تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Fire of The Heart | آتش دل

صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#1 | Posted: 23 Jul 2013 18:46







نام : آتش دل
نویسنده : تینا عبداللهی
تعداد فصول ۲۷ فصل


خلاصه داستان:

دختر زیبائی که مهماندار هواپیماست برای گرفتن انتقام خودکشی پدرش بعنوان مستخدم وارد خانه شخصی می شود که باعث و بانی خودکشی پدرش میباشد و در این خانه اتفاقات جالبی می افتد که سرنوشتش را عوض می کند و...‎ ‎.


کلمات کلیدی :

آتش دل / رمان آتش دل / تینا عبداللهی / رمانی از تینا عبداللهی / نویسنده تینا عبداللهی / آتش دل اثر تینا عبداللهی

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#2 | Posted: 23 Jul 2013 20:54 | Edited By: andishmand




فصل اول
در ماشين را بستم و گفتم:
-نمي دونم چي بگم.
-كسي الان از تو جواب نخواسته،ارسيا هم عجله اي نداره پس خواهش مي كنم قبل از اينكه نه بگي فكر كن.
-باشه اما اميدوارش نكن.
-فدات بشم برو از خستگي نمي توني چشمات رو باز كني،طنين؟
دستهايم را روي سقف پرايد مرجان گذاشتم و دوباره خم شدم و گفتم:
-بله؟
-دوستت دارم...
گاز داد و رفت،به پرايد سفيدش نگاه كردم كه داشت دور مي شد و زير لب گفتم:مرجان ديوونه.
سلانه سلانه به طرف در بزرگ فلزي خانه رفتم،آسمان در حال روشن شدن بود و صداي جيك جيك گنجشگان در ميان كاج هاي كهنسال باغ مي پيچيد.پايم را روي اولين پله كه گذاشتم،روشنايي زير زمين توجه ام را جلب كرد و با ترس و دلهره به سمت زير زمين رفتم.با خودم گفتم،يعني كي مي تونه باشه؟شايد كسي لامپ آن را روشن گذاشته بود!نه امكان نداشت،پدر هميشه آخر شب قفل در را چك مي كرد و اگر لامپي روشن مي بود متوجه مي شد و خاموش مي كرد يعني...دزد آمده!به خانه نگاه كردم،دودل بودم و اگر مي رفتم كسي را صدا بزنم حتما" فرار مي كرد.به اطرافم نگاه كردم تا چيزي به عنوان سلاح پيدا كنم كه با ديدن بيل باغباني،آن را محكم در دستم گرفتم و با قدم هاي لرزان يكي يكي پله ها را پايين آمدم و درون زير زمين سرك كشيدم.اين سو كه خبري نبود به سمت پشت ديوار وسط زير زمين رفتم،پيكري در كيان آسمان و زمين معلق بود و تنها صداي اعتراض من به پيكر حلق آويز پدرم يك جيغ بلند بود.از صداي افتادن جسمي نگاهم را از ناباورانه ترين صحنه زندگيم جدا كردم و به تعقيب صدا سرم را چرخاندم،مامان روي زمين كنارم افتاده بود.او كي خودش را به من رسانده بود.دوباره به پدرم نگاه كردم،نمي دونستم چه كار كنم.به سمت پدرم دويدم،دستانش سرد بود،معلوم بود زمان زيادي است كه روح از كالبدش رخت بسته.خودم را به مامان رساندم،از هوش رفته بود.كشان كشان او را به سمت پله ها كشيدم،طناز و تابان بالاي پله هل ايستاده بودند.با ديدن من،طناز پرسيد:
-طنين چي شده؟
به چهره نگرانش نگاه كردم و گفتم:
-هيچي،بيا كمك كن مامان رو ببريم بالا.
-مامان؟چرا...
-به جاي سؤال بيا كمك.
به كمك طناز هيكل سنگين مامان زا بالا برديم،گفتم:
-تو برو آب قند درست كن،من برم زنگ بزنم اورژانس.
-مي گي چي شده؟
به صورت تابان نگاه كردم و گفتم:
-هيچي طناز فقط به مامان برس،اين بچه ترسيده حواست به اونم باشه.
بعد از تماس با پليس و اورژانس به زير زمين برگشتم،براي پدر كاري نمي شد كرد و بغض آزارم مي داد اما بايد خودم را حفظ مي كردم.بالاي سر مامان برگشتم و به طناز گفتم:
-تو برو به تابان برس.
از نگاهش آشفته شدم و مامان را رها كردم و قبل از اينكه سؤالي بپرسد،خودم را به زير زمين رساندم.جلوي در زير زمين روي پله آخر نشستم،مغزم قفل كرده بود و بغض با دستانش محكم گلويم را مي فشرد و قلبم زير اين فشار در حال له شدن بود.فكر مامان مثل صاعقه اي از ذهنم گذشت،از جا جهيدم و پله ها را دو تا يكي كردم تا خودم را به مامان برسانم.طناز در حال اشك ريختن شانه هاي مامان را ماساژ مي داد،با ديدن من گفت:
-طنين...
-هيس...
به مامان اشاره كردم،او هم ديگر سؤالي نپرسيد و اشكريزان به كارش ادامه داد.
تا آمدن پليس و اورژانس برايم قرني گذشت،حال مامان خوب نبود.بالاخره آمدن،تقريبا" با هم رسيدن و مامان را براي انتقال به بيمارستان روي برانكارد گذاشتن.يكي بايد همراهش مي رفت اما...
طناز با تعجب به ماشين هاي پليس نگاه مي كرد و بالاخره از آنچه كه مي ترسيدم،پرسيد:
-طنين اينجا چه خبر،چي شده؟چرا پليس؟تو زير زمين چه خبر،چرا دو تا آمبولانس آمده،چرا حال مامان بد شده،طنين يه چيزي بگو؟
-الان وقتش نيست،تو با مامان برو بيمارستان،منو بي خبر نذاري.
چشمان خيسش را به نگاهم دوخت،نگاهم را گرفتم و گفتم:
-برو،حال مامان خوب نيست.
سرش را پايين انداخت و سوار شد،نگاهم را با سماجت روي دري كه طناز بسته بود نگاه داشتم تا با آن نگاه پر سؤال گره نخورد.آمبولانس زوزه كشان از خانه بيرون رفت و ديگه جاي ماندن نبود،دستم را پشت تابان گذاشتم و او را با خودم همراه كردم.از پنجره قدي اتاق نشيمن ماموران را مي ديدم كه در تكاپو بودن.
-آجي جون،پليسها تو خونه ما چيكار مي كنن؟
به چشمان شفاف تابان نگاه كردم،خدايا به او چه مي گفتم؟آخه پدر اين چه كاري بود كردي؟بغض گلويم لحظه به لحظه بزرگتر مي شد،با صداي خش داري گفتم:چرا نمي ري صبحانه بخوري؟
-مامان چچاي درست نكرده و ميز صبحانه رو هم نچيده،من چي بخورم.
اصلا" نمي دونم ميز را چطور چيدم و چطور چاي ساز را روشن كردم،اما توانستم به تابان صبحانه بدهم.ضربه اي به در سالن خورد،به تابان نگاه كردم و گفتم:تو صبحانه ات رو بخور.
يكي از پليسها با لباس شخصي پشت در بود.
-ببخشيد.خانم...
-نيازي،بفرماييد داخل.
-من سرگرد ناصري هستم.
با راهنمايي من روي يكي از صندلي هاي هال نشست و گفت:
-مي خواستم درباره...
با نگراني به آشپزخانه نگاه كردم،تابان به سالن كاملا" احاطه داشت.گويا او هم منظورم را فهميد چون ادامه نداد و بعد از لحظه اي پرسيد:
-مي شه جاي ديگه اي با شما صحبت كنم؟
به سمت تابان نگاه كردم و پرسيدم:
-تابان جان صبحانه خوردي؟
-بله دارم استكانم رو مي شورم.
-نمي خواد خودم مي شورم،برو سر درست.
-ديروز آخرين امتحانم رو دادم.
-خوب برو پلي استيشن بازي كن.
تابان،نگاهي به من و مرد غريبه انداخت و سر به زير به اتاقش رفت.
-شما اون مرحوم رو پيدا كردين؟
به ياد آوري پدر ر آن وضعيت ديگر نتوانستم اشكهايم را كنترل كنم،سرم را پايين انداختم تا او اشكم را نبيند و زير لب گفتم:بله.
-چه نسبتي با مرحوم داشتيد؟
-پدرم...
-مي تونيد توضيح بديد چطور جسد رو پيدا كرديد؟
از داخل جعبه دستمال كاغذي،دستمالي بيرون كشيدن و اشكهايم را پاك كردم و گفتم:
-تازه از سر كار بر گشته...
-سر كار!آن وقت روز.
نگاهي به لباسم انداخت و خودش فهميد كه سؤالش بي مورد بود،گفت:
-خوب مي گفتيد؟
-بودم كه ديدم لامپ زير زمين روشنه،مشكوك شدم رفتم داخل زير زمين كه ...
-چه ساعتي بود؟
-ساعت،فكر مي كنم پنج يا پنج و نيم بود كه ديدم پدرم...
ديگه نتونستم ادامه بدم،مرد هم حالم را درك كرد و گفت:
-با يكي از نزديكان يا اقوام تماس بگيريد،در اين وضعيت بودن همراه نعمت بزرگيه.
نزديكان،ما اقوام زيادي نداشتيم و آن تعداد اندكي هم كه داشتيم خارج از ايران بودن.حالا بايد به كي خبر مي دادم،آقاي ممدوح،آره خودشه مباشر پدر،اون تنها كسي كه مي تونه كمك كنه.
-الان تماس مي گيرم.
-مي شه اتاق پدرتون رو ببينم؟
-اتاق كار پدر از اين طرفه،بفرماييد.
فكرم مغشوش بود . اتاق پدر برايم شكنجه گاه،همه جاي اون پر بود از خاطرات با پدر بودن.دستهاي لرزانم را روي دستگيره گذاشتم اما بعد پشيمان شدم و به سر گرد گفتم:
-همين جاست، من ديگه مني تونم همراهيتون كنم...
به هال برگشتم و تصميم گرفتم به تابان سر بزنم،آهسته در اتاقش را باز كردم سخت مشغول بازي بود.به ديوار بغل در تكيه دادم و چشمانم را بستم،آخه پدر اين چه كاري بود كردي حالا من چطور اين فاجعه رو به طناز و تابان بگم.آه تلفن،من بايد به آقاي ممدوح تلفن مي زدم.
بعد شنيدن چند بوق،صداي خواب آلودي گفت:الو...
با دست اشكهايم را پاك كردم و گفتم:سلام آقاي ممدوح،طنين هستم...آقاي ممدوح ما به شما نياز داريم.
-چي شده طنين اتفاقي افتاده،چرا بغض كردي؟
-اتفاق افتاده يك اتفاق بد،لطفا"...بيايد خونه ما.
-الان ميام،مي تونم با پدرت صحبت كنم.
-نه آقاي ممدوح،فقط زود بياييد.
گوشي را گذاشتم و صورتم را ميان دستانم پنهان كردم و گريستم،باورم نمي شد پدر نازنينم ديگر نيست.
-خانم نيازي؟
سرم را بلند كردم سر گرد بالاي سرم ايستاده بود،با دست اشكم را از صورتم زدودم و با بغض نگاهش كردم.
-اين نامه ها در اتاق پدرتون بود،فكر مي كنم پاسخ خيلي از سؤالها باشد.
نامه ها را از دستش گرفتم،دستخط پدر بود،براي هر يك از ما نامه اي به جا گذاشته بود.در ميان آنها آنكه مال من بود را جدا كردم،در پاكت بسته نبود،وقتي تاي كاغذ را باز كردم خط پدر جگرم را به آتش كشيد و اشكهايم دوباره سرازير شد و به روي كاغذ چكيد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#3 | Posted: 23 Jul 2013 20:58




سلام دختر بابا
مي دونم الان كه اين نامه رو مي خواني من ديگه در ميان شما نيستم.دخترم قبل از هر چيز مي خواهم كه منو ببخشي و مؤاخذه نكني چون ديگر راهي برايم باقي نمانده،من يك مال باخته ورشكستم كه هيچ ندارم و شرمنده زن وفرزندانم هستم.دخترم،من فريب خوردم و همه چيزم را پاي اعتمادم باختم،اون با زيركي همه چيزم را از دستم بيرون آورد حتي آن ميراث خانوادگي را.آن را براي تضمين به او سپردم اما او منكر همه چيز شد،من حتي عرضه نگه داشتن ميراث اجدادم را نداشتم.تو از اين به بعد بزرگ خونه هستي پس مراقب مادر و خواهر و برادرت باش،مي دانم كه تو مثل يك مرد محكم هستي و من مي توانم به تو اعتماد كنم و بدون نگراني از خانواده ام چشم از دنيا بگيرم.دخترم اون نامرد براي غصب خانه اقدام كرده،يك آپارتمان در جايي ديگر به نام مادرت خريدم اين تنها كاري بود كه از دستم برآمد.دخترم،من هميشه شرمنده تو هستم و اميدوارم پدر خطا كارت را ببخشي.› نادر نيازي
خويشتن داريم رو از دست دادم و با صداي بلند گريه كردم كه دستاني مرا بغل كرد،دستم را بز روي صورتم برداشتم و تابان را ديدم كه با نگاه نگران و پر سؤالش نگاهم مي كرد،مهكم بغلش كردم طفلكم نمي دانست ديگر يتيم شده ايم.تابان با دستانش اشكهايم را پاك كرد و گفت:
-آجي جون،چرا گريه مي كني؟
-هيچي داداشي،هيچي نشده چرا از اتاقت اومدي بيرون؟
-اخه شنيدم گريه مي كردي،كسي اذيتت كرده؟
-نه فدات شم.
يكي از ماموران وارد سالن شد،با وحشت نگاهش كردم و تابان را به خودم فشردم،مي ترسيدم هر لحظه چيزي از پدر بگويد و نمي خواستم تابان ناگهاني با اين اتفاق روبرو شود.مامور بعد از احترام گذاشتن گفت:
-جناب سر گرد با اين كيف چه كار كنيم،فكر مي كنم كسي كار واجبي داشته باشه چون مبايل درون كيف مرتب زنگ مي خوره.واي مامان،حتما" طناز تماس مي گيره.
-جناب سر چرد اين كيف مال منه.
وقتي شماره طناز را گرفتم هنوز اولين بوق نخورده بود كه جواب داد:
-الو طنين،هيچ معلوم هست آنجا چه خبره؟من دارم ديوونه مي شم.چيزي بگو،بگو چرا مامان حالش بد شده؟پدر كجاست؟پليس چرا آمده.
-حال مامان چطوره؟الان كجاست.
با گريه گفت:
-مامان سكته كرده بردنش i.c.u،حال مامان خيلي بد.
-لازمه تو پيش مامان بموني؟
-لازمه پيش مامان بمونم!اين يعني چي؟تو حالت خوبه؟مي فهمي چي مي گي؟من ميگم حال مامان خوب نيست،تازه اگر هم لازم نباشه من از اينجا تكون نمي خورم.
-گوش كن طناز،ببين اگر بودن يا نبودم تو فرقي نمي كنه بيا بعد با هم مي ريم...بايد مطلبي رو به تو بگم.
-چي شده؟تو داري منو دق مرگ مي كني.
-اينجا پشت تلفن نمي تونم بگم.
-باشه من همين الان خودم رو مي رسونم.
با قطع كردن تلفن نفس عميقي كشيدم،خدا مي داند تا كي مي توانم زير اين فشار دوام بيادرم.
-مامان حالش خوبه آجي؟
به تابان نگاه كردم،به زحمت لبخند زدم و گفتم:
-آره داداشم،برو اتاقت بازي كن تا من بيام.
به رفتن تابان نگاه مي كردم و در ذهنم دنبال راهي بودم تا اين مصيبت را چگونه به آنها بگويم.
-هنوز اطلاع نداره؟
به سرگرد نگاه كردم و گفتم:نه.
-خواهرتون چي؟
با سر پاسخ منفي دادم اما احساس كردم بايد كمي بيشتر توضيح بدم،نياز داشتم حرف بزنم براي همين گفتم:
-نه وقتي پدرم رو ديدم...نمي دونم مامانم كي خودش رو به من رسونده بود...حتما" صداي جيغ من نداي اين حادثه شوم بوده كه به گوش مامانم رسيده...مامان كه از هوش رفت تازه به خودم اومدم و براي پدر...من خيلي دير رسيده بودم...مامان رو از زير زمين بيرون كشيدم و نذاشتم بچه ها بفهمند چه بلايي سرمون اومده اما مي دونم كه بايد بهشون بگم ولي چطوري...مامان سكته كرده،خدايا چكار كنم.
-بهتر همين الان با برادرتون صحبت كنيد.
-فكر نمي كنم بتونم.
-بايد هر طور هست بهش بگيد،چند سالشه؟
-دوازده سالشه،كلاس پنجمه...بله حق با شماست.
به سختي خودم را از صندلي جدا كردم،تابان مشغول بازي بود و با ديدن من دست از بازي كشيد شايد او هم احساس كرده بود امروز شروعش با بقيه روزها فرق دارد،در روزهاي گذشته اگر دنيا را به او مي دادن دست از بازي با پلي استيشن نمي كشيد اما حالا با ديدن من آن را كنار گذاشته بود.روي تخت نامرتبش نشستم و براي جور كردن جملات در ذهنم به روتختي مچاله شده نگاه كردم.
-ببخشيد آجي جون،يادم رفت مرتب كنم.
با حيرت او را نگاه كردم درباره چي حرف مي زد،دوباره به تخت نگاه كردم و تازه منظورش را فهميدم.
-اشكالي نداره بيا اينجا كنارم بشين.
با دست موهايش را مرتب كردم و ادامه دادم:
-تابان مي دوني مردن يعني چي؟
-آره،معلممون گفته مثل يه خواب كه ديگه بيدار نمي شي.آدم ها يه روز مي خوابن و مي رن،پيش خدا تو آسمونها.
-تابان...پدر هم امروز رفت پيش خدا...ديگه برنمي گرده...
-چرا؟
-چون خدا خواسته...ما ديگه پدر رو نمي بينيم...همونطور كه معلمت گفته ديگه بيدار نمي شه.
-آخه من،بابا رو دوست دارم و مي خوام پيشم باشه.
تابان را سخت در آغوش گرفتم،او معصومانه در آغوشم گريه مي كرد و من هم همپاي او در غم از دست دادن پدر عزا داري مي كردم.ضربه اي ارام به در اتاق خورد،با صداي خشداري گفتم:
-بفرماييد.
آقاي ممدوح در را باز كرد ولي وارد نشد و سرش را به چارچوب تكيه داد،شانه هاي مردانه اش مي لرزيد گفتم:
-ديديد چه بلايي سرمون اومد،آخه چرا...
در آن فضا فقط غم بود و گريه،صداي فرياد طناز مي امد كه صدايم مي زد،مي دانستم بالاخره پيدايم مي كند.آقاي ممدوح خود را كنار كشيد،طناز وارد شد و با بغض گفت:
-طنين اين پليسا چي مي گن تو بگو دروغه،بگو پدر اين كارو نكرده طنين يه چيزي بگو.
تابان را رها كردم و در مقابل طناز ايستادم،هر دو اشك مي ريختيم.خودش را در آغوشم انداخت،تابان هم به آغوشم پناه اورد و هر سه همديگر را در آغوش گرفتيم و به بلايي كه بر سرمان آمده بود گريه كرديم.
آقاي ممدوح كارهاي مربوطه را انجام داد و بالاخره پزشك قانوني،پيكر پدر را به ما تحويل داد و پدر در ميان فريادها و گريه هاي ما راهي ديار باقي شد.روزهاي بي پدري آغاز شد،طناز بي تاب بود و تابان را به زحمت مي شد لحظه اي از از خود جدا كنم و اين بزرگترين مشكل من بود،زماني كه به بيمارستان مي رفتم.با گذشت چند روز طناز تا حدودي با اين غم كنار آمده بود و در نگهداري از تابان به من كمك مي كرد.هر وقت ياد پدر مي افتادم كه چگونه از گردنش آويزان بود جگرم آتش مي گرفت،پدر ي كه هميشه براي ما مثل دوست بود.هر لحظه بغض بيشتر آزارم مي داد اما حالا من مسئول خواهر و برادرم بودم و همين باعث مي شد كه غمم را بيشتر پنهان كنم.من بايد كارهاي زيادي انجام مي دادم،اول از همه بايد انتقام پدرم را از مسبب اين اتفاق بگيرم و آن كسي كه ما را بي پدر و پدر را شرمنده خانواده اش كرد را به سزاي اعمالش برسانم بايد او را پيدا كنم و تنها كسي كه او را مي شناخت آقاي ممدوح بود،آره او حتما" آن شخص را مي شناخت.از در و ديوار خانه غم مي باريد و صدايي جز صداي گريه و شيون از خانه به گوش نمي رسيد.طناز و تابان غمگين و غصه دار بودند،پس من تنها و يك تنه بايد به كارها مي رسيدم.روزها در خانه بودم و پذيراي كساني كه براي تسليت گويي مي آمدن،شبها هم پشت در i.c.u ،چشم به تخت مامان مي دوختم.در بد برزخي دست و پا مي زدم و فقط شبها چشمه اشكم اجازه جوشيدن داشت.در ان خلوت بيمارستان ضجه هايم را در گلو خفه مي كردم و در دل از خدا مي خواستم كه مامانم را از ما نگيرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#4 | Posted: 23 Jul 2013 22:09 | Edited By: andishmand




ده روز از بي پدر شدن ما مي گذشت،طناز تقريبا" شرايط را پذيرفته و كمي آرام شده بود اما تابان بهانه گير شده و حتي حاضر نبود لحظه اي در خانه تنها بماند.شبها طناز به بيمارستان مي رفت و بعد با آمدن او به خانه من به بيمارستان مي رفتم.امروز وقتي پا به مراقبت هاي ويژه گذاشتم پرستار بهم خبر داد كه بعد از رفتن طناز،مامان بهوش آمده و از من خواست قبل از ديدن مامان به ديدار دكترش بروم.صداي دكتر هنوز در ذهنم مي پيچيد،گفت كه سمت چپ مامان توانايي خود را از دست داده و به زبان ساده تر فلج شده و قدرت تكلمش دچار مشكل شده،هر چند سعي داشت با حرفهايش اميدوارم كند كه با فيزيوتراپي و گفتار درماني احتمال دارد اين مشكل برطرف بشه.از همه محم تر از ما مي خواست كه مامان را از هر گونه هيجان دور كنيم،براي همين ترسيدم پيش مامان بروم و او با ديدنم به ياد آن روز شوم بيفتد.
از صداي بوق به خودم آمدم و از آينه وسط نگاهي به راننده هاي بي حوصله پشت سرم انداختم و دوباره به چراغ ديجيتالي وسط چهار راه خيره شدم،چراغ سبز شده بود.آهسته به راه افتادم،هر كس از كنارم مي گذشت برايم بوق ممتدي مي زد و دستهايش را در هوا تكان مي داد اما من خسته تر از آن بودم كه به حركاتش توجه كنم.اين روزها زندگي روي خوشش را از ما گردانده بود.
صداي ملودي موبايلم مي آمد،نيم نگاهي به كيفم كه روي صندلي كناريم بود انداختم اما حوصله آن را نداشتم ولي گويا خيال قطع شدن نداشت.برداشتم كه خاموشش كنم،چشمم به شماره طناز افتاد.
-بله.
-طنين بيمارستاني؟
-نه نزديك خونه ام،چيزي شده؟
-نه يعني آره،كي مي رسي؟
-تابان حالش خوبه؟
-آره خوبه اما كسي اينجاست و حرفهايي مي زنه كه من متوجه نمي شم،تو رو بخدا زودتر خودت رو برسون،پاك گيج شدم.
-كي هست؟
-من نمي شناسمش،كي مي رسي؟
-پنج شيش دقيقه ديگه.
پايم را روي گاز گذاشتم،دنده را عوض كردم و چند خيابان باقي مانده را با سرعت طي كردم و با ماشين تا جلوي پله ها رفتم.اگر مامان در خانه بود حتما" مجبورم مي كرد ماشين را به پاركينگ ببرم،با لبخندي تلخ 1له ها را دوتا يكي بالا رفتم.طناز جلوي در هال خودش را به من رساند.
-چه خبر شده؟
طناز شانه اش را بالا انداخت و گفت:
-نمي دونم آقايي كه داخل سالن نشسته مي گه ما بايد خونه رو خالي كنيم.
-مي رم ببينم چي مي گه.
كسي كه در سالن منتظر من بود،مردي فربه بود با سري كم مو تا حدي كه جلو سرش از بي مويي برق مي زد.مرد به احترام من به پا خواست كه با دست اشاره كردم بنشيند و در حالي كه روي يكي از مبلها مي نشستم گفتم:
-مي تونم كمكتون كنم؟
-جسارته اگر امكان داره مس خواستم با بزرگتر اين خونه صحبت كنم،من قبلا" عرايضم رو خدمت اين خانم عرض كردم.
نگاهي به طناز انداختم،معذب روي اولين مبل نزديك در ورودي نشسته بود و دوباره به مرد نگاه كردم و گفتم:
-آقاي...
-حقگو.
-آقاي حقگو فعلا" بزرگ اين خونه من هستم پس اگر ممكنه عرايضتون رو دوباره بفرماييد.
-من بيست روز پيش آمدم تا از شما بخوام اينجا رو تخليه كنيد اما آقايي كه گويا پدرتون بودن از من بيست روز مهلت خواستن و حالا الوعده وفا،امروز روز بيست و يكمه و من آمدم خونه رو تحويل بگيرم.
-نمي دونم خبر دارين يا نه،پدر فوت كردن.
-بله از پارچه هاي سياه جلو در متوجه شدم.
-و ما اصلا" خبر نداشتيم كه خونه رو فروختن،در حقيقت به ما نگفتن كه اينجا رو به شما فروختن.
-اينجا رو من نخريدم،موكلم خريده و آن هم نه از پدر شما بلكه از آقاي معيني فر.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#5 | Posted: 23 Jul 2013 22:10 | Edited By: andishmand




هر دو يكصدا گفتيم:
-معيني فر؟
-بله فروشنده خونه.
-اشتباه مي كنيد شما از نيازي خريديد،پدر ما.
-مي دونم پدر شما آقاي نيازي هستن،روي پارچه جلوي در خوندم اما مطمئنم موكل من اينجا رو از معيني فر خريده.
ياد نامه پدر افتادم و تازه پي به حقيقت ماجرا بردم،گفتم:
-اگر به ما فرصت بديد ظرف دو هفته آينده خونه رو خالي مي كنيم.
طناز پا برهنه وسط حرفم دويد و گفت:
-چي چي رو خالي مي كنيم،طنين اين يه كلاهبرداريه.
قبل از اينكه آقاي حقگو اعتراض كند،گفتم:
-طناز بعدا" با هم صحبت مي كنيم،بهتر چند فنجان قهوه بياري اينا سرد شده.
آقاي حقگو با دلخوري برخاست و رو به طناز،به سردي گفت:ميل ندارم.
بعد دوباره رو به من كرد و ادامه داد:
-اميدوارم به حرفي كه زديد عمل كنيد،هيچ دوست ندارم براي پيشبرد كارم متوسل به زور بشم.
-من حداكثر تا دو هفته دوگه خونه رو تحويل مي دم،مطمئن باشيد.
-اين كارت منه،هر وقت اينجا رو خالي كردين تماس بگيريد تا من براي گرفتن كليد بيام،من ديگه مرخص مي شم.روي پله ها ايستادم و به نماينده غاصب خانه نگاه كردم،وقتي آن مرد كم مو در را پشت سرش بست نگاهم را از در گرفتم و سراسر باغ را نگاه كردم.چقدر اينجا را دوست داشتم و چه لحظه هاي خوشي را در اين باغ گذرانده بودم دورهاي كودكيم،نوجوانيم،هنوز صداي خنده هاي كودكي من و طناز به گوش مي رسيد.دستم را روي سينه ام گره كردم و چشمانم را بستم و به روزهاي شيرين زندگيم فكر كردم كه با احساس دستي روي شانه ام،چشمانم را باز كردم و به طناز نگاه كردم.
-چرا گريه مي كني؟فراموش كردم چرا از بيمارستان زود برگشتي،براي مامان...براي مامان اتفاقي افتاده.
-مامان حالش خوبه،تازه يه خبر خوب مامان بهوش آمده اما...نيمي از بدنش فلج شده و قدرت تلمش رو هم از دست داد....دكتر گفته نبايد هيجان زده بشه.
-خدا رو شكر بالاخره بهوش آمد،اگر سراغ بابا رو گرفت چي؟
-براي همين ترسيدم برم ديدنش،ترسيدم منو ببينه ياد اون اتفاق بيفته.
-چه كار بايد كرد؟
-طناز دارم زير اين فشار له مي شم،غم پدر كم نيست فكر مامان هم اضافه شده.
-و حالا هم وضع خونه...تو از موضوع خونه خبر داشتي؟
به طناز نگاه كردم و گفتم:
-تا قبل از فوت پدر نه،اما ضدر تو نامه يه چيزايي گفته بود.
-بايد بريم دنبال خونه جديد...
-دنبال من بيا.
-كجا؟
-اتاق پدر.
سر وقت گاو صندوق پدر رفتم و هر چه داخلش بود بيرون ريختم.
-دنبال چي مي گردي؟
-سند،سند يك دستگاه آپارتمان.
-آپارتمان!؟
-آره پدر گفته بود براي ما خريده و به نام مامان زده،بگرد بايد سندش همين جا باشه.
-حالا آدرس اين آپارتمان كجاست؟حتما" مامان مي دونه.
-نمي تونيم از مامان بپرسيم براي همين بايد سندش رو پيدا كنيم تا آدرسش رو بفهميم.اه اينجا كه نيست،پس كجا مي تونه باشه.
-اتاق،اتاق خواب مامان.
-من رفتم اونجا رو بگردم،تو هم كشوهاي اينجا رو بگرد.
جلوي در اتاق ايستادم و تمام اتاق را از نظر گذراندم،كجا ممكن بود گذاشته باشن.از كمد شروع كردم،دستم روي دستگيره در بود كه صداي طناز را شنيدم و قبل از هر عكس العملي خودش را جلوي در اتاق ديدم.
-طنين پيداش كردم بايد همين باشه.
بعد پاكت بزرگي را در هوا تكان داد،آن را از دستش گرفتم و كمي براندازش كردم.روي آن با ماژيك بزرگ نوشته بود نرگس،كمي روي دست سبك سنگينش كردم و گفتم:
-طناز اگر سند نباشه چي؟شايد چيز خصوصي باشه كه فقط مربوط به مامان.
-خب بازش مي كنيم اگر سند نبود دوباره درش رو مي بنديم،به محتواش كاري نداريم.
مردد بودم و نگاهم روي پاكت خيره بود،طناز دستم را كشيد و گفت:
-بيا اينجا روي تخت بشينيم و بازش كنيم،خيالت راحت منم گردن مي گيرم كه شريك جرمت باشم.
-نه چطور بگم،شايد رازي بين مامان وبابا بوده ونمي خواستن ما پي ببريم.
-جديدا" زيادي فيلم مي بيني نه،اصلا" بده من ببينم.
پاكت را از دستم قاپيد و اول كمي تكان داد و بعد سنگيني آن را به روي ديگر پاكت سوق داد و از طرف خالي آن آهسته پاره كرد و سر پاكت را از هم باز كرد.بعد نگاهي به درون پاكت كرد و ناگهان آن را روي تخت خالي كرد،به يك دفتر و يك تيكه برگه و يك دسته كليد نگاه مي كردم.
-ديدي خانم ترسو اسراري درون اين پاكت نبود،جوينده يابنده بود.
دستم را دراز كردم و دفتر چه را برداشتم و ورق زدم،حدسم اشتباه بود و آن دفتر،دفتر چه خاطرات يا چيزي در آن حد نبود بلكه سند آپارتمان بود.طناز برگه روي سند درون دستم گذاشت و گفت:
-اين هم آدرس...

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#6 | Posted: 23 Jul 2013 22:12




به آدرس نگاه كردم و گفتم:
-موافقي بريم يه نگاهي كنيم؟
-بدم نمي ياد.
-پس برو تابان رو صدا بزن بريم.
-واي نه،من هرچي بگم گوش نمي كنه و حاضر نمي شه دست از پلي استيشن بكشه،قربونت خودت برو.
-باشه تو هم اينقدر سر به سر اين بچه نذار،گناه داره.
-من هنوز هم معتقدم شما داريد لوسش مي كنيد.
-برو حاضر شو.
آهسته در اتاق تابان را باز كردم،سخت مشغول بازي بود.
-سلام مرد كوچك.
-سلام آجي جون،كي اومدي.
-به مرد خونه ما رو باش!دنيا رو آب ببره شما رو بازي برده...پاشو لباس بپوش بريم بيرون.
-طناز كجاست؟
-تو اتاقش.
-مي شه من نيام،قول مي دم با طناز دعوا نكنم.
-طناز هم مي ياد،در ضمن يه پسر خوب نبايد با بزرگترش بد حرف بزنه،صبح هم شما اشتباه كردي.
-خودت ديدي كه روز مي گفت.
-خوب خسته بود،اون ديشب تا صبح بيمارستان پيش مامان بوده.حالا هم مثل يه مرد از خواهرت عذر خواهي مي كني،تو ماشين منتظر هستم دير نكنيد.
دستم را روي فرمان ماشين گذاشتم و سرم را روي آن،طناز و تابان با سر و صدا سوار شدن.از لحنشان مشخص بود كه باز با هم سر ناسازگاري دارند،با لحن هشدار دهنده اي گفتم:
-فقط كافي يك كلمه از هر كدومتون بشنوم،خجالت نمي كشيد شما ديگه بچه نيستيد.
با اينكه هر دو را جمع بسته بودم اما طناز فهميد طرف صحبتم با اوست،براي توجيح خود گفت:
-آخه تو كه نمي دوني طنين...
-گفتم نمي خوام چيزي بشنوم با ريموت در باغ رو باز كردم و نگاهي به هر دوي آنها انداختم،طناز بيرون را نگاه مي كرد و تابان روي صندلي نشسته بود و ما را زير نظر داشت.با يك نفس عميق حركت كردم،نمي دانستم اينقدر جذبه دارم كه آنها از من حساب مي برند و به حرفم گوش مي كنند.در تمام طول مسير هيچ كدام نه حرفي زدن و نه سؤالي كردن،نگاهي مجدد به آدرس انداختم و با صداي بلند گفتم:
-همين جاست.
-اينجا تو يكي از اين مجتمع ها؟
طناز نگاه مجددي به ساختمان ها كرد وگفت:
-امكان نداره پدر اينجا خونه خريده باشه...نه،اينجا برام مثل قفسه.
-آجي جون اينجا كجاست؟
تابان فقط به من مي گفت آجي جون،طناز هميشه برايش طناز بود.
-داداشي،ما قرار اينجا زندگي كنيم...حالا مي ريم داخل ببينيم چي مي شه،طناز ما مجبوريم اينو درك كن.
محوطه زيبايي داشت و از بهترين روشها براي زيبا سازي آنجا بهره برده بودن.وارد لابي مجتمع شديم،در آنجا ديگر از گرماي طاقت فرسا بيرون خبري نبود براي پيدا كردن آسانسور نگاهي به اطراف انداختم كه صدايي منو از جا پروند.
-مي تونم كمكتون كنم؟
به مرد ميانسالي كه كه منو مخاطب قرار داده بود نگاه كردم و ار يونيفورمش فهميدم نگهبان ساختمان است،نگاهي به طناز كردم اما او بي توجه به من مشغول بررسي اطرافش بود.صدايم را صاف كردم و گفتم:
-مدتي قبل ما اينجا يك دستگاه آپارتمان خريداري كرديم.
به برگه درون دستم نگاه كردم و گفتم:طبقه هشتم...به نام نيازي يا معماريان.
مرد مشكوكانه ما سه نفر را نگاه كرد و بعد مثل اينكه چيزي به خاطر بياورد گفت:درسته يادم آمد،بفرناييد راهنماييتون كنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#7 | Posted: 23 Jul 2013 22:21 | Edited By: andishmand




فصل دوم
كليد را داخل قفل چرخاندم و در باز شد،آپارتمان لوكس و شيكي بود با چشم اندازي زيبا.سالني بزرگ به شكل ال و سه اتاق خواب كه دو تاي آن دوبلكس بود و ديگري در كنار سرويس بهداشتي قرار داشت.روي اولين پله نشستم و به نرده كنارش تكيه دادم و به كف پاركت شده اش خيره شدم.ياد پدر قلبم را سوراخ مي كرد،ما پدر را از دست داديم فقط به خاطر يك پست فطرت.
-اين اتاق مال منه،تو برو يكي ديگه رو انتخاب كن.
خدايا باز شروع كردن،سرم را ميان دستانم گرفتم و با صداي بلند گفتم:
-با هر دوتون هستم ساكت...اون اتاق هم به هيچ كدومتون نمي رسه از اتاق هاي بالا يكي رو انتخاب كنيد،اون اتاق مال مامانه.
تابان به طمع اتاق بهتر از كنارم گذشت و به اتاق هاي ديگه سرك كشيد.
-اگر اينطور باشه به هر كدوممون يك اتاق هم نمي رسه.
-درسته يك اتاق مال مامان،يكي مال تابان و اون يكي هم مال من و تو.
-يعني چي،اون نصف آدم يك اتاق داشته باشه ما دو تا آدم يك اتاق.
-بعضي وقتا شك مي كنم كه تو بزرگ شدي...مگه من در هفته چند روز خونه ام،بيشتر روزها پرواز دازم و نيستم پس در اصل من بعضي اوقات مهمان تو هستم،اگر نمي توني حضورم را تحمل كني بگو فكري به حال خودم كنم.
طناز كنارم نشست و گفت:
-چيه،چرا اينقدر عصبي هستي؟همش پاچه مي گيري.
به چشمان ميشي رنگش نگاه كردم و گفتم:
-طناز يه چيزي مثل خوره داره تمام وجودم رو مي خوره،مي خوام از كسي كه ما رو به اين روز انداخت و پدر رو فرستاد سينه قبرستون و مامان رو اسير تخت كرد انتقام بگيرم.
-كه چي بشه،شايد خودت هم نابود بشي.
-اگر نابود بشم هم برام مهم نيست،حداقل به آرامش مي رسم.نمي تونم ساكت بشينم اون نامرد ميراث خانوادگي ما رو بخوره يه ليوان آب هم روش،بتيد هم ميراث رو بگيرم هم جون اون پست فطرت رو.
-ميراث خانوادگي!منظورت كه اون كتاباي خطي نيست درسته،نه نمي تونه اون كتابها باشه.پدر اون كتابها رو از جونش بيشتر دوست داشت،نه من باور نمي كنم.
-چرا خواهر من،بايد باور بكني پدر با اعتمادي كه به اون بيشرف كرده بود براي ضمانت شراكتشون اون عتيقه ها رو ضمانت سپرده بوده دستش،من هم بايد برم اونچه كه حق ماست ازش پس بگيرم.
-اين فكر تو زماني عملي كه اونو بشناسيم ولي ما از هيچ چيز خبر نداريم،از كجا مي خواي پيداش كني؟
-پيداش مي كنم جتي اگر يك قطره آب شده و فرو رفته باشه تو زمين.
-آجي جون،من گرسنه ام.
-من به ساعتم نگاه كردم،ساعت دو بعد از ظهر بود.
-بريم نهار بخوريم كه خيلي كار داريم.
متفكرانه به روبرو خيره شدم،افكارم چون پرنده اي از اين شاخه به آن شاخه مي پريد.
-به چي فكر مي كني؟
-نمي دونم،مسخره نيست؟
-نه،چون اين روزا منم اينطوري شدم.
-برنامه ات براي باقي روز چيه؟
-مي رم بيمارستان...نه به آنكه مامان بيهوش بود از بيمارستان دل نمي كنديم نه به امروز كه از وقتي بهوس آمده اصلا به ديدنش نرفتيم،مي دونم كه منتظر ماست.
-حق با توئه...طناز مي ترسم...دلم مي خواد برم ديدن مامان،اما مي ترسم با ديدن من ياد حادثه زير زمين بيفته.
-مي خواهي با دكترش صحبت كنم،بالاخره ما بايد اتفاقي رو كه افتاده بهش بگيم.
-فكر خوبيه...ببينم امروز اتاق پدر رو مي گشتي به برگه اي قراردادي،چيزي بر نخوردي كه بشه آدرس اين مردك معيني فر رو پيدا كرد.
-دقت نكردم اما اينكه هيچ مدركي از كارهاي پدر نه داخل كشو بود نه داخل گاوصندوق برام عجيب بود،فكر مي كنم اگر به شركت سر بزني بتوني چيزي پيدا كني.
با پوز خندي گفتم:
-شركت،شركتي وجود نداره،پدر همه چيز رو از دست داده.
-تازه به علت رفتارهاي اخير پدر پي مي برم اما افسوس خيلي دير متوجه شدم.
-منم مثل تو افسوس مي خورم،اما نمي ذارم اون لعنتي هم روز خوش داشته باشه.
-چي توي اون سرت مي گذره؟

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#8 | Posted: 24 Jul 2013 20:43




مي گم اما بعدا...حالا كه مي ري بيمارستان،منم سر راه مي رم خونه عفت خانم و كليد و آدرس آپارتمان رو مي دم براي تميز كردن اونجا بعد هم مي رم خونه ببينم مي تونم چيزي پيدا كنم.در ضمن بايد كم كم وسايل خونه رو جمع كنم،براي ما بقي وسايل هم با سمساري تماس مي گيرم...بايد حواسمون به دخل و خرج حونه باشه.
-داشت يادم مي رفت،زير پوشه سند يك دفتر چه حساب پس انداز هم بود البته به نام مامان.
-فعلا كه نمي تونيم به اون دست بزنيم،براي خرج بيمارستان به پول احتياج داريم بايد يكسري از وسايل رو بفروشيم.
-يعني ماشين من رو هم مي خواي بفروشي؟
مي دانستم كه خيلي به اين ماشين علاقه دارد،اين هديه قبوليش در دانشگاه بود.وقتي پدر اين پژو 206 را برايش خريد،داشت پر در مي آورد.
-نه فعلا با وضعيت مامان اين ماشين بيشتر از هر چيز به كارمون مي ياد،منظورم عتيقه ها بود.
-تا كي مرخصي داري؟
-مرجان،برام تا آخر هفته آينده مرخصي گرفته.
-اينجا هم كه هيچ وقت جاي پارك نيست،بيا بشين پشت رل تا جريمه نشدم.
-يادت نره با دكتر مشورت كني.
در جاي طناز نشستم و از آينه بغل نگاهي به پشت سرم انداختم و بعد با زدن راهنما حركت كردم.
-آجي جون اجازه مي دي من هم با طناز برم و مامان رو ببينم؟
-نه مي دوني كه بيمارستان جاي بچه ها نيست.
-من كه ديگه بچه نيستم خودت گفتي مرد شدم،دلم براي مامان تنگ شده.
-باشه قول مي دم هر وقت مناسب بود ببرمت ديدن مامان.
-ببينيد آقا،من از اين قيمتي كه گفتم يك ريال هم كم نمي كنم چون به اندازه كافي زير قيمت گفتم.
-نه خواهر من نمي صرفه،فكر مي كني من چند مي تونم اين دوپاره اساس رو بفروشم.
-من خواهر شما نيستم...قيمت هم هميني كه گفتم.
-چه كنيم كه دل نازكيم،جهنم وضرر مي خرم.
-نه آقا من به ضرر شما راضي نيستم،شما نخريد يكي ديگه مي خره.
-نه خانم مي خرم،حالا چكش رو بنويسم؟
-چك نه نقد.
-استغفرا...پسر اون كيف منو بده،فكر نكنم اينقدر پول همراهم باشه.
-اين ديگه مشكل شماست.
-چك پول قبول مي كنيد؟
-چه ميشه كرد،مجبورم.
-چقدر شما بدبين هستيد،يه خورده معطل مي شيد بايد بفرستم يكي برام پول بياره.
-مهم نيست.
از مرد سمسار فاصله گرفتم،طناز هم همراهم شد.
-خوب فروختي؟
-خوب!مفت فروختيم اين پول يك هشتمش هم نيست و لي خوب از هيچي بهتره.
-با اين حساب اين پول از خرج بيمارستان مامان هم خيلي بيشتر،بهتر نيست از خير فروش عتيقه ها بگذري.
-نه بهتر اها رو رد كنيم بره،كي ترسم اونا رو از دست بديم چيزي هم گيرمون نياد.
-اما فروشش هم درست نيست.
-حالا كمي دست نگه مي دارم ببينم چي پيش مي ياد،مي خوام يك تلفن بزنم.
-تنهات بزارم؟
-نه فقط اينقدر سؤال نكن.
روي پله نشستم و شماره گرقتم،كسي از آن سوي خط تلفن را برداشت.
-الو آقاي ممدوح.
-بله خودم هستم.
-سلام طنين هستم،نيازي.
-چه عجب حال واحوال شما؟مادر چطورن؟
-متشكرم خيلي بهتر هستن و همين روزا مرخص مي شن،عرضي داشتم.
-بفرماييد،در خدمتم.
-آدرسي از آقاي معيني فر مي خواستم.
-...
-الو،آقاي ممدوح قطع شد؟
-نه،جسارته،با معيني فر چكار داريد؟
-مي خوام بابت به آتش كشيدن زندگيمون براشون لوح تقدير ببرم و از اين آقا تشكر كنم.
-طنين،شما مثل ختر من هستيد،معيني فر آدم خطر ناكيه بهتر از اون پرهيز كنيد.
-من بايد ادرس اين آقا رو پيدا كنم.
-از من نخواه دخترم،نمي تونم.
-باشه اما گفته باشم من منصرف نمي شم،اگر بشه كفش آهنين به پا مي كنم و دونه دونه در خونه هاي اين شهر رو مي زنم.
-طنين اون مرد،نامردي تو خونشه.
-من هم مي خوام خونشو بريزم،خدا حافظ.
دكمه قرمز تلفن را زدم و سرم را در دستم گرفتم.
-طنين،من مي ترسم،چي توي سرت مي گذره؟
-بايد آدرس اين لعنتي رو پيدا كنم.
-طنين فراموشش كن.
-من نمي تونم پدر حلق آويزم رو فراموش كنم،پيداش مي كنم براش نقشه ها دارم،بيا بريم ببينم اين يارو پول رو آورد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#9 | Posted: 24 Jul 2013 20:47




پول ها رو تحويل گرفتم و به كارگران اجازه دادم كه وسايل را ببرند،ديروز اساسيه مورد نيازمان را تا حدي كه فضاي آپارتمان اجازه مي داد به آنجا منتقل كرديم.به خونه خالي نگاه انداختم و براي آخرين بار به اتاق هايش سرك كشيدم و بعد ار داخل كيفم،كارت مچاله شده حقگو را پيدا كردم.
-سلام آقاي حقگو،نيازي هستم.
-خانم نيازي!؟...به جا نمي يارم.
-خواستم خدمتون عرض كنم خونه خالي شده.
-بله،بله ببخشيد تازه به جا آوردم حال شما خانم؟
-متشكرم،مي تونيد بيايد كليد ها رو تحويل بگيريد.
-كي مي تونم بيام؟
-همين حالا هم بيايد تحويل مي گيريد.
-الان...باشه كسي رو خدمتتون مي فرستم تحويل بگيره.
جرقه اي در ذهنم زد و تيري تو تاريكي رها كردم و گفتم:
-فقط آقاي حقگو مي خواستم از شما بپرسم آدرسي از اين آقاي معيني فر نداريد،يك امنتي از طرف پدر هست كه بايد به ايشون برسونم.
-آدرس كه نه،چند لحظه صبر كنيد فكر كنم يك شماره تلفن از ايشون دارم...خانم يادداشت كنيد،البته بگم اين تلفن شركتشونه.
-لطف كردين آقاي حقگو،پس من منتظر فرستاده شما هستم آهسته در اتاق را باز كردم،طناز دمر روي تخت خوابيده بود و داشت كتاب مي خواند.پاورچين كنارش رفتم و محكم برگه را روي كتابش كوبيدم،از جا پريد.
-هه هه خنده داشت،ديوونه از ترس سكته كردم.
-چي مي خوني...واي چقدر اين هوا گرمه،مثل جهنمه...
خودم را روي تختش رها كردم و با دست شروع به باد زدن خودم كردم.
-آهان بگو زيادي زير آفتاب بودي قاط زدي،حالا اين چي هست كه منو زهر ترك كردي؟
-آدرس...
-كور نيستم مي بينم،آدرس كجاست؟
-خونه عمه من!برو يه سر بزن دلش برات تنگ شده...من امروز رفتم كجا؟
-نمي دونم...نكنه آدرس معيني فر!
-نابغه،تو اينجا چه مي كني.
-پس آدرس شركتش رو پيدا كردي.
-نچ،آدرس منزل.
-نه...دروغ مي گي!
-دروغم چيه،پاشو يه ليوان شربت درست كن مردم از تشنگي.
-آخه چه طور ممكنه،تو آدرس شركتش رو نداشتي چه برسه به منزلش.
-زنگ زدم شركتش و تا خودم رو معرفي كردم با احترام وصلم كردن به آقاي رئيس،اون هم نگذاشت سؤال كنم و گفت خانم نيازي اين آدرس منزلم،خوشحال مي شم افتخار بديد و با خانواده تشريف بياريد مي خوام براتون فرش قرمز پهن كنم.
-مي شه دست از مسخره بازي برداري و مثل آدم بگي چيكار كردي.
-هيچي زنگ زدم شركت وقت ملاقات خواستم،وقتي براي هفته ديگه بهم وقت داد آدرس شركت رو پرسيدم و با اجازه ي شما از صبح جلوي در شركت كشيك كشيدم،مطمئنا كارمندان ساده ماشين چند صد ميليوني سوار نمي شن و قتي از پاركينگ شركت خارج شد جهت اطمينان رفتم پيش نگهبان و گفتم با آقاي معيني فر قرار دارم و اون هم گفت،آقا همين الان رفتن.من هم سريع حركت كردم و در يك تعقيب و گريز كاملا ماهرانه و مهيج معيني فر را تا منزلش،البته بهتر بگم تا قصرش همراهي كردم.
-حالا از كجا معلوم جايي كه رفته منزلش باشه.
-از سلول هاي خاكستريت كار نكش حيفه...از فردا چند روزي جلوي خونش كشيك مي دم.
-بعد من بايد بيام كلانتري و با وثيقه آزادت كنم.
-چرا؟
-به جرم مزاحمت چون توقف بدون علت سركار خوانم يه نموره مشكوك مي زنه.
راست مي گفت،فكر اينجاشو نكرده بودم و بايد راه بهتري رو پيدا مي كردم.
-حالا بيا اين شربت رو بخور خوانم مارپل.
ليوان را گرفتم و گفتم:
-به جاي مسخره كردن فكر يه چاره باش.
-تو خيلي سخت مي گيري،آمديم اين آدرس درست بود بعدش چكار مي كني.
-به نابودي مي كشمش.
-نه بابا،جاني هم شدي!ببينم با تيزي ميزي كار مي كني يا با هفت تير مفت تير...ترشي نخوري يه چيزي مي شي ها.
-فكرم مشغوله،تو هم چرند بگو.
-يه لطفي كن بي خيال اين كارآگاه بازي شو.
-من نمي تونم بي تفاوت از خون پدر بگذرم...من نبودم چه خبر؟
-خوب شد گفتي،فراموش كرده بودم...مرجان زنگ زد و گفت با مرخصي سركار خوانم موافقت شده،مي گفت خيلي سعي كرده با خودت تماس بگيره اما در دسترس نبودي.جريان اين مرخصي كذايي چيه؟چيزي نگفته بودي.
-در خواست شش ماه مرخصي بدون حقوق كردم.
-چرا؟
-براي كاري كه مي خوام انجام بدم نياز به وقت دارم.تو مي خواي چه كار كني؟
-من هم يه نابغه اي هستم لنگه تو،چكار بايد بكنم،آن هم با ليسانس مردم شناسي اما مثل تو هم قاط نزدم.با يه دارالترجمه صحبت كردم و قرار كار ترجمه انجام بدم بالاخره بايد از اين تافل اجباري كه پدر گردنمون خوابوند استفاده كنم،اگر بخواي مي تونم براي تو هم كار بگيرم.
-نه قربونت،من به اندازه كافي براي خودم كار تراشيدم...پس با اين اوضاع مدتي به ماشين نياز نداري.
-كي گفته،لطفا براي ماشين نقشه نكش چون براي مامان وقت فيزيوتراپي گرفتم و از پس فردا بايد بره،فكر نمي كنم بدون ماشين بتونم ببرمش.
-باشه خسيس،فردا عصر سوئيچ خدمتتونه...تابان كجاست؟
-خونه همسايه،يه معتاد بازي لنگه خودش پيدا كرده.
-كدوم همسايه؟
-واحد بغلي.
-بهشون نمي ياد بچه اي همسن تابان داشته باشن،نوه شونه.
-نوه چيه،يه زنگوله پاي تابوت بيست و دو سه ساله دارن.
-تو خيلي راحت گذاشتي تابان بره با كسي بازي كنه كه دو سو برابر سن خودش سن داره،ببين من اين زندگي رو به اميد كي گذاشتم.
-مي گي چيكار كنم؟خيلي از من حرف شنويي داره.
-برو صداش كن،من هم به مامان سر بزنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#10 | Posted: 24 Jul 2013 20:49




فصل سوم
نگاهي داخل كيفم كردم و با اطمينان از بودن آدرس،خواستم از خانه خارج شوم كه طناز گفت:
-كجا شال و كلاه كردي؟
نگاهي به طناز كردم و گفتم:
-ادامه تحقيقات.
-صبر كن من هم مي يام.
-كجا،من بپا نمي خوام.
-كي با تو كار داشت مي خوام منو تا جايي برسوني،سخت نگير تو مسيرته...چند تا نمونه ترجمه هست بايد ببرم تحويل بدم.
-مامان چي؟
-ديروز با عفت خانم تماس گرفتم،قرار بياد.
-باشه اما سريع.
لبه تخت نشستم و متن ترجمه شده رو نگاهي كردم.
-من حاضرم.
قبل از طناز از اتاق بيرون آمدم،تابان كه جلوي در دستشويي داشت صورتش را خشك مي كرد گفت:
-آجي جون مي بيني طناز چقدر منو اذيت مي كنه به زور بيدارم كرده،من كه مدرسه ندارم.خودش نمي ذاره من پسر خوبي باشم،پس حقشه اذيتش كنم.
-چيه باز پشت سر من داري حرف مي زني،شكايت منو به طنين كردي.
-طناز برو براي بچه چاي بريز.
روي پا جلوي تابان نشستم و با دست موهاي ژ.ليده اش را مرتب كردم و گفتم:
-قرار من و طناز بريم بيرون و لازمه كسي مراقب مامان باشه تا عفت خانم بياد،اين كارو مي كني.
-خيالت راحت،مثل يه مرد مراقب مامان هستم.
-آفرين پسر خوب،حالا برو صبحانه بخور.
صداي شماتت بار طناز را شنيدم كه مي گفت،حواست به در باشه عفت خانم نياد پشت در بمونه.
نشنيدم تابان چي جواب داد حتما دوباره داشتند با هم بحث مي كردند،آمدم تو پاركينگ و منتظر طناز به ماشين تكيه دادم.بالاخره خانم بعد از يك ربع شرفياب شد.
-چه عجب ملكه اليزابت تشريف آوردن.
-واي از دست اين تابان،كم كم دارم ديوونه مي شم،چي مي شد تابستان هم مدرسه مي رفت.
-تو هم مقصري،كمي ملايم تر باهاش حرف بزن.
-تابانو ولش كن...امروز مي خواي چيكار كني؟
-ديشب كمي فكر كردم،تنها جايي كه از اهالي محل خبر داره سوپر ماركت اون محل.
-عجب استعدادي داري تو،بهتر نيست دفتر كاراگاه خصوصي بزني.كاراگاه عزيز،آمديم از محلشون خريد نمي كردن.
-اگر تيرم به سنگ خورد يه فكر ديگه مي كنم.
-همين جاست نگه دار...منتظرم مي موني،بهتر من هم همراهت باشم شايد دو نفري اطلاعات بيشتري به دست بياريم.
بعد از كمي فكر گفتم:
-منتظرت هستم فقط زياد دير نكني.
-قربونت برم آمدم،نري ها...
-اه نمي دوني من از بوس بدم مياد،حالم بد شد برو ديگه لوس نشو.
رفتنش را نگاه كردم بعد نگاهم روي تابلو متوقف شد،موسسه داخل يك خيابان خلوت بود كه بيشتر مسكوني بود.همراه با ريتم آهنگي كه از ضبط پخش مي شد روي فرمون ضرب مي زدم و بي هدف به هر سو نگاه مي كردم،نگاهم به زني افتاد كه چهره اش را با چادر پوشانده بود.جهت نگاهم را تغيير دادم اما ايده اي در ذهنم متولد شد كه باعث شد دوباره به آن زن نگاه كنم،زن مشغول گدايي بود.خودش بود بهترين فكر ممكن،زن را دقيق زير نظر گرفتم و سعي مي كردم كوچكترين حركت را به ذهنم بسپارم.صداي باز و بسته شدن در ماشين را شنيدم اما دست از نگاه كردنم برنداشتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 1 از 13:  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Fire of The Heart | آتش دل بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites