تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 2 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#11 | Posted: 25 Aug 2013 14:57




دادن جواب مثبت به این سؤال غیرممکن بود: دنیای کوچک من خلاف این عقیده را داشت. ساکت ماندم. خانم رید در حالی که سر خود را به علامت داری تکان می داد فوراً به دنبال حرف او افزود: «شاید اگر کمتر در این باره حرف زده شود بهتر باشد، آقای براکل هرست.»

_ «واقعاً متأسفم که چنین چیزی می شنوم! من و او باید کمی با هم حرف بزنیم.» و در حالی که ستون عمودی بدن خود را کمی خم کرده بود در مبلی مقابل مبل خانم رید نشست، و گفت: «بیا اینجا».

از روی فرش رد شدم و به طرف او رفتم. مرا درست مقابل خودش ایستانید. حالا که صورتش تقریباً به موازات صورت من قرار گرفته بود دیدم چه صورتی دارد! چه بینی گنده ای! چه دهانی! و چه دندانهای پیش آمده ی بزرگی!

شروع به حرف زدن کردن کرد و گفت: «یک بچه ی شیطان، مخصوصاً یک دختر بچه ی شیطان، نباید چنین قیافه ی غمگینی داشته باشد. آیا می دانی که آدمهای بد بعد از مردن کجا می روند؟»

همان جواب قرار دادی را که آماده داشتم دادم: «به جنم می روند.»

_ «جهنم چیست؟ می توانی به من بگویی؟»

_ «یک گودال پر از آتش.»

_ «و آیا دوست داری به آن گودال بیفتی، و تا ابد در آنجا بسوزی؟»

_ « نه آقا.»

_ «چکار باید بکنی تا به جهنم نروی؟»

لحظه ای به فکر فرو رفتم. جوابم، وقتی از دهانم بیرون آمد، قابل ایراد بود: «باید سلامت خودم را حفظ کنم. و نمیرم.»

_ «تو چطور می توانی سلامت خودت را حفظ کنی و نمیری؟ بچه هایی کوچکتر از تو هر روز می میرند. همین یکی دو روز پیش بود که من یک بچه ی کوچک پنج ساله را دفن کردم، _ یک بچه ی کوچولوی خوب که روحش الان در بهشت است. خدای نکرده اگر تو مثل او نباشی نمی توان چنین چیزی راجع به تو گفت.»

من چون به علت وضع خاصی که داشتم نمی خواستم او را درباره ی خودم به شک بیندازم فقط چشمهای خود را متوجه دو پای بزرگ او که روی فرش بود کردم، و آهی کشیدم؛ می خواستم تا حد ممکن برای خودم دردسر درست نکنم.

_ «امیدوارم این آه از قلب تو باشد و از این که گاهی موجبات ناراحتی ولینعمت عالیقدر خودت را فراهم آورده ای توبه کنی.»

در دلم گفتم: «ولینعمت! ولینعمت! همه خانم رید را ولینعمت من می دانند. اگر ولینعمت این باشد قطعاً چیز ناخوشایندی است.»

بازپرس من باز هم به سؤالات خود ادامه داد: «آیا شب و صبح دعاهت را می خوانی؟»

_ «بله، آقا.»

_ « کتاب مقدس را می خوانی؟»

_ «گاهی.»

_ «با لذت می خوانی؟ آیا به آن علاقه داری؟»

_ «از مکاشفات یوحنا خوشم می آید، و همینطور کتاب دانیال نبی، سفر پیدایش، سموئیل نبی، قسمتی از سفر خروج، قسمتهایی از کتاب پادشاهان و تواریخ ایام، کتاب ایوب و یونس نبی.»

_ «و مزامیر داود؟ امیدوارم آن را دوست داشته باشی؟»

_ «نه،آقا.»

_ «نه؟اوه، چقدر بد! من یک پسر کوچک دارم که از تو کوچکترست و شش مزمور را حفظ دارد. وقتی از او می پرسند کدام را ترجیح می دهی: نان جوز زنجبیلی بخوری یا یک آیه از مزامیر یاد بگیری، می گوید: «اوه! یک آیه از مزامیر» بعد می گوید: «فرشته ها مزمور می خوانند. من آرزو می کنم در همین جا یک فرشته کوچک باشم»، بعد به پاداش تقوای کودکانه اش دو نان جوز دریافت می کند.»

گفتم: «مزامیر جالب نیست.»

«همین ثابت می کند که تو قلب ناپاکی داری، و باید به درگاه خداوند دعا کنی تا آن را تغییر بدهد، به تو قلب تازه و پاکی ببخشد، قلب سنگت را از تو بگیرد و قلبی از گوشت به تو بدهد.»

می خواستم بپرسم آدم باید چه رفتاری داشته باشد تا قلبش تغییر کند که در این موقع خانم رید در گفت و گو دخالت کرد. به من گفت بنشین، بعد موضوع راطوری تغییر داد که خودش گفت و گو را ادامه دهد:

_ «آقای براکل هرست، گمان می کنم در نامه ای که سه هفته ی قبل به شما نوشتم اشاره کردم که این دخترک آن شخصیت و اخلاقی را که من دلم می خواهد داشته باشد، ندارد. وقتی شما او را در مدرسه ی لوو ود پذیرفتید خوشحال خواهم شد که از مدیر و معلمها خواسته شود رفتار او را دقیقاً زیر نظر بگیرند و، مهمتر از همه، در مورد بدترین صفت زشت او، یعنی در مقابل تمایل او به فریبکاری، هوشیار باشند. من این حقیقت را با بودن خود تو می گویم، جین، تا بشنوی و نتوانی سعی کنی آقای براکل هرست را فریب بدهی.»
من حق داشتم که از خانم رید بدم بیاید و از او بترسم چون زخم زبان زدن بیرحمانه اش به من خصلت او بود. هیچوقت در حضور او خوشحال نبودم. هرقدر ازدستورهایش اطاعت می کردم، هرقدر با شوق و پشتکار می کوشیدم او را از خود خشنود کنم تلاشم همیشه بی ثمر می ماند و با عباراتی مثل آنچه در بالا نوشتم پاسخ داده می شد. و حالا که این حرفها را پیش یک بیگانه می گفت اتهاماتش قلب مرا ریش می کرد. تا اندازه ای فهمیدم که با این حرفها دارد امیدم را برای ورود به مرحله ی جدیدی که خودش تصادفاً مرا به آن سمت رانده بود، از بین می برد. با این حال، متوجه بودم که نمی توانم این احساس خود را بیان کنم که او دارد بذر بیمهری و نفرت را در آینده ام می پاشد. داشتم در برابر دیدگان آقای براکل هرست به صورت یک کودک حیله گر موذی در می آمدم، و حالا برای ترمیم این صدمه چکار می توانستم بکنم؟

_ «در حقیقت، هیچ کار، هیچ کار.» این را در دلم گفتم. کوشیدم صدای گریه ام را خفه کنم؛ و اشکهای روی صورتم را، که دلیل ضعیفی بر دلتنگی و غصه ام بود، به سرعت پاک کردم.

آقای براکل هرست گفت: «فریبکاری در کودکان، در حقیقت، خطای تأسف انگیزی است. مثل دروغ است، و تمام دروغگوها از دریاچه ی آتش و گوگرد نصیب خواهند داشت *. مع الوصف، این دختر زیر نظر گرفته خواهد شد، خانم رید. من با دوشیزه تمپل و معلمها صحبت خواهم کرد.»

ولینعمت من به سخنان خود ادامه داد: «آرزو می کنم با شیوه ای که شایسته ی آینده ی اوست تربیت شود، مفید و متواضع بار بیاید. و اما در مورد تعطیلاتش، تعطیلات خود را، با اجازه ی شما، همیشه در لوو ود خواهد گذراند.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#12 | Posted: 25 Aug 2013 14:59




آقای براکل هرست متقابلاً گفت: «تصمیمهای شما کاملاً عادلانه است، خانم. تواضع یکی از صفات خوب مسیحیان است، صفتی است که به خصوص زیبنده ی شاگردان مدرسه ی لوو ود است. به همین جهت، من دستور داده ام برای پرورش آن در میان آنها دقت خاصی مبذول شود. از بررسیهای خودم به این نتیجه رسیده ام که احساس جسمانی غرور را در آنها بکشیم.
همین دیروز بود که یک نمونه ی رضایتبخش از موفقیتهایم در این زمینه برخوردم. دختر دومم، آگوستا، با مامانش برای دیدن مدرسه رفته بود. وقتی به خانه برگشت با هیجان گفت: (اوه، پاپای عزیز، دختران مدرسه ی لوو ود چقدر آرام و ساده به نظر می رسند؛ باموهاشان که پشت گوش شانه کرده اند، پیش بندهای بلند و آن جیبهای کوچک کتانی روپوشهاشان، تقریباً به بچه های فقرا می مانند.) بعد گفت: (به لباس من و مامان طوری نگاه می کردند که گفتی قبلاً هیچوقت لباس ابریشمی ندیده اند.) »

خانم رید در جواب گفت: « این حقیقتی است که من آن را کاملاً تأیید می کنم. اگر تمام انگلستان را زیر پا می گذاشتم به ندرت ممکن بود مؤسسه ای پیدا کنم که برای بچه ای مثل جین ایر از مؤسسه ی آموزشی شما مناسب تر باشد. پایداری، آقای براکلهرست عزیز، من از پایداری در همه چیز طرفداری می کنم.»

_ «پایداری، خانم، اولین وظیقه ی یک مسیحی است، و در تمام برنامه ها و کارهای مربوط به مؤسسه لوو ود در نظر گرفته شده: غذای ساده، لباس ساده، وسائل ساده ی زندگی و عادت به تحمل سختیها، چنین است برنامه ی کار آن خانه و ساکنان آن.»

_ «کاملاً صحیح است، آقا. پس می توانم به شما اعتماد کنم که این بچه را در لوو ود خواهید پذیرفت، و او در آنجا با توجه به وضع فعلی و آینده اش تربیت خواهد شد؟»

ـ « می توانید اعتماد کنید، خانم. او را در آن پرورشگاهِ گیاهان برگزیده خواهیم گذاشت – و اطمینان دارم که او نشان خواهد داد در مقابل امتیاز گرانبهای انتخابش برای چنان محلی تا چه حد حقشناس است.»

_ «بنابراین، او را هرچه زودتر خواهم فرستاد، آقای براکل هرست باور کنید، تمام فکرم این است که از مسئولیتی که در این اواخر برایم خیلی خسته کننده شده بود، خلاص شوم.»

_ « بدون شک، بدون شک، خانم. و حالا، صبح خوبی برایتان آرزو می کنم. تا یکی دو هفته دیگر به براکل هرست هال مراجعت خواهم کرد؛ سر شمّاس، دوست خوبم، به من اجازه نخواهد داد زودتر برگردم. یادداشتی برای دوشیزه تمپل خواهم فرستاد که منتظر یک دختر جدید باشد تا این که در مورد ورود او به آنجا اشکالی پیش نیاید. خداحافظ.»

_ خداحافظ، آقای براکل هرست. سلام مرا به آقایان و خانمهای براکل هرست، به آگوستاو تئودور و به جناب براتن براکل هرست ابلاغ فرمایید.»

_ «حتماً، خانم. دختر کوچولو، بگیر این کتابی است به اسم راهنمای کودک. آن را با دعا بخوان مخصوصاً آن قسمتی را که شامل مرگ ناگهانی و مخوف مارقاجی. نوشته شده. این دختر شیطان به دروغ و فریبکاری عادت کرده بود.»

آقای براکل هرست، ضمن گفتن این جملات چزوه ی نازکی که جلدی به آن دوخته شده بود، در دستهای من گذاشت، و بعد از این که زنگ زد تا کالسکه اش را آماده کنند آنجا را ترک گفت.

من و خانم رید تنها ماندیم. چند دقیقه ای در سکوت گذشت. او مشغول خیاطی بود و من نگاهش می کردم. خانم رید در آن موقع احتمالاً سی و شش هفت سال داشت. زنی بود با استخوانبندی قوی، چهارشانه و دارای عضلانی محکم. بلند قد نبود، و هرچند تنومند بود اما چاق و گوشتالود نبود. صورت نسبتاً بزرگی داشت. فک زیرینش خیلی بزرگ و سفت به نظر می رسید. پیشانی کوتاه و چانه ای بزرگ و پیشامده داشت. دهان و بینی اش به قاعده بود. در زیر ابروهای کم پشتش یک جفت چشم عاری از شفقت قرار داشت. رنگ پوستش مات تیره بود، و موی تقریباً بوری داشت. بنیه اش کاملاً سالم بود. بیماری هیچگاه به سراغ او نمی آمد. مدیر دقیق و هوشیاری بود. امور خانه و مستأجران را کاملاً زیر نظر داشت. فرزندانش فقط گاهی با اقتدار او مخالفت می کردند، و مخالفت خود را با خنده نشان می دادند. خوب لباس می پوشید. رفتار و ظاهری که به خود می گرفت مناسب لباس زیبایش بود.

من، در حالی که روی چهار پایه ی کوتاهی در چند قدمی مبل او نشسته بودم و قیافه ی او را برانداز میکردم و به صورتش دقیق شده بودم. جزوه ای را در دستم گرفته بودم که حاکی از مرگ ناگهانی یک دروغگو بود. توجهم به داستان آن که عنوان یک هشدار مخصوص را داشت جلب شده بود. واقعه ی چند دقیقه ی قبل، حرفهای خانم رید به آقای براکل هرست راجع به من و تمامی مفاد گفت و گوی آنها در فکر من به صورت تازه، ناآزموده و گزنده ای منعکس بود. به هر کلمه ی آن با دقت و سادگی داده بودم و حالا حالتی از رنجش و خشم در درون خود حس می کردم.

خانم رید سر خود از روی پارچه ای که می دوخت برداشت و به من نگاه کرد. چشمش به چشم من افتاد، و در همین حال انگشتان او از آن حرکتهای چابک بازماندند. با لحن آمرانه ای گفت: «از اطاق برو بیرون، به دایه خانه برگرد.»

نگاه من یا شاید چیز دیگری اورا ناراحت کرده بود چون با خشم شدید و در عین حال فروخورده حرف می زد. برخاستم و به طرف در رفتم. دوباره برگشتم. به آن طرف اطاق به سمت پنجره رفتم. بعد به او نزدیک شدم.

باید حرف بزنم؛ بیرحمانه پا روی قلبم گذاشته بود، باید برگردم، اما چطور؟ با چه نیرویی جواب قاطع به دشمنم بدهم؟ تمام قوای خود را جمع کردم و با تازیانه ی کلماتی تند بر سر او نواختم: «من فریبکار نیستم. اگر بودم بایست می گفتم شما را دوست دارم. اما اعلام می کنم که شما را دوست ندارم. در دنیا از شما بیشتر از هر کس دیگری، بجز جان رید، بدم می آید. و این کتاب راجع به درغگوها را می توانید به دخترتان، جورجیانا، بدهید چون او هست که دروغ می گوید نه من.»

دستهای خانم رید هنوز بیحرکت روی کارش مانده و چشمهای بیرحم و خونسردش به چشمهای من خیره شده بودند.

با لحنی که انسان بیشتر ممکن است مخالفان بزرگسالان خود را طرف خطاب قرار دهد تا یک بچه را، از من پرسید: «دیگر چه چیزی داری بگویی؟»

چشمها و صدای او تمام نفرت مرا برانگیخت. در حالی که همه ی وجودم را برای مقابله ی با او به خطر انداخته بودم به حرفهای خود چنین ادامه دادم: «من خوشحالم که شما قوم و خویش من نباشید؛ دیگر تا زنده هستم به شما زن دائی نخواهم گفت. وقتی بزرگ شدم هرگز برای دیدن شما نخواهم آمد، و اگر کسی از من بپرسد که آیا از شما خوشم می آید یا نه، و رفتار شما با من چطور بوده، خواهم گفت که حتی فکر کردن راجع به شما حالم را به هم می زند، و می گویم که شما با من با بیرحمی غیرانسانی رفتار کرده اید.»

_ «چطور جرأت می کنی چنین حرفی بزنی، جین ایر؟»

_ «چطور جرأت می کنم، خانم رید؟ چطور جرأت می کنم؟ چون این یک حقیقت است. شما فکر می کنید من احساس ندارم، و می توانم بدون ذره ای محبت یا مهربانی زندگی کنم. اما من اینطور نمی توانم زندگی کنم؛ شما رحم ندارید نه من. فراموش نخواهم کرد که مرا _ با شدت و خشونت _ پرت کردید، به اطاق سرخ انداختید و در را به رویم قفل کردید، تا من مرگ را به چشم خودم دیدم. شما این کاررا کردید در حالی که من زجر می کشیدم و، در حالی که از غم و ناامیدی جان می کندم، فریاد می کشیدم: «رحم کنید! رحم کنید، زن دایی رید!» و مرا به این علت تنبیه کردید که پسر شرورتان مرا کتک زده و بیجهت به زمین انداخته بود. من به هر کسی که از من بپرسد این داستان واقعی را خواهم گفت. مردم گمان می کنند شما زن خوبی هستید، اما شما بد و سنگدل هستید. شما فریبکارید.»

پیش از این که جواب خودم را تمام کنم حس کردم قلبم دارد باز می شود و روحم تعالی پیدا می کند. آزادی و پیروزی را با عجیب ترین صورتی که تا آن زمان ندیده بودم حس کردم. ظاهراً حس می کردم که زنجیر نامرئی اسارت یک باره پاره شده و من با تقلای خود به آزادیئی دست یافته ام که امید رسیدن به آن را نداشتم. این احساس من بی علت نبود؛ به نظر می رسید خانم رید ترسیده؛ چیزی که می دوخت از روی زانویش کنار لغزیده بود. دستهایش را بالا می برد و خودش را به جلو و عقب تکان می داد، و حتی صورتش حالتی داشت که گفتی دارد گریه می کند.

_ جین، تو داری اشتباه می کنی. تو را چه شده؟ چرا اینقدر شدید می لرزی؟ آب میل داری بنوشی؟»

«نه، خانم رید.»

_ «آیا چیز دیگری می خواهی، جین؟ به تو اطمینان می دهم که من میل دارم دوست تو باشم.»

_ «شما نه. به آقای براکل هرست گفتید که من اخلاق بدی دارم، حیلکه گری خصلت من است. و من در لوو ود به همه خواهم گفت تا بدانند که شما چه هستید، و چکار کرده اید.»

_ «جین، تو این چیزها را نمی فهمی. خطاهای کودکان را باید اصلاح کرد.»

_ «من با صدایی خشن فریاد کشیدم: «خطای من فریبکاری نیست!»

_ «اما تو خیلی تندخویی، جین، و باید قبول کنی. حالا به دایه خانه برو، عزیزم، وکمی دراز بکش.»

_ « من عزیز شما نیستم؛ نمی توانم دراز بکشم. هرچه زودتر مرا به مدرسه بفرستید، خانم رید، چون از زندگی در اینجا نفرت دارم.»

با صدای خیلی آهسته ای زیر لب گفت:«در حقیقت، حتماً او را به مدرسه خواهم فرستاد.» و بعد از آن وسایل خیاطی خود را جمع کرد به سرعت اطاق را ترک گفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#13 | Posted: 25 Aug 2013 15:00 | Edited By: andishmand




من _ فاتح میدان نبرد _ در آنجا تنها ماندم. این سخت ترین نبرد و اولین فتحی بود که به آن دست یافته بودم. مدتی روی فرش همانجا که آقای براکل هرست ایستاده بود، ایستادم. و من از این تنهایی خودم، بهعنوان تنهایی یک فاتح، لذت می بردم. اول به خودم لبخند می زدم و احساس شادی می کردم. اما این لذت تند و پر شور به همان سرعتی که قلبم را به تپش انداخته بود زائل شد؛ یک کودک نمی تواند با بزرگترها دعوا کند ( یعنی همان کاری که من کرده بودم)، اجازه ندارد بگذارد احساس رنجش و خشمش بی اختیار ظاهر شود (چنان که من ظاهر کرده بودم)، و اگر این کارها را کرد نمی تواند از پیامدهای خطرناک آن، از ندامت خود و عکس العمل طرف مقابل مصون بماند. وقتی خانم رید را متهم و تهدید می کردم روحم درست مثل یک خلنگزار مشتعل، زنده، روشن و بلعنده بود اما حالا، پس از خاموش شدن، همان خلنگزار سیاه و خاکستر شده برجا مانده بود که این نیم ساعت آرامش و تأمل، جنون آمیز بودن رفتار و غم انگیز بودن وضع مرا به خودم نشان می داد که چگونه در عین متنفر بودن منفور هم بودم.
برای اولین بار مزه ی انتقام را کمی چشیده بودم؛ مثل یک نوشیدنی معطر وقتی از گلو پایین می رفت گرم و خوشمزه احساس می شد، و به اصلاح مثل یک شربت اصل بود؛ مزه ی دبش و تیز آن به من این احساس را می داد که گفتی مسموم شده ام.
مایل بودم بروم و از خانم رید معذرت بخواهم اما از جهتی از روی تجربه و از جهتی از روی غریزه می دانستم که این عمل باعث خواهد شد که دو برابر مرا سرزنش کند و آزار دهد و از این طریق هرگونه انگیزه ی آشوبنده ای را که در طبیعت من است دو برابر سازد.
راضی بودم وسیله ی بهتری از آن طرز حرف زدن خشمگینانه به کار بگیرم؛ راضی بودم به جای اظهار آن رنجش ملالت زا راه حلی پیدا کنم تا احساسات خود رابا ظاهری کمتر شرورانه ابراز دارم. کتابی برداشتم _ گویا هزار و یک شب بود _ نشستم و سعی کردم آن را بخوانم.
نمی توانستم از موضوع آن چیزی بفهمم. افکارم میان من و یکی از صفحات کتاب که همشه برایم خیلی جالب بود، حایل می شد. در شیشه ای اطاق صبحانه راباز کردم؛ بوته زار کاملاً ساکت بود. یخبندان سخت، که آفتاب و باد نتوانسته بود آن را در هم بشکند، بر حیاط و باغچه حاکم بود. دستها و سرم را با دامن لباسم پوشاندم و بیرون رفتم تا در قسمتی از درختان کاملاً متروک قدم بزنم. اما درختان ساکت، میوههای کاج که در زیر درختها ریخته شده بودند، بقایای منجمد شده ی پاییز، برگهای حنایی رنگ که وزش باد آنها را روی هم انباشته بود و حالا سفت به هم چسبیده بودند، هیچکدام از اینها برایم لذت بخش نبود. به یکی از دروازه ها تکیه دادم و مشغول تماشای مزرعه ی خالی شدم. هیچ گوسفندی در این مزرعه نمی چرید، علفها کوتاه و رنگ باخته بودند. روز بسیار تیره ای بود. ابرها فضای آسمان را تاریک ساخته بودند، و همه چیز خبر از این می داد که «ریزش شدید برف» شروع خواهد شد. از این جهت دانه های برف، هر چند لحظه یک بار، روی جاده ی سفت و چمن که علفهای کوتاهی داشت، فرو می ریختند اما آب نمی شدند. من، یک کودک از هر جهت بدبخت، در آنجا ایستاده آهسته و پیاپی به خود می گفتم: «چکنم؟ _ چکنم؟»
ناگهان صدای واضحی شنیدم که می گفت: «دوشیزه جین! کجایی؟ بیا ناهارت را بخور!»
این صدا را خوب می شناختم، صدای بسی بود. اما از جایم تکان نخوردم؛ صدای قدمهای سبکش را از پایین جاده می شنیدم.
گفت: «موجود کوچولوی شیطان! چرا وقتی صدایت می کنند نمی آیی؟»
حضور بسی، در آن حال که افکار آشفته را در سر داشتم، مایه ی خوشحالی بود هرچند طبق معمول تا اندازه ای بدخلقی می کرد. در حقیقت، بعد از برخوردم با خانم رید و پیروزیم بر او تمایلی نداشتم که به خشم زودگذر دایه توجه کنم؛ مایل بودم در روشنایی وگرمای قلب جوان او خود را گرم کنم. هر دو دستم را دور کمر او انداختم، و گفتم: «برویم، بسی، اوقات تلخی نکن.»
این عمل من آزادنه تر و گستاخانه تر از آن بود که معمولاً مجاز به انجام دادن آن بودم، با این حال تا اندازه ای خوشایند او واقع شد.
همانطور که به من نگاه می کرد گفت: «تو بچه ی عجیبی هستی، دوشیزه جین. بچه ی کمی سر به هوا و گوشه گیری هستی. گمان می کنم می خواهی مدرسه بروی؟»
سرم را به علامت تصدیق تکان دادم.

_ «و از این که بسی بیچاره را تنها می گذاری متأسف نیستی؟»

_ «بسی چه اهمیتی به من می دهد؟ او همیشه مرا سرزنش می کند.»

_ «برای این که تو موجود عجیب، ترسو و کمروی کوچکی هستی. تو باید جسورتر باشی.»

_ «بله! جسورتر باشم که کتک بیشتری بخورم؟»

_ «چرند نگو! اما من می دانم که تو تا اندازه ای زجر می کشی. مادرم، که هفته ی گذشته برای دیدنم آمده بود، گفت (من دوست ندارم بچه ی کوچکی داشته باشم که به جای او (یعنی به جای تو) باشد) _ حالا، بیا تو، برایت خبر خوبی دارم.»

_ «گمان نمی کنم داشته باشی، بسی.»

_ «منظورت چیست؟ بچه! چشمهایت که به من دوخته ای چقدر غم انگیز است! بله! خانم، خانمهای جوان و آقای جان امروز بعد از ظهر برای صرف عصرانه بیرون می روند، و تو با من عصرانه خواهی خورد. به آشپز می گویم برایت یک کیک کوچک بپزد، و بعد تو به من کمک خواهی کرد تا کشوهایت را وارسی کنیم؛ چون به همین زودیها می خواهم چمدان سفرت را ببندم. خانم نظرش این است که تو تا یکی دو روز دیگر از گیتس هد بروی، و تو باید خودت بازیچه هایی را که می خواهی، انتخاب کنی.»

_ «بسی، تو باید به من قول بدهی که تا وقتی اینجا هستم با من اوقات تلخی نکنی.»

_ «باشد، قول می دهم؛ اما تو هم مواظب باش. دختر خیلی خوبی باشی، و از من نترسی. اگر تصادفاً کمی تند با تو حرف زدم از جا در نرو؛ این خیلی آدم را عصبانی می کند.»

_ « گمان نمی کنم دیگر از تو بترم، بسی، برای این که به تو عادت کرده ام؛ و به زودی اشخاص دیگری خواهم داشت که از آنها بترم.»

_ «اگر از آنها بترسی، آنها از تو بدشان خواهد آمد.»

_ «همانطور که تو از من بدت می آید.»

_ «من از تو بدم نمی آید، دوشیزه؛ فکر می کنم به تو از دیگران بیشتر علاقه داشته باشم.»

_ «تو این علاقه را نشان نمی دهی.»

_ «موجود کوچک تندخو! حرفهای کاملاً تازه ای می زنی. چه چیزی باعث شده که تو اینقدر جسور و شجاع بشوی؟»

_ «برای این که به زودی از پیش تو خواهم رفت و، علاوه بر این ...» می خواستم راجع به آنچه میان من و خانم رید گذشته چیزی بگویم اما فکر کردم بهترست در این باره ساکت بمانم.

_ « وبنابراین از این که از پیش من می روی خوشحالی؟»

_ «نه به هیچ وجه، بسی. در حقیقت عجالتاً تا اندازه ای متأسفم.»

_ « (عجالتاً)! و (تا اندازه ای)! ببینید بانوی کوچک من با چه خونسردیئی اینها را می گوید! حالا به جرأت می گویم اگر قرار بود از تو بوسه ای بخواهم از آن مضایقه می کرد؛ می گفتی عجالتاً تا اندازه ای! مایلم بوسه ندهم.»

_ «تو را می بوسم و خیلی هم از تو ممنونم. سرت را پایین بیاور.»

بسی خم شد؛ هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتیم، و من با آسودگی خاطر پشت سر او وارد خانه شدم. آن روز بعد از ظهر با آرامش و سازگاری گذشت، و شب، بسی چند تا از مسحور کننده ترین قصه هایش رابریم گفت و چند تا از زیباترین ترانه هایش را برایم خواند.

زندگی از تاباندن اشعه ی آفتابش، حتی برای من، دریغ نداشت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#14 | Posted: 25 Aug 2013 15:58




سلام اندیش جان
عاشق این رمانم ممنون که گذاشتی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 26 Aug 2013 12:39




nazi220
سلام گلم
یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک جهان هست .
منم خیلی دوستش دارم بیست بار بیشتر خوندمش

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#16 | Posted: 26 Aug 2013 12:42




فصل پنجم

از اعلام ساعت پنج صبح نوزدهم ژانویه چیزی نگذشته بود که بسی شمعی به اطاقکم آورد و دید که من قبلاً بیدار شده بودم و لباس پوشیدنم تقریباً تمام شده بود؛ نیم ساعت به آمدن او ماند، من از رختخواب برخاسته و در روشنایی در حال زوال هلال ماه که اشعه اش از پنجره ی باریک نزدیک تختخوابم به داخل می تابید صورتم را شسته و لباسم را پوشیده بودم. آن روز قرار بود با یک دلیجان که ساعت شش صبح از جلوی محل اقامت من رد می شد از گیتس هد عزیمت کنم. بسی تنها شخصی بود که تا آن موقع بیدار شده بود. در دایه خانه آتشی روشن کرده بود و حالا می خواست صبحانه ی مرا آماده کند. کمتر بچه ای هست که وقتی از فکر مسافرت به هیجان آمده باشد بتواند چیزی بخورد؛ من هم نمی توانستم. بسی که بیهوده سعی کرده بود چند قاشق شیر جوشیده با نان به من بخوراند، مقداری بیسکوئیت در کاغذ پیچید و آن را در خورجینم گذاشت. بعد کمکم کرد تا پلیسه ام را بپوشم و کلاهم را به سرم بگذارم. بعد از آن که خودش را با شالی پوشاند من و او دایه خانه را ترک گفتیم.
وقتی از جلوی اتاق خانم رید رد می شدیم گفت: «نمی روی از خانم خداحافظی کنی؟»
_ «نه، بسی. دیشب وقتی برای شام رفته بودی کنار تختخواب من آمد و گفت: (لازم نیست فردا صبح مزاحم خواب من یا دائی زاده هایت بشوی.) بعد گفت: (این همیشه یادت باشد که من بهترین دوست تو بوده ام، و بنابراین مرا فراموش نکن و نسبت به من حقشناس باش.) »
_ «تو چه گفتی، دوشیزه؟»
_ «هیچ چیز، صورتم را با لباس خوابم پوشاندم، پشت به او و رو به دیوار کردم.»
_ «این کار درستی نبود، دوشیزه جین.»
_ «کاملاً درست بود، بسی. خانم تو دوست نه بلکه دشمن من بوده.»
_ «اوه، دوشیزه جین! این حرف را نزن!»
همچنان که از تالار عبور می کردیم با صدای بلند گفتم: «خداحافظ گیتس هد!» و از در جلو بیرون رفتم.
ماه غروب کرده و هوا خیلی تاریک بود. بسی چراغ فانوسی با خود می آورد. نور آن در جاده ی سنگفرشی که برفهای آن تازه آب شده بود جلوی قدمهای خیس ما را روشن می کرد. صبح زمستانی مرطوب و سردی بود. همچنان که با شتاب از جاده ی کالسکه رو پایین می رفتم دندانهایم به هم می خورد. در اطاقک دربان چراغی می سوخت. وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم که همسر او تازه دارد بخاری خود را روشن می کند. چمدانم که شب قبل آن را به آنجا آورده بودند طناب پیچ شده و در کنار در بود. چند دقیقه ای بیشتر به ساعت شش نداشتیم. کمی بعد از آن زنگ ساعت شش نواخته شد صدای چرخهای دلیجان که به سمت ما می آمد از دور به گوش رسید. به طرف در رفتم و نور چراغهای آن را که از میان تاریکی به سرعت نزدیک می شد، دیدم.
زن دربان پرسید: «تنها می رود؟»
_ «بله.»
_ «چه مسافتی باید برود؟»
_ «پنجاه مایل.»
_ چه راه درازی! تعجب می کنم چطور خانم رید نگران نیست که او را به چنین راه دوری تنها بفرستد.»
دلیجان رسید. با چهار اسبی که آن را می کشید جلوی دروازه توقف کرد. داخلِ آن پر از مسافر بود. نگهبان و راننده ی دلیجان فریاد کشیدند عجله کنید. چمدانم را بالا انداختند. مرا هم که به گردن بسی آویخته بودم و مرتباً او را می بوسیدم از او جدا کردند.
بسی همچنان که مرا بلند کرده بود و در داخل دلیجان می گذاشت نگهبان را مخاطب ساخته با صدای بلند گفت: «باید خیلی از او مراقبت کنید.»
جواب این بود: «باشه، باشه!» و دلیجان به حرکت ادامه داد. چنین بود ماجرای جدا شدن من از بسی و گیتس هد، و بدین گونه بود که تندبادی مرا به دیاری ناشناخته و، به تصور آن زمانم، قلمروهای متروک و اسرارآمیز، می برد.
از آن مسافرت چیز زیادی به یادم نمانده، فقط می دانم آن روز فوق العاده طولانی به نظرم آمد. ظاهراً قرار بود صدها مایل طی کنیم. از چند شهر کوچک گذشتیم، و در یک شهر که خیلی بزرگ بود دلیجان توقف کرد. اسبها را باز کردند و مسافرها برای غذاخوردن پیاده شدند. مرا به یک مهمانسرا بردند. در آنجا نگهبان از من خواست کمی غذا بخورم اما چون هیچ اشتهایی نداشتم مرا در اطاق بزرگی تنها گذاشت در ابتدا و انتهای آن اطاق یک بخاری می سوخت. چلچراغی از سقف آویزان بود و طاقچه ی بزرگ سرخ رنگ مقابل من در بالای دیوار پر از آلات موسیقی بود. در اینجا مدت زیادی قدم زدم. احساس بسیار عجیبی داشتم و شدیداً بیمناک بودم از این که کسی بیاید و مرا بدزدد چون به داستانهای مربوط به بچه دزدها باور داشتم؛ غالباً چیزهایی راجع به کارهای شگفت انگیز آنها از خلال شرح وقایع روزانه از زبان بسی در کنار بخاری شنیده بودم. بالاخره نگهبان برگشت. یک بار دیگر به زور در دلیجان برایم جا باز کردند. محافظ من روی صندلی خود نشست و بوق خود را به صدا درآورد. دلیجان در «خیابان سنگی» شهر «ل...» تلغ و تلغ کنان به راه افتاد.
بعد از ظهر بارانی و کمی مه آلود بود. همچنان که هوا تاریک می شد کم کم این احساس به من دست می داد که حقیقتاً داریم خیلی از گیتس هد دور می شویم. حالا دیگر از شهرها عبور نمی کردیم. وضع حومه تغییر یافته بود؛ انبوه تپه های بزرگ خاکستری هرچه بیشتر در افق نمودار می شدند. همچنان که روشنی غروب به تاریکی شب می گرایید از دره ای، که به علت درختتان انبوهش تاریک بود، پایین رفتیم. مدتها پس از آن که شب تیرگی خود را بر اطراف گسترده بود صدای وزش باد بسیار شدیدی را می شنیدم که میان درختان می پیچید.
عاقبت در اثر سر و صدای یک نواخت باد به خواب رفتم. هنوز مدتی از خوابیدنم نگذشته بود که توقف ناگهانی دلیجان مرا از خواب بیدار کرد. در دلیجان باز شد. دیدم زنی که ظاهر خدمتکاران را داشت جلوی آن ایستاده بود؛ صورت و لباس او زیر نور چراغها به وضوح دیده می شد.
پرسید: آیا دختر کوچکی به اسم جین ایر در این دلیجان هست
جواب دادم: «بله.» بعد مرا از توی دلیجان برداشتند و بیرون گذاشتند. چمدانم را پایین دادند و دلیجان فوراً از آنجا دور شد.
در اثر یکجا نشستن طی آن مسافت طولانی کرخت شده بودم. سر و صدا و حرکت دلیجان مرا گیج کرده بود. با دقت به اطراف خود نظر انداختم؛ باران، باد و تاریکی بر همه جا مستولی بود. با این حال، در آن تاریکی به زحمت توانستم در مقابل خود یک دیوار و دری که باز بود تشخیص دهم. با راهنمای خود از میان این در گذشتم و او آن را پشت سر خود قفل کرد. در این موقع خانه یا خانه هایی را دیدم که پنجره های زیادی داشتند و چراغ بعضی از آنها روشن بود. عمارت خیلی وسیعی در مقابل خود می دیدم که خانه های آن با فاصله های زیاد از یکدیگر ساخته شده بودند. از یک جاده ی شنی پهن بالا رفتیم؛ آب زیر پایمان به اطراف می پاشید. دری را به رویمان باز کردند؛ بعد خدمتکار مرا از میان راهروی عبور داد و به اطاقی برد که یک بخاری در آن می سوخت. در آنجا مرا تنها گذاشت.
ایستادم و انگشتان بیحس خود را روی شعله ی آتش گرم کردم. بعد به اطرافم نظر انداختم. در آنجا هیچ شمعی نمی سوخت اما به مدد نور ناپایدار بخاری در فواصلی که آتش آن زبانه می کشید توانستم دیوارهای کاغذپوش، فرش، پرده و مبلمان براق ساخته شده از چوب ماهون را بهتر ببینم: اطاق پذیرایی بود البته نه به وسعت و شکوه اطاق پذیرایی گیتس هد، اما به حد کافی راحت بود. تصویری روی دیوار بود که منظور از آن را نمی فهمیدم. داشتم راجع به آن فکر می کردم که در باز شد و شخصی با یک چراغ به داخل اطاق آمد. بلافاصله پشت سر او یک نفر دیگر وارد شد.
شخص اول بانوی بلند قامتی بود که موی تیره و چشمهای سیاهی داشت. پیشانی فراخ او رنگ پریده به نظر می رسید. قسمتی از اندام خود را با شالی پوشانده بود. قیافه ی گرفته ای داشت و رفتارش حکایت از هوشمندی او می کرد.
در حالی که شمع خود را روی میز می گذاشت: «این بچه خیلی کم سن و سال تر از آن است که تنها به اینجا فرستاده بشود.» یکی دو دقیقه با دقت به من نگاه کرد، بعد افزود: «بهترست او زودتر به رختخواب بفرستی؛ خسته به نظر می رسد.» بعد، در حالی که دست خود را روی شانه ام می گذاشت، پرسید: «خسته هستی؟»
_ «کمی، بانوی من.»
_ «و بدون شک گرسنه هم هستی. پیش از خوابیدن کمی غذا بخورد، دوشیزه میلر. دختر کوچولو، آیا اولین بارست که برای آمدن به مدرسه از والدینت جدا شده ای؟»
برای او توضیح دادم که پدر و مادر ندارم. پرسید چند سال است که مرده اند، بعد سؤالات دیگری کرد از این قبیل که چند سال داری، اسمت چیست، آیا سواد خواندن و نوشتن دری، و آیا خیاطی می دانی. بعد، در حالی که انگشت سبابه اش را با ملایمت روی گونه هایم می کشید، گفت:
«امیدوارم بچه ی خوبی باشی.» آن وقت من و دوشیزه میلر را مرخص کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#17 | Posted: 26 Aug 2013 12:45




خانمی که از اطاقش بیرون آمدم تقریباً بیست و نه ساله بود، و آن یکی که با من بیرون آمد چند سالی کوچکتر از او به نظر می رسید. صدا، نگاه و طرز رفتار خانم اولی مرا تحت تأثیر قرار داد. دوشیزه میلر وضع عادی تری داشت. رنگ صورتش گلگون بود، با این حال، ظاهر غمزده ای داشت. با آن که طرز راه رفتن و رفتارش شتابزده بود مثل کسی بود که همیشه کارهای انجام نشده ای روی دستش مانده باشد اما، در حقیقت، ظاهر یک کمک آموزگار را داشت. بعدها فهمیدم که واقعاً همینطور هم بود. به راهنمایی او با عبور از قسمتی به قسمت دیگر همچنان از میان یک عمارت بزرگ و نامنظم می گذشتم تا این که از تمامی آن خانه ها، با سکوت ملال انگیز حاکم بر آنها، بیرون آمدیم و به جایی رسیدیم که همهمه و سر و صدای بسیاری به گوش می رسید. طولی نکشید که وارد تالار بزرگی شدیم که چند میز و نیمکت داشت. دو میز در ابتدا و انتهای آن گذاشته بودند که یک جفت شمع روی آنها می سوخت، و چند دختر هشت نه ساله تا بیست ساله روی نیمکتها نشسته بودند. در آن روشنایی ضعیف شمعها عده ی آنها به نظرم خیلی زیاد آمد اما در واقع از هشتاد نفر بیشتر نبودند. لباس متحدالشکلی بر تن داشتند که عبارت بود از روپوش قهوه ای با ظاهری عجیب و قابل توجه و پیش بندهای کتانی بلند. موقع مطالعه بود و شاگردان مشغول حفظ کردن دروس فردای خود بودند و همهمه ای که شنیده بودم صدای آهسته ی آنها بود که دروس را تکرار می کردند.
دوشیزه میلر به من اشاره کرد روی نیمکتی نزدیک در بنشینم، بعد همچنان که به طرف بالای آن تالار می رفت فریاد کشید: «مبصرها کتابهای درسی را جمع کنند و بیرون ببرند!»
چهار دختر بلند قد از میان میزهای مختلف برخاستند؛ شروع کردند به گشتن میان نیمکتها و جمع کردن کتابها. بعد آنها را بیرون بردند. دوشیزه میلر دوباره دستور دیگری داد: «مبصرها سینی های شام رابیاورند!»
دختران بلند قد بیرون رفتند و زود برگشتند. هر کدام یک سینی در دست داشتند که مقداری غذا، یک کوزه ی آب و یک ظرف آبخوری در هر سینی دیده می شد. غذا که نفهمیدم چه بود توزیع شد. آنها که تشنه بودند آب می نوشیدند. لیوان آبخوری برای همه مشترک بود. وقتی نوبت من شد چون تشنه بودم قدری آب نوشیدم اما دست به غذا نزدم؛ هیجان مسافرت و خستگی راه باعث شده بود که نتوانم غذا بخورم. حالا که غذا را دیدم متوجه شدم که کیک جو بود که آن را به چندین بخش قسمت کرده بودند.
پس از تمام شدن غذا، دوشیزه میلر دعا خواند. بعد، شاگردان دو به دو صف کشیدند و به طبقه ی بالا روانه شدند. من، که در این موقع از فرط خستگی داشتم از پای می افتادم درست نفهمیدم خوابگاه چه نوع جایی است فقط متوجه شدم که مثل تالار درس اطاق خیلی درازی است. آن شب قرار شد من همتخت دوشیزه میلر باشم. به من کمک کرد لباسهایم را در بیاورم. وقتی دراز کشیدم به ردیفهای طولانی تختخوابها نظری انداختم؛ هر کدام از آنها را دو نفر به سرعت اشغال کردند. در ظرف ده دقیقه تنها شمعی که در آنجا می سوخت خاموش شد. در میان سکوت و ظلمت محض به خواب رفتم.
شب به سرعت گذشت. من خسته تر از آن بودم که حتی خواب ببینم فقط یک بار بیدار شدم؛ شنیدم باد شدیدی می وزد و باران سیل آسا می بارد. ضمناً متوجه شدم دوشیزه میلر آمده و کنار من در جای خودش خوابیده. بار دیگر وقتی چشم خود را باز کردم. زنگی با صدای بلند طنین انداز بود و دخترها بیدار شده مشغول پوشیدن لباس بودند. هنوز سپیده ندمیده بود. یکی دو چراغ کم نور در اطاق می سوخت. من هم با بی میلی برخاستم. سرمای گزنده ای بود؛ تا آنجا که می توانستم به سرعت لباس پوشیدم چون می لرزیدم. به محض آزاد شدن لگن به شستن دست و صورتم پرداختم؛ استفاده از لگن زود به زود ممکن نمی شد چون برای هر شش نفر یک لگن روی چهار پایه ی مخصوص وسط اطاق گذاشته بودند. بار دیگر زنگ به صدا درآمد. همه دو به دو وصف کشیدند، به همان صورت از پله ها پایین رفتند و وارد اطاق سرد و کم نور کلاس درس شدند. در اینجا دوشیزه میلر دعاهای مخصوص را خواند. بعد فریاد کشید: «کلاسها را تشکیل بدهید!»
چند دقیقه ای سر و صدا برپا شد که در این مدت دوشیزه میلر مکرراً فریاد می کشید: «ساکت باشید!»، «نظم را رعایت کنید!» وقتی سر و صداها خوابید دیدم همه در برابر چهار میز که یک صندلی در کنار هر میز بود چهار نیمدایره تشکیل داده اند، هر کدام کتابی دارند و یک کتاب بزرگ شبیه کتاب مقدس روی هر یک از آن چهار میز گذاشته شده. بعد یک وقفه ی چند ثانیه ای پیش آمد که طی آن همهمه های گنگ کوتاهی شنیده می شد. دوشیزه میلر از کلاسی به کلاسی می رفت تا آن همهمه های نامشخص را ساکت کند.
صدای زنگی از دور شنیده شد، و بلافاصله سه خانم وارد اطاق شدند. هر کدام به طرف یکی از میزها رفتند و روی صندلی خود نشستند. دوشیزه میلر چهارمین میز و صندلی خالی را اشغال کرد. این میز و صندلی از بقیه به در نزدیک تر بود و کوچک ترین کودکان در آنجا گرد آمده بودند. جای مرا در این کلاس معین کردند.
در این موقع کار شروع شد، بخشی از نیایش روزانه را تکرار کردند، بعد قسمتهایی از عهد عتیق قرائت شد، بعد، چند باب طولانی از عهد جدید
خواندند که یک ساعت به طول انجامید. تا زمانی که تکالیف تمام شد آفتاب هم کاملاً طلوع کرده بود. در این موقع زنگ خستگی ناپذیر برای چهارمین بار به صدا درآمد. شاگردان کلاسها دوباره به صف شدند و برای صرف صبحانه به اطاق دیگر رفتند. از تصور این که چیزی برای خوردن به من خواهند داد چقدر خوشحال شدم! چون روز قبل غذای خیلی کمی خورده بودم در آن موقع از بی قوتی داشتم از حال رفتم.
تالار غذاخوری اطاق بزرگ نیمه تاریکی بود که سقف کوتاهی داشت. روی دو میز دراز دو پاتِل گذاشته بودند که از غذای داخل آنها بوی دود برمی خاست. افسوس که از غذای داخل پاتیلها بویی به مشام می رسید که، به هر حال، انسان را دعوت به خوردن نمی کرد، و من احساس بیمیلی کردم. دیدم کسانی که نوبت خوردن به آنها می رسد آن را قورت می دهند و وقتی بوی غذا به دماغشان می خورد هیچکدام راضی به نظر نمی رسند. از گروه پیشقدمان، یعنی دختران بلندقد کلاس اول کلماتی را که آهسته به هم می گفتند شنیدم: «تهوع آور! آش دوباره سوخته! »
صدایی بلند شد: «ساکت! » صدای دوشیزه میلر نبود. صدای یکی از آن سه معلم عالی رتبه بود. این شخص، که ریزه جثه و گندمگون و خوش لباس بود و تا اندازه ای عبوس به نظر می رسید، روی یکی از میزها رفته بود، در همین حال خانم خوش هیکل تری کنار میز دیگر نشسته بود. بیهوده می کوشیدم خانمی را که شب قبل اولین بار او را دیده بودم در میان آنها پیدا کنم. اصلاً پیدایش نبود. دوشیزه میلر کنار میز من بود؛ و خانم دیگری که خارجی به نظر می رسید و مسن تر از بقیه بود روی صندلی مقابل، در قسمت دیگری از کلاس نشسته بود. چنان که بعداً فهمیدم این خانم معلم زبان فرانسه بود. یک دعای طولانی سپاسگزاری قبل از غذا و یک سرود روحانی خوانده شد، بعد خدمتکار برای معلمان چای آورد، خوردن صبحانه شروع شد.
من که بسیار گرسنه و، در آن موقع، خیلی ضعیف شده بودم یکی دو قاشق از سهم خود را، بدون توجه به مزه اش، قورت دادم اما گرسنگی ام شدت یافت و متوجه شدم آش مهوعی را می خواهم بخورم. آش سوخته تقریباً مثل سیب زمینی گندیده است؛ گرسنگی بعد از خوردن آن خیلی زود آدم را مریض می کند. قاشقها کند حرکت می کردند. دیدم هر یک از دخترها غذای خود را می چشد و می کوشد آن را قورت بدهد، اما آنها اغلب، زودتر از این سعی چشم می پوشیدند. صبحانه تمام شد در حالی که هیچکس صبحانه نخورده بود. دعای سپاسگزاری را برای تشکر به خاطر غذایی که نخورده بودیم خواندیم دومین سرود روحانی هم خوانده شد از اطاق غذاخوری برای رفتن به کلاس درس بیرون آمدیم. من یکی از آخرین نفراتی بودم که بیرون آمدند. موقع عبور از کنار میزهای معلمان دیدم یکی از آنها آش را که در پاتیل بود چشید، و به دیگران نگاهی کرد؛ از چهره ی همه شان ناخشنودی خوانده می شد. یکی از آنها، همان خانم تنومند، آهسته گفت: «چه چیز مزخرفی! شرم آورست!»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#18 | Posted: 26 Aug 2013 12:51 | Edited By: andishmand




تا شروع درسها یک ربع ساعت مانده بود. در این یک ربع سر و صدای پرنشاطی بر کلاس درس حاکم بود. ظاهراً در این مدت آزادانه و بلند مدت زدن مجاز بود، و شاگردان هم از این امتیازی که به آنها داده بودند استفاده می کردند. همه ی گفت و گوها درباره ی صبحانه بود که همه متفقاً و آشکارا از آن بد می گفتند. بیچاره ها! این تنها تسلایی بود که به آن دلخوش بودند. در این موقع دوشیزه میلر تنها معلمی بود که در اطاق مانده بود. عده ای از دخترهای بزرگسال تر خیلی جدی و با قیافه های گرفته به حرفهای او گوش می دادند. اسم آقای براکل هرست را از بعضی لبها شنیدم، اما دوشیزه میلر پس از شنیدن این اسم سر خود را به علامت ناخشنودی تکان داد. او برای فرو نشاندن خشم همگانی هیچ سعیی نمی کرد؛ بدون شک خودش هم در آن خشم با آنها همداستان بود.
ساعتی که در آن اطاق بود نه ضربه نواخت. دوشیزه میلر از آن جمع جدا شد، در وسط اطاق ایستاد و فریاد کشید: «ساکت! به طرف صندلیها!»
انضباط حاکم شد. در ظرف پنج دقیقه آن جمع آشفته به صورت یک گروه متشکل و مرتب درآمد؛ همه ناگهان ساکت شدند در این موقع معلمان عالی رتبه، درست سر وقت، در جای خود قرار گرفتند، اما سکوت همچنان ادامه داشت. به نظر می رسید همه در انتظار چیزی هستند. هشتاد دختر، بیحرکت و شق و رق روی نیمکتهای کلاس درس نشسته بودند. جمع عجیب و جالبی به نظر می رسیدند: همه زلفهای شانه زده ای داشتند که از روی صورت به عقب سر جمع شده و هیچ جای آن فر نخورده بود. لباسهای قهوه ای آنها تا اطراف گردن را پوشانده بود. کیسه ی مشکی کوچکی از جنس کتان هلندی (به شکل کیسه ی کوه نشینان) به جلوی لباسشان بسته شده بود، و منظور از آن این بود که به جای کیسه ی کار از آن استفاده کنند. همه ی آنها جوراب پشمی و کفشهای ساخت روستا که با سگکهای برنجی بسته می شد، پوشیده بودند. بیشتر از بیست نفرشان که ملبس به چنین لباسی بودند دختران بزرگسال، یا بهتر بگویم زنان جوان، بودند. این لباس به آنها نمی آمد و آنها، حتی قشنگ ترینشان، را به نظر عجیب و غریب جلوه می داد.
همچنان به آنها چشم دوخته بودم، و همچنین گاهگاهی قیافه ی معلمها را _ که هیچکدام برایم خوشایند نبود _ برانداز می کردم. آن زن تنومند تا اندازه ای خشونت داشت. معلم گندمگون بیرحم بود. زن خارجی خشن و عجیب و غریب بود. دوشیزه میلر _ بیچاره! _ دارای چهره ای گلگون اما فلاکت زده و خسته بود. در این موقع همچنان که چشمهای خود را از این چهره به آن چهره می انداختم ناگهان متوجه شدم شاگردان تمام کلاسها مثل این که زیر پایشان فنر کار گذاشته شده باشد به طور همزمان و سریع از جا بلند شدند.
موضوع چه بود؟ صدای هیچ دستوری را هم نشنیده بودم؛ اصلاً سر در نمی آوردم. پیش از این که از افکار خود نتیجه ای بگیرم کلاس دوباره به جای خود نشست. اما چون در این موقع تمام چشمها متوجه یک نقطه شده بود چشمان من هم جهت نگاه آنها را تعقیب کرد؛ چشمم به شخصی افتاد که شب قبل مرا پذیرفته بود. این شخص در انتها تالار، کنار بخاری ایستاده بود ( چون هم جلوی در و هم در انتهای اطاق بخاری گذاشته بودند) و با آرامش و وقار به دختران که در دو ردیف نشسته بودند، نگاه می کرد. دوشیزه میلر به او نزدیک شد و ظاهراً چیزی از او پرسید. بعد از این که جواب او را شنید به جای خود برگشت و با صدای بلند گفت: «مبصر کلاس اول برود کره ها را بیاورد!»
در اثنائی که این دستور اجرا می شد بانوی یاد شده آهسته به طرف بالای تالار درس می آمد. تصور می کنم نسبت به او احترام عمیقی حس می کردم چون هنوز هم خاطره ی حالت خوف تحسین آمیزم از او در موقع قدم برداشتنهایش را در خود حفظ کرده ام. حال که او را در روشنایی کامل روز می دیدم به نظرم آمد زنی است بلند قامت، زیبا و خوش ترکیب. چشمانی قهوه ای داشت که درخشش لطیفی روی سیاهی آن به چشم می خورد و سایه ی مدادی زیبای روی مژگان بلند اطراف آنها سفیدی پیشانی باز او را نمایان تر می ساخت. موی روی هر کدام از شقیقه هایش، با آن رنگ قهوه ای تیره، به سبک آن عصر به صورت طره های حلقوی دسته شده بود چون در آن روزها نه نواربندی صاف و نه حلقه های بلند هیچکدام متداول نبود. لباس او هم مطابق رسم آن زمان بود: لباسی از پارچه ی ارغوانی با حاشیه دوزی مخمل مشکی از نوع اسپانیایی پوشیده بود. یک ساعت طلا روی کمربندش می درخشید (آن روزها ساعت به اندازه ی حالا معمول نبود). برای این که تصویر کاملی از او به خواننده ارائه داده باشیم اضافه می کنم که قیافه ی آراسته ای داشت، چهره اش پریده رنگ اما صاف و روشن بود و در رفتار و وجناتش متانت و وقار خاصی مشاهده می شد. اکنون، تا آنجا که کلمات یاری می کرد، با توضیحاتی که دادم خواننده از ظاهر دوشیزه تمپل _ ماریا تمپل _ تصویر درستی خواهد داشت؛ نام کامل او را بعدها از روی یک کتاب دعا که به من سپرده بودند تا به کلیسا ببرم، یاد گرفتم.
مدیر لوو ود ( چون شغل این خانم همین بود) بعد از آن که روی صندلی خود در مقابل یک جفت کره ی جغرافیایی که روی یکی از میزها قرار داده شده بود نشست به کلاس اول دستور داد دور او حلقه بزنند، و بعد درس جغرافیا را شروع کرد. معلمهای دیگر هم در کلاس های پایین تر به دوره کردن درسهای تاریخ، دستور زبان و غیره پرداختند و این تا یک ساعت بعد ادامه یافت. بعد از این نوبت مشق نویسی و درس حساب بود. خانم تمپل به بعضی از دختران بزرگسال چند درس موسیقی داد. مدت هر درس از روی ساعت دیواری معلوم می شد که سرانجام با نواختن دوازده ضربه ظهر را اعلام کرد.
مدیر برخاست و گفت: «با شاگردان چند کلمه حرف داشتم.» همهمه ی پایان دروس که در این موقع به اوج رسیده بود در صدای او محو شد. بعد گفت: «امروز صبح صبحانه ای داشتید که نتوانستید آن را بخورید. الان قاعدتاً گرسنه هستید؛ دستور داده ام به شما پیش ناهار نان و پنیر بدهند.»
معلمها با نوعی تعجب به او نگاه کردند.
با لحنی حاکی از توضیح برای آنها، به دنبال سخنان خود افزود: «این کار به مسئولیت خود من انجام می گیرد.»
فوراً نان و پنیر را آوردند و پخش کردند. این غذا به شاگردان کلاً نیروی تازه ای داد و آنها خوشحال شدند. اکنون دستور بعدی داده شد: «به طرف باغ!» هر کدام از آنها کلاه حصیری زبری که بندهایی از چلوار رنگین داشت به سر گذاشت و یک روپوش پشمی خاکستری پوشید. من هم همین لباس را پوشیدم و به دنبال آن جمع وارد هوای آزاد شدم.
عریضی که به وسط محوطه منتهی می شدند هر کدام به بیست باغچه ی کوچک قسمت می شد. این باغچه ها را در اختیار شاگردان گذاشته بودند تا در آن کشت کنند، و هر باغچه یک مالک داشت. این باغچه ها وقتی پر از گل بودند زیبا به نظر می آمدند اما حالا، در آخرین روزهای ماه ژانویه، همه دچار بلای زمستان شده و بقایای سرمازده ی آنها به رنگ قهوه ای درآمده بودند. من همچنان ایستاده بودم و می لرزیدم. به اطرافم نگاه کردم؛ برای ورزش در هوای آزاد روز بسیار سردی بود. بارندگی سنگین نبود اما مه زرد و قطرات ریز باران فضا ر تار کرده بود. تمام زیر پایمان همه جا در نتیجه ی باان سیل آسای روز قبل همچنان خیس بود. دختران نیرومند به اطراف می دویدند و خود را به بازیهای پرتحرک سرگرم ساخته بودند. اما بچه های دیگر که رنگ پریده و لاغر بودند زیر ایوان سر پوشیده دور هم جمع شده بودند تا سر پناهی داشته باشند و گرم شوند؛ و من از میان این عده، که آن مه غلیظ در کالبدهای لرزانشان نفوذ کرده بود، مرتباً صدای سرفه های خشک می شنیدم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#19 | Posted: 26 Aug 2013 12:56





تا این زمان با هیچکس حرف نزده بودم و ظاهراً هیچکس هم به من توجهی نداشت. کاملاً تنها در آنجا ایستاده بودم اما به آن احساس تنهایی عادت داشتم؛ زیاد برایم سخت نبود. به یکی از ستونهای ایوان تکیه دادم، روپوش خاکستریم را سفت به خودم پیچیدم و، در حالی که می کوشیدم سرمای گزنده ی بیرون و گرسنگی اشباع نشده ی درون خود را فراموش کنم خودم را به تماشا و فکر کرد مشغول ساختم. افکارم به اندازه ای زیاد و پراکنده بودند که امکان ثبت همه ی آنها نیست. تنها می توانم بگویم که کاملاً نمی دانستم کجا هستم. به نظرم می رسید گتس هد و زندگی گذشته ام با جریان زمان همراه شد و به نقطه ی بسیار دوری رفته بودند. وضع فعلیم مبهم و عجیب بود، و درباره ی آینده ام هیچگونه حدسی نمی توانستم بزنم. اطراف آن باغ صومعه مانند را از گذرانیدم و بعد به سمت بالای عمارت نظر انداختم: ساختمان بزرگی بود که نصف آن خاکستری و کهنه به نظر می رسید و نصف دیگر کاملاً نو بود. نیمه ی نو، که شامل مدرسه و خوابگاه بود روشنائیش از طریق چند پنجره ی باریک عمودی و مشبک تأمین می شد، و این به آنجا ظاهر یک کلیسا را می داد. روی یک لوحه ی سنگی بالای در این نوشته را خواندم: «مؤسسه لوو ود»: این قسمت در سال .... میلادی به دست نائومی براکل هرست، ساکن براکل هرست هال، در این استان بنا شد.» «همچنین بگذارید نور شما بر مردم بتابد تا اعمال نیکوی شما را دیده پدر شما را که در آسمان است تمجید نمایند.» کتاب مقدس فارسی،
این کلمات را چند بار خواندم. متوجه شدم که احتیاج به توضیح دارم، و نمی توانم به طور کامل معنی آنها را بفهمم. همچنان مشغول فکر کردن درباره ی مفهوم «مؤسسه» بودم و می کوشیدم ارتباط میان کلمه های قبلی و آیه ی منقول از کتاب مقدس را پیدا کنم که در این موقع صدای سرفه ی خیلی نزدیکی در پشت سرم شنیدم. رویم را برگرداندم. دیدم دختری روی نیمکت سنگی آن نزدیکی نشسته، روی کتابی خم شده و سخت مشغول مطالعه ی آن است. از همان جا که بودم توانستم عنوان کتاب را بخوانم. اسم آن، راسسلاس بود. این نام به نظرم عجیب و، نتیجتاً پر جاذبه بود. در موقع ورق زدن کتاب تصادفاً سرش را بالا کرد و من بدون مقدمه از او پرسیدم: «آیا کتابی که می خوانی جالب است؟» قبلاً تصمیم خود را گرفته بودم که از او بخواهم روزی آن را به من امانت بدهد.
بعد از یکی دو ثانیه مکث که ضمن آن قیافه ی مرا هم برانداز کرد جواب داد: «از آن خوشم می آید.»
به پرسیدنم ادامه دادم: «راجع به چیست؟» من به درستی نمی دانم چگونه می توان با یک غریبه سر گفت و گو را باز کرد. در آن موقع هم این کار با طبیعت و خلق و خوی من سازگار نبود؛ اما گمان می کنم با هم دارای ذوق مشترکی بودیم چون من هم به مطالعه علاقه داشتم هرچند علاقه ی من به مطالعه ی کتابهای بچگانه و آسان محدود می شد چون نمی توانستم مطالب کتابهای جدی و مهم را هضم و درک کنم.
دختر، همانطور که آن را به من رد می کرد، جواب داد: «می توانی به آن نگاه کنی.»
همین کار را کردم. یک نگاه سطحی مرا متقاعد ساخت که دشواری مندرجات آن کمتر از عنوانش نیست. راسسلاس برای ذوق ادبی بچگانه ی من مبهم بود. درباره ی جن و پری چزی در آن ندیدم. در سراسر صفحات آن که با حروف ریز چاپ شده بود هیچ مطلبی که برایم جالب باشد پیدا نکردم. کتاب را به او برگرداندم. با آرامی آن را از دستم گرفت، و بی آن که چیزی بگوید می خواست به همان حالت مطالعه ی مشتاقانه ی قبلی خود برگردد که دوباره دلی به دریا زدم و مانع ادامه ی مطالعه اش شدم:
_ «ممکن است به من بگویی آن نوشته ی روی سنگ بالای در چه معنی می دهد؟ مؤسسه لوو ود یعنی چه»
_ «یعنی همین خانه ای که تو آمده ای در آن زندگی کنی.»
_ «چرا به آن می گویند (مؤسسه)؟ آیا هیچ فرقی با مدرسه های دیگر دارد؟»
_ «اینجا تا اندازه ای یک مدرسه ی خیریه است: من و تو، و بقیه کلاً بچه های خیریه ای هستیم. گمان می کنم تو یتیم باشی؛ آیا پدر و مادرت نمرده اند؟»
_ «هر دوشان مرده اند، و من هیچکدام را به یاد ندارم.»
_ «خوب، تمام دختران اینجا یکی از والدینشان یا هر دوی آنها را از دست داده اند؛ و اینجا مؤسسه ی تربیتی یتیمان (دارالایتام) می گویند.»
_ «آیا هیچ پولی می پردازیم؟ آیا ما را به رایگان در اینجا نگهداری می کنند؟»
_ «پول می دهیم، حامیان ما این کار را می کنند؛ هر کدام سالی پانزده لیره می دهیم.»
_ «در این صورت چرا به ما بچه های خیریه ای می گویند؟»
_ «برای این که پانزده لیره برای غذا و تعلیم کافی نیست، و بقیه ی پولی که کم می آید از محل خیرات و اعانات تأمین می شود.»
_ «چه کسی اعانه می دهد؟»
_ «خانمها و آقایان خیّر این حوالی یا لندن.»
_ «نائومی براکل هرست کی بود؟»
_ «خانمی بود که قسمت جدید این عمارت را، همانطور که روی آن لوحه ثبت شده، بنا کرد و پسر او در اینجا بر همه چیز نظارت و ریاست دارد.»
_ «چرا؟»
_ «برای این که که خزانه دار و مدیر مؤسسه است.»
_ «پس این عمارت مال آن خانم بلند قد نیست که ساعت دارد و گفت به ما نان و پنیر بدهند؟»
_ «مال دوشیزه تمپل؟ اوه، نه! ای کاش مال او بود. او در تمام کارها به دستور آقای براکلهرست انجام وظیفه می کند. آقای براکلهرست است که تمام غذاها و لباسهای ما را می خرد»
_ «اینجا زندگی می کند؟»
_ «نه، دو مایل دورتر از اینجا، در یک خانه بزرگ.»
_ «مرد خوبی است؟»
_ «کشیش است؛ می گویند اعمال خیر زیادی انجام می دهد.»
_ «گفتی آن خانم بلند قد اسمش تمپل است؟»
_ «بله.»
_ «اسم بقیه ی معلمها چیست؟»
_ «آن خانم لپ قرمز اسمش دوشیزه اسمیت است. معلم درسهای عملی ماست چون ما لباسهامان را خودمان می دوزیم و او روپوش، پلیسه و هر نوع لباس دیگری را برایمان می برد؛ آن خانم کوچک که موی مشکی دارد اسمش دوشیزه اسکچرد است، تاریخ و دستور زبان درس می دهد، معلم درسهای حفظی کلاس دوم هم هست؛ و آن یکی که شال به خودش می پیچد، و دستمالش را با یک روبان زرد به پهلویش بسته بانو پی یه رو است، اهل لیل فرانسه است و زبان فرانسه درس می دهد.»
_ «معلمها را دوست داری؟»
_ «خوب، بله.»
_ «آیا آن خانم کوچک مو مشکی، و بانو _ ؟ (مثل تو نمی توانم اسمش را تلفظ کنم)، آیا آنها را دوست داری؟»
_ «دوشیزه اسکچرد تندخوست، باید مواظب باشی او را خشمگین نکنی. بانو پیه رو آدم بدی نیست.»
_ «اما دوشیزه تمپل بهتر از همه است، نیست؟»
_ «دوشیزه تمپل خیلی خوب، و خیلی باهوش است. از همه بالاترست برای این که معلوماتش از همه شان بشترست.»
_ «مدت زیادی هست که اینجایی؟»
_ «دو سال.»
_ «یتیم هستی؟»
_ «مادرم مرده.»
_ «از اینجا راضی هستی؟»
_ «مثل این که خیلی سؤال داری که بپرسی. عجالتاً به خیلی از سؤالهایت جواب داده ام؛ حالا می خواهم مطالعه کنم.»
اما در همان لحظه ما را به ناهار فراخواندند. همه دوباره به داخل ساختمان برگشتیم. بویی که حالا در تالار پیچیده بود در مقایسه با بوی صبحانه که شامه ی ما را نوازش داده بود! فرق خیلی زیادی نداشت و چندان اشتها برانگیز نبود. غذای ناهار را در دو ظرف خیلی بزرگ که با قلع سفید شده بود، آوردند. از آن بخار غلیظی بر می خاست که بوی تند و تیز روغن مانده می داد. فهمیدم که آن غذا از سیب زمینی نامرغوب و خرده گوشت مانده درست شده که آنها را با هم داخل کرده و پخته اند. سهم هر یک از شاگردان یک بشقاب از این معجون عجیب بود، و تا آنجا که بشقاب جا داشت آن را پر می کردند. من آنچه توانستم خوردم. نمی دانستم که غذاهای هر روز مثل آن خواهد بود یا نه.
بعد از ناهار، بلافاصله از آنجا بیرون آمدیم و به کلاس درس رفتیم. درسها دوباره شروع شدند و تا ساعت پنج ادامه یافتند.
تنها واقعه ی قابل ذکر آن روز بعد از ظهر این بود که دیدم دوشیزه اسکچرد دختری را که من در ایوان با او گفت و گو کرده بودم توبیخ کرد، از کلاس تاریخ بیرون فرستاد و او را وا داشت در وسط تالار بزرگ کلاسها بایستد. این تنبیه به نظر من خیلی خفت آور بود مخصوصاً برای دختری با آن سن و سال _ سیزده ساله یا بیشتر به نظر می رسید. انتظار داشتم از خودش حرکتی حاکی از غصه یا شرمساری زیاد نشان دهد اما با کمال تعجب دیدم نه گریه کرد و نه صورتش از شرم سرخ شد. آرام و در عین حال با وقار در آنجا، در مرکز توجه همه ی چشمها، ایستاد. از خودم پرسیدم:«چطور می تواند چنین چیزی را اینقدر آرام _ اینقدر با متانت تحمل کند؟ » گمان می کنم اگر جای او بودم آرزو می کردم زمین دهان باز کند و مرا فرو ببرد. مثل این بود که داشت راجع به موضوعی فراتر از تنبیه، فراتر از آن وضعیت، فکر می کرد؛ به چیزهای می اندیشید که نه در اطراف و نه در برابر او بود. راجع به خیالپردازی چیزهایی شنیده بودم _ آیا مشغول خیالپردازی بود؟ چشمانش را به کف اطاق دوخته بود _ اما یقین داشتم آنجا را نمی بیند. به نظر می رسید که هدف دیدش در درون اوست، قلب خود را می بیند. به گمان من به چیزهایی نگاه می کرد که می توانست به خاطر بیاورد، نه به چیزهایی که حقیقتاً در آنجا حضور داشتند. نمی دانستم چه نوع دختری است _ خوب یا شرور.
کمی بعد از ساعت پنج غذای دیگری خوردیم که تشکیل شده بود از یک فنجان قهوه و یک تکه نان برشته. من با رغبت نانم را خوردم و قهوه ام را نوشیدم، اما اگر خیلی بیشتر از این بود خوشحال تر می شدم _ چون هنوز گرسنه بودم. برنامه های بعدی به این صورت بود: نیم ساعت استراحت، بعد مطالعه، و پس از آن هم یک لیوان آب و یک قطعه کیک جو. پس از اینها دعا کردیم و به رختخواب رفتیم. چنین بود اولین روز من در لوود بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#20 | Posted: 28 Aug 2013 00:57 | Edited By: andishmand




فصل ششم
روز بعد مثل روز قبل شروع شد، در زیر چراغ کم نوری از خواب برخاستیم و لباس پوشیدیم. اما آن روز صبح مجبور شدیم از اجرای برنامه ی شستن دست و صورت چشم بپوشیم چون آب داخل ظرفها یخ بسته بود. شب قبل هوا تغییر یافته بود. سرما و باد شمال شرق، که در تمام طول شب می وزید، از شکافهای در و پنجره ی خوابگاهمان به داخل نفوذ کرده و باعث شده بود که در رختخوابهامان از سرما بلرزیم، و علاوه بر این، هرچه آب در ظرفها داشتیم به صورت یخ درآمده بود.
پیش از آن که زمان طولانی یک ساعت و نیمه ی دعا و قرائت کتاب مقدس به پایان برسد حس کردم سرما واقعاً کشنده است. سرانجام موقع صرف صبحانه رسید. آن روز صبح آش نسوخته بود؛ از جهت کیفیت قابل خوردن و از جهت کمیت اندک بود. سهم من چقدر کم به نظر می رسید! آرزو کردم کاش دو برابر می شد. طی آن روز اسم مرا در کلاس چهارم ثبت کردند، و وظایف و کارهای معینی برایم در نظر گرفته شد. تا آن موقع فقط تماشاچی برنامه های لوو ود بودم، و حالا از این به بعد یکی از اجرا کنندگان آن برنامه ها شدم. در ابتدا، چون با حفظ کردن مطالب چندان مأنوس نبودم درسها به نظرم طولانی و مشکل می آمدند؛ پرداختن مکرر از یک وظیفه به وظیفه ی دیگر نیز برایم گیج کننده بود، و به همین وقتی در ساعت سه بعد از ظهر دوشیزه اسمیت یک قطعه نوار چیت موصلی به طول دو یارد با سوزن، انگشتانه و لوازم دیگر به دستم داد و مرا به گوشه ی خلوتی از کلاس فرستاد تا آن پارچه را حاشیه دوزی کنم خیلی خوشحال شدم.
در آن ساعت بیشتر شاگردها مثل من مشغول دوزندگی بودند اما یکی از کلاسها هنوز در اطراف صندلی دوشیزه اسکچرد در حال خواندن درس بودند؛ و چون سکوت کامل حکمفرما بود مطالب درسی آنها را می توانستم بشنوم و همینطور با روش کار هر یک از دختران و دستور دادنها و سرزنشهای دوشیزه اسکچرد در مورد طرز کار و رفتار آنها آشنا شوم. درس درباره ی تاریخ انگلستان بود. در میان آن شاگردان دختری را که در ایوان با او آشنا شده بودم دیدم. در موقع شروع درس جایش در ردیف مقدم کلاس بود اما به علت خطای تلفظ با بی توجهی به مکثها در موقع خواندن ناگهان به ته کلاس فرستاد شد. حتی در آن وضعیت دشوار هم دوشیزه اسکچرد او را هدف توجه مداوم خود قرار داده بود و دست از سر او برنمی داشت. مرتباً با عباراتی از این قبیل به او عتاب و خطاب می کرد: «برنز_ این ظاهراً اسم او بود چون دخترها را در اینجا با اسم کوچکشان صدا می زدند، مثل پسرها در جاهای دیگر _ برنز، تو لبه ی کفشهایت را روی زمین گذاشته ای، فوراً طرز نشستنت را اصلاح کن.»، «چانه ات را با وضع ناخوشایندی بالا آورده ای، چانه ات را پایین بیاور»، «برنز، مصراً می گویم که سرت را بالا نگهدار؛ به تو اجازه نمی دهم با آن وضع مقابل من باشی» و...
یک فصل را دو بار از اول تا آخر خواندند، کتابها را بستند و از دخترها امتحان به عمل آمد. درس عبارت بود از بخش مربوط به دره ی سلطنت چارلز یکم. سؤالهای مختلفی پرسیده شد از قبیل محاسبه ی گنجایش کشتی برچسب تن، کارمزد در محاسبه ی با لیره، عوارض کشتی و مانند آن، که ظاهراً اغلب آنها نمی توانستند جواب بدهند. با این حال، هر مشکلی به محض این که به برنز می رسید فوراً حل می شد. به نظر می رسید که تمام درس را از حفظ دارد و آماده است تا به هر نکته ای پاسخ بگوید. انتظار داشتم دوشیزه اسکچرد این توجه و دقت او را تحسین کند اما به جای این کار ناگهان فریاد کشید: «دختره ی کثیف بداخلاق! تو امروز صبح اصلاً ناخنهایت را پاک نکرده ای!»
برنز هیچ جوابی نداد. از سکوت او تعجب کردم.
با خود گفتم: «چرا برای او توضیح نمی دهد که امروز نه امکان داشت ناخنهایش را پاک کند و نه صورتش را بشوید چون آب یخ بسته بود؟»
در این موقع دوشیزه اسمیت از من خواست کلاف نخ را نگهدارم تا او آن را بپیچد، و بنابراین افکارم از دنبال کردن موضوع دوشیزه اسکچرد متوجه او شد. دوشیزه اسمیت ضمن پیچیدن نخ گاهی از من سؤالهای می کرد از قبیل این که آیا قبلاً هیچ مدرسه رفته ای، آیا می توانی «علامتگذاری»، دوخت و دوز بلدی، بافندگی می دانی و مانند اینها؛ و تا زمانی که مرا مرخص نکرد نتوانستم رفتار دوشیزه اسکچرد را مشاهده کنم. وقتی به جای خود برگشتم آن خانم دستوری می داد که معنی آن را نفهمیدم اما دیدم برنز فوراً کلاس را ترک گفت و به داخل غرفه ی کوچک محل نگهداری کتابها رفت. پس از نیم دقیقه وقتی برگشت یک دسته ترکه که از یک سر به هم بسته شده بودند با خود آورد. در حالی که به نشانه ی ادای احترام اندکی خم می شد آن افزار شوم را به دوشیزه اسکچرد تقدیم کرد. بعد به آرامی، بی آن که به او چیزی گفته شود، پیش بند خود را باز کرد، و معلم بلافاصله با آن دسته ترکه ده دوازده ضربه ی شدید به گردن او نواخت. یک قطره اشک هم از چشمهای برنز جاری نشد و، در اثنائی که من دست از دوختن برداشته بودم (در اثر تماشای این صحنه دچار چنان خشم بیهوده و زبونانه ای شده بودم که دستهایم می لرزید)، می دیدم که حتی حالت عادی چهره ی متفکر او هم تغییر نکرده.
دوشیزه اسکچرد با خشم گفت: «دختره ی سرسخت! هیچ چیز نمی تواند عادتهای بد و شلختگی تو را اصلاح کند. ترکه ها را برگردان سر جایش.»
برنز اطاعت کرد. در اثنائی که از غرفه ی کتابها بیرون می آمد زیر چشمی به او نگاه کردم؛ تازه داشت دستمال خود را در جیبش می گذاشت و اثر شفاف اشک روی گونه ی لاغرش دیده می شد.
به عقیده ی من زنگ تفریح دلپذیرترین بخش برنامه ی روزانه ی لوو ود بود: خوردن یک تکه نان و نوشیدن یک جرعه قهوه در ساعت پنج بعد از ظهر _ که اگر چه گرسنگی را تسکین نمی داد اما برای زنده ماندن کمکی بود _ قطع موقت برنامه ی سخت و طولانی روزانه، گرمتر شدن هوای کلاس نسبت به صبح (چون اجازه داده می شد هیزم بیشتری سوخته شود تا این که تا اندازه ای جای شمعها را که هنوز روشن نشده بودند، بگیرد)، اشعه ی مسین رنگ آفتاب غروب، سر و صدای مجاز بچه ها و درهم آمیختن چندین صدا، همه ی اینها در مجموع احساس دلپذیری از آزادی به من می دادند.
عصر همان روزی که دیده بودم دوشیزه اسکچرد شاگرد خود برنز را کتک زد، در میان میز و نیمکتها، بی همدم اما بدون احساس تنهایی و طبق معمول بی هدف، پرسه می زدم. وقتی از کنار پنجره ها عبور می کردم گاهگاهی پرده را بالا می گرفتم و به بیرون نگاه می کردم. برف تندی می بارید؛ روی شیشه های پایین پنجره یک قطعه ی بزرگ از ذرات برف درست شده بود. گوشم را نزدیک پنجره بردم، حالا می توانستم غوغای پرنشاط داخل ساختمان و ناله ی تسلی ناپذیر باد را در خارج آن بشنوم.
شاید اگر پیش از آمدن به لوو ود در یک خانواده ی خوب و با پدر و مادر مهربانی زندگی می کردم در چنین ساعتی وقتی به یاد جدا شدن از آنها می افتادم همین صدای وزیدن باد قلبم را پر از غم می کرد، و این سر و صدای درهم و برهم بچه ها آرامش مرا، اگر داشتم، برهم می زد. از هر دوی این تصورات هیجان عجیبی به من دست داد و من، بی پروا و بیقرار، آرزو می کردم که باد شدیدتر زوزه بکشد، افق تاریک تر شود و آن آشفته حالی به فاجعه ای بیانجامد.
با پریدن از روی نیمکتها و خزیدن زیر میزها خود را به یکی از بخاریها رساندم. در آنجا برنز را دیدم که در کنار حفاظ سیمی بلند بخاری زانو زده، مجذوب، آرام و فارغ از محیط اطراف خود مصاحبت کتابی را اختیار کرده و در پرتو نور ضعیف آتش بخاری مشغول خواندن آن است.
وقتی به پشت سرش رسیدم از او پرسیدم: «هنوز همان راسسلاس است؟»
گفت: «بله، همین الان تمامش می کنم.»
و پنج دقیقه طول کشید تا صفحات آخر را هم خواند و آن را بست. از این کار خوشحال شدم.
به خود گفتم: «شاید حالا بتوانم باز با او حرف بزنم.»
روی زمین در کنار او نشستم.
_ «غیر از برنز، بقیه اسمت چیست؟»
_ «هلن.»
_ «محل زندگیت با اینجا خیلی فاصله دارد؟»
_ «من اهل شهری در دورترین نقطه شمال اینجا هستم؛ ما درست در مرز اسکاتلند هستیم.»
_ «آیا هیچ خیال داری به خانه برگردی؟»
_ «امیدوارم این کار را بکنم؛ اما هیچکس نمی تواند از آینده مطمئن باشد.»
_ «تو قاعدتاً باید خیلی آرزوی ترک لوو ود را داشته باشی؟»
_ «نه؛ چرا باید چنین آرزویی داشته باشم؟ مرا به لوو ود فرستاده اند تا تحصیل کنم، و تا وقتی به این هدف نرسیده ام رفتن از اینجا بیفایده است.»
_ «اما آن معلم، دوشیزه اسکچرد، با تو بیرحمانه رفتار می کند؟»
_ «بیرحمانه؟ نه به هیچ وجه! او سختگیرست: از خطاهای من بدش می آید نه از خود من.»
_ «اگر من جای تو بودم از او بدم می آمد، در برابرش مقاومت می کردم، و اگر مرا با آن ترکه ها کتک می زد آن را از دستش می گرفتم و جلوی چشمش خرد می کردم.»
_ «شاید چنین کاری نمی کردی؛ و اگر هم چنین کاری می کردی آقای براکل هرست تو را از مدرسه بیرون می کرد، و بستگانت از این موضوع خیلی آزرده می شدند. خیلی بهترست آدم درد خیلی سختی را که هیچکس جز خودش آن را حس نمی کند با شکیبایی تحمل کند تا این که مرتکب عمل شتابزده ای بشود که پیامدهای بد آن دامنگیر بستگان آدم بشود. به علاوه، انجیل به ما دستور می دهد که بدی را با خوبی جواب بدهید.»
_ «با این حال وظیفه ی تو این است که اگر نمی توانی از آن خودت را دور نگهداری آن را تحمل کنی. این ضعف و حماقت است که آنچه را تقدیر تحملش را برایت لازم دانسته بگویی نمی توانم تحمل کنم.»
[b]با حیرت به حرفهای او گوش می دادم. از این نظریه ی «تحمل» او سر در نمی آوردم، مخصوصاً از این گذشت او نسبت به کسی که کتکش زده نمی توانستم سردربیاورم.
با این حال حس می کردم هلن برنز امور زندگی را در پرتو نوری مشاهده می کند که برای چشمان من قابل رؤیت نیست.
این شک برایم پیدا شد که ممکن است او درست بگوید و نظر من خطا باشد، اما خیلی زیاد در این مسأله غور نکردم؛ مثل فلیکس* آن را موکول به زمان مناسبی کردم.
_ «تو می گویی که خطا کرده ای ، هلن، آن خطا کدام است؟ از نظر من تو خیلی خوب هستی.»
_ «پس، از من بشنو و به ظاهر قضاوت نکن؛ من، همانطور که دوشیزه اسکچرد گفت، شلخته ام: به ندرت هر چیزی را در جای خودش می گذرام. هرگز نظم را مراعات نمی کنم، بی دقت و سر به هوا هستم، مقررات را فراموش می کنم، در موقعی که باید درس بخوانم کتاب غیردرسی مطالعه می کنم؛ اهل نظم و قاعده نیستم و گاهی، مثل تو، می گویم نمی توانم تحمل کنم که تابع قراردادهای اصولی باشم. تمام اینها موجب خشم دوشیزه اسکچرد می شود؛ او خودش طبیعتاً پاکیزه، وقت شناس و دقیق است.»
به سخنان او افزودم: «و همینطور، تندخو و بیرحم.» اما هلن برنز با اینهایی که افزودم موافق نبود؛ بنابراین، ساکت ماند.
_ «آیا دوشیزه تمپل نسبت به تو به همان اندازه ی دوسیزه اسکچرد سختگیرست؟»
با شنیدن اسم دوشیزه تمپل لبخند ملایمی بر چهره ی گرفته اش نقش بست.
_ «دوشیزه تمپل یکپارچه خوبی است. برای او رنج آورست که نسبت به کسی، حتی بدترین شاگردهای مدرسه، سختگیری کند. خطاهای مرا می بیند و آنها را با مهربانی به من گوشزد می کند، و اگر کاری انجام بدهم که سزاوار تحسین باشد با سخاوتمندی به من پاداش می دهد. یک دلیل محکم بر سرشت بسیار ناقص و پست من این است که حتی سرزنشهای دوستانه ی او، باآن همه ملایمت و منطقی بودنشان، در اصلاح خطاهای من هیچ اثری ندارند. و حتی تحسین او، با آن که ارزش زیادی برای آن قائلم، نمی تواند مرا وا دارد که دائماً دقیق و عاقبت اندیش باشم.»
گفتم: «نمی توانم باور کنم؛ دقیق و منظم بودن خیلی آسان است.»
_ «برای تو من شکی ندارم که آسان است. من امروز صبح تو را در کلاس درس زیر نظر داشتم، و دیدم دقیقاً به درس توجه داری.
وقتی دوشیزه میلر درس را توضیح می داد و از تو سؤال می کرد اصلاً به نظر نمی رسید افکارت آشفته باشد، و حال آن که افکار من دائماً متوجه این طرف و آن طرف می شود.
وقتی که باید به دوشیزه اسکچرد گوش بدهم، و با دقت تمام گفته هایش را در ذهنم ثبت کنم غالباً حتی لحن صدایش را فراموش می کنم. در نوعی رؤیا فرو می روم. گاهی می پندارم در نور ثمبرلند هستم، و سر و صداهایی که در اطرافم می شنوم مثل زمزمه ی جویبار کوچکی است که از میان دیپ دن نزدیک خانه ی ما جاری است؛
بعد، وقتی نوبت جواب دادن من می رسد مجبور می شوم از آن رؤیای خوش بیرون بیایم، و چون به علت گوش سپردن به آن جویبار خیالی چیزی از آنچه خوانده شده نشنیده ام هیچ جوابی آماده ندارم.»
_ «با این وصف، امروز بعد از ظهر چقدر خوب جواب دادی.»
_ «فقط تصادف بود؛ موضوعی که درباره ی آن مطالعه می کردیم برایم جالب بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 2 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites