تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

anahita | آناهیتا

صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#21 | Posted: 31 Aug 2013 21:52
شاید اشتباهی به دنیا اومدم ... تو من رو نمی خواستی چون عاشق منصور بودی.چون می خواستی با اون عروسی کنی.تو با جهانگیر عروسی کردی فقط برای اینکه منصور رو ناراحت کنی.بخاطر خودت ...
تو بخاطر خودت ... جهانگیر بخاطر خودش ... تو موندی ... اون رفت ... من چی بودم؟ کی بودم؟ ... همیشه به بچه های دیگه نگاه می کردم که پدر و مادر دارند ... یا یکی از اونها رو دارند.من فقط یه مادر بزرگ و پدر بزرگ پیر داشتم ...
حالا روی صحبت او با جهانگیر بود.
- هیچ وقت مدرسه من اومدی؟ هیچ وقت مراقب من بودی؟ فهمیدی اون دوست کثیفت چقدر دختر کوچولوی تو رو اذیت کرد ... من فقط هفت سالم بود ... اون حال من رو بهم می زد ... ازت متنفرم.چون تو هیچ وقت مراقب من نبودی ... تو فقط یه قاتلی.آدمکش!جهانگیر دیگر بیش از آن نمی توانست خود دار باشد.
- خفه شو آنی.تو دروغ گو ترین و عوضی ترین دختر عالمی.چطور می تونی یک همچین اراجیفی از خودت در بیاری.
- پس چرا از تو متنفرم؟! از تو ... از اون دوست آشغالت از الکس ... از ریموند ... از اون ... و به منصور اشاره کرد.کورش با حالی غریب در حالیکه عضلات بدن چهره اش از شدت ناراحتی منقبض شده بود،منتظر بود آنی به او هم اشاره کند اما دختر انگار اصلا او را نمی دید.
- من از همه بدم میاد.از همه شما ... از همه شما ... من نمی خوام دختر شما باشم ... اگر هم اومدم اینجا فقط می خواستم صبا رو ببینم ... می خواستم بفهمم چرا یه پیرمرد رو از دخترش بیشتر می خواست؟! چرا بخاطر من آمریکا نیومد؟ صبا تو می دونستی جهانگیر پدر خوبی نیست.چرا تنها گذاشتی؟ تو می خواستی طلاق بگیری ... چرا توی آمریکا طلاق نگرفتی ... شاید اون موقع می تونستی من رو با خودت ببری ایران.شاید منصور دنبالت میومد.مگه عاشقت نبود؟! شما به خاطر من هیچ کاری نکردید.
جهانگیر خشمگین به سمت او رفت،اما آنی به سرعت خود را عقب کشید و به طرف پله ها دوید.جهانگیر خیز برداشت و با یک حرکت بازوی او را گرفت و محکم فشار داد طوریکه چهره آنی از شدت درد درهم کشیده بد.صبا فریاد زد: ولش کن.
منصور خود را جلو انداخت.اما جهانگیر بازوی آنی را محکمتر فشرد و گفـت: می خوام باهاش حرف بزنم.تنها!
بعد تلاش کرد او را با خود از پله ها بالا بکشد.دختر به طرز عجیبی وحشت زده و در عین حال خشمگین می نمود.صبا به دنبالشان رفت و باز از جهانگیر خواست او را رها کند.منصور هم چند قدم جلو رفت و گفت: چرا آروم نمی شی آنی؟ اون می خواد با تو حرف بزنه.
صبا احساس سنگینی شدیدی در پاها و دستان خود می کرد.منصور متوجه حال خراب او شد و سعی کرد او را روی اولین پله بنشاند.
حالا جهانگیر و آنیتا به میانه پله ها،درست جایی که کورش با حرص و غضب ایستاده بود رسیده بودند.آنی هنوز سعی می کرد خود را از دست پدر رها کند و جهانگیر با خشمی کنترل شده او را به دنبال خود می کشید.
- اینقدر کولی بازی در نیار! فقط شرایط تازه ای برات دارم ... خفه شو آنی ... داری خسته ام می کنی.آروم باش.
کورش همچنان بی حرکت ایستاده بود با وجودیکه بخاطر حال زار او پریشان و نگران بود اما از حرفهای آنیتا خوشش نیامده و حس می کرد پدرش حق دارد از او توضیح بخواهد و آن مدارک با ارزش و پول کلانش را طلب کند.در همان لحظه اتفاقی افتاد که او به شدت غافلگیر شد.آنی با حرکتی پیش بینی نشده،وقتی هنوز از او دور نشده بود،مچ دستش را چنگ زد و با چشمانی پر از اشک و التماس ناله کرد : اون منو می کشه
کورش ! کمکم کن. این قاتل عوضی من رو می کشه!
جهانگیر نگاهی از سر استیصال به کورش انداخت و گفت: می بینی؟! این دختر خود شیطانه!
آنیتا هنوز مچ دست کورش را می فشرد و التماس می کرد.
- اون یک بار می خواست من رو بکشه.باور کن راست می گم. با چاقو می خواست منو بکشه ... کورش! کورش خواهش می کنم منو تنها نزار.
جهانگیر با حرکتی سریع دخترش را به دنبال خود کشید.دست آنی از دست کورش رها شد و در پی آن صدای فریاد جگر خراشش گوشهای کورش را پر کرد.صبا از پایین پله ها فریاد زد : ولش کن ... این راهش نیست.
ضجه های دختر شدیدتر شده بود.موهای زیتونی روشنش اطراف صورت و شانه ها ریخته و چند تار مو با اشکهای بی پایان او به صورتش چسبیده بود.
در بالای پله ها آنی خود را روی زمین انداخت تا با کمک وزنش خود را از دست پدر نجات دهد.اما جهانگیر با حرکتی سریع خم شد.دستهای بلندش را دور کمر انداخت و از زمین بلندش کرد.صدیا فریاد آنی باز به هوا برخاست.گریه صبا شدت گرفت.منصور کلافه و پریشان به سمت پله ها آمد تا جلوی جهانگیر را بگیرد.جهانگیر در اولین اتاق خواب را باز کرد.
- اتاق تو کدومه؟
با دیدن عکس ثمره که به دیوار آویزان بود فهمید آن اتاق آنی نیست.در دیگر را باز کرد.آنی به سمت کورش برگشت.
- کورش کمکم کن.کورش!
جهانگیر وسایل دخترش را شناخت.لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد.خواست وارد اتاق شود که حس کرد دو دست قوی یک بازویش را در چنگ فشرد.سر برگرداند و کورش را دید که با نفرت به چشمانش خیره شده.
- بذارش زمین.
- تو دخالت نکن پسر.این به تو مربوط نیست.
منصور با لحنی کنترل شده گفت: این دختر حالش خوب نیست بذار یک کم آروم بشه من راضیش می کنم با تو حرف بزنه.
اما جهانگیر بجای پاسخ با حرکتی سریع کورش را به عقب هل داد و با سرعت وارد اتاق شد و در را بست.کورش به سمت در هجوم برد.جهانگیر آنی را وسط اتاق پرت کرد.به در تکیه داد و در را قفل کرد.
صدای فریاد خشمگین کورش از پشت در به گوش می رسید.
- درو باز کن لعنتی.تو به چه حقی با اون این طوری رفتار می کنی؟

درو باز کن لعنتی.تو به چه حقی با اون این طوری رفتار می کنی؟
جهانگیر توجه به او و به دخترش که وسط اتاق از شدت گریه و وحشت می لرزید به سمت کشوهای میز آرایش کوچک هجوم برد.کشوها را یکی یکی بیرون کشید و وسط اتاق پرت کرد.با سرعت نگاهی به وسایل آی کرد و وقتی چیزی را می خواست نیافت به سمت کمد رفت.لحظاتی بعد کم هم زیر و رو شده بود.حالا تخت خواب آماج حملات او بود.تشک با یک حرکت به گوشه ای پرتاب شد و ناگهان مرد که موهای بلندش آشفته شده و صورتش از شدت هیجان و بر اثر تقلا به شدت بر افروخته بود،آرام شد.حالا آنی بجای گریه هراسان به پدرش خیره بود.کورش و منصور پشت در گوش تیز کرده بودند و جهانگیر به بسته ای که زیر تشک پیدا کرده بود نگاهی کرد.
نفس زنان بسته را برداشت به تندی پاکت را پاره کرد.با ریختن تعدادی ورق نیم سوخته در میان اتاق،آرامشی که می رفت در چهره اش جا خوش کند،تبدیل به طوفانی وحشتناک شد.
شکل لبایش تغییر کرد.فکش را با شدت به هم فشرد و نگاه پر از خشم و نفرتش به دختر وحشت زده و رنگ پریده وسط اتاق دوخته شد.قدمی به سمت او برداشت و از میان دندانهای بهم فشرده اش گفت: پول ها کجاست؟
آنی سعی کرد شجاع باشد و حرف بزند.کمی خود را عقب کشید.با دست لرزانش تکه مویی را که جلوی یک چشمش را گرفته بود کنار زد و تلاش کرد چیزی بگوید.وقتی لب باز کرد صدایش بیش از بدنش لرزش داشت و واضح به گوش نمی رسید.
- دادم به آدمهایی که ... بخاطر اسلحه های تو و دوستات بی چاره و بدبخت ... شدند!
کلام آنی واضح و پر صداقت بود.جهانگیر مطمئن شد دخترش آن کار وحشتناک را در حقش انجام داده.او دیگر حال خود را نمی فهمید.به سمت او هجوم برد همزمان فریاد زد.حالا دیگه راحت می تونم بکشمت هرزه کوچولو!
کورش و منصور با شنیدن صدای او سعی کردند در را بشکنند.
جهانگیر موهای آنی را در چنگ گرفت،دور دست چرخاند و سرش را به دیوار کوبید.صدای ضجه آن قلب کورش را در سینه تکان داد و او با ضربه محکمتری با شانه اش به در زد.
آنی بی حال روی زمین افتاد.از میان چشمهای نیمه بازش به پدرش نگریست که از خشم کف بر دهان آورده بود.نالید: من پشیمون نیستم.
کورش منصور را کنار کشید و با لگدی محکم بالاخره در را گشود.پایش از شدت ضربه،درد گرفت اما او بی توجه به درد خود را جلوتر از پدر،داخل اتاق انداخت.جهانگیر مانند دیوانگان می خواست لگدی حواله پهلوی دخترش کند که کورش طاقت از کف داد و به سمت جهانگیر یورش برد.اول مشت محکمی به صورتش زد و بعد با دستان بزرگش او را که از خودش بلند تر بود به عقب هل داد و به دیوار کوبید.جهانگیر هم به سمت او هجوم برد و آنها به شدت درگیر شدند.منصور با دیدن وضعیت آنها آنی را رها کرد تا کورش و جهانگیر را از هم جدا کند.
- کافیه! کورش آروم باش.جهانگیر تو دیگه شورش رو در آوردی.
دستش را روی سینه هر دو گذاشت،تمام قدرتش را جمع کرد و هر دو را به عقب هل داد.جهانگیر محکم به چهارچوب پنجره خورد و کورش هم نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
جهانگیر فریاد زد،این دختر زندگی منو نابود کرد.تمام مدارک رو سوزونده.راست راستی همه رو سوزونده.
بعد مانند دیوانه ها خندید و ادامه داد: این دختر دیوونست!
پول ها رو داده به جنگ زده ها ... مدارک رو سوزونده.به سمت برگه های نیم سوخته هجوم برد.آنها را برداشت و به منصور نشان داد.
- ببین.همه رو سوزونده.اینها رو هم لابد نگه داشته که من رو آتیش بزنه.
همانطور که او حرف می زد کورش به سمت آنی دوید.او نیمه جان کف اتاق افتاده بود و رگه باریکی از خونه از کنار پیشانی اش جاری بود.کورش با بغضی شدید سعی کرد او را از روی زمین بلند کند.همان لحظه آنی چشمانش را گشود.با دیدن او به زحمت لب باز کرد.
- چرا کمکم ... نکردی؟!
قطره اشکی از بین چشمان نیمه بازش بیرون چکید کورش را آتش زد.با یک حرکت،بدن سبک او را روی دو دست بلند کرد و از اتاق خارج کرد.
جهانگیر خواست به دنبال آنها برود.منصور محکم مقابلش ایستاد و گفت: همین حالا از خونه من برو بیرون.وگرنه پلیس خبر می کنم.پس تا بخاطر این لطفی که در حقت می کنم پشیمون نشدم گورت رو گم کن!
جهانگیر پوزخندی زد به طرف برگه های نیم سوخته رفت و آنها را درون جیبهایش گذاشت.دستی به موهای آشفته اش کشید و در حالیکه با غضب از کنار منصور عبور می کرد گفت: وقت برای تصویه حساب زیاده!
هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که صدای فریاد وحشت زده کورش به گوش رسید.
- بابا! بابا!صبا ... صبا ...!
منصور با شدت جهانگیر را کنار زد و از پله پایین دوید.با دیدن پیکر بی جان صبا که پایین پله ها افتاده و خونی که زیر سرش جمع شده بود پاهایش سست شد.لحظه ای نزدیک بود کنترلش را از دست بدهد اما می دانست حالا وقت فرصت دادن به ضعف نیست.
به سمت همسرش رفت،صبا نمی توانست آنطور بی رحمانه او را تنها بگذارد.او اجازه نمی داد.

درکریدور خنک و خلوت بیمارستان،کورش با تنی خسته،نگاهی نگران و چهره ای غمگین و گرفته،با بی قراری قدم می زد.با برخورد قطرات باران به روی شیشه توجه اش به بیرون پنجره جلب شد.آرام به سمت پنجره رفت و از پشت آن به ریزش تنه قطره های ریز باران نگاه کرد.چرا نفهمیده بود باران کِی شروع شده؟!
وقتی آمبولانس آمد زمین خشک بود.پس چطور آن قدر ناگهانی باران گرفته بود.بغضی بزرگ گلویش را فشرد و چشمان اندوهگین و سیاهش را به اشک نشاند.کم کم بغض شدیدتر شد و اشک بیشتر.نگاه ترش را به آسمان بارانی دوخت و زمزمه کرد: خدایا خواهش می کنم صبا رو از ما نگیر.
کم کم داشت منفجر می شد.دستش را روی دهانش فشردو سعی کرد بر آن بغض سرکش مهار بزند.
- آقای کیانفر ... بیمارتون بیدار شده.
کورش دستی به صورتش کشید تا آن اشک را پاک کند.به سمت پزشک جوانی که پشت سرش ایستاده بود برگشت.
- حالش چطوره؟
مرد شانه ها را همراه ابروانش بالا داد و گفت: ظاهرا که خوبه.راستش وضعیت ظاهری اش بیش از حد انتظار خوبه اما حالتهاش ...
- یعنی هیچ صدمه خاصی ندیده.
... اما اون گله ای از درد نمی کنه.رفتارش عجیبه.خیلی ساکته! اینجور مواقع بیمار از درد ناله می کنه ... اما اون با وجودیکه مشخصه درد می کشه حرف نمی زنه،حتی مسکن هم نمی خواد.
کورش با کلافگی دست درون جیبهایش فرو برد و نگاهش را به زیر دوخت.
- احتمالا ایشون شوکه شدن ... بهتره باهاش حرف بزنید،اما اشاره ای به علت حضورش در اینجا نکنید.
کورش غمگینانه پرسید: از پدر و مادرم چه خبر؟
چهره دکتر هم رنگ اندوه بخود گرفت.
- خانم کیانفر هنوز بیهوش هستند.دکتر هم همچنان بالای سرشون.
- اون که خوب می شه دکتر.مگه نه؟
- یک سکته ناقص ... به همراه ضربه مغزی ... باید دعا کنیم.
- نظر دکتر عظیمی چیه؟
- عمل که موفقیت آمیز بود ... دکتر هم راضی به نظر می رسید.فقط باید صبر کنیم تا بیمار به هوش بیاد.
بعد لبخندی روی لب آورد،دستی به شانه کورش زد و گفت: شما بهتره فعلا سری به این خانم جوون بزنید.دکتر کیانفر خیلی سفارشش رو کردند.
کورش نفس عمیقی کشید و به سمت انتهای کریدور،جایی که اتاق آناهیتا قرار داشت رفت.چند ضربه به در زد اما جوابی نشنید.آرام در را گشود و وارد شد.
آنی به پشت روی تخت دراز کشیده و نگاهش به پنجره بود.سرش را بانداژ کرده بودند.از دیدن حالت او دل کورش به درد آمد.
لحظه ای صدای فریادهایش در گوشش پیچید و از شدت تأثر دوباره آن بغض بزرگ هنجره اش را درهم فشرد.
موهای بلند و مواج آنی،نامرتب اطرافش روی بالش رها شده و انگشتان یک دستش که از زیر پتو بیرون بود محکم مشت شده و نشان از تحمل دردی عمیق داشت.
کورش همچنان ایستاده و با تأثر او را نگاه می کرد که ناگهان آنی سر برگرداند و با چشمان بی حالتش او را نگاه کرد.
کورش سعی کرد لبخند بزند اما بجای آن قطره اشکی در چشمش درخشید.چند قدم جلوتر رفت و به زحمت لب باز کرد.
- حالت چطوره؟
چشمان آنی هم پر از اشک شد و مظلومانه گفت: من دروغ نگفتم ... پشیمون نیستم ... تو حرفهام رو باور می کنی؟
کورش از منصور شنیده بود که جهانگیر چه حرفهایی راجع به آنی زده.در حقیقت هیچ چیز به نفع آنی به نظر نمی رسید!
- اون داشت منو می کشت ...
- اون پدرتونه ... نمی تونستم باور کنم با تو ...
- کاش زودتر کمکم می کردی ... اما مهم نیست ... من پشیمون نیستم.اون قاتله ... قاتله همه آدمهایی که توی افغانستان و عراق و هر جای دیگه تو این دنیا می میرن!
- تو اشتباه می کنی ... اون توضیح داده ...
آنی اندکی هیجان زده گفت: نه ! من مطمئنم.
کورش جلوتر رفت.دست روی شانه او گذاشت و با لحنی آرامش بخش گفت: ما بعدها فرصت داریم در این مورد حرف بزنیم.بهتره فعلا آروم باشی.
اما آنی بی توجه به گفته های او با صدای بلندتری گفت: من راست گفتم.تو باید باور کنی ... تو باور کن کورش ... من دزد نیستم ... من دختر بدی نیستم ... من باد اون کار رو می کردم ... آنی ... دست زیر سینه اش گذاشت.درد بر اثر تقلا و هیجان با شدت بیشتری در قفسه سینه اش پیچید،اشکهایش را جاری ساخت و نالش را در آورد.
کورش سعی کرد آرامش کند.اما وقتی بی قراری اش را دید زنگ بالای سر او را فشرد.آنی دست او را که از روی زنگ پایین می آمد در هوا گرفت.میان دو دست عرق کرده خود فشرد و در میان گریه گفت: اگر دروغ می گفتم باید پشیمون بودم ... اما نیستم.
کورش بی طاقت گفت: تو در مورد بیماریت هم اشتباه کردی.
دست آنی سست شد و چهره اش وحشت زده.نفس زنان گفت: اون به من گفت ... اون گفت مریضم ... اون دروغ گفت بود ... من ...
پرستار به محض ورود آنی را دید که گریه می کند.کورش پشیمان از حرفهایی که زده بود سعی می کرد آرامش کند.مدام عذر می خواست و قول می داد در مورد حرفهای او تحقیق کند تا درستی حرفهایش به همه ثابت شود.
پرستار عصبانی جلو آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟ شما چی کار کردید؟!
کورش با ناراحتی گفت: حالش خوب نیست.درد داره.
- بله.متوجه ام.شما بفرمائید بیرون.
آنی دست او را محکمتر فشرد و خواست او ترکش نکنه.
پرستار با بی حوصلگی آمپولی آرام بخش آماده کرد و با کمک کورش آنرا به رگ دست آنی تزریق نمود.بعد با حالتی جدی رو به آنی گفت: اگر می خوای اجازه بدم این آقا این جا بمونه باید قول بدی ساکت باشی .الان نصف شبه و همه خوابن.آنی بینی اش را بالا کشید و در حالیکه نفس های مقطعی می کشید سکوت کرد.کورش نفس عمیقی کشید.از پرستار تشکر کرد و با نگرانی به چهره آنی خیره شد.
بعد از خروج پرستار کورش لبخندی بر لب آورد و گفت: با اون ظاهر آرومی که همیشه داشتی فکر نمی کردم اینقدر کولی باشی.
آنی چشمانش را بست و گفت: خودم هم فکر نمی کردم!
کورش خندید.
- نمی خواهی دستم رو ول کنی؟
آنی دست او را محکمتر فشرد و کمی به سمت خود کشید.
چشمانش را باز کرد.به چشمان معذب کورش خیره شد و زیر لب گفت: حرفهام رو باور کن ... من دیوونه نیستم ... دختر بدی نیستم ... من باید اون کارو می کردم ... پشیمون نیستم ... فقط خسته ام ... باور می کنی؟
کورش در چشمان او جز صداقت چیزی نمی دید.ناگهان تمام احساسات مبهمی که نسبت به او داشت فراموشش شد.او حالا دختری تنها و زخم خورده،اما شجاع و با شهامت را مقابل خود می دید که نمی خواست هویت خود را پیدا کند.که نمی خواست بد باشد یا در بدیهای دیگران شریک باشد.
- باور می کنم ... باور می کنم خانمی ...!
بی آنکه متوجه باشد لفظی را که گاهی منصور در مورد صبا به کار می برد در مورد آنی بکار برده بود.لحظه ای چیزی درون قلبش فرو ریخت و حس کرد دیگر تاب نگاه کردن به آن چشمان مخمور خاکستری که حالا رگه های سبز و عسلی بخوبی در آنها هویدا بود،را ندارد. خود را عقب کشید.آب دهانش را به سختی فرو داد و دستش را از میان دستان شل شده آنی بیرون آورد.
     
#22 | Posted: 31 Aug 2013 21:53
فصل هشتم

من می رم یه هوایی بخورم!
وقتی از اتاق خارج شد احساس می کرد هنوز دست گرم آنی دستش را گرفته.به واقع آن حس را داشت! تمام بدنش عرق کرده و در آن هوای خنک احساس خفگی می کرد.کلافه خود را به حیاط رساند.قطرات ریز و سرد باران تن تب دارش را کمی آرام کرد.سرش را رو به آسمان گرفت تا باران صورتش را هم بشوید.چشمانش باز بود.و گاهی قطره ای درونشان می افتاد.به یاد حرف آنیتا افتاد زمانیکه روی پل رودخانه ایستاده بود " به چشمان رودخانه نگاه می کردم"
احساس می کردم حالا او به چشمان آسمان خیره شده.با صدایی که خودش می شنید گفت: من دارم کجا می رم؟ به کجا باید برسم؟!

تا نیمه های شب کورش چند مرتبه به آنی که بر اثر تزریق مسکن به خواب رفته و به صبا که هنوز در بیهوشی به سر می برد،سر زد.منصور اما همچنان با نگرانی کنار تخت همسرش نشسته و منتظر بود تا علائم هوشیاری را در او مشاهده کند.
وقتی بی قراری کورش را دید به او اصرار کرد به خانه باز گردد تا لااقل چند ساعتی بخوابد.کورش به ظاهر پذیرفت اما نمی توانست به راحتی دل از آنجا بکند.می ترسید این بار هم آنی بیدار شه او را بطلبد.دلش نمی خواست او احساس تنهایی کند.هنوز آن صحنه های دلخراش جلوی چشمانش بود و او را ناراحت و عصبانی می کرد.پس به سمت ماشینش رفت تا هم کمی استراحت کند و هم کنار عزیزانش باشد.به پرستار بخش هم سپرده بود اگر خبری شد می توانند او را در محوطه پارکینگ درون پاترول سیاه رنگی پیدا کنند.
باران هنوز می بارید و کورش حس می کرد حضور باران در آن موقعیت کمی دلداری اش می دهد.از شدت سرما پالتوی سیاهش را محکمتر به دور خود پیچید،ماشین را روشن کرد و بخاری اش را بکار انداخت.کم کم فضای داخل ماشین قابل تحمل تر شد او سر سنگینش را آرام به پشتی صندلی تکیه داد.با شنیدن صدای رعدی از فاصله ای دور به یاد شبی افتاد که آنی سر زده،مانند بلایی برخانواده اش نازل شده بود.بلایی که به طور حتم دیر یا زود باید اتفاق می افتاد.منصور همچنان به دنبال آنی می گشت و اگر او به خانه نمی آمد آنها بالاخره پیدایش می کردند.بی اختیار به آنی فکر کرد و مشغول تجزیه و تحلیل رفتارهای او شد.دختری که ظاهری سرد و بی تفاوت داشت اما کورش حالا مطمئن بود روحی پر احساس و بی قرار پشت آن نقاب بی تفاوتی وجود دارد.به یاد خلوت او با رودخانه افتاد ... دلسوزی اش را وقتی از ترس سست شده بود و ... اشکی که در دهانش جای داد! صراحت،سادگی و در عین حال هوشیاری و زرنگی او توجه اش را جلب کرده اما حالات جدی ونگاه تهی او را برای یک دختر نوزده ساله غیر طبیعی می دانست.مسلم بود آنی با مشکلات فراوان روحی و خانوادگی دست و پنجه نرم می کند و این هم مسلم بود او به دنبال تغییر است.تغییری که به خیال خودش با گرفتن انتقام جنگ زده ها از پدرش،قدمی برای یافتنش برداشته بود.قدم دومش هم دیدن صبا بود.مادری که گویی او را بخاطر مردی دیگر رها کرده بود! کورش نمی توانست آنی را بخاطر آن طرز تفکر سرزنش کند.اما تصمیم داشت هر طور شده او را از اشتباه در بیاورد.در مورد صبا آنی به طور حتم در اشتباه بود ... و در مورد جهانگیر؟! تا چند ساعت بیش بدیهی بود که اشتباه می کند و پدرش را به گناهی بیهوده،محکوم کرده ... اما حالا ... حالا دیگر کورش مطمئن نبود.نگاه آنی،هرم دستان عرق کرده و لرزانش ... صدای منقلب و پر التماس ... تمام اینها کورش را به شک می انداخت.
علاوه بر اینها رفتار وحشیانه جهانگیر هم به تردیدش دامن می زد.باز به یاد آخرین نگاه آنی افتاد.نگاهی که بیش از کلام گویا بود.انگار فریاد می زد و از او می خواست باورش کند.کورش در مقابل نگاه او خلع سلاح شده بود.کلافه دستی به صوتر و موهایش کشید.کمی روی صندلی تکان خورد و ناگهان حس کرد دیگر نمی تواند از آنی دور باشه! از اینکه او بیدار شود و خود را تنها ببیند دلش گرفت.او نباید تنهایش می گذاشت.آنی دختر مغرور و کله شق فقط از او کمک خواسته بود.فقط از او.وقتی از ماشین پیاده شد دیگر پریشان نبود.او می خواست با تمام توان به آنی کمک کند تا حرفهای خود را ثابت کند و به زندگی عادی باز گردد.
آخر آناهیتای صبا فقط از او کمک خواسته بود!
به محض اینکه وارد کریدور شد پرستاری به طرفش دوید.
- آقای کیانفر خوب شد اومدید.داشتم می اومدم دنبالتون ... اون دختر خانم بیدار شده و از همکارم سراغ مادرش رو گرفت.همکار من هم بی خبر از همه جا اوضاع ایشون رو براش شرح داده.حالا اون اصرار داره مادرش رو ببینه.
در حالیکه به سمت اتاق آنیتا می رفتند،پرستار همچنان توضیح می داد.
- هر چقدر برایش توضیح می دیم که مادرتون ممنوع الملاقات هستند،قبول نمی کنه ... حتی وقتی خواستیم آرام بخش ضعیفی تزریق کنیم به شدت مقاومت کرد.کورش با کمی حرص گفت: شما همیشه بیمارهاتون رو با آرام بخش ساکت می کنید؟!
پرستار که توقع شنیدن آن حرف را نداشت با ناراحتی گفت: برای بیمارهای نا آرامی مثل ایشون لازمه.
- شما وظیفه داریم تا اونجایی که ممکنه بیمار رو بدون این مضخرفات تسکین بدید!
کورش عصبانی شد.پرستا هم جوابهای زیادی برای او داشت.اما او فرزند دکتر کیانفر بود و با اینکه بر خلاف پدرش چندان منطقی به نظر نمی رسید،بخاطر وجود دکتر باید تحملش می کرد.پس جوابی نداد و با اخم سعی کرد ا او عقب نماند.
به اتاق که نزدیک شدند صدای آنی به گوش می رسید.
- من فقط می خوام ببینمش ... شما هم با بد اخلاق بودن نمی تونید جلوی من رو بگیرید.
کورش با حرکتی سریع در را باز کرد و به دورن رفت.چشمان آنی با دیدن او درخشید.او روی تخت نشسته بود و کاملا خسته و عصبی به نظر می رسید.
- کورش! من می خوام صبا رو ببینم ... باید ببینم زندَست.کورش با لبخند به طرفش رفت و گفت: معلومه که زندَست.تو فکر می کنی اگر مشکل بزرگی پیش اومده بود من این قدر راحت بودم!
سه پرستاری که در اتاق حضور داشتند با دیدن آرامش نسبی آنی کمی از تحت فاصله گرفتند و به دختر و پسر جوان چشم دوختند.
- ولی باید ببینمش!
- من فکر می کردم از دستش دلخوری!
چهره دختر درهم رفت و لحنش به شدت آرام شد.
- هنوز هستم! اما نمی خوام بمیره. دلم نمی خواد هیچ کس بمیره ... اون بخاطر من این طوری شد ...
- این اتفاق اجتناب ناپذیر بود.
آنی نگاه پر سوالش را به او دوخت.
- یعنی چی؟
یعنی در هر صورت رخ می داد.ربطی به تو نداره.
آنی پوزخند زد.
- لازم نیست دروغ بگی ... تو هم می دونی که همه اش بخاطر من بود.
- تو هر طور راحتی فکر کن.اما بدون من هیچ وقت دروغ نمی گم.
آنی در چشمانش زل زد.حالا نگاهش مثل چند ساعت پیش شده و کورش را بی قرار می کرد.
- منو ببر پیشش.
دقایقی بعد آنی با کمک پرستاری روی ویلچر نشست.او ابتدا اصرار داشت می تواند سر پا بایسته،اما وقتی چند قدم راه رفت،سرش کمی گیج رفت و دردی در تمام بدنش پیچید که موجب شد او از مرکب غرور پایین بیاید و تن به نشستن روی ویلچر بدهد.
با اشاره کورش،پرستار کنار رفت و او خود ویلچر را هل داد.
برای رسیدن به صبا باید از طبقه اول به طبقه سوم می رفتند.وقتی از آسانسور بیرون می آمدند،کورش به آرامی گفت: صبا هنوز بیهوشه ... اما عملش موفقیت آمیز بوده و دکترش معتقده اون حالش خوب می شه.
در بخش آی سی یو منصور با چشمانی سرخ کنار تخت صبا نشسته و به صورت خاموش او زل زده بود.او آنقدر در خیالات خود غرق بود که حتی متوجه نشد لحظاتی است که کورش و آنی از پشت شیشه تماشایشان می کنند
کورش بغض کرده بود .تحمل نداشت آن دو موجود عزیز را ببیند که چنان پژمرده اند.او شاهد عشق آنها بود و خوب می فهمید پدرش چه حالی دارد.
آنی هم بغض داشت.نه فقط بخاطر دیدن مادرش در آن حال یا احساس تقصیری که می کرد ... او با چشم خود می دید که چگونه انسانی می تواند در عرض یک شب چند سال پیر شود!
دیگر آثاری از ابهت و اقتدار در وجود منصور به چشم نمی خورد.
او مردی شکسته را می دید که چون پیرمردی رنجور بالای سر همسرش چمباتمه زده.حتی احساس کرد چهره او تغییر کرده! خطوط اطراف چشمانش عمیق تر شده،گونه های نه چندان برجسته اش،افتاده و لبهایش انگار با بغضی غریب ثابت مانده بود! موهای همیشه مرتب و خوش فرمش نیز ژولیده شده و کم پشتیشان بیش از همیشه نمایان بود.آنی همیشه از آن مرد بیزار بود.چه وقتی ندیده بودش و چه زمانیکه او را دید.اما حالا انگار خنثی شده بد.نه نفرت داشت و نه علاقه.فقط یک نوع حس دلسوزی آمیخته با رنجش که هنوز می خواست در وجودش باشد!
دقایقی سپری شد و بالاخره،منصور با احساسات سنگینی نگاهی سرش را کمی بالا گرفت.نگاهش مستقیم به چشمان خشک و خالی آنی تلاقی کرد.کمی صافتر نشست.چقدر وجود آن دختر باریش مرموز و ناملموس بود.حالا احسا او هم نسبت به آنی خنثی بود.همیشه در قلب خود او را دوست می داشت،اما همین دختر ناشناس را نمی توانست به راحتی در قلب خود بپذیرد.قضاوت در مورد او سخت می نمود و با آتشی که در خانواده اش به راه انداخت بود،نمی توانست حس خوبی نسبت به او داشته باشد.چشمانش را در میان چهره گرفته اش به کورش که همچنان بالای سر دخترک بود دوخت.با دیدن اشکهای پسرش منقلب شد.سعی کرد لبخند بزند و با اشاره سر و چشم بگوید همه چیز مرتب می شود!
چیزی که خودش هم از آن مطمئن نبود.
آنی بی توجه به حالت او زمزمه کرد: می خوام برم تو اتاق.
کورش کمی خم شد و گفت: نمی شه تا همین جا هم بخاطر اعتبار پدر جلومون رو نگرفتند.
- می خوام برم تو.
کورش مستأصل نگاهی به اطراف انداخت.هیچ پرستار یا پزشکی به چشمش نخورد.
- پس فقط چند دقیقه.
به پدرش اشاره کرد می خواهند وارد شوند.منصور عکس العملی نشان نداد.
آنی به محض ورود از شنیدن صدای دستگاههایی که به صبا متصل بود احساس سرما کرد.به صفحه مانیتوری که طپش قلب را با خطوطی کج و معوج به نمایش می گذاشت نگاه کرد.چقدر آن خط ها مهم و خواستنی به نظرش می آمد.
در آن اتاق انگار هر چیز افقی بوی مرگ می داد.
کورش با تکان سر به پدر سلام داد و آرام حالش را پرسید.اما آنی همچنان سکوت کرده و به صبا و دستگاهها نگاه می کرد.صدایش با نجوایی آرام در اتاق پیچید. – من نفهمیدم- چه اتفاقی افتاد ... خیلی بی حال بودم ... یادم میاد که صدای فریاد بلند کورش شنیدم ... اما نفهمیدم چی شد.
صدایش کمی لرزش داشت.رنگش به وضوح پریده بود و با وجود بانداژ سفیدی هم که دور سرش پیچیده بود بی حالی صورتش بیشتر به رخ کشیده می شد.منصور به زحمت گفت: بهتره بری استراحت کنی.
کورش با احتیاط گفت: شما خودتون هم نیاز به استراحت دارید ... با این جا نشستن شما چیزی تغییر نمی کنه.
منصور خسته اما محکم گفت: چرا! تغییر می کنه.
- پس فقط به اندازه خوردن یک نوشیدنی گرم ...
با ورود دکتر عظیمی حرف کورش نیمه تمام ماند.او با لبخندی گفت: به به! جمعتون جمعه! یک مهمونی خانوادگی تو ICU . نظرت در این مورد چیه منصور؟!
منصور پوزخند تلخی زد و گفت: فکر کنم بعد از این راحتتر اجازه بدم ملاقات کننده ها به این بخش بیایند!
- از تو بعیده دکتر! ما اینجا کم بیمار نداشتیم ... خود تو همیشه با همراهان بیمار در عین اینکه برخورد خوبی داشتی اجازه ندادی آرامش بیمار رو بهم بریزند.
منصور با بغض گفت: ولی اون بیش تر از اونچه باید آرومه! ...
دکتر عظیمی به کورش اشاره کرد هر طور می تواند حتی برای دقایقی پدرش را از اتاق خارج کن.کورش به سمت پدر رفت.دست روی شانه های پهن او گذاشت و گفت: بابا! اگر همین طور روی این صندلی بنشینید مهره های کمر و گردنتون آسیب می بینه.شما که نمی خواهید صبا بعد از بیداری از شما پرستاری کنه.منصور نگاهی به چهره نگران دکتر عظیمی انداخت و نفس عمیقی کشید.
- دکتر،می خوام یک پرستار تمام مدت مراقبش باشه تا خودم برگردم.
گفت: وقتی سر حال تر برگشتی یک سری به اون پسر بچه بزن.
امروز باید حتما ویزیتش کنی.

منصور قبل از اینکه از جای بلند شود،لحظه ای دست صبا را فشرد.انگار می خواست به او بگوید زود بر می گردم.منصور متوجه نبود آنی تمام مدت با دقت رفتار او را زیر نظر دارد.
در اتاق استراحت پزشکان،فقط دو پزشک زن میان سال حضور داشتندکه با ورود آنها به بهانه ای اتاق را ترک کردند.منصور خود را روی کاناپه بزرگ انداخت و پاهایش را روی میز جلو مبلی دراز کرد.کورش از فلاسکی که روی میز بود برای پدرش چای ریخت.
منصور تعارف کرد : برای خودتون هم بریز.
کورش تمایل زیادی برای نوشیدن چای در خود می دید پس لیوانی هم برای خودش پرکرد.یک لیوان چای هم به دست آنی دادمنصور نگاهش را به لیوان چای دوخته بود در حالیکه بخار برخاسته از چای را با چشم دنبال می کرد،انگار با خودش حرف می زند نجوا گونه لب باز کرد و شروع به حرف زدن کرد.
- اولین مرتبه که دیدمش فقط شش سالش بود!
با آن جلمه توجه کورش و آنی را به خود جلب کرد.هر دو اندکی متعجب و متأثر از لحن و حالت او به چهره اش خیره شدند.در نگاه منصور چیز غریبی موج می زد.حالتی داشت انگار حالا صبای شش ساله را پیش رو دارد!
- ختم پدرم بود!... من خیلی بهش وابسته بودم ... بعد از فوت مادرم،تمام زندگی من اون بود.وقتی مرد به شدت احساس تنهایی می کردم.اقوام درجه یک هم همگی مثل یک مشت کفتار،بعد از یک قهر طولانی به خونه ما اومده بودند و منتظر بودند ببیند پدرم چه تصمیمی در مورد ثروتش گرفته ... پدرم وصیت نامه اش رو تحویل وکیل جوانمون داده بود ... پدر صبا ... اون رو وکیل سابقمون قبل از مرگ پدرم معرفی کرده بود ... من ارتباط زیادی باهاش نداشتم ... اما اون روز،پیوندی ناگسستنی بین ما بوجود اومد ... من خسته از اون همه دو رویی و سنگدلی به باغ بزرگ خونه مون رفته بودم.صدای جمعیت و قرآن از داخل ساختمان به گوشم می رسید اما من کم کم محور درختی می شدم که گاهی اوقات تابستانها پدرم یک صندلی زیرش می گذاشت و رویش می نشست و مطالعه می کرد.نزدیک بود به گریه بیافتم که صدای کودکانه ای مثل صدای فرشته ها منو به نام خوشه و چقدر قشنگ! هنوز طنین صداش توی گوشمه" آقا منصور" ی که اون فرشته کوچولو به زبون آورد دلم رو لرزوند.بی اختیار به سمت صدا برگشتم.باور نمی کردم اون موجود کوچولویی که جلوم ایستاده انسانه! صبا جالبترین بچه ای بود که تا اون روز دیده بودم.یک جورایی خاص بود ... با همه فرق داشت.موهای روشن و مواجش رو که تا کمرش می رسید اطرافش رها کرده بود ... صورت گرد و سپیدش بخاطر سوز و سرما سرخی مطبوعی داشت.چشمان عسلی و خوش فرمش به وضوح می درخشید و لبای به شدت سرخش با لبخندی معصومانه به نظرم مثل غنچه نیمه باز شده ای می اومد ... وقتی چهره ماتم رو دید قدمی به سمتم آمد.لبخندش کمرنگ تر شد و گفت: آقا منصور شما هستید دیگه؟!
سرم را به آرامی تکان دادم.دوباره لبخندش جان گرفت و با هیجان گفت: این خونه مال شماست؟

ادامه دارد ..
     
#23 | Posted: 31 Aug 2013 21:53
از سوالش هم تعجب کردم و هم خنده ام گرفت.چند قدم پیش رفتم و گفتم: بله.چطور؟
او نگاهی به اطرافش انداخت و با شیفتگی و حسرت گفت: خوش به حالتون!
با تعجب بیشتری پرسیدم: چرا خوش به حالم؟!
او با حالت قشنگی شانه های کوچکش را بالا انداخت و گفت: برای اینکه اینجا خیلی قشنگه و خیلی بزرگه و باغ داره و ...
ناگهان لحنش تغییر کرد و با هیجان بیشتری ادامه داد:خوش بحال بچه هاتون.حتما حسابی اینجا قایم باشک بازی می کنن ... گرگم به هوا هم خیلی خوبه ...
به حرفها و حالتش خندیدم و گفتم بچه ندارم
با ناراحتی گفت: زن هم ندارید؟
- نه! من هیچکس رو ندارم.
نمی دونم چرا باید در مورد بی کسی ام به یک دختر بچه شش ساله حرفی می زدم.اما گفتم ... دلم می خواست اون باز هم با اون لحن شیرین و چشمان درخشان کنجکاو برام حرف بزنه.چهره اش اندوهگین شد و نگاهش به برگهای زرد پاییزی زیر پاهایش خیره ماند..کمی مکث کرد و بعد گفت : چقدر بد!
با خنده گفتم: شاید بتونی جای دختر من باشی.
به سرعت گفت: نه! من خودم بابا دارم! اما با شما دوست می شم. یا شاید ...
یک مرتبه انگار چیز مهمی به خاطر آورده باشد با خوشحالی تقریبا فریاد زد: من دایی ندارم! شما دایی من بشید.باشه.
با همه وجودم گفتم: باشه!
وقتی شیفتگی اش را نسبت به خانه و تنهایی ام دیدم به او پیشنهاد دادم تمام قسمتهای عمارت و باغ را نشان دهم.دیگر،میهمانان مجلس،اندوه از دست دادن پدرم و تنهایی از یادم رفته بود و آن دختر بچه با نشاط و فرشته سا تمام ذهنم را مشغول خود کرده بود.نیم ساعت بیشتر همراه او بودم.دستان کوچک و نرمش در دستم بود و حتی چند بار برای اینکه حس کردم خسته شده او را در بغل گرفتم.عطرخوش کودکانه و آرام بخشش رو هنوز هم حس می کنم.من اون روزها به دنبال یک مسکن بودم و خداوند دارویی برای من فرستاده بود که داشت کم کم تمام قلبم رو مال خود می کرد!
تا وقتی یکی از پیشخدمتها به سراغمان آمد ما با سرخوشی مشغول تماشای خانه بودیم.او گفت پدر صبا با نگرانی دنبال دخترش می گردد.تازه آن وقت بود که فهمیدم او دختر وکیل جوانمان است.رضا یاوری وقتی دخترش را در آغوش من دید نفس راحتی کشید.اما چهره اش همچنان پریشان و منقلب بود.گویا همسرش پا به ماه بود و او صبارا به علت شیطنتهایش با خود آورده بود تا مادر کمی استراحت کند.
بعد از صرف شام تلفنی به خانه شد که برای رضا بود.درد زایمان همسرش شروع شده و او را به بیمارستان برده بودند.صنم را هم گویا به دست همسایه ها سپرده بودند.وقتی جریان را شنیدم و دست پاچگی رضا را دیدم پیشنهادی به او دادم که کمی مرددش کرد.می دانستم مجبور است اول صبا را به دست کسی بسپارد و بعد نزد همسرش برود.این مسئله وقت زیادی از او می گرفت.پس دل به دریا زدم و گفتم: بذار دخترت اینجا بمونه.قول می دم مثل چشمام ازش مراقبت کنم.
با تردید نگاهم کرد و به شدت به فکر فرو رفت.اصرار کردم و گفتم قدسی خانم،پیشخدمت منزل هم هست و هواش رو داره.صبا با شنیدن پیشنهاد دست پدر را گرفت و با التماس گفت: بابایی،اجازه بده دیگه!
او متعجب به دخترش نگاه کرد و گفت: یعنی دلت می خواد بمونی؟
او سرش را معصومانه و ملتمس تکان داد و رضا با خنده گفت: باور نمی کنم!
صبا سمت من آمد.دستم را گرفت و گفت: دایی منصور هنوز چندتا اتاق رو نشونم نداده.
بالاخره رضا موافقت کرد و یکراست به بیمارستان رفت.وضع مهین خانم خیلی نگران کننده بود ... بچه اش دو ساعت بعد از تولد فوت کرد و خودش هم حال روحی و جسمی مناسبی نداشت.من خیلی زود جریان رو فهمیدم و تصمیم گرفتم خودم قضیه رو برای صبای کوچک توضیح بدم.
اون شب،شب فراموش نشدنی و خاطره انگیزی برای من بود.برای اولین بار در عمرم کنار تخت خواب دختر بچه ای نشستم و برایش قصه تعریف کردم تا بخوابد.او که کمی ترسیده بود دستم را محکم در دستش نگه داشته و همانطور به خواب رفت.چقدر معصوم و شیرین بود.
من هر طور می تونستم چند روزی صبا را پیش خودم نگه داشتم.اوضاع خانه رضا بهم ریخته بود.خانواده اش به علت فوت ناگهانی شوهر خواهرش نتوانسته بودند از شیراز به تهران بیایند.خانواده و خواهر مهین خانم هم آن زمان اروپا زندگی می کردند.پدر و مادرش هم که فوت کرده بودند.اوضاع خوبی نبود.بالاخره خاله پیر مهین به دادشان رسید و صبای کوچک من هم بعد از سه روز به خانه شان برگشت.البته روز آخر خودش هم بی قراری می کرد و از اینکه برادر کوچیکش مرده به شدت افسرده و غمگین بود.
منصور آه عمیقی کشید.جرعه ای از چای سرد شده اش نوشید و ادامه داد: از اون روز به بعد صبا تکه ای مهم از زنگی من شد.ما با هم در مورد هر چیزی حرف می زدیم و ابراز عقیده می کردیم.اون اکثر سوالات خودش رو از من می پرسید و برایم شیرین زبانی می کرد.من هم پاسخ سوالات بی پایانش رو با دقت می دادم.برای او و صنم لباس و اسباب بازیهای رنگارنگ می گرفتم و هر چند وقت یکبار با اصرار دو خواهر رو به خانه ام می بردم.قدسی خانم هم عاشق بچه ها شده بود و حسابی به آنها می رسید.من دیگر درد بی پدری و تنهایی رو کمتر حس می کردم و روابطم هر چه می گذشت با خانواده یاوری عمیق تر و وسیع تر می شد.کم کم به عضوی از خانواده شان تبدیل شده بودم که حتی در میهمانیهای خصوصی دعوتم می کردند ... من هم مثل یک دایی واقعی،مهربان و دلسوز به بچه ها و بخصوص صبا محبت می کردم.نمی دونستم او هم روز به روز به من بیشتر وابسته می شود ... نمی دونستم بالاخره روزی تفاوت مرا با یک دایی به خوبی می فهمه.من فقط عاشق اون بودم و تمام عشقم رو بی دریغ نثارش می کردم.
وقتی جملات آخر را بر زبان می آورد صدایش لرزید و چشمانش پر از اشک شده بود.
کورش هم چشمانش نمناک شده و هنجره اش را بعضی سمج می فشرد.آناهیتا اما با چهره ای به شدت درهم و حالتی متفکر به چهره منصور خیره بود.لحظاتی در سکوتی سنگین،انگار زمان متوقف شده گذشت تا اینکه با خوردن تقه ای به در و ورود دکتر عظیمی هر سه به خود آمدند.منصور قطره اشکی را که روی گونه اش جاری بود پاک کرد.چهره مردانه اش را بیشتر درهم کشید و چای اش را تلخ نوشید.
کورش ویلچر آنی را آرام به سمت اتاقش هدایت کردو در همان حال به رفتار و حرفهای پدرش می اندیشید.وقتی به دختر کمک کرد روی تخت دراز بکشد لحظه ای به چهره اندوهگین او نگاه کرد و گفت: تا به حال بابا رو این طوری ندیده بودم ... اون حتی برای ما زیاد از گذشته ها حرف نمی زنه.
- یعنی اولین بار بود این داستان رو شنیدی؟!
کورش متفکرانه سر تکان داد.
- براش نگرانم.اون خیلی به صبا وابستگی داره ... می ترسم از پا بیافته.
بعد لبخندی کم جان بر لب آورد و ادامه داد: بهتره استراحت کنی.من هم می رم پایین ... کاری داشتی خبرم کن.
کورش داشت می رفت که آنی گفت: ممنون که به حرفهام گوش دادی.
کورش لبخندی دوستانه به رویش پاشید و از اتاق خارج شد.
بعد از اینکه هوا به طور کامل روشن شد،کورش با نوید تماس گرفت و اتفاقاتی را که افتاده بود خلاصه در چند جمله کوتاه برای او تعریف کرد.هنوز یک ساعت نگذشته بود که نوید همراه مامان مهین،صنم و مجید در بیمارستان بودند.
وضعیت صبا چون ساعاتی قبل بود و آنی هم در خواب عمیقی به سر می برد.منصور نیز به اصرار دکتر عظیمی و کورش در یکی از اتاقهای خالی بخواب رفته بود.ملاقات کنندگان صبا و آنی را از دور دیدند و با اندوه و نگرانی رفتند تا بعد از ظهر باری دیدار آنها باز گردند.

با صدای اذان چشمانش را آرام گشود.اتاق خالی بود و نور خورشید با سخاوت تا میان اتاق کشیده می شد.دیگر از ابر و باران خبری نبود و فقط صدای وزش باد از میان درز پنجره به گوش می رسید.آنی در اتاق خالی چشم گرداند و به زحمت روی تخت نشست.سرش هنوز کمی گیج می رفت و بدنش دردناک بود.آن خواب عمیق خستگی را تا حد زیادی از وجودش به در کرده و بجای آن کسالتی غریب به جانش ریخته بود.همان دم پرستاری از در وارد شد.به بدنش لبخندی زد و با مهربانی گفت: خوب خوابیدی؟
آنی سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
- چند مرتبه من و آقای کیانفر بت سر زدیم،اما اونقدر خوابت عمیق بود که متوجه هیچ چیز،حتی سر و صدای بیمارستان نمی شدی ... اون قرص خوابی که بهت داده بودم تأثیر زیادی روت داشت ... فکر کنم باید یکی هم به آقای کیانفر بدم! طفلک از دیشب تا بحال اصلا نخوابیده.مدام یا به تو سر می زد،یا به پدر و مادرش.
بعد لبخندش را پر رنگ کرد و در حالیکه بالش های پشت آنی را مرتب می کرد ادامه داد: معلومه خیلی به هر سه نفر شما علاقه داره.آنی آه عمیقی کشید و بعد پرسید: از صبا چه خبر؟
- مادرتون؟ راستش حال ایشون تغییری نکرده.بیچاره آقای دکتر هم خیلی ناراحت هستند.
دختر به بالش ها تکیه داد و پرستار با گفتن اینکه حالا برایش غذا می آوردند او را ترک کرد.
با بی میلی چند قاشق غذا به دهان گذاشت و بعد میز را به عقب هل داد.شال نارنجی رنگش را که برایش کنار تخت گذاشته بودند روی سر انداخت و از تخت به زیر آمد.قبل از غذا پرستار کمکش کرده و لباس راحتی را که کورش از خانه برایش آورده بود به او پوشانده بود.یک پیراهن خواب با پارچه ای ضخیم آبی رنگ که طرحهایی از گل های ریز صورتی روی آن بود.آنی به علت مدل دخترانه لباس و اینکه اندازه ای تا کمی بالای قوزک پائین می رسید و در حقیقت کمی برایش کوتاه بود،فهمید که لباس متعلق به ثمره است.در هر حال وقتی از اتاق خارج می شد فکر می کرد لباسش به اندازه کافی پوشیده است.
سرش در محل شکستگی هنوز دردناک بود و حس می کرد برای راه رفتن باید دستش را دیوار بگیرد مبادا سرش گیج رود.
چند متری از اتاقش دور نشده بود که در آسانسور روبرویش باز شد و کورش با کیسه ای در دست از آن خارج شد.با دیدن آناهیتا متعجب و کمی عصبانی قدمهایش را تند کرد.
- تو اینجا چه کار می کنی؟
آنی پاسخی نداد.کورش حالا به او رسیده بود.بی آنکه لمسش کند او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد.
- برگرد توی اتاقت.برات مانتو آوردم،گذاشتم توی کمد اتاقت.چرا با لباسهای خواب راه افتادی تو راهرو؟
آنی اخمی کرد و گفت: هوا خوبه ... لباسم هم آستین بلند داره ... دامن بلند داره ...
- بله،اما لباس خوابه.درست نیست.
آنی با حرص گفت: اینجا بیمارستانه ... خیابون نیست.من هم هر جوری دلم بخواد میام بیرون.
کورش لحظه ای به چشمان خشمگین او نگاه کرد.
- این طوری حالت خوبی نداری ... من که نمی تونم همه چیز رو برات توضیح بدم.یک کم صبر کن برات مانتو بیارم.
از او دور شد و آنی را متعجب بر جای گذاشت.
دختر،منظور او را خوب درک نکرده بود،اما حالتی در کورش وجود داشت که تنها او را آزرده نمی کرد حتی حس غریب و خوشایند در دلش می نشاند.
با کمک کورش مانتوی کوتاه خاکستری رنگش را پوشید.کورش با لبخند گفت: حالا بهتر شد.
آنی خواست موهایش را از مانتو بیرون بکشه که کورش مچ دستش را به نرمی گرفت و گفت: اینطوری بهتره.بذار این آبشار سرکش کمی مهار شه!
آنی با حیرت پرسید: چی بشه؟!
کورش بجای جواب پرسید: حالا کجا می خواستی بری؟
- پیش صبا.
چهره کورش به غم نشست .
- صبا رفته تو کما ... دکتر عظیمی می گفت معلوم نیست کی بیدار شه.
آنی حس کرد پاهایش سست می شود.دستش را به دیوار تکیه داد و گفت: یعنی ممکنه بمیره؟!
کورش دوباره به چهره رنگ پریده و نگران آنی نگاه کرد.
- ما باید دعا کنیم ... من مطمئنم صبا دووم میاره ... محله اون مارو ترک کنه.
اون تازه تو رو پیدا کرده حالا چطور می تونه به این زودی تنهات بذاره؟!
آنی پشت به کورش کرده و در حالیکه به سمت اتاقش بر می گشت گفت: می خوام تنها باشم.
کورش بی توجه به او از پی اش رفت.
- برات یک کم خوراکی آوردم.کمپوت،میوه و کیک ... می بینم غذات رو هم نخوردی ...شاید یک کیک و یک لویان آب میوه بد نباشه.
آنی انگار حرفهای او را نمی شنود،روی تخت نشست و پاهایش را آویزان کرد.
- من کِی از اینجا می رم؟
- منظورت اینه که کِی مرخص می شی؟
- اوهوم ... همین که تو گفتی.
- فردا صبح می تونی مرخص بشی ... اما باید چند روزی تو خونه استراحت کنی و حسابی مراقب باشی.من با مامان مهین صبحت کردم اون گفت میاد پیش ما می مونه.
دختر بی آنکه عکس العمل خاصی نشان بدهد با مانتو روی تخت دراز کشید.پتو را تا روی سر بالا آورد و در حالیکه پشت به کورش می کرد گفت: می خوام بخوابم.
کورش نگاه پر اندوهش را به او که زیر پتو مچاله شده بود دوخت.لحظاتی همان گونه نگاهش کرد و بعد بی آنکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد.
ثمره وقتی متوجه اتفاقات افتاده شد عکس العمل وحشتناکی داشت.با صدای بلند گریست.به آنی ناسزا گفت و چند ساعت خودش را در اتاقی محبوس کرد.کورش،نوید و مامان مهین سعی داشتند او را آرام کنند و دلداری دهند و بالاخره وقتی کمی آرام شد همگی به سمت بیمارستان حرکت کردند.حالا راحله و رامین هم که تا آن لحظه دانشگاه بودند از موضوع مطلع شده و به بیمارستان رفته بودند.
هر کدام به نوبت از پشت شیشه جسم بی حرکت و صامت صبا را نگاه کرده،اشک بودند و ثمره بیش از همه.او حتی حاضر نشد به دیدن آنیتا برود.مهین و صنم هم دل خوشی از آنی نداشتند اما تجربه به آنها یاد داده بود خوددار باشند و احساسات خود را پشت پوششی از آرامش حفظ کنند.
بالاخره روز بعد آنی مرخص شد و به خانه بازگشت.خانه ای که بیش از گذشته در آن احساس غربت می کرد.قرار بود مهین و نوید هم به خواهش منصور چند روزی میهمان آنها باشند تا حال آنی بهتر شود و صبا هم به خانه باز گردد.بازگشتی که هیچ کس از آن مطمئن نبود.
سومین شب پس از حادثه بالاخره منصور به خانه اش بازگشت تا اولین شب را بدون همسرش در خانه به صبح برساند.چند روز دیگر گذشت.ثمره همچنان با آنی سر سنگین بود و حتی حالش را نمی پرسید.آنیتا هم تلاش برای برقراری ارتباط با او نمی کرد.
یک شب که منصور،مانند آن اواخر،دیروقت به خانه بازگشت.کورش،نوید و مهین را دید که در اتاق نشیمن چایی می نوشیدند.
تلویزیون خاموش بود و آنها نیز با چهره هایی که مشخص بود روزهاست رنگ خنده به خود ندیده روی مبل ها نشسته بودند.
منصور پالتو اش را روی چوب لباسی جلوی در ورودی آویزان کرد و به سمت آنها رفت.از چهره و اندامش خستگی می بارید و در آن مدت به وضوح پیر و شکسته شده بود.مهین با دیدن او از چشمان همیشه نمناکش قطره ای اشک چکید.با دستمالش سریع اشک را پاک کرد و به سلام دامادش پاسخ داد.کورش و نوید هم به منصور سلام کردند و از خواستند کنارشان بنشیند.
منصور اندکی متعجب روی مبلی نزدیک مهین نشست و پرسید: چیزی شده؟
مهین با بغض گفت: چه خبر از صبا؟ تغییری نکرده؟
منصور سرش را پایین انداخت و با اندوهی مشخص گفت: نه ... اما من مطمئنم حالش خوب می شه.
هیچ چیز نگران کننده خاصی در موردش وجود ندارهک.
مهین به گریه افتاد.

ادامه دارد ..
     
#24 | Posted: 31 Aug 2013 21:54
- یک هفته گذشته ... منصور اگر چیزی هست به من بگو.چرا بَچَم به هوش نمیاد؟!
بغض در گلوی هر سه مرد نشست.کورش بجای پدر گفت: مامان مهین آروم باشید. شما که می دونید اغما چیه.
فقط باید صبر کنیم . بعضی ها حتی ماهها و شاید سالها توی کما می مونند.اما بعد بیدار می شوند و مثل آدمهای عادی به زندگیشان ادامه می دهند.
مهین کمی دیگر گریست و کورش و نوید سعی در تسلایش داشتند.منصور اما حرفی نمی زد.او خود نیازمند تسلی بود و به شدت درمانده و پریشان.
بالاخره مهین با کلام محکم نوید بغضش را مهار زد و در حالیکه لبهایش بر اثر کنترل بغض به سمت پایین مایل شده بود،چشم به گلدان خالی روی میز مقابلش دوخت.
نوید با ناراحتی رو به منصور گفت: منصور خان ... ما برای گفتن مطالب مهمی منتظرتون بودیم.
چهره منصور رنگ نگرانی به خود گرفت.
- چی شده؟ دیگه چه بلایی سرمون اومده؟!
- اتفاق خاصی نیافتاده ...
فقط یک مسئله ای در مورد دخترهاست.
ثمره و آناهیتا هر دوشون به شدت منزوی و غمگین هستند.وضعیت ثمره حتی به نظر من بدتر شده.اون وجود آناهیتا رو توی این خونه به سختی تحمل می کنه.امروز با مامان مهین حرف زده و گفته حتی از شنیدن صدای قدمهاش توی این خونه احساس بدی پیدا می کنه ...! این خیلی بده.من فکر می کنم دوری شما هم از خونه باعث فشار روحی بیشتری روی ثمره شده ...
منصور کلافه دستی به موهای جو گندمی اش کشید و گفت: این روزها من اصلا حال خودم رو نمی فهمم ... حتی چند تا عمل مهم رو به همکارانم سپردم.می دونم از خونه،از بچه ها و از بیمارام غافل شدم.می دونم کم آوردم ...من دیگه جوون نیستم.دیگه از نظر روحی و جسمی قدرت سابق رو ندارم.
کورش هیجان زده و پریشان خواست حرفی بزند که منصور دستش را به نشانه مکث او بالا برد و ادامه داد:
اما این رو هم می دونم که به عنوان پدر خانواده مسئولیت بزرگی به دوش دارم ... من کم کم خودم رو پیدا می کنم ... متأسفم که این مدت همه چیز رو رها کردم.صبا وقتی به هوش بیاد و بفهمه چقدر بد عمل کردم ازم نا امید می شه ... من همین فردا با ثمره حرف می زنم.اون نباید نسبت به خواهرش چنین احساسی داشته باشه.

نباید نسبت به خواهرش چنین احساسی داشته باشه.
مهین گفت: به نظر من حق داره .اون فقط چهارده سالشه و تا امروز رنگ غم و غصه رو به خودش ندیده.
کورش حیرت زده پرسید: یعنی شما هم مثل اون فکر می کنید؟
فکر می کنید آنی باعث همه این مشکلات شده؟
- شاید نه به طور مستقیم.اما اون ...
نوید گفت: مامان از شما بعیده.هر بچه ای برای پدر و مادرش مشکلاتی داره.اگر برای حل مشکلاتش از اونها کمک نگیره باید چی کار کنه و به کی پناه ببره؟!
- می دونم.شماها درست می گید.اما منظور من اینه که ما باید قضیه رو از چشم ثمره ببینیم و سعی کنیم باهاش مدارا کنیم.
منصور گفت: اون باید بفهمه که وجود آنی از زندگی ما و خودش جدا نیست.مشکلات و مسائل اون به همه ما مربوطه و اتفاقاتی هم که افتاده خارج از اختیار آنی بوده.ثمره اگر دختر من و صباست باید این چیزها رو بفهمه ... اگر هم روی حرف خودش بمونه مجبورم اعتراف کنم من و صبا توی تربیتش کوتاهی کردیم.
مهین با دلخوری گفت: شما دو نفر هیچ کوتاهی نکردید.بخصوص صبا که تمام زندگیش رو برای کورش و ثمره گذاشته ... اما حرف من اینه که بهتره یکی از دخترها یک مدتی توی این خونه نباشه.
منصور به مادرزنش که فقط چند ماه از خودش بزرگتر بود نگاه کرد و گفت: بابت نگرانیتون ممنونم.اما این جا خونه خونه هر دوی اونهاست و ثمره باید این رو قبول کنه.فعلا اون در جایگاه تصمیم گیری نیست و باید بفهمه اوضاع همیشه بر وفق مرادش پیش نخواهد رفت.
مهین با حرص گفت: مثل همیشه وقتی چیزی به نظرت درست میاد لجباز می شی! ثمره فقط یک بَچَه ست.نباید تحت فشار باشه.اون بخاطر مادرش به اندازه کافی غصه می خوره.حقش نیست آنی هم بشه آیینه دقش!
کورش با ناراحتی گفت: مامان مهین این حرفها چیه؟! آنی هم مثل ثمره نوه شماست.
- ولی اون درست مثل پدرش،دلش از سنگه ! تو این چند روز فهمیدم این دختر یک ذره احساس تو وجودش نیست! دریغ از یک قطره اشک برای مادرش. دریغ از یک کم پشیمونی.نه یک کلام با آدم حرف می زنه،نه حتی حال مادرش رو می پرسه.انگار فقط ...
منصور با لحنی گله مند گفت: بس کنید مهین خانم! از شما بعیده!
مهین بی توجه به او ادامه داد: رفتارهاش درست مثل پدر گور به گور شدشه! همونقدر بی رحم و از خود راضیه!
اینبار صدای اعتراض نوید بلند شد.
- مامان مهین دیگه کافیه.
- من دیگه نمی تونم این دختر رو تحمل کنم ... فردا از این جا می رم.اگر صلاح بدونی ثمره رو هم با خودم می برم.
کورش ناراحت و ناباور گفت: این طوری آنیتا خرد می شه. اون به اندازه کافی ناراحت هست.فکر می کنید الان خوشحاله؟
من مطمئنم اگر ناراحتیش بیشتر از ما نباشه،کمتر هم نیست. فقط نمی تونه احساساتش رو بروز بده.به نظر من اون چون گریه نمی کنه و حرف نمی زنه بیشتر از ما عذاب می کشه.شما ، خاله صنم،دایی نوید و حتی من رو دارید که کمی درد و دل کنید و سبک بشید.ما هم هیچ کدوم تنها نیستیم ... اما آنی ... اون برای کی می تونه حرف بزنه؟ از این ها گذشته همه ما می دونیم صبا چه احساسی نسبت به اون داره.
وقتی صبا برگشت چطور می تونید توی چشماش نگاه کنید و بگید دخترش رو تنها گذاشتید؟! حتی اگر دختر مغرور و بی احساسی هم باشه ما بخاطر صبا نباید رهاش کنیم.نباید اجازه بدیم فکر کنه اون رو مقصر می دونیم.
از نگاههای متعجب و خیره آنها،ساکت شد.حس کرد زیادی حرف زده،اما نمی توانست بی تفاوت باشد.لحظه ای چهره هر سه نفر را از نظر گذراند.منصور متفکر به نظر می رسید.نوید بهت زده و نگران و مامان مهین با پوزخندی کمرنگ و ناباورانه براندازش می کرد.پوزخندی که گرچه به سختی قابل تشخیص بود اما حرفهای زیادی در خود داشت.حرفهایی که هیچ کدام خوشایند کورش نبود.او مهین را همیشه مانند مادر بزرگ و بلکه مادرش دوست می داشت و هرگز چنان نگاهی را از او به خاطر نمی آورد.
کلافه از جایش بلند شد و با گفتن اینکه خسته است و می خواهد بخوابد به اتاقش رفت.
به محض دور شدن او مهین با نگرانی رو به منصور گفت: مراقب کورش باش منصور! مبادا گرفتار این دختر بشه! ما برای این بچه آرزوهای بزرگی داریم!
منصور عرق پشت لبش را پاک کرد و گفت: من به کورش اعتماد دارم.درسته که یک کم احساساتیه اما در عین حال عاقله ...
نوید هم نگاهی به منصور کرد وگفت: اما به نظر من اون نسبت به آنی احساسات خاصی پیدا کرده ... شاید ترحم ... شاید هم حس مسئولیت ... شاید هم ...
- همون طور که گفت بخاطر صبا احساس مسئولیت می کنه،که به نظر میاد این احساس مسئولیت خیلی قویه!
مهین در حالیکه فنجانهای چای را در سینی می چید گفت: انشاءا ...
که یکی از همین هاست.
داشت می رفت که منصور گفت: مهین جان یک لحظه بنشینید.
مهین با نفس عمیق سر جای اول خود نشست.
- می دونم این مدت بخاطر ما دچار زحمت شدید ...
- این حرفها چیه؟ مگه ما با هم تعارف داریم ...
- نه،اجازه بده من حرف بزنم ... اوضاع خونه حسابی بهم ریخته شده.شما بهتر از من می دونید که درست نیست من و کورش و آنی تو این خونه تنها باشیم.من که صبح تا شب نیستم،کورش هم اگر بخواد صبر کنه با من خونه بیاد آنی تمام روز تنها می مونه و این اصلا درست نیست.پس بردن ثمره منتفی می شه.
بدبختانه نه اون و نه آنی هیچ کدام اهل پخت و پز نیستند و اگر کسی اینجا نباشه ممکنه شام و ناهارشون بشه شیر و کیک ... از طرفی با این اوضاع روحی که دارن نمی شه رهاشون کرد ... من می دونم این مدت حسابی از خونه و زنگی خودتون غافل شدید اما خواهش می کنم فردا رو هم بمونید تا من با عفیفه خانم صحبت کنم بیاد چند روزی اینجا بمونه.
نوید و مهین کمی تعارف کردند که می توانند بیشتر بمانند اما منصور سر حرف خود بود.
روز بعد اولین کار منصور این بود که با عفیفه خانم تماس بگیرد.زن میان سال که همه بچه ها را خانه بخت فرستاده و تنها زندگی می کرد در مقابل مبلغ پیشنهادی کار فرمایش با خوشحالی پیشنهاد او را پذیرفت و همان روز عصر با ساکی در دست راهی خانه شان شد.
برای سکوت چند روزه اش،تنها اتاق خواب طبقه پایین را به او دادند تا کاملا راحت باشه.
مهین هم تا بعد از شام آنجا ماند و تمام توضیحات لازم را به عفیفه خانم داد و تاکید اگر مشکلی پیش آمد سریع با او تماس بگیرد.
بعد از رفتن میهمانان منصور نفس عمیقی کشید.هیچ چیز را بیشتر از استقلال دوست نداشت و از اینکه حس کند افرادی بخاطرش در تنگنا قرار گرفته اند،بسیار معذب و پریشان می شد.
قبل از خواب به اتاق ثمره رفت تا با او در مورد شرایط تازه شان و رفتاری که او باید در پیش بگیرد صحبت کند.حرفهای پدر و دختر به دو ساعت کشید و منصور به هر ترتیب بود توانست دخترش را آرام کند و او را وادار کند تحملش را بیشتر کند تا خودش کمتر عذاب بکشد.در آخر هم حرف به صبا کشیده شد و دختر دقایقی طولانی در آغوش پدر گریست.منصور آنقدر او را نوازش کرد و دلداری داد تا اینکه ثمره بخواب رفت.سپس نگاهی عمیق و پر از درد به چهره افسرده دخترش کرد،پیشانی او را آرام بوسید و با بغض از اتاق بیرون آمد.لحظه ای ایستاد و به در اتاق آنی که مثل همیشه بسته بود نگاه کرد.به سمت اتاق چرخید اما مردد پشت در مانده بود ...به راستی که آن دختر دیوار عظیمی از سکوت و غرور به دور خود کشیده بود که عبور از آن سخت و دشوار می نمود.به یاد حرفهای کورش افتاد" چه کسی هست تا این دختر را دلداری دهد؟! چه کسی هست تا حرفهایش را بشنود؟ " از درک تنهایی دختر دلش به درد آمد.احساسش به او می گفت داخل برو و با او حرف بزن اما عقلش می گفت که عکس العملهای آنی قابل پیش بینی نیست و ممکن است کار از آنچه هست خراب تر شود.
نگاه اندوهبارش را با آهی از در اتاق گرفت و به اتاق سرد و خالی خودش رفت.
چند روز دیگر مانند اینکه قرنها طول بکشد در انتظاری تلخ گذشت.
هنوز تغییری در وضعیت صبا حاصل نشده بود.همه هر روز پریشان تر و نگران تر می شدند.منصور بخاطر اصرارها و حرفهای دکتر عظیمی و آقا مجید و کورش به مطب می رفت و بیماران را ویزیت می کرد اما تمام اوقات بی کاری اش را کنار صبا می ماند و باز شبها بخاطر فرزندانش سعی می کرد دل از صبایش بکند و برای شام خود را به خانه برساند.


کم کم اشعه های نورانی خورشید شب را پس می زدند و آسمان شهر را روشن می کردند.روزی دیگر داشت بی تفاوت به هر اتفاقی در زمین آشکار می گشت.
منصور جانمازش را جمع کرد و درون کمد گذاشت.به جانماز دست نخورده صبا نگاه کرد.بی اختیار دست برد و آن را برداشت.سجاده را گشود و عطر مقنعه آبی رنگش را به مشام کشید.کم کم چشمه اشکشی می جوشید که با شنیدن صدایی گوش تیز کرد. صدای گریه ثمره را شناخت.با سرعت جانماز و سجاده را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون دوید.در اتاق ثمره را گشود و با نگرانی وارد اتاقش شد.ثمره روی تخت نشسته،موهای خرمایی اش اطراف صورت پریشان بود و با صدای بلند هق هق می کرد منصور او را در آغوش کشید و سعی کرد آرامش کند.
- چی شده بابا؟ چرا اینطوری گریه می کنی؟ آروم باش دخترم ...
اما گریه ثمره در آغوش پدر شدیدتر شد.از صدای او کورش و آنیتا هم بیدار شده و به اتاقش آمده بودند.کورش نزدیک خواهر کوچکش رفت.دستی به سرش کشید و در حالیکه دلش از شنیدن صدای گریه و ناله او ریش می شد گفت: آروم باش ثمره ...
چرا اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟
ثمره لحظه ای سر آغوش پدر بیرون کشید.خواست دست برادرش را بگیرد که چشمش به آنی افتاد.او با چهره ای گرفته روبرویش به دیوار تکیه زده و تماشایش می کرد.با دیدن او ثمره انگار ناگهان منفجر شد و صدای فریاد بلندش تمام فضای خانه را پر کرد.
- همش تقصیر توئه! چرا برگشتی؟ تو که هیچ کدوم ما رو دوست نداری چرا برگشتی؟ چرا حالا که این همه بلا سرمون آوردی از اینجا نمی ری؟
- بس کن ثمره ... دیگه کافیه.
منصور تلاش می کرد او را ساکت کند و کورش با نگرانی به آنی خیره شده بو.
- از وقتی اومدی فقط ما رو اذیت کردی ... مامان عزیزم رو آزار دادی ... اونقدر آزارش دادی که سکته کرد ... تو حق نداشتی مامانم رو از من بگیری ... ازت متنفرم ... ای کاش هیچ وقت بر نمی گشتی ... هیچ وقت.
منصور دو طرف بازوی او را گرفت و محکم تکانی داد و فریاد زد: بس کن ... گفتم تمومش کن.من با تو حرف زده بودم ثمره! نزده بودم؟!
اما آنی دیگر حالت عادی نداشت.حرفهای ثمره تأثیر خود را بر وجود شکننده دختر گذاشته بود.او به طرزی غیر عادی نفس نفس می زد.رنگش پریده بود و بدترین افکار ممکن در ذهنش جولان می دادند.کورش که تمام حواسش پی او بود چند قدم به سمتش رفت و با لحنی دلداری دهنده و در عین حال مضطرب گفت: ثمره حالش خوب نیست ... باید درکش کنی ... حرفهای رو جدی نگیر ...

ادامه دارد ..
     
#25 | Posted: 31 Aug 2013 21:56
آنی بی توجه به حرفهای کورش به اتاق خودش برگشت.
کورش مستاصل آهی کشید و رو به ثمره که هنوز به شدت می گریست گفت: رفتارت خیلی بد بود.می دونم چقدر بخاطر مامان ناراحتی اما آنی که به عمد این کارها رو نکرده.
منصور گفت: چی شد بابا یک مرتبه این کار رو کردی؟ تو که حالت خوب بود.
ثمره که انگار گریه اش تمام ناشدنی بود گفت: خواب دیدم مامان مرده ... همه دور جمع بودیم . آنی هم بالا سر مامان ایستاده بود و با همون قیافه همیشگی اش به من زل زده بود.
انگار داشت می گفت: دیدی مامانت رو کشتم! آه بابا! ازش بدم میاد!
کورش طرف دیگر تخت نشست و گفتک این فقط یک خواب بد بوده.خواب های ما،تأثیرات اتفاقات و افکار روزانه ما هستند.تو نباید اجازه بدی یک خواب اینقدر رویت تأثیر بگذاره که با خواهرت بد رفتاری کنی.
- اون خواهر من نیست!
کورش رو به پدر گفت: بهتره شما با آنی صحبت کنید ... من کنار ثمره می مونم.
هنوز ثمره از آغوش امن پدر بیرون نیامده بود که صدای باز و بسته شدن در اتاق آنی به گوش رسید.کورش و منصور نیم نگاهی به راهرو که از در باز اتاق ثمره پیدا بود انداختند و در کمال حیرت آناهیتا را دیدند که حاضر و آماده با ساکی در دست از مقابلشان گذشت.

هنوز ثمره از آغوش امن پدر بیرون نیامده بود که صدای باز و بسته شدن در اتاق آنی به گوش رسید.کورش و منصور نیم نگاهی به راهرو که از در باز اتاق ثمره پیدا بود انداختند و در کمال حیرت آناهیتا را دیدند که حاضر و آماده با ساکی در دست از مقابلشان گذشت.
کورش به دیدن او مثل برق از جا جهید.منصور هم ثمره را از خود دور کرد و از اتاق خارج شد.آنی با سرعتی باور نکردنی پله ها را پیموده و در آستانه خروج از خانه بود.منصور داد زد: صبر کن آنیتا.بذار باهات حرف بزنم.
اما قبل از اینکه جمله اش تمام شود در با صدایی محکم پشت سر آنی بسته شد.کورش وحشت زده به پدر خیره شد و بی لحظه ای درنگ از پی او دوید.منصور باز هم فریاد زد: با ماشین برو دنبالش.بهتره بجای من تو باهاش حرف بزنی.
کورش پله ها را سه تا یکی پیمود،گرم کنی را از روی جالباسی جلوی در قاپید و از در خارج شد.
در حیاط را گشود و وقتی سوار بر پاترول سیاه رنگش از حیاط خارج شد دیگر بازنگشت تا در را ببندد.
وقتی به سر کوچه رسید لحظه ای ماشین را نگه داشت و دو طرف خیابان را از نظر گذراند.آناهیتا از سرازیری خیابان با سرعتی عجیب می دوید.تقریبا به سر خیابان اصلی می رسید که کورش کنار پایش ترمز زد.آنی بی توجه به او راه خود را به طرف پیاده رو کج کرد.کورش پیاده شد و به دنبالش دوید.
- صبر کن آنی ... صبر کن ... برای چی از من فرار می کنی؟
آنی ایستاد.سینه و شانه هایش بر اثر دویدن و نفس نفس زدن به شدت بالا و پایین می رفت و کلمات به زحمت از دهانش خارج می شد.
- همون طور ... که ... اومدم ... بر می گردم ... از تو ... فرار نمی کنم.
کورش هم که اندکی نفس نفس می زد خم شد و کف دستهایش را روی زانویش گذاشت.
- باشه برو ... فقط بذار به عنوان یک دوست تو رو به هر جایی که مایلی برسونم.
بعد سر پا ایستاد به آنی که شالش روی شانه هایش رها بود نگاه کرد و با لبخند گفت: تا گرفتارمون نکردی راه بیفت.
دختر متعجب به او نگاه کرد و کورش به شالش اشاره کرد.آنی پوزخندی زد و شال را روی سرش کشید.کورش دست دراز کرد و ساک او را به آرامی از میان انگشتانش بیرون آورد.آناهیتا دیگر مقاومتی نکرد و بی حرف به دنبال کورش رفت.
وقتی سوار ماشین شدند،کورش بالافاصله بخاری را روشن کرد.هوای سرد صبحگاه پائیزی او را که تنها تی شرت و گرم کن خانگی به تن داشت به شدت تحت تأثیر قرار داده بود.
آنی نیم نگاهی به او انداخت.کورش گفت: بعد از اون همه هیجان و یک کم دوندگی نباید سرمای زیادی حس کنم ... اما واقعا سردمه!
بعد با لبخندی معنی دار ادامه داد: تو احتمالا قهرمان دوی سرعت مدرسه نبودی؟!
آنی به تلخی گفت: نمی دون چرا با تو اومدم! و چرا الان اینجا هستم ... ! ای کاش دنبالم نمی اومدی!
- فکر کردی به این راحتی تو رو رها می کنیم؟! ما تازه پیدات کردیم.
- به من دروغ نگو.می دونم تو هم دلت می خواد من اینجا نباشم.
مثل ثمره،مثل مامان مهین،مثل راحله ...
کورش حیرت زده گفت: راحله؟! اون اتفاقا خیلی تو رو دوست داره.در مورد ثمره هم باید بگم اون فقط بخاطر صبا تحت فشاره.تو نباید حرفهاش رو جدی بگیری.
- حرفهای اون جدی بود ... خیلی جدی ... حرفهای اون واقعی هستند.اون راست می گه و این چیزیه که من منتظر شنیدنش بودم.من می دونستم که با اومدنم برای شما بدبختی آوردم ... برای رفتن هم فقط یک بهونه می خواستم ... ثمره تقصیر نداره.اون فقط حرف درست زد.من دیگه نمی تونم بمونم ... اگر ... اگر صبا بمیره ...
کورش با لحنی محکم گفت: اون حالش خوب می شه.بابا امیدواره.دکتر عظیمی امیدواره،ما هم باید امید داشته باشیم.
ناگهان آنی فریادزد: اگر مرد چی؟ نه،من صبر نمی کنم تا اون وقت همه شما با نگاهاتون منو شکنجه بدید.
حالا تن صدای کورش هم بالا رفت.
- تو از چی فرار می کنی؟ از عذاب وجدان؟ از نگاههای دیگران؟ یا اینکه فکر می کنی کارت تموم شده و حالا می تونی با خیال راحت برگردی به همون خراب شده ای که ازش اومدی؟!
آناهیتا حیرت زده با دهانی نیمه باز به او خیره شد و کورش با همان لحن ادامه داد: پدر من و صبا که درست مثل مادر خودم دوستش دارم سالها دنبال تو می گشتند.بعد درست موقعی که فکرش رو هم نمی کردند خودت پیدات شد.فکر می کنی نفرت و سردی وجود تو رو حس نکردند؟ هیچ فکر کردی چرا با جهانگیر در افتادند در حالیکه حرفهای تو رو کاملا باور نداشتند؟! صبا می خواست با چنگ و دندون تو رو حفظ کنه.تو دخترش هستی.
اون تو رو به وجود آورده و علاوه بر احساس مسئولیت احساس مادری اش اجازه نمی ده تو رو به حال خودت رها کنه.سرنوشت و آینده تو براش مهمه.حالا که در مورد گذشته ات نتونسته کاری بکنه می خواد از این به بعد برات مفید باشه.تو اصلا معنی عشق رو می فهمی؟ می فهمی که یک مادر برای انجام دادن این کارها نیازی به دلیل نداره؟ اصلا یک بار سعی کردی از این خودِ از خود راضی و مغرورت فاصله بگیری و خودت رو بجای دیگران بذاری؟
بعد ناگهان لحنش آرامتر شد.ماشین را کنار خابان خلوتی پارک کرد و به سمت آنی که با حالتی عصبی با بند ساکش بازی می کرد نگاه کرد.
- اما تو واقعا این چیزی نیستی که سعی داری باشی ...دختری که بخاطر مردم جنگ زده رنج می کشه و سعی می کنه دردی از اونها دوا کنه ... دختری که نمی تونه وجود پدری رو که با قاچاق اسلحه گذران زندگی می کنه،تحمل کنه ... دختری که با جسارت از میون کثافت خودش رو بیرون می کشه و بخاطر تصور مرگ یک انسان اونقدر از خود بی خود می شه ... و بالاخره دختری که با یک قطره اشکش یک نفر رو افسون می کنه ... نمی تونه خودخواه و بی رحم باشه ...
آنی چشمان پر از اشکش را از نگاه خیره کورش دزدید.
- تو با کی لجبازی می کنی؟ حالا که وارد زندگی ما شدی نمی تونی به این راحتی همه چیز رو رها کنی ... اعضای یک خانواده توی سختی ها کنار هم می مونن ... تو هم باید بمونی و تحمل کنی.من مطمئنم تو این بحران رو به خوبی پشت سر می ذاری.فقط بدون من و پدرم محکم پششت ایستادیم ... تو به اندازه من و ثمره توی اون خونه و از پدر و مادرمون حق داری.بمون و از حقت محافظت کن.
آنی با صدایی لرزان زمزمه کرد: اگر صبا بمیره؟!
- اون زنده می مونه ... اما اگر تقدیرش این باشه که ما رو ترک کنه،ما باید با این واقعیت کنار بیاییم.همه آدمها یه روزی می میرند.فقط نوعش متفاوته.اگر صبا زنده نمونه تقدیرش این بوده ... تو می فهمی تقدیر یعنی چی؟
آنی به علامت مثبت سر تکان داد و گفت: مامان ژانت خیلی از تقدیر حرف می زد.
- خب،حالا که می دونی تقدیر یعنی چی،باید بگم مثل اینکه امروز تقدیر من و تو با هم یکی شده و قراره ما به یک جای فوق العاده بریم.
آنیتا متعجب به او نگاه کرد و پرسید: کجا؟
کورش ماشین را روشن کرد و گفت: یک بار که توی زندگیم به شدت از خودم نا امید شده بودم رفتم اونجا.نمی دونم چه نیرویی من رو به اونجا کشوند.فقط وقتی به خودم اومدم دیدم توی اون محل ایستادم و آرامش عجیبی تو وجودم حس می کنم.دیگه همه مشکلات به نظرم کوچک شده و من بزرگتر از همه ناامیدیها بودم.
دختر جوان به نیم رخ کورش که انگار با خودش حرف می زد خیره بود و فکر می کرد او چه مشکلی می توانسته در زندگیش داشته باشد که چنان ناامیدش کند.
کورش بی توجه به آنی،یک سی دی از پشت آفتاب گیر برداشت و درون پخش گذاشت.صدای روح نواز موسیقی ملایم کم کم هر دو را به حالتی فلسه آمیزی برد و از دیگری غافل می کرد.
به راستی چه سری در بعضی موسیقیها وجود دارد که ذهن را افسون و روح را به پرواز در می آورد.
کم کم نوای موسیقی با مناظر طبیعی و زیبای خارج شهر هماهنگی خاصی پیدا می کرد و دختر جوان لذتی را در خود احساس می نمود که مدتها تجربه اش نکرده بود.هوای نیمه ابری کوهستان،جاده خلوت،درختان کم برگ و گاهی بی برگ و صخره هایی عظیم که هر چه بالاتر می رفتند لایه برف روی آنها پهن تر و قابل توجه تر می شد.
هر دو همچنان ساکت بودند و کورش غرق جاده و آنی غرق مناظر اطراف بود.آنها تا آنجا رفتند که دیگر همه جا پوشیده از برف بود و حتی حرکت در جاده به کندی و با سختی صورت می گرفت.
تا قله انگار فاصله ای نبود که کورش ماشین را کنار جاده،رو به دره ای عمیق پارک کرد.با خاموش شدن ماشین صدای موسیقی هم قطع شد و ناگهان سکوت داخل ماشین با سکوت کوهستان یکی شد.
هر دو به کوههای سینه پوش آن سوی دره خیره بودند.
- به اینجا میگن دیزین ... من عاشق اینجا هستم.
بعد از ماشین پیاده شد.کاپشنش را از صندلی عقب برداشت و پوشید.اما هنوز پوشش مناسبی برای آن هوا نداشت.او آنقدر برای تعقیب آنیتا عجله داشت که حتی کفش به پا نکرده و با سر پایی هایی خانه بیرون دویده بود.شاید اگر سوئیچ ماشین در جیب کاپشنش نبود،آن را هم بر نمی داشت.
     
#26 | Posted: 31 Aug 2013 21:57
فصل نهم

آناهيتا كه به نسبت لباس مناسب تري به تن داشت به تبعيت از كورش از ماشين خارج شد. منظره ي بديع رو به رو هر دو را به سكوت و احترام واداشته بود. آني كه در طرف ديگر ماشين ايستاده بود، نگاهش از قله هاي سپيد به دنبال عقابي كشيده شد كه در آسمان ، مانند سلطاني بر همه چيز نظارت داشت.
با دور شدن عقاب به حرف هاي كورش فكر كرد. به اين كه او در اين مكان، كه انگار جدا از دنيا بود، نا اميدي هايش را كمتر حس كرده، شايد نا اميدي هايش چندان بزرگ نبوده!
اما هر چه بوده او را به آن جا كشانده تا دل دردمندش را آرام كند. به نيم رخ متفكر كورش نگاه كرد. كورش سنگيني نگاه او را احساس كرد و طنين صداي آرام، اما نافذش سكوت ميان شان را شكست. صدايي كه انگار مراقب بود از يك متري شان آن سوتر نرود و كوهستان نيمه خواب را هوشيار نكند.
- وقار و ابهت كوهستان رو حس مي كني؟
- يعني اين هايي كه گفتي باعث شد تو نا اميد نباشي؟!
كورش جدي نگاهش كرد. چشمان دختر با كنجكاوي انتظار پاسخ مي كشيدند.
- سردت نيست؟
- نه زياد . . . اما تو لباست مناسب نيست.
كورش با حسرت گفت: اي كاش پوتين هام رو برداشته بودم . . . سوار شد!
هر دو باز هم سوار ماشين شدند. كورش بخاري را روشن كرد و در حالي كه نگاهش هنوز منظره ي مقابل را مي بلعيد شروع به حرف زدن كرد.
- هجده سالم بود. يك سال كوچك تر از حالاي تو، با تمام خصوصياتي كه اکثر آدما تو اون سن و سال دارن. مدام به آينده فكر مي كردم. از وقتي يك پسربچه بودم آقاي دكتر صدايم مي زدند و از جايي كه پدرم پزشك بود همه مسلم مي دونستن كه من هم پزشك می شم . حتي اين آرزو رو در نگاه پدرم و صبا مي خوندم. من عاشق اين دو موجود عزيز بودم و خيلي برام سخت بود بگم از پس اين رشته بر نميام! بارها به خودم تلقين كرده بودم كه مي تونم اما هر وقت با بابا به بيمارستان مي رفتم و يك بيمار مي ديدم تا مدت ها از فكر اون بيمار خارج نمي شدم. يك پزشك خوب بايد بتونه در عين دل رحم بودن پر طاقت باشه ، اما من نبودم. وقتي مي فهميدم بيماري روزهاي آخر عمرش رو طي مي كنه افسرده مي شدم و اين افسردگي روي زندگيم و رفتارم تاثير مي ذاشت. در حالي كه يك پزشك هميشه بايد دست كم ظاهر خودش رو حفظ كنه . . . تمام اين احساسات باعث شده بود در وجود خودم احساس ضعف كنم. . . شايد درك نكني براي پسري هجده ساله كه در اوج غروره چقدر سخته كه اعتماد به نفسش رو از دست بده. اين كه فكر كنه خيلي كمتر از اون چيزيه كه ديگران در موردش فكر مي كنن... من سر يك دو راهي واقعي ايستاده بودم كه زندگي آينده ام با انتخاب يكي از اون دو راه مشخص مي شد. انتخاب رشته ي تحصيلي به منزله ي انتخاب شغل آينده ست و براي مرد، كه مي دونه هميشه بايد شاغل باشد و يك سوم عمرش رو براي كارش بده خيلي سخته كه شغلش رو تحمل كنه. به خصوص براي من كه هرگز چيزي در زندگيم وجود نداشت كه بابتش مجبور به صبر و تحمل زيادي باشم. درسته كه مادر نداشتم و پدرم مدام در سفرهاي خارجي يا مطب و بيمارستان بود، اما به آن وضعيت عادت كرده بودم و وجود خانواده ي ياوري هم كمتر فرصت فكر كردن به اون خلاء بزرگ رو مي داد. . . در هر حال با اون شرايط و سن و سال غم بزرگي روي دلم سنگيني مي كرد كه من حتي نمي تونستم در موردش با كسي حرف بزنم.. در حقيقت شرم مانعم مي شد. شرمي كه مي دونستم شايد نابودم كنه. مستاصل و درمانده بودم . . . روزي كه دفترچه ي كنكور رو گرفتم انگار حكم حبس ابدم رو خريده بودم! مي دونم به نظرت غم بچه گانه و خنده داري داشتم اما پاي تمام عمرم در ميون بود . . . شايد خنده ات بگيره ، حالت دختري رو داشتم كه مي خواستند به زور به پيرمردي عبوس شوهرش بدن ! شايد اين طوري بهتر دركم كني. شغل من براي من مهم تر از ازدواجم محسوب مي شد يا شايد به یه ميزان پراهميت . . . چند روزي فرم دانشگاه رو مثل آيينه ي دق مقابلم گذاشتم و فكر كردم. . . صبا زودتر از همه متوجه تغيير حالاتم شد. . . بابا هميشه درگير كارهاش بود. حالا خيلي بهتر شده . . . اون روزها جوان تر و پر انرژي تر بود و گاهي فقط براي خواب به خانه مي اومد.
كورش در ميان خنده ادامه داد: چند سال پيش يك بار صبا حسابي جوش آورد و يك بحث حسابي به راه انداخت و بابا رو تهديد كرد اگر بخواد به آن رفتارش ادامه بده، عكس العمل هاي بدي می بینه .
آني نيم نگاهي به او انداخت و پرسيد: چه عكس العمل هايي؟
كورش كه هنوز در چهره اش آثار خنده بود شانه بالا انداخت و گفت: نمي دونم! كار به عكس العمل نكشيد. بابا عاشق صباست . . . هميشه هم بوده . . . بي اون كه نشون بده از حرف هاي اون ترسيده كم كم از فشار كارش كاست. . . دعواي اونا واقعا ديدنيه. . . اول هيج كدوم كوتاه نميان اما در عمل مطابق ميل هم رفتار مي كنن . اين رفتارشون تا همين چند سال پيش خيلي مشخص بود اما حالا مدتيه بحث و مشاجره اي نديديم . . . به قول خودشون ديگه با وجود يك دختر و پسر جوون تو خونه بايد بيشتر مراقب رفتارشون باشن .
لجظه اي سكوت كرد. نگاهش هنوز به رو به رو مانده و از ديدن آن همه شكوه خسته نشده بود.
- صبا فهميد من دچار مشكل شدم. . . يك روز كه بي حوصله تلويزيون تماشا مي كردم گفت: هر وقت فكر كردي از پس مشكلت بر نميآيي مطمئن باش شارژ اعتماد به نفست داره تموم مي شه! اگه خودت نتونستي شارژش كني اشكالي نداره دنبال يه شارژر ديگه بري. اين شارژر هر شخص مطمئن يا هر چيز با مفهومي مي تونه باشه. . .
صبح روز بعد ماشين صبا رو ازش قرض گرفتم و از خونه زدم بيرون. فقط حركت كردم. نمي دونستم كجا بايد برم. فقط رفتم. يك آن به خودم اومدم ديدم به جاده ي چالوس رسيدم. . . سر دو راهي ديزين پيچيدم بالا. شيب تند جاده و رودخونه اي كه بر خلاف مسير من با شتاب پايين مي رفت تحريكم مي كرد كه بالاتر برم. اون روز يك روزي بود مثل امروز. حتي هوا هم همون طوري به نظرم مي رسه. فكر مي كنم ماشين رو همين جا نگه داشتم. . . آره. . . شايد فقط چند متري اون طرف تر بود. . . يك ساعت تمام من اينجا ايستاده بودم و نگاه مي كردم و فكر مي كردم. اما نه فكرهاي مغشوش و نا اميد كننده. انگار اين كوه ها با من حرف مي زدند. حتي خدا رو بيشتر احساس كردم. ذره بودن خودم رو توي اين دنياي بزرگ بيشتر فهميدم و در عين حال قدرتي رو كه خداوند به من داده.تا به حال فكر كردي انسان با تمام كوچكي خودش دست به چه كارهاي بزرگي زده. فكر كردي كه ذهن آدم ها چقدر وسيعه؟ شايد به اندازه ي كائنات. مغز انسان حد و مرزي نداره و تا هر جايي كه بخواد مي تونه برسه حتي تا به خدا!
- خدا همه جا هست.
- بله، درسته. اون همه جا هست. چيزي از خدا به ما نزديك تر نيست. اما ما چي؟ ما به خدا نزديك هستيم؟ فاصله ي ما تا خدا خيلي زياده. . . خيلي . . . در هر حال خداوند به ما اين لياقت رو داده كه زنده باشيم. . . پس بايد خوب زندگي كنيم. در هر جا و در هر موقعيتي كه هستيم بايد بهترين راه رو انتخاب كنيم. . . و من با وجودي كه براي پزشكي درس خونده بودم و مطمئن بودم قبول می شم ، اما بهترين راه رو براي خودم انتخاب كردم. من با شجاعت تمام فرم پزشكي و غير پزشكي رو پر كردم و در كمال تعجب هم در رشته ي پزشكي و هم رشته ي مورد علاقه ام قبول شدم. نمي دوني بعد از قبولي چقدر همه حيرت زده شده بودند وقتي فهميدند من مهندسي الكترونيك رو به پزشكي ترجيح دادم. همه منتظر يك جراح موفق ديگه بودن كه كار پدرش رو ادامه بده. حتي پدرم ... شايد نا اميد شد اما من هدفم رو انتخاب كرده بودم. من مي خواستم موفق باشم و از زندگيم لذت ببرم. من فهميدم كه عمر آدمي چقدر زود مي گذره و اين فرصت كوتاه ارزش عذاب كشيدن نداره. فهميدم اگر خوب و موفق باشم هم خودم از زندگيم بهره مي برم و هم به ديگران بهره مي رسونم. هم خودم به آرامش مي رسم و هم اطرافيانم از آرامش من در راحتي خواهند بود. . . آه. . . خيلي حرف زدم تا به حال اين قدر پشت سر هم حرف نزده بودم.
بعد نگاهي به آني كه متفكر مي نمود انداخت و ادامه داد: خسته ات كردم. مي دونم.
او سرش را به نشانه ي منفي تكان داد و گفت: تو خوب حرف مي زني.
- من اهل نصيحت كردن و اين حرف ها نيستم اما فكر كردم بد نباشه اين تجربه ام رو براي تو تعريف كنم. حداقلش اينه كه يك كمي سرگرم شدي.
آني نگاهش را به چشمان شوخ كورش دوخت و با حالتي جدي و در عين حال ملايم گفت: تو خيلي مهربوني. . .
بعد سرش را زير انداخت و ادامه داد: هميشه از تو بدم مي اومد. . . يعني اون وقت كه تو رو نمي شناختم. . . وقتي تو رو ديدم اول، ازت بدم مي اومد هنوز. . . اما. . . هر چي بيشتر تو رو شناختم. . . فهميدم كه تو . . . خيلي آروم . . . مهربون. . . عميق و چي مي گن. . . ؟! مسئوليت. . . مسئول. . . هستي. اما يك كمي هم عجيب هستي!
كورش خنديد و گفت : مهم نيست من چي هستم. مهم اينه كه تو چي مي خواي باشي. فكر كنم الآن اين تو هستي كه سر دو راهي ايستادي و بايد تصميم بگيري. فقط. . .
آناهيتا ميان حرفش پريد: من هم مي خوام خوب و موفق باشم. مثل تو.
- اگر واقعا همچين خيالي داري اجازه بده يك نفر كمكت كنه تا اول با مشكلات روحيت كنار بيايي. تو بايد از درون خودت رو بسازي و بعد براي آينده ات يك تصميم درست بگيري.
- من از اين وضع خسته هستم. . . تو بگو چي كار كنم؟
كورش كه با تمام وجود لبخند بر لب آورده بود ماشين را روشن كرد و گفت: همه چيز رو بسپار به من.

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.

ادامه دارد ..
     
#27 | Posted: 31 Aug 2013 21:58
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.

آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.
- كم كم بايد ياد بگيري تو اين مملكت تنهايي از پس كارهات بربيايي. جلسه ي بعدي هم من مي رسونمت،اما با تاكسي، كه ياد بگيري چطور به ايجا رفت و آمد كني.
آني سرش را به نشانه ي استفهام تكان داد. بعد آينه اي از كيفش خارج كرد و در حالي كه نگاهي در آن به خود مي انداخت گفت: فكر كنم من بدترين و استرس دار ترين مريض اون باشم. . . مي دوني . . .
كورش ميان حرف او آمد و با چهره ي شوخ و لبخندي دوستانه گفت: اما به نظر من تو قشنگ ترين هستي!
آني با حالتي عصبي پوزخند زد و از ماشين پياده شد. آن حرف كورش تاثير خوبي بر روحيه اش داشت و بي اختيار حس مي كرد از شنيدن آن سخن از دهان كورش لذت برده.
دكتر هوشمند زني جا افتاده، حدود چهل ساله بود. قامتي متوسط،اندامي پر و چهره اي نه چندان زيبا اما گيرا و دل نشين داشت كه در همان اولين برخورد تاثير خوبي به روي مخاطبش مي گذاشت.
برخوردش با آني بسيار دوستانه و آرام بود و توانست با لبخند بي ريا و رفتار صميمانه اش تا حدي توجه و اعتماد دختر را جلب كند. ابتدا او كمي حرف زد تا آني احساس راحتي بيشتري كند و بعد ساكت شد تا دختر به حرف بيايد اما آني انگار براي حرف زدن دچار ترديد بود. موردي كه او شناخت كافي نسبت به آن حالت در برخي بيمارانش داشت. براي به حرف آوردن آني دست به شگردهاي خاص خودش زد و توانست كمي اعتماد او را جلب كند. راجع به كمك هايي كه مي توانست به او بكند حرف زد و او را ترغيب كرد براي داشتن زندگي بهتر و رهايي از اضطراب و ناراحتي هاي گذشته اش تلاش بيشتري بكند. او به آنيتا اطمينان داد حرف هايش را در دل نگاه خواهد داشت و آن را وظيفه ي اصلي كاري خود خواند.
آن شب او پس از رفتن آني با دكتر منصور كيانفر تماس گرفت تا نتيجه ي كلي اولين ديدارش را با آني بازگو كند.
منصور تازه از بيمارستان و نزد صبا به خانه بازگشته و از پله ها بالا مي رفت تا لباسش را تغيير بدهد. با مشاهده ي شماره ي تماس دكتر هوشمند سريع گوشي همراهش را به گوش چسباند.
- سلام دكتر خسته نباشيد.
- سلام از ماست. طبق خواسته ي شما تماس گرفتم تا نتيجه ي ملاقات تمشب رو براتون مفيد و مختصر توضيح بدم.
- باعث زحمت شما شدم.
هما هوشمند صادقانه گفت: خواهش مي كنم. اين باعث افتخار منه كه به من اعتماد كرديد.
- چند نفري رو كه طي چند سال قبل به شما معرفي كردم همه در وضعيت هاي خيلي بهتري هستند و از طرفي خوش نامي شما بين همكاران باعث شد شما اولين نفري باشيد كه به ذهنم رسيد. حالا اگه ممكنه تماس رو قطع كنيد تا من با مطب تون تماس بگيرم.
- از تعريف هاتون ممنونم استاد. هر طور شما راحت تريد. من قطع مي كنم.
وقتي دوباره تماس برقرار شد منصور با آرامش روي تختش لم داده بود و گوشي تلفن را كه فقط به اتاق خودش و صبا و اتاق كارش وصل بود به دست گرفته بود.
- خب خانم دكتر گوش مي كنم.
- اجازه بديد برم سر اصل مطلب. اين دختر به نوعي دچار دوگانگي شخصيت شده. با تعريف هايي كه از شما شنيده بودم و صحبت هاي كم خودش و ارزيابي حالات و رفتارش به خوبي مشخصه اون نمي دونه از زندگي چي مي خواد و حالا چي كار بايد بكنه. سر در گم و پريشانه و از طرفي يك نوع بي اعتمادي خاص نسبت به آدم ها به خصوص اطرافيانش داره. ضربه هايي كه از افراد نزديك خانواده به ويژه پدرش خورده در اين بي اعتمادي و منفي گرايي او تاثير به سزايي داشته. . . راستش با چيزهايي كه شما برام تعريف كرديد تقريبا منتظر يك همچين دختري بودم. اون از اين حالات خودش خوشش نمي ياد به همين دليل هم مدام دنبال مقصر مي گرده كه چرا تبديل به يك دختر منزوي، بي اعتماد و گاهي بي اعتماد به نفس شده. اما اين بين يك چيز خيلي خوب وجود داره كه اون مشكلش رو پذيرفته و مي خواد تغيير كنه. من احساس مي كنم هنوز نكات مبهم زيادي در زندگي اين دختر وجود داره كه به مرور زمان متوجه مي شيم. البته نبايد از من توقع داشته باشيد اسرار بيمارم رو پيش شما فاش كنم. شما بهتره منتظر نتيجه باشيد دكتر.
منصور آرام خنديد. خنده اي كه مثل خنده هاي آن روزهاش كم جان و بي حال بود. هيچ كس نمي دانست به واقع او به خاطر صبا چه دردي را تحمل مي كند و خود را سرپا نگه مي دارد. گاهي آرزو مي كرد مي توانست به بهانه ي مسافرت همه چيز را رها كند و روز و شب كنار صبايش بماند تا او به هوش آيد.
- همين كه شما مثل حالا يك گزارش كلي به من بدهيد من راضي ام. اون هم فقط به خاطر اين كه حس مي كنم ما با توجه به روحيه ي اين دختر مي تونيم رفتار بهتري باهاش داشته باشيم.
- صد در صد رفتار شما تاثير بسيار زيادي در اون داره. همه ي ما بايد تلاش كنيم اعتمادش رو جلب كنيم. و اين جز با صداقت عملي نمي شه. البته فكر مي كنم آقا كورش تا حدي موفق شده.
- بله كورش پسر حساس و با عاطفه اي يه. اون نتونست اين رفتارهاي آني رو تحمل كنه و به خاطر صبا هر كاري مي كنه تا آني رو اين جا نگه داره. البته خودش حرف زيادي در اين مورد نمي زنه اما من خوب مي فهمم كه چقدر تلاش مي كنه .
دكتر هوشمند لحظه اي مكث كرد و بعد با ترديد گفت: اجازه بديد يك مسئله رو صادقانه و دوستانه عنوان كنم. . . آنيتا بعد از اين همه زخم خوردن از نزديكان و بعد از اين همه انزوا حالا داره توسط پسر شما به دنياي تازه اي قدم مي گذاره. انگار دوباره داره متولد مي شه و اين پسر شماست كه اون در لحظات اول تولد مي بينه و بهش اعتماد و يا حتي نياز داره.مثل نوزادي كه وقتي به دنيا مي ياد هر كس رو اول مي بينه اون رو حامي خودش مي دونه و . . . بهش عشق مي ورزه و نبودنش به شدت آزارش مي ده. . . متوجه منظورم هستيد دكتر.





منصور آهي كم صدا از درون سينه ي پر دردش بيرون فرستاد و گفت: شما حالا از حالا محرم اسرار خانواده ي ما هستيد و من به خودم اين اجازه رو مي دم كه به شما بگم احساس مي كنم كورش هم از اين قضيه بدش نمي ياد. فقط موندم واقعا اين رفتار اون به يك علاقه ي واقعي مي رسه يا اين كه فقط از روي ترحم و دلسوزي يه. علاقه اي كه از روي ترحم باشه به مرور زمان آدم رو سرخورده مي كنه. مي ترسم اين اتفاق براي كورش يا حتي براي آني بيفته و هر دو در آينده ضربه ي بزرگي رو در زندگي متحمل شوند. اين ترسم به خصوص براي آني بيشتره. اون حقيقتا حالا حق داره يك زندگي آروم و بي دغدغه رو شروع كنه. . . راستش من تا به حال فكر مي كردم كورش به شخص ديگه اي علاقه داره و همين . . .

ادامه دارد ..
     
#28 | Posted: 31 Aug 2013 21:58
- درك تون مي كنم دكتر. من باز هم بايد بيشتر اين مورد رو بررسي كنم. اگر حس كردم احساس آني در اين مورد جديه حتما با پسر شما هم وقت يك مصاحبه مي گذارم. فكر مي كنم هنوز دير نشده. آني داره تو پيدا كردن احساس تسبت به آقا كورش تاتي تاتي مي كنه. اون هنوز نمي تونه با ترديدهاش كنار بياد. نگران نباشيد.
- از توضيحات عالي تون ممنونم.
- خواهش مي كنم. وظيفه است. اميدوارم هر چه زودتر خانم كيانفر به منزل برگردند تا ما دوباره اون پزشك با روحيه و سرزنده ي خودمون رو ببينيم.
منصور باز هم تشكر كرد. وقتي تماس قطع شد صداي ورود پاترول پسرش را به پاركينگ شنيد و قبل از اين كه بغض هميشگي به سراغش بيايد با سرعت به حمام رفت تا با دوش آب گرم بر خود مسلط شود.
چند روز ديگر به سرعت سپري شد. در آن مدت چند مرتبه خانواده ي خاله صنم، يك بار ارسطو و اديسه همراه خانواده شان و يك بار هم دوستان ثمره به آن ها سر زده بودند و در تمام مدتي كه آن ها در خانه حضور داشتند آناهيتا خود را در اتاقش حبس كرده بود. كورش از رفتار او متعجب بود چرا كه فكر مي كرد او بهتر از قبل شده اما نمي دانست او تحمل نگاه هاي سرزنش آميز يا دست كم به خيال خودش ، سرزنش آميز را ندارد. از جزئيات اتفاقي كه براي صيا افتاده بود هيچ كس به جز خانواده ي صنم و مامان مهين و نويد با خبر نبود كه آن ها را هم ثمره مطلع كرده بود. همه فكر مي كردند صبا مي خواسته به اتاقش برود كه روي پله ها دچار سكته ي ناقص شده و از پله ها پرت شده. در آن بين هيچ نامي از آني و جهانگير به ميان نيامده بود، اما دختر جوان حس مي كرد نمي تواند حضور در جمع را تحمل كند. اصرارهاي نويد و راحله و كورش هم بي ثمر بود. در آن بين اغماي طولاني صبا روز به روز همه را نگران تر و منصور را ساكت تر و در خود فرو رفته تر مي كرد.
در آن خانه ديگر هيچ چيز مثل سابق نبود. چهره ها پژمرده و خنده از يادها رفته بود. ثمره امتحانات ميان ترم را به سختي پشت سر مي گذاشت و شب ها اكثر مواقع سر بر بالش خيس مي گذاشت.
كورش همان طور كه گفته بود آني را براي جلسه ي بعدي همراهي كرد اما با تاكسي تا راه را به او ياد دهد. نمي خواست آني دختري بي دست و پا و وايسته باشد. دختر هم از آن بابت ممنون بود و كم كم نام خيابان هاي اطراف را ياد مي گرفت.

از سر شب برفي سبك باريدن گرفته بود. دختر جوان پشت پنجره ي سالن در تاريكي ايستاده بود و بارش زيباي برف را نگاه مي كرد. سكوت مطلق خانه و حياط احساس خوبي را كه از شب قبل داشت تشديد مي كرد. با باز شدن در حياط توجه اش از دانه هاي برف به كورش كه درهاي ورودي را باز مي كرد جلب شد. براي نخستين بار با دقت او را كه بي توجه به اطراف بود برانداز كرد. او در شلوار جين و كاپسن سفيد جوان تر و پر انرژي تر به نظر مي رسيد و با اين كه چهره اش خوب ديده نمي شد آني توانست چهره ي غمگينش را تشخيص دهد. او مي فهميد كورش چقدر نگران صباست. احساس كرد ديگر نمي تواند بي تفاوت همان جا بايستد و بارش برف را تماشا كند. نيرويي غريب او را از سالن بيرون كشيد و وقتي به خود آمد ديد كه به استقبال كورش رفته. عفيفه خانم آن شب مرخصي گرفته بود و ثمره در اتاق خودش با تلفن صحبت مي كرد. آن دو هنوز كمي با هم سرسنگين بودند و هنگام تنهايي هر كدام به خود مشغول مي شد. كورش در حالي كه از سرما مي لرزيد به سمت در ورودي دويد. با ديدن آناهيتا كه در ميان در به انتظارش ايستاد، كمي تعجب كرد و نگران شد.
- چيزي شده؟ از صبا خبري رسيده؟
آناهيتا به تلخي لبخند زد و در را براي او تا آخر باز كرد. سوز سرد بدنش را لرزاند اما او بي توجه منتظر شد كورش وارد شود و به محض ورودش در را بست. كورش پوتين هايش را از پا خارج كرد و باز با نگاهي پر از سوال به او خيره شد. آني شانه بالا انداخت و گفت: خبري نيست. ديدم سردته، در رو باز كردم كه زود بيايي خونه و گرم بشي.
بعد از زير نگاه حيرت زده ي كورش به آشپزخانه گريخت. ليواني را پر از آب كرد و داخل مايكروفر گذاشت. كورش به دنبال او با قدم هايي آهسته به آشپزخانه رفت. آني براي اين كه حرفي زده باشد گفت: عفيفه خانم امشب نيست. اما غذا را براي شام گذاشته توي يخچال.
با صداي اخطار مايكروفر در آن را باز كرد و ليوان را برداشت از داخل كابينت كافي ميكس را خارج كرد و مشغول آماده كردن آن شد.
- توي هواي سرد و برفي يك ليوان نوشيدني گرم خيلي خوبه.
- آره. . . ممنون كه به فكر مني.
آني با لبخند ليوان كافي ميكس را مقابل او گذاشت و خواهش مي كنمي گفت. كورش آن همه تغيير را نمي توانست باوركند . حس مي كرد از توجه آني هيجان زده شده. دست برد و ليوان را به لب ها نزديك كرد. از داغي آن بي اختيار آخي گفت و آني را به خنده انداخت.
- سوختم!
- عجله كردي. بايد صبر كني كمي سرد بشه.
كورش هم خنديد. آب دهانش را فرو داد و گفت: مي دوني كه امشب طولاني ترين شب ساله؟
آناهيتا گفت: يعني شب يلدا؟
- پس مي دوني شب يلدا چيه.
- آره. مامان ژانت خيلي اين شب رو دوست داشت.
از يادآوري مادربزرگ، چهره اش كمي در هم رفت. كورش به روي خودش نياورد و گفت: مي دوني كه توي اين شب همه خونه ي بزرگ فاميل جمع مي شوند و هندوانه و تنقلات مي خورند وگپ مي زنند و فال حافظ مي گيرند؟
آني سرش را يه نشانه ي آري تكان داد و گفت: پس بايد امشب همه خونه ي مامان مهين باشند.
- ما هم هستيم . . . درست نيم ساعت وقت داري آماده بشي.
- پس بابات؟!
- اون از بيمارستان مياد.گفته امشب مي خواد يك كم بيشتر پيش صبا بمونه. من الآن پيش شون بودم.
آني با نگراني گفت: چرا اون بيدار نمي شه؟
- نمي دونم. . . نمي دونم. . .
آني نتوانست اشكي را كه در چشمان كورش حلقه زد ببيند . برايش سخت بود درك كند كسي بتواند مادر خوانده ي خود را آن چنان دوست بدارد.كورش زود به خود آمد. كمي از كافي ميكس اش را نوشيد و گفت: بهتره عجله كني. . . به ثمره هم بگو حاضر شود.
همه خانه ي مامان مهين جمع بودند به جز منصور كه گفته بود براي شام خودش را مي رساند. پس از صرف شام بازار حرف و سخن داغ بود و همه سعي داشتند آني خاطره ي خوبي از اولين شب يلدايش در ايران داشته باشد. آني برخلاف هميشه از پوسته ي خود كمي بيرون آمده و مي خواست طعم يك شب خوب را بچشد. وقتي نويد با ديوان حافظ آمد، رامين دست هايش را به هم كوفتو با خوشحالي گفت: به قسمت مورد علاقه ي من رسيديم! بيا نويد جان. بيا اول فال من دل خسته را بگير.
همه مي خنديدند و نويد سر به سر رامين مي گذاشت. با اصرار رامين اول براي او كتاب را باز كردند. نويد ديوان را به دست منصور داد و گفت: منصورخان شما بهتر از همه مي خوانيد.
منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.

منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.
از حالت او لبخند همه پر رنگ تر شد و كورش كتاب را با تمركز باز كرد. برعكس آني و ديگران او با چهره اي جدي شروع به خواندن كرد اما تا دهان باز كرد و كلمه هاي اول را بر لب جاري ساخت ديگران هم جدي تر شدند. آني كه ازمعني اشعار سر در نمي آورد متعجب از رفتار آن ها فقط گوش مي كرد.
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش اومد
بگوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نا محرم است مجلس انس سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد

صنم، منصور و مامان مهين با دستمالي قطره هاي اشك را از چشمانشان گرفتند. كورش با لبخندي كم رنگ به آني نگاه مي كرد و راحله تقريبا رنگش پريده بود! آني با مشاهده ي آن حالات كنجكاوانه و بي قرار پرسيد: چي شد؟! مگه شعر چي بود؟!
نويدگفت: خيلي عالي بود. . . شايد حافظ جواب همه رو داد!
آني با دلخوري گفت: اما من نفهميدم. من شعر زياد خوب نمي فهمم.
رامين گفت: يعني خبرهاي خوبي توي راهه و چون اولا شعر با اسم صبا شروع شد ما اين نتيجه رو گرفتيم كه به زودي خاله صبا بر مي گرده. نويد ادامه داد: و روزهاي خيلي خوبي رو در پيش رو داري كه بايد نهايت استفاده رو ازشون ببري.
راحله كه حالا بر خود مسلط شده بود ادامه ي حرف هاي نويد را گرفت
- يك تغيير بزرگ توي زندگيت به وجود مي ياد كه خيلي برات خوبه و تو به آرزويي كه كردي مي رسي. . . اما نبايد اسرار دلت رو براي هر كسي بگي. . . حرف دل رو به اهل دل مي زنند.
آني كه غرق تعبيرهاي آنان بود با حالتي متفكر زير لب تكرار كرد « حرف دل رو به اهل دل مي زنند!»
ثمره با لبخند كم جاني كه آن روزها نهايت خنده اش بود، گفت: در اين مورد حافظ نبايد به خودش زحمت مي داد چون آني حرف معمولي رو هم به سختي مي زنه، واي به حرف دل!
آنيتا با چهره اي گلگون لبخند زيبايي بر لب نشاند و بي اختيار نيم نگاهي به كورش كه با چهره اي بشاش براي خودش سيب پوست مي گرفت انداخت. او نمي دانست منصور، نويد، راحله زير چشمي حركاتش را مي پايند!
ساعت از دوازده مي گذشت كه آن ها به خانه بازگشتند. خوشبختانه روز بعد جمعه بود و همه مي توانستند با خيال راحت استراحت كنند. يك ساعتي گذشت. آني كه بي خواب شده و افكار گوناگوني به مغزش هجوم آورده بود از رختخواب بيرون آمد. حس مي كرد ذهنش به شدت درگير شده و نمي خواست آن افكار كلافه اش كند. با احتياط به سمت كتاب خانه يا همان دفتر كار منصور رفت تا كتابي بردارد و با مطالعه ي آن به افكارش جهت دهد. به محض ورود متوجه منصور شد كه پشت ميز نشسته، چراغ مطالعه را روشن كرده و مشغول ديدن آلبوم بزرگ عكس است. از ديدن او كمي دستپاچه شد و سلام كرد . منصور از سلام بي موقع او لبخندي بر لب آورد و گفت: سلام، بد خواب شدي؟
- بله. . . مي خواستم يك كتاب بردارم.
- من هم امشب بد خواب شدم و ذهنم مدام توي خاطرات گذشته دست و پا مي زنه. . . بيا جلو. . . تو تا به حال اين آلبوم رو نديدي.
آني با تاني جلو رفت. هنوز حسي موافق نسبت به منصور نداشت و با او راحت نبود. اما ديگر آن تنفر سابق نيز در وجودش نبود.
منصور كمي صندلي اش را عقب كشيد و گفت: اون صندلي گوشه ي اتاق رو بيار و كنار من بنشين.
آني با ترديد اطاعت كرد. وقتي كنار منصور نشست هنوز احساس خوبي نداشت. به خصوص كه تا به آن لحظه آن قدر به او نزديك نشده بود. منصور آلبوم را جلو آورد و خودش را هم جلوتر كشيد. عطر ادوكلن ملايم و رفتار راحت و بي غرضانه ي او كمي به دختر آرامش و اطمينان خاطر بخشيد.
منصور كودك خنداني را با موهاي پريشان و مواج در عكس سياه و سفيد و قديمي نشان داد و گفت اين مادرته. مي بيني چقدر خواستني بود. اون فقط يك بچه ي قشنگ نبود. چيزي تو وجودش به انسان آرامش مي داد. من بچه هاي زيباتر از اون هم ديده بودم اما صبا موجود خاصي بود. تاثير عميقي روي اطرافيان داشت و هر كي اون رو مي شناخت شيفته اش بود. . . و من بيشتر از همه.
بعد به عكسي ديگر كه زن و مردي جوان با صباي كوچك و يك دختر بچه ي ديگر انداخته بودند اشاره كرد وگفت: اين ها مهين و نادر هستند و اين هم صنم.
آني به پدربزرگش در عكس خيره شد. او قد و قامت متوسطي داشت. اما شانه هاي پهن و سر بر افراشته اش جذبه و ابهت خاصي در او ايجاد مي كرد. چشمانش حالتي عميق داشت و نگاهش انگار از درون عكس به او دوخته شده و او را برانداز مي كرد.
زير لب گفت: اون چرا مرد؟
منصور آهي كشيد و گفت: داستانش مفصله.
آني به عكسي كه زني جوان با چهره اي آرام و معصوم و موهاي تيره و بلند را نشان مي داد اشاره كردو گفت: اين كيه؟
منصور با چهره اي گرفته گفت: اين مادر كورشه. . . اسمش فهيمه بود.
آني زير چشمي به منصور كه غرق عكس بود نگاه كرد و با احتياط پرسيد: دوستش داشتيد؟
منصور آرام سر تكان داد و گفت: آره . . . اون زن با محبت و صبوري بود.
آني عكس پسربچه اي را كه با شيطنت خاصي به لنز دوربين زل زده بود، نشان داد و گفت: اين بايدكورش باشد.
منصور با خنده گفت: آره خودشه.
آناهيتا با دقت عكس كورش و مادرش را نگاه كرد. تا آن لحظه فكر مي كرد كورش شبيه پدرش است، اما حالا كه عكس فهيمه را مي ديد متوجه شد كه چشمان كورش نسخه ي دوم چشمان مادرش هستند. چشماني نه چندان درشت اما خوش فرم و نافذ و آن قدر سياهكه تشخيص مردمك از عنبيه دشوار مي نمود. در حقيقت تيپ كلي كورش شبيه پدر بود اما خصوصيات خاص و كوچكي را از مادر به ارث برده بود. آني دوباره به چهره ي معصومانه ي فهيمه نگاه كرد و با احتياط گفت: كورش، خاله يا دايي يا . . .
- مادر كورش مثل من تك فرزند بود. پدر ومادرش بعد از سال ها نذر و نيار اون رو از خدا گرفته بودند اما . . . فهيمه هميشه رنجور و بيمار بود. بيشتر هم ناراحتي هاي عروقي گوارشي داشت. . . در حقيقت اون يكي ار بيماران خودم بود. وقتي باهاش آشنا شدم تازه تخصص گرفته بودم. هم توي بيمارستان مشغول طبابت بودم و هم براي فوق تخصص درس مي خوندم. اون مدام بيمار بود اما با وجود بيماري روحيه ي خوبي داشت. پدر و مادرش نگران حالش بودند و با كوچك ترين علائم بيماري اون رو پيش من مي آوردند. . . فهيمه دختر خاصي بود. آروم و كم حرف، صبور و مثبت انديش. من از اون همه قدرت روحي متعجب بودم. همون قدرت روحي هم باعث شد جذبش بشم. يك بار به شوخي بهش گفتم پدر و مادرش بايد اون رو به يك دكتر شوهر بدهند تا ديگه نگراني نداشته باشند. اون خنديد و گفت اين دقيقا آرزوي پدر و مادرشه! ازش پرسيدم نظر خودش چيه به تلخي گفت اصلا به ازدواج فكر هم نمي كنه. حرفش من رو به فكر فرو برد. من فهميدم به خاطر وضعيت جسماني اش اين حرف رو زده. از مادرش شنيده بودم چند تا خواستگار خوب داشته كه همه رو رد كرده. اون ها خانواده ي ثروتمندي بودند و مادرش در كمال نا اميدي عقيده داشت كه تمام اون ها به خاطر ثروت دختر شون اقدام به خواستگاري كرده اند. . . يك بار فهيمه به خاطر خون ريزي معده تو بيمارستان ما بستري شد و اون فرصتي بود كه بيشتر بشناسمش. بدون اين كه بفهمم چرا، برام مهم شده بود. يك بار هم صبا رو بردم ديدنش و اون هم مثل من شيفته ي صبا شد. فهيمه مي گفت از اين دختر نيروي مثبتي ساطع مي شه كه انسان رو به وجد مي ياره. . . از اون روز به بعد صبا بهانه ي ديارهاي گاه به گاه ما شد. حتي چند بار با هم سينما رفتيم. محبت و علاقه ي من و صبا باعث تعجب و شگفتي فهيمه بود و حتي يك بار به شوخي گفت اگر صبا كمي بزرگتر بود ما زوج فوق العاده اي مي شديم. از اين حرف او خيلي خنديدم اما . . . اما همون حرف انگار مثل حسرتي نا گفته گوشه ي قلبم پنهان شد. . . آه. . . سرت رو درد آوردم. . . . فكر كتم با اين قصه كمي خواب آلود شده باشي.
     
#29 | Posted: 3 Sep 2013 20:56
فصل دهم

آني كه كاملا سرحال و هوشيار بود با علاقه مندي خاص گفت: نه ! نه! خيلي خوبه. من دوست دارم بشنوم . . . واقعا دوست دارم بشنوم.
منصور به روي او لبخندي زد. به پشتي صندلي بزرگ و چرمي اش تكيه داد و گفت: قبل از اون چند مورد ازدواج براي من پيش اومده بود اما من اون قدر گرفتار درس و كار بودم كه نمي تونستم زني رو درگير اين گرفتاري ها بكنم. تصميم داشتم وقتي كارم تثبيت شد و ديگه درس و دانشگاه در كار نبود به زندگي ام سر و سامون بدم. نمي خواستم دختر جووني كه با هزار اميد و آرزو به خونه ام مي ياد رو با تنهايي خودش رها كنم. اما فهيمه با همه فرق داشت. به طرز غريبي قانع و صبور بود و مي دونست چطور بايد تنهايي خودش رو پر كنه. اون به تنهايي عادت داشت. اصلا يك جورهايي عاشق تنهايي بود و نكته ي جالب اين جا بود كه صبا با وجود تمام حساسيت هاي كودكانه اش نسبت به زن هاي جواني كه سعي داشتند خودشان رو به من نزديك كنند،از فهيمه خوشش مي اومد و حتي يك بار هم از من پرسيد چرا با اون ازدواج نمي كنم !
- يعني صبا به زن هاي ديگه حسودي مي كرد؟!
- نه اون طور كه فكر مي كني. . . مثل يك دختر بچه اي كه عمو يا دايي يا حتي پدر خودش رو خيلي دوست داره و فكر مي كنه با وجود يك زن كه همسر اون ها بشه محبت عزيزانش رو از دست مي ده.
- و بالاخره شما با فهيمه ازدواج كرديد.
- بله. . . حدود دو سال بعد از ازدواج مون كورش به دنيا اومد و از همون موقع بيماري هاي مختلف فهيمه هم شروع شد. من مي دونستم زايمان ضعيفش مي كنه اما فكر نمي كردم تا اون حد. در حقيقت يك بيماري نهفته در وجودش بود كه با حاملگي نمايان شد و من با تمام تلاشي كه كردم نتونستم نجاتش بدم. . . كورش هنوز دو سالش تموم نشده بود كه فهيمه از دنيا رفت. در تمام اون مدت خانواده ي ياوري به راستي يار و ياور ما بودند. صبا كه مدام خانه ي ما بود و از كورش مراقبت مي كرد. صنم و مهين هم گاهي مي آمدند. البته فهيمه زمين گير نشده بود اما قادر نبود به تنهايي هم از خود مراقبت كند و هم از كورش. در آن مدت رابطه ي او با صبا آن قدر صميمي شده بود كه گاهي او را خواهر كوچولو صدا مي زد. صبا هم دختري چهارده ساله و عاقل بود مثل يك خاله ي خوب و مهربان مراقب كورش بود. با او بازي مي كرد به او غذا مي داد و او را روي پاهايش مي خواباند. بعد از مرگ فهيمه هم كه وابستگي عجيبي به كورش پيدا كرده و باز هم ما را تنها تگذاشت. . . در آن بحران روحي كه بر اثر مرگ همسرم داشتم وجود صبا و خانواده اش واقعا براي من قوت قلب بود.
- شما با پدر صبا دوست بوديد؟
- اوايل نه. اما بعد از مرگ پدرم خواه نا خواه روابطم با او كه وكيل ما بود بيشتر شد. رفتار صميمانه و خانواده ي گرمش كم كم مرا جذب كرد و به مرور زمان دوستي عميق بين من و نادر به وجود آمد. او حتي از برادران خودش بيشتر به من اعتماد داشت.
- پدربزرگم چرا مرد؟
منصور اندكي مكث كرد. آلبوم بزرگ و سياه را بست و گفت: تصادف كرد.
آني به خوبي متوجه چهره ي گرفته و لحن سرد او بود و احساسش به او مي گفت پدربزرگش يك مرگ عادي نداشته! اما مي دانست منصور توضيح بيشتري در آن مورد نخواهد داد پس سوال ديگري مطرح كرد.
- بعد از مرگ فهيمه چرا با صبا ازدواج نكرديد؟
- اون فقط يك بچه بود.
- وقتي بزرگ شد. . . صبا بيست ساله بود كه عروسي كرد. چرا اون موقع عروسي نكرديد؟
منصور به روي او لبخندي زد و گفت: من يك مرد زن از دست داده بودم با چهل سال سن و يك پسر هشت ساله. . . و صبا دختر جوون و زيبايي بود كه خواستگار از در و ديوار خانه شان بالا مي رفت. . . چطور مي تونستم اينقدر خودخواه باشم. تازه مسئله ي نادر هم در بين بود. اون سال ها به من اعتماد كرده بود و همه من رو به چشم دايي بچه ها مي ديدند. حتي خواستگارهاي صنم و صبا روي من حساسيت جنداني نداشتند و من رو به عنوان دايي و محرم خانواده مي پذيرفتند. . . شرايط خاصي بود. . . من حتي تصور ازدواج با صبا رو هم نمي تونستم بكنم.
- اما دوستش داشتيد.
- هميشه دوستش داشتم اما نه اون طور كه تو فكر مي كني. صبا واقعا يك دختربجه بود و من نمي تونستم اون رو به عنوان همسر خودم قبول كنم. حالا هر چقدر هم كه كورش اون رو دوست داشت و بهش وابسته بود.
- پس به صبا هم گفتي كه باهاش عروسي نمي كني.
- نه. ما هيچ حرفي در اين مورد نزديم. جهانگير به خواستگاري صبا اومد. . . من مي فهميدم كه صبا دچار ترديده. . . حس كرده بود علاقه اش به من خطرناكه. . . اما . . . من نمي تونستم به احساسات خام يك دختر جوون اعتماد كنم . نه به خاطر خودم. به خاطر خودش. . . مي ترسيدم روزي پشيمون بشه كه جووني خودش رو به پاي يك مرد ميان سال ريخته باشه.
- و گذاشتيد اون اشتباه كنه.
- من باهاش صحبت كردم. . . ازش خواستم بيشتر فكر كنه. اما جهانگير اون قدر سماجت به خرج داد تا بالاخره رضايت صبا رو گرفت. البته تيپ و قيافه ي خوب و خوش سر و زبوني جهانگير تاثير بسيار زيادي در جواب مثبت صبا داشت.
بعد آهي كشيد و ادامه داد: در حقيقت رفتار صبا طوري بود كه انگار با زبون بي زبوني مي گفت يا تو يا جهانگير. . . مثل اين كه من بايد انتخاب مي كردم. . . و من ترجيح دادم صبا تجربه ي زندگي با يك مرد جوون رو داشته باشه. . . راستش رفتار عاشقانه ي جهانگير من رو هم فريب داد. . . شايد هم اون موقع واقعا عاشق بود. . . دلم نمي خواد از پدرت بدگويي كنم. . . اما اون واقعا مادرت رو آزار مي داد. اون مي خواست صبا تسليم محض باشه و فقط كارهايي رو انجام بده كه اون صلاح مي دونست. جهانگير صبا رو به شدت تحت فشار مي گذاشت و اين طور كه بعدها فهميدم از هفت روز هفته شش روزش با هم جر و بحث هاي شديد داشتند. حتي چند مرتبه هم كار به جاهاي باريك كشيد.
- يعني چي؟
منصور كه نمي خواست مستقيم و آشكار از رفتارهاي وحشيانه ي جهانگير حرف بزند در لفافه گفت: يعني دعواهاشون شديد شد.
آني با چهره اي در هم رفته و اندك متغير گفت: صبا رو كتك زده. . . اون وقتي خيلي عصباني باشه كتك مي زنه.
منصور به سختي لبخندي زد و گفت: ديگه مهم نيست. حالا همه چيز تموم شده.
- بعدش چي شد؟
- جي چي شد؟
- مي خوام همه چيز رو بدونم.
- صبا تقاضاي طلاق داد. تو سه سالت بود و تا هفت سالگي طبق قانون به مادرت تعلق مي گرفتي. صبا اميدوار بود بعد از اينكه تو هفت ساله شدي جهانگير كوتاه بياد و حضانت تو رو به اون بده. . . من اول حيلي تلاش كردم كار به حدايي نكشه اما. . . اما جهانگير به همه بديبين بود. به خصوص به من كه يك بار به خاطر رفتار بدش با صبا با اون درگير شده بودم. در جريان كارهاي طلاق بوديم كه پدربزرگت فوت كرد. اون موقع فهميديم كه صبا بارداره. . . اوضاع بدي بود. مرگ نادر همه چيز رو به هم ريخت. ديگه هيچ كس دل و دماغ هيچ كاري نداشت و مسئله ي طلاق حتي از ياد خود صبا هم رفت. مرگ پدر واقعا او رو داغدار كرده بود. مهين و صنم هم حال روز خوبي نداشتند. . . اون وضعيت به جهانگير فرصت داد تا كارهاش رو انجام بده و وقتي به خودمون اومديم ديديم تو رو برد به جايي كه هيچ كس نمي دونست. جهانگير و خانواده اش كه سابقه ي بد سياسي هم داشتند ناگهان ناپديد شدند. شوك خبر اون قدر زياد بود كه صبا رو از پا انداخت. بچه سقط شد و خودش هم تا پاي مرگ رفت. . . هنوز گاهي فكر مي كنم چه نيرويي اون روزها اون قدر به من قدرت مي داد كه همه چيز رو كنترل كنم. از طرفي مرگ بهترين دوستم. از طرفي بيماري روحي و جسمي صبا كه گاهي حس مي كردم حتي از كورشم بيشتر دوستش دارم. . . و مثل هميشه رسيدگي به كار مطب و بيمارستان كه گر چه كمترش كرده بودم اما قادر نبودم ازشون دست بكشم. خوشبختانه اقوام صبا دور و بر خانواده ي اون بودند. . . اما من نمي تونستم صبا رو به حال خودش رها كنم. . . پس از مشورت با مهين و عموي بزرگ صبا اون رو خونه ي خودم بردم تا از اون شلوغي و فضاي پر از غم دور باشد. يكي از بهترين پرستارهاي بازنشيته ي بيمارستان مون رو به صورت شبانه روز استخدام كردم و خودم هم مدام به صبا سر مي زدم. حال صبا خيلي خراب بود. . . يك مرتبه با ارزش ترين چيزهاي زندگيش رو از دست داده بود. پدرش، تو ، . . . زندگيش و بچه اي كه در شكم داشت. انگار يك مرتبه تابود شده بود. . . بهش قول دادم تو رو براش پيدا كنم، اما سعي و تلاشم به جايي نرسيد. . . پس وكيل گرفتم تا از راه قانوني و حتي غير قانوني ردي از تو پيدا كنم. اما شما انگار آب شده بوديد و به زمين رفته بوديد. . . صبا روز به روز بدتر مي شد. اون صباي سرزنده و پرهياهو يك مرتبه خاموش و پژمرده شده بود. عزيز ترينم داشت جلوي رويم پرپر مي زد و كاري از دست من بر نمي اومد.
منصور براي چندمين بار هواي درون سينه اش را با صدا بيرون داد. دستي به گردنش كشيد و ادامه داد:
كارش به روانكاو و روان پزشك كشيده شد. من و اطرافيانم هم تمام سعي مون رو مي كرديم كه بهش اميد بديم. حتي يك بار به دروغ گفتم كه ردي از شما توي ايتاليا پيدا كردم . . . بيشتر از دو سال طول كشيد تا اون يك كم رو به راه شد. حالا اون فهميده بود واقعا تنها نيست. . . محبت اطرافيان و اميد به پيدا شدن تو دوباره اون رو سر پا كرد. توي اون مدت وابستگي ما به هم شديد تر از قبل شده بود و خوب مي دونستيم توي اين دنياي بزرگ هيچ كس مناسب تر از ما براي هم پيدا نمي شه. . . اون قدر هم روابط مون صميمانه نزديك شده بود كه حتي اطرافيان منتظر بودند عن قريب خبر ازدواج ما رو بشنوند و بالاخره من از صبا خواستم كنار من و كورش زندگي كنه. ازدواج ما ساده و بي سر و صدا اما با يك دنيا عشق و اميد بود. من به جرات مي تونستم بگم خوشبخت ترين مرد روي زمينم و شايد اگر تو بودي صبا هم همين احساس رو داشت. اما عدم حضور تو هميشه مثل يك سابه ي كم رنگ اما پايدار تو بهترين لحظات زندگي صبا و مسلما زندگي من تاثير داشت. . . ما هنوز دنبال تو بوديم و من هنوز صداي گريه هاي شبانه ي صبا رو كه سعي مي كرد خفه شون كنه مي شنيدم. گاهي شب ها از خواب مي پريد و انگار دچار كابوس شده بود، خودداري از دست مي دادو با گريه و زاري اسم تو رو مي برد و نگران مي شد كه تو در چه حالي هستي؟ چي مي خوري؟ جات راحته؟ باهات خوش رفتاري مي شه؟ بهت محبت مي شه؟ به درس هات رسيدگي مي كنند؟ به درد و دل هات گوش مي كنند؟ . . . و اين نگراني ها با بزرگتر شدن تو بيشتر مي شد.
چشمان منصور از يادآوري دل شوره هاي صبا به اشك نشست لبخندي تلخ بر لب آورد و ادامه داد: روز تولد شانزده سالگيت با غصه گفت اگر دخترم عاشق بشه يا از كسي خوشش بياد. . . با كي مي تونه مشورت كنه. . . نكنه فريب كسي رو بخوره. اون داره وارد حساس ترين سال هاي زندگيش مي شه. . .
نگاه آني به فضاي تاريك و روشن مقابل دوخته و چشمانش غرق اشك شد. بي اختيار لب باز كرد و با صدايي لرزان زمزمه كرد: من هيچ وقت فرصت نكردم عاشق بشم!
منصور با تعجب و اندوه از زير چشم نگاهي به چهره ي غمگين و چشمان براق از اشك او انداخت. مي خواست بپرسد منظورش از فرصت نداشتن چه است؟ اما به جاي آن با لبخند گفت: تو هنوز خيلي جووني و براي عاشق شدن فرصت زيادي داري دخترم.
آني سر به زير انداخت تا چهره ي مغمومش را از منصور پنهان كند. منصور به سمت او چرخيد و دستان سرد و ظريفش را در ميان دست هاي بزرگ و گرم خود فشرد.
-گذشته ديگه تموم شده. اگر امروزت رو خوب بسازي آينده ي خوبي خواهي داشت. صبا در بدترين شرايط زندگي سر پا ايستاد و خودش رو حفظ كرد . . . تو دختر اوني . . . و حالا داري چيزهاي خوب و تازه اي به دست مياري. . . اگر گذشته ات رو ديگران تباه كردند آينده ات رو خودت بساز. همه ي ما هم كمكت مي كنيم. اما اولين قدم رو بايد خودت برداري كه فكر مي كنم برداشتي. . . از نظر من تو با اون دختري كه دو ماه پيش به خونه ي ما اومد خيلي فرق داري. . . خودت چي فكر مي كني؟
آناهيتا شال پشمي اش را بيش تر روي موهاي خيسش كشيد و در حالي كه دندان هايش از شدت سرما به هم مي خورد گفت: حالا دارم فريز مي شم.
راحله به حرف او خنديد. دستش را زير بازوي او انداخت و او را واداشت كه سريع تر حركت كند.
-تا ماشين راهي نمونده، بدو آني.
قدم هاي بعدي را بلندتر و سريع تر برداشتند. راحله دكمه ي ريموت ماشين را زد و هر دو با هيجان خود را درون ماشين انداختند . راحله جيغ كوتاهي از سرما كشيد و ماشين را با دستاني لرزان روشن كرد.
-لباس مون خيلي كمه دختر. فكر كنم هر دو مون سرما بخوريم و حسابي مامان رو عصباني كنيم.
آني بخاري ماشين را روي درجه ي بالاي آن گذاشت و با خنده گفت: اما استخر و سونا عالي بود.
-بايد موهامون رو خشك مي كرديم.
-اون وقت به بيمارستان ديرمي رسيديم.
-آره، ساعت ملاقات تموم مي شد.
وقتي ماشين به حركت درآمد راحله سي دي را درون پخش هل داد. صداي گرم فرهاد فضاي داخل ماشين را دلپذيرتر كرد.
بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي خوب جانماز ترمه ي مادربزرگ
آني لبخندي بر لب آورد و گفت: اين ميوزيك رو خيلي دوست دارم.
-آره، من هم همين طور. . . من رو ياد اون وقتايي مي اندازه كه همه خونه ي مامان مهين جمع مي شديم تا سال تحويل بشه. . . يا وقت هايي كه با بچه ها توي حياط يا جلوي در خونه بازي مي كرديم.
آني با اندوهي كم رنگ گفت: من اما اين چيزها يادم نمي آد!. . . فقط شعري رو كه مي خونه دوست دارم. يك جوري مي شم. . . انگار به يه قصه ي قديمي گوش مي كنم.
راحله كه او را درك مي كرد براي تغيير حال او گفت: يادت نره هفته اي سه روز اينجا كلاس داري ها. روزهاي زوج از ساعت 11 تا 15/12 . به ثمره هم مي گم يادت بياندازه. . . گر چه تو شنا رو خيلي خوب بلدي. اميدوارم حوصله ت سر نره.
-شنا هميشه به من آرامش مي ده. تازه مي تونم شناي پروانه هم ياد بگيرم.
-راستي كتاب هايي رو هم كه بهت قول داده بودم برات آوردم. توي صندوق عقبه. . . عمو منصورگفتبه زودي ترتيب ثبت نامت رو توي مدرسه ي بين المللي مي ده. فقط مونده تلاش و پشتكار خودت . . . من كه مطمئنم تو يك ضرب ديپلم مي گيري و راهي دانشگاه مي شي.
آني نگاهش را به خيابان پر برف دوخت و گفت: بعضي وقت ها از اين كه بايد اين جا زندگي كنم يك جورهايي مي ترسم.
راحله در ميان خنده گفت: اين كه ترس نداره. تو اين مدت فارسي ات خيلي بهتر شده مطالعه هم كه داشتي. . . فكرش رو بكن وقتي خاله صبا به هوش بياد ببينه كه تو داري درس مي خوني چه حالي مي شه! در مورد فرهنگ هم بالاخره عادت مي كني نگران نباش.
در بيمارستان منصور مانند اكثر اوقاتي كه فرصتي به دست مي آورد بالاي سر صبا بود. روز قبل همه براي ملاقات صبا رفته بودند و آن روز اتاق، خالي و خلوت بود.
يك هفته از حرف هاي منصور با آني در كتابخانه مي گذشت. درست صبح روز بعد از آن شب،آني به سراغ دكتر هوشمند رفته بود و با بي قراري خواستار صحبت با او شده بود. دكتر هوشمند متعجب و خوشحال از اينكه بالاخره اومي خواهد حرف هاي مهمش را بگويد با بيمارش تماس گرفته و وقت او را به روز ديگري موكول كرد. فرصت غنيمت بود و دكتر مي خواست تا آني پشيمان نشده حرف هاي او را بشنود. به محض اين كه در اتاق تنها شدند آني بي آن كه فرصتي به دكتر بدهد با حالتي منقلب و پريشان انگار كه مي خواهد نزد كشيشي اعتراف به گناه كند، شروع به حرف زدن كرد.
از ديشب تا حالا نخوابيدم . . . فقط فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم. . .
دكتر هوشمند به چشمان متورم و سرخ او نگاه كرد و با صبوري منتظر بقيه ي حرف هاي او شد.
-هفت، هشت سالم بود. . . دوست بابام خونه ي ما مي اومد و مي رفت. بابا به اون اعتماد داشت. خيلي اعتماد داشت. اما اون عوضي. . . اون عوضي آشغال من رو اذيت مي كرد. هروقت، هر جا و هر جوري كه مي تونست به من دست مي زد. من ازش مي ترسيدم. از چشماش، از لبخندش. اون نشون مي داد من رو نوازش مي كنه و با من مهربونه اما من مي فهميدم داره كار بدي مي كنه. . . وقتي مي ديدمش حالم بد مي شد. تمام تنم مي لرزيد. . . به بابا مي گفتم از دوستش خوشم نمي ياد اما اون من رو دعوا مي كرد. مامان ژانت هم نمي فهميد. . . وقتي بزرگ هم شدم اون كار خودش رو مي كرد. توي دبيرستان اگر پسري مي خواست به من نزديك بشه رفتار بدي نشون مي دادم. همه مسخره ام مي كردند. اول نمي دونستم چه طوري بايد خودم رو كنترل كنم اما كم كم ياد گرفتم كاري نكنم تا بهم بخندند . يك جوري خودم رو كنار كشيدم كه نفهمند من چقدر از اين كه بهم دست يزنند بردم مي ياد.
حالا آني تقريبا به گريه افتاده بود.
-يك بار دوست بابا رفتارش خيلي بدتر شد. من اون رو زدم. بعد هم به بابا گفتم دوست آشغالش رو از من دور كنه . . . بابا از اون طرف داري كرد و گفت من از بچگي از اون بدم مي اومد و حالا مي خوام با دروغ هاي بي خودي بگم دوستش آدم بدي يه . . .

ادامه دارد ..
     
#30 | Posted: 3 Sep 2013 20:57
مكثي كرد. سرش را به زير انداخت و زمزمه كرد: من يك كم دروغ گو شده بودم. يك دروغ هايي مي گفتم كه بابا از جسيكا بدش بياد يا مامان ژانت رو نفرسته خونه ي سالمندان. . .
باز هم سكوت و باز هم انتظار آرام دكتر براي شنيدن باقي حرف ها. او نمي فهميد چه چيزي باعث شده تا آني كم حرفي كه بايد به سختي حرف را از دهانش بيرون مي كشيد، آن روز چنان مشتاق حرف زدن شده!
-مي دونم تقصير خودم هم بود. اگر من اون دروغ ها رو نمي گفتم بابا حرف هام رو قبول مي كرد. . . اما اون موقع خيلي ناراحت و عصباني شدم كه بابا باور نكرد. . . ولي . . . ولي اون بايد دقت مي كرد. تازه يك بار وقتي با دوست بابا بد رفتاري كردم اون گفت چند سال قبل وقتي تصادف كردم خون آلوده به HIV به من زده بودند و من ايدز دارم اما غير از بابا و اون كسي نمي دونه بعد گفت چون خودش هم ايدز داره ما مي تونيم راحت با هم باشيم! بابا دوستش رو بيشتر از من دوست داشت. . . ازش متنفر بودم. . . از ددي، جسيكا، دني، دوستام. . . از همه . . . وقتي در مورد ايدز با بابا حرف مي زدم فقط خنديد و مسخره ام كرد. جواب درست به من نداد. من چند ماه عذاب كشيدم تا فهميدم همه چيز دروغ بوده . ديگه فقط با ريموند بودم. . . از اون هم زياد خوشم نمي اومد. . . اما فقط اون نمي خواست به من دست بزنه و هميشه كنارم مي موند. . . با من دعوا نمي كرد. . . بحث نمي كرد. . . نصيحتي نمي كرد. . . وقتي مامان ژانت مرد بابا خواست من برم پيش اون ها . . . اوه ماي گاد! اين وحشتناك بود! زندگي با جسيكا . . . با اون دوست هاي عوضي بابا و جسيكا. . . با دنيِ . . . من نمي تونستم . . . فهميدم بابا با همون دوست عوضي اش قاچاق اسلحه مي كنند. براي همين هم يك مرتبه بابا اون قدر پول به دست آورد. بابا بايد مجازات مي شد. چون دخترش رو دوست نداشت. . . چون يك باباي بد و بي . . . بي . . .
-بي توجه!
-آها! بي توجه بود. . . چون من رو به خاطر جسيكا و دوستش كتك زد. . . يك مرتبه من چاقو برداشتم . بهش گفتم بايد حرف هام رو قبول كنه. حالم خوب نبود. . . با ريموند توي فرناند بار كلي مشروب خورده بوديم . . . من عادت نداشتم. زياد مشروب نمي خوردم هيچ وقت. . .
آني تقريبا مي لرزيد. در ميان جمله هاي خود كلمه هاي انگليسي نيز به كار مي برد و بريده بريده و گريان حرف مي زد.
آني تقريبا مي لرزيد. در ميان جمله هاي خود كلمه هاي انگليسي نيز به كار مي برد و بريده بريده و گريان حرف مي زد.
- بابا وقتي چاقو ديد خنديد. . . فكر كنم اون هم خورده بود . . . گفت اگر بخوام بميرم اون كمكم مي كنه . . . چاقو توي دست خودم بود . . . وقتي فرو شد توي شكمم . . . اون اين كار رو كرد اما با دست هاي من . . . دستش رو گذاشته بود روي دست من. . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي بدبخت بودم . . . خيلي . . .
ناگهان نگاه خيسش را به چشمان پر از اشك دكتر دوخت و ناليد: چند نفر توي دنيا به وسيله ي باباي خودشون كشته مي شوند؟! حتما خيلي كمه . . . خيلي كم . . . چرا من؟! چرا من بايد؟! وقتي چاقوبهم زد فكر نكردم دارم مي ميرم . . . فكر كردم چرا بايد اين طوري بميرم؟! اما نمردم. خوب شدم . . . زخم شكم خوب شد اما زخم قلبم نه. . . بيشتر ازش متنفر شدم. . . اون موقع وقت مجازات شد!
آني دست از گريه كشيد و با جهره اي خشمگين و پر از نفرت به سخن گفتن ادامه داد.
- ريموند كمكم كرد يكي از آدم هاي خلاف كار رو انتخاب كرديم. اون با ما كار كرد. من چيزهاي زيادي از كارهاي بابا مي دونستم. با دوربين موبايلم كه يك گوشه اي قايم كرده بودم رمز گاو صندوق رو فهميدم. من خودم رو آروم و خوب به بابا و به همه نشون مي دادم جون مي خواستم راحت تر توي خونه برم. بابا جواهرات زيبايي توي گاو صندوق داشت. . . يك شب كه اون ها ميهماني بودند پيشخدمت رو مرخص كردم و باكمك اون مرد و ريموند گاو صندوق را خالي كرديم . من مي تونستم كاري بكنم كه فكر كنند دزدي كار من نبوده . امامن مي خواستم بابا درد بكشه و همون قدر احساس بدبختي كنه كه وقتي . . . من رو مي خواست بكشه من احساس بدبختي كردم! . . . همه چيز برنامه داشت. ما نقشه ي خوبي داشتيم. من به مكزيك رفتم. ريموند از خيلي وقت پيش مي خواست بره لندن يا كانادا درس بخونه. . . پدر و مادرش كانادا بودند. ريموند رفت كانادا . بعد اومد مكزيك پيش من. . . ما جواهرات رو به خيريه داديم و پولي روكه توي گاو صندوق بود براي خودمون برداشتيم. . . براي مسافرت. . . براي اون دزد خلافكار. . . البته اون يك تكه جواهر هم برداشت و توي فرار به من كمك كرد. من اومدم ايران. . . اومدم مادرم رو ببينم. . . بابا گفته بود اون عاشق مرد ديگه اي شده و من رو نخواسته . . . برگشتم تا اون هم مجازات بشه. . . من ديدم خوشحال و خوشبختي يه. . . خانواده داره . . . بجه داره .. . بچه هاش رو دوست داره . . . ازش بدم اومد . . . اما . . . نمي دونم چرا نتونستم . . . يك كم سعي كردم . . . اما نشد. من دختر بدي نيستم . . . شابد هم باشم . . . اما نمي خوام صبا بميره. . . نمي خوام . . . من . . . نمي دونستم اون بدون من زياد خوشبخت نبوده . . . من نمي خوام . . .
آنيتا دوباره به گريه افتاد. گريه اي كه كم كم به هق هق بدل شد. دكتر هوشمند كه اشك هايش روان بود او را در آغوش گرفت و به خود فشرد. كمي كه دختر را آرام كرد زير گوشش گفت: حالا تو فهميدي كه اين جا همه دوستت دارند و به خاطر تو خيلي كارها انجام مي دهند . . . اين خيلي خوبه آني. شانس به تو رو آورده . خداوند راه خوشبختي رو به تو نشون داده . نبايد فرصت رو از دست بدي عزيزم.
دكتر هوشمند نيم ساعت ديگر آني را پيش خودش نگه داشت. اما ديگر حرفي نزد و فقط سعي داشت به او آرامش دهد. هنگام خداحافظي قرار ديگري براي روز بعد گذاشت. دكتر ديگر كاملا اميد به بهبود آن دختر رنج كشيده و تنها داشت. مي دانست غير از آن دانسته ها، چيز ديگري آني را تحريك مي كند هر چه زودتر سلامت كامل روحي را به دست بياورد . واضح بود دختري كه هميشه فكر مي كرده مطرود و مورد بي مهري بوده حالا كه مي بيند اطرافيان بي غرض و بدون نيت سوء به او محبت مي كنند و دوستش دارند، بخواهد طعم يك زندگي متفاوت را با احساسات متفاوت بجشد. احساساتي به دور از نفرت و خشم. دكتر هوشممد او را ترغيب كرد در يك كلاس ورزش ثبت نام كند و در مورد ادامه ي تحصيلش در ايران اقدام كند. آن مسئله را با منصور نيز در ميان گذاشت و بي آن كه از جزئيات سرگذشت آناهيتا حرفي به ميان آورد توضيح داد كه آن دختر سختي هاي فراواني متحمل شده و به خاطر همان ها از ابتدا از همه و به خصوص منصور دوست ميان سال پدر صبا محسوب مي شده مي توانسته تمام خصوصيات دوست پدر خودش را داشته باشد، بيزار بوده.
با ورود آنيتا و راحله، منصور اتاق را ترك كرد تا آن جا زياد شلوغ نباشد. راحله هم كمي ماند و بعد آني را با مادرش تنها گذاشت. آني به چهره ي خاموش و بي حركت مادر نگاه كرد. او حالا دست احساسش را باز گذاشته بود كه تا هر جا مي خواهد برود! ديگر سعي نمي كرد از مادرش متنفر باشد. . . حتي حس مي كرد او را دوست دارد و منظر است وقتي او بيدار شد به او بگويد چه اجساسي در موردش پيدا كرده. او نياز داشت به صبا گويد چقدر كمبودش را احساس مي كرده و چقدر دل تنگش بوده. دست مادر را ميان دستانش فشرد و براي اولين مرتبه او را با آن چه لايقش بود ناميد: مامان! مامان ِ خوبم . . .
حتي خودش هم از به زبان آوردن آن كلمه ي مقدس هيجان زده شده بود. چشمانش پر از اشك شد و زمزمه كرد : زودتر بيدار شو مامان . . . من بيشتر از همه منتظر تو هستم. . . مي دونم تو هم دوست داري من رو خوشحال ببيني. . . پس عجله كن.
وقتي به خانه برگشت ساعت از هفت شب مي گذشت. منصور و كورش هنوز خانه نيامده بودند. منصور گفته بود دير وقت به خانه باز خواهد گشت و خواسته بود شام را بدون او صرف كنند. انگار او هر روز بي تاب تر از روز قبل مي شد. اما كورش دير كرده بود. او در نهايت قبل از ساعت هفت در خانه بود اما آن شب . . . يك ساعت ديگر هم گذشت. حالا عفيفه خانم و ثمره هم مانند آني چشم انتظار بودند. ثمره چند مرتبه شماره ي همراه او را گرفت اما تماس برقرار نشد. آني گفت: شايد با دوستانش باشد. ثمره گفت: اگر با دوستاش بود زنگ مي زد خبر مي داد. تا حالا سابقه نداشته كورش ما رو بي خبر بگذاره.
آني گوشي تلفن را از دست ثمره گرفت تا خودش شماره بگيرد. نيم ساعت ديگر گذشت. ثمره خواست با نويد تماس بگيرد كه صداي زنگ در هر سه از جا پراند. ثمره با سرعت به سمت آيفون دويد، در را باز كرد و در همان حال با غرولند گفت: كورش بايد توضيح بده! يعني چي كه ما رو اين قدر نگران مي كنه. . . اِ . . . پس چرا ماشين رو نمي ياره تو؟
هنوز حرف به طور كامل از دهانش خارج نشده بود كه كورش با چهره اي خون آلود از در وارد شد. با ديدن او ثمره جيغ كوتاهي كشيد و عفيفه خانم و آني هم كه جلوي در آمده بودند، وحشت زده به او خيره شدند. آني حس مي كرد چيزي در درونش خالي شده و پاهايش قدرت حركت ندارد. كورش لبخند زد و با دستمالي كه دستش بود كمي صورتش را پاك كرد.
- طوري نيست. نترسيد. يك تصادف كوچك بود! بابا الآن درستش مي كند.
عفيفه خانم با چهره ي نگران كمي نزديكش شد تا زخم را نگاه كند.
- نگران نباشيد،فقط يك خراشه.
و نگاهش به ناگاه به چهره ي بير نگ و چشمان پر از اشك آني دوخته شد كه نگاهش مي كرد. در چشمان آني چيزي جز يك نگراني ساده نديد.
عفيفه خانم از كورش خواست همراهش به دستشويي برود تا زخمش را آرام بشويد.
- خودم مي رم. طوري نشده كه.
از كنار آني عبور كرد و وارد دستشويي شد. زخمش را با احتياط شست. ثمره مقدار زيادي پنبه به دستش داد. زخم هنوز خونريزي داشت و اين همه را نگران تر مي كرد. ثمره با بغض گفت: شايد بخيه بخواد.
- بابا هر كاري لازم باشه مي كنه.
- بابا امشب خيلي دير مياد.
آني براي نخستين بار پس از ورود كورش لب باز كرد.
- تماس بگير زودتر بياد.
صدايش مي لرزيد چشمانش هنوز نم ناك بود.
كورش ژاكت خوني اش را درآورد و گوشه ي حمام انداخت بعد روي كاناپه دراز كشيد. هنوز پنبه ها را روي پيشاني اش نگه داشته بود. بالاخره منصور آمد، زخم را ديد و پانسمان كرد. به نظر او احتياجي به بخيه نبود. چند ساعت بعد همه پس از خوردن شامي سبك در اتاق هاي خود به خواب رفته بودند. همه به غير از آني. او به ياد احساسي بود كه هنگام ورورد كورش با سر و رويي خونين، در وجودش كشف كرده بود . از تصور اينكه او درد مي كشيد و ممكن بود بود اتفاق بدي برايش افتاده باشد نزديك بود نفسش بالا نيايد!
با خود فكر كرد يعني الآن كورش راحت است؟ درد ندارد؟ شايد سرش گيج برود! شايد بد خواب شده باشد. شايد دوباره خون ريزي كرده باشد و خودش در خواب متوجه نشود. با پريشاني جلوي پنجره ي اتاقش رفت. آسمان صاف بود، با ديدن ستاره ها و ماه درخشان دلش كمي گرم شد. اما هنوز نگران كورش بود. دلش مي خواست آن ديوارهاي ما بين شان وجود نداشت تا او به راحتي تا صبح بر بالينش مي نشست و مراقبش مي شد. آن فكر بي قرارترش كرد. حس كرد ديگر آن اتاق گنجايش روح نا آرامش را ندارد! به آرامي از اتاق خارج شد و پاورچين، پاورچين به سمت اتاق كورش رفت. اول كمي گوش ايستاد و وقتي مطمئن شد سكوت مطلق در اتاق حاكم است، بي صدا دستگيره را پايين كشيد و وارد اتاق شد. در را پشت سرش طوري بست كه موقع برگشت احتياجي به پايين كشيدن دستگيره نباشد. تاريكي اتاق با پرتو كم رنگ نور ماه كمتر شده و او مي توانست چهره ي غرق در خواب كورش را تشخيص دهد. پانسمان سفيد روي پيشاني نيز به خوبي مشخص بود و دل دختر را به درد مي آورد. اي كاش مي توانست تا صبح تماشايش كند. خودش هم نمي دانست از چه وقت آن مرد برايش چنان عزيز شده. شايد تا آن لحظه خودش هم نمي دانست اصلا احساسي به او داشته باشد! اما آن شب وقتي چهره ي خون آلود كورش را ديد فهميد كه تحمل كوچك ترين رنج او را ندارد. چند دقيقه اي همان جا ايستاد و نگاهش كرد و وقتي مطمئن شد او راحت به خواب رفته و مشكلي ندارد با جسارت خم شده روي پانسمان را به نرمي بوسيد و در حالي كه قلبش از شدت هيجان نزديك بود در سينه بايستد خود را عقب كشيد و از اتاق خارج شد. او نفهميد كه كورش بيدار بوده و حضورش چقدر پريشانش كرده!
صداي بلند انواع و اقسام موسيقي از انواع و اقسام ماشين ها بيرون مي آمد. آني هيجان زده در پاترول را باز كرد و بيرون پريد. از ديدن آن همه اسكي باز و پيست بزرگ رو به رويش به وجد آمده بود.
- اوه! اين عالي يه!
راحله كنارش ايستاد و گفت: خيلي شلوغه. . .
نويد كه همراه كورش چوب هاي اسكي را از در عقب خارج مي كرد فرياد زد: آهاي دخترا خسته نشين يه وقت.
آني با سرعت به سمت نويد رفت و چوب هاي خود را پايين آورد. مي خواست كفش هاي اسكي اش را بردارد كه كورش خم شد و آن ها را برايش پايين گذاشت. بعد وسايل ثمره را به خودش داد. ثمره كلاه قرمزش را كمي عقب داد و گفت: خوبه! هوا آفتابي يه.
همه مشغول آماده شدن بودند كه ارسطو و اديسه همراه دو دختر ديگر خندان و پر سر و صدا به آنها نزديك شدند. يكي از دخترها كه آرايش عجيبي روي صورت داشت رو به كورش گفت: واي كه چقدر آروم رانندگي مي كني! حوصله مون سر رفت . . .
كورش بي توجه به حالت شوخ و خندان او گفت: تو اين جاده نبايد سريع تر از اين حركت كرد . . . شما مي تونستيد تندتر بريد.
ارسطوگفت: دست فرمون ناناز حرف نداره. منتها نخواست شما رو گم كنه.
همه در حالي كه خوش و بش مي كردند به سمت پيست راه افتادند. وقتي همه از تله اسكي ها پايين پريدند رامين با سرخوشي هواي درون ريه ها را بيرون فرستاد و گفت: فكر كنم دو سالي بود براي اسكي نيومده بودم.
راحله با لبخند گفت: اين رو از آني داري رامين.
همه در حال حركت بودند و رامين و آني و راحله و كورش كمي جلوتر از همه راه مي رفتند. كورش گفت: وقتي از آني شنيدم اسكي رو خوب بلده خيلي خوشحال شدم. انگار تازه يادم اومد زمستون شده و آبعلي مي چسبه.
راحله بي اختيار چهره در هم كشيد. ثمره خود را به آن ها رساند و گفت: پس كي شروع مي كنيم؟ . . . كورش تو قول دادي بهم اسكي كردن ياد بدي.
- باشه. باشه . . . بگذار اول يه دوري بزنم بعد.
آني گفت: من مي خوام تا پايين يك ضرب برم.
رامين متحير گفت: نبايد تنها بري. . . ممكنه گم بشي.
كورش گفت: من باهاش مي رم. ما از اول هم قرار يك مسابقه رو گذاشته بوديم.
آني چشمان سبز عسلي اش را به طرر خيره كننده اي در نور آفتاب مي درخشيد تنگ كرد و به كورش دوخت.
- من از تو مي برم. . . من از ده سالگي اسكي كردم.
- من هم از بيست سالگي. تقريبا به يك اندازه تجربه داريم. پس خيلي به خودن نناز.
رامين با خنده گفت: ناناز كه اوناهاش!
و به ناناز كه كمي عقب تر از آن ها مي آمد اشاره كرد. همه خنديدند و كورش گفت: از شوخي گذشته چطوره تو و راحله هم بياييد. ديگه شما دو تا هم راه افتاديد. راحله كه هنوز كمي دمغ به نظر مي رسيدگفت: نه من هنوز آمادگي ندارم. بايد اول يك كم تمرين كنم.
رامين گفت: من هم مي ترسم بابا. بهتره فعلا از بچه ها جدا نشم.
بالاخره كورش و آني از بقيه جدا شدند و جايي را براي شروع پيدا كردند. كورش گفت: مسير رو اوريب مي ريم و آروم. بهتره اول با اين جا آشنا بشي.
آني پرسيد: اوريب يعني چي؟
- اوريب يعني مايل، كج .
- خب بايد كج بريم.
- آره. اما منظور من خيلي كجه.بهتره سرعت مون كم باشه. يادت نره تو دست من امانتي.
- اوه! كورش پس مسابقه چي؟
- آخرين دور رو مسابقه مي گذاريم. فعلا مي خوام ببينم چقدر واردي!
آني كه حس مي كرد كورش او را دست كم گرفته و مثل بچه ها با او رفتار مي كند با شيطنت گفت: من به تو ثابت مي كنم چقدر عالي هستم.
و قبل از اين كه كورش بتواند عكس الملي نشان دهد مانند برق از جلوي چشمانش ليز خورد. كورش در حالي كه با حيرت سعي مي كرد او را دنبال كند فرياد اعصاب خردكن ارسطو را شنيد كه مي گفت: دمت گرم آني! اي ول دختر! خوب قالش گذاشتي! يوهو! يوهو!
چشم هاي نگران كورش از پشت عينك اسكي با دقت آني را كه چندين متر جلوتر از او مي رفت تعقيب مي كرد. لباس سپيد و سبز او گاهي در ميان برف ها از نظرش محو مي شد و او را به دلهره مي انداخت. كورش مسيرش را صاف تر كرد تا سرعتش را افزايش دهد. آني هم چنان نيم دايره هايي زيبا پشت سر خود به جا مي گذاشت و با مهارت تپه را پايين مي رفت. كورش در دل او را تحسين مي كرد اما نمي خواست از او عقب بماند. حالت پسربچه اي را داشت كه مي خواهد به دختري ثابت كند از او بهتر است!
وقتي مسير هموار شد هر دو تقريبا هم زمان عزم ايستادن كردند كه آني در حركتي غافلگيرانه جلوي كورش پيچيد، مقابلش ايستاد و در حالي كه چهره اش از شدت خوشحالي و سوز برف كاملا سرخ شده بود فرياد زد: I won!
كورش با حرص خنديد، با چوب دستي اش به بازوي او زد و گفت: yes, you won ولي با جرزني!
- با چي؟
- با تقلب! جر زني . . . و حقه بازي و . . . كلك . . . و . . .
هر دو به خنده افتادند. آني لحظه اي فراموش كرد چوب اسكي به پا دارد خواست قدمي به سمت كورش بردارد كه يك چوب روي چوب ديگر رفت و او از پهلو به حالت مضحكي روي برف ها افتاد. صداي خنده ي كورش در ميان قهقهه ي آني گم شد. او از حالت خود چنان به خنده افتاده بودكه نمي توانست از روي زمين بلند شود.كورش سعي كرد كمكش كند. اما آني دست بردار نبود. خودش نمي دانست يه مدتي است كه آن گونه از ته دل نخنديده. كورش هم براي اولين بار بود صداي خنده ي او را مي شنيد. او مي ديد كه لبخندهاي كج و زوركي كم كم تبديل به لبخندهاي آرام و خنده هاي بي صدا شده و حالا انگار بمب خنده هاي فرو خورده در وجود آني منفجر شده بود و او با تمام وجود مي خنديد.
كم كم به ريسه رفتن مي افتاد كه كورش با قدرت تمام او را از روي زمين بلند كرد و مقابل خودش ايستاند. اشك از چشمان آني سرازير شده و آثار خنده تمام صورتش را پوشانده بود. كمي كه آرام گرفت گفت: اوه! كورش . . . خيلي عالي بود.
كورش لبخنذي پر از مهرباني به رويش پاشيد.
- بهتره بريم بالا. بچه ها منتظرند.
هر دو چوب ها از كفش هايشان جدا كردند و به سمت تله اسكي رفتند.
تا ساعتي در ميان جمع تفريح كردند و باز آني پيشنهاد مسابقه داد. ارسطو جلو آمد و گفت: من هم مي خوام با ملكه ي برفي مسابقه بدم.
كورش كمي دمغ شد اما به روي خودش نياورد . وقتي آماده مي شدند آني لحظه اي كنار گوش كورش گفت: اون رو پشت سرمون جا مي گذاريم. بايد كمكش كنيم تا ديگه چاپلوسي نكنه!
كورش به زحمت جلوي خنده اش را گرفت و آني نشان داد آماده است. در آن بين راحله خود را با ثمره سرگرم كرده بود و سعي داشت به او بهتر اسكي كردن را ياد بدهد. گر چه خودش هم تجربه ي چنداني نداشت اما ترجيح مي داد مشغول به كاري باشد و خود را سرگرم كند.
رامين با حالت مسخره اي انگشتان دستش را به شكل هفت تير در آورد و با در آوردن صداي آن شروع مسابقه را اعلام كرد. آني و كورش ابتدا مسير را به صورت مشخصي پيش مي رفتند اما وقتي به تپه اي كوچك رسيدند پشت آن پيچيدند و قبل از اين كه ارسطو بتواند متوجه بشود مسير خود را كاملا منحرف كردند. آن ها باسرعت بيشتري پشت تپه اي ديگر مي رفتند كه كورش در يك دور زدن سريع، تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد. آني سريع متوجه شد و خود را به او رساند. كورش بي حركت با صورت روي برف ها افتاده بود. آني با نگراني چوب ها را از پا باز كرد، عينكش را بالا زد و كنار او نشست. او سعي داشت كورش را برگرداند.
- كورش. . . كورش چي شد؟ . . . كورش خواهش مي كنم . . . اوه ماي گاد. . . كورش Please. اوه كورش . . . كورش. . .
صدايش به لرزه افتاده و چشمانش آماده ي گريستن بود كه كورش به آرامي برگشت. عينكش را بالا زد و به صورت غرق نگراني آني خيره شد.
آني با عصبانيت گفت: چرا جواب نمي دي؟
كورش با لبخندي خاص و شيطنتي بي سابقه گفت: آخه خيلي قشنگ صدام مي كردي.
آني با مشت به شانه ي او كوبيد و با حرص گفت: خنده دار نبود! اصلا خنده دار نبود. . . تو خيلي . . . خيلي . . .
- كمكم مي كني بلند بشم؟
آني ايستاد و كمك كرد او هم سر پا بايستد.
- بايد برگرديم.
آني شانه ها را بالا انداخت .

ادامه دارد ..
     
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / anahita | آناهیتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites