوشید مهر شیرین را از دل بیرون کند. حتی دوست نداشت به ازدواج فکر کند. می خواست به انتظار بماند تا شیرین به خانه بخت بود. ولی گویی آرام و قرار از او رخت بربسته بود. خواب و خوراک نداشت. فقط به خوشبختی در کنار کسی فکر می کرد که مثل هیچ کس نبود. احمدی به چنین کسی احتیاج داشت تا با او تنهایی اش را پر کند و اندوه سالهای رفته را به فراموشی بسپارد.
غروب تلخ یکی از روزها شنید که شیرین خواستگار خوبی دارد و خانواده او با این ازدواج موافقت کرده اند.
آن روز او به دیدن من آمد. تازه دوستی اش با من شروع شده بود. می دانست که در هر فرصتی می تواند روی دوستی با من حساب کند. او گفت:
- همه چیز تمام شد. انگار من هم تمام شده ام.
پرسیدم:
- چرا؟
گفت:
- شیرین خواستگار دارد؛ جوانی تحصیلکرده از یک خانواده خوب و ثروتمند نمی دانم چه کنم.
به او گفتم:
- به ازدواج با شیرین فکر نکن. همانطور که تو دوست داری با کسی ازدواج کنی که به او عشق می ورزی او هم باید از این حق بهره مند باشد.
نگاهی به صورت تکیده اش انداختم و گفتم:
- دوست داری تو را مجبور به ازدواج با کسی بکنند که...
حرفم را قطع کرد و گفت:
- به خدا من قصد دارم او را خوشبخت کنم. من تا امروز این اندازه نسبت به کسی علاقه مند نشده بودم. به همین دلیل هم علی رغم اصرار خانواده ازدواج نکردم. حالا هم یا با او ازدواج می کنم و یا برای همیشه تنها می مانم.
درک احساس او در آن لحظه برای من آسان نبود. شاید نمی دانستم در درون او چه می گذرد. به نظر من هر دختری می تواند شایسته خوشبختی توسط احمدی باشد، اما او که درونی پرالتهاب داشت فقط به ازدواج با شیرین فکر می کرد.
- برای من مهم این است که با او ازدواج کنم.
این را احمدی گفت و من تأکید کردم:
- فاصلۀ سنی تو و او ده سال است. به این هم فکر کن!
گفت:
- من هنوز جوانم. ده سال چیزی نیست. احساس او را درک می کنم...
حرفش را بریدم و گفتم:
- اگر می خواهی باید او را در انتخاب آزاد بگذاری.
آن روز بحث من و احمدی به اینجا رسید که او فکرهایش را بکند. او یک هفته بعد به دیدنم آمد و گفت:
- خوشبختانه ازدواج با آن جوان به هم خورد.
با تعجب گفتم:
- چرا؟
احمدی این پا و آن پا کرد و گفت:
- پسر لوطی و بامعرفتی بود.
گفتم:
- تو این را از کجا فهمیدی؟
گفت:
- به دیدنش رفتم. کارمند عالیرتبه یک اداره بود.
رو به من ادامه داد:
- خوشبختانه هنوز عاشق شیرین نشده بود. برای او توضیح دادم که من چند سالی است که دل به ازدواج با او سپرده ام. شرح دادم که به ازدواج من و او هم پاسخ داده بودند، ولی به خاطر ورشکستگی زیر حرفشان زدند.
رو به احمدی گفتم:
- تو راست نگفتی. آنها به خاطر ورشکستگی تو مخالفت نکردند.
احمدی شادمانه گفت:
- به هر حال مخالفت کردند.
گفتم:
- این کار تو صادقانه نبود. اولاً نباید به دیدن آن جوان می رفتی و ثانیاً نباید دروغ می گفتی.
او گفت:
- من بدون شیرین می میرم. به خدا قصد آزار او را نداشتم. فقط...
گفتم:
- خودخواهی!... این را قبول کن.
- هرچه می خواهی فکر کن. او باید فقط با من ازدواج کند.
احمدی ادامه داد:
- آن جوان خیلی مرد بود. وقتی حرفهایم را شنید گفت، من حاضر نیستم با کسی ازدواج کنم که محبتش در قلب مرد دیگری است. تو خیالت راحت باشد. من پیغام می دهم که از ازدواج منصرف شده ام.
من و احمدی مدتی را سرسنگین بودیم. او کار درستی نکرده بود. برای من که به همه می گویم، علاقه باید از هر دو سو باشد، دوستی با آدمی که به خاطر علاقه و محبت خودش، حق انتخاب را از آن دختر گرفته، سخت بود.
قطع رابطه ما مدتی طول کشید، تا این که یک روز احمدی به دیدنم آمد و گفت:
- می دانم کار درستی نکردم. بیشتر از این شرمنده ام نکن. به خدا خیلی سعی کردم، اما نشد. الان آنها رضایت داده اند و قرار است مراسم عقد و عروسی را هفته آینده برگزار کنیم.
احمدی کارت دعوت عروسی را به من داد و گفت:
- خواهش می کنم در عروسی ام شرکت کن.
گفتم:
- وقت ندارم. دوست دارم بیایم، ولی وقت ندارم.
احمدی گفت:
- دوست دارم مثل برادر در کنارم باشی، یک بار اشتباه کردم. حالا می خواهم گذشت کنی. در ثانی، خانواده شیرین تو را می شناسند. من به خاطر دوستی با تو خیلی افتخار کردم و شاید یکی از دلایل موافقت آنها دوستی من و توست!
گفتم:
- تعارف را کنار بگذار، لازم نیست از من تعریف کنی. قول نمی دهم بیایم، سعی خودم را می کنم.
احمدی آرام گرفت و گفت:
- اگر نیایی با ماشین عروس به دنبالت می آیم.
خندیدم و گفتم:
- سعی می کنم بیایم.
- سعی نه!... قول بده.
اصرار کرد و از من قول گرفت. حالا من در سالن عروسی در کنار میهمانان نشسته بودم و منتظر ورود احمدی در لباس دامادی به داخل سالن بودم.
در زمزمه هایی که از گوشه و کنار می شنیدم، ماجرای روزهایی که موافقت و مخالفت عروس و خانواده اش مطرح بود، به گوشم رسید. یکی از مدعوین به دیگری می گفت:
- داماد را دیده ای؟
- نه!... چطور؟
- هیچی، یک زمانی سرمایه دار بود، حالا آه در بساط ندارد.
دیگری گفت:
- به هر حال شیرین باید با او زندگی کند. به ما چه ربطی دارد. از قدیم گفته اند، خلایق هرچه لایق.
همان فرد قبلی گفت:
- می گویند، پسر آنقدر التماس کرد که بالاخره رضایت دادند.
مرد دوم پاسخ داد:
- شیرین خانم هنوز هم راضی نیست...
صدای بلند مجری مراسم همه را به سکوت واداشت.
- به افتخار شاه داماد کف بلند بزنید.
همه کف زدند. عده ای که پیدا بود از خانواده داماد هستند، سوت کشیدند.
مجری گفت:
- آقا داماد را به اتاق عقد صدا می کنند. با هم منتظر باشیم تا خطبه که خوانده شد به میمنت آغاز این زندگی شیرین و با شکوه صلوات بفرستیم و دعا کنیم.
دوباره کف زده شد. داماد به اتاق عقد رفت. من از کسی که نزدیک تر نشسته بود، پرسیدم:
- مگر عقد را ظهر برگزار نکردند؟
او گفت:
- نه!... قرار است در همین سالن، عاقد بیاید و خطبه را بخواند.
گفتم:
- اینجا اتاق عقد دارد؟
- بله، الان همه سالنهای عروسی اتاق عقد هم دارند. اینطوری بهتر هم می شود، دیگر ریخت و پاش ندارد... در ثانی ظاهراً به خاطر مخالفت عروس قرار شد، عقد و عروسی یک جا باشد.
عروس و داماد و بستگان آن دو به همراه بزرگترها و تعدادی از دوستان عروس در اتاق عقد مانده بودند و بیرون، میهمانان دوباره به همهمه گنگ خود در زیر نور چلچراغ و لامپها و مهتابی های رنگی ادامه دادند. بازار میوه و شیرینی و تعارف و تعریف گرم بود. من، اما دلم شور می زد. نمی دانم چرا، ولی احساس می کردم حضورم در آن جمع زیادی است. به خصوص که در چهره احمدی غم عجیبی دیدم. او که اصرار داشت، من به عروسی اش بیایم، با این که مرا دید جلو نیامد. شاید اتفاق تازه ای افتاده بود. به خاطر سپردم به احمدی بگویم، کت و شلوار سرمه ای برازنده او بود. مجری برنامه لحظه ای از اطرافیان پرسید:
- توی اتاق عقد چه خبر است؟
یکی بلند گفت:
- عاقد شروع به خواندن خطبه کرده است... صبر کنید...
بعد گفت:
- ظاهراً می گویند، عروس رفته گل بچیند.
آقایان خندیدند. یکی گفت:
- این وقت شب از کجا گل می چیند؟ در ثانی اگر گل بچیند جریمه اش می کنند.
همه خندیدند. دوباره همان فرد گفت:
- باز هم عروس رفته گل بچیند.
یکی دیگر با لودگی گفت:
- با اجازه داماد یا بدون اجازه داماد؟ یکی به او بگوید که بدون اجازه حق ندارد بیرون برود.
دوباره صدای خنده در سالن پیچید. برای سومین بار همه منتظر بودند تا پایکوبی کنند، اما...
عروس گفت:
- نه!...
همهمه به سکوت تبدیل شد... صدای جیغ زنی به گوش رسید از آن سو فریاد خانم ها بلند شد...
یکی گفت:
- جلو عروس را بگیرید... از سالن بیرون رفت.
مردها، عده ای به کنار پنجره و برخی به خیابان زدند. عروس در چشم به هم زدنی، سوار یک تاکسی شد و رفت... همه مات و متحیر مانده بودند. من به سراغ احمدی رفتم... او هم نبود. پیدایش نکردم. در سالن عروسی غوغایی برپا بود. دیگر کسی از یک عمر زندگی زیر یک سقف حرف نمی زد. همه از کار عروس می گفتند. از این که چرا آبروی داماد را برد. در این لحظه صدایی از پشت بلندگو به گوش رسید:
- خانم ها، آقایان مجلس را ترک نفرمایید... منتظر باشید...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#3 | Posted: 23 Jul 2013 18:40 | Edited By: LionDesign
فصل دوم

توی سالن شلوغ شده بود، یک عده به طرفداری عروس و عده ای به طرفداری از داماد داد سخن داده بودند. در این میان پدر و مادر عروس و مادر داماد پیدایشان نبود. آنها که از عروس دفاع می کردند، پدر و مادرش را مقصر می شناختند.
- معنا ندارد، وقتی دختر راضی نمی شود، چرا باید او را به زور پای سفره عقد نشاند که این افتضاح به بار بیاید.
آن یکی می گفت:
- ای کاش داماد آش دهن سوزی هم بود. یک آدم یک لاقبا که ظاهراً آهی هم در بساط ندارد، یک کاره، دختر مثل دسته گل را می خواست ببرد.
دیگری ادامه می داد:
- تقصیر پدر و مادرش است. انگار می خواستند نان خور کم کنند، باور کنید وقتی به من کارت عروسی دادند، نمی دانستم باید لباس عزا به تن کنم یا لباس جشن بپوشم!
در آن سو، خانواده داماد و بستگان او حرف می زدند. جالب این بود که هیچ کدامشان به دیگری خطاب نمی کردند.
- ما از اول هم راضی به این وصلت نبودیم. افسوس که گوش به حرف ما نداد.
می دانستم این دختر زیر سرش بلند است. معلوم نیست عاشق چه کسی شده که با هم قرار گذاشته اند شب عروسی آبروی هر دو خانواده را ببرند.
دیگری می گفت:
- دختری که سر سفره پدر و مادرش بزرگ شده باشد، هیچ وقت با لباس عروسی از پای سفره عقد فرار نمی کند. ببین آن دختر چه عیب و ایرادی داشته که نگران بوده، آبرویش شب عروسی برود.
یکی دیگر گفت:
- دخترهای این دوره و زمانه تا روز ازدواج به چند نفر قول ازدواج می دهند تا ببینند شرایط کدامشان بهتر است. انگار او هم یکی از آنها بود. یک لحظه فکر نکرد چه آبرویی از خانواده اش می رود. برای پسر که ننگ نیست، این نشد، یک دختر دیگر، ولی او چگونه می تواند با یک نفر دیگر ازدواج کند.
بحث در بین هر دو خانواده بالا گرفته بود. من بی تفاوت نسبت به آنچه می گذشت، فقط حرف ها را در ذهنم ثبت می کردم. در واقع احساسم را به آقای احمدی گفته بودم. این ازدواج با این شرایط به صلاح او نیست. شاید اگر می توانست احساسش را مهار کند، در آینده زندگی آرام تری انتظارش را می کشید، اما افسوس...
جوان ترها که گویی سرشان برای این حادثه درد می کرد، مدام از بیرون سالن خبر به داخل می آوردند. در مقابل، افراد مسن آرام آرام سالن را ترک می کردند و اجتماعشان در مقابل در تالار توجه همه را جلب کرده بود.
در این بازار مکاره بحث و برو بیا، یک دفعه یک نفر با صدای بلند گفت:
- عروس را برگرداندند.
همه از هر سو خودشان را به پنجره تالار رساندند تا آمدن عروس فراری را ببینند، اما انگار عروس به سرعت به دفتر تالار و از آنجا در میان حلقه آشناها به اتاق عقد که در مجاورت سالن خانم ها بود، برده شد.
- آقایان با یک صلوات آرام بنشینید تا تکلیف روشن شود.
این را برادر داماد گفت و یکی از میان جمع با مزه پرانی گفت:
- شام را بدهند، بقیه اش به ما مربوط نیست.
شلیک خنده در سالن پیچید. من هم تبسمی به لب نشاندم و از اینکه یک نفر به واقع به فلسفه اصلی حضورش در آن جشن اشاره کرد، احسنت گفتم. در حقیقت برپایی جشن و شادمانی در مراسم عروسی و عقد صرفاً به خاطر آشنایی و اطلاع دو خانواده از وقوع چنین پیوند شیرینی است. آنهایی که به جشن می آیند، شاید برای اولین و آخرین بار عروس و داماد را ببینند و پس از آن حتی دیدار دوباره شان با این عبارت همراه باشد که «انگار من شما را جایی دیده ام...» بعد کمی فکر کرده و بگویند: «شما داماد فلانی نیستید؟» و این باب آشنایی دوباره می شود و بعد ارتباط قطع خواهد شد.
در اندیشه ماجرای ازدواج احمدی بودم که دستی روی شانه ام نشست، رو که برگرداندم احمدی را مغموم و دلگیر دیدم.
- سلام. ببخشید که نتوانستم خدمت برسم.
بعد بغضش آب شد و در حالی که می کوشید اطرافیان متوجه عکس العملش نشوند، گفت:
- می توانی به اتاق عقد بیایی؟
اگر او را در آن حال سرزنش می کردم، عذاب وجدان آسوده ام نمی گذاشت. احمدی به اندازه کافی درهم شکسته و ناراحت بود. از این رو گفتم:
- چه کاری از دست من ساخته است؟
گفت:
- عروس و خانواده اش شما را دورادور می شناسند. می خواستم بیایی و این غایله را ختم کنی.
گفتم:
- حتماً انتظار داری که از آنها خواهش کنم با ازدواج تو موافقت کنند.
با اندوه گفت:
- اتفاقاً همین را می خواهم. من بدون او می میرم.
دست احمدی را گرفتم و کنارم نشاندم. اطرافیان متوجه صحبت من و او شده بودند و همه توجه شان به این بود که ببینند راجع به چه چیزی حرف می زنیم.
من گفتم:
- احمدی به خدا این کار صحیح نیست. من هیچ وقت حاضر نیستم دختری را مجبور به ازدواج با کسی کنم که او را دوست ندارد. اصلاً تو بهترین انسان روی کره زمین، حتی اگر از تو بهتر هم پیدا نشود، باز هم نمی توان او را وادار به این کار کرد.
گفت:
- می دانم، ولی من آدم بدی نیستم. به خدا می خواهم او را خوشبخت کنم. اجازه بده بگویم که من خودخواه هستم، ولی قلبم از قلب یک گنجشک هم کوچکتر و رئوف تر و بی آزارتر است. اگر او پول بخواهد، زندگیم را می گذارم تا به آنچه می خواهد برسد. اگر قیافه مهم باشد، هر کاری می کنم تا قیافه ام خوب بشود. اگر اخلاق بخواد برایش نمونه یک آدم پاک و خوب و خوش اخلاق و محترم می شوم. خلاصه او را به هر چه آرزو دارد، می رسانم. این را قول می دهم، حاضرم شرفم را گرو بگذارم.
به احمدی گفتم:
- چرا، چرا این اندازه علاقه مند شده ای؟ تو بچه که نیستی، نزدیک سی سال داری. اگر هیجده ساله یا بیست ساله بودی می پذیرفتم، ولی تو بزرگ شده ای. باید از عقل خودت کمک بگیری. هیچ می دانی خوشبختی اجباری قابل تحمل نیست؟
احمدی گفت:
- من هیجده ساله نیستم، اما از همان سن و سال با عشق به این دختر زندگی کردم و بزرگ شدم. من فقط به انگیزه ازدواج با او کار می کردم. شب را به روز و روز را به شب می رساندم. من امروز هم مثل آن روز فکر می کنم با این تفاوت که حالا پخته تر شده ام، حالا سالها از زندگی ذهنی من با او می گذرد. باور کن، در طول این مدت اجازه ندادم کسی کوچکترین مزاحمتی برایش به وجود بیاورد. مثل سایه دورادور دنبالش بودم. باز هم فکر می کنی، من می خواهم خودم را تحمیل کنم؟
نگاهش کردم و سرم را به علامت تأیید پایین آوردم. او با عصبانیت گفت:
- از تو بی انصاف تر کسی را ندیدم. آقا جان من عاشق و دلباخته او هستم. حالا هم از دوست خوبم می خواهم این را به هر زبانی که می تواند به او بگوید.
گفتم:
- به شرطی که هرچه پاسخش بود، قبول کنی.
هنوز برافروخته بود که گفت:
- شما تا اینجا بیا، بقیه اش با خودم.
من از جا بلند شدم. انگار پاهایم از زمین جدا نمی شد. یک حس درونی به قلبم انداخته بود که باید صبر کنم. سعی هم کردم، ولی احمدی مرا می کشاند و می برد. وقتی به در اتاق رسیدیم به او گفتم:
- آقای احمدی، من هرچه از تو شنیده ام می گویم. به هیچ وجه در تعریف از تو غلو نمی کنم. عیب هایت را هم می گویم. به جواب آن خانم هم کاری ندارم.
احمدی گفت:
- باشد، شما حرف بزن، آنها شما را ببینند، به دلم برات شده که موافقت می کنند.
یاا... گویان وارد اتاق عقد شدیم. خانم ها پیچیده در قاب چادر، مردهای محرم بغ کرده و نگران و عاقد به انتظار... با ورود من نگاهها به سویم پر کشید.
- سلام... ببخشید مزاحم شدم. اصرار آقای احمدی اگر نبود، مزاحم نمی شدم.
یا گفتن این حرف با این که سقلمه احمدی به پهلویم نشست، دلم آرام گرفت و بدون این که بنشینم رو به خانواده عروس گفتم:
- به هیچ وجه قصد ندارم کسی را سرزنش کنم، ولی با آنچه من شنیده ام حق را به عروس خانم می دهم. او باید در انتخاب همسر آزاد باشد. او باید با کسی ازدواج کند که دوستش دارد همانطور که آقای احمدی دوست دارد با کسی ازدواج کند که سالهاست در خواب و بیداری او را می بیند. احمدی دوازده سال مثل سایه به دنبال این خانم محترم بود. با امید به ازدواج او بیدار می شد و با امید به دیدار او می خوابید. احمدی علاقه ای پاک و عاری از هر نوع هوس دارد. او به ایشان مثل مرید به مرادش نگاه می کند. کمتر ممکن است مردی تا این اندازه خود را در خانمی که قرار است همسرش بشود، خلاصه کند. احمدی دل پاکی دارد، اما خودخواه است. او همه چیز را برای خودش می خواهد. او این دختر را دوست دارد، ولی به خاطر عشق و علاقه اش این را می خواهد. او به اجبار می خواهد دختری را که هنوز مهر او را ندارد، خوشبخت کند. احمدی خودخواهیش به حدی رسیده که از همه می خواهد به جای او التماس کنند، من نمی دانم حاصل این ازدواج چه می شود، اما آمده ام تا به اصرار احمدی و برخلاف میل خودم زبان به التماس باز کنم. احمدی را دوست دارم، حتی بیشتر از یک دوست. دلش مثل دریا بزرگ است. خودش با سخاوت و مهربان است. کاری که او در زندگی خانواده اش کرد، کمتر کسی می تواند انجام بدهد. احمدی از هر نظر یک دوست خوب برای من است. خودش هم گفته که می خواهد یک همسر شایسته برای کسی باشد که او را برای ازدواج انتخاب کرده. می گوید به خاطر او. حاضرم قیافه ام را عوض کنم، حاضرم شب و روز کار کنم، تا به خاطر او ثروتمند شوم و... من اما نمی دانم چقدر راست می گوید. دوست خوب من است، آیا افتخار دارد، همسر خوبی هم باشد یا نه، نمی دانم، ولی عشقش را درک کردم که پاک است...
حرف های من انگار در دل آن دختر اثر کرد. اشک از گونه روی صورت آرایش کرده اش ریخت. اطرافیان نگران آرایشش بودند و او انگار بیشتر اصرار داشت غم دلش را بیرون بریزد. احمدی هم از فرصت استفاده کرد:
- من به آقای فردوس نگفتم التماس کند، اما به خدا منظورم همین بود. من با چه زبانی بگویم که عاشق شده ام و قصد خیر دارم. به خدا نمی خواهم وقتی که خرم از پل گذشت این روزها را فراموش کنم. نه!... من مرد هستم و می دانم این کار یعنی نامردی...
او خطاب به عروس گفت:
- شیرین خانم، نمی دانم چرا راضی به ازدواج با من نمی شوید. اگر بدانم به کسی علاقه دارید، با همه علاقه ای که به شما دارم، حاضرم به احترام علاقه تان از این اصرار دست بردارم، اما کسی از علاقه شما به دیگری نگفت. حالا خودتان مختارید مرا بپذیرید یا نه... من تا پایان عمر می مانم تا ثابت کنم که به عشق و علاقه ام احترام می گذارم. اگر امروز مرا از اینجا برانید، به همگان خواهم گفت که من شایسته این دختر نبودم.
در میان حرف های احمدی، صدای مادرش بلند شد:
- دخترجان چرا اینقدر یکدندگی می کنی؟ یک جواب بده و خیال همه را راحت کن.
او که این را گفت به یکباره سکوت همه جا را فراگرفت. همه منتظر ماندند تا عروس حرف بزند و غایله ختم شود. هیچ کس با صدای بلند نفس نمی کشید، سکوت پر نفسی جاری بود.
عروس آرام آرام اشک می ریخت و همه چشم به او داشتند. این سکوت چند دقیقه ای، با حرف های پدر شیرین شکسته شد:
- دخترم، حرف دلت را بگو. همه منتظرند. یا بله... یا نه!... اینطوری خیال همه راحت می شود. من هم انتخاب را به عهده تو می گذارم. می توانی بپذیری، می توانی نپذیری...
عاقد هم به سخن آمد و گفت:
- خانم، بنده مراسم دیگری هم دارم، تا حالا باید از اینجا رفته باشم. تصمیم بگیرید و خیال ما را هم راحت کنید.
مادر احمدی در ادامه گفت:
- فکر می کنیم این جشن هم به افتخار آشنایی دو خانواده بوده. آن را تا پایان ادامه می دهیم و بعد به خانه هایمان می رویم.
دخترهایی که بالای سر عروس قند می ساییدند، مجلس را شاد کردند و با هم گفتند:
- عروس رفته گل بچینه.
همه خندیدند، اما شیرین هنوز غم گرفته در گوشه ای سر به زیر داشت. عاقد که مرد شوخ طبع و مهربانی به نظر می رسید، گفت:
- اگر موافقت کنید، دیگر نمی توانید موقع سؤال برای گل چیدن بروید...
همه باز هم خندیدند و احمدی گفت:
- اگر قبول کند، خودم برایش گل می چینم و می آورم. اگر هم قبول نکند برایش آرزوی خوشبختی می کنم.
نمی دانم چرا حرف های احمدی احساس ترحم تلخی را در من به وجود آورده بود. من دوست دارم مردی این اندازه به همسرش علاقه داشته باشد و یا حتی زنی به شوهرش علاقه مند باشد، ولی هرگز راضی نیستم غرور کسی در این میان شکسته شود. احمدی، اما غرورش را له کرده بود. انگار چیزی در وجود او به عنوان غرور نبود. اندیشه من با شکستن سکوت از سوی شیرین، به هم ریخت.
- من رضایت می دهم که به همسری آقای بهروز احمدی دربیایم، فقط به یک شرط.
احمدی صبر نکرد و گفت:
- هر شرطی باشد می پذیرم.
شیرین گفت:
- در شرط ضمن عقد قید کنید حق طلاق با من است.
احمدی گفت:
- آقای عاقد قید کنید.
عاقد تأکید کرد که نمی توان این را قید کرد، اما می شود عروس را وکیل داماد قرار داد که اختیار فسخ عقد را داشته باشد. البته من این را قید می کنم، امیدوارم مشکل را حل کند.
همه به داماد نگاه کردند و او گفت:
- خطبه عقد را بخوانید.
خطبه عقد را خواندند. عروس بدون این که گل بچیند، بله را گفت و احمدی به آرزویش رسید. مراسم آن شب برگزار شد و من اصلاً از این ازدواج خوشحال نبودم...


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#4 | Posted: 23 Jul 2013 18:41 | Edited By: LionDesign
فصل سوم

بعد از ازدواج، احمدی به همراه همسرش به مسافرت رفت و من دیگر او را ندیدم. هفته های اول با این تصور که او مرخصی طولانی مدت گرفته، انتظار آمدنش را نداشتم، ولی وقتی نیامدن او بیش از یک ماه شد، از مسئول کارگزینی راجع به او پرسیدم. گفت:
- احمدی یک هفته بعد از ازدواج استعفا داد.
با تعجب گفتم:
- استعفا داد؟... عجیب است. او فقط به خاطر این که کار ثابتی پیدا کرده بود ازدواج کرد، چطور...
مسئول کارگزینی حرفم را قطع کرد و گفت:
- اصرار هم داشت که کسی از این موضوع باخبر نشود.
گفتم:
- از او علت این کار را نپرسیدی؟
- نه!... ولی گویا کار مناسب تری پیدا کرده بود.
باور این مسأله برای من مشکل شده بود. احمدی را آدم عجیب و سخت کوشی می پنداشتم، اما هرگز فکر نمی کردم او تا این اندازه بی احتیاط باشد. کسی که پس از کلی تلاش بالاخره همسر ایده آلش را یافته بود، چطور می توانست، قدم اول زندگی را شتابزده و بدون برنامه بردارد! هرچه بیشتر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید. از این رو تصمیم گرفتم بعدازظهر به خانه اش بروم و او را ببینم. هم فال بود و هم تماشا. می توانستم هدیه عروسی اش را که از پس انداز حقوقم خریده بودم، به او بدهم. احتمال می دادم او از حرف هایی که شب عروسی زده ام ناراحت باشد.
بعد از تعطیل شدن کار، به خانه آنها رفتم. تصور می کردم احمدی به همراه مادرش در یک خانه زندگی می کند.
وقتی به آنجا رسیدم، او را نیافتم. مادرش در خانه بود. او به گرمی از من استقبال کرد. مادر احمدی زن پر سالی بود. چین و چروک صورتش نشان می داد که روزگار، او را به سختی رنجانده است.
- سلام مادر، امیدوارم مرا به خاطر داشته باشید.
به خوبی مرا می شناخت. گویا احمدی از من برای مادرش زیاد گفته بود.
- بله پسرم. شما دوست خوبی هستید که بهروز به وجودتان افتخار می کرد.
او مرا به خانه اش دعوت کرد. دو اتاق کوچک تو در تو در گوشه یک حیاط نقلی، پذیرای پیرزن بود.
- اینجا مستأجر هستم. خدا پدرش را بیامرزد. بهروز اینجا را برایم اجاره کرده، ماهیانه اجاره اش را می دهد. گاهی هم به من سر می زند.
وارد خانه اش شدم. فضای اتاق با سلیقه خوبی چیده شده بود. روی طاقچه چسبیده به دیوار، یک قاب عکس بزرگ قرار داشت که عکس مردی با سبیل کوچک و کلاه شاپو در آن بود. عکس را با دست رنگ زده بودند. رنگ، کهنگی عکس را بیشتر نشان می داد. کنار قاب بزرگ چند قاب کوچک قرار داشت. در یکی از آنها، چهره احمد با تبسم ملایم به صورت سه رخ دیده می شد. پشتی اتاق پیرزن قرمز بود. در گوشه اتاق، سماور کوچکی قرار داشت که پارچه زیبایی، قالب آن دوخته شده بود. پیرزن خیلی تمیز و مرتب بود.
- مادر، آقا بهروز کجاست؟
پیرزن به طرف سماور رفت، روکش آن را برداشت و با پارچ پلاستیکی مقداری توی آن آب ریخت و بعد کبریت را روشن کرد و از دهان کوچک سماور تو برد و فتیله را روشن کرد.
- بهروز از اینجا رفت.
پیرزن این را گفت، سپس لبخند بی رمقی به لب نشاند و ادامه داد:
- او اصلاً به این خانه نیامد.
پرسیدم:
- چرا؟
- می گفت اینطوری بهتر است، هم احترام شما حفظ می شود، هم شیرین بهانه نخواهد داشت.
گفتم:
- یعنی اصرار همسرش بود؟
او که با این حرف به یاد شب عروسی افتاده بود، گفت:
- فردای آن شب تا چند روز مریض بودم. باور کنید روی دیدن هیچکس را نداشتم. خجالت می کشیدم، نمی دانستم چه بگویم، آبرویمان رفته بود.
گفتم:
- ببخشید فضولی می کنم، چرا آقا بهروز اینقدر اصرار داشت با این دختر ازدواج کند؟
مادر نفسی به سینه داد و گفت:
- عاشق شده بود. عشق، عقل را از پسرم ربوده است...
سپس زیر لب با خودش واگویه کرد:
- خدا کند همینطور باشد.
من عبارت آخر را هم شنیدم، پرسیدم:
- چرا می گویید خدا کند اینطوری باشد؟
پیرزن گفت:
- هیچی، همینطوری گفتم.
احساس کردم او چیزی را از من پنهان می کند. از این رو کنجکاوی نکردم. مادر بهروز با سکوت من، گویی ذهنش را به گذشته ها برد...
- یادم هست پدر خدابیامرزش هم همین یکدندگی را داشت. او هم اصرار می کرد با من ازدواج کند.
با مزاح پرسیدم:
- حاج خانم، نکند آن خدابیامرز هم رقیب داشته است!
پیرزن گفت:
- اتفاقاً بله، یعنی... از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما سالها است در این محل زندگی می کنیم. وقتی من به همراه پدرم اینجا آمدیم، این محل بیابان برهوت بود. چند سالی که گذشت کم کم مردم آمدند و همسایه هایمان زیاد شدند.
پیرزن با اشاره دست به سمت راست گفت:
- چهار تا خانه آن سوتر، آقا جلال و خانواده اش زندگی می کردند.
سپس اشاره انگشتش را به سمت چپ برد.
- دو تا خانه اینطرف هم مرحوم ابراهیم آقا و خانواده اش زندگی می کردند. خانه ما همین جا بود که من الان مستأجر هستم.
پیرزن به سمت سماور رفت تا چای دم کند. در همان حال ادامه داد:
- حمید پدر بهروز آن موقع خواستگارم بود. همزمان پسر آقا جلال هم به خواستگاری آمد.
گفتم:
- آن دو می دانستند یک خواستگار دیگر هم هست؟
- بله، آقا جلال عمداً مرا برای ازدواج انتخاب کرده بود. چون میانه خوبی با حمیدخان نداشت. او روی هرچه دست می گذاشت، آقا جلال هم به ضرب نفوذ پدرش می خواست همان چیز را داشته باشد. این موضوع به ازدواج آن دو هم سرایت کرد. ولی اگر آقاجلال در سایر رقابت ها پیروز می شد، در این رقابت نتوانست به پیروزی برسد. حمید توانست با اصرار پدرم را راضی کند و ما با هم ازدواج کردیم.
از پیرزن پرسیدم:
- شما خودتان به ازدواج با کدامشان راغب بودید؟
او مکثی کرد و دوباره به سمت سماور رفت و در همان حال گفت:
- وا... اگر با آقاجلال ازدواج می کردم، شاید الان مستأجر نبودم. بچه هایم این اندازه سختی نمی کشیدند...
پیرزن از قوری چای را تا نیمه در استکان ریخت و سپس آن را زیر شیر آب جوش سماور گرفت و ادامه داد:
- به هر حال قسمت این بود. باید من چنین سرنوشتی داشته باشم. شاید اگر آقا حمید فوت نمی کرد، حالا وضع من بد نبود. به هر حال گذشت.
گفتم:
- یعنی شوهرتان را دوست نداشتید؟
پیرزن گفت:
- من تاوان علاقه ام را پس می دهم. اگر من به آقا حمید علاقه نداشتم آسمان هم به زمین می آمد، حاضر به ازدواج نمی شدم. الان هم برای همین موضوع نگران بهروز هستم.
گفتم:
- نگرانید که همین سرنوشت برای او هم تکرار بشود؟
- بله، به نظر من عاقبت عشق و عاشقی خوب نیست.
- معذرت می خواهم، اما من با نظر شما موافق نیستم. اگر زن و شوهر به هم علاقه داشته باشند، حتی مشکلات زندگی هم دلچسب است.
پیرزن چای را مقابل من گذاشت و گفت:
- شاید... من که عقلم به جایی قد نمی دهد. پیر شده ام. شاید از پیری باشد. می گویند، تو احساس جوان ها را درک نمی کنی، می گویم، اما عاشقی را می فهمم.
گفتم:
- برای همین با تردید گفتید «امیدوارم همینطور باشد»؟
گفت:
- شما گوش تیزی دارید. ولی منظور من این نبود. بهروز یکدنده، دختر آقا جلال را گرفته است.
متحیر و متعجب گفتم:
- آقا جلال... خواستگار زمان جوانی خودتان؟
- بله... یکی از دلایل مخالفت آنها همین موضوع بود. البته خود آقاجلال مخالفت نداشت. همسرش مخالفت می کرد. او بود که رأی دخترش را زد.
- این را بهروز هم می داند؟
- بله، اصرار او به همین دلیل بود. می خواست به گفته خودش به آقاجلال ثابت کند که می تواند دخترش را خوشبخت کند.
- عجب!... موضوع دارد جالب تر می شود.
پرسیدم:
- آیا واقعاً بهروز به شیرین علاقه داشت؟
پیرزن گفت:
- یک چیزی از علاقه بالاتر... او دیوانه وار این دختر را دوست داشت.
- چرا؟...
- چون به دلش افتاده بود که با او خوشبخت می شود. از طرف دیگر، از بس ما او را از خانواده آقاجلال نهی کردیم، او راغب تر شد.
پرسیدم:
- آن دو الان کجا هستند؟
- اطراف تهرانپارس یک خانه اجاره کرده اند، البته پدر همسرش به آنها کمک کرده و بهروز قول داده که محبت او را جبران کند.
- چرا از کارش استعفا داد؟
گفت:
- آن شب از حرفهای شما خیلی دلگیر شد. فکر می کرد راجع به او فکرهای بدی می کنید، می گفت، نمی خواهم به جایی بروم که نگاه تحقیرآمیز به من داشته باشند.
- چرا فکر کرد که من نگاه تحقیرآمیز به او داشتم؟
- چون شما مدام از خانواده دختر تعریف کردید. او انتظار داشت شرایطش را درک می کردید.
گفتم:
- شما هم همین فکر را می کنید؟
پیرزن با اشاره به چای گفت:
- چای سرد می شود.
سؤالم را تکرار کردم و او گفت:
- خب به من حق بدهید. او پسر ارشد من است. عمرش را برای آسایش من و خواهران و برادرانش گذاشته. دوست داشتم، حتی اگر حق هم با او نبود، از حمایت شما بهره می برد.
گفتم:
- من نمی توانستم با نگاه شما به زندگی او نگاه کنم. دوست خوب، حتماً نباید مهر تأیید بر اشتباهات دوستش بگذارد.
پیرزن با سردی گفت:
- نمی دانم، شاید حق با شما باشد.
گفتم:
- می خواهم بهروز را ببینم.
گفت:
- اما بهروز دوست ندارد شما را ببیند.
- یعنی تا این اندازه از من متنفر است؟
- وا... چه عرض کنم.
- از شما خواهش می کنم پیغام بدهید با من تماس بگیرد.
- اصرار نکنید. یک روز او دوست شما بود و شما دوست او بودید. حالا بهتر است هر کدام به زندگی خود برسید.
گفتم:
- شما این حرف را نزنید. من قصد آزارش را نداشتم. کافی است با خودم صحبت کند، اطمینان داشته باشید قانع می شود.
گفت:
- بهروز هم مثل پدرش یکدنده است، وقتی که قید چیزی را می زند، اصرار کسی نظرش را تغییر نمی دهد.
پیرزن به راحتی و در نهایت احترام آنچه را که می خواست به من گفت، او در حالی که از من در خانه کوچکش با مهربانی پذیرایی کرد، نفرتش را هم نشان داد. حرف های پیرزن، از لحظه ای که متوجه احساسش شدم، برایم تلخ بود. او چقدر خوب توانست عصبانیتش را از من با کلماتی بیان کند که فرصتی برای پاسخ نداشته باشم. با عجله استکان چای را برداشتم و هورت کشیدم... گلویم سوخت. داغی چای، تلخی حرفهای پیرزن مهربان را بیشتر کرد.
از جا بلند شدم و گفتم:
- به بهروز بگویید، هر زمان به من احتیاج داشت در خدمت هستم.
پیرزن به زحمت کمر راست کرد و گفت:
- پیغام شما را می رسانم، ولی این دوستی را فراموش کنید. اگر او به کمک هایی مثل آن شب احتیاج داشت، حتماً به سراغتان می آمد!
در چارچوب در که بودم، گفتم:
- آرزوی خوشبختی برای هر دو دارم. کاش معنای حرفهای آن شب مرا درک می کرد. با این حال اطمینان دارم یک بار دیگر او را می بینم، فقط امیدوارم او تا آن روز متوجه علاقه و محبت من شده باشد. ضمناً این هدیه ناقابل را به او بدهید.
بسته هدیه را دادم و از آن خانه بیرون آمدم. به شدت ناراحت بودم، ولی کاری از دستم برنمی آمد.
__________________


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#5 | Posted: 23 Jul 2013 18:41 | Edited By: LionDesign
فصل چهارم

از قدیم گفته اند، کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد. این اتفاق ممکن است فردای روز دیدار رخ بدهد و یا چند سال بعد، یا چندین و چند سال بعد، اما بالاخره روزی آن دو یکدیگر را خواهند دید.
ده سال از این ماجرا گذشت. تلاش من برای یافتن بهروز و دیدار با او در یکی، دو ماه اول به نتیجه نرسید، از این رو ناچار شدم، خاطرات او را به بوته فراموشی بسپارم. هرگز فکر نمی کردم، یک دوستی خوب با یک حادثه ساده به پایان برسد. گاهی اوقات آدم ها قدر دوستی هایشان را نمی دانند و به راحتی پیوند خوبشان را به انتها می رسانند و گاهی هم هرچه خطا و اشتباه است نادیده می انگارند تا این که تاوان آن را بدهند.
بعدازظهر یک روز سه شنبه که دیدار و گفت و گوی من با مراجعین بود، در اثنای صحبت ها، تلفن روی میزم به صدا درآمد.
- الو بفرمایید.
همکارم در آن سوی گوشی گفت:
- خانمی اصرار دارد یک گفت و گوی کوتاه با شما داشته باشد.
توضیح دادم که الان موقع مناسبی نیست و بهتر است او صبر کند یا روز دیگری تماس بگیرد. همکارم گفت:
- من همه این توضیحات را داده ام، اما او می گوید، ماجرای مرگ و زندگی است. فقط می خواهد چند کلمه با شما صحبت کند.
گفتم:
- اگر تا این اندازه مهم است، تلفن او را به یکی از کارشناسان مجله وصل کنید.
- نه!... او فقط می خواهد با شما صحبت کند. می گوید از آشنایانتان است.
به ناچار صحبت با او را پذیرفتم.
- الو... الو... بفرمایید.
از آن سو صدا آمد:
- شما...
- من فردوس هستم. بفرمایید.
لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:
- سلام آقای فردوس، من را به خاطر نمی آورید؟
صدایش برایم آشنا نبود.
- نه!... متأسفانه به یاد نمی آورم.
- من شیرین هستم. شیرین زرین... همسر دوست سابق شما، بهروز... بهروز احمدی...
چند لحظه به فکر فرو رفتم و بعد از او خواستم...
- باز هم به یاد نمی آورم.
من آدم فراموشکاری نیستم. به ندرت ممکن است یاد و خاطره دوستان را فراموش کنم، اما وقتی در کشاکش کار قرار می گیرم، آشنایی ها از ذهنم می رود.
- یادتان نمی آید در عروسی ما شرکت کردید، من راضی نبودم و شما صحبت کردید.
به یکباره همه آن شب، مثل تصویر سینما در مقابل چشمانم ظاهر شد.
- سلام خانم... ببخشید که به جا نیاوردم. کار روزنامه نگاری آدم را حواس پرت می کند. آقای احمدی چطور است؟ هنوز هم حاضر نیست مرا ببیند؟
زن از آن سوی گوشی گفت:
- خوشحالم که مرا به خاطر آوردید. آقای احمدی هنوز هم اصرار دارد شما را نبیند. متأسفانه او دیگر مرا هم نمی بیند.
نگران حیرت زده و مضطرب پرسیدم:
- اتفاقی برای او افتاده...
دل کندن از دوست آسان نیست. گاهی دوری های کوتاه مدت آزاردهنده است، اما انسان به این امید که دوباره دیدارها تازه خواهد شد، رنج دوری موقت را می پذیرد، اما امان از روزی که دیدارها به قیامت سپرده شود! آن موقع است که حجم اندوه از یک کوه هم بیشتر می شود و سنگینی بار غصه انسان را می شکند.
- اتفاق های زیادی افتاده است که نمی توانم تلفنی بگویم. فقط می خواستم اگر فرصتی دارید به دیدارتان بیایم.
با نگرانی گفتم:
- چه موقع می آیید؟
او گفت:
- فردا فرصت دارم. شما چطور؟
- من در خدمت هستم. ساعت ده صبح خوب است؟
- بله، سعی می کنم به موقع خدمت برسم.
تلفن او قطع شد و من ناباورانه در اندیشه شنیدن اتفاق هایی بودم که رخ داده است. احساس می کردم در وقوع این رویدادها من هم مقصر هستم، زیرا تلاش بیشتری برای یافتن او نکردم. ولی... ولی اینطور نبود. من همه جا را گشتم. حتی چند بار در محله تهرانپارس به دنبال او و نشانه هایش جست و جو کردم. یکی دو بار هم به دیدن مادرش رفتم، اما هیچ نشانی نیافتم. من در دوستی کوتاهی نکرده بودم. چرا او باید تا این اندازه از من گریزان باشد؟... فکر و خیال این موضوع امکان ادامه کار را از من گرفت. آن روز زودتر از همیشه به خانه رفتم.
صبح روز بعد، از ساعت هشت به انتظار نشستم. دو ساعت برای من به اندازه یک روز خسته کننده گذشت. تصور شنیدن خبر فوت یک دوست خیلی دردآور است.
دقایقی قبل از ساعت ده همسر بهروز احمدی به دیدنم آمد. چهره او با آن روز چقدر تفاوت داشت. لاغر، رنگ پریده و تکیده شده بود.
- سلام، من شیرین هستم. به خاطر آوردید؟
او لباس سیاه به تن نداشت و من هم سعی کردم عکس العملی نداشته باشم که تأثر زیادم را نشان بدهد.
- بله خانم. ازدواج شما و بهروز را هرگز فراموش نمی کنم.
بعد سعی کردم حرف را با یک سخن مزاح گونه ادامه بدهم.
- شما تنها عروسی بودید که از تالار فرار کردید. این که دیگر فراموش شدنی نیست.
او لبخندی به لب نشاند و گفت:
- کاش آن روز کسی اصرار به ازدواج من و بهروز نمی کرد. شاید اگر این اتفاق نمی افتاد، امروز من مجبور نبودم در عزای دوری او بسوزم.
با شنیدن این حرف اطمینان حاصل کردم که بهروز به دیار باقی شتافته است.
- به هر حال متأسفم. امیدوارم غم آخرتان باشد.
اشک از چشمانم سرازیر شد. بغض تلخی که از دیروز بر گلویم فشار می آورد آب شد و هرچه سعی کردم خودم را کنترل کنم نشد. دوباره گفتم:
- من احمدی را مثل برادر خودم دوست داشتم. خدا او را بیامرزد.
با شنیدن این سخن از زبان من یک دفعه همسر بهروز با تندی گفت:
- آقای فردوس، خواهش می کنم زبانتان را گاز بگیرید. چه کسی گفته است که بهروز مرده...
من با تعجب گفتم:
- این را شما گفتید.
سپس طلبکارانه ادامه دادم:
- شما گفتید که او دیگر مرا نمی بیند. حتی همین الان اشاره کردید که باید در عزای دیدن او بمانم این حرف ها مگر جز معنای فوت او را دارد؟
شیرین خانم این بار هم با ناراحتی گفت:
- نخیر، منظور من فوت او نبود. خدا آن روز را نیاورد. خدا هر که را که نمی تواند بهروز عزیز من را تحمل کند از بین ببرد.
نمی دانم منظورش به من هم بود یا خیر، ولی زهر این کلام که نشان از نهایت عشق و علاقه او به همسرش بود به جان من نشست.
- من البته منظوری نداشتم.
او گفت:
- منظورم به شما نبود، ولی من بهروز را از جانم بیشتر دوست دارم. او پاک ترین و شریف ترین موجود زندگی من است.
گفتم:
- پس چرا به من گله می کنید که چرا زمینه وصل و ازدواج شما را فراهم آوردم؟
گفت:
- چون ناخواسته مرا گرفتار عشق مردی کردید که نمی توانم او را فراموش کنم.
گفتم:
- چرا اصرار دارید فراموش کنید؟ زن و شوهر باید همیشه عاشق هم باشند. این عشق باید تا لحظه مرگ و حتی بعد از آن هم از وجودشان نرود.
گفت:
- عشقی که شما از آن حرف می زنید، فقط درد و رنج دارد. تنهایی و غربت و اشک و آه دارد. عشقی که شما از آن یاد می کنید، آرامش را می گیرد. انسان باید برای نگه داشتنش خودش را فدا کند. من فدای عشقی شدم که به جانم انداخته شد. من الان حسرت یک لحظه آرامش را می خورم.
گفتم:
- مطمئن باشید که بهروز هم همینطور است. او هم گرفتار همین عشق شده است. او هم آرامش خود را از دست داده است. او هم مثل شما در حسرت یک لحظه آرامش است.
شیرین خانم سرش را پایین انداخت و گفت:
- نه فکر نمی کنم. او دیگر از شر من خلاص شد. الان مجبور نیست در این حسرت بماند. راحت زندگیش را می کند و کنار همسر و فرزندش روزگار خوبی دارد.
نمی دانم تا به حال سخنی شنیده اید که به خاطر آن هوش و حواس خود را از دست بدهید، زبانتان بند بیاید و نفستان به شماره بیفتد و بعد به خودتان بگویید، «نه! اشتباه شنیدم» آنگاه نگاه به منبع سخن برگردانید تا به شما بگوید اشتباه شنیده اید. ولی...
- بله، او الان دور از من زندگی راحتی دارد. دیگر مجبور نیست مرا دلداری بدهد و بگوید «آرام باش، به حرف کسی گوش نکن، آنها دشمن من و تو هستند. آنها به خوشبختی من و تو حسرت می خورند. آنها می خواهند تو از این زندگی بروی و من تنها بمانم...»
اشک از گونه شیرین خانم سرازیر شد. او حرف می زد و با صدای بلند می گریست. در همان حال گفت:
- حق با آنها بود. من در زندگی او افسانه بودم. من از اول هم نباید پا به این زندگی می گذاشتم. ازدواج من و او درست نبود. نه!... درست نبود.
پرسیدم:
- یک زن دیگر؟!
گفت:
- بله.
او گریست و من که از شدت تنفر دیگر قادر به سکوت نبودم، گفتم:
- متأسفانه او رسم مردانگی را به جا نیاورد. شما حق دارید، تقصیر من و امثال من بود که گفتیم او با همۀ وجود عاشق شما است.
رو به او ادامه دادم:
- اما باور کنید، نمی دانستم تا این اندازه نامرد و بی انصاف است. همان بهتر که دوستی اش را با من به هم زد. اصلاً دوستی لیاقت می خواهد. او از اول هم خیال نداشت زندگی بادوامی داشته باشد. اصرارش بی جهت نبود. انگار می خواست انتقام بگیرد. در گذشته پدر مرحومش این نیت را داشت و الان هم خودش... حالا چرا نمی دانم، ولی...
شیرین خانم حرف مرا قطع کرد و گفت:
- آقای فردوس خواهش می کنم به او پرخاش نکنید. من هنوز او را با همه وجودم دوست دارم.
رو به او گفتم:
- خانم محترم، شما احساساتی هستید. اینجا که دیگر جایی برای دوستی نمی ماند. این رسم مردانگی نیست که خانم محترمی مثل شما را بلاتکلیف بگذارد و به دنبال خواسته های خودش برود.
زن گفت:
- او مرا بلاتکلیف نگذاشت. الان هم تکلیف من روشن است. طلاق گرفته ام...
پرسیدم:
- طلاق... یعنی او دلش آمد شما را طلاق بدهد. آن هم با وجود این همه عشق و علاقه ای که به او دارید؟
گفت:
- این بهترین راه بود. خودم اینطور خواستم. من اصرار کردم که طلاقم بدهد.
آن لحظه که اینها را می شنیدم، کاملاً تسلیم قضاوت های احساس خودم شده بودم. انگار دلم می خواست مثل همه آنهایی که با شنیدن هر حرفی زود قضاوت می کنند، فقط اظهارنظر بکنم. همه آدم ها در لحظات و مقاطعی از زندگیشان اسیر احساسات می شوند. فقط خدا کند که این لحظات کوتاه باشد و اثر نامطلوب باقی نگذارد.
- نه خانم، بهترین راه این نبود. او باید مجازات می شد. معنی ندارد، وقتی که یک زندگی خوب دارد، دور از چشم همسرش کاری بکند، آن هم همسری که از هیچ محبتی فرو گزار نکرده است.
شیرین خانم گفت:
- او دور از چشم من دست به این کار نزد. من کاملاً در جریان بودم.
با تعجب گفتم:
- ولی شما گفتید که او می گفته گوش به حرف مردم نده آنها می خواهند، تو را وادار به رفتن بکنند. آنها به زندگی تو حسرت می خورند... حتماً برای پنهان کردن اخبار و اطلاعاتی بوده که از این واقعه مردم به شما می رساندند. اینطور نبود؟
- نه!... من در جریان همه چیز بودم. اصلاً خودم بانی این کار بودم. خودم او را از زندگی راندم... خودم فقط به پاس محبت هایش از زندگی او رفتم...
یا من متوجه نبودم و یا او به خاطر شوک تلخی که در زندگی اش تحمل کرده، تعادلش را از دست داده بود. نمی دانم چرا حرف های شیرین خانم را نمی فهمیدم!
- برایم از اول بگویید. من که چیزی نفهمیدم.
او گفت:
- امروز برای همین آمده ام.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#6 | Posted: 23 Jul 2013 18:42 | Edited By: LionDesign
فصل پنجم

شیرین، زنی که رو به روی من نشسته بود، نگاهش را از پنجره به بیرون انداخت. نمی دانم تا کجای فضای بیرون را کاوید، فقط لحظاتی به سکوت گذشت و بعد به آرامی گفت:
- وقتی در روز عروسی رضایت خودم را اعلام کردم، هنوز هم تردید داشتم، در واقع ذره ای از ناراحتی و نگرانی من کم نشده بود. شاید به خاطر نگاه مادر بهروز و صورت غم گرفته برادر و خواهرش دلم ریخت. احساس ترحم عجیبی وجودم را گرفته بود. در یک آن دلم به حال بهروز سوخت. از روی پدر و مادر هم شرمنده بودم. آن دو هم هرگز فکر نمی کردند من در آن مراسم، یک دفعه همه رشته های آنها را پنبه کنم. از این رو نظر موافق خودم را اعلام کردم، ولی دلم با این زندگی نبود. این حس خودم را حتی روز پاتختی هم نشان دادم.
شیرین نفسی به سینه داد و گفت:
- بستگان من و بهروز پایکوبی می کردند، بهروز هم با شادمانی آنان را تشویق می کرد، اما من احساس می کردم آنها جمع شده اند تا با خونسردی سوگ مرا به جشن بنشینند. انگار خیلی بدعنق شده بودم. طوری که بهروز با طعنه گفت:
- شیرین خانم، سردرد دارید؟
- نه!... حالم خوش نیست. شاید به خاطر سرماخوردگی باشد.
بهروز بیش از این سؤال نکرد و من هم سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم. بعد از پایان پاتختی، با پیشنهاد بهروز تصمیم گرفتیم به مسافرت برویم. او بدون این که به من بگوید، اتاقی را در یکی از هتل های اصفهان رزرو کرده بود.
- موافقی به عالی قاپو برویم؟
این سؤال را بهروز پرسید و من گفتم:
- نه!... اصلاً دلم نمی خواهد به اصفهان بروم. ترجیح می دهم از اهواز دیدن کنم.
بهروز گفت:
- آنجا کسی را می شناسید؟... آشنایی دارید؟
در یک لحظه، فکری به ذهنم خطور کرد که شیطانی بود. فرصت خوبی برای آزردن بهروز پیدا کرده بودم.
- آشنا که نداریم، ولی یکی از خواستگارانم که آدم خیلی خوبی هم بود، در اهواز زندگی می کرد. از وقتی ماجرای حواستگاری او علی رغم میل من به هم خورد، تعلق خاطری به اهواز پیدا کرده ام.
با گفتن این حرف نگاه زیرکانه ای به بهروز انداختم. دانه های درشت عرق روی پیشانی او نشسته بود. خون توی صورتش جمع شده و گوشهایش سرخ سرخ شده بود. هر وقت بهروز عصبانی می شد، گوشهایش به سرخی می زد. آن روز هم همینطور شده بود. با این حال بدون این که عصبانیت در صدایش باشد، گفت:
- می توانید از او برایم حرف بزنید.
من که فرصت آزردن بهروز را غنیمت شمرده بودم. داستانی خیالی و پر احساس از جوانی ساختم که یک دل نه صد دل به من وابسته بود. به بهروز گفتم که من هم دل به زندگی با او داشتم، ولی پدرم به خاطر راه دور راضی به این ازدواج نشد.
بهروز باز هم با همان آرامش گفت:
- هنوز هم...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
- نه!... نه!... آن ماجرا دیگر تمام شد، حالا فقط به آن شهر و مردم خونگرمش علاقه دارم.
می دانستم که بهروز حرف مرا باور نمی کند. با این حال سعی کردم، او را با حرفهایم چنان تحریک کنم که ناراحتیش بیشتر بشود. هر زمان که حس می کردم، او غمگین و ناراحت است، من بیشتر احساس آرامش می کردم. می خواستم به او ثابت کنم که به خاطر وادار کردن من به ازدواج باید تاوان سختی پس بدهد.
- حالا دوست داری به اهواز برویم؟
- بله خیلی دلم می خواهد...
شیرین نگاهش را به اتاق آورد و رو به من گفت:
- همان روز، مقدمات سفر به اهواز فراهم شد. من ناباورانه می دیدم که بهروز برای راحتی من خیلی تلاش می کند.
وقتی به اهواز رسیدیم و در هتل فجر اقامت کردیم، او به من گفت:
- به من نگفتی اسم خواستگارت چه بود!
کمی فکر کردم و یک اسم ساختم.
- سهراب...
بهروز با خونسردی گفت:
- نگفته بودی کجای اهواز می نشیند؟!
دوباره به ذهنم فشار آوردم...
- تعدادی از اقوام و آشنایانش در کیانپارس اهواز بودند.
بهروز گفت:
- من این شهر و محله هایش را نمی شناسم. ولی هر طور شده این محله را پیدا می کنم. موافق هستی امروز با هم در آن محله بگردیم. اتفاقاً می توانیم از کسبه محل هم بپرسیم.
نمی دانم چرا بهروز این کار را می کرد، ولی احساس می کنم، فقط به خاطر دلخوشی من بود. شاید هم می خواست او را پیدا کند و بگوید که با کسی ازدواج کرده که در آرزوی ازدواج با او بوده!... بله، حتماً قصد داشت خودش را به رخ او بکشد.
شیرین نفسی به سینه داد و در ادامه گفت:
- تیرم داشت به سنگ می خورد. یعنی بهروز با این فکر حتماً به آرامش می رسید، اما من نقشه دیگری را طرح کردم و گفتم:
- البته و گفته، اگر با تو ازدواج نکنم، در این شهر نمی مانم.
بهروز گفت:
- ممکن است هنوز نرفته باشد به هر حال اگر او شما را ببیند شاید بهتر بتواند فراموش کند.
بهروز رو به من ادامه داد:
- نمی دانم شما احساس فردی را که با همه وجود دل به کسی بسته باشد درک می کنید یا نه؟
با خونسردی و تلخی گفتم:
- نه!... چون تا به حال به کسی این اندازه علاقه پیدا نکرده ام. اصلاً تا به حال علاقه ای در وجودم نبوده است.
بهروز بدون توجه به جواب من گفت:
- آدمی که به اصطلاح عاشق می شود، همه وجودش را در کسی خلاصه می کند که به او مهر می ورزد. او به اعتبار این علاقه چنان نیرو می گیرد که حاضر است و یا حتی بهتر است بگویم، قادر است سنگین ترین مشکلات را از پیش پا بردارد. این در حالی است که بداند به او دست خواهد یافت و عمری را در آرامش به سر خواهد برد. حتماً داستان شیرین و فرهاد را خوانده ای؟
بهروز لبخندی به لب نشاند و ادامه داد:
- من هرگز داستان ویس و رامین و لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و وامق و عذرا را باور نمی کردم. نمی دانستم چرا فرهاد شد فرهاد کوهکن... یا مجنون سر به بیابان گذاشت و یا...
حرف بهروز را با تندی قطع کردم و گفتم:
- اینجا آمده ایم که برای من قصه بگویی...
بهروز مثل کودکی که دعوایش کرده باشند، گفت:
- فقط می خواستم بگویم، آدم عاشق، دیوانه می شود و وقتی به ایده آلش نمی رسد، باید مثل کسی که عزیزی را از دست داده، خاک سرد گور را روی سرش ریخت تا آرام بگیرد. او با دیدن تو و من، می تواند گذشته را فراموش کند، حتی می تواند برای من و تو آرزوی خوشبختی کند.
- من احتیاج به آرزوی او ندارم، بهتر است برویم...
به خیابان زدیم، با تلاش بهروز به محل کیانپارس رفتیم. آنجا با محلات اطراف هتل فرق داشت. گویی محل زندگی طبقات نسبتاً مرفه شهر بود. چند ساعتی خیابان های آن محله را گشتیم و بهروز از همه کاسب های محل سراغ سهراب را گرفت. چندتایی سهراب به او معرفی کردند، اما مشخصات آنها با مشخصات سهراب خیالی من فرق داشت.
یک هفته در اهواز فقط کارمان این بود که روزها در محلات شهر بگردیم و شبها به دیدن جاذبه های آن برویم.
وقتی به تهران برمی گشتیم، بهروز به من گفت:
- متأسفم، کاش او را پیدا کرده بودیم.
گفتم:
- اشکال ندارد، فرصت بسیار است. از قدیم گفته اند، کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.
من که تا آن لحظه آرام به حرفهای او گوش می دادم، گفتم:
- بهروز سعی داشت با این کار باز هم علاقه اش را به شما ثابت کند.
شیرین گفت:
- بله، خودم به این موضوع رسیدم، ولی ذره ای در من تأثیر مثبت نمی گذاشت. شاید هم رفتار او مرا بیشتر ترغیب می کرد که آزارش بدهم. از این رو گفتم:
- فقط او خواستگارم نبود. خیلی ها بودند که شرایط تحصیلی و مالی بهتری هم داشتند، ولی پدر مخالفت می کرد.
بهروز با خنده گفت:
- به نظر من، شما برای من آفریده شده اید، به همین خاطر خواستگارهایتان به نتیجه نرسیدند.
گفتم:
- نه!... هنوز هم معلوم نیست اینطور باشد.
بهروز آن روز فهمید که من دوستش ندارم. ولی به روی خودش نیاورد. او حتی کوشید علاقه اش را بیشتر به من نشان بدهد. در این راه از هیچ کاری فروگزار نکرد. هر بعدازظهر زود به خانه می آمد و اصرار می کرد که با هم به گردش برویم. من حاضر نبودم با او بیرون بروم و بهروز اعتراض نمی کرد.
من گفتم:
- واقعاً از بهروز بدتان می آمد؟
- آن روزها شاید! یعنی کاری هم نمی کردم که به او علاقه مند بشوم. دوست داشتم از زندگیم برود. او موجودی بود که من از روی ترحم، ازدواج با وی را پذیرفتم. این را باید خودش درک می کرد. سعی کردم با حرف ها و رفتارم به او حالی کنم، ما وصله های ناجوری هستیم، اما اصلاً به کله اش فرو نمی رفت. از بهروز خواستم زودتر از ساعت ده شب به خانه نیاید. قبول کرد. می شنیدم، از ساعت شش بعدازظهر که کار جدیدش تعطیل می شد تا ساعت ده شب در فاصله ای نه چندان دور از خانه می نشست و چشم به در می دوخت تا ساعت ده شب بشود و به خانه بیاید. هرچه بهروز اصرار می کرد به دیدن اقوام و بستگان من برویم، راضی نمی شدم. ما تا یک سال هیچ کدام از اقوام را دعوت نکردیم. بهروز برای ساعت های با هم بودن یک عالمه وسایل بازی خریده بود. راستش حوصله من هم سر می رفت. صبح تا شب که نبود فقط به نقشه های جدید برای بیزار کردن او فکر می کردم. هر شب هر بهانه ای برای قهر داشتم.
- چرا با کفش روی فرش آمدی؟... چرا انتظار داری من به تو سلام کنم؟... چرا پنج دقیقه به ده به خانه آمدی؟... چرا میوه نگرفتی؟ چرا اینقدر چای می خوری؟... چرا پاهایت را نمی شویی و بوی بد آن را به اتاق می آوری؟... چرا هر شب به حمام نمی روی که بدنت بوی عرق ندهد؟... چرا اصرار داری به خانه فلانی برویم؟... چرا مادرت امروز زنگ زد؟... چرا تلفنی با پدر من زیاد حرف زدی؟ حتماً می خواهی خودشیرینی کنی و... از هرچه به دستم می آمد بهانه می گرفتم و بهروز فقط می گفت، چشم!... حق با شماست... دیگر تکرار نمی شود، قول می دهم... قول می دهم. خودم هم نمی دانستم چرا اینقدر به من علاقه دارد. طوری که هر تحقیری را تحمل می کند.
دوباره از شیرین پرسیدم:
- یعنی باز هم رفتار بهروز در شما علاقه ای را بیدار نکرد؟
او گفت:
- یک شب بهروز را از خانه بیرون کردم. بهانه ام این بود که ده دقیقه دیرتر از ساعت ده به خانه آمده بود. او قصد داشت علت این کار را توضیح بدهد که من با تندی و پرخاش از خانه بیرونش انداختم. بهروز آن شب به خانه مادرش رفت و من تنها در آپارتمان ماندم. شب تلخ و سختی به من گذشت. از یک طرف می ترسیدم و از طرف دیگر چیزی در درونم از دلتنگی حرف می زد. انگار عادت کرده بودم بهروز در خانه باشد. البته خودم اینطور توجیه کردم، ولی واقعاً هرچه می کردم نمی توانستم بهروز را از ذهنم دور کنم. این احساس، تنفر مرا نسبت به او بیشتر کرد. یعنی فکر کردم که او با این روشی که در پیش گرفته، سعی دارد مرا به خودش وابسته کند. از همین رو سختگیری هایم بیشتر شد.
گفتم:
- بهروز بعد از رفتن، سعی نکرد تلفنی با شما صحبت کند؟
- گوشی را برنمی داشتم. او چند بار زنگ زد و بعد دیگر تماس نگرفت. فردا هم تا ساعت ده نیامد. اما ثانیه شمار ساعت که روی ده شب رفت در خانه باز شد و بهروز به اتاق آمد و با همان لبخند همیشگی گفت:
- سلام خانم محترم و بداخلاق...
اخم به چهره نشاندم و گفتم:
- سلام بی سلام... برو پاهایت را بشوی.
- به چشم، ولی اجازه بدهید تولدتان را تبریک بگویم، دیشب می خواستم این هدیه ناقابل را به شما تقدیم کنم، اما آنقدر از دست عاشق خودتان عصبانی بودید که اجازه ندادید. حالا تا من پاهایم را بشویم و بیایم، این هدیه ناقابل را که از پس انداز چندین ماهه خریده ام باز کنید.
هدیه در دستهای من قرار گرفت. بهروز به دستشویی رفت. آن را باز کردم. یک دستبند طلا بود. دیشب بهروز به خاطر خریدن آن دیر رسیده بود. این کار هم به خاطر سیاستش بود. باید تکلیفم را همین امشب روشن کنم. بیجا کرده هدیه تولد خریده، من بهترین هدیه را در گرفتن طلاق از او می دانم. این را به او می گویم.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#7 | Posted: 23 Jul 2013 18:42 | Edited By: LionDesign
فصل ششم

بهروز در حالی که با دستهای خیس، ابروهای پرپشتش را مرتب می کرد، از دستشویی بیرون آمد و گفت:
- از هدیه خوشتان آمد؟
قبل از اینکه من جواب بدهم، او ادامه داد:
- یک هفته تمام به طلافروشی های چهارراه استانبول سر زدم تا توانستم این را از بین آن همه طلا پیدا کنم.
رو به من گفت:
- شیرین خانم، چقدر طلاهای جورواجور و قشنگ دیدم. بیخود نیست خانم ها وقتی به ویترین طلافروشی می رسند، از دیدن آنها سیر نمی شوند. آدم حتی اگر قصد خرید هم نداشته باشد، وسوسه می شود. کار و کاسبی طلافروشی ها باید خیلی رونق داشته باشد.
این را او گفت و روی مبل یله شد. من که تا این لحظه به حرف های بهروز گوش می دادم، زیرکانه پرسیدم:
- آقا بهروز...
هنوز حرفم را ادامه نداده بودم که گفت:
- من و شما زن و شوهر هستیم، خواهش می کنم من را بهروز صدا بزنید.
خنده تلخی به لب نشاندم و گفتم:
- بهروز...
گفت:
- جان بهروز.
گفتم:
- چقدر به من علاقه داری؟
لحظه ای به صورتم خیره شد و بعد گفت:
- بیشتر از علاقه ای که مجنون به لیلی داشت. بیشتر از علاقه فرهاد و شیرین و...
گفتم:
- تو از کجا می دانی مجنون به لیلی چقدر علاقه داشت؟
گفت:
- اطمینان دارم هر چقدر هم داشت، از من بیشتر نبود. چون مجنون هیچ وقت فکر نمی کرد، رقیب هم داشته باشد، اما من با این که می دانم شاید علاقه شما به اندازه علاقه من نباشد، دوستتان دارم.
گفتم:
- راستش را بخواهید، هدیه شما به دلم ننشست.
بهروز ناباورانه گفت:
- جدی می گویید... اما یک هفته گشتم تا این را پیدا کردم. همین یک نمونه را داشت. تک تک بود. با این حال حاضرم با سلیقه خودتان یک هدیه دیگر بخرم.
گفتم:
- اگر طلا نخواهم چی؟
گفت:
- جان بخواهید... من که دریغ ندارم. جان من چه قابل شما...
با همان زیرکی گفتم:
- یعنی اگر جانتان را بخواهم می دهید؟
گفت:
- به خدا حاضرم جانم را تقدیم کنم.
گفتم:
- یک تقاضای دیگر دارم.
- هرچه باشد به مردانگی قسم قبول دارم.
گفتم:
- قول مردانه داده ای، زیر قولت نزن.
گفت:
- به شرفم قسم هرچه بخواهی همان را فراهم می کنم.
شیرین نفسی به سینه داد و گفت:
- عشق بهروز آن شب برایم ثابت شد. در حرفهایش صداقتی موج می زد که برای اولین بار به دلم نشست. اما هنوز هم دوست نداشتم به زندگی با او ادامه بدهم... هنوز هم ترجیح می دادم طلاق بگیرم، از این رو گفتم:
- اگر واقعاً به من علاقه داری، باید بدانی که بهترین هدیه برای من جدایی از تو است.
بعد از گفتن این حرف نگاهم را به صورت بهروز دوختم. رنگ از چهره اش پرید. صورتش خون پس کشید و سفید شد. آب دهانش را به زحمت فرو داد و گفت:
- طلاق... یعنی هنوز هم مرا دوست نداری؟
- نه!... من هیچ وقت تو را دوست نداشتم.
گفت:
- خب آن شب رضایت نمی دادی. اینطوری یک مدت ناراحت بودم و بعد... نمی دانم جواب مردم را چه بدهم!
گفتم:
- من هم تا امروز فقط نگران حرف مردم بودم. وگرنه نمی خواستم با تو زندگی کنم. حالا هم یک خواهش دیگر دارم.
- چه خواهشی؟
اشک ناخواسته از چشمان بهروز سرازیر شد و او به سرعت با کف دستها، چشمهایش را پاک کرد و در حالی که می کوشید بغضش را فرو بخورد، گفت:
- بگو...
گفتم:
- خوب می دانید که من حق طلاق را شب عروسی از شما گرفته ام، اما می خواهم شما اصرار به جدایی داشته باشید. حتی اگر خانواده ام اصرار به آشتی کردند، رضایت ندهید.
بهروز سرش را پایین انداخت و گفت:
- قبول دارم... اما شما به من نارو زدید.
گفتم:
- چرا؟
گفت:
- چون می دانستید من دوستتان دارم، شرایطی را به وجود آوردید که از من قول بگیرید. حاضر بودم جانم را بدهم، ولی حرفی از طلاق نشنوم. من حالا هم حاضرم جانم را بگیرید، اما در این زندگی بمانم.
گفتم:
- قول داده اید. قول مردانه، نباید زیرقولتان بزنید.
- باشد، فقط می خواهم بدانم که آیا کس دیگری را دوست دارید یا نه؟... می خواهم این را از صمیم قلب جواب بدهید.
این سؤال لحظه ای مرا به فکر فرو برد. احساس کردم اگر بگویم به کسی علاقه ندارم، همیشه در یاد او خواهم ماند و شاید منتظر بماند تا دوباره با من ازدواج کند. گفتم:
- بله، من به کسی علاقه دارم که فراموش کردن او برایم مشکل است.
یک لحظه فکری به خاطرم رسید و ادامه دادم:
- همین احساسی که شما به من دارید، من به فرد دیگری دارم. آیا حاضرید من رنج بکشم؟
- نه!... ولی از حالا بگویم که من هرگز راضی به جدایی نبودم و اگر الان هم به قول مردانه ام عمل می کنم صرفاً به خاطر علاقه ام به شماست. بعد از جدایی به شما فکر می کنم، ولی وقتی ازدواج کردید، قول می دهم که دیگر در ذهن من نباشید. از حالا برایتان آرزوی خوشبختی می کنم.
این را گفت و سپس ادامه داد:
- شما بگویید چه کنم؟
گفتم:
- من از مهریه ام می گذرم و شما هم ابتدا در حضور همه تظاهر کنید که دوستم ندارید و سپس دادخواست طلاق بدهید، ولی چند روز بعد به اتفاق به محضر برویم و مقدمات جدایی را فراهم کنیم.
بهروز غمگین و ناراحت گفت:
- باشد... ولی فقط به خاطر علاقه ام... چون قول مردانه را در این مورد می توانم زیر پا بگذارم.
او این را گفت و از جا بلند شد و به اتاق دیگری رفت. هدیه او که یک دستبند بسیار زیبا بود در دستهای من ماند. لحظه ای تأمل کردم و سپس هدیه اش را روی میز گذاشتم. دقایقی بعد بهروز از اتاق بیرون آمد. چشم هایش پف کرده و قرمز بود. خیلی اشک ریخته بود، اما چه بی صدا که من متوجه نشدم. او به دستشویی رفت، صورتش را آب زد و بیرون آمد. گفتم:
- تلفن را بردارید و با عصبانیت به پدر و مادرم بگویید که نمی توانید با من زندگی کنید.
بهروز نگاهم کرد و گفت:
- واقعاً چنین خواسته ای دارید؟
گفتم:
- قول مردانه را فراموش نکنید.
او به سمت تلفن رفت. شماره منزل پدر را گرفت. وقتی مادر گوشی ار برداشت، در حالی که سعی می کرد خودش را عصبانی نشان بدهد، گفت:
- خانم محترم، این شما و این دخترتان، من دیگر نمی توانم با او زندگی کنم. هرچه زودتر از خانه من ببریدش.
با ایماء و اشاره گفتم:
- داد و بیداد کنید.
بهروز فریاد زد:
- امیدوارم هرچه سریع تر تشریف بیاورید، وگرنه هر بلایی سر ایشان آمد مسئولیتش به عهده شماست.
خواست گوشی را قطع کند که گفتم:
- یک لحظه صبر کن...
سپس نزدیک گوشی رفتم و با صدای بلند گریستم... خودم هم از این نمایش خنده ام گرفته بود، اما بهروز اصلاً نمی خندید، او گفت:
- اگر نیایید او را شبانه بیرون می کنم.
اشاره کردم که گوشی را محکم روی تلفن بکوبد، او هم کوبید...
با صدای بلند خندیدم و بهروز با صدای بلند گریست و گفت:
- هیچ وقت دلم نمی خواست در حضور کسی اشک بریزم. این را به حساب ضعف من نگذار. مردها هم قلبشان از گوشت و خون است. احساس دارند، حتی رقیق تر از خانم ها، اما زمختی کاری که دارند آنها را از دلشان و احساسشان فارغ می کند.
در یک آن کار بزرگ بهروز برایم دلنشین تر آمد. او آن شب دو بار مرا دگرگون کرد، ولی باز هم جدایی راه چاره ای بود که من به آن می اندیشیدم...
پدر و مادرم سراسیمه و نگران نیم ساعت بعد از تلفن بهروز به خانه ما آمدند. من، قبل از ورود آنها سر و صورتم را ژولیده کردم و بهروز باز هم علی رغم میلش چهره ای برافروخته از خود نشان داد. از آنجا که او پیش از آمدن پدر و مادرم، چشمانش را به اشک نشانده بود، نقشه ما گرفت.
- چی از جان دخترم می خواهی؟...ببین چه به روز او آورده ای... مگر یتیم است؟
این را مادرم گفت و به طرف من آمد. سرم را روی شانه اش گذاشت. پدر هم که کوتاه نیامد و گفت:
- التماس های آن شب را فراموش کرده ای؟... به دست و پای هر بنی بشری افتادی تا دختر به تو بدهیم، حالا...
سپس به طرف بهروز رفت و سیلی محکمی به صورت او کوبید. در یک آن دلم ریخت. می خواستم بگویم تقصیر او نبود اما...
- فکر کردم دخترتان یک کدبانوی تمام عیار است. اما او هیچ چیز از آداب خانه داری نمی داند. زن گرفتم که قاتق نانم باشد، قاتل جانم شد. غذا که درست نمی کند. ظرف ها را که خودم باید بشویم و...
خدا خدا می کردم به آشپزخانه نروند، اما رفتند و مادرم با تعجب گفت:
- پس این زهرمار چیست که روی گاز می جوشد؟
دست و پای من سست شد، ولی بهروز ادامه داد:
- انتظار داشتید خودم هم غذا درست نکنم؟ دختر خانمتان دست به سیاه و سفید نمی زند.
مادرم گفت:
- همین است که هست. خیلی هم دلت بخواهد اصلاً او وظیفه ندارد، برای تو غذا درست کند.
پدرم ادامه داد:
- حدس می زدم تو از تخم و ترکه آن...
اجازه ندادم به پدر مرحوم بهروز اهانت شود و وسط حرف پدر دویدم و گفتم:
- پدر خواهش می کنم...
پدر رو به من گفت:
- نه دخترم، چقدر آبروداری کنم؟ پدر او هم آدم بدی بود. حالا دستش از دنیا کوتاه شده، به جای اینکه او برای پدرش خدابیامرزی بخرد، اینطوری به جان ما افتاده است. تو را می برم و اگر او پشت گوشش را دید، تو را هم خواهد دید.
من به همراه پدر و مادرم از خانه بیرون زدم. پیش از رفتن با اشاره به بهروز گفتم:
- متشکرم... محبت تو را فراموش نمی کنم.
بهروز هم که صورتش از سیلی پدر سرخ شده بود، گفت:
- قابلی ندارد.
سپس دستش را روی صورت سرخ شده اش گذاشت. اطمینان دارم که خون دل زیادی خورد...
از خانه که بیرون آمدیم، مادر به پدرم گفت:
- فردا به دادگاه می روی و دادخواست طلاق می دهی.
پدرم که آدم زیرکی است، گفت:
- نخیر... اول به کلانتری می رویم و یک نامه می گیریم که از پزشکی قانونی طول درمان بگیریم و بعد کار را به دادگاه می کشانیم و به بهانه نداشتن امنیت جانی، تقاضای طلاق می کنیم که هم مهریه اش را بگیریم، هم نفقه اش را بگیریم و هم بتوانیم جهیزیه اش را ببریم.
مادر به فکر پدر احسنت گفت و من که دیدم کار دارد مشکل می شود، گفتم:
- پدر، صحیح نیست پای من به کلانتری و دادگاه باز بشود، حالا که او از من خوشش نمی آید، اجازه بدهید او شکایت کند، اینطوری بهتر است.
پدرم فکری کرد و گفت:
- از کجا معلوم شکایت کند؟
گفتم:
- موقع دعوا خودش گفت که فردا به دادگاه می رود.
پدر پذیرفت و مادر غرولندکنان گفت:
- میمون هرچه زشت تر است، بازیش بیشتر است. به آقا دختر نمی دادیم، حالا بدهکارش هم شدیم؟
آن شب من به همراه پدر و مادر به خانه رفتم. ساعت های اول از کارم راضی بودم، اما کم کم کار بزرگ بهروز در حق من، فکرم را مشغول کرد. دوست نداشتم به او فکر کنم. فقط به جدایی فکر می کردم، ولی... دستبندی که بهروز خریده بود چه شد... یعنی هنوز روی میز مانده...
__________________


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#8 | Posted: 23 Jul 2013 18:43 | Edited By: LionDesign
فصل هفتم

نقشه من گرفته بود. نمی دانم احساس یک پرنده را چند بار پیدا کرده اید. احساس کسی که به آنچه می خواسته رسیده است. من آن احساس را داشتم. شاد شاد پر از کبر و در عین حال با نگاه ترحم آمیز اطرافیان پر از انرژی شده بودم. می خواستم به همه بگویم که من توانستم خودم را از این ازدواج تحمیلی نجات بدهم، شما هم بخواهید می توانید.
روز اول گوشی تلفن را برداشتم و چندتایی از دوستانم را در جریان قرار دادم.
- زری، بالاخره کلکش را کندم... راست و پوست کنده گفتم از زندگیم برو بیرون...
- حالا می خواهی چه کنی؟
به اینجای کار فکر نکرده بودم.
- نمی دانم، فعلاً خیال دارم یک مدتی راحت باشم تا از کابوس این زندگی بیرون بیایم.
به سمیرا هم این را گفتم. او در حالی که طبع شوخی داشت، گفت:
- بهتر... آدمی هم که خیلی خوب باشد، توی ذوق می زند. آقا انگار، از آسمان افتاده بود پایین تا شیرین را خوشبخت کند، باباجان ما با چه زبانی بگوییم «گور بابای خوشبختی...».
نسرین، هاجر، سپیده و خلاصه همه آنهایی که در روز عروسی من بودند، فهمیدند که کار را تمام کردم. سپیده وقتی این را شنید. گفت:
- شیرین جان به تو تبریک می گویم، اما یک سؤال هم داشتم.
- چیه؟
- می خواهی برای همیشه از شرش راحت بشوی؟
نمی دانم چرا گفتم:
- آره... راه بهتری سراغ داری؟
گفت:
- راستش اخلاق او با اخلاق سوسن جور درمی آید. اطمینان دارم اگر تو ناراحت نشوی، او بدش نمی آید با آقا بهروز ازدواج کند.
با شنیدن این حرف، علی رغم میل درونی، حس حسادت عجیبی به جانم نشست.
- نه، لازم نکرده... تازه از دست او راحت شدم، کاری کنم که مدام چشمم توی چشمش بیافتد.
حرف سپیده خیلی مرا به فکر واداشت. او حتماً از موضوعی باخبر است که من بی خبر مانده ام. سوسن، دختر یکی یک دانه و خوش سیمای خانم و آقایی بود که بارها از زبانشان شنیده بودم که می گفتند، رفتار آقا بهروز خیلی جنتلمنانه است. حتی چند بار سوسن به خودم گفته بود که دوست دارد شوهری مثل بهروز داشته باشد...
با خودم گفتم، وقتی قرار است من از زندگی اش بیرون بیایم، او می تواند با هر کس که دوست داشته باشد ازدواج کند. ولی...
یک احساس غریب در درونم بود. من از بهروز بدم نمی آمد. با این که او را تنها گذاشته بودم، ولی وجودم لحظه ای نتوانسته بود، تنهایی او را هضم کند. انگار یک نفر در درون من می کوشد که او را در وجودم حفظ کند. هرچه سعی می کردم بهروز را از ذهنم بیرون کنم، نمی شد. به هر جا نگاه می کردم نشانی از او بود.
- نگران نباش دخترم، اگر خدا بخواهد همه چیز دارد تمام می شود.
من در افکارم غرق بودم که با صدای مادر به خودم آمدم.
- چه چیزی دارد تمام می شود؟
مادر گفت:
- شکایت بهروز از تو به دستمان رسید. او دادخواست طلاق داده. از یک وکیل پرسیدیم گفت، اگر او تقاضای طلاق بدهد، باید مهریه را هم بپردازد، خوب شد تو برای طلاق پا پیش نگذاشتی، وگرنه، همه حق و حقوقت را از دست می دادی.
سه هفته ای از آمدن من به خانه پدر گذشته بود. بهروز طبق نقشه ای که من برایش کشیدم، عمل کرده بود. شکایت و درخواست جدایی... ولی... دل من اصلاً به این کار رضایت نمی داد. نمی دانم چرا، ولی من به بهروز احساس دیگری پیدا کرده بودم.
مقابل آینه رفتم، به صورتم نگاه کردم و گفتم:
- خجالت بکش، حالا که ماهی به دمش رسیده، فیلت یاد هندوستان کرده است.
بغضم گرفت، در مقابل چهره بهروز با صلابت دیدم: «شیرین، من به خاطر علاقه ای که به تو دارم، این پیشنهاد را می پذیرم، وگرنه هرگز در این مورد خاص به قولم عمل نمی کردم.» قطره اشکی از چشمانم جاری شد. توی بینی ام سوخت. قلبم یک پارچه آتش شد. چشمانم به اشک نشست. دلم از ته سوخت... نه!... بهروز به درد زندگی من نمی خورد...
این را عمو عماد هم گفته بود:
- دخترم، خیال خودت و مارا راحت کردی. عاشق شدن و صبح تا شب قربان صدقه رفتن که زندگی نیست، تازه بعدش هم تو رو نصفه شب از خانه ات بیرون کند؟! به هر حال هم خیال خودت راحت شد و هم ما آرامش پیدا کردیم. باور کن اصلاً روی این را نداشتم بگویم که این مردک گدا گشنه داماد برادرم است.
دایی محمد که خودش شیفته همسرش عفیفه بود، می گفت:
- مرد واقعی مردی است که عاشق باشد. زن خوب هم زنی است که شوهرش را دوست داشته باشد، اگر قرار باشد، این یکی عاشق باشد و آن یکی دلش را به این و آن بسپارد، زندگی، زندگی بشو نیست. خداوند مهر آنها را از دل هم می برد.
خاله فخری که دست کمی از مردها ندارد، می گفت:
- من به مادرت گفتم که این دختر را مثل گوشت جلو این مردیکه نیانداز... گوش نکرد که نکرد، همه اش تقصیر پدرت است.
خاله فخری هیچ وقت از پدر من خوشش نمی آمد. می گفت، چون او وقتی هنوز خاله فخری ازدواج نکرده به خواستگاری مادرم رفته بود، آدم آب زیرکاهی است. خاله، گاهی اوقات فکر می کرد که پدرم به عمد قصد داشته به همه بگوید که او ترشیده است، از همین رو آبشان هیچ وقت توی یک جوی نمی رفت.
- گوش به حرف هیچ کس نده، اگر احساس می کنی، دوستش داری بگو بسم ا... و برو سر خانه ات. اگر هم نه که... دندان لق را بکن و خودت را راحت کن.
این حرف را از زبان دخترخاله فخری شنیدم. او بهتر از همه حرف می زد، به همین خاطر حرفش مرا به فکر واداشت.
من فکر می کردم که بهروز را دوست ندارم. من بهروز را فقط به خاطر لجبازی هایم دور کردم. بهروز... بخش عمده ای از فکر و ذکر و قلب مرا به خودش وابسته کرده بود. همان لحظه به یاد یکی از حرفهایش افتادم.
- شیرین خانم، آتشی از عشق شما در من هست که هر یخ و سنگی را آب می کند.
به او گفته بودم:
- قلب من خیلی وقت پیش مرد! شاید اگر یخ و سنگ بود، می توانستی آن را آب کنی...
یکبار گفت:
- در وجود من، نیرویی نهفته است که قلب های مرده را هم زنده می کند. حتی قلب هایی که خودشان را به مردن زده باشند.
او موفق شده بود. من بدون آن که بدانم، اسیر محبت بهروز شده بودم. انگار در نبودن او چیزی را گم کرده بودم. دلم پر از اضطراب بود. پر از هراس و تنهایی، روی بازگشت به خانه را نداشتم. اگر غرورم اجازه می داد برمی گشتم و می گفتم:... ببخش مرا... می خواهم زندگی کنم...
در یک آن فکری مثل برق از ذهنم گذشت.
- من لااقل یک معذرت خواهی به بهروز بدهکارم...
من و اندیشه هایم ساعت های زیادی را با هم خلوت می کردیم. مادر و پدر و خواهر و برادرانم خیلی می کوشیدند که من را از فکر رها کنند.
- شیرین، یک پسر خوب برایت در نظر گرفته ام، فقط کافی است طلاق بگیری! صورتش مثل ماه، قد بلند آدم حسابی وقتی با تو حرف می زند در حرفهایش ذوب می شوی. یک مرد تمام عیار... شنیده ام منتظر است تکلیف تو روشن بشود.
این را خواهرم می گفت. برادرم جواب می داد:
- شیرین ازدواج نمی کند، بگذار این روزهای سخت را فراموش کند.
مادر می گفت:
- به کوری چشم دشمنانش، او را به کسی شوهر می دهم که...
من دیگر طاقت نیاوردم و فریاد زدم:
- دست از سرم بردارید. من نمی خواهم از بهروز طلاق بگیرم.
با شنیدن این حرف، تعجب در چهره همه شان ماسید. نمی دانستند بخندند، یا گریه کنند، داد بزنند، یا سکوت کنند.
- یعنی چه؟... مگر آن شب یادت رفته که با چه فضاحتی از خانه اش بیرونت کرد؟
این را مادر گفت:
- نه مادر او مرا از خانه بیرون نکرد.
- من خودم با چشم هایم دیدم و با گوش هایم شنیدم. بلند بلند می گفت، دخترتان را بردارید و ببرید. من که از خجالت آب شدم. حالا دخترم، یک کاره می گوید من طلاق نمی گیرم... تو نگیر، او طلاق می دهد. زیر سرش بلند شده است. غلط نکنم شلوارش دو تا شده، شاید هم...
حرف مادر را قطع کردم و گفتم:
- من امروز به دیدن بهروز می روم.
پدرم گفت:
- ببین زن، چه دختری بار آورده ای. حالا این دخترک باید آبروی بنده را بردارد با خودش پیش آن جوانک یک لاقبا ببرد و بگوید غلط کردم، لطفاً مرا طلاق ندهید. آن وقت من زنده باشم و این حرف ها را بشنوم.
با پدر بحث نکردم. لباسم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. ساعت چهار بعدازظهر بود، می دانستم که بهروز هنوز به خانه نیامده است. این فرصت خوبی بود که من خودم را به خانه برسانم تا وقتی او آمد فکر کند به بهانه کار شخصی آمده ام.
هرچه به خانه نزدیک تر می شدم، ضربان قلبم تندتر می شد. وقتی در را باز کردم همه چیز را سر جایش یافتم. حتی دستبندی که بهروز خریده بود. درست همانجایی بود که خودم گذاشته بودم. حوله ای که بهروز صورتش را پاک کرده بود، روی شوفاژ افتاده بود. انگار هیچ دستی به خانه نکشیده بود. همه چیز پراکنده در اتاق، ولی مرتب و تمیز و بی غبار.
دلم با دیدن خانه اسباب و اثاثیه مان ریخت. آرام به اتاق مطالعه رفتم، جایی که گاهی بهروز ذوق شعرش را در آن امتحان می کرد. روی میز و آینه دیواری و طاقچه و کتابخانه پر از اسم من بود. به خط نسخ، به خط نستعلیق، به خط فانتزی، داخل قابی از تذهیب و... یک جمله که نفسم را بند آورد: «زندگی من شیرین است.» عکس یک قلب کنار این عبارت بود که پر از خون نشان می داد و جمله ای با فاصله نه چندان دور که نوشته بود: «سزای کسی که عشق می ورزد، تنهایی است. وقتی عاشق می شوی، با عذاب پیمان می بندی...»
کشو میز را که باز کردم، نامه ای توجهم را جلب کرد. روی پاکت نامه در قسمت گیرنده نشانی خانه پدرم بود و توی آن یک نامه با این مضمون:
شیرین خانم سلام، نمی دانم نامه را قبل از شما کسی خوانده یا نه، ابتدا باید بگویم، وقتی که شما رفتید، محبت هم از خانه ام رفت. بی حال و بی رمق زندگی را ادامه می دهم و قصد دارم به پاس تحمل شما، به قولم وفادار بمانم، ولی به خدا خیلی سخت است. اگر احساس کردید که جایی کم می آورم به حساب علاقه ام بگذارید. حالا هم فقط برای ذکر چند نکته نامه نوشتم، زیرا قصد دارم وکالتنامه ای به نام شما تنظیم کنم که خودتان مقدمات جدایی را فراهم کنید، زیرا از دیدن شما بیم دارم. نمی توانم فراموشتان کنم. اگر دوباره چشمم به شما بیافتد و بدانم که این چشم، چشم های زنی است که شوهرش من نیستم، قلبم می ایستد. بنابراین به زودی وکالتنامه را می فرستم و به شما قول می دهم که دیگر مزاحمتان نمی شوم. به خدا این نامه را ننوشتم که شما را از تصمیمتان منصرف کنم. نه، هرگز این کار را نخواهم کرد و قول می دهم، حتی اگر روزی پشیمان بشوید، من اجازه ندهم که از روی احساس، تصمیم بگیرید. ولی حالا که همه چیز تمام شده، اجازه بدهید حرف هایم را بگویم. شما هم می توانید، وقتی این نامه را خواندید آن را پاره کنید. می خواهم دلم را خوش کنم که سخن ناگفته نگذاشتم. شیرین خانم، من شما را دوست داشتم و هنوز هم دارم. عشق من، عشقی نیست که با دستور شما از بین برود و یا با دستور شما دوباره شعله ور شود. عشق آدمی است که همه دنیا را داد تا کسی را انتخاب کند که دوستش دارد. من شما را انتخاب کردم و هرگز از انتخابم پشیمان نمی شوم...
نامه به انتها نرسیده بود که در خانه بسته شد.
- کیه؟
صدای من پیچید:
- من هستم... بهروز... شما...
اسمم را نیاوردم. بهروز به سرعت خودش را به اتاقی که من بودم رساند.
- شما اینجا چه می کنید؟
مطمئن هستم صورتش داغ شده بود، چشمهایش آنقدر از تعجب باز مانده بود که می شد مویرگهای آن را دید.
- آمده ام... جهیزیه ام را بردارم.
- می گفتید خودم می فرستادم.
- می خواستم ببینم چیزی از آن باقی مانده ست.
- همه جهیزیه تان هست.
نمی دانم چقدر با خودم کلنجار رفتم که توانستم بگویم:
- می خواهم به خانه ام برگردم.
- نه!... من اجازه نمی دهم...
- بهروز...! منظورت چیست؟
- خانم محترم منظورم این است که زندگی من و شما تمام شد...
- نه! من از کارم پشیمانم...
بهروز نتوانست بغضش را نگه دارد و یک دفعه صدادار گریست.
- شما را به خدا بروید... دست از سرم بردارید. چقدر دوست دارید با احساسات یک انسان بازی کنید. من که هرچه گفتید گوش کردم. بروید...
- نه!... من باور کردم تو را دوست دارم.
بغض بهروز باز هم صدادار شکست:
- نه!... بروید. پرونده زندگی من و شما بسته شد... اگر نروید، من می روم.
- شما بروید. من در این خانه می مانم!
- حتی بدون من...
- نه!... فقط با شما...
- ولی من می روم. تو را به خدا نگاه ترحم آمیزتان را از من بردارید. من هیچ وقت به ترحم شما احتیاج نداشتم، نیازمند عشقتان بودم. از زندگی ام بروید. بروید.
- نه!... تو را به خدا مرا ببخش... بچگی کردم. نمی دانستم که اینقدر تو را دوست دارم.
بهروز گفت:
- ولی من دیگر شما را دوست ندارم.
بهروز بزرگترین دروغ زندگیش را گفت که مرا از سر باز کند. او دوست نداشت مرا ببیند. از اتاق بیرون آمدم و بهروز را تنها گذاشتم.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#9 | Posted: 23 Jul 2013 18:44 | Edited By: LionDesign
فصل هشتم

قصد نداشتم خانه را ترک کنم، اما بهروز که این را نمی دانست، گفت:
- لطفاً چند لحظه بمانید.
فکر کردم بهروز می خواهد راه آشتی را باز کند. از پیشنهاد او استقبال کردم و گفتم:
- چرا چند لحظه، من حاضرم تا پایان عمرم بمانم، به شرط آن که تو بخواهی.
بهروز از اتاق بیرون آمد و به دستشویی رفت. لحظاتی بعد، در حالی که صورتش را شسته بود، بیرون آمد و لبخندی بر لب نشاند. به وضوح پیدا بود که دوست ندارد به چشم های من نگاه کند. شرم پاک و مردانه بهروز بیشتر از پیش مرا به او وابسته کرد.
- چرا به من نگاه نمی کنی؟
- اتفاقاً به شما نگاه می کنم.
- چرا به چشم هایم نگاه نمی کنی؟
بهروز لبخند تلخی بر لب نشاند و گفت:
- تا الان هم دارم تاوان نگاه به چشم های شما را می دهم.
با خنده موذیانه ای گفتم:
- یعنی اینقدر چشم های من شور است؟
گفت:
- نه!... به زندگی من این چشم ها آتش می زند.
رو به بهروز گفتم:
- واقعاً می توانی مرا فراموش کنی؟
بهروز سکوت کرد و من ادامه دادم:
- من که فکر می کردم از تو بدم می آید، دو هفته دوام نیاوردم. بارها تصمیم گرفتم به اینجا بیایم و عذرخواهی کنم. بنابراین تو چطور می توانی، مرا فراموش کنی؟
- من نگفتم می توانم شما را فراموش کنم. این کار هرگز امکان پذیر نیست. فقط می خواهم خودم را امیدوار نکنم.
- اما به خدا من تظاهر نمی کنم. همان طور که با جسارت گفتم تو را دوست ندارم و پای حرفم ایستادم، الان هم با همان جسارت، اما شرمنده از حرف گذشته ام، می گویم که من بدون تو نمی توانم زندگی کنم.
بهروز انگار در ذهنش به دنبال کلماتی می گشت تا بتواند راحت حرفش را به من بگوید. اصلاً گوشش به حرفهای من نبود.
- می خواستم یک چیزی به شما بگویم.
با این تصور که زمینه آشتی فراهم شده، گفتم:
- هرچه بگویی گوش می دهم.
او گفت:
- اگر از من جدا بشوید، چه می کنید؟
گفتم:
- مگر قرار است جدا بشوم؟
گفت:
- به سؤال من جواب بدهید.
- نزد پدر و مادرم می مانم.
- یعنی ازدواج نمی کنید؟
- شاید تا دو، سه هفته پیش می گفتم، قصد ازدواج دارم، اما الان فقط و فقط با شما زندگی می کنم.
بهروز پرسید:
- دوست دارید مستقل باشید؟
گفتم:
- خب چه کسی از استقلال بدش می آید.
گفت:
- افسوس که پول ندارم، وگرنه دوست داشتم یک خانه برایتان بخرم. حالا که توانم کم است، تا زمانی که قصد دارید مستقل باشید، من خودم برایتان خانه اجاره می کنم.
از یک سو، حرف بهروز و بی اعتنایی او به ابراز علاقه های من، آزارم می داد و از طرف دیگر پیشنهادش مملو از عشق و علاقه و تعصب و حساسیت نسبت به من بود.
- چرا می خواهی این کار را بکنی؟
یک آن به ذهنم رسید که از این راه استفاده کنم. حالا که او روی من حساسیت دارد، چرا این حساسیت را تحریک نکنم. مردها را گاهی باید با این شیوه ها متوجه اشتباهشان کرد. او باید بداند که ممکن است، من روزی که از او جدا می شوم، زن مرد دیگری بشوم. اگر واقعاً به من علاقه دارد باید اجازه جدایی را صادر نکند.
- می خواهم راحت باشید.
- شاید بخواهم ازدواج کنم. من جوان هستم. نمی توانم تا پایان عمر مجرد بمانم، به هر حال ممکن است بعد از جدایی، یک نفر دیگر پیدا بشود که به اندازه شما به من علاقه داشته باشد. نمی توانم دل او را هم بشکنم و جوابی ندهم.
نگاهم به صورت بهروز بود. گوشهایش از شدت سرخی شبیه مخمل شده بود، خون توی صورتش پر بود.
- من جگر آن مردی را که بخواهد، بعد از جدایی از من به شما به همین اندازه علاقه نشان بدهد، از سینه اش بیرون می کشم.
تیر من به هدف خورده بود. حالا باید ادامه بدهم:
- چرا دروغ می گویی؟ تو اگر به من علاقه داشتی، هرگز اجازه نمی دادی بیوه بشوم که دیگری مرا بخواهد.
بهروز عصبانی تر ادامه داد:
- خواهش می کنم راجع به این موضوع حرف نزنید. بنده غلط می کنم شما را طلاق بدهم؟ مگر من خواهش کردم که طلاقتان بدهم؟ مگر من از شما قول گرفته ام؟...
گفتم:
- شما چرا قبول کردی؟ این نشان می دهد که دوستم نداری.
بهروز به لکنت افتاد و گفت:
- من... م... من... شما اصرار کردید. شما گفتید اگر مرا دوست دارید طلاقم بدهید.
با زیرکی گفتم:
- شما نباید قبول می کردی.
بهروز بادی به غبغب انداخت و گفت:
- حالا هم دیر نشده من قبول ندارم.
جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:
- یعنی من و شما با هم زندگی می کنیم؟
بهروز نگاهی به من انداخت و گفت:
- شما برای چه به خانه آمده بودید؟
- آمده بودم بمانم، زندگی کنم. جبران گذشته را بکنم. به تو ثابت کنم که دوستت دارم. به خدا دوستت دارم. از کارهای گذشته ام پشیمانم.
بهروز پرسید:
- یعنی تا الان هم داشتید این را به من می گفتید؟
- بله...
بهروز خنده شیرینی کرد و گفت:
- یعنی دوستم دارید؟!
- بله، این را در زندگی هم ثابت می کنم.
- پدر و مادرتان چه می شود؟
- من کاری به آنها ندارم. به خانه ام آمده ام و هیچ کس هم نمی تواند مرا از تو جدا کند.
به یکباره رنگ آسمان و زمین و هوا و دیوار و اتاق ها عوض شد. همه اینها که تا چندی پیش تیره و کدر شده بود، این بار پر از روشنایی و نور شد. دل من از نشاط آشتی غنج رفت و بهروز که خود را مثل زورق خالی در دریای طوفان زده می پنداشت، به یک باره کنار ساحل عشق و محبت پهلو زد. دید همراه مسافری است که با خودش زندگی آورده و عشق قسمت می کند.
- قول می دهی هیچ وقت تنهایم نگذاری؟
این را بهروز پرسید.
و من گفتم:
- قول می دهم. حالا خواهی دید. من به تو ثابت می کنم که هیچ کس نمی تواند به اندازه من تو را خوشبخت کند و دوستت داشته باشد.
بهروز که ذوق همه دنیا توی تنش بود، گفت:
- بیا یک قولی بدهیم...
- چه قولی؟
- این که هیچ وقت همدیگر را تنها نگذاریم...
پیمان ما به قولی دیرپا بدل شد و همه سلول های هستی، شاهد این قول بودند. آن شب و روزهای بعد به شیرینی زندگی در ابرها برایمان بود. تا این که یک روز صبح زود کوبه در به صدا درآمد.
- در را باز کنید!... در را باز کنید!...
عده ای پشت در سراسیمه بودند.
- آقای پلیس، آدم ربا همین جاست.
در خانه با فشار بیش از حد از بیرون شکست. عده ای به داخل ریختند. یک مأمور پلیس هم در میان جمع بود.
- آقا همین آدم است.
پدر و مادر من به محض دیدن دخترشان به سمت من دویدند. در آغوشم کشیدند و گفتند:
- خدای من، ببین چه بر سر این دختر آورده. آقای مأمور این قاتل آدمکش را دستگیر کنید.
عده ای دیگر روی سر بهروز ریختند. عصبانیت و دلتنگی خود را روی او خالی کردند.
- رهایش کنید. خجالت بکشید.
صدای من پیچید. بهروز که صورتش خون آلود بود، می خندید. من با تندی به حمله کننده ها، خود را سپر بهروز کردم و گفتم:
- چرا به خودتان اجازه می دهید شوهر مرا بزنید؟
بعد با فریاد گفتم:
- از خانه ام بیرون بروید.
پدر و مادر من بهت زده نگاهم می کردند.
- زود باشید از خانه ام بیرون بروید.
مادرم گفت:
- دختره را چیز خور کرده است.
سپس فریاد زد:
- آقای مأمور من از این آقا (اشاره به بهروز) به خاطر ربودن دخترم شکایت دارم.
مأمور نیروی انتظامی که آماده تهیه گزارش بود، پرسید:
- این آقا چه کسی را ربوده است؟
پدرم گفت:
- دخترم را...
بهروز گفت:
- منظورشان زن من است.
من هم گفتم:
- بنده در خانه خودم با همسرم زندگی می کنم. اگر بنابر آدم ربایی باشد، هر دو ما همدیگر را ربوده ایم.
صدای خنده بلند شد و مأمور نیروی انتظامی رو به من و بهروز گفت:
- ببخشید که مزاحم شدیم. اگر شما از این خانم و آقا (اشاره به پدر و مادر من) شکایتی دارید، می توانید به کلانتری مراجعه کنید.
بهروز گفت:
- این خانم و آقا مثل پدر و مادر خودم هستند. من هیچ شکایتی ندارم...
مادرم گفت:
- چی شد؟ جا زدی. تا دیروز داد و بیداد می کردی که بیایید دخترتان را ببرید، حالا که فهمیدی هیچ کس به تو زن نمی دهد، پشیمان شدی.
پدرم ادامه داد:
- کور خوانده ای. این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. فردا، پس فردا خواب از سر دخترم می پرد، آن وقت من می دانم و تو... مطمئن باش اجازه نمی دهم این زندگی دوام داشته باشد. اگر طلاق دخترم را نگیرم، مرد نیستم.
من رو به پدر و مادرم گفتم:
- شما حاضرید از هم طلاق بگیرید؟
هر دو گفتند:
- نه!... ولی چه ربطی به شماها دارد؟
رو به مادرم گفتم:
- من بیشتر از شما همسرم را دوست دارم.
مادرم مات و متحیر نگاهی به پدر انداخت و بعد با تندی گفت:
- بیا از اینجا برویم، بعید نیست اصلاً نسبت خودش را با ما هم انکار کند.
از خانه بیرون زدند، پدرم هنگام رفتن گفت:
- دو روز فرصت داری به خانه برگردی. در غیر این صورت، دیگر دختر من نیستی اجازه نمی دهم، هیچ کس با شما رفت و آمد کند. اسمت را از شناسنامه ام حذف می کنم.
قطره اشکی را که در گوشه چشمانم جمع شده بود، پاک کردم و گفتم:
- اسم من مدت ها است در شناسنامه دیگری ثبت شده است.
پدر با عصبانیت گفت:
- از ارث محرومت می کنم.
- من به پدر احتیاج دارم. وقتی قرار است آن را نداشته باشم، ارثیه اش را می خواهم چه کنم؟
آنها از خانه بیرون زدند. من در اولین گام، ثابت کردم پای در راهی گذاشته ام که ابتدا و انتهای آن فقط به بهروز، ختم می شود. بی محابا پل های پشت سرم را خراب کردم. بهروز، اما هنوز فرصتی برای اثبات علاقه اش به من پیدا نکرده بود. او نمی خواست در این بازی سرنوشت ساز کم بیاورد. او در عشق به همسرش هیچ تردید نداشت و فقط دوست داشت فرصتی برای نشان دادن علاقه خود پیدا کند.
بسیاری از مردان می کوشند در زندگی، فرصتهایی را فراهم کنند تا بتوانند عشق و علاقه خود را به همسرشان نشان بدهند. برخی در هر فرصتی علاقه شان را به زبان می آورند و برخی دیگر، به هر مناسبتی هدیه می خرند، اینها یعنی، عشق به زندگی و همسر و ماندگاری زندگی. اما برخی دیگر راه عشق ورزی را نمی دانند آنان عاشقند، اما هرگز کسی متوجه این احساس شورانگیز نمی شود. بهروز اما از آدم هایی بود که هم فرصت نشان دادن عشق و علاقه اش را یافته و هم آنچه را که بر دل داشت به زبان آورده و نیز با نفوذ کلامش، دل یخ زده شیرین را آب کرده و جریان مذاب علاقه را بر آن جاری کرده بود.
زندگی من و بهروز، هنوز در آغاز بود. ما که بر بستر زندگی جاری شده بودیم، هنوز نمی دانستیم روزگار آبستن چه حادثه هایی است. هنوز چند ماهی از شروع مجدد زندگی ما نگذشته بود که صاعقه به خرمن زندگی بهروز آتش زد.
- من برای خودتان می گویم. به قول شاعر خواه پند گیر و خواه ملال.
- شما کی هستید؟
- من یکی از همسایه هایتان هستم. الان صلاح نیست خودم را معرفی کنم، ولی با اطمینان می گویم که زن شما باید کنترل بشود، او را به امان خدا نگذارید...
روزهای قشنگ زندگی بهروز، به یکباره به کابوس هولناکی مبدل شد که در آن زنی که با زبان و رفتارش فریبکاری می کرد، در غیاب شوهر، متهم به نافرمانی و خیانت شده بود. من هنوز نمی دانستم بهروز همه چیز را می داند. تلاش من برای از بین بردن موضوع نتیجه نداده بود و به ناچار آن را به حال خود گذاشتم. اطمینان داشتم که بهروز قادر به حل این مشکل هست. او باید تا به حال فهمیده باشد که من چقدر دوستش دارم.
زنگ در به صدا درآمد.
- کیه، آمدم؟...
بهروز دندانهایش را چنان به هم فشرد که صدای قروچ قروچ آن به گوش می رسید.
- زود باش...
او با خود می اندیشید، نکند آمدن من یک نقشه تازه بوده است.


هرچي دورت شلوغ تره ، تنها تري!
چه بخواي ، چه نخواي بايد تنها بپري !

-----------------------
SatanGirl
     
#10 | Posted: 23 Jul 2013 18:44
تمام پستهات باید ویرایش بشن هم عنوان رنگ بندی باید بشه هم کل متن بولد
خوبه تو خصوصی بهت گفتم

" تـــو " تکـرار نـمی شوی این
مــــنمـ ....
که وابســـته تر مـی شــوم....
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / همسفر خاطره بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites