تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین »  
#131 | Posted: 10 Sep 2013 23:03




مختصراً پرسیدم: «آیا چنین کاری برای من لازم است؟» و قیافه اش را نگاه کردم: خطوط چهره اش از جهت تناسب، زیبا بودند اما صلابت همیشگی آنها جایش را به مهابت عجیبی داده بود؛ ناصیه اش حالت آمرانه ای اما گرفته ای داشت؛ چشمانش درخشان، تیره و جست و گو بودند اما مهربان بودند؛ و خلاصه به شکل و قامت گیرای او چشم دوخته و خودم را به عنوان همسر او در نظر مجسم کردم: اوه! چنین امری اصلاً نباید واقع شود! اما به عنوان دستیار و رفیق او کاملاً قابل قبول خواهد بود؛ با چنین شرطی اقیانوسها را در خواهم نوردید، برای اجرای این مأموریت همراه با او زیر آفتاب سرزمینهای شرق و در بیابانهای آسیا زحمت خواهم کشید؛ شهامت، فداکاری و قدرت او را خواهم ستود و خواهم کوشید در این صفات با او برابری کنم؛ خود را با رهبری و سیادت او آرامانه وفق خواهم داد؛ بی هیچ دلهره ای با جاه طلبی ریشه کن ناشدنی او رو به رو خواهم شد؛ میان مسیحیان و سایر افراد بشر فرق خواهم گذاشت: یکی را سخت گرامی خواهم داشت و دیگری را از روی میل عفو خواهم کرد. در چنان صورتی، بیگمان، در اغلب اوقات، از این که با این سمت وابسته ی او باشم رنج می بردم؛ جسمم تا حدی زیر یوغ محکمی قرار می گرفت اما قلب و روحم آزاد بود. بایست خود را، خود دور از آسیبم را، یعنی احساسات از بند رسته ی طبیعی ام که مونس لحظات تنهائیم بودند، برای خود حفظ می کردم. در آن صورت، گوشه های دنجی در روحم بودند که فقط به خودم اختصاص داشتند و او هرگز نمی توانست به آنها راه یابد. احساساتی که در آنجا پدید می آمدند دلپذیر و در امن بودند، نه سختگیری او هرگز می توانست به آنها صدمه بزند و نه گامهای منظم قهرمانانه اش قادر بود آنها را لگدکوب کند. اما اگر همسرش می شدم به این مفهوم بود که همیشه در کنارش باشم، همیشه محدود و همیشه زیر نظر باشم. ناگزیر بودم شعله ی آتش طبیعت خود را دائماً پایین نگهدارم، آن را وا بدارم که در درونم بسوزد و هرگز صدایی برنیاورد هرچند آن شعله ی اسیر درونی، شرائین وجودم را یکی پس از دیگری بسوزاند و نابود کند _ این دیگر قابل تحمل نبود.
بعد از این که تفکراتم به اینجا رسید گفتم: «سینت جان!»
در جواب با خونسردی گفت: «بله؟»
_ «باز هم تکرار می کنم: با کمال میل راضیم به عنوان میسیونر همکار با تو بیایم اما نه به عنوان همسرت؛ نمی توانم با تو ازدواج کنم و جزئی از وجودت بشوم.»
با سماجت جواب داد: «باید جزئی از وجودم بشوی در غیر این صورت چنین قرار و مداری بی ارزش است. من که هنوز سی سالم نشده چطور می توانم دختر نوزده ساله ای را که با او ازدواج نکرده ام با خود به هندوستان ببرم؟ ما چطور می توانیم همیشه _ یعنی هم در خلوت و هم در میان آن اقوام وحشی _ با هم باشیم در حالی که ازدواج نکرده ایم؟»
فوراً گفتم: «بسیار خوب، حالا که اینطورست می توانم به عنوان خواهر واقعیت یه به صورت مردی که دستیار کشیش است همراهت بیایم.»
_ «متوجه خواهند شد که خواهرم نیستی. نمی توانم تو را خواهر خودم معرفی کنم؛ اگر دست به چنین کاری بزنم خیلی زود به ما بدگمان خواهند شد و به ما اهانت خواهند کرد. و اما قسمت دوم پیشنهادت، هرچند تو مغز نیرومند یک مرد را داری اما قلب زن در سینه ات است، و این هم فایده ای نخواهد داشت.»
با نوعی ابراز انزجار و با تأکید گفتم: «اتفاقاً کاملاً مفید خواهد بود. درست است که من زن هستم اما تا آنجا که به تو مربوط می شود قلب یک زن را ندارم؛ برای تو، در صورتی که بخواهی، فقط پشتکار یک همکار، تهور، وفاداری و اخوت یک همرزم را دارم. مثل یک شاگرد و یک پیرو به تو احترام می گذارم و تسلیم تو هستم. چیزی غیر از این نیست، نترس.»
همچنان که به خود حرف می زد گفتم: «این همان است که من می خواهم.» بعد خطاب به من گفت: «درست همان چیزی است که من می خواهم. موانعی بر سر راه هست که باید برطرف بشوند. تو از ازدواج با من پشیمان نخواهی شد، جین، این را مطمئن باش. ما باید ازدواج کنیم. تکرار می کنم که هیچ راه دیگری غیر از این وجود ندارد، و بدون شک بعد از ازدواج عشق به آن حد خواهد بود که دقیقاً پیوند مورد نظر تو را تأمین کند.»
در حالی که برخاسته و در برابر او به تخته سنگ تکیه داده و ایستاده بودم این کلمات ناخواسته از دهانم خارج شد که: « من این نظر تو درباره ی عشق را محکوم می کنم، احساس دروغینی را که نشان می دهی محکوم می کنم. بله، سینت جان، وقتی چنین پیشنهادی می دهی خود تو را هم محکوم می کنم.»
همچنان که لبهای خوش ترکیبش را به هم فشار می داد مدتی به من خیره شد. این که آیا در این موقع برآشفته بود یا متعجب، یا حالت دیگری داشت نمی شد تشخیص داد؛ کاملاً بر اعصاب خود مسلط بود و نمی شد از ظاهر چهره ی او به افکار تیره اش پی برد.
گفت: «چنین حرفهایی را از تو بعید می دانستم. گمان نمی کنم کاری کرده ام یا حرفی زده ام که سزاوار محکومیت و سرزنش باشم.»
لحن ملایمش مرا تحت تأثیر قرار داد، و چهره ی بسیار آرام او خوف احترام آمیزی در دلم انداخت.
_ «از حرفهایی که زدم عذر می خواهم، سینت جان، اما تقصیر از خود توست که من از روی عصبانیت حرفهای ناسنجیده بزنم. تو موضوعی را مطرح کرده ای که هر دوی ما طبیعتاً راجع به ان هر کدام برداشت متفاوتی داریم؛ موضوعی است که هرگز نباید درباره ی آن بحث کنیم. ما حتی راجع به مفهوم کلمه ی عشق با هم توافق نداریم. اگر لازم بود واقعیت آن را درک کنم چه می کردیم؟ چه احساسی داشتیم؟ نقشه ی ازدواج را کنار بگذار، عمه زاده ی عزیز، آن را فراموش کن.»
گفت: «نه، مدتهاست که این نقشه را در نظر گرفته ام و این تنها نقشه ای است که می تواند به من در رسیدن به هدف بزرگم کمک کند. عجالتاً بیشتر از این تو را به این کار ترغیب نمی کنم؛ فردا عازم کیمبریج می شوم؛ آنجا دوستان زیادی دارم که می خواهم با آنها خداحافظی کنم؛ تا دو هفته اینجا نخواهم بود؛ تو در این مدت فرصت داری راجه به پیشنهادم فکر کنی. یادت باشد که اگر آن را رد کنی پیشنهاد مرا رد نکرده ای بلکه دستور خدواند را انجام نداده ای. خداوند تو را وسیله ی اجرای این کار بزرگ قرار داده، و تو فقط در صورتی که همسر من باشی می توانی آن را به انجام برسانی اما اگر از ازدواج با من امتناع کنی در راه خودخواهی و راحت طلبی و ظلمت بیهودگی قدم گذاشته ای. توجه داشته باش که مبادا در این حالت از زمره ی کسانی به حساب بیایی که دست از ایمان خود برداشته اند و از کفار بدترند.»
دیگر چیزی نداشت بگوید. بار دیگر صورت خود را از من برگرداند و به رودخانه نظر افکند، تپه را نگریست.
اما این بار تمام احساسات او در قلبش محصور بود؛ من شایستگی آن را نداشتم که بشنوم راجع به آنها چیزی برایم بگوید. همچنان که در کنار او قدم زنان به خانه برمی گشتم تمام احساساتی را که درباره ی من داشت از سکوت سنگینش می خواندم: یعنی احساس یأس از یک طبیعت سختگیر و خود رأی که از آن انتظار تسلیم داشته اما با مقاومت رو به رو شده _ ناخوشنودی از طرز فکری سخت و انعطاف ناپذیر و احساسات و نظرات دیگری که آنها را کاویده اما در خود هیچگونه قدرتی برای هماهنگی با آنها نیافته، خلاصه، به دلیل مرد بودنش توقع داشته که مرا مجبور به اطاعت از خود سازد اما چون مسیحی مؤمنی است حالا دارد گمراهی مرا اینطور با بردباری تحمل می کند و این مهلت طولانی را هم از آن جهت به من داده تا به توبه و تأمل بیشتری راجع به پیشنهادش بپردازم.
آن شب بعد از بوسیدن خواهرانش حتی لازم دانست که دست دادن با مرا فراموش کند، و بی آن که حرفی بزند از اطاق بیرون رفت. من، که هرچند عاشق او نبودم اما او را دوست خود می دانستم، از این فراموشی ظاهری او رنجیده شدم؛ آنقدر رنجیده بودم که چشمانم پر از اشک بود.
دیانا گفت: «مثل این که تو و سینت جان وقتی کنار خلنگزار قدم می زدید داشتید با هم جرّ و بحث می کردید، جین، حالا پشت سرش برو؛ الان توی راهرو قدمهایش را آهسته کرده انتظار تو را می کشد _ می خواهد دلخوری از بین برود.»
من در این گونه موارد غرور زیادی ندارم؛ همیشه بهتر می دانم شاد باشم تا رنجیده خاطر. بنابراین پست سرش دویدم. پای پلکان ایستاد.
گفتم: «شب بخیر، سینت جان.»
به آرامی جواب داد: «شب بخیر، جین.»
بعد گفتم: «پس دست بده.»
چه دست دادن شل و چه انگشتان سردی! از رویداد آن روز یه سختی ناخوشنود بود؛ نه ابراز صمیمیت او را دلگرم می ساخت و نه اشک بر او اثر می گذاشت. نمی خواست هیچ آشتی شادمانه ای را بپذیرد؛ هیچ لبخند شاد یا کلمه ی مهرآمیزی دل او را نرم نمی کرد، و این انسان مسیحی همچنان بردبار و متین بود. وقتی از او پرسیدم که آیا مرا بخشیده جواب داد: «من معمولاً رنجش از اشخاص را فراموش می کنم و کینه ی کسی را به دل نمی گیرم. از این گذشته، موردی نبوده که ببخشم چون از چیزی رنجیده نشده ام.»
بعد از این جواب رفت. خیلی ترجیح می دادم که {به جای این حرف} مرا با مشت به زمین انداخته بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#132 | Posted: 11 Sep 2013 22:58 | Edited By: andishmand




فصل سی و پنجم

روز بعد، که گفته بود عازم کیمبریج خواهد شد، به آنجا نرفت. یک هفته رفتن خود را به تعویق انداخت. در طول این مدت از جمله افکاری که برایم پیش آمد این بود که این مرد خوب و در عین حال عبوس، با وجدان و در عین حال انعطاف ناپذیر چه تنبیه سنگینی برای مقابله با کسی که او را رنجانده در نظر گرفته است. نقشه اش این بود که بدون یک عمل خصمانه ی آشکار یا یک کلمه ی سرزنش آمیزبتواند هر لحظه مرا به نحوی اذیت کند و بدینگونه از دایره ی شمول لطف خود خارج سازد.
چنین نبود که سینت جان اندیشه ی کینه جویی خلاف مسیحیت در سر بپروراند، و چنین نبود که به فرض داشتن قدرت کامل سر سوزنی به من آزار برساند؛ هم طبیعتاً و هم بنابر اعتقادات اصولی خود بزرگوارتر از این بود که به لذت حقیر انتقام دل ببندد. مر از این جهت که او و عشقش را سرزنش و محکوم کرده بود بخشیده بود اما کلمات را به یاد داشت، و تا وقتی که من و او زنده بودیم هرگز آنها را فراموش نکرد. وقتی روی خود را به طرف من برمی گردند همیشه این را از نگاهش می خواندم؛ آن کلمات در فضای میان من و او نوشته شده بودند، و هر وقت با او حرف می زدم با صدای من در گوش او طنین می افکندند، و در هر پاسخی که او به من می داد در صدایش منعکس بودند.
البته از گفت و گوی با من روگردان نبود حتی هر روز صبح طبق معمول از من می خواست کنار میز تحریرش بنشینم و با او همکاری کنم؛ بیم داشتم که شخصیت دوم منحط درون او از لذتی برخوردار باشد که از یک مسیحی مخلص بعیدست. ضمن این که به ظاهر طبق معمول حرف می زد و رفتار می کرد با حداکثر مهارت خود در هر حرکت یا کلمه اش علاقه و تأییدی را نشان می داد که قبلاً به گفتار و رفتارش جاذبه ی زاهدانه ی خاصی داده بود. از نظر من در واقع او دیگر گوشت و پوست نبود بلکه به صورت یک قطعه سنگ در آمده بود؛ چشمانش دو قطعه گوهر آبی درخشان و بیروح و زبانش صرفاً افزار سخن گفتن بود _ همین و بس.
تمام اینها برای من شکنجه بود، شکنجه ای ظریف و دیرپای. آتش خفیف خشم و رنج و اندوه دلهره زای خود را دائماً فروزان نگه می داشت و این مرا هم آزار می داد و به ستوه می آورد و هم خرد می کرد. حس می کردم که اگر همسر آن مرد خوب بشوم او مثل چشمه ای ژرف و خالصِ درونِ تاریکی چطور به زودی خواهد توانست مرا به قتل برساند بی آن که یک قطره خون از رگهایم جاری شود و یا بر صفحه ی شفاف وجدان او کوچکترین اثر جنایتی ظاهر گردد این را مخصوصاً زمانی بیشتر حس می کردم که می کوشیدم خشم او را تخفیف دهم. ابراز محبت من هیچگونه واکنش مشابهی نداشت. او از آن احساس بیگانگی هیچ رنجی نمی برد؛ هیچ علاقه ای به آشتی نشان نمی داد. از این که یکی دو بار وقتی برای مطالعه سرم را خم کرده بودم اشکهایم بی اختیار روی کاغذ ریخت به هیچ وجه متأثر نشد گفتی قلبش به راستی از سنگ یا فلز ساخته شده. در همین احوال نسبت به خواهرانش تا اندازه ای مهربانتر از سابق شده بود؛ مثل این که می ترسید مبادا رفتار کاملاً سرد او نسبت به من به حد کافی مرا متقاعد نکند که حالا دیگر در نظر او مطرود و مغضوب شده ام بنابراین نیروی اختلاف فاحش را هم به آن می افزود، و این کار را یقین دارم که از روی شرارت نمی کرد بلکه آن را بر وفق اصول اعتقادی خود انجام می داد.
یک روز حوالی غروب، پیش از آن که خانه را ترک بگوید، تصادفاً دیدم در باغ قدم می زند. وقتی او را نگاه می کردم به یاد آوردم که این مرد، هر چند حالا رفتار بیگانه واری با من دارد اما یک بار جان مرا نجات داده و یکی از خویشاوندان نزدیک من است بنابراین کوشیدم برای جلب مجدد دوستی او آخرین سعی خود را به عمل آورم. از ساختمان خارج شدم و نزدیک او رفتم. همچنان که ایستاده به دروازه تکیه داه بود بلافاصله و بدون حاشیه پردازی موضوع را پیش کشیده گفتم: «سینت جان، من ناراحتم چون تو هنوز از دست من عصبانی هستی. بیا با هم دوست باشیم.»
قبلاً این را بگویم وقتی به او نزدیک می شدم متفکرانه طلوع ماه را نظاره می کرد همچنان که به ماه چشم دوخته بود جواب داد: «امیدوارم با هم دوست باشیم.»
_ «نه، سینت جان، دیگر مثل سابق دوست نیستیم. این را خودت هم می دانی.»
_ «دوست نیستیم؟ این حرف غلطی است. من به سهم خودم بدِ تو را نمی خواهم و خواهان خوشبختی تو هستم.»
_ «این حرف را باور نمی کنم، سینت جان، چون اطمینان دارم بد دیگران را خواستن کار تو نیست اما من چون خویش تو هستم انتظار دارم محبتت به من بیشتر از محبت انسان دوستانه ای باشد که نسبت به اشخاص کاملاً بیگانه ابراز می کنی.»
گفت: «البته انتظار تو منطقی است، اما من با تو اصلاً مثل بیگانگان رفتار نمی کنم.»
این حرفها، که با لحنی خشک و آرام ادا می شد، تا حدی برآشوبنده و تحریک آمیز بود. اگر تسلیم غرور و خشم خود شده بودم بایست بلافاصله او را ترک می گفتم اما در درونم چیزی بود که می توانست نیرویی بیشتر از آن احساسات داشته باشد. من به قوای ذاتی و اصول اعتقادی عمه زاده ی خود سخت احترام می گذاشتم. دوستی او برایم ارزش داشت؛ محروم شدن از آن دوستی موجب رنج شدیدم بود؛ تا حصول دوباره ی آن به این زودی دست از تلاش خود برنمی داشتم.
_ «آیا باید اینطور از هم جدا بشویم، سینت جان؟ وقتی به هندوستان می روی به این صورت از من جدا خواهی شد بدون این که از کلماتی که الان گفتی یک کلمه بیشتر بگویی؟»
در این موقع کاملاً صورت خود را از ماه برگرداند و آن را متوجه من کرد.
_ «جین، تو گفتی وقتی من به هندوستان می روم از تو جدا خواهم شد؟ چی! مگر تو با من به هندوستان نمی آیی؟»
_ «تو گفتی نمی توانم بیایم مگر این که با تو ازدواج کنم.»
_ «و توازدواج نخواهی کرد؟ هنوز هم بر سر تصمیم خودت هستی؟»
و حالا ای خواننده تو می دانی، همچنان که من می دانم، که اشخاص خشک و بیعاطفه ای از قبیل آن مرد می توانند چه چیزهای وحشت آوری از طرف مقابل خود بخواهند، چه خشم توفنده و شدیدی داشته باشند، و رفع ناخوشنودی آنان چقدر دشوارست.
_ «نه، سینت جان، با تو ازدواج نخواهم کرد. هنوز بر سر تصمیم خودم هستم.»
آتش خشم او اندک اندک روشن می شد اما هنوز کاملاً شعله ور نشده بود.
پرسید: « یک دفعه ی دیگر سؤال می کنم، علت این امتناع تو چیست؟»
جواب دادم: «قبلاً به این علت که مرا دوست نداشتی، و حالا هم به این علت که تقریباً از من نفرت داری. اگر با تو ازدواج کنم مرا خواهی کشت. حالا هم داری مرا می کشی.»
رنگ لبها و گونه هایش پرید؛ کاملاً سفید شد.
_ تو را خواهم کشت؛ دارم تو را می کشم؟ اینها از آن کلماتی هستند که نباید بر زبان کسی بیایند؛ خشونت آمیز، دور از لطافت زنانه و نادرست. اینها باعث گمراهی اشخاص ساده لوح می شوند، موجب توبیخ شدید هستند؛ ظاهراً غیرقابل بخشش اند، اما انسان وظیفه دارد همنوع خود را ببخشد ولو آن که صد بار به او بدی کند.»
حالا دیگر حساب من پاک بود: در اثنائی که مشتاقانه می خواستم اثر رنجش قبلی او از خودم را از خاطرش محو کنم دوباره اثر آزارنده تر و عمیق تری بر آن گذاشته بودم؛ درون او را مشتعل ساخته بودم.
گفتم: «حالا دیگر حقیقتاً از من نفرت خواهی داشت، و سعی من برای آشتی با تو بیفایده است؛ می بینم که از تو یک دشمن همیشگی برای خودم ساخته ام.»
با گفتن این حرف خطای دیگری مرتکب شدم. بدتر ازهمه این که عین واقعیت را گفته بودم. لبهای بیرنگش یک لحظه متشنج شد. می دانستم که چه خشم شدیدی در او برانگیخته بودم.
قلبم گرفت.
فوراً دستش را گرفته گفتم: «تو حرفهایم را کاملاً غلط تعبیر می کنی. من به هیچ وجه قصدم غصه دار کردن و یا رنجاندن تو نیست؛ واقعاً چنین قصدی ندارم.»
لبخند بسیار غم انگیزی بر لبهایش ظاهر شد و با قاطعیت دست خود را از دستم بیرون کشید و بعد از یک مکث نسبتاً طولانی گفت: «لابد هنوز هم قولت را فراموش نکرده ای، و به هیچ وجه به هندوستان نخواهی آمد؟»
_ «به عنوان دستیار تو خواهم آمد.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#133 | Posted: 11 Sep 2013 22:59




یک سکوت بسیار طولانی برقرار شد. این که در این فاصله در درون او، میان طبیعت انسانی و خصلت ربانی چه کشمکشی درگیر شد نتوانستم تشخیص دهم فقط متوجه شدم که برقی در چشمانش ظاهر شد و سایه ی عجیبی روی چهره اش افتاد. عاقبت لب به سخن گشود:
«پیش از این، برایت ثابت کردم که پیشنهاد یک زن تنها به سن تو برای همراهی با مرد مجردی به سن من چقدر پوچ و بیمعنی است. این را با بیانی برای تو به اثبات رساندم که تصور می کردم باعث شده ام که تو دیگر هیچوقت پیشنهاد قبلت را مطرح نکنی. حالا که می بینم باز هم این کار را می کنی متأسف می شوم؛ برای تو متأسف می شوم.»
سخنش را قطع کردم. معمولاً حرفهایی از قبیل این سرزنش آشکار فوراً به من دل و جرأت می داد: « سر عقل بیا، سینت جان؛ مثل این که نمی خواهی عاقلانه فکر کنی. تو اینطور نشان می دهی که از حرفهای من متحیر و متأسف شده ای. در واقع متحیر نشده ای چون با فکر بلندی که داری ممکن نیست آنقدر کند ذهن یا گرفتار تخیلات باشی که منظورم را نفهمی. باز هم می گویم که اگر بخواهی، دستیار تو خواهم بود اما هرگز همسرت نخواهم شد.»
دوباره رنگش مثل سرب کبود شد اما، مثل قبل، بر احساس خود کاملاً تسلط یافت. مؤکداً و در عین حال با آرامش جواب داد:
_ «دستیار زن، که همسرم نباشد، مناسب من نیست. در این صورت ظاهراً با من نمی توانی بیایی اما اگر در پیشنهادت صادق باشی من، وقتی به شهر رفتم، با یک مرد میسیونر که ازدواج کرده و همسرش به دستیار احتیاج دارد راجع به تو صحبت خواهم کرد. ثروتی که داری تو را از کمک مالی انجمن بی نیاز می کند؛ و به این ترتیب می توانی همچنان احترام به قول شرافتمندانه ات را برای پیوستن به گروه مورد نظرت، حفظ کنی.»
تو ای خواننده می دانی که من هرگز نه هیچ قول رسمی داده و نه خواستار ورود به جرگه ی هیچ گروهی شده بودم؛ و این حرفهای او، در آن موقعیت، بیش از اندازه خشونت آمیز و مستبدانه بود. جواب دادم:
_ «در اینجا هیچ عمل غیرشرافتمندانه یا هیچ نقض قول و یا احتراز از پیوستن به گروه خاصی انجام نگرفته، و من کمترین اجباری ندارم که به هندوستان بروم آن هم با اشخاص غریبه. اگر با تو می آمدم لزوماً مخاطرات و مشکلاتی را تحمل می کردم برای این که تو را تحسین می کنم، مورد اعتماد من هستی و مثل یک برادر دوستت دارم اما یقیناً می دانم که اگر در این موقع و مخصوصاً با آن اشخاص به هندوستان بروم در آن آب و هوا مدت زیادی زنده نخواهم ماند.»
با لبهای متشنج گفت: «آهان! پس نگران خودت هستی.»
_ «بله، هستم؛ خداوند جانم را به من نداده تا آن را بیهوده از بین ببرم. الان به این فکر افتادم که انجام دادن خواسته ی تو برایم تقریباً مثل خودکشی خواهد بود. علاوه بر این، قبل از آن که به طور قطع تصمیم به ترک انگلستن بگیرم باید مطمئناً بدانم که آیا باقیماندنم در اینجا مفیدتر از ترک آن نخواهد بود.»
_ «منظورت چیست؟»
_ «سعی من در توضیح دادن این موضوع برای تو بیفایده خواهد بود با این حال می گویم: یک موضوع هست که مدتهاست تردید راجع به آن مرا غذاب داده و تا وقتی که این تردید به طریقی برطرف نشود به هیچ جایی نمی توانم بروم.»
_ «می دانم قلبت به کجا تمایل دارد و به چه چیزی بسته است. آن فکری که در سر می پرورانی و علاقه ای که در قلب توست غیرقانونی و نامشروع است. از مدتها قبل بایست این را در خودت نابود کرده باشی، و حالا هم از اشاره ی به آن احساس شرم کنی. دلت پیش آقای راچسترست؟»
راست می گفت. با سکوت خود به آن اعتراف کردم.
_ «آیا خیال داری آقای راچستر را پیدا کنی؟»
_ «باید بفهمم چه بر سرش آمد.»
_ «تنها کاری که برای من باقی می ماند این است که برایت دعا کنم و از صمیم قلب از خداوند بخواهم که از درگاه او رانده نشوی. تصور می کردم در وجود تو یکی از برگزیدگان را تشخیص داده ام، اما آنطور که خداوند حقایق امور را می بیند بندگان نمی بینند؛ اراده ی او انجام شود.»
دروازه را باز کرد، از آن گذشت و بیهدف به طرف دره راه افتاد.
وقتی دوباره وارد اطاق نشیمن شدم دیدم دیانا کنار پنجره ایستاده و خیلی متفکر به نظر می رسد. دیانا قامتش خیلی از من بلندتر بود، دست خود را روی شانه ام گذاشت و در حالی که خم شده بود قیافه ام را برانداز کرد.
گفت: «مدتی است که دائماً پریشانی و حالا هم رنگت پریده، جین. یقیناً یک چیزی هست که خاطرت را پریشان کرده. به من بگو چه موضوعی میان تو و سینت جان هست. الان نیمساعت است که از این پنجره دارم شما را نگاه می کنم. مرا ببخش از این که کنجکاوی کردم؛ چند وقت است که تصوراتی برایم پیدا شده، درست نمی دانم چرا. سینت جان آدم عجیبی است...»
مکث کرد؛ ساکت ماندم. کمی بعد سخنان خود را از سر گرفت «یقین دارم این برادر من در مورد تو افکار خاصی در سر می پروراند. مدتی است با چنان علاقه ی عجیبی به تو توجه دارد که تاکنون هیچوقت به کسی چنین توجهی نداشته _ منظورش چیست؟ امیدوارم به تو علاقه مند شده باشد، اینطورست، جین؟»
دست خنک او را روی پیشانی داغم گذاشتم: «نه، دیانا جان، حتی به اندازه ی سر سوزنی.»
_ «پس چرا دائماً با چشمهایش تو را تعقیب می کند، همیشه سعی دارد تو در کنارش باشی و با تو تنها باشد؟ من و مری هر دو به این نتیجه رسیده ایم که می خواهد با او ازدواج کنی.»
_ «بله می خواهد؛ از من خواسته همسرش بشوم.»
دیانا دستهای خود را به هم کوفت: «این درست چیزی است که ما امیدوار بودیم و حدس می زدیم! و تو با او ازدواج خواهی کرد، جین، مگر نه؟ در این صورت در انگلستان ماندگار خواهد شد.»
_ «اصلاً اینطور نیست، دیانا. تنها هدف او از پیشنهاد ازدواج با من این است که برای فعالیتهایش در سرزمین هند یک همکار مناسب برای خودش پیدا کند.»
_ «چی! می خواهد تو را به هندوستان ببرد؟»
_ «بله!»
با تأثر گفت: «این دیوانگی است! من یقین دارم که تو سه ماه هم نمی توانی آنجا دوام بیاوری. تو هرگز نخواهی رفت؛ موافقت نکرده ای، جین، مگر نه؟»
_ «ازدواج با او را نپذیرفته ام.»
اظهار داشت: «و در نتیجه او را رنجانده ای؟»
_ «خیلی. می ترسم هرگز مرا نبخشد؛ با این حال، به او پیشنهاد کردم به عنوان خواهرش با او همراهی کنم.»
_ «این پیشنهاد تو حماقت محض است، جین. به آن کاری که تا حالا بر عهده ات گذاشته فکر کن: یک خستگی بی وقفه است. خستگی حتی آدمهای نیرومند را از پا در می آورد تا چه برسد به تو که ضعیف هستی. سینت جان، همانطور که خودت او را می شناسی، تو را به کارهای غیرممکن وادار خواهد کرد. در کنار او به هیچ وجه اجازه نخواهی داشت در ساعات گرم روز استراحت کنی و من، با کمال تأسف، توجه داشته ام که هر کار شاقی که از تو می خواهد خودت را ملزم به انجام دادن آن می کنی. تعجب می کنم که چطور جرأت این را به خودت داده ای که خواسته اش را رد کنی. پس او را دوست نداری، جین؟»
_ «به عنوان شوهر، نه.»
_ «با این حال، مرد زیبایی است.»
_ «و من هم عاری از زیبایی، دیانا جان. ما هرگز مناسب یکدیگر نخواهیم بود.»
_ «عاری از زیبایی! تو؟ اصلاً اینطور نیست. تو هم مناسب هستی و هم خوب برای این که در کلکته زنده زنده کباب بشوی!» و باز هم با اصرار زیاد از من خواست که اصلاً فکر رفتن با برادرش را از سر خود بیرون کنم.
گفتم: «در حقیقت مجبورم که این فکر را از سرم بیرون کنم چون این دفعه، همین چند دقیقه ی قبل، پیشنهادم را تکرار کردم و گفتم با سمت دستیار کشیش با او خواهم رفت. به من گفت که از این خواسته ی ناشایست من حیرت زده شده. ظاهراً تصور می کند من با دادن پیشنهاد همکاری با او بدون آن که همسرش باشم مرتکب یک عمل ناشایست و نادرست شده ام و گویا از همان ابتدا هم نبایست او را برادر خودم می دانستم تا به چنین فکری عادت کرده باشم.»
_ «چه چیزی باعث شده فکر کنی تو را دوست ندارد، جین؟»
_ «تو بایست خودت می شنیدی که راجع به این موضوع چه می گفت. چند بار توضیح داده است که او به خاطر خودش نمی خواهد همسر اختیار کند بلکه برای رسالتی که بر عهده دارد این کار را می کند. به من گفته که تو برای زحمت آفریده شده ای نه برای این که کسی را دوست بداری _ و این بدون شک حرف درستی است اما عقیده ام این است که اگر برای دوست داشتن آفریده نشده ام در نتیجه برای ازدواج هم ساخته نشده ام. آیا این به نظر تو عجیب نیست، دیانا جان، که آدم یک عمر در قید ازدواج مردی باشد که او را فقط یک وسیله ی سودمند {برای شغل خودش} می داند؟»
_ «غیرقابل تحمل، غیرطبیعی، بدون شک!»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#134 | Posted: 11 Sep 2013 23:04 | Edited By: andishmand




ادامه دادم: «و بعد، هر چند الان مثل یک خواهر او را دوست دارم با این حال اگر اجباراً همسرش بشوم می توانم تصور کنم که عشق من به او یک نوع دوست داشتن اجباری، عجیب و آزارنده خواهد بود چرا که او بسیار با استعدادست و من اغلب در نگاه، رفتار و بیانش نوعی شکوه قهرمانی حس کرده ام. در چنان صورتی، من بدون شک آدم بدبختی خواهم بود چون نمی خواهد که من دوستش بدارم و اگر احساس خودم را به او نشان بدهم مرا متوجه خواهد کرد که چنین احساسی از نظر او یک چیز زائد و غیر لازم است، و برای من هم زیبنده نیست. می دانم که چنین خواهد شد.»
دیانا گفت: «با این حال، سینت جان آدم خوبی است.»
_ «آدم خوب و بزرگی است اما چنان به دنبال افکار بزرگ خودش است که احساسات و خواسته های اشخاص کوچک را با بیرحمی نادیده می گیرد. بنابراین، بهترست که این اشخاص کوچک و بی اهمیت از سر راه او کنار بروند تا مبادا همچنان که او به پیش می تازد آنها را لگدمال کند. دارد می آید اینجا! عجالتاً خداحافظ، دیانا.» و وقتی دیدم دارد وارد محوطه ی خانه می شود با عجله به طبقه ی بالا رفتم.
اما مجبور بودم موقع شام دوباره او را ببینم. در طول مدت صرف شام درست مثل همیشه آرام به نظر می رسید. بعید می دانستم با من حرف بزند، و مطمئن بودم حالا دیگر از پیگیری نقشه ی ازدواج خود صرف نظر کرده اما آنچه متعاقباً پیش آمد نشان داد که در هر دو مورد به خطا رفته بودم:
با روش معمول خود، با روشی که از چندی قبل روش معمول او شده بود، با من به اختصار حرف زد. حرفهایش مؤدبانه و حساب شده بود. بدون شک برای مقهور ساختن خشمی که در او برانگیخته بودم از روح القدس مدد گرفته بود و حالا باور داشت که بار دیگر مرا بخشیده.
برای قرائت قبل از دعای شامگاه باب بیست و یکم مکاشفه را نتخاب کرد. همیشه وقتی کلمات کتاب مقدس بر لبانش جاری می شد گوش دادن به صدایش دلپذیر بود.
هیچگاه صدای خوبش اینقدر مطبوع و کامل نبود _ در موقع قرائت پیشگوئیهای خداوند هیچگاه شیوه ی بیانش، با سادگی با شکوهی که داشت، اینقدر در من اثر نمی کرد. امشب، همچنان که در میان محفل خانوادگی خود نشسته مشغول قرائت بود، آن صدا لحن جدی تری داشت؛ آن طرز بیان هیجان انگیزتر شده بود (ماه آسمانی ماه مه از میان پنجره ی بی پرده می تابید و نور شمع روی میز را تقریباً تحت الشعاع قرار داده بود)؛ و او نشسته، روی آن کتاب مقدس بزرگ قدیمی خم شده بود و از روی صفحات آن ناظر زیبای آسمان جدید و زمین جدید را شرح می داد.
می گفت که چگونه خداوند می آید تا با آن انسان زندگی کند، چگونه اشک چشمها را پاک خواهد کرد، و قول می داد که دیگر از آن پس هیچ مرگ، هیچ اندوه، هیچ شیون و هیچ درد و رنجی نخواهد بود زیرا که جهان، کهنه و نابود شده.
کلمات بعدی، مرا به نحو عجیبی به هیجان اورد بهخصوص وقتی حس کردم که او ضمن مختصر تغییر غیرقابل توصیف صدای خود در موقع ادای آن کلمات، چشمان خود را به سوی من برمی گرداند: «و هر که غالی آید وارث همه چیز خواهد شد و او را خدا خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود. لکن (قسمت بعد از این را آهسته اما شمرده و واضع خواند) لکن ترسندگان و بی ایمانان و خبیثان و قاتلان و زانیان و جادوگران و بت پرستان و جمیع دروغگویان نصیب ایشان در دریاچه ی افروخته شده ی به آتش و کبریت خواهد بود. این است موت ثانی.»*
حالا دیگر می دانستم که سینت جان از چه سرنوشتی برای من بیمناک بود. طرز بیان او در موقع خواندن آخرین آیات شکوهمند آن باب از مکاشفه که با جدیت شورانگیزی آنها را قرائت می کرد ظاهراً برای او پیروزی معتدل و آرامی بود. خواننده ی آن آیات باور داشت که اکنون نامش در دفتر حیات بره ثبت شده*، و در آرزوی زمانی بود تا به شهری وارد شود که پادشاهان زمین باشکوه و افتخار خود بدانجا وارد می شوند، شهری که به تابش خورشید یا ماه نیاز ندارد زیرا که جلال نور خداوند آن را روشن ساخته و بره از آن نورست.
در دعای متعاقب این قسمت از کتاب مقدس تمامی قدرت او در کلامش تمرکز یافت و تمامی شور زاهدانه اش برانگیخته شد؛ با خداوند خود سخت و با اشتیاق در تقلا بود تا به پیروزی برسد. با عجز و انکسار برای ضعیفان خواستار قدرت شد و برای گوسفندان گمشده دعا کرد تا به گله باز گردند: بازگشت، حتی در آخرین فرصت، برای آنان که وسوسه های دنیا و جسم از راه راست منحرفشان ساخته؛ با الحاح طلب بخشش کرد تا از آتش دوزخ نجات یابند. شور و اشتیاق گوینده معمولاً در مخاطب اثر زیادی دارد؛ من، همچنان که به دعا گوش می دادم اول شگفت زده شدم بعد وقتی ادامه یافت و اوج گرفت تحت تأثیر آن قرار گرفتم، و سرانجام، خوفی از آن در دلم ایجاد شد. او خود، عظمت و ارزش عای هدف خود را با صمیمیت بسیار احساس می کرد؛ سایرین که دعای او را برای تحقق آن هدف می شنیدند به آنها هم چنین احساسی دست می داد.
وقتی دعا تمام شد از او خداحافظی کردیم؛ قرار بود صبح زود راه بیفتد. دیانا و مری بعد از آن که او را بوسیدند از اطاق بیرون رفتند. من هم چون تصور می کردم در موقع خداحافظی با من یکی دو کلمه آهسته بر زبان آورد همچنان که دستم را برای خداحافظی به طرف او جلو برده بودم برایش سفر خوبی آرزو کردم.
متشکرم، جین. همانطور که گفتم تا دو هفته ی دیگر از کیمبریج برمی گردم. بنابراین، این مدت برای تو فرصت خوبی است که فکر کنی. اگر من کسی بودم که تسلیم هوی و هوس انسانی می شدم به تو می گفتم که اشکالی ندارد ازدواج نکن، اما من به وظیفه ام توجه دارم و همیشه هدف اصلیم برایم در درجه ی اول اهمیت است، و آن هدف این است که همه ی کارها را برای تکریم جلال خداوند انجام بدهم. سرور من عذاب طولانی متحمل شد من هم باید متحمل بشوم. نمی توانم تو را رها کنم تا در راهی که به خشم خداوند می انجامد هلاک شوی: توبه کن؛ تا وقت باقی است تصمیم بگیر. فراموش نکن که از ما خواسته شده تا روز تمام نشده کار کنیم چون به ما هشدار شده که (وقتی شب فرا رسید کسی نخواهد توانست کار کند.) سرنوشت دی وس* را به خاطر بیاور که در این دنیا همه ی چیزهای خوب را داشت. خداوند به تو قدرت بدهد تا آن بخش بهتر چیزها را انتخاب کنی که از تو گرفته نخواهد شد.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#135 | Posted: 11 Sep 2013 23:06




در موقع ادای کلمات فوق دست خود را روی سرم گذاشت. با جدیت وملایمت حرف زده بود. نگاهش، در حقیقت، نگاه عاشقی نبود که به معشوق خود چشم دوخته بلکه نگاه چوپانی بود که گوسفند گمشده ی خود را صدا می زند، یا بهتر بگویم، نگاه فرشته ی نگهبانی بود که روح مورد حفاظت خود را می پاید. تمام اشخاص با استعداد، خواه دارای استعداد باشند خواه نه، خواه متعصب باشند و خواه مشتاق یا خود کامه، به شرط آن که صمیم و صادق باشند، در موقع اعمال سلطه و حاکمیت، هر کدام برای خود از نیروهای بزرگی برخوردارند.
نسبت به سینت جان احساس احترام کردم؛ این احترام چنان زیاد بود که قدرت محرکه ی آن فوراً مرا در وضعی قرار داد که مدتها بود از آن دوری می جستم. وسوسه شدم که دیگر با او کلنجار نروم، تسلیم اراده ی او شوم و فرمان اراده ی خود را نادیده بگیرم.
در این موقع حس کردم یک بار دیگر مثل گذشته از مقاومت بیشتر به ستوه آمده ام منتها این بار از جهتی متفاوت با قبل؛ در هر دو مورد حماقت کردم: اگر در آن موقع تسلیم می شدم یک خطای اصولی مرتکب شده بودم و اگر در این موقع تسلیم می شدم در داوری خود خطا می کردم. حالا که پس از آن سالهای پر فراز و نشیب به گذشته می نگرم متوجه می شوم که در آن لحظه از حماقت خود آگاه نبودم.
در زیر دست راهنمای خود بیحرکت ایستاده بودم. امتناعهایم فراموش، ترسهایم مغلوب و تقلاهایم بی اثر شده بودند. اکنون غیرممکن، یعنی ازدواجم با سینت جان، داشت به صورت ممکن در می آمد.
همه چیز با یک تکان ناگهانی در حال تغییر بود. مذهب فرا می خواند، فرشتگان اشاره می کردند، خداوند فرمان می داد، زندگی چون طوماری به هم می پیچید، دروازه های مرگ گشوده می شد و ابدیت را در آن سو به من نشان می داد. به نظر می رسید که برای سلامت و سعادت روحانی در اینجا همه چیز باید در یک لحظه فدا شود. آن اطاق تاریک پر از مناظر خیالی شده بود.
میسیونر پرسید: «حالا توانستی تصمیم بگیری؟» این سؤال با لحن آرامی پرسیده شد. او با ملایمت مرا به طرف خود کشید. اوه، چه ملایمتی! چقدر نیرومندتر از شدت و خشونت بود!
من که توانسته بودم در برابر خشم سینت جان مقاومت کنم حالا در برابر مهربانیش مثل یک نی نرم و خم پذیر شده بودم. با این حال، در طول تمام این لحظات می دانستم که اگر حالا تسلیم شوم دیگر در آینده کمترین امکانی نخواهد بود که بتوانم تمرد از خواسته ی قلب خود را جلب کنم. این مرد با یک ساعت دعای رسمی عادی تغییر ماهیت نداده فقط به هیجان آمده است.
جواب دادم: «فقط کافی است یقین داشته باشم تا بتوانم تصمیم بگیرم. اگر واقعاً متقاعد بشوم که طبق ارداه ی خداوند باید با تو ازدواج کنم قسم می خورم که همین جا و حالا، بدون توجه به این که در آینده چه پیش خواهد آمد، می توانم با تو ازدواج کنم!»
این کلمات از دهان سینت جان بیرون آمد: «دعاهایم اجابت شده!» فشار دست خود را شدیدتر کرد گفتی دیگر حالا مرا متعلق به خود می داند. بعد دست خود را دور کمر من حلقه زد تقریباً به صورتی که بخواهد نسبت به من ابراز محبت بیشتری کند (این که می گویم تقریباً، خودم متوجه تفاوت هستم چون حس کرده بودم چه چیزی قرار است هدف محبت قرار گیرد؛ من هم، مثل او، حالا عشق را از موضوع بحث خارج کرده بودم و فقط به وظیفه می اندیشیدم.) از احساس و تصور درونی خود، که پرده های تیره ی ابهام آن را پوشانده بودند، راضی بودم. صمیمانه، قلباً و شدیداً می خواستم کاری را انجام دهم که درست باشد، فقط همین. به درگاه خداوند دعا کردم: «به من نشان بده، راه را به من نشان بده!» بیش از قبل به هیجان آمده بودم، و پیشامد بعدی نتیجه ی چنین هیجانی بود که خواننده خود درباره اش داوری خواهد کرد.
تمام خانه ساکت بود چون گمان می کنم همه، بجز من و سینت جان، در این موقع رفته بودند بخوابند. تنها شمع اطاق نزدیک بود خاموش شود. مهتاب اطاق را پر ساخته بود. قلبم با سرعت و شدت می تپید؛ صدای تپش آن را می شنیدم. ناگهان در اثر یک احساس توصیف ناپذیر ایستاد. این احساس، که چنین اثری بر آن نهاده بود، یکباره تمام وجودم را در بر گرفت. به رعد و برق شباهتی نداشت اما بسیار شدید، عجیب و تکان دهنده بود. تأثیر آن بر حواسم به گونه ای بود که گفتی منتهای فعالیت آنها تا این موقع فقط یک حالت خواب مانند بوده، حالا آنها را فرا خوانده اند و آنها ناگزیر بیدار شده اند. وقتی بیدار شدند حالت انتظار داشتند: چشم و گوش در انتظار بودند و گوشت و پوستِ روی استخوانهایم می لرزیدند.
سینت جان پرسید: «چه شنیده ای؟ چه می بینی؟» چیزی به نظرم نیامده بود اما از یک جایی فریادی شنیده بودم: «جین! جین! جین!» چیزی غیر از این نشنیده بودم.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم: «آه، خدای من! این چه صدایی است؟» می توانستم بپرسم: «از کجاست؟» برای این که نه در اطاق چیزی به نظر می رسید، نه در خانه و نه در باغ. از هوا نبود؛ از زیر زمین نبود و از بالای سر هم نبود. آن را شنیده بودم، در کجا یا از کجا هیچوقت نتوانستم بدانم! صدای یک انسان بود؛ صدایی آشنا، دوست داشتنی و از یاد نرفتنی: صدای ادوارد فرفاکس راچستر بود. لحن بسیار محزونی داشت؛ مویه ای وحشی و وهم انگیز بود؛ گفتی درخواست کمک می کرد.
فریاد کشیدم: «دارم می آیم! منتظرم باش! اوه، حتماً خواهم آمد!» به سرعت به طرف در رفتم، به راهرو نگاه کردم؛ تاریک بود. از ساختمان خارج شدم و به طرف باغ رفتم؛ چیزی ندیدم.
هیجان زده فریاد کشیدم: «کجا هستی؟»
تپه های آن سوی مارش گلن به آهستگی صدایم را به من برگردانیدند؛ گوش فرا دادم: «کجا هستی؟» باد در میان درختان کاج آهسته صدا می کرد، خلوت خلنگزار و سکوت نیمه شب در همه جا گسترده بود.
به نظرم رسید آن شبح در کنار درخت صور، کنار دروازه ی سیاه، سر برافراشته بود. نکوهش کنان گفتم: «ای توهم پست! این دیگر فریب تو نیست، جادوی تو نیست، کار طبیعت است که بیدار شده و حداکثر سعیش را به منصه ی ظهور رسانده؛ معجزه نکرده.»
خود را از چنگ سینت جان، که به دنبالم آمده و کم مانده بود مانع رفتنم شود، نجات دادم. حالا دیگر نوبت من بود که برتری خود را به او نشان دهم. قوای درونیم به کار افتاده بودند به شدت عمل می کردند. به آن مرد گفتم از من سؤالی نکند یا چیزی به من نگوید؛ میل دارم تنهایم بگذارد. باید تنها باشم، و خواهم بود. فوراً اطاعت کرد. جایی که قدرت فرماندهی به حد کافی وجود داشته باشد همیشه اطاعت به دنبال دارد.
به اطاقم در طبقه ی بالا رفتم، در را از داخل به روی خود بستم، زانو زدم و با روش خودم (روشی کاملاً متفاوت با روش سینت جان اما از جهتی مؤثرتر از آن) به دعا پرداختم. به نظرم رسید که به روح القدس عظیم خیلی نزدیک شده ام، و روحم برای سپاسگزاری به پیشگاه او شتافته. بعد از دعای سپاسگزاری برخاستم. تصمیم خود را گرفتم، بیهراس و سبک روح دراز کشیدم. فقط منتظر روشنی روز بودم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#136 | Posted: 11 Sep 2013 23:10




فصل سی و ششم

روشنی روز فرا رسید. سپیده دم بیدار شدم. یکی دو ساعتی خود را با مرتب کردن اشیاء خود در اطاق، کمدها و اشکاف جالباسی سرگرم ساختم و آنها را به صورتی درآوردم تا در غیبت کوتاه مدتم وضع منظمی داشته باشند. در اثنائی که در اطاقم مشغول کار بودم شنیدم سینت جان از اطاق خود بیرون آمد. جلوی در اطاق من توقف کرد؛ ترسیدم در بزند اما نه، فقط قطعه کاغذی از زیر در به داخل اطاق سراند. آن را برداشتم. چنین نوشته بود:
«دیشب خیلی ناگهانی مرا ترک گفتی، اما اگر کمی بیشتر مانده بودی دستت را روی صلیب مسیح و تاج فرشته می گذاشتی. انتظار دارم از امروز تا دو هفته ی دیگر که برمی گردم تصمیم قطعیت را به من بگویی. در طول این مدت، خوب مراقب باش و دعا کن تا دچار وسوسه نشوی. روح، به اعتقاد من، طالب است اما جسم، اینطور که می بینم، ضعف دارد. همیشه برایت دعا خواهم کرد.
دوست تو، سینت جان.»
در دل جواب دادم: «روح من طالب آن است که هر چه درست است انجام بدهد و جسمم امیدوارم آنقدر قوی باشد تا اراده ی خداوند را، در زمانی که آن اراده برایم مشخص کرده باشد، تحقق بخشد. به هر حال، به حد کافی قوی خواهد بود تا تحقیق کند و بپرسد؛ میان تردیدهایی که او را احاطه کرده اند در صدد جست و جو برآید تا نور یقین را پیدا کند.»
روز اول ماه ژوئن بود با این حال صبح ابری و سردی بود. قطرات تند باران به پنجره ی اطاقم می خوردند. شنیدم دروازه های جلویی باز شد و سینت جان از خانه بیرون رفت. همچنان که از پنجره به بیرون نگاه می کردم دیدم از میان باغ گذشت، بعد راه مه آلود خلنگزار را در جهت ویت کراس در پیش گرفت در آنجا سوار کالسکه ی مسافرتی می شد.
با خود گفتم: «تا چند ساعت بعد من هم در همین مسیر پشت سر تو راه خواهم افتاد. من هم در ویت کراس باید کالسکه بگیرم. من هم، قبل از آن که برای همیشه اینجا را ترک بگویم، باید در انگلستان دنبال شخصی بگردم و او را پیدا کنم.»
در این موقع دو ساعت به موقع صبحانه مانده بود. این مدت را با قدم زدن آهسته در اطاق و اندیشیدن راجع به رویدادهایی مه باعث این تصمیم گیری شده بودند، گذراندم. آن حالت روحی عجیبی را که به من دست داده بود به یاد آوردم. بله، آن را با تمام غرابت توصیف ناپذیرش می توانستم به خاطر بیاورم. صدایی را که شنیده بودم به خاطر آوردم. دوباره از خود پرسیدم منشأ آن کجا بود. باز هم، مثل قبل، سؤالم بیفایده بود؛ ظاهراً منشأ آن در درون خودم بود و نه در جهان خارج. از خود پرسیدم: آیا یک هیجان صرفاً عصبی، یک پندار بیهوده، بود؟ نمی توانستم بفهمم یا باور کنم؛ بیشتر به الهام شباهت داشت. آن ضربه ی عجیب مثل زمین لرزه ای بود که پایه های زندان پولس رسول و سیلاس* را تکان داد. درهای خانه ی روح را گشود، قید و بندها را گسسته و آن را از خواب بیدار ساخته بود، و من حس کردم که از آنجا لرزان، مبهوت و هراسان ظاهر شد. بعد با گوش کنجکاو و قلب پرتپش خود از اعماق روحم سه بار فریادی را شنیدم که نه مرا ترساند و نه از شنیدن آن بر خود لرزیدم بلکه حس کردم برایم شعف آورست. گفتی لذتی بود که در نتیجه ی کامیابی در یک تلاش خاص، و بیمدد جسم محنت زا حاصل شده باشد.

*[Silas: یکی از رسولان کلیسای اورشلیم که در دومین سفر تبلیغاتی پولس رسول او را همراهی کرد و با او به زندان افتاد. ر. ک. اعمال رسولان.]

همچنان که به تفکرات خود پایان می دادم با خود گفتم: «چند روز دیگر همه چیز معلوم خواهد شد؛ راجع به او که دیشب با فریاد خود ظاهراً مرا می طلبید چیزهایی خواهم دانست. حالا که از نامه ها چیزی دستگیرم نشده به جای نوشتن نامه شخصاً پرس و جو خواهم کرد.»
در موقع صرف صبحانه به دیانا و مری اظهار داشتم که تصمیم دارم به مسافرت بروم، و دست کم چهار روز در خانه نخواهم بود.
پرسیدند: «تنها می روی، جین؟»
_ «بله، باید دوستم را که مدتهاست نگران او هستم ببینم یا خبری از او به دست بیاورم.»
آنها می توانستند بگویند، همچنان که شک نداشتم این فکر در ذهنشان گذشت، که یقین دارند من بجز آنها دوست دیگری ندارم چون در واقع خود من غالباً این را به آنها گفته بودم اما آنقدر طبیعتاً خوب و باصفا بودند که در این باره هیچگونه توضیحی نخواستند. فقط دیانا پرسید: «آیا اطمینان داری که حالت برای سفر مناسب است؟ خیلی رنگ پریده به نظر می رسی.» جواب دادم که هیچگونه ناراحتی ندارم جز نگرانی که امیدوارم به زودی برطرف شود.
تدارک بقیه ی مقدمات سفر آسان بود برای این که آن دو خواهر در صدد هیچ نوع کنجکاوی و حدس و گمان آزارنده ای نبودند چون یکبار به آنها گفته بودم راجع به تصمیماتم برای آینده عجالتاً نمی توانم با صراحت حرف بزنم آنها عاقلانه و با مهربانی به سکوتی که آنها را بدان ترغیب می کردم تن در دادن؛ از نظر خودم اگر آنها هم وضع مرا داشتند به آنها حق می دادم که هر طوری می خواهند عمل کنند.
در ساعت سه بعد از ظهر مورهاوس را ترک گفتم، و کمی بعد از ساعت چهار در زیر علامت راهنمای جاده ی ویت کراس منتظر کالسکه ی عمومی بودم تا مرا به ثورنفیلد که خیلی با آنها فاصله داشت برساند. از میان سکوتِ آن راههای خلوت و تپه های متروک صدای نزدیک شدن آن را از فاصله ی دور شنیدم؛ همان وسیله ی نقلیه ای بود که سال گذشته در عصر یک روز تابستانی درست در همین نقطه از آن پیاده شده بودم _ چقدر درمانده، ناامید و بیهدف! حالا که دوباره سوار آن کالسکه می شدم دیگر ناگزیر نبودم تمام پولی را که داشتم بابت کرایه بپردازم. یک بار دیگر در جاده ی ثورنفیلد حس کردم مثل کبوتر نامه بری هستم که به خانه پرواز می کند.
سفرم سی و شش ساعت طول کشید. بعد از ظهر یک روز سه شنبه از ویت کراس عازم شدم و پنجشنبه صبح زود کالسکه در جلوی یک مهمانسرای کنار جاده توقف کرد تا به اسبها آب بدهند. این مهمانسرا در محلی قرار گرفته بود که منظره ی پرچینهای سبز، مزارع بزرگ و تپه های کم ارتفاع مخصوص چرای آن مثل خطوط چهره ی آشنای قدیمی من به نظر می رسیدند (و این مناظر در مقایسه با خلنگزارهای خشک و وحشی قسمتهای مرکز شمالی مورتن چه ظاهر مصفا و سرسبزی داشتند!) بله، من خصوصیات این چشم انداز را باز شناختم؛ مطمئن شدم به نزدیکی اقلیم خودم رسیده ایم.
از مهتر پرسیدم: «از اینجا تا ثورنفیلد هال چقدر راه است؟»
_ «از میان مزرعه ها فقط دو مایل، بانوی من.»
با خودم گفتم: «سفرم به پایان رسید.» از کالسکه پیاده شدم. چمدانی را که داشتم نزد مهتر به امانت گذاشتم و از او خواستم نگهش دارد تا یک نفر را بفرستم آن را پس بگیرد. کرایه را پرداختم و با دادن انعامی کالسکه ران را راضی کردم. داشتم راه می افتادم که ناگهان تابلوی مهمانسرا، که حالا در روشنایی طلوع آفتاب به خوبی خوانده می شد، توجهم را جلب کرد. کلمات زرین تابلو را خواندم: «راچستر آمز»[Rochester Arms]. قلبم فرو ریخت. من حالا درست در املاک کارفرمایم بودم. بعد ناگهان فکر جدیدی از ذهنم گذشت؛ بار دیگر قلبم فرو ریخت؛ ندایی در درونم گفت:
«تا آنجا که من می دانم، کارفرمایت ممکن است الان در آن طرف دریای مانش باشد، و به فرض هم که در ثورنفیلد هال، که اینقدر با شتاب به آنجا می روی، زندگی کند آیا می دانی غیر از او چه کسی آنجاست؟ همسر دیوانه اش. از این گذشته، تو با آن مرد کاری نداری؛ جرأت نداری با او حرف بزنی یا نزد او بمانی. این همه رنج را بیهوده متحمل شده ای؛ بهترست از این بیشتر نروی.»
آن نداری درونی، بعد، مرا بدینگونه ترغیب کرد: «از کسانی که در مهمانسرا هستند اطلاعات لازم را به دست بیاور. آنها می توانند اطلاعاتی را که در جست و جویش هستی به تو بدهند، و فوراً مشکلات تو را حل کنند. پیش آن مرد برو و از او بپرس که آیا آقایراچستر در خانه است یا نه.»
پیشنهاد معقولی بود؛ با این حال نمی توانستم خود را مجبور سازم که بر اساس آن عمل کنم. از جوابی که احتمال داشت مرا ناامید کند به شدت وحشت داشتم. با این حال، حالا می توانستم بار دیگر ثورنفیلد هال را زیر پرتو ستاره اش ببینم. در این موقع سنگچین را در برابر خود دیدم، سنگچین همان مزارعی که صبح آن روز با حالتی کور، کر و پریشان، با خشمی انتقامجویانه که مرا دنبال می کرد و چون تازیانه بر سرم فرود می آمد با عبور از میان آنها از ثورنفیلد گریخته بودم؛ و حالا پیش از آن که تشخیص دهم از چه راهی دارم می روم دوباره در میان آنها بودم و هر آن بر سرعت قدمهای خود می افزودم چقدر تند حرکت می کردم! گاهی چطور می دویدم! چگونه به پیش روی خود نگاه می کردم تا چشمم به اولین منظره ی درختستانهای آشنا بیفتد! با چه شور و هیجانی با تکدرختهایی که می شناختم، و چمنهای شفاف آشنا و تپه ی میان آنها رو به رو می شدم!
سرانجام، درختستانها ظاهر شدند. پرواز دسته جمعی انبوه کلاغها آسمان را تاریک کرده بود؛ قار قار بلندی سکوت بامدادی را بر هم می زد. شادی عجیبی مرا به هیجان آورده بود؛ همچنان به پیش می شتافتم. از مزرعه ی دیگری عبور کردم، جاده ای را پیمودم، بعد به دیوارهای حیاط، بعد از آن به اصطبل و سایر قسمتهای پشت عمارت و سرانجام به خود ساختمان اصلی خانه رسیدم. تجمعگاه کلاغان هنوز پنهان بود. با خاطر جمعی با خود گفتم: «اولین منظره ی دیدنی نمای در ورودی عمارت است که کنگره های برجسته ی بالای آن، با شکوه تمام، چشم را نوازش می دهد. از همان جلو می توانم پنجره ی اطاق کارفرمایم را به وضوح ببینم؛ شاید حالا کنار آن ایستاده باشد؛ صبحها زود برمی خیزد، یا شاید حالا در باغ میوه یا در خیابان سنگفرش جلوی عمارت دارد قدم می زند. آه، اگر می توانستم او را ببینم! فقط یک لحظه او را ببینم! در آن صورت آیا از فرط هیجان دیوانه وار به طرف او خواهم دوید؟ نمی توانم بگویم؛ مطمئن نیستم. و اگر این کار را بکنم آن وقت چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خدا خیرش بدهد! آن وقت چه؟ مگر چه می شود اگر یک بار دیگر مزه ی حیاتی را بچشم که نگاه او می تواند به من بدهد.» بعد، در حالی که سخت به وجد آمده بودم با خود گفتم: «شاید در این لحظه دارد طلوع خورشید را بر فراز سلسله جبال پیرنه یا شاید روی دریای آرام جنوب مشاهده می کند.»
در این موقع طول دیوار پایینی باغ را طی کرده بودم. بعد پیچیدم و در راستای دیواری پیش رفتم که به دروازه می خورد. این دروازه که به طرف چمن باز می شد در وسط دو ستون سنگی قرار داشت و بالای هر کدام از آنها دو گوی بزرگ تعبیه شده بود. از پشت یکی از آن ستونها می توانستم به آرامی و با دقت تمام قسمت جلوی عمارت را نگاه کنم. با احتیاط سر خود را جلوتر بردم چون می خواستم از بسته بودن تمام پنجره های اطاق خواب اطمینان حاصل کنم؛ کنگره ها، پنجره ها و پیشنمای طولانی عمارت همه از این زاویه در دیدگاه من قرار داشتند.
کلاغهایی که در آسمان بالای سر من در پرواز بودند شاید در اثنائی که من به این تفحص مشغول بودم مرا می پاییدند. نمی دانم چه تصور می کردند؛ لابد متوجه شده بودند که من ابتدا بسیار محتاط و ترسو بودم اما بعد به تدریج خیلی جسور و بی پروا شدم: با دقت نگاه کردن، بعد خیره ماندن برای مدت طولانی، بعد بیرون آمدن از گوشه ای که ایستاده بودم، بعد راه رفتن با گامهای مردد بر روی چمن و بعد توقف ناگهانی در برابر پیشنمای آن عمارت بزرگ، باز هم متوجه ساختن نگاه طولانی و جسارت آمیز دیگری به طرف آن. ممکن بود بپرسند: «آن تظاهر به کمرویی و ترس در اول چه بود؟ و حالا این بی پروایی احمقانه برای چیست؟»
از خواننده می خواهم به مثال زیر توجه کند:

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#137 | Posted: 11 Sep 2013 23:11




عاشقی را در نظر بگیرید که متوجه می شود معشوقه اش در ساحل خزه گرفته ی یک رودخانه خوابیده. تصمیم می گیرد نزد او برود و بی آن که بیدارش کند نگاهی به چهره ی زیبایش بیندازد. پس، دزدانه از روی علفها به طرف او می رود؛ مواظب است سروصدایی نکند. یک لحظه از رفتن باز می ایستد چون تصور می کند معشوقه اش تکانی خورد؛ به هیچ وجه نمی خواهد دیده شود. همه چیز آرام است. دوباره جلو می رود. روی او خم می شود. روانداز نازک و سبکی روی اوست. خم می شود و آن را از روی صورتش کنار می زند. تصورش این است که حالا با چشمان منتظر خود یک چهره ی زیبا خواهد دید؛ معشوقه ی جذاب، زنده دل و محبوب خود را در آرامش خواب مشاهده خواهد کرد. چه شد که چشمانش، که برای اولین نگاه آنهمه شتاب داشتند، اکنون خیره مانده اند! اول چقدر شتابزده بودند و حالا چه ثابت و بیحرکت اند! و چه شده که عاشق یک دفعه یکه می خورد! پیکری را که یک لحظه ی پیش جرأت نداشت با انگشتانش آن را لمس کند حالا ناگهان و با چه شدتی آن را در میان بازوان خود می گیرد! با چه صدای باندی نامش را بر زبان می آورد و او را که در میان بازوان خود گرفته بود به زمین می اندازد و با وحشت به او خیره می شود! بدینگونه گاهی او را در آغوش می گیرد، شیون می کند و با نگاه خیره به او می نگرد چون دیگر واهمه ای ندارد از این که صدای حرف زدن یا حرکاتش آن خفته را بیدار کند. اول می پنداشت معشوقه اش به خواب شیرین و آرامی فرو رفته و حالا می بیند مثل سنگ بیحس شده؛ مرده است.
من هم با خوشحالی بزدلانه ای آمده بودم تا به یک خانه ی مجلل نگاهی بیندازم اما آنچه می دیدم خانه ای بود که سوخته، سیاه و ویران شده بود.
در واقع دیگر نیازی نبود پشت تیر چارچوب دروازه برای رعایت احتیاط دولا شوم تا این که کسی مرا نبیند، تا از پشت پنجره های مشبک اطاق نشیمن آهسته سرک بکشم تا مبادا زندگی آرام اشخاص آن سوی پنجره را آشفته کنم! نیازی نبود که به صدای باز شدن درها گوش فرا دهم، صدای قدمها را روی پیاده رو یا سنگفرش بشنوم! چمن و باغچه ها پایمال و خراب شده بودند؛ دروازه مثل دهانی شده بود که خمیازه می کشید. پیشنمای عمارت، همانطور که یک وقت در رؤیا دیده بودم، چیزی جز یک دیوار پوسته پوسته نبود؛ ظاهر خیلی بلند و خیلی شکننده ای داشت که با پنجره های بدون شیشه و درگاهی مثل یک صفحه کاغذِ سوراخ سوراخ به نظر می رسید؛ نه سقفی، نه کنگره ای و نه دودکشی: همه ی چیز خرد و خاکستر شده بود.
در همه جای آن خانه سکوت مرگ حاکم بود و خلوت یک بیابان متروک احساس می شد. پس هیچ تعجبی نداشت که به نامه های من به عنوان ساکنان اینجا اصلاً جواب داده نشده بود؛ درست مثل این بود که من به مردگان مدفون در سردابه ی کلیسا نامه نوشته باشم. وضع سنگهای سیاه شده و بی تناسب حاکی از این بود که چه بر سر خانه آمده: آتش سوزی بزرگ. اما حریق چطور اتفاق افتاده بود؟ داستان این فاجعه از چه قرار بود؟ علاوه بر از بین رفتن ساروج، مرمر، چوبکاریهاو مصنوعات چوبی خانه چه چیزهای دیگری تلف شده بود؟ آیا آن حریق تلفات جانی و مالی هم به بار آورده بود؟ اگر چنین بود جان و مال چه کسی یا چه کسانی؟ این سؤال وحشت آوری بود، و در اینجا هیچکس حتی هیچ نشانه ی بیزبان و خاموشی نمی دیدم که به این سؤالها جواب دهد.
بعد از آن که مدتی در اطراف دیوارهای فرو ریخته و درمیان اندرونی خرد و خراب به این طرف و آن طرف رفتم به این نتیجه رسیدم که آن فاجعه مدتها قبل اتفاق افتاده. با خود گفتم برف از میان سقف که خراب و سوراخ شده بود به داخل ساختمان باریده و بارانهای زمستانی از میان آن پنجره های بدون شیشه به داخل ساختمان فرو ریخته چون متوجه شدم که آن بارندگیها باعث شده بودند از میان توده های مرطوب آشغال در فصل بهار گیاه وحشی بروید؛ در بین تمام سنگها و تیر و پرتوهای فرو ریخته علفهای هرز روییده بود. افسوس! حالا صاحب تیره بخت این ویرانه کجاست؟ در چه سرزمینی؟ چه کسی از او نگهداری می کند؟ چشمانم ناخواسته به سمت برج خاکستری کلیسای نزدیک دروازه متوجه شد، و من از خود پرسیدم: «آیا او با بانو راچستر به خانه ی کوچک خود پناه برده اند؟»
این سؤالها لابد جوابی داشتند، و جواب را جز در آن مهمانسرا در جای دیگری نمی توانستم پیدا کنم. چند لحظه بعد، از آنجا عازم مهمانسرا شدم. صاحب مهمانسرا خودش صبحانه را به اطاقم آورد. از او خواستم در را ببندد و بنشیند. می خواستم از او چند سؤال بپرسم اما وقتی آماده ی پاسخگوئی شد به درستی نمی دانستم سؤالها را از کجا شروع کنم چون از جوابهایی که احتمال داشت به من بدهد وحشت داشتم. با این حال، منظره ی ویرانه ای که چند دقیقه ی قبل دیده بودم مرا تا حدی برای شنیدن داستان آن فاجعه آماده ساخته بود. مهمانسرادار مرد میانه سالی بود که ظاهر موقری داشت.
پس از لحظه ای تأمل، بالاخره سؤال کردم: «با ثورنفیلد هال که البته آشنا هستید؟»
_ «بله، بانوی من؛ زمانی آنجا زندگی می کردم.»
_ «راستی؟» در دل گفتم: «نه در زمانی که من آنجا بودم؛ تو را اصلاً ندیده ام.»
به دنبال گفته ی خود افزود: «من آبدارباشی مرحوم آقای راچستر بودم.»
مرحوم! ظاهراً اولین ضربه ای که سعی داشتم از آن بگریزم با تمام قوت بر من وارد شده بود.
شتابزده و هراسان پرسیدم: «مرحوم! آیا او مرده؟»
توضیح داد که: «منظورم پدر جناب ادوارد فعلی است.»
نفس راحتی کشیدم، و نبضم ضربان معمول خود را از سر گرفت. آنچه کاملاً مایه ی آرامش خاطر من شد این کلمات بود که آقای راچستر (آقای راچستر من که هر جا هست خداوند یاورش باشد!) حداقل زنده است؛ و خلاصه، «جناب ادوارد فعلی» برای من کلمات خوشحال کننده ای بود! ظاهراً دیگر می توانستم هر چیز دیگری، هر راز سر به مهر دیگری، را که می خواست بگوید نسبتاً با آرامش بشنوم. با خود گفتم حالا که توی قبر نیست می توانم با بردباری بشنوم که مثلاً در آن طرف دنیا، در نقطه ای مقابل این نقطه که من بودم، چطور زندگی می کند.
در حالی که می دانستم، البته، جواب او چه خواهد بود پرسیدم: «حالا آقای راچستر در ثورنفیلد زندگی می کند؟»
_ «نه، بانوی من، آه، نه! آنجا هیچکس زندگی نمی کند. گمان می کنم شما در این حوالی غریب هستید، یا از واقعه ای که پارسال پاییز اتفاق افتاد اطلاع ندارید. خانه ی ثورنفیلد حالا دیگر کاملاً یک خرابه است. آن خانه درست موقع برداشت محصول آتش گرفت. چه مصیبت وحشتناکی! چه دارایی پر ارزش زیادی نابود شد! تقریباً چیزی از اثاث خانه را نتوانستند از خطر سوختن حفظ کنند. آتش سوزی در ساعات خاموشی و سکوت دل شب اتفاق افتاد و قبل از آن که وسایل آتش نشانی از میلکوت برسد ساختمان یکپارچه در شعله های آتش می سوخت. منظره ی وحشتناکی بود؛ من خودم شاهد بودم.»
زیر لب گفتم: «در سکوت دل شب!» بله، در ثورنفیلد وقایع شوم در همین ساعات اتفاق می افتاد. پرسیدم: «علت آتش سوزی معلوم نشد؟»
گفت: «علت را حدس زدند؛ حدس زدند، بانوی من، در واقع باید بگویم علتش بدون شک معلوم بود.» بعد، در حالی که صندلی خود را کمی نزدیک تر میز آورد و صدای خود را آهسته تر کرد گفت: «شاید ندانید که در آن خانه یک زن، یک... یک زن دیوانه نگهداری می شد؟»
_ «چیزهایی راجع به آن شنیده ام.»
_ «او را در آنجا در یک اطاق کاملاً مخفی نگه می داشتند، بانوی من. حتی با این که آن زن سالها در آن خانه در بند بود هیچیک از اهل خانه از وجود او در آن خانه اطلاع نداشت. هیچکس او را نمی دید اما از روی شایعات می دانستند که چنین شخصی در آن خانه هست. این که او کیست و چکاره است کسی به آسانی نمی توانست حدس بزند. می گفتند آقای ادوارد او را از خارج آورده، و بعضیها عقیده داشتند که آن زن معشوقه ی اوست. اما یک سال قبل واقعه ی عجیبی اتفاق افتاد، یک واقعه ی خیلی عجیب.»
در این موقع ترسیدم که ماجرای خودم را از دهان او بشنوم. سعی کردم او را به موضوع اصلی برگردانم:
_ «راجع به آن خانم می گفتید؟»
جواب داد: «آن خانم، معلوم شد که همسر آقای راچستر است، بانوی من! ماجرای بسیار عجیبی باعث کشف این موضوع شد: در آن خانه یک خانم جوان، یک معلمه، زندگی می کرد که آقای راچستر عاشـ...»
_ «آتش سوزی به کجا انجامید؟»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#138 | Posted: 11 Sep 2013 23:12 | Edited By: andishmand




به آن هم می رسم، بانوی من، ... بله، آقای راچستر عاشق آن خانم شد. خدمتکارها می گویند هرگز کسی را ندیده اند که مثل آقای راچستر عاشق شده باشد؛ او دائماً دنبال آن خانم بود. آنها همیشه مراقب او بودند؛ خدمتکارها را که می شناسید، بانوی من، و او حاضر بود همه چیز خود را فدای آن خانم کند. تا آنجا که شنیده ام، هیچکس بجز او آن خانم را آنقدر قشنگ نمی دانست. می گویند زن ریزجثه ای بوده و تقریباً به قد و قواره ی یک بچه. من خودم هیچوقت او را ندیده ام اما از لی، که در آنجا خدمتکار بود، چیزهایی راجع به او شنیدم؛ لی از او خوشش می آمده. آقای راچستر تقریباً چهل سال داشت و آن معلمه هنوز بیست سالش نشده بود، و شما می دانید وقتی مرد چهل ساله ای عاشق یک دختر بشود مثل کسی است که طلسم شده باشد؛ بله، می خواست با او ازدواج کند.»
گفتم: «شما این قسمت از ماجرا را بعداً برایم خواهید گفت؛ اما به دلایلی، من می خواهم راجع به آن آتش سوزی چیزهایی بدانم. آیا کسی سوءظنی پیدا نکرد که ممکن است آن دیوانه، خانم راچستر، دست به چنین کاری زده باشد؟»
_ «درست همین است که شما می گویید، بانوی من. کاملاً مسلم است که آتش سوزی کار خود او، و فقط کار خود او، بوده و نه کس دیگر. یک زن از این خانم مراقبت می کرد که اسمش خانم پول بود. این زن در کار خودش قابلیت و مهارت داشت و خیلی قابل اعتماد بود اما یک عیب داشت، عیبی که در میان طبقه ی پرستار و زنهای خانه دار یک چیز معمولی است؛ این پرستار همیشه یک بطری مشروب جین با خودش داشت، و گاه به گاه از آن می نوشید. البته این قابل اغماض است چون زندگی و کار او خیلی سخت بود، با این حال، این عمل خیلی خطر داشت برای این که وقتی خانم پول، پس از نوشیدن جین و آب، به خواب سنگینی فرو می رفت آن زن دیوانه، که مثل یک ساحره ی حیله گر بود، کلیدها را از جیب آن خانم بیرون می آورد، از اطاقش خارج می شد، در خانه راه می افتاد و هر شرارتی که به فکرش می رسید مرتکب می شد. می گویند یک بار نزدیک بوده شوهرش را در رختخوابش بسوزاند اما من اطلاعی از این قضیه ندارم. با این حال، در این شب آتش سوزی، اول پرده های اطاق کنار اطاق خودش را به آتش می کشد و بعد به طبقه ی پایین می رود. در این طبقه خود را به اطاقی که مخصوص معلمه بوده می رساند (ظاهراً چون حدس زده بوده که قضایا از چه قرارست به آن معلمه کینه پیدا کرده بود) و رختخوابی را که در آن اطاق بوده آتش می زند اما خوشبختانه کسی توی آن رختخواب نخوابیده بود چون آن معلمه دو ماه پیش از این ماجرا از آن خانه فرار کرده بوده؛ با این حال، آقای راچستر مثل این که گرانبهاترین چیز روی زمین را از دست داده باشد درصدد پیدا کردن او برمی آید اما کوچکترین اطلاعی از او به دست نمی آورد. آقای راچستر در موقع ناامیدی عصبانی می شد، خیلی عصبانی، اما این دفعه که او را از دست داده بود حالت خیلی خطرناکی داشت. گوشه گیر شده بود. خانم فرفاکس، مدیره ی خانه، را پیش بستگانش که در محل دوری زندگی می کردند فرستاد البته این کار را با روش جوانمردانه ای انجام داد چون یک مقرری عمرانه برایش در نظر گرفت. واقعاً استحقاقش را هم داشت چون زن خیلی خوبی بود. دوشیزه آدل را هم، که تحت سرپرستی اش بود. به مدرسه فرستاد. از تمام اشراف که با او آشنا بودند و معاشرت داشتند برید و مثل یک شخص تارک دنیا در یکی از اطاقهای ثورفیلد هال گوشه گیر شد.»
_ «چی! از انگلستان بیرون نرفته بود؟»
_ «از انگلستان برود؟ خدا خیرتان بدهد، نه! اصلاً از دروازه ی آن خانه پایش را بیرون نمی گذاشت بجز شبها که درست مثل یک شبح در میان باغچه ها و باغ می گشت؛ مثل این که عقلش را از دست داده بود و به عقیده ی من همینطور هم بود چون پیش از برخوردش با آن معلمه ی ریزه جثه من هیچ آقایی را از او دل زنده تر، شجاع تر و باهوشتر ندیده بودم، بانوی من. او مردی نبود که خودش را به شرابخواری، ورق بازی یا شرط بندی، که این روزها متداول است، تسلیم کند. خیلی خوش قیافه نبود اما شجاعت و اراده ای که او داشت من در هیچکس ندیده ام. همانطور که گفتم او را از وقتی بچه بود می شناختم. من خودم اغلب آرزو کرده ام که ای کاش دوشیزه ایر پیش از این که به ثورنفیلد هال بیاید در دریا غرق شده بود.»
_ «پس وقتی آتش سوزی اتفاق افتاد آقای راچستر در خانه بود؟
_ «بله، قطعاً. وقتی دید خانه از هر طرف دارد می سوزد به قسمت زیرشیروانی رفت و خدمتکاران را از رختخوابهاشان بیرون کشید و خودش به آنها کمک کرد تا پایین بیایند. بعد برگشت تا زن دیوانه اش را از اطاقش بیرون بیاورد. همان موقع چند نفر فریاد کشیدند و به او گفتند که زنش بالای پشت بام است. آن زن در آنجا روی کنگره ها ایستاده بود، دستهایش را تکان می داد و چنان فریاد می کشید که صدایش تا یک مایلی اطراف شنیده می شد. من او را با چشمهای خودم دیدم و صدایش را شنیدم. زن تنومندی بود و موهای سیاه بلندی داشت. می توانستم ببینم همچنان که ایستاده بود شعله های آتش به طرف او هجوم می آوردند. من خودم شاهد بودم، و چند نفر دیگر هم شاهد بودند، که آقای راچستر از دریچه به بالای پشت بام رفت. شنیدیم صدا می زند: «برتا!» دیدیم که به او نزدیک شد و بعد، بانوی من، آن زن نعره ای کشید و خودش را به پایین پرت کرد. یک دقیقه بعد، روی سنگفرش خرد و داغان شد.»
_ «مرد؟»
_ «مرد؟ بله، در همان آن مرد؛ مغزش روی سنگفرش متلاشی شده بود.»
_ «عجیب است!»
_ «فقط عجیب نبود، بانوی من، وحشتناک بود!»
آن مرد می لرزید.
او را ترغیب کردم بیشتر حرف بزند: «بعد؟»
_ «بله، بانوی من، بعد خانه تماماً سوخت و با خاک یکسان شد. حالا فقط چند قسمت از دیوارها باقی مانده.»
_ «آیا تلفات جانی هم داشت؟»
_ «نه. شاید بهتر بود که می داشت.»
_ «منظورت چیست؟»
گفت: «بیچاره آقای ادوارد! کاش دیگر بعد از آتش سوزی او را نمی دیدم! بعضیها می گویند چون قضیه ی ازدواج اولش را از همه مخفی کرده و می خواسته در زمان زنده بودن زن اولش زن دیگری بگیرد دچار مکافات شده اما من، خودم، دلم به حالش می سوزد.»
با تعجب پرسیدم: «گفتی هنوز زنده است؟»
_ «بله، بله. زنده است اما خیلیها فکر می کنند بهتر بود می مرد.»
_ «چرا؟ چطور؟» بار دیگر ضربان قلبم شدت گرفت. پرسیدم: «حالا کجاست؟ در انگلستان است؟»
_ «بله، بله. در انگلستان است. نمی تواند از انگلستان بیرون برود؛ گمان می کنم حالا دیگر برای همیشه در این کشور ماندنی است.»
مگر چه بر سرش آمده بود! و ظاهراً این مرد دیگر نمی خواست حرف بزند.
بالاخره گفت: «به کلی کور شده. بله، کور کور؛ آقای ادوارد را می گویم.»
خودم را برای شنیدن چیز خیلی بدتری آماده کرده بودم. می ترسیدم مبادا دیوانه شده باشد. قوت خود را باز یافتم و از او علت این مصیبت را پرسیدم.
_ «در واقع، او چشمهایش را قربانی شهامتش کرد. ممکن است کسی طور دیگری قضاوت کند و بگوید قربانی رحم و شفقتش، بانوی من، او نمی خواست تا پیش از آن که تمام ساکنان خانه جلوی چشم خودش از میان آتش نجات پیدا نکرده اند، از آنجا دور بشود. بالاخره بعد از آن که خانم راچستر خودش را از آن بالا پرت کرد او می خواست از راه پلکان بزرگ پایین بیاید که ناگهان صدای سقوط خیلی بزرگی شنیده شد؛ آن پلکان تماماً پایین ریخت. او را از زیر خرابه ها بیرون آوردند. زنده بود اما بد جوری آسیب دیده بود. وقتی سقوط کرد یکی از تیرها حائل قسمتی از بدنش شده بود اما یکی از چشمهایش خیلی آسیب دیده بود. یکی از دستهایش خرد شده بود و چنان وضع بدی داشت که آقای کارتر جراح فوراً آن را قطع کرد. آن چشم دیگرش هم به علت نور خیره کننده ی آتش بینائیش را از دست داده بود. او حالا به تمام معنی درمانده شده؛ کور و فلج.»
_ «کجاست؟ الان کجا زندگی می کند؟»
_ «در فرن دین، در یک خانه ی اربابی توی مزرعه ای که دارد. فرن دین تقریباً سی مایل با اینجا فاصله دارد و جای دورافتاده ای است.»
_ «کی با اوست؟»
_ «جانِ پیر و زنش. به کس دیگری احتیاج ندارد. می گویند کاملاً شکسته شده و دیگر آن آدم سابق نیست.»
_ «آیا هیچ وسیله ی نقلیه ای داری؟»
_ «درشکه داریم، بانوی من، یک درشکه ی بسیار عالی.»
_ «بگو آن را فوراً حاضر کنند. اگر چاپارت بتواند امروز پیش از تاریک شدن هوا مرا به فرن دین برساند به هر دوی شما کرایه ای دو برابر آنچه معمولاً می گیرید خواهم پرداخت.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#139 | Posted: 12 Sep 2013 21:45




فصل سی و هفتم

خانه اربابی فرن دین یک ساختمان بسیار قدیمی بود، وسعت متوسطی داشت و از تزیینات معماری در آن خبری نبود. آن خانه در وسط یک درختستان قرار داشت. قبلاً اطلاعاتی راجع به آن به دست آورده بودم. آقای راچستر غالباً راجع به آن حرف می زد، و گاهی هم به آنجا می رفت. پدرش آن ملک را برای استفاده در مواقع شکار خریده بود. می خواست آنجا را اجاره بدهد اما چون محل آن نامناسب و غیر بهداشتی بود نتوانست مستأجری برای آن پیدا کند. فرن دین، بنابراین، غیرمسکون و بدون اثاث باقی ماند. فقط دو سه اطاق را برای ارباب آماده کرده بودند تا در فصل شکار از آنها استفاده کند.
قبل از تاریک شدن هوا به همین خانه رسیدم. آن روز آسمان گرفته بود، تندباد سردی می وزید و قطرات ریز باران یک لحظه متوقف نمی شد. در یک مایلی خانه درشکه چی را با دادن کرایه ی دو برابر، که وعده داده بودم، مرخص کردم و خودم پیاده به راه افتادم. خانه اربابی موقعیتش طوری بود که به علت تنه های ضخیم و تیره ی درختهای درختستان انبوه اطراف آن، حتی وقتی آدم خیلی هم به آن نزدیک می شد، نمی توانست هیچ قسمتی از آن را ببیند. دروازه ای آهنین در میان دو ستون سنگی راه ورود را به من نشان می داد. وقتی از آن عبور کردم بلافاصله خود را در روشنایی ضعیف دو ردیف از درختان سر به هم آورده یافتم. معبر من جاده ی پوشیده از علفی بود که از میان چندین تیر چوبِ بوی نا گرفته و گره دار و از زیر چند اطاق در حاشیه ی جنگل به سمت پایین ادامه می یافت. همچنان که این راه را طی می کردم انتظار داشتم زودتر به محل مسکونی برسم اما می دیدم که با پیچ و خمهای تمام نشدنیش باز هم ادامه دارد؛ هیچ نشانه ای از محل سکونت آدمی یا حیاط و باغچه مشاهده نمی شد.
تصور کردم از جهت غلط آمده و راه را گم کرده ام. تاریکی شب و همینطور تاریکی جنگل تمام اطرافم را فرا گرفته بود. برای یافتن جاده ی دیگری به اطراف نگاه کردم. هیچ جاده ای نبود؛ همه اش تنه های درهم پیچیده ی درختان، درختان ستون مانند، شاخه ها و برگهای انبوه تابستانی بود. هیچ روزنه ای به خارج دیده نمی شد.
به پیش رفتن ادامه دادم. سرانجام راه باز شد، درختان قطور کمتر شدند؛ اول یک نرده و بعد خانه را مشاهده کردم. فرن دین در آن روشنایی ضعیف به سختی از میان درختان قابل تشخیص بود. به آن نزدیکتر شدم؛ دیوارهای رو به ویرانیش مرطوب و سبز بودند. از دروازه ای عبور کردم که فقط با یک کلون بسته شده بود. میان یک قطعه زمین محصور ایستادم؛ از آنجا درختستان را می توانستم به صورت نیمدایره مشاهده کنم. نه گلی بود و نه باغچه ای؛ تنها یک خیابان سنگفرش پهن دور یک چمن احداث شده بود، و آن هم در حاشیه ی تاریک جنگل. در قسمت نمای در ورودی دو سه گوشه ی بالادری به چشم می خورد. پنجره ها مشبک و باریک بودند. درِ جلوی عمارت نیز باریک بود و یک پله می خورد. آنجا کلاً همانطور که مدیر مهمانسرای راچستر آمز گفته بود، یک نقطه ی «کاملاً خلوت و متروک» به نظر می رسید. سکوت آن مثل سکوت کلیسا در یکی از روزهای وسط هفته بود؛ صدای خوردن قطرات باران بر روی برگهای درختان جنگل تنها صدایی بود که در آن نزدیکی شنیده می شد.
از خود پرسیدم: «آیا در این خانه امکان دارد کسانی زندگی کنند؟» بله، در اینجا آثار زندگی آدمی وجود داشت چون در همین موقع صدای حرکتی شنیدم؛ آن درِ باریک جلوی ساختمان داشت باز می شد، و هیکل یک انسان می خواست از داخل ساختمان بیرون بیاید.
در به آهستگی باز شد. شخصی در آن هوای تاریک و روشن غروب بیرون آمد: مردی بود که کلاه به سر نداشت. دست خود را دراز کرد مثل این که می خواست بداند آیا باران می آید یا نه. با آن که هوا دیگر تاریک شده بود او را باز شناختم: کسی جز ادوارد فرفاکس راچستر نبود.
پایم از حرکت باز ایستاد. و تقریباً نفسم هم همینطور چون می خواستم همانجا بایستم و، به طوری که خودم دیده نشوم، او را ببینم؛ با دقت نگاه کنم اما افسوس! من برای او نامرئی بودم چون چشمانش نمی دید. این یک برخورد ناگهانی بود، برخوردی بود که در آن اندوه، خوشحالی را تحت الشعاع قرار می داد. به آسانی توانستم جلوی فریاد حیرت خود را بگیرم و گامهایم را از شتابزدگی در پیش رفتن باز دارم.
مثل سابق همان هیکل نیرومند و ستبر را داشت؛ گردنش همچنان افراشته و موی سرش همچنان سیاه و براق بود. چهره اش نه تغییر یافته و نه چروکیده شده بود؛ غم و رنج یک سال گذشته نتوانسته بود نیروی پهلوانیش را مقهور کند یا به استخوانبندی استوارش آسیبی برساند. اما در چهره اش حالتی را مشاهده کردم که نمودار یأس و فکر و خیال زیاد بود _ و مرا به یاد جانور یا پرنده ی وحشی فریب خورده و به دام افتاده ای می انداخت که وقتی غمناک و خشمگین است نزدیک شدن به او خطرناک است. آن سامسون نابینا به عقاب در قفس افتاده ای می مانست که چشمان حلقه طلائیش دیگر آن حالت سبعانه را ندارند.
و تو، ای خواننده، آیا چنین تصور می کنی که من در این حالت وحشیانه ی نابینائیش از او می ترسیدم؟ اگر چنین تصوری داشته باشی معلوم می شود که هنوز مرا نشناخته ای. امید آرامبخشی با اندوهم آمیخت و مشتاق شدم که هر چه زودتر آن پیشانی سنگ گونه و آن لبها را که چنان سخت به هم فشرده شده اند بیباکانه ببوسم؛ اما نه حالا. هنوز زود بود که به او نزدیک شوم.
از آن یک پله پایین آمد. آهسته و کورمال کورمال به طرف چمن پیش می رفت. آن گامهای بلند بی پروا چه شدند؟ بعد مکثی کرد مثل این که نمی دانست به کدام طرف بپیچد. دست خود را بالا برد و پلکهای چشمانش را باز کرد؛ با آن چشمان تهی از بینایی، با تقلایی سخت به آسمان و به میدان بیضی شکلی که درختان تشکیل داده بودند خیره شد؛ معلوم بود که همه جا و همه چیز برای او ظلمت محض است. دست راست خود را باز کرد (دست چپ خود را، که قسمتی از آن قطع شده بود، زیر بغلش مخفی کرده بود). به نظر می رسید می خواهد با لمس کردن متوجه شود که چه چیزهایی در اطرافش هستند. هنوز دستش چیزی را لمس نکرده بود چون درختان چند یارد با جایی که او ایستاده بود فاصله داشتند. از این تلاش خود منصرف شد، دستش را جمع کرد و در زیر قطرات باران که در این موقع با شدت روی سر برهنه اش می خورد آرام و خاموش ایستاد. در این لحظه جان، که از گوشه ای به او نزدیک شده بود، گفت: «میل دارید دستتان را بگیرم، آقا؟ رگبار خیلی سختی است؛ بهتر نیست داخل عمارت بیایید؟»
جوابش این بود: «تنهایم بگذار.»
جان، بدون آن که متوجه حضور من بشود، کنار رفت. آقای راچستر در این موقع سعی کرد حرکت کند اما سعیش بیحاصل بود _ دیگر به هیچ وجه امکان نداشت با اطمینان پیش برود. کورمال کورمال به داخل ساختمان برگشت و، پس از ورود، در را بست.
در این موقع من نزدیک رفتم و در زدم. همسر جان در را به رویم باز کرد. گفتم: «مری، حالت چطورست؟»
طوری یکه خورد که گفتی یکی از ارواح را دیده. او را آرام کردم. شتابزده پرسید: «راستی راستی خودتان هستید، دوشیزه، که اینطور دیر وقت، آن هم به این محل، آمده اید؟» به جای هرگونه پاسخی دستش را در دست گرفتم؛ و به دنبال او به آشپزخانه رفتم. در اینجا جان در کنار بخاری گرم و مطبوعی نشسته بود. به اختصار برای آنها توضیح دادم که تمام آنچه بعد از رفتن من از ثورنفیلد در آنجا اتفاق افتاده را شنیده ام، و حالا برای دیدن آقای راچستر به اینجا آمده ام. از جان خواستم به راهدار خانه ای که در آنجا از درشکه پیاده شده و چمدانم را گذاشته بودم برود و آن را بیاورد. همچنان که کلاه و شالم را برمی داشتم از مری پرسیدم که آیا می تواند آن شب را در آن خانه ی اربابی جای مناسبی به من بدهد. بعد از آن که متوجه شدم که تدارک مقدمات اقامتم در آنجا هر چند مشکل است اما غیر ممکن نیست به او گفتم که خواهم ماند. درست در همین لحظه زنگ احضار اطاق نشیمن به صدا درآمد.
گفتم: «وقتی وارد اطاق شدی به اربابت بگو شخصی می خواهد او را ملاقات کند، اما اسمم را به او نگو.»
جواب داد: «گمان نمی کنم به ملاقات با شما علاقه ای داشته باشد؛ میل ندارد کسی به دیدنش برود.»
وقتی به آشپزخانه برگشت از او پرسیدم که آن مرد چه گفته.
جواب داد: «شما باید اسمتان و کاری را که با او دارید بگویید.» بعد یک لیوان آب برداشت، آن را با چند شمع توی سینی گذاشت که برای او ببرد.
پرسیدم: «برای همین زنگ زد؟»
_ «بله، با این که چشمش نمی بیند اما همیشه می خواهد در اطاقش شمع روشن باشد.»
_ «سینی را به من بده تا خودم آن را ببرم.»
آن را از دستش گرفتم. مرا تا جلوی در اطاق نشیمن راهنمایی کرد. همچنان که سینی را نگهداشته بودم دستم می لرزید؛ مقداری از آب لیوان توی سینی ریخت. قلبم به شدت می زد و قفسه ی سینه ام به سرعت بالا و پایین می رفت. مری در را برایم باز کرد و آن را پشت سرم بست.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#140 | Posted: 12 Sep 2013 21:47




اطاق تاریک به نظر می رسید. مقداری آتش نامرتب و به هم نزده با شعله ی کم در بخاری می سوخت. ساکن نابینای آن اطاق سر خود را به پیش بخاری بلند قدیمی تکیه داده و روی بخاری خم شده بود. سگ پیرش، پایلت، که در کنارش دراز کشیده بود از سر راهم کنار رفت مثل این که می ترسید من سهواً لگدش کنم. وقتی وارد اطاق شدم سگ گوشهای خود را تیز کرد، بعد با عوعو و زوزه ی کوتاهی خیز برداشت و به طرف من پرید. نزدیک بود به دستم بزند و سینی را بیندازد. سینی را روی میز گذاشتم بعد همینطور که آن سگ را نوازش می کردم آهسته گفتم: «آرام باش!» آقای راچستر خود به خود سرش را در جهت صدای من برگرداند تا ببیند کیست اما چون چیزی ندید دوباره صورت خود را برگرداند و آهی کشید.
گفت: «آب را به من بده، مری.»
در این موقع من با لیوان که فقط نصف آن آب داشت به او نزدیک شدم. پایلت، همچنان هیجان زده، دنبالم بود.
آن مرد پرسید: «چه خبرست؟»
من دوباره گفتم: «آرام باش، پایلت!» همچنان که لیوان را با احتیاط و دقت نزدیک لبهایش می برد گوشهای خود را تیز کرده بود. آب را نوشید، و لیوان را پایین گذاشت: «تو مری هستی، مگر نه؟»
جواب دادم: «مری توی آشپزخانه است.»
با یک حرکت سریع دست خود را دراز کرد اما چون نمی دانست من کجا ایستاده ام دستش به من نخورد. پرسید: «کی اینجاست؟ چی اینجاست؟» ظاهراً با تلاش بیهوده و غم انگیزی می کوشید با آن چشمان فاقد بینایی ببیند. آمرانه و با صدایی بلند دستور داد: «به من جواب بده، دوباره حرف بزن!»
گفتم: «باز هم آب میل دارید، آقا؟ من نصف آن را ریختم.»
_ «کی اینجاست؟ چی اینجاست؟ کی دارد حرف می زند؟»
جواب دادم: «پایلت مرا می شناسد، و جان و مری هم می دانند که من اینجایم. همین امشب آمدم.»
_ «خدایا چه می شنوم! چه توهمی به من دست داده؟ به چه جنون مطبوعی دچار شده ام؟»
_ «نه توهمی هست و نه جنونی. روح شما، آقا، قوی تر از آن است که گرفتار توهم بشود، شما سالمتر از آنید که دچار جنون بشوید.»
_ «گوینده کجاست؟ آیا این فقط صداست که می شنوم؟ آه! نمی توانم ببینم اما باید حس کنم و الا قلبم از حرکت می ایستد و مغزم از کار می افتد. هر چه هستی، یا هر که هستی، خودت را در دسترس من بگذار تا تو را لمس کنم و گرنه نمی توانم زنده بمانم!»
شروع کرد به لمس کردن اشیاء اطراف خود. دست سرگردانش را گرفتم و آن را محکم میان هر دو دست خود نگهداشتم.
فریاد کشید: «انگشتهای خودش است! انگشتهای کوچک و ظریف خودش! اگر اینطورست پس بقیه ی بدن او هم باید اینجا باشد!»
دست عضلانی خود را از میان دستهایم بیرون آورد؛ بازوهایم، شانه هایم، گردنم و کمرم، یکی بعد از دیگری، را لمس کرد. مرا در آغوش گرفت و به خود چسباند.»
_ «جین است؟ چیست؟ این هیکلش است؛ این قد و قامتش...»
افزودم: «و این هم صدایش است. تمام وجودش اینجاست، و همینطور قلبش. خداوند یارتان باشد، آقا! از این که اینقدر به شما نزدیکم خوشحالم.»
فقط می گفت: «جین ایر، جین ایر.»
جواب دادم: «ارباب عزیزم، من جین ایر هستم. بالاخره شما را پیدا کردم. حالا پیش شما برگشته ام.»
_ «آیا حقیقت دارد؟ آیا این جسم توست؟ جین ایر زنده ی من؟»
_ «شما دارید مرا لمس می کنید، آقا. مرا نگهداشته اید، و خیلی هم محکم نگهداشته اید. من مثل یک جسد نیستم و مثل هوا هم تهی نیستم، هستم؟»
_ «عزیز زنده ام! اینها مسلماً اعضای اوست، و این هم ترکیب صورتش است، {اما این غیر ممکن است؛} من نمی توانم بعد از آن همه مصیبت اینقدر خوشبخت بشوم. این فقط رؤیاست؛ شبها از این قبیل رؤیاها برایم زیاد پیش می آید؛ خواب می بینم که او را مثل حالا اینطور به خودم چسبانده ام، و او را می بوسم، اینطور، و احساس می کنم که او هم مرا دوست دارد، و امیدوار می شوم که از پیش من نخواهد رفت.»
_ «که از همین امروز دیگر نخواهم رفت، آقا.»
_ «آیا این موجود رؤیایی من می گوید هرگز نخواهد رفت؟ اما همیشه وقتی بیدار می شوم می بینم شوخی خنکی با من شده. من درمانده و تنها شده ام. زندگیم تاریک، تنها، خالی از امید؛ روحم سخت تشنه و در عین حال ممنوع از نوشیدن و قلبم مشتاق و گرسنه اما برحذر از سیر شدن است. ای موجود رؤیایی نرم و لطیف، که حالا میان بازوانم هستی، تو هم مثل خواهرانت، که قبل از تو آمدند و به سرعت گریختند، ناپدید خواهی شد؛ پس اقلاً پیش از رفتنت مرا ببوس؛ مرا در آغوش بگیر، جین.»
_ «بیایید، آقا، این هم بوسه!»
لبهایم را روی چشمانش، که زمانی پرفروغ و اکنون بینور بودند، فشردم، موهای روی پیشانیش را کنار زدم و آن را نیز بوسیدم. مثل این بود که ناگهان از خواب بیدار شده باشد؛ واقعی بودن تمام اینها در او اثر کرد.
_ «خودت هستی؟ این جین است؟ پس پیش من برگشته ای؟»
_ «بله، برگشته ام.»
_ «و تو جسدت در گودال پایین یکی از نهرها نیفتاده؟ و یک آدم مطرود و غمگین در میان بیگانه ها نیستی؟»
_ «نه، آقا. من حالا دیگر استقلال مالی دارم.»
_ «استقلال مالی! منظورت چیست، جین؟»
_ «عمویم در مادیرا مرده، و پنجهزار لیره برایم ارث گذاشته.»
با صدای بلند گفت: «آه، این حقیقت دارد، این واقعیت است! هیچوقت این را به خواب هم نمی دیدم. از این گذشته، این صدای عجیب خودش است که اینقدر روحنواز، اینقدر طنزآمیز و اینقدر آرام و دلپذیرست. به قلب مرده ام نشاط می دهد و آن را زنده می کند _ چی، جنت! تو حالا استقلال مالی پیدا کرده ای؟ زن ثروتمندی شده ای؟»
_ «کاملاً ثروتمند، آقا؛ اگر نگذارید اینجا با شما زندگی کنم می توانم نزدیک خانه ی شما از خودم خانه ای بسازم، و شما وقتی اوایل شب می خواهید با کسی چند کلمه حرف بزنید و تنها نباشید می توانید به خانه ی من بیایید و چند ساعتی آنجا پیش من بنشینید.»
_ «اما، جین، چون تو حالا پولدار هستی بدون شک دوستهایی داری که دنبال تو هستند و تحمل نخواهند کرد که زندگی خودت را در پای آدم نابینای افسرده ای مثل من صرف کنی.»
_ «درست است که به شما گفتم ثروتمندم، اما آزاد هم هستم، آقا. خودم ارباب خودم هستم.»
_ «و پیش من خواهی ماند؟»
_ «بدون شک، مگر این که شما خودتان نخواهید. همسایه ی شما، پرستار شما و کدبانوی خانه ی شما خواهم بود. چون می بینم تنها هستید همدم شما خواهم شد تا برایتان کتاب بخوانم، با شما قدم بزنم، پیش شما بنشینم، کارهاتان را انجام بدهم، برای شما چشم و دست باشم. دیگر اینطور افسرده نباشید، ارباب عزیز من، تا وقتی من زنده ام شما تنها و درمانده نخواهید بود.»
جوابی نداد . جدی اما پریشان به نظر می رسید. آهی کشید. دهانش نیمه باز شد مثل این که می خواست چیزی بگوید اما دوباره آن را بست. کمی احساس ناراحتی کردم. شاید از روی بیملاحظگی قرارداد سنتی حفظ فاصله ی میان او و خودم را زیر پا گذاشته بودم و او، مثل سینت جان، در این گستاخی من در مورد عدم رعایت فاصله جنبه ی ناشایستی مشاهده کرده بود. من با توجه به این امر که او میل دارد همسرش بشوم و این را از من می خواهد چنین پیشنهادی به او دادم. این انتظار، چون مطمئن بودم احتیاج به کوچکترین توضیحی ندارد، باعث شده بود تصور کنم او بی تأمل از من خواهد خواست همسر او بشوم؛ اما چون هیچ اشاره ای راجع به این موضوع نکرد و قیافه اش گرفته تر شد من ناگهان متوجه شدم که تا آن موقع کلاً در اشتباه بودم و شاید بازیچه ی دست او شده بودم. کم کم شروع کردم به این که خود را از میان بازوانش بیرون بکشم اما او مشتاقانه مرا بیشتر به خودش چسباند:
_ «نه، نه، جین؛ تو نباید بروی. نه، من تو را لمس کرده ام، صدایت را شنیده ام، از بودنت در اینجا احساس آسایش خاطر و تسلای دلپذیری به من دست داده: نمی توانم از این شادیها صرف نظر کنم. هیچ امیدی برایم نمانده؛ باید تو را داشته باشم. مردم ممکن است به من بخندند، ممکن است مرا بیعقل و خودخواه بدانند اما اینها برای من مهم نیست. این روح من است که تو را می طلبد؛ راضی خواهد شد وگرنه انتقام مهلکی از خودش خواهد گرفت.»
_ «بسیار خوب، آقا، پیش شما خواهم ماند. این را همین حالا هم گفتم.»
_ «بله، اما منظور تو از ماندن پیش من یک چیزست و منظور من چیز دیگری. تو شاید بتوانی تصمیم بگیری که در دسترس من و در اطراف صندلی من باشی؛ مثل یک پرستار مهربان به من خدمت کنی (چون قلب مهربان و روح بزرگواری داری که تو را موظف می کند برای کسانی که قابل ترحم می دانی فداکاری کنی)، و این بدون شک بایست برای من کافی بوده باشد. تصور می کنم، در این صورت، نباید جز احساس پدرانه هیچ احساس دیگری نسبت به تو داشته باشم؛ آیا اینطور فکر می کنی؟ یالا، به من بگو.»
_ «من آن طوری فکر می کنم که شما دوست داشته باشید، آقا، راضیم که، اگر ترجیح می دهید، پرستارتان باشم.»
_ «اما تو همیشه نمی توانی پرستار من باشی، جنت. تو جوانی؛ بالاخره یک روزی باید ازدواج کنی.»
_ «من به ازدواج اهمیتی نمی دهم.»
_ «باید اهمیت بدهی، جنت. اگر وضع من مثل سابق بود سعی می کردم تو را وا دارم به این موضوع اهمیت بدهی اما فسوس که یک موجود افلیج نابینایم!»
باز هم قیافه اش گرفته شد. من، برعکس، خوشحالتر از قبل شدم و جرأت تازه ای پیدا کردم؛ این آخرین کلمات او به من نشان داد که اشکال کار در کجاست و چون من در ازدواج او با خودم هیچ اشکالی نمی دیدم از نگرانی قبلی خود کاملاً خلاص شدم. گفت و گو را با روحیه ی شادابتری از سر گرفتم:
در حالی که زلفهای انبوه و مدتها به حال خود رها شده اش را مرتب می کردم گفتم: « الان وقت آن است که یک نفر اصلاح وضع ظاهر شما را بر عهده بگیرد چون می بینم با این همه موی سر و رویتان به صورت شیر یا چیزی از این قبیل درآمده اید. بدون شک ظاهرتان مثل بخت النصر* شده. موهاتان مرا به یاد پرهای عقاب می اندازد. حالا دیگر ناخنهاتان را نگاه نکرده ام؛ نمی دانم مثل پنجه ی پرندگان شده یا نه.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 14 از 15:  « پیشین  1  ...  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites