تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Jane Eyre | جین ایر

صفحه  صفحه 5 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  15  پسین »  
#41 | Posted: 30 Aug 2013 20:53




زمین، سخت آسمان، آرام و راه من خلوت بود. برای این که گرم بشوم به سرعت حرکت می کردم. بعد برای لذت بردن بیشتر و تحلیل چگونگی لذتی که در آن ساعت و در آن موقعیت مرا مشغول ساخته بود از سرعت گامهایم کاستم. ساعت سه بود؛ همچنان که از زیر جرس خانه ی کلیسا می گذشتم صدای ناقوس آن را شنیدم. نزدیک شدن تاریکی، مشاهده ی خورشید که در افق فرود می آمد و با اشعه ای ضعیف می تابید برای من جاذبه ی خاصی داشت. در یک مایلی ثورنفیلد محلی بود که گلهای رز وحشی آن در تابستان و جوزوتوت وحشی اش در پاییز معروف است، و حتی در این موقع سال هم در میان میوه های گل نسرین و سایر انواع میوه های آنجا گنجینه ای از حبه های مرجانی رنگ مشاهده می شد. اما بهترین چیزی که در زمستان داشت و مایه ی انبساط خاطر می شد محیط کاملاً آرام و طبیعی آن بود. در اینجا در اثر وزش باد صدایی برنمی خاست چون نه از درخت راج اثری بود نه از انواع درختهای همیشه بهار که از به هم خوردن برگهاشان صدای خش خش شنیده شود. بوته های کیالک و فندق مثل سنگهای سفید قدیمی آن که وسط جاده از آنها مفروش بود، ساکت بودند. در هر دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود و در این موقع سال هیچ گله ای در آنجا نمی چرید. پرنده های کوچک قهوه ای که گاهگاهی در داخل پرچینها به هر طرف در حرکت بودند مثل تک برگهای حنایی رنگ درختان بود که یادشان رفته بود در فصل خزان از درخت بیفتند.
شیب این جاده تا هی سربالا بود. وقتی به نیمه راه رسیدم روی یک قطعه سنگ از سنگچینی که نشانه ی راهنمای یکی از مزارع آنجا بود نشستم. چون پالتویم را به خود پیچیده و دستهایم را در دستپوش پناه داده بودم سرما را حس نمی کردم؛ اما یخبندان شدید بود و ورقه ای از یخ که سنگ فرش آن گذرگاه را پوشانده بود از شدت یخبندان حکایت می کرد. اینجا آب جویبار کوچکی که چند روز قبل در اثر آب شدن سریع یخها سرریز کرده بود در این موقع منجمد شده بود. از آنجایی که نشسته بودم می توانستم به پایین نگاه کنم و ثورنفیلد را ببینم: تنها چیز برجسته و بزرگی که توجه را بیشتر جلب می کرد خانه ی خاکستری رنگ و کنگره دار آن دره ی کوچک پایین پای من بود. درختستان و تجمعگاه کلاغهای آن رو به غروب سربرافراشته بودند. نشستن خود را آنقدر در آنجا طول دادم تا خورشید در میان درختان پایین رفت، و اشعه ی سرخ رنگ و صاف آن در پشت آنها از نظر ناپدید شد. بعد روی خود را به طرف شرق برگرداندم.
در نوک تپه ی بالای سر من ماه طلوع کرده بود؛ هنوز مثل یک تکه ابر سفید کم رنگ اما دم به دم به روشنی آن افزوده می گشت؛ از آن بالا به هی نظاره می کرد. این شهرک، که نیمی از آن را درختان پوشانده بودند از چند دودکش بالای خانه هایش دود آبی بیرون می آمد. هنوز یک مایل دیگر با آنجا فاصله داشتم اما در آن سکوت مطلق می توانستم زمزمه ی خفیف زندگی آن را به وضوح بشنوم. گوشهایم نیز صدای حرکت آبها را، که نمی توانستم تشخیص دهم در میان چه دره ها و در چه اعماقی جریان دارند، حس می کرد. در آن سوی هی تپه های بسیار و، بیگمان، نهرهای کوهستانی بسیاری به سیر خود ادامه می دادند. آن آرامش غروب صدای وزش باد در نقاط بسیار دور را مثل صدای جریان آب نزدیکترین نهرها به گوشم می رسانید.
ناگهان صدای خشنی بسیار دور و در عین حال بسیار واضح صدای این نجواها و زمزمه ی جویبارها را محو کرد؛ صدای تپ تپی به وضوح شنیده می شد. مثل صدای تلق تلق حاصل از به هم خوردن فلز بود که صدای ملایم امواج سرگردان را تحت الشعاع قرار می داد؛ مثل این بود که در یک تابلوی نقاشی انباشتگی غلیظِ رنگِ یک پرتگاه یا سوراخهای نامنظم و زمخت یک درخت بزرگ بلوط، که با رنگ تیره و برجسته در پیش نما رسم شده، فاصله ی فضایی تپه ی لاجوردی، افق آفتابی، و ابرهای به هم آمیخته را، در آنجا که رنگها در هم محو و رقیق می شوند، تحت الشعاع قرار می دهد.
این صدا از روی سنگ فرش جاده شنیده می شد: صدای پای اسبی بود که نزدیک می شد؛ پیچ و خمهای جاده آن را از نظرم پنهان داشته بود اما نزدیک می شد. چون جاده باریک بود زود از جای خود بلند شدم و بیحرکت ماندم تا بگذارم عبور کند. در آن روزها جوان بودم و انواع داستانهای خیالی، اعم از شیرین و دلپذیر یا تلخ و ترسناک، در مخیله ام جا گرفته بودند: داستانهای دایه خانه را را به خاطر داشتم که بعضی از آنها موهوم بودند. وقتی این گونه داستانها در حافظه ام تجدید می شدند جوانیِ با تجربه تر و پخته ی من به آن شاخ و برگی که در عالم کودکیم توانسته بودم به آنها بدهم قدرت و وضوح تازه ای می داد. همچنان که آن اسب نزدیک می شد و در اثنائی که چشم به راه دوخته بودم تا از میان هوای تاریک و روشن غروب ظاهر شود به یاد یکی از قصه های بسی افتادم. قهرمان آن قصه یکی از اجنه ی شمال انگلستان بود که به او گیتراش می گفتند. گیتراش به شکل اسب، قاطر یا سگ بزرگ در جاده های خلوت زندگی می کرد، و گاهی به سر وقت مسافرانی که تا دیرگاه در راه مانده بودند می رفت به همین صورتی که این اسب در این موقع به سر وقت من می آمد.
حالا خیلی نزدیک شده بود اما هنوز در دیدرس نبود. در این موقع، علاوه بر آن صدای تلق تلق، صدای حرکت پر شتابی در زیر خاربستها شنیدم. در نزدیکی من، در کنار درختهای فندق، سگ بزرگی حرکت می کرد. رنگ سیاه و سفیدش آن را در زمینه ی رنگ درختان کاملاً مشخص می کرد. دقیقاً به صورت گیتراشِ بسی بود: یک موجود شیرسان که موی بلند و سر بزرگی داشت. با این وصف، بی اعتنا از کنار من رد شد. یک لحظه نایستاد تا با آن چشمهای سگانه ی عجیبش به صورتِ من نگاه کند چون من تقریباً چنین انتظاری داشتم. اسب به دنبال آن بود: یک توسن بلند قامت که شخصی بر آن سوار بود. آن مرد، که یک انسان بود، فوراً طلسم را شکست گیتراش هیچوقت چیزی یا کسی را بر پشت خود حمل نمی کرد؛ همیشه تنها بود. و، آن طور که من فهمیده بودم، اجنه ممکن است در قالب حیوانات بیزبان باشند اما به ندرت می توانند به صورت انسان ظاهر شوند. پس این سوار گیتراش نبود بلکه مسافری بود که برای رسیدن به میلکوت از راه میان بر می رفت. آن مرد از کنار من گذشت، و من به راه خودم ادامه دادم. بعد از چند قدم که رفتم روی خود را به طرف او برگرداندم: صدای لغزیدن، فریاد «لعنت به شانس بد!» و بعد صدای سقوط شدیدی توجه ام را جلب کرد. سوار و اسب به زمین درغلتیدند؛ پای اسب به قطعه سنگی که روی آن یخ بسته بود، برخورده و لغزیده بود. سگ به عقب خیر برداشت. وقتی اربابش را در آن وضع دید و صدای ناله ی اسب را شنید، شروع به عوعو کرد. صدایش، که در مقایسه ی با جثه ی بزرگش بم بود، در آن موقع غروب در تپه های اطراف طنین می انداخت. کمی اطراف اسب و سوار درهم غلتیده را بویید. بعد به طرف من دوید. این تنها کاری بود که می توانست انجام دهد _ کس دیگری نبود که از او یاری بطلبد. از خواسته ی سگ اطاعت کردم و به طرف مسافر رفتم. او در این موقع می کوشید خود را از زیر تنه ی اسب بیرون بکشد. تقلاهایش طوری بود که من گمان کردم صدمه ی زیادی ندیده، با این حال، از او پرسیدم: «صدمه ای ندیده اید، آقا؟»
تصور می کنم داشت فحش می داد، اما مطمئن نیستم؛ شاید زیر لب وردی می خواند که باعث شد در همان آن به من جواب ندهد.
سؤال دیگری کردم: «آیا می توانم کمکی کنم؟»
همچنان که از زیر تنه ی اسب، خود را بیرون می کشاند. جواب داد. «شما فقط باید کنار بایستید.»
برخاست: اول روی زانوها و بعد روی پاهایش. من، همانطور که خواسه بود، کنار کشیدم بعد، یک رشته تلاشهایی مثل به زور بیرون کشیدن آنچه در زیر تنه ی مرد و مرکب مانده بود، و تپ تپ و پا به زمین کوبیدن شروع شد. و اینها، همزمان با صدای عوعوی سگ، باعث شد من چند قدمی از صحنه دورتر بشوم. اما تا مرحله ی بعدی این رویداد کاملاً خودم را کنار نکشیدم، و این مرحله در نهایت خوشحال کننده بود چون اسب سر پا بلند شد و سگ با صدای ارباب خود که گفت: «ساکت، پایلت!» دیگر سر و صدایی نکرد. مسافر، در این موقع خم شده به پا و زانوی خود دست می کشید مثل این که می خواست از سالم بودن آنها اطمینان حاصل کند. ظاهراً دردی در پاهای خود حس می کرد چون کنار سنگی که من قبلاً روی آن نشسته بودم مکثی کرد و نشست.
فکر می کنم در وضعی بودم که به او کم کنم یا، دست کم فضولانه، خدمتی برایش انجام بدهم چون در این موقع دوباره نزدیک او رفتم و پرسیدم: «آقا، اگر صدمه دیده اید و احتیاج به کمک دارید می توانم بروم و از خانه ثورنفیلد یا از هی یک نفر بیاورم؟»
_ «متشکرم؛ احتیاج به کمک ندارم: شکستگی استخوان نیست _ فقط پایم پیچ خورده.» دوباره برخاست و به پای خود دست کشید اما نتیجه ی کار یک «آخ» بود که ناخواسته از دهانش بیرون آمد.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#42 | Posted: 30 Aug 2013 20:54




هنوز کمی از روشنایی روز باقی بود، و ماه کم کم بزرگ می شد: حالا می توانستم به وضوح آن مرد را ببینم. اندامش را در یک بالاپوش سوارکاری پوشانده بود که یقه ی پوست خز و سگک فولادی داشت.
جزئیات هیکلش درست دیده نمی شد، اما متوجه شدم که متوسط القامه و کاملاً چهارشانه است.
صورتی تیره رنگ و جدی و سیمایی گرفته داشت. چشمان و ابروان درهم کشیده ی او در این موقع او را خشمگین و بداخلاق نشان می داد. جوانی را پشت سر گذاشته بود اما هنوز کامل سن نبود.
شاید سی و پنج سال داشت. از او ترسی نداشتم اما کمی احساس خجالت می کردم.
اگر او اصیلزاده ی جوان زیبا و قهرمان سیمایی بود جرأت نمی کردم آنجا بایستم و علی رغم عدم تمایلش از او سؤال کنم و بدون آنکه از من یاری بخواهد بگویم که آماده ی کمک به او هستم من به ندرت جوان زیبایی دیده بودم و در عمرم تا آن زمان هرگز با مرد جوان زیبایی حرف نزده بودم.
به طور نظری برای زیبایی، شکوه، مردانگی و جذابیت احترام قائل بودم اما اگر می دیدم که این صفات در وجود یک مرد تجسم یافته به طور غریزی درمی یافتم که آن مرد به هیچ چیزی در وجود من علاقه ای ندارد و نمی تواند داشته باشد، و من از او رو بر می گرداندم به همان گونه که انسان از نگاه کردن به آتش، نور و یا هر چیز بسیار براق و آزارنده ی دیگر رو بر می گرداند.
حتی اگر این غریبه وقتی با او حرف می زدم به من لبخند زده بود یا روی خوش نشان داده بود و اگر پیشنهاد کمک را با روی باز و تشکر رد می کرد من به راه خودم می رفتم و دلیی نمی دیدم که درخواستهای خود را تکرار کنم. اما از تندخویی و ثیافه ی عبوس آن مسافر خاطرم آسوده شد. همچنان آنجا ایستاده بودم تا وقتی با دست به من اشاره کرد که بروم، اما من اظهار داشتم: «آقا، من اصلاً نمی توانم در این موقع روز و در چنین جاده ی خلوتی شما را تنها بگذارم مگر این که مطمئن بشوم حالتان برای سوار شدن بر اسب مساعد است.»
وقتی این را گفتم به من نگاه کرد؛ تا آن موقع خیلی کم به طرف من نگاه کرده بود.
گفت: «گمان می کنم شما باید خودتان زودتر به خانه برسید البته اگر منزلتان در این نزدیکیها باشد؛ اهل کجا هستید؟»
_ «همین پایین. من وقتی مهتاب باشد ترسی از بیرون ماندن ندارم. اگر مایل باشید با کمال میل به سرعت به هی می روم و برایتان کمک می آورم. در واقع، دارم به همانجا می روم تا نامه ای را پست کنم.»
در این موقع ماه نور نقره فام خود را روی خانه ی ثورنفیلد انداخته آن را به صورتی روشن و سفد رنگ از درختستان مقابل افق غرب، که در این موقع غرق سایه بود، مشخص می کرد. مسافر در حالی که به آن خانه اشاره می کرد پرسید: «شما در همین پایین زندگی می کنید _ منظورتان آن خانه ی کنگره دار است؟»
_ «بله، آقا.»
_ «آن خانه مال کیست؟»
_ «مال آقای راچسترست.»
_ «آقای راچستر را می شناسید؟»
_ «نه؛ اصلاً او را ندیده ام.»
_ «پس، آنجا اقامت ندارد؟»
_ «خیر.»
_ «ممکن است بگویید کجاست؟»
_ «نمی دانم کجاست؟»
_ «مسلماً شما خدمتکار آن خانه که نیستید. پس شما _ _»
در اینجا از پرسیدن باز ایستاد. لباس مرا، که طبق معمول ساده و شامل پالتویی از جنس مرینوی مشکی و کلاه پوست سگ آبی به رنگ سیاه بود، برانداز کرد. هیچکدام از اینها لباس مناسبی برای یک دوشیزه خانم نبود. ظاهراً سردرنمی آورد و نمی توانست بگوید من چکاره ام؛ به او کمک کردم: «معلم سرخانه هستم.»
تکرار کرد: «آهان، معلم سرخانه! لعنت به این حافظه؛ چقدر فراموشکارم! معلم سرخانه!» و دوباره به برانداز کردن لباس من پرداخت. یکی دو دقیقه روی آن سنگ نشست، بعد برخاست. وقتی سعی کرد حرکت کند صورتش نشان می داد که احساس درد می کند.
گفت: «نمی توانم شما را به دنبال کمک بفرستم اما خودتان می توانید کمی به من کمک کنید.»
_ «بله، آقا.»
_ «چتر که ندارید تا بتوانم مثل عصا از آن استفاده کنم؟»
_ «خیر.»
_ «سعی کنید افسار اسبم را بگیرید و آن را به طرف من بیاورید: نمی ترسید؟»
اگر تنها بودم می ترسیدم به اسب دست بزنم اما وقتی چنین کاری از من خواسته شد با میل اطاعت کردم. دستپوشم را روی آن سنگ گذاشتم، و به طرف توسن بلندقامت رفتم. کوشیدم افسار را بگیرم اما آن اسب حیوان سرکشی بود و نمی گذاشت به سرش نزدیک بشوم. چند بار سعی کردم و هر بار بی نتیجه. در عین حال، از این که با پاهای جلویش مرا لگد بزند به شدت وحشت داشتم. مسافر مدتی منتظر ماند و تماشا کرد و بالاخره خنده اش گرفت.
گفت: «می فهمم، بنا به ضرب المثل معروف، (اگر نمی توانی بار را پیش بارکش بیاوری، بارکش را پیش بار ببر.) پس حالا، طبق این ضرب المثل، باید از شما خواهش کنم بیایید اینجا.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#43 | Posted: 30 Aug 2013 20:55 | Edited By: andishmand




رفتم. بعد گفت: «مرا ببخشید؛ ضرورت مرا وا می دارد از شما به این صورت کمک بگیرم.» دست سنگین خود را روی شانه ام گذاشت و در حالی که تا اندازه ای به من تکیه کرده بود لنگان لنگان خود را به اسبش رساند. با همان حرکت اول افسار را گرفت، فوراً بر اسب مسلط شد و روی زین پرید؛ در حالی که این کار را می کرد چهره اش از شدت دردی که در پای پیچ خورده اش حس می کرد منقبض شده بود، و می خواست لب پایین خود را گاز بگرد اما خودداری کرد؛ گفت: «خوب، حالا فقط شلاق مرا بدهید؛ آنجا زیر خاربست است.»
رفتم دنبال آن و پیدایش کردم.
_ «متشکرم؛ حالا به سرعت برای پست کردن نامه تان به هی بروید، و هرچه می توانید زودتر برگردید.»
حیوان با یک اشاره مهمیز ابتدا به عقب رفت، و بعد از جا کنده شد. سگ هم به دنبالش شروع به دویدن کرد، و هر سه به سرعت از نظر دور شدند:
«همچون خاربنی که باد وحشی در صحرا، می چرخاند و با خود می برد.»
دستپوشم را برداشتم و به رفتن ادامه دادم. رویدادی پیش آمده و برای من تمام شده بود. این رویداد، از جهتی، دارای هیچگونه اهمیت، شکوه و جلال یا چیز جالبی نبود؛ با این حال، نوعی تغییر در یک زندگی یکنواخت بود. کمک من مورد احتیاج واقع شده بود؛ آن را از من خواسته بودند و من مضایقه نکرده بودم. از کاری که انجام داده بودم احساس خوشنودی می کردم. درست است که یک کار جزئی و گذرا بود، با این حال، مثبت بود، و من از زندگی سراسر انفعالی و منفی خود خسته شده بودم. آن چهره ی جدید هم مثل یک تصویر جدید به گالری حافظه ام عرضه شد؛ البته با تصاویر دیگری که در آنجا آویخته شده بودند فرق داشت: اولاً، از جنس مذکر بود؛ ثانیاً، گندمگون، نیرومند و عبوس بود. وقتی وارد هی شدم و نامه را به پست انداختم آن تصویر همچنان در نظرم بود. وقتی به سرعت از سرازیری جاده به طرف خانه می رفتم باز هم در نظرم بود. وقتی به آن سنگ رسیدم یک لحظه ایستادم. به اطراف نگاه کردم و گوش فرا دادم به این امید که شاید صدای پای اسبی دوباره بر سنگفرش آن جاده طنین بیندازد و سواری ردا بر خود پیچیده همراه با سگی از نژاد نیوفاوندلند و شبیه گیتراش باز هم ظاهر شود. تنها چیزی که در مقابل خود دیدم خلنگزار بود با یک درخت بید هرس شده که آرام و استوار در پرتو مهتاب قد برافراشته بود؛ و تنها صدای لطیف بسیار ضعیف وزش باد بود که هر چند لحظه یک بار میان درختان اطراف ثورنفیلد، که یک مایل با آنجا فاصله داشت، می خرامید؛ و وقتی من در جهت زمزمه ی باد به پایین نظر انداختم و چشمم به جلو خان عمارت افتاد سوسوی چراغی را در یکی از پنجره ها مشاهده کردم. این روشنایی به یادم آورد که دیر کرده ام و بنابراین با شتاب به راه خود ادامه دادم.
از ورود دوباره به ثورنفیلد خوشم نمی آمد. عبور از آستانه ی آن برایم بازگشت به رکود بود؛ عبور از تالار ساکت، بالا رفتن از پلکان تاریک، پیدا کردن اطاقک خلوت خودم، بعد دیدن خانم فرفاکس آرام، گذراندن شبهای دراز زمستان با او، و فقط با او، کافی بود تا شور و هیجان ضعیفی را که در آن پیاده روی در من بیدار شده بود یک باره فرو بنشانند، _ توانمندیهایم را بار دیگر با قیود نامرئی زندگی یکنواخت و بسیار آرامی محدود کنند که انتها امتیاز آن امنیت و آسایشی بود که به تدریج از تحسین آن ناتوان می شدم. در آن موقع چقدر خوب می شد اگر در میان توفانهای یک زندگی پرتقلای نامطمئن به حال خود رها می گشتم و تجارب خشونت آمیز و تلخ به من می آموخت که چگونه در طلب آرامشی تلاش کنم که اکنون در میان آن، احساس دلتنگی می کنم! بله، درست همانطور که برای یک مرد خسته از ساکت نشستن روی یک «مبل بسیار راحت» خوب است که به پیاده روی طولانی بپردازد همانطور هم آرزوی حرکت برای شخصی که در وضع من قرار داشت کاملاً به صلاح بود.
جلوی دروازه ها مکث بیشتری کردم؛ در چمن بیشتر ماندم؛ روی سنگفرش چند بار قدم زنان رفتم و برگشتم. پشت دریهای در شیشه ای، پایین بود؛ نتوانستم به داخل اندورونی نگاه کنم؛ حس کردم چشم و دلم از توجه به آن خانه ی تاریک، به آن حفره ی خاکستری پر از حجره های، به نظر من، بیفروغ زده شده و متوجه آسمانی است که در برابرم گسترده. آنچه می دیدم برایم سخت دل انگیز بود: دریای آبی آسمان تهی از لکه های ابر؛ ماه که با وقار تمام بالا می آمد به نظر می رسید همچنان که نوک تپه ها را _ همان تپه هایی که از آنجا بالا آمده بود _ ترک می گوید دایره اش هرچه بیشتر به طرف پایین میل می کند، به سمت الرأس، به ظلمت نیمشب با عمق بی انتها و فاصله ی بی حدش می پیوندد؛ و همچنین چشم و دلم متوجه ستارگان لرزانی است که آن را در مسیرش دنبال می کنند. اینها قلب مرا به تپش درمی آوردند، و وقتی نگاهشان می کردم سخت به وجد می آمدم. امور جزئی ما را به زمین فرا می خوانند: زنگ ساعت دیواری تالار به صدا درآمد؛ از ماه و ستارگان برگشتم، یک در فرعی را باز کردم و داخل شدم.
تالار تاریک نبود، روشن هم نبود. تنها با یک چراغ برنزی که از سقف آویخته بود روشنی گرمابخشی هم تالار و هم پله های پایینی پلکان چوب بلوط را فرا گرفته بود. این نور سرخ فام اطاق بزرگ غذاخوری، که در دو لنگه ی آن باز مانده بود و آتش ملایم و مطبوعی در بخاریش می سوخت، آتشدان مرمرین و لوازم برنجی بخاری را روشن می ساخت، پرده های ارغوانی و مبلمان براق اطاق را در پرتو دلپذیرترین روشنائیها نشان می داد. در روشنائی آن، عده ای که نزدیک پیش نمای بخاری نشسته بودند، دیده می شدند. نظر کوتاهی به آنجا انداختم؛ صداهای پر نشاطی را که با هم آمیخته بودند نتوانستم تشخیص بدهم، فقط وقتی در بسته می شد صدای آدل را شناختم.
با شتاب به اطاق خانم فرفاکس رفتم. آنجا هم یک بخاری روشن بود اما نه شمعی می سوخت و نه خانم فرفاکس آنجا بود. در عوض، به جای اینها، سگ بزرگ سیاه و سفید و مو بلندی را دیدم که، تنها، شق و ورق روی فرش نشسته و مشتاقانه به شعله ی آتش خیره شده بود. درست مثل گیتراشی بود که در جاده دیده بودم به اندازه ای به آن شباهت داشت که جلو رفتم و گفتم: «پایلت!»
آن حیوان برخاست، نزد من آمد و شروع به بوئیدن من کرد. نوازشش کردم. دم بزرگش را برایم تکان می داد. اما آن موجود، ترسناک تر از آن به نظر می رسید که آدم بتواند با آن تنها باشد، و من نمی فهمیدم که چه موقع به آنجا آمده. زنگ زدم چون شمع می خواستم، و همینطور می خواستم درباره ی این مهمان اطلاعاتی به دست بیاورم. لی وارد اطاق شد.
_ «این سگ دیگر کجا بوده؟»
_ «با ارباب آمده.»
_ «با کی؟»
_ «با ارباب، آقای راچستر، او تازه رسیده.»
_ ـراستی! آیا خانم فرفاکس نزد اوست؟»
_ « بله، و دوشیزه آدل؛ آنها در اطاق غذاخوری هستند، و جان به دنبال جراح رفته چون ارباب دچار حادثه شده: اسب زمین خورده و قوزک پای ارباب آسیب دیده.»
_ «اسب در جاده ی هی زمین خورده؟»
_ «بله، در سرازیری جاده روی یخ سر خورده.»
_ «آه! لی، لطفاً یک شمع برایم بیاور.»
لی شمع را آورد. پشت سرش خانم فرفاکس وارد شد، و آن خبر را تکرار کرد، و افزود: «آقای کارتر جراح آمد و الان پیش آقای راچسترست.» بعد، به سرعت بیرون رفت تا دستور چای بدهد. من هم به طبقه ی بالا رفتم تا لباس عوض کنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#44 | Posted: 31 Aug 2013 19:23




فصل سیزدهم

ظاهراً آن شب آقای راچستر به توصیه ی جراح زود به رختخواب رفت، و صبح روز بعد هم زود از رختخواب بیرون نیامد. وقتی هم که از رختخواب بیرون آمد لازم بود به امور مالی بپردازد. مباشر و مستاجرهایش آمده بودند، و انتظار می کشیدند تا با او صحبت کنند.
در این موقع من و آدل مجبور شدیم وسایل خود را از کتابخانه بیرون ببریم؛ چون قرار بود ارباب هر روز ملاقات کنندگان خود را در آنجا بپذیرد بنابراین، کتابخانه به صورت اطاق پذیرایی درآمد. در یکی از اطاقهای طبقه ی بالا بخاری روشن کردند، و من کتابها را به آنجا بردم، و آنجا را برای این که در آینده هم کلاس ما بشود مرتب کردم. در طول مدت صبح آن روز متوجه شدم وضع خانه ی ثورنفیلد تغییر یافته: دیگر از آن سکوت کلیسایی خبری نبود، به فاصله ی هر یکی دو ساعت دق الباب می شد، یا صدای زنگ را می شنیدم. غالباً صدای پای افرادی که از تالار عبور می کردند، و با در زیر آن با لحنهای مختلف مشغول گفت و گو بودند، به گوشم می رسید. جریان زندگی دنیای بیرون به آن خانه رسیده بود؛ حالا آنکه برای خودش صاحبی داشت، و من این وضع را بیشتر دوست داشتم.
آن روز آدل تن به درس نمی داد؛ نمی شد او را نگه داشت؛ مرتباً به طرف در می دوید و از نرده ها به پایین نگاه می کرد تا ببیند که آیا می تواند نظری به آقای راچستر بیندازد؛ بعد به یک بهانه ای خود را به طبقه ی پایین می رساند تا، همانطور که من به فراست دریافته بودم، به کتابخانه برود، و من می دانستم که بودنش در آنجا ضرورت ندارد. وقتی کمی عصبانی شدم و او را واداشتم ساکت بنشیند شروع کرد به حرف زدن بی وقفه درباره ی، به قول خودش آقای دوستم، مسیو ادوارد دوروشستر»] Mon ami, Mon sieur Edovarde Rochester
(من قبلاً اسم کوچک آقای راچستر را نشنیده بودم). حدس می زد که چه سوقاتهایی برایش آورده. از قرار معلوم شب قبل آن مرد به او قول داده بود که وقتی چمدانهایش از میلکوت برسد در میان آنها یک جعبه ی کوچک است که آدل به محتویات آن علاقه خواهد داشت.
گفت:
"Et cela doit signifier qu'ily La dedans un cadeau pour moi. Et peut – etre pour vous aussi, mademoiselle. Monsieur a parle de vous: il m'a demande Le nom de ma gouvernante. Et sielle n'etait pas une e'est vrai, n'est – ce pas. Mademoiselle? "
معنی این حرف این است که هدیه ای درین مورد نصیب من می شود، شاید نصیب شما هم بشود، مادوازل _ مسیو راجع به شما با من صحبت کرد. از من اسم معلمه ام را پرسید. و همینطور پرسید که آیا او کوتاه قد و تا حدی ظریف و کمی رنگ پریده نیست؟ _ من گفتم: بله؛ واقعیت دارد. مگر نه مادموازل؟ _
من و شاگردم طبق معمول در اطاق خانم فرفاکس غذا خوردیم. آن روز بعدازظهر هوا توفانی بود و برف می آمد. تمام بعد از ظهر را در کلاس درس گذراندیم. وقتی هوا تاریک شد به آدل اجازه دادم کتابهای خود را بردارد، درس را تعطیل کند و هرچه زودتر به طبقه ی پایین برود؛ چون از سکوت نسبیئی که در پایین حکمفرما بود و همینطور از قطع شدن صدای زنگ در حدس زدم که آقای راچستر حالا دیگر کاری ندارد. وقتی تنها شدم به طرف پنجره رفتم اما از آنجا هیچ چیز دیده نمی شد چون غروب و دانه های براف توأماً هوا را تاریک کرده بودند. هیچ جزئی از علفهای چمن دیده نمی شد. پرده را پایین کشیدم و رفتم کنار بخاری.
در میان خاکه زغالهای روشن بخاری، در ادامه ی تخیلات پیشین خود، صحنه ی دیگری را مجسم کرده بودم. این صحنه با تصویری که از قلعه ی هایدلبرگ واقع بر ساحل رود راین به یاد داشتم فرقی نداشت. در این موقع خانم فرفاکس وارد اطاق شد. ورود او صحنه ی تخیلی آتشین رنگ مرا برهم زد؛ با تصویر این صحنه سعی می کردم بعضی از افکار ناخوشایند تلخی را که در آن اطاق خلوت به من هجوم آورده بودند از خود دور کنم.
خانم فرفاکس گفت: «آقای راچستر خوشحال خواهد شد اگر شما و شاگردتان امشب در اطاق غذاخوری با او چای صرف کنید. تمام امروز آنقدر سرش شلوغ بوده که زودتر نتوانسته از شما بخواهد او را ملاقات کنید.»
پرسیدم: «موقع صرف چای او چه ساعتی است؟»
_ «آهان، ساعت شش؛ چون همیشه صبح زود در حومه گردش می کند. خوب، حالا بهترست لباستان را عوض کنید. با شما می آیم تا در پوشیدن لباس کمکتان کنم. این هم شمع.»
_ «ضرورتی دارد لباسم را عوض کنم؟»
_ «بله، بهترست این کار را بکنید. من همیشه وقتی آقای راچستر اینجاست لباس شب می پوشم.»
این تشریفات زائد و تا اندازه ای تکلف آمیز به نظر می رسید. با این حال، به اطاقم رفتم و با کمک خانم فرفاکس ب جای لباس مشکی ساده ای که به تن داشتم یک دست لباس مشکی ابریشمی پوشیدم و این، بعد از لباس خاکستری روشنم بهترین و تنها لباس اضافی من بود؛ با تصوری که یک معلم ساده ی لوو ود از لباسهای مجلل داشت فکر می کردم پوشیدن آن لباس خاکستری فقط برای حضور در مراسم خیلی تشریفاتی ضرورت دارد نه در این موارد.
خانم فرفاکس گفت: «گل سینه لازم دارید.» یک آرایه ی کوچک مروارید نشان داشتم که دوشیزه تمپل در موقع خداحافظی به رسم یادگاری به من داده بود؛ همان را به لباسم زدم. بعد به طبقه پایین رفتیم. چون ملاقات با اشخاص غریبه برایم زیاد عادی نشده بود این احضار رسمی من برای ملاقات با آقای راچستر برایم مثل حضور در یک دادگاه بود. گذاشتم خانم فرفاکس جلوتر از من وارد اطاق غذاخوری بشود. همچنان که وارد اطاق می شدیم من در سایه ی او حرکت می کردم. پس از عبور از درگاهی که در این موقع پرده هایش پایین بود به طرف طاقنمای آن طرف اطاق رفتیم.
دو شمع مومی روی میز و دوتای دیگر در بالای پیش بخاری می سوخت. پایلت در پناه نور و حرارت آن بخاری مجلل خود را گرم می کرد _ آدل هم در کنارش زانو زده بود. آقای راچستر روی تختخواب نشسته و تکیه داده بود و پایش هم روی ناز بالش تکیه داشت. مشغول نگاه کردن به آدل و سگ بود. آتش بخاری صورت او را کاملاً روشن می ساخت. مسافری را که قبلاً دیده بودم از روی ابروان پهن و سیاه براقش بازشناختم. پیچ و خم موهای مشکی سرش که به طور افقی شانه شده بود شکل مربع پیشانی او را بیشتر نمایان می ساخت. نشانه های دیگر صورتش همانها بود که دیده بودم: بینیِ حاکی از اراده ی قوی، که بیشتر نشان دهنده ی شخصیت صاحب آن بود تا زیبایی وی؛ منخرین فراخ که، به گمانم، نمودار تندمزاجی او بود؛ و بالاخره دهان، چانه و آرواره ی پرمهابت او _ بله، هر سه پر مهابت بودند، و من اشتباه نمی کنم. متوجه شدم که هیکلش در این موقع که لباس رو نپوشیده بود چهار شانه است و با قیافه اش تناسب دارد. تصور می کنم از دیدگاه پهلوانی هیکل خوبی داشت: قفسه ی سینه اش فراخ و کمرش نسبتاً باریک بود. قامتش خیلی بلند نبود اما به طور کلی خوش اندام بود.
آقای راچستر قاعدتاً از ورود من و خانم فرفاکس مطلع شده بود اما ظاهرش نشان نمی داد که توجهی به ما داشته باشد چون وقتی نزدیک شدیم اصلاً سر خود را بلند نکرد.
خانم فرفاکس با لحن آرام همیشگی خود گفت: «دوشیزه ایر، آقا.» آن مرد، در حالی که چشمانش همچنان متوجه گروه دو نفری سگ و بچه بود، سر خود را به علامت تعظیم خم کرد و گفت: «دوشیزه ایر بنشیند. من چکار کنم که دوشیزه ایر اینجا هست یا نه؟ در این موقعیت فعلی حوصله ی احوالپرسی ندارم.» در آن تعظیم خشک و زورکی و آن لحن بیصبرانه و در عین حال رسمی، نوعی حالت غیرقابل توضیح حس کردم.
بی آن که اصلاً از این طرز رفتار آزرده خاطر بشوم نشستم. البته شاید استقبال با این نوع اظهار ادب سرد و خشک مرا گیج کرده بود. نمی توانستم با این طرز برخورد مقابله کنم یا از طرف خودم جواب مناسب و احترام آمیز بدهم. از طرفی تلوّن مزاج و هوسهای خشونت آمیز مرا ملزم به هیچ کاری نمی کرد؛ برعکس، سکوت شایسته در برابر این گونه رفتار بلهوسانه به نفع من بود. علاوه بر این، پیامد واقعه ی عجیب قبلیِ میان من و این شخص باعث می شد که بیش از آنچه برنجم کنجکاو باشم. بنابراین، حس کردم میل دارم ببینم عاقبت کار به کجا می کشد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#45 | Posted: 31 Aug 2013 19:28




درست مثل مجسمه به همان وضع باقی ماند؛ نه حرف می زد و نه حرکت می کرد. ظاهراً خانم فرفاکس لازم دانست که یک نفر آن محیط سرد و خشک را به صورت دوستانه ای درآورد؛ بنابراین، طبق معمول با مهربانی و طبق معمول با طرح مسائل پیش پا افتاده ی بیشتری، شروع به حرف زدن کرد: درباره ی فشار کارهایی که او آن روز متحمل شده و رنجی که از پای دردناکش حس می کرد به اظهار همدردی پرداخت. آنقدر گفت و گفت تا حوصله ی آن مرد سررفت.
تنها جوابی که به آن همه حرفهای او داد این بود: «خانم، من چای می خواهم.» خانم فرفاکس فوراً زنگ احضار را به صدا درآورد، و وقتی چای را آوردند، با سرعت و دقت، به مرتب کردن فنجانها، قاشقها و غیره پرداخت. من و آدل پشت میز رفتیم اما او از روی تختخوابش تکان نخورد.
خانم فرفاکس به من گفت: «لطفاً فنجان آقای راچستر را به ایشان بدهید؛ اگر به آدل بدهم ممکن است آن را بریزد.»
خواسته اش را انجام دادم. همچنان که آن مرد فنجان را از دستم می گرفت آدل، که تصور می کرد موقع مناسبی است تا به نفع من از آن مرد خواهشی بکند، با صدای بلندی گفت:
"N'est – ce pas. Monsieur. Qu'ily a un cadeau: pour mademoiselle Eyre, dans votre petit coffer? "
[در چمدان کوچکتان یک هدیه هم برای مادموازل ایر هست، مگر نه؟. ]
آقای راچستر با لحن خشنی گفت: «چه کسی راجع به سوقات با تو حرفی زد؟ آیا شما منتظر هدیه ای بودید، دوشیزه ایر؟ به هدیه گرفتن علاقه دارید؟» وقتی به من حرف می زد با چشمان سیاه، خشمگین و نافذ خود چهره ام را برانداز می کرد.
_ «نمی دانم، آقا. تجربه ی زیادی در این باره ندارم. اغلب می گویند هدیه چیز خوبی است؟»
_ «اغلب می گویند؟ شما خودتان چه فکر می کنید؟»
_ «برای این که بتوانم جواب شایسته ای به سؤال شما بدهم باید فکر کنم: به نظر من هدیه را از چند جهت ممکن است مورد بحث قرار داد، و شخص باید قبل از اظهار عقیده راجع به ماهیت آن به همه ی آن جهات توجه داشته باشد.»
_ «شما مثل آدل ساده لوح نیستید، دوشیزه ایر. او به محض این که مرا می بیند با فریاد از من «کادو» مطالبه می کند. شما صریحاً نظرتان را نمی گویید.»
_ «علتش این است که آن اطمینان به شایستگی را که آدل در خودش حس می کند من ندارم؛ او می تواند مدعی آشنایی قدیمی با شما بشود، علاوه بر این، حق عادت برای خودش قائل است چون می گوید شما همیشه عادت دارید به او اسباب بازی بدهید؛ اما اگر قرار باشد در مورد من هم چنین کاری بشود برایم سؤال برانگیز خواهد بود چون من یک غریبه ام و کاری نکرده ام که خودم را سزاوار چنین پاداشی بدانم.»
_ «اوه، اینقدر شکسته نفسی نکنید! من آدل را امتحان کرده ام، و متوجه هستم شما مشکلات زیادی با او داشته اید؛ او شاگرد زرنگی نیست و هیچ استعدادی ندارد. با این حال، در این مدت کوتاه پیشرفتهای زیادی داشته.»
_ «شما با همین جمله ی اخیرتان کادوی مرا دادید، آقا. از شما واقعاً متشکرم. این پاداشی است که اغلب معلمها حسرت آن را می خورند، منظورم تحسین آنها به خاطر پیشرفت شاگردانشان است.»
_ «هوم!» بی آن که حرف دیگری بزند شروع به صرف چای خود کرد. وقتی سینی چای را بردند و خانم فرفاکس در گوشه ای خود را با چیزی که می بافت مشغول کرد، آدل دست مرا گرفته دور اطاق می گرداند و کتابهای زیبا، آرایه های روی طاقچه ها و قفسه های کوچک را به من نشان می داد. در این موقع ارباب گفت: «بیایید کنار بخاری.» ما به حکم وظیفه اطاعت کردیم. آدل می خواست روی زانوی من بنشیند اما به او دستور داده شد برود و با پایلت خود را سرگرم کند.
_ «شما الان سه ماه است که در خانه من اقامت دارید؟»
_ «بله، آقا.»
_ «و اهل...؟»
_ «از مدرسه ی لوو ود، در _ _ شر، آمده ام.»
_ «آهان! آن مؤسسه ی خیریه. _ چه مدت آنجا بودید؟»
_ «هشت سال.»
_ «هشت سال! شما باید زندگی توأم با انضباط خشکی در آنجا گذرانده باشید. فکر می کنم نصف این مدت در چنان جایی روحیه ی آدم را خسته می کند! پس تعجبی ندارد که قیافه تان مثل قیافه ی کسی است که از دنیای دیگری آمده باشد. من اول تعجب می کردم که چرا چنین قیافه ای دارید. دیشب وقتی در جاده ی هی به شما برخوردم ناخواسته به یاد قصه ی جن و پری افتادم، و می خواستم بپرسم که آیا شما اسب مرا جادو کردید؟ هنوز هم راجع به شما شک دارم؛ اسم پدر و مادرتان را بگویید.»
_ «من پدر و مادر ندارم.»
_ «و گمان نمی کنم اصلاً از اول هم داشته اید. آیا آنها را به خاطر می آورید؟»
_ «خیر.»
_ «فکر می کردم. پس وقتی روی آن سنگ نشسته بودید انتظار همقطارانتان را می کشیدید؟»
_ «انتظار چه کسانی را، آقا؟»
_ «انتظار سبزپوشها را؛ دیشب برای آنها شب مهتابی مناسبی بود. آیا پای اسبم به یکی از حلقه هایی که روی آن یخ لعنتی سنگفرش جاده پهن کرده بودید، خورد؟»
سر خود را تکان دادم. با همان لحن جدیئی که او حرف زده بود جواب دادم: «الان صد سال می شود که سبزپوشها همه از انگلستان رفته اند و در هیچ جا، نه حتی در جاده ی هی یا مزارع اطراف آن، نمی توانید اثری از آنها پیدا کنید. تصور نمی کنم که دیگر هیچ تابستان یا پاییز، یا مهتاب زمستانی شاهد جشنهای آنها باشد.»
خانم فرفاکس بافتنی خود را کنار گذاشته با قیافه ای حیرت زده به این گفت و گوی عجیب ما گوش می داد.
آقای راچستر گفت و گو را دنبال کرد: « خوب، اگر پدر و مادر ندارید باید اقوامی، عموئی، دائی یی چیزی داشته باشید؟»
_ «خیر، یا دست کم من آنها را ندیده ام.»
_ «و خانه؟»
_ «خانه ای ندارم.»
_ «برادران و خواهرانتان کجا زندگی می کنند؟»
_ «برادر و خواهری ندارم.»
_ «چه کسی به شما توصیه کرد به اینجا بیایید؟»
_ «به روزنامه آگهی دادم، و خانم فرفاکس جواب داد.»
آن بانوی خوب، که حالا می فهمید راجع به چه چیزی حرف می زنیم، گفت: «بله، و من هر روز خدا را شکر می کنم که مرا به انتخاب چنین شخصی هدایت کرد. دوشیزه ایر در این مدت هم همدم با ارزشی برای من و هم معلم مهربان و دقیقی برای آدل بوده.»

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#46 | Posted: 31 Aug 2013 20:03





آقای راچستر جواب داد: «خودتان را به زحمت نیندازید که راجع به او سخن پردازی کنید؛ من تحت تأثیر این جور حرفها قرار نمی گیرم؛ خودم می توانم قضاوت کنم. او خودش از اول باعث شد اسب من زمین بخورد.»
خانم فرفاکس گفت: «آقا؟»
_ «برای این پیچ خوردگی پا باید از او تشکر کنم.»
به نظر می رسید آن بیوه زن کاملاً گیج شده باشد.
_ «آیا تا حالا در شهر زندگی کرده اید، دوشیزه ایر؟»
_ «نه، آقا.»
_ «آیا در اجتماعات خیلی شرکت داشته اید؟»
_ «بجز شاگردها و معلمهای مدرسه ی لوو ود و حالا هم ساکنان ثورنفیلد اجتماع دیگری ندیده ام.»
_ «مطالعه زیاد داشته اید؟»
_ «فقط کتابهایی که در دسترسم بوده خوانده ام؛ نه تعداد این جور کتابها زیاد بوده و نه موضوع خیلی عالمانه ای داشته اند.»
_ «مثل راهبه زندگی کرده اید. بدن شک تکالیف انضباطی مذهبی را به خوبی انجام داده اید. براکلهرست، مدیر لوو ود، آنطور که من می شناسم یک کشیش بخش است، اینطور نیست؟»
_ «بله، آقا.»
_ «و شما دخترها لابد، همانطور که راهبه ها رئیس صومعه ی شان را دوست دارند، او را به حد پرستش دوست داشته اید.»
_ «اوه، نه.»
_ «چقدر خونسرد! نه! عجب! یک شاگرد مدرسه ی مذهبی از کشیش خودش خوشش نمی آید! این حرف کفرست.»
_ «من از آقای براکلهرست بدم می آمد، و تنها من نبودم که این احساس را داشتم. او مرد خشنی است. در عین حال، خیلی حراف بود و در کارهایی که به او ربطی نداشت دخالت می کرد؛ موی سرمان را کوتاه می کرد، و برای صرفه جویی نخ و سوزن نامرغوب در اختیارمان می گذاشت که به سختی می توانستیم با آنها خیاطی کنیم.»
خانم فرفاکس که دوباره توجهش به حرفهای ما جلب شده بود اظهار داشت: «صرفه جویی بسیار غلطی بوده.»
آقای راچستر پرسید: «آیا تمام بدرفتاریهای او همین بوده؟»
_ «پیش از این که اداره ی مدرسه به عهده ی کمیته گذاشته شود او خودش بر تدارکات نظارت داشت که طی این مدت به ما گرسنگی می داد، هفته ای یکبار با سخنرانیهای طولانیش ما را خسته می کرد، و همینطور با مطالبی که راجع به مرگهای ناگهانی و کیفرهای الهی نوشته بود و هر شب مجبور به خواندن آنها بودیم باعث می شد که با ترس و لرز به رختخواب برویم.»
_ «وقتی به لوو ود رفتید چند سال داشتید؟»
_ «تقریباً ده سال.»
_ «و هشت سال آنجا ماندید، پس حالا هیجده ساله هستید؟»
تصدیق کردم.
_ «می بینید، علم حساب چقدر مفیدست؛ بدن کمک آن به آسانی نمی توانستم سن شما را حدس بزنم. مشکلی که از آن سر در نمی آورم این است که قیافه تان با موقعیت سنی شما چه تناسبی دارد؟ و حالا ببینیم که در لوو ود چه چیزهایی یاد گرفته اید؛ می توانید چیزی بنوازید؟»
_ «کمی.»
_ «بله، البته. این جواب حساب شده ای است. به کتابخانه بروید _ منظورم این است که اگر میل دارید. _ ( ببخشید که اینطور آمرانه حرف می زنم؛ عادت دارم بگویم این کار را انجام بده، و انجام شود. به خاطر یک نفر که تازه در این خانه ساکن شده نمی توانم عادات روزمره ام را ترک کنم.) _ پس، بروید داخل کتابخانه؛ یک شمع با خودتان ببرید، در را باز بگذارید، پشت پیانو بنشینید، و یک قطعه بزنید.»
برای اجرای دستور او از اطاق بیرون آمدم.
بعد از چند دقیقه فریاد کشید: «کافی است! می بینم کمی بلدید بزنید؛ مثل هر دختر مدرسه ی انگلیسی دیگر، شاید کمی بهتر از بعضیها، اما خوب نه.»
پیانو را بستم و به اطاق برگشتم. آقای راچستر به سخنان خود ادامه داد: «امروز صبح آدل چند طرح به من نشان داد و گفت از شماست. نمی دانم همه را خودتان کشیده اید یا شاید معلمی به شما کمک کرده؟»
حرف او را قطع کرده و گفتم: «نه، در واقع!»
_ «آهان! جای خوشحالی است. خوب، حالا کیف کارهاتان را، اگر یقین دارید محتویات آن اصل است، به اینجا بیاورید. اما اگر مطمئن نیستید روی حرفتان پافشاری نکنید؛ من کارهای سرهم بندی را می توانم تشخیص بدهم.»
_ «در این صورت من چیزی نخواهم گفت، آقا. شما خودتان قضاوت خواهید کرد.»
کیف کارهایم را از کتابخانه آوردم.
گفت: «میز را نزدیک من بیاورید.» و من آن را نزدیک تختش بردم. آدل و خانم فرفاکس برای دیدن تصاویر نزدیکتر آمدند.
آقای راچستر گفت: «شلوغ نکنید. وقتی دیدن هر کدام از طرحها و تصویرها را تمام کردم آن را از دست بگیرید؛ صورتهاتان را هم اینقدر به صورت من نزدیک نکنید.»
به هر کدام از طرحها یا تصویرها با دقت نگاه می کرد. سه تا از آنها را یک طرف گذاشت. بقیه را بعد از دیدن از جلوی دست خود کنار زد، و به خانم فرفاکس گفت: «خانم فرفاکس، اینها را روی آن میز دیگر بگذارید و با آدل تماشا کنید.» بعد مرا یک لحظه نگاه کرد و گفت: «دوباره روی صندلیان بنشینید و به سؤالهای من جواب بدهید. می دانم این تصویرها کار یک نفرست؛ آیا آن یک نفر شما هستید؟»
_ «بله.»
_ «چه موقع فرصت پیدا کردید آنها را بکشید؟ خیلی وقت لازم داشته اند، و مقداری هم فکر.»
_ «آنها را در دو تعطیلی اخیر در لوو ود که کار دیگری نداشتم کشیده ام.»
_ «از روی چه چیزی کشیدید؟»
_ «از مغز خودم.»
_ «از مغز شخصی که همین حالا مقابل خودم می بینم؟»
_ «بله، آقا.»
_ «آیا در داخل این مغز از این نوع چیزها باز هم هست؟»
_ «فکر می کنم باز هم هست؛ امیدوارم بهتر از اینها هم باشد.»
تصویرها را در مقابل خود پهن کرد، و دوباره آنها را یکی پس از دیگری با دقت معاینه کرد.
و حالا، خواننده ی {عزیز}، در اثنائی که او سخت مشغول بررسی تصاویرست موضوع آن سه تصویر را برایت می گویم. اما قبل از آن، باید مقدمتاً بگویم که آنها تصاویر خیلی زیبایی نبودند. در واقع، موضوعات آنها با وضوح در مغزم پیدا شدند. آنها را با چشم روح خود می دیدم و تا پیش از آن که سعی کنم به آنها تجسم بدهم کاملاً روشن بودند. اما دستم پا به پای فکرم پیش نمی رفت، و هر بار فقط پیکره ی کم رنگی از چیزی که در ذهن خود داشتم، رسم می کردم.
این تصاویر آب رنگ بودند. اولین تصویر، ابرهایی را نشان می داد که در سطح پایین و با رنگ سربی برفراز یک دریای خروشان به نرمی در حرکت بودند. فاصله ها را با سایه مشخص کرده بودم. پیش زمینه، یا بهتر بگویم، امواج کوچک خیلی نزدیک (چون ساحلی وجود نداشت) به همان صورت بودند. دکلِ نیمه غوطه وری با یک رشته نور به طرف برجسته نشان داده شده بود. روی این دکل یک قره قاز تیره رنگ و بزرگ نشسته بود که بالهایش به سطح آب دریا می خورد. در نوکش یک دستبند طلای مرصع به جواهر دیده می شد؛ تا آنجا که توانسته بودم با قلمِ زرورق زنی آن را با رنگهای براق رنگ زده و کاملاً واضح نشان داده بودم. زیر دکل و زیر پای آن پرنده، جسد یک مغروق از میان آب سبز بالا را نگاه می کرد؛ یک دست ظریف تنها عضو کاملاً قابل رؤیت آن جسد بود و دستبند از همان دست کنده شده یا در اثر شدت حرکت آب بیرون آمده بود.
در تصویر دوم پیش زمینه فقط نوک تیره ی یک تپه بود و مقداری علف و چند برگ روی آن در وضعی قرار داشتند که گفتی در اثر وزش باد به آنجا رانده شده اند. برفراز و اطراف این تپه گستره ی آسمان آبی سیر سپیده دم دیده می شد. نیمتنه ی زنی را کشیده بودم که سر به آسمان برافراشته بود؛ در این قسمت رنگهای تیره و ملایم را تا آنجا که می توانستم با دقت با هم آمیخته بودم. بر پیشانی تیره ی آن زن تاجی از ستاره دیده می شد. خطوط چهره اش در قسمت پایین مثل یک توده ی بخار پخش شده بود. چشمهایی سیاه و وحشی در صورتش می درخشیدند. موهایش مثل سایه یا مثل ابر بیفروغی بود که توفان یا نیروی شدید آذرخش آن را از هم گسسته باشد. روی گردنش بازتاب نور پریده رنگی مثل مهتاب به چشم می خورد؛ همین روشنایی ضعیف به یک رشته ابرهای رقیقی می خورد که ستاره ی ناهید از آن پدید می آید و رو به افول می رفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#47 | Posted: 31 Aug 2013 20:05




تصویر سوم قله یک کوه یخ را نشان می داد که در زیر آسمان زمستان قطبی سر برافراشته بود: توده ای از نورهای شمالی(northern lights) رشته های به هم چسبیده ی کم فروغ خود را در طول افق بالا برده بود. پیش زمینه به گونه ای بود که آن رشته های نور را در فاصله ای دور نشان می داد. در متن پیش زمینه یک سر غول آسا به طرف کوه یخ خم شده و بر آن آرمیده بود. دو دست لاغر زیر قسمت جلوی سر وصل بود و آن را نگه می داشت و در پایین چهره ی رو بند از پوست خز سیاه کشیده شده بود. تنها اجزای قابل رؤیت آن چهره عبارت بودند از: یک پیشانی کاملاً پریده رنگ، به سفیدی استخوان، چشمی گود افتاده و ثابت که بیروح بود و با تیرگیش یأس را نشان می داد. بالای شقیقه ها، میان چینهای عمامه مانند یک پارچه ی سیاه، یک حلقه ی شعله ی سفید که از جهت کیفیت و ثبات مثل یک ابر درهم و آشفته بود، با روشنی ضعیفی می درخشید و تلألؤ یک رنگ کم فروغتر آن را می آراست. این هلال پریده رنگ «شبیه یک تاج شاهانه» بود؛ و آنچه در زیر این تاج دیده می شد پیکره ی یک موجود بیشکل بود.»
کمی بعد آقای راچستر پرسید: «وقتی این تصویرها را می کشیدید آیا حالت شادی داشتید؟»
_ «مجذوب شده بودم، آقا؛ بله، شاد بودم. خلاصه این که، کشیدن این تصاویر برایم مثل برخورداری از پرمایه ترین لذتهایی بود که تا آن زمان می شناختم.»
_ «خیلی نمی شود مطمئن بود. لذتهای شما، به اعتراف خودتان، زیاد نبوده اند؛ اما به جرأت می گویم موقعی که این رنگهای عجیب را به هم مخلوط می کردید و به آنها شکل می دادید در یک دنیای رؤیایی هنرمندانه بودید. آیا هر روز مدت زیادی با اینها مشغول بودید؟»
_ «کار دیگری نداشتم انجام بدهم چون مدرسه تعطیل بود و من از صبح تا ظهر و از ظهر تا شب مشغول کشیدن آنها بودم؛ و طولانی بودن روزهای وسط تابستان هم باعث رغبت بیشتر من به این کار می شد.»
_ «و با این وصف، از نتیجه ی زحمتهای زیاد خودتان راضی بودید؟»
_ «به هیچ وجه؛ از تفاوت میان مفاهیم ذهنی و کارهای نقاشیم رنج می بردم. در هر کدام از این موارد، درباره ی چیزی فکر کرده بودم که کاملاً قادر به تجسم آن نبودم.»
_ «کاملاً، نه؛ فقط سایه ای از مفهوم ذهنی خودتان را به تصویر درآورده اید و، احتمالاً، کاری بیشتر از این نکرده اید. مهارت و علم یک هنرمند را به حد کافی نداشته اید تا به آن فکر کاملاً تجسم بدهید. با این حال، کشیدن این تصاویر از یک دختر مدرسه عجیب است. و اما مفاهیم و موضوعات این تصاویر مربوط به عالم موجودات غیر انسانی است. این چشمهایی را که برای ستاره ی ناهید کشیده اید بایست در خواب دیده باشید. چطور توانسته اید آنها را، بدون این که هیچ درخششی به آنها بدهید، طوری بکشید که اینقدر واضح به نظر بیایند؟ چون سیاره ای که در بالاست پرتوهای آنها را تحت الشعاع قرار می دهد. و آن حالتی که در عمق پر هیبت آنهاست چه مفهومی دارد؟ و کشیدت تصویر باد را چه کسی به شما یاد داده؟ یک توفان شدید در آن آسمان و روی نوک این تپه است. شما لتمس را کجا دیده اید؟ چون این لتمس است. خوب، نقاشیها را بردارید!»
هنوز بستن بندهای کیف را تمام نکرده بودم که او به ساعتش نگاه کرد و ناگهان گفت: «ساعت نه است. چه خیالی دارید، دوشیزه ایر، می خواهید بگذارید آدل تا این موقع شب همینطور بیدار باشد؟ او را بخوابانید.»
آدل پیش از بیرون رفتن از اطاق رفت که او را ببوسد. آن مرد نوازش او را تحمل کرد، اما بعید به نظر می رسید که از نوازش آدل بیشتر از نوازش پایلت لذت ببرد.
چون از مصاحبت ما خسته شده بود و می خواست ما را از اطاق بیرون کند با دست خود به طرف در اشاره کرده گفت: «برای همه ی شما شب خوشی آرزو می کنم.» خانم فرفاکس بافتنی خود را تاه کرد، من کیف کارهایم را برداشتم، به او ادای احترام کردیم. متقابلاً به طور خشک و رسمی سری تکان داد، و ما بیرون آمدیم.
بعد از خواباندن آدل، وقتی دوباره به خانم فرفاکس ملحق شدم اظهار داشتم: «شما گفته بودید آقای راچستر خیلی باریک بین نیست، خانم فرفاکس.»
_ «مگر اینطور است؟»
_ «فکر می کنم اینطور باشد؛ اخلاق خیلی بی ثباتی دارد، و خشن است.»
_ «درست است، ممکن است به نظر یک غریبه قطعاً اینطور بیاید اما من آنقدر به رفتار او عادت کرده ام که اصلاً چنین چیزی حس نمی کنم، و اگر هم اخلاق عجیب و غریبی دارد نباید به او ایراد گرفت.»
_ «چرا؟»
_ «اولاً، به این علت که طبیعت او اینطورست _ و هیچکدام از ما نمی توانیم طبیعت خودمان را تغییر بدهیم؛ و ثانیاً، افکار آزار دهنده ای دارد که، بدون شک، او را به ستوه آورده و روحیاتش را مختل کرده.»
_ «این افکار راجع به چیزی هستند؟»
_ «راجع به مشکلات خانوادگی.»
_ «اما او که خانواده ای ندارد.»
_ «حالا نه، ولی قبلاً داشته _ یا، دست کم، بستگانش. چند سال پیش برادر بزرگترش را از دست داد.»
_ «برادر بزرگترش؟»
_ «بله. آقای راچستر فعلی مدت خیلی زیادی نیست که مالک این ثروت شده؛ فقط حدود نه سال است.»
_ «در این مدت نه سال قاعدتاً بایست تسلی پیدا کرده باشد. آیا آنقدر به برادرش علاقه داشته که هنوز از مرگ او تسلی پیدا نکرده؟»
_ «والله، نه _ شاید اینطور نباشد. گمان می کنم میان آنها سوءتفاهم هایی بوده. آقای رولاند راچستر با آقای ادوارد چندان عادلانه رفتار نمی کرد؛ و شاید، میانه ی پدرش با او را به هم زده بود. آن اصیلزاده ی پیر عاشق پول بود. نمی خواست با تقسیم ثروتش آن را کم کند، و در عین حال هم نگران این بود که مبادا آقای ادوارد چون اسم او را روی خودش دارد صاحب آن ثروت بشود. وقتی پیر شد خیلی زود اعمالی انجام گرفت که چندان عادلانه نبودند. کارهای زشتی بودند. آقای راچستر پیر و آقای رولاند با همدستی یکدیگر آقای ادوارد را گرفتار وضعی کردند که برای به دست آوردن ثروتش مشقات زیادی کشید. از چگونگی قضیه هیچوقت درست سر در نیاوردم؛ اما می دانم روحیه ی او طوری است که نمی توانست بدیهایی را که به او شده بود تحمل کند. شخص خیلی با گذشتی نیست؛ از خانواده ی خود بریده، و الان چندین سال است که زندگی بی سر و سامانی دارد. از زمان مرگ برادرش که بی وصیتنامه مرده و در نتیجه او مالک املاک و ثروت شده فکر نمی کنم تا حالا هر دفعه به ثورنفیلد آمد روی هم رفته بیشتر از دو هفته در اینجا مانده باشد؛ ، در حقیقت تعجبی ندارد که از ماندن در این خانه ی قدیمی می پرهیزد.»
_ «چرا می پرهیزد؟»
_ «شاید فکر می کند اینجا تاریک است.»
این جواب، نوعی گریز از ادامه ی گفت و گو بود _ میل داشتم توضیح بیشتری بشنوم اما خانم فرفاکس یا نمی توانست و یا نمی خواست اطلاعات مشروح تری درباره ی منشأ و ماهیت رنجهای آقای راچستر به من بدهد. اظهار داشت موضوع برای خود او هم مبهم است و آنچه را هم که می داند عمدتاً حدس زده. معلوم شد واقعاً میل دارد درباره ی قضیه گفت و گو نکنیم؛ بنابراین من هم دیگر چیزی نگفتم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#48 | Posted: 31 Aug 2013 20:07
andishmand

خسته نباشی گلک ‏‎
     
#49 | Posted: 31 Aug 2013 20:19




mereng
مرسی عزیزک

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#50 | Posted: 31 Aug 2013 20:22 | Edited By: andishmand




فصل چهاردهم
تا چند روز متوالی آقای راچستر را کم می دیدم. ظاهراً صبحها سخت سرگرم امور مالی بود و بعد از ظهرها آقایانی از میلکوت یا نواحی مجاور به آنها سر می زدند، و گاهی برای شام هم می ماندند. وقتی پیچ خوردگی پایش به آن حد خوب شد که توانست سوار اسب بشود خیلی برای سواری از خانه بیرون می رفت، شاید هم می خواست بازدید ملاقات های قبلی را پس بدهد چون معمولاً تا دیروقت شب به خانه برنمی گشت.
در طول این مدت، در مواقعی هم که فراغت داشت به ندرت از آدل می خواست نزدش برود، و آشنایی من در این مدت کلاً محدود به این بود که او را تصادفاً در تالار، یا روی پلکان و در راهرو ببینم. در این برخوردهای تصادفی، متکبرانه و با سردی از کنارم رد می شد، برای پاسخ به ادای احترام من از دور سری تکان می داد یا با بیمهری نگاهم می کرد، و گاهی هم با نوعی خوشرویی ارباب مآبانه سری خم می کرد و لبخندی می زد. این تغییرات حالات او مرا نمی آزرد چون متوجه بودم که در قبال این تغییرات هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم؛ دگرگونیهای احوالش در نتیجه ی عللی بود که من در آنها هیچ دخالتی نداشتم.
در یکی از روزهایی که مهمان داشت کیف کارهایم را خواسته بود تا لابد محتویات آن را برای آنها به معرض نمایش بگذارد. مهمانها زود رفته بودند تا، آنطور که خانم فرفاکس به من اطلاع داده بود، در میلکوت در یک جلسه ی عمومی شرکت کند؛ اما آقای راچستر چون روز سردی بود و باران می آمد با آنها نرفته بود. کمی بعد از رفتن آنها زنگ احضار به صدا درآمد؛ پیغام رسید که من و آدل باید به طبقه ی پایین برویم. موی آدل را شانه زدم و سر و وضعش را مرتب کردم. همان لباس ساده ی معمولی خودم را پوشیدم و فقط برای تکمیل مرتب بودن ظاهرم به موهایم گیس باف زدم. بعد از اطمینان از مرتب بودن لباس خود از پله ها پایین رفتیم؛ آدل می خواست که آیا بالاخره بعد از آن همه انتظار، جعبه ی کوچک رسیده یا نه. یک اشتباه باعث شده بود که آن محموله دیر برسد. وقتی وارد اطاق غذاخوری شدیم خیلی خوشحال شد چون جعبه ی کوچکی روی میز بود. به نظر می رسید از روی فراست آن را شناخته چون در حالی که به طرف آن می دوید با هیجان فریاد کشید:
" !Ma boite! Ma boite "
[جعبه ی من، جعبه ی من.]
آقای راچستر، که روی مبل بزرگی در کنار بخاری لمیده بود، با صدای بم و تمسخرآمیز گفت: «بله _ بالاخره "boite" تو رسید، دختر پاریسی خالص. آن را به گوشه ای ببر، دل و روده اش را در بیاور و خودت را سرگرم کن.» بعد به دنبال سخنان خود افزود: «و مواظب باش حالا که داری داخل شکم آن را عمل می کنی راجه به آناتومی امعاء و احشاء آن هیچگونه توضیحی از من نخواه؛ بگذار عملی که انجام می دهی در سکوت انجام بگیر:
"? tien – toi tranquille. Enfant: comprends – tu "
[آرام باش بچه! می فهمی؟ ]
ظاهراً آدل چندان احتیاجی به آن هشدار نداشت چون قبلاً با گنجینه اش خود را به روی نیمکت راحتی رسانده و در این موقع مشغول باز کردن نخ جعبه بود. بعد از رفع این مانع و برداشتن چند ورقه پوشش نقره فام از روی محتویات جعبه با خوشحالی فریاد کشید: " Oh ciel! Que c'est beau! " * و بعد در حالت تفکر و جذبه ی نشاط آمیزی ساکت باقی ماند.

*[ اوه، خدایا! چقدر قشنگ است! ]

در این موقع ارباب از روی صندلی خود نیم خیز شد و به طرف در، که من نزدیک آن ایستاده بودم، نگاه کرده، پرسید: «دوشیزه ایر آنجاست؟ اوه! بله. بیایید جلو، اینجا بنشینید.» یک صندلی نزدیک مبل خود کشید، و به دنبال پرسش خود گفت: «من علاقه ای به حرف زدن بچه ه ندارم؛ چون مرد بزرگ سال عزبی هستم از زبان کودکانه ی آنها لذتی نمی بردم. گذراندن تمام شب و نزدیک او نشستن برایم قابل تحمل نخواهد بود. صندلیتان را اینقدر از من دور نکنید، دوشیزه ایر. درست همانجایی که من آن را گذاشته ام بنشینید، البته، لطفاً. این تشریفات را کنار بگذارید! من دائماً آنها را فراموش می کنم؛ و به خصوص به خانمهای پیر ساده ی مبادی آداب هم توجهی ندارم. البته، بانوی پیر خودم را نباید از نظر دور داشته باشم؛ نادیده گرفتن او بیفایده است. یک فرفاکس است یا بهتر بگویم با یک فرفاکس ازدواج کرده؛ و می گویند خون از آب غلیظ ترست.»
زنگ زد و پیام دعوتی برای خانم فرفاکس فرستاد، و او کمی بعد در حالی که زنبیل بافتنی خود را در دست داشت وارد اطاق شد.
_ «سلام، خانم. برای یک امر خیر دنبال شما فرستادم: به آدل غدغن (قدغن) کرده ام که راجع به سوغاتهایش با من حرف نزند، و از بس ذوق می کند دارد می ترکد. لطفی کنید و خطر و طرف گفت و گوی او بشوید؛ این کار خیرخواهانه ترین کاری است که تاکنون انجام داده اید.»
آدل درواقع به محض دیدن خانم فرفاکس او را به نیمکت راحت خود احضار کرد و فوراً دامن او را با محتویات چینی، عاج و مومی boite خود برساخت. ضمن این که آنها را در دامن آن زن می ریخت می کوشید با انگلیسی شکسته بسته ای که تا آن زمان یاد گرفته بود با شور و شوق زیادی راجع به آنها برای او توضیح دهد.
آقای راچستر به سخنان خود چنین ادامه داد: «من نقش یک میزبان خوب را ایفا کردم یعنی مهمانهایم هر کدام سرشان را به نحوی با یک دیگر گرم کردم. حالا باید آزاد باشم و به کار خوشایند خودم بپردازم. صندلیتان را باز هم کمی نزدیکتر من بکشید، دوشیزه ایر شما خیلی عقب نشسته اید و من نمی توانم شما را ببینم مگر این که وضع نشستن خودم را روی این صندلی راحتی تغییر بدهم و البته نمی خواهم این کار را بکنم.»
کاری را که خواسته بود انجام دادم هر چند بیشتر دوست داشتم که در فاصله ی دورتری باشم؛ اما شیوه ی دستور دادن آقای راچستر طوری بود که اطاعت کردن فوری از او عادی و بدیهی به نظر می آمد.
همانطور که گفتم، در اطاق غذاخوری بودیم: چلچراغ، که آن را برای صرف شام روشن کرده بودند، اطاق را مثل یک شب جشن غرق در نور ساخته بود، بخاری بزرگ با آتش سرخ و روشن می سوخت. سراسر پنجره بلند و طاقنمایی که از آن بلندتر بود با پرده های ارغوانی پوشیده شده بودند. آرامش کامل حکمفرما بود فقط صدای وراجی نجوا گونه ی آدل شنیده می شد (چون جرأت نداشت بلند حرف بزند) و همچنین صدای قطرات باران زمستانی که به شیشه های پنجره می خورد فواصل سکوت آدل را پر می کرد.
آقای راچستر، همچنان که روی صندلی اطلس پوش خود نشسته بود ظاهرش با آنچه قبلاً دیده بودم فرق داشت: خیلی عبوس نبود _ کمتر گرفته به نظر می رسید. لبخندی به لب داشت، و چشمانش می درخشید؛ مطمئن نبودم که علت آن نوشیدن شراب است یا نه، اما فکر می کنم خیلی احتمال داشت. خلاصه، در حالت بعد از صرف غذای خود بود: در حال گشاده رویی و ملایمت بیشتر، و همینطور تن آسایی بیشتری از انعطاف ناپذیر و بیمهری صبح. با این حال، تا حد خیلی زیادی جدی هم به نظر می رسید. سر خود را به پشتی بالا آمده ی صندلیش تکیه داده و چهره ی سنگ خاراگونه و چشمان درشت سیاه خود را متوجه نور و آتش بخاری ساخته بود. بله، چشمان درشت سیاه و در عین حال، بسیار زیبایی داشت، و گاهی نوعی تغییر در اعماق آن خوانده می شد که اگر هم ملایمت نبود دست کم نمودار چنین حالتی بود.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 5 از 15:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  15  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Jane Eyre | جین ایر بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites