تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

رمان های پرستو

صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#81 | Posted: 15 Aug 2013 13:59
قسمت سی و پنجم ازدواج صوری

تاریخ عروسی نهال و باراد یه ماه دیکه بود.

عروسی! چیزی که خیلی دلم می خواست یه روز داشته باشم. ولی تنها چیزی که شد یه صیغه ی محریمت بود بدون هیچ ساز و تبلی!

روز و شب برام فرقی نداشت.

نه یه غذای درست و درمون می خوردم و نه با کسی حرف می زدم.

تنها کارم شده بود نشستن روی سکوی دم پنجره اتاق تیرداد و نگاه کردن به بیرون.

یه روز که دم پنجره نشسته بودم تیرداد وارد اتاق شد.

– آبجی گلم چطوره؟

عکس العملی نشون ندادم.

سرم به شیشه چسبونده بودم.به دیوار کنارم تکیه داد .

گفت : میگم اینقدر به اون شیشه نچسبون اون سر واموندتو! آخرش ضربه مغزی میشیا!

چی؟

- چه ربطی داشت؟؟

- ربطش این بود که تو بالاخره اون دهنت باز کردی و چهار کلام با من دلداه حرف زدی!

- تیا اذیتم نکن..

با دهن کجی گفت : تیا اذیتم نکن حال ندارم! جمع کن خودتو بابا! به فکر اون ..

حرفشو خورد. چون با ناراحتی نگاش کردم.

– اَه! اصلا به من چه! اومدم بگم فردا داریم میریم سفر آماده شو!

– من نمیام!

انگشتشو به حالت تهدید گرفت جلوی صورتم : سوگل بس کن دیگه! دو هفته گذشته! .. اصلا می دونی چیه؟ یا با پای خودت میای! یا میندازمت تو گونی! فهمیدی؟

از جام بلند شدم. : من نمیام! همین که گفتم.

داشتم می رفتم به سمت در که از پشت لباسم گرفت و کشید. من آروم انداخت زمین.

– نه ... تیا نکن .. نکن .. باشه میام میام! ولم کن!

چشمام که از شدت خنده ازش اشک میومد باز کردم.

باراد؟؟

چشمام دوباره بستم.

– تیرداد خواهرت...!!

مامان بود که سراسیمه وارد اتاق شده بود. دوباره چشمام باز کردم. وای خدا! یه لحظه فکر کردم باراد دیدم. جفتمون به مامان نگاه کردیم.

– چی کار می کردین شما دوتا!

– هیچی مامان جان این سوگل یکم پررو بازی درآورد منم قلقلکش دادم!

– وای ترسیدم! راستی مادر فردا با داداشت می ری دیگه نه؟

تیرداد منو خبیثانه نگاه کرد.

– بله مامان جون خیالتون راحت!

– خوب الهی من قربونتون برم ! شما دوتام برین بخوابین فردا عازمین!

– پس مامان شما چی؟

- منم داییت زنگ رد و گفت واسه آخر هفته اینجا کار داره داره میاد. نگران نباشین داییتون هست.

بعدم از اتاق رفت بیرون.

تیرداد می خواست منو ببره ویلای یکی از دوستاش. ولی نمی گفت کجا. می گفت مطمئنا دوسش خواهی داشن و لباس گرم بردار.


وسایلمو که جمع کردم رفتم روی تختم و دراز کشیدم.

اصلا حوصله ی این سفر نداشتم ولی نمیدونم چرا قبول کردم.

به پهلو خوابیده بودم. چشمامم بسته بود. فکر کنم نیمه های شب بود که دستی دورم حلقه شد.

اولش نفهمیدم چه خبره.

شاد و شنگول رومو کردم به طرفش.دستمو گذاشتم روی صورتش و نازش کردم.

– باراد؟

- هووم!

– فکر نمی کردم بیای!

I need ...
     
#82 | Posted: 15 Aug 2013 14:00
ادامش

خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و فاصله ی صورتمو باهاش کم کردم وقتی سرمو بردم جلو یهو دیدم یه صدایی گفت : سوگل جون اونجا بینیم لبم پایین تر.

یهو عین جن گرفته ها چشمام باز کردم.

جیغ زدم: تیرداد ! تو اینجا چه غلطی می کنی!

صدای خندش بلند شد.

سریع از جام پریدم و چراغ روشن کردم. با این که نور چشمم می زد ولی به سختی به ساعت نگاه کردم. دوازده!

– آی سوگل اون چراغ خاموش کن!

– نمی خوام خیلی بیشوری! عوضی!

– وای سوگل! فکر کن به جای لب طرف دماغشو ببوسی! هاهاها!

- خیلی کصافطی! اگه واقعا بوست می کردم چی؟

- هیچی مگه قرار چی بشه؟

- خیلی بیشوری! گمشو برو بیرون! اصلا برای چی اومدی؟

- خوب چی کار کنم؟ نمی تونم به دایی بگم که تورو برو پیش سوگل بخواب!

–مگه اومده؟

- بله!

پشتشو کرد به من. چراغ خاموش کردم و رفتم کنارش خوابیدم. به محض اینکه خوابیدم بغلم کرد.

– نکن! .. نکن!

ولی عین چی چسبیده بود بهم.

– اَه! بمیری!

چشمام بستم که بخوابم یهو شروع کرد با دستش به ضرب گرفتن روی شکمم.

– نزن تو سر بچم! منگول میشه!

خندید.

– بخواب بابا! حالت خوش نیست!



تو جاده :


شیشه رو آروم دادم پایین.

نمی دونستم کجا میریم. تنها چیزی که جلوم بود یه جاده ی خلوت و پر از برف. انگار داشتیم به سمت دامنه های برفی کوه میرفتیم. سرم کردم بیرون و به خیلی بالاتر نگاه کردم. تلکابین!

خوب پس زیاد برهوت نیست.

می تونم بگم ما زیر تلکابین بودیم.

تیرداد نگه داشت.

به اطرافم نگاه کردم. یه خونه چوبی دو طبقه. دور تا دورش جنگل بود.

– خوب بپر پایین آبجی خانوم.

از ماشین پیاده شدم. تا مچ پا تو برف بودم.

– اینجا کجاست؟

- خونه ی یکی از دوستان!

در خونه باز شد.

یه مرد با یه بافتنی سفید وشلوار لی بیرون اومد.

–به به ! عمو سیا چطوری؟ سیرداد دیگه خبری نیست ازتا!

– اولا سلام! دوما زهر مار سیرداد! تیرداد!

– بابا حالا چه فرقی می کنه! سیر داد یا تیر داد مهم اینه که نون نداد! ها ها!

- زهر مار!

– عمو معرفی نمی کنه!

– مگه تو می ذاری! خواهرم سوگل!

با هاش دست دادم. تیرداد سرشو انداخت تو وارد شد.

– ای بابا! سوگل خانوم ببخشید! این آب داد اصلا تربیت سرش نمیشه که! پرهام هستن همکار برادرتون!

– بله خوش وقتم!

– بفرمائید بفربمائید داخل!

-مرسی ممنون.

خونه ی گرمی بود از همه لحاظ . دیدم همه وایستادن تیرداد داره با همه سلام میکنه!

– اوا توروخدا بفرمائید! بشینید! اا! اومدی که بیا اینجا به همه معرفیت کنم!

به سمتش رفتم.

– دوستان خواهرم سوگل! سوگل دوستان!.

وای ! نه

یهو قلبم شروع به تند تپیدن کرد. تمام وجودم به لرزه افتاد.

باراد!!! و مهم تر نهال!! یا ابرفضل!

زیر لب گغنم : تیرداد فاتحت خوندست!

– مقاوم باش.

چی چیو مقاوم باش!!

دستم دراز کردم و تک تک به همشون منو معرفی کرد.

– ایشون رعنان... مریم خانوم .. دایی نوید ( پیر نیستا! تیا بهش می گفت دایی)و.. عمو باراد وزنش.

منم نامردی نکردم. دستم دراز کردم و گفتم : سلام خوشوقتم! سوگل هستم.

با تعجب بهم نگاه کرد. دستشو دراز کرد و دست داد. و بدون هیچ حرف دیگه عقب گرد کردم.

– خوب اگه اجازه بدین ما بریم وسایلو بیاریم.

دست تیرداد گرفتم و کشیدم.

دم صندوق ماشین که بودم گفتم : تیرداد یعنی من تورو کشتمت!

یهو عصبانی شد و گفت : ا سوگل ! یعنی چی؟ تا کی می خوای ازش فرار کنی؟ اینم یه واقعیت تو زندگیت دیگه! بخوای نخوای باید قبولش کنی! بسه دیگه! به جای این کارا پاشو شوهرتو به دست بیار! نشستی یه گوشه به شیشه زل زدی! اگه عاقل باشی الان باید عین بختک به این فرصت بچسبی! آدم باش دیگه!

و بدون حرف دیگه ساک و برداشت و رفت.



پایان این قسمت


I need ...
     
#83 | Posted: 15 Aug 2013 14:15
قسمت سی و ششم

یه لحظه انگار از خواب بیدار شده باشم!

با خودم گفتم : راست می گه! اگه دوسش دارم نباید یزارم از دستم بره! پس بهتره یه کاری کنم!

در ماشین بستم و وارد خونه شدم.

رعنا که زن مهربونی بهش می خورد باشه. سمتم اومد و گفت : عزیزم! دادشت تو اون اتاقه توام برو پیشش وتا لباساتونو عوض کنین میز نهار می چینیم!

– باشه مرسی!

با لبخند وارد اتاق شدم. تیرداد داشت تو ساک دنبال چیزی می گشت. برگشت و یه نگاه چپ چپی بهم کرد.

خودمو لوس کردم.

– تیرداد؟

جوابی نداد. رفتم جلوتر .

– تیرداد جونم؟

عکس العملی نشون نداد.

صاف شد و روشو کرد اونور. سر راه بازوشو گرفتم .

رفتم جلوشو و گفتم : دلت میاد با منو بچم گهر کنی؟

لبم آویزون کردم.

نگاه لوسم انداختم تو چشماش.

– می دونی الان شبیه کی شدی؟

-کـــــــــــــی؟

- خر شرک! هاه هاه هاه!

– زهرمـــار! تربیت نداری که! می خوام صد سال سیا نبخشیم! بیشور!

از سر راش کنار رفتم و لباسام عوض کردم . یه بافتنی یقه اسکی قهوه ای به همراه شلوار لی.موهامم با ریختم دو طرفم و از اتاق رفتم بیرون.

داشتن میز غذا رو می چیدن انگار منتظر ما بودن. نهال داشت کمکشون می کرد و بارادم کنار بقیه آقایون نشسته بود و داشتن صحبت می کردن. رفتم پیش بقیه خانومها و کمکشون کردم تا میز بچینن. وقتی میز حاضر شد با یه بفرمایید همه اومدن سمت سفره.

هرکی یه وری نشست و جلوی منم نهال بود و جالبیش این بود که باراد کنارم نشسته بود. غذا ها ماکارونی و قرمه سبزی بود. دوتا غذای خوشمزه منم که گشنه.

بشقاب اول ماکارونی کشیدم. همه بعد از تموم کردن بشقاب اولشون کنار کشیدمن و سالاد خوردن و لی من بشقاب دومم رو قرمه سبزی کشیدم.

همینطور که با ولع می خوردم نهال با تمسخر گفت: سوگل جون ماشاالله با این هیکل ظریفت خوب میخوریا!!

دست از غذا خوردن کشیدم و بهش نگاه کردم. اا! پس اینجوریاست!

– آخه میدونی عزیزم این یه ماهه خیلی اشتهام زیاد شده. نمی دونم چرا فکر کنم مربوط به دوره ای که توش هستم باشه!

عکس العملی نشون نداد.

نهال یه لیوان دوغ برای خودش ریخت . فکر کنم فکر کرد دوره ای که مربوط به جدا شدن باراد از من.

رعنا : چه دوره ای؟ البته اگه اشکال نداره؟

با بدجنسی گفتم : نه عزیزم چه اشکالی! دوره ی حاملگیم دیگه!

یهو نهال دوغی رو داشت می خورد پرید تو گلوش.

نگاه خیره ی باراد روم حس کرد.

نهال با سرفه گفت : چی؟

- حاملگی عزیزم!

پرهام :به به آقا مبارک! نگفته بودی عمو تیا خواهرت تو راهی داره! چشم و دلتون روشن!

تیرداد : مرسی پری جون!

مریم : سوگل جون چند ماهته ؟

- تقریبا یه ماه!

نوید: حالا این پدر خوشبخت کی هست؟ کجاست؟

مریم یه سقلمه ای بهش زد. با یه لبخند یه نیم نگاهی به باراد کردم. داشت حیرون منو نگاه می کرد. – تیرداد : رفته گل بچینه!

– از کجا؟

- از سر قبرش!

نصفه ی غذامو رها کردم و از سر سفره پاشدم.

–دستتون درد نکنه! عالی بود.

– کجا عزیزم؟

- مرسی سیر شدم!

–مطمئن؟

- بله حتما!

I need ...
     
#84 | Posted: 15 Aug 2013 14:17
ادامش

بشقابمو برداشتم و رفتم سمت سینک.

آب باز کردم تا بشورمش که یهو رعنا گفت : عزیزم مگه من میذارم تو با این وضعت ظرف بشوری؟

-هنوز که اتفاقی نیوفتاده!

– به هرحال نمیشه!

– این چه حرفیه ..

– همین که گفتم! صابخونه منم منم می گم نه!

انقدر اصرار کردم که بالاخره گذاشت. وقتی رفت ظرفشویی باز کردم و مشغول شدم. تو فکر و خیال بودم که یکی از بغلم گفت : باید بهم میگفتی!

بغلم نگاه کردم. داشت کنارم ظرف می شست.

با بی احساسی تمام گفتم : چه فرقی برای تو میکرد؟ تو که انتخابت کردی!

– اگه بهم گفته بود الان همه چی فرق میکرد!

پشتمو دید زدم. وقتی دیدم همه مشغول جمع کردن سفرن گفتم : خواستم همون شبی که اومدی! ولی خودت نذاشتی. نذاشتی .. پیشم برنگشتی.. ازت خواستم ولی قبول نکردی .. به خاطرت تمام غرورمو زیر پام گذاشتم .. آخه مگه یه اشتباه کوچولو چقدر مجازات داره؟ آره من من احمق اشتباه کردم.. و به خاطرش تمام این چهار هفته رو تاوان دادم. تاوان از دست دادن تو. اما تو چی کار کردی؟ تو حتی برای بخشیدن من تلاش نکردی!


خواست چیزی بگه که تیرداد اومد به سمتم.

– سوگل می خوای کمکت کنم.

بدون هیچ حرفی رفتم کنار. تیرداد رفت جام. آشپزخونه رو ترک کردم و به سمت اتاق راه افتادم. در بستم و از توی کمد دیواری رخت خواب برای خودم پهن کردم. زیر پتو رفتم. جدیدنا خیلی زود می خوابیدم و دیر پا میشدم. تو دلم گفتم صبر کن نهال جون! حالا حالا ها باهم کار داریم.

و به دو دقیقه نکشید که خوابم برد.


*****************


پایان این قسمت


شروع قسمت قسمت سی و هفتم

پاشو محکم لگد کردم.

–آ خ!

– چی شد؟

سریع و بدون صدا دویدم به سمت اتاق. در بستم و خودمو پرت کردم توی جام. قلبم تند تند می زد.

در اتاق باز شد.

– سوگل؟

پتو رو کشیدم پایین. تو اون تاریکی چهرش معلوم نبود.

– بله؟

- بیداری؟

-آره داداشی! خیلی وقته!

– پس پاشو بیا.

– میشه وایسی تا بیام؟

- بیا اینجام.

از جام بلند شدم و رفتم به سمتش. دستشو لمس کردم و گرفتم.

– کجا رفته بودین؟

- بیرون.

– پس چرا منو نبردی؟

- جا نبود!

– مطمئنی دلیلش همین بود؟

اون که فهمیده بود چی می گم گفت : خوشم میاد خوب می فهمی.

– ولی نباید اینکار می کردی!

- یعنی بهت خوش نگذشت؟ - تو از کجا میدونی؟

پرهام - بربری داد جلو در واینسا سدمعبر کردی!

– ای بربری داد و زهرمار! پریــــــــــی جون!

– آقا یکی انصافی بره این بروبه راه کنه! جون جدتون!

– من میرم!

تیرداد بود که گفت.

– منم میام.

– باشه برو لباس گرم بپوش و بیا.

رفتم سریع یه کاپشن گرم پوشیدم و رفتم بیرون.

–تیا؟

- اینجام.

صداش از پشت درختا میومد.

– مستقیم بیا سمت راست.

داشتم می رفتم که یهو یکی از پشت گرفتتم.

– اَاَ!

I need ...
     
#85 | Posted: 15 Aug 2013 14:20
ادامش

– ببخشید ترسیدی میشه یه دقیقه باهام بیای؟

صدای نهال بود که میومد.

یه دلشوره ی عجیبی تو دلم بود. می گفت نرو. ولی بدون اینکه بخوام چیزی بگم منو کشوند.

گهگاهی به یکی از شاخه ها برخورد می کردم. حس کردم خیلی دور شدم از خونه. دلشورم زیادتر شد.

– نهال کجا میریم؟

جوابی نداد.

بلند تر پرسیدم : نهال کجا میری؟

دستم کشیدم وایستاد و از جلوم نا پدید شد.

– نهال؟ .. نهال؟

جوابی نیومد. من اینجا رو نمیشناسم که!

ترس تمام وجودمو برداشته بود.

آخه من چه گناهی کردم.

بلند تر داد ردم : کسی اینجا صدامو می شنوه؟

عقب عقب رفتم.

یه لحظه زیر پاشنه ی پام خالی شد. وایستادم.

نزدیک بود تعادلم بهم بخوره. برگشتم.

خدایا اینجا کجاست؟

روشنایی ماه تنها بخشی از صحنه ی روبه رو مو نشون میداد.دره ای که تماما پوشیده از برف بود . درختان کاج سرتاسرشو پوشونده بودن صدای زوزه ی شغال ها .. دیوونه بار بود...


زیر پام برف بود.

صدای قارقار کلاغ سکوت محوطه رو می شکست.

دور خودم می چیرخیدم و به اطراف نگاه می کردم.

– نــــهال؟

صدام توی فضا میپیچید. نکنه بلایی سرم بیاره.؟؟!!

از این دیوونه چیزی بعید نیست.

می خواستم به پشت قدم بردارم و عقب عقب دور شم که یهو دستایی به به پشتم فشار آوردم و تعادلم از دست دادم و


تعادلم از دست دادم و به داخل دره پرت شدم.

زیر پام کاملا خالی شد و خودمو تو خلا احساس کردم. دست و پا زدم. دستم به یه شاخه ای خورد و سریع گرفتمش. صدای خنده ی زنی میومد.

صداش زدم : نهـــــال! کمکم کن!

– تو هنوز زنده ای؟ می دونی چیه؟ تو و اون بچت حقتونه که برین به جهنم!..

دستام بیشتر تکون دادم .

هر لحظه ممکن بود شاخه بشکنه و من پرت شم دستم به یه پارچه خورد.

با اینکه ریسکش زیاد بود و لی پارچه که توی شاخه ها گیر کرده بود که مچ دستم ستم.و با دهن گرش زدم. .

- کمک!

از ته هنجره و با تمام توانم داد زدم: تیرداد!.....کمک.. باراد...

اون یکی دستمم گذاشتم روی یکی از سنگا تا شاید بتونم بالا برم.

– ســـ,گل!

صدای از دور میومد. اما همین که سرم گرفتم بالا حس کردم یه چیز گردی داره میاد به سمتم و با تمام وجود جیغ زدم : بـــــــاراد!..

لحظه ی بعد صدای برخورد سنگ با سرم اومد و بدنم بی حس شد وصدای خنده ی بلند یک زن اومد و دنبا جلو چشمام سیاه شد....



***********************

باراد

داشتم به پرهام کمک می کردم که لامپی رو که در اثر نوسانات برق سوخته بود تعویض کنه که صدای جیغی شنیدم پرهام : چی بود؟

لامپ از دستم افتاد. به سمت در دویدم.

– سوگل!

نمی دونم ولی یه حسی بهم می گفت که سوگل در خطره. صداش زدم

- سوگل!..

همینطور که داشتم میدویدم. نمیدونم به کجا فقط میدونم یه چیزی میگفت از اینور. و لحظه ای بعد صدای جیغشو شنیدم.

– ســــوگل!

سرعتمو بیشتر کردم. همینطور که داشتم میرفتم پام به شاخه ی درختی گیر کرد و خوردم زمین.

نیمخیز شدم.

سوزش بدی رو تو زانوم احساس می کردم. دستمو گذاشتم روش. خیس بود.

از تنه ی درخت کمک گرفتم و دوباره بلند شدم.این خونریزی سرعتمو کم کرده بود.

نمی ذاشت حرکت کنم انگار چیزی مانعم میشد دوباره افتادم وسوزش بیشتر شد.

دستمو روش کشیدم.

حدسم درست بود شاخه ی درخت رفته بود توش.

–آه! ..

لعنتی!

صداش زدم :سوگل!

جوابی نشنیدم. بلندتر داد زدم.

–باراد؟

صدای بچه ها بود که میومد. اومدم صداشون بزنم که یه چیزی محکم به سرم خوردم و در نتیجه دهنم بسته موند و ...


چشمام به سختی باز کردم. به اطرافم نگاه کردم

–اخ!

سرم بدجوری سنگین بود.

– داداش؟

صدای نگران روشا بود.

– من کجام؟

- توی ویلا!

هم سرم بسته بودن و هم زانوم.

– چطوری پهلوون؟

پرهام بود. بلند شدم و به کمکش روی تخت نشستم. دستمو به پشت سرم کشیدم. یهو یاد دیشب افتادم.

– سوگل کجاست؟

جوابی نیومد.

سرمو بالا گرفتم و خشمگین نگاشون کردم. بهم دیگه نگاه کردن.

روشا : من میرم یه زنگ بزنم.

و بلند شد و رفت. چپ چپ به پرهام نگاه کردم.

–پرهام؟

سرشو گرفت پایین و با صدای ناراحتی گفت : بردنش.

– کجا؟

- بـ.. بهش ..زهرا.


چـــــــی؟ یه لحظه انگار دنیا جلو چشمام سیاه شد. پلکم باز و بسته کردم.

یقشو توی دستام گرفتم.

– پرهام منظورت چیه درست حرف بزن!

– دیشب وقتی پیدات کردیم نقش زمین شده بودی. بعدش صدای جیغ نهال اومد. روی دوتا زانوهاش لب پرتگاه نشسته بود و جیغ میزد...

یه نفس عمیق کشید.

– می گفت دیده که سوگل خودشو پرت کرده پایین...


نه این امکان نداشت.

دستام شل شدن. چشمام به زمین خیره موند. پرهام دستشو گذاشت روی شونم. و رفت.




پایان این قسمت


I need ...
     
#86 | Posted: 15 Aug 2013 14:22
قسمت سی و هشتم ازدواج صوری

نه این طوری نمی تونه تموم شه!

بهش اجازه نمی دم. از جام بلند شدم و لنگون لنگون رفتم سمت در. دستم گذاشتم روی دستگیره.

– باراد کجا؟

محل نذاشتم و در باز کردم.

سوز بدی میومد.

روشایقمو از پشت گرفت. برگشتم و دستشو پس زدم.

–سعی نکن جلومو بگیری من باید ببینمش.

و دوباره حرکت کردم. از پشت گرفتتم.

– نمیشه بری!

برگشتم و سرش داد زدم.

– چرا؟؟؟ می رم من باید برم! می فهمی؟ و اینو بدون به تو و به خر دیگه ای اجازه نمی دم جلومو بگیرین!

یه لحظه حس کردم فکم جابه جا شد.

دوباره بهش نگاه کردم. جای سیلیش می سوخت.

با بغض گفت : چرا نمی خوای بفهمی؟؟ ... وقتی پیداش کردن سوگل نبود بلکه یه تیکه گوشت بود.. گرگا .. تمام بدنش خورده بودن .. می فهمی؟ وقتی کسی صورت نداره چجوری می خوای بفهمی؟ چجوری می خوای بفهمی لعنتی؟

با دستاش آروم می زد به قفسه ی سینم.

بغلم کرد.

احساس کردم دنیا رو سرم خراب شد.. تمام زندگیم نابود شد .. اینا همش تقصیر منه ... نه .. تقصیر اون مرتیکه عوضی...


- می گن خودشو پرت کرده. ولی من باور نمی کنم... مطمئنم که نکرده .. شاید .. شاید..

دوباره گریه کرد.

از خودم جداش کردم. به سمت ماشین حرکت کردم. سوارش شدم و روشنش کردم.

روشا می خواست بیاد دنبالم و لی پرهام نگهش داشته بود. همینطور که داشتم می رفتم بقیه رو توی یه ماشین دیگه دیدم. رعنا .. نهال .. تیرداد. حالش اصلا خوب نبود.

بدون توجه به اونا راهمو ادامه دادم. حالا فقط یه هدف داشتم...


در اتاقشو محکم باز کردم. سارا با ترس بهم نگاه کرد. امیر از جاش بلند شد.

– باراد!

به سمتش رفتم و یقشو تو دستام گرفتم.

سارا جیغ زد.

با حرص گفتم : همش به خاطر تو که من به این روز افتادم.. همش به خاطر تو و اون تهدیدای لعنتیتن! .. راحت شدی ؟ بالاخره کشتیش..

پرتش کردم رو صندلیشو نفسش بالا نمیومد.

– دآخه لعنتی چی از جونش می خواستی؟ گفتی اگه ولش نکنی می کشیش .. منم گفتم دست از سرش برمیدارم. .. مگه قرار نبود بی خیالش چی؟ پس چی شد .. پس چی شد ؟

اشیا روی میز به دیوار پرت کردم.

پام درد می کرد.

– باراد پسرم..


– به من نگو پسرم.. نفرتم می گیره وقتی اینو از دهنت خارج می کنی! .. از امروز به بعد تو دیگه نه پسری به اسم باراد داری و نه من پدری به اسم تو دارم. مفهومه؟

لنگون لنگون از اونجا رفتم بیرون.

سارا دنبالم میومد.

– باراد؟ باراد؟

وایستادم.

– عزیزم چی شده؟

- چرا نمیری از خودت پست فطرتش بپرسی؟؟ هان؟

با بغض نگام کرد. دستمو گذاشتم روی سرم و با گریه گفتم : مامان کشتش .. ازم گرفتش .. دنیام ازم گرفت ..

– چی میگی پسرم ؟ کی چی؟

- سوگل .. سوگل م..ر .. ده!

– وای خاک بر سرم!

دستشو گذاشت روی دهنش. تلو تلویی خورد.

با دستم گرفتمش و روی صندلی گذاشتمش.

خدمتکار صدا کردم. سارا رو به اون سپردم و از خونه خارج شدم.


**********************************

I need ...
     
#87 | Posted: 15 Aug 2013 14:23
ادامش

پرده رو کنار زدم و منظره ی برفی روبه روم خیره شدم.

به همون جنگل... همون جنگلی که با نگاه کردن بهش ... هنوزم دنبال دنیام بودم.. دنیای که یک روز توی همین جنگل نابود شد .. دنیای من..


پرده رو ول کردم و رفتم روی مبل نشستم و به آتش خیره شدم.

کارم.. سرگرمیم توی این چهارساله همین بود. آره!

الان نزدیک به چهارسال که به دنبال سوگل می گردم.

هرروز صبح می رم توی جنگل و اسمشو صدا میکنم و شبا روی این صندلی میشینم و منتظر صبح میشم.

شاید بکین دیوونست ولی یه حسی توی قلبم بهم میگه شاید هنوزم جای امید باشه و نمی دونم چرا ولی من به اون حس ایمان دارم.

تو این چهارسال تنها کسایی که دیدم روشا به همراه تیرداد بودن.

یکسال بعد از اون فاجعه روشا و تیرداد با هم نامزد کردن و لی هنوز نیرداد به دلایلی نمی خواد عروسی بگیره شاید چون نمتونسته هنوز با غم از دست رفتن مادر و خواهرش کنار بیاد.

مادرش.. بعد از شنیدن اون خبر بلافاصله سکته کرد و درجا فوت کرد.

هنوزم یادمه که تیرداد چه حالی داشت ..عین این دیوونه ها شده بود.

با خودش حرف می زد و مادرشو صدا می زد.

اگه روشا به دادش نمی رسید معلوم نبود الان کجابود.

روشا میگه هنوزم تحت درمانه.

این خونم که متعلق به پرهام بود و یه بعد از اون فاجعه ازش خریدم.

وقتی دلیلم فهمید می خواست بهم مجانی بده ولی خودم نخواستم.

بلند شدم و رفتم تو اتاقم. روی تختم درازکشیدم و بی صبرانه منتظر صبح شدم....
بیش تر از یه ساعت بود که داشتم هیزمایی رو که جمع کرده بودم با تبر از وسط نصف می کردم.
به این کار احتیاج داشتم چون می تونستم غم و ناراحتیم سرشون خالی کنم.
صدای ماشین اومد.
سرم بالا گرفتم و نگاه کردم. سیامند بود.
تو این چهار ساله خیلی چیزا بین ما تغییر کرده بود. سیامند نامزد کرده بود و ماه دیگه عروسیش بود.
ماهی یه بار میومد این طرفا و گهگاهیم به من سر میزد.
سیامند – سلام.
به کارم ادامه دادم.
- چه خبرا؟
- هیچی.
– هنوزم داری هیزم می شکنی؟
جوابی نشنید.
– کی می خوای تمومش کنی؟
-چی؟
- باراد چرا نمی خوای بفهمی؟؟ .. سوگل دیگه نیست رفته .. چرا اینقدر خودتو زجر می دی؟
تبر پرت کردم اونور. از این بحث تکراری خسته شده بودم.
- ببین ممکنه برای شما مرده باشه ، ولی یه جای .. یه چیزی توی قلبم بهم می گه که همتون دارین دروغ میگین. ممکنه توهم باشه ولی این توهم واسه من مثل یه رویاست ، رویایی که به همین زودی به واقعیت تبدیل میشه . پس اگه برای این اینجا اومدی بهتره بری.
رامو کشیدم به سمت خونه.
– ببین هرجوری دوست داری فکر کن ولی بدون همش یه نوهم. توهمی که باعث شده اون مادر بیچارت از درد دوریت مریض بشه و بیوفته یه گوشه!
سر جام وایستادم. برگشتم سمتش.
– سارا چشه؟
- تو اگه مردی برو خودت ببین که چی به سرش آوردی.
از حرفاش عصبی شدم. وارد خونه شدم و سویچ پاترول برداشتم. بدون این که چیز دیگه بگه سوار ماشینش شد و روشنش کرد. منم سوار ماشینم شدم و حرکت کردم. نمی دونستم چرا دارم میرم اونجا .. شاید دیگه نمی خواستم سارا رو از دست بدم..

در اتاق باز کردم و وارد شدم.
همه نگاها به سمتم چرخید. نهال .. ملیکا .. روشا .. تیرداد .. رامتین و نازنین ( نامزد سیامند)
روشا اسممو صدا کرد .
نگاه سارا به سرعت به سمتم چرخید. حس کردم با دیدنشون یه چیزی توی قلبم سوخت به خصوص با بودن نهال.
– پسرم!
با صدای محکم و با جذبه ی خاصی گفتم : می خوام باهاش تنها باشم.
چند لحظه بعد تک تک از جاشون بلند و از اتاق خارج شدن. من بودم و مامانم.
رفتم کنارش و آروم نشستم گوشه ی تختش.
چقدر تو این چهارساله پیر و ضعیف شده بود. با دیدن من چروک روی پیشونش به خاطر خنده معلوم شد.
– بارادم!
دستمو گرفت توی دستش.
– کجا بودی عزیزم؟ کجا بودی؟ نمی گی یه مادر پیری داری دلش برات تنگ می شه؟ نمی گی این چهارسال برام به اندازه ی چهل سال بود؟
- هیـــس! حالا من اینجام خوب.
لبم بردم جلو و پیشونیشو بوسیدم.
– بهتری؟
- با دیدن تو معلومه که بهترم.
– باید بهم یه قولی بدی.
– چی؟
- بیشتر مواظب خودت باشی.
– قول می دم فقط تو بیشتر به ایم مادر پیرت سر بزن هرقولی بخوای بهت میدم.
– چشم. حالا چشمات ببند و بخواب.
دستمو گرفت توی دستاش .
– مادر نرو.
– نمی تونم . می دونی که نحمل کردنش برام سخت.
چیزی نگفت و فقط ازم قول گرفت که بیشتر بهش سر بزنم.
اتاق ترک کردم و وارد سالن اصلی شدم.
با دیدن من همه از جاشون بلند شدن. نهال با دیدن من دوید سمتم و خودشو به زور بهم چسبوند.
– عزیزم تو این چهارسال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!!
یه نفس عمیق کشیدم. و عصبانی به رامتین و ملیکا نگاه کردم. یعنی این که بیاین اینو ازم جدا کنین تا لهش نکردم.
ملیکا جلو اومد به زور نهال ازم جدا کرد.
الان دیگه امیر نمی تونست منو مجبور به ازدواج با نهال کنه. چون حالا دیگه سوگلی نبود که بخواد به خاطرش منو تهدید به مرگش کنه.
به روبه روم خیره شدم و باحرص گفتم : تو که دلت برای من تنگ شده بود می تونستی توی این چهارسال بیای به دیدنم. – من خواسـ..
– بسه! نمی خواد توضیح بدی! ... رامتین!
– جانم.
–مواظب مامانم باش.- نمی مونی؟
یه پوزخندی زدم و گفتم : بهاندازه ی کافی زحمت دادم.
واز اوت جای لعنتی خارج شدم و سوار ماشین شدم .حرکت کردم
************


پایان این قسمت


I need ...
     
#88 | Posted: 15 Aug 2013 14:46
قسمت سی و نهم ازدواج صوری

اصلا نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه..

سر ظهر بود.

منم بر طبق عادت نون و پنیری خوردم و دوباره از خونه خارج شدم.

ایندفعه باید می رفتم توی جنگل.

جنگلی که با هربار رفتن توش ، دردd رو به یاد میاوردم ..

دردی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم..

آره من اونروز با هزار بدبختی تونستم ببینمش. بدنشو .. بدنی که به قول روشا یه تیکه گوشت بود .. قابل تشخیص نبود.. ولی یه حسی بهم گفت که این نمی تونه سوگل من باشه .. و الان همون حس من هر روز به این جنگل میاره..

دلیلشو نمی دونم ..

حتی نمی دونم چرا دارم بهش گوش میدم ..

دنبال کی چی می گردم نمی دونم..

ولی هرروز به بهونه هیزم جمع کردن اطراف می گردم.. هر روز یه طرف و امروز .. امروز روزی بود که باید از اون دوراهی رد می شدم و به سمت اون راهی که خیلی وقت بود منتظرش بودم می رفتم. راهی که به اون طرف جنگل می رفت...

تو این چهارساله کل اون یکی راهو گشته بودم..

بیشتر از چهارسال بود که هروز مسافتی رو می رفتم تا شاید بتونم پیداش کنم..

تا شاید یه روز این حس فرو کش کنه..

همینطور که پیش می رفتم هوا رو به سردی می رفت.

هیزم خوبیم پیدا نکرده بودم وقتی دیدم کم کم داره سرد میشه و احتمال بارش هست خواستم برگردم که صدایی توجهم به خودش جلب کرد.

صدا از پا یین تپه ی روبه روم میومد.

نزدیکتر رفتم.

صدای خنده و شادی بود.

از بالای تپه نگاهی انداختم.

یه حصار چوبی .. خونه ای که پشتش بود و پسر بچه و زنی که داشتن باهم توی برفا بازی می کردن و گهگاهی بهم برف می انداختن.

نمی دونم چرا با دیدن اون زن و پسر بچه یاد سوگل افتادم..

سوگلی که اگه الان زنده بود شاید به جای اون زن و بچش داشت با بچمون بازی می کرد ...


خواستم برگرم که یهو متوجه شدم تبرم لایه ریشه های تنومند درخت کنارم گیر کرده.

نمی دونم چه جوری احتمالا وقتی داشتم به درخت تکیش می دادم لیز خورده و رفته اون زیر.

دستش گرفتم و کشیدمش ولی تیزیش بدتر تو ریشه فرو رفت.

نفهمیدم چی شد که یهو دستش در اومدم و من به همراه دسته به سمت عقب پرت شدم.

پام به سنگی گیر کرد و مثل یه توپ از بالای تپه تا پایینش قل خوردم. وقتی به پایین تپه رسیدم از شانس بد من مستقیم با سر رفتم تو نرده چوبی و برفی که روش بود محکم ریخت روی سرم.


***********************************

روهان


بالای سر مردی که امروز از آسمون اومده بود به زمین وایستاده بودم و داشتم به صورتش نگاه میکردم.

مامانم سرشو با دستمال سفیدی بسته بود.

– روهان .. انقدر اونجا واینستا! چی می خوای از جونش؟

اووف! از جام بلند شدم و دویدم سمت آشپزخونه پیش مامانم.

با اعتراض گفتم : مامـــــان! پس چرا بلند نمیشه؟

از روی صندلی بالا رفتم و بغل ظرفشویی روی اپن نشستم.

مامانم همینطور که داشت ظرفا رو می شست گفت : چه فرقی برای تو داره؟؟

- خوب ..می خوام ببینم کیه!

انگشت کفیشو گذاشت روی دماغم و گفت : آخه به تو چه وروجک!

سریع کف از روی دماغم پاک کردم. از این کار متنفر بودم.

– خوب ... خوب .. من ..

صدای پارس سیاه بلند شد.

مامانم با وحشت به من نگاه کرد.

یک صدا گفتیم : گرگا!

سریع ظرفارو ول کرد و دوید سمت در.

منم از روی اپن پایین پریدم و طبق عادت همیشه دویدم و از روی صندلیا بالا می رفتم و دکمه ی کنار پنجره رو فشار می دادم تا صفحه ی آهنی روی پنجره ها بیاد.

مامانم با سرعت سیاه آورد توی خونه و در بست و قفلش کرد.

خدا رو شکر در آهنی بود.

سیاه هنوز داشت پارس می کرد.

مامان جلوش نشست و وبهش گفت هیس!

کم کم پارس سیاه ساکت شد.

حالا اونم میدونست که نباید زیاد سر و صدا کنه.

دستشو باز کرد. سریع دویدم سمتش و پریدم توی بغلش.

یهو چشمش به مرد مرده افتاد.


آروم بهم گفت : گوش کن چی می گم. پیش سیاه بمون و از جات تکون نخور خوب؟

.. به چشماش زل زدم.

گونمو بوسید و سریع از جاش بلند و رفت سمتش.

وارد اتاقی که توش مرد مرده بود رفت.

دستم گذاشتم روی سر سیاه و نازش کردم : نترسیا! .. من مثل شیر پشت سرت هستم.

باراد

I need ...
     
#89 | Posted: 15 Aug 2013 14:48
ادامش

باراد


چشمام به سختی باز کردم.

آخ !

سرم بدجور سنگین بود.

دستم بردم سمت سرم و گذاشتم روش.

– آی!

دستم یکی روی هوا گرفت.

– هیــــس!

چشمام به سختی باز کردم. فضای اتاق تاریک بود. انگاری پنجره ها رو بسته بودن. صدای زوزه ی گرگا میومد. انگار نزدیک بودن.

توی اون فضای تاریک نمی تونستم چهرشو درست ببینم. ولی از نازک بودن دستش و چثه ی ظریفی که کنارم نشسته بود حس کردم زن.

ولی یه چیزی چقدر برام عجیب و آشنا بود.

بوش... بوش انگار یه جایی شنیده بودم. خیلی برام آشنا بود...

انگار .. انگار که .. ذهنم یهو بهم هشدار داد. سوگل! آره آره بوی سوگل میداد . مطمئنم.

با اون حال خرابم دستش که روی ساعدم بود گرفتم .

– سوگل؟؟

حس کردم صورتش به سمتم برگشت.

– سو..

– هیـــس!

نمی دونم چرا ولی ساکت شدم.

دستشو تو دستم داشتم.

سردی دستش.... انگار ترسیده بود.

صدای زوزه گرگها کل فضای اطراف خونه رو گرفته بود.

– مامان؟

صدای پسر بچه ای میومد.

– چیه روهان؟

زن با صدای آرومی جواب داد.

– من می ترسم!

–الان میام. ... اوووف! ..

می خواست دستشو از دستم خارج کنه.

نمی خواستم برم. نباید می ذاشتم از پیشم بره. اون یکی دستشم روی دستم گذاشت و با صدای آرومی گفت : چیزی نیست نگران نباش! ... به من اعتماد کن.

صداش.. صداش .. مطمئنم خود سوگل..

با اون حال خرابم می تونستم به راحتی تشخیص بدم.

پس بالاخره اون حس درست می گفت. دستشو رها کردم. به سرعت از جاش بلند شد.

نمی دونم چرا ولی از این کارم پشیمون شدم.

ترسیدم .. ترسیدم که همش خواب باشه .. ترسیدم که دوباره از دستش بدم..

دستم به لبه ی تخت گرفتم و به سختی از جام بلند شدم.

سرم گیج می رفت..

از دیوار کمک گرفتم.

فضای روشن بیرون اتاق می دیدم. خودمو به دم در اتاق رسوندم.

سوگل پیش پسر بچه روی دو زانوش نشسته بود. پسر بچه با دیدن من دستشو به سمتم گرفت.

سوگل برگشت سمتم.

نه!

این امکان نداشت! چطور ممکن بود؟ اما آخه .. بوش .. عطرش .. صداش.. همش مال سوگل من بود. ولی این زن .. این زن.. شباهتی به سوگل نداشت.

به سمتم اومد.

– کی گفت از جات بلند شی؟

مطمئنم که صداش صدای سوگل بود.

با اون چشماش بهم نگاه کرد.

چشماش .. نگاهش .. همه! مال خودش بود. ولی صورتش..

خدایا خدایا دارم دیوونه می شم خودت کمکم کن!

منو آروم روی مبل نشوند.

صدای گرگا قطع شده بود.

آروم به سگ نگاه کرد.

سگ پارسی کرد و دمشو تکون داد.

و زن سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.

پسرک نفس راحتی کشید و از جاش بلند شد.

سگ نیز به تقلید ازش از جاش بلند شد. هردو به اشاره ی زن به طبقه ی بالا رفتند.

زن به آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با جعبه ای برگشت.

جلوم روی دوتا پاش زانو زد.

تمام مدت بهش نگاه می کردم. به حرکتاش...

پانسمان سرم باز کرد و پانسمانش عوض کرد. بعد به سراغ بازوم رفت.

معلوم نبود چه بلایی سر بازوم اومده. بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه بازوم از بدنم جدا نگهداره دستم گرفت. یک لحظه حس کردم چیزی در من به وجود اومد....

حسی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم...

حسی که مدتها بود به دنبالش می گشتم. حس در آغوش کشیدن سوگل..

بدون اینکه متوجه باشه برای اینکه دقت بیشتری کنه صورتشو نزدیک تر میاورد. بوش منو بیشتر دیوونه می کرد. صورتم به جلو گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم.

– حالتون چطوره؟

- بهترم.

سعی کردم خودمو کنترل کنم.

– به خاطر سر و صداها معذرت می خوام. گرگا وقتی بوی خون بهشون می خوره اینجا میان.

– چند وقته من اینجام؟

- نزدیک به دو ساعت.

کارش تموم شد و از جاش بلند شد.

تنها چیزی که تنم بود یه زیر پوش مشکی بود که هیکل عضلانیم نتونسته بود بپوشونه.

جلوی من ایستاد سرشو به سمت پله ها گرفت : روهان؟؟

و جعبه رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه.

پسری از پله ها تند تند به همراه سگش پایین اومد.

سگ رفت و جلوی در نشست ولی پسر جلوی من ایستاد و به من نگاه کرد.

سرم به مبل تکیه دادم.

صدای بسته شدن در اومد.

من که از اینکه اون زن سوگل نبود خیلی عصبانی بودم و از نگاه خیره ی پسر کلافه شده بودم سر پسر داد زدم.

– به چی نگاه می کنی؟

و عصبانی بهش نگاه کردم.

– من.. من ..

هق هقش گرفت. ترسیده بود.

چشمای مشکیشو بهم دوخت. قطره اشکی از صورتش سرازیر شد و دوان دوان از پله ها رفت بالا.

– پووف!

اونقدر عصبانی بودم که حتی وقت نکردم به رفتارم فکر کنم.! اه! لعنتی! به سختی از جام بلند شدم و کمک دیوار اولین پله رو بالارفتم. در باز شد و زن وارد شد.

توی دستش یه بسته ی مواد غذایی بود.

کتشو روی چوب لباسی آویزون کرد و با دیدن من گفت : ا کجا می رین؟

اومد سمتم.

صدای گریه پسر بچه میومد. یه نگاه به من و یه نگاه به بالا کرد. سریع از پله ها بالا رفت

من گفتم - من .. نمی خواستم ..

آه لعنتی! صدای بسته شدن در اتاق اومد.

با هر بدبختی که بود خودمو به اتاق رسوندم. صدای صحبت زن با پسرش میومد.







پایان این قسمت


I need ...
     
#90 | Posted: 15 Aug 2013 14:49
قسمت چهلم

الهی من قربون پسر یکی یدونم بشم! چی شد فرفری جونم؟

- ما..مان.. مرد مرده منو دعوا کرد..

– ا ! زشته بچه مرد مرده کیه؟ بیا بیا اینجا ببینم... تو که داری می گی مرد مرده پس برای چی گریه میکنی؟ مگه ندیدی چجوری خورد به نرده و کتلت شد؟

- چی شد؟

- کتلت!

...

-آهان قربونت برم! بخند بخند که وقتی گریه می کنی شبیه سیاه میشی!

– ا مامان! من از سیاه خوشگل ترم!

زن خندید.

– معلومه عزیزم. البته به شرطی که گریه نکنی!

و لحظه ای بعد صدای خنده پسر بچه بلند شد.

– نکن .. نکن مامان!.. قلقلک نده

به سمت پله ها رفتم و آروم پله ها رو پایین می رفتم.

که سر یکی از پله ها بود که یه لحظه اشتباه کردم و داشتم تعادلم از دست می دادم که یکی بازومو گرفت. نگاش کردم ولی اون نگاش به زمین بود. اخماش تو هم بود

. پسر بچه از کنارش رد شد و با شیطونی رفت پایین. داشتیم پله ها رو میومدیم پایین.

– مامان می تونم یکم بازی کنم؟

- آره ولی یه ساعت!

– هووورا!

ورفت سمت تلویزیون.

- روهان!

عقب عقب برگشت و گفت : مرسی مامان!

و بعد دوباره دوید سمت تلویزیون. وقتی به پایین پله ها رسیدیم. مردد منو نگاه کرد. منم گفتم: مرسی بقیشو خودم می رم.

و بدون این که چیزی بگه رفت. دسنم به چارچوب در تکیه دادم و وارد اتاق شدم. در اتاق بستم و روی تخت ولو شدم. یه دستم زیر سرم بردم و به سقف خیره شدم.

از رفتارم با اون پسر بچه ناراحت شدم. نباید سرش داد می زدم. به هر حال اونا به من پناه دادن. توی برخورد اول نباید اینکارو باهاشون می کردم. خیلی سخاوتمندن که تاحالا منو بیرون ننداختن.

تقه ای به در خورد و در باز شد. به سمت در نگاه کردم.

پسر بچه با لحن شیرینی گفت : مامان روهان به روهان گفت که از مرد مرده بخوام بیاد شام بخوره.

یه لبخند زدم.

از جام بلند شدم و روی تخت نشستم.

– مرد مرده می تونه از روهان خواهش کنه یه دقیقه بیاد تو؟

وارد اتاق شد واومد به سمتم.

– مرد مرده می تونه از روهان بخواد که اونه به خاطر داد زدنش ببخشه؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد.

– روهان هیچ وقت با کسی قهر نمی کنه. قهر کار بدیه! روهان می دونه مرد مرده درد داشته. دستم روی موهاش کشیدم و گفتم : مرد مردم الان فهمید که روهان چه پسر خوبیه! پس آشتی؟

و باهم دست دادیم.

– روهان! بیا غذات سرد شد!

مادرش بود که داد از آشپزخونه داد میزد.

– اوه اوه! روهان باید بره وگرنه مامان کله شو می کنه!

و بدو از اتاق رفت بیرون. منم آروم از جام بلند شدم و یواش یواش رفتم به سمت آشپزخونه.

روهان و مادش داشتن سر میز غذا می خوردن.

منم سر اون صندلی که خالی بود نشستم. مادرش از جاش بلند شد و بشقاب جلومو بلند کرد و برام کشید.

– ممنون.

ولی هنوزم اخم روی صورتش داشت.

داشتم غذا می خوردم که یهو با شنیدن جمله ی روهان غذا پرید تو گلوم.

– مامان سوگل؟


- چی شد؟

برام یه لیوان آّ ریخت. آب گرفتم و یه نفس رفتم بالا.

– خوبین؟

به چشمای مظطربش نگاه کردم. سرمو تکون دادم.

وای خدایا داری دیوونم می کنی؟ اخه مگه میشه دو نفر اینقدر شبیه هم باشن؟ صدا .. بو ... چشما و الانم که اسمشون! آخه چه جوری میشه؟

چرا هروقت با دیدن این زن یه حسی در من ایجاد میشه؟

چرا حس می کنم این بچه منو به سمت خودش میکشه؟

چرا نمی تونم تحمل ناراحت کردنشو بکنم؟ وای .. الان که سرمو بکوبم به میز!

آخه اگه این سوگل و این پسرم پس چرا با دیدن من عکس العملی نشون نمیده؟ چرا قیافش فرق می کنه؟ اگه سوگل پس چرا منو یادش نمیاد؟

با بلند شدن سوگل منم حواسم جمع شد.

بشقابشو تو دستش گرفته بود و داشت می برد آشپزخونه. نگاش کردم. از پشت سر که با سوگل مو نمی زد. شایدم من می خواستم که مو نزنه!

– مرد مرده می تونه از مامان خواهش کنه روهان یکم بیشتر بازی کنه؟

نگاش کردم.

– می تونه ولی مامان روهان میزاره؟

روهان سرشو به علامت منفی تکون داد.

یهو صدای شکستن اومد.

سرمو برگردوندم اونطرف.

بشقاب روی زمین افتاده بود و سوگل به دیوار تکیه داده بود.

– حالتون خوبه؟

I need ...
     
صفحه  صفحه 9 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / رمان های پرستو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites