تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

anahita | آناهیتا

صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »  
#31 | Posted: 3 Sep 2013 21:59
- نه! من مي خوام يك كم اين جا باشم.
- الآن بيشتر از سه ساعته كه اين جا هستيم.
- نه . . . منظورم اين جاست. همين جا . . . ببيين اين جا خلوت تره. مي خوام يك كم بيشتر اين جا رو تماشا كنم.
كورش كمي عقب تر رفت، دست ها را روي سينه قلاب كرد و گفت: خب، تماشا كن!
كورش كمي عقب تر رفت، دست ها را روي سينه قلاب كرد و گفت: خب، تماشا كن!
آني از حالت او به خنده افتاد. بعد نگاهش را به منظره ي رو به رو دوخت و با چهره اي كه هنوز آثار لبخند در خود داشت زمزمه كرد: برف هميشه من رو خوشحال مي كنه.
كورش كه انگار شيطنت هايش پايان نداشت گفت: اِ ! من فكر مي كردم خوشحالي تو دليل ديگه اي داره.
آني بي آن كه متوجه حالت او باشد دوباره نگاهش كرد و پرسيد: چه دليل ديگه اي؟
كورش شانه بالا انداخت .
- نمي دونم . . . مثلا حضور يك نفر به خصوص!
چشمان آني از تعجب گرد شده بود.
- من نمي فهمم.
- خب ديگه! گفتم شايد . . . آخه شايد . . .
- كورش تو امروز حالت زياد خوب نيست!
كورش در حالي كه آماده ي حركت مي شد گفت:آره امروز يك جور هايي حالم خوب نيست چون بالاخره خنده ي يك آدم بد عنق و بد اخم رو ديدم.
و بلافاصله از آني كه حيرت زده نگاهش مي كرد دور شد. براي آني آن همه توجه آشكارا قابل درك نبود و حس مي كرد قلب كوچك و خالي اش تحمل هجوم آن همه محبت را ندارد. تمام بدنش داغ شده بود و چشمانش مي سوخت. كورش را كه دور مي شد هم چنان مي نگريست. ناگهان دلش فرو ريخت. اگر او را گم مي كرد! سريع چوب هاي اسكي را وصل كرد و با تمام سرعت به دنبال كورش اسكي كرد.
وقتي به محل قرارشان رسيدند فقط رامين را ديدند كه به انتظارشان ايستاده. او با ديدن شان با حالتي اندك عصبي جلو آمد و گفت: شما كجا مونديد؟
- چي شده؟ بقيه كجا هستند؟
- پاي راحله پيچ خورد، با ارسطو اين ها رفتند درمانگاه.
آني از ناراحتي آهي كشيد و كورش با نگراني پرسيد: چرا اين طور شد؟ پس ثمره و نويد كجا هستند؟
- ثمره به خاطر راحله خيلي ناراحت شد. ديگه حوصله ي موندن اين جا رو نداشت. با دايي نويد رفتند توي ماشين. موبايل ها هم كه اين جا آنتن نمي داد خبرتون كنيم.
در تمام طول راه اخم نويد و نگراني بابت راحله همه را ساكت كرده بود و فقط موسيقي ملايمي سكوت حاكم را مي شكست. وارد شهر كه شدند با ارسطو تماس گرفتند و او گفت پاي راحله فقط دچار ضرب ديدگي شده و مشكل حادي به وجود نيامده و اضافه كرد راحله را خودش به خانه مي رساند.
رامين را كه پياده كردند نويد گفت: ثمره و آناهيتا رو مي رسونيم خونه بعد مي ريم شركت. عباس پور پيغام داده كه طرح جديد رو براي فردا مي خواد.
كورش خواست حرفي بزند اما وقتي چهره ي جدي نويد را ديد متوجه شد مسئله ي مهمي پيش آمده كه نويد مي خواهد به تنهايي با او صحبت كند. موضوعي كه خودش حدس مي زد در چه رابطه اي باشد.
به محض پياده شدن دخترها كورش گفت: من مي دوتم دارم چي كار مي كنم.
صداي فرياد خشمگين نويد او را به حيرت واداشت.
- اميدوارم بدوني كورش. . . اميدوارم بدوني!
براي لحظاتي مكثي عصبي كرد و بعد كمي آرام تر ادامه داد: من امروز ديدم كه راحله چقدر خرد شد.
- نبايد به من اميدوار باشه. من دوستش دارم . . . اما . . . مثل ثمره. هر چي فكر مي كنم نمي تونم غير از اين، احساسي نسبت بهش داشته باشم.
نويد با پوزخند گفت: تا قبل از اومدن آني چه طور؟
- خوب كه فكر مي كنم مي بينم اون موقع هم همين طور بوده. اما دختر ديگه اي دور و برم وجود نداشت تا راحله اون رو ببينه و بفهمه كه نظري نسبت بهش ندارم.
- حرف تو در صورتي درسته كه رفتارت با اون دختر هم مثل رفتارت با راحله مي بود.
كورش با كلافگي دستي به ميان موهايش كشيد و گفت: شايد از چيزي كه مي شنوي شوكه بشي اما . . . من تصميم خودم رو گرفتم . . . خيلي هم به اين موضوع فكر كردم. . . خودم رو محك زدم و . . . حالا به اين نتيجه رسيدم كه . . . مي تونم براي آينده روش حساب باز كنم.
نويد ناباورانه او را كه با حالتي معذب رانندگي مي كرد نگاه كرد.
- احساس مي كنم تا به حال تو رو نشناخته ام. تو چت شده؟ هنوز سه ماه نيست كه اين دختر سر و كله ش تو زندگي ما پيدا شده. . . من تو رو عاقل تر از اين حرف ها مي دونستم.
- حدود سه ماه، هر روز ما كنار هم بوديم. . . اتفاقاتي هم افتاد كه باعث شد شخصيتش رو بيشتر بشناسم. . .
نويد عصبي غريد: ماشين رو نگه دار ببينم چي توي كله ات داري.
كورش كه حالا خونسرد و آرام مي نمود داخل كوچه اي پيچيد و ماشين را نگه داشت. به سمت نويد برگشت و با اطميناني خاص شروع به صحبت كرد.
- لطف كن وسط حرفم نپر. . . بگذار حرف هام تموم بشه بعد اكر خواستي مي توني سرزنشم كني يا نظرت رو بهم بگي. . . درسته كه آني تا چند ماه قبل شرايط بدي داشت، اما حالا اوضاع فرق كرده . . . اون به طور كلي از گذشته اش بريده. در حال حاضر من مطمئنم با حضور من توي زندگيش خودش رو بيشتر از اين ها بالا مي كشه. نه به خاطر اين كه من آدم فوق العاده اي هستم. به خاطر اين كه براي اون شايد تبديل به يك انگيزه بشم. آني دختر تنهايي بوده و در زندگي بي اون كه خودش مقصر باشه و بخواد در حقش اجحاف شده. فكر نكن گذشته اش برام مهم نبوده. من با دكتر هوشمند در مورد اون صحبت كردم. اون در زندگيش هيچ رابطه ي عاشقانه اي رو تجربه نكرده. شايد به نظر دختر راحتي به نظر برسه اما اين فقط به خاطر نوع تربيتشه. اون ذاتا دختر پاكي يه و فقط يه محرك قوي مي خواد كه خودش رو بالاتر بكشه. قضيه ي مشروب خوردن و سيگار كشيدنش هم چون چيز كهنه اي نيست مي شه حلش كرد. من توي چشماي اين دختر مي بينم كه با تمام وجود مي خواد تغيير كنه. اون خودخواه نيست اشكالات خودش رو قبول داره و مي خواد اصلاح شون كنه و اين خيلي با ارزشه. من حتي اگه به اون علاقه نداشتم به خاطر اين جسارت و شجاعتش به هيچ وجه تنهاش نمي گذاشتم. تو با اون زندگي نكردي و تغييرات اون رو تا حدي كه من مي بينم و مي فهمم، متوجه نمي شي. آني قابل تقديره. قابل تقدير تر از خيلي از دخترهايي كه توي خانواده هاي پاك و بي جنجال، آفتاب و مهتاب نديده و پاستوريزه بار اومدند. آني مثل يك آدم بي دين مي مونه كه خودش به وجود خداوند ايمان آورده و با عقل و اراده ي خودش مسلمان شده. البته هنوز خيلي راه مونده تا به جايي برسه كه بايد باشه، اما همين كه شروع كرده يعني اولين و بزرگ ترين قدم رو برداشته. . .
كورش لحظه اي سكوت كرد. نگاه نويد حالا ديگر عصبي نبود. او از حرف هاي كورش متاثر شده و در عين حال نگراني مبهمي در ته چشمانش ديده مي شد.
- وقتي مي بينم كوچك ترين من چقدر درش تاثير داره نمي تونم اين توجه رو ازش دريغ كنم. نع از روي ترحم. . . من دوستش دارم . . . اون برام مهمه . . . اون دختر صباست . . . تو مي دوني كه چقدر به صبا علاقه دارم. من از هر جهت كه به آني نگاه مي كنم مي بينم به اون متصل هستم و مطمئنم توي اين دنيا تنها كسي كه وجودش واقعا مي تونه به آني كمك كنه منم! البته بعد از خدا . . . اگر من و آني كنار هم باشيم خانواده ي ما مستحكم تر از قبل مي شه و وحشت نبودن آني براي هميشه از دل صبا مي ره. من به خودم قول دادم آني رو براي صبا نگه دارم. . . مي دونم الآن چي توي سرت مي گذره فكر مي كني من دارم خودم رو فدا مي كنم . . . اما آني دختر فوق العاده اي يه و حتي اگر قضيه ي صبا هم در ميون نبود من باز هم همين عقيده رو داشتم.
نويد نفس خود را از سينه بيرون فرستاد. دستي به صورتش كشيد و با همان نگراني گفت: مي ترسم . . . چه طور بگم كه دلگير نشي مي ترسم اين احساست يك هوس توام با ترحم باشه.
كورش با اخم به او نگاهي كرد و گفت: تو من رو اين طوري شناختي؟ درسته گاهي شيطنت كردم اما تا به حال شده . . .
نويد پوزخندذي زد و گفت: نه . . . نه . . . نشده . . . هميشه اراده ي تو رو تحسين كردم.
- البته ايرادي نداره اين طوري فكر كني. كافر همه را به كيش خود پندارد!
سپس خنديد و نويد را هم به خنده انداخت. خنده اي كه زود تمام شد و جاي خود را به نگراني و ترس داد.
آني و ثمره مقابل تلويزيون نشسته بودند و فيلمي را كه ثمره از اردوي تابستاني اش گرفته بود نگاه مي كردند. كورش كمي آن طرف تر كتابي مطالعه مي كرد و عفيفه خانم در آشپزخانه مشغول پختن شام بود.
- اين دوستن نازنينه. نمي دوني چقدر قشنگ گيتار مي زنه. . . اون هم كه مقنعه اش كج و كوله است مهتابه، خيلي دختر شلخته اي يه.
كورش همان طور كه سرش در كتاب بود گفت: درست نيست راجع به دوستت اين طوري حرف بزني.
- ولي اون واقعا بي نظمه. حتي گاهي روي مانتوي مدرسه اش لك غذا مي بينيم.
- در هر صورت . . .
با صداي زنگ تلفن حرف كورش نيمه تمام ماند. او گوشي تلفن را كه كنار دستش بود برداشت. ثمره شانه بالا انداخت و دوباره جشم به صفحه ي تلويزيون دوخت.
- اين دختره كه چشماش آبي يه مهرنازه. نمي دوني چقدر خوشگله. . . اون هم . . .
آني يك لحظه گوشش به حرف هاي كورش رفت كه با شخص پشت خط رسمي و سرد حرف مي زد.
- بله ايشون هنوز منزل ما هستند و خيال دارند تا هميشه هم بمونند!. . . بله . . . بله . . . مشكلي نيست. . . من با پدرم صحبت مي كنم . . . بله حرف شما متينه اما اجازه بديد من فردا با شما تماس مي گيرم . . . نخير. . . خدانگهدار.
آني به كورش كه اندكي رنگش پريده بود و حالتي متفكر داشت نگاه كرد. لحظه اي نگاه كورش به او كه با نگراني مي پاييدش افتاد. سعي كرد لبخند بزند و بعد دوباره به خطوط سياه كتاب نگاه كرد. گر چه ديگر چيزي از آن چه مي خواند نمي فهميد.
ساعتي بعد منصور مثل هميشه خود را براي شام رساند. اما اين بار از نزد صبا نيامده بود . او بعد از مطب يك راست به امام زاده داوود رفته و براي سلامتي صبا دعا و نيايش كرده بود. بهمن ماه كم كم به پايان مي رسيد و اغماي طولاني صبا هر روز نگران ترش مي كرد. تا بعد از شام كورش حرفي از تماس مشكوك نزد و آني با بي خبري انتظار مي كشيد تا او به حرف بيايد. عفيفه خانم كه ظرف ها را جمع مي كرد همه از آشپزخانه بيرون آمدند. ثمره كمي با پدر از مدرسه اش گفت، حال مادر را پرسيد و وقتي پدر از عفيفه خانم چاي خواست با خوشحالي گفت خودش براي همه چاي درست مي كند.
با رفتن ثمره كورش با صدايي آرام گفت: قبل از اين كه شما بياييد وكيل جهانگير تماس گرفت.
او متوجه شد آني به محض شنيدن نام جهانگير تكاني خورد. منصور اما خونسرد و كمي بي حوصله پرسيد: چي مي خواست؟
- مي خواست براي فردا يك قراري بكذاره كه ما رو ببينه.
- نگفت براي چي؟
- نه، حرف خاصي نزد. گفت بايد با آناهيتا صحبت كنه.
آني مضطربانه نگاهش به كورش بود.
- فقط وكيلش هست؟
كورش نگاهي نوازشگر به رويش پاشيد و گفت: بله. فقط وكيلش مي خواد با تو صحبت كنه.
منصور گفت: شماره اش رو بگير.
منصور بيش از چند كلامي با او حرف نزد و قرار شد روز بعد براي آخر وقت همرا آني و كورش به دفتر وكيل بروند.
دغتر وكيل واقع در شمال شهر در يكي از واحدهاي ساختماني پنج طبقه و تجاري بود. آقاي وكيل، مردي ميان سال و خوش مشرب بود كه از هر سه با احترام استقبال كرد و آن ها را دعوت به نشستن بر روي مبل هاي راحتي مقابل ميز كارش كرد.
منصور بلافاصله بعد از نشستن گفت: جريان چيه آقاي بصير؟
لبخند مرد كم رنگ شد و در حالي كه با حركتي نمايشي با اوراق مقابلش بازي مي كرد گفت: راستي آقاي پناهي از من خواستند مطلبي رو به عرض دخترشون برسونم كه به نظرم گفتنش زياد راحت نيست.
- در هر حال بايد گفته بشه و من مطمئنم آني هم منتظره زودتر مطلع بشه.
مرد نگاه مستقيمش را به آني دوخت و گفت: گويا شما مبلغي به پدرتون بدهكاريد كه مادرتون قبلا گفته قادره به مرور زمان اون مبلغ رو پرداخت كنه.
در اين جا سكوت كرد تا بتواند تاثير سخنش را در تك تك افراد حاضر ببيند. رنگ آني به وضوح پريده بود و اضطراب در وجودش موج مي زد. كورش كمي عصبي و خشمگين مي نمود اما منصور با حالتي شكاكانه منتظر باقي حرف هاي وكيل بود.
- آقاي جهانگير پناهي نيمي از مبلغ رو كه يك و نيم ميليون دلار هست رو به عنوان ارثيه به شما مي بخشند و شما سندي رو امضا مي كنيد كه ارثيه ي خودتون رو دريافت كرديد. باقي مبلغ رو هم به صورت اقساط در طول دو سال پرداخت مي كنيد.
كورش پوزخندي زد و گفت: با كدوم مدرك ايشون همچين ادعايي كردند؟
وكيل كه كاملا مشخص بود دست پر است گفت: آقاي راب تاكر و ريموند ريچاردسون دستگير شدند . . . هر دوي اون ها بر عليه شما شهادت دادند. البته براي شهادت گرفتن از ريموند كمي دچار مشكل شدند كه با پيدا كردن مقداري از پول هاي ربوده شده در اتاق شان مشكل حل شد. . . حالا تصميم با شماست. من خيلي متاسفم كه بايد همچين حرفي رو به خانم جواني مثل شما بزنم اما اگر اين پيشنهاد رو قبول نكنيد با پليس اينتريل طرف خواهيم شد. پدر شما فعلا شكايتي عليه شما نكردند و با نفوذي كه در اداره ي پليس دارند كاري كرده اند كه تا تصميم شما رو نشنوند شهادت ها به صورت قانوني و رسمي ثبت نشه. البته خاطر نشان كردند اين لطف رو به خاطر حال مادرتون مي كنند در غير اين صورت از يك سنت هم به راحتي نمي گذشتند.
آني از شدت خشم و نفرت نزديك بود منفجر شود. دستش را حلوي دهانش مشت كرده بود و از درون مي لرزيد. دلش مي خواست با فرياد تمام خشمش را بر سر وكيل خونسرد آوار كند. اما حضور منصور و كورش كه حالا جايگاه بزرگي در زندگيش داشتند مانعش مي شد.
وكيل بي توجه به حال او ادامه داد: در ضمن آقاي پناهي گفتند اسم شما رو به صورت رسمي و قانوني از شناسنامه ي خودشون پاك مي كنند و شما رو ديگه به عنوان دختر خودشون قبول ندارند. . . براي اطمينان شما از حرف هاشون هم دو نسخه از اعترافات راب و ريموند براي من فكس كرده بفرماييد.
پشت سر آني تير مي كشيد و چهره اش حالا برافروخته شده بود و به سختي نفسش بالا مي آمد. كورش با نگراني و رنگي پريده او را زير نظر داشت حتي منصور هم منقلب شده و در باورش نمي آمد جهانگير ظلم خود را در حق دخترش تا آن جا ادامه دهد.
كورش برگه ها را از بصير گرفت و مشغول مطالعه شد. وقتي آن ها را تحويل پدرش مي داد از خشم لبش را به دندان مي گزيد.
منصور برگه ها را نگاه مي كرد كه صداي لرزان آني باعث شد سرش را بالا بگيرد.
- اين كه مي خواد من دخترش نباشم چيز تازه اي نيست! . . . اما هيچ پولي در كار نيست. هيچ پولي!. . . اگر با دستگير شدن من آروم مي شه و مشكلش حل مي شه، مهم نيست. من فرار نمي كنم. بهش بگيد منتظر آخرين محبت پدري اش هستم.
بعد از جايش برخاست و به سمت در خروجي حركت كرد، اما صداي محكم بصير او را وادار به مكث كرد.
- خانم آناهيتا! هنوز يك راه مونده . . . ريموند گفته كه شما از مدارك كپي گرفتيد. كپي ها رو تحويل بديد و براي هميشه خودتون، مادرتون و خانواده ي جديدتون رو راحت كنيد. من مطمئنم شما راضي نمي شيد آقاي كيانفر كه اين قدر در حق شما لطف داشتند مبلغ يك و نيم ميليارد تومان به خاطر شما پرداخت كنند. مسلما مادرتون همچين ثروتي ندارند و با اين كار ممكنه خوشبختي و راحتي كه در زندگي شون هست خدشه دار بشه.
منصور كه تا آن لحظه ساكت بود به حرف آمد و گفت: خوشبختي ما با اين مسائل جزئي خدشه دار نمي شه. آنيتا دختر خودمه و هر تصميمي كه بگيره من ازش حمايت مي كنم.
بصير ناباورانه ابرو بالا انداخت و گفت: پس مشكل حله . . . من سه روز به ايشون فرصت مي دم فكر كنند. سه روز ديگه، قبل از پايان ساعت اداري منتظر شما هستم.
آني در حالي كه ديگر اخنيار اشك هايش را نداشت از دفتر خارج شد و كورش پس از خداحافظي سردي با وكيل به دنبال او رفت. اما منصور هم چنان بر حاي ماند. با ناراحتي به وكيل كه انگار در بي رحمي دست كمي از جهانگير نداشت نگاه كرد و گفت: از قول من به جهانگير بگيد به خاطر بي توجهي ها و بي فكري هاي خودش اين دختر رو به جايي كشوند كه در مقابل پدرش بايسته و انتقام بگيره. من كار آنيتا رو تاييد نمي كنم اما بچه هاي ما حاصل اعمال خود ما هستند . . . بهش بگيد اين دختر تازه داشت خود واقعي اش رو پيدا مي كرد تا به يك آدم معمولي تبديل بشه و به زندگي عادي برگرده. بگيد به خاطر تموم ظلمي كه در حقش روا داشته دست از سرش برداره و اگر واقعا دختر رو نمي خواد ديگه آزارش هم نده. اجاره بده اين دختر با فكر اين كه انتقامش رو از پدرش گرفته كمي آروم باشه. بذاره اون فكر كنه توي زندگيش يك كار مهم انجام داده.
قبل از اين كه در آسانسور بسته شود كورش خود را به درون آن انداخت. تمام بدن آني مي لرزيد و ثطره هاي اشك بي صدا از كيان چشمان بازش، روي گونه ها مي چكيد. كورش كه ناراحتي از چهره اش مي باريد گفت: تو بايد پيش بيني يك همچين چيزي رو مي كردي . . . نبايد اجازه بدي اين مسئله تو رو نا اميد كنه. . . تو ديگه تنها نيستي. اين رو هميشه يادت باشه.
كمر آناهيتا ناگهان خم شد و صداي ضجه اش دل كورش را لرزاند. همان لحظه آسانسور از حركت ايستاد. كورش سعي داشت او را سرپا كند. زير دو بازويش را گرفت و به زحمت او را از آسانسو خارج كرد. دختر هم چنان با صداي بلند مي گريست كه از ساختمان خارج شدند. توجه عابرين به سمت آن ها جلب شده بود اما براي كورش مهم نبود. او فقط آرزو مي كرد جهانگير آنجا بود تا شايد با چند مشت جانانه به يادش مي آورد كه آني تنها دخترش است! دختر رنج كشيده اي كه به خاطر حماقت هاي او كودكي نكرده بود و حالا حقش نبود نيروي جواني اش را نيز آن چنان بر باد دهند.
بي آن كه حرفي بزند آني را به سمت ماشين پدرش هدايت كرد و او را روي صندلي عقب نشاند و خوش هم كنارش نشست. صداي هق هق دختر داشت او را از هم مي پاشاند. از اين كه مي ديد او آن طور بي پناه در خود مچاله شده ناگهان اختيار از كف داد و او را در آغوش كشيد. بدن دختر مانند گنجشك هراساني زير دستان حمايت گرش مي لرزيد و صداي گريه اش در سينه ي پهن كورش اندكي خفه شده بود.آني از حس گرماي آن پناهگاه امن كمي آرام تر شده و قلبش ديگر نمي خواست از سينه بيرون بزند. خود را به دستان نوازشگر كورش سپرده و صداي تپش هاي تند قلب او را از روي ژاكت ضخيمش مي شنيد. همان لحظه آرزو كرد زمان از حركت باز ايستد يا دنيا آن ها را فراموش كند و او تا ابد سر بر سينه ي مردانه ي محبوبش بگذارد.
منصور با ديدن آن ها در آن حالت كمي جا حورد. اما زود بر خود مسلط شد. مي دانست دير يا زود غيرت و احساسات پاك پسرش به جوش مي آيد و او چتر حمايتش را بر سر آن دختر خواهد گرفت. او پسرش را خوب مي شناخت و مي دانست او هرگز بي دليل و بي فكر به كسي آن چنان نزديك نمي شود. از آن جايي كه مي دانست در آن زمان هيچ كس جز كورش نمي تواند دخترك را آرام كند. صبر كرد. صداي گريه ي دختر كمابيش به گوش مي رسيد و هر دو غافل از اطراف غرق وجود يكديگر شده بودند. كم كم صداي گريه قطع شد. منصور نگاهي به اطراف انداخت. خوشبختانه كسي متوجه آن ها نبود. به سمت ماشين رفت و بي آن كه حرفي بزند پشت رل نشست. از آينه نگاهي به كورش انداخت كه با حالتي معذب آني را از خود دور مي كرد. دختر انگار حسي در بدنش نبود. كورش سر او را به پشتي صندلي تكيه داد. آني نگاه سبزش را از ميان چشمان متورم و سرخش به او دوخت. كورش پنهاني از پدر دست دختر را فشرد تا به او اطمينان دهد همه چيز درست خواهد خواهد شد. آني چشمانش را روي هم گذاشت و كورش پياده شد تا كنار پدرش بنشيند. تا وقتي به خانه برسند هيچ كلامي رد و بدل نشد. هنگام پياده شدن كورش به كمك آني شتافت. با رعايت فاصله زير بازوي او را گرفت و به سمت حمام هدايتش كرد.
- يك دوش آب گرم حالت رو جا مي ياره.
آني بي آن كه اعتراض كند وارد حمام شد. وان را پر كرد و دقايقي بعد بدن خسته اش را به گرماي آرامش بخش آب سپرد. كم كم آرام مي شد كه دوباره چهره ي بصير مقابل نظرش آمد و حرف هاي زجرآورش مانند صداي گوش خراش اره برقي انگار ذهنش را تكه تكه كرد. از فكر تحويل دادن مدارك و بيهوده بودن تمام زحماتش طاقت از كف داد و ناگهان هق هق گريه اش فضاي حمام را پر كرد. لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.
     
#32 | Posted: 3 Sep 2013 22:01
فصل یازدهم

. لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.
وقتي بالا آمد اشك هايش بي صدا با هق هقي خفه سيل آسا بر گونه هايش جاري بود.
منصور با ديدن پسرش كه با ناراحتي در راهرو قدم مي زد ايستاد و پرسيد: چي شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشماني نگران گفت: هنوز داره گريه مي كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمي به پستي جهانگير نديدم. اون آشغال حتي به دختر خودش رحم نمي كنه.
منصور اندوهگين، آهي از سينه بيرون فرستاد و گفت: با اين كارش ضربه ي سختي به اين دختر مي زنه. با شناختي كه من از آنيتا پيدا كردم مي دونم اين براش شكست بزرگي محسوب مي شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحويل بديم، آني شكست خورده محسوب مي شه. اميدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتي گفت: تازه همه چيز داشت درست مي شد.
منصور دست زير بازوي پسرش انداخت و در حالي كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش مي يرد گفت: من براي آني خيلي نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ي دوستش بود اما عفيفه خانم مشغول گردگيري طبقه ي پايين بود و ممكن بود حرف هايش را بشنود.
منصور روي تخت دو نفره شان نشست و در حالي كه ناراحتي و غم از چهره اش مي باريد با صدايي اندك لرزان گفت: آني يك شوك ديگه هم تو راه داره! . . . بايد مطلب مهمي رو به تو بگم . . . تو ديگه يك مرد كامل و عاقل هستي . . . مي دوتم مي توني تحمل كني . . . صبا . . . به احتمال زياد بعد از بيداري . . . حس نيمه ي چپ بدنش رو از دست مي ده! البته امكان بهبودي با عمل جراحي هست اما درصد بهبودي خيلي كمه. . . من مطمئنم اين مسئله براي آني كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر مي دونه شوك بزرگي خواهد بود. البته اين در صورتي يه كه صبا به هوش بياد! يعني چه صبا بيدار بشه چه نه ما مصيبت بزرگي رو در راه داريم. سرش را بالا گرفت تا تاثير حرف هايش را بر پسرش ببيند كه با ديدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نيز اشك به ديده آورد. كورش ناليد: يعني صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ي مثبت تكان داد. بغضي بزرگ بر حنجره ي كورش چنگ انداخت و او براي اين كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه براي تولين مرتبه در دوران بزرگسالي اش گريست. او نمي توانست باور كند صباي عزيزش، آن كه چون مادري دلسوز و مهربان هميشه كنارش بوده حالا به آن روز بيفتد. از طرفي هم براي آني دل مي سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضيه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر مي كرد همه چيز دارد درست مي شود ناگهان آواري از مصيبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آني يك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفيفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما يك صبحانه ي مقوي برايش ببرد. اما ساعت دوازده عفيفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتي ليوان آب ميوه اي را كه دقايقي قبل برايش برده را نيز نيمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگيرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعيت آني را از عفيفه خانم جويا شده بود. دلش مي خواست مي توانست كنار آني بماند اما احساس مي كرد او به كمي زمان نياز دارد تا آن مسئله را براي خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آني به جز چند قاشق سوپ چيز ديگري نخورده ، رنگش به شدت پريده و وقتي او سعي كرده دستش را بگيرد آني دستش را پس كشيده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ي قطع تماس را فشرد و به روي دكتر عظيمي لبخندي عصبي زد. دكتر عظيمي با ناراحتي گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشي اش را در جيب روپوش پزشكي اش انداخت و با آهي گفت: ثمره مي گه رنگش پريده و دستش هم خيلي سرده.
- خب معلومه كه بعد از بيست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف مي كنه و فشار خونش پايين مي ياد.
هر دو به سمت انتهاي كريدو حركت كردند.
- خيلي نگرانم احمد. اوضاع حسابي به هم ريخته شده. از يك طرف صبا، از يك طرف آني. . . از طرف ديگر هم كورش. هر كدوم يك مسئله ي بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. مي ترسم نتونم طاقت بيارم. مي ترسم آني هم نتونه طاقت بياره.
دكتر عظيمي دستي به شانه ي دوستش زد و با اميدواري گفت : همه چيز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست مي شه.
- فكرم خيلي مشغوله. فردا صبح هم كه بايد مهندس پيرنيا رو عمل كنم.
- اگر فكر مي كني نمي توني بسپرش به من.
- نه. روحيه ي مهندس حسابي به هم ريخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربيارم.
عظيمي خنديد و گفت: هنوز دو پايي روي حرفش ايستاده كه تومورش خطرناكه و داره مي ميره.
- هر چي براش توضيح مي دم مشكل حادي نداره قبول نمي كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمي تونم تشخيص قطعي بدم.
- از اين موارد چند نفر داشتم اكثريت خوب شدند.
منصور بي مقدمه گفت: بايد برم خونه. اين دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سيني بزرگي را كه يك طرفش بشقاب سوپ ماهيچه و طرف ديگرش يك سرنگ و يك كيسه ي سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آني مي رفت. پشت در لحظه اي ايستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روي تختش نشسته و با موهاي ژوليده و حالتي رقت انگيز پتويش را تا زير چانه بالا كشيده و از ميان چشمان پف كرده اش به نقطه اي نا معلوم خيره بود.
منصور سيني را كنار تخت گذاشت و در حالي كه سعي مي كرد تحت تاثير آشفتگي او قرار نگيرد روي لبه ي تخت نشست. آني با اندوه سرش را به زير انداخت.
- فكر كنم به اندازه ي كافي براي مردنِ اسمت توي شناسنامه ي پدرت عزاداري كردي!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آني با بغض و حيرت نگاهش كند.
- برام مهم نيست . . . من خيلي وقت هست دختر اون نيستم . . . شما ناراحتي من رو نمي فهميد.
- « نمي فهميد» حرف خوبي نيست. بايد بگي متوجه نمي شيد. به خصوص كه داري با بزرگترت صحبت مي كني. تو فرق « نمي فهميد » با « متوجه نمي شيد » رو درك مي كني؟
آني شانه بالا انداخت و گفت: شايد اين يكي با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آني كمي عصبي گفت: چه فرقي مي كنه؟
- خيلي فرق مي كنه. حرفي كه تو زدي از لحاظ دستوري كاملا اشتباهه.
- دستوري؟
- يعني گرامري. دستور زبان فارسي. تو بايد سواد خودت رو بيشتر كني. . . حالا پاشو انتخاب كن. يا سوپ يا سرم و آمپول. سه ثانيه فرصت داري. يك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم بايد برم.
آني به چهره ي جدي منصور خيره شد و بعد نگاهي به سيني كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضي آشنا به گلويش چنگ انداخت. با چشماني پر از اشك و صدايي لرزان گفت: سرم!
منصور حيرت زده نگاهش كرد و گفت: يعني حاضري دو تا سوزن توي تنت فرو كنم اما سوپ نخوري. تو با كي لجبازي مي كني؟ جهانگير كه اين جا نيست اين حركات تو رو ببينه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكيل بي وجدانش نمي دم.
بغض آني شديد تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلويش برد و به سختي گفت: نمي تونم چيزي بخورم . . . انگار اين جا يك چيزي هست كه نمي گذاره . . . غذا پايين بره . . . از گلوم، غذا . . . پايين نمي ره.
و دست جلوي دهانش فشرد تا صداي گريه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ي حالت او در دل جهانگير را نفرين مي كرد. براي تسلط بر خود سريع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه اي گفت: برگرد ببينم.
آني با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزريق را انجام داد. حالا آني به بهانه ب درد آمپول با خيال راحت اشك مي ريخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتي كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل يافته و لحنش جدي و محكم شده بود.
- اون مي خواد تو رو تنبيه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختي و در مقابل من كه به نوعي دشمن سر سخت و رقيب خودش مي دونه ، سرشكسته كردي. جهانگير مردي نيست كه بتونه در مقابل اين حركات آروم بمونه. اون به خاطر التيام زخم غرورش هر كاري مي كنه . . . اين روش اونه . اما دليل نمي شه تو رو دختر خودش ندونه و دليل نمي شه تو به خاطر اين كه فكر مي كني شكست خوردي خودت رو از بين ببري يا شكنجه كني. . . ببينم تو كتاب كنت مونت كريستو رو خوندي؟ يا احيانا فيلمش رو ديدي؟
آني به نشانه ي مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگي و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ي اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگيره و تو وقتي به پايان نزديك مي شي همراه او احساس راحتي مي كني اما درست در پايان كتاب تو هم مثل ادموند يا همون كنت مونت كريستو به اين نتيجه مي رسي كه حتي انتقام نتونسته دردهاي تو رو كاملا آروم كنه. حتي فكر مي كني شاي مي تونستي بنشيني و ببيني خداوند چه طور انتقام تو رو مي گيره. عدل الهي هميشه به آدم آرامش بيشتري مي ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمايتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعي كن زودتر رو به راه بشي. تو بايد با خوشبختي و خوشحالي خودت كنار ما، به جهانگير بفهموني شكست نخوردي!
سپس سيني را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو يك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما اين بار حرفي نزد. فقط لبخندي كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتي كورش به خانه آمد و فهميد آني هنوز غذايي نخورده از عفيفه خانم خواست ظرفي غذا بكشد تا او خودش براي آني ببرد اما در كمال حيرتش عفيفه گفت: آقا دستور دادند ديگه براشون غذا نبريم. به خصوص اصرار كردند شما اين كار رو نكنيد.
كورش حيرت زده پرسيد: براي چي؟
عفيفه سرش را كمي كج كرد و گفت: چي بگم!؟
كورش به سرعت شماره ي پدرش را گرفت در حالي كه از رفتار او متعحب بود.
- سلام بابا. جريان چيه؟ چرا كفتيد براي آنيتا غذا نبريم؟
- عليك سلام . . . هر وقت گرسنه اش شد خودش غذا مي خوره.
- اما اون الآن حال خوبي نداره. اگر ما . . .
- آروم باش پسر. به من اطمينان كن و حتي به ديدنش هم نرو. اين تنهايي براش لازمه. هم با خيال راحت تصميم مي گيره و هم قدر حضور ما و به خصوص تو رو بيشتر مي فهمه!
كورش كمي خجالت كشيد اما به روي خودش نياورد و با پدرش خداحافظي نمود.

كورش كمي خجالت كشيد اما به روي خودش نياورد و با پدرش خداحافظي نمود.
ترفند منصور بالاخره جواب داد و شب وقتي همه براي خواب به اتاق هاي خواب رفتند آني پاورچين پاورچين به آشپزخانه رفت و كمي غذا از يخچال برداشت و براي خود گرم كرد. صبح روز بعد هم كاغذي روي ميز كنسول نزديك در ورودي گذاشت كه روي آن آدرس صندوق امانتي در شهر خودشان را كه مدارك را در آن گذاشته بود نوشته و كليد صندوق را نيز كنار آن قرار داده بود. منصور با ديدن كاغذ و كليد لبخندي بر لب آورد و آنها را به كورش داد كه عصر، هنگام بازگشت به خانه، تحويل بصير بدهد.
كورش هم خوشحال بود كه آني بالاخره با خود كنار آمده و توانسته تصميم قطعي اش را بگيرد. فقط اميدوار بود آن بحران را نيز هر چه زودتر پشت سر بگذارد. گر چه فاجعه اي حتمي در راه بود كه كورش مانده بود براي پيشگيري از عوارض آن چه بايد بكند!
به سفارش منصور، کورش دوباره آني را به ديدار با دكتر هوشمند و شركت در كلاس هاي ورزشي ترغيب كرد . آني نيز با اين كه كمي به رفتار سابقش بازگشته و غمي عميق در چهره اش نمايان بود به آن كارها تن مي داد. دكتر هوشمند معتقد بود شكست آني در مواجه با پدر تاثير بسيار بدي در روح و روان او داشته و به نوعي اعتماد به نفسش را تضعيف كرده. وقتي منصور از شرايط صبا و نگراني اش بابت عكس العمل آني براي دكتر هوشمند گفت، او را هم بسيار دلواپس و ناراحت كرد. دكتر هوشمند هم عقيده داشت وضعيت صبا ضربه ي بزرگ ديگري است كه مي تواند به راحتي تعادل رواني آني را بر هم بريزد.
كورش با شنيدن حرف هاي پدر بيش از گذشته پريشان بود و احساس مي كرد كليد حل آن مشكل فقط به دست خودش است. گرجه مي دانست احساسش نو پاست و كمي نگران بود اما براي خودش هم عجيب بود آني در آن مدت كوتاه آن قدر برايش مهم شده !
با صلاح ديد دكتر هوشمند در يك موسسه ي آموزش زبان كاري براي آني يافت و او بعد از مصاحبه بلافاصله پذيرفته شد. شاگردان آني دختر بجه هايي بين هشت تا دوزاده ساله بودند كه با معصوميت و نشاط كودكانه ي خود تاثير مثبتي بر روحيه ي غمگين آني داشتند . ديگر تمام اوقات آني پر بود. يا به كلاس شنا مي رفت يا كلاس زبان و يا انواع كتاب هاي درسي و غير درسي را مطالعه مي كرد تا در ايران ادامه ي تحصيل دهد.
منصور دست گرم صبا را در دست فشرد و نگاه اندوهگينش را به چهره ي ساكت و صامت او دوخت.
كورش كه طرف ديگر تخت نشسته بود غصه دار ، آن دو موجود عزيز را مي نگريست.
- كورش! فكر مي كنم چند وقتي يه خيال داري حرفي بزني اما . . .
كورش كمي مضطرب شد، آب دهانش را فرو داد و گفت : چه حرفي؟
منصور در حالي كه دست صبا را به آرامي نوازش مي كرد گفت: فكر كنم حالا وقتشه حرف بزني. حالا صبا هم اين جاست و مطمئنم حرف هاتو به صبا هم مربوط مي شه.
كورش سعي كرد لبخند بزند اما چندان موفق نبود.
- فكر مي كردم ما جزو پدر و پسرهايي هستيم كه خيلي راحت حرف هامون رو به هم مي زنيم.
- بله . . . درسته . . . اما. . .
- تو واقعا دوستش داري يا . . .
براي لحظاتي سكوتي سنگين و پر معني بر فضا طنين انداخت و بالاخره كورش به حرف آمد.
- دلم مي خواست اين كار رو به بعد از بيداري صبا موكول كنم . . . اما وضعيت آني . . . وضعيت صبا . . . همه ي اين ها من رو مي ترسونه. آني الآن مثل يك شاخه ي نحيف و ترك خورده مي مونه كه اگر تكيه گاهي نداشته باشه با يك باد شديد مي شكنه و از بين مي ره . . . من . . . من مي خوام . . . من مي خوام براي اون تكيه گاه باشم . .. حالا كه اسمش تو شناسنامه ي پدرش نيست، مي خوام كه تو شناسنامه ي من باشه.
- پس دلت براش سوخته! فكر نمي كني شايد در آينده پشيمون بشي. . .
- تمام اين كارها رو مي كنم اول به خاطر اين كه واقعا دوستش دارم و بعد هم به خاطر صبا . . . از هر طرف كه به اين قضيه نگاه مي كنم مي بينم دليلي وجود نداره كه بعدها جايي براي پشيموني بمونه .
نگاه منصور هنوز چهره ي همسرش را مي كاويد بلكه نشاني از درك حرف هاي كورش در وجودش ببيند، اما او چنان خاموش و بي حركت بود گويي هزار سال خواب بوده و هزاران سال ديگر در پيش دارد.
- به نظر مي ياد فكر همه چيز رو كردي . . . من به تو اعتماد دارم و به تصميمت احترام مي گذارم. پس هر طور كه صلاح مي دوني عمل كن.
- شما با مامان مهين صحبت مي كنيد؟
منصور به چهره ي جدي پسرش نگاه كرد و گفت: باشه. اما بهتره قبلش با خود آني حرف بزني.
كورش وقتي از بيمارستان خارج مي شد مي دانست مهم ترين تصميم زندگي اش را گرفته و با وجود اضطراب گنگي كه پس زمينه ي شور و هيجانش بود به درستي عملش ايمان داشت. او آني را مي خواست و نگاه سبز عسلي و نرمش خاص رفتار آن اواخر آني به او فهمانده بود كه او هم مي خواهدش.
فصل بيست و دو
دقايقي بود كه برفي درشت و پنبه اي باريدن گرفته بود. آناهيتا كيف زرشكي اش را روي دوش انداخت و از موسسه بيرون آمد. با مشاهده ي بارش برف بي اختيار لبخندي كم رنگ روي لب آورد و با خود فكر كرد انگار زمين و آسمان با هم جشن گرفته اند! به سر كوچه كه رسيد بهار، يكي از شاگردانش را ديد كه كنار ديوار ايستاده و با نگراني پايين خيابان را مي پايد . دانه هاي درشت برف روي موهاي مجعد و تيره اش نشسته و چهره ي گندم گونش بر اثر سرما سرخ شده بود. آني به سمت او رفت و گفت : عزيزم چي شده؟ چرا هنوز خونه نرفتي؟
بهار چشمان درشت و قهوه اي اش را به او دوخت و طبق عادتي كه در كلاس داشت گفت: Excuse me teacher! هنوز دنبالم نيومدند.
آني لبخندي زد و گفت: اين جا لازم نيست انگليسي صحبت كني. نگران هم نباش الآن ديگه مامان يا بابا مي رسند.
چانه ي دختر با بغضي لرزيد و گفت: نه! اون ها من رو يادشون رفته!
ناگهان چيزي در وجود آني فرو ريخت و حس كرد نفسش به سختي بالا مي آيد. به زحمت لي باز كرد و گفت: چرا؟!
دخترك سرش را به چپ ئ راست چرخاند و قطره هاي اشك را روي صورت رها كرد.
- دارند از هم طلاق مي گيرند. يك روز بابا دنبالم مي ياد و يك روز مامان . . . من مطمئنم امروز يادشون رفته كدوم بايد بيان! من بايد اين جا بمونم.
آني دست يخ زده اش را روي موهاي خيس بهار كشيد و با صدايي كه تقريبا مي لرزيد گفت: نه عزيزم . . . نگران نباش اون ها تو رو يادشون نمي ره. بالاخره يكي شون يادش مي ياد تو هم هستي! اصلا من اين جا كنارت مي مونم . . . يا اين كه . . . آها . . . با سرعت گوشي همراهش را از كيف خارج كرد و گفت: شماره ي مامانت رو بگو بهش زنگ بزنم. حتما كاري براش پيش اومده كه دير كرده.
بهار سعي كرد بر گريه اش مها بزند و بعد شماره را شمرده شمرده به آني گفت. هنوز دو بوق نخورده بود كه با توقف پاترول كورش مقابل پياده رو توجه اش جلب شد. كورش با تعجب نگاهي به او انداخت و اشاره كرد سوار شود. در همان لحظه صداي زنانه اي در گوشش پيچيد.
- الو . . . بفرمائيد.
- الو . . . اوه . . . من . . . من معلم بهار هستم . . . بهار اينجا . . .
- بله .. . بله . . . باباش قراره بياد دنبالش. الآن مي رسهو
و تماس قطع شد. آني نگاه پريشانش را به چهره ي پر از سوال و انتظار بهار دوخت.
- مامانت خيلي ناراحت بود! خيلي هم معذرت از تو خواست! گفت كار مهمي پيش اومده و . . . بابات الآن مي رسه.
كورش كه تمام توجه آني را به دختر بچه مي ديد، ماشين را پارك كرد و به سمت آنها رفت.

ادامه دارد ..
     
#33 | Posted: 3 Sep 2013 22:01
- سلام ، چي شده؟
آني به او نگاه كرد و كورش فهميد مشكلي پيش اومده. هنوز حرفي رد و بدل نشده بود كه صداي شادمان بهار نگاه هر دو را به سوي خود جلب كرد.
- بابام اومد. . . ! بابام اومد.
و آن قدر شادمان از حضور پدر بود كه معلم پريشانش را فراموش كرد و به سوي پرايد سياه رنگي كه كمي جلوتر توقف كرده بود دويد.
كورش به نيم رخ گرفته ي آني نگاه كرد و گفت: بيا بريم. درست شبيه آدم برفي شدي.

كورش به نيم رخ گرفته ي آني نگاه كرد و گفت: بيا بريم. درست شبيه آدم برفي شدي.
آني آن قدر منتظر شد تا بهار درون ماشين پدر پريد. بعد با همان نگاه و چهره ي متفكر روي صندلي جلوي پاترول نشست. او حتي فراموش كرد برف روي سر و شانه اش را بتكاند! دقايقي از حركت شان مي گذشت اما آني در سكوت با خود خلوت كرده و چشمانش به منظره ي پشت پنجره دوخته شده بود. كورش ظاهرا توجه به جلو داشت اما تمام حواسش پي او و تغيير رفتارش بود.
-يك روزي من هم مثل اون بودم!
زمزمه اش چون حركت برگ هاي خشكي بر اثر وزش باد سكوت حاكم را شكست. كورش نيم نگاهي به او انداخت و آني ادامه داد: يك روز يك ساعت تمام جلوي در مدرسه منتظر بودم . . . پشت ديوار قايم شده بودم كه كسي من رو نبينه . دلم نمي خواست بغهمند من فراموش شدم!
كورش حال او را درك مي كرد اما نمي خواست بيش از آن ذهنش درگير گذشته هاي دور شود.
-راستي! نمي خواهي بپرسي براي چي من امروز دنبالت اومدم؟!
از لحن شادمان كورش دختر هم كمي خود را جمع و جور كرد و با لبخند به نيمر خ مردانه ي كورش نگريست.
-بله، مي پرسم. . . چرا اومدي دنبالم؟
-امروز كارم كم بود گفتم ناهار مهمونت كنم. نظرت چيه؟
-عاليه . . . اما . . .
-اما چي؟ طوري شده؟
-فقط يه خواهش.
-بگو. چي مي خواي؟
-مي خوام همين حالا دوست دخترت رو هم دعوت كني.
كورش متعجب خنده اي كرد و گفت: تو به دوست دختر من چي كار داري؟
-دلم مي خواد بدونم تو چه جور دختري رو دوست داري.
كورش چهره اي موذيانه به خود گرفت و پرسيد: براي چي مي خواي بدوني؟
آني شانه بالا انداخت .
-فقط كنجكاوي.
-اما من دوست دختري كه منظور توست ندارم.
-اوه! باور نمي كنم. چه طور ممكنه؟!
-يعني اين طوري به نظر مي يام؟!
-خوب هر آدم جووني بايد يك دوست خيلي صميمي داشته باشه.
-مگه تو داري؟
-دلم مي خواست ولي ندارم.
اخم هاي كورش كمي در هم رفت.
-يعني اگر فرصتي پيش بياد حتما يك دوست پسر صميمي پيدا مي كني؟!
آنيتا به اخم كورش خنديد و گفت: واي واي واي تو غيرت داري! يادم نبود. مرد ايراني . . . غيرت . . . واي،واي !
صدايش را به طرز مضحكي تغيير داده، دست هايش را در فضاي اطرافش حركت مي داد و بالاخره كورش را به خنده انداخت.
-OK! . . . باشه. قبول. هر چي تو بگي. اما تو پسر جذابي هستي و من مطمئنم حتما دخترهاي زيادي دل شون مي خواد با تو دوست باشن. ها؟ مي دونم ايراني ها دوست هاي خودشون رو قايم مي كنند و به كسي نمي گند . . . اما من و تو حالا با هم خيلي دوست هاي خوب هستيم . . . من به كسي حرف نمي زنم . . . فكرش رو بكن. با هم مي ريم بيرون. كوه . . . اسكي . . . اوه خيلي خوبه . . . دوستت بايد يك داف باحال باشه! مگه نه؟!
كورش كه هنگام حرف زدن آني با شيطنت مي خنديد با شنيدن جمله ي آخر او حيرت زده به چهره ي شاداب او نگاه كرد و پرسيد:
-داف باحال؟ اين رو از كي ياد گرفتي؟
-از اون دختره . . . ساناز . . . همون كه دختر بدي بود.
كورش انگشت اشاره اش را تكان داد و گفت: درسته. دختر بد. يك دختر خانواده دار و با شخصيت از اين اصطلاحات استفاده نمي كنه.
-ولي داف كه معني بدي نداره. يعني خوشگل ، خوش تيپ باحال . . . سكسي.
-بس كن آني.. . اين اصطلاحات براي آدم هايي مثل خود اون هاست. تو از اين به بعد تو اين اجتماع زندگي مي كني بايد آدم دررست و نا درست رو از هم تشخيص بدي و مراقب باشي كسي روي تو تاثير بدي نداشته باشه.
آني با دلخوري گفت: اون به من گفت من يك داف باحال هستم!
كورش حالا كمي عصبي شده بود.
-اون غلط كرد! در اين كه تو دختر قشنگي هستي شكي نيست اما بفهم كي با چه نيتي از تو تعريف مي كنه. تو كه نيت ارسطو رو فهميدي و با صراحت جوابش رو دادي، بايد در مورد دخترهاي اطرافت هم آگاه باشي.
بعد زير لب زمزمه كرد: به كجا مي خواستم برسيم، به كجا رسيديم!
-در هر حال ديگه حرفش رو نزنيم بهتره . . . خب فراره امروز يك روز خوب براي ما باشه. ناهار چي مي خوري؟
آني كمي فكر كرد و گفت: يك استيك آبدار و عالي با سبزيجات . . . خيلي وقته نخوردم.
بعد ناگهان انگار چيزي يادش آمده، فرياد كوتاهي كشيد و ادامه داد: اوه، نه! امروز ميس ياسري مي گفت پنج شنبه با نامزدش رفتند فرزاد، نون با كباب داغ خوردند. نه! نون داغ با كباب داغ. مي گفت خيلي خوشمزه و عالي بوده.
كورش با حالتي جدي كه طنزي نهفته در خود داشت گفت: خب چون با نامزدش بوده به نظرش خوشمزه اومده.
آني لحظه اي تامل كرد و بعد خيلي زود مفهوم حرف او را فهميد و خنديد.
-شايد! اما گفت توي هواي سرد غذاي خيلي داغ خيلي چسب داره.
كورش در ميان خنده گفت: اما با نامزد چسبش بيشتره!
-هِي كورش تو داري من رو مسخره مي كني!
-نه جدي مي گم . . . بيا فكر كنيم . . . كه ما . . . با هم نامزديم . . . اون وقت امتحان كن ببين مزه ي غذا عوض مي شه يا نه!
با وجودي كه حرف كورش كمي ختر جوان را دستپاچه كرده بود اما سعي كرد خوددار باشد و با طنز و شوخي بر بروي احساسات خود سرپوش بگذارد.
-تو امروز خيلي بد شدي كورش!
-آره! قبول دارم يك كمي بدجنس شدم!اما بد نشدم . . . حالا هم مي برمت يك نون داغ، كباب داغ بهت مي دم بخوري كه تا آخر عمر يادت نره.
پيشخدمت ميان سال كه به ديوانگي آن دو جوان در دل مي خنديد فرشي از سالن رستوران آورد و در فضاي باز روي تخت خيس از برف انداخت. آني در حالي كه مي لرزيد روي تخت نشست و گفت: خيلي عالي يه!
كورش با كمي نگراني كنار او نشست.
-لباست كمه دختر. سرما مي خوري.
-نه. خيلي خوبه.
كورش بي توجه به او كاپشن گرمش را از تن خارج كرد و روي شانه هاي باريكش انداخت . اما آني مقاومت كرد.
-نه . نه . . . خودت سرما مي خوري. تازه ژاكت از روي پالتو كسي نمي پوشه. خنده داره.
-اولا ژاكت نه و كاپشن. بعد هم مهم نيست. تو امروز اين رو تنت كني از فردا مد مي شه و همه كاپشن رو از وري پالتو مي پوشند!
آني حيرت زده گفت: ولقعا!
-تقريبا! حالا بپوش.
-نه . ممكن نيست . . .
در حال تعارف بودند كه پيشخدمت با سيني نان و كباب ها آمد و آن را به دست كورش داد. هنگام خوردن ، آني مدام خنده اش مي گرفت و كورش به او ياد مي داد چطور بايد با دست غذايش را بخورد. آني سعي مي كرد از چنگال استفاده كند،اما كورش لقمه هاي بزرگي به دست او مي داد كه خوردن شان باعث تفريح هر دو شده بود.
وقتي دست هاي شان را شستند سريع درون ماشين پريدند. كورش بخاري را روشن كرد و آني در حالي كه تمام صورتش مي خنديد گفت: بايد براي ميس ياسري بگم كه اين جا عالي بود.
-پس بالاخره من رو جاي نامزدت فرض كردي!
آني مشتي آرام حواله ي بازوي او كرد و معترض گفت: كورش! باز هم بدحنس شدي؟
كورش با صداي بلند خنديد و ماشين را به حركت درآورد. يك سي دي داخل پخش گذاشت. صداي آرامش بخش و ملايم موسيقي فضا را پر كرد. اتوبان خلوت، بارش برف، آسمان به شدت ابري، حضور مردمي آشنا و محبوب و بالاخره نواي موسيقي، آرامشي لذت بخش به جان دختر مي ريخت، طوري كه وقتي كورش سوالي پرسيد او متوجه نشد.
-چيزي گفتي؟
كورش نيم نگاهي به او انداخت. چقدر سخت بود كه بخواهد حرف دلش را بزند . در حقيقت از عكس العمل آني وحشت داشت. گرچه حتي نمي توانست درست حدس بزند او چه واكنشي نشان خواهد داد.
-پرسيدم به نظر تو من چه جور آدمي هستم؟

توانست درست حدس بزند او چه واكنشي نشان خواهد داد.
- پرسيدم به نظر تو من چه جور آدمي هستم؟
آني با لبخندي عميق گفت: تو خيلي خوبي.
- فقط همين!
آني متعجب گفت: خودت مي دوني كه خوب هستي. دوست داري بيشتر ازت تعريف كنم؟!
- دوست دارم نظر واقعي خودت رو بگي. مثلا فكر كن قراره من برم خواستگاري يك دختر سخت گير به نظرت من رو مي پسنده؟
قلب آني در سينه فرو ريخت. چهره اش بي اختيار كمي در هم كشيده شد و گفت: اگر عاشق يه آدم ديگه نباشه، حتما از تو خوشش مي ياد . . . ببينم تو كه مي گفتي دوست دختر نداري !
- من يك عالمه دوست دختر دارم و داشتم. اما همه يا همكارم هستند يا هم دانشگاهي هايم بودند. گفتم اون طرو كه منظور توست با كسي رابطه ندارم . . . اما . . . اصلا بگو ببينم تو شخص به خصوصي رو دوست داري؟
آني سكوت كرد. مطمئن بود تا آن روز عاشق نشده اما در مورد احساسش نسبت به كورش ترديد داشت. حس مي كرد دلش نمي خواهد او با كسي ازدواج كند.
كورش كه سكوت او به شك و دلشوره انداخته بودش، بي صبرانه گفت: جوابت برام خيلي مهمه دختر! حرف بزن.
آني با تعجب بخ كورش نگاه كرد و سعي كرد بفهمد او چرا آن قدر بي قرار است.
- اول بگو چرا مي پرسي. بعد من جواب مي دم.
- براي اين كه اون قدر برام ارزش داري كه اگر بدونم شخص به خصوصي رو دوست داري، علاقه ي خودم رو نا ديده مي گيرم و كمكت مي كنم در صورت امكان . . .
آني از شدت تحير با دهاني نيمه باز به نيم رخ بر افروخته و رفتار پزيشان كورش نگاه مي كرد و قادر نبود حرفي بزند. او هنوز مطمئن نبود معني چيزهايي را كه شنيده درست فهميده ياشد!
كورش وارد يك خروجي شد و اندكي بعد با كلافگي ماشين را كنار خيابان پارك كرد. دستانش را روي فرمان به هم قفل كرد و با صدايي گرفته و لحني تاثير گذار شروع به حرف زدن كرد.
- مدت زيادي از آشنايي ما نمي گذره . . . اما در اين مدت ما هميشه با هم بوديم و فكر مي كنم براي شناخت، تا حدي كافي به نظر برسه . . . شايد هم نرسه! نمي دونم. . . فقط مي دونم گاهي حتي با يك نگاه مي شه دل سپرد، چه برسه به چند ماه . . . دوست داشتن دليل نمي خواد. دوست نداشتن دليل مي خواد . . . دوست داشتن انگار به آدم الهام مي شه. . . انگار يك نفر بهت مي گه اين خودشه! هموني كه منتظرش بودي! عشق خيلي ساده ست. خيلي آروم مي ياد توي قلبت مي شينه. مثل يك مهمون ناخونده مي مونه كه حتي بدون در زدن وارد خونه ي دلت مي شه. مهموني كه وقتي مي بينيش از بي ادبيش دلگير نمي شي! حتي احساس رضايت مي كني . . . دوست داشتن به آدم انرژي مي ده . . . آدم رو پاك مي كنه، مهربون تر مي كنه . . . دوست داشتن به آدم قدرت مي ده، جرات مي ده . . . جرات اين كه جلوي معشوق بنشيني و بهش بگي دوستش داري و مي خواي كه هميشه با تو بمونه و اون هم دوستت داشته باشه.
هنگام اداي جمله هاي آخر به چشمان ناباور آني خيره شد تا كلامش، تاثير بيشتري بر او بگذارد. آني نفوذ چشمان سياه او را تاب نياورد و سر به زير انداخت. قلبش مانند قلب كبوتري اسير در سينه مي تپيد و احساس مي كرد زبانش قاصر از بيان حتي يك كلمه است.
كورش كه اعتراف، سبكش كرده بود، نفسي عميق از درون سينه بيرون داد و سرش را پشتي صندلي تكيه زد. لحظاتي صبر كرد و باز به حرف آمد.
- من منتظرم آني. چرا حرف نمي زني؟
صداي آرام دختر از ميان لب هاي لرزانش بيرون آمد.
- من . . . من نمي دونم چي بايد بگم . . . گيج شدم.
كورش لبخندي زد كه بر صدايش اثر مي گذاشت.
- فقط بگو با من عروسي مي كني يا نه؟!
آني حيرت زده تر از لحظاتي قبل به او خيره شد و گفت: عروسي؟ آه . . . من . . . تو . . . يعني من هنوز خيلي جوونم!
كورش به تلخي پوزخندي زد و گفت: جواب فوق العاده اي بود!
آني وحشت زده از رنجاندن كورش ناليد: آخه من . . . مي ترسم!
كورش متوجه حال او شد . مي دانست ازدواج مسئوليت است و آني شايد از آن مسئوليت مي ترسد. نگاهش را به برف هايي كه حالا ريز و تند شده بود دوخت و با لحن آرامش بخشي گفت: فكر كنم منظورم رو برات واضح نگفتم . . . ببين ما الآن توي يك خونه زندگي مي كنيم و گاهي با هم بيرون مي ريم و فكر مي كنم حرف همديگر رو خوب مي فهميم. نسبت به هم توجه خاصي داريم يعني حداقل من نسبت به تو اين طور هستم . . .
كورش حرف زد و حرف زد و سعي كرد طوري آني را متوجه حسن نيتش كند و اين رابطه را به او بفهماند كه از طرفي مي خواهد رابطه شان قانوني باشد تا ارتباط نزديك آنها در چشم ديگران ناپسند جلوه نكند و از طرفي مي خواهد عشق و علاقه اش را مقدس تر بكند تا وجدان آسوده تري داشته باشد. تا آن جايي كه مي توانست سعي كرد علت تعجيلش را توضيح دهد و هر دليلي آورد جز دليل اصلي. صبا اگر مي ماند ضربه ي سختي بر پيكر نحيف آني وارد مي شد و اگر مي رفت علاوه بر ضربه، ديگر دليلي براي ماندن آني نمي ماند. كورش مي دانست مرگ صبا چنان بر او گران خواهد آمد كه حتي عشقش نمي توانست آني را در ايران نگه دارد.
وقتي حرف ها و توضيحات كورش تمام شد آني حرفي براي گفتن نداشت و فقط فرصت خواست تا خوب فكر كند.
عصر همان روز از منشي دكتر هوشمند براي روز بعد وقت گرفت. او به راستي دچار ترديد بود.
در مطب دكتر هوشمند، او از ترس و اضطرلبش گفت و اين كه ترجيح مي دهد دوست كورش باشد تا همسر او!
وقتي بالاخره پس از كلي اين شاخه . آن شاخه پريدن آرام گرفت دكتر هوشمند نگاه حدي اش را به چشمان نگران او دوخت و پرسيد: چقدر دوستش داري؟
دختر آب دهانش را فرو داد. سرش را به پشتي صندلي چرم و راحتش كه هر گاه عصبي مي شد روي آن مي نشست ، تكيه داد، چشمانش را براي چند لحظه بست و دوباره باز كرد.
- فكر مي كنم اون به من يك احساس تازه داده . . . يك احساس خوب كه هم آرامش داره . . . هم هيجان، هم ترس. اما دلم نمي خواد باشه. من فكر مي كنم كورش يك مرد .. . يك مردِ. . . چي مي گن . . .
- استثنائي!؟
- بله، بله. استثنائي. دلم مي خواد همش پيشم باشه. . . وقتي نيست دلم براش تنگ مي شه .همش منتظرم ساعت از شش بگذره و اون بياد خونه. . . وقتي دير مي كنه . . . دلم يه جوري مي شه .. . يه احساس بد . . . يه حال بد . . .
بعد به چشمان دكترش نگاه كرد و ادامه داد: بله، فكر مي كنم دوستش دارم . . . اما اون عجله كرده ! من فقط نوزده سالمه . براي ازدواج خيلي زوده . . . اي كاش صبر مي كرد.
     
#34 | Posted: 3 Sep 2013 22:02
فصل دوازدهم

زوده . . . اي كاش صبر مي كرد.
دكتر هوشمند لبخندي مهربان بر لب آورد و گفت: فراموش نكن اين جا ايرانه. تو با كورش توي يك خونه زندگي مي كني. هر دو به هم علاقه داريد و اين علاقه به طور قطع از چشم اطرافيان دور نمي مونه. اگر اين كشش جهت درستي پيدا نكنه دردسرهاي زيادي براتون درست مي شه كه به صلاح هيچ كس نيست. درسته تو براي ازدواج خيلي جووني و شايد از نظر روحي هنوز آمادگي نداشته باشي، اما اين رو در نظر بگير كه كورش مرد فهميده و عاقليه. من مطمئنم اون نمي ذاره ازدواج مانع اهداف خاص تو بشه. و البته فكر هم نمي كنم منظورش از ازدواج اين باشه كه خونه ي مستقلي بگيريد و زندگي تازه تون رو شروع كنيد. احتمالا منظورش فقط يك عقد ساده بوده كه نامزدي و ارتباط تون قانوني و شرعي باشه و به كژ راهه نريد.
- چي راهه؟
- كژ راهه عزيزم. يعني راه خطا.
آني شانه بالا انداخت و گفت: چرا بايد راه خطا بريم؟
دكتر آرام خنديد و گفت: بعدا مي فهمي. حالا برو باز هم فكر كن. دلايلي كه ازدواج با كورش رو مطابق ميلت نشون مي ده و دلايل خلاف اون رو روي صفحه ي كاغذ بنويس. بعد ببين كدوم دلايل بيشتر و منطقي تره. اون وقت مي توني راحت تر تصميم بگيري. بعد اگر ازدواج رو انتخاب كردي به شرايطي فكر كن كه احساس مي كني بايد براي كورش بگي و يا چيزهايي كه حس مي كني لازمه اون بدونه و . . . البته لازم نيست از مسائل خيلي شخصي و خصوصي ات حرف بزني. مردهاي ايراني گاهي اگر بعضي چيزها رو ندونن بهتره! متوجه منظورم كه هستي!؟
از شنيدن خبر ازدواج آن ها همه به جز نويد چنان شوكه شدند كه حتي قادر به اظهار نظر نبودند! اما وقتي به خودآمدند كار آن ها را ديوانگي خواندند. به خصوص كه هنوز وضعيت صبا روشن نبود. منصور وقتي ديد چه طور همه با ترديد و ناراحتي به رفتار كورش نگاه مي كنند مجبور شد حقايق را براي همه، حتي مامان مهين توضيح دهد تا علت عجله ي كورش سوء تعبير نشود. مهين وقتي حقيقت را شنيد از شدت ناراحتي براي دخترش در بستر بيماري افتاد و صنم نيز دست كمي از او نداشت. ناراحتي آن ها تا آن جايي ادامه داشت كه منصور مجبور شد براي شان قسم بخورد صبا بعد از به هوش آمدن مي تواند تحت عمل جراحي قرار بگيرد و بهبود يابد. او نگفت احتمال اين بهبودي كم تر از سي درصد است.
يك هفته طول كشيد تا كم كم صنم و مهين توانستند با آن مسئله كنار بيايند و كمي خود را جمع و جور كنند. آن مدت فرصت خوبي بود تا آني هم بيشتر فكر كند. طي آن يم هفته كورش هم كم تر مقابل چشم آني مي آمد تا او راحت تر باشد و بهتر فكر كند. او نمي دانست با آن رفتارش چقدر دختر را دل تنگ و بي قرار خود مي كند. طوري كه آني فهميد زندگي اش بدون كورش چقدر سرد و خالي خواهد بود. او مطمئن شد، وجود كورش جزو ملزومات زندگي اش شده و گذشتن از او ممكن نيست! بالاخره يك روز به خواست منصور براي صحبت هاي رسمي معين شد. ده روز از درخواست ازدواج كورش مي گذشت. مهين، نويد، صنم و آقا مجيد به خانه ي منصور آمده بودند تا نقش اقوام عروس را به خوبي ايفا كنند. ابتدا مهين خواسته بود مراسم در خانه ي خودش برگزار شود اما منصور گفته بود خانه ي آناهيتا خانه اي است كه مادرش در آن سكونت دارد. پس همه به آن جا آمدند و منتظر شدند كورش كه براي خريد گل و شيريني رفته بود به خانه بازگردد. روز جمعه بود و هوا نيمه ابري اما برفي نمي باريد و به نظر مي رسيد كم كم آفتاب پيروز ميدان شود.
كورش در كت و شلوار رسمي نوك مدادي و پيراهن و كراوات زرشكي برازنده و مقبول مي نمود. با سبد بزرگي از گل هاي رز قرمز در يك دست و جعبه اي كيك در دست ديگر از راه رسيد.
مامان مهين با ديدن او بي اختيار اشك ريخت. صنم نيز در آستانه ي گريستن بود كه با تشر شوهرش سعي كرد خود را كنترل كند.
به سفارش صنم آنيتا در اتاق خودش مانده بود تا هر وقت ثمره صدايش كرد پايين بيايد. ثمره با وجودي كه به خاطر اخلاق و رفتارهاي خاص آنيتا از عاقبت آن ازدواج مي ترسيد، از اين كه خواهر و برادرش با هم ازدواج مي كنند هيجان زده بود و مي دانست وقتي مادرش بيدار شود چقدر از آن بابت خوشحال خواهد شد.
آني در اتاقش مقابل آينه نشسته بود و خود را نگاه مي كرد. بلوز و دامن آبي رنگ بسيار زيبايي بر تن كرده بود و آرايشي ملايم روي صورت نشانده بود كه زيبايي و ملاحتش را بيشتر به رخ مي كشيد. موهاي بلندش را صاف كرده و صنم قسمت اطراف شقيقه ها را برايش بافته، با حرير آبي رنگي بسته و روي باقي موها رها كرده بود. با خوردن چند ضربه به در از جا پريد. ثمره با احتياط وارد اتاق شد و گفت: مامان مهين گفت بهتره بيايي پايين.
آني با اضطراب خواست دنبال او برود كه ثمره با خنده اي پر شيطنت گفت: پا برهنه؟!
آني به پاهاي لختش نگاهي انداخت بعد به سرعت كفش هاي پاشنه كوتاه آبي اش را كه كنار ميز نحرير گذاشته بود به پا كرد و از اتاق خارج شد. تا قبل از آن در مورد مراسم خواستگاري چيز زيادي نمي دانست اما صنم هنگام بافتن تقريبا همه چيز را با آب و تاب برايش توضيح داده بود و حالا او مي ترسيد نتواند به سفارش هاي خاله اش درست عمل كند.
وقتي وارد سالن پذيرايي شد، كورش بي اختيار از روي صندلي اش بلند شد. آني با خجالت و ناراحتي از جو رسمي حاكم نفسش رل در سينه حبس كرد و سعي كرد سلام كند. منصور كه متوجه معذب بودن او شده بود با لبخندي گفت: بيا اينجا دخترم پيش خودم بنشين.
اما آني به طرف اولين صندلي خالي كه كنار صنم بود رفت و گفت: نه! من بايد اين جا بنشينم .
منصور كه كمي جا خورده بود متعجب پرسيد: چرا؟
و آني انگار درسي را كه قبلا از حفظ كرده جواب مي دهد گفت: چون من از همه كوچك تر هستم و بايد خانم تر از هميشه باشم و وقتي عفيفه خانم صدام زد زودتر بتونم برم آشپزخونه چايي بيارم!
شليك خنده ي حاضرين فضاي سالن را پر كرد. آني حيرت زده به آن ها نگاه مي كرد و صنم كاملا سرخ شده بود و آرام تر از ديگران مي خنديد. آني نيم نگاهي به كورش كه با شيفتگي خاصي در ميان خنده نگاهش مي كرد، انداخت و خودش هم خنديد.
كم كم مجلس دو مرتبه جدي شد و مهين و منصور حرف هاي مربوط به آن ازدواج را پيش كشيدند و كم كم به مسئله ي مهريه رسيدند. منصور مي خواست يك تكه زميني را كه در لواسان داشت پشت قباله ي آني بياندازد اما كورش عقيده داشت چون مهريه ديني بر گردن اوست بايد خودش آن را بپردازد. هر كس در آن مورد عقيده اي ابراز كرد تا اين كه بالاخره آقا مجيد از آني پرسيد: نظر خودت چيه دخترم؟
آني كه قبلا توضيحات كاملي از خاله صنم در مورد مهريه شنيده بود گفت: ولي من كه نبايد حرف بزنم!
منصور حيرت زده گفت: يعني چي؟ تو اصل كاري هستي.
- آخه من نبايد توي حرف بزرگ تر ها دخالت كنم.
صنم كه تير نگاه هاي ناباورانه را متوجه خود مي ديد با كمي حرص رو به آني گفت: من گفتم بي موقع حرف نزن. نگفتم حتي وقتي نظرت رو پرسيدند باز هم چيزي نگو.
آني با ناراحتي سر به زير انداخت و گفت: مگه مهريه براي وقت طلاق نيست؟! من فكر مي كنم اين خيلي بده كه هنوز عروسي نشده، حرف طلاق بزنيم.
كورش بر آن همه سادگي و صداقت لبخندي عاشقانه زد و منصور با مهرباني گفت: ببين دخترم مهريه براي طلاق نيست. مهريه يك سرمايه و پشتوانه براي دختره. مثل يك هديه مي مونه كه داماد به عروس مي ده . . . اگر مي بيني خيلي ها موقع طلاق حرف مهريه رو وسط مي كشند براي اينه كه مهريه بايد در طول زندگي مشترك به زن داده بشه و وقتي زندگي داره تموم مي شه و هنوز داده نشده مرد موظفه اون رو تقبل كنه. خيلي از مردها هم هستندكه در طول زندگي مشترك يا همون اول زندگي مهريه رو به همسرشون تقديم مي كنند تا آن براي خودش دلگرمي و پشت گرمي داشته باشه .
آني با لحني مطمئن و آرام گفت: اگر بايد قبول كنم پس من مي خوام مهريه ام رو اول بگيرم!
شليك خنده ي نويد و لبخند معني دار ديگران باز به آني فهماند حرف خوبي نزده. نويد در حالي كه از شدت خنده اشك به ديده آورده بود گفت: بابا اين درس نخونده دكترا گرفته! خودش ختم روزگاره. . . بيخود نيست ميگن حلال زاده به دائيش مي ره.
براي اولين بار در طول مراسم كورش مستقيم آنيتا را مورد خطاب قرار داد و با لحني جدي گفت: تو مهريه چي مي خواي؟
قبل از اين كه آني بتواند جواب بدهد صنم گفت: ببين عزيزم رسمه كه مهريه رو يا چند صد تا سكه تعيين مي كنند يا سند زميني چيزي . . .
آني با خونسردي گفت: ولي من اين ها رو دوست ندارم .
نويد گفت: تازگي ها مد شده اعضاي بدن هم مهر مي كنند. مثلا دستي، پايي، قلبي . . . معده و روده اي !
آني همراه ديگران به حرف هاي نويد خنديد و گفت: من چيزي نمي خوام. يعني نمي خوام من بگم. نبايد من هديه رو بگم. كورش هر چي دوست داشت به من هديه بده.
آقا مجيد با خنده گفت: برگشتيم سر خونه ي اول.
و بالاخره كورش با قاطعيت گفت خيال دارد قبل از عروسي رسمي خانه اي تهيه كند كه آن را به عنوان مهريه به نام آني خواهد كرد. بعد از آن هم قرار شد براي پنج شنبه ي آتي، آني و كورش طي مراسم ساده اي به عقد يك ديگر در آيند و بعد از به هوش آمدن صبا به صورت رسمي ازدواج كنند و زندگي مشترك خود را شروع كنند.
هيچ كس حتي جرات نكرد بگويد اگر صبا به هوش نيامد چه؟! اگر چند سال در اغما بود چه؟ يا بدتر از آن ها،اگر قبل از عقد بيدار شد؟! انگار همه مي خواستند به يكديگر بقبولانند كه صبا تا چندي ديگر بيدار خواهد شد و صحيح و سالم بر سر خانه و زندگي خود باز خواهد گشت!
نا آشنايي آناهيتا با رسم و رسوم چيز غريبي نبود. او اگر چه در بين خانواده اي ايراني رشد كرده بود اما به علت بي توجهي به ازدواج هاي اطرافش و البته قليل بودن ازدواج هاي ايراني نمي توانست معني خيلي از رسوم را درك كند. بعضي از اين رسوم برايش جالب بود و بعضي غير قابل درك و ناخوشايند.
در هر صورت براي مراسم عقد فقط دو حلقه ي ساده و دو دست لباس براي هر كدام خريداري شد. آنيتا ترجيح مي داد خريد آينه و شمعدان و باقي وسايل براي مراسم عروسي صورت گيرد.
طي آن مدت يك بار خانواده ي خاله صنم به آن ها سر زدند و راحله با رويي گشاده به هر دو تبريك گفت و براي شان آرزوي خوشبختي كرد. او راحت و آرام به نظر مي رسيد اما آني خيلي خوب مي فهميد غوغايي زير آن نقاب خونسردي برپاست كه دخترخاله اش را در آن زمان كوتاه رنگ پريده و رنجور كرده. آنيتا دلش براي راحله مي سوخت اما كورش انتخاب خود را كرده بود و اين ربطي به او نداشت!
خبر عقد آن ها مثل بمب در فاميل منفجر شد . مامان مهين با خواهرش درد و دل كرد و خاله شهين مثل هميشه ماموريت خود را در عرض چند ساعت به انچام رساند و همه ي فاميل خبردار شدند.
كورش از آن اتفاق كمي دلخور شد اما منصور كه توقع آن را داشت عكس العمل خاصي نشان نداد و حتي خاله شهين را به عنوان بزرگ خانواداه به مراسم دعوت كرد.
بالاخره روز مراسم فرا رسيد. همه چيز به ظاهر مرتب بود، اما گراني خاصي ته دل همه، حتي عروس و داماد جوان وجود داشت كه نمي گذاشت با خيال آسوده به كارهاي خود برسند.
ساعت از چهار بعد از ظهر مي گذشت كه كورش در كت و شلوار خوش دوخت ذغالي و پيراهن و كراوات استخواني، در حالي كه آراسته تر از هميشه به نظر مي رسيد ، چند ضربه به در اتاقآني زد. نويد دوربين دستي اش را به دست گرفته و مشغول ثبت صحنه ها بود. راحله و ثمره نيز پشت سر او ايستاده بودند تا به محض باز شدن در سر و صدا راه بيندازند.
لحظاتي گذشت و در آرام روي پاشنه چرخيد. كورش لحظه اي مات و مبهوت به دختري فرشته سا كه به رويش لبخند مي زد نگاه كرد. آني با سليقه ي خودش پيراهن بلند استخواني رنگي تهيه كرده بود . يقه ي لباس خشت باز و آستين هاي آن كوتاه بود. دامن لباس نيز به زيبايي از قسمت كمر كمي چين خورده و تا پايين قوزك پايش مي رسيد. لباسي در عين سادگي بسيار خوش دوخت و زيبا بود و با موهاي مواج حالت داده شده ي آني كه اغواگرانه يك طرف شانه و پشت سر رها بود حالت رويا گونه اي به او مي بخشيد. حالتي كه با آرايش كمرنگ و ملايم روي صورتش كورش را به ياد فرشته هايي كه گاهيي روي كارت پستال ها مي ديد مي انداخت.
از بهت او لبخند دختر پر رنگ تر شد. ثمره با خوشحالي فريادي كشيد و دست هايش را به هم كوبيد و نويد خنديد. اما راحله در حالي كه سعي مي كرد بغضش را پنهان كند به آرامي دست زد و به زحمت لبخند زد. كورش با سر و صداي ثمره لبخندي محجوبانه زد و دسته گل كوچك مريم و رز نباتي كه با حرير بلند سفيد رنگي تزئين شده بود به دست او داد.
وقتي آني و كورش دست در بازوي يك ديگر از پله ها پايين مي آمدتد شهين پوزخندي زد و به خواهرش كه كنارش نشيته بود گفت: از اول معلوم بود با وجود كورش ديگه نوبت به كس ديگه اي نمي رسه!
بعد براي اين كه مهين را نرنجاند افزود: انشاءا . . . خوشبخت شوند.
مراسم آرام و آبرومند برگزار شد. آني با وجود سفارش هاي خاله صنم همان مرتبه ي اول بله را گفت و باز همه را خنداند. او عقيده داشت وقتي جوابش مشخص است و كورش را مي خواهد دليلي ندارد آن قدر تامل كند! پس از عقد هر كسي سكه اي به آن ها هديه داد . منصور همان زميني كه قولش را داده بود به عنوان هديه ي عقد از طرف خودش و صبا به آن دو داد.
آني لحظه اي به سكه ها و سند نگاه كرد و در گوش كورش گفت: در عرض چند ثانيه حسابي پولدار شدم!
هر دو به آن استدلال خنديدند و باز نگاه پر از حسرت راحله را دنبال خود كشيدند.
جشن كوچك آنها با شامي مفصل پايان يافت و همه به خانه هاي حود بازگشتند.
البته قبل از رفتن، مهين كورش را كناري كشيده و گوشزدهاي لازم را به او كرده بود كه مراعات ثمره و منصور را در خانه بكنند و بعد هم كلي قربان صدقه ي او رفته و آروزي سلامتي صبا و برپا شدن هر چه زودتر عروسي شان را كرده، اشك ريخته و رفته بود.
با رفتن ميهمانان عفيفه خانم براي بار چندم در آن روز اسپند دود كرد و دور سر همه به خصوص كورش و آني چرخاند. آني از رفتار او به خنده افتاد و گفت: وقتي عفيفه خانم اين كارها رو با اين رفتارها انجام مي ده ياد سرخپوست ها مي افتم!
ساعت از دوازده مي گذشت كه منصور دست در بازوي ثمره انداخت، به جشمان سرخ از دير خوابي اش نگاه كرد و گفت: بابايي فكر كنم ديگه داري از حال مي ري.
ثمره خنديد، سرش را به شانه ي پدر تكيه داد و هر دو بعد از گفتن شب به خير به اتاق هاي خود رفتند. عفيفه خانم هم به حالتي معني دار به تازه عروس و داماد شب به خير گفت و با ابن كه كلي كار براي انجام دادن داشت، به اتاق خود رفت.
با رفتن آن ها كورش دست آني را گرفت و گفت: خسته شدي.
آني دست او را با عشق فشرد و گفت: نه . . . خسته نشدم . . . فقط . . . فقط باور نمي كنم!
- چي رو؟
- كه شوهر دارم! يعني تو الآن راستي راستي شوهر مني؟!
- ناراحتي؟
- نه! نه! اصلا! فقط من فكر نمي كردم هيچ وقت ازدواج كنم! شايد اگر تو رو نمي ديدم هرگز ازدواج نمي كردم.
- پس من خيلي خوش شانسم، چون تنها مردي هستم كه مي تونه با قاطعيت بگه اگر نبود همسرش مي ترشيد!
آني با تعجب پرسيد: چي مي شد؟
- مي ترشيد! از زمان هاي قديم مي گفتن دختري كه بي شوهر بمونه و خواستگار خوب نداشته باشه و تا سن بالا مجرد بمونه مثل ترشي كه بايد بمونه تا جا بيفته مي شه. خلاصه يك همچين چيزهايي.
آني شانه بالا انداخت و گفت: با اين كه زياد به نظرم حرف خوبي نمي رسه،اما آره، درسته مي ترشيدم.
كورش با صداي بلند خنديد، بي اختيار سر آني را كه كنارش نشسته بود به سينه چسباند و بوسه اي روي موهايش نشاند. آني با دلخوري خود را عقب كشيد . گفت: ديگه از اين حرف ها نزن. تو معني اين حرف ها رو مي فهمي، من نمي فهمم اون وقت احساس بدي دارم.
كورش با لحني جدي اما لبخندي عاشقانه عذرخواهي كرد و ديگر تا هنگام طلوع خورشيد فقط حرف هاي زيبا در گوش او نجوا كرد و پاسخ هايي پر از اميد گرفت.
فصل بيست و سه
بوي خوش عيد در تمام شهر جريان داشت و زمستان با لبخندي اندوهگين تقلاي مردم و زمين را براي استقبال از بهار نظاره مي كرد. در خانه ي كيانفرها هم با وجود غمي كه در تار و پود خانه و افراد خانواده تنيده شده بود، همه سعي داشتند آني از نخستين عيدي كه در كنارشان داشت خاطرات خوبي به ياد داشته باشد.
شب سال تحويل عفيفه خانم رفت تا كنار فرزندانش باشد. منصور و بچه ها هم سفره ي هفت سيني فراهم كردند و به بيمارستان رفتند تا سال شان را با صبا تحويل كنند. صبايي كه انگار حتي با بيدار شدن زمين و طبيعت هم خيال بيداري نداشت! لحظه ي سال تحويل اولين دعاي همه بهبودي سريع تر صيا يود و به دنبال آن چشمان خيس همه كه به خدا التماس مي كرد دعايشان را مستحاب كند. دقايقي بعد منصور بچه ها را به خانه فرستاد تا خودش ساعتي با همسرش خلوت كند.

در آن ساعت شب، بيمارستان ساكت و خاموش بود و فقط صداي نجواي محزون منصور سكوت بخش مراقبت هاي ويژه را مي شكست.
- ديگه وقتشه بيدار بشي خانمي! فكر كنم دارم كم مي يارم. . . ديگه روا نيست بيشتر از اين تنها و درمونده باشم . . . يادت مي ياد وقتي بهت گفتم يكي از بدي هاي ازدواج با من اينه كه زود بيوه مي شي تو چي گفتي؟! يكي از اون لبخندهاي قشنگ خودت رو تحويلم دادي و گفتي مطمئني اگر من نباشم زياد بيوه نمي موني . . . شايد بايد فكر مي كردم تعارف مي كني يا اين فكر همون لحظه به ذهنت رسيده، اما تو طوري حرف زدي كه ته دلم خالي شد . . . كه حس كردم انگار حرفت رو باور داري حالا من بهت مي گم كه اگر نباشي . . .
گريه اي آرام شانه هاي مردانه ي منصور را لرزاند . سرش را روي دست صبا گذاشت و در ميان گريه گفت: ديگه وقتشه خانمي. حقش نيست نبيني دخترت، عروست شده! پسرت، دامادت! اين خوشبختي نصيب چند نفر توي دنيا مي شه؟! . . . اگر بدوني اين دو تا جوون چقدر همديگه رو دوست دارند. البته خيلي مونده به من و توبرسند اما من عشق و وابستگي عميق رو تو ي چشم هاي هر دو شون مي بينم. . . باور نمي كني آني چقدر عوض شده. اون دختر فوق العاده اي يه. هم درس مي خونه. هم كار مي كنه و هم به كلاس هاي ورزشي اش مي رسه. هنوز هم گاهي به دكتر هوشمند سر مي زنهو دكتر خيلي از وضعيت اون راضي يه. گرچه زخم هاي كهنه اش فراموش نشده، اما اميد و آرزوهاي تازه ، فرصت فكر كردن به اون زخم ها رو بهش نمي ده . . . مي بيني . . . همه چيز رو به راهه. همه چيز مهياست تا تو برگردي. بيدار شو خانمي من . . . ثمره خيلي به تو نياز داره. . . شايد بيشتر از من . . . بيدار شو. . .

ديد و بازديدهاي عيد تا روز هشتم تمام شد و همگي براي باقي تعطيلات راهي مشهد شدند. كورش از چندي قبل به فكر آن سفر بود و بليت ها را رزرو كرده بود. حتي يك بليت هم براي صبا گرفته بود تا اگر به هوش آمد او را هم همراه خود ببرند. اما او هم چنان در خواب بود و به جايش مهين همراهشان رفت.
محيط روحاني مشهد مقدس تاثير آرامش بخش و مثبتي بر آنيتا داشت و اگر چه گاهي شلوغي و هياهوي بيش از حد او را به وحشت و اضطراب مي انداخت اما محبت امام رضا (ع) بر دلش نشست و براي نخستين بار در زندگيش نذري كرد. او معناي نذر كردن را از مهين و كورش آموخت و نذر كرد اگر مادرش بهبود يابد بي مهري هايي كه مادرش روا داشته را جبران كند و هر سال با مقئاري از پس انداز خود به چند بيمار نيازمند كمك كند. او از كورش شنيده بود پدرش بيماران نيازمند را شناسائي و به آن ها كمك مي كند و مخارج درمان را ار آن ها نمي گيرد. او فهميده بود كه منصور خانه ي پدري خودش را نيز به بركت حضور صبا در زندگي اش به بهزيستي بخشيده بود تا سرپناهي براي بچه هاي بي پناه باشد.
روز يازدهم همه به تهران بازگشتند تا خود را براي روز سيزده آماده كنند.
آن سال هم قرار بود مثل هر سال راهي ويلاي چالوس آقا مجيد شوند اما كورش صبح روز دوازدهم جنان سرما خورده بود كه حتي نمي توانست از تخت خواب خارج شود.
منصور تشخيص آنفولانزاي حاد داد. برايش نسخه اي پيچيد و در حالي كه دنبال بهانه اي براي نرفتن بود گفت كنار كورش مي ماند. ثمره كه كمي از نيامدن پدر و برادر غصه دار بود ، ساك كوچكي بست و منتظر شد تا نويد و مامان مهين به دتبال او و آني بيايند.
وقتي آني را با لباس خانه ديد با تعجب پرسيد : پس چرا حاضر نشدي؟
- من نمي يام!
- چرا؟!
- به خاطر كورش. دلم نمي خواد تنهاش بگذارم.
- اما بابا و عفيفه خانم پيشش هستند. حيفه روز سيزده به در خونه بموني.
عفيفه خانم كه از آشپزخانه مكالمه ي دو خواهر را مي شنيد، بيرون آمد و رو به ثمره گفت: اصرار نكن مادر! خب راست مي گه آدم كه شوهر مريضش رو ول نمي كنه بره دنبال تفريح!

ادامه دارد ..
     
#35 | Posted: 3 Sep 2013 22:03
بعد دست آني را گرفت و او را با خود به آشپزخانه كشيد.
- بيا عزيرم . . . بيا براي شوهرت يك سوپ مقوي و خوشمزه درست كنيم تا حالش رو جا بياره.
- اما من بلد نيستم.
- من يادت مي دم. ديگه وقتشه ياد بگيري. هم غذا پختن رو،هم شوهر داري رو.
آني خنديد و بي اعتراض گوش به فرمان عفيفه خانم شد. هم چنان مشغول بود كه ثمره خداحافظي كرد و رفت. منصور هم رفته بود تا ميوه و داروهاي كورش را بگيرد.
عفيفه خانم با حوصله پختن سوپ ماهيچه را به آني ياد مي داد و از او مي خواست تمام كارهاي سوپ را خودش انجام دهد. در حقيقت او فقط نقش راهنما را بازي مي كرد. آني هم با حوصله و علاقه ي خاصي، دستورات او را انجام مي داد. وقتي در زودپز را طبق راهنمايي هاي عفيفه خانم محكم مي بست، لبخندي پر از رضايت بر لب داشت.
- خب. حالا بيا اين آب ميوه رو براي كورش خان ببر و يك كمي هم پيشش بنشين تا حوصله اش سر نره.
آني با ناراحتي گفت: نمي ذاره توي اتاقش بمونم. مي گه تو هم مريض مي شي.
عفيفه خانم لبخندي زد و گفت: بهش بگو هر چه از دوست رسد نيكوست!
- يعني چي؟
- تو اين رو بهش بگو . . . به معنيش هم خودت فكر كن مي فهمي.
- هر چه كه برسد از . . . چي بود؟
- هر چه از دوست رسد نيكوست!
آني در حالي كه ليوان آب پرتقال را بر مي داشت با حالتي متفكر زمزمه كرد « هر چه از دوست رسد نيكوست. . . » به چهارچوب در مي رسيد كه عفيفه خانم با خنده اي معني دار گفت: اين ها از رازهاي شوهر داريه. راستي بهش بگو خودت با دست هاي خوذت براش سوپ درست كردي . . .
آني با خنده اي از آشپزخانه خارج شد اماا هنوز صداي عفيفه خانم را مي شنيد.
- زياد هم نزديكش نشو ممكنه مريض بشي. . . فقط يك كم نازش رو بكش. اين طوري زودتر خوب مي شه.
آني در حالي كه هم چنان لبخند بر روي لب داشت چند ضربه به در اتاق كورش زد و وارد شد.
كورش ، بي حال، تن دردناكش را زير پتو كشيده و با وجود بيدار بودن پلك هايش رو روي هم گذاشته بود. آني با احتياط كمي به او نزديك شد و با دلسوزي و صدايي نجوا گونه پرسيد: بيداري؟
کورش چشمان تب دارش را تا نيمه گشود. با ديدن آني كمي جا به جا شد و گفت: برو عقب دختر! ممكنه مريض بشي.
آني با لبخند و حالتي ناشيانه حرف هاي عفيفه خانم را تكرار كرد.
- هر چي كه برسد از دوست، نيكوست!
كورش خواست بخندد كه به سرفه افتاد. سريع دستمالي جلوي دهان گرفت و سرش را زیر پتو برد. آني داشت دست پاچه مي شد كه سرفه اش بند آمد.
- اين رو كي يادت داده؟
- عفيفه خانم! اون داره به من شوهر داري ياد مي ده. تازه گفته حتما بهت بگم كه خودم برات يه سوپ خوشمزه درست كردم.
كورش با لبخند و صدايي گرفته و خش دار گفت: مگه قرار نيست بري چالوس؟ چرا هنوز آماده نشدي؟!
- من نمي رم.
- اي بابا! لابد اين رو هم عفيفه خانم گفته.
- نه. خودم نخواستم برم چون دلم نمي خواست تو تنها بموني.
- يعني اونا رفتن؟ خيلي كار بدي كردي چون روز سيزده نبايد خونه موند.
- روز سيزده كه فرداست.
- خوب فردا كه نمي توني باهاشون بري.
- ديگه كافيه كورش. بيا اين آب ميوه رو بخور تا زودتر خوب بشي.
كورش به زحمت نشست ، به بالش تكيه داد و مشغول نوشيدن آب ميوه شد.
آني كتابي از ميان قفسه ي كتاب هاي كوچك او انتخاب كرد و گفت: دوست داري برات كتاب بخونم تا حوصله ات سر نره؟
كورش با لبخندي مهربان او را نگاه كرد و گفت: نه عزيزم. تو زود تر برو بيرون . مي ترسم مريض بشي و اون وقت ببيني كه هر چيزي كه از دوست مي رسد چندان نيكو هم نيست.

آني صندلي ميز تحرير را بيرون كشيد و گفت : از اين فاصله مريض نمي شم. حالا تو راحت دراز بكش تا من برات شعر بخونم . . . شايد هم خوابت برد.
كورش ليوان خالي را كنار تختش گذاشت و گفت: يعني هر وقت من مريض بشم تو همين طوري از من پرستاري مي كني؟
آني با قاطعيت گفت: البته!
و بعد با لحني آرام و گوش نواز شعري از سهراب را كه بارها در خلوت خود آن را خوانده و لذت برده بود براي كورش خواند.
هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من – مسافر قايق – هزار ها سال است
سرود زنده ي دريا نوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن . . .

كورش ماشينش را با حالتي عصبي داخل پاركينگ برد.
آني خشمگين پياده شد و در حالي كه پاشنه هاي بلند كفشش را محكم روي زمين مي كوبيد به سمت خانه رفت. دامن بلند لباس از زير مانتوي كوتاه مجلسي طوسي رنگش به روي زمين كشيده مي شد وقتي خواست با حركتي سريع از پله ها بالا برود شال حرير خاكستري زرشكي اش سر خورد و روي زمين افتاد. كورش چنان با سرعت در حياط را بست ك از پي آني رفت كه او را در حالي كه از پله ها بالا مي رفت غافلگير كرد. دست در بازويش انداخت و با اندكي خشونت او را نگه داشت. آني پريشان و عصبي سر برگرداند و در حالي كه سعي مي كرد تن صدايش بالا نرود گفت: دستم رو ول كن.
كورش در چشمان وحشي او خيره شد و غريد: تو بايد توضيح بدي.
آني پوزخند زد: من به هيچ كس توضيح نمي دم!
كورش دندان هايش را محكم به هم فشرد و او را دنبال خود به كتابخانه كشيد و در را بست.
- نمي خوام صدامون به گوش عفيفه خانم و بقيه برسه.
- اون فقط يك مستخدمه! تو از مستخدم ها هم مي ترسي؟!
- من از آبروم مي ترسم.
- يعني ما تو خونه ي خودمون اون قدر راحت نيستيم كه با هم بحث كنيم؟!
- مثل اين كه يادت رفته اين جا خونه ي حقيقي ما نيست . . . فعلا بحث رو عوض نكن كه امشب حسابي منو به هم ريختي.
- من فقط خواستم يك گيلاس شامپاين بخورم! فقط يك گيلاس!
كورش با حالتي عصبي خنديد و جمله ي آخر او را چند مرتبه تكرار كرد و بعد با حالتي جئي گفت: اين جا ايرانه آني. من هم يك مرد ايراني ام و اتفاقا حسابي متعصب هستم و اجازه نمي دم همسرم همراه يك مشت مرد و زن بي بند و بار مشروب بخوره.
- پس چرا رفتيم؟
- چون عروسي بهترين دوستم بود و در ضمن فكر نمي كردم تو با ديدن چند بطري زهزماري از خود بي خود بشي.
- تو طوري با من حرف مي زني انگار من الكلي هستم . . . من اجازه نمي دم توي مسائل شخصي من دخالت كني.
- مسائل شخصي؟! ببينم اگر من كوكائين بكشم به تو مربوط نمي شه؟
- اون فرق مي كنه.
كورش سعي كرد كمي بر خود مسلط باشد.
- ببين آني. بگذار طور ديگه اي حرف بزنيم. ما با هم ازدواج كرديم و بايد به نظر و عقيده ي هم احترام بگذاريم. من از اين جور مزخرفات بيزارم نه خودم مي خورم و نه دلم مي خواد تو لب به اين كثافات بزني . . . امشب وقتي ديدم اون خسروي عوضي بهت مشروب تعارف كرد و تو هم برداشتي داشتم ديوونه مي شدم. نمي دوني بعدش چه طور با نگاهش مسخره ام كرد و بهم خنديد. توي اكيپ بچه ها من تنها كسي بودم كه دور و بر اين جور چيزها نمي رفتم و حالا زنم بايد جلوي چشم همه پامپاين بخوره!
- اين چيزها به تو مربوطه،نه من!
- آخه لعنتي تو كه دائم الخمر نيستي. يعني نمي توني به خاطر من دست از ايم كم خوردن ها هم بكشي.
- برام سخته!
حالا لحن آني آرام تر شده و چهره اش به شدت گرفته بود.
- من قبلا گاهي مي خوردم . . . امشب هم هوس كردم . . . دست خودم نبود . . . گر چه تو نذاشتي بخورم . . . تازه من سيگار هم مي كشم.
- مي دونم!
آني حيرت زده به سمت او برگشت : چه طور؟
- يكي دو بار ديدمت.
- اما من سيگاري نيستم. فقط خيلي كم مي كشم.
- سيگار كم، مشروب كم .. . ديگه چي هست آني . بگو!
- تو همه رو مي دوني.
- اين آشغال ها فقط جووني و زيبايي و معصوميت تو رو ازت مي گيرند. چرا سعي نمي كني سالم تر زندگي كني؟
بعد شال حريري را كه در حياط پيدا كرده بود باز كرد و روي سر او انداخت. بخ رويش لبخند زد و به چشمان پر تمناي او كه مانند بچه گربه اي نگاهش مي كرد خيره شد.
- ببين چقدر قشنگ شدي.
نفس عميقي كشيد و گفت: ببين چه بوي خوبي مي دي! حيف نيست؟ حيف نيست؟! من خيلي دوستت دارم آني. خيلي روي تو حساب باز كردم. سر افكنده ام نكن . . . البته اگر تو هم دوستم داري.
دختر كه تحت تاثير صداقت كلام او قرار گرفته بود در آغوشش فرو رفت و گفت: من هم دوستت دارم . . . خيلي خيلي خيلي زياد.
- پس آزارم نده دختر خوب.
- باشه، سعي مي كنم.
هر دو آرام خنديدند و كورش او را محكم تر به خود فشرد و زمزمه كرد: در ضمن ديگه نمي خوام لباس مشكي بپوشي!
آني كمي خود را عقب كشيد . به چشمان خمار او نگاه كرد و پرسيد: زشت شده بودم؟!
- نه! فوق العاده شده بودي. رنگ مشكي اون قدر بهت مي ياد كه لحظه ي اولي كه ديدمت نفسم بند اومد!
آني انگشتش را در هوا تكان داد و گفت: اين ديگه حسودي يه نه غيرت!
- آره. حسوديم شد. دلم نمي خواست تو اين قدر خوشگل باشي كه همه نگاهت كنند.
- تو مريضي!
كورش در حالي كه دستانش هم چنان دور كمر او حلقه بودند خنديد و گفت: نه!مريض نيستم . گاهي زيادي غيرتي مي شم. گاهي يك كم حسود و گاهي به شدت عاشق!
آني حالت بامزه اي به خود گرفت و گفت: تو مطمئني از اون زهرماري ها نخورده اي؟!
صداي قهقهه ي خنده ي هر دو به هوا برخاست و منصور كه مشاجره ي اوليه شان را در راه پله شنيده بود با لبخند غلتي در رختخواب زد و زمزمه كرد: چه زود به آتش بس رسيدند!
نظير آن بحث ها چند مرتبه بين شان اتفاق افتاده و هر بار كورش را بابت تضاد فرهنگي كه ما بين شان بود مي ترساند. اما او سعي داشت با كمك از نيروي عشق و تحمل و صبوري، آني را كم كم با فرهنگ كشور و خانواده ي خود وفق دهد تا بعد از ازدواج كمتر از آن نوع برخوردها داتشه باشند. به خصوص اين كه كورش بسيار اجتماعي و اهل رفت و آمد بود و نمي خواست رفتارهاي آني او را از مردم دور كند. حدود سه ماه به سرعت از تاريخ عقد گذشت و به همان نسبت علاقه و وابستگي زوج جوان به يك ديگر بيشتر و عميق تر شده بود. طوري كه ديگر لازم نبود عفيفه خانم شوهر داري را به آني ياد دهد. او آن قدر دل بسته ي كورش بود كه با عشق برايش غذا مي ريخت. گاهي تختش را مرتب مي كرد يا حتي گرد و خاك وسايل اتاقش را مي گرفت. صبح ها وقتي كورش به محل كارش مي رفت او اكثرا خواب بود اما عصر ها به انتظار او مي ماند و به استقبالش مي شتافت. برايش چاي يا قهوه دم مي كرد و از اتفاقاتي كه در موسسه ي زبان مي افتاد براي كورش حرف مي زد. كورش او را تشويق مي كرد تا در ميان همكارانش چند دوست خوب پيدا كند،اما آني هم چنان تنها بود و تنها دوست و همدمش كورش بود و بس. اين مسئله گاهي كورش و اطرافيان را نگران مي كرد اما دكتر هوشمند عقيده داشت به مرور زمان از وابستگي آني به كورش كم خواهد شد و او ياد خواهد گرفت كه حضور هر كس به جاي خود در زندگي لازم و ضروري است.

عفيفه خانم با چهره اي گرفته ظرف بزرگ خوراك لوبيا را ميان ميز گذاشت.
كورش با ناراحتي پرسيد: ناهار چي خورده؟
عفيفه خانم شانه بالا انداخت و گفت: از كلاس كه اومد تلفن زنگ خورد. وقتي گوشي رو گذاشت ديگه اون آدم سابق نبود. از اين رو به اون رو شده بود. نه ناهار خورد، نه عصرونه. از اتاقش هم بيرون نيومده.
كورش با حالتي متفكر گفت: ظهر كه باهاش حرف زدم حس كردن كه حالتش عادي نيست اما فقط گفت سرش درد مي كنه.
ثمره گفت: شايد مريض شده؟
كورش نگاهي به منصور انداخت كه بي اشتها غذايش را مي خورد.
- بعد از شام يك سري بهش مي زنم تا مطمئن بشم بيماره يا نه.
كورش رو به عفيفه پرسيد: هيچ كدوم از حرف هاش رو متوجه نشدي؟
- نه مادرجون، خارجي صحبت كرد. نفهميدم.
ثمره با سادگي گفت :شايد ريموند بوده؟
كورش كمي سرخ شد و منصور همه را به صرف شام دعوت كرد تا بعد با آني صحبت كنند و بفهمند مشكلش چيست.
كورش شامش را نيم خورده رها كرد و براي بار دوم در آن شب به سراغ آني رفت. مرتبه ي اول او حتي در را به رويش باز نكرده بود!

چند ضربه ي آرام به در زد و اجازه ي ورود خواست. بر خلاف تصورش در باز شد و با آني با لبخندي مصنوعي مقابلش ظاهر شد. لبخندي كه با سرخي چشمانش منافات داشت.
- مي تونم بيام تو؟
آني لبخندش را پر رنگ تر كرد و تعارفي كه ياد گرفته بود بر زبان آورد.
- اتاق خودتونه! بفرمائيد.
كورش وارد شد و با كنجكاوي كمي اطرافش را نگاه كرد. انگار مي خواست با بررسي اتاق او چيز تازه اي كشف كند.
آني در را بست و روي تخت نشست. كورش اما رو به روي او به ميز تحرير تكيه داد، دست ها را روي سينه گره زد و گفت : خب! جريان چيه؟
آني شانه بالا انداخت و گفت: جريان ِ چي؟
- اين همه ناراحتي به خاطر چيه؟
- ديگه ناراحت نيستم. يك كم آروم شدم. مهم نيست.
- چرا مهمه. من منتظرم بشنوم. فقط نگو سرت درد مي كرد.
- سرم كه درد مي كرد . اما . . . راستش . . . ريموند خبر فوت يكي ار هم كلاسي هام رو امروز بهم داد. اون دختر خيلي خوب و مهربوني بود.
- فكر مي كردم دوست هاي زيادي نداري.
- زياد با من دوست نبود اما خوبي و خوش رفتاري خاصي داشت. . . همه دوستش داشتند . . .
- حالا ريموند چرا بايد اين خبر رو به تو مي داد؟
- گفت مي خواسته از حالن با خبر بشه و . . . يعني اون به خاطر من زنگ زده بود . . . اين دوست مون دو سه هفته اي هست كه مرده.
- بعد از اين كه به تو خيانت كرد با چه رويي دوباره با تو تماس گرفت؟
- مي خواست توضيح بده. . . اون مجبور شده بود . . . يعني مجبورش كرده بودند.
حالا آنيتا بغض كرده و نگاهش را به نقطه ي نامعلومي دوخته بود.
كورش كمي با حرص گفت: دلت براش مي سوزه؟
چشمان دختر نمناك شد و صدايش لرزيد.
- اون نبايد مي مرد.
كورش فهميد مرگ دوست ناشناس براي آني چنان دردناك بوده كه قضيه ي ريموند را تحت الشعاع خود قرار داده.
با وجوي كه از تماس ريموند دلخور بود اما با تاسف به سمت آني رفت و به او تسليت گفت.
از چهره اش مشخص بود به سختي سعي در كنترل خود دارد. با لحني كه به شدت مي لرزيد گفت: مي شه بغلم كني؟!
كورش حس كرد آني حالت عادي ندارد. آن همه تغيير و آن همه تضاد در رفتار را نمي توانست درك كند. به نظر مي آمد مصيبت بزرگي براي او رخ داده و او با اين كه از درون درد مي كشد اما در مقابل سوگواري مقاومت مي كند.
كورش كنار او نشست و در آغوشش كشيدو آني دست ها و پا ها را درون سينه مچاله كرده و طوري خود را در آغوش كورش پنهان كرده بود انگار مي خواهد جزئي از وجود او شود!
كورش در انتظار شنيدن صداي گريه ي او بود اما سكوت وهم انگيز آني گيج ترش مي كرد.
دستان كورش كم كم خواب مي رفت، اما نمي توانست آني را كه چون كودكي رنج كشيده به آغوشش پناه آورده بود، رها كند. درست زماني كه حس مي كرد او به خواب رفته با صداي تقه اي كه به در خورد آني به خود حركتي داد و آهسته از هم باز شد. كورش خيس از عرق دست هايش را پايين آورد. دوباره ضربه اي آرام به در خورد و كورش با صدايي خفه اجازه ي ورود داد. عفيفه خانم با احتياط كمي در را باز كرد و بي آن كه وارد شود گفت: آقاي دكتر گفتند اگر حال آنيتا خانم خوب نيست براي معاينه بيايند.
كورش نگاهي نگران به چهره ي بر افروخته ي آني انداخت. او سرش را به نشانه ي منفي تكان داد و گفت: اگر يك كم بخوابم بهتر مي شم. كورش با دلسوزي گفت: پس يك چيزي بخور . . . تو همين طوري هم زياد غذا نمي خوري. من نمي فهمم چرا هر اتفاقي مي افته تو از غذا مي افتي؟
به جاي آني، عفيفه خانم گفت: بعضي ها اين طوري هستند ديگه. ناراحتي بي اشتهاشون مي كنه. حالا من يك كم از اين خوراك خوشمزه ي لوبيا سبز براش مي يارم كه مطمئنم اگر شما پيشش بموني حتما غذاش رو مي خوره.
دقايقي بعد سيني غذا در اتاق آني بود و او با چهره اي گرفته به بشقاب پر از لوبيا سبز و هويج و گوشت زل زده بود.
كورش با لبخند گفت: يك كم بخوري اشتهات باز مي شه.
- با من مثل بچه ها رفتار مي كنيد!
- اين چه حرفي يه؟! تو بايد كم كم .يتامين رو كم كني و غذاي بيشتري بخوري. نبايد اجازه بدي ضعف به تو غالب بشه.
- اما من ضعيفم!
كورش به وضوح مي ديد كه دو مرتبه آني در معرض بحران روحي قرار گرفته. دكتر هوشمند گفته بود او هنوز آمادگي دارد و تحمل يك ضربه ي سخت ديگر براي او دشوار خواهد بود. اما مرگ يك دوست چرا بايد آني را به آن حال و روز مي انداخت.
گرچه او گريه نمي كرد و حتي گاهي لبخند مي زد اما مشخص بود كه به شدت با خود در جنگ است تا از هم نپاشد. هنوز كورش حرفي نزده بود كه باز هم آني لبخند زد و گفت: باشه. مي خورم. فكر مي كنم اين غذا حالم رو بهتر مي كنه. فردا بايد برم موسسه. . . بايد روحيه ام رو براي فردا به دست بيارم.
بعد نگاهي مهربان به كورش انداخت و ادامه داد: ممنونم كه كنارم موندي . . . حالا ديگه خوبم. اگر بخواهي مي توني بري بخوابي!
و به همين راحتي كورش را از اتاقش بيرون كرد تا دوباره با خود خلوت كند.

روز بعد آني به ظاهر آرام و حتي سرحال بود و در خانه هم سعي داشت مانند سابق به نظر برسد. اما پر واضح بود كه تغيير بزرگي در درونش رخ داده كه كمي او را عصبي تر و زودرنج كرده بود. طوري كه در طول چند ساعت شب چندين مرتبه با صداهاي مختلف از جا پريد و چند بار هم بي دليل از كورش و عفيفه خانم ايراد گرفت.
اين رفتار تا چند روز ادامه داشت تا اين كه كورش را واداشت در پي علت ناراحتي آني برآيد. او آدرس ايميل ريموند را از پدرش گرفت و از او خواست هر چه زودتر با هم تماس تلفني داشته باشند.
چند ساعت بعد ريموند شماره ي مستقيم اتاق خودش در پانسيون را براي او فرستاد و كورش بي معطلي يا او تماس گرفت.
تماس با ريموند نه تنها مشكل او را حل نكرد بلكه او را در نگراني تازه اي فرو برد. ريموند اظهار كرد كه هرگز با آني تماس نداشته! حتي گفت يك بار برايش ايميل فرستاده اما آني به تندي پاسخش را داده و گفته ديگر هرگز نمي خواهد حتي نام او را بشنود! و اين را هم اضافه كرد كه چنان دختري با مشخصاتي كه آني ذكر كرده هرگز وجود خارجي ندارد!
فصل بيست و چهار
كورش بي حوصله و ناراحت نيم نگاهي به آني كه سرش را به پشتي صندلي تكيه زده و خواب به نظر مي رسيد،انداخت. آهي كشيد و چشم به جاده ي رو به رو دوخت.
چند روز قبل با بصير تماس گرفته و از او پرسيده بود آيا به تازگي اتفاق خاصي در رابطه با آني رخ داده كه آن ها بي خبرند. بصير اظهار بي اطلاعي كرده اما قول داده بود در مورد آن تحقيق كند. كورش مي دانست شخصي كه با آني انگليسي صحبت مي كرده خبر ناخوشايندي به او دادع كه او را چنان به هم ريخته. او حتي از ريموند هم خواسته بود از دوستان و آشنايان مشتركش با آني خبري بگيرد. روز قبل از حركت، بصير تماس گرفته و خبر فوت جهانگير بر اثر تصادف را داده بود! كورش از شنيدن خبر چنان غافلگير شده بود كه براي چند لحظه نمي توانست حرفي بزند. از خود مي پرسيد باران بلاها بر سر آني تا چه زمان ادامه خواهد داشت؟! و تا چه هنگام روح رنج ديده ي او تحمل آن همه مصيبت را مي آورد. اما خبر بعدي از ريموند بود كه او را بيشتر در شوك فرو برد . جهانگير به قتل رسيده بود! تحقيقات در مورد قتل ادامه داشت و سر نخ هايي نيز كشف شده بود. ريموند معتقد بود همكاران تبهكار جخانگير او را كشته اند و كورش اطمينان داشت آني خود را در قتل پدر مقصر مي داند. شابدهم به طريقي به مر گ او كمك كرده بود و حتي به وضعيت وخيم صبا! كورش مي فهميد ديگر نمي تواند نه آني و نه خودش را گول بزند. اگر آني از جهانگير دزدي نمي كرد همكاران او كمر به قتلش نمي بستند و اگر در مقابل صبا با پدرش به خاطر آن پول ها و مدارك درگير نمي شد، صبا به آن حال نمي افتاد. اين جريان همان قدر كه غيرمنطقي به نظر مي رسيد مي توانست منطقي هم با شد! به همان دلايل پيشنهاد سفر را به پدرش داده و او نيز پذيرفته بود . از نظر مهين و صنم هم بهتر بود آنيتا آب و هوايي عوض كند تا اندوه مرگ پدر و بيماري مادر را بهتر تحمل نمايد.
شايد براي صدمين بار به آني نگاه كرد و باز با آهي عميق به جلو راند.
آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
     
#36 | Posted: 3 Sep 2013 22:06
فصل سیزدهم

آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
وقتي به سرسبزي بيكران كوه هاي البرز رسيدند متوجه شد آني تكاني به خود داد اما پلك هايش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جايي براي پارك پيدا كند . با ديدن تابلوي قهوه خانه اي محلي كمي از سرعت ماشين كاست و پس از طي مسافتي، نزديك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
- خانمي! يعني اين قدر خوابت مي اومد؟!
آني آهسته چشمانش را گشود و بي آن كه به كورش نگاه كند گفت: قرص خورده بودم. حوصله ي جاده نداشتم.
- ولي هنوز دو ساعتي مونده به مقصد برسيم و من حسابي حوصله ام ازسكوت سر رفته.
آني قدكشه اي كرد و نگاهي به اطراف انذاخت. بعد به دنبال كورش از ماشين پياده شد.
پس از نوشيدن چاي، ديگر، خواب از سرش پريده بود و با نگاهي خالي از شور و شوق، اطراف را تماشا مي كرد.كورش متوجه بود دوباره نگاه هاي سرد و يخي آني در چهره اش پديدار مي شوند و او به راحتي درهاي اندوه و نا اميدي را به روي خود گشوده. با اين تفاوت كه اين بار به جاي آن كه از ديگران انتقام بگيرد خود را آماج تير انتقام خودش قرار داده بود.
عصر هنگام بود كه وارد ويلاي نويد شدند. روز قبل نويد كليد .يلايش را به او داده بود و با لبخندي معنا دار گفته بود « ناه عسل خوش بگذره!» كورش با اخمي كه از روي شرم به ابرو نشانده كليد را از او گرفته و با خود فكر كرده بود چرا به آن موضوع نيانديشيده! در حقيقت او آن قدر نگران آني و صبا بود كه خود و احساسات خود را فراموش كرده بود.
چمدان بزرگ را همراه ساكي ديگر از پشت ماشين برداشت و داخل ويلا برد. آني اما به سمت دريا رفت. نگاه سبز و خاكستري اش را به آبي دريا دوخت و به امواج آرام آن حسرت برد.
با احساس كورش در كنارش، سر برگرداند و به او كه نگاهش مي كرد خيره شد. دلش فرو ريخت و فكر كرد مبادا روزي او را از دست بدهد!
صداي رعد و طوفان همراه بارش تند باران كورش را از خواب پراند. اولين شب حضورشان در ويلا بود و او جلوي تلويزيون خوابش برده بود. از فكر اين كه مبادا آني از آن صداهاي وهم آور بترسد از جاي بلند شد تا سري به او بزند. آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را باز كرد. در تاريكي اتاق كمي طول كشيد تا متوجه شود تخت خالي ست. نفهميد چرا دلش ناگهان به شور افتاد. با سرعت به سمت دستشويي رفت و چند ضربه به در زد. اما پاسخي نشنيد . در را باز كرد اما آني آن جا نبود. به حمام و تك تك اتاق ها سرك كشيد. اما آني نبود. وحشت زده و با سرعت كاپشن بهاره ي خود را به تن كرد و از ويلا خارج شد. طوفان با بي تابي قطره هاي درشت و هراسان باران را به اين سو و آن سو مي كوبيد و صداي امواج خروشان دريا، خشم طبيعت را با همه يوجو به نمايش مي گذاشت. صداي فرياد كورش كه آني را صدا مي زد در ميان آن همه هياهو گم شد. او به حالت دو اطراف ويلا را گشت و بعد انگار از اول مي دانست آني كجاست به سمت ساحل دويد. از همان فاصله پيكر آني مشخص بود كه رو به دريا چون مجسمه اي سنگين ايستاده و باد و باران باراني اش را تكان مي داد.
كورش خود را به او رساند. سعي داشت خشم خود را مهار بزند و حال او را درك كند. وقتي بازوي او را گرفت دختر چنان جا خورد كه يه وضوح مي لرزيد.
- نترس. منم . . . مگه ديوونه شدي كه اين وقت شب توي اين هوا اومدي اين جا؟!
آني زمزمه اي كرد اما كورش نشنيد. آني دوباره كمي بلندتر حرفش را تكرار كرد و اين بار كورش به آن چه مي شنيد شك داشت. « مي خواستم خودم رو بكشم!»
ناباورانه و با چشم هاي از حدقه درآمده غريد: تو چي گفتي؟
فرياد آني چنان بلند بود كه حتي باد و طوفان در مقابل او كم مي آورد. ضجه اش چنان جگر خراش بود كه انگار تخته سنگي امواج دريا را پاره پاره مي كند و حركاتش به راستي مانند ديوانگاني بود كه ديگر قيد همه چيز را زده اند.
- مي خواستم خودم رو بكشم! . . . از خودم بدم مي ياد . . . از خودم بيزارم . . . نمي دونم چرا به اين دنيا اومدم؟ . . . چرا؟ هر چي فكي مي كنم دليل بودنم رو نمي فهمم . . . خودم رو نمي فهمم . . . من كي هستم؟ چي هستم؟ فرشته ي عذابم يا فرشته ي مرگ؟! حتي براي تو هم خوب نيستم. من چه فايده اي براي تو دارم؟ . . . چه نقشي توي زندگيت دارم؟ . . . تو به خاطر من خيلي چيزها رو از دست دادي . . . به خاطر من راحله رو از دست دادي . . . اون مي تونست تو رو خوشبخت كنه . . . من فقط براي تو دردسر آوردم. . . فقط ناراحتي . . . من هيچي نمي فهمم . . . با نفهمي خودم بابام رو كشتم . . . اون مرده كورش . . . جهانگير مرد . . . مامان ژانت مرد . . . صبا هم معلوم نيست چي بشه. . . از خودم بدم مي ياد. . . از دست هام . . . از پا هام. . . از موهام . . . از همه چيزم . . .
و با حالتي هيستيريك ضرباتي محكم بر بازوها و ران هاي خود وارد مي آورد. كورش كه از شنيدن آن حرف ها و ديدن آن رفتارها شوكه شده بود با ديدن فرود آمدن مشت ها بر بدن او به خود آمد و سعي كرد دست هاي او را نگه دارد. آني تقلا مي كرد و كورش با قدرت تمام دست هاي او را گرفت و او را به سينه ي خود چسباند تا توان حركت را از او بگيرد. او كمي ديگر تقلا كرد و بالاخره از شدت ضعف و ناتواني بي حال شد و آرام گرفت. باران هم چنان ضربات خود را بر پيكر آن دو فرود مي آورد. كورش با يك حركت او را از روي زمين بلند كرد و در حالي كه آب از سر و لباس شان روان بود به سمت ساختمان ويلا رفت. وقتي وارد ساختمان شدند، او را روي مبل نشاند و خواست برود كه آني دستش را محكم گرفت. كورش فهميد هنوز مامني براي هراس اوست.كمي خوشحال شد و كنار او نشست. آني به آغوشش خزيد و سرش را بر سينه ي او گذاشت. مانند نوزادي كه از صداي تپش قلب مادر آرام بگيرد از شنيدن صداي ضربان قلب كورش آرامش گرفت و كم كم به خواب رفت. كورش با افسوس و اندوهي فراوان او را كه برايش موجودي عزيز بود در آغوش گرفته و اميدوار بود آن فرياد ها و ناله ها كمي روح نا آرام و خفقان زده ي او را سبك كرده باشد.
دو هفته ي تمام از حضورشان در ويلا مي گذشت. آني به طرزي غريب آرام مي نمود. آن قدر راحت و آرام كه كورش را مي ترساند. در آن مدت چند مرتبه اي براي خريد، قايق سواري و گشت و گذار در جنگل از ويلا خارج شده بودند و هر بار عكس هاي يادگاري زيبايي با دوربين حرفه اي كورش گرفته بودند. وقتي كه فيلم ها را براي چاپ به شهر بردند آني با خنده گفت نيمي از عكس ها متعلق به اوست.
شب هنگام، عكس ها را روي زمين چيدند تا بهترين ها را برايي گذاشتن در قاب عكس انتخاب كنند. آني عكسي را كه از كورش هنگام باد زدن كباب در حياط ويلا گرفته بود برداشت و گفت: اين جا خيلي با مزه اي! شكل اون آقاهه شدي كه توي بازار كباب درست مي كرد.
كورش از يادآوري مرد ژنده پوش جگركي فريادي كشيد و بر سر او هوار شد.
بالاخره بعد از يك ساعت سه عكس به عنوان بهترين ها انتخاب شد. دي يكي آني با حالتي رويا گونه به دور دست هاي دريا خيره بود: سبزي پاك چشمانش بيش از هر زمان زير نور خورشيد نمايان بود و موهاي زيتوني روشنش درخشش خاصي داشتند.
يكي از عكس ها هم از كورش بود كه مستقيم به دوربين زل زده بود و لبخند جذاب و مهربان خاصش را بر لب آورده بود. آخرين عكس هم دو نفري در قايق گرفته بودند كه مرد قايق ران از آن ها انداخته بود. در آن عكس هر دو مي خنديدند و كورش زوري دست دور شانه ي باريك آنيتا انداخته بود كه انگار او در ميان بازويش گم شده!
روز قبل از بازگشت شان، آني تصميم گرفت از روي كتاب آشپزي، يك غداي خوب ايراني براي كورش درست كند. تا آن روز يا در رستوران ها غذا مي خوردند يا غذاهاي حاضري يا غذاهايي كه زمان كمي براي پخت لازم داشتند، درست مي كردند. در حقيقت كورش هنوز چيز چنداني از دست پخت همسرش نمي دانست.
آني با وسواس لپه ها را همراه با پياز و گوشت تفت داد و بعد رب گوجه فرنگي و زردجوبه را اضافه كرد. بعد مدام محتويات درون قابلمه را هم زد تا غذا شو زد. آب را اضافه مي كرد كه كورش وارد آشپزخانه شد. حوله ي حمام به تن داشت. موهاي خيسش روي پيشاني ريخته بود. با لبخند به قابلمه نزديك شد و نيم نگاهي به آني انداخت.
- قيمه درست مي كني؟
- بله، اما بايد قول بدي تا وقتي ميز رو نچيدم،به غذا ناخنك نزني.
- اِ ! باريك ا . . . . پس معني ناخنگ زدن رو هم فهميدي!
- بله. از صبا و عفيفه خانم ياد گرفتم.
- خوبه.
آني در قابلمه را گذاشت و به سمت ظرفشويي رفت تا برنج را بشويد. كور ش هم انگار با نخي نامرئي به او متصل بود به دنبالش حركت كرد.
- برنج رو پاك كردي؟
- مگه بايد پاك كنم!؟
- بله خانم. ممكنه سنگ ريزه اي چيزي باشه و من يا خودت رو بي دندون كني.
آني با گفتن « خوب شد گفتي!» خواست ظرف برنج را بردارد كه كورش او را از پشت در آغوش كشيد و در گوشش زمزمه كرد: بذار من برات پاك مي كنم.
آني به زحمت خود را از آغوش او بيرون كشيد و با اعتراض گفت: كورش! داري خيسم مي كني. برو لباس بپوش و بذار كارهاي اين غذا رو خودم انجام بدم.
كورش كه حالا به كابينت تكيه زده و با حالتي خاص او را برانداز مي كرد گفت: جشم خانم! امر، امر شماست. بنده مطيعم.
آني پشت ميز آشپزخانه نشست و در حال كنار زدن دانه هاي برنج گفت: فكر نمي كردم تو هم چاپلوسي بدوني.
اين بار كورش با صداي بلند خنديد و با همان چهره ي خندان از آشپزخانه خارج شد و طوري كه صدايش در تمام خانه مي پيچيد فرياد زد: اگر عاشق ها براي هم چاپلوسي كنند هيچ ايرادي نداره.
لبخندي شيرين بر لب هاي دختر جاي گرفت كه تا دقايقي همان طور باقي بود. وقتي قابلمه ي آب برنج را روي شعله ي گاز گذاشت، با برداشتن چند سيب زميني و چاقو به اتاق نشيمن رفت. هم زمان با او كورش هم در لباس راحتي خانه از اتاق خواب خارج شد .
- حسابي خانه دار شدي ها. اما بهتره آدم وقتي شئهرش از حمام بيرون مي ياد با يك نوشيدني گرم ازش پذيرايي كنه.
- مي بيني كه مي خوام سيب زميني خرد كنم . تو برو قهوه درست كن و براي هر دو مون بيار.
كورش با لبخند آهي از سر ناچاري كشيد و به آشپزخانه بازگشت. آني دومين سيب زميني را پوست مي گرفت كه زنگ تلفن همراه كورش به صدا در آمد. قبل از اين كه كورش خود را برساند، تماس قطع شد. او نگاهي به صفحه ي گوشي انداخت و گفت: نويده.
بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.

بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.
- جانم نويد؟ . . . سلام . . . چه طوري؟ . . . آره ما هم خوبيم .. . تو چت شده؟ . . . آهان. . . چه طور؟ . . .
در اين جا صدايش كمي مردد شد و زير چشمي نگاهي به آني كه سيب زميني و چاقو را كناري گذاشته و به او نگاه مي كرد ،انداخت.
- . . . اِ . . . سرما خوردي؟! چيز ديگه اي واسه ي خوردن نبود؟! . . . آره ،آره شماره و آدرس كاظمي رو توي دفترچه ام دارم. قطع كن خودم باهات تماس مي گيرم.
بعد در حالي كه سعي مي كرد آرام و خونسر باشد به سمت اتاق خواب بازگشت، در را پشت سر خود بست و با سرعت شماره ي نويد را گرفت.
- الو نويد چي شده؟
صداي گريه ي آرام نويد به او فهماند كه اتفاق بدي افتاده.
تمام توانش را جمع كرد و نام صبا را بر زيان آورد . صداي گريه ي نويد شدت گرفت، پاهاي كورش سست شد و روي لبه ي تخت نشست.
- درست حرف بزن نويد. صبا چي شده؟
با وجوي كه فهميده بود، با وجودي كه از صبح آن روز دلش شور مي زد، اما نمي خواست يا نمي توانست باور كند.
- ديشب توي خواب . . . توي حالت كما . . . تمام كرد . . . امروز صبح هم به خاك سپرديمش. . . واي كورش دارم ديوونه مي شم. همه ديوونه شدند. نمي دوني اين جا چه قيامتي يه . . . كورش . . . كورش صدام رو داري؟
كورش نفسش را به سختي از سينه بيرون فرستاد و تلاش كرد با وجود بغض بزرگي كه مانند يك سيب بزرگ گلويش را مي فشرد حرف بزند.
- چرا؟ . . . چرا ديشب خبر ندادي؟
- بابات نگذاشت. ترسيد بخواي شبونه برگردي با حال خرابت تصادف كنيد. از طرفي هم ثمره . . . ثمره خيلي بي قراري مي كنه . . . اون آني رو مقصر مي دونه. . . اگر آني رو ببينه حرف هاي نامربوط مي زنه. . .
صحبت هاي نويد به سختي به گوش كورش مي رسيد اما او مي توانست بفهمد او از چه چيز حرف مي زند.
- . . . آقا منصور نمي خواد اوضاع از ايني كه هست بدتر بشه. . . تو بايد كنار آني بموني. اون امانت صباست. . . نذار فعلا چيزي بفهمه ... يك كم بيشتر اون جا نگهش دار . . . كورش جان . . . مي دونم سخته ،اما اين كار رو به خاطر صبا انجام بده. حداقل هفت، هشت روز ديگه بمونيد . . . يا اصلا بريد شهرهاي ديگه رو بگرديد تا ثمره يك كم آروم بشه و ما بتونيم باهاش دو تا كلام حرف بزنيم.
حالا اشك هاي كورش هم بي وقفه روي گونه هايش جاري بود و او تلاش مي كرد صداي شكستن بغضش از اتاق بيرون نرود.
- تو از من چي مي خواي مرد؟ . . . آخه من چه طور مي تونم هفت، هشت روز فيلم بازي كنم. . . همين حالا من دارم مي تركم. . . واي نويد. . .
- من ديگه نمي دونم. . . هر طور خودت صلاح مي دوني، اما با اومدن تون به اين جا ممكنه اتفاقات بدي بيفته.
پس از قطع تماس، كورش سعي كرد با چند نفس عميق بر خود مسلط شود. كار بي نهايت سختي بود،اما او نمي خواست آني متوجه آن اتفاق شود. حداقل نه به آن زودي. بايد اول خوب فكر مي كرد، بعد تصميم مي گرفت. صورتش را با دستمال كاغذي پاك كرد و پنجره ي اتاق را گشود تا سرماي هوا، كمي از داغي و حرارت چشمان و صورتش بكاهد. بعد به سرعت لباس به تن كرد و از اتاق خارج شد. هنوز آثار فشار گريه در صورتش هويدا بود، پس بي آن كه به آني نگاه كند به سمت درخروجي رفت و در حالي كه پوتين و كاپشنش را مي پوشيد، با صداي بلند گفت: يك مشكل كاري پيش اومده، مي رم بانك و كافي نت. شايد كارم طول بكشه. تو ناهارت رو بخور.
بعد بي آن كه فرصتي به آني بدهد،در مقابل چشمان متعجب او از خانه خارج شد. او هنوز بهت زده بود كه صداي روشن شدن ماشين و دور شدن آن را هم شنيد. نگاهي به سيب زميني ها انداخت و آه بلندي از سر ناراحتي كشيد. چقدر براي پختن آن غذا زحمت كشيده بود و حالا كورش بي توجه به او و تلاشش، از خانه خارج شده و حتي براي ناهار هم باز نمي گشت.
كورش به اندازه ي يك كيلومتر كه از ويلا دور شد، حس كرد ديگر نمي تواند فرمان را كنترل كند. ماشين را به شانه ي خاكي جاده، كشيد، سرش را روي فرمان گذاشت و به بغضش به اجازه ي تركيدن داد. صداي گريه ي مردانه ي او دقايقي طولاني فضاي ماشين را پر كرده و حتي نگاه كنجكاو چند نفري كه از مقابلش مي گذشتند نتوانست او را كمي آرام تر كند. كورش شخص مهمي را در زندگي از دست داده بود. شخصي كه نه فقط جاي مادرش، كه جاي دوست و همراهي صادق و مهربان بود. زني كه مانند خواهري بزرگ تر در دوران كودكي او هم بازي اش بود و كم كم مانند مادر به او محبت مي كرد و بعد هم مثل يك دوست رازدار و فهيم كنارش بود. صبا معاني زيادي براي كورش داشت و تمام زندگي پدرش بود. كورش براي پدرش بيش از هر كس ناراحت و پريشان بود. منصور صبا را مي پرستيد و حالا زندگيش بدون او چگونه مي گذشت. و ثمره . . . ثمره در حساس ترين مرحله ي زندگي طعم تلخ بي مادري را مي چشيد و مهين داغ فرزند مي ديد و صنم . . . و نويد . . . و آني . . . آني اگر مي فهميد چه مي كرد؟ آيا ثمره و ديگر اعضاي خانواده مي توانستند با او همدردي كنند؟ آيا مي توانستند برق سرزنش را از نگاه خود دور كنند؟
تمام آن افكار به علاوه ب اندوه از دست دادن صبا كورش را درمانده كرده بود. سرش كم كم به مرز انفجار مي رسيد و با استيصال فقط آن را ميان دو دست مي فشرد. بالاخره پس از مدتي كه خودش هم نمي دانست چقدر شده، ماشين را روشن كرد و به سمت دريا رفت. دلش نا آرام بود و جاي خلوتي را مي خواست كه براي عزيزش عزاداري كند. آني نگاهي به ساعت ديوار چوبي انداخت. حدود چهار ساعت از رفتن كورش مي گذشت و هنوز خبري از او نبود. تلفن همراهش هم خاموش بود. به نظرش رفتار كورش خيلي مشكوك مي رسيد. چرا مي بايد تلفن از جانب نويد، آن طور او را به هم بريزد. ديگر حسابي نگران شده بود. با سرعت شماره ي نويد را گرفت. او تماس را پاسخ نداد. يك بار، دو باز، ده بار ديگر شماره ي نويد را گرفت اما او جواب نمي داد. خواست شماره ي منصور را بگيرد، اما ترسيد او را نگران كند. ناگهان چيزي در قلبش فرو ريخت و دلشوره اي غريب به جانش افتاد. كمي در خانه قدم زد و اين بار شماره تلفن خانه را گرفت.
صداي گرفته ي عفيفه خانم را به زحمت شناخت/
- الو، عفيفه خانم سلام.
پشت خط لحظه اي سكوت برقرار شد و بالاخره زن به حرف آمد.
- سلام مادر. چطوري؟ خوبي؟ كورش خان چطوره؟
- ما خوبيم. چه خبر؟
زن دوباره با مكث جواب داد.
- خبري نيست.
- چرا صداتون اين قدر گرفته؟
- سرما خوردم.
آني به ياد مكالمه ي كورش با نويد افتاد. نويد هم گفته بود سرما خورده.
- ثمره خونه هستش؟
- ثمره؟! نه . . . نه نيستش. راستش هنوز از مدرسه نيومده.
- چرا اين قدر دير كرده تا حالا بايد برگشته باشه.
- امروز كلاس فوق العاده داشته.
- بابا منصور چه طور؟
- آن روزها كورش او را قانع كرده بود كه پدرش را بابا منصور صدا بزند. به آني گفته بود كه پدر شوهر جاي پدر آدم محسوب مي شود، به خصوص منصور كه شوهر مادر او هم هست و از دوجانب پدر اوست.
آني هم براي به دست آوردن دل منصور و كورش و خوشحالي مادرش قبول كرده بود منصور را بابا منصور صدا بزند.
عفيفه كه از شنيدن آن كلمات اشك به ديده آورده بود با صدايي لرزان گفت: آقاي دكتر هم نيستند. بعدا تماس بگير. . . اِي واي مادر! غذايم ته گرفت. خدااحافظ.
ارتعاش و گرفتگي صداي عفيفه و غذايي كه ساعت سه بعد از ظهر در شرف ته گرفتن بود، شك آني را بيشتر كرد. نيم ساعت بعد بالاخره كورش بازگشت. چهره اش گرفته و خسته و شانه هايش كمي خميده بود. بي آن كه به آني نگاه كند با گفتن اين كه مشكل كاري اش حل نشده به اتاق خواب رفت و خود را روي تخت انداخت و چشمانش را بست.

ادامه دارد ..
     
#37 | Posted: 3 Sep 2013 22:06
آني با نگاهي پر از ترديد پا به اتاق گذاشت و پرسيد: چي شده؟
كورش با همان چشمان بسته پاسخ داد: چكم برگشت خورده. يك نفر با من دشمني كرده و حكم جلبم رو گرفته.
- چي گرفته؟
- حكم جلب. يعني حكم دستگيري. يعني اگر برگردم تهران بلافاصله پليس دستگيرم مي كند.
آني با دلواپسي لبه ي تخت نشست و گفت : آخه چرا؟ مگه چي كار كردي؟
- چك كشيدم. مبلغ چك زياد بود. فكر مي كردم تا امروز پول به حسابم واريز مي شه اما نشد. خودم هم چك داشتم كه برگشت خورده. نويد گفت چند روي برنگردم تا پول جور كنه.
- چرا از بابا منصور نمي گيري؟
- پول نقد مي خوام . پول زيادي يه. نمي خوام فعلا به پدرم چيزي بگم.
آني كه نمي توانست حرف هاي او را به راحتي بپذيرد با صدايي غمگين پرسيد: ناهار خوردي؟
كورش به دروغ گفت: آره، ساندويچ خوردم. حالا هم بهتره يك كم بخوابم. . . قرص سر درد داري؟
آني از جا برخاست و قرص مسكني براي او آورد.
- از صبح توي خونه حوصله ام سر رفته . . . مي رم بيرون يك كمي قدم بزنم. تو هم بخواب.
- باشه، برو. فقط زياد دور نشو.
- شايد برم توي روستايي كه اون طرف جاده هست.
- از جاده كه رد مي شي مراقب باش.
- باشه. تو هم خوب بخواب.
آني با تاني لباس پوشيد و با دلي آشفته از ويلا بيرون زد. خودش را به روستا رساند و از تلفن خانه ي آن جا با منزل مهين تماس گرفت. او بايد نويد را پيدا مي كرد. به جاي نويد يا مهين، راحله جواب تلفن را داد. با شنيدن صداي او خودش هم نفهميد چرا ناگهان گوشي را در جاي خود كوبيد. پس از كمي تامل با منزل صنم تماس گرفت. هيچ كس تماسش را پاسخ نداد. باز هم شماره ي خانه را گرفت و اين بار هم عفيفه خانم پاسخ داد. آني در لحظه اي تصميم گرفت صداي خود را تغيير دهد. كمي صدايش را نازك كرد و سعي كرد لهجه اش را بپوشاند.
- سلام. ثمره هستش؟ من دوستشم.
مي خواست با جمله هاي كوتاه احتمال شناخته شدنش را كاهش دهد.
- نه ، مادر جان ثمره خونه نيست.
- كجاست؟ من كار مهمي دارم.
- مگه خبر نداري كه مادرش فوت كرده. ثمره هم اون قدر حالش بده كه توي بيمارستان بستري شده.
گوشي از ميان انگشتان شل شده ي آني سر خورد و با چهره اي مات زده به ديوار مقابلش چشم دوخت. عفيفه خانم چند مرتبه او را صدا زد اما وقتي پاسخي نشنيد تماس را قطع كرد. آني حس مي كرد قدرت ايستادن ندارد. دستش را به ديوار گرفت و خود را به زحمت از كيوسك بيرون كشيد. مرد تلفنچي و چند نفري كه منتظر نوبت خود بودند با ديدن حال زار او از جا برخاستند.
يكي از زن ها به او نزديك شد و با لهجه ي غليظ مازندراني پرسيد: چي شده دختر؟ حالت خوش نيست؟
آني سرش را به دو طرف تكان داد و در حالي كه به سختي نفس مي كشيد از ساختمان كوچك مخابرات خارج شد و در امتداد خيابان خاكي به سمت بالا دويد. آن قدر بي وقفه دويد كه به انتهاي خيابان و آستانه ي جنگل كوهستاني رسيد. قبلا بك بار با كورش آن مسر را آمده بود. حدود يك ساعت پياده روي بود و او تمام آن را ه را دويده بود! گر جه سرعتش زياد نبود اما حتي لحظه اي مكث نكرده بود . به مسير سر بالايي كه داخل جنگل مي شد نگاه كرد و بدون ترديد از آن بالا رفت. از آلاچيقي كه در آن چاي و تنقلات مي فروختند عبور كرد و ميان درختان روي تخته سنگي نشست. پاهايش ديگر ياراي رفتن نداشت اما روحش مي خواست تا قله ي كوه برود... به شدت نفس نفس مي زد و فكرش درست كار نمي كرد. آن قدر بي حال بود كه حتي خود را روي تخته سنگ هم نمي توانست نگه دارد. به پايين سر خورد و روي زمين نم ناك ولو شد و تكيه اش را به صخره داد. عقلش مي گفت كه بايد گريه كند ، اما آن قدر شوكه شده بود كه انگار مغزش از كار افتاده بود. دقايقي طولاني همان طور نشست و بالاخره از شدت ترس، سرما و تنهايي ذهنش كم كم فعال شد. امكان نداشت ثمره او را ببخشد. يعني صبا مرده بود؟! منصور مي توانست او را تحمل كند؟ آيا آنها قادر بودند قاتل صبا را بپذيرند؟ آيا كورش باز هم مي توانست او را دوست داشته باشد؟ مهين، نويد و صنم، به طور حتم از او متنفر بودند. او هم موجب مرگ مادرش شده بود و هم باعث مرگ پدرش. اي كاش هرگز به ايران باز نمي گشت. اي كاش هرگز صبا و كورش را نمي ديد كه حالا آن طور از دست شان بدهد. از آن افكار اشك به چشمانش آمد و بالاخره توانست گريه كند. گريه اي كه خودش تا آن لحظه از خود به خاطر نداشت. اين حقش نبود . حقش نبود مادري را كه تازه، پس از سال ها به دست آورده بود آن طور باعث مرگش بشود و زود از دستش بدهد. اين انصاف نبود كه تنها عشقش آن طور با مادرش در ارتباط باشد. اين انصاف نبود كه درست وقتي فكر مي كرد غم هايش پايان يافته همه چيز آن طور غم انگيز شده بود. بيچاره صبا، بيچاره منصور و بيچاره ثمره و كورش و بيچاره تر از همه خودش كه آن قدر به يك باره تنها و بي كس شده بود.
صداي ضجه هاي او چند مرد محلي را كه از آن اطلف عبور مي كردند به سويش كشاند. با ديدن مردها چنان وحشت كرد كه گريه اش بند آمد. كرد مسن تر كه ترس دختر را درك مي كرد با لبخندي مهربان جلو آمد و گفت: طوري شدي بابا جان؟
لحن پدرانه و چشمان مهربان مرد اعتماد آني را جلب كرد و او توانست به زحمت بگويد: حالم خوبه!
- از آدم هاي اون طرف جاده هستي؟
آني آرام سر تكان داد.
- هوا داره تاريك مي شه. تنها اومدي اين جا؟
آني باز هم سر تكان داد.
- بلند شو دخترم. من كمكت مي كنم بري خونه ات.
آني از جايش برخاست. سرش گيج مي رفت و رنگش به شدت پريده بود. چشمانش از شدت گريه خيس و پف آلود شده بود. خواست قدمي بردارد اما سرش گيج رفت و نزديك بود روي زمين بيفتد. مرد قدمي جلو آمد تا كمكش كند، اما او خود را به زحمت سرپا نگه داشت و با حركت دست و چشم، نشان داد كه مي تواند به تنهايي حركت كند.
خوشبختانه مرد صاحب آلاچيق بود و وانتش را پايين سراشيبي پارك كرده بود. آني به آرامي روي صندلي جلو نشست و مرد او را جلوي در ويلا پياده كرد. او با كليد در را گشود و به سمت دريا رفت. نمي توانست با آن ظاهر در هم ريخته مقابل كورش آفتابي شود. روي شن هاي ساحل رو به دريا نشست و به فكر فرو رفت. ديگر وقت گريه نبود. مشكلي بزرگ پيش آمده و او بايد كاري مي كرد. با تلفن همراهش شماره ي راحله را گرفت. كورش شماره ي تمام اعضاي خانواده را در حافظه ي گوشي او ثبت كرده بود. راحله با صدايي گرفته و بغض دار پاسخ او را داد. آني به زحمت لب باز كرد و با صدايي لرزان اما محكم و مصمم گفت: مي دونم چه اتفاقي افتاده. اما مي خوام درست همه چيز رو بدونم.

راحله كمي جا خورد. همه با هم قرار گذاشته بودند تا آني را مدتي از ثمره دور نگه دارند. همه نام ثمره را مي بردند اما خودشان هم خوب مي دانستند كه هيچ كدام شان تحمل حضور آني را ندارند! آني ناخواسته باعث مرگ صبا شده بود و خانواده اي را عزادار كرده بود. منطقي يا غير منطقي مرگ صبا با آني در ارتباط بود و آن ها مي ترسيدند رفتارشان باعث رنجش آني، كورش و روح صبا شود. پس از سكوتي طولاني لحن سرد راحله تن آني را لرزاند.
- چي رو مي خواي بدوني؟
- اين كه شماها و ثمره در مورد من چه فكري مي كنيد؟ اين كه منصور و ثمره حال شون چطوره؟ . . .
- اين جا حال هيچ كس خوب نيست. به خصوص حال عمو منصور و ثمره . . . بهتره يك مدتي همون جا بموني.
- نمي تونم.
- بايد بتوني آني. اين به نفع خودته. اگر برگردي اين جا حرف هاي خوبي نمي شنوي . . . متاسفم . . . مي دونم حق داري توي مراسم مادرت شركت كني ، اما با نبودنت لطف بيشتري به همه ي ما مي كني و . . .
آني ديگر صبر نكرد تا باقي حرف هاي او را بشنود و گوشي را با عصبانيت به دريا پرت كرد. گوشي روي موج هاي كوتاه كوبيده شد و از نظرش پنهان گشت. ديگر فكر كردن و تامل جايز نبود. از جا برخاست و به سمت ويلا رفت. كورش دستشويي بود. از فرصت استفاده كرد . با سرعت به حمام رفت و لباس هايش را همان جا از تن خارج كرد. با دوش آب گرم تن يخ زده اش كمي آرام گرفت. زير دوش بود كه چند تقه به در حمام خورد.
- برگشتي؟
صداي كورش بود كه هنوز خش دار به گوش مي رسيد.
- حالت بهتره؟
- نه هنوز . . . فكر كنم بايد قرص قوي تري بهم بدي .
دقايقي بعد آني از حمام خارج شد . چشمانش هنوز پف آلود بود و حالت غير عادي چهره اش به خوبي قابل تشخيص بود. با احتياط نگاهي به اطراف انداخت. خوشبختانه كورش در اتاق خواب بود. آني مي دانست او هم مي خواهد چهره اش را از او مخفي كند . از اين بابت خوشحال بود چون كورش نمي توانست ديگر از صورتش چيزي بخواند. آهسته وارد اتاق شد. كورش پشت به در، روي تخت دراز كشيده و چشمانش هم بسته بود. آني به سرعت لباس پوشيد و گفت: الآن يك قرص مسكن خوب مي دم. بعد به سراغ كيفش رفت و دو تا از قرص هاي آرام بخش خود را كف دست انداخت. ليواني آب آورد و كنار كورش روي تخت نشست.
- بيا اين قرص ها رو بخور. هم سردردت خوب مي شه ،هم تا صبح يك خواب راحت مي كني.
كورش كه هنوز نگاهش را از آني مي دزديد قرص ها را گرفت و بي آن كه توجهي به آن ها بكند هر دو را با هم خورد و آب را سر كشيد. بعد دوباره به همان صورت كه بود دراز كشيد. آني لحظه اي با اندوه به نيم رخ او نگاه كرد. خم شد و دستي به موهاي سياه او كشيد و بوسه اي از كنار پيشاني اش برداشت. كورش بغض كرد اما زود بر خود مسلط شد. آني از كنار او برخاست و از اتاق بيرون رفت. با خروج او قطرات درشت اشك از چشمان بسته ي كورش روي بالش چكيد. نيم ساعت بعد او در خواب عميقي به سر مي برد. خوابي چنان عميق كه سر و صداي آني هم او را از خواب نمي پراند. كورش نمي دانست آني دو عدد قرص آرام بخش قوي به او داده كه شايد تا بيست ساعت او را مي خواباند!
آني با سرعت چمدان خودا را بست. تمام عكس هايي كه با كورش در آن مدت گرفته بودند و يكي از تي شرت هاي خانگي او را هم برداشت. كمي هم پول از جيب شلوار او درون كيف پول خود گذاشت. براي بازگشت به پول نياز داشت و نمي خواست در راه بماند. بعد نامه اي براي كورش نوشت. نامه اي به زبان انگليسي كه بتواند احساسات خود را بهتر و راحت تر بيان كند. نامه اي كه با اشك هاي پي در پي اش، گاهي خيس مي شد و خودكار جوهر پس مي داد. نامه را مقابل آينه ي ميز آرايش گذاشت و به كورش نگاه كرد. دل كندن از او ساده نبود. همان طور كه نگاهش مي كرد باز هم اشك هايش جاري شد. به سمت او رفت. ك.رش همان طور پشت به در خوابيده بود. آني بي اختيار پشت سر او دراز كشيد و خودش را به آرامي به او چسباند. عطر تنش را با ولع به درون ريه ها كشيد و بوسه اي بر موهايش زد. چقدر دوستش داشت. زمزمه كرد« خيلي دوستت دارم پسر! خيلي عاشقت هستم. خيلي!» كم كم گريه اش داشت شدت مي گرفت و او از ترس اين كه كورش را بيدار كند، به همان آهستگي گه آمده بود از او دور شد و از اتاق خارج گشت. سيم تلفن را از برق كشيد،گوشي كورش را خاموش كرد و با سرعت از خانه خارج شد. خودش هم نفميد چه طور از موسسه ي اتومبيل كرايه ي آن سوي جاده، يك ماشين براي تهران گرفت. فقط مي دانست بايد هر چه زودتر به تهران باز گردد! ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب مقابل در پشتي خانه از ماشين پياده شد. و از راننده ي آژانش خواست همان جا منتظر بماند. كليد خانه را كه از جيب كورش برداشته بود از كيفش خارج كرد و كيفش را روي صندلي گذاشت. با بدني لرزان به سمت در رفت و آرام و آهسته آن را گشود. در به نرمي باز شد و آني با احتياط پا به راهروي پهن و كوتاه ورودي گذاشت. همه جا تاريك بود و هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. كفش هايش را از پا بيرون آورد و پا برهنه، كورمال، كور مال و بي سر و صدا از پله ها بالا رفت. خانه در چنان سكوتي غوطه ور بود كه انگار كسي حضور نداشت. با آن وجود آني احتياط را شرط عقل دانست و همان طور پاورچين خود را به اتاقش رساند. در را كه آرام پشت سر خود بست، چراغ قوه اي را كه همراه خود آورده بود روشن كرد و به محض مشاهده ي اتاق در جا خشك شد. تمام وسايل اتاق به هم ريخته يا شكسته بودند. نگاهش به قاب عكس خودش كه وسط اتاق خرد شده بود،افتاد. حس كرد در و ديوار آن اتاق با نفرت نگاهش مي كنند و مي خواهند او را ميان خود له كنند. با دستان لرزان در حالي كه خودش صداي تپش هاي قلب خود را مي شنيد به سمت يكي از كشوهاي ميز آرايشش رفت. تمام طلاها و سكه هايي را كه داشت، همراه گرين كارد و مدارك ديگرش برداشت و درون كيسه اي ريخت. بعد هم بي آن كه ديگر توجهي به در هم ريختگي اتاق كند، از آن جا خارج شد. با ديدن اتاق مطمئن شده بود كه ديگر جايي در آن خانه ندارد كسي كه در غيابش آن طور حرصش را بر سر لوازم او خالي كرده بود نمي توانست در مورد خودش آرام بماند . كسي كه به احتمال زياد، شخصي جز ثمره ، خواهرش نمي توانست باشد. وقتي از مقابل در اتاق صبا و منصور مي گذشت قدم هايش كند شد دستانش مي لرزيد و چشمانش پر از اشك شده بود. چند لحظه ي كوتاه، فقط به اندازه ي چند لحظه ي كوتاه به سمت در برگشت . دستش را روي در گذاشت و قطرات درشت اشك بر روي گونه اش روان گشت. عطر مادرش را از پشت در حس مي نمود. عطري كه زماني كوتاه ، آن هم نه با اشتياق آن را حس كرده بود. با حسرت نفس عميق و بي صدايي كشيد و زير لب زمزمه كرد « متاسفم!» كم كم رگ هاي سرش انگار به هم فشرده مي شد و دردي زير پوستش مي دويد كه بي قرارش مي كرد. مي دانست نزديك است كه بغضش بتركد. با سرعت از اتاق دور شد و از پله ها سرازير گشت. بعد به همان آهستگي كه وارد شده بود، بيرون رفت و در را پشت سر خود با كليد بست. وقتي داخل ماشين نشست با بغض گفت: لطفا حركت كنيد.
مرد نگاه مشكوكي از آينه به او انداخت. دهتر غمگين و هراسان به نظر مي رسيد و مرد با خود فكر كرد: از اين پول دارهاي بي درد است كه با شوهرش قهر كرده و شبانه به خانه آمده تا با پول و طلاهايش چند روزي از خانه برود تا شوهرش را بچزاند! به خم كوچه نزديك مي شدند كه آني برگشت. از پشت پرده ي اشك به خانه ي مادري اش كه در نور چراغ برق، مانند شبحي خيالي به نظر مي رسيد،نگاه كرد. شايد آن آخرين نگاه و آني آن خاطره را بلعيد. خاطره ي خانه اي كه در آن مادرش را يافته بود و براي نخستين بار در زندگي طعم عشق را چشيده بود. خانه اي كه شاهد پيوند مقدسش با كورش بود و خانه اي كه قلب و روحش را در آن و نزد افرادش، به خصوص كورش جا مي گذاشت.
وقتي وارد خيابان شدند، صاف روي صندلي نشست و دگر اجازه داد اشك هايش به راحتي روي گونه ها بچكد. مرد راننده نيم نگاهي از آينه به او انداخت . گفت: كجا برم خانوم؟
آناهيتا سعي كرد خود را كنترل كند اما جندان موفق نبود و صدايش مي لرزيد.
- شما تهران رو بلديد؟
- مرد متاثر از اندوه دختر جوان به آرامي گفت: تا حدودي بلدم . . . شما كجا مي خواي بري؟
- يك هتل معمولي كه از اين جا خيلي دور باشه.
- فضولي نباشه. شما هم جاي دختر من! درست نيست اين موقع شب يك دختر جوون و تنها بره هتل. من نمي دونم چه اتفاقي براتون افتاده ، اما بهتره دست كم بري خونه ي يكي از قوم و خويش هات.
آني سعي كرد جلوي شديد شدن گريه اش را بگيرد و فقط زير لب گفت: من اين جا فاميل زيادي ندارم. بريد هتل.
آن شب را در هتلي درجه دو در مركز شهر به سر برد و صبح خيلي زود، كلافه از بي خوابي شب قبل به نزديك ترين آژانس مسافرتي رفت و براي اولين پرواز خارجي گه چند ساعت بعد به سوي دبي بود، بليط رزرو كرد. بعد به اتاقش در هتل بازگشت ، خود را با لباس روي تخت پرت كرد و به سقف خيره شد. باور نمي كرد آن طور همه چيز را پشت سر مي گذارد. آن قدر اتفاقات سريع، از مقابل نظرش مي گذشت كه انگار خوابي بيش نبوده و حالا او دوباره به بيداري نزديك مي شود. به تنهايي و غريبي كه هميشه گرفتارش بود. با اين تفاوت كه اين بار به دور از هر حس نفرت و انتقام فقط پريشان بود و غمگين. دستش را روي قلبش گذاشت و فكر كرد آيا قادر خواهد بود كورش را فراموش كند؟!

دستش را روي قلبش گذاشت و فكر كرد آيا قادر خواهد بود كورش را فراموش كند؟!
به چمدانش كه آخرين عكس هايش با كورش در آن بود ، نگاه كرد، اما حتي سمتش نرفت . مي دانست با ديدن نگاه مهربان كورش ممكن است در تصميمش سست شود. او هر طور كه شده بايد مي رفت. نمي خواست بيش از آن آرامش آن خانواده را بر هم بريزد و بلاتر از آن هم خودش هم تحمل رويارويي با تك تك شان را نداشت. آخر چه طور مي توانست دوباره در چشمان منصور و ثمره نگاه كند؟
تا وقتي روي صندلي اش ،داخل هواپيما بنشيند، منگ بود و حتي ديگر اشكش هم در نمي آمد. فقط به اين كه بايد از آن جا دور شود فكر مي كرد. اما به محض اين كه هواپيما از زمين بلند شد و او آخرين نگاه را به شهري كه زندگي و شخصيتش در آن به كل تغيير كرده بود،انداخت، باز هم اشك هايش جاري شد. حس مي كرد قلبش دارد از جا كنده مي شود. حس مي كرد تمام قلب و روحش را آن جا به يادگار خواهد گذاشت و اين جسم و ذهن خسته اش بود كه خود را به آن سوي دنيا مي كشيد.
چهار روز بعد هواپيماي او در شهر آتلانتا فرود آمد و او پس از اقامتي چند روزه در يك پانسيون كوچك، توانست شغلي در يك فروشگاه لباس و سوئيتي كوچك براي زندگي در آخرين طبقه ي يك آپارتمان قديمي ساز در مركز شهر پيدا كند. خوشبختانه فاصله ي زيادي بين محل كار و خانه اش نبود و او مي توانست با حدود يك ربع پياده روي به فروشگاه برسد.


فصل بيست و پنج


با صداي زنگ ساعت، چشمانش را آرام گشود. بعد دست برد و زنگ ساعت را قطع كرد. چشمانش را دوباره بست و كمي بر هم فشرد. مثل اغلب آن روزها دردي مزمن در اطراف شقيقه هايش داشت. با كمي سرگيجه از تخت پايين آمد و به دستشويي رفت. آن سردرد های صبحگاهي ديگر داشت كلافه اش مي كرد. دردهايي كه حدس مي زد از فشار كار، فشار عصبي و بد خوابي شب هايش است. با وجودي كه يك ماه تمام از سفرش مي گذشت هنوز نتوانسته بود آن چه در ايران پشت سر گذاشته بود را فراموش كند. ياد صبا و عشق و خاطرات كورش مانند دو درخت محكم و بلند در قلبش رشد كرده و ريشه هاي خود را در همه جا پخش نموده بودند. آني هم با استيصال به اين دو درخت نگاه مي كرد و نمي دانست بايد چه كند! پس از نوشيدن ليواني قهوه ي تلخ همراه كيكي شيرين، لباس هايش را تغيير داد و راهي محل كارش شد. او دو شيفت را در فروشگاه مي ماند و فقط براي یک ساعت وقت آزاد داشت كه معمولا در كافه اي نزديك فروشگاه ناهار و قهوه مي خورد و كمي استراحت مي كرد. اما باقي روز را يا با مشتري ها سر و كله مي زد يا لباس ها و اتيكت را مرتب و بررسي مي نمود. كارش سنگين نبود،اما وقت زيادي از او مي گرفت و فرصت فكر كردن را به او نمي داد و اين دقيقا همان چيزي بود كه او مي خواست. وقتي به فروشگاه رسيد، همكارش سوفي كه دختري اهل فرانسه بود نيز تازه رسيده بود و داشت مقابل آينه ي اتاق پرو موهايش را مرتب مي كرد. او دختري بسيار زيبا و سرزنده بود كه هميشه لبخند بر لب داشت و مشتري ها را با راهنمايي ها و چهره ي شاداب و زيبايش مسحور خود مي ساخت.
بر خلاف او آني سرد و كم حرف بود، اما وقار و زيبايي چهره و اندامش او را نيز به نوعي جذاب مي ساخت، طوري كه آن دو انگار مكمل هم شده و محيط دلپذيري را براي مشتري ها فراهم مي آوردند. صاحب فروشكاه هم به آن مسئله به خوبي واقف بود و به چشم مي ديد از وقتي آن دو دختر همكار شده اند،مشتري هاي بيشتري جذب قسمت لباس هاي زنانه مي شوند.
سوفي با ديدن آني جلو آمد و با لهجه ي فرانسوي شيرين و لبخند هميشگي اش گفت: باز كه تو رنگ پريده اي!
- اين سردردها داره كلافه ام مي كنه.
- بهتره خودت رو به يك دكتر نشون بدي.
آنيتا شانه اي بالا انداخت و گفت« با ابن كه مشكل خودم رو مي دونم،اما بد نيست اين كار رو انجام بدم.
تا ساعت ناهار حال آني كمي بهتر شد و آنها همراه هم به سمت ترياي هميشگي رفتند تا چيزي بخورند. سوفي يك ساندويچ سبزيجات با پنير همراه قهوه سفارش داد اما آني ميلي به غذا نداشت.
- تو بايد يك چيزي بخوري. از صبح تا به حال هيچي نخوردي.
- ميل ندارم. احساس مي كنم . . . حالت تهوع پيدا كردم.
سوفي با وحشت پرسيد: الآن؟ يعني الآن داري استفراغ مي كني؟
آني با خنده گفت: نه در اين حد! فقط حالتش رو دارم.
- شايد مسموم شدي.
- گمون نكنم.
- پس صبر كن من ناهارم رو بخورم بعد با هم مي ريم بيمارستان.
- من حالم خوبه. يك كمي نبات بخورم خوب مي شم.
سوفي با تعجب گفت: نبات چي هست؟
لبخندي تلخ و پر حسرت بر چهره ي آني نشست. لبحندي كه سوفي گاهي آن را روي لب هاي دوستش مي ديد و مي دانست چيزي وجود دارد كه او را به شدت مي آزارد و اندوهگين مي سازد.
- نبات چيزي يه كه تو ايران درست مي كنند و براي دل درد خيلي خوبه.
سوفي ابرويي بالا انداخت و گفت: چه جالب. راستي مگه تو دل درد هم داري.
- يك كم دلم پيچ مي زنه.
- به نظر من كه مسموم شدي.
ساعتي بعد به اصرار سوفي به نزديك ترين بيمارستان رفتند. كمي منتظر ماندند و بالاخره نوبت آني رسيد . پزشك كه زني جوان بود، با دقت او را معاينه كرد و چند سوال در مورد تغييرات او در آن اواخر پرسيد. سوفي كه كنار آني نشسته بود كمي در مورد رنگ پريدگي او توضيح داد و بالاخره پزشك پس از كمي مكث در حالي كه ياد داشت هايي روي برگه اي كاغذ مي نوشت گفت: به احتمال زياد شما باردار هستيد. اما براي اطمينان بيشتر مي تونيد آزمايش بديد.
سوفي نگاه مشكوكي به آني كه رنگ به صورت نداشت انداخت و با ناراحتي دوباره به دكتر نگاه كرد. به محض خروج از مطب سوفي ضربه اي آرام به شانه ي آني كوبيد و با لبخندي موذيانه گفت: اي حقه باز! فكر مي كردم تو دوست پسر نداري!
بعد ناگهان جدي شد،مقابل او ايستاد و در حالي كه با ناراحتي در چشمان ناباور آني نگاه مي كرد ادامه داد: نكنه تركت كرده؟!
آني آهي كشيد و چشمانش پر از اشك شد. سوفي به آرامي او را به آغوش كشيد و گفت: اوه متاسفم عزيزم. در هر حال بهتره قبل از غصه خوردن، مطمئن بشي كه حامله هستي يا نه.
     
#38 | Posted: 3 Sep 2013 22:07
فصل چهاردهم

بعد او را به داروخانه برد و يك بسته بيبي چك گرفت و هر دو به فروشگاه بازگشتند. به اندازه ي كافي دير كرده بودند و نمي خواستند بيش از آن رئيس را عصباني كنند.
سوفي او را به دستشوئي فرستاد وخودش با نگراني بين رگال هاي لباس مضغول قدم زدن شد. دقايقي طولاني گذشت. او چند مشتري را راه انداخت و داشت در مورد طرح لباس توضيحاتي به يك مرد ميان سال مي داد كه ديد آني با رنگ و رويي به شدت پريده و حالي نزار دي يكي از اتاق هاي پرو تكيه زده. به سرعت توضيحاتش را كامل كرد و به سوي او رفت. نياز به پرسش نبود. چهره ي آني به قدر كافي گوياي همه چيز بود. آن شب آني نفهميد چگونه ساعت كاري پايان يافت . با تني بي حس و ذهني كه انگار قفل شده بود به خانه اش برگشت و روي كاناپه افتاد. نگاهي به عكس دو نفره اي كه با كورش كنار ساحل گرفته بود انداخت و چشمانش پر از اشك شد. هنوز نمي دانست بايد ناراحت باشد كه در آن وضعيت نامشخص مسئوليت موجودي ديگر به دوشش مي افتد يا بايد خوشحال باشد كه يادگاري از وجود كورش برايش مانده. تمام شب بيدار ماند و فكر كرد. به بود يا نبودن بچه و به پيش آمدهاي بودن يا نبودن او. و بالاخره همزمان با طلوع خورشيد تصميم خود را گرفت. او يادگار كورش را مي خواست. با تمام وجود او را مي خواست و در حقيقت از همان لحظه كه از وجود بچه مطمئن شده بود، انگار زندگي اش سمت و سويي تازه يافته بود. حالا او انگيزه اي قوي براي ادامه ي زندگي داشت. انگيزه اي كه روح و جسمش را دوباره به دنيا پيوند زده بود.
در نيمه تاريك اتاق به سمت آينه رفت و مقابل آن ايستاد. به چشمان خودش زل زد و با چهره اي مصمم به خود گفت: من اين هديه رو با تمام وجودم نگه مي دارم و با تمام قدرتم ازش محافظت مي كنم.
چهار ماه ديگر به سرعت گذشت . آني در آن مدت بيشتر مراقب خود بود. تغذيه اس را بهتر كرد، و تحت نظر يك پزشك زنان و زايمان خوب قرار داشت.
به كارش در فروشگاه نيز هم چنان ادامه مي داد. او مي دانست براي نگهداري از بچه و زايمان بايد به قدر كافي پس انداز داشته باشد. گر چه تنهايي سخت بود و گاهي شب ها او باز هم به ياد كورش و گذشته مي افتاد اما له خودش قبولانده بود كه بايد قوي باشد و به آن همه تنهايي عادت كند . يك شب وقتي خسته و بي حال از فروشگاه به خانه باز مي گشت، مقابل در خانه اش مرد جواني را ديد كه به انتظار ايستاده. با تعجب به او نگاه كرد و قبل از اين كه حرفي بزند مرد گفت: شما بايد صاحب اين آپارتمان باشيد. من همسايه ي طبقه ي پايين شما هستم. حدود يك ماهي مي شه كه اين جا ساكن شدم . اما تا به حال شما رو نديدم. آني با چهره اي سرد و صامت پرسيد: كاري داشتيد؟ مرد كه از رفتار او كمي جا خورده بود با دستپاچگي گفت: نه . . . يعني راستش فكر مي كنم لوله هاي حمام شما ايراد پيدا كرده چون سقف حمام من چكه مي كنه.
- لوله كش خبر كرديد؟
- نه. من خودم لوله كش هستم . يعني كارهاي فني و تاسيساتي انجام مي دم. كارهاي تاسيساتي ساختمون خودمون رو هم به عهده گرفتم.
آني جلو رفت و با كليد خو در را گشود و داخل شد.
- بفرمائيد. . . حمام رو كه بلديد؟
مرد به آرامي پشت سر او وارد شد و پس از نگاهي اجمالي به وسايل ساده ي خانه به حمام رفت. دقايقي بعد از آن خارج شد و رو به آني كه در آشپزخانه ي اپن، غذا گرم مي كرد گفت: بله. لوله ها مشكل پيدا كرده و بايذ تعمير بشه. البته هزينه ها به عهده ي صاحب اصلي خونه است.
- بله مي دونم. كارتون رو كي شروع مي كنيد؟
- فردا ساعت هشت صبح من و همكارم اين جا هستيم.
- اما من اون موقع بايد برم سركار. نمي شه شب ها كار كنيد؟
مرد با ترديد پرسيد: يعني شما تمام طول روز رو منزل نيستيد؟
- از نه صبح تا نه شب.
مرد با تعجب ابرو بالا انداخت.
- اوه . . . !كه اين طور.
آني از آشپزخانه خارج شد و در حالي كه دست هايش را صليب وار روي سينه گره مي زد گفت: حالا بايد چي كار كرد؟
مرد جوان تازه متوجه شكم اندك برجسته ي او گشت كه از زير پيراهن گشاد و راحت او نمايان شده بود. به چهره ي جوان همسايه ي زيبايش نگريسن و فكر كرد چقدر براي مادر شدن و پذيرفتن آن مسئوليت سنگين جوان است.
- پرسيدم بايد چي كار كنيم؟
با پرسش دوباره ي آني كه كمي عصبي بيان شده بود به خود آمد و گفت: كار توي شب باعث اعتراض همسايه ها مي شه.
- پس من مجبورم شما رو توي خونه ام تنها بذارم و بهتون اعتماد كنم. گر چه چيز گران قيمتي اين جا ندارم.
مرد جوان لبخندي از صراحت لهجه ي او بر زبان آورد ، قدمي جلو گذاشت و در حالي كه دستش را به سمت آني دراز مي گرد گفت: من جِيكوب هستم. مي تونيد جِيك صدام كنيد.
آني بي آن كه پاسخي به لبخند او بدهد او دستش را به سردي فشرد و گفت: من هم آني هستم.
- من فردا راس ساعت هشت با همكارم مي آيم.
- باشه، اشكالي نداره. فردا مي بينمتون .
جيك كه مي ديد او مودبانه دارد از خانه بيرونش مي كند با همان لبخند به سمت در خروجي رفت و خداحافظي كرد.
كار تعمير لوله هاي حمام دو روزه تمام شد و همكار جيكوب سراميك هاي حمام را نيز بازسازي كرد. در آن دو روز جيكوب مراقب بود خانه ي همسايه اش را تا آن جا كه مي تواند كثيف نكند و پس از پايان كار، خودش همه جا را با جاروبرقي تميز كرد و خاك وسايل خانه را گرفت. تا آن روز سابقه نداشت آن كارها را براي كسي انجام دهد، اما نمي دانست چرا زن جوان تنها و حامله اي كه در همسايگي اش زندگي مي كند، آن قدر توجه اش را جلب كرده. رفتار سرد، زيبايي، غرور و تنهايي او چيزهاي بود كه جيكوب را نا خودآگاه به سوي او سوق مي داد و به ايجاد يك رابطه ي دوستانه ترغيبش مي كرد.
آني وقتي به خانه برگشت و آن جا را تميز و مرتب يافت تعجب كرد. همه چيز آن قدر تميز بود، انگار اصلا تعميراتي صورت نگرفته . با خودش فكر كرد حتما جيكوب از مستخدمش خواسته سوئيت او را هم تميز كند. با آن فكر به طبقه ي پايين رفت تا هم تشكر كند و هم دستمزد مستخدم را بپرسد . جيكوب كه منتظر او بود با چهره اي خندان در را به روي او گشود.
- سلام آقاي جيكوب. براي تعمير واقعا ممنونم و البته بابت اين كه مستخدمتون رو هم برام فرستاديد تشكر مي كنم. دستمزدِ . . .
هنوز حرفش تمام نشده بود كه جيكوب گفت: من هفته اي يك بار بيشتر مستخدم ندارم. خونه ي شما رو هم خودم مرتب كردم.
آني با چشمان گرد شده پرسيد: شما مرتب كرديد؟ آخه چرا؟
- براي اين كه ما همسايه هستيم و من مي دونستم كه شما خسته ار كار بر مي گرديد و با اين وضعتون درست نيست بيشتر از اين كار كنيد.
آني با اشاره ي او به شكمش، كمي خود را جمع و جور كرد و گفت: نيازي نبود شما اين كار رو انجام بديد. من خودم فردا تميزش مي كردم.
- نگران نباشيد من دستمزدم رو از شما مي گيرم!
حالا تعجب آني بيشتر شده بود. به زحمت پرسيد: چقدر . . . چقدر مي شه؟
- چند روز پيش . . . يعني تعطيلات آخر هفته ي پيش بود كه فكر كنم مهمون داشتيد. اون شب بوي خيلي خوبي از خونه تون مي اومد كه ديوونه ام كرده بود. نمي دونم چه غذايي بود، اما عطر خاصي داشت. مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.
آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود.

مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.
آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود. او واقعا حوصله و تحمل يك همسايه ي پر رفت و آمد را نداشت. در حقيقت در آن مدت هم به جز سوفي با شخص ديگري ارتباط نداشت. تعطيلات قبل هم، سوفي ميهمانش بود كه او برايش زرشك پلو با مرغ زعفراني درست كرده بود. زرشك پلو يكي از غذاهاي مورد علاقه اش بود و گاهي به ياد ايران آن را مي پخت. جيكوب كه ترديد او را ديد شانه بالا انداخت و چشمان آبي تيره اش را كمي تنگ كرد و گفت: اگر مايل نيستي اشكالي نداره. در واقع بايد من رو ببخشي كه همچين درخواستي ازت كردم.
رفتار او دل آناهيتا را نرم كرد، طوري كه ناخودآگاه لبخند بر لب آورد و گفت: اشكالي نداره. تعطيلات آخر همين هفته براتون درست مي كنم.
داشت مي رفت كه جيكوب صدايش زد.
- ببخشيد آني . . .
آني به سمت او برگشت و جيكوب ادامه داد.
- اون . . . اون چه غدايي بود؟
- زرشك پلو. يك غذاي ايراني.
- جيكوب سعي كرد لبخند بزند. ظاهر و لهجه ي آني به هيچ وجه شبيه خارجي ها نبود.
- يعني تو ايراني هستي؟
- بله. البته پدرم نيمه ايراني، نيمه ايتاليايي هست.
وقتي به خانه برگشت باور نمي كرد با همسايه ي تازه اش آن قدر حرف زده، از خودش اطلاعات به او داده و حتي قبول كرده برايش غذا بپزد. در واقع جيكوب مردي بود كه انگار انرژي مثبتي از خود ساطع مي كرد. لبخند و رفتارش جذاب و در عين جال به شدت بي غرض و دوستانه به نظر مي رسيد و در كل آدمي بود كه نگاهش تو را وادار مي كرد به او اعتماد كني!
آخر هفته، همان طور كه قول داده بود غذا را پخت و به اصرار سوفي كه از ماجرا مطلع بود، جيكوب را به منزلش دعوت كرد. سوفي به شدت نگران تنهايي و وضعيت خاص آني بود و به نظرش خيلي خوب بود كه او با يكي از همسايه ها مراوده داشته باشد تا اگر مشكلي برايش پيش آمد كمك بخواهد. آني هم كه واقعا از سقط جنين و زايمان مي ترسيد قبول كرد كه آن فكر بدي نيست. بالاخره جيكوب با سبدي پر از شيريني هاي خانگي به خانه ي آني آمد. سوفي هيجان زده از ديدن آن شيريني هاي تازه و خوش تركيب گفت: واي ! چقدر عالي به نظر مي رسند. اين ها رو از كجا آورديد؟
جيكوب با لبخند مخصوص خودش گفت: از مادرم خواهش كردم درست كنه.
- اوه! چه ماد ر با سليقه و هنرمندي!
بعد با سر و صدا در حالي كه بابت رژيم غذائيش به خود لعنت مي فرستاد ، سبد شيريني ها را گرفت و به آشپزخانه برد.
پس از رفتن او جيكوب به آني كه مستاصل وسط اتاق ايستاده بود نگاه كرد و لبخندش را پر رنگ تر كرد. آني اما بي آن كه حتي سعي كند پاسخ لبخند او را بدهد با دست تعارف كرد كه او روي يكي از مبل ها بنشيند.
در حين صرف چاي و شيريني جيكوب گفت: هنوز اون عطر مخصوص غذا رو حس نمي كنم.
آني گفت: براي اين كه زعفران رو بايد در مرحله ي آخر پخت اضافه كنم. و زرشك رو هم همون موقع درست مي كنم.
جيكوب ابرويي به نشانه ي تفهيم بالا انداخت. بعد ناگهان نگاهش را به قاب عكس روي شومينه دوخت و بي مقدمه گفت: اون . . . مرد جذابيه . . . مگه نه سوفي؟!
سوفي كه حالا تا حدودي از زندگي آني خبر داشت گفت: اون همسر آني يه.
جيكوب نگاهي به آني انداخت و سعي كرد لحنش در حد امكان عادي باشد.
- تا به حال نديدمش. حتما رفته سفر.
آني سري به نشانه ي تاييد حرف او تكان داد و جرعه اي از چايي اش نوشيد.
- بايد براي هر دو تون سخت باشه.
اين بار هم آني به گفتن بله اي خشك و خالي اكتفا كرد. جيكوب دوباره به عكس نگاه كرد و گفت« بر خلاف تو شوهرت، ظاهري كاملا شرقي داره.
چشمان آني بي اختيار در امتدا نگاه جيكوب، به عكس و روي چهره ي كورش ثابت ماند. چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه فشاري خفيف را در قلب خود حس مي كرد، زمزمه كرد « درسته . . . كاملا شرقي . . . »
آخر شب، جيكوب پس از تشكر زياد بابت غذا، آن جا را ترك كرد. هنگام خداحافظي هم چنان لبخند بر لب داشت، اما به محض بسته شدن در پشت سرش چهره اش رنگ اندوه به خود گرفت. نمي دانست چرا ته قلبش اميدوار بود آني شوهري نداشته باشد و از دوست پسر بي وفايش حامله شده باشد. نمي دانست چرا فهميدن اين كه آني زن آزادي نيست آن قدر برايش گران آمده!
از آن شب به بعد سعي كرد از آني فاصبه بگيرد و فقط يك همسايه ي ساده باشد،اما يك روز كه او را ديد با ساك هاي سنگين خريد از پله ها بالا مي رود دلش طاقت نياورد و تمام ساك ها را تا جلوي در آپارتمانش برد. همان ديدار و دلسوزي باعث شد ديگر نتواند در مقابل آن زن سرد و مرموز مقاومت كند. از آن پس گاهي هنگام خريدهاي خودش، براي آني هم خريد مي كرد. برايش كتاب مي برد و يك بار هم كه آني به شدت سرما خورده بود، براي او سوپ ساده اي درست كرد و ساعتي كنارش ماند تا مطمئن شود حال او بهتر شده.

شب از نيمه مي گذشت. آني و سوفي كنار هم روي تخت دراز كشيده بودند و از پشت پنجره ي بزرگ رو به آسمان، ستاره ها را تماشا مي كردند.
- اين جا انگار آسمونش پر ستاره تره.
آني اين را گفت و آه كشيد.
- يادت نره اومديم كوهستان . هم ارتفاعمون بيشتره، هم هوا تميز تره و هم خونه هاي زيادي اطراف مون نيست كه نور چراغ شون، درخشش ستاره ها رو كم كنه.
- آره . . . اين جا همه چيز آروم تر و بهتره.
- اين سفر واقعا براي هر دو مون لازم بود. گر چه به خاطر وضعيتت خيلي آهسته رانندگي كردم و كم كم داشت حوصله ام سر مي رفت.
- تو دوست خيلي خوبي هستي سوفي... مي دوني، من هيچ وقت توي زندگيم يك دوست واقعي نداشتم. يعني اصلا دوستان زيادي دور و برم نبود. هميشه فكر مي كردم تنهايي از پس خودم و كارهام بر مي يام . اگر هم ازكسي كمك گرفتم بيشتر دلم مي خواست باهام همكاري كنه تا اينكه كاري برام انجام بده. . . اما تو واقعا دوست خوبي هستي و وقتي كمكم مي كني و نگرانم مي شي احساس بدي پيدا نمي كنم.
- داري با تعريف هات هيجان زده ام مي كني! البته بد هم نشد كه به مهربوني و خوبي من اعتراف كردي!
آني داشت لبخند مي زدكه سوفي دستش را زير سرش گذاشت و به سمت آني به پهلو دراز كشيد.
- حالا كه مي دوني من نگرانتم و نسبت به تو حسن نيت دارم، بذار يك چيزي بهت بگم. . . ببين آني! درسته که من دوستت هستم اما نمي تونم هميشه و هر لحظه كنارت بمونم و تمام نيازهات رو برآورده كنم. آدم ها توي زندگي به جز دوست، به همسر هم احتياج دارن . يك همسر خوب و مهربون كه بتونه توي غم ها و شادي ها كنارشون باشه. به خصوص تو موقعيت هاي خاصي مثل موقعيتي كه تو الان داري . . . آني تو بايد تكليف خودت رو با زندگي ات مشخص كني. يا برگرد پيش كورش و يا ازش به صورت رسمي و غيابي جدا شو و يك زندگي تازه شروع كن.
آني با بي حوصلگي گفت: قبلا هم به اين موضوع اشاره كردي و جوابت رو گرفتي.
سوفي با هيجان روي تخت نشست و گفت: اين كه فعلا هيچ تصميمي نداري، واقعا يك تصميم بزرگه! تو الآن شش ماهه بارداري. چه طور مي خواي تنهايي اين بچه رو به دنيا بياري و بزرگ كني؟
- به هر حال من ديگه نمي تونم برگردم. نمي تونم تو چشم هاي اون آدم ها نگاه كنم و نفرت رو توشون ببينم.
- باشه برنگرد. اما اين جا يك زندگي تازه شروع كن. . . ببين آني،به نظر من جيكوب خيلي از تو خوشش مي ياد. طوري كه حتي خالا كه مي دونه تو شوهر داري باز هم تنهات نمي ذاره. جيك از اون مردهاي خاصه. از اون مردهاي خانواده كه امروزه كمتر پيدا مي شوند. وقتي تو جلويش راه مي ري نمي دوني با چه حالت خاصي نگاهت مي كنه . وقتي سرما خورده بودي اون قدر نگرانت بود ، انگار تو واقعا همسرشي. حتي نگران بچه هم بود. مي ترسيد داروهايي كه مصرف مي كني براي بچه مضر باشه... آني اين يك فرصت خوبه كه هر كسي نمي تونه اون رو به دست بياره. فكرش رو بكن! هنگام زايمان ديگه تنها نيستي.مردي هست كه مي دوني دوستت داره و كنارت مي مونه. كه آروم و نجيبه و براي بچه ات پدر خوبي مي شه. شما رو حمايت مي كنه و نمي ذاره بچه ات احساس بي پدري بكنه. جيك واقعا مرد خوبيه. ظاهر خوبي هم داره. شايد فوق العاده به نظر نياد اما هيچ ايراد خاصي نداره. . . فقط يك كم سنش زياده كه اتفاقا بد نيست. چون ديگه تجربه اش بيشتره و با اين رفتار سرد تو هم بهتر كنار مي ياد.

ادامه دارد ..
     
#39 | Posted: 3 Sep 2013 22:07
سوفي به آني كه سكوت كرده و به شدت در فكر فرو رفته بود نگاه كرد و در حالي كه احساس مي كرد او را وسوسه كرده، لبخندي بر لب آورد و با صدايي ملايم تر ادامه داد: شايد الآن دوستش نداشته باشي اما وقتي به تو و بچه ات محبت كنه. . . وقتي بچه ات اون رو پدر صدا بزنه، تو هم بهش علاقه مند مي شي.
حالا آني بغض كرده و دستش را بي اختيار روي شكمش گذاشته بود. چهره ي كورش با وضوح تمام مقابل ديدگانش بود. چهره اي خشك و جدي كه با نگاهي سرزنش آميز ثابت مانده بود. با حس ضربه اي شديد كه به زير دستش وارد آمد، نا خودآگاه دستش را پس كشيد.
- چي شده؟ چي شد آني؟
آناهيتا انگار با خودش حرف مي زند با چشم هاي پر از اشك گفت: تا به حال اين طوري ضربه نزده بود. اون هم درست زير دستم! بجه ي من . . . بچه ي من خودش پدر داره.
- اما پدرش اين جا نيست و حتي از وجودش بي خبره.
آني كمي به خود آمد. بغضش را فرو داد و قبل از آن كه سوفي متوجه اشك هايش شود، پشتش را به او كرد و گفت بهتر است زوتر بخوابند. سوفي با اندوه به دوستش نگاه كرد و پس از كمي ترديد، بالاخره او هم به خواب رفت. به خاطر خستگي سفر سوفي خيلي زود خوابش برد، اما آني تا سپيده ي صبح چشم بر هم نگذاشت. گاهي با جنينش حرف مي زد، گاهي براي تنهائيش يا به ياد مادرش اشك مي ريخت و در آخر فهميد كه دلتنگي اش براي كورش از هر حسي در وجودش قوي تر است. او آرزو داشت حتي اگر شده فقط يك بار ديگر كورش را ببيند. چند روز بعد به خواست پزشك، آني براي سونوگرافي رفت تا از سلامت جنين مطمئن شوند. وقتي همراه سوفي به خانه باز مي گشتند ، يك كيك ساده خريدند تا به خاطر سلامتي جنين و تعيين جنسيت او جشن بگيرند. از پله ها بالا مي رفتند كه جِيك در آپارتمانش را گشود تا خارج شود. با ديدن آني لبخندي زد و گفت: خيلي خوشحال به نظر مي رسيد.
سوفي با شادماني گفت: معلومه كه خوشحاليم. همين الآن از سونوگرافي بر مي گرديم و فهميديم به زودي صاحب يك دختر ماماني و سالم مي شيم.
جيكوب لبخندش را پر رنگ تر كرد و به آني تبريك گفت. آني هم داشت تشكر مي كرد كه سوفي گفت: ما داريم به خاطر اين خبرهاي خوب جشن مي گيريم . تو هم اگر دوست داري به ما ملحق شو .
جِيكوب با ترديد به آني نگاه كرد و او كه در معذورات قرار گرفته بود با تاني سوفي را تاييد كرد . جيكوب كه از هر فرصتي براي بودن كنار آني استفاده مي كرد با گفتن اين كه تا يك ساعت ديگر خودش را مي رساند ، از پله ها پايين رفت. به محض دور شدن او، آني به سوفي اعتراض كرد.
- بس كن آني. با اين دعوت ساده تو چيزي رو از دست نمي دي. نديدي چقدر به خاطر اين خبر خوشحال شد. انگار خبرسلامتي بچه ي خودش رو بهش دادند. . . به نظر من اين يك مورد عاليه. چند وقت پيش كه با جيك صحبت مي كردم فهميدم كه چند ماهي مي شه كه حتي يك دوست دختر هم نداشته . بعد هم از تو تعريف كرد و آخر سر هم گفت خيال داره ازدواج كنه.
- چقدر عالي! ديگه از دستش راحت مي شم.
سوفي ناباورانه او را گريست .
- احمق نباش آني . منظور اون فقط تو هستي. خودت هم خوب مي دوني.
- من كه شوهر دارم. اون بايد خيلي بي تحمل باشه كه . . .
- اما واقعيت اينه كه تو شش ماهه شوهر نداري . فكر كردي يك اسم توي شناسنامه ات مي تونه جيك رو قانع كنه. آني با حرص وارد سوئيت كوچكش شد و فرياد زد: تو هيچ معلوم هست طرف من هستي يا اون؟!
- معلومه كه طرف تو هستم . من دلم نمي خواد بي خودي يك همچين مردي رو از دست بدي. راستش آرزو مي كردم اي كاش جيكوب به جاي تو عاشق من بود.
- اولا كه اون عاشق نيست. بعد هم . . . بعد هم . . .
- باشه ،باشه . ديگه راجع بهش حرف نمي زنيم. بهتره صبر كنيم تا زمان همه چيز رو حل كنه.
يك ساعت بعد وقتي جِيك آمد، دختر ها آرام گرفته بودند. قهوه آماده ي سرو بود و كيك ساده روي ميز قرار داشت.
آني فنجان هاي قهوه را روي ميز گذاشت و خودش هم پشت ميز قرار گرفت. داشتند در مورد اسم بچه حرف مي زندند و نظر مي دادند كه با سوفي تماس گرفته شد و او مجبور گشت با عجله برود. هنگام رفتن، نگاه معني داري به جيك انداخت و با لبخند خداحافظي كرد.
پس از رفتن او آني كمي معذب شده و در خود فرو رفت اما جيك نمي خواست فضا را سنگين كند.
- بالاخره نگفتي چه تصميمي در مورد اسمش گرفتي.
- حالا كه فكر مي كنم مي بينم دلم مي خواد اسم مادرم رو روي دخترم بذارم.
- خيلي عالي يه! اسم مادرت چيه؟
- صبا.
با بر لب آوردن نام مادر، چشمانش پر از اشك شد . سر به زير انداخت . جيكوب متاثر از حالت او پرسيد: دلت براي مادرت تنگ شده؟
- بله، خيلي زياد. . . من دختر خوبي براش نبودم. غير از رنج و ناراحتي براش چيزي نداشتم و آخرين هديه ام به اون، مرگ بود!
حالا جيك حيرت زده شده بود.
- منظورت چيه؟
- من . . . بي اون كه بخوام،باعث مرگ مادرم شدم.
- اوه، متاسفم . واقعا متاسفم . . .
آني سعي كرد خود را كنترل كند، اما قطرات اشك از چشمانش روان شده و دستش روي ميز مي لرزيد.جِيك نيز با افسوس او را نگاه مي كرد و با ديدن دست لرزانش ، به خود جرات داد و به آرامي دست گرم خود را روي دست يخ زده ي آني گذاشت و كمي فشرد. آني كه در حال خود نبود چندان توجهي به آن حركت نكرد. جيك با جرات بيشتر دست او را ميان دو دست خود گرفت و كمي خود را جلو كشيد.
- آروم باش آني. خودت الآن گفتي ناخواسته، پس تو باعث مرگ مادرت نيستي. تو مستحق اين همه رنج و تنهايي هم نيستي. به دخترت فكر كن. به صباي كوچولو. به اين كه اون به يك مادر قوي با روحيه ي بالا نياز داره.
آناهيتا با تمام قوا سعي كرد خوددار باشد. اشك هايش را پاك كرد و با عذرخواهي كوتاهي به دستشويي رفت. دقايقي بعد وقتي بيرون آمد، بر خود مسلط بود، اما سرگيجه اي عجيب عازضش شده بود كه چهره اش را رنگ پريده و چشمانش را خمار كرده بود. جيكوب با مشاهده ي حالت او با نگراني جلو دويد و پرسيد: حالت خوبه؟
آني او را پس زد و به سمت كاناپه رفت.
- خوبم. يك كم استراحت كنم بهتر مي شم.
جيكوب هم چنان نگران، كنار او حركت كرد و خواست كمك كند كه او روي كاناپه دراز بكشد كه باز هم آني دستش را پس زد.
- بهتر نيست روز تختت دراز بكشي؟
- نه،اين جا بهتره.
- اين حالتت بايد به خاطر فشار عصبي باشه. بهتره آروم بگيري و به چيزي فكر نكني . ..
قطره اشكي كه از كنار چشم آني بيرون چكيد، جيكوب را که ميان ماندن و رفتن مردد بود، وادار به ماندن كرد. به آشپزخانه رفت و كمي آب براي او آورد. آب را به خورد او داد و روي مبلي ديگر نزديك او نشست. چشمان آني هنوز بسته بود كه پرسيد: بهتر شدي؟ مي خواي با دكترت تماس بگيرم؟
- نه . . . ممنون. بهترم. تو اگر بخواي مي توني بري.
- نه . پيشت مي مونم. تو بگير بخواب و نگران چيزي نباش.
چند ساعت بعد وقتي از خواب بيدار شد، جيكوب هنوز آن جا بود، اما روي مبل به خواب رفته بود. آني به ساعت نگاه كرد. شب از نيمه گذشته بود. با كرخي از جا بلند شد و آشپزخانه رفت و كمي آب نوشيد.
- به نظر بهتر ميايي.
با وحشت به جيكوب كه پشت سرش ايستاده بود نگاه كرد.
- ترسوندمت!؟ معذرت مي خوام.
آني نفس عميقي كشيد و گفت : ممنونم كه مراقبم بودي.
- خواهش مي كنم . . . مي دوني راستش . . . ترسيدم اتفاقي براي تو يا بچه بيفته.
آني يا كلافگي از كنار جيكوب گذشت و از آشپزخانه خارج شد.
جيكوب هم به دنبال او رفت و او را كه با حالتي عصبي فنجان هاي روي ميز را جمع مي كرد، خيره شد.
- تا كِي خيال داري به اين رفتارت ادامه بدي؟
آناهيتا متحير به او كه بر خلاف هميشه جدي و كمي عصبي بود نگاه كرد.
- منظورت چيه؟
- به اين كناركشيدن هات، به اين تنها بودنت. به اين غرور احمقانه ات!
آني پوزخندي زد و گفت: بگو ببينم تو كي هستي كه اين حرف ها رو به من مي زني؟
- دوستت، همسابه ات و كسي كه دوستت داره.
- ممنون كه نگرانم هستي، اما مشكلات من به خودم مربوطه.
- تنهايي برات خيلي سخت خواهد بود.
- لطفا برو جيك. بروو فقط يك همسايه ي عادي باش.
بعد پشتش را به او كرد و با صداي لرزان ادامه داد: از وقتي به خاطر دارم همين طوري بودم. به خاطر همين برام سخت نيست و يك خوشبختي زودگذز چيزي نبود كه من رو بد عادت كنه . . .
هنوز حرفش تمام نشده بود كه داغي نفس هاي جيك را پشت گردن خود حس كرد.
- بذار حداقل به عنوان يك دوست كنارت بمونم. به من و خودت فرصت بده . . . به صبا كوچولو هم فكر كن، اون به پدر . . .
براي لحظه اي نفس در سينه ي آني حبس شد. با سرعت قدمي به جلو گذاشت و به جانب جيكوب كه با التماس نگاهش مي كرد برگشت.

فقط يك هفته طول كشيد تا آني فكر كند، تصميم بگيرد، چمدانش را ببندد، خانه را تحويل دهد و راهي تهران شود. در فرودگاه به چهره ي نگران و مغموم سوفي و چشمان افسرده ي جيكوب نگاه كرد و گفت فكر مي كند در تمام عمرش بهترين تصميم را گرفته. سوفي با اندوه دست او را گرفته و گفت: شايد اگر مي گفتي خيال داري به زندگيت با كورش بين خانواده ات ادامه بدي خيلي خوشحال مي شدم. اما . . . حالا . . . اين طوري . . .
جيكوب گفت: با ما در تماس باش و يادت باشه هر وقت كه برگردي تنها نمي موني.
آني در حالي كه لبخندي تلخ بر لب داشت از هر دو تشكر و خداحافظي كرد و از آن ها دور شد. راه طولاني بود و فشار عصبي و اضطراب آني زياد. از كاري كه مي خواست انجام دهد، مطمئن بود، اما ترس از عكس العمل كورش و آينده ي مبهمي كه در پيش داشت آرامش را از او مي گرفت. در فرودگاه لندن، وقتي به انتظار پرواز نهايي به ايران بود، ناگهان فكري تازه و آزار دهنده به ذهنش رسيد. اگر كورش ازدواج كرده باشد! احتمال زيادي مي داد كه كورش ديگر او را نخواهد، اما تصور ازدواج او واقعا برايش سخت بود. دستي روي شكم برجسته اش كشيد و با اين فكر كه تمام آن كارها را به خاطر صبايش انجام مي دهد، كمي آرام گرفت. ساعات آخر پرواز از اضطرابش كاسته شده بود، اما هنگام فرود هواپيما در باند فرودگاه مهرآباد، باز هم دلش به شور افتاد و هيجان طوري به او غالب گشت كه دست و پاهايش سرد شده و حس مي كرد توان حركت ندارد.
يكي از مهمان داران كه متوجه دگرگوني حال او شده بود، به او كمك كرد تا از هواپيما خارج شود و او را تا اتوبوس همراهي كرد. در سالن فرودگاه بغض كرده و به ياد گذشته ها افتاده بود. بار قبل وقتي براي اولين بار پا به خاك ايران گذاشت، تنها و سرگشته بود. اما آن روز قلبش خالي از عشق ديگران بود و حالا آن قدر عاشق بود كه به خاطر ديگران تمام وجودش را مي خواست قرباني كند.
از فرودگاه يك راست به هتلي رفت تا خستگي آن مسافرت طولاني را از تن به در نمايد. بدنش به شدت كوفته بود و احساس ضعف داشت. پس از دوازده ساعت خواب و يك حمام آب گرم كمي حالش جا آمد. ساعت از چهار بعد از ظهر مي گذشت كه با يكي از همكاران سابق موسسه ي زبان تماس گرفت. با او راحت تر از بقيه بود و او را دختر مستقل تري نسبت به ديگران يافته بود . گر چه هميشه ياد گرفته بود كه به تنهايي از پس كارهايش بر آيد، ديگر طاقت آن همه تنهايي را نداشت و از طرفي هم بابت وضعيت خاصش مي دانست كه بدون كمك نمي تواند در تهران جاي مناسب براي زندگي و كارش در موسسه را به دست آورد.
مهشيد با تعجب و خوشحالي او را به ياد آورد و بلافاصله قرار ملاقات گذاشت. ساعتي بعد هر دو در لابي هتل بودند.
آني مجبور بود كم و بيش از زندگي اش براي او بگويد و مهشيد هم با درك حال او، دستش را به گرمي فشرد و با تاثر زياد، قول داد كمكش كند. روز بعد با اصرار او را به خانه ي خودشان برد و چند روز بعد هم با كمك پدرش سوئيت كوچك و مناسبي را در محله ي خودشان براي او پيدا كرد. سوئيت گر چه در زير زمين بود، اما نوساز و تميز بود و نورگير خوبي داشت. مبلغ رهن يك ساله اش هم به اندازه ي نيم بيشتر پولي بود كه آني همراه خود آورده بود و او مي توانست با باقي پول لوازم ضروري زندگي را براي خود تهيه كند. با كمك شوهر مهشيد يك گاز سه شعله ي روميزي، يك يخچال فريزر دست دوم و يك فرش ماشيني كوچك خريد.مهشید با اصرار تخت خواب دوران تجردش را به همراه رخت خواب نو و تميز و پرده براي پنجره هاي كوتاه سوئيت به او هديه داد و بعد ديگر به نظر مي رسيد همه چيز تكميل شده.
مقداري از پول نيز باقي ماند كه آني آن را براي زايمان و تهيه ي لوازم مورد نياز بچه كنار گذاشت. گر چه به نظر مهشید تمام آن كارها بي فايده بود و كورش به محض اطلاع از حضور او نه اجازه مي داد آني آن جا زندگي كند و نه مي گذاشت فرزندش از خودش دور باشد. آني هم مي دانست حداقل بابت دنيا آمدن بچه و هزينه هاي آن نبايد نگران باشد،اما احتمال هر رفتاري را مي داد. حتي طرد شدن كاملش توسط كورش. با تحقيقات شوهر مهشيد فهميد كه كورش هنوز در شركت سابق مشغول به كار است. وقتي از كورش حرف مي زد آني بغض كرده و جنينش انگار بي قراري مي كرد. او گفت كورش هر روز با زانتياي سياهش به محل كار خود مي رود. گفت كه هنوز همراه پدرش و ثمره در آن خانه زندگي مي كند و ازدواج هم نكرده. حالا آني جرات بيشتري براي رويارويي با او يافته بود. يك روز ، لباس مناسب پوشيد و شالي خاكستري هم روي سر انداخت. دلش براي ديدار كورش پر مي زد و تا آن روز خود را چنان درگير كارهايش كرده بود تا فرصتي براي ديدار او نداشته باشد. شكم برجسته اش كاملا از زير پالتوي سياه و كوتاهش نمايان بود و بدنش هم كمي ورم آورده بود. با آژانس خود را به شركت رساند و همان جا درون ماشين منتظر شد. دقايقي نگذشت كه زانتيايي سياه از مقابلش گذشت و درست جلوي آن ها پارك كرد. آني هيجان زده شده و ضربان قلبش بالا رفته بود. كورش از ماشين پياده شد و چشمان آني با دقت بيشتري او را زير نظر گرفت. كت پشمي سرمه اي رنگي به تن داشت. موهايش از هميشه كوتاه تر بود و به نظر مي رسيد لاغر تر از قبل شده. دل آني در سينه لرزيد و قطرات اشك در چشمانش به هم پيوست. مي خواست پياده شود و دنبال او بدود. مي خواست در آغوش گرم و پر از آرامشش فرو برود. مي خواست برايش بگويد كه بي او چقدر زندگي اش سخت گذشته. اما همان جا نشست و حتي ياراي حركت نداشت.
كورش بي توجه به اطرافش، وارد ساختمان شد و آني به راننده دستور حركت داد.
به خانه اش كه رسيد يك راست پاي تلفن رفت و شماره ي موبايل كورش را گرفت. از شدت اضطراب، دستانش مي لرزيد و بدنش يخ زده بود با شنيدن صداي رسمي كورش، بغض كرد.
- بله؟ بفرماييد؟
زبانش انگار از كار افتاده و ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. صداي كورش كمي بالا رفت.
- بله؟
آني به زحمت لب گشود.
- سلام . . .
صدايش آن قدر آهسته بود كه خودش هم به زحمت آن را شنيد.
- صداتون خيلي ضعيفه . . . لطفا بلندتر صحبت كنيد.
آني براي لحظه اي گوشي را روي سينه گذاشت، نفس عميقي كشيد و بعد با صدايي كه فقط كمي بلندتر از قبل بود تكرار كرد: سلام!
ناگهان آن سوي خط سكوتي سنگين برقرار شد. نفس آني در سينه حبس شد. باورش نمي شد كورش به آن سرعت او را بشناسد. خواست لب باز كند و حرفي بزند كه صداي سرد و آرام كورش كلمات را در دهانش باقي گذاشت.
- با چه رويي با من تماس گرفتي؟!
مي دانست برخورد خوبي نخواهد ديد، اما باز هم تحمل آن همه سردي را نداشت.
- من . . . من بايد . . .
- چي مي خواي؟!
بغض دختر شديد تر شد و صدايش به وضوح مي لرزيد.
- بايد با تو . . . حرف بزنم.
- فعلا كار دارم . . . بعدا تماس بگير.
بوق آزادي كه مي شنيد مانند ناخني بود كه بر روي اعصابش كشيده مي شد. گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.

گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.
نفهميد چقدر به آن حال بود اما وقتي به خود آمد سردرد شديدي عارضش شده و بي حال و بي رمق بود. دوش آب گرمي گرفت و قرص مسكني كه پزشكش براي مواقع ضروري برايش تجويز كرده بود، خورد و سعي كرد كمي بخوابد. غرق خواب بود كه با صداي زنگ ممتد تلفن، به سختي چشم گشود . اول بي تفاوت بود اما صداي زنگ قطع نمي شد. با بي حالي گوشي را برداشت و با صدايي خش دار و خواب آلود پاسخ داد.
- بله؟
- من . . . من كورش هستم . . . مي خواستم . . .
آني با سرعت سر جايش نشست. آن قدر صدايش خواب آلود و خسته بود كه كورش شناخته بودش. به زحمت گفت : كورش! تويي؟
صداي مودبانه ي كورش ، تند و بي احساس شد.
- كجايي؟
- خونه ي خودم.
حالا او را به شدت متعجب كرده بود.
- يعني تو تمام اين مدت تهران بودي؟
- نه. دو هفته اي مي شه كه برگشتم.
- مستقل شدي!
كلام پر از طعنه ي كورش باز هم بغض را ميهمان حنجره ي آني كرد.
- فقط نمي خوام كسي بفهمه باهات تماس گرفتم.
- پس چرا زنگ زدي؟ . . . شايد تازه يادت افتاده شوهري هم داري!؟
آني نفسش را با حالتي عصبي از سينه بيرون فرستاد و گفت: بايد باهات حرف بزنم.
- من واقعا موندم تو با چه رويي برگشتي و داري ازم مي خواي باهام حرف بزني.
- فردا ساعت يازده صبح بيا جلوي در شرقي پارك ملت. من روي يكي از نيمكت هاي اون جا منتظرتم.
- آدرس خونه ات رو بده الآن مي يام اون جا.
لحنش سرد و بي حوصله بود. انگار مي خواست زودتر حرف هاي او را بشنود و برود پي زندگي اش.
- الآن آمادگي اش رو ندارم.
صداي فرياد خشمگين كورش او را تكان داد.
- پس چرا زنگ زدي لعنتي؟ تو مي دوني با من چي كار كردي؟ هيچ معلوم هست اين مدت كدوم گوري بودي؟ چي كار مي گردي؟ منِ احمق فكر مي كردم ممكنه حتي دست به خودكشي زده باشي . . . مي فهمي من چي كشيدم؟هان عوضي؟ هان؟ . . . حالا آدرس اون خونه اي كه معلوم نيست چطوري از توش سر در آوردي رو به من بده.
آني گوشي را گذاشت. حتي از همان پشت تلفن هم تمام وجودش از ترس و غصه مي لرزيد.
حالا باور داشت كه به راستي كورش را از دست داده. كورش هرگز او را نمي بخشيد و او مجبور بود تا آخر عمر تقاص بلايي را كه بر سر پدر و مادرش و كورش آورده بود، پس بدهد.
صداي هق هقش فضاي اتاق را پر كرده بود و او نمي خواست و نمي توانست خود را كنترل كند. تلفن پشت سر هم زنگ مي زد و آني بي توجه به آن فقط زار مي زد. با شنيدن صداي زنگ در كه تلفن را همراهي مي كرد، كلافه و بي حال از جايش بلند شد. حتما همسايه اش را حسابي نگران كرده بود. با دستمال اشك هايش را پاك كرد و سعي نمود بر خود مسلط باشد. تلفن هم چنان زنگ مي خورد . كورش دست بردار نبود. آني حس مي كرد سرش گيج مي رود و چشمانش كم كم همه جا را تار مي بيند. ناگهان دردي بالاي شكمش پيچيد. از شدت درد خم شد و دوباره بغض كرد. چقدر تنها بود.

ادامه دارد ..
     
#40 | Posted: 3 Sep 2013 22:08 | Edited By: Alijigartala
صداي زنگ در اين بار تبديل به در زدن هاي متوالي شد. خانم همسايه هم مدام او را صدا مي زد. آني به هر بدبختي بود خود را به در رساند، در را گشود و همان جا تقريبا از حال رفت. تلفن هم چنان زنگ مي خورد. در ميان ابرهايي كه جلوي چشمانش مي آمدند چهره ي هراسان همسايه را ديد كه به رويش خم شده و سعي دارد او را به حال بياورد.
وقتي چشم باز كرد نور مهتابي هاي بالاي سرش، آزارش داد و مجبور شد دوباره پلك بر هم بفشارد. خواست دستش را تكان دهد كه متوجه سوزش سوزن سرم شد.
- دستت رو تكون نده.
با شنيدن صداي گرفته ي كورش، چنان شوكه شد كه قلبش در سينه فرو ريخت و بلافاصله چشم گشود. او كمي دور تر از تخت، روي صندلي نشسته بود و با اندوه و افسوس نگاهش مي كرد. نفس آني به سختي بالا مي آمد. همان دم دردي زير شكمش پيچيد. بي اختيار چهره در هم كشيد و لب به دندان گرفت. كورش آه عميقي كشيد. از روي صندلي برخاست و سلانه سلانه از اتاق بيرون رفت. آني مي توانست بفهمد او چه حالي دارد. انگار له شده بود. انگار از شدت شوك آن طور بازگشتن آني، نمي توانست محكم قدم بردارد.
ورود پرستاري ، نگذاشت بغضش بتركد.
- حال تون چطوره؟ بهتريد؟
آني به زحمت گفت: بله . . .
- شوهرتون مي گفت انگار دوباره حال تون داره بد مي شه.
- نه . . . خوبم . . . فقط يك كم درد دارم.
آني دست آزادش را روي شكمش گذاشت و پرسيد: بچه ام چه طوره؟
- ضربان قلبش كه خوب بود. نگران نباش. فقط يك گرفتگي عضلات داشتي.
- فكر كردم وقتش شده.
- نه. انگار دچار شوك عصبي شده بودي. براي زايمانت هنوز وقت داري.
- كي منو آورد اين جا؟
- يك خانم. . . شوهرت بعدا اومد.
شنيدن لفظ شوهر براي او كه فقط چند صباحي وجودش را لمس كرده بود، غريب و دردناك بود. با رفتن پرستار قطرات اشك از چشمانش بين موهايش چكيد. احساس ضعف مي كرد. عكس العمل كورش، بيش از آن چه فكر مي كرد عذابش مي داد. او برنگشته بود كه خودش را وصل كورش كند يا توقعي از او داشته باشد. مي خواست كه او فقط پدر بچه اش باشد. دوست نداشت دخترش مانند خودش از ديدار يكي از والدينش محروم بماند. مي خواست صباي كوچك، پدرش را بشناسد و به وجودش افتخار كند.
با ورود خانم همسايه، سعي كرد بر خود مسلط شود. زن متوجه حالش شد و با قيافه اي گرفته كنارش نشست و دست او را ميان دو دست خود گرفت.
- چي شده عزيزم؟ چرا اين قدر بي قراري؟ داشتم از خريد بر مي گشتم كه صداي گريه ات رو شنيدم. اون قدر بلند بود كه منو كشوند در خونه ات. صداي زنگ تلفن هم قطع نمي شد. از حال كه رفتي دست و پام رو گم كردم. فكر كردم بايد يكي از قوم و خويش هات پشت خط باشند كه تماس رو قطع نمي كنند. گوشي رو برداشتم . شوهرت بود. بهش گفتم حالت به هم خورده و گفتم با اورژانس تماس مي گيرم و بعد بهش خبر مي دم كدوم بيمارستان مي ريم . . . طفلي خيلي نگران بود . . .
خانم همسايه هنوز داشت حرف مي زد كه باز هم در گشوده شد. دل در سينه ي آني فرو ريخت اما اين بار هم خبري از كورش نبود و مردي در روپوش سپيد پزشكي به درون آمد. بغض آني شدت گرفت. باورش نمي شد كورش آن طور بي اعتنايي كند. باورش نمي شد اين قدر براي او بي اهميت شده باشد. پزشك با لبخند او را معاينه كرد و حالش را پرسيد. پاسخ هاي آني كوتاه و لرزان بود و بغض بزرگش به خوبي مشهود. خانم همسايه با ناراحتي نگاهي به دكتر انداخت و با اشاره ي چشم هاي او از اتاق خارج شد. پزشك صندلي را جلوتر كشيد و روي آن نشست. با محبت در چشمان پر از اشك او خيره شدو با صدايي بسيار ملايم گفت: معلومه كه هنوز ناراحتي ات برطرف نشده. اگر دوست داري گريه كني، گريه كن. نبايد به خودت فشار بياري.
اشك هاي گرم آني ازميان چشمان بازش چكيدن گرفت. انگار منتظر اجازه ي دكتر بود! دكتر متاثر از گريه ي او، جهره در هم كشيد.
- گريه خوبه. . . آرومت مي كنه. اما نه اون گريه اي كه از خانم همسايه ات شنيدم. هر اتفاقي هم افتاده باشه تو بايد فكر سلامتي خودت و جنينت باشي. . . ببينم جنسيت بچه ات رو مي دوني؟
گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»

گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»
دكتر با محبت گفت: همه ي آدم ها موقع گرفتاري ، به شدت احساس بدبختي مي كنند، اما همون لحظه آدم هايي هستند كه گرفتاري و بدبختي شون خيلي بيشتره. گرفتاري ها حل مي شه، اما سلامتي به راحتي بر نمي گرده. مي دوني ممكن بود اتفاقي براي بچه بيفته؟ از معايناتم متوجه ضعف شديدت هم شدم. جواب آزمايشات رو كه ببينم حتما كمبود ويتامين هايي رو خواهيم داشت. تو بايد روحيه ات رو بيشتر از اين ها حفظ كني و يادت باشه علاوه بر خودت، مسئول يك موجود زنده ي ديگه هم هستي كه اتفاقا خيلي هم برات عزيزه.
آني سعي داشت جلوي اشك هايش را بگيرد، اما نمي دانست چرا حريف آن ها نمي شود. دكتر چند دستمال كاغذي به دست او داد و از اتاق خارج شد. واقعا براي آن زن جوان احساس تاسف مي كرد. با خروج پزشك، كورش كه به ديوار تكيه داده بود به سمت او رفت.
- حالش چطوره دكتر؟
پزشك به چهره ي رنگ پريده و مغموم كورش نگاه كرد و با افسوس گفت: روحيه اش افتضاحه. كسي از اقوامش فوت كرده؟
كورش سر به زير انداخت.
- . . . مسئله اش شخصي يه.
- اين خانم علائم افسردگي داره. مي دونيد براي يك زن باردار چقدر مي تونه خطرناك باشه. من نمي دونم مشكلش چيه، اما در هر حال شما همسرش هستيد بايد بيشتر مراقبش باشيد. از لحاظ تغذيه هم فكر مي كنم كمتر بهش توجه شده. در حقيقت وضعيت چندان مناسبي نداره. به خاطر بارداريش هم نمي تونم هر دارويي رو براش تجويز كنم . . . نمي دونم تا به حال دچار اسپاسم معده شديد يا نه، اما تحمل دردش واقعا سخته. اگر اين خانم گرفتار يك شوك عصبي ديگه بشه معلوم نيست چه بلايي سرش بياد. بهتره تحت نظر يك پزشك روان شناس خوب و يك پزشك متخصص عمومي مجرب باشه . . . سابقه ي اسپاسم داشته؟
كورش ياد آن شبي افتاد كه حال آني بد شده بود و او را به بيمارستان رساندند. به ياد چهره ي رنگ پريده و درد كشيدنش افتاد.
- بله. . . سابقه ي اسپاسم داره.
- ديگه بدتر! پس معلوم مي شه باز هم بايد انتظار همچين چيزي رو داشت. توي دوران حاملگي اش رخ داده بود؟
هنوز باور بارداري آني برايش سخت بود. رنگ صورتش به قرمزي زد. دلش مي خواست بگويد حال خودش هم بهتر از آني نيست.
- نمي دونم . . . ! يك بار يكي، دو سال پيش اين طوري شد.
دكتر با تعجب و حالتي سرزنش آميز نگاهش كرد.
- نمي دونيد؟! عجيبه! ظاهرا مشكل خانم تون شما هستيد! بگذاريد يه نصيحتي به شما بكنم. تا چند ماه جنگ و دعواهاتون رو بگذاريد كنار و فقط به فكر سلامتي مادر و بچه باشيد. خانم شما در آستانه ي افسردگي حاده و اگر بهش توجه نشه، اين افسردگي، بعد از زايمان شدت پيدا مي كنه و ممكنه هرگز هم خوب نشه.
كورش از رفتار دكتر عصباني بود. اما به او حق مي داد آن طور حرف بزند. در نظر او،كورش يك شوهر بي مسئوليت و بي رحم بود كه آن قدر به همسرش بي توجهي كرده بود تا او را به آن روز انداخته بود.
با رفتن دكتر روي صندلي كريدور نشست و سرش را ميان دو دست گرفت. نمي دانست بايد چه كار كند يا حتي بايد چه حسي داشته باشد. هنوز هم قادر نبود آني را ببخشد، اما از وجود آن بچه . .. و عذاب آني بدجوري تحت فشار بود.
دكتر با ديدن جواب آزمايش اخمي كرد و گفت: بد نيست. در حقيقت به اون بدي كه فكر مي كردم نيست. به هر حال بايد حسابي تقويتش كنيد.
بعد نگاهش را به چشمان خسته ي كورش دوخت و تاكيد كرد: هم جسمش رو و هم روحش رو .. . تا چند ساعت ديگه هم بهتره اين جا بمونه، چون ظاهرا گرفتگي هاي زير شكمي هم پيدا كرده. بايد تحت نظر باشه.
پس از رفتن پزشك، كورش دقايقي پشت در اتاق آني قدم زد. داشت سعي مي كرد وارد اتاق شود و حال او را بپرسد. اما هر چه سعي كرد نتوانست. آني با بي رحمي رهايش كرده بود. او به كورش اعتماد نكرده و حمايت او را نخواسته بود و حالا . . .
شايد اگر به خاطر بچه نبود، ديگر هرگز باز نمي گشت.
اين ها افكاري بود كه ذهن كورش را يك لحظه رها نمي كرد و او را وا مي داشت بيشتر از همسرش فاصله بگيرد. شايد به خاطر بچه و تنهايي آني و به خاطر صباي عزيزش، چتر حمايتش را بر سر آني مي گرفت، اما قادر نبود دوباره مثل سابق او را كنار خود داشته باشد. نه اين كاري نبود كه از دستش ساخته باشد.
ساعتي بعد بالاخره تصميم خود را گرفته بود و مي دانست چه مي خواهد بكند. اولين كارش اين بود كه با منصور تماس بگيرد. او بيش از هر كس ديگري نگران آناهيتا بود و براي يافتنش تلاش كرده بود. او نمي توانست امانتي صبا را به حال خود رها كند. منصور وقتي ما وقع را از زبان پسرش شنيد تا دقايقي قادر نبود افكار خود را نظم دهد. در حقيقت موضوع نوه دار شدنش بيش از هر چيزي او را شوكه كرده بود.
پس از قطع تماس، بدون لحظه اي درنگ خود را به بيمارستان رساند. با ديدن ظاهر پريشان كورش دلش به درد آمد. آني در حق او ظلم كرده بود، اما او امانت صبا بود. علاوه بر آن منصور محبتي از دختر به دل گرفته بود كه نمي توانست آن ها را با رفتار آني در قبال كورش قاطي كند.
- كجاست؟
كورش به اتاق اشاره كرد و زمزمه وار گفت: حالش زياد خوب نيست. بهتره فعلا كمي صبر كنيد. دكترش مي گفت نبايد عصبي بشه.
منصور با بغض كورش را در آغوش كشيد. مي فهميد پسرش چه رنجي را تحمل مي كند. صداي بغض دار كورش، دل پدر را لرزاند.
- اون با من بد كرد بابا . . . با من بد كرد . . .
- بايد سعي كني دركش كني. . . اون ترسيده بود. . . خودت رو بذار جاي اون . . .


با اجازه ي پزشك بالاخره آني مرخص شد. يك شب و نصف روز تحت نظر بود و وقتي مطمئن شدند بدنش به حالت طبيعي بازگشته خيال شان راحت شد.
با كمك پرستار لباس هايش را پوشيد و آماده شد. كورش با همان چهره ي سرد و اخمو به درون اتاق آمد. آني كمي خود را جمع و جور كرد.كورش به سمت پنجره رفت و پشت به او ايستاد.
- قبل از اين كه بريم بايد يه چيزي بگم . . . وقتي رفتي . . . منصور بيشتر از بقيه نگرانت شد .. . خيلي دنبالت گشت . . . اون به صبا قول داده بود مراقب تو باشه . . . ديشب بهش خبر دادم كه برگشتي. . . خوش حال شد.
در اين جا نفس عميقي كشيد و ادامه داد: به خاطر بچه هم كلي ذوق كرد. مي خواد ببيندت. . . اين مقدمه چيني رو كردم كه با ديدنش شوكه نشي. نبايد تحت فشارهاي عصبي قرار بگيري.
وقتي به سمت آني برگشت، صورت او را غرق اشك يافت. با كلافگي دستي به موهايش كشيد و گفت: اين قدر مثل آدم هاي بدبخت رفتار نكن! يك كم خوددار باش. منصور مثل تو غير منطقي نيست كه براي هر اتفاقي بخواد كسي رو مقصر بدونه. صبا اگر مرده به خاطر تو نبوده. اين تقديرش بوده .. . من مطمئنم اون حاضر بود هر كاري كنه، حتي جونش رو بده تا تو خوشحال و راحت باشي. پس اين قيافه رو به خودت نگير و سعي كن قوي باشي. يادت نره كه حالا تو هم يك مادري.
همان لحظه در باز شد و منصور با ناراحتي به درون آمد .
- چه خبرته كورش؟! چرا داد و فرياد راه انداختي؟
كورش نگاه عصبي اش را بين پدرش و آني گرداند و بعد از اتاق خارج شد. گريه ي آني بند آمده و او سر به زير و مغموم لبه ي تخت نشسته بود. روي نگاه كردن به صورت منصور را نداشت. چقدر به آن مرد بد كرده بود. چقدر بيهوده آن همه سال از او متنفر بود و حالا حس مي كرد نمي تواند آن همه بزرگواري را تحمل كند.
منصور با آهي عميق به سمت آني رفت و عروسش را به آغوش كشيد و بوسه اي آرام بر پيشاني اش زد. اشك هاي آني باز هم سرازير شد. اشك هاي منصور هم . . .

جمع كردن لوازم اندك آني، چند ساعتي بيشتر طول نكشيد. طي آن مدت كه او با كمك مهشيد و كورش وسايلش را جمع مي كرد، منصور با ثمره صحبت كرده و او را آماده ي استقبال از خواهرش كرده بود. در حقيقت ثمره ماه ها بود كه انتظار آني را مي كشيد. مرگ مادر و عشق او به آني و محروميت آني از محبت مادري، قلب حساس ثمره را به درد مي آورد. شايد تا دو، سه ماه از آني خشمگين بود، اما با حرف هاي منصور و درك موقعيت آني توانسته بود او را ببخشد و در مرگ مادر مقصر نداند. منصور تمام تلاش خود را براي متقاعد كردن ثمره و باقي اعضاي خانواده نموده بود تا روزي كه آني را پيدا كرد، آن دختر ديگر در عذاب نباشد. و حالا آني خودش برگشته بود. آن هم با موجود كوچكي كه مي توانست شور و شوق تازه اي در خانواده ايجاد كند. ثمره وقتي شنيد به زودي هم عمه مي شود و هم خاله از شدت خوش حالي گريست. حتي مهين و صنم هم اشك به ديده آوردند و مشتاق ديدار آني شدند. همه چيز خوب به نظر مي رسيد. آني باورش نمي شد كه با آن استقبال گرم مواجه شود. ظاهر تازه اش براي همه جالب و دوست داشتني تر بود و منصور هم مانند پروانه به دورش مي گشت. در آن ميان فقط كورش بود كه حتي در ميان جمع حاضر نشد!
منصور به خاطر راحتي و تقويت روحيه ي آني، آپارتماني بزرگ در محله اي ديگر اجاره كرد. او تصميم داشت تا وقتي كورش راضي به شروع زندگي مشترك با آني نشده او را تحت حمايت خود بگيرد. تمام وسايل خودش و ثمره و آني را به خانه ي جديد منتقل كرد و بر خلاف ميلش كورش را تنها گذاشت. به نظرش آني با آن اوضاع وخيم روحي و وضعيت خاص جسمي اش نياز به مراقبت بيشتري داشت. او حتي مدرسه ي ثمره را نيز تغيير داد تا رفت و آمد او طي مدت زمان كمتري صورت بگيرد و آني كمتر تنها بماند.
به حساب دكتر معالج ، فقط چند روزي به زايمان آني باقي بود. منصور كه نمي خواست آن روزها آني تنها باشد، از عفيفه خانم مي خواست روزها، تا هنگام بازگشت ثمره از مدرسه،كنار آني بماند.
عطر قورمه سبزي فضاي خانه را انباشته بود و عفيفه خانم داشت برنج را دم مي كرد.آني كه ديگر شكمش حسابي بزرگ شده و دست ها و پاهايش هم كمي ورم آورده بود،وارد آشپزخانه شد و كنار او ايستاد و گفت:
- من آخرش هم نتونستم خوب برنج دم كنم.
- بالاخره ياد مي گيري . . . نگاه كن . . . برنج نه بايد زياد له بشه نه اين كه خيلي خام باشه. بايد فقط يك كم نرم بشه و قد بكشه.
بعد چند دانه برنج به آني داد.
آني برنچ ها را مزه مزه كرد و به فكر فرو رفت. در سكوت به نقطه اي نا معلوم خيره بود كه عفيفه خانم گفت: اِي بابا! يك برنج دم كردن كه اين همه فكر نمي خواد!
آني انگار كه حرف هاي او را نمي شنود گفت: باورم نمي شه كه من اين جام! اصلا فكر نمي كردم ثمره و بابا منصور منو ببخشند . . . فكر نمي كردم همه با من اين قدر مهربون باشند.
چشمان پر از اشكش را به چشمان نمناك عفيفه دوخت.
- صباي كوچولوي من خيلي خوش شانسه كه پدربزرگ و فاميل هاي به اين خوبي داره . . . حتي اگر كورش ديگه منو نخواد من باز هم خوش حالم! من به خاطر صبا اومدم . . . من خودمو آماده ي هر بدبختي اي كرده بودم تا دخترم پدر داشته باشه، پدرش رو بشناسه . . . من نخواستم اون رو از كورش بدزدم . . . وقتي كه رفتم ترسيده بودم . . . من ترسيده بودم . . . كورش اينو نمي فهمه . . . من دوستش داشتم . . . نمي خواستم كسي به جز اون پدر بچه ام باشه .
اشك هاي آني بي مهابا جاري بود و عفيفه هم پا به پاي او اشك مي ريخت. پيرزن،متاثر از رفتار او، دست هايش را گرفت و او را روي صندلي آشپزخانه نشاند.
- آروم باش مادر . . . چرا اين قدر خودت رو عذاب مي دي؟ . . . كورش خان هم مرده . . . به غرورش برخورده . اما مطمئن باش وقتي بجه رو ببينه دلش نرم مي شه و به سمتت بر مي گرده . . . من مطمئنم مادر جون . . . دل كورش خان از گنجيشك هم نازك تره. همين حالا هم مطمئنم دل تو دلش نيست كه پيشت باشه، اما خوب غرور داره ديگه . . . مي خواد ناراحتيش رو اين طوري نشون بده.
- نه . . . نه عفيفه جون. . . كورش ديگه دوستم نداره. . . ديگه تموم شد . . .
- چرا باهاش حرف نمي زني؟ چرا اين حرف هايي كه گفتي رو به خودش نمي گي؟ از چي مي ترسي؟ آخرش اينه كه باز هم محلت نمي ذاره. به هر حال تو تلاشت رو بكن مادرجون . اون كه مرد غريبه نيست. شوهرته. باهاش حرف بزن. ازش بخواه تو رو ببخشه. من كه فكر نكنم تو اصلا سعي كرده باشي بهش بفهموني چقدر دوستش داري .
چشمان خيس آني دوباره به چشم هاي مهربان عفيفه خيره شد. تا آن لحظه به خاطر نداشت به كسي ابراز علاقه يا پشيماني كرده باشد. حتي آخرين عذرخواهي اش را به خاطر نمي آورد. حتي در خوش ترين لحظاتش با كورش نيز جملات عاشقانه به كار نمي برد. بلد نبود! تا قبل از ضربه ي مغزي مادرش حتي خودش را در قبال هيچ كاري مسئول . مقصر نمي دانست! حالا عفيفه به او مي گفت از غرورش و از عادت به آن بگذرد و از كورش طلب بخشش كند و بگويد چقدر دوستش دارد. دلش مي خواست. واقعا دلش مي خواست آن كار را انجام دهد اما . . . سخت بود.
عفيفه كه ديد او را به فكر فرو برده، لبخندي بر لب آورد و گفت: همين حالا بهش زنگ بزن و حرف هات رو بهش بگو. نذار اين روزهاي آخر باردازي تنها باشي. فكر كن چقدر خوبه موقع زايمان شوهرت كنارت باشه. . . مي دوني چه دلگرمي بزرگي برات مي شه.
در حقيقت آن چيزي بود كه آن روزها تمام فكر آني را به خود مشغول داشته بود و حتي تمام محبت هاي منصور و ثمره خلاء درونش را پر نمي كرد. او كورش را مي خواست. مي خواست هنگام زايمان دستان پر قدرت و گرم او دستش را بگيرند. مي خواست با نگاه مهربان و لبخند گرم او فرزندش را به دنيا بياورد. مي دانست اگر كورش باشد حتي درد را كمتر حس خواهد كرد. وحشت نخواهد داشت. . . اگر كورش بود. . .
با ديدن گوشي كه به سمتش گرفته شده بود، آب دهانش را فرو داد و باز به عفيفه نگاه كرد.
- بگيرش . . . زنگ بزن. سعي كن مادر . . . بذار شوهرت ببينه و بفهمه كه برات مهمه.
آني با دستاني يخ زده گوشي را گرفت . نفس عميقي كشيد و لحظاتي به آن خيره شد. عفيفه با نگاهش او را ترغيب مي كرد. آني دلهره ي عجيب گرفته و معده اش به هم مي پيچيد.
- الآن سركاره . . . شب زنگ مي زنم.
عفيفه اخمي كوچك بر چهره آورد و گفت: بهونه نيار. زنگ بزن باهاش قرار بذار . . . اصلا من زنگ مي زنم مي گم بياد اين جا كارش دارم.
- نه، نه . . . اين كارو نكن . . .
صداي زنگ تلفن هر دو را از جا پراند. رنگ از روي آني پريده بود و دستانش مي لرزيد. عفيفه كه حال او را ديد،سريع گوشي را از دستش گرفت و ليواني آب به او داد. بعد جواب تلفن را داد. منصور بود كه حال آني را مي پرسيد. بعد خواست با عروسش صحبت كند كه عفيفه گفت حمام است. حال آني زياد خوب به نظر نمي رسيد و عصبي مي نمود. عفيفه با نگراني زير بازوي او را گرفت و بلندش كرد.
- پاشو مادر جون . . . پاشو بريم يك كم استراحت كن. چرا اين قدر خودت رو عذاب مي دي؟
- مي خوام بهش بگم . . .
- باشه بگو . . . بذار اول حالت يك كم جا بياد . . .
او را روي كاناپه طوري نشاند كه پاهايش را دراز كند.
- مي خوام براش هديه بخرم.
- باشه، باشه . . . بعدا مي خريم.
- حالا . . . همين جالا مي خوام . . .
آني مي ترسيد دير شود. مي ترسيد كورش هنگام زايمانش هنوز با او قهر باشد.

كيسه ي فانتزي مقوايي كه بسته اي كادو پيچ درونش بود را در دستان عرق كرده اش جا به جا كرد و وارد ساختمان شركت شد.
يك طبقه را آرام و به سختي از پله ها بالا رفت. پشت در نفسي تازه كرد و زنگ را فشرد. لحظه اي نگذشته بود كه دختر جوان و خوش پوشي در را به رويش گشود.
- بفرمائيد.
آني كمي من و من كرد. . دختر به شكم برجسته ي آني نگاهي انداخت و منتظر شد.
- من. . . مي خواستم آقاي كيانفر رو ببينم.
منشي در را كاملا گشود و در حالي كه هنوز نگاه پر ترديدش به روي آني بود او را به داخل دعوت كرد.
- ايشون جلسه دارند، اما ديگه بايد تموم بشه. شما مي تونيد اين جا منتظر باشيد.
با دست به مبلي كه نزديك ميزش بود اشاره كرد. هنوز آني روي مبل ننشسته بود كه در اتاقي باز شد و نويد از آن خارج گشت. با ديدن آني هاج و واج ماند. چنان شوكه شده بود كه حتي قادر نبود حرفي بزند. آني كه بهت او را ديد به زحمت سلام كرد.
نويد قدمي به سويش برداشت و به جاي پاسخ به سلام او گفت: تو اين جا چي كار مي كني؟
- اومدم با كورش حرف بزنم!
نويد باز هم جلوتر آمد و صدايش را ملايم تر كرد.
- حالا؟ اون هم اين جا؟ چرا تا شب صبر نكردي؟
- بايد همين حالا باهاش حرف بزنم.
منشي كه حيرت زده مي نمود سعي كرد خود را سرگم كار كند تا آن دو راحت باشند. نويد كلافه و پريشان بازوي آني را گرفت و او را به سوي اتاقي خالي كشاند و در را بست.
- كورش اين روزها حال درست و حسابي نداره. الآن هم با يكي از ارباب رجوع مشكل پيدا كرده و حسابي به هم ريخته . . . برو خونه و تا فردا صبر كن. من قول مي دم خودم كاري كنم كه فردا عصر باهاش صحبت كني.
آني بغض كرد و چانه اش لرزيد.
- مي ترسم دير بشه. . . نويد! من بايد حرف هام رو بزنم.
- پس تا حالا كجا بودي؟ اين مدت چرا جلو نيومدي؟
- نمي تونستم . . . نمي تونستم . . . مي فهمي . . . ؟ من . . . من . . .
- خيلي خوب . آروم باش . مگه نمي دوني كه نبايد عصبي بشي.
با شنيدن صداي صحبت چند مرد، پشت در، نويد به خود آمد و با گفتن « همين جا باش» به سرعت از اتاق خارج شد.
ظاهرا اعضاي جلسه در حال ترك دفتر بودند. آني صداي كورش را به خوبي در ميان صداها تشخيص داد و دلش لرزيد.
بايد با او حرف مي زد. بايد سعي خود را مي كرد. با رفتن اعضا، صداي نويد آمد كه منشي را مرخص مي كرد. بعد صداي اعتراض كورش به گوش آني رسيد.
- چرا خانم محمدي رو مرخص مي كني؟ ما هنوز كار داريم.
- بذار بعدا برات توضيح مي دم.
صداي عصباني كورش، تپش قلب آني را تندتر مي كرد.
- الآن بگو.
- بذار ايشون تشريف ببرند.
- نويد امروز چند تا سند بايد وارد كامپيوتر بشه. خانم محمدي تا آخر وقت اداري هيچ جا نمي ره.
نويد با ترديد گفت: اگر بگم آني داره مي ياد اين جا چي؟
- اون خيلي بي جا كرده! اصلا براي چي بايد راه بيفته بياد اين جا؟!
- كورش آروم باش بذار حرف بزنم.
- من دارم مي رم خونه. . . خانم محمدي شما اين جا بمون و كارها رو تموم كن.
- صبر كن كورش.
صداي خشمگين كورش داشت آخرين رمق هاي آني را مي گرفت.
- ديگه نمي خوام حتي اسمش رو بشنوم. فهميدي؟! اون ديگه براي من تموم شده.
- كورش به خاطر خدا زبون به دهن بگير. . . اون الآن اين جاست.
كورش ناباورانه قيافه ي پريشان نويد را نگاه مي كرد و قادر نبود حرفي بزند.
- ببين كورش . . . الآن ديگه آخر وقته . . . بقيه كارمند ها هم رفتند. من و خانم محمدي هم مي ريم. . . بهتره تو حرف هاي آني رو بشنوي.
كورش با صدايي خش دار منشي را مرخص كرد. او كه اوضاع را وخيم مي ديد با سرعت وسايلش را برداشت و با خداحافظي كوتاهي از دفتر خارج شد. با رفتن او ناگهان در اتاقي كه آني در آن بود باز شد. صورت برافروخته و نگاه سرشار از رنجش آني به چشمان سرد كورش دوخته شد.
- من ديگه برات تموم شدم؟ حرف آخرت همينه؟
كورش آرام سر تكان داد. آني بغض كرد اما اجازه نداد بشكند.
- تو بابا منصور و ثمره رو داري. . . فكر كنم برات كافي باشه! اون ها رو فرستادم جلو تا خودم مجبور نباشم مسئوليتت رو به عهده بگيرم!
نويد اعتراض كرد: كورش! اين حرف ها چيه؟!
- لطفا تو دخالت نكن نويد. اين زنيه كه بي خبر گذاشت و رفت و چند ماه توي يك كشور ديگه تنها زندگي كرد . . . اون معني همسر بودن رو نمي فهمه . . . معني تعهد و مسئوليت پذيري رو نمي فهمه. هر حرفي هم بخواد بزنه، اين نفهمي ها توجيه نمي شه . . . وقتي تركم كرد، رفت كه بره . . . مطمئنم اگر پاي بچه وسط نبود هرگز بر نمي گشت. پس پي نبودن منو به تنش ماليده بود . . . حالا هم اوضاعش خيلي بهتر از ا
     
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / anahita | آناهیتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites