خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

Jane Eyre | جین ایر


صفحه  صفحه 15 از 15:  « پیشین  1  2  3  ...  13  14  15
andishmand زن #141 | Posted: 12 Sep 2013 21:48


همچنان که عضو قطع شده ی خود را از زیر بغلش بیرون می آورد و به من نشان می داد گفت: «در این دستم نه پنجه ای دارم نه ناخنی؛ فقط یک تکه گوشت بیحس است با ظاهر زشت! اینطور فکر نمی کنی، جین؟»
_ «دیدن آن متأثرکننده است، دیدن چشمهاتان متأثرکننده است و همینطور اثر سوختگی روی پیشانیتان. اما مهمتر از همه این است که یک نفر با وجود همه ی اینها سخت عاشق شماست، و برایتان خیلی ارزش قائل است.»
_ «تصور من این بود که تو به محض دیدن دست من و صورت گوشت بالا آورده ام دلت به هم می خورد، جین.»
_ «آیا واقعاً اینطور تصور می کردید؟ دیگر چنین چیزی به من نگویید؛ می ترسم چیزی بگویم که ارزش نظر شما را کم کند. حالا بگذارید یک دقیقه از پیش شما بروم تا خاکستر بخاری را کنار بزنم و آن مرتب کنم. حالا آتش بخاری را تشخیص می دهید؟»
_ «بله، با چشم راستم نور ضعیفی می بینم، مثل مِه گلگون است.»
_ «شمعها را هم می بینید؟»
_ «خیلی تار؛ روشنایی هر کدام مثل روشنایی ابرست.»
_ «مرا می توانید ببینید؟»
_ «نه، فرشته ی من؛ اما همین هم که صدایت را می شنوم و تو را لمس می کنم خیلی شکرگزارم.»
_ «شامتان را کی می خورید؟»
_ «هیچوقت شام نمی خورم.»
_ «اما امشب کمی خواهید خورد. من گرسنه ام، شما هم همینطور؛ چیزی که هست شما فراموش کرده اید.»
بعد از آن که مری را احضار کردم به اطاق سر و صورت نشاط انگیزی دادم. بعد برای او غذای مناسبی آماده ساختم. روحیه ی پرهیجانی داشتم. در طول مدت صرف شام و مدتی بعد از آن با لذت و به راحتی با او به گفت و گو پرداختم. در بودنِ با او هیچگونه منع آزارنده ای حس نمی کردم؛ مجبور نبودم شادی و نشاط خود را پنهان کنم. در حضور او کاملاً راحت بودم چون می دانستم با او هماهنگی دارم. تمام آنچه می گفتم یا انجام می دادم برای تسلای خاطر یا خوشحال ساختن او بود؛ می خواستم احساس شادی کند. در سراسر وجود خود نشاط و سرزندگی حس می کردم. در بودن با او زنده ی کامل بودم، او نیز با حضور من چنین بود. چون نابینا بود تبسم او در چهره اش نقش می بست، شادی او از پیشانیش خوانده می شد و خطوط صورتش نمودار آرامش روح او بودند.
بعد از صرف شام شروع کرد به سؤال کردن از من. چیزهای زیادی پرسید از این قبیل که کجا بوده ام، چه کار می کرده ام، چگونه توانستم او را پیدا کنم و غیره. اما من جوابهای کوتاه می دادم چون آن شب حیلی دیر وقت شده بود و من نبایست وارد جزئیات می شدم. علاوه بر این، نمی خواستم احساسات او را بیش از اندازه برانگیزم و قلبش را بندک مطلب آزارنده ای به درد بیاورم. عجالتاً تنها هدف من خوشحال کردن او بود. چنان که گفتم او خوشحال بود اما با این وصف در حالت عادی نبود. هرگاه سکوتی پیش می آمد و گفت و گو قطع می شد او بیقراری می کرد، به من دست می زد، بعد می گفت: «جین؟ راستی راستی تو یک انسانی، جین؟ از این موضوع اطمینان داری؟»
_ «با تمام وجودم اطمینان دارم، آقای راچستر.»
_ «با این حال، تو چطور در این شب تیره و غم انگیز توانستی ناگهان به این صورت در کنار اجاق خاموش من ظاهر بشوی؟ من دستم را دراز کردم تا از خدمتکار یک لیوان آب بگیرم اما آن لیوان را تو به من دادی. سؤال کردم و انتظار داشتم همسر جان به من جواب بدهد، و صدای تو به گوشم رسید.»
_ «علتش این بود که من با سینی آب به جای مری وارد اطاق شده بودم.»
_ «و حالا در همین لحظاتی که با تو می گذرانم چه جاذبه ای حس می کنم! چه کسی می تواند درک کند که در چند ماه گذشته چه زندگی تیره، غم انگیز و خالی از امیدی گذرانده ام؟ نه کاری کرده ام، نه انتظار چیزی داشته ام. سردم بوده و گذاشته ام بخاری همچنان خاموش بماند؛ گرسنه بوده ام و فراموش کرده ام. غم بی پایان و گاهی میل جنون آسایی برای دیدن دوباره ی جینم بر من عارض شده بود. بله، اشتیاق من برای بازیافتن او به مراتب بیشتر از غم و رنج من برای از دست دادن چشمهایم بوده. حالا چطور ممکن است جین {، ناگهان و به این آسانی، } پیش من آمده باشد و بگوید که مرا دوست دارد؟ ترسم از این است که او فردا دیگر پیش من نباشد.»
وقتی متوجه شدم چه اندیشه های تیره و آشفته ای در ذهنش می گذرد و آنها را با چنین عباراتی بیان می کند لازم دانستم با جوابی معمولی و عملی او را به بهترین و قاطعانه ترین وجهی از واقعیت امر مطمئن سازم. بنابراین، انگشتانم را روی ابروانش مالیدم؛ او را متوجه ساختم که آنها سوخته و از بین رفته اند، و من کاری خواهم کرد که دوباره برویند و مثل سابق پرپشت و مشکی شوند.
_ «این خوبیهایی که می خواهی در حق من انجام بدهی چه فایده ای دارد، ای روح نیکوکار، چون تو در یک لحظه ی شوم باز هم مرا تنها می گذاری و مثل یک سایه می گذری و ناپدید می شوی حالا به چه صورتی آن را دیگر نمی دانم؛ بعدها هم به تو دسترسی نخواهم داشت؟»
_ «آیا شانه ی جیبی با خودتان دارید، آقا؟»
_ «برای چه می خواهی، جین؟»
_ «برای این می خواهم تا موهاتان را که مثل یال اسب شده شانه کنم. الان که کنارتان ایستاده ام و از نزدیک به شما دست می زنم می بینم تا اندازه ای اظهار ترس می کنید و از جن و پری بودن من حرف می زنید اما من اطمینان دارم که شما خودتان بیشتر شبیه یک برونی* هستید.»
_ «خیلی زشت هستم، جین؟»
_ «خیلی، آقا، همیشه زشت بودید. این را خودتان می دانید.»
_ «هوم! هرجا هم که رفته باشی هنوز آن شیطنت خودت را داری!»
_ «با این حال، من با آدمهای خوبی زندگی می کرده ام. خیلی بهتر از شما، صدها مرتبه بهتر. افکار و عقایدی داشتند که شما هرگز در زندگیتان نداشته اید، خیلی مهذب تر و عالیتر از افکار شما.»
_ «حالا این شیاطینی که با آنها بوده ای چه کسانی هستند؟»
_ «اگر سرتان را اینطور به هر طرف بچرخانید مجبور می شوم موهاتان را از روی سرتان بکنم و آن وقت دیگر در واقعی بودن من هیچ شکی نخواهید داشت.»
_ «با چه کسانی زندگی کرده ای، جین؟»
_ «امشب این را از زبانم نخواهید شنید؟ آقا. تا فردا صبر کنید. می دانید که نیمه تمام گذاشتن ماجرایم برای این است که مطمئن بشوم فردا صبح پشت میز صبحانه ی تان حاضر خواهم بود تا آن را تمام کنم. ضمناً، من نمی بایست به خودم اجازه بدهم که فقط با یک لیوان آب برای دیدنتان بیایم پس باید، اگر نه یک ران نمک سود خوک، دست کم یک تخم مرغ برایتان بیاورم.»
_ «ای بچه جنی طنزپرداز، پری انسان زاد! تو باعث می شوی من طوری فکر کنم که گویا این دوازده ماه نبودن تو بر من اثری نگذاشته. اگر تو به جای داود پیش شائول می رفتی روح خبیث بدون نواختن چنگ از بدنش خارج می شد.*»
_ «خیلی خوب، آقا، حالا که ظاهرتان مرتب شد و خوشایند به نظر می رسید شما را تنها می گذارم؛ این سه روز گذشته را من همه اش در حال مسافرت بوده ام، و حس می کنم خیلی خسته هستم. شب بخیر.»
_ «فقط یک کلمه ی دیگر، جین؛ در خانه ای که بودی افرادش فقط زن بودند؟»
خندیدم و به سرعت از اطاق بیرون آمدم. در حالی که از پله ها بالا می رفتم همچنان می خندیدم. با شادی به خود گفتم: «چه فکر خوبی! معلوم می شود من آنقدر بر او اثر دارم که در آینده بتوانم او را از افسردگی بیرون بیاورم.»
روز بعد صبح خیلی زود از صدایش شنیدم که بیدار شده و سراسیمه و نگران به اطاقها یکی یکی سر می کشد. به محض این که مری پایین آمد شنیدم از او پرسید: «دوشیزه جین، اینجاست؟» بعد پرسید: «کدام اطاق را در اختیار او گذاشتی؟ اطاق رطوبت نداشت؟ الان او بیدارست؟ برو از او بپرس چیزی لازم ندارد، بعد بپرس کی پایین می آید.»
موقعی که حدس می زدم صبحانه آماده شده پایین آمدم. چون می خواستم پیش از آن که پی به ورود من به اطاق ببرد نظری به او بیندازم خیلی آهسته وارد اطاق شدم. مشاهده ی آن حالت افتادگی و انقیاد که یک مرد نیرومند را به صورت جسدی بلا اراده در آورده بود واقعاً غم انگیز بود. ساکت روی صندلی خود نشسته بود اما قرار نداشت؛ معلوم بود منتظرست. خطوطی که حالت غم همیشگی او را نشان می دادند به خوبی در چهره ی نیرومندش مشخص بودند. قیافه اش انسان را به یاد چراغ خاموشی می آورد که در انتظار روشن شدن است _ و افسوس! حالا خود او نمی توانست چراغهای سیمای زنده ی خود را روشن کند؛ برای این کار به شخص دیگری احتیاج داشت! می خواستم شاد و بیخیال باشم اما ضعف و درماندگی آن مرد نیرومند مرا به شدت متأثر ساخت. با این حال، تا آنجا که برایم مقدور بود تلاش کردم با سرزندگی و نشاط با او رو به رو شوم:
گفتم: «روز آفتابی خوبی است، آقا. دیگر اثری از باران نیست، و حالا بعد از باران دیشب هوا خیلی لطیف شده. به زودی با هم قدم خواهیم زد.»
درست به هدف زده بودم؛ قیافه اش باز شد:
_ «اوه، پس واقعاً خودت هستی، چکاوک من! بیا پیشم. پس تو نرفته ای، غیب نشده ای؟ یک ساعت قبل شنیدم یکی از همجنسانت روی درخت نغمه سرایی می کرد اما من در صدایش هیچ نوع موسیقی دلنشینی حس نکردم. فقط فهمیدم اشعه ی خورشید تابان در آسمان پخش شده. تما نغمات زیبای جهان در کلام جین جمع شده و من می توانم آنها را با گوشهایم بشنوم (خوشحالم که در حقیقت از نعمت شنیدن محروم نیستم) و تمام آفتاب را می توانم با بودن او در اینجا حس کنم.»
      
andishmand زن #142 | Posted: 12 Sep 2013 21:49 | Edited By: andishmand


با شنیدن این اظهار ضعف و وابستگی او اشک در چشمانم جمع شد؛ درست مثل این بود که شاهین را به تخته چوب مخصوص پرندگان ببندند، و او برای غذای خود ناگزیر شود به گنجشک اکتفا کند. اما من اهل گریه و زاری نبودم؛ قطرات شور اشک را از چهره ام پاک کردم، و خودم را به آماده کردن صبحانه مشغول ساختم.
بیشتر ساعات صبح را در هوای آزاد گذراندیم. او را از میان درختستان مرطوب و وحشی به طرف چند مزرعه ی دلگشا راهنمایی کردم. برای او توضیح می دادم که چه سبزی شفافی دارند، گلها و خارپشته ها چقدر با طراوت و زیبا به نظر می رسند و آسمان چه رنگ زیبای درخشانی دارد. در نقطه ای دور از انظار و با صفا نشیمنگاهی برایش یافتم. این نشیمنگاه تنه ی خشک یک درخت بود. وقتی نشست و مرا روی زانوی خود نشاند مخالفتی نشان ندادم و چرا بایست نشان می دادم وقتی هر دویمان از نزد هم بودن بیشتر از دور بودن از یکدیگر احساس خوشبختی می کردیم؟ پایلت در کنارمان دراز کشیده بود. همه جا آرام بود. آن مرد همچنان که مرا محکم در آغوش گرفته بود ناگهان لب به سخن گشود:
_ «بیرحم! گریز پای بیرحم! آه، جین، وقتی فهمیدم از ثورنفیلد فرار کرده ای، وقتی به هیچ وجه نتوانستم پیدایت کنم و بعد از وارسی اطاقت مطمئن شدم که هیچ پولی یا چیز قابل فروشی با خودت نبرده ای هیچ می دانی چه حالی پیدا کردم؟ گردنبند مرواریدی که خودم به تو داده بودم همچنان دست نخورده توی جعبه ی کوچکش بود و چمدانهایت که برای سفر ماه عسل آماده کرده بودی همانطور قفل و طناب پیچی شده باقی مانده بود. از خودم پرسیدم جین عزیز من که درمانده و بدون پول از خانه بیرون رفته چکار می تواند بکند؟ و چکار کرد؟ خوب، حالا، بگذار بشنوم که چکار کرد.»
من، که بدینگونه ترغیب به حرف زدن شده بودم، شروع کردم به نقل وقایعی که یک سال قبل برایم پیش آمده بود. ماجراهای مربوط به آن سه روز بیخانمانی و گرسنگی را تا اندازه ای به طور مختصر و بدوت تأکید بر درد و رنجی که متحمل شده بودم ذکر کردم چون نقل آن وقایع جز آن که او را بیشتر غمگین کند. هیچ ثمر دیگری نداشت؛ همان مطالب کوتاهی هم که نقل کردم قلب مهربانش را بیش از آنچه انتظار داشتم جریحه دار کرد.
گفت: «تو نبایست به آن صورت، بی آن که مقدمات سفر را فراهم کنی راه می افتادی و میرفتی. بایست قصدت را با من در میان می گذاشتی. بایست به من اطمینان می کردی. من هرگز تو را مجبور نمی کردم که معشوقه ام بشوی. با آن که در اثر ناامیدی {از ازدواج با تو} روش خشونت آمیزی داشتم اما، در حقیقت، تو را خیلی بیشتر از آن دوست می داشتم که به تو ظلم کنم. ترجیح می دادم نصف ثروتم رابه تو بدهم (بی آنکه در مقابل، از تو حتی توقع یک بوسه داشته باشم) تا این که تو خودت را در این دنیای بزرگ تسلیم پیشامدها کنی. اطمینان دارم رنجهایی که تحمل کرده ای بیشتر از آن است که بریم شرح دادی.»
جواب دادم: «به هر حال، رنجهای من هر چه هم بوده باشند مدتشان کوتاه بود.» بعد شروع کردم به شرح چگونگی ورودم و مورهاوس، و این که چطور مدیر آموزشگاه شدم و غیره. موضوع ثروتمند شدن و یافتن تصادفی بستگانم را هم، به ترتیب، برای او شرح دادم. در ضمن شرح ماجراهایم، البته، مکرراً اسم سینت جان ری ورز به میان می آمد. وقتی داستانم تمام شد او بلافاصله همین اسم را موضوع سؤال قرار داد:
_ «پس این سینت جان پسر عمه ات است؟»
_ «بله.»
_ «در موقع شرح سرگذشت غالباً اسم او را می آوردی؛ از او خوشت می آمد؟»
_ «مرد بسیار خوبی بود، آقا؛ نمی توانستم دوستش نداشته باشم.»
_ «مرد خوب؟ منظورت یک مرد پنجاه ساله ی موقر و مؤدب است؟ یا چیز دیگر؟»
_ «سینت جان فقط بیست و نه سال داشت، آقا.»
_ «به قول فرانسویها «ژون آنکور*». آیا او یک آدم کوتاه قامت، بیحال و ساده است؟ شخصی است که خوبیهایش بیشتر در اجتناب از کارهای بد خلاصه می شود تا بی پروائیش در انجام دادن کارهای درست و خوب؟»
_ «شخص فعال خستگی ناپذیری است. کارهای بزرگ و قابل ستایش، این است آن چیزی که برای تحقق بخشیدن به آن زندگی می کند.»
_ «راجع به مغزش چه می گویی؟ شاید بیشتر ساده لوح باشد تا چیز دیگر؟ آیا نیّات خیری دارد اما وقتی شروع به حرف زدن می کند مخاطب میل ندارد حرفهایش را گوش کند؟»
_ «خیلی کم حرف می زند، آقا؛ اما واقعاً آنچه را هم می گوید مناسب و شایسته است. مغزش بسیار عالی کار می کند: می توانم بگویم حساس نیست اما نیرومندست.»
_ «پس مرد با قدرتی است؟»
_ «حقیقتاً با قدرت است.»
_ «لابد تحصیلاتش هم کامل است؟»
_ «سینت جان ری ورز محقق فاضل و ژرف اندیشی است.»
_ «رفتارش را که، فکر می کنم، گفتی زیاد با روحیه ات جور نمی آمد؟ خودبینانه و کشیش مآبانه بود؟»
_ «من اصلاً راجع به رفتارش حرفی نزدم؛ اما اگر روحیه ی من خیلی بد باشد طبیعی است که با روحیه ام جور در نیاید. رفتارش مؤدبانه، آرام و شرافتمندانه بود.»
_ «ظاهرش چطور بود؟ یادم نیست چه توصیفی از ظاهر او کردی؛ لابد یک دستیار بی تجربه ی کشیش است که دستمال گردن سفیدش را طوری بسته که دارد خفه می شود، و با پوتین بلندش با تبختر راه می رود، بله؟»
_ «سینت ری ورز خوش لباس و زیباست: بلند قدست؛ چشمانش آبی و موهایش بورست، و به طور کلی نیمرخ یونانی دارد.»
_ (آهسته با خوش)«مرده شور قیافه اش را ببرد!» (خطاب به من) «از او خوشت می آمد، جین؟»
_ «بله، آقای راچستر، از او خوشم می آمد، اما شما قبلاً این را از من پرسیدید.»
البته متوجه شده بودم که مخاطب من سخت گرفتار حسادت شده، و این حسادت مثل مار او را نیش می زند اما این نیش یک نیش شفا بخش و سودمند بود چون او را از چنگال کشنده ی افسردگی نجات می داد. به همین علت بود که من آن مار را زود افسون نکردم.
جوابش در مقابل حرف من تا حدی غیر منتظره بود چون گفت: «شاید ترجیح می دهی روی زانویم ننشینی، دوشیزه ایر؟»
_ «چرا ننشینم، آقای راچستر؟»
_ «تصویری که تو از آن مرد برایم رسم کردی کاملاً مغایر با تصویری است که من از او داشتم. توصیف تو یک آپولو*ی زیبای باشکوه را در نظرم مجسم کرد؛ او همین حالا هم در مخیله ی تو هست: بلند قد، مو بور، چشم آبی و دارای نیمرخ یونانی؛ آن وقت کسی که الان در مقابل خودت می بینی یک وولکان ** است: درست مثل یک آهنگر؛ پوست تیره، شانه پهن، نابینا و افلیج.»
_ «قبلاً چنین چیزی به فکر من نرسیده بود، اما مسلماً شما به یک وولکان بیشتر شباهت دارید، آقا.»
_ «خوب، با این حساب، تو مرا ترک خواهی کرد، خانم. اما پیش از این که بروی (در این موقع مرا محکمتر از قبل به سینه اش فشرد) فقط به چند سؤال من جواب خواهی داد.» مکث کرد.
_ «چه سؤالی، آقای راچستر؟»
بعد استنطاق او شروع شد:
_ «آیا سینت جان پیش از این که بداند دختر دائیش هستی تو را مدیر آن مدرسه کرد؟»
_ «بله.»
_ «غالباً او را می دیدی؟ آیا او گاهی به مدرسه سر می زد؟»
_ «هر روز.»
_ «از کارت راضی بود، جین؟ می دانم این جور آدمها خیلی باهوش اند، و تو هم موجود با استعدادی هستی؟»
_ «از کارم راضی بود، بله.»
_ «در تو چیزهای زیادی کشف می کرد که انتظار نداشته بود؟ بعضی از موهبتهایی که داری فوق العاده اند.»
_ «این را نمی دانم.»
_ «تو گفتی خانه ی کوچکی نزدیک مدرسه داشتی، آیا برای دیدن تو به خانه ات هم می آمد؟»
_ «گاهگاهی.»
_ «شبها می آمد؟»
_ «یکی دو بار.»
مکث.
_ «بعد از آن که معلوم شد با هم قوم و خویش هستید چه مدت دیگر در آنجا ماندی؟»
_ «پنج ماه.»
_ «آیا ری ورز اوقات زیادی با خواهرانش می گذرانید؟»
_ «بله، تالار عقب خانه هم اطاق کار او هم اطاق کار ما بود. او کنار پنجره می نشست و ما کنار میز.»
_ «آیا خیلی مطالعه می کرد؟»
_ «خیلی زیاد.»
_ «چه چیزی مطالعه می کرد؟»
_ «زبان هندوستانی.»
_ «در اثناء مطالعه ی او تو چه می کردی؟»
_ «اوایل آلمانی یاد می گرفتم.»
_ «آیا او به تو یاد می داد؟»
_ «آلمانی بلد نبود.»
_ «به تو چیزی یاد نمی داد؟»
_ «کمی هندوستانی.»
_ «ری ورز به تو هندوستانی یاد می داد؟»
_ «بله، آقا.»
_ «به خواهرانش هم همینطور؟»
_ «نه.»
_ «فقط به تو؟»
_ «فقط به من.»
_ «خودت خواستی که یاد بگیری؟»
_ «نه.»
_ «او خواست به تو یاد بدهد؟»
_ «بله.»
مکث دوم.
_ «چرا می خواست این کار را بکند؟ یاد گرفتن هندوستانی برای تو چه فایده ای داشت؟»
_ «قصدش این بود که مرا با خودش به هندوستان ببرد.»
_ «آهان! حالا می فهمم قضیه از چه قرار بوده. آیا می خواست با تو ازدواج کند؟»
_ «از من خواست با او ازدواج کنم.»
_ «این دیگر دروغ است؛ اینها را گستاخانه از خودت ساخته ای تا مرا آزار بدهی.»
_ «معذرت می خواهم این عین واقعیت است؛ از من چند بار چنین تقاضایی کرد. در مورد خواسته ی خودش، همانطور که شما همیشه سماجت می کردید، سرسخت و سمج بود.»
      
andishmand زن #143 | Posted: 12 Sep 2013 21:51 | Edited By: andishmand


فصل سی و هشتم
_ «دوشیزه ایر، تکرار می کنم، تو می توانی از پیش من بروی. چقدر باید این موضوع را به تو بگویم؟ چرا وقتی به تو تذکر دادم از روی زانویم پایین بیایی باز هم همینطور مصرانه اینجا نشسته ای؟»
_ «چون اینجا راحت هستم.»
_ «نه، راحت نیستی، جین. چون دلت پیش من نیست؛ پیش این عمه زاده، این سینت جان است. آه، تا این لحظه تصور می کردم جین کوچولو کاملاً به من تعلق دارد! معتقد بودم حتی وقتی هم از پیشم رفته باز هم دوستم دارد. این برایم در میان آن همه رنج و غم دلخوشی کوچکی بود. در این مدت طولانی که از یکدیگر دور بوده ایم و من برای جدائیمان اشکهای زیادی ریخته ام هرگز گمان نمی کردم در حالی که من از دوری او ماتم گرفته ام او شخص دیگری را دوست دارد! اما غم و افسوس فایده ای ندارد. از پیش من برو، جین، برو و با ری ورز ازدواج کن.»
_ «در این صورت مرا به زور از خودتان جدا کنید، بیرونم بیندازید چون من به میل خودم از اینجا نخواهم رفت.»
_ «جین، من همیشه لحن صدایت را دوست دارم؛ هنوز امید را در من زنده می کند، هنوز بسیار صمیمانه است. وقتی آن را می شنوم مرا یک سال به عقب برمی گرداند، فراموش می کنم که تو پیوند جدیدی بسته ای. اما من احمق نیستم، برو...»
_ «کجا باید بروم، آقا.»
_ «به راه خودت برو، با آن شوهری که انتخاب کرده ای.»
_ «آن شوهر، کیست؟»
_ «خودت خوب می دانی؛ همین سینت جان ری ورز.»
_ «او شوهر من نیست، و هرگز هم نخواهد بود. او به من عشق ندارد؛ من هم عاشق او نیستم. او (در صورتی که مثل شما بتواند عاشق باشد) عاشق یک خانم جوان زیبا به اسم رزاموند است. فقط به این علت می خواست با من ازدواج کند که تصور می کرد من با داشتن عنوان همسر میسیونر، که مرا شایسته ی آن می دانست، می توانم با او همکاری کنم. مرد خوب و بزرگ اما بسیار سختگیر و نسبت به من مثل یک تکه یخ، سرد است. مثل شما نیست، آقا؛ من در کنار او، نزدیک او و با او احساس خوشبختی نمی کنم. نیست به من هیچگونه گذشت و هیگونه علاقه ای ندارد. در من هیچ چیز جذابی _حتی جوانی _ نمی بیند؛ فقط چند جنبه معنوی مفید مشاهده می کند. پس هنوز هم اصرار دارید که شما را رها کنم و پیش او بروم، آقا؟»
بی اختیار می لرزیدم، و بلا اراده به کارفرمای نابینا اما محبوبم چسبیده بودم. تبسم کرد:
_ «چه می گویی، جین! آیا این صحت دارد؟ آیا روابط میان تو و ری ورز حقیقتاً به همین صورت بوده؟»
_ «دقیقاً، آقا. حالا دیگر لازم نیست حسادت کنید! می خواستم کمی سر به سرتان بگذارم تا از غم و غصه هاتان کم کنم. اما اگر بخواهید شما را دوست داشته باشم، به شرطی که بتوانید میزان عشق من نسبت به خودتان را درک کنید، سرفراز و راضی خواهید بود. تمام قلب من برای شماست، آقا؛ به شما تعلق دارد، و اگر روزی تقدیر تمام وجودم را از شما دور کند و من برای همیشه از حضور شما محروم بشوم قلبم همیشه با شما خواهد بود.»
بعد از اینکه افکار اندوهزایی چهره اش را تیره کرده بود دوباره مرا به خود فشرد و آهسته با اندوه گفت: «چشمه ی خشکیده ی بینایی من! قدرت فلج شده ام!»
او را نوازش کردم تا آرام شود. می دانستم راجع به چه چیزی دارد فکر می کند، و میل دارد راجع به آن با او حرف بزنم اما جرأت نمی کند، جرأت نمی کند آن فکر و خواسته اش را بر زبان بیاورد. وقتی یک لحظه صورت خود را برگرداند دیدم از زیر پلک بسته ی او یک قطره اشک روی گونه ی مردانه اش فرو لغزید. قلبم به درد آمد.
چند لحظه ی بعد گفت: «من حالا از آن درخت بلوط باغ ثورنفیلد که در گذشته دچار صاعقه شد وضع بهتری ندارم؛ آن درخت که نابود شده چه حق دارد از شکوفه ی تاک جنگلی بخواهد که زوال و نابودیش رابه طروات و تازگی تبدیل کند؟»
_ «شما نبود نشده اید، آقا، و مثل آن درخت بلوط صاعقه زده هم نیستید. شما دل زنده و نیرومندید. چه بخواهید و چه نخواهید گیاهانی در اطراف ریشه تان خواهند رویید چون در زیر سایه ی فراوان شما با طراوت خواهند شد؛ و همچنان که رشد می کنند به شما تکیه خواهند داد؛ در اطراف شما خواهند پیچید چون نیروی شما برای آنها تکیه گاه مطمئنی خواهد بود.»
باز هم لبخند زد؛ این حرفهایم مایه ی تسلای خاطرش شده بود.
پرسید: «تو راجع به دوست بودن حرف زدی، جین؟»
با لحن تردید آمیزی جواب دادم: «بله، راجع به این که با هم دوست باشیم» ؛ متوجه بودم منظورش چیزی بیشتر از دوستی است اما نمی توانستم چه کلمه ی دیگری را می توانم به جای آن بگذارم. خودش به من کمک کرد!
_ «آه، جین! اما من یک همسر می خواهم.»
_ «واقعاً می خواهید، آقا؟»
_ «بله، مگر این حرف تازه ای است که می شنوی؟»
_ «بله، قبلاً در این باره چیزی نگفتید.»
_ «آیا چیز ناخوشایندی است؟»
_ «بستگی به موقعیت دارد، آقا؛ تا انتخاب شما چه باشد.»
_ «هر تصمیمی که برایم بگیری من تسلیم خواهم بود، جین.»
_ «خودتان تصمیم بگیرید، آقا، کسی را انتخاب کنید که شما را بیشتر از هر کس دیگری دوست دارد.»
_ «من هم کسی را که دست کم بیشتر از هر کس دیگری دوست دارم انتخاب می کنم: با من ازدواج می کنی، جین؟»
_ «بله، آقا.»
_ «با مرد نابینای بیچاره ای که مجبور خواهی بود دستش را بگیری و با خودت به این طرف و آن طرف بکشانی؟»
_ «بله، آقا.»
_ «با مرد افلیجی که بیست سال از تو بزرگترست، و مجبوری پرستار او هم باشی؟»
_ «بله، آقا.»
_ «آیا راست می گویی، جین؟»
_ «کاملاً راست می گویم، آقا.»
_ «آه، عزیزم! خداوند یارت باشد و به تو اجر خیر بدهد!»
_ «آقای راچستر، اگر تا حالا از صمیم قلب و بدون خطا به درگاه خداوند دعایی کرده باشم و اگر تا حالا خیر کسی را خواسته ام الان پاداش خودم را گرفتم. همسر شما بودن یعنی بالاترین خوشبختی برای من در تمام عالم.»
_ «علتش این است که تو از فداکاری احساس شادی و خوشبختی می کنی.»
_ «فداکاری! چه چیزی را فدا می کنم؟ گرسنگی را برای غذا، انتظار را در مقابل خوشنودی. برخورداری از این امتیاز که کسی را در آغوش بگیرم که برایش ارزش قائلم، لبهایم را روی لبهایی بفشرم که دوست می دارم و در جایی بیاسایم که تکیه گاه من است، آیا منظور شما از فداکاری این است؟ اگر این باشد در این صورت مسلماً حق با شماست: من از فداکاریم احساس شادی و خوشبختی می کنم.»
_ «و تحمل ضعفهای من، جین، نادیده گرفتن نقصهایم.»
_ «که اصلاً در نظر من اهمیتی ندارند. الان که می توانم واقعاً برای شما مفید باشم شما را بیشتر و بهتر از زمانی دوست دارم که متکی به خود اما مغرور بودید و هرچه را که منظور از آن بخشندگی یا حمایت بود تحقیر می کردید.»
_ «تا حالا از این که دستم را بگیرند و راهنمای من باشند نفرت داشتم اما حس می کنم از این به بعد دیگر نفرت نخواهم داشت؛ دوست نداشتم دستم را در دست یک خدمتکار بگذارم اما حالا برایم دلپذیرست که حس کنم انگشتهای کوچک جین دور انگشتهایم حلقه شده. ترجیح می دادم کاملاً تنها بمانم تا این که همیشه یک خدمتکار همراهم باشد، اما خدمت محبت آمیز جین برایم یک شادی دائمی خواهد بود. جین برای من مناسب است؛ آیا من هم مناسب او هستم؟»
_ «هیچکس برای من مناسبتر از شما نیست آقا.»
_ «حالا که اینطورست پس دیگر منتظر چه هستیم؛ باید هر چه زودتر ازدواج کنیم.»
حالت چشمها و لحن کلامش حاکی از اشتیاق او بود. حرارت و بی پروائی سابقش برانگیخته شده بود.
_ «بدون هیچ تأخیری باید یک روح در دو بدن بشویم، جین، فقط کافی است اجازه نامه را بگیریم تا بتوانیم ازدواج کنیم.»
_ «آقای راچستر، الان متوجه شدم که خیلی از ظهر می گذرد، و پایلت به خانه رفته تا غذایش را بخورد. بگذارید نگاهی به ساعتتان بیندازم.»
_ «تقریباً ساعت چهار بعد از ظهرست، آقا، گرسنه تان نیست؟»
_ «سه روز دیگر این موقع باید عروسی را راه بیندازیم، جین. حالا دیگر لباس و جواهر اصلاً مهم نیست. همه اینها یک پشیز هم ارزش ندارد.»
_ «آفتاب تمام آثار باران را خشکانده، آقا. باد ملایمی می آید. هوا خیلی گرم شده.»

_ «
      
andishmand زن #144 | Posted: 12 Sep 2013 21:58 | Edited By: andishmand


جین، آیا می دانی همین حالا هم گردنبند کوچک مرواریدت را دور دستمال گردن مفرغی رنگ زیر کراواتم بسته ام؟ از همان روزی که تنها گنجینه ام را از دست دادم این را به عنوان یادبود با خودم دارم.»
_ «از میان درختستان برمی گردیم خانه چون از همه جا سایه اش بیشترست.»
بدون توجه به حرفهای من همچنان سرگرم بیان افکار خود بود:
_ «جین! تو تصور می کنی من، صراحتاً بگویم، یک آدم فاسد الاخلاق بدبین هستم؛ اما همین حالا قلبم با احساس حقشانی نسبت به خداوند نیکوکار این جهان می تپد. او مثل انسان نمی بیند بلکه بسیار آشکارتر از او می بیند؛ داوریش مثل داوری انسان نیست بلکه بسیار بسیار خردمندانه ترست. من خطا کردم؛ می خواستم پایم را روی گل لطیف خودم بگذارم؛ می خواستم خلوص و پاکی او را با هوی هوس نفس خطا کارم آلوده کنم؛ در نتیجه، قادر مطلق آن را، آن گل را، از من گرفت. من، در آن حالت طغیان لجوجانه ام، به این مشیت الهی تا حدی اهانت کردم، به جای سر فرود آوردن در برابر تقدیر با آن به ستیزه جویی پرداختم. عدل الهی روال خاصش را ادامه داد: مصائب، یکی پس از دیگری، به من هجوم آوردند؛ به دره ی سایه ی مرگ * رانده شدم. کیفرهای او خیلی سخت اند، و کیفری که شامل حال من شد مرا کاملاً به زانو درآورده. تو می دانی که من همیشه به زور بازویم می بالیدم اما حالا چه؟ همانطور که ضعف بچه او را تسلیم دیگران می کند حالا من هم محتاج راهنمایی دیگران شده ام و تسلیم آنها هستم. این روزها، جین، فقط همین روزهای اخیر، من دست پروردگار را در پشت پرده ی تقدیر خودم می دیدم و به آن اعتراف می کردم. شروع کردم به اظهار ندامت، توبه و تمنای آشتی با خالق خودم. گاهی به دعا متوسل می شدم: دعاهای بسیار کوتاه اما کاملاً از ته قلب.»
« چند روز قبل، یا دقیقتر بگویم چهار روز قبل، دوشنبه شب گذشته، حالت عجیبی پیدا کردم، حالتی که شوریدگی و بدخلقی جایش را به تأثر و غم داده بود. مدتها بود تصور می کردم که چون هیچ جا نتوانسته ام تو را پیدا کنم پس لابد مرده ای. در دیر وقتِ آن شب، احتمالاً بین ساعت یازده و دوازده، پیش از آن که به رختخواب پر غم و رنجم پناه ببرم، از خداوند تمنا کردم که اگر مشیت او اقتضا می کند، مرا زودتر از این جهان ببرد و وارد دنیای دیگری کند که در آنجا هنوز امید دیدار جین هست.»
« در اطاقم کنار پنجره که باز بود نشسته بودم. هوای آرامبخش شبانه مرا تسکین می داد. با آن که نمی توانستم ستاره ها را ببینم اما نور بسیار ضعیفی را که حکایت از وجود ماه می کرد به سختی توانستم تشخیص بدهم. دلم هوای تو را کرده، جنت! اوه، با تمام وجودم آرزوی دیدن تو را داشتم! همان موقع، با منتهای عجز و فروتنی از خداوند پرسیدم که آیا آن همه مدت تحمل تنهایی، پریشانی و شکنجه کافی نیست، و آیا امکان ندارد به زودی یک بار دیگر مزه ی سعادت و آرامش را بچشم. گفتم آنچه بر سرم آمده سزاوارش بوده ام، بعد اعتراف کردم که دیگر بعیدست بتوانم کیفر بیشتری تحمل کنم. همچنان تضرع و التماس می کردم که ناگهان تمام خواسته های قلبم بی اختیار به صورت این کلمات از میان لبهایم خارج شد: (جین! جین! جین!)»
_ «آیا این کلمات را با صدای بلند ادا کردید؟»
_ «بله، با صدای بلند، جین. اگر در آن موقع کسی صدای مرا می شنید تصور می کرد دیوانه شده ام. آن کلمات را با قدرت جنون آسایی بر زبان آوردم.»
_ «و دوشنبه شب گذشته بود؛ نزدیکیهای نیمه شب؟»
_ «بله، اما وقت آن چندان مهم نیست بلکه آنچه بعد اتفاق افتاد عجیب است. تو ممکن است مرا خرافاتی بدانی. البته خرافه پرستی تا حدی در خون من هست و همیشه بوده، با این حال، این حقیقت دارد _ دست کم آنچه با گوش خودم شنیدم و الان برایت نقل می کنم حقیقت دارد. »
«وقتی با هیجان فریاد کشیدم «جین! جین! جین!» صدایی، که نتوانستم تشخیص بدهم از کجا اما فهمیدم صدای چه کسی بود، جواب داد: (دارم می آیم، منتظر باش.) و یک لحظه بعد، باد شبانه این کلمات را آهسته تکرار می کرد و دور می شد: (کجا هستی؟)
«اگر بتوانم برایت می گویم که این کلمات چه مفهومی، چه تصویری به مخیله ی من وارد کردند. با این حال توضیح آنچه می خواهم بگویم مشکل است. همانطور که می بینی، فرن دین در یک درختستان انبوه مدفون است. در اینجا صدا به هیچ جا نمی رسد، و انعکاسی ندارد. کلماتِ «کجا هستی؟» مثل این بود که در میان کوهها ادا شده باشد چون شنیدم در یکی از تپه ها بازتاب آن کلمات تکرار شد. در آن لحظه تندباد خنک تر و تازه تری بلند شد که من وزش آن را روی پیشانیم حس کردم. چنین به نظرم آمد که من و جین در محل دورافتاده و متروکی توانسته ایم یکدیگر را ملاقات کنیم. من معتقدم قاعدتاً در عالم روحانی ملاقات کرده ایم. تو بدون شک در آن لحظه بیخیال خوابیده بودی، جین. شاید روحت از جایگاهش بیرون آمده بود تا روح مرا تسلی بدهد چون صدا صدای تو بود؛ همینطور که حالا به زنده بودن خودم یقین دارم مطمئن بودم که صدای تو بود!»
خواننده می داند که حوالی نیمه شب دوشنبه بود که من هم آن فراخوانیهای مرموز را شنیدم؛ عیناً همان کلماتی بودند که من به آنها جواب دادم. ماجرای آقای راچستر را شنیدم اما متقابلاً به واقعه ای که برای خودم پیش آمده بود اشاره ای نکردم. این مشابهت و تقارن دو واقعه برای من هول انگیزتر و گیج کننده تر از این بود که بتوانم چیزی راجع به آن به او بگویم. اگر چیزی می گفتم داستان من به گونه ای بود که لزوماً اثر عمیقی بر روح مخاطبم می گذاشت در حالی که آن روح، که هنوز مستعد آشفتگی و پریشانی بود، دیگر به انگیزه ی تکان دهنده تر ماوراء طبیعی نیازی نداشت. بنابراین، درباره ی این راز تأمل بیشتری کردم، و آن را عجالتاً در سینه ام نگهداشتم.
کارفرمایم به سخن خود ادامه داد: «حالا دیگر جای تعجب نیست که وقتی تو دیشب آنطور غیرمنتظره در برابرم ظاهر شدی چرا انقدر برایم مشکل بود باور کنم که تو فقط صدا و تصویر نیستی. تصور می کردم هر آن ممکن است ناپدید بشوی و جز سکوت و نیستی چیزی از تو باقی نماند همانطور که آن صدای نجوای نیمه شب و انعکاسش در کوهستان قبلاً ناپدید شده بود. حالا خدا را شکر می کنم! می دانم حقیقت آنطور که من تصور می کردم نبوده. بله، خدا را شکر می کنم!»
مرا از روی زانویش پایین گذاشت، برخاست، به علامت احترام کلاهش را برداشت و در حالی که سرش را خم کرده و چشمان بیفروغ خود را متوجه زمین ساخته بود برای دعا بیحرکت ایستاد. فقط آخرین کلمات دعایش را توانستم بشنوم:
« پروردگارم را شکر می کنم که در حین اجرای عدالت از بذل مرحمت فروگزاری نکرده. با کمال فروتنی از نجات دهنده ام تمنا می کنم به من نیرویی عطا کند تا از این پس زندگی خود را با اخلاصی بیشتر از گذشته ادامه دهم!»
بعد دستش را دراز کرد تا او را راهنمایی کنم. آن دست دوست داشتنی رادر دست گرفتم، لحظه ای روی لبهایم نگهداشتم بعد آن را رها کردم تا روی شانه ام قرار گیرد. چون قامتم خیلی از او کوتاهتر بود هم تکیه گاهش بودم و هم راهنمایش. وارد درختستان شدیم، و راه خانه را در پیش گرفتیم.
      
andishmand زن #145 | Posted: 12 Sep 2013 22:00 | Edited By: andishmand


خواننده ی {عزیز}، با او ازدواج کردم. عروسی بیسر و صدایی داشتیم. تنها کسانی که در مراسم ازدواج حضور داشتند عبارت بودند از من، او، کشیش و دستیار کشیش. وقتی از کلیسا به خانه برگشتیم به آشپزخانه رفتم. مری مشغول تهیه ناهار بود و جان کاردها را تمیز می کرد. گفتم: «مری، من امروز صبح با آقای راچستر ازدواج کردم.»
خانه دار و شوهرش، هر دو، از آن نوع افراد متین و شایسته ای بودند که انسان در هر موقع می تواند با اطمینان خبر مهمی به آنها بدهد بدون هیچگونه بیمی از این که آنها با پرگویی آزارنده ی شان حوصله اش را سر ببرند و با اظهار حیرتهای توأم با الفاظی او را گیج و خسته کنند. مری سر خود را بالا آورد و به من خیره شد. ملعقه ای که با آن روی یک جفت جوجه کبابی روغن می ریخت یکی دو دقیقه ای در هوا معلق ماند، و همینطور در این یکی دو دقیقه کاردهایی که در مرحله ی صیقلی شدن بودند استراحت کردند. اما مری، که دوباره روی جوجه های کبابی خم شده بود، فقط گفت:
_ «راستی؟ بسیار عالی، دوشیزه!»
اندکی بعد افزود: «دیدم که با ارباب بیرون رفتید اما نمی دانستم برای ازدواج به کلیسا می روید.» و دوباره سرگرم کار خود شد. وقتی روی خود را به طرف جان برگرداندم دیدم لبهایش تا بناگوش به خنده باز شده.
گفت: «به مری گفتم قضیه از چه قرارست. می دانستم که آقای ادوارد (جان خدمتکار قدیمی خانواده بود و ارباب خود را از زمان بچگی می شناخت بنابراین غالباً از او با اسم کوچکش یاد می کرد) چکار خواهد کرد. یقین داشتم زیاد منتظر نخواهد ماند، و تا آنجا که می توانم بگویم کار درستی کرده. امیدوارم خوشبخت باشید، دوشیزه!» بعد مؤدبانه موی سرش را از روی پیشانی کنار زد.
گفتم: «متشکرم، جان. آقای راچستر از من خواست این را به تو و مری بدهم.» وقتی این را می گفتم یک اسکناس پنج لیره ای در دستش گذاشتم. بدون آن که منتظر شوم تا چیز دیگری بگویند از آشپزخانه بیرون آمدم. چند دقیقه ی بعد وقتی از کنار در آن خلوتگاه رد می شدم این کلمات به گوشم خورد:
«اتفاقاً او واسه ی ارباب از خانومای بزرگ ارشاف بیتره.» و بعد: «اگه ازون خانومای خوشگل بود اینقدر خوب و خوش قلب نمی شد؛ اصل کاری اینه که به چشم ارباب خیلی قشنگه.»
فوراً به مورهاوس و همینطور به کیمبریج نامه نوشتم تا ماوقع را به اطلاع بستگانم برسانم، و علت این کارم را به تفصیل توضیح دهم. دیانا و مری صراحتاً عمل مرا تأیید کردند. دیانا در نامه ی خود نوشته بود که صبر می کند تا ماه عسل ما تمام شود و بعد برای دیدارمان بیاید.
وقتی نامه اش را برای آقای راچستر خواندم گفت: «بهترست تا آن موقع صبر نکند، جین؛ اگر صبر کند خیلی دیر خواهد شد چون ماه عسل ما تا آخر عمرمان طول خواهد کشید. ماه تابان ماه عسل در تمام طول زندگیمان خواهد تابید و تابش آن موقعی قطع خواهد شد که یکی از ما در قبر جا بگیریم.»
این که سینت جان پس از اطلاع یافتن از خبر ازدواج من چه عکس العملی داشته نمی دانم چون به نامه ی من که حامل آن خبر بود اصلاً جوابی نداد. با این حال، شش ماه بعد به من نامه ای نوشت. در نامه اش نه اسم آقای راچستر را آورده بود و نه به ازدواج من اشاره ای کرده بود. نامه اش، بنابراین، ساده و معمولی و در عین حال بسیار جدی بود. از آن زمان تاکنون مرتباً با من مکاتبه دارد هر چند کم نامه می نویسد. آرزوی سعادت مرا دارد و امیدوارست از کسانی نباشم که در این دنیا بدون ایمان به خداوند زندگی می کنند و فقط به امور دنیوی دلبستگی دارند.
خواننده آدل را کاملاً فراموش نکرده، اینطور نیست؟ من هم فراموش نکرده ام. کمی بعد از ازدواجمان از آقای راچستر خواستم، و موفق به کسب اجازه از او شدم، که بروم و آن دختر را در مدرسه ای که گذاشته بودش ببینم. شادی جنون آسای او از دیدن دوباره ی من مرا شدیداً متأثر ساخت. پریده رنگ و لاغر به نظر می رسید. گفت که خوشحال نیست. متوجه شدم که برای دختری به سن و سال او قوانین آن مؤسسه ی آموزشی بسیار سخت و خشک و دروس آن بسیار مشکل است. او را با خود به خانه آوردم. می خواستم یک بار دیگر معلم خصوصی او بشوم اما زود پی بردم که این کار عملی نخواهد بود. حالا اوقات و مراقبتهای من مورد احتیاج شخص دیگری بود؛ شوهرم به آنها احتیاج داشت. بنابراین، آموزشگاهی را پیدا کردم که هم با روش آزادانه تر و آسان تری اداره می شد و هم به حد کافی به خانه ی مان نزدیک بود تا من بتوانم غالباً به او سر بزنم و گاهی او را به خانه بیاورم. توجه داشتم که هیچوقت مجبور به انجام دادن کاری نشود که آن کار مخل آسایش و آرامش خاطرش باشد. دیری نگذشت که در محل جدید خود مستقر شد. در اینجا خوشحال بود و در درسهای خود پیشرفت نسبتاً خوبی داشت. همچنان که بزرگ می شد تعلیم و تربیت سالم و شایسته ی انگلیسی نقایص تربیت فرانسوی او را تا حد زیادی اصلاح کرد. وقتی تحصیلاتش در آن مدرسه تمام شد دیدم برای من یک همدم خوشایند و کمک کار مهربان است؛ خانم جوانی شده بود مطیع، خوش اخلاق و مبادی آداب. اکنون که مدتها از آن زمان می گذرد می بینم نسبت به من و همسرم بسیار حقشناس است؛ می کوشد هر محبت اندکی را هم که توانسته بودم در حقش انجام دهم به خوبی جبران کند.
در اینجا که داستانم دارد به پایان خود نزدیک می شود لازم می دانم چند کلمه ای راجع به وضع زندگی زناشوئیم بنویسم، و همچنین به عاقبت کار کسانی که نامشان در این کتاب زیاد تکرار شده اشاره ی کوتاهی کنم تا حق مطلب ادا شده باشد.
اکنون ده سال است که ازدواج کرده ام. خوب می دانم که زندگی کردن منحصراً برای و با شخصی که انسان او را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارد چه معنی می دهد. حس می کنم بینهایت خوشبختم _ آنقدر خوشبخت که با کلمات نمی توان بیان کرد _ چون من تمام زندگی همسرم شده ام و او تمام زندگی من. هیچ زنی تاکنون مثل من به همسرش نزدیک نبوده: تمام گوشت و پوست و استخوان {و همه ی وجودمان} با هم آمیخته. من از مصاحبت ادواردم احساس خستگی نمی کنم و او هم همینطور. یک روح در دو بدنیم: در نتیجه، همیشه با هم هستیم. با هم بودن برای ما به صورتی است که در آن واحد هم از لذت تنهایی برخورداریم و هم از مصاحبت یکدیگر خوشحال هستیم. فکر می کنم تمام روز را با هم حرف می زنیم، و مگر حرف زدن جز اندیشیدن رساتر و زنده تر چیز دیگری هم هست؟ تمام امید و اعتمادم به اوست و تمام امید و اعتماد او هم به من است. شخصیتهای ما دقیقاً با یکدیگر متناسب اند _ در نتیجه، با هم در سازگاری کامل به سر می بریم.
آقای راچستر در دو سال اول پیوند ازدواجمان همچنان نابینا بود: شاید همین امر بود که ما را آنقدر به هم نزدیک کرده بود، و ما آنقدر صمیمانه به هم گره خورده بودیم! چون در آن موقع من نیروی بینایی او بودم همچنان که حالا هم دست راست او هستم. عملاً مردمک چشم او بودم ( غالباً هم مرا اینطور خطاب می کرد). طبیعت را با چشمهای من می دید، و با چشمهای من کتاب می خواند. من هیچوقت از دیدنِ به جای او خسته نمی شدم و همینطور از به صورتِ کلام در آوردن تأثیرات مزارع، درختان، شهرها، رودخانه ها، ابرها و اشعه ی آفتاب _ تأثیرات چشم انداز مقابلمان و هوای اطرافمان _ و هر آنچه چشمانش از دیدن آنها عاجز بود. احساسات حاصل از آنچه می دیدم را با صدای خود در گوشش بازگو می کردم. هرگز از کتاب خواندن برای او خسته نمی شدم؛ هرگز از راهنمایی او به جاهایی که می خواست برود و از انجام دادن آنچه می خواست انجام بشود اظهار خستگی نمی کردم، از خدمت کردن به او لذت می بردم، لذتی بسیار کامل و بسیار عالی هر چند غمگینانه (چون او این خدمات را بدون شرمندگی رنج آور و ذلت جانکاه می طلبید)؛ مرا با چنان صداقتی دوست داشت که از استفاده از خدمات من هیچ اکراهی نداشت. حس می کردم او را به حدی دوست دارم که پذیرفتن آن خدمات به منزله ی برآوردن دلپذیرترین خواسته های من است.
بعد از سپری شدن آن دو سال اولیه، یک روز صبح وقتی نامه ای را که تقریر می کرد برایش می نوشتم، نزدیکم آمد، بالای سرم خم شد و گفت:
_ «جین، آیا چیز براقی دور گردنت است؟»
زنجیر طلایی به گردنم بسته بودم؛ جواب دادم: «بله.»
_ «و آیا لباس آبی روشن پوشیده ای؟»
چنین لباسی پوشیده بودم. بعد به من اطلاع داد که مدتی است حس می کند از تاری غلیظ یکی از چشمانش کم شده؛ و الان دیگر اطمینان بیشتری یافته. با هم به لندن رفتیم. به دستورهای یکی از چشم پزشکان برجسته عمل کرد و تا اندازه ای بینایی آن چشم را باز یافت. الان نمی تواند خیلی به وضوح ببیند: زیاد نمی تواند بخواند یا بنویسد اما می تواند بی آن که کسی دستش را بگیرد راه برود. برای او دیگر آسمان یک صفحه ی تار و زمین فضای تهی نیست. وقتی اولین بچه اش را در آغوشش گذاشتم می توانست ببیند که آن پسر چشمهایش به خود او (در زمان بینائیش) رفته: درشت، شفاف و سیاه. آن وقت، بار دیگر، از صمیم قلب نزد خداوند اعتراف کرد که او اجرای عدالت را با بذل رحمت توأم ساخته.
بنابراین، من و ادواردم خوشبخت هستیم، و یکی از علل خوشبختی ما این است که کسانی که دوستشان داریم هم مثل ما خوشبخت اند. دیانا و مری ری ورز هر دو ازدواج کرده اند. هر کدام سالی یکبار. به نوبت،؛ به دیدنمان می آیند و ما هم به دیدن آنها می رویم. شوهر دیانا در نیروی دریایی ناخداست؛ افسر رشید و انسان خوبی است. همسر مری کشیش است؛ دوست همدرس برادرش بوده؛ مصاحبت با او به علت فضائلی که دارد و پایبندیش به اصول، بسیار باارزش است. هم ناخدا فیتس جیمز و هم آقای وارتن عاشق همسران خود هستند و همسرانشان نیز آنها را خیلی دوست می دارند.
و اما سینت جان ری ورز، این شخص از انگلستان به هندوستان رفت. در طریقی گام نهاد که برای خود معین کرده بود. هنوز همان طریق را دنبال می کند. او، که پیشگامی مصمم تر و خستگی ناپذیرتر شده، هیچگاه در میان سخگلاخها و خطرات از پا نمی نشیند. در حالی که همچنان استوار، مؤمن، فداکار، پر توان، غیرتمند و صادق است برای همنوعان خود تلاش می کند، راه پرمشقت آنها به سوی اصلاح و پیشرفت را هموار می سازد و تعصبات عقیدتی و فرقه ای را که سدّ آن راه اند نابود می کند. هرچند ممکن است عبوس باشد و سختگیری کند و یا ممکن است جاه طلب باشد اما عبوس بودن او مثل عبوس بودن پهلوان دلیر است که کاروان زائران خود را از حمله ی آپولیون* حفظ کرد. سختگیریش مثل سختگیری یکی از رسولان است که به نام مسیح موعظه می کرد و از قول او می گفت: «هر که خواهد از عقب من آید {باید} خویشتن را انکار کند و صلیب خود را برداشته مرا متابعت کند.»** جاه طلبیش جاه طلبی شدید روح بزرگی است که هدفش جایگرفتن در مقام درجه ی اول در میان نجات یافتگانِ از دنیای خاکی است که بدون گناه در برابر عرض خداوند می ایستند و در آخرین پیروزیهای عظیم برّه سهیم اند و برگزیدگان و مؤمنان نامیده می شوند.
سینت جان ازدواج نکرده؛ حالا دیگر هرگز ازدواج نخواهد کرد. خودش تاکنون متحمل مشقت زیادی شده؛ رنج و زحمت ملازم همیشگی او هستند. خورشید شکوهمندش با شتاب در حال افول است. آخرین نامه ای که از او دریافت کردم اشک «انسانی» را از دیدگانم جاری ساخت و در همان حال قلبم را از شادی «آسمانی» پر کرد؛ اکنون در انتظار پاداش حتمی خود، تاج جاویدان خود، است. می دانم نامه ی بعدی او را دست غریبه ای برایم خواهد نوشت حاکی از این که آن خادم خوب و با وفا سرانجام برای برخورداری از شادمانی حضور خداوندِ خود نزد او فرا خوانده شد، و چرا برای چنین واقعه ای بگرییم؟ هیچگونه ترسی از مرگ آخرین لحظات حیات سینت جان را تلخ و تیره نخواهد ساخت. روح او پاک و بیآلایش خواهد بود. قلب او از چیزی پروا نخواهد داشت؛ امیدش قاطع و مطمئن و ایمانش استوار خواهد بود. کلمات خودش در آن نامه بر درستی آنچه نوشتم گواه خوبی است؛ می گوید:
«خدای من مرا از پیش آگاه کرده؛ هر روز صریحتر از روز قبل اعلام می دارد: «بلی، به زودی می آیم!» و من هر ساعت با اشتیاق افزونتر پاسخ می دهم: «آمین، بیا ای خداوند عیسی* !» »

.
.
.
.
پایان
      
صفحه  صفحه 15 از 15:  « پیشین  1  2  3  ...  13  14  15 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا