تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Giso | گیسو

صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین »  
#101 | Posted: 4 Sep 2013 11:40
قسمت ۱۰
-دگمه گوشی را فشرد و تقریبا به طرف راهرو دوید مازیار با نگاه او را که دور و دورتر میشد بدرقه کرد..
مادر همانطور که پرده هاي تازه شسته اش را که وصل کرده بود مرتب میکرد با تعجب پرسید:
-آخه چرا؟
گیسو هماطنرو قدم زنان بدون اینکه به مادرش نگاه کند گفت:
-چون محبوب به من علاقه اي نداره...من فکر میکنم حدس شما درست بود عموجان اونو مجبور به این کار کرده...
-از کجا فهمیدي؟
-همینطوري...اون هیچ عکس العمل خوبی نسبت به من نداره. حتی بزور چند کلمه باهام حرف میزنه..اون آدمیه که من نمیفهمم پشت هر حرفی که میزنه چه منظوري داره؟ همیشه پیشش دست و پامو گم میکنم...هر کاري انجام میدم انگار به نظر اون بچه بازي یه...
-اینکه نشد دلیل، خب بعضی مردها اینطورین...احساساتشون رو پنهون میکنن و به موقعش اونو بروز میدن...تو از چه مردي خوشت میاد؟ کسی که تا بهت رسید از عشق و عاشقی دم بزنه و دو روز دیگه یادش بره؟ همچین آدمهایی هر روز عاشق یه نفر میشن...
-نه مادر منظورم این نیست ولی باید یکم بهم توجه نشون بده؟ من باید یه جوري بهمم که اون چه تصوري در موردم داره؟ وقتی اینطوري رفتار میکنه معلومه که من ول معطلم...خوشم نمیاد وقتی بهش رسیدم چشمامو چهار تا بکنم و یه تلسکوپ هم جلوم بگیرم تا ببینم میتونم یه ذره احساس رصد کنم یا نه؟
-ولی دخترم، محبوب مرد زندگیه...چرا فکر میکنی دو نفري که میخوان با هم زندگی کنن حتما باید عاشق هم باشن.خیلی چیزهاي دیگر هم هست که لازمه و اگه نباشه زندگی رو خراب میکنه مثل گذشت و فداکاري، اعتماد به نفس، همکاري و همیاري و هر کدوم از اینا براي شروع یه زندگی لازمه ولی کافی نیست. خیلی از عشق ها بعد از ازدواج بوجود میاد .
-خب اگه بوجود نیومد چی؟ اگه نتونستن همدیگرو تحمل کنن چی؟ درسته محبوب پسر خوبیه..خوش تیپ و جذابه،سرش به تنش می ارزه، تحصیل کرده است ولی احساس نداره..روح نداره، منو درك نمیکنه، یه تیکه یخه...
وقتی این جمله از دهانش خارج شد ناگهان یاد صحنه ي گل دادن به دخترك موقع مسافرتشان افتاد. پس این حرف درست نبود محبوب احساس داشت ولی شاید بروز نمیداد. حتماً علاقه اي در کار نبود.
مادر گفت:
-چی شد؟ چرا یکهو ساکت شدي؟
گیسو ابرهاي خیال را از ذهنش به کناري زد و گفت:
-هیچی مادر..میخواستم یه چیزي بهتون بگم.
مادر دست از کار کشید و صاف ایستاد. پرسشگرانه گفت:
-خب؟
-من...من یه یک نفر دیگه علاقه دارم.
-باید حدس میزدم.
گیسو نگاه گذراي محجوبانه اي به چهره مادرش انداخت ولی چیزي دستگیرش نشد. ادامه داد:
-یکی از بچه هاي دانشگاهمونه.
فرنگیس بی اختیار همانطور که به گیسو مینگریست به طرف اولین مبلی که نزدیکش بود رفت و نشست. فرنگیس انگشتانش را به بازي گرفت و ادامه داد:
-از کی تا حالا...منظورم اینه که چند وقته که...؟
-دو هفته پیش..تو را ه خوابگاه جلومو گرفت. البته بارها خواسته بود که باهاش حرف بزنم....بخدا اصلاً جوابشو نمیدادم. تا اینکه اون روز بهم گفت که..یعنی...
مادر آرام گفت:
-که اینطور...بیچاره محبوب.
گیسو با اعترض گفت:
-محبوب اصلا هم بیچاره نیست. اگه بهفمه که جواب من منفی یه. مطمئنم که خیلی هم خوشحال میشه...
اشک در چشمان فرنگیس جمع شد. گیسو هم مانند خود او لجباز بود. احساس کرد که او هم به نوعی محبوب را آزار میدهد. اما، چرا؟ گیسو همانطور به حرف زدن ادامه داد و گفت:
-اگه فکر میکنی خان عمو عصبانی میشه یا چیز دیگه، من خودم درستش میکنم، اصلاً خودم به محبوب میگم.
فرنگیس همانطور مات و مبهوت با دهانی نیمه باز به گیسو نگاه میکرد. هنوز حرفهایی که شنیده بود باور نمیکرد.
گره روسریش را که جهت گردگیري بسته بود از سرش گشود و به طرفی انداخت که گیسو متوجه چشمان پر از اشکش شد. به طرفش آمد. زانو زد و دستهایش را در دست گرفت و گفت:
-چیه مادر؟ چی شده؟ ناراحتتون کردم؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#102 | Posted: 4 Sep 2013 11:41
فرنگیس آرام شروع به نوازش کردن اون نموند و گفت:
-نه، عزیزم... چیزي نیست. فقط نگرانتم...امیدوارم درست تصمیم بگیري.ازدواج مساله مهمی یه...خودت هو اینو میدونی. تو این شانس رو داري که بین اونایی که ازت خواستگاري میکنن یکی رو انتخاب کنی....
تاکید کرد:
-بهترین رو انتخاب کنی. ولی من....بدون اینکه حق تصمیم گیري داشته باشم به خونه بابات قدم گذاشتم.
گیسو فرصتی بدست آور تا سوالاتی که در ذهنش میگذشت عنوان کند. آرام گفت:
-مادر...شما بابا سعید رو دوست نداشتین؟
فرنگیس لحظه اي مکث کرد. احساس کرد، دست مادرش که هنوز او را نوازش میکند لرزید.
-اونوقتها مثل الان نبود...من بدون اینکه پدرت رو دوست داشته باشم زنش شدم. راستش را بخواي ازش متنفر هم بودم...ولی بعدا یواشیواش احساسم عوض شد.
وقتی باهاش زندگی کردم فهمیدم که ضرر نکردم شاید هم شانس آوردم که یکی از بهترین آدمهاي روزگار نصیبم شد.
آدمی که بهش افتخار میکنم و هیچ مردي را در حد اون نمیبینم.
گیسو گفت:
-شاید هم بابا سعید خیلی زرنگ بوده که تونسته احساس شمارو عوض کنه به قول استادمون نشش رو درست بازي کرده.
-پدرت خیلی بلا بود. خیلی آروم پیشروي کرد و بالاخره به خواسته اش رسید. حق با توئه. اینم یه جور زرنگیه.
فرنگیس براي لحظه اي ساکت شد. گیسو که دید ممکن است فرصت از دست برود. پرسید:
-مادر، شما چند ساله بودین که ازدواج کردین؟
-تقریباً نوزده ساله.
-تا اون موقع به کسی علاقه مند نشده بودین؟
-من اونقدر خودخواه و مغرور بودم که بخودم اجازه نمیدادم به کسی علاقه مند بشم. از ازدواج کردن هم متنفر بودم.
اصلا دنبال این چیزها نبودم. اینقدر که وقتی آپاندیسم درد گرفت و حالت تهوع داشتم، فکر کردم باردارم. چیزي در مورد روابط زناشویی نمیدونستم.
گیسو با این که این مطلب را میدانست، ولی با خنده اي تصنعی گفت:
-چه جالب! پس دنبال چی بودین؟
-نمیدونم، شایدم هیچی...دچار روزمرگی بودم، تا درس داشتم که درسامو میخوندم ،اونم که تموم شد، دیگه نذاشتن عرقم خنک بشه.
-پس عاشق کسی نبودین...اگه اینطور بود زندگی کردن با یک نفر دیگر خیلی براتون سخت میشد. اونوقت نمیتونستین تحمل کنین که با آدمی که ازش متنفرین زندگی کنین...ولی من فکر میکنم شما از پدر هم زرنگتر بودین.
بعضی اوقات وقتی میبینم که پدر اینقدر دوستتون داره از تعجب شاخ در میارم. هیچوقت ندیدم سرتون داد بزنه حتی اینقدر که من خبر دارم مدتها بخاطر شما با مادرش قطع رابطه کرده بوده...مادر رازتونو فاش کنین. شما چیکار کردین که اینقدر دوستتونداره؟ !
فرنگیس لبخندي به لب آورد و گونه ي گیسو را کشید و گفت:
-اي ناقلا....این چیزي رو که تو الان داري میگی، من هیچوقت بهش فکر نکردم. احساس ما زنها بیشتر غریضیه...من فقط از روي غریضه ام رفتار کردم. ....من یه زن بودم و از نظر من زنها باید نرم و لطیف، خواستنی و محجوب باشن. البته تا حدود 17 سال اینو نمیدونستم چون همه همبازي هام پسر بودن، ولی بعداً فهمیدم که هر کسی توي این دنیا باید نقش خودشو بازي کنه....دخترها نقش خودشونو و پسرها هم نقش خودشونو...
-من نمیفهمم...منظورتون چیه؟
-نمیدونم چطور برات توضیح بدم؟...تو زندگی یه سري از کارهاست که باید بعهده ي مردها باشه. حالا بعضی زنها بزور میخوان اون کارها رو انجام بدن. مثل کشتی گرفتن یا زور آزمایی یا انتخاب شغلهایی که عملا متعلق به آقایونه ولی خانمها براي اینکه میخوان اثبات کنن از مردها کمتر نیسن، هی بخاطرش قیام میکنن و ادعا میکنن که حقوقشون ضایع شده...ولی واقعیت اینه که باید به مردها سپرده بشه. نمیدونم بعضی از ما زنها چه الزامی داریم اینطوري خودمونو به رخ کشتی کج » آقایون بکشیم. در صورتی که چیزهایی دیگه اي هست که عملا میتونه برتري ما رو ثابت کنه. دیدن زنهایی که میگیرن همون قدر خنده داره که مردي روسري سرش کنه و بافتنی ببافه...بنظرت غیر اینه؟ «
-حرفتون کاملاً درسته.
-در واقع اونا میخوان ثابت کنن که غیر عادي ان. در حد کوچکترش...توي زندگی خانوادگی...مردها باید کار بکنن، به وضعیت خانواده برسن، اجسام سنگین رو بلند کنن و ...حتی خرید خونه هم باید به عهده مرد خونه باشه. یه زن نباید با یه مغازه دار سر خرید سیب و .... چونه بزنه. مگه چیزهایی که سلیقه اي یه و مربوط به

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#103 | Posted: 4 Sep 2013 11:42
زن هاست مثل چیزهایی که باید لوازم خونه ست بشه و خلاصه هر چیزي که توش قراره از ظرافت جلوه اي داشته باشه.
....و در عوض خانما باید به اوضاع بچه ها و تربیت اونها، وضعیت خورد و خوراك خانواده و امورات داخلی منزل بپردازند و همه این کارها باید در نهایت سلیقه و اعتدال باشد. باید بگم مهمترین وظیفه ي یک زن رسیدیگ به همسرشه که خسته و کوفته از تلاش روزمره به منزل میاد و طالب محبت و راحتیه...اونم به حد اعتدال...چیزي که از اعتدال خارج بشه آفت زندگیه....
...زنی که براي راحتی شوهر و بچه هاش تمام بارها رو بدوش میکشه و فکر میکنه که داره شق القمر میکنه عملا کارگر خونه اش.وقتی چند بار سطل آشغال خونه رو بیرون گذاشتی و یا به خرید رفتی یا به دکتر رسوندي، شوهرتو بدعادت میکنی و اونم به راحتی از زیر کار در میره و دفعات بعد هم خودت باید این کارها رو انجام بدي. یک بار و به هنگام خودت که میتونی انجامش بدي » ضرورت ممکنه موردي نداشته باشه ولی در دراز مدت آفت جونت میشه. اونوقته که سرت داد میکشه تازه طلب کار میشه. زنیکه دستهاش عاري از ظرافت باشه و همیشه خسته و تکیده و ژولیده اش «.
هیچ جایی تو دل مردش نداره حتی اگه تموم خونه اش از تمیزي برق بزنه .
گیسو که حالا سر از دامان مادرش برداشته بود و با دقت به حرفهاي او گوش میداد گفت:
-درسته، منم موافقم.
-رسیدگی به سر و وضع شوهر هم باید به حدي باشه که افراطی در اون دیده نشه مردیکه زیادي به اتوي لباس یا واکس کفشش اهمیت میده هم زیاد خوب نیستهمه این کارها روطوري باید انجام بدي که ازت ممنون باشه نه طلبکار.
....یادت باشه همیشه زن باید مغازه دار باشه و مرد خریدار...یعنی زن ناز بفروشه و مرد هم اونو بخره. اگه جاي این دو عوض بشه همه چیز بهم میریزیه.
...شاید یه چیز دیگه اي هم توي این امر دخیل باشه واونم اینه که من هیچوقت به بابات نمیگم که بهش علاقه مندم یا نه. هنوز هم که هنوزه براي بدست آوردن قلب من تلاش میکنه. دستمو براش رو نمیکنم، میفهمی؟
گیسو با تعجب گفت:
-چطور همچین چیزي امکان داره؟ یعنی واقعا تا به جال به زبون نیاوردین؟ !
-نه، یه زن باید حرفهاشو با نگاه و رفتارش بزنه، نه با زبونش. قلب یه زن باید مثل یه صدف باشه تا وقتی که بسته است کسی از مروارید توش خبري نداره، به محض اینکه باز بشه همه هستیش به تاراج میره و دیگه چیزي ازش نمیمونه.
وقتی مردي از عشق زنش با خبر باشه دیگه انگیزه اي براش نمیمونه که براي بدست آوردنش تلاش کنه پس نسبت به اون بی اعتنا میشه و چیزي به اسم عادت جاي عشق رو میگیره البته همه اینها باز هم بستگی به مردي داره که باهاش زندگی میکنی براي هر زندگی یک تاکتیک لازمه...نمیشه همه ي زندگی ها رو با یه روش به موفقیت رسوند. به قول همکارهام تو مدرسه» العاقل بالاشاره و الجاهل تورپشتی »
هر دو خندیدند. فرنگیس ادامه داد:
یعنی میتونی عاقل را با یه نظر متوجه چیزي کنی ولی یه آدم بی فکر رو نه....باید زور بکار ببري. البته اینم بگم که منظورم این نیست که یه زن نباید کارکنه یا تو اجتماع مشارکت داشته باشه، اتفاقاً خیلی جاها لازمه...و اگه خانمها نباشن کارها لنگ میشه. کما اینکه خودمن هم کار میکنم ولی تو کار کردن هم نباید اون اصل غریزه رو فراموش کنیم.
یعنی باید به زندگیت لطمه وارد نشه نباید بار مردونه بدوش بکشی. میفهمی چی میگم؟
-آره مادر، متوجه میشم .
فرنگیس با شیطنت گفت:
-اي ناقلا، خوب بحث و عوض کردي...حالا ازاون بگو...کیه؟ اسمش چیه؟
گیسو کمی مکث کرد و دوباره سرش را روي زانوان مادرش گذاشت و گفت:
-اسمش مازیاره...چیز زیادي ازش نمیدونم فقط میدونم پسرخوبیه.
-چطور چیزي ازش نمیدونی؟! یعنی نمیدونی که از چه خانواده اي هستن؟!
-چرا اینو میدونم که مادرش مهندسه و توي یه شرکت، فکر میکنم شرکت نفت کار میکنه و پدرش هم رئیس بیمارستانه...وضع مالی خوبی دارن .
-با این شغل هایی که تو میگی....باید هم سرمایه دار باشن.
-خودش هم یه پراید داره و میگه با اینکه مشکل مالی نداره، ولی توي یه شرکت، کار نیمه وقت گرفته، که روي پاي خودش وایسه....
-چطور باهم آشنا شدین؟! گفتی، تو دانشگاهتونه؟!
-درسته خیلی وقت بود دور و برم پرسه میزد ولی من بهش بی توجهی میکردم. سلام میکرد، جوابشو نمیدادم. بارها ردش کردم...دست از سرم برنداشت، تا اینکه محبوب سر و کله اش پیدا شد. چندبار که اومد پیشم اونم دیگه نتونست تحمل کنه و به زور جلومو گرفت و باهام حرف زد...منم فقط گوش کردم.
گیسو کمی ساکت شد و بعدادامه داد:
-نمیدونم چی شد؟! اینقدر با احساس وصادقانه حرف میزد که ته دلم خالی شد. شاید هم دلم به حالش سوخت. آخه خیلی شوریه اس، باید ببینیش.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#104 | Posted: 4 Sep 2013 11:42
-خیلی خب در اولین فرصت این کار رو میکنم.
گیسو چشمانش را به پایین دوخت و گفت:
-یه چیز دیگه هم هست؟
فرنگیس با صدایی که سعی میکرد نهایتا آرامش دهنده باشد تا گیسو بتواند راحت تر حرفش رابزند گفت:
-چیه،عزیزم؟!
-اون...اون یه موبایلم بهم داده...متاسفم مادر ولی نتونستم قبول نکنم یعنی بدون اینکه خودم بدونم تو کیفم گذاشته بود. میخواستم بهش پس بدم ولی وقتی با خوشحالی گفت که یه ساله با اولین حقوقش برام خریده و ... دیگه نتوسنتم اونو بهش پس بدم....میدونم که کار بدي کردم ولی...
فرنگیس از اینکه گیسو تمام مسائلش را او در میان گذاشت خوشحال بود از این جهت گفت:
-اگه واقعاً قصد ازدواج دارین، فکر نمیکنم مساله اي باشه...ازت ممنونم که چیزي رو از من پنهون نمیکنی، خیلی
وقتها گفتن بعضی مطالب به بزرگترها خیلی از کارها رو درست میکنه .
-بخدا اومدم که اینها رو براتون تعریف کنم و باهاتون مشورت کنم....نمیخوام دختري باشم که مایه آبروریزي والدینش میشه...
فرنگیس بوسه اي بر گونه دخترش نشاند و گفت:
-خودم میدونم، درکت میکنم عزیزم، من همیشه سعی کردم بچه هامو...حتی دانش آموزاي مدرسه ام رو درك کنم.
...برعکس خیلی ها که، شاید فکر میکنن عشق گناهه و سعی مکینن به بهونه درس جوونارو از اون دور کنن من فکر میکنم اگه عشق نباشه پایه هاي گناهان بزرگتري توجامعه کاشته میشه، در واقع عشق جلوي خیلی از گناهارو میگیره.
فقط باید جوونامون به ما اطمینان داشته باشن که مسائلشونو در میون بذارن. تا بتونیم هدایتشون کنیم که گمراه نشن.
عشق وقتی توي جامعه مشکل ایجادم میکنه که، مجبور به پنهان کردن اون از بزرگترها و اطرافیان باشن
....ما بزرگترها، باید قبول کنیم که عشق گناه نیست بلکه یه هدیه الهیه. باید بپذیریم همینطور که خودمون عاشق شدیم بقیه هم حق دارن از این موهبت برخوردار بشت. در ضمن عاشق شدن دست خود آدم نیست. یعنی یه مقوله عقلانی نیست که آدم تصمیمی بگیره یا حساب شده عاشق بشه. ولی اگه همون اول راهنمایی بشن مشکلات بعدي پیش نمیاد. که مثل بیشترشونت- حتی بعد از ازدواج- به پشیمونی منجر بش، حقیقتو بهت بگم. مشکل اصلی ما با دانش آموزها در حال حاضر اینه که نمیدونن عشق چیه!و... وهمینه که به فساد کشیده میشن، به فساد اخلاقی...به اینکه درآن واحد با چند نفر دوست باشن و به این نگاه نمیکنن طرف مقابلشون کیه؟ چند سالشه؟ کافیه پولدار باشه و بتونه اونارو تطمیع کنه.
فرنگیس همانطور که از جا برمیخواست گفت:
-در هر صورت اگه فکر میکنی به موبایل نیاز داري برات میخرم اگه تونستی بهش پس بده .
-دلم میخواد این کارو بکنم ولی نمیشه، آخه دلش میشکنه...اگه بدونین چقدر از اینکه قبولش کردم، خوشحال شد .
گیسو موبایل را از جیبش بیرون کشید و به مادرش نشان داد. فرنگیس آنرا گرفت تا نگاهی به آن بیاندازد که متوجه لرزشی شد. دکمه وصل مکالمه را فشردو گفت:
-بله، بفرمایید.
جوانی با تردید گفت:
-سلام، حالتون خوبه؟
فرنگیس چشمکی به گیسو زد و گفت:
-سلام، خیلی متشکرم، شما؟
-من...من مازیارم.
-خوبید آقا مازیار؟
مازیار با آرامش بیشتري جواب داد:
-بله، متشکرم.
-من مادر گیسو هستم..خوشحالم که صداتونو میشنوم
-من هم همینطور.
-فکر میکنم با گیسو کار داشته باشین، گوشی رو به اون میدم .
-متشکرم.
فرنگیس با لبخندي گوشی را به گیسو داد او هم آنرا نزدیک گوشش برد وگفت:
-سلام...متشکرم..نه همه چیز رو به مادرم گفتم...آره تو خونه ام میخواي به شماره مون زنگ بزن.یادداشت کن...چی؟
اینجایی؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#105 | Posted: 4 Sep 2013 11:42
از کجا فهیمدي که م اینجام؟...مگه ساعت چند راه افتادي؟
فرنگیس آرام گفت:
-بگو کجاست؟ همونجا وایسه، میریم دنبالش...
گیسو با خوشحالی با حرفهاي مادرش توجه کرد و ادامه داد:
-الان کجایی؟...خب فهمیدم. همونجا وایسا..من و مامان میایم دنبالت..آره جدي میگم...
گیسو لبخندي زد و با مهربانی ادامه داد:
-نه اتفاقاً خیلی دلشون میخواد شما رو ببینن.تا یک ربع دیگه اونجاییم. خداحافظ.
دکمه اي را فشرد و در حالیکه صورتش در حال شکفتن بود به فرنگیس گفت:
-عجب دیوونه ایه؟! پا شده اومده اینجا. من بهش نگفته بودم. نمیدونم از کجا فهمیده؟
فرنگیس گفت:
-بپر برو حاضر شو. یک کم هم به اون قیافت برس. شبیه عمو جغد شاخدار شدي.
همانطور که گیسو از پله ها بالا میرفت فرنگیس با دلخوري تصنعی گفت:
-یه هفته به عید مونده. اینهمه کار سرم ریخته.واي خدایا...
مازیار همانطور که روي مبل راحتی نشسته بود گفت:
-خونه ي قشنگی دارین
-متشکرم
نگاهی دزدانه به آشپزخانه و فرنگیس که در حال آماد ه کردن فنجانها بود اندااخت و آهسته تر گفت:
-اول فکر کردم خواهرته.
-همه همینو میگن
فرنگیس به سینی قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و همانطور که آنرا روي میز قرار میداد گفت:
-خیلی خوش اومدین
-متشکرم
مازیار مودبانه ادامه داد:
-باید من ببخشین. مزاحمتون شدم.
-نه، شما باید مارو ببخشین که اینجا یه کمی ریخت و پاشید ه اس.
چون نزدیک هم نشسته بودند، فرنگیس سینی قهوه را تعارف نکرد. هر کدام قهوه هایشان را برداشتند و نوشیدند. در همان حال فرنگیس پنهانی به برانداز کردن مازیار پرداخت و او را جوانی جذاب و قابل معاشرت یافت، پرسید:
-چند سالتونه؟
سوال کمی ناگهانی بود، مازیار با آرامش به چشمان فرنگیس نگریست و گفت:
-حدود بیست سال.
فرنگیس در امواج چشمان او آرزوي مقبول واقع شدن را دریافت و ادامه داد:
-خیلی کم سن تر به نظر میرسید. چه رشته اي تحصیل میکنین؟
-مهندسی هوا و فضا....دوسال زودتر از معمول دیپلم گرفتم و حالا هم درسم تقریباً دیگه داره تموم میشه، البته اگه بعضی ها بذارن...
و نگاهی به دختر دلخواهش انداخت، گونه هاي گیسو به قرمزي گرایید. از جا برخاست و فنجانهاي خالی قهوه را برداشت و به آشپزخانه رفت. فرنگیس کمی جا به جا شد و براي چند لحظه به مازیار خیره شد و بالاخره مازیار هم به او نگریست.
آنگاه از او پرسید:
-خسته که نیستی؟
-نه به هیچ وجه
-خوبه، پس تا بچه هاکه براي خرید عید رفتن برگردن، با گیسو برین اسباباتونو جابه جا کنین، یه اتاق هست که میتونین اونجا استراحت کنین.
-متشکرم.
وقتی فرنگیس اتاق را به بهانه اي ترك کرد، گیسو و مازیار نگاهی به یکدیگر انداختند و قهوه هایشان را نوشیدند. مازیار
در فکر فرو رفت. به لحظه اي می اندیشید که به چشمان مادر گیسو نگاه کرده بود....چیز آشنایی در آن بود ولی چه چیز؟ شاید یک حس مشترك. با این فکر بی اختیار احساس آرامش کرد .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#106 | Posted: 4 Sep 2013 11:45
یک ساعت بعد ماهان و گلفام به جمعشان اضافه شده بودند. سر میز ناهار، همه ساکت بودند و هر از چندگاهی فقط صداي ظروف غذا می آمد.ماهان دائما از زیر میز به پاي گیسو می کوبید واو هم با لبخند ساختگی به دیگران می نگریست و بعد دور از چشم آنها به ماهان چشم غره می رفت. بالاخره ماهان آهسته به گیسو گفت:
-از کجا گیرش آوردي؟ طرف خیلی خوش تیپه!
گیسو تا آنجایی که امکان داشت آهسته گفت:
-میشه خفه شی؟
ماهان بلند گفت:
-چشم...چشم...حتماً...آقا مازیار گیسو خانوم میفرماین بهتون بگم، لطفا با غذاتون بازي نکنین...میل بفرمایین وگرنه مامان فرنگیس دلخور میشن ها.
مازیار نگاهی به گیسو انداخت و بعد به فرنگیس نگریست و گفت:
-غذا فوق العاده خوشمزه اس...دستتون درد نکنه...
بعد به ماهان نگریست و ادامه داد:
-ولی آقا ماهان، گیسو خانوم یه کلمه به شما گفت ترجمه اش چقدر زیاد بود؟
و باز لبخندي شیطنت آمیز و آکنده از محبت به گیسو خیره شد. ماهان ادامه داد:
-مگه شما خبر ندارین؟ گیسو خانوم مسلط به چند زبان زنده ي دنیا هستن. اولین همین زبون ، یعنی زبون تَلَفی.
-زبون تَلَفی یکی از نایاب ترین زبانهاي دنیاست و ترجمه اش کار خیلی مشکلیه...
فرنگیس با اعتراض ولی به شوخی گفت:
-ماهان، بالاخره یه روز دماغت مثل دماغ پینو کیو دراز میشه.
-ا...مادر، آقا مازیار باید بفهمن که با چه خانواده محترم و دانشمندي آشنا میشن؟ تسلط به زبون تَلَفی کم کاري نیست.
فرنگیس با لبخندي موکدانه گفت:
-ایشون بدون کنفرانس شما هم متوجه میشن، لطفاً غذاتونو بخورین.
-ا...خیلی خب.
و رو به مازیار ادامه داد:
-در هر صورت بگم من از همین حالا طرف شما هستم. خیلی خوشحالم که به جمع ما مردها یکی اضافه شد.
نمیدونین وقتی اکثریت آراء با خانمها بود من یکی چه زجري میکشیدم.

-مادر؟
-بله،چیه دخترم؟
-نظرتون نسبت به مازیار چیه؟
-نمیشه زود قضاوت کرد ولی...به نظر جوون خوبی میاد. باید دید نظر پدرت چیه.
گیسو با نگرانی گفت:
-فکر میکنین پدر هم از اون خوشش بیاد؟ وقتی یاد محبوب می افتم دل پیچه میگیرم. آخه مطمئنم پدر به خاطر اون، خیلی ازم دلخور میشه! اگه بگه چرا تو خونه راهش دادیم چی بگیم؟
-اولا، مهمون حبیب خداست، دوماً من بدون مشورت با پدرت هیچ وقت همچین کاري نمیکنم.
-یعنی..؟
-وقتی داشتی براي رفتن آماده میشدي، من با پدرت تماس گرفتم و قضیه رو بهش گفتم.
-واي..چی گفت؟
-اول تعجب کرد. بعد که من توضیح دادم میخوام چیکار بکنم، گفت که فکر خوبیه، بهتره بیاریش خونه و ازش پذیرایی کنی و بعد به موقعش تصمیم میگیریم.
گیسو مادرش را در آغوش کشید، آنقدر از او متشکر بود که نمیدانست چه بگوید. فرنگیس همانطور که گیسو را در آغوش داشت آهسته گفت:
-برو این پسره رو از دست ماهان نجات بده و گرنه اونو دیوونه میکنه.
ناگهان صداي ماهان به گوش رسید که از پشت سر مادرش آهسته با شیطنت میگفت:
-کی..کی رو دیوونه میکنه؟ هی گیسو...خوشم میاد که این پسره کم نمی یاره. اگه قراره کسی دیوونه بهش اون منم.
طرف حرفه ایه.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#107 | Posted: 4 Sep 2013 11:45
گیسو گفت:
-خدارو شکر..یکی پیدا شد روي تو رو کم کرد.
ماهان به رویش نیاورد و گفت:
-خوشم اومد..خوشم اومد...عجب توري انداختی خواهر..کارت عالی بود. ببینم این"تور"شما هنوز قابل استفاده اس.یعنی میشه بدیش به ما..ما هم یه صیدي باهاش بکنیم.
گیسو به جاي هر گونه جوابی، اخمی کرد و از اشپزخانه خارج شد. مادر گیسو را صدا کرد او هم دوباره به آشپزخانه برگشت و گفت:
-بله مادر؟
-ازش بپرس با خانواده اش تماس گرفته؟ یه وقت نگران نشن؟
-باشه، حتماً میپرسم.
-احتمالا پدرت تماس میگیره و از خانواده اش دعوت میکنه که براي تعطیلات عید به اینجا بیان..بهتره اینو بدونه...
-جدي میگی مادر؟
-گفتم که...احتمالاً. هنوز هیچی معلوم نیست. همه چیز به خان عموت و محبوب بستگی داره.
ماهان گفت:
-مادر میتونیم یکسر با آقا مازیار بریم بیرون؟....من هنوز موفق نشدم براي عید چیزي تهیه کنم.
فرنگیس لحظه اي مکث کرد و به گیسو نگریست. از چشمان او چیزي خوانده نمیشد. بالاخره گفت:
-اگه اینطور میخواین خب برین. فقط زیاد اذیتش نکنین که نیومده فرار کنه.
-من؟من کسی رو اذیت کنم؟ خدا نکنه.
-آره همین تو، واسه خراب کردن یه شهر کافی هستی.
ماهان لب پایینش را که به نشانه ناراحتی آویزان شده بود در معرض دید مادرش قرار داد و با شانه هایی آویزان از آشپزخانه خارج شد. گیسو هم به دنبالش به راه افتاد
گیسو به دلهره گفت:
-مادر من خیلی دلم شور میزنه؟
-چرا دخترم؟
-آخه اینهمه مدت پدرداره به مازیار چی میگه؟
-حتماً پدرت الان ازش در مورد خانواده اش سوال میکنه، نگران نباش.
-چرا اونو به باغ برده؟ چه مطالب مهمی بوده که نمیتونسته اینجا پیش ما مطرح بشه؟ نکنه پدر داره در مورد محبوب باهاش حرف میزنه؟
فرنگیس نمیدانست چه بگوید. تنها نگاهی به چهره ي مضطرب گیسو انداخت. میز شام را چیده بودند که سر و کله ي آن دو هم پیدا شد. گیسو نگاهی پرسش آمیز به چهره ي رنگ باخته ي مازیار افکند و وقتی نگاهش را گریزان یافت دلهره اش شدت پیدا کرد. دکتر با شعفی تصنعی بر روي صندلی نشست و گفت:
-به به...چه بویی؟ این غذا خوردن داره.
فرنگیس که سعی میکرد دلهره اش را پنهان کند گفت:
-اینطوري از مهمون پذیرایی میکنن؟ سه ساعت این بنده ي خدا رو تو سرما بیرون نگه داشتی که باغ رو بهش نشون بدي؟
دکتر خودش را نباخت و همانطور که مشغول کشیدن غذایش شد که مازیار مودبانه یک صندلی براي گیسو بیرون کشید و وقتی گیسو با تشکر خجولانه اي بر روي آن نشست، اظهار کرد:
-اتفاقاً خیلی استفاده کردم. هم از باغ بسیار قشنگتون و هم از صحبت هاي آقاي دکتر...
همه براي لحظه اي از این حرکت او شگفت زده شدند ولی به سرعت آنرا از چهره خود زدودند. مازیار صندلی دیگري بین دکتر و ماهان پیش کشید و وقتی بر روي آن قرار گرفت، گفت:
-اگه اجازه بفرمایین من بعد از شام رفع زحمت میکنم.
تقریباً همه با تعجب به او نگریستند.
فرنگیس پرسید:
-این وقت شب؟
-من عادت دارم، خیلی وقتها شده که این کار رو کرده ام.
فرنگیس موکدانه گفت:
-در هر صورت بهتره امشب اینجا استراحت کنین و در صورتی که میل داشته باشین میتونین فردا اینجارو ترك کنین.

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#108 | Posted: 4 Sep 2013 11:45
مازیار با شعفی که به شدت قصد پنهان نمودن آن را داشت گفت:
-شما لطف دارین...اما..
دکتر گفت:
-اما...ولی...اگر...و از این حرفها نداریم. اینجا هیچ کس روي حرف فرنگیس خانوم حرف نمیزنه.
فرنگیس نگاه تشکر آمیزش را به او دوخت و سپس متوجه مازیار کرد و گفت:
-از اتاقتون خوشتون نیومد؟
مازیار دستپاچه جواب داد:
-چرا، اتفاقاً دلبازه...و خیلی هم با سلیقه تزیین شده.
-پس چی؟
این بار مازیار نگاهش را که تشکر و محبت توامان در آن دیده میشد به فرنگیس دوخت و جواب داد:
-من شرمنده ام اگه...مخالف نظر شما مطلبی گفتم. هر طور شما بفرمایید.
گیسو که آن موقع بدون پلک زدن به آنها مینگریست، با این حرف او تا حدي آرامش یافت و مشغول خوردن غذایش شد .
دکتر یکی از مهمترین آداب غذا خوردن یعنی سکوت را نادیده گرفت و با دهانی پر گفت:
-براي اینکه حرفهاي آقا مازیار رو ازچشم من نبینین بهتره که نتیجه ي گفتگو مونو خدمتتون بگم..عرض کنم که ...ایشو اظهار کردن که والدینشون از این قضیه مطلع نیستن و پس به توافق رسیدیم که ایشون اول موضوع رو در خانواده اشون مطرح کنن،بعد انشاا... توي همین چند روز یعنی عید با اطلاع قبلی به اتفاق خانواده اشون تشریف بیارن.در خدمتشون باشیم و همدیگروملاقات کنیم...با هم آشنا بشیم تا ببینیم بالاخره خدا چی میخواد .
گیسو چنان خودش را با غذا ي داخل بشقابش سرگرم کرده بود که اگر کسی نمیدانست فکرمیکرد در مورد زندگی شخصی دیگري بحث میشود. مازیار که فقط یک لقمه چشیده بود، رنگ به چهره نداشت و همین گیسو را در فکرفرو برده بود و به عکس همیشه بجاي اینکه با غذایش بازي کند، نجویده آن را می بلعید.
ماهان و گلفام هم ساکت فقط به سخنان بزرگترها گوش میکردند. بخصوص ماهان که جو را جهت شوخی مساعد نمیدید و در نوعی خلسه فرو رفته بود.
گیسو با تک زندگی گوشی را برداشت. صداي مازیار که با موبایلش در اتاق پهلویی با او تماس گرفته بود شنیده شد که بی مقدمه میگفت:
-خوابت میاد؟
-نه..منتظر تلفنتون بودم. ماهان بهم گفت که شماره رو ازش پرسیدین .
-حالت چطوره؟ مزاحمت نیستم که؟
-متشکرم، امري بود؟
-خب..نه...حقیقتش...
با شعفی ناگهانی گفت:
-باور نمیکنم که اینقدر بهت نزدیکم.
گیسو چیزي نگفت. مازیار پس از لحظه اي ادامه داد:
-گمون نمیکردم خانواده ات به این گرمی ازم استقبال کنن. واقعاً با محبت و دوست داشتنی هستن. ظاهرا اینقدر که گذشتن از خوان اول سخت بود...منظورم بدست آوردن دل توئه...بقیه خوان ها مشکل نیستن.
گیسو لبخندي به لب آورد ولی باز هم چیزي نگفت. مازیار با لحنی گله آمیز ادامه داد:
-من تا کی باید حرف بزنم و شما فقط گوش کنید؟
-خودتون گفتین که دلتون میخواد حرفهاي دلتون رو بزنید ومن..
-درسته...ولی دلم میخواد بیشتر صداتون رو بشنوم. یه چیزي بگید...همه ي خانومها مثل شما کم صحبت هستن؟
گیسو متلک گونه جواب داد:
-سابقاً یه نفر،چیزهایی در مورد مادر هاچ میگفت..خاطرتون که هست؟
مازیار قهقهه اي سر داد و گفت:
-به دل گرفتید؟من حرفمو پس میگیرم. حاضرم اونو تو حلقومم فرو کنم...دیگه چی بگم که خاطر عزیزتون این جمله ي نا بخردانه منو فراموش بکنه؟
گیسو باز چیزي نگفت. مازیار ادامه داد:
-یه چیزي بگید؟
-چی بگم. من که مثل شما بلد نیستم به زبونهاي مختلف حرف بزنم و...

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#109 | Posted: 4 Sep 2013 11:46
مازیار میان صحبتش شروع به سخن گفتن کرد و دلخور گفت:
-خوشتون نیومد؟ فکر کردین دارم براتون کلاس میذارم مگه نه؟
گیسو از گفته اش پشیمان شد و گفت:
-نه، منظورم این نبود. اتفاقاً کلمات رو اونقدر زیبا و دلنشین به زبون میارین که احساساتتون رو حتی بیشتر از زبون مادریم بهم منتقل میکنه، در وقع منظورم این بود که من هنوز به احساس شما نرسیده ام. یعنی هنوز این حس در من به اندازه ي شما رشد نکرده، البته نمیخوام کتمان کنم که دارم به شما علاقه مند میشم ولی...نمیدونم...نمیدونم منظورم رو رسوندم یا نه؟
مازیار گفت:
-میشه بپرسم چقدر اشک و آه و التماس بعنوان آب و نور و کود میخواین تا احساستون به اندازه اي رشد کنه که یه کلمه ي دل خوش کننده از دهنتون بیرون بیاد؟ که بهم بگین...
گیسو تعمدا با لحن تهدید کننده اي او را تنبیه کرد و گفت:
-دیگه امري نیست؟ شب بخیر.
مازیاد دستپاچه و ملتمسانه گفت:
-نه...قطع نکن، من که چیز بدي بهتون نگفتم تو رو خدا اینقدر اذیتم نکنین.
گیسو کمی جدي گفت:
-متاسفانه هر وقت ببینم دارین از چراغ قرمز رد میشین مجبورم توي رفتارم باهاتون تجدید نظر کنم.
مازیار با بغضی که نشان از دلخوري بیش از اندازه اش داشت گفت:
-دست خودم نیست. به من خرده نگیر...یه چیزي رو بهتون بگم...اگه قدرتش رو داشتم حتی نگاهتون نمیکردم ولی چه کنم که مهرتون توي دلم لونه کرده و عقل لامصب هم از اون دستور میگیره و گرنه حاضر نبودم اسم هیچ دختري حتی شما رو به زبون بیارم، چه برسه به اینکه...
کلامش را ناتمام گذارد. بعضی را که در گلویش بود فرو داد وگفت:
-اگه میل دارین مدام منو بچزونین و حالم رو بگیرین و این خوشحالتون میکنه من حرفی ندارم...استادتون حرفهاي قشنگی زد. اگه یادتون باشه گفت، که بازي زندگی یه وقتهایی تموم میشه و دیگه فرصت اینو نداریم که برگردیم و دوباره اونو اجرا کنیم. ممکنه فرصت از دست بره و انوقته که دیگه حسرت خوردن فایده اي نداره. میخوام بگم، من اینجام وتوي یه اتاق اونورتر دارم باهاتون صحبت میکنم و از خوشحالی روي پاهام بند نیستم ولی فردا ممکنه هزار کیلومتر اونورتر باشم و به دلایلی نتونم باهاتون تماس داشته باشم. پس بهتر نیست این دم رو غنیمت بدونم و به جاي اینکه خودم رو سنگین بگیرمو و مثلا مبادي آداب باشم تو خرج کردن احساساتم سخاوت بیشتري نشون بدم .
کاش الن یه نفر دیگه به جاي مازیار پشت خط تلفن و آن طرف سیم ها بود »: گیسو متوجه بود که مازیار به او طعنه میزند. براي لحظه اي چشمانش را بست و با حسرت اندیشید

وقتی صبح مازیار به قصد ترك کردن آنجا سوار ماشینش میشد ابدا به او نمی نگریستو چشمانش پف آلود بود و نشان میداد که تا صبح خوابش نبرده است وهمین گیسو را نگران میکرد.
مازیار خطاب به بقیه گفت:
-خیلی زحمتتون دادم. باید منو ببخشین. مهمون ناخونده اونم دم عید خیلی ناجوره...
فرنگیس با محبت بی شائبه اي گفت:
-اتفاقاً خیلی لطف کردین...عید رو زودتر از موعدش به خونه مون آوردین.
مازیار از اینهمه محبت غرق در شادي شد و باچهره اي که براي لحظه اي شکفته شد، گفت:
-نمیدونم چطور از این همه لطفتون تشکر کنم.
دکتر گفت:
-سلام مارو خدمت خانواده برسونین، منتظر تشریف فرمایی شون هستیم.
-حتماً...حالا اگه اجازه بفرمایین رفع زحمت میکنم.
و سوار شد. گیسو همانطور دست به سینه ایستاده بود و لحظه اي چشم از او بر نمیداشت .
مازیار متوجه نگاههاي او بود. ولی تعمداً حتی نیم نگاهی به طرف اونیانداخت. ماهان با دستمالی شیشه ي ماشین را تمیز میکرد و تنها گاهی به چشمان شیطنت بارش به بقیه مینگریست.
فرنگیس گفت:
-مواظب خودتون باشین، جاده ها باید شلوغ باشه..
-ممنونم...مواظبم.
وقتی ماشین روشن شد، ماهان کارش را به پایان بردو به بقیه پیوست.
بیش از یک ساعت روي مبلی در اتاق انتظار کوچک و شلوغ دفتر عموجان نشست و به تکرار یک سري از کلماتی که انتخاب کرده بود تابه او بگویی پرداخت .

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
#110 | Posted: 4 Sep 2013 11:46
باید کار را تمام میکرد. خیلی دلش میخواست محبوب آنجا باشد و وقتی در مورد مازیار صحبت میکند عکس العملش را ببیند. با تعجب متوجه شد که میل دارد محبوب را حسابی بچزاند .
پدر همان روز پس از رفتن مازیار او را واداشته بود که به آنجا برود و مسئله را با عمویش مطرح کند. گیسو با تعجب پرسیده بود:
-چرا؟
انتظار داشت پدر، خودش جریان را براي عموجان توضیح بدهد.
اما او گفت:
-باید خودت این کار رو انجام بدي.فقط خودت.
با التماس به مادر نگریسته بود. ولی جواب مادر هم همین بود و حالا آنجا نشسته بود و در ذهنش جملات را مرور میکرد .
آخر برخاست و به منشی گفت:
-ببخشید...به عموجان بفرمائید، اگه امروز وقت ندارن من میرم و بعداً مراجعه میکنم.
خانم منشی بدون اینکه نگاهش را بالا بیاورد همانطور که برمیخاست گفت:
-اگه محبا کرده صبر کنین تا یک دقیقه دیگه کسب تکلیف میکنم.
به سرعت کارش را انجام داد وسپس برخاست و به دفتر رفت.
گیسو لحظاتی صبر کرد و سپس براه افتاد. بدون اینکه متوجه حضور شخص دیگري که به اتاق مجاور میرفتو همزمان با ورود او در حال بستن در اتاق بود، بشود، قدم به دفتر گذاشت .
آنگاه با تعجب متوجه شد به جز منشی و خود عموجان کس دیگري آنجا حضور ندارد.در تمام طول این یک ساعت کسی وارد یا خارج نشده بود. از این فکر که معطلش کرده اند دلخور شد .
عموجان، با لبخند تصنعی به گیسو نگریست و با اشاره اي منشی اش را که هاج و واج او را مینگریست، مرخص کرد.
دسته اي از روزنامه هاي جدید براي خواندن و چند کتاب کلفت روي میز کنده کاري شده اش تلمبار شده بود. عموجان نامه اي را که در دست داشت روي میز قرار داد و گفت:
-خوش اومدي دخترم، بیا بشین.
گیسو شروع به قدم زدن در اتاق کرد و صندلی روبروي میز را نادیده گرفت. کمی گستاخی در رفتار او بود که عمویش را مکدر کرد.با این حال گفت:
-بی قراریت را مهار کن و بشین، حتما مطلب مهمی پیش اومده که به اینجا اومدي؟
لابد به همین علت که مطلب مهمی پیش اومد، اینقدر من و معطل کردین : گیسو در ذهنش با عصبانیست از او پرسید ؟
گیسو لبه صندلی را گرفت و چشمانش را به او دوخت و خیلی واضح گفت:
-بله..موضوع در مورد آقا محبوبه. فکر میکنم پدر یه چیزایی خدمتتون گفته باشن .
عمو جان قیافه جدي به خود گرفت و گفت:
-خب..گوش میکنم.
گیسو دوباره به حرکت در آمد و گفت:
-جواب من منفی یه. من میدونم که شما آقا را وادار به این کار کردین و اون اصلاً هیچ علاقه اي به من نداره. بهتره خودمون رو گول نزنیم.
بنابراین بهتره قضیه رو همینجا تمومش کنیم. من به شخص دیگه اي علاقه مند شدم..پدرو مادرم هم در جریانن و فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشن. بنابراین اومدم که همه چیز رو بهتون بگم تا محبوب بیچاره رومجبور به این کارنکنین.
گیسو تمام عصبانیتش را نسبت به محبوب از ذهنش زدوده بود تا بتواند چنین جمله اي در دفاع از او به زبان بیاورد.
بالاخره یک نفر باید باید هواي او را داشته باشد. نمیخواست محبوب را ضایع کند.
علاوه بر این لحنش با لحن پر از احترام همیشگی فرق داشت.
عموجان به صندلی لوکسش تکیه داد و آرنجها را روي شکم بزرگش گذاشت و انگشتانش را در هم کلاف کرد و دقیق به گیسو نگریست و گفت:
-فقط همین؟
-بله.
-تااونجا که من میدونم شما اشتباه میکنید. اولاً محبوب به شما علاقه منده و کسی اونو مجبور به این کار
نکرده..دوماً...
گیسو بی قرار و عجول در حرف عمو زیگزاگ رفت و گفت:
-مطمئنین که شما اشتباه نمیکنین؟

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد .پیرشدنت شروع میشود
=====
     
صفحه  صفحه 11 از 15:  « پیشین  1  ...  10  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Giso | گیسو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites