تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رمان های پرستو

صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  
#91 | Posted: 15 Aug 2013 13:50
ادامش

– حالتون خوبه؟

نگام کرد .

– روهان برو اتاقت.

روهان به من نگاه کرد و سریع رفت بالا.

تا صدای بسته شدن در صبر کرد و یهو دستشو به دو طرف سرش گرفت و جیغ زد.

– نه! ... دستم از سرم بردارین!

اولین لیوانی که دستش اومد برداشت و پرتش کرد به سمت دیوار. عین چی از جام پریدم و رفتم سمتش. انگشتاشو توی موهاش فرو کرده بود و جیغ میزد.

– ولم کنین... نمی خوام..!

دور خودش می چرخید.

دستاشو گرفتم و سعی کردم آرومش کنم. ولی مرتبا جیغ می زد.

یهو عصبانی شدم و داد زدم : سوگل!

مظلومانه نگام کرد. صداش تو گلوش خفه شد. فقط یه زمزمه ی کوتاهی میومد. با اون چشمای اشکینش نگام کرد.. خیلی سعی کردم بر خودم غلبه کنم که بغلش نکنم.

دستمو انداختم دور شونش و آروم نشوندمش روی صندلی. خودمم جلوش زانو زدم.

– خوبی؟

نگاهش به پایین بود.

– میشه.. یه آرامبخش از اونجا بدی؟

و به جایی که اشاره کرد رفتم یه قرص آوردم و از روی پارچ روی میز لیوان پر آب کردم و گرفتم سمتش. بدون معطلی گرفت و یه سره رفت بالا. یه نفس عمیق کشید. لیوان از دستش گرفتم.

– چی شد یهو؟

پوزخند زد.

– نزدیک به چهارسال که هر وقت این گرگای لعنتی پیداشون میشه اون صحنه جلو چشمام تصور میشه. از صبح خیلی سعی کردم تحمل کنم ولی الان یه لحظه یهو اعصابم بهم ریخت.

منتظر نگاش کردم.

– چه صحنه ای؟

یکم من من کرد.

- یه جنگل..تاریک و برفی. من دارم دور خودم می چرخم و یه اسمی صدا می کنم...

یه پرتگاه.. من سرش وایستادم. یه لحظه یکی هولم میده و و میوفتم اما دستم به شاخه ای گیر میکنه... لحظه ای بعد صدای خنده یه زن میاد.. شرورانه می خنده.. دوباره صدا میکنم..( بغض کرد) ولی یه چیزی محکم به سرم می خوره. و رها میشم.

سنگ هارو میدیدم که به بدنم برخورد می کنن. می دیدم که چه جوری صورتم خراش میدادن ولی نمی تونستم حس کنم. پشتم محکم به چیزی خورد. .. صدای شکستن چیزی اومد...ولی نمی تونستم ببینم چیه.. نمی تونستم حس کنم. ( اشک از چشماش جاری شد.) نگام به آسمون بود... وچند دقیقه بعد بود که صدای زوزشون اومد.. دندونای تیزشون که بالای سرم بود می دیدم . چشماشون که حریصانه به بدن بی جانم نگاه میکردن.. می خواستم می خواستم داد بزنم .. کمک بخوام.. اسم خدا رو صدا کنم.. می خواستم ولی نمیتونستم. خورده شدن صورتم به وسیله ی اونا میدیدم ولی حس نمی کردم. نمی تونستم دستام تکون بدم نمیتونستم بلند شم و فرار کنم. چشمام بستم و فقط به یه نفر فکر کردم... یه مرد... ( چشماشو بست) و دیگه صدای نفساشونو نشنیدم. چشمام باز کردم. رفته بودن ولی من من هنوز زنده بودم.. دیدم که دنیا داره جلوم حرکت می کنه و لی نمیدونستم چه خبره.. نمی دونم ... یکی داشت منو با خودش میبرد. کسی که باعث شده بود اون گرگا برن.. وقتی خیالم راحت شد چشمام آروم بستم و ...


بقیشو نتونست بگه..سرشو توی دستاش فرو برد و آروم گریه کرد. دوست داشتم بقیه داشتانو بشنوم ولی همین قدر برای امشب کافی بود... دوست نداشتم زجر بکشه.. همینقدر برام کافی بود که بفهم حسم بهم دروغ نمی گفت.. حسی که تو این چهارساله همیشه بهم هشدار میداد.. همینقدر برام کافی بود تا بفهمم این زنی که جلوم به احتمال 99 درصد سوگل خودم.. زنی که بیشتر از چهارساله دنبالش بودم..

پسری که آرزو کردم که کاش پسرم بود و مادرش همسرم بود...

چقدر دنیا کوچیکه.. چقدر دنیا پست.. مگه یه زن چقدر می تونه تحمل کنه؟ .. چقدر می تونه تحمل گرگایی که وحشیانه به جونش افتادن بکشه؟ .. همه چیز ببینه و نتونه کاری کنه...

آروم اونو در آغوشم گرفتمش.

چونم گذاشتم روی سرش گفتم : هیسسسس! چیزی نیست.. دیگه تموم شد!هیسس!

حالا که منو یادت نمیاد پس باید دوباره شروع کنم . ایندفعه دیگه نمی ذارم کسی تورو ازم جدا کنم. قول میدم.

بعد از چند لحظه خودشو ازم جدا کرد. و اشکاشو با دستاش پاک کرد و گفت : ببخشید توروخدا شمارو ناراحت کردم.. هنوز یه روزم نیست که اینجایین ببین چه طوری ازتون پذیرایی کردم واقعا شرمنده.

I need ...
     
#92 | Posted: 15 Aug 2013 13:51 | Edited By: Aliandpc
ادامش

– خواهش می کنم اینو نگو.

مهربون نگام کرد. دستشو آورد جلو و گفت : ببخشید من فراموش کردم.. من سوگلم .

منم دستم دراز کردم و گفتم : منم بارادم.

همینطور که دست میدادیم گفت : راستی چهرتون برای من خیلی آشناست . ما جایی همو ندیدیم؟

تو دلم پوزخند زدم و با خودم گفتم چرا یه زمانی شوهرت بودم اگه خدا بخواد!

– نه من که فکر نمی کنم!

– مامان؟

پشتم نگاه کردم.

سوگل تقریبا به سمت روهان دوید.جلوش زانو زد و دستاش تو دستش گرفت.

– عشقم ترسیدی؟

- دوباره .. گرگی شدی؟

- چی شدم؟ .. آهان!

بوسش کرد و گفت : برو بخواب فردا میریم برف بازی!

– هوررا!

و دوید سمت پله ها. برگشت سمتم و گفت : شب بخیر آقایی که مامان بغل کردی!

وبدو رفت بالا!

یه نیمچه لبخند زدم.سوگل خجالت زده نگام کرد.سرم به نشونه ی منفی تکون دادم که یعنی نمی خواد چیزی بگی مشکلی نیست. و رفت به سمت آشپزخونه. شیطونیم گل کرد و رفتم پیشش.

شروع به شستن ظرفا کرده بود.

– کمک میخوای؟

- نه مرسی خودم می شورم.

ولی مگه من میذارم؟؟ رفتم کنارش وایستادم و دستم بردم سمت ظرفا هرچی اصرار کرد نرفتم وقتی دید فایده نداره یه کم اونور تر وایستاد من ظرفا رو آب می کشیدم.

شیطونیم گل کرد و ازش پرسیدم : میتونم یه سوال بپرسم.

– اوهوم!

– پدر روهان کجاست.

ناراحت نگام کرد وزیر لب گفت : نمیدونم. ...چهارسال که نمی دونم. نه باباشو و نه خانوادم.

– پس چرا دنبالش نگشتین. یعنی دنبالشون!

مکث کرد و ادامه داد : چون بهم گفتن مردن.

چی؟؟ ولی من که زندم.!!!

سعی کردم خشمم کنترل کنم : می تونم بپرسم کی گفته؟

گوشه ی لبشو گاز گرفت.

– کسی که پیدام کرد.

خواستم بپرسم کی که نمی دونم چی شد که یه چیزی جلومو گرفت. شاید به خاطر این بود که اون منو نمی شناخت برای همین می گفت که این یارو چقدر فضول حالا یه ذره درد و دل کردم ول نمی کنه! اون وقت دیگه ازم دور شه.آخه کی از فضول خوشش میاد. با خودم گفتم صبر کن به موقعش . آی بفهمم کی بوده که اینو بهت گفته!!!

ظرفا تموم شده بود. دم پله ها وایستاده بودیم و می خواستیم بریم بخوابیم.

– خیلی ممنونم. واقعا لطف کردین که به حرفام گوش کردین. ببخشید اگه سرتونو به درد آوردم.

– خواهش میکنم نگو این حرفا رو.

– پس اگه اجازه بدین دیگه مزاحمتون نشم. شبتون بخیر.

– شب بخیر.

و رفتم توی اتاقم. به محض اینکه در اتاق بستم، می خواستم از شادی منفجر شم. ولی گفتم الان سرم درد میگیره. برای همین . روی تخت خوابیدم و به سقف نگاه کردم. نمی دونم چرا خوشحالیم می تونستم کنترل کنم شاید چون چهارسال بود که می دونستم زندست... شاید چون دیگه الان پیشم بود. حالا باید یه بهانه پیدا می کردم که بیشتر پیشون بمونم. که کم کم عاشقم بشه و دوباره ... امیدوارم یه بهونه پیدا شه! ولی اونقدر خوشحال بودم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد...





پایان این قسمت


I need ...
     
#93 | Posted: 15 Aug 2013 15:19
قسمت چهل و یکم ازدواج صوری

چشمام آروم باز کردم.

درد سرم کمتر شده بود.

از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت دستشویی اتاق.

وقتی کارم تموم شد از اتاق رفتم بیرون صدای قاشق و چنگال میومد. رفتم سمت آشپزخونه.

–سلام.

به من نگاه کردن.

– سلام.

–سلام

سر میز نشستم. سوگل از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.

– خوب ، آقا روهان چطوره؟

- خوب مرسی!

–روهان!!

به مامانش نگاه کرد و دوباره گفت : خوبم مرسی!

با تعجب بهش نگاه کردم.

یواشی گفت : مامان گفته که روهان دیگه نباید بگه روهان باید بگه من و به مرد .. شما هم نباید بگه مرد.. باید بگه عمو باراد .

موهاش ناز کردم.

سوگل چایی گذاشت جلوم.

– مرسی!

داشتیم صبحونه می خوردیم که یهو روهان گفت : آخ جون عمو!

صدای در خونه بود.

روهان دوید سمت در بازش کرد.

– به سلام! گل پسر.

چقدر صداش آشنا بود.

سوگل دم در بود.

با مرد دست داد. اما مرده نمیومد تو همون بیرون وایستاده بود.

– نه مرسی سوگل خانوم. همین اومدم یه سر بزنم و برم . یه جا دیگم کار دارم. ... قربونت برم بیا پایین ببینم بردار روهان. سیاه کجاست؟

صداش اونقدر آشنا بود که منو ناخواسته از جام بلند کرد و به سمت در کشوند.

– قربونت .. من دیگه ..

مرد با دیدن من حرفشو قورت داد.

باورم نمی شد.!

اون لحظه اونقدر عصبانی و متعجب بودم که نگو.

یعنی این همه سال .. به من دروغ گفته بود.. یعنی کسی که از همون اولم می دونست سوگل زنده بود واقعا دوست من بود.

– بـ..باراد؟

- سیامند!

– همو میشناسین؟

با طعنه گفتم : فکر می کردم ولی حالا می بینم نه!

در کما خونسردی گفت

– سوگل خانوم میشه مارو تنها بزارین؟

سوگل با تعجب گفت : البته. روهان بیا.

وقتی سوگل و روهان رفتن طبقه بالا.

یه لحظه از کنترل خارج شدم و یقه ی سیامند گرفتم و آوردمش تو و چسبوندمش بیخ دیوار.

– مرتیکه عوضی خجالت نمیکشی؟ هان؟ این همه سال م دونستی و صدات در نیومد.. جواب بده لعنتی!

– ببین باراد..!

– خفه شو! نمی خوام ریختتم ببینم چه برسه به صدات! چطور جرئت کردی این همه وقت بهم دروغ بگی؟ اینه ؟ اینه جواب رفاقت چندین و چند ساله؟ دآخه لعنتی تو که می دونستی فقط به تو اعتماد دارم آخه چرا ؟ چــــرا!

– اه چرا خفه نمیشی تا منم حرف بزنم؟

ولش کردم. پشتم کردم بهش.

تو این چهارساله تبر شکوندن قوی ترم کرده بود.

– چهارسال! چهارسال به من دروغ گفتی! بهم نارو زدی. (دوباره قاطی کردم) چرا؟ چرا؟

و یه مشت به صورتش زدم.

پخش زمین شد.از دماغش خون میومد.

– دیدن زجر کشیدن من برات لذت بخش بود نه؟ هان ؟ هان عوضی!

اومدم یه چیزی بگم که یه مشت به دلم زد.

سیامندم قوی بود. نزدیک به شیش سال بود که باشگاه میرفت.

– د یه دقیقه خفه شو! بزار منم حرف بزنم.

ولی اون لحظه حسابی عصبانی بودم. کنترلم دست خودم نبود.

– چی می خوای بگی هان؟

نمی دونم چی شد که یهو شروع به زدن هم کردیم.

من به سمتش حمله ور شدم و اونم از خودش دفاع می کرد. عین یه سگ و گربه! یهو صدای جیغ سوگل اومد.

– تورو خدا بس کنین! کافیه! خواهش می کنم!

یه دفعه پرید وسط ما. به من نگاه کرد و التماس کرد.

سعی کردم خودم آروم کنم.

سیامند رو هل دادم و پشتم کردم بهش. از سر و صورتم بدجوری خون میومد. اونم همینطور. جفتمون از این دعوا خسته شده بودیم.

پشتم به دیوار تکیه دادم و سر خوردم و رو زمین نشستم. انگشتام تو هم فرو کردم و به پیشونیم تکیه دادم. سیامندم کنار من به انتهای اپن تکیه داد و نشست. جفتمون نفس نفس میزدیم.

– سیامند خان اینو بزارین جای زخماتون. شمام همین طور.

دستشو پس زدم.

– نمی خوام.

یهو عصبانی شد.

– میشه منو نگاه کنی؟

بهش نگاه کردم.

یهو کمپرسور یخ گذاشت روی زخمم. جاش می سوخت. خواستم دستشو عقب بکشم که با اون یکی دستش دستم گرفت.

–مامان؟

I need ...
     
#94 | Posted: 15 Aug 2013 15:19
ادامش

روهان بالای پله ها بود. سوگل بهش نگاه کرد.

کمپرسور ازش گرفتم و گفتم بره.

بلند شدو رفت بالا. دست روهان گرفت و برد تو اتاق.

سیامند: اونشب وقتی داشتم به سمت ویلا میومدم تو راه یهو یه سنگ بزرگ جلوی ماشین دیدم.پام روی ترمز گرفتم. پیاده شدم. تقریبا میشد گفت ارتفاعش تا سپر ماشین می رسید. رفتم سمتش و خواستم تکونش بدم. که یهو صدای خش خش بوته ای شنیدم. بوته تکون می خورد. خوب معلوم بود یکم ترس آدم می گیره اون وقت شب. فاصلش با من زیاد بود ولی صداش بلند بود. ...

به وسیله ی چراغ ماشین می تونستم جلومو ببینم ولی اون خیلی دور بود.....

یک دفعه یه چیزی جلوم دیدم. یه حیوون که داشت یه چیزی رو روی زمین می کشید. چون خیلی دور بود معلوم نبود چه موجودی بود ولی حدس میزنم خرسی چیزی بوده باشه. اون شی رو داشت با دندونش می کشید.... اون گذاشت زمین و به من نگاه کرد. بعدم خودش افتاد. به سمتش دویدم. یه سگ بود...

سگی که به واسطه خراش های زیادی که برداشته بود از هوش رفته بود و اون چیزی که داشت میکشید یه .. یه انسان بود. یه زن یه زنی که بیشتر صورتش از بین رفته بود و لباساش خونی بودن. معلوم نبود سگ چه مسافتی اونو کشیده بودش...

سنگ هرجوری بود از جلوی ماشین برداشتم و ماشین به سمتشون بردم. جفتشون گذاشتم توی ماشین و با تمام سرعتی که میتونستم به سمت بیمارستان حرکت کردم...

اونجا برای اینکه صورت زن از ریخت نیفته مجبور شدن نزدیک دوبار روی صورتش عمل انجام بدن.

صورت .. بدن .. نزدیک به چهاربار به اتاق عمل رفت و با این حال دکترا می گفتن که معجزست که هم اون و هم بچش زنده موندن. بعدا فهمیدم که اون زن کی بود...


از جاش بلندشد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت : اگه بهت چیزی نگفتم برای این بود که از بابات می ترسیدم.نمی دونم چه جوری فهمید ولی تهدیدم کرد.

باراد.. اونشب سوگل اتفاقی نیوفتاد بلکه یکی هولش داد. اینو مطمئنم.. ترسیدم که نکنه دوباره سرش بلایی بیاره . یا اون یا ... ببین به هرحال باید خیلی خوشحال باشی که اون بالایی اینقدر دوست داره که سوگل و بچتو با اون همه بلایی که سرشون اومده بود دوباره بهت برگدوندشون حالا چه من و چه سیاه مهم نیست .. درضمن حالا که پیداشون کردی مواظبشون باش.

بلند شد و به سمت در رفت.

–سیامند خان کجا؟

- سوگل خانوم با اجازتون من دیگه برم نازی منتظرم!

– ولی آخه زخماتون ..

دستشو روی زخمش کشید

– چیزی نیست یه دلتنگی چندسالس!

پوز خند زدم.

- با اجازتون.

- سیامند!

نگام کرد.

از جام بلند شدم و رفتم سمتش. دستم گذاشتم رو شونش.

– خیلی مردی!

و همو در آغوش گرفتیم. صدای آخ جفتمون هم زمان بلند شد. از هم جدا شدیم.

سیامند : میگم تو این چهارساله زورت زیاد شده!

– نه برای تو نشده!

– ما کوچیک یه دونه دادشمونیم!

– برو بسه! روشو کرد اونور.

– به نازنین چی میگی؟

- میگم خوردم به درخت!

یواش گفتم : دیوونه!

– ماشینت کو؟

- لب جاده!

منتظر موندم تا از نظر پنهون شد.

سوگل – یه لحظه! من فکر کردم تشنه ی خون همین!

وارد خونه شدیم و در بست .

راست می گفت انگار نه انگار که یه دقیقه پیش داشتیم همو می کشتیم! والا!

رو مبل نشستم. دوباره جعبه کمک های اولیه رو آورد.

یکم بتادین روی پنبه مالید و گذاشت گوشه ی لبم. سوخت. یکم سرمو کشیدم عقب. دوباره پنبه ور گذاشت. ایندفعه برای اینکه دقتشو بیشتر کنه سرشو آورد نزدیکتر.

نفسش روی لبم پخش میشد.

یه جوریم شد( همون قیری ویری خودمونو میگه!:mrgreen

چشمام بستم و سعی کردم روی یه چیز دیگه متمرکز شم ولی مگه می شد!!

– می تونم جریان این اتفاق بدونم؟

دلم نمی خواست دهنم باز کنم میترسیدم به جای حرف زدن یه کار دیگه بکنم.

همینطور که دستش گوشه ی لبم بود به چشمام نگاه کرد.

– الو؟ صدا میاد؟

چشمام باز کردم.

زکی!

فکرکنم چشمام ببندم بهتره.

ببین خودت یه کاری میکنی که کنترلم از دست بدما!!

نا خواسته چشمام رفت و روی لبش متمرکز موند.

نمی تونستم تکونشون بدم. یعنی نمی خواستم تکونش بدنم. حس کردم قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میره. یهو بدنم گر گرفت. سرمو نزدیک کردم .نزدیک . نزدیکتر که یهو...

- مامان!

سرشو عقب کشید و به پله ها نگاه کرد.

– میشه یه لحظه بیای؟

به من نگاه کرد.

– الـ..بته!

و از جاش بلند شد و رفت بالا. سرمو به مبل تکیه دادم. اوووف! داشت می شدا! لعنتی!.


داشتم تلویزیون نگاه می کردم.

سوگل و روهانم داشتن بیرون برف بازی می کردن. منم چون حالم خوب نبود نرفتم بیرون. روی مبل نشسته بودم و سیاهم سرشو گذاشته بود روی پام و داشتم نازش می کردم. همزمان داشتم به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم.

به حرفای سیامند...

به همون سگی که سوگل نجات داده بود.. همون سگی که الان روی پای من خوابیده بود.. سیاه.. سگی که زندگی عزیزترین کسم بهش مدیون بودم...

اول به اون بالایی.. پس فراموشم نکرده بودی.

–عمو عمو..!

به روهان که نفس نفس زنان وارد خونه شد نگاه کردم. اومد چیزی بگه که یهو سوگل از دم در داد زد.

–روهان!

روهان برگشت سمتش.

گوله برفی رو سمت روهان پرت کرد که روهان جا خالی داد و خورد تو صورتم. سیاه از جاش پرید پایین.

– ای وای! ببخشید.

دوید سمتم.

روهان بگو که هر هر به من میخندید!

– خوبین؟

بالا سرم بود.

– چیزی نیست.

به روهان نگاه کردم. دلشو گرفته بود و داشت می خندید. نیم خیز شدم سمتش.

– به کی می خندی؟

جیغ کوتاهی کشید و دوید بیرون.

– چیزی تون نشد که؟

- نه خدا رو شکر سالمم. ولی خودمونیم عجب نشونه گیری دارینا!

خندید و گفت – تو این چهارساله اینقدر چیز میز به این ور و اونور پرت کردم که خود به خود نشونه گیریم خوب شده....

- عمو نمیای برف بازی؟

به سوگل نگاه کردم.

– خوشحال میشیم اگه بیاین.

یکم مکث کردم. چی از این بهتر.

از جام پاشدم و کاپشنم از روی چوب لباسی برداشتم.

تا پام از در بیرون گذاشتم یه گلوله محکم خورد به صورتم. دوباره روهان شروع به خندیدن کرد.

پدر سوخته!

در عوض یه گوله برف از طرف سوگل خورد بهش. جیغ کشید و شروع به دویدن کرد.

من و سوگل دست به یکی کردیم و روهان هدف گرفتیم ولی پدر سوخته یه تنه از پس هممون بر میومد.

خوشم میومد کسی نبود که جلو زنا کوتاه بیاد. به پدرش رفته بود.


****************************

سوگل

همینطور که داشتیم گوله به هم پرت می کردیم ، یه لحظه از دستم در رفت و خورد به باراد.

– ای وای ببخشید .. اشتـ.. اَاَاَ!

سرمو دزدیدم وگرنه می خورد به سرم.

و اینگونه بود که اتحاد بین ما شکسته شد و جنگ آغاز شد.

من نمیدونم مگه این سه ساعت پیش دعوا نکرده بود پس چرا عین اسب میدوید؟؟

سیاهم اون گوشه وایستاده بود و مارو نگاه میکرد.

یه چیزی برام خیلی عجیب بود و اونم این بود که سیاه با این مرد مشکلی نداشت. چون اون حتی وقتی سیامندم میومد اینجا آروم نبود ولی با این مرد...

شاید یه چیزی توی وجود این مرد هست که فرق میکنه .. نمی دونم.. شاید سیاهم همون حسی رو داره که من دارم.. اما مال من یه فرقی داره اونم اینه که این مرد وجودش.. صداش.. نفساش برام آشناست.. انگار که یه جایی یه زمانی دیدمش و از همه مهم تر وقتی کنارم نمی تونم خودمو در برابرش کنترل کنم. دست و پام گم میکنم.. هر لحظه بیشتر جذبش میشم..وقتی دیدم داره دعوا میکنه یه لحظه ترس همه ی وجودم برداشت.. توی دلم خالی شد.. بیشتر به جای اینکه نگران سیامند که چهارساله می شناسمش باشم نگران کسی که کمتر از یه هفتس دیدمش بودم.. اون لحظه که صورتش اونقدر نزدیکم بود خدا خدا میکردم که هرچه زودتر اتفاق بیوفته .. وقتی اون حرفا رو میزد.. منظورش چی بود ...

با گوله ای که به صورتم خورد از فکر بیرون اومدم. نگاه خبیثانه ی باراد روی صورتم بود.

سریع یه گوله درست کردم و به سمتش دیودم . اونم دوید وتوی جنگل. منم دنبالش.ولی یه لحظه از نظر محو شد. آروم آروم می رفتم جلو و گوله تو دستم بود. صدای داد روهان بود

– مامان میرم دستشویی!

منم بلند گفتم : باشه برو.

برگشتم پشتم نگاه کردم تا صدام بلند تر بره وقتی رومو برگردوندم همینطور که به وسیله دستاش از شاخه آویزون بود و تاب میخورد سینه به سینم اومد پایین.

نفسم تو سینه حبس شده بود.. دوباره همون حس .. وای وای نکنه نتونم خودمو کنترل کنم! چشمام بهم فشردم. بازوهامو تو دستاش گرفته بود. نمی تونستم تکون بخورم قلبم اومد توسینم.

آخه چرا؟ چرا با دیدن این مرد اینجوری میشم.. چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم.. کسی که برام غریبست یا شایدم من اینطور فکر میکنم.

یک دفعه صداشو دم گوشم شنیدم.

– مگه نمی خواستی برف بندازی؟ برفت که آب شد...

دستاشو آروم از بازوم کشید تااااااا کف دستام.

و اون دستم که توش برف بود باز کرد. تماس دستش با نوک انگشتام باعث شد چشمام یهو باز کنم. نمی دونم چم شد ولی میدونستم که اگه یه لحظه دیگه اونجا بمونم آبرو ریزی میکنم. برای همین سریع پشتم بهش کردم وخواستم بدوام برم که از پشت گرفتتم...

I need ...
     
#95 | Posted: 15 Aug 2013 15:21 | Edited By: Aliandpc
قسمت آخر

... یعنی چی ؟ الان من گیج شدم.

– یعنی من باید به عمو بگم بابا؟

مامانم لپمو بوسید و گفت : دقیقا!

– خوب اگه عمو بابامه پس چرا عموم ؟

باراد : چی؟

- یعنی اگه بابام پس چرا از همون اول ... اه مامان!

باراد با مهربونی گفت : روهان جون.. تو دوس داری من بابات بشم؟

سرمو تکون دادم. *

- پس تمام!

– یعنی الان تو بابامی؟

- دقیقا! هوراا! یعنی من بابا دارم! آخ جوووون!

از پای مامانم پایین پرید م و خوشحال و خندان از اینکه یه بابا پیدا کردم رفتم تو اتاقم.



****************

سوگل


داشتم ظرفای ی که مونده بود میشستم و همزمان داشتم به وقایع فکر می کردم .

– وای!

دستاش دورم حلقه شد.

– چی کار میکردی؟

چونشو گذاشت روی گودی شونم.

– ظرف می شستم.

– اونو که می بینم ...

شروع کرد به بوسیدن گردنم. یهو یه جوریم شد.. چشمام بستم. ظرفا از دستم ولو شدنتو سینک.

– میشه نکنی؟

- چرا.. ت .. که منو.. یادت!

– ولی نه به طور کامل.. خواهش میکنم.

وایستاد.

– باشه.. هر جور میلته..

و بدون اینکه چیز دیگه ای بگه رفت.

یهو نمی دونم چی شد که احساس ناراحتی کردم.. انگار پشیمون شده بودم. سریع پیشبندم باز کردم و دستکشام انداختنم تو سینک و رفتم بیرون. روی مبل لم داده بود و کسل داشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم جلوش وایستادم. بی تفاوت نگام کرد. تلویزیون از جلو خاموش کردم و دوباره نگاش کردم. از جاش بلند شد و رفت سمت پله ها. دویدم سمتش.

– قهری؟

- نه چیزی نیست!

- مطمئن؟

به من اعتماد کن..

و رفت. خواستم برگردم که یهو سر جام وایستادم.

به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن.. این جمله رو قبلا شنیده بودم..

به من.. اعتماد.. یهو برگشتم سمتشو بهش نگاه کردم.

– باراد!

برگشت سمتم. از پله ها بالا رفتم

به من اعتماد کن.. به من اعتماد کن..

با تعجب نگام کرد.جلوش وایستادم. بشکن زدم.

– اونروز.. توی خونه بابات .. نهال .. من ..اعتماد..

شگفت زده نگاش کردم. اونم مشتاق نگام کرد.

– آره یادم میاد .. یادم !همه چی یادم میاد! تو .. نهال!

پریدم و بغلش کردم.

– یعنی الان همه چی یادت اومد؟

- آره دیگه خره!

– واقعا؟

بلند خندیدم. یهو دستاش دورم حلقه کرد و منو از زمین بلند کرد و چرخوند. بلند تر خندیدم.

– مامان.. چه خبره؟ جیش داری جیغ میزنی؟

دوباره خندیدم و گفتم : نه عزیزم برو بخواب!

رفت تو اتاقش. همینطور که دستم دور گردن باراد حلقه بود پرسید : چه ربطی داره؟

- آخه هر وقت روهان دستشوییش ..

حتی نذاشت ادامشو بگم. محکم لبشو چسبوند به لبم. منم یه خلا حس کردم که انگار با بوسه ی اون اون خلا پر شد..

خلا عشق! عشقی که چهارسال بود دنبالش بودم.. و حالا.. با کاری که اون کرد خاطه های زیادی یادم اومد.. همه اون شبا.. رقص عربی.. چک ..و.. ولی نذاشتم هیچ کدوم این لحظه رو خراب کنن. محکم تر به خودم فشردمش. منو بلند کرد و به سمت اتاق حرکت کرد و ...


*****************


هنوزم باورم نمی شد دارم اینکارو می کنم.

دستای گرم باراد توی دستام بودن. روهانم کنارم نشسته بود و داشت بیرون نگاه می کرد.

– وای مامان اینجارو!

همینطور که ماشین حرکت می کرد و هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد استرسم بیشتر می شد. آروم زیر گوش باراد زمزمه کردم : وای باراد من می ترسم.

– از چی؟

- نمی دونم.. آخه دارم می رم خانوادم برای اولین بار ببینم.. یه حسی بهم دست داده..

– نگران نباش هیچی نمی شه! ... راستی سیامند به همه خبر دادی دیگه نه؟

- آره داداش به همه گفتم.

– براشون توضیح دادی دیگه نه؟

- آره از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم.

– خوب خدا رو شکر.

– خاله نازنین؟

- جانم روهان جان؟

- چقدر مونده؟

- ته اون کوچرو می بینی درست همونجا!

یهو انگار دلم هری ریخت پایین. دست باراد بیشتر فشار دادم.




اصلا نمی دونستم دارم چی کار می کنیم. پله های ساختمون طی کردیم. وارد خونه شدیم.. دست و پام می لرزید. یهو با دیدن خونه تموم خاطره هام زنده شد..پله ها .. صبحونه.. همه و همه.

– همین جا وایسا الان میام.

گوشه دیوار کنار روهان وایستادم.


*********


باراد


وارد هال شدم. با دیدن من همه از جاشون بلند شدن.

تیرداد : کجاست؟ خواهرم کو؟

روشا : باراد؟

- آروم آروم الان میاد فرصت بدین.. فقط اینو بگم که هیچ کدومتونو یادش نمیاد.. با این حال آماده این؟

مظطرب نگام کردن. همه بودن .. رامتین اینا .. روشا .. مامانم و بابام و نهال!

رفتم پشت دیوار. مظطرب منو نگاه کرد. دستشو گرفتم و بردمش تو. یه لحظه همه به هم نگاه کردن . از چهرش جا خورده بودن. ناراحتی توی چشمای بابام و نهال می دیدم. اولین نفر تیراد اومد جلو. روهانم پشت مامانش قایم شده بود. رفت سمت سوگل.به هم نگاه کردن. سوگل یه قدم رفت جلو.روهان سریع اومد پیشم ودستمو گرفت. بغلش کردم. همه داشتیم به تیرداد و سوگل نگاه می کردیم.

– سوگل؟

- تیر...داد!

I need ...
     
#96 | Posted: 15 Aug 2013 15:21
ادامش

یهو همو بغل کردن. همه یه نفس راحت کشیدیم. چقدر راحت همو به خاطر اوردن! از سوگل جدا شد.

– دلم برات تنگ شده بود آبجی کوچولو..

روشا : خوب حالا برو کنار نوبت منه!

تیرداد معترضانه نگاش کرد. روشا براش زبون درازی کرد و سوگل برد اون سمت تیرداد اومد سمتم. به روهان نگاه کرد. بعد به من .. سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستشو دراز کرد.

- من تیردادم.

روهانم دستشو دراز کرد و گفت : منم روهانم.

– نطرت چیه با هم بیشتر آشنا شیم؟

و دستشو دراز کرد.

–موافقم.

و روهان رفت بغل تیرداد. چشمم به نهال و سوگل افتاد. از جاش بلند شد ورفت سمت سوگل.

- وای سوگل جون خودتی؟

خشنانه اونو تو بغلش گرفت. مصنوعی گریه کرد و گفت : عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده بود وقتی گفتن مردی..

– ببخشید ما هم میشناسیم؟

- آره عزیزم ما مثل خواهر بودیم!

- واقعا؟

روشا : مثل سیندرلا و خواهراش!

نهال بلند خندید. یهو سوگل زد وسط پوزش وفگت : صبر کن .. من تورو یادم!

خنده ی نهال روی لبش خشک شد.

- آره خودم گفتم مثل خواهر..

– نه .. نه !

نزدیک تر شد.

– اونشب توی کوهستون..

یهو جیغ کشید. به سمتش می رفت و نهال عقب عقب می رفت.

– آره تو بودی .. به وضوح یادم تو بودی که منو پرت کردی پایین..

– چی من ..

– خودت تو بودی که اون سنگ پرت کردی به سمتم..

– نه من ...

نهال خورد به دیوار..

– دروغ نگو من یادم میاد همه رو .

من که داشتم جوش میاوردم داد زدم : آره نهال؟

- من ..نه ..

– جواب بده لعنتی!

یهو شروع به دویدن کرد. داشت از جلوی رادین می رفت که رادین شمشیر پلاستیکیشو گرفت جلوش و نهال با سرخورد زمین.

– کجا میری ای جادوگر؟ ...چطور جرات کردی از دست شوالیه رادین فرار کنی؟

من رفتم سمتش و از موهاش گرفتم و بلندش کردم.

– ممنونم شوالیه!

– خواهش می کنم فرماندار!

و نهال بردمش و انداختمش رو مبل.

– حرف بزن!

یه تفی انداخت روی صورتم و گفت : آره آره من بودم .. خودم با همین دستام پرتش کردم.. من بودم که سنگ به سمتش پرت کردم ( قهقه ای زد) و خوشحالم که اینکارو کردم.. نه اون و نه بچش حقشون نبود که ثروتتو صاحب شن! همش باید مال من می شد نه کس دیگه!..

یه دونه محکم خوابوندم تو گوشش. ( جـــــان جیگرم حال اومد، اینم به خاطر کسانی که خواستارکتک خوردن نهال بودن).

– عوضی پست فطرت..

رفتم و دست سوگل گرفتم و همراه روهان از اونجا خارج شدیم....


خیلی عصبانی بودم.. اصلا باورم نمی شد که نهال همچین کسی باشه.. منو بگو که به خاطرش دوسالم تباه کردم.. نگو خانم فقط دنبال پولم بوده. سوار ماشین من بودیم

روهان دم گوش مامانش یواش گفت : بابا عصبانیه؟

خندم گرفت. : چرا باید باشم؟

روهان جا خورد.

– اووم . خوب آخه..

– نه هیچ وقت ازم نترس! خوب؟

- اوهوم.

– قربونت برم.

سوگل : کجا میریم بابای مهربون؟

- خونه خودمون مامان مهربون.

– پس بزن بریم...


سرانجام نهال و بقیه : نهال که به خاطر عملش یه چند سالی بهش حبس خورد.. حقشم بود زنیکه طمع کار! بابامم که به زور خانواده و سوگل با هم آتی کردیم و از سئوگلم معذرت خواست. تازه نوشم رو سرش گذاشت و حلوا حلوا کرد! روشا و تیردادم بالاخره با هزاربدبختی بعد از اینکه بابرو راضی کردیم کوتاه بیاد با هم ازدواج کردن. دو ماه بعدم سیامند و نازنین و خلاصه همه خوش و خرم زندگی کردیم. البته بعد از همه ی اون سختی هایی که کشیدیم!


دستای گرم سوگل دورم حلقه شد. داشتم بیرون نگاه می کردم. هوای بارونی..

– عشقم چی کار میکنه؟

- دارم به دختر همسایه فکر می کنم!

– کدومشون؟

- همون لاغر بلونده!

– ماشاالله همرم که می شناسی!

برگشتم و بغلش کردم.

– ولی هیچکی به پای تو که نمی رسه!

صورتم بهش نزدیک کردم.

– مامان غذا سرد شد!

– اومدیم مامانی!

– می گم سوگل؟

- بله؟

- نظرت چیه اسم روهان بزاریم پارازیت؟

خندید و گفت : خجالت بکش!

– مامان؟؟

- اومدیم! تو دلم گفتم یامان! بچه پررو! علم غیب داره!

–بیا زیاد به دختره فکر نکن.! شب میاد تو خوابتا!

دستم گرفت و کشید.

– والا اگرم بیاد شازدتون زهرمارم می کنه!

یه دونه محکم زدتم و گفت : روتو برم به خدا!



و اینم پایان


رمان دزد و پليس

نويسنده : پرستو

I need ...
     
صفحه  صفحه 10 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رمان های پرستو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites