تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#1 | Posted: 23 Aug 2013 12:29 | Edited By: andishmand




با سلام خدمت مدیران محترم

درخواست تاپیک در تالار داستانهای ادبی
عنوان : رمان جین ایر
اثری از : شارلوت برونته
تعداد فصول : ۳۸ فصل
کلمات کلیدی : جین ایر / شارلوت برونته / برونته / اثر شارلوت برونته / رمان جین ایر

خلاصه داستان : درباره دختری که در یتیمخانه بزرگ می شود و به عنوان معلم سرخانه به استخدام مرد ثروتمندی در می آید و.
.....

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 24 Aug 2013 22:38




*فصل اول*

آن روز نمی شد پیاده روی کرد . در واقع ، صبح ، یک ساعت میان بوته زار بی برگ پرسه زده بودیم ، اما از موقع ناهار به بعد ( خانم رید وقتی مهمان نداشت زود ناهار می خورد ) باد سرد زمستانی ابرهای چنان تیره و ملال آوری با خود اورده بود و باران چنان در تن ادم نفوذ می کرد که پیاده روی و استفاده از هوای ازاد حالا دیگر اصلا امکان نداشت .
-من از این موضوع خوشحال بودم . برای این که هیچ وقت پیاده روی های طولانی ، مخصوصا در عصرهای سرد ، را دوست نداشتم ، چون بعد از بازگشت به خانه – در هوای نیمه تاریک و سرد غروب که نوک انگشتهای دست و پایم بعد از سرما بی حس شده بود – قلبم از سرزنشهای بسی دایه جریحه دار می شد و از مشاهده حقارت جسمی خود در برابر الیزا ، جان و و جیورجیانا احساس خفت می کردم .
در این موقع الیزا ، جان و جیورجیانا در اطاق نشیمن دور «مامان» خود جمع شده بودند و او که عزیز دردانه هایش را در کنار خود داشت کاملا خوشحال بنظر می رسید ( چون عجالتاً نه دعوایی بود و نه سر و صدایی ) . مرا از پیوستن به جمع خودشان منع کرده و گفته بود :
متاسفانه ضرورت ایجاب می کند تو را از خودمان دور نگه داریم . تا وقتی بسی به من نگوید ( و خودم شخصا مشاهده نکنم ) که تو با جدیت زیاد وضع مطلوب تر و مناسب تری بر حسب سن و سالت پیدا کرده ای و تا وقتی نبینم که رفتارت شایسته تر و دلنشین تر شده باید تو را از امتیازات مخصوص بچه های مودب و با نشاط محروم کنم .
پرسیدم : مگر بسی گفته من کار بدی کرده ام ؟
-جین ، من از ادمهای کنجکاو و ایارد گیر خوشم نمی اید ؛ از این گذشته ، برای بچه عیب است که با بزرگ ترهای خود اینطور حرف بزند و از انها سوال کند . برو یک گوشه بنشین ، و تا وقتی نتوانی به طور شایسته حرف بزنی ساکت بمان .
یک اطاق کوچک صبحانه کنار اطاق نشیمن بود ؛ آهسته خود را به انجا رساندم . در آن اطاق یک قفسه ی کتاب بود . کتابی ، که سعی داشتم مصور باشد ، از میان کتابها انتخاب کردم . رفتم بالای سکوی درگهای پنجره ، پاهایم را مثل ترکها زیرم جمع کردم و چهار زانو نشستم . پرده ی ضخیم سرخی را که تقریبا نزدیکم بود کشیدم و خود را کاملا از چشم اهل خانه پنهان نگهداشتم .
چینهای پرده ی سرخ مانع از دیدن چشم انداز طرف راستم بود ، و در طرف چپم شیشه های شفاف پنجره حفاظ خوبی بود اما مرا از سرمای خشک هوای ان روز ، که یکی از روزهای ماه نوامبر بود ، حفظ نمی کرد . بعد از ورق زدن هر چند صفحه ای از کتاب به محیط اطرافم در ان بعد از ظهر زمستان خیره می شدم : در دور دستها انبوهی از مه کم رنگ فضا را پر کرده بود ، و در نزدیکی منظره ی علفزار مرطوب و بوته های سر ما زده ای به چشم می خورد . باران تند و بی وقفه همه چیز را می کند و با خود می برد ، و این پیش درآمد یک طوفان دراز مدت و ملال انگیز بود .
دوباره به ورق زدن کتاب پرداختم : تاریخچه ی پرندگان بریتانیا تالیف بیویک بود . چون تصاویر به نظرم جالب می امد توجه چندانی به نوشته های کتاب نداشتم . در عین حال ، از صفحات مقدماتی آن ، با ان که بچه بودم و اطلاعات چندانی نداشتم نمی توانستم به سادگی بگذرم . این صفحه ها درباره ی محل زندگی و تجمع مرغان دریایی ، و درباره ی «صخره ها و دماغه های متروک » که غالبا محل تجمع ان مرغهاست ، نوشته بود ، و همینطور درباره ی ساحل نروژ که چند جزیره ی واقع در خط مرز جنوبی ان مثل چراغهایی بر سطح اب دریا می درخشیدند ، و همچنین درباره ی لیندتسی ، یا ناتسه ، تا دماغه ی شمال ، یعنی :
« انجا که اقیانوس شمالی ، در گردابهای عظیم در اطراف جزایر عریان و خیال انگیز ئوله در دور دست می خروشد . و خیزابهای اقیانوس اطلس در میان جزایر هبرید جاری می شوند »
از کنار مطالب جالب دیگری نیز نمی توانستم بی توجه بگذرم از قبیل مطالب مربوط به سواحل بی سرناه لاپلند ، سیبری ، اس پیتز برگن ، نوازمبلا ، ایسلند ، گریتلند، با منظقه ی وسیع قطب شمال و نواحی متروکی که فضای ملال انگیزی دارند ، -یعنی ان مخزن یخ و برف که زیمنهای یخی ، بقایای انباشته ی هزاران زسماتن ، و لایه های متعدد ان در ارتفاعات الپ می درخشند ، قطب را احاطه کرده اند ، و کانون سرماهای شدیدند . از این قلمروهای سفید مرگ برای خودم تصویرهایی می ساختم : سایه مانند بودند مثل تمام تصورات نیمه مفهوم کمرنگ اذهان کودکان بودند که به نحو عجیبی در انها اثر می گذارند نوشته های این صفحات مقدماتی که مزین به نقوش زیبای برگها و پیچکهای تاک بودند به تصاویر کتاب : به صخره ی متروک در دریای پر موج و خیزاب ، به قایق شکسته ی به گل نشسته در یک ساحل تنها ، به سرما و ماه شوم که از پشت پاره ابرها به یک کشتی در حال غرق شدن نگاه می کرد ، به همه ی اینها مفهوم خاصی می دادند .
نمی توانم بگویم در حیاط ان کلیسای ارام ، با ان سنگ زاویه ی منقوش ف دروازه ، دو درخت ، خط کوتاه افق ان ، که دیوار شکسته ای احاطه اش کرده بود و هلال تازه بر امده ی ان امدن شب را گواهی می داد ، چه احساسی به انسان عارض می شد .
ان دو کشتی ارمیده بر روی دریای بی جنبش به گمان من دو شبح دریایی بودند .
یک دوی ، انبانی مثل انبان دزدادن دریایی به پشت خود اویخته بود . از این صفحه زود رد شدم ، چیز وحشتناکی بود ، و همینطور از تصویر ان جسم سیاه شاخدار که بر بالای یک سخره نشسته به جمعیتی چشم دوخته بود که در دور دست در اطراف یک چوبه ی دار جمع شده بودند .
هر تصویر داستانی می گفت . داستانها غالبا برای ذهن رشد نیافته و فکر ناقص من اسرار امیز به نظر می رسیدند ، و در عین حال ، مثل قصه هایی که بسی گاهی برایمان نقل می کرد خیلی جالب بودند . بسی این جور قصه ها را در شبهای زمستان ، وقتی سرحال بود و وقتی میز اتوی خود را کنار بخار دایه خانه می گذاشت و به ما اجازه می داد دور ان بنشینیم ، برایمان نقل می کرد . ضمن قصه گفتن توری لباسهای خانم رید را چین دار می کرد یا لبه ی شبکلاه او را می اراست . در این شبها توجه مشتاقانه ما را به مطالبی درباره ی دوستیها و حوادث دلپذیر که از قصها ی قدیمی پریان و منظومه های قدیمی تر گرفته بود جلب می کرد . گاهی هم 0 به طوری که بعدا فهمیدم) از روی صفحاتی از کتاب داستان پاملا، و هنری، کنت مورلند برایمان قصه می گفت .
در حالی که کتاب بی ویک روی زانویم بود حس می کردم خوشبختم ، دست کم به خیال خود خوشبختم . هیچ واهمه ای نداشتم جز این که اتفاقی ان احساس خوشبختی را قطع کند ، و ان اتفاق خیلی زود رخ داد : در اطاق صبحانه باز شد ، فریاد جان رید را شنیدم : اهای ! مادام تنه لش !
بعد مکثی کرد . دید اطاق ظاهراً خالی است . ان وقت گفت :
این ابلیس کجاست ؟ لیزی ! جیورجی ! (خواهران خود را صدا می کرد) جین اینجا نیست . به مامان بگویید توی این باران از خانه فرار کرده رفته –جانور موذی !
فکر کردم خوب است پرده بکشم . با تمام وجودم ارزو می کردم که او نتواند مخفیگاهم را کشف کند . جان رید هم نتاونست مرا پیدا کند ، هم چشمش خوب کار نمی کرد ، و هم فکرش . اما الیزا به محض ان که از جلوی در سر خود را به داخل اورد فوراً گفت :
حتما روی سکوی کنار پنجره ، جلوی در است ، جانم .
و من بلافاصله بیرون امدم چون از تصور این که این به اصطلاح «ارباب،جان » مرا از انجا بیرون بکشد بر خود لرزیدم . با ترس امیخته با شرم و ناشی گری پرسیدم :
چه می خواهید ؟
جوابش این بود : بگو « چه می خواهید ، ارباب رید . » از تو می خواهم بیایی اینجا
و در حالی که روی یکی از مبلها می نشست با ژست مخصوصی به من فهماند که نزدیک بروم و مقابل او بایستم .
جان رید یک دانش اموز چهارده ساله ، یعنی چهار بزرگ تر از من ، بود چون من فقط ده سال داشتم . نسبت به سن خودش تنومند و فربه بود . پوست تیره رنگ و نا سالمی داشت . صورتش بزرگ ، خطوط چهره اش درشت ،
اندامهایش سنگین و دست و پایش بزرگ بود . عادتاً با ولع زیاد غذا می خورد ؛ در نتیجه ، مزاجش صفراوی ، چشمانش ضعیف و قی گرفته و گونه هایش شل و اویخته بود . الان موقعی بود که بایست در مدرسه باشد اما مامانش یکی دو ماه بود که او را در خانه نگهداشته بود به این علت که بنیه اش ضعیف است و زود به زود مریض می شود . اقای متیلز ، مدیر مدرسه ، موکداً می گفت اگر از خانه کیک و شیرینی کمتری برای او بفرستند حالش خیلی خوب خواهد بود ، اما مادر با چنین عقیده ی سختگیرانه ای موافق نبود و قلب او به چنین چیزی رضایت نمی داد ، و در مقابل بیشتر متمایل به این نظر مودبانه تر بود که رنگ پریدگی جان نتیجه ی تلاش زیاد او و شاید ،دلتنگی او برای خانواده اش باشد

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 24 Aug 2013 22:44 | Edited By: andishmand




اندامهایش سنگین و دست و پایش بزرگ بود . عادتاً با ولع زیاد غذا می خورد ؛ در نتیجه ، مزاجش صفراوی ، چشمانش ضعیف و قی گرفته و گونه هایش شل و اویخته بود . الان موقعی بود که بایست در مدرسه باشد اما مامانش یکی دو ماه بود که او را در خانه نگهداشته بود به این علت که بنیه اش ضعیف است و زود به زود مریض می شود . اقای متیلز ، مدیر مدرسه ، موکداً می گفت اگر از خانه کیک و شیرینی کمتری برای او بفرستند حالش خیلی خوب خواهد بود ، اما مادر با چنین عقیده ی سختگیرانه ای موافق نبود و قلب او به چنین چیزی رضایت نمی داد ، و در مقابل بیشتر متمایل به این نظر مودبانه تر بود که رنگ پریدگی جان نتیجه ی تلاش زیاد او و شاید ،دلتنگی او برای خانواده اش باشد
جان محبت زیادی به مادر و خواهرانش نداشت ، و از من بدش می امد. مرا آزار می داد و کتک می زد ، نه هفته ای دو سه بار یا روزی یکی دو دفعه بلکه دائما ، وقتی به من نزدیک می شد تمام اعصاب و هر قطعه ای از گوشتم که روی استخوانهایم را پوشانده بود ، منقبض می شد . لحظاتی پیش می امد که از هراسی که در دل من می انداخت خودم را گم می کردم چون در برابر تهدیدات یا شکنجه های او هیچ پناهی نداشتم . خدمتکاران نمی خواستند با جانبداری از من ارباب جوان خود را برنجانند ،و خانم رید در این باره خودش را به ندیدن و نشنیدن می زد ؛ هیچوقت نمی دید که پسرش مرا می زند یا فحشهای او را به من نمی شنید در حالی که جان ، گاهی در حضور خود او ، این کارها را انجام می داد ؛ البته غالبا در غیاب او چنین می کرد .
من که به اطاعت از جان عادت کرده بودم به صندلی او نزدیک شدم . دو سه دقیقه ای با زبانش برایم شکلک در اورد ؛ زبانش را تا انجا که می توانست بیرون اورد . می دانستم به زودی شروع به زدن خواهد کرد . در همان حالی که از ضربات او وحشت داشتم به چهره ی نفرت انگیز و زشت او در ان موقع با کمال وضوح مشخص بود دقیق شده بودم . نمی دانم که او این حالت مرا در قیافه ام می خواند یا نه ؛ در این موقع بدون ان که حرفی بزند ، ناگهان و با تمام قوت ضربه ای وارد اورد . من تلو تلو خوردم ، و وقتی تعادل خودم را دوباره به دست اوردم یکی دو قدم از صندلی او فاصله گرفتم .
گفت : این برای جسارت تو در چند دقیقه ی قبل موق ع جواب دادن به مامان بود ، و اما برای دزدکی رفتنت به پشت پرده و نگاهی که الان یکی دو دقیقه است در چشمهایت می خوانم ، موش کثیف !
چون به فحشهای جان رید عادت داشتم فکر جواب دادن او را اصلا به سرم راه ندادم تمام توجهم به این بود که چطور ضربه ی بعد از این فحش را تحمل کنم .
پرسید : پشت پرده چکار می کردی ؟
-کتاب می خواندم .
-کتاب را نشان بده .
به طرف پنجره برگشتم و کتاب را از انجا اوردم
تو حق نداری کتابهای ما را برداری . مامان می گوید تو در اینجا فقط یک نانخور زیادی هستی . هیچ پولی نداری . پدرت برایت چیزی نگذاشته ؛ باید بروی گدایی نه این که با اشراف زاده ایی مثل ما زندگی کنی ؛ همان غذایی را بخوری که ما می خوریم و خرج لباست را هم مامان بدهد . حالا به تو یاد می دهم که زیر رو کردن قفسه ی کتابهای من یعنی چه –چون انها به من تعلق دارند ، تمام خانه به من تعلق دارد ، یا چند سال دیگر مال من خواهد شد . بر کنار دیوار ، دور از اینه و پنجره ها ، بایست .
این کار را کردم . البته اول منظور او را نفهمیدم اما وقتی کتاب را برداشت ، ان را سبک و سنگین کرد و وری ایستاد که ان را به طرف من پرتاب کند ، از روی غریزه خواستم خودم را کنار بکشم و در همین حال از ترس فریادی کشیدم . اما هنوز کاملا جایم را تغییر نداده بودم که کتاب پرتاب شد و به من خورد . طوری افتادم که سرم به در خورد و شکست . خون جاری شد . احساس درد شدیدی کردم . وحشتم که به اوج رسیده بود جایش را به حالت دیگری داد ؛گفتم : پسر شرور و بیرحم . تو مثل یک قاتل –مثل یک کارفرمای ظالم – هستی . به امپراتورهای روم می مانی !
تاریخ روم به قلم گلداسمیت را خوانده بودم ، و درباره ی نرون ، کالیگولا و غیره اطلاعاتی داشتم و البته پیش از این حادثه چنین مقایسه ای را در فکر خودم می کردم و گمان نداشتم هیچوقت بتوانم ان را با صدای بلند به زبان بیاورم .
فریاد کشید :
بله ! بله ! اینها را به من گفتی ؟ حرفهایش را شنیدید الیزا ، جیورجیانا ؟ به مامان نگویم ؟ اما اول – به طرف من خیز برداشت . حس کردم موی سرم و بازویم را گرفته . به اخرین چاره متوسل شده بود . در واقع ، قیافه یک جانی را در او می دیدم : یک قاتل ، حس کردم یکی دو قطره خون از سرم روی گردنم غلتید ، احساس تند و جگر سوزی به من دست داد . این احساس در ان لحظه بر ترس من غالب شد ، و مثل دیوانه ها به او حمله بردم . درست نمی دانم با دستهایم چکار کردم اما فریادش را شنیدم که به من می گفت : موش کثیف ! موش کثیف !
و همچنان نعره می کشید . کمک به او نزدیک بود : الیزا و جیور جیانا به سرعت به دنبال خانم رید ، که در طبقه بالا بود ، رفته بودند . در این موقع او ، در حالی که بسی و کلفتش ابوت دنبالش بودند ، وارد صحنه شد . ما از هم جدا شده بودیم . این کلمات را شنیدم :
-وای ! خدای من ! کدام دیوانه ای به ارباب، جان حمله کرده !
-ایا تا حالا کسی چنین صحنه ی تاسف اوری دیده !
بعد خانم رید گفت : او را به (اطاق سرخ ) ببرید ، و در را به رویش قفل کنید .
بلافاصله چهار دست ، مرا گرفتند و به طبقه ی بالا بردند .
به مقاومتم ادامه می دادم ، و این برایم چیز تازه ای بود ، و پیشامدی بود که نظر بدبینانه ی بسی و دوشیزه ابوت راجع به مرا کاملا تایید کرد و انها خود را بیشتر محق دانستند چنین نظری داشته باشند . در حقیقت ، کمی از خود بی خود شده بودم یا بهتر بگویم ، به قول فرانسویها ،دیگر خودم نبودم . خوب می دانستم همین یک لحظه سرکشی مرا گرفتار کیفرهای عجیب کرده ، و مانند هر برده ی شورشی دیگر ، در عین نا امیدی ، تصمیم داشتم این راه را تا آخر ادامه بدهم .
-دستهایش را نگهدار، دوشیزه ابوت ؛مثل یک گربه ی وحشی است .
ان کلفت فریاد کشید :
شرم کن ! خجالت بکش ! دوشیزه ایر، چقدر زشت است که ادم یک نجیب زاده ی جوان ، پسر ولینعمتش ، ارباب جوانش را بزند !
-ارباب! چطور ممکن است او ارباب من باشد ؟ ایا من خدمتکارم ؟
-نه ، تو کمتر از خدمتکار هستی چون برای امرار معاش خودت کاری انجام نمی دهی . بنشین و یک قدری راجع به کار زشتی که کرده ای فکر کن



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 24 Aug 2013 22:54 | Edited By: andishmand




فصل دوم

در این موقع انها مرا به اطاقی که خانم رید اشاره کرده بود اورد و روی یک چهار پایه نشانده بودند . یک انگیزه ی ناگهانی مرا مثل فنر از جایم بلند کرد اما دو جفت دست انها فورا مرا همانجا نگهداشتند .
بسی گفت :
اگر ساکت ننشینی باید تو را ببندیم . دوشیزه ابوت ، بند جورابت را به من امانت بده ، اگر فقط بند جوراب من باشد ان را به اسانی پاره می کند .
دوشیزه ابوت پای چاق خود را – که همیشه نوار زخم بندی به ان بسته بود – جلو اورد . این امادگیها برای بستن من و رفتارهای بیرحمانه ی دیگری که حدس می زدم بعد از این با من می کردند کمی از ان حالت خشم هیجان امیز من کاست .
گریه کنان گفتم : بند جورابتان را در نیاوردید ، از جایم تکان نخواهم خورد .
برای تاکید بیشتری بر قول خودم ، با دستهایم کمک کردم تا وشع نشستنم روی چهار پایه درست باشد . بعد بی حرکت نشستم .
بسی گفت : مواظب باش تکان نخوری .
موقعی که مطمئن شد خشم من به راستی فرونشسته رهایم کرد . بعد او و دوشیزه ابوت ، در حالی که دستهای خود را زیر بغل زده بودند ، مقابل من ایستادند . با تردید و حیرت به من نگاه می کردند مثل اینکه در سلامت عقل من شک داشتند .
عاقبت بسی رو به ان ندیمه کرد و گفت : قبلا هیچوقت از این جور کارها نمی کرد .
مخاطبش جواب داد : اما همیشه چنین فکرهایی در سرش بوده . غالبا عقیده ام راجع به این بچه را به خانم گفته ام ، و خانم با نظر من موافق بوده . موجود کوچک توداری است . هرگز دختری به این سن اینقدر مرموز ندیده ام .
بسی جواب نداد ، اما کمی بعد ، در حالی که مرا مخاطب قرار داده بود ، گفت : باید متوجه باشی ، دخترجان ، که تو تحت کفالت خانم رید هستی ؛ او از تو نگهداری می کند . اگر ناچار بشود تو را بیرون کند مجبور خواهی شد به گداخانه بروی .
در جواب او چیزی نداشتم بگویم . این حرفها برای من تازگی نداشت . تا انجا که یادم می امد ، از اول زندگیم به این مطلب زیاد اشاره می شد . این سرکوفت من به علت این که نانخور زیادی هستم در گوشم به صورت صدای یکنواخت دائمی دراده بود ؛ صدایی بود خیلی درداور و خرد کننده اما برای من چندان قابل فهم نبود .
دوشیزه ابوت دنبال حرف او را گرفت :
حالا که خانم از راه لطف اجازه داده تو با اقا و خانمهای رید بزرگ بشوی نباید خودت را با انها برابر بدانی . انها پول زیادی دارند . و تو هیچ پولی نداری . تو در حدی هستی که باید تواضع کنی ، و سعی کنی در نظر انها خوشایند باشی .
و بسی هم با لحنی که دیگر خشونت امیز نبود در ادامه ی حرفهای او گفت :
هر چه ما می گوییم به صلاح توست . باید سعی کنی مفید و خوشایند باشی تا این که شاید اطاقی در اینجا به تو بدهند ، اما اگر تند خو و بی ادب باشی من مطمئن هستم خانم تو را از خانه بیرون خواهند انداخت .
دوشیزه ابوت گفت : از این گذشته ، خداوند او را مجازات خواهد کرد ؛ ممکن است در وسط عصبانیت و داد و فریادش جان او را بگیرد ، و بعد معلوم است به کجا می رود . بیا ، بسی، او را همین جا می گذاریم بماند . دل و جراتش از من خیلی بیشترست . وقتی تنها هستی دعاهایت را بخوان ، دوشیزه ایر ، چون اگر توبه نکنی ممکن است چیزی از سوراخ بخاری بیاید و تو را ببرد .
رفتند ، و در را هم پشت سرشان قفل کردند .
اطاق سرخ یک اطاق اضافی بود که خیلی به ندرت در ان می خوابیدند . می توانم بگویم در حقیقت هیچوقت در ان نمی خوابیدند مگر موقعی که یک عده دیدار کننده ی اتفاقی به گیتش هد هال می امدند ، ان وقت لازم می شد تمام اثاث موجود در ان را گرد گیری و مرتب کنند . این اطاق ، در عین حال ، یکی از بزرگ ترین و مجلل ترین اطاقهای ان عمارت بود . یک تختخواب که روی چهار ستون بزرگ از چوب ماهون درست شده بود و پرده هایی از حریر گلدار به رنگ قرمز که در اطراف ان اویخته بودند ، در وسط اطاق قرار داشت . دو پنجره بزرگ در انجا دیده می شد که پرده هاشان همیشه افتاده بود و با گلبندها و توریهایی از همان پارچه تزیین شده بودند . رنگ فرش اطاق سرخ بود . روی یک میز که در پایین تختخواب قرار داشت پارچه ای به رنگ قرمز سیر انداخته بودند . رنگ دیوارها زرد تیره ی مایل به میخکی بود . لباسها ، میز ارایش و صندلیها همه از چوب ماهون قدیمی براق و دارای رنگ قهوه ای مایل به سرخ بودند . تشکها و بالشهای تختخواب در زیر یک لحاف نخی مارسی به رنگ سفید برفی ، میان رنگهای تیره ی اطراف ، روشنی خاصی داشتند . از جمله اثاث اطاق ، اثاثه ی دیگری که جلب توجه کمتری می کرد صندلی راحتی بزرگ ناز بالش داری نزدیک بالای تختخواب بود که ان هم رنگ سفید داشت . این صندلی ، که یک عسلی هم دز جلوی ان بود ، به یک تخت کوچک می مانست .
این اتاق سرد بود چون کمتر بخاری در ان روشن می شد و ساکت بود چون با دایه خانه و اشپزخانه ها فاصله داشت ؛ هیبت اور بود چون به ندرت کسی وارد ان می شد . مستخدمه ی نظافتچی خانه فقط روزهای شنبه به انجا می امد تا گرد و خاکی را که در ظرف یک هفته روی اینه ها و اثاث جمع شده و خیلی زیاد هم بود ، پاک کند . خانم رید هم خودش هر چند مدت یکبار به اینجا سر می زد تا محتویات یک کشوی مخفی در کمد لباسها را وارسی کند . در این کشور چند دستخط نوشته شده بر روی پوست ، جعبه ی جواهر و یک تصویر مینیاتور از «شوهر فقیدش » گذاشته بود ، و راز اطاق سرخ در همین دو کلمه نهفته بود – طلسمی بود که ان اطاق را ، با همه عظمت و شکوهش ، متروک نگهداشته بود .
نه سال از مرگ اقای رید می گذشت ، در این اطاق بود که او اخرین نفس خود را کشید ؛ در اینجا جنازه اش را برای اخرین دیدار خویشان و دسوتان گذاشته بودند ؛ از اینجا بود که متصدیان کفن و دفن جنازه اش را بردند ، و از ان روز به بعد نوعی حالت قداست غم انگیز ان را از ورود مکرر اشخاص مصون داشته بود .
چهار پایه ی من ، که بسی و ان دوشیزه ابوت تلخ زبان مرا روی ان نشانده بودند ، یک صندلی بی تکیه گاه کوتاه بود که در جلوی پیش بخاری مرمر قرار داشت . تختخواب در مقابلم بود . در طرف راستم کمد بلند تیره رنگی را می دیدم که خطوط شکسته ی کمرنگی شفافیت چوب ان را بهتر جلوه می دادند . یک اینه ی بزرگ در میان ان اثاث ، شکوه و ابهت تختخواب و اطاق خالی را چ=پند برابر می ساخت . کاملا اطمینان نداشتم که در را قفل کرده باشند ؛ وقتی جرات حرکت یافتم برخاستم و به طرف در رفتم تا ببینم این کار را کرده اند یا نه .
افسوس ! در قفل بود . هیچ زندانی اینقدر امن نبود . وقتی برگشتم ناچار چهار زانو مقابل اینه نشستم . نگاه مجذوب من بی ان که خواسته باشم عمق اینه را می کاوید . در ان خلا رویایی هر چیزی که می دیدم سردتر ، خشک تر و تیره تر از حالت واقعی انها بود : ان تصویر کوچک عجیب به من زل زده بود ، با صورت و دستهای سفیدش که در ان محیط تیره مثل چند لکه به نظر می رسیدند ، و چشمانش که از وحست می درخشیدند و بی وقفه در حرکت بودند مرا نگاه می کردند ؛ این اجزا در مجموع، اثر یک روح واقعی را داشتند . به فکرم رسید مثل یکی از اشباح ریز نیمه پری و نیمه جن داستنهای شب بسی است که در بیابانها از میان دره های متروک با سر افرازی بیرون می ایند و در برابر چشمهای مسافرانی که سفرشان طول کشیده و تاریکی شب انها را گرفته ظاهر می شوند . دوباره به طرف چهار پایه ام رفتم . در ان لحظه دچار اوهام شده بودم ف اما هنوز ساعت چیرگی کامل انها بر من فرانرسیده بود؛ خونم هنوز گرم بود و هنوز حالت برده ی شورشی با ان نیروی غم انگیزش بر من تسلط داشت . ناچار بودم قبل از گریز از وضع خطرناک و ملال انگیز فعلی با هجوم سریع افکاری که به گذشته ام مربوط می شدند روبه رو شوم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 24 Aug 2013 22:58 | Edited By: andishmand




تمام قساوتهای بیرحمانه ی جان رید ، تمام بی تفاوتی متکبرانه ی خواهرانش ، تمام نفرت مادرش و تمام غرض ورزیهای حلقه حلقه طلائیش به نظر می رسید برای کسانی که به او نگاه می کنند لذت بخش باشد و خطاهای او را نادیده بگیرند . جان ، هیچکس جلوی کارهایش را نمی گرفت و خیلی کم تنبیه می شد ؛ و حال ان که او همیشه مشغول شرارت بود : گردن کبوترها را می پیچاند ، جوجه طاووسهای کوچک را می کشت ، سگها را به جان گوسفندها می انداخت، تاکهای گلخانه را از میوه عریان می کرد و غنچه های عالیترین گیاهان گلخانه را می کند . مادرش را « پیر دختر» خطاب می کرد ؛ گاهی به خاطر پوست تیره اش ، که شبیه پوست خود او بود ، به او دشنام هم می داد ؛ بی ادبانه خواسته های او را نادیده می گرفت ؛ کم نبودند دفعاتی که لباسهای ابریشمی او را پاره یا کثیف می کرد ، با این حال همچنان «عزیز مادر» بود . من جرات نداشتم کوچک ترین خطایی بکنم ؛ سعی می کردم هر کاری که به من محول می شد انجام دهم ، با این حال از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب ، همبیشه ی اوقات ، به من می گفتند لوس ، خسته کننده ، عبوس ، پست و ترسو . در اثر ان ضربه و افتادن هنهوز سرم درد می کرد و خون می امد ؛ هیچکس جان را سرزنش نکرد که چرا بی جهت مرا کتک زده اما من چون در مقابل او مقاومت کرده خدمتکاران مثل ته نشستهای یک چاله ی پر گل و لای در فکر اشفته ام ظاهر شدند . چرا همیشه رنج می کشیدم ، همیشه به من تشر می زدند ، همیشه متهم می شدم و همیشه مرا محکوم می کردند ؟ چرا نمی توانستم خوشایند انها باشم ؟ چرا تلاشهایم برای جلب علاقه ی اشخاص به نتیجه نمی رسید ؟ به الیزای لجوج و خودخواه احترام می گذاشتند ؛ جیورجیانا با ان اخلاق زشت ، کینه ی اتشین ، عیب جوئی ها و رفتار گستاخانه اش کسی کاری به کارش نداشت . زیبایی او ، گونه های گل انداخته و زلف بودم تا از خشونت نامعقول او جلوگیری کنم دیگر فحش و ناسزایی نبود که نثارم نکنند .
عقلم ، که تحت فشار انگیزه ی درد به صورت یک قدرت زودرس –هر چند موقت- در امده بود می گفت : «بی انصافها ! بی انصاف ها !» و اراده ام ، که به همین اندازه در اثر درد و رنج برانگیخته شده بود برای رهایی از این ظلم تحمل ناپذیر راه چاره ارائه می داد و ان این بود که فرار کنم یا ، اگر موثر واقع نشد ، دیگر اصلا چیزی نخورم و ننوشم تا از این طریق خودم را به دست خودم نابود کنم .
در ان بعد از ظهر ملال انگیز چه روح پریشانی داشتم ! چطور تمام مغزم اشفته و تمام قلبم دستخوش هیجان شده بود ! و با این وصف، کشاکش فکری من در چه ظلمتیف در چه جهل مرکبی ، جریان داشت ! نمی توانستم به این سوال درونی که چند سال بود ، بی وقفه و با وضوح، فکرم را مشغول داشته بود جواب بدهم : چرا تا حالا ، در ظرف این مدت ، اینطور رنج می کشیدم ؟
من در گیتس هد هال یک وصله ی ناجور بودم ، در انجا به هیچکس شبهات نداشتم . میان من و خانم رید با فرزندانش با بردگان برگزیده اش هیچ وجه اشتراکی نبود . اگر انها مرا دوست نداشتند ، در حقیقت ، من هم به همان اندازه از انها بدم می امد . انها الزامی نداشتند به موجودی اظهار محبت کنند که نمی توانست از میان انها حتی با یک نفرشان هماهنگی داشته باشد : یک موجود ناسازگار که به لحاظ خلق و خوی ، استعداد و امیال در جهت مخالف انها بود ، یک شی بی فایده ، ناتوان از خدمت در برابر خواسته های انها یا افزون به خوشیهاشان ؛ یک موجود مضر که مایه ی رنجش و خشم در رفتار انها و مایه ی تحقیر و اهانت در داوریشان را باعث می شد
می دانم اگر کودک امیدوار ، با نشاط ، سربه هوا ، سرسخت ، خوش طاهر و پر سر و صدایی –حتی اگر مثل حالا نانخور زیادی و بیکس هم بودم – خانم رید وجود مرا با رضایت بیشتری تحمل می کرد ، فرزندانش نسبت به من احساس نوع دوستی صمیمانه ای داشتند ، خدمتکاران کمتر میل داشتند مرا سپر بلای دایه خانه کنند .
درختان پشت عمارت همچنان زوزه می کشید . کم کم مثل سنگ سرد شدم بعد دل و جراتم را از دست دادم و حالت عادی احساس خواری ، بی اعتمادی به خود ف افسرگی غزیبانه مثل خاکستر اتش خشم رو به زوالم را پوشاند و خفه کرد. همه می گفتند که من بدخلق و خطاکارم ، و شاید هم اینطور بودم و الا چرا بایست به فکر خودکشی از راه گرسنگی بیفتم ؟ این کار مسلما یک جنایت ؛ و ایا من سزاوار مرگ بودم ؟ یا شاید سردابه ی زیر محراب کلیسا ی گیتس هد مرا به خود می خواند ؟ به من گفته بودند اقای رید در این سردابه دفن شده ؛ و این فکر مرا به یاد او انداخت ؛ با وحشت فزاینده ای به او فکر می کردم . نمی توانستم او را به خاطر بیاورم اما می دانستم که او دائی من بود ، می دانستم وقتی یتیم شدم مرا به خانه اش اورده بود ، می دانستم که در اخرین لحظات حیاتش از خانم رید قول گرفته بود که کرا کثل یکی از فرزندان خود تربیت و بزرگ کند. خانم رید احتمالا تصور می کرد به این قول وفادار است و من به جرات می توانستم بگویم که به این قول خود تا انجا که طبیعتش اقتضا داشت وفا کرده بود ؛ اما چطور می توانست بعد از مرگ شوهر خود واقعا از حضور یک مداخله جوی سود طلب که از خانوده ی خودش نیست و با او هم هیچگونه پیوندی ندارد خوشحال باشد ؟ این امر بایستی برای او خیلی مسالت اور شده باشد که در نتیجه ی یک قول تحمیل شده برای بچه ی غریبانه ای که نمی توانست او را دوست بدارد مادری کند ، و شاید حضور بیگانه ی ناسازگاری باشد که دائما خودش را داخل جمع خانوادگی او می کند .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 24 Aug 2013 23:07




روشنایی روز کم کم از اطاق سرخ رخت بر می بست . ساعت از چهار گذشته بود و ان بعد از ظهر ابری به صورت یک غروب غم انگیز در می امد . هنوز صدای ضربات پیهم دانه های باران بر شیشه ی پنجره ی پاگرد پلکان را می شنیدم ، و باد در میان دختان می پیچید .
فکری به ذهنم خطور کرد و شک نداشتم –هرگز شک نداشتم – که اگر اقای رید زنده بود با من با مهربانی رفتار می کرد . و حالا ، همچنان که نشسته بودم ، به رختخواب سفید و دیوارهاثی تیره نگاه می کردم –ضمنا گاه گاهی هم نظر مجذوبانه ای به ایینه ی کم فروغ می انداختم – کم کم چیزهایی را به یاد اوردم که راجع به مردگان می گویند که : اگر به اخرین خواسته هاشان عمل نشده باشد در قبرهای خود معذب اند ، به روی زمین برمی گردند تا پیمان شکنان را کیفر بدهند و انتقام مظلومان را بگیرند ؛ و فکر کردم روح اقای رید که از اجحافات ان خانواده به خواهر زاده اش به ستوه امده ممکن است ارامگاه خود را – اعم از این که در سردابه ی کلیسا باشد یا در دنیای ناشناخته ی مردگان – ترک بگوید و در این اطاق در برابر من ظاهر شود . اشکهایم را پاک کردم و جلوی هق هق گریه ام را گرفتم چون می ترسیدم مبادا هر گونه نشانه ی اندوه شدید باعث شود یکی از ارواح برای تسلای خاطر من حرف بزند ، و یا یکی از انها که دور سرشان هاله ی نورانی است و با دلسوزی عجیبی بالای سر من خم شده از میان تاریکی ظاهر شود . حس کردم این فکر ، که به ظاهر تسلی بخش است ، اگر تحقق پیدا کند وحشت اور سعی کردم متهورانه به اطراف ان اطاق تاریک نگاه کنم . در این لحظه نوری روی دیوار تابید . از خودم پرسیدمن ایا این اشعه ماه است که از درز پرده به داخل اطاق نفوذ کرده ؟ نه : نور ماه ثابت است و حال ان که این نور می جنبد . همچنان که خیره نگاه می کردم ان نور از دیوار روی سقف لغزید و روی سرم شروع به تکان خوردن کرد . الان می توانم به اسانی حدس بزنم که ان رگه ی روشنایی ، به احتمال زیاد ، نور چراغ فانوسی بود که یک نفر که در چمن حرکت می کرد ان را به دست گرفته بود . اما در ان موقع چون امادگی برای ترسیدن داشتم و افکارم خیلی اشفته بودند تصور کردم که ان نور تندرو خبر ورود یکی از ارواح را می دهد . قلبم به سرعت شروع به تپیدن کرد و سرم داغ شد . صدایی در گوشهایم طنین انداخته بود . گمان کردم بالهای پرندگان است که به سرعت تکان می خورند . به نظرم رسید چیزی نزدیک من است . تحت فشار بودم و داشتم خفه می شدم . قدرت تحملم از بین رفت ؛ به سرعت به طرف در دویدم و با تلاش مایوسانه ای شروع کردم به تکان دادن قفل در . در راهروی بیرونی صدای پاهایی را که در حال دویدن بودند ، شنیدم . کلید در قفل پیچید ، بسی و ابوت وارد شدند .
بسی پرسید : دوشیزه ایر ، حالت خوب نیست ؟
ابوت هیجان زده گفت : چه س رو صدای وحشتناکی ! حس کردم صدها توی سر خود من است !
فریاد زدم : مرا بیرون ببرید ! بگذارید به دایه خانه بروم !
بسی دوباره پرسید : برای چه ! به جائیت صدمه خورده ؟ ایای چیزی دیده ای ؟
در این موقع دست بسی را محکم چسبیده بودم ، و او دست خود را پس نکشیده بود . گفتم :
اوه ! یک نور دیدم ، فکر کردم شبح می اید .
ابوت با نوعی ابراز انزجار گفت : عمدا جیغ زده . و چه جیغی ! اگر واقعا ناراحت بوده عملش قابل بخشش است اما فقط خواسته همه ی مارا به اینجا بکشاند . من با حقه های موذیانه ی او اشنایم .
صدای دیگری با لحن تحکم امیز پرسید :
این سر و صداها برای چیست ؟
و خانم رید ، در حالی که کلاهش روی سرش به این طرف و ان طرف می لغزید و لباسش خش خش می کرد از راهرو امد . بعد گفت :
ابوت و بسی ، گمان می کنم دستور داده بودم جین ایر در اطاق سرخ باشد تا خودم پیش او بیایم .
بسی برای توجیه کار خود گفت : دوشیزه جین جیغ خیلی بلندی کشیده بود ، بانوی من .
جواب فقط این بود :
بگذارید باشد . دست بسی را ول کن ، بچه ! مطمئن باش با این کارها نمی توانی موفق شوی از اینجا بیرون بیایی . من از ظاهر سازی ، مخصوصا در بچه ها ، نفرت دارم . وظیفه ی من این است که به تو نشان بدهم حقه بازی نتیجه ندارد . حالا یک ساعت بیشتر در اینجا خواهی ماند ان هم فقط به شرطی که کاملا تسلیم بشوی و ساکت بمانی تا ان موقع تو را ازاد کنم .
-اوه ، زن دائی رحم کنید ! مرا ببخشید ! نمی توانم این را تحمل کنم ، مرا طور دیگری تنبیه کنید ! اگر اینجا بمانم خواهم مرد ...
-ساکت ! این خشونت جواب شایسته ای برای ان خشونت است .
پس معلوم می شود از ماجرای پسرش خیلی ازرده خاطر شده بود، به نظر او من یک هنرپیشه ی زود به کمال رسیده بودم و او در من جدا امیزه ای از خشم زهراگین ، روح حقیر و دو رویی خطرناک می دید .
بسی و ابوت کنار کشیدند ، و خانم رید ، که از غصه ی امیخته به ترس و هق هق گریه های شدید من حوصله اش سر رفته بود ، بی ان که حرف دیگری بزند به شدت مرا عقب راند و دو را به رویم قفل کرد . صدای دور شدن او را شنیدم . کمی بعد از رفتن او گویا نوعی حالت غش به من دست داد ؛ بیهوشی چشمانم را بست .
چیز دیگری که به یادم مانده موقع به هوش امدنم است . با احساسی بیدار شدم که گفتی در خواب دچار کابوس شده بودم ؛ در مقابلم نور قوی قرمز وحشتناکی در پشت چند میله ی سیاه ضخیم مشاهده کردم . صداهای خفه ای می نشیدم ؛ مثل این بود که ان صدها از میان وزش شدید باید یا جریان تند اب به گوش می رسیدند . اضطراب ، تزلزل و نوعی احساس ترس بر تمام وجودم چیره شده و قوای فکریم را مختل کرده بود . کمی بعد ، حس کردم کسی به من دست می زند ؛ مرا از جایی که بودم بلند کرد و نشاند ، و این کار را با ملایمت و عطوفتی بیش از انچه پیش از این دیده بودم انجام می داد . سرم را روی یک بالش ف یا شاید یک بازو ، تکیه دادم . و احساس راحتی کردم .
پنج دقیقه ی بعد ابرهای اشفتگی و حیرت از اسمان ذهنم پراکنده شدند . به خوبی توانستم بفهمم که در تختخواب خودم هستم ، و ان نور قوی قرمز اتش بخاری دایه خانه است . شب بود . شمعی روی میز می سوخت . بسی ، در حالی که لگنی در دست داشت ، پای تخت ایستاده بود ، و یک اقای محترم روی صندلی نزدیک بالش من نشسته و بالای سر من خم شده بود خواهد شد . با تمام قدرت سعی کردم این فکر را از بین ببرم .
کوشیدم استوار و با اراده باشم . در حالی که موی سرم را از روی چشمهایم کنار می زدم . سرم را بالا آوردم

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 25 Aug 2013 13:29 | Edited By: andishmand




فصل سوم

وقتی دانستم در ان اطاق یک غریبه یعنی فردی است که نه به گیتس هد مربوط است و نه با خانم رید قرابت دارد احساس راحت وصف ناشدنی به من دست داد . حس کردم مورد حمایت و ایمنی تسلی بخشی قرار گرفته ام . رویم را از بسی به طرف ان اقای محترم برگرداندم (هر چند حضور بسی برای من در مقایسه با حضور ، مثلا ، ابوت خیلی کمتر ناخوشایند بود . ) به صورت ان مرد دقیق شدم . او را شناختم ؛ اقای لیود داروگر بود . وقتی خدمتکاران مریض می شدند خانم رید این شخص را به بالین انها فرامی خواند؛ برای خود و فرزندانش پزشک استخدام کرده بود .
آ ن مرد پرسید : خوب ، من کی هستم ؟
ضمن این که اسم او را بر زبان می اوردم دستم را هم به او دادم . دستم را گرفت و در حالی که تبسم می کرد ، گفت :
حالت به زودی خوب خواهد شد .
بعد مرا خواباند ، و خطاب به بسی گفت که باید خیلی مواظب باشد تا در طول ساعات شب مزاحمتی برای من پیش نیاید . بعد از ان که سفارشهای دیگری کرد و گفت که روز بعد هم به من سر خواهد زد ، انجا را ترک گفت .
من غصه دار شدم چون وقتی او روی صندلی نزدیک بالشم نشسته بود حس می کردم پناهگاه و دوستی دارم، و زمانی که در را پشت سر خود بست تمام اطاق تاریک شد و قلب من فرو ریختع ؛ یک غم وصف ناشدنی بر من چیره شد .
بسی با لحن تا اندازه ای ملایم پرسید : حس می کنی خوابت می اید ، دوشیزه ؟
زیاد جرات نکردم به او جواب منفی بدهم چون بیم داشتم جمله ی بعدی ممکن است خشونت امیز باشد ، این بود که جواب دادم : سعی خواهم کرد .
-دوست داری چیزی بنوشی ، می توانی چیزی بخوری ؟
-نه ، متشکرم ، بسی .
-پس بهتر است من بروم بخوابم چون ساعت از دوازده گذشته . شب اگر چیزی خواستی می توانی مرا صدا بزنی .
چقدر مودب شده بود ! این طرز حرف زدن او به من جرات داد چیزی از او بپرسم : بسی ، من چه ام است ؟ مریضم ؟
-مثل اینکه در اطاق سرخ حالت یک دفعه به هم خورد و شروع کردی به فریاد کشیدن . حتما حالت به زودی بهتر خواهد شد .
بسی به محل سکونت خدمتکاران که نزدیک بود رفت . شنیدم می گوید :
سارا ، بیا دایه خانه پیش من بخواب ، من امشب اصلا جرات ندارم با ان بچه ی بینوا تنها بخوابم ، ممکن است بمیرد . غش کردن او خیلی عجیب بود . نمی دانم اصلا چیزی متوجه می شد یا نه . عمل خانم نسبتا خشونت امیز بود .
در حالی که سارا را با خود اورده بود به قسمت من برگشت . هردوشان اماده ی خوابیدن شدند . پیش از ان که خواب بروند نیم ساعتی با هم در گوشی حرف می زدند . چند کلمه ای جسته گریخته از حرفهایشان شنیدم و از مجموع انها موضوع اصلی را به این صورت استنباط کردم :« چیزهایی به نظرش رسید ، همه سفید پوش بودند ، و ناپدید شدند » -« سگ سیاه بزرگی پشت سر او بود » -«سه ضربه ی بلند به در اطاق » -« نوری در محوطه ی کلیسا درست بالای قبر او » - و ... و ...
بالاخره هر دو خوابشان برد؛ اتش و شمع خاموش شدند برای من ساعات ان شب در بیداری هولناکی می گذشتند . چشم ، گوش و مغز من به یک اندازه زیر نفوذ ترس بودند ، ترسی که فقط کودکان می توانند حس کنند .
این حادثه ی اطاق سرخ به هیچگونه بیماری شدید یا دراز مدتی نیانجماید ؛ فقط به اعصابم صدمه زد ، چنان صدمه ای که تا امروز هم پیامدهای ان را به صورتهای مختلف در خود حس می کنم . بله ، خانم رید ، این سوز و گدازهای وحشتناک ناشی از رنجهای روحی را نتیجه ی رفتار تو می دانم . اما باید تو را ببخشم چون نمی دانستی چه می کنی . تو وقتی قلب مرا جریحه دار می کردی تصورت این بود که داری امیال بد مرا ریشه کن می کنی .
روز بعد ، هنوز ظهر نشده بود که از رختخواب برخاسته و لباس پوشیده بودم . شالی به خودم پیچیده و در کنار بخاری دایه خانه نشسته بودم . به لحاظ جسمی ضعیف و خسته بودم . اما بدترین جنبه ی بیماری من ضعف وصف ناپذیر روحیم بود ، ضعفی که دائما باعث ریزش اشکهای بیصدای من می شد ؛ هنوز یک قطره اشک شور را از روی گونه هایم پاک نکرده بودم که قطره ی دیگری به دنبال ان جاری می شد . با این حال ، ان روز فکر می کردم ادم خوشبختی هستم چون هیچکدام از اعضای خانواده ی رید در خانه نبودند ؛ همه انها به همراه مامانشان با کالسکه بیرون رفته بودند . ابوت هم در اطاق دیگری خیاطی می کرد و بسی ، همانطور که به این طرف و ان طرف می رفت ، بازیچه ها را بیرون می اورد و کشوها را مرتب می کرد . گاهی خطاب به من کلمات محبت امیزی می گفت که به نظرم یک چیز غیرعادی می امد . من که به یک زندگی پر از سرزنشهای بی وقفه و کارهای طاقت فرسای بدون حقشناسی خو گرفته بودم حالا ان محیط بایست قاعدتاً برایم مثل بهشت ، دلپذیر و ارام شده باشد اما ، در واقع ، اعصاب تحت فشارم در ان موقع در چنان حالتی بودند که هیچ محیط دلپذیری هم نمی توانست انها را ارام کند ف و هیچ لذتی قادر نبود بر انها اثر خوشایندی بگذارد .
بسی در این مدت به اشپزخانه در طبقه ی پایین رفته بود و وقتی برگشت یک کلوچه ی مربایی که ان را در بشقاب چینی خوش نقش و نگاری گذاشته بود با خود اورد . مرغ بهشتی منقوش بر روی این بشقاب ، که بر یک حلقه گل نیلوفر پیچ و غنچه های گل رز غنوده بود ، معمولا پرشورتین احساس تحسین را در من بر می انگیخت . از روی ترحم به من اجازه داده شده بود بشقاب را در دستهای خود بگیرم تا این که با دقت بیشتری ان را وارسی کنم . اما قبل از این هیچگاه مرا شایسته ی چنین امتیازی نمی دانستند . این ظرف قیمتی حالا روی زانویم قرار داشت ، و صمیمانه از من خواسته بود ان شیرینی را که به شکل دایره ی کوچکی بود بخورم . چه لطف بیهوده ای (مثل اغلب الطافی که مدتها اشتیاق برخورداری از انها را داریم اما خیلی دیر شامل حالمان می شود . ) نمی تواستم کلوچه را بخورم . پر وبال پرنده و رنگ امیزی گلها به نظر می امد به نحو عجیبی زیبائیشان را از دست داده بودند . بشقاب و کلوچه را کنار گذاشتمبسی پرسید : ایا کتاب می خواهی ؟
کلمه کتاب برایم اثر مثبت کم دومای داشت . از او خواهش کردم برود کتاب سفرهای گالیور را از کتابخانه برایم بیاورد . این کتاب را چندین بار با علاقه خوانده بودم . ان را شرح واقعیات می دانستم ؛ در ان ، موضوعات دل انگیزی کشف کرده بودم که واقعیت انها ژرف تر از چیزهایی بود که در داستانهای پریان می یافتم چون مثلا سعی من در یافتن جنهای کوچولو میان برگها و کاسه گلهای گل انگشتانه زیر قارچها و پیچکهایی که کنج دویارهای قدیمی را پوشانده بودند ، بی فایده بود . سرانجام به این حقیقت غم انگیز پی بردم که همه ی انها از انگلستان خارج شده و به یک کشور جنگلی رفته اند که در انجا بیشه ها وحشتی تر و انبوده ترند ، و انجا ساکنان کمتری دارد ؛ و حال ان که لیلی پوت و براب دیگ نگ سفرهای گالیور به اعتقاد من ، قسمتهای سفت سطح زمین را پر کرده بودند . شکی نداشتم که ممکن است روزی با دست زدن به یک سفر طولانی بتوانم انچه را در سفرهای گالیور خوانده بودم با چشمان خود ببینم یعنی چیزهایی از قبیل مزارع ، خانه ها ، درختها و ادمهای کوچک ، ماده گاوها ، گوسفندان و پرندگان زیر در یک قلمرو ، و مزارع ذرت با محصولی به ارتفاع درختهای جنگل ، سگهای تنومند پر قدرت ، گربه های عظیم الجثه و مردان و زنان با قامتهایی به بلندی برجها ، در قلمرو دیگر . با این حال ، وقتی این کتاب گرانقدر در اختیارم قرار گرفت – وقتی صفحه های ان را ورق زدم و در تصاویر شگفت انگیز ان به جست و جوی جاذبه هایی پرداختم که تا ان زمان همیشه انها را در ان کتاب یافته بودم – دیدم همه شان در نظرم موهوم و ملال انگیزند :غولها ، جنهای لاغر و زشت ، کوتوله ها شرور و بدخواه و شیطانکها ترسو هستند . گالیور هم یک مسافر تنها به نظرم امد که در جاهای بسیار هولناک و پر خطر سرگردان است . کتاب را ، که دیگر جرات خواندنش را نداشتم ، بستم و روی میز – در کنار کلوچه که به ان لب نزده بودم – گذاشتم .



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 25 Aug 2013 13:42 | Edited By: andishmand





با این حال من که می ترسیدم این اولین و تنها فرصت درددل و شرح غمهای خود را از دست بدهم، بعد از یک مکث پرتشویش چاره را در این دیدم جواب شتابزده و در عین حال حتی الامکان صحیحی به او بدهم :
-اول این که من نه پدری دارم نه مادری ، نه برادری و نه خواهری .
-اما زن دائی و دائی زاده های مهربانی داری .
دوباره مکث کردم . بعد ناشیانه و با شتابزدگی این کلمات را بر زبان اوردم : اما جان رید مرا به زمین انداخت و زن دائیم مرا در اطاق سرخ حبس کرد .
اقای لوید بار دیگر انفیه دان خود را بیرون اورد . از من پرسید : ایا گیتس هد هال را یک خانه ی خیلی قشنگ نمی دانی ؟ ایا شکر گزار نیستی از این که در چنین جای خوبی زندگی می کنی ؟
-اینجا خانه ی من نیست ، اقا ؛ و ابوت می گوید شایستگی من برای بودن در اینجا از شایستگی یک خدمتکار هم کمترست .
-اهه! عجیب است ! گمان نمی کنم انقدر بیفکر باشی که بخواهی از یک چنین جای عالی بروی ؟
-اگر جایی برای رفتن داشتم خوشحال می شدم که از اینجا بروم اما چون زن هستم هرگز نمی توانم از گیتس هد بروم .
-شاید بتوانی ؛ خدا می داند . ایا قوم و خویش دیگری غیر از خانم رید داری ؟
-گامن نمی کنم . اقا .
-هیچ قوم و خویشی از طرف پدر نداری ؟
-نمی دانم ؛ یک دفعه از زن دائی رید پرسیدم او گفت احتمالا ممکن است خویشاوندان فقیری در طبقات پائین جامعه با نام خانوادگی ایر داشته باشی اما من چیزی در باره ی انها نمی دانم .
-اگر چنین خویشاوندانی می داشتی ، ایا مایل بودی پیش انها بروی ؟
به فکر فرو رفتم . فقر برای بزرگسالان وحشتناک است چه برسد به کودکان . اینها از فقر ابرومندانه ی توام با کار پرزحمت چیزی نمی دانند . از کلمه ی فقر تنها چیزهایی که به ذهنشان می رسد عبارتند از لباس کهنه ، غذای کم ، بخاری بدون اتش ، رفتار بی ادبانه ، اعمال شرارت امیز . فقر برای من مترادف با خواری بود .
جواب دادم : نه ، علاقه ندارم خویشاوندان فقیر داشته باشم .
-حتی اگر با تو مهربان باشند باز هم دوست نداری چنین خویشاوندانی داشته باشی ؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم ؛ نمی توانستم بفهمم ادمهای فقیر چطور می توانند وسایل مهربان بودن را داشته باشند ؛ و بعد یاد بگیرم مثل انها حرف بزنم ، رفتار انها را پیش بگیرم ، بیسواد باشم و مثل یکی از دخترهای فقیر بزرگ بشوم . چنین زنهایی را گاهی جلوی در کلبه های دهکده ی گیتس هد می دیدم که از کودکان نگهداری می کنند یا لباسهای خود را می شویند . نه ، من انقدرها قهرمان نیستم که ازادی خود را به بهای زندگی با طبقات بسیار پست خریداری کنم .
-مگر اقوام تو خیلی فقیرند ؟ ایا کارگرند ؟ -نمی دانم ؛ زن دایی رید می گوید اگر خویشاوندی هم داشته باشی باید گدا باشند ؛ من دوست ندارم گدایی کنم .
-دوست داری به مدرسه بروی ؟
دوباره به فکر فرو رفتم . اطلاعاتم درباره ی مدرسه خیلی کم بود . بسی گاهی راجع به ان حرف می زد . انجا را محلی می دانست که زنهای جوان روی نیمکت می نشینند و از لوحه استفاده می کنند . از انها خواسته می شود که خیلی با ادب و بانومنش و دقیق باشند . جان رید از مدرسه اش نفرت دارد ، و به معلمش ناسزا می گوید ؛ اما سلیقه های جان رید به هیچ وجه معیار سلیقه های من نیست ، و اگر شرح بسی درباره ی انضباط مدرسه (که ان را از خانمهای جوان ارباب سابق خود شنیده )از جهتی ترسناک بود؛اما توضیحات مفصل همان خانمهای جوان به بسی راجع به کارهاشان در مدرسه به همان اندازه پرجاذبه بود . بسی درباره ی نقاشی های زیبای مناظر و گلهایی که کشیده بودند ، سرودهایی که می توانستند بخوانند ، نمایشنامه هایی که می توانستند به اجرا در بایورند ، کیسه هایی که می توانستند انها را توری دوزی کنند و کتابهای فرانسه ای که می توانستند به زبان انگلیسی برگدانند با لاف و گزاف زیاد سخن گفته بود به طوری که هر وقت به حرفهایشان گوش می دادم در دل خود به انها رشگ می بردم علاوه بر این مدرسه رفتن یک تغییر بزرگ در زندگی من پدید می اورد : به مفهوم یک سفر دراز مدت ، جدایی کامل از گیتس هد و ورود به یک دنیای جدید بود .
نتیجه ی قابل شنیدن تفکرم را در یک جمله گنجاندم و به او جواب دادم : حقیقتا اگر بشود دوست دارم به مدرسه بروم
اقای لوید همانطور که برمی خاست گفت : بله ، بله ؛ کی می داند چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ بعد در حالی که با خود حرف می زد افزود : محیط زندگی این بچه باید تغییر کند ؛ اعصابش وضع خوبی ندارد .
در این موقع بسی برگشت ، و در همین لحظه هم صدای حرکت کالسکه بر روی جاده ی سنگفرش شنیده شد .
اقای لوید پرسید : ایا این صدای کالسکه ی خانم شماست ، دایه ؟ پیش از رفتن می خواستم با ایشان حرف بزنم .
بسی از او خواست به اطاق صبحانه برود ، و خود جلو افتاد تا او را راهنمایی کند . از وقایعی که بعدا پیش امد توانستم حدس بزنم که چه حرفهایی میان داروگر و خانم رید رد و بدل شده بود . داروگر به خود جرات داده توصیه کرده بود مرا به مدرسه بفرستند . و این توصیه پذیرفته شده بود . این را از حرفهای ابوت فهمیدم ، یک شب در دایه خانه هردوشان نشسته بودند و خیاطی می کردند . من به رختخواب رفته بودم و انها گمان می کردند خوابم . ابوت اظهار داشت : خانم با قاطعیت گفت : بسیار خوشوقت خواهم شد که از دست چنین بچه ی خسته کننده و نحسی خلاص بشوم چون همیشه اینطور به نظر می اید که دارد همه را می پاید و پنهانی در حال توطئه است . گمان می کنم ابوت باورداشت که من شرورترین بچه ها هستم .

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 25 Aug 2013 13:48 | Edited By: andishmand




فصل چهارم

ان شب از رازگشایی دوشیزه ابوت برای بسی ، برای اولین بار اولین بار فهمیدم که پدرم کشیش فقیری بود غ مادرم به رغم میل کسان خود ، که ازدواج با یک کشیش را را شایسته ی او نمی دانستند ، همسر ان مرد فقیر شد ؛ مادر بزرگ من ، رید ، انقدر به خشم امد که بدون دادن یک شلینگ به او طردش کرد . یک سال بعد از ازدواج پدر و مادرم ، پدرم در اثنا سرکشی به یک شهر بزرگ صنعتی در داخل حوزه ی کشیشی خود که تب تیفوس در انجا شایع شده بود مبتلا به ان بیماری شد ؛ بیماری او به مادرم سرایت کرد و هر دوی انها به فاصله ی یک ماه مردند .
بسی وقتی این داستان را شنید اهی کشید و گفت : ابوت ، ادم دلش برای دوشیزه جین بیچاره می سوزد .
ابوت جواب داد : بله ، اگر بچه ی خوب و قشنگی بود ادم ممکن بود به بیچارگیش رحم کند ، اما حقیقتا نمی شود از چنین قورباغه ی کوچکی مراقبت کرد .
بسی حرف او را تصدیق کرده و گفت :
مسلما نه زیاد . به هر حال ، یک دختر زیبا مثل دوشیزه جیورجیانا اگر دچار چنین وضعی بشود قابل تحمل تر خواهد بود
ابوت پرشور با صدای بلند گفت : من خیلی از دوشیزه جیورجیانا خوشم می اید . کوچولوی دوست داشتنی ! با موهای حلقه حلقه ی بلند و چشمهای ابی و رنگ قشنگ پوستش درست مثل یک تابلوی نقاشی است !
-بسی ، من برای شام هوس گوشت خرگوش ویلز کرده ام .
-من هم همینطور؛ با پیاز داغ . بیا ، برویم بیرون .
از گفت و گویم با آقای لوید و از حرفهای میان بسی و ابوت که شرح آن را دادم تا به آن حد امیدوار شده بودم که آرزو می کردم زودتر خوب بشوم. تغییر وضع نزدیک به نظر می رسید؛ مشتاق و منتظر، اوقات خود را در سکوت می گذرانیدم. با این حال، انتظار به طول انجامید. روزها و هفته ها گذشت. من وضع عادی سلامت خود را بازیافته بودم، اما از موضوعی که تمام فکر و ذکر مرا مشغول داشته بود خبری نبود. خانم رید گاهگاهی با چشمان غضبناک به من نگاه می کرد اما به ندرت مرا مخاطب قرار می داد. از زمان بیماریم به بعد خط فاصل مشخص تری میان من و فرزندان خود کشیده بود؛ اطاق خواب بسیار کوچکی برایم در نظر گرفته بود که در آن تنها بخوابم. محکومم کرده بود به این که تنها غذا صرف کنم و اوقاتم را در دایه خانه بگذرانم و حال آن که دایی زاده هایم دائماً در اطاق نشیمن بودند. در عین حال، راجع به مدرسه رفتنم هیچ اشاره ای نمی کرد. با وجود این، یک احساس باطنی به من گفت که او به طور قطع بودن من با خودش در زیر یک سقف را دیگر تحمل نخواهد کرد چون حالا وقتی روی خود را به من می کرد نگاهش بیشتر از همیشه نفرت زایل نشدنی و ریشه دار او را نشان می داد.
الیزا و جیورجیانا معلوم بود طبق دستوری که به آنها داده شده حتی الامکان با من کم حرف می زدند. جان وقتی مرا می دید شکلک در می آورد؛ یک بار سعی کرد کرا بزند اما من فوراً در مقابل او ایستادم و از خودم دفاع کردم؛ و او، بیمناک از همان احساس خشم شدید و طغیان ناامیدانه که قبلاً باعث خرابی حال من شده بود، بهتر دانست خود را کنار بکشد. در حالی که به من دشنام می داد و با قاطعیت می گفت: « جین بینی ام را شکست! » به سرعت از من دور شد. در واقع بینی اش را هدف گرفتم و با مشتم تا آنجا که قدرت داشتم ضربه ی شدیدی به آن زدم. وقتی دیدم که آن ضربه یا حالت نگاهم او را ترسانده میل شدیدی در خود حس کردم که از این امتیازم برای دادن پیشنهاد آشتی استفاده کنم اما حالا دیگر دیر شده و او خود را به مامانش رسانیده بود. شنیدم با لحن گریه آلودی شروع به شکایت کرده گفت که چطور « آن جیز ایر کثیف مثل یک گربه ی وحشی به من پریده» و...
مادرش با لحن نسبتاً خشنی حرفهای او را قطع کرده گفت: «جان، راجع به او با من حرف نزن. به تو گفتم نزدیک او نرو؛ ارزش این را ندارد که به او اعتنا کنی. من نمی توانم موافق باشم که تو یا خواهرهایت با او معاشرت کنید.»
در این موقع، در حالی که از روی ستون نرده به آن طرف خم شده بودم، یم دفعه فریاد کشیدم: «آنها خودشان ارزش این را ندارند که با من معاشرت کنند.»
خانم رید نسبتاً تنومند بود اما وقتی این جمله ی عجیب و گستاخانه ی مرا شنید به چابکی از پله ها بالا آمد، مثل یک گردباد مرا با خود کشاند و به دایه خانه برد. در آنجا مرا روی لبه تختخوابم پرت کرد و با لحن مؤکد و محکمی به من گفت: «اگر جرأت داری از این جایی که هستی بلند شو و تا آخر امروز یک کلمه ی دیگر حرف بزن.»
از او پرسیدم: «اگر آقای رید زنده بود به شما چه می گفت؟» و این سؤال تا اندازه ای غیرارادی بود. می گویم. تا اندازه ای غیر ارادی چون ظاهراً مثل این بود که زبانم بدون رضایت اراده ام کلماتی را ادا می کند. در اینجا کلماتی از دهانم خارج شد که تحت اختیار ارداه ام نبودند.
خانم رید، که به نفس نفس افتاده بود، گفت: «چی؟» در چشمان خاکستری همیشه آرام و بیروح او حالتی شبیه ترس و اضطراب مشاهده کردم. دست خود را از بازویم برداشت و به من خیره شد، گفتی که در حقیقت نمی دانست من آدمیزدام یا یک روح پلید. بایستی آنچه را گفتم به یک جایی برسانم. این بود که به دنبال آن جمله افزودم: «دائیم، رید، در آسمان است و می تواند تمام افکار و رفتار شما را ببیند؛ بابا و مامانم هم همینطور. آنها می دانند که شما چطور تمام روز مرا در اینجا حبس کرده اید، و چطور آرزوی مرگ مرا دارید.»

خانم رید زود حال خود را بازیافت. به شدت تکانم داد، به هر دو طرف صورتم سیلی زد و بدون یک کلمه حرف مرا تنها گذاشت. بسی با ایراد یک خطابه ی خسته کننده یک ساعته آن حرف نزدن خانم را جبران کرد و طی سخنانش به اثبات رساند که: «بدون شک تو (شرورترین و خودسرترین بچه ای) هستی که در عمر خود دیده ام.» نصف حرفهایش را باور داشتم چون حس می کردم افکار بد فقط از قلب خودم سرچشمه می گیرد.
گاهی نظری به اطرافم می انداختم تا این که اطمینان پیدا کنم موجودی بدبخت تر از خود من در آن اطاق تیره پناه نگرفته باشد؛ و موقعی که رنگ سرخ خاک زغالهای بخاری رو به تیرگی می گذاشت رشته ها و گره های لباسم را به بهترین وجه ممکن و با تقلای زیاد باز می کردم، لباسم را بیرون می آوردم و از سرما و ظلمت به تختخوابم پناه می بردم. همیشه عروسکم را با خود به این تختخواب می آوردم؛ انسان باید چیزی را دوست داشته باشد؛ و من، چون چیزهای با ارزشتر شایسته ی ابراز مح مه های ژنده ی یک آدمک مینیاتوری بجویم. حالا وقتی یادم می آید که با چه صمیمیت پوچ و بی پایه ای به آن بازیچه ی کوچک دل بسته بودم و آن را نیمه زنده می دانستم و تصور می کردم قابلیت احساس دارد، از افکار آن زمان خودم تعجب می کنم. تا عروسک را در لباس خواب خود نمی پیچیدم نمی توانستم بخوابم. وقتی آن جای امن و گرم را به او می دادم تا اندازه ای خوشوقت می شدم و باور می کردم که او نیز مثل من خوشوقت است. در اثنائی که منتظر رفتن مهمانها و شنیدن صدای پای بسی روی پله ها بودم به نظر می رسید که ساعات چقدر طولانی اند. گاهی او در فواصل میان برنامه ها برای پیدا کردن انگشتانه یا قیچی خود بالا می آمد، یا شاید برای این بالا می آمد که چیزی به عنوان شام برایم بیاورد _ کماج یا کیک _ در آن موقع در اثنایی که آن را می خوردم روی تختخواب می نشست، و بعد از این که آن را تمام می کردم لباسهایم را دور من می پیچید، و بعد از این که آن را تمام می کردم لباسهایم را دور من می پیچید، دوبار مرا می بوسید و می گفت: «شب بخیر، دوشیزه جین.» بسی، وقتی اینطور ملایم می شد به نظر من بهترین، زیباترین و مهربان ترین موجود دنیا بود؛ و با تمام وجودم آرزو می کردم که همیشه اینقدر خوشایند و دوست داشتنی باشد، و هیچوقت مرا به زور به این طرف و آن طرف نکشاند یا سرزنش نکند، یا مرا به انجام دادن کارهای زیاد و خسته کننده ی غیرعاقلانه وا ندارد چنان که غالباً این کار را می کرد. بسی لی، به گمانم، طبیعتاً استعداد خوب بودن را داشت، در به انجام رسانیدن کارهای خود هوشمند بود، و مهارت قابل توجهی در قصه گویی داشت؛ این را، دست کم، من از روی اثری که داستانهای او راجع به کودکان بر من می گذاشت، داوری می کنم. اگر قیافه اش درست در خاطرم مانده باشد زیبا هم بود. تا آنجا که یادم می آید زن جوان باریک اندامی بود که موهای مشکی و چشمان سیاهی داشت. دارای سیمای دلپذیر و اخلاق خوب و شایسته ای بود اما دمدمی مزاج بود و زود به زود تغییر حال می داد، و در مورد اصول اخلاقی یا عدالت حالت بی تفاوتی داشت. با این حال، به همین صورتی که بود من او را به هر کس دیگری در گیتس هد هال ترجیح می دادم.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 25 Aug 2013 13:53




پانزدهم ژانویه و تقریباً ساعت نه صبح بود؛ بسی برای صبحانه پایین رفته بود؛ دائی زاده هایم هنوز نزد مامان احضار نشده بودند؛ الیزا داشت کلاه و لباس مناسب کار در باغ را می پوشید و به مرغهای خود غذا می داد. از این کار خیلی خوشش می آمد. کار دیگری که به همین اندازه برایش خوشایند بود فروختن تخم مرغها به کارگزار و پس انداز پولی بود که از این طریق به دست می آورد.
ذاتاً اهل داد و ستد بود و علاقه ی زیادی به جمع کردن پول داشت. این علاقه نه تنها از فروختن جوجه و تخم مرغ بلکه از داد و ستد های عادی خیلی جدی او با باغبان هم معلوم می شد؛ به باغبان ریشه ی گل، تخم گل و قلمه ی گیاه می فروخت. خانم رید به این خدمتکار دستور داده بود تمام محصولات باغچه ی آن دختر جوان را که مایل به فروش آنهاست از او بخرد، و الیزا اگر می توانست مبلغ قابل توجهی به دست بیاورد حاضر بود موی سر خود را هم بفروشد. و اما پولش، اول آن را، بعد از آن که با یک پارچه ی کهنه با کاغذ مخصوص می پوشاند، در جاهایی از خانه که کسی گمان نمی برد پنهان می کرد؛ اما وقتی کلفت خانه چندتا از این اندوخته ها را کشف کرد الیزا از بیم آن که مبادا روزی گنجینه ی ارزشمند خود را از دست بدهد راضی شد آن پولها را با سود متداول میان رباخواران _ پنجاه با شصت درصد _ به مادر خود بسپارد. هر سه ماه یک بار سودها را با اصرار از مادر خود می گرفت و حسابهای خود را با دقت وسواس گونه ای در یک دفترچه یادداشت می کرد.
جیورجیانا روی یک چهار پایه ی بلند در مقابل آینه نشسته موی خود را می آراست و در لا به لای موهای حلقه حلقه شده ی خود گلهای مصنوعی و پرهای رنگی می گذاشت؛ در کمد اطاق زیرشیروانی کشویی یافته بود که پر از این گونه گلها و پرها بود. من داشتم رختخواب خود را مرتب می کردم؛ بسی دستور اکید به من داده بود که پیش از مراجعت او به اطاق باید آن را مرتب کرده باشم (چون حالا دیگر بسی اغلب به عنوان دستیار مستخدم از من استفاده می کردم به این صورت که اطاق را مرتب کنم، گرد صندلیها را بگیرم و...)
من بعد از این که لحاف را صاف و لباس خوابم را تا کردم، به طرف سکوی کنار پنجره رفتم تا چند کتاب مصور و اثاث خانه ی عروسک را که پراکنده بودند مرتب کنم؛ جورجیانا مؤکداً غدغن کرده بود که به بازیچه های او دست نزنم (چون صندلیها و آیینه های کوچولو، بشقابها و فنجانهای ظریف متعلق به او بودند) و این بازیچه ها جلوی دست و بال مرا می گرفتند. بعد، چون کار دیگری نداشتم رفتم تا در کنار گلدیسهای یخی که پنجره را زینت داده بودند بیرون را تماشا کنم و همینطور قسمتی از شیشه را از آنها پاک کنم تا از میان آن بتوانم باغچه ها را بهتر ببینم. در اثر یخبندان شدید همه چیز بیحرکت و مثل سنگ سفت شده بود.
از این پنجره جایگاه دربان و راه کالسکه رو دیده می شد؛ آن گل و برگ سفید نقره ای سطح جامهای پنجره را طوری پاک کردم که مثل این بود که برای تماشای اطراف از اطاق به بیرون قدم گذاشته ام. دیدم که دروازه ها باز و کالسکه ای وارد شد. با بی توجهی دیدم از راه کالسکه رو بالا رفت. کالسکه ها اغلب به گیتس هد می آمدند اما هیچیک از آنها هیچوقت دیدارکنندگانی را که مورد علاقه ی من بودند با خود نمی آوردند. کالسکه ی مزبور در جلوی خانه ایستاد، زنگ در با صدای بلند طنین انداخت. تازه وارد به داخل راهنمایی شد. همه ی اینها به نظر من هیچ بودند. نگاه بی هدف من به زودی متوجه تماشای یک سینه سرخ کوچک گرسنه شد. این پرنده جیرجیرکنان آمد و روی شاخه های کوچک یک درخت گیلاس بی برگ که روی دیوار نزدیک پنجره میخکوب شده بود، نشست. بقایای صبحانه ام که شامل نان و شیر بود روی میز قرار داشت، و من مقداری نان را خرد و آمده کرده بودم و می کوشیدم آن را بیرون آستانه ی پنجره بگذارم که در این موقع بسی دوان دوان از پله ها بالا آمد و وارد دایه خانه شد.
_ «دوشیزه جین، پیش بندت را بیرون بیاور. داری چکار می کنی؟ امروز صبح دست و صورتت را شکسته ای؟» پیش از این که جواب بدهم برای رساندن نان به پرنده تقلای دیگری کردم؛ به هر زحمتی بود خود را به ارسی ]اُرُسی اطاقی است که در آن به طرف بالا باز و بسته می شده.م[ رساندم. خرده نانها را پخش کردم؛ قسمتی را روی سنگ آستانه و قسمت دیگر را روی شاخه ی درخت گیلاس گذاشتم. بعد، در حالی که پنجره را می بستم، جواب دادم: «نه، بسی، همین الان گردگیری را تمام کرده ام.»
_ «بچه ی سر به هوای اذیت کار! حالا داری چکار می کنی؟ رنگ صورتت کاملاً سرخ شده؛ مثل این که مشغول یک شیطنت تازه بوده ای. برای چه پنجره را باز می کردی؟»
از زحمت جواب دادن خلاص شدم چون به نظر می رسید بسی عجله اش خیلی بیشتر از این است که به توضیحات من گوش بدهد. مرا به طرف دستشویی کشاند. صورت و دستهایم را با صابون، آب و یک کیسه ی زبر خیلی سفت، اما به مدت خوشبختانه کوتاهی، سابید. با یک بروس زبر موی سرم را شانه زد. پیش بندم را باز کرد، بعد مرا به سرعت به بالای پله ها برد و گفت: «مستقیماً پایین برو چون تو را به اطاق صبحانه احضار کرده اند.»
می خواستم بپرسم چه کسی مرا خواسته، می خواستم بدانم آیا خانم رید آنجاست، اما بسی دیگر آنجا نبود و در دایه خانه را هم به روی من بسته بود. آهسته از پله ها پایین رفتم. تقریباً سه ماه بود که اصلاً به حضور خانم رید احضار نشده بودم. محل زندگیم در آن محیط به دایه خانه محدود شده بود. اطاق صبحانه، اطاق غذاخوری، و اطاقهای نشیمن و پذیرایی برای من در حکم حریم ممنوع و پرخوفی بودد که جرأت وارد شدن به آنها را نداشتم.
در این موقع، ترسان و لرزان، در آن تالار خلوت ایستاده بودم. اطاق صبحانه در مقابلم بود. در آن روزها ترس ناشی از تنبیه غیرعادلانه چه آدم کوچک بزدل و بیچاره ای از من ساخته بود! می ترسیدم به دایه خانه برگردم و می ترسیدم پیش بروم و وارد اطاق صبحانه بشوم. ده دقیقه ای با حالت تردید اضطراب آمیز همانجا ایستادم. طنین زنگ شدید اطاق صبحانه مرا به گرفتن تصمیم واداشت: باید داخل بشوم.
همچنان که با هر دو دست خود دستگیره ی سفت در را، که یکی دو ثانیه در برابر فشار دستهایم مقاومت کرد، می پیچاندم از خود پرسیدم: «چه کسی ممکن است مرا خواسته باشد؟ چه کسی را غیر از زن دایی رید در اطاق خواهم دید _ مرد یا زن؟» دستگیره چرخید، در باز شد و من بعد از آن وارد شدم تعظیم کوتاهی کردم. سرم را بالا بردم؛ یک ستون سیاه! در برابر خود دیدم. چیزی که در نظر اول آن را «ستون سیاه» دیدم شخصی بود راست قامت، باریک اندام و دارای لباس تیره که شق و رق روی فرش ایستاده بود. چهره ی بیروحی که در بالای بدن مشاهده می شد مثل یک صورتک کنده کاری شده و قسمت اصلی سر ستون بود.
خانم رید جای همیشگی خود را در کنار بخاری گرفته بود. به من اشاره کرد نزدیک شوم. این کار را کردم، و او مرا به آن غریبه ی ستبر و استوار با این کلمات معرفی کرد: «این همان دخترکی است که درباره اش با شما صحبت کرده بودم.»
آن مرد، چون او یک مرد بود، سر خود را به آهستگی در جهتی که من ایستاده بودم چرخاند و، بعد از آن که مرا با دو چشم خاکستری کنجکاو که زیر یک جفت ابروی بوته مانند می درخشیدند برانداز مرد، با صدای بمی گفت: « هیکلش که کوچک است، چند سال دارد؟»

_ ده سال.

_ «چقدر زیاد؟» بعد از این جواب تردیدآمیز چند دقیقه ای همچنان به صورت من خیره شده بود. بالاخره از من پرسید: «اسمت چیست، دختر کوچولو؟»

_ «جین ایر، آقا.»

وقتی این کلمات را بر زبان می آوردم سرم را بالا بردم. آن شخص به نظرم اصیلزاده ی بلند قامتی آمد، اما چون در آن موقع من خیلی کوچک بودم هیکل او به نظرم بزرگ جلوه کرد؛ اعضا و تمام استخوا بندش به همین صورت خشن و با ابهت بودند.

_ «خوب، جین ایر، آیا تو بچه ی خوبی هستی؟»

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 15:  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites