تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین »  
#21 | Posted: 28 Aug 2013 00:59 | Edited By: andishmand





مروز بعدازظهر به جای فرو رفتن در رؤیای دیپ دن داشتم فکر می کردم مردی مثل چارلز یکم که آرزو داشت رفتارش عادلانه باشد چطور می توانست گاهی چنان کارهای ظالمانه و نامعقولی را انجام دهد؛ و فکر می کردم جای افسوس است که او، با آن صداقت و وجدانی که داشت، فکرش از حدود امتیازات تاج و تخت فراتر نمی رفت. اگر کمی افق دیدش بازتر بود و می توانست به اصطلاح روح زمان را درک کند چقدر خوب می شد! با این همه، من چارلز یکم را دوست دارم _ به او احترام می گذارم _ دلم به حالش می سوزد، شاه مقتول بیچاره! و تازه دشمنانش از هه بدتر بودند: خونی را بر زمین ریختند که حق نداشتند بریزند. چطور به خودشان جرأت دادند او را بکشند!»
در این موقع هلن با خودش حرف می زد؛ فراموش کرده بود که من نمی توانم حرفهایش را کاملاً بفهمم _ فراموش کرده بود که من از موضوع مورد بحث چیزی نمی دانم، یا تقریباً چیزی نمی دانم. میزان معلومات خود را به او یادآوری کردم.
_ «وقتی با دوشیزه تمپل درس داری، آیا باز هم افکارت آشفته می شود؟»
_ «نه، مسلماً نه اغلب چون دوشیزه تمپل معمولاً چیزی برای گفتن دارد که تازه تر از افکار خود من است. بیانش به خصوص برای من مطبوع است، و اطلاعاتی که ارائه می دهد غالباً درست همانهایی است که من آرزوی به دست آوردنشان را دارم.»
_ «خوب، پس با دوشیزه تمپل خوب هستی؟»
_ «بله، و خیلی هم راحت؛ هیچ سعیی نمی کنم؛ راهنمای من علاقه ی من است. من اصلاً شایستگی چنین خوبی و محبتی را ندارم.»
_ «خیلی هم داری. تو با کسانی خوب هستی که با تو خوب اند. این تمام آن چیزی است که من همیشه آرزو می کنم باشم. اگر مردم همیشه با اشخاص بیرحم و ظالم مهربان باشند و از آنها اطاعت کنند آدمهای شرور دست از کارهای خود برنمی دارند، به همان راهشان ادامه می دهند، هیچوقت ترسی حس نمی کنند و بنابراین هرگز عوض نمی شوند بلکه هر روز بدتر از روز پیش می شوند وقتی کسانی بدون دلیل ما را می زنند باید ضربه هاشان را با ضربه های خیلی شدید جواب بدهیم. باید حتماً این کار را بکنیم _ تلافی ما باید آنقدر شدید باید که شخص ضربه زننده هرگز دیگر به فکر چنین کاری نیفتد.
«امیدوارم وقتی بزرگتر شدی عقیده ات تغییر کند؛ تو الان یک دختر کوچک تعلیم نیافته هستی.»
_ «اما من این را حس می کنم، هلن، باید از کسانی که هر کاری برای رضایت خاطرشان می کنم باز هم از من نفرت دارند، بدم بیاید. باید در برابر کسانی که ظالمانه مرا تنبیه می کنند مقاومت کنم. این به همان اندازه طبیعی است که دوستداران خودم را دوست داشته باشم، یا وقتی حس می کنم سزاوار تنبیه هستم تسلیم شوم.»
_ «کفار و قبایل وحشی معتقد به همین عقیده اند، اما مسیحیان و ملتهای متمدن چنین اعتقادی ندارند.»
_ «چطور ممکن است؟ من نمی فهمم.»
_ «این خشونت نیست که به بهترین وجهی بر نفرت غلبه می کند _ و مسلماً انتقام نیست که جراحات را التیام می بخشد.»
_ «پس چیست؟»
_ «عهد جدید را بخوان، و ببین مسیح چه می گوید و چطور رفتار می کند، سخنان او را قانون خودت بدان، و رفتارش را سرمشق خودت قرار بده.»
_ «او چه می گوید؟»
_ «دشمنان خود را دوست بدارید. برای کسانی که به شما بد می گویند برکت بطلبید. با کسانی که از شما نفرت دارند و به شما کینه می ورزند مهربان باشید.»
_ «در این صورت باید خانم رید را دوست بدارم، که نمی توانم این کار را بکنم برای پسرش، جان، برکت بطلبم، که این کار برایم غیرممکن است.»
هلن برنز نیز به نوبه ی خود از من خواست راجع به این دو نفر و زندگی گذشته ام توضیح بدهم؛
و من با روش خاص خود داستان رنجها و عذابهایم، و هرچه روی دلم تلنبار شده بود را برای او شرح دادم.
در اثناءِ شرح داستان خود، وقتی به هیجان می آمدم تلخ زبان و خشن می شدم و هرچه در قلب خود حس می کردم بدون رودربایستی و نرمش بر زبان می آوردم.
هلن با شکیبایی تا آخر به حرفهایم گوش داد. انتظار داشتم که بعد از تمام شدن حرفهایم اظهار نظری کند اما چیزی نگفت.
بیصبرانه پرسیدم: «آیا خانم رید یک زن سنگدل نیست؟»
_ «بدون شک نسبت به تو نامهربان بوده چون از رفتار تو بدش می آمده همانطور که دوشیزه اسکچرد از رفتار من بدش می آید، اما تمام رفتارهایی را که با تو داشته و حرفهایی را که به تو زده چقدر با دقت به خاطر داری!
ظاهراً عجیب است که ستمکاری او چنین اثر عمیقی در قلب تو به جا گذاشته! هیچ نوع سوء رفتاری چنین آثاری در روح من باقی نمی گذارد. آیا خوشحال تر نمی شدی اگر سعی می کردی خشونت او، بدگوئیها و بدرفتاریهای او را فراموش کنی؟
زندگی به نظر من کوتاه تر از این است که آن را صرف کینه ورزی یا به خاطر سپردن بدیهای دیگران کنیم. ما متفقاً بار خطاها را بر دوش خود حمل می کنیم، و باید بکنیم،
و یقین دارم به زودی زمانی خواهد رسید که با به جا گذاشتن بدنهای فاسد شدنی خود در این دنیا، آنها را هم به جا خواهیم گذاشت و از آنها خلاص خواهیم شد.
در آن موقع بدی و گناه با این کالبد مشقت آور از ما جدا خواهد شد، و تنها اخگر روح باقی خواهد ماند، _ آن منبع درک نشدنی حیات و فکر، با همان خلوص نخستین در موقع جدا شدن از خالق برای الهام بخشیدن به مخلوق، از همان جا که آمده به همان جا باز خواهد گشت؛
شاید دوباره به قالب موجودی عالی تر از انسان وارد شود _ شاید از میان مراتب جلال، ازروحکم فروغ انسانی به روشنایی بیشتر، به مقام فرشتگان مقرب برسد!
و برعکس، مسلماً هرگز از مرتبه ی انسانی به شیطانی تنزل نخواهد یافت؟ نه، این را نمی توانم باور کنم. در این باره عقیده ی دیگری دارم که تاکنون کسی به من یاد نداده و کمتر آن را به زبان آورده ام.
عقیده ای است که از آن لذت می برم، و خیلی دلبسته ی آن هستم چون کلاً مایه ی امیدواری است.
این عقیده عالم آخرت را برای ما به صورت جای آرامش _ خانه ی استوار _ و نه به صورت دوزخ و یا مکان وحشتناک نشان می دهد.
از این گذشته، من با داشتن چنین اعتقادی می توانم میان جانی و جنایت او کاملاً فرق بگذارم، می توانم صمیمانه اولی را ببخشم و از دومی نفرت داشته باشم. با چنین اعتقادی فکر انتقام هرگز قلبم را نمی آزارد، توهین هیچوقت تنفر عمیق در من به وجود نمی آورد و بیعدالتی هرگز مرا خوار نمی کند؛ با نظر داشتن به عاقبت کار، در آرامش زندگی می کنم.»
سر هلن، که همیشه به پایین خم بود، وقتی این جمله را تمام کرد بیشتر خم شد.
از نگاه او فهمیدم که دیگر بیشتر از این نمی خواهد با من حرف بزند بلکه ترجیح می دهد با افکار خودش گفت و گو کند. اما وقت زیادی برای تأمل به او داده نشد چون در همان موقع یکی از مبصرها، که دختر تنومند خشنی بود، به سرعت به آنجا آمد و با لهجه ی غلیظ اهالی کمبرلند فریاد مشید: «برنز، اگر همین دقیقه نروی به کشویت سر و صورت بدهی و کارهایت را مرتب کنی به دوشیزه اسکچرد خواهم گفت که بیاید و به آن نگاه کند!»
_ هلن، که آن تخیلات شیرینش محو شده بود، آهی کشید، از جای خود بلند شد و بدون جواب یا تأخیر از آن مبصر اطاعت کرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#22 | Posted: 28 Aug 2013 01:01 | Edited By: andishmand




فصل هفتم

اولین سه ماهه ی تحصیل من در لوو ود یک قرن به نظرم آمد، و البته نه یک قرن طلایی. این مدت صرف مبارزه ی پرمشقت من با مشکلات شد تا خودم را به مقررات جدید و وظایف غیرعادی عادت دهم. ترس از شکست در این مورد بدتر از مشقات جسمی سرنوشتم مرا به ستوه می آورد هر چند این مشقات جسمی هم به هیچ وجه کم اهمیت نبودند.
در طول ماههای ژانویه، فوریه و قسمتی از مارس برفهای سنگین، بعد هم آب شدن آنها و جاده های تقریباً غیرقابل عبور مانع از این شدند که پایمان را از چهاردیواری باغ به آن طرف بگذاریم؛ فقط روزهای یکشنبه به کلیسا می رفتیم. اما با تمام این محدودیتها مجبور بودیم هر روز یک ساعت در هوای آزاد بگذارنیم. لباسمان برای حفظ ما از سرمای شدید کافی نبود. پوتین نداشتیم، برف توی کفشمان می رفت و آنجا آب می شد. دستهای بدون دستکش ما کرخت و بیحس می شد و از سرما ورم می کرد، پاهامان هم همینطور.
خیلی خوب یادم می آید که در نتیجه ی این سرمازدگی هر شب که پاهایم ملتهب بودند چه زجر شدیدی می کشیدم و هر روز صبح وقتی انگشتان آماس کرده ی سرد و خشک پاهایم را به زور داخل کفشهایم می کردم دچار چه شکنجه ای می شدم. از اینها که بگذریم مقدار ناچیز غذا مصیبتی بود آن هم با اشتهای زیاد ما کودکان که در حال رشد بودیم. غذایمان برای زنده نگهداشتن یک آدم علیل ناتوان به زحمت کفایت می کرد. این کمبود تغذیه باعث بدرفتاری و ظلم شاگردان نسبت به یکدیگر می شد به این صورت که دختران تنومند و قحطی زده هر وقت فرصتی به دست می آوردند با زور و تهدید سهم دختران ضعیف را از آنها می گرفتند.
پاره ای وقتها که من یک قطعه نان برشته ی عصرانه را که برایم خیلی ارزش داشت میان دو مدعی قسمت می کردم، و بعد از آن که نیمی از فنجان قهوه ام را هم به دختر سوم داده بودم، در حالی که در قلب خود اشک می ریختم بقیه را برای رفع فشار گرسنگی به زور از گلویم پایین می دادم.
روزهای یکشنبه در فصل سرما بسیار ملال انگیز بود. برای رسیدن به کلیسای براکلبریج، که زیر نظر سرپرست ما اداره می شد، مجبور بودیم دو مایل راه را پیاده طی کنیم. وقتی عازم رفتن می شدیم سردمان بود، وقتی به کلیسا می رسیدیم بیشتر احساس سرما می کردیم و در طول مراسم نیایش بامدادی از سرما تقریباً فلج می شدیم. مراجعتمان برای ناهار خیلی طول می کشید.
در فاصله ی مراسم نیایش بامداد و عصر غذایی شامل نان و گوشت سرد به ما می دادند که مقدارش به همان اندازه ی غذاهای معمولیمان ناچیز بود.
بعد از پایان مراسم عصر از کنار یک جاده بی سر پناه و پست و بلند برمی گشتیم. در طول این راه باد تند زمستانی از قله های پوشیده از برف به طرف شمال می وزید و ما از شدت سرما حس می کردیم پوست صورتمان کنده می شود.
یادم می آید دوشیزه تمپل با گامهای سبک و سریع در کنار صف ما که همه قوز کرده بودیم حرکت می کرد. شنل پیچازیش را، که باد خیلی سرد آن را به هر طرف تکان می داد، محکم به خود پیچیده بود. با نصیحت ها و کلمات قصار ما را تشجیع می کرد تا روحیه ی خود را حفظ کنیم و، به قول او، «مثل سربازان شجاع» به پیش برویم. معلمهای دیگر، بیچاره ها! خودشان همه افسرده تر از این بودند که به کار تشجیع دیگران بپردازند.
در مراجعت چقدر آرزوی نور و گرمای بخاری شعله ور را داشتیم! اما برای بچه های کوچک از این هم دریغ می شد: دخترهای بزرگتر فوراً به صورت دو ردیف پشت سر هم اطراف دو بخاری کلاس درس را می گرفتند و بچه های کوچکتر دسته دسته پشت سر آنها جمع می شدند و، در حالی که از سرما قوز کرده بودند، دستهای بیحس خود را با پیش بندهاشان می پوشاندند.
در عصرهای یکشنبه دلخوشی کوچکی داشتیم و آن این بود که جیره ی نانمان دو برابر می شد _ یک قرص کامل نان به جای نصف قرص که یک لایه ی نازک کره روی آن مالیده بودند، به ما می دادند. این غذا علاوه بر معمول و بسیار لذیذ بود. در واقع، یک غذای فوق العاده ی هفتگی بود که از شنبه تا شنبه برای آن روزشماری می کردیم. معمولاً سعی می کردم نصف این مقدار غذای فراوان را برای خودم نگهدارم اما از نیمه ی بقیه همیشه مجبور می شدم صرف نظر کنم و آن را به دیگران بدهم.
برنامه ی یکشنبه شبها به این صورت بود: تکرار مطالب کتاب پرسشها و پاسخهای دینی و بابهای پنجم، ششم و هفتم انجیل قدیس متی از حفظ؛ و گوش دادن به قرائت یکی از مواعظ طولانی که دوشیزه میلر آن را می خواند و خمیازه های بلاختیار او خستگیش را می رساند. در فواصل این برنامه ها غالباً پنج شش نفر از دخترهای کوچک احکام بخشی از کتاب ایوتیکوس را می خواندند. در اثناءِ خواندن احکام، خواب آنها را می گرفت و، اگرنه از سکوی سوم، از نیمکت چهارم به زمین می افتادند و آنها را نیمه جان بیرون می بردند. علاجشان این بود که آنها را به جلو می راندند، به وسط تالار درس می آوردند و آنها را وا می داشتند آنجا بایستند تا وعظ تمام شود. گاهی پاهاشان نمی توانست آنها را نگهدارد و روی هم می غلتیدند و در این گونه موارد آنها را روی چهار پایه های بلند مبصرها نگه می داشتند.
هنوز به بازدیدهای آقای براکل هرست اشاره ای نکرده ام. آن اصیلزاده، در واقع، قسمت اعظم نخستین ماه بعد از ورود من لوو ود را در خارج از آن محل به سر می برد. شاید دوستش، سر شماس، علت طول مدت اقامتش در خارج از منزل و مؤسسه ی بود. من از نبودنش آسوده خاطر بودم. نیازی به گفتن نیست که برای ترسم از آمدن او دلایلی داشتم؛ اما بالاخره، آمد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#23 | Posted: 28 Aug 2013 01:02




یک روز بعدازظهر (حالا سه هفته بود که در لوو ود بودم) لوحه ای به دستم گرفته نشسته بودم و فکرم مشغول تقسم یک عدد چند رقمی بود. در این موقع بدون قصد خاصی سرم را بالا کردم؛ از پنجره چشمم به هیکل شخصی افتاد که از آنجا عبور می کرد. با یک حس باطنی آن هیکل منحوس را تقریباً شناختم و، دو دقیقه بعد، وقتی تمام مدرسه، از جمله معلمان، همگی از جا بلند شدند دیگر لازم نبود سرم را بلند کنم تا ببینم که آنها از ورود چه کسی به آن صورت استقبال می کنند. باقدمهای بلند شروع کرد به پیمودن تالار درس، البته در معیت دوشیزه تمپل. این دوشیزه هم قبلاً از جای خود بلند شده به آن «ستون سیاه» که بار اول روی قالیچه ی پیش بخاری گیتس هد آنقدر با نحوست و با قیافه ی اخم آلودش به من نگاه می کرد، احترام می گذاشت. در این موقع به این اثر معماری زیر چشمی نگاهی انداختم. بله، درست تشخیص داده بودم؛ آقای براکل هرست بود. دکمه های لباسش تا زیر گردن می رسیدند. درازتر، باریک تر و با صلابت تر از قبل به نظر می آمد.
من برای خودم دلایلی داشتم که از دیدن آن مرد بیمناک باشم. اشاره های موذیانه ی خانم رید درباره ی رفتار من و قول آقای براکل هرست را درباره ی شناساندن طبیعت شرورم به دوشیزه تمپل و معلمان، اینها را خوب به یاد داشتم. در تمام این مدت از ایفای این قول در وحشت بودم و هر روز انتظار «مرد آینده» را می کشیدم تا بیاید و با اطلاعاتی که درباره ی زندگی گذشته و حرفهای من به این جمع می دهد داغ ننگ بچه ی شرور بودن را برای همیشه به پیشانی من بزند، و حالا او اینجا بود. کنار دوشیزه تمپل ایستاده بود و آهسته در گوش او حرف می زد. شکی نداشتم که راز بدی مرا برای او فاش می ساخت. و من با اضطراب دردناکی با دقت به چشمهای آن زن نگاه می کردم و هر لحظه انتظار داشتم که ببنم چشمان سیاهش با نگاهی از تنفر و تحقیر متوجه من شده. به حرفهای آنها هم گوش می دادم. تصادفاً درست در بالای کلاس نشسته بودم و بیشتر حرفهای آن مرد را می شنیدم. از آنچه می گفت فهمیدم که عجالتاً نباید نگران بشوم چون راجع به من حرف نمی زد:
_ «دوشیزه تمپل، گمان می کنم نخی که از لوتن خریدم کافی باشد. متوجه شدم که از همان جنس زیرپوشهای چلوارست، و سوزنهایی را انتخاب کردم که به آنها بخورد. ممکن است به دوشیزه اسمیت بگویید که من فراموش کردم قبضهای مربوط به سوزنهای رفوگری را تنظیم کنم، پس او باید هفته ی آینده چند نامه بفرستد. به هیچ وجه نباید هر دفعه بیشتر از یکی به هر شاگرد بدهد؛ اگر بیشتر از یکی در اختیار هر شاگرد باشد در اثر بی دقتی آنها را گم خواهند کرد. راستی، خانم، می خواهم که از جورابهای پشمی بهتر مراقبت بشود! _ آخرین دفعه ای که اینجا بودم به محوطه ی آشپزخانه رفتم و لباسهایی را که روی بند انداخته بودند تا خشک شود وارسی کردم. چند جوراب ساقه بلند مشکی دیدم که احتیاج زیادی به رفو داشتند. از اندازه ی سوراخهای آنها مطمئن شدم که هر چند وقت یک بار، خوب وصله نشده اند.»
مکثی کرد.
دوشیزه تمپل گفت: «به دستورهای شما عمل خواهد شد، آقا.»
آن مرد ادامه داد: «و، زن رختشو به من می گوید که بعضی از دخترها هفته ای دو بار از تاکرنظیف استفاده می کنند، خانم. این خیلی زیادست. مقررات فقط اجازه ی یکی را می دهد.»
_ «فکر می کنم می توانم این مورد را توضیح بدهم، آقا. پنجشنبه گذشته عده ای از دوستان اگنس و کاترین جانستن این دو نفر را برای عصرانه به لوتن دعوت کردند، و من به آنها اجازه دادم به آن مناسبت تاکر نظیف بزنند.»
آقای براکلهرست سر خود را به نشانه ی موافقت تکان داد.
_ «باشد، برای یکبار اشکالی ندارد. اما لطفاً نگذارید چنین موردی زیاد تکرار شود. یک چیز دیگر هم موجب تعجب من شد: در موقع رسیدگی به حسابها با کارگزار متوجه شدم که در دو هفته ی گذشته یک پیش ناهار اضافی شامل نان و پنیر به دخترها داده شده. چطور چنین چیزی اتفاق افتاده؟ به آیین نامه نگاه کردم؛ هیچ جا ندیدم چیزی به عنوان پیش ناهار ذکر شده باشد. چه کسی این بدعت را گذاشته؟ و با چه مجوزی؟ »
دوشیزه تمپل جواب داد: «این کار با مسئولیت من انجام گرفت، آقا. صبحانه آنقدر بد تهیه شده بود که شاگردان نتوانستند آن را بخورند، و من به خودم اجازه ندادم آنها را تا موقع ناهار گرسنه نگهدارم.»
_ «یک لحظه توجه کنید، خانم؛ شما می دانید که برنامه ی من برای تربیت دخترها این نیست که آنه را به تجمل و راحت طلبی عادت بدهم بلکه این است که آنها را پر طاقت، بردبار و تارک لذات بار بیاورم. حالا اگر اتفاقی پیش بیاید که باعث سلب اشتهای آنها بشود از قبیل خراب شدن غذا یا زیاد و کم شدن مقدار غذای هر بشقاب، چنین اتفاقی نباید با جبران کردن این وضع نامطلوب با وضع مطلوبی بی اثر شود. این کار موجب نازپروری جسم می شود و با اهداف این مؤسسه منافات دارد. باید در جهت تهذیب اخلاقی و روحی شاگردان از طریق ترغیب آنها به ابراز شکیبایی در محرومیتهای موقت، اصلاح شود. در این گونه موارد ایراد یک خطابه ی کوتاه خیلی به جا خواهد بود؛ یک مربی عاقل با استفاده از امکان چنین خطابه هایی به رنجهای مسیحیان اولیه، به شکنجه های شهدا و به نصایح خود خداوند قدوس ما اشاره خواهد کرد. باید در نطق خودش بگوید که مسیح از حواریون خواسته که صلیب خود را بردارند و به دنبال او بروند؛ و همچنین هشدارهای مسیح را به آنها یادآور شود که انسان تنها به نان زنده نیست بلکه به آنچه خداوند می گوید، زنده است*؛ و مخصوصاً این کلام آرامش بخش آسمانی او را به آنها گوشزد کند که (اگر گرسنگی و تشنگی را به خاطر من تحمل کنید خوشبخت خواهید بود). بله، خانم، وقتی شما به جای آش سوخته نان و پنیر در دهان این بچه ها می گذارید در حقیقت به جسمهای پلید آنها داده اید، و زیاد به این فکر نمی کنید که چطور با این کار خودتان روحهای فناناپذیر آنها را گرسنگی به هلاکت می رسانید!»
در اینجا آقای براکل هرست بار دیگر ساکت شد _ شاید تحت تأثیر احساسات خود قرار گرفته بود. موقع شروع حرف زدن آن مرد نگاه دوشیزه تمپل متوجه پایین بود اما حالا مستقیماً به جلو نگاه می کرد و صورتش، که طبیعتاً مثل مرمر سفید بود ظاهراً سردی و صلابت آن را هم داشت مخصوصاً لبهایش طوری به هم جفت بود که گفتی برای باز کردن آنها قلم سنگتراشی لازم است، و پیشانیش چنین به نظر می رسید که به تدریج مثل سنگ، سخت می شود.
در این اثناء، آقای براکل هرست دستهای خود را به پشت زده جلوی بخاری ایستاده بود و شاه منشانه به تمام مدرسه با دقت نگاه می کرد. ناگهان، مثل این که یک شیئی بسیار نورانی مردمک چشمهایش را تحریک کرده باشد، پلکهایش شروع به باز و بسته شدن کردند. در حالی که سر خود را برگردانده بود، با لحنی سریع تر از آنچه تا آن موقع حرف می زد، گفت: «دوشیزه تمپل، دوشیزه تمپل، موضوع آن دختر مو فرفری چیست _ چیست؟ موی قرمز، خانم، آن هم فر زده _ تماماً فر زده؟» همچنان که چوبدست خود را به طرف آن شیء وحشتناک دراز کرده بود، دستش می لرزید.
دوشیزه تمپل خیلی با آرامی جواب داد: «جولیا سه ورن است.»
_ «جولیا سه ورن، خانم! و چرا او، یا هر کس دیگر، مویش را فر زده است؟ چرا، علی رغم تمام قوانین و اصول این خانه، آن دختر در اینجا _ در یک مؤسسه ی خیریه ی انجیلی _ به تقلید دنیا پرستان تمام موهای سرش را فر زده؟»
دوشیزه تمپل همچنان آرام، آرامتر از قبل، جواب داد: «موی جولیا طبیعتاً فر خورده است.»
_ «طبیعتاً! بله، اما ما نباید مطابق طبیعت عمل کنیم. خواست من این است که این دخترها فرزندان جلال خداوند بشوند. و چرا آنقدر شلوغ و به هم خورده؟ من مکرراً تذکر داده ام که می خواهم موی سر با دقت، اعتدال و سادگی مرتب بشود. موی سر آن دختر را باید کاملاً تراشیده، دوشیزه تمپل؛ فردا یک سلمانی خواهم فرستاد. عده ی دیگری را هم می بینم که ظاهرشان نامطلوب است _ به آن دختر بلند قد بگویید به این طرف برگردد. به تمام شاگردهای نیمکت اول بگویید برخیزند و رو به دیوار بایستند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#24 | Posted: 28 Aug 2013 01:15




دوشیزه تمپل دستمال خود را روی لبهایش برد مثل این که می خواست جلوی یک تبسم ناخواسته را که بر آنها فشار می آورد بگیرد. با این حال، آن دستور را به شاگردان اعلام کرد. کلاس اول به محض شنیدن دستور، آنچه را از آنها خواسته شده انجام دادند. من روی نیمکت خودم کمی به عقب تکیه دادم تا توانستم قیافه های آنها راببینم. نگاهها و شکلکهای آنها در مقابل آن تمهید واقعاً دیدنی بود. حیف شد که آقای براکل هرست نتوانست آنها را هم ببیند. اگر دیده بود شاید می فهمید که هر عملی هم که می توانست در مورد ظاهر امر انجام دهد باطن آن قضیه چیزی بود بسیار فراتر از قلمرو دخالتهای او که ممکن بود در نظر مجسم کند. بنابراین، پنج دقیقه ای با دقت، در واقع، فقط به یک روی سکه نگاه کرد، بعد جمله ای بر زبان آورد. کلمات آن جمله مثل ناقوس مرگ به گوش رسید:
_ «تمام آن زلفهای بافته شده باید قطع شوند.»
به نظر می رسید دوشیزه تمپل اعتراض کند. به دنبال آن جمله افزود: «خانم، من برای سروری خدمت می کنم که قلمرو سلطنت او این جهان نیست. رسالت من این است که شهوات جسم را در این دختران بمیرانم؛ به آنها یاد بدهم که خود به لباس حیا و وقار ملبس کنند نه به لباسهای گرانقیمت و موهای بافته شده. هر کدام از این افراد جوانی که در مقابل ما هستند یک رسته از موهای خودشان را به صورت گیس بافته اند که جز نتیجه ی بیکاری و بطالت چیز دیگری نمی تواند باشد. اینها، تکرار می کنم، اینها را باید قطع کنید. ببینید چقدر وقت تلف می شود تا...
اینجا حرفهای آقای براکل هرست قطع شد چون در این موقع سه بازدید کننده ی دیگر، که همه خانم بودند، وارد تالار شدند. خوب بود کمی زودتر می آمدند تا نطق او درباره ی لباس را می شنیدند چون لباسهای فاخری از جنس مخمل، ابریشم و پوست پوشیده بودند. دو نفر از این گروه سه نفره که جوانتر بودند (دخترهای قشنگی به سن شانزده هفده سال) کلاههای خاکستری رنگی از پوست سگ آبی بر سر داشتند که مطابق رسم معمول آن روزها مزین به پر شترمرغ بود. از زیر این کلاه مجلل یک رشته موی براق دیده می شد که آن را با مهارت فر زده بودند. خانم بزرگسال تر شال مخملی گرانقیمتی به خودش پیچیده بود که با پوست قاقم حاشیه دوزی شده بود؛ و این خانم یک چتر زلف مصنوعی فرانسوی روی سرش داشت.
دوشیزه تمپل به این خانمها، که خانم و دوشیزگان براکل هرست بودند، با احترام خوشامد گفت و آنها را برای نشستن به صندلیهای شیک بالای تالار راهنمایی کرد. ظاهراً با کالسکه ی خویشاوند محترم خود آمده بودند، و در اثنائی که این خویشاوند به بررسی حسابها با کارگزار، سؤال کردن از زن رختشو و سخن پراکنی برای دوشیزه تمپل مشغول بوده آنها هم سرگرم وارسی از اطاقهای طبقه ی بالا بودند. و حالادوشیزه اسمیت، مسئول نگهداری پارچه های کتانی و بازرسی خوابگاهها را آماج تذکرات و توبیخهای گوناگون ساخته بودند. اما من برای گوش دادن به آنچه می گفتند فرصتی پیدا نکردم چون اتفاق دیگری افتاد:
تا این موقع، من ضمن این که به گفت و گوی آقی براکل هرست و دوشیزه تمپل گوش می دادم، در عین حال، جانب احتیاط را فروگذار نکرده به حفظ ایمنی خودم توجه داشتم؛ می دانستم اگر توجه آن مرد را به خودم جلب کنم و او مرا ببیند این ایمنی به خطر خواهد افتاد. برای این منظور روی نیمکت نشسته به دیوار تکیه داده بودم و در حالی که وانمود می کردم دارم تکلیف حسابم را انجام می دهم لوحه را طوری در دست گرفته بود که صورتم را از نگاه می پوشاند، اگر اتفاقی که ذیلاً شرح می دهم برایم پیش نمی آمد ممکن بود توجهش به من جلب نشود: نمی دانم چطور شد که لوحه از دستم لغزید و با چنان صدای بلندی به زمین خورد که تمام نگاهها مستقیماً متوجه من شدند. فهمیدم که دیگر کار تمام است، و همچنان که خم شده بودم تا دو قطعه ی شکسته ی آن را از روی زمین بردارم خودم را برای رویارویی با بدترین وضع ممکن آماده می کردم، و آن وضع پیش آمد:
آقای براکل هرست گفت: «دختره ی سر به هوا!» و بلافاصله بعد از آن جمله گفت: «گمان می کنم این همان شاگرد جدید باشد.» و پیش از آن که من بتوانم نفس تازه کن افزود: «تا یادم نرفته باید چند کلمه ای راجع به او با شما حرف بزنم.» بعد با صدای بلند گفت (و صدایش چقدر در گوش من بلند بود!): «بچه ای که لوحه اش را شکست جلو بیاید!»
خودم اصلاً نمی توانستم از جایم تکان بخورم؛ فلج شده بودم. اما دو نفر از دخترهای بزرگتر که در دو طرف من نشسته بودند مرا روی پایک بلند کردند و به طرف آن قاضی وحشتناک کشاندند. بعد دوشیزه تمپل با ملایمت به من کمک کرد و مرا تا جلوی پاهای آن مرد برد. در اثنائی که مرا می برد آهسته در گوشم گفت: «نترس، جین، من دیدم که لوحه تصادفاً افتاد؛ تو تنبیه نخواهی شد.»
آن نجوای محبت آمیز مثل خنجر در قلب من اثر کرد. به خودم گفتم: «یک دقیقه دیگر مرا که یک دو رو شناسانده شده ام تحقیر خواهد کرد.» خشم شدیدی نسبت به رید، براکل هرست و همقطارانشان که مرا محکوم کرده بودند، سراسر وجودم را فرا گرفت. من هلن برنز نبودم.
به یک چهار پایه ی خیلی بلند که یکی از مبصرها قبلاً روی آن نشسته بود، اشاره کرده گفت: «آن چهار پایه را بیاورید. بچه را روی آن بگذارید.»
و مرا روی چهارپایه گذاشتند؛ چه کسی گذاشت، نمی دانم. در وضعی نبودم که بتوانم به جزئیات توجه کنم. فقط این را فهمیدم که جایم آنقدر بلند شده بود که به محاذات بینی آقای براکل هرست می رسیدم، او در فاصله ی یک یاردی من بود. در زیر پایم پلیسه های ابریشمی به رنگ نارنجی و ارغوانی زمین را پوشانده بودند و توده ای از پرهای نقره ای گسترده و متموج بود.
آقای براکل هرست سینه ی خود را صاف کرد. بعد خطاب به خانواده ی خود و بقیه ی حاضران چنین گفت: «خانمها، دوشیزه تمپل، آموزگاران و بچه ها، شما هم این دختر را می بینید؟»
البته که می دیدند چون من نگاههای آنها را مثل شیشه های داغی که پوست را می سوزانند روی پوستم حس می کردم.
_ «می بینید که هنوز خیلی کوچک است. ملاحظه می کنید که شکل معمولی یک کودک را هم دارد. خداوند از روی لطف همان شکلی را به او داده که به همه ی ما داده است. هیچ نقص مشخصی در بدنش مشاهده نمی کنید. آیا به فکر کسی می رسد که شیطان قبلاً از وجود اوخدمتگزار و مأموری برای خودش ساخته باشد؟ بله، با کمال تأسف می گویم که این عین واقعیت است.»
مکثی کرد _ در اثناءِ این مکث به آرام کردن اعصاب متشنج خود پرداختم. حس می کردم سد شکسته شده و من در محاکمه، که حالا دیگر اجتناب ناپذیرست، باید محکم بایستم و طاقت بیاورم.
کشیش مرمر سیاه با لحن تأثرانگیزی به سخنان خود چنین ادامه داد: «بچه های عزیزم، این قضیه ی غم انگیز و تأسف آوری است. وظیفه ی من ایجاب می کند به شما هشدار بدهم این دختر که می توانست یکی از بره های خداوند باشد حالا یک موجود مطرود کوچک است نه یکی از اعضای گله ی حقیقی بلکه یقیناً یک گوسفند خارج از گله و بیگانه است*. باید در مقابل او از خودتان محافظت کنید. از او سرمشق نگیرید و در صورت لزوم از مصاحبت او بپرهیزید، او را از ورزشها و بازیهای خودتان طرد کنید و با او حرف نزنید. معلمها، شما باید مواظب او باشید، حرکات او را زیر نظر بگیرید، حرفهایش را خوب بسنجید، در اعمالش دقیق شوید. جسمش را تنبیه کنید تا روحش را نجات دهید، و تازه آن هم اگر نجات او امکان پذیر باشد چون (وقتی می خواهم این را بگویم زبانم می گیرد)،بله، چون این دختر، این بچه، اهل سرزمین مسیح، بسیار بدتر از کافر حقیری است که در برابر برهما نیایش می کند و مقابل کریشنا زانو می زند _ این دختر _ یک دروغگوست!»
دراین موقع، یک ده دقیقه ای مکث کرد که طی آن من، با تسلط کامل بر اعصابم، مشاهده کردم که خانمهای براکل هرست دستمالهاشان را از جیب خود بیرون آورده روی چشمهاشان گرفتند، و در همین اثناء خانم مسن تر خود را به جلو و عقب تاب می داد و آن دو خانم جوانتر آهسته می گفتند: «چقدر وحشتناک!»
آقای براکل هرست دوباره به حرفهای خود ادامه داد: «اینها را که گفتم از بانوی ولینعمت او شنیدم، از بانوی با تقوی و خیری که او را که یتیم بوده به فرزندی قبول کرده و مثل دختر خودش پرورش داده. اما این دختر بدبخت محبتها و بخششهای او را با چنان ناسپاسی و چنان بیرحمانه جواب داد که ولینعمت بسیار خوبش او را از بچه های کوچک خودش جدا کرد چون می ترسید رفتار این دختر سرمشق بدی برای آنها باشد و آنها صفا و صداقت خود را از دست بدهند. و حالا او را به اینجا فرستاده که شفا پیدا کند همونطور که یهودیان قدیم بیماران خودشان را در حوض رنجوران بیت حسدا فرو می بردند*. اکنون ای آموزگاران و مدیر مدرسه، از شما مصرانه می خواهم نگذارید آب این شفاخانه در اطراف او زیاد بماند چون فاسد خواهد شد.»
آقای براکل هرست با این نتیجه گیری عالی دکمه ی بالای نیمتنه ی بلند خود را بست، به خانواده ی خود که برخاسته بودند زیر لب چیزی گفت و به دوشیزه تمپل تعظیمی کرد. بعد تمام بزرگان با گامهای سنگینی از تالار به بیرون خرامیدند. قاضی، همچنان که به طرف در می رفت، گفت: «نیم ساعت دیگر روی این چهار پایه بایستد، و تا بقیه ی ساعات امروز نگذارید کسی با او حرف بزند.»
و من در آنجا ماندم، در آن بالا، تنها. من، منی که گفته بودم این سرشکستگی را نمی توانم تحمل کنم که با پای خودم بروم وسط اطاق بایستم حالا در بالای ستون بدنامی در معرض دید همگان قرار گرفته بودم. این که در آن موقع چه احساسی داشتم و چه بر من می گذشت با هیچ زبانی نمی توان شرح داد. اما درست وقتی همه برخاستند من، در حالی که نفس خود را در سینه حبس کرده و گلویم را می فشردم، دیدم دختری به طرفم آمد و از کنارم گذشت. وقتی از کنارم رد می شد سر خود را بالا آورد و به من نگاه کرد. چه نور عجیبی از چشمهایش ساطع بود! آن نور چه احساس عجیبی در من ایجاد کرد! و ان احساس جدید به من چه قدرتی داد! مثل این بود که یک شهید، یک قهرمان، از کنار یک برده یا قربانی گذشته و موقع عبور نیروی خود را به او انتقال داده باشد. بر هیجان شدیدی که در من پیدا شده بود غلبه کردم، سرم را بالا گرفتم و روی آن چهار پایه حالت آرام و استواری به خود گرفتم. هلن برنز سؤال کوچکی درباره ی کار خود از دوشیزه اسمیت پرسید، به علت بی اهمیت بودن سؤالش سرزنش شد، به سر جای خود برگشت، و همچنان که برمی گشت دوباره به من تبسم کرد. چه تبسمی! هنوز هم در خاطرم مانده، و می دانم که فیضان عقل محض، فیضان شجاعت حقیقی، بود؛ مثل بازتاب نور سیمای یک فرشته خطوط مشخص چهره ، صورت لاغر، چشمان خاکستری گود افتاده ی او را روشن کرد. با تمام اینها، هلن برنز در آن لحظه علامت «شاگرد بی نظم» را روی بازوی خود داشت. کمتر از یک ساعت قبل شنیده بودم دوشیزه اسکچرد او را محکوم کرده که ناهار فردا ظهرش نان و آب باشد، چون در موقع رونویسی از یک سرمشق آن را کثیف کرده بود. چنین است طبیعت ناقص انسان! چنین لکه هایی بر صفحه ی پاکیزه ترین سیاره به چشم می خورد؛ و چشمهایی مثل چشمهای دوشیزه اسکچرد فقط می توانند آن لکه های بسیار ریز را ببینند و از دیدن روشنایی کامل سیاره عاجزند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#25 | Posted: 28 Aug 2013 01:17




فصل هشتم
پیش از تمام شدن آن نیم ساعت، ساعت دیواری پنج ضربه نواخت. مدرسه تعطیل شد و همه برای صرف عصرانه به تالار غذاخوری رفتند. در این موقع من به خودم جرأت دادم و از چهار پایه پایین آمدم.
تاریکی غلیظی بود. خودم را به گوشه ای کشاندم و روی زمین نشستم. طلسمی که باعث جلب حمایت زیادی برایم شده بود اثر خودش را از دست می داد. اکنون موقع واکنش نشان دادن من بود؛ کمی بعد، اندوه چنان بر قلبم فشار می آورد که دمر روی زمین خوابیدم و گریه ام شروع شد.
هلن برنز اینجا نبود. هیچ پشت و پناهی نداشتم. در آن تنهایی حس کردم به حال خودم رها شده ام. اشکهایم کف اطاق را خیس می کرد. چقدر سعی کرده بودم بچه ی خیلی خوبی باشم مخصوصاً در لوو ود. چه دوستان زیادیبرای خودم داشتم، چقدر مورد احترام واقع شده و محبت دیگران را به خودم جلب کرده بودم.
تا آن روز پیشرفت چشمگیری داشتم: درست صبح آن روز شاگرد اول کلاس شده بودم؛ دوشیزه میلر صمیمانه مرا تشویق کرده و دوشیزه تمپل با تبسم، رضایت خود را از من ابراز داشته و قول داده بود به من نقاشی یاد بدهد، و اگر تا دو ماه دیگر با آن وضعیت مطلوب پیش بروم به من اجازه بدهد زبان فرانسه یاد بگیرم.
از طرف دیگر، همشاگردیهای من مرا در میان خود به خوبی پذیرفته بودند و با من مثل بقیه ی همسالانم رفتار برابری داشتند و هیچکس معترض من نمی شد. اما حالا، اینجا، یک دفعه ی دیگر خرد و پایمال شده بودم.
آیا اصلاً ممکن بود قد راست کنم؟
_ «هرگز.» این را به خودم جواب دادم. با تمام وجودم آرزوی مرگ می کردم. وقتی این جواب را با هق هق گریه ام به صورت بریده بریده به زبان می آوردم یک نفر به من نزدیک شد. یکه خوردم _ هلن برنز دوباره نزدیک من بود. در روشنایی آتش بخاری که رو به خاموشی می رفت دیده بودم که کسی در آن اطاق دراز خالی حرکت می کرد. هلن نان و قهوه ام را آورده بود.
گفت: «بیا، یک چیزی بخور.»
اما من هر دوی آنها را پس زدم چون حی می کردم یک قطره قهوه و یک لقمه از آن نان با وضعی که داشتم مرا خفه می کرد. هلن نگاهی به من انداخت، شاید با تعجب. با آن که خیلی می کوشیدم نمی توانستم از آن حالت التهاب بکاهم. همچنان با صدای بلند گریه می کردم. روی زمین نزدیک من نشست، هر دو زانوی خود را در بغل گرفت و سرش را روی زانوانش گذاشت. مثل یک هندی در آن وضع ساکت باقی ماند.
اول من شروع به حرف زدن کردم: «هلن، تو چرا پیش دختری آمده ای که همه او را دروغگو می دانند؟»
_ «همه، جین؟ فقط هشتاد نفر شنیده اند که به تو چنین نسبتی داده شده در حالی که دنیا صدها میلیون نفرست.»
_ «اما من با میلیونها آدم چه کاری می توانم داشته باشم؟ آن هشتاد نفری که می شناسم مرا تحقیر می کنند.»
_ «جین، تو اشتباه می کنی. شاید یک نفر هم در این مدرسه نیست که تو را تحقیر کند یا تو مورد علاقه اش نباشی. اطمینان دارم که ممکن است فقط دلشان به حالت بسوزد نه این که از تو بدشان بیاید.»
_ «چطور ممکن است بعد از آنچه آقای براکل هرست گفته دلشان به حال من بسوزد؟»
_ «آقای براکل هرست خدا که نیست، حتی آدم بزرگ و محبوبی هم نیست. در اینجا کمتر کسی از او خوشش می آید؛ خود او هم هیچوقت سعی نمی کند مورد علاقه ی دیگران باشد. اگر با تو مثل یک شخص مورد علاقه خاصش رفتار کرده بود کسانی که در اطراف تو هستند دشمن تو می شدند، خواه دشمن آشکار خواه پنهان. در حقیقت، بیشتر اینها اگر بتوانند و جرأت پیدا کنند با تو همدردی خواهند کرد. حالا هم تا یکی دو روز ممکن است ظاهراً با تو رفتار سردی داشته باشند اما در قلبشان نسبت به تو احساسات دوستانه ای پنهان کرده اند؛ و اگر تو به خوشرفتاری ادامه بدهی این احساسات نهفته ی فعلی خیلی زود ظاهر خواهند شد. علاوه بر این، جین، _ مکث کرد.
من در حالی که دستم را روی دستش گذاشته بودم، پرسیدم: «علاوه بر این، چی، جین؟»
با ملایمت انگشتان مرا در دست خود گرفت تا آنها را با مالش گرم کند، و به حرفهای خود ادامه داد: «اگر تمام مردم دنیا از تو نفرت داشته باشند و تو را شرور بدانند اما وجدان تو اعمالت را تأیید کند و تو را از خطا مبرا بداند، بدون دوست نخواهی بود.»
_ «درست است، من می دانم که نباید خودم را بد بدانم اما این، اگر دیگران مرا دوست نداشته باشند، کافی نخواهد بود. در چنین صورتی مردن را به زنده بودن ترجیح می دهم _ من تنهایی و منفور بودن را نمی توانم تحمل کنم، هلن. ببین، اگر از تو، یا دوشیزه تمپل یا هر کس دیگری که حقیقتاً او را دوست دارم، محبت واقعی ببینم با کمال میل تن به هرگونه تنبیه و خواری خواهم داد: حاضر خواهم بود استخوان دستم را بشکنند، گاو به زمین پرتم کند، یا پشت سر یک اسب لگدزن بایستم و بگذارم با سم روی قفسه ی سینه ام بزند _ »
_ «آرام باش، جین! تو خیلی زیاد به محبت افراد انسان تکیه می کنی؛ خیلی از خود بیخود شده ای و تند می روی. دست مقتدری که کالبد تو را آفریده و به آن حیات بخشیده بغیر از این (خود) ضعیف تو یا سایر موجودات ضعیف شبیه تو سرچشمه های دیگری از نیرو در اختیارت گذاشته. علاوه بر این دنیای خاکی و علاوه بر نوع انسان دنیای نامرئی دیگر و قلمروی از ارواح وجود دارد. این دنیا در اطراف ماست چون در همه جا هست، و آن ارواح ما را می پایند چون مأمور حفاظت ما هستند. و اگر از درد و شرمساری بمیریم، اگر از هر طرف گرفتار ضربه ی سرزنشها بشویم، و نفرت ما را خرد و پایمال کند فرشته ها ناظر شکنجه شدنهای ما هستند، می دانند که بیگناهیم (البته اگر بی گناه باشیم و من می دانم تو از اتهامات ضعیفی که آقای براکل هرست با آن لحن پرطمطراق تکرار می کرد و تازه آنها را هم به صورت دست دوم از خانم رید کسب کرده بود، کاملاً مبرا هستی چون خصلت پاک تو را از چشمها و ناصیه ی روشنت می خوانم)، و خداوند در نظر دارد به محض جدا شدن روح ما از جسممان ما را به دریافت پاداش کامل مفتخر کند. پس حالا که زندگی اینقدر زودگذرست و مسلم است که مرگ دروازه ی ورود ما به سعادت _ یعنی جلال ابدی _ است در این صورت چرا تسلیم غم و ناامیدی بشویم؟»
من ساکت بودم. هلن به من آرامش داده بود. اما آن آرامشی که از آن حرف می زد با نوعی غم توصیف ناپذیر آمیخته بود. از خلال سخنان او یک حالت غم و درد حس می کردم اما نمی توانستم بگویم که چه وقت و از کجا ناشی شده بعد از تمام شدن حرفهایش نفس کشیدنش تندتر شد و صرفه ی کوتاهی کرد. موقتاً غمهای خودم از یادم رفت و به طور مبهمی برای او نگران شدم.
همچنان که سرم را به شانه ی هلن تکیه داده بودم دستهایم را دور کمرش حلقه کردم. مرا به طرف خود کشید. در آن سکوت لحظاتی آرام ماندیم. هنوز مدت زیادی در این حال نمانده بودیم که شخص دیگری وارد اطاق شد. چند تکه ابر سیاه که در اثر باد شدید در آسمان حرکت می کردند از روی ماه کنار رفته آن را عریان ساخته بودند. نور ماه، که از یکی از پنجره های نزدیک، به داخل تالار می تابید قیافه ی هر دوی ما و شخصی را که به ما نزدیک می شد روشن ساخت، و ما فوراً متوجه شدیم که آن شخص دوشیزه تمپل است

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#26 | Posted: 28 Aug 2013 01:19




گفت: «من مخصوصاً برای پیدا کردن تو به اینجا آمده ام، جین ایر. می خواهم به اطاق من بیایی، و چون هلن برنز هم با توست او هم می تواند بیاید.»
با راهنمایی مدیر به دنبال او راه افتادیم. بایست از میان راهروهای پیچ در پیچ عبور می کردیم. بعد، از یک پلکان بالا رفتیم تا به آپارتمان او رسیدیم. در این محل بخاری مناسبی می سوخت، و به آدم احساس مطبوعی می داد. دوشیزه تمپل به هلن برنز گفت روی یک مبل کوتاه کنار بخاری بنشیند. خودش روی مبل دیگری نشست و مرا هم در کنار خود نشاند.
در حالی که به صورت من نگاه می کرد پرسید:«حالا دیگر تمام شد؟ با گریه غصه هایت را بیرون ریختی و سبک شدی؟»
_ «متأسفانه هیچوقت تمام نمی شود.»
_ «چرا؟»
_ «چون به ناحق به من تهمت زده اند. شما و هر کس دیگری حالا مرا یک آدم شرور می دانید، خانم.»
_ «ما تو را کسی می دانیم که خودت ثابت کنی آن هستی. به خوب بودنت ادامه بده تا مرا قانع کنی.»
_ «آیا می توانم قانع کنم، دوشیزه تمپل؟»
در حالی که دست خود را دور کمرم حلقه کرده بود، گفت: «بله، می توانی. و حالا به من بگو آن خانمی که آقای براکلهرست او را ولینعمت تو می دانست، کیست؟»
_ «خانم رید زن دائی من است. دائیم مرده، و پیش از مردنش مرا به دست او سپرده که از من نگهداری کند.»
_ «پس آن خانم تو را به فرزندی قبول نکرده.»
_ «نه، خانم. او از این که کفالت مرا بر عهده داشت ناراحت بود. اما دائیم، به طوری که از خدمتکارها شنیدم، قبل از این که بمیرد از او قول گرفته بود که همیشه از من نگهداری کند.»
_ «خوب، حالا، جین، تو می دانی یا دست کم خودم به تو می گویم، که وقتی یک نفر به جرمی متهم می شود همیشه به او اجازه می دهند به دفاع از خودش حرف بزند، و تو متهم به درغگویی شده ای؛ حالا تا آنجا که می توانی پیش من از خودت دفاع کن. تا آنجا که حافظه ات یاری می کند عین حقیقت را بگو؛ نه چیزی اضافه بگو و نه مبالغه کن.»
در اعماق ضمیر خود تصمیم گرفتم که حد اعتدال را کاملاً مراعات کنم _ و وقایع را به صحیح ترین وجهی برای او شرح دهم. بعد از یک مکث چند دقیقه ای برای تنظیم و ترتیب توالی مطالب گفتنی در ذهن خود، تمام داستان کودکی غم انگیزم را برای او شرح دادم. در حالی که از فرط هیجان کاملاً خسته شده بودم زبانم ملایم تر از موارد مشابهی بود که معمولاً در موقع شرح آن موضوع تأثرانگیز به کار می بردم، و چون هشدارهای هلن راجع به نادیده گرفتن رنجشهایم را به یاد داشتم داستان خود را به صورتی کاملاً عاری از احساسات غم انگیز یا نفرت آور شرح دادم، و چون آن داستان به این ترتیب محدود، خلاصه و ساده شده بود قابل قبول تر به نظر می رسید. حس کردم همچنان که در شرح حال خود پیشتر می رفتم دوشیزه تمپل حرفهایم را بیشتر باور می کرد.
در ضمن داستان خود اشاره کرده بودم که آقای لود بعد از بیهوشی من برای معاینه و درمانم به آنجا آمد. در واقع آن صجنه ی وحشتناک (برای من وحشتناک)،بله، آن صحنه ی وحشتناک اطاق سرخ را اصلاً فراموش نکرده بودم. این واقعه را، که یادآوری آن به طور قطع مرا به هیجان آورده بود، با تفصیل بشتری شرح دادم و، تا اندازه ای، از حدود تعیین شده پا فراتر نهادم چون وقتی آن خاطره را به یاد می آوردم هیچ چیز نمی توانست تشنج درد و رنجی را که قلبم را می فشرد آرام کند، منظورم به خصوص آن لحظه ای است که خانم رید التماسهای عاجزانه ی من برای بخشش را نادیده گرفت و برای بار دوم مرا در آن اطاقک تاریک و جن زده تنها گذاشت و در را به رویم قفل کرد.
داستانم را تمام کرده بودم. دوشیزه تمپل بی آن که چیزی بگوید چند دقیقه ای مرا نگاه کرد، بعد گفت: «آقای لوید را تا اندازه ای می شناسم. به او نامه ای خواهم نوشت و اگر جواب او با گفته های تو مطابقت داشته باشد تو در انظار همه از هرگونه اتهامی تبرئه خواهی شد؛ از نظر من همین حالا هم از هرگونه اتهامی مبرا هستی.»
مرا، که همچنان در کنار خود نگهداشته بود، بوسید ( در کنار او کاملاً راضی بودم به این که بایستم چون در آن حالت از نگاه کردن به صورت او، به لباس، یکی دو آرایه، پیشانی سفید، موی بافته شده ی براق و چشمان سیاه روشنش لذت کودکانه ای می بردم). بعد، روی خود را به هلن برنز کرده پرسید: «امشب حالت چطورست، هلن؟ امروز خیلی سرفه کردی؟»
_ «نه خیلی زیاد، خانم.»
_ «درد سینه ات چطورست؟»
_ «کمی بهترست.»
دوشیزه تمپل برخاست. دست او را گرفت و نبضش را امتحان کرد. بعد به طرف صندلی خود برگشت. همچنان که می نشست شنیدم آه کوتاهی کشید. چند دقیقه ای به فکر فرو رفت. بعد، در حالی که از جای خود برمی خاست، با خوشحالی گفت: «حالا شما دو نفر امشب مهمان من هستید. پس باید از شما پذیرایی کنم.» بعد زنگ زد.
به خدمتکاری که به صدای زنگ حاضر شده بود گفت: «باربارا، من هنوز عصرانه ام را نخورده ام؛ سینی عصرانه را بیاور. و برای این دو خانم جوان هم دو فنجان بگذار.»
کمی بعد سینی عصرانه حاضر شد. آن قوری چینی براق، که روی میز کوچک گرد کنار بخاری گذاشته شده بود، به نظرم چقدر زیبا می آمد! بخار آن نوشابه و بوی نان برشته چقدر معطر بود! و، با این حال، من، در عین پریشانی، متوجه ناچیز بودن سهم خودم شدم (چون حالا کم کم حس می کردم گرسنه ام شده). سهم دوشیزه تمپل هم به اندازه ی من کم بود.
گفت: «باربارا، نمی توانی نان و کره کمی بیشتر بیاوری؟ این برای سه نفر کافی نیست.»
باربارا بیرون رفت. کمی بعد برگشت. گفت: «خانم هاردن می گوید که سهمیه ی همیشگی را فرستاده، بانوی من.»
لازم است توضیح دهیم که خانم هاردن کارگزاری مؤسسه را بر عهده داشت. این زن خیلی مورد توجه آقای براکل هرست بود، و در کار خود همان ستخگیری او را داشت.
دوشیزه تمپل متقابلاً گفت: «آهان، بسیار خوب! فکر می کنم باید با همین برگزار کنیم، باربار.» و وقتی او بیرون رفت، دوشیزه تمپل لبخند زنان به گفته ی خود افزود: «خوشبختانه، این امتیاز به من داده شده که بتوانم در چنین مواردی کمبود را برطرف کنم.»
بعد از آن که از من و هلن دعوت کرد به میز نزدیک بشویم و یک فنجان چای و یک تکه نان برشته ی خوشمزه اما نازک جلوی هر کداممان گذاشت، برخاست، قفل یک کشو را باز کرد و از داخل آن یک بسته که کاغذی به اطرافش پیچیده شده بود بیرون آورد. فوراً آن را در مقابل چشمان ما باز کرد: یک کیک کنجددار نسبتاً بزرگ بود.
گفت: «می خواهم به هر کدام از شما قسمتی از این را بدهم که با خودتان ببرید اما چون نان برشته مقدارش خیلی کم است باید آن را الان بخورید.» بعد، با دست سخاوتمند خود دو قطعه از آن کیک برید.
آن شب جشن شاهانه ای داشتیم. همچنان که اشتهای قحطی زده ی خود را با آن خوراک مطبوع اهدایی سخاوتمندانه ی او سیر می کردیم خوشنودی ما از لبخند مهرآمیز میزبانمان که در آن میهمانی ما را نگاه می کرد ارزش کمتری نداشت. چای تمام شد و سینی را بردند. دوشیزه تمپل دوباره ما را به کنار بخاری فراخواند. هر کداممان در یک طرف او نشستم. در این موقع گفت و گویی میان او و هلن شروع شد که مجاز بودن من به شنیدن آن برایم یک امتیاز بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#27 | Posted: 28 Aug 2013 01:19




شخصیت دوشیزه تمپل جاذبه های خاصی داشت: آرامش و صفای چهره، وقار و متانت رفتار و توجه دقیق او به آداب حرف زدن باعث می شد که هرگونه انحراف اصلاح شود و هرگونه هیجان به صورت اشتیاق درآید.
در او چیزی بود که به کسانی که نگاهش می کردند یا حرفهایش را می شنیدند احترام خوف آمیزی نسبت به او در خود حس می کردند و از یک لذت روحانی برخوردار می شدند.
اما در مورد هلن برنز حیرت زده شدم: غذای گوارا، بخاری روشن، حضور و مهربانی بانوی محبوب مربی او با شاید، بالاتر از همه ی اینها، چیزی در روح بی نظیر خود او نیروهایی را در درونش برانگیخته بود.
این نیروها بیدار شدند، شعله کشیدند: اول رنگ روشن گونه هایش را درخشان تر ساختند به طوری که تا آن ساعت گونه های پریده رنگ و کم خون او را هرگز آنطور ندیده بودم؛ بعد، در مایع زلال چشمهایش درخشیدند، چشمهایی که زیبایی کم نظیرتری از زیبایی چشمهای دوشیزه تمپل به خود گرفته بودند _ این زیبایی نه از رنگ زیبای پوست، نه از مژه های بلند و نه از ابروهای مداد کشیده ناشی می شد بلکه نتیجه ی معنویت، تحرک و فروغ باطنی او بود. بعد، روح او بر لبانش نقش بست، و بر زبانش جاری شد؛ حالا از کجا سرچشمه می گرفت، نمی دانم.
آیا یک دختر چهارده ساله دارای قلبی چنان بزرگ و چنان نیرومندست که بتواند چشمه ی جوشان شیوایی ناب، کامل و صمیمانه ای باشد؟ چنین بود ویژگی سخنان هلن در آن شب، به نظر من، فراموش نشدنی، به نظر می رسید که روحش شتاب دارد زندگیهای طولانی ارواح بسیاری را در محدوده ی یک زمان بسیار کوتاه بگنجاند.
درباره ی موضوعاتی گفت و گو می کردند که من هرگز چیزی راجع به آنها نشنیده بودم! :
درباره ی ملتها و زمانهای گذشته؛ درباره ی کشورهای دوردست؛ و درباره ی اسرار طبیعت که یا کشف شده یا راجع به آنها حدس زده می شد. درباره ی کتاب حرف می زدند؛ چقدر کتاب خوانده بودند! چه ذخایری از علم داشتند! بعد متوجه شدم که با نامها و نویسندگان فرانسوی چقدر آشنا هستند.
اما حیرت من موقعی به اوج رسید که دیدم دوشیزه تمپل از هلن پرسید که آیا گاهی می تواند چند دقیقه ای از وقت خود را به بازآموزی زبان لاتین که پدرش یادش داده، به او اختصاص دهد. بعد، کتابی از یکی از قفسه ها برداشت و از او خواست یک صفحه از اشعار «ویرژیل» را برای او بخواند و توضیح دهد. هلن اطاعت کرد. هر بیتی که می خواند و توضیح می داد احترام مرا نسبت به او بیشتر می کرد. هنوز آن صفحه را کاملاً به پایان نرسانده بود که زنگ ساعت، موقع خواب را اعلام کرد. هیچ تأخیری جایز نبود. دوشیزه تمپل هر دوی ما را در آغوش گرفت و، همچنان که ما را به قلب خود می فشرد گفت: «در امان خدا، بچه های من!»
هلن را بیشتر از من در آغوش خود نگهداشت؛ با اکراه بیشتری از او جدا شد. این هلن بود که چشمهای دوشیزه تمپل تا جلوی در هم او را تعقیب می کرد؛ برای او بود که بار دوم آه غم انگیزی کشید؛ و بالاخره برای او بود که اشک روی گونه های خود را پاک کرد.
وقتی به خوابگاه رسیدیم صدای دوشیزه اسکچرد به گوشمان خورد؛ مشغول بازرسی کشوها بود. تازه داشت کشوی هلن برنز را بیرون می کشید، وقتی هلن وارد شد با سرزنش تند او رو به رو گردید. به هلن گفت: «فردا باید پنج شش مورد از خطاهای تو را بنویسم و روی شانه ات نصب کنم.»
صبح روز بعد دوشیزه اسکچرد با یک خط درشت کلمه ی «شلخته» را روی یک تکه مقوا نوشت و آن را مثل یک پیشانی بند تعویذ روی پیشانی بزرگ، آرام، هوشمند و مهربان او چسباند. تا شب روی پیشانیش بود؛ با شکیبایی و بدون رنجش، خود را سزاوار آن تنبیه می دانست. در لحظه ای که دوشیزه اسکچرد بعد از کلاس عصر از تالار درس بیرون رفت من به طرف هلن دویدم، آن پیشانی بند را پاره کردم و توی بخاری انداختم. خشمی که او از ابرازش عاجز بود در تمام طول روز در روح من شعله ور بود و دانه های اشک، داغ و درشت، با رطوبت سوزانی بر گونه هایم می غلتید چون از آن حالت تسلیم او در قلبم درد تحمل ناپذیری حس می کردم.
تقریباً یک هفته بعد از وقایع یاد شده ی فوق دوشیزه تمپل، که به آقای لوید نامه نوشته بود، جواب نامه ی خود را دریافت داشت. ظاهراً آنچه آن مرد نوشته بود صحت داستان مرا تأیید می کرد. دوشیزه تمپل بعد از آن که تمام شاگردان و معلمهای مدرسه را جمع کرد گفت که در مورد اتهامات منسوب به جین ایر تحقیق شده و او (دوشیزه تمپل) بسیار خوشحال است که می تواند اعلام کند جین ایر از هرگونه اتهامی کاملاً مبراست. بعد معلمها به من دست دادند و مرا بوسیدند. دوستان همشاگردی من هم از شنیدن این موضوع خوشحالی خود را با همهمه نشان دادند.
من، که به این ترتیب از تحمل بار اندوه خلاص شده بودم، از همان ساعت دوباره با دلگرمی شروع به کار کردم و تصمیم گرفتم، با وجود تمام مشکلات، در راه خود پیشگام باشم. سخت تقلا می کردم؛ و موفقیت من با کوششهایم، متناسب بود. حافظه ام، که طبیعتاً قوی نبود، با تمرین اصلاح شد. کارورزی هوشم را تقویت کرد. در ظرف چند هفته به کلاس بالاتر ارتقا یافتم. هنوز دو ماه نگذشته بود که به من اجازه دادند دروس فرانسه و نقاشی را شروع کنم. دو زمان اول فعل «بودن» را یاد گرفتم، و در همان روز اولین کلبه ی خود را که تصادفاً دیوارهایش از دیوارهای برج کج پیزا پیشی گرفته و شیبدارتر از آنها بود نقاشی کردم. آن شب، در موقع رفتن به رختخواب فراموش کردم شام شاهانه ام* را در عالم خیال خود آماده کنم. این شام عبارت بود از سیب زمینی سرخ کرده ی داغ، با نان سفید و شیز تازه که معمولاً از این طریق خود را با آرزوهای قلبیم مشغول می ساختم. به جای آن شام شاهانه از مناظر نقاشیهای ایده آلی که در تاریکی در عالم خیال می دیدم جشن خود را ترتیب می دادم. همه ی اینها ساخته ی دست خودم بودند: خانه ها و درختهای به دلخواه مدادی شده، صخره ها و خرابه های دیدنی، چند گله شبیه آثار کوئیپ**. چند نقاشی زیبا از پروانه های در حال پرواز بر فراز گلهای ناشکفته ی رز، پرندگانِ در حال دانه چینی گیلاسهای رسیده، آشیانه های چکاوک حاوی تخمهای مروارید مانند، که در حلقه های شاخه های نو رسته ی پیچک جا کرفته بودند. همچنین، در اندیشه ی خود این امکان را بررسی می کردم که آیا اصولاً خواهم توانست کتاب داستان کوتاه فرانسه ای را که آن روز مادام پی یه رو به من نشان داده بود با شیوایی ترجمه کنم. هنوز این مسأله را به دلخواهم حل نکرده بودم که به خواب شیرینی فرو رفتم.»
بله، همانطور که سلیمان گفته: یک غذای گیاهی توأم با محبت از غذای گوشت گاو پرواریِ توأم با نفرت بهترست. بنابراین، من حالا دیگر حاضر نبودم لوو ود را با تمام محرومیتهای آن با گیتس هد و تجملات آن عوض کنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#28 | Posted: 28 Aug 2013 20:25




فصل نهم
اما محرومیتها یا بهتر بگوییم، سختیهای لوو ود کاهش یافت. بهار نزدیک می شد؛ در واقع، در این موقع فرا رسیده بود: یخبندانهای زمستان دیگر ادامه نداشت، برفها آب شده و بادهای شدید آن نیز آرامتر گردیده بود. پاهای بیچاره ی من، که به علت هوای بسیار سرد ژانویه پوست انداخته و ورم آنها مانع راه رفتنم می شد، کم کم در اثر نفسهای ملایم آوریل بهبود می یافت و ورم آنها می خوابید. شبها و صبحها دیگر سرمای قطبی خون را در رگهای ما منجمد نمی کرد. حالا می توانستیم ساعت بازی و ورزش در باغ را آسانتر تحمل کنیم. به تدریج گاهی در روزهای آفتابی هوا حتی مطبوع و ملایم هم می شد. سبز شدن تدریجی سطح آن باغچه های قهوه ای رنگ که هر روز با طراوت تر می شدند این تصور را به انسان می داد که شبانه «امید» بر آنجا پا نهاده، و هر بامداد ردّ پاهایش درخشان تر به نظر می رسد. گلها از میان برگها می شکفتند: گل حسرت، زعفران، گل پاچال ارغوانی و بنفشه ی چشم طلایی. حالا دیگر در بعدازظهر های شنبه (که نصف روز تعطیل بود) پیاده روی می کردیم و در کنار جاده می دیدیم که باز هم در زیر پرچین ها گلهای قشنگ تری باز شده اند.
همچنین پی بردم که در آن سوی دیوارهای بلند و حفاظ دار باغمان، همه جا شادی آفرین است و من لذت بسیاری از آن می برم، لذتی که فقط افق، آن را محدود می کرد. آنچه مایه ی این لذت می شد عبارت بود از دورنمای قلل رفیعی که یک دره ی بزرگ پوشیده از سبزه و سایه را احاطه کرده بودند. در آنجا یک نهر کوهستانی جریان داشت که پر از سنگهای تیره رنگ و گردابهای پر تلألؤ بود. این منظره ی بهاری چقدر تفاوت داشت با منظره ی زمستانی آن که دیده بودم در زیر آسمان خاکستری رنگ همه جا سخت و پوشیده از برف بود! _ در آن فصل، انبوه مه که سرمای مرگ را داشت و سوار بر مرکب بادهای شرقی همه جا را در سیطره ی خود گرفته بود از فراز آن قلل ارغوانی شروع به حرکت می کرد، به مرتع و آبگیر کناررودخانه فرو می غلتید تا با مه منجمد اطراف نهر کوهستانی درهم بیامیزد! حالا از همان نهر کوهستانی سیل عنان گسیخته ای با آب گل آلود راه افتاده بود که خروشان از وسط جنگل به پیش می رفت. غالباً آب بارانهای شدید با تگرگهای تند بر حجم آن می افزود، و درختنهای جنگلی کناره های آن سیلاب مثل دو ردیف اسکلت به نظر می رسیدند.
آوریل رفت و ماه مه آمد؛ ماه مه ی روشن و آرامی بود. روزهای آن سرشار از آسمان آبی، آفتاب ملایم و نسیمهای آرام غربی و جنوبی بود. و در این زمان گیاهان با قدرت و سرعت رشد می کردند. لوو ود گیسوان خود را افشان کرده بود. همه جای آن پر از گل و سبزه بود. اسکلت درختان عظیم نارون، زبان گنجشک و بلوط زندگی باشکوه خود را از سر گرفته بودند. در تمام پستیها و گودیهایش گیاه وحشی روییده بود. هر جای خالی آن را انواع بیشمار خزه پوشیده شده بود. انبوه گلهای پامچال وحشی سطح زمین و پهنه ی آسمان آنجا را مثل آفتاب روشن ساخته بود، و آن منظره چقدر شگفت انگیز بود! من پرتو زرد طلایی آنها را در نقاط پر سایه به صورت خرده شیشه های بسیار زیبا می دیدم. غالباً از همه ی اینها به طور کامل، آزاد، دور از چشم دیگران و تقریباً تنها، لذت می بردم. این آزادی و شادی غیرمعمول علتی داشت، و حالا وظیفه ی خود می دانم که به عقب برگردم و آن علت راشرح بدهم:
آیا قبلاً، وقتی لوو ود را دُردانه ای در دامن تپه و جنگل وصف کردم و گفتم در کنار یک رودخانه قرار گرفته برای شما شرح ندادم که آنجا محل دلپذیری برای سکونت بود؟ بله، به طور قطع محل دلپذیری بود، اما این که آیا به لحاظ بهداشتی هم مناسب بود یا نه خود، مسأله ی جداگانه ای است.
جنگل _ دره ای» که لوو ود در آن قرار داشت یک مرکز مه خیز بود، و می دانیم که مه به شیوع بیماریهای طاعونی کمک می کند. تیفوس، با آمدن بهار حیات بخش با شتاب به داخل یتیمخانه خزید، و نفس شوم خود را در کلاس شلوغ و خوابگاه آن دمید و، پیش از رسیدن ماه مه، مدرسه را به صورت بیمارستان درآورد.
سرماخوردگیهای کودکان نیمه گرسنه و محروم از مراقبت، بیشتر آنها را مستعد ابتلای به آن بیماری عفونی ساخته بود. از آن هشتاد دختر چهل و پنج نفر آنها با هم مبتلا شدند. کلاسها تعطیل و مقررات سست شد. به آن عده که هنوز سالم بودند آزادیهای تقریباً نامحدود داده شد؛ علتش این بود که پزشک مخصوص آنجا برای بهبود آنها بر ضرورت حرکت و ورزش مرتب در هوای آزاد اصرا می ورزید چه در غیر این صورت هیچکس فرصت نداشت مراقب آنها باشد یا از آنها نگهداری کند. تمام توجه ی دوشیزه تمپل صرف بیماران می شد: در تالار مخصوص بیماران اقامت داشت و جز چند ساعتی برای استراحت شبانه هیچگاه از آنجا بیرون نمی رفت. اوقات معلمان تماماً مصروف این بود که وسائل سفر دختران سالم را آماده کنند و سایر کارهای لازم مربوط به آنها را انجام دهند. این دخترها، خوشبختانه، دوستان و بستگانی داشتند که می توانستند و مایل بودند آنها را از آن کانون بیماری نجات دهند و نزد خود نگهدارند، عده ی زیادی که قبلاً تیفوس زده شده بودند می رفتند تا در شهرهای خود بمیرند. چند نفری در مدرسه مردند و بی سر و صدا و با سرعت دفن شدند چون طبیعت آن بیماری ایجاب می کرد که در دفن اجساد هیچگونه تأخیری نشود.
در حالی که بیماری در لوو ود رحل اقامت افکنده و مرگ مهمان دائمی آنجا شده بود، در حالی که در داخل چهاردیواری آن ظلمت و ترس حاکم بود، در حالی که از اطاقها و راهروهای آن بوهای مخصوص بیمارستان به مشام می رسید و امدادگران به عبث می کوشیدند که با قرصها و بخورات بر جریان نامرئی مرگ غلبه کنند، در بیرون لوو ود آن آفتاب روشن ماه مه در آسمان صاف و بی ابر بر فراز تپه ها ی بلند و جنگل زیبا می تبید. باغ آن نیز با گلهایش می درخشید. گلهای خطمی به بلندی درخت شده بودن، گلهای سوسن می شکفتند، لاله ها و رزها هنوز به صورت غنچه بودند. مرزهای باغچه های کوچک که از گل شطرنج هندی و گلهای داودی قرمز سیر پوشیده شده بودند چشم را نوازش می دادند. گلهای نسترن، صبح و عصر، بویشان را، که آمیزه ای از رایحه ی ادویه و بوی سیب بود، در فضا می پراکندند، و این منابع خوشبو برای اغلب دوستان همشاگردی من در لوو ود بی ثمر بود، تنها فایده ی آنها این بود که، هرچند گاه یک بار، دسته ای از آن گیاهان و گلهای شکوفه را در تابوت بگذارند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#29 | Posted: 28 Aug 2013 20:27




اما من و بقیه ی کسانی که هنوز سالم بودیم از زیبایی مناظر آن فصل لذت می بردیم: به ما اجازه داده بودند که، مثل کولیها، از صبح تا شب در جنگل پرسه بزنیم. هر کار که دوست داشتیم می کردیم و هر جا که می خواستیم می رفتیم. آقای براکل هرست و خانواده اش حالا دیگر به لوو ود حتی نزدیک هم نمی شدند. کارگزار در موضوعات مربوط به وظایف خود زیاد سختگیری نمی کرد:
آن کارگزار کج خلق قبلی رفته بود و از ترس ابتلا به بیماری به آنجا نمی آمد. جانشین او، که قبلاً مدیر داروخانه ی عمومی لوتن بود و به مقررات محل کار جدید خود آشنا نبود، با آزادی نسبتاً بیشتری عمل می کرد. علاوه بر این، شاگردانی که بایست به آنها غذا می داد زیاد نبودند و شاگردان بیمار هم کم غذا می خوردند. ظروف صبحانه پر تر می شد. وقتی فرصتی برای تهیه ی غذا بر طبق برنامه نبود، و غالباً هم چنین فرصتی به دست نمی آمد، آن زن یک قطعه بزرگ کلوچه ی قیمه ی گوشت سرد یا یک برش ضخیم نان و پنیر به هر یک از ما می داد؛ و ما این غذا را با خودمان به جنگل می بردیم. در آنجا، هر کداممان محلی را که بیشتر دوست می داشتیم انتخاب می کردیم و در آنجا مشغول صرف آن غذای عالی می شدیم.
محل مورد علاقه ی من تخته سنگ پهن و صافی بود که، سفید و خشک، درست در وسط نهر کوهستانی قرار داشت، و تنها راه رسیدن به آن عبور از میان آب بود؛ و من این کار پر اهمیت را با پاهای برهنه انجام می دادم.
پهنای تخته سنگ به اندازه ای بود که من و یک دختر دیگر، که دوست من بود، می توانستیم به راحتی روی آن بنشینیم. این دوست انتخابی من در آن موقع مری ان ویلسن بود.
مری شخصی بود بذله گو و منصف. من از معاشرت با او لذت می بردم اولاً برای این که بذله گو و اهل ابتکار بود، ثانیاً رفتارش طوری بود که من از بودن با او احساس راحتی می کردم. او، که چند سالی از من بزرگتر بود، از زندگی خیلی چیزها می دانست و می توانست برایم از مطالب زیادی حرف بزند که مایل به شنیدن آنها بودم. در مصاحبت با او کنجکاوی خود را ارضا می کردم. در برابر خطاهایم گذشت زیادی نشان می داد و هیچوقت جلوی حرف زدنم را نمی گرفت. استعداد داستانگویی داشت و من می توانستم داستانها و وقایع را تحلیل کنم.
او علاقه داشت اطلاع دهد و من دوست داشتم بپرسم. بنابراین، در مسیر این دوستی دو جانبه ی خود آزادانه و راحت پیش می رفتیم؛ و این رفاقت هرچند جنبه ی اصلاحی زیادی نداشت اما جنبه ی سرگرم کنندگی آن خیلی زیاد بود.
و حالا در این موقع، هلن برنز کجا بود؟ چرا این روزهای خوش آزادی را با او نمی گذرانیدم؟ آیا او را فراموش کرده بودم؟ بدون شک مری ان ویلسن یاد شده ارزشش کمتر از اولین آشنای من بود؛ فقط می توانست داستانهای سرگرم کننده برایم بگوید و به هر شایعه ی نامطلوبی که برای گفت و گو انتخاب می کردم صورت مطلوبی بدهد و دوباره آن را برایم نقل کند؛ و حال آن که هلن، اگر در قضاوت راجع به او خطا نکنم، این خصلت را داشت که به آنهایی که از امتیاز همصحبتی با او برخوردار می شدند چیزهایی می داد که بسیار والاتر از امور زندگی روزمره بود.
بله، خواننده ی {عزیز}، این حقیقت داشت؛ و من آن را می فهمیدم و حس می کردم: هرچند موجود ناقصی هستم، حطاهایم زیاد و توبه هایم کم است با این حال باید بگویم که هیچگاه از هلن برنز خسته نمی شدم و هیچگاه نبود که نسبت به او احساس دلبستگی نداشته باشم.
آری، آن دختر نیرومند، مهربان و مؤدب یکی از کسانی بود که به قلب من حیات تازه بخشید. چطور ممکن بود چنین نباشد و حال آن که همیشه و در همه ی اوضاع و احوال، دوستی آرامش بخش و صادقانه ای به من ابراز می داشت که بدخلقی هیچگاه پایه ی آن را متزلزل نمی کرد و انگیزش هیچگاه به آن صدمه ای نمی رساند؟
اما در این موقع هلن مریض بود. چند هفته ای بود که او ر از جلوی چشم من دور کرده بودند و من نمی دانستم او را به کدام یک از اطاقهای طبقه ی بالا برده بودند. به م گفتند در قسمت بیمارستان آن عمارت که بیماران تیفوسی تبدار را نگهداری می کنند نیست چون بیماری او سل است نه تیفوس؛ و من چون از سل اطلاع نداشتم تصور می کردم سل بیماری کم اهمیتی است که گذشت زمان و مراقبت قطعاً آن را تسکین می دهد.
چیزی که تصور مرا تأیید می کرد این واقعیت بود که در یکی دو بعدازظهر آفتابی خیلی گرم دوشیزه تمپل او را پایین آورد؛ اما در این یکی دو دفعه به من اجازه داده نشد بروم و با او حرف بزنم. فقط توانستم او را از پنجره ی تالار درس ببینم و آن هم نه به طور واضح چون تمام بدن او را پوشانده بودند، و او در فاصله ی دوری از من در ایوان نشسته بود.
یک روز غروب، در اوایل ماه ژوئن، اقامتم در جنگل با مری ان خیلی طول کشیده بود. ما، طبق معمول، از یک دیگر جدا شده و مسافت زیادی بی هدف طی کرده بودیم. آنقدر دور شده بودیم که راه خود را گم کردیم و مجبور شدیم از زن و مردی که در آنجا در یک کلبه ی دور افتاده زندگی می کردند راه را بپرسیم. این زن و مرد یک گله خوک نیمه وحشی را با استفاده از میوه های جنگلی پرورش می دادند. وقتی برگشتیم ماه طلوع کرده بود. یک یابو، که می دانستم متعلق به پزشک جراح است، جلوی در باغ بود. مری ان گفت گمان می کنم که یک نفر باید بیماریش خیلی شدید شده باشد چون در این موقع شب سراغ آقای بیتس فرستاده شده. او وارد عمارت شد اما من چند دقیقه ای عقب تر از او رفتم تا چند ریشه ی گیاه را که از جنگل کنده بودم در باغچه ای بکارم چون می ترسیدم اگر تا صبح بمانند پژمرده بشوند. بعد از تمام شدن آن کار، باز هم کمی بیشتر آنجا ماندم: گلها در موقع شبنم زدن چه بوی خوشی داشتند! چه شب دلپذیری بود، چقدر آرام و چقدر گرم و مطبوع! افق غروب که هنوز برافروخته بود برای فردا روز نسبتاً خوب دیگری را نوید می داد. ماه با چه شکوهی از شرقِ گران سر می دمید! من داشتم همه ی اینها را، آنطور که از یک کودک برمی آید، مشاهده می کردم و لذت می بردم که ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که پیش از آن هیچگاه خطور نکرده بود:
«چقدر غم انگیزست که در چنین موقعی آدم روی تخت بیماری خوابیده و در خطر مرگ باشد! این دنیا دلپذیرست _ فراخوانده شدن از آن و اجبار به رفتن به جایی که انسان نمی داند کجاست تلخ و ناگوار خواهد بود.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#30 | Posted: 28 Aug 2013 20:28




چقدر غم انگیزست که در چنین موقعی آدم روی تخت بیماری خوابیده و در خطر مرگ باشد! این دنیا دلپذیرست _ فراخوانده شدن از آن و اجبار به رفتن به جایی که انسان نمی داند کجاست تلخ و ناگوار خواهد بود.»
بعد ذهن من برای اولین بار با تقلای شدید در خود به کاوش پرداخت تا بداند که راجع به بهشت و جهنم چه معلوماتی به آن داخل شده؛ و برای اولین بار خود را از این کار عاجز یافت. برای اولین بار به منظور یافتن پاسخ به عقب، به جلو و هر طرف، نگاه کرد. در پیرامون خود از هر سو گردابی بی انتها مشاهده کرد. نقطه ای که در آن قرار داشت _ یعنی زمان حال _ را حس کرد. چیزهای دیگر مثل ابر بی شکل و ژرفای تهی بودند: از تصور سقوط و فرو رفتن در چنان گردابی به لرزه افتاد. در اثناء تأمل درباره ی این تصور جدید شنیدم که در جلو باز شد. آقای بیتس، که پرستاری او را همراهی می کرد، بیرون آمد. بعد، پرستار او را تا نزدیک اسبش بدرقه کرد. آن مرد سوار شد و آنجا را ترک گفت. پرستار می خواست در را ببندد اما من به طرفش دویدم و پرسیدم: «حال هلن برنز چطورست؟»
جواب داد: «خیلی بد.»
_ «آقای بیتس آمده بود او را معاینه کند؟»
_«بله.»
_ «درباره ی او چه می گوید؟»
_ «می گوید زیاد اینجا نخواهد ماند.»
این کلمات، که دیروز هم به گوشم خورده بود، فقط می توانست یک معنی داشته باشد و آن این بود که می خواهند او را به خانه اش، به نورثمبرلند، بفرستند. قاعدتاً نمی بایست شک کنم و از آن کلمات اینطور بفهمم که او دارد می میرد. اما واقعیت این بود که فوراً متوجه شدم و آشکارا فهمیدم که هان برنز آخرین روزهای عمر خود را در این دنیا می گذراند. او را به عالم ارواح خواهند برد (اگر چنین عالمی اصولاً وجود داشته باشد). از وحشت یکه خوردم، بعد حمله ی یک غم نیرومند، و پس از آن هم میل _ نیاز _ برای دیدن او. پرسیدم: «در کدام اطاق خوابیده؟»
پرستار گفت:«در اطاق دوشیزه تمپل است.»
_ «اجازه می دهید بروم بالا با او صحبت کنم؟»
_ «اوه، نه، بچه جان! کار درستی نیست؛ و حالا وقت آن است که بیایی تو. اگر موقع شبنم زدن بیرون باشی تیفوس می گیری.»
پرستار در جلو را بست. من از در کناری که به تالار درس منتهی می شد داخل شدم. درست به موقع رسیدم. ساعت نه بود، و دوشیزه میلر بچه ها را صدا می زد که به رختخوابشان بروند.
تقریباً دو ساعت بعد، شاید نزدیک یازده، بود که من آهسته از رختخوابم بیرون آمدم. تا آن ساعت خوابم نرفته بود؛ و از سکوت کامل خوابگاه متوجه شده بودم که همقطارانم به خوای عمیقی فرو رفته اند. نیمتنه ام را روی لباس خوابم پوشیدم. بدون کفش و آهسته از قسمت خوابگاه بیرون خزیدم و به قصد اطاق دوشیزه تمپل به راه افتادم. درست در آن طرف عمارت بود، اما من راه را بلد بودم. نور ماه در آسمان بی ابر تابستانی، که از یکی دو پنجره ی راهرو به داخل می تابید، به من کمک کرد تا به راحتی آن را پیدا کنم. بوی کفور و سرکه ی سوخته به من هشدار داد که به اطاق بیماران تبدار نزدیک شده ام. به سرعت از جلوی در آن عبور کردم چون بیم داشتم مبادا پرستار که تمام شب را بیدار بود صدای حرکت مرا بشنود. می ترسیدم. در آنجا پی به حضور من ببرند و مرا برگردانند؛ اما من بایست هلن را می دیدم _ بایست پیش از مردنش او را در آغوش می گرفتم _ بایست آخرین بوسه را از او برمی داشتم و آخرین کلمات را با او رد و بدل می کردم.
بعد از آن که از یک پلکان پایین رفتم، از قسمتی از عمارت که در زیر ساختمان واقع شده بود عبور کردم، و موفق شدم دو در را بی سر و صدا باز کنم و ببندم، به یک رشته پلکان دیگر رسیدم. از آن بالا رفتم. حالا دیگر اطاق دوشیزه تمپل درست در مقابلم بود. از سوراخ کلید و از زیر در متوجه شدم که چراغی در آن اطاق می سوزد. سکوت عمیقی بر اطراف سایه انداخته بود. وقتی نزدیک تر رفتم دیدم در تا اندازه ای باز است. شاید منظور این بود که بگذارند مقداری هوای تازه به محل دم گرفته و خفه ی بیمار وارد شود. من، گریزان از تردید و سرشار از انگیزه های بیصبرانه ـ در حالی که روح و حواسم از رنجی سینه سوز در تلاطم بودند _ تردید را کنار گذاشتم، در را باز کردم و داخل اطاق شدم. همه جای اطاق را از نظر گذراندم. نگاهم دنبال هلن می گشت و می ترسید به جای هلن با مرده ی او روبرو شود.
نزدیک تختخواب دوشیزه تمپل تختخواب کوچکی قرار داشت که با پرده های اطرافش نیمه پوشیده بود. خطوط شاخص بدن یک انسان را زیر روانداز دیدم و صورت او هم زیر آن پنهان بود. پرستاری که در باغ با او حرف زده بودم روی یک صندلی راحتی نشسته و خواب بود. شمع فتیله نچیده ای با نور کم روی میز می سوخت. دوشیزه تمپل در آن اطاق دیده نمی شد. به طوری که بعدها فهمیدم او را به اطاق بیماران تبدار به بالین یک مریض هذیانی خواسته بودند. جلوتر رفتم. بعد، در کنار تختخواب کوچک مکث کردم. دستم روی پرده بود اما ترجیح دادم پیش از آن که آن را کنار بزنم، صحبت کنم. اما هنوز بیمناک بودم که مبادا با یک جسد رو به رو شوم.
آهسته گفتم: «هلن! بیداری؟»
خود را تکانی داد و پرده را کنار زد. صورتش را دیدم: رنگ پریده، تکیده اما کاملاً آرام.ظاهراً آنقدر کم تغییر کرده بود که نگرانی من فوراً از بین رفت.
با صدای لطیف خود گفت: «خودت هستی، جین؟»
با خود گفتم: «اوه! مثل این که خیال مردن ندارد. آنها راجع به او اشتباه می کنند. اگر مریض مردنی بود نمی توانست اینطور آرام حرف بزند و نگاه کند.»
روی تختخوابش خم شدم و او را بوسیدم. پیشانیش سرد بود. گونه هایش هم سرد بود و هم لاغر بودند. پنجه و دستش هم همینطور، اما او مثل گذشته لبخند می زد.
«چرا به اینجا آمده ای، جین؟ ساعت از یازده گذشته؛ چند دقیقه پیش صدای زنگ ساعت را شنیدم.»
_ «آمدم تو را ببینم، هلن. شنیدم خیلی مریض هستی. دیدم تا وقتی با تو حرف نزنم نمی توانم بخوابم.»
_ «پس آمده ای با من خداحافظی کنی. شاید به موقع آمده باشی.»
_ «آیا جایی می خواهی بروی، هلن؟ به خانه می روی؟»
_ «بله، به خانه ی ابدیم، آخرین منزلم.»
_ «نه، نه هلن!» غمگین شدم. چیزی نگفتم. در اثنائی که سعی داشتم گریه ام را فرو بخورم هلن سرفه اش گرفت. با این حال، سرفه هایش پرستار را بیدار نکرد. وقتی سرفه اش تمام شد چند دقیقه ای خسته و بیحال بود. بعد، آهسته گفت: «جین، پاهای کوچکت برهنه است. دراز بکش و از لحاف من روی خودت بینداز.»
این کار را کردم. دستش را روی شانه ام گذاشت، و من خودم را در آغوش او جا دادم. بعد از یک سکوت طولانی، دوباره شروع به حرف زدن کرد: « من خیلی خوشحالم، جین؛ و تو موقعی که شنیدی من مرده ام باید اعتماد داشته باشی و غصه نخوری. اصلاً جای غصه خوردن نیست. همه ی ما باید یک روز بمیریم، و این بیماریئی که مرا از اینجا می برد دردناک نیست. ملایم و تدریجی است. فکرم آرام است. بعد از مردنم کسی را ندارم که چندان از مرگم متأسف باشد. فقط یک پدر دارم که اخیراً ازدواج کرده، و برای از دست دادن من غمی به خودش راه نخواهد داد. مردنم در جوانی باعث می شود از خیلی از رنجها خلاص بشوم. من صفات یا استعدادهای لازم را نداشتم تا در این دنیا خیلی خوب زندگی کنم. اگر زنده بمانم دائماً خطا خواهم کرد.»
_ «اما کجا می روی، هلن؟ می توانی آنجا را ببینی؟ آنجا را می شناسی؟»
_ «من معتقدم؛ ایمان دارم: پیش خدا می روم.»
_ «خدا کجاست؟ خدا چیست؟»
_ «آفریننده ی من و توست، و هرگز چیزی را که آفریده از بین نمی برد. من به قدرت او اعتماد مطلق دارم، و از محبت او کاملاً مطمئن هستم. دقیقه شماری می کنم تا آن لحظه ی مهم برسد؛ آن لحظه مرا نزد او برخواهد گرداند و او را برای من ظاهر خوهد ساخت.»
_ «پس تو مطمئن هستی، هلن. که جایی به اسم بهشت آسمانی وجود دارد، و موقعی که ما می میریم روحمان به آنجا می رود؟»
_ «اطمینان دارم که ملکوت آسمانی آینده حقیقت دارد. اعتقاد دارم خداوند خوب است. بدون هیچ تزلزلی قسمت فناپذیر وجودم را تسلیم او خواهم کرد. خداوند یار من است. خداوند دوست من است؛ او را دوست دارم، و یقین دارم او هم مرا دوست دارد.»
_ «آیا وقتی من مردم او را خواهم دید، هلن؟»
_ «تو به همان دنیای پر سعادتی خواهی آمد که من در آن هستم. بدون شک، جین عزیز، همان پدر قادر مطلق تو را خواهد پذیرفت.»
باز هم سؤال کردم، اما این دفعه در دل خودم: «آن دنیا کجاست؟ آیا جود دارد؟» و دستهایم را محکم تر دور هلن حلقه زدم. از همیشه به نظرم عزیزتر آمد. حس کردم مثل این که نمی توانم بگذارم او برود. در حالی که صورتم را در گردن او پنهان کرده بودم، آرام ماندم. در این موقع با لحن بسیار شیرینی گفت: «چقدر راحتم! آن چند سرفه ی آخری کمی مرا خسته کرده؛ حس می کنم می توانم بخوابم. اما از پیش من نرو، جین. دوست دارم تو را نزدیک خود داشته باشم.»
_ «پیش تو خواهم ماند، هلن عزیز. هیچکس مرا از تو دور نخواهد کرد.»
_ «گرم شدی، عزیزم؟»
_ «بله.»
_ «شب بخیر، جین.»
_ «شب بخیر، هلن.»
مرا بوسید. من هم او را بوسیدم. چیزی نگذشت که هر دومان به خواب رفتیم.
وقتی بیدار شدم روز بود. یک تکان غیرعادی مرا بیدار کرده بود. چشمم را باز کردم. یک نفر مرا روی دست گرفته بود. در بغل پرستار بودم. مرا از میان راهرو به خوابگاه برمی گرداند. کسی مرا سرزنش نکرد که چرا از رختخوابم بیرون آمده ام. همه در فکر موضوع دیگری بودند. در آن موقع برای سؤالهای بسیار من توضیحی داده نشد؛ اما یکی دو روز بعد فهمیدم وقتی دوشیزه تمپل، سپیده دم، به اطاق خود برگشته بود دیده بود من در تختخواب کوچک خوابیده ام، صورتم را روی شانه ی هلن برنز گذاشته ام و دستهایم دور گردن اوست. من خواب بودم و هلن _ مرده بود.
قبرش در حیاط کلیسای براکلبریج است. تا پانزده سال بعد از مرگش یک پشته خاک آن را پوشانده بود که علف زیادی روی آن سبز شده بود، اما حالا یک لوحه از مرمر خاکستری آن قبر را مشخص کرده و روی آن علاوه بر نام او این کلمه حک شده:

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 3 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  11  12  13  14  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites