تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

anahita | آناهیتا

صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  
#41 | Posted: 3 Sep 2013 22:14 | Edited By: Alijigartala
فصل پانزدهم - فصل آخر

حالا هم اوضاعش خيلي بهتر از اون چيزي يه كه تصور مي كرده. بهتره قدر بدونه و به زندگي خودش برسه. بعد از به دنيا اومدن بچه هم مي تونه طلاقش رو بگيره و زندگي تازه اي شروع كنه . اون استعداد تنها زندگي كردن رو داره!
نويد نا باورانه به كورش و آني كه انگار هر لحظه بيشتر مي شكست نگاه مي كرد و نمي دانست چه طور بايد جلوي دهان كورش را بگيرد. آني با تمام قوا بغضش را فرو خورد. آرام و آهسته به سمت ميز منشي رفت . بسته ي كادويي بزرگ را از داخل كيسه بيرون كشيد و روي ميز گذاشت.
- تو حق داري! هر چي گفتي درست بود . . . ديگه حرفي براي گفتن نمونده . . . فقط مي تونم بگم متاسفم . . . !
وقتي آن حرف ها را مي زد سعي مي كرد اشك هايش را مهار بزند و لرزش صدايش را كنترل كند. با وجودي كه حرف هايش را نزده بود اما همين كه حس مي كرد كورش كمي سبك شده، برايش كافي بود. خواست برگردد برود كه سرش كمي گيج رفت. نويد از مشاهده ي رنگ پريده و عدم تعادل او دلش ريش شد. نگاهي غضب ناك به كورش انداخت و به سمت آني رفت. دست او را گرفت و روي مبل نشاند. كورش هنوز كلافه و عصبي مي نمود با اين وجود به آشپزخانه رفت. يك ليوان آب قند درست كرد و با همان قيافه ي اخمو به دست آني داد. آني كمي از آب قند نوشيد و سعي كرد لبخند بزند.
آني كمي از آب قند نوشيد و سعي كرد لبخند بزند.
- نويد ممكنه برام يه ماشين بگيري.
- خودم مي رسونمت. بدار يك كم حالت جا بياد.
- من خوبم . اين حالتم عاديه. هميشه اين ساعت ها دچار سرگيجه مي شم.
نمي خواست بيش از آن جلوي كورش بشكند. دوست نداشت ضعفش آن چنان آشكار باشد. اما هر دو مرد خوب مي فهميدند او چقدر سعي دارد خودش را كنترل كند.
كورش گفت: به نظر من هم بهتره زود تر ببريش تا استراحت كنه.
نويد بي توجه به كورش از آني پرسيد: چقدر مونده؟
آني گيج نگاهش كرد و نويد لبخند زد.
- تا دنيا اومدن ني ني كوچولو رو مي گم.
آني اين بار از ته دل لبخند زد.
- دو، سه روز ديگه .
نويد دست دور شانه ي آني انداخت و با خنده گفت: قربونش بره دايي.
كورش پوزخندي زد و به سمت اتاقش رفت، اما هنوز وارد اتاقش نشده بود كه صداي ناله ي آني او را بر جا ميخ كوب كرد. نويد هراسان از جا برخاسته و با وحشت به مايعي كه زير پاي آني جمع شده بود نگاه مي كرد. آني به شدت هول كرده و ضربان قلبش انگار به صد رسيده بود. كورش جلو دويد و با ديدن خيسي لباس او با نگراني و دستپاچگي گفت: چيزي نيست! كيسه ي آبت پاره شده . . . هول نكن . . . هول نكن . . . نويد برو ماشين رو بيار جلوي در . . . زود باش .
با فرياد او نويد كمي خود را جمع و جور كرد و از دفتر بيرون دويد. آني از دلهره و اضطراب به گريه افتاده بود. كورش به سمتش رفت.
- آروم باش . . . خوب . . . نفس عميق بكش و نترس. . .
آني خواست بلند شود كه كورش تقريبا فرياد زد: نه! نبايد راه بري. نبايد حركت كني. من مي برمت . صبر كن.
قسمتي از موهايش را كه روي پيشاني ريخته بود عقب زد و آني را به آرامي روي دو دست بلند كرد. آني تلاش مي كرد نگريد اما اشك هايش بي آن كه بخواهد روي گونه روان بود. هم زمان گرفتار چند احساس متفاوت شده بود و قادر به كنترل خود نبود. از طرفي ترسيده بود و از طرفي ديگر از اين كه پس از مدت ها در آغوش همسرش است دچار احساس خاصي شده بود و حسرت از دست دادن كورش را بيش از هر زمان ديگر لمس مي كرد.
آني بلافاصله در بيمارستان بستري شد و به اتاق انتظار زايمان رفت. با وجود پاره شدن كيسه ي آب، سر بچه هنوز در جاي مناسب قرار نداشت و درد زايمان هم شروع نشده بود.
به تشخيص پزشك آن ها بالاخره مجبور مي شدند براي عمل سزارين اقدام كنند، پس بهتر بود زودتر دست به كار مي شدند. با آمدن منصور و ثمره و رضايت كورش، آني به اتاق عمل رفت. كمتر از يك ساعت بعد، دختر آناهيتا به دنيا آمد. دختري كوچك و سرخ و سپيد با صورتي گرد و لب هايي كه از شدت سرخي با گلبرگ هاي رز قرمز برابري مي كرد. و چشماني كه خاطره ي صبا را در زهن همه تداعي مي كرد. منصور با ديدن نوزاد، گريست. از گريه ي آرام او بقيه هم به گريه افتادند. منصور حس مي كرد صبايش دوباره جان گرفته و به سويش بازگشته. در آن مدت اگر عشق به فرزندانش نبود شايد در برابر غصه ي مرگ صبا دوام نمي آورد. حالا نوه ي صبا و خودش، جزئي ديگر از وجود خودشان را در بغل داشت و آن نهايت آرزويي بود كه مي توانست داشته باشد. ثمره هم از همان لحظه ي اول عاشق نوزاد شد و وقتي او را در آغوش گرفت با لبخند گفت: حالا من عمه اش هستم يا خاله اش؟!
نويد گفت: مي تونه وقتي بزرگ شد عمه خاله صدات كنه!
كورش كه با وجود اشتياق هنوز آمادگي در آغوش گرفتن فرزندش را نداشت، بي حرف، او را تماشا مي كرد. مهين بچه را از بغل ثمره گرفت و به سمت كورش برگشت.
- نمي خواي دخترت رو بغل كني، بابا جان!
كورش سعي كرد لبخند بزند. هنوز باورش نمي شد پدر شده. حتي از شوك بارداري آني هم خارج نشده بود و تمام آن ها را تقصير آني مي دانست. به آرامي و با ترس نوزاد نحيف را از آغوش مهين گرفت. بچه تكان خورد و لب هايش را جمع كرد. با آن حركت صورتش سرخ تر شد و كورش را خنداند. بعد انگشتان كوچكش را باز و بسته كرد و صورتش جمع تر شد. انگشت ها وقتي به دهان نزديك مي شدند، لب هايش از هم باز مي شد و تكان مي خورد.
كورش با خنده گفت: چرا بغل من كه اومد، اين طوري مي كنه؟!
نويد به شوخي گفت: فكر مي كنه تو مادرشي! شير مي خواد.
كورش گفت: پس چقدر خنگه اين بچه!
نويد با لحني معنا دارگفت: اتفاقا خيلي هم باهوشه، تو بوي مادرش رو مي دي. يادت رفته تا همين دو ساعت پيش آني توي بغلت بود!
كورش كمي سرخ شد. منصور كه جلوي در اتاق عمل رفته و با پزشك آني صحبت مي كرد جلو آمد وگفت: آني به هوش اومده. دارن ميارنش.
مهين خدا را شكر كرد. ثمره گفت: وقتي رسيدم خونه عفيفه خانم گفت آني خيلي مي ترسيده موقع زايمان تنها باشه، خيلي خوب شد كه كورش پيشش بود.
با خروج تخت رواني كه آني به رويش حمل مي شد، همه دور او جمع شدند. هنوز كامل به هوش نيامده و همه را از ميان چشمان نيمه بازش مي ديد. حتي رمقي براي ناله كردن هم نداشت.
ساعتي بعد خانواده ي صنم هم آمده بودند و همگي در اتاق جمع بودند.
منصور بلند بلند مي خنديد و نمي توانست شادي اش را پنهان كند. هر چند وقت يك بار هم بوسه اي از پيشاني آني بر مي داشت يا نوزاد را در آغوش مي گرفت و غرق صورت معصومش مي شد.
آني با نگاهي بي رمق و چهره اي گرفته آدم هايي را كه دور و برش بودند از نظر مي گذراند و سعي مي كرد نگاهش به كورش كه مثل غريبه ها عقب تر از همه ايستاده و با شوهر خاله صنم حرف مي زد نيفتد.
با گريه ي ضعيف نوزاد كه مدام دهانش را به اين سو و آن سو مي چرخاند باز هم صداي خنده ي منصور بلند شد.
- بچه ام شير مي خواد. لطفا خلوت كنيد تا نوه ي خوشگلم شيرش رو بخوره.
آني كمي دستپاچه به او نگاه كرد و منصور رمز نگاه او را فهميد.آن اولين مرتبه اي بود كه آني مي هژخواست بچه را شير دهد.
- الآن پرستار رو خبر مي كنم تا كمكت كنه.
بعد زنگ بالاي سر او را فشرد. كورش نيم نگاهي به آني كه بچه را درآغوش مي گرفت انداخت . چقدر به نظرش مادر جوان و در عين حال تكيده اي مي آمد. اي كاش آني برايش دل و دماغ ذوق و شوق گذاشته بود. اما او دلگير تر از آن حرف ها بود.
پرستار كه آمد فقط مهين و صنم و ثمره در اتاق ماندند. آني كمي خجالت مي كشيد اما پرستار بي توجه به او بچه را زير سينه اش خواباند. دقايقي بعد ثمره با ذوقي كودكانه از اتاق بيرون دويد و گفت: داره مي خوره! خيلي هم شكمو تشريف داره!
بعد انگار تازه فهميد چه مي گويد ، خود را جمع و جور كرد و با صورتي سرخ دوباره به اتاق بازگشت. با رفتن او صداي خنده ي مردها به هوا برخاست. كورش اما فقط پوزخندي تلخ بر لب آورد.
روز بعد آني مرخص شد و عفيفه خانم براي پرستاري از او آمد. البته مهين و صنم و راحله هم هر روز به او سر مي زدند، يك هفته به سرعت سپري شد و كورش بالاخره براي ديدن بچه آمد، نيم ساعتي ماند، در اتاق نشيمن بچه را ديد و بعد رفت. با رفتن او بغض آني در هم شكست. گريه اش چنان بلند و خارج از اختيارش بود كه صباي كوچك هم به گريه افتاد. عفيفه خانم که دست تنها بود گيج شد، و در حالي كه خودش هم اشك مي ريخت نمي دانست به بچه برسد يا به مادر.
بالاخره با هر بدبختي اي بود هر دو را آرام كرد. آني بي حال روي تختش دراز كشيده و نوزادش را در آغوش گرفته بود. عفيفه به او كه چشمانش هنوز خيس گريه بود نگاه كرد و گفت: چرا خودت رو آزار مي دي مادر؟ هر كس سرنوشتي داره. تو هم بايد با سرنوشت كنار بيايي. كورش خان هم بالاخره سر عقل مي ياد. وقتي اين بچه بزرگ تر بشه خود به خود شما رو به هم نزديك مي كنه. غصه نخور قربونت برم.
صداي خش دار آني دل او را ريش مي كرد.
- دلم گرفته . . . گرفتن دلم ربطي به كورش نداره. اصلا نمي دونم چرا گريه كردم . . . لطفا به كسي نگو. باشه؟
- باشه مادر . . . حرفي نمي زنم.
اما عفيفه نتوانست سر حرفش بماند . به محض خوابيدن آني گوشي را با خود به حياط برد و با منصور تماس گرفت و همه چيز را تعريف كرد. حتي گفت آني با چه اميد و آرزويي سراغ كورش رفته تا عذرخواهي كند. گفت كه از تنهايي و بي محلي هاي او چقدر رنج مي كشد. گفت كه صداي گريه هاي آن مادر و بچه دلش را آتش زده و طاقتش را از او گرفته.
روي سكوي كنار باغچه نشسته بود و پشت سر هم حرف مي زد. آمده بود آن جا كه راحت تر باشد و آني و بچه از خواب بيدار نشوند، همان طور از كورش گله مي كرد كه ناگهان در جاي خود خشك شد. كورش رو به رويش ايستاده و با چشم هاي سرخ نگاهش مي كرد.
چند لحظه مات ماند. بعد با لكنت پرسيد: چيزي جا گذاشتيد؟
كورش با لبخند گفت : دلمو!
منصور پرسيد: چي شده عفيفه خانم؟ با كي حرف مي زني؟
- با . . . كورش خان ! اون برگشته.
- به بابا بگيد اگه اجازه بده از اين به بعد من اجاره ي اين خونه رو بدم.
عفيفه خانم اشك به ديده آورد.
- الهي پير بشي مادر . . . معلومه كه بابات اجازه مي ده.
عفيفه نفهميد چگونه تماس را قطع كرد و از روي سكو بلند شد.
- بفرمائيد بريم بالا كورش خان . . . بفرمائيد . . .
- تازه امروز هديه ي آناهيتا رو باز كردم . . . يك هفته ي تمام روي كتابخانه ام گذاشته بودم، اما بازش نمي كردم . . . نمي دونم امروز چي شد . . . يك مرتبه دلم هواي دخترم رو كرد. هواي . . .
خجالت مي كشيد بگويد از آن روزي كه آني آن طور صبورانه، غرولندها و حرف هاي تندش را تحمل كرده، چيزي روي دلش سنگيني مي كند. رويش نشد بگويد وقتي او را بغل كرد تا به بيمارستان برساند تازه فهميد چقدر دلتنگ عطر تنش است. خجالت كشيد بگويد با ديدن لبخند معصومانه ي آني چطور بند دلش پاره شده.
عفيفه خانم با تعجب به او خيره شده بود.
- . . . امروز هديه اش رو باز كردم . . . برام يك جلد قرآن آورده بود! باور مي كني؟
اشك از چشمان پير عفيفه چكيدن گرفت. كورش هم بغض كرده بود.
- اون دهن منو بست با اين هديه اش . . . اين هديه خيلي براي من معني داره عفيفه خانم . . . امروز اومدم ازش بپرسم كه واقعا منظورش همون هايي بوده كه من فكر كردم . . . اما ترديد داشتم. وقتي از اتاق بيرون نيومد . . . شكم بيشتر شد. از اون موقع تا حالا توي حياط بودم و با خودم كلنجار مي رفتم. تا اين كه شما اومدي و . . . فكر كردي دل من از سنگه عفيفه خانم؟!
عفيفه دستپاچه پاسخ داد: منظور من اين نبود به خدا . . . من . . .
- حق داريد شما. هر كي هم بود اين طوري فكر مي كرد. اما من هم آدمم. دلم خيلي شكسته بود . . . خيلي . . .
- برو بالا پسرم . . . ديگه اين حرف ها گفتنش فايده اي نداره. برو پيش زن و بچه ات. حيفه اين روزهاي قشنگ رو از دست بديد.
كورش مي خواست بگويد مدت هاست دلش براي بودن با همسرش پر پر مي زند، كه يك هفته است خواب به چشمش نمي آيد. كه حسرت در آغوش كشيدن دخترش را دارد.
عفيفه كليد خانه را به كورش داد و او با نفسي عميق به سوي آناهيتا و صياي كوچك شتافت.
هيجان زده بود و ذوق و شوقش مهار نشدني . به جاي آسانسور از پله ها استفاده كرد. انگار روحش آرام و قرار نداشت. پشت در نفسي تازه كرد و كليد را در قفل چرخاند. سكوت مطلق خانه به او مي فهماند هر دو عزيزش خواب هستند. آرام و آهسته وارد اتاق آني شد. اتاقي با تختي دو نفره و يك تخت نوزاد كنارش. كمدي پر از عروسك هاي دخترانه با رنگ هاي شاد و زيبا.
كورش آرام به تخت نزديك شد. پلك هاي آني تكان خورد. عطر كورش را حتي در خواب هم حس مي كرد.آهسته چشم گشود. ندانست خواب است يا بيدار. نوزاد آهسته تكاني خورد. كورش كنار تخت زانو زد و خيلي آرام دست فرزندش را بوسيد .
آني بغض كرد ولی كورش به رويش لبخند زد.
- وقتي قرآن رو واسطه مي كني يعني همه چيز تغيير كرده. يعني اصالت خودت رو پيدا كردي. يعني شدي آناهيتا . . . نه آني! مي خوام از اين به بعد كامل صدات كنم.
آناهيتا اشك مي ريخت. كورش به روي او خم شد و از پيشاني اش بوسه اي برداشت.
- اون روز توي بيمارستان وقتي پدرم پيشوني ات رو مي بوسيد نمي دوني چقدر حسرت خوردم.
آناهيتا ميان گريه لبخند زد و صداي لرزانش را به زحمت از ميان لب ها بيرون فرستاد.
- كورش، من . . . من متاسفم . . . من . . .
كورش انگشت بر لب هاي او نهاد و آهسته زمزمه كرد.
- هيچي نگو . . . من هم متاسفم عزيز دلم . . . نبايد اين روزها تنهات مي ذاشتم. دیروز راحله باهام حرف زد . به خاطر وضیت تو رفتار من باهات خیلی عذاب وجدان داشت .برام تعریف کرد که تو باهاش تماس گرفتی و چیزای خوبی بهت نگفته . گفت خیلی عذاب وجدان داشته وقتی تو رفتی ... راستش منم عصبانی شدم .... خیلی هم عصبانی شدم . فکر نکنم راحله تا چند ماه جرات کنه از یه فرسخیم رد بشه ! نمی تونی تصور کنی با شنیدن حرفهاش چه حالی شدم . با اینکه خیلی از دست راحله کفری ام اما بازم ممنونشم که اعتراف کرد تو رو توی اون موقعیت وحشتناک ترسونده . شاید اگه نمی گفت همیشه یه نقطه تاریک ازت تو ذهنم می موند .
بعد با خنده ادامه داد : حالا یه نقطه ی خاکستری مایل به سفیده !
آناهيتا باز هم لبخند زد. كورش خواست تكاني بخورد كه آناهيتا دست او را محكم گرفت.
- نرو! . . . نرو . . .
كورش خنديد. گرچه خنده اش با بغض همراه بود.
- نمي رم. كجا برم بهتر از اين جا؟! ديگه يك لشگر هم نمي تونه من رو از اين خونه بيرون كنه. تازه مي خوام بابا و ثمره رو بفرستم خونه شون . بعدش دوست داري كدوم اتاق مال صبا كوچولو باشه؟ هان؟
آني كه غرق چشمان كورش بود به جاي پاسخ به سوال او زمزمه كرد: صدام كن کورش . . . اسممو صدا كن . . . كامل!
و كورش با همه ي وجودش گفت: آناهيتاي من!

پايان
     
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / anahita | آناهیتا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites