تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زنان کوچک

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 2 Sep 2013 21:32




موقعی که آهنگ متوقف گردید ، آنها نشستند و لاری وسط تعریف از یک جشن در « هایدلبرگ » بود که مگ که داشت به دنبال خواهرش می گشت ، ظاهر گردید . مگ اشاره ای به جو کرد و او فورا به دنبال خواهرش به اتاق پهلویی رفت . در اینجا مگ خود را روی یک کاناپه انداخته و در حالی که ظاهرا از فرط دردی که داشت به جلو و عقب خم می شد گفت :« مچ پایم رگ به رگ شده است . اون پاشنه های بلند احمقانه ، یکدفعه پیچید و از درد نزدیک بود بیهوش شوم . پایم آنقدر درد می کند که به سختی می توانم سرپا بایستم و نمی دانم چطوری باید با این پایم به خانه باز گردم . »
جو در حالی که سعی می کرد به آرامی مچ بیچاره آسیب دیده را بمالد ، گفت :« من می دانستم که تو با این کفش های احمقانه یک بلایی سر خودت می آوری خیلی متاسفم مگ ، ولی نمی دانم چکار باید بکنی ، مگر اینکه یک کالسکه بگیری یا این که امشب را اینجا بمانی . »
ـ ولی من نمی توانم یک کالسکه بگیرم حتما پولش خیلی می شود و بعلاوه الان حتما کالسکه هم گیر نمی آید چون لابد همه می خواهند برگردند منزل و تا اصطبل هم راه خیلی زیادی است .
ـ من می توانم بروم دنبال کالسکه .
ـ نه بهتره نری ، چون ساعت از نه هم گذشته و بیرون خیلی تاریکه . ولی امشب اینجا هم نمی توانم بمانم ، چون خانه پر از مهمانه . چند تا از دوستان « سالی » امشب اینجا خواهند ماند . پس چاره ای ندارم جز اینکه اینجا دراز بکشم و منتظر آمدن هانا بشوم تا بعد ببینم چکار می توانیم بکنیم .
در این موقع گویی فکر تازه ای به مغز جو خطور کرده باشد ، با خوشحالی گفت :« من می توانم از لاری خواهش کنم . او حتما ما را با خود خواهد برد . »
ـ نه ، نه ! من از ترحم بدم می آید . تو نباید به کسی چیزی بگوئی . فقط اون گالش های مرا بده و این کفشها را توی اسباب هایمان بگذار ، وقتی شام به پایان رسید ، گوش به زنگ باش تا هانا آمد بیا به من خبر بده .
ـ الان همه ی میهمانها برای شام رفته اند ، من ترجیح می دهم اینجا پهلوی تو بمانم .
ـ نه عزیزم ، برو و ضمنا یک فنجان قهوه هم برای من بیاور . من آنقدر خسته ام که قدرت تکان خوردن ندارم !
بنابراین مگ در حالی که سعی می کرد گالش ها را عجالتا قایم کند ، روی کاناپه تکیه داد و جو به طرف اتاق غذاخوری رفت . در کنار اتاق نهارخوری اتاق دیگری بود که مخصوص سرویس چایی و قهوه بود و جو بعد از این که بطرف میز حمله برد ، چنان با سرعت ظرف قهوه را از روی میز برداشت که تمام قهوه را روی لباسش ریخت .
جو که با دستپاچگی با دستکش نازنین مگ تند و تند قهوه را از روی لباسش پاک می کرد ، اظهار داشت : « آه خدایا من چقدر دست و پا چلفتی هستم . »
در این موقع صدایی دوستانه از پشت سرش گفت :« می توانم کمکت کنم ؟»
لاری بود که در حالی که یک فنجان در یک دست و یک بشقاب یخ در دست دیگرش بود ، داشت به جو نزدیک می شد .
جو با بیچارگی نگاهی به دامن لباس و دستکش های آغشته به قهوه انداخت ، پاسخ داد :« من می خواستم یک چیزی برای مگ که خیلی خسته است ببرم و مثل اینکه یک کسی به من تنه زد و می بینی در چه وضعی اینجا ایستاده ام . »
ـ خیلی بد ! من داشتم بدنبال کی می گشتم تا این فنجان قهوه را به او بدهم ، می توانم آن را برای خواهرت ببرم ؟
ـ اوه ،متشکرم ! من جای او را به تو نشان خواهم داد . من پیشنهاد نمی کنم که آن را خودم ببرم چون حتما یک افتضاح دیگر راه خواهم انداخت .
بنابراین جو لاری را راهنمایی کرد و لاری مودب یک میز کوچک را جلو آورد و فنجان قهوه و بشقاب یخ را روی آن گذاشت و چنان حالت آماده به خدمت توام با مهربانی داشت که حتی مگ مغرور نیز ته دلش مجذوب لاری گردید .
خلاصه مگ در حالی که عجالتا درد پایش را فراموش کرده بود ، و سه تایی شروع به صحبت و گپ زدن کرده و سرشان به آب نبات ها و کاغذهای شعر دارشان مشغول شد و بالاخره باتفاق دو سه نفر دختر و پسر جوان دیگر ، وسط بازی « پچ و پچ » بودند که سر و کله ی هانا پیدا شد . مگ که پایش را فراموش کرده بود ، چنان به سرعت از جایش بلند شد که با فریادی از درد با کمک جو دوباره مجبور شد سرجایش بنشیند .
بعدا در حالی که آهسته در گوش جو نجوا می کرد که در این باره چیزی به هانا نگوید ! به صدای بلند افزود :« چیز مهمی نیست . مثل اینکه پایم یه خرده پیچیده ! » سپس لنگان لنگان برای پوشیدن پالتویش از پله ها بالا رفت .
ولی هانا شروع کرد به سرزنش و غرولند و مگ هم از فرط درد اشکش سرازیر شده بود ، بطوری که جو تصمیم گرفت خودش چیزها را بردارد . بعد جو از یک فرصت استفاده کرده و به اصطلاح جیم شد تا بلکه یک مستخدم پیدا کند که یک کالسکه برایشان گیر بیاورد . ولی از بدشانسی این مستخدمی هم که گیر آورد ، یک مستخدم ساعتی بود و چیزی از وضعیت آن حوالی نمی دانست و جو همانطور برای پیدا کردن یک مستخدم دیگر اینطرف و آن طرف را نگاه می کرد که لاری که شنیده بود ، جو به مستخدم چه گفته است ، جلو آمد و تعارف کرد که آنها را با کالسکه پدربزرگش که همان لحظه رسیده بود ، برساند .
جو با خوشحالی ولی در عین حال تردید گفت : « آخر الان خیلی زود است و حتما تو خیال نداری به این زودی مهمانی را ترک کنی . »
ـ من همیشه عادت دارم زود برگردم - واقعا ، باور کن ! خواهش می کنم ، اجازه بده شما را به خانه تان برسانم . این همان راه خودم است ، بعلاوه گویا الان دارد باران تندی هم می بارد .
خلاصه بعد از اصرار لاری و تعریف بدبیاری مگ برای وی ، جو با حق شناسی دعوت لاری را قبول کرد و بعد برای همراه آوردن بقیه ناپدید شد . هانا مثل گربه ای که از بارات نفرت داشته باشد ، از هوای بارانی بدش می آمد بنابراین مخالفتی نکرده و همگی در حالی که خیلی احساس غرور و شیک بودن می کردند سوار کالسکه ی لوکس که نزدیک در بود ، شدند . لاری خودش پهلوی کالسکه چی نشست تا مگ بتواند پایش را روی صندلی روبه روئی دراز کند و دخترها با دل راحت شروع به تعریف اتفاقات مهم میهمانی کردند .
جو در حالی که سنجاق های مویش را در می آورد تا خودش را راحت کند ، گفت :« به من که خیلی خوش گذشت ، به تو چطور ؟ »
مگ نیز از تخیلات شیرینی که در سر داشت ، خوشحال به نظر می آمد ، پاسخ داد :« بله تا قبل از اینکه پایم پیچ بخورد ، به من هم خیلی خوش گذشت ، دوست سالی ، « آنی موفت » خیلی از من خوشش آمده بود و از من دعوت کرد تا یک هفته را با او و سالی بگذرانم . سالی ، خیال دارد در فصل بهار که اپرا شروع می شود ، نزد آنی برود . اوه ، چقدر خوش خواهد گذشت ، فقط کاش مادر اجازه بدهد . »
ـ با آن پسر موقرمز که من ازش فرار کردم دیدمت . او پسر خوبی بود ؟
ـ اوه ، بله خیلی ! موهای او بور است نه قرمز ! و خیلی مودب است .
ـ او بیشتر شبیه ملخ در حال تشنج بود ، من و لاری که نمی توانستیم جلو خنده مان را بگیریم . تو صدای خنده ی ما را نشنیدی ؟
ـ نه ، ولی این کار خیلی بی ادبانه بود ، راستی تو درتمام این مدت کجا پنهان بودی و چکار داشتی می کردی ؟
جو تمام ماجراها را برای مگ تعریف کرد و وقتی به انتهای داستان رسید ، دم در خانه رسیده بودند ، در این موقع با تشکر فراوان به لاری شب به خیر گفته و بعد خیلی آهسته به داخل خانه خزیدند ، تا بلکه در این موقع شب ، مزاحم اهالی خانه نشوند ، ولی به محض این که صدای جیر جیر در اتاق خوابشان بلند شد دو تا شب کلاه چین دار ظاهر گردید و دو تا صدای خواب آلود ، اما مشتاق فریاد زدند :« یالا راجع به مهمانی بگوئید . راجع به مهمانی تعریف کنید . »
با سه چهار تا آب نباتی که جو برای خواهرهایش کنار گذاشته بود ( که البته در خانه با چشم غره و وعظ و خطابه ی مگ روبرو گردید ) عجالتا جو سر و صدای خواهرهایش را خواباند تا سر فرصت قضایای بسیار هیجان انگیز آن شب را برای آنها تعریف نماید .
مگ همانطور که جو داشت پایش را با « ارنیقه » باندپیچی می کرد و بعد سرش را برس می کشید ، گفت :« من باید بگویم که درست مثل یک خانم جوان حسابی از مهمانی با کالسکه به خانه بازگشتم و الان هم در حالی که با لباس خواب نشسته ام یک مستخدم منتظر دستور من ایستاده است . وای این خیلی رویایی است . »
ـ با وجود موهای سوخته ، لباس های کهنه و وصله دار ، دستکش های لنگه به لنگه و دمپایی های تنگ که پای ما دو تا خانم احمق را حسابی رگ به رگ کرده بود من فکر نمی کنم که هیچ خانم جوانی به اندازه ی ما دو تا از میهمانی لذت برده باشد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 2 Sep 2013 21:38




صبح روز بعد از مهمانی، مگ آهی کشید و گفت:«آه،خدای من.چقدر سخت است بار و بندیل را برداری و یواش یواش بروی سر کار.» چون تعطیلات تمام شده بود و خوشیهای گذشته با رفتن به سر کاری که او دوست نداشت جور در نمی آمد.
جو هم با ناراحتی خمیازه ای کشید و گفت:«کاشکی همیشه کریسمس یا سال نو بود.جالب نبود؟»
مگ در حالی که می خواست تصمیم بگیرد کدام لباسش نو تر است تا آن را بپوشد، گفت:«آن وقت نصف لذتی را که بردیم، نمی بردیم. به نظر من خیلی خوب است که آدم مثل دیگران کار نکند و شام مختصری بخورد و دسته گلی بگیرد و به مهمانی برود و بیاید خانه و کتاب بخواند و استراحت کند.همیشه به دختر هایی که این جوری هستند حسودیم می شود.من عاشق زندگی مجلل هستم.»
جو گفت:«خوب ما که نمی توانیم زندگی اینجوری داشته باشیم. پس بهتر اشت غَر نزنیم و مثل مادر بارهایمان را به دوش بکشیم و با زحمت اما با خوشحالی پیش برویم. حتما عمه مارچ هم همان پیرمرد دریاست.به نظرم وقتی من یاد بگیرم که بدون غرغر زدن او را حمل کنم، از روی دوشم می افتد یا انقدر سبک می شود که دیگر سنگینی او را حس نمی کنم.»
و این فکر، خیال جو را غلغلکی داد و کمی روحیه اش عوض شد.اما مگ خوشحال نشد چون بار مسئولیت او که چهارتا بچه لوس بود،انگار سنگین تر از پیش به نظر می آمد.حتی انقدر دل و دماغ نداشت که مثل همیشه روبان آبی رنگی به گردن ببندد و به وهایش حالت بدهد.
مگ در حالی که کشویش را با سروصدا می بست،غرولند کنان گفت:"وقتی کسی غیر از آن وروجکهای بداخلاق مرا نمی بیند این کارها چه فایده ای دارد؟ من مجبورم هر روز سخت کار کنم و جان بکنم و فقط گهگاهی کمی تفریح کنم و پیر و زشت و بد عنق بشوم.چون فقیرم و نمی توانم از زندگی ام مثل دخترهای دیگر لذت ببرم.افسوس!افسوس!»
مگ با قیافه ای ناراحت پایین رفت و موقع صبحانه اصلا سرحال نبود. اما انگار همه تا حدودی خلقشان تنگ بود و میخواستند غر بزنند.بت سرش درد میکرد و روی کاناپه دراز کشیده بود و سعی می کرد با بازی با گربه و سه بچه اش سردردش را آرام کند.ایمی نق می زد چون درسهایش را یاد نگرفته بود و نمی توانست گالشهایش را پیدا کند.جو سوت می زد و خودش را برای شلوغ کاری آماده می کرد.خانم مارچ نیز سخت مشغول نوشتن نامه ای بود که باید فوری می فرستاد.حنا نیز چون برخلاف همیشه دیر بلند شده بود غر میزد.
جو بعد از اینکه شیشه جوهر را برگرداند و جفت بند کفشهایش را پاره کرد، کفرش درآمد؛ روی کلاهش نشست و گفت:« تا حالا یه همچین خانواده بد اخمی ندیده بودم.»
ایمی که داشت با اشکهایش که روی تخته کوچکش ریخته بود، حاصل جمع غلط را می شست و پاک می کرد گفت:«و تو هم اخمو ترین شان هستی.»
مگ در حالی که سعی داشت خودش را از شر گربه ای که مثل خارخسک به پشتش چسبیده بود و تقلا کنان بالا می رفت راحت کند با اعصبانیت داد زد:« بت اگر این گربه های وحشتناک را همیشه در زیر زمی نگه نداری،می اندازمشان در آب تا غرق شوند.»
جو خندید،مگ دعوا کرد،بت التماس کرد و ایمی گریه و ناله کرد، چون یادش نمی آمد که نُه ضرب در دوازده چند تا می شود.
خانم مارچ برای سومین بار جمله اشتباه نامه اش را خط زد و داد زد:«دخترها! دخترها! یک دقیقه ساکت شوید. من باید این نامه را با پست صبح اول وقت بفرستم. شما با این نگرانیهایتان حواس مرا پرت می کنید.»
اتاق یک لحظه ساکت شد، اما وقتی حنا با هیبت وارد اتاق شد و دوتا شیرینی پای داغ را روی میز گذاشت و بیرون رفت، سکوت شکسته شد. این نوع پای، جزو شیرینی های سنتی خانه بود و دختر ها به آنها «دست گرم کن» می گفتند. چون چیز دیگری نداشتند و شیرینی پای داغ صبحای سرد زمستان، دستهایشان را گرم می کرد. حنا سرش شلوغ بود، اما خلقش تنگ بود یا نبود، هیچ وقت یادش نمی رفت از این شیرینها درست کند. بچه ها باید در آن سرما راهی طولانی را طی می کردند تا ناهار چیزی نمی خوردند و به ندرت زودتر از ساعت دو بعد از ظهر به خانه می رسیدند.
جو گفت:«بتی، گربه هایت را بغل کن و سعی کن حالت خوب شود.خداحافظ مادر.امروز صبح ما گروهی شیطان هستیم، ولی وقتی به خانه برگردیم دوباره فرشته می شویم.خوب مگ،برویم.» و بعد در حالی که احساس می کرد زائران آنگونه که باید عزم سفر نکرده اند،با گامهای سنگین راه افتاد.
آنها هر روز وقتی می خواستند سر پیچ خیابان بپیچند، به عقب برمی گشتند و نگاه میکردند. چون همیشه مادرشان پشت پنجره بود و برایشان سرودست تکان می داد و لبخند میزد. انگار بدون این کار نمی توانستند روز را به شب برسانند.چون در هر حالی بودند، آخرین نگاه مادر برای آنها همچون تابش نور آفتاب بود.
جو در حالی که از پیاده رو در کنار برفها راه می رفت و از باد سوزناک احساس رضایت و در ضمن پشیمانی می کرد گفت:«حقش بود مادر به جای نثار بوسه ، مشتش را برایمان تکان میداد چون تا به حال بچه هایی پست تر و ناسپاس تر از خودمان ندیده ام.»
مگ از پشت روبنده که مثل راهبه های تارک دنیا به صورتش پیچیده بود گفت:« جو، انقدر کلمه های زشت به کار نبر.»
جو در حالی که کلاهش را می گرفت تا باد آن را نبرد، گفت:«اما من از کلمه های پر معنا که منظور را خوب برساند خوشم می آید.»
-تو هر اسمی می خواهی روی خودت بذار. اما من نه ناسپاس هستم و نه پست. و دوست هم ندارم کسی این اسم هارا رویم بگذارد.
- تو موجود فراموش شده ای هستی و امروز عمدا بد عنق شدی.چون نمی توانی دائم در ناز و نعمت فراوان باشی.حیوونکی!فقط صبرکن من ثروتمند بشوم آن وقت دیگر در کالسکه می نشینی و بستنی می خوری و دمپاییهای پاشنه بلند پا می کنی و دسته گل به دست می گیری.
مگ گفت:«چه حرف های مسخره ای میزنی جو!» و در همان حال به آن حرف های بی معنی خندید و روحیه اش بهتر شده بود.
-خوش به حالت که من باهات هستم! چون اگر من هم مثل تو عین شکست خورده ها بودم و عزا می گرفتم، که وضعمان خیلی خوب بود! اما خدا را شکر که من همیشه یک چیز خنده دار پیدا می کنم تا روحیه ام خراب نشود. دیگر بیشتر از این غرغر نکن، تا وقتی به خانه برگشتیم شاد و خوشحال باشیم.آنجا عزیزی منتظر ماست.
وقتی از هم جدا می شدند، جو برای دلگرمی مگ، دست نوازش بر شانه اش کشید. بعد هر کدام به راه خود رفتند و شیرینی پای گرمشان را بیشتر به خود چسباندند و سعی کردند با وجود باد سرد زمستانی و کار سخت آن روز شاد و خوشحال باشند.

وقتی آقای مارچ برای کمک به دوست بیچاره ای، تمام ثروتش را از دست داد، دو دختر بزرگش از او خواهش کردند حداقل اجازه دهد آنها برای درآوردن خرجی خودشان کاری بکنند. والدین آنها با اینکه دوست نداشتند دختر ها به این زود سر کار بروند و مستقل شوند، بالاخره رضایت دادند و هر دو دختر با خوش قلبی به سر کار رفتند و علی رغم همه مشکلات و موانع مطمئن بودند بالاخره موفق خواهند شد. مارگارت شغلی پیدا کرد و معلم سرخانه و پرستار بچه شد؛ اما با اینکه حقوقش کم بود، احساس غنا می کرد.وی همان طور که خودش می گفت"عاشق زندگی مجلل بود" و مشکل اصلیش فقر بود.برای همین پذیرفتن این حقیقت برای او سخت تر بود تا دیگران، چون او زندگی قشنگ، راحت و سرشار از خوشی و لذت دوران گذشته را به یاد می اورد. اما سعی می کرد ناراضی نباشد و به گذشته غبطه نخورد. با وجود این طبیعی بود که دختران جوانی چون اوحسرت چیزهای قشنگ، دوستانی شاد و سرخوش، پیشرفت و موفقیت و زندگی خوش را داشته باشد. اما او هر روز در خانه آقای کینگ هر آنچه را که می خواست می دید.چون خواهر بزرگهای بچه ها بیشتر بیرون بودند و مگ اغلب دسته گلها و لباسهای قشنگ مهمانی آنهارا می دید و صحبتهای مهیج آنها را راجع به تئاتر و کنسرتها و سورتمه سواری و انواع و اقسام خوش گذرانی ها را می شنید. و پول هایی را که بابت چیزهای بی ارزش ولخرجی می کردند می دید.پول هایی که در نظر مگ بسیار گزاف بود. مگ بیچاره به ندرت گله و شکایت می کرد؛ اما گاهی احساس بی عدالتی باعث می شد که با هر کسی تند خویی کند. چون هنوز نمی دانست که او نیز به خاطر موهبتهای خدایی، ثروتی دارد که به تنهایی برای یک زندگی سعادت مند کافی است.
اما جو اتفاقا با عمه مارچ که معلول بود جور بود.عمه مارچ به ادم فرزی احتیاج داشت تا به او خدمت کند.پیرزن بچه نداشت و وقتی خانواده جو دچار مشکل شد، پیشنهاد کرد که یکی از دخترها را به فرزند خواندگی بپذیرد؛ ولی خانواده جو قبول نکرد و عمه مارچ خیلی ناراحت شد. با این حال دوستان و آشنایان به آقا و خانم مارچ گفتند که آنها با این کار شانس اینکه پیرزن در وصیتنامه اش هم از آنها بکند از دست دادند. اما آقا و خانم مارچ که به دنیا بی اعتنا بودند، گفتند:"ما دخترانمان را برای ثروت زیاد ول نمی کنیم. ما چه فقیر باشیم و چه پولدار، با هم زندگی می کنیم و کنار هم خوشبختیم."
پیرزن مدت ها با آنها قهر بود اما یک بار به طور اتفاقی جوزفیت را در خانه دوستی دید و شیفته قیافه بامزه دخترک و رفتار رک و صریحش شد. این بود که به جو پیشنهاد کرد که پرستارش شود.این پیشنهاد با روحیه جو اصلا جور در نمی امد، اما چون فکر نمی کرد کار بهتری گیر بیاورد، آن را پذیرفت و برخلاف انتظار همه، رفتار خوبی را با پیرزن زود رنج در پیش گرفت. با این که جو وقتی یک بار به خانه رسید، گفت که دیگر نمی تواند پیرزن را تحمل کند، اما عمه مارچ که همیشه به سرعت دعوایش را با جو فیصله می داد کسی را فرستاد و چنان بر امدن جو اصرار ورزید که جو نتوانست از رفتن خودداری کند، چون قبلا از پیرزن جوشی خوشش می امد.
به گمان من جاذبه اصلی در کتابخانه بزرگ و کتابهای عالیش بود، که پس از مرگ عمو مارچ، داشتند خاک می خوردند و روی آنها تار عنکبوت بسته بود. جو یادش می آمد که چگونه پیر مرد مهربان می گذاشت او با کتاب های فرهنگش راه آهن و پل درست کند و چه داستانهایی راجع به عکسهای عجیب کتابهای لاتینش می گفت و هر وقت او را در خیابان می دید برای او بیسکویت زنجبیلی می خرید. اتاق کم نور پر از گرد و خاک با مجسمه های نیم تنه که ازبالای قفسه های بلند کتاب به پایین زل زده بودند،صندلیهای راحت، کره های زمین و جهان گسترده کتابها که او می توانست به هر کجای آن که می خواهد سفر کند، کتابخانه را محلی سرشا ر از لذت کرده بود. وقتی عمه مارچ چرتی میزد یا کسی پیشش بود، جو فوری به محل دنج کتابخانه می رفت و در صندلی راحت کز می کرد و دیوانها، رمانسها،کتب تاریخی،سفرنامه ها و کتب مصور را مثل موش کتابخانه می بلعید، اما این خوشی نیز مثل همه خوشی ها چندان پایدار نبود. چون جو وقتی درست در وسط داستان، در حال خواندن جذابترین قسمت شعر، یا خطرناکترین ماجرای سفرنامه بود، صدای گوشخراشی می گفت:"جوزی-فین، جوزی-فین" و او مجبور بود بهشتش را ترک کند و پودل (سگ) را بشوید یا یک ساعتی مقالات بلشام را بخواند.
جو آرزو اشت دست به کاری عالی بزند، اما تا آن روز خودش هم نمی دانست آن کار چیست. گذاشته بود تا زمان، خود به او بگوید چه کند. اما غصه اش این بود که آنقدر که دوست داشت نمی توانست بخواند، بدود یا اسب سواری کند.زودرنجی، زبان نیشدار و روح ناآرامش همیشه برایش دردسر درست می کرد و زندگی اش سلسه ای از خوش شانسیها و بد شانسیها خنده دار و رقت انگیز بود، اما در خانه عمه مارچ چیزهایی را یاد می گرفت که به آنها احتیاج داشت. به علاوه با وجود "جوزی فین، جوزی فین" های دائم عمه مارچ، وقتی فکر می کرد که شغلی دارد و با آن مخارجش خودش را در می اورد، خوشحال می شد.
بت از بس کمرو و خجالتی بود، نمی توانست به مدرسه برود. او را به مدرسه فرستادند، اما انقدر مدرسه برایش عذاب آور بود که از خیر مرسه گذشتند و پدرش در خانه به او درس داد. حتی وقتی پدرش به جبهه رفت و مادرش را به انجمنهای حمایت از سربازان، دعوت کرند تا وقت و مهارتش را وقف آنجا کند، بت خودش صادقانه و با تمام توان درسش را ادامه داد. وی دخترکی کدبانو بود و به حنا در تمیز و مرتب کردن این خانه و تبدیل آنجا به مکانی دنج و راحت برای کارگران خانواده، کمک می کرد و هیچ پاداشی جز محبت نمی خواست. وی روز های طولانی و آرام تنها و بیکار نمی ماند. چون دنیای کوچک او پر از دوستان خیالی او بود و او هر روز صبح لباس تنشان می کرد. چون بت هنوز بچه بود و عاشق عروسکهایش؛ اما از این عروسکها حتی یکی هم سالم یا زیبا نبود. همه مطرودانی بودند که بت آنها را پیش خود آورده بود. چون وقتی خواهرانش بزرگ شدند، عروسکهایشان را به او بخشیدند.اگر چه ایمی هیچ عروسک کهنه و زشتی نداشت. ب نیز به همین دلیل عروسکهایش را دوست داشت. برای عروسکهای ناقص بیمارستانی نیز راه انداخت و از آن پس اجازه نمی داد کسی سوزن به جاهای حساس بدن پنبه ای عروسکها فرو کند،سخن تدی به آنها بگوید، ضربه ای به آنها بزند یا در اثر بی توجهی قلب نازک آنها بشکند. بلکه به آنها غذا می داد و تنشان را می پوشاند و همواره با محبت ناز و نوازششان می کرد.
یکی از به اصطلاح عروسکها، باقیمانده ای از عروسک بدبخت جو بود. عروسک جو زندگی مهیجی را پشت سر گذاشته بود و بعد تکه ای از آن را در کیف اشیای اضافی گذاشته بود، اما بت آن را از نواخانه غم انگیز نجات داده بود و در پناه خود گرفته بود.
عروسک چیزی بر سر نداشت . بت کلاه کوچک و تمیزی روی سرش بست و چون عروسک دست و پا نداشت، او نقصهای آن را با پیچیدن آن در یک پتو برطرف کرد و بهترین تختخواب را هم به این معلولی که وضعش از همه وخیمتر بود داد. به نظرم اگر کسی می فهمید که بت تا چه حد وقتش را صرف مراقبت از یک عروسک ناقص می کند، با ای که ممکن بود بخندد، اما در ضمن شدیدا تحت تاثیر قرار می گرفت. بت برای عروسک گل می برد، کتاب برایش می خواند و آن را در کتش مخفی می کرد و بیرون می برد تا هوای آزاد تنفس کند. برایش لالایی می خواند و هر شب قبل از رفتن به رختخواب صورت کثیف عروسک را می بوسید و در گوشش با مهربانی نجواکنان می گفت:"عزیزکم امیدارم شب خوب بخوابی."
اما بت هم مثل دیگران مشکلات خاص خودش را داشت. او فرشته نبود اما دخترکی بسیار با محبت بود. به قول جو "اغلب اشکش دم مشکش بود." چون نه می توانست پیانو خوبی بخرد و نه موسیقی یاد بگیرد. او عاشق موسیقس بود و خیلی سعی می کرد نواختن پیانو را یاد بگیرد. به همین جهت با پشتکار زیاد با پیانو کهنه و زهوار در رفته خانواده تمرین می کرد، چنان که به نظر می رسید کسی( که البته مقصود عمه چارچ نیست) باید به او کمک کند، اما کسی کمکش نمی کرد و بت را نمی دید که وقتی تنهاست و نمی تواند آهنگی را درست بنوازد، اشکهایش را از روی دکمه های زرد رنگ پیانو پاک می کند. بت همراه با اهنگی که می نواخت مثل چکاوک آواز می خواند و هیچ گاه انقدر خسته نبود که نتواند برای مادر و خواهرانش پیانو بزند. به علاوه هر روز با امیدواری به خود می گفت:" اگه خوب تمرین کنم بالاخره یک روز یاد می گیرم."
در این دنیا بت های زیادی هستند. دخترانی کمرو که تا وقتی کسی با آنها کاری ندارد ساکت یه گوشه می نشینند. دخترانی که با خوشحالی زندگی خود را وقف دیگران می کنند، اما تا وقتی که جیرجیرک کوچک خانه از جیر جیر کردن باز نایستد، حضور درخشان و دل انگیز آنها از بین نرود و سکوت و سایه ای غم انگیز جای آن را نگیرد، کسی فداکاریهای آنها نمیبیند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 2 Sep 2013 22:15




اگر کسی از ایمی می پرسید که بزرگترین غمش در این عالم چیست؟ بی درنگ پاسخ میداد «دماغم». وقتی ایمی نوزاد بود، جو تصادفا او را در زغالدان انداخته بود و ایمی اصرار داشت که در اثر همین اتفاق دماغش برای همیشه از شکل افتاده است.دماغ ایمی نه مثل دماغ پتری بیچاره گنده بود و نه سرخ، بکه تقریبا پخ بود، طوری که حتی تمام پرسهای دنیا هم نمی توانسند نوک دماغ او را مثل دماغ اشرافزاده ها کنند. البته هیچ کس اهمیتی به دماغ او نمی داد، غیر از خودش؛ و دماغش هم داشت تا آنجا که ممکن بو بزرگ می شد، اما ایمی از ته دل ارزو می کرد که کاش دماغ زیبای یونانی داشت و برای دلداری خودش در همه ورقهای دفترش، انواع و اقسام دماغها را نقاشی می کرد.
این به قول خواهرانش «رافائل کوچک» مسلما استعداد نقاشی داشت و هیچ وقت به اندازه موقعی که از روی چیزی، گلی را نقاشی می کرد یا پریها را طراحی می کرد یا تصاویری که شبیه نمونه های عجیب هنری هستند، برای داستانها میکشید، خوشحال نمی شد. معلمهایش گله می کردند که او به جای اینکه حسابش را حل کند،تخته کوچکش را پر از حیوانات می کند و از صفخات سیاه کاب جغرافیش برای کشیدن نقشه استفاده می کند و گاه از بد شانسی او کاریکاتور های مضحک از کتابش بیرون می افتاد. البته او تا آنجا که می توانست درسهایش را خوب می خواند، و موفق شده بود با رفتارش که الگوی دیگران بود، از توبیخها نجات پیدا کند.در مدرسه نیز به خاطر اخلاق خوبش و نیز هنر زودراضی شدنش، محبوب همشاگردیهایش بود. و باز همه او را به خاطر تقلیدی که از رفتار آدمها با فرهنگ می کرد و کمالاتش، می ستودند. چرا که وی علاوه بر نقاشی می توانست دوازده اهنگ را بنوازد، قلاب بافی کند و فراسه را با تلفظ صحیح بیش از دو سوم لغات، بخواند. و باز همیشه عادت داشت با لحنی غم انگیز بگوید:« وقتی پدرم ثروتمند بود، ما ای یا آ کار را می کردیم» ، که خیلی رقت انگیز بود. ضمن اینکه کلمات بلندی که به کار می برد در نظر دخترها بسیار لنشین بود.
البته زمینه کافی برای لوس شدن ایمی فراهم بود. چون همه او را نوازش می کرد و کم کم خودخواهی و غرور او را به نحو خوشایندی زیاد می شد. اما یک چیز تا حدودی از غرور او می کاست: ایمی مجبور بود لباس های دختر خاله اش را بپوشد، اما مادر فلارنس یک ذره هم سلیقه نداشت و ایمی از اینکه مجبور بود به جای پوشیدن کلاه بند دار قرمز،کلاه ابی به سر بگذارد عذاب می کشید. البته همه آنها خوب و خوش دوخت و تقریبا نو بودند، اما چشمان هنرمندانه ایمی با دیدن آنها بخصوص در این زمستان که لباس مدرسه اش به رنگ مرده ارغوانی با خال خال های زرد و کاملا ساده بود، محزون می شد.
یک بار در حالی که چشمانش پر از اشک شده بود، به خواهرش مگ گفت:« تنها دلخوشی من این است که وقتی ناراحت می شوم، مادر مثل مادر ماریا پارک لباسم را تو نمی زند. خدای من واقعا ناجور است. چون بعضی وقتها آن قدر روپوش ماریا کوتاه است که به زانویش می رسد و نمی تواند بیاید مدرسه. و من به این وضع ناجور ماریا فکر می کنم، حس می کنم که حتی می توانم لباس ارغوانی با خال خالهای زرد و دماغ پخم را تحمل کنم.»
مگ محرم اصرار ومبصر ایمی بود. ودو قطب مخالف نیز که به نحو عجیبی جذب هم شده بودند جو و بت بودند، چون دخترک کمرو فقط افکارش را با جو در میان میگذاشت، اما بت به نحوی ناخودآگاه، از همه خانواده بیشتر روی جوی سرکش و بی پروا تاثیر گذاشته بود. دو خواهر بزرگتر بیشتر با هم سروکار داشتند اما هر یک، از یکی از خواهران کوچکتر مراقبت می کردند و به شیوه خاص خود کارهایشان را زیر نظرداشتند. آنها اسنم این کار را «مامان بازی» گذاشته بودند، چرا که غریزه مادری دخترها باعث شده بود که خواهرانشان را جایگزین عروسکهایشان کنند.
آن روز عصر وقتی دختر ها نشسته بودند و خیاطی می کردند مگ گفت:« هیچ کس حرفی برای گفتن نداره؟ امروز انقدر کسل کننده بود که دلم واقعا لک زده برای یک سرگرمی.»
جو که عاشق داستان تعریف کردن بود گفت:«امروز اوقات عجیبی را با عمه مارچ گذراندم و چون بهترین استفاده را از وقتم کردم، قضیه اش را برایتان می گویم. داشتم مقالات نا تمام بلشام را برای عمه می خواندم و طبق معمول وزوز می کردم. چون عمه خیلی زود به خواب رفت و بعد من کتاب جالبی را برداشتم و تا بیدار شود تند تند خواندم. و بعد قبل از اینکه عمه دوباره شروع به چرت زدن کند وانمود کردم که خواب آلود هستم و چنان دهن دره ای کردم که عمه پرسید:«منظورت از اینکه این همه دهانت را باز می کنی و انگار می خواهی یک کتاب را ببلعی چیست؟»
و من درحالی که سعی میکردم با پرروئی حرف نزنم، گفتم:« کاشکی مطالب کتاب به درد من هم می خورد.»
و بعد او موعظ ای طولانی درباره گناهانم تحویلم داد و گفت که چند لحظه ای که او در حال چرت زدن است من بنیشینم و درباره حرفهایش فکر کنم. چون همیشه زو بیدار نمی شود، به محض اینکه کلاهش مثل «گل کوکب سنگین» شروع به بالا رفتن و پایین امدن کرد، زودی رمان کشیش ویک فیلد را از جیبم در آوردم و در حالی که یک چشمم به کتاب و چشم دیگرم به عمه بود، شروع به خواندن کتاب کردم؛اما وقتی به قسمتی که همه در اب افتادند رسیدم، چون حواسم نبود،بلند بلند خندیدم. عمه بیدار شد و چون بعد از خواب سرحال تر بود گفت کمی از رمان را برای او بخوانم و به او نشان دهم که این اثر سبک که من آن را بر اثر با ارزش و آموزنده بلشام ترجیح می هم چیست. و بعد من حداکثر سعی ام را در خواندن رمان کردم عمه از کتاب خوشش آمد، امافقط گفت:«من سر در نمی اورم موضوع راجع به چیست. برگرد و دوباره از اول بخوان دختر.»
دوباره از اول خواندم و بخش خانواده پریم روز را تا آنجا ه می توانستم با لحن بسیار گیرایی خواندم. یک بار هم بار هم بدجنسی کردم و در جای حساس، رمان را قطع کردم و مثل آمهای صبور گفتم:«بخشید عمه،حتما حوصله تان سر رفت.کافی است؟»
عمه بافتنیش را که از دستش افتاده بود، برداشت. نگاه تندی از پشت عینکش به من اداخت و مثل همیشه خیلی کوتاه گفت:«پررو نشو دختر!فصل را تمام کن!»
مگ پرسید :« از رمان خوشش آمده بود؟
-آه خدای من، نه. فقط گذاشت تا بلشام پیر کمی استراحت کند و من وقتی بعد از ظهر امروز دوان دوان به خانه عمه برگشتم تا دستکشهایم را بردارم، عمه چنان از دست کشیش ویک فیلد عصبانی بود که موقعی که من از خوشحالی به خاطر مرخص شدن در هال، جیگ(رقصی تند و شاد) میرقصیدم،صدای خنده مرا نشنید. آه اگر فقط می خواست چه زندگی لذت بخشی که نمی توانست داشته باشد. البته من زیاد بهش حسودیم نمی شود. چون با اینکه پول دارد، اما ادم های ثروتمند هم مثل فقرا هزارتا غم و غصه دارند.


مگ گفت:«ای قضیه مرا یاد چیزی انداخت. البته مثل داستان جو خنده دار نیست. اما وقتی آمدم خانه، خیلی راجع به آن فکر کدم. امروز در خانه آقای کینگ، همه ناراحت و در تب و تاب بودند. یکی از بچه ها گفت برادر بزرگشان کار وحشتناکی کرده و پدرش او را از خانه بیرون کرده. خانم کینگ گریه می کرد و آقای کینگ فریاد میزد.گِرِیس و الِن هم وقتی از جلوی من رد شدند، رویشان را آن طرف کردند تا من چشمان سرخشان را نبینم. البته من از آنها چیزی نپرسیدم، اما دلم خیلی برایشان سوخت. در ضمن از اینکه برادر های سرکش ندارم تا شری به پا کنند و ابروی خانواده مان را ببرند، خوشحال شدم.»
ایمی طوری سر تکان داد که انگار تجربه عمیقی از زندگی دارد.بعد گفت:«به نظر من رسوایی در مدرسه آزارنده تر از کار بدی است که پسران شرور انجام می دهند. امروز سوزی پر کینز با یک انگشتر عقیق قرمز جگریِ قشنگ به مدرسه آمده بود. آنقدر دلم می خواست آن مال من بود که از ته دل آرزو کردم که کاشکی جای او بودم.اره. سوزی عکسِ آقای دِیویس را با یک داغ گنده و قوز روی تخته کوچکش کشید و توی یک بادکنکی که از دهانش در آمده بود، نوشت:« خانمهای جوان، چشم من به شماست.» ما داشتیم عکس آقای دیویس را می دیدیم و می خنیدیم که یک دفعه آقای دیویس چشمش افتاد به ما، و به سوزی گفت تخته کوچکش را ببرد پیش او. سوزی از ترس فلج شده بود؛ اما رفت وآه،فکر می کنید آقای دیویس چه کرد؟ گوشش را گرفت_اَخ گوش!فکرش را بکنید چه قدر درد دارد_ و بردش روی سکوی کلاس و یک ساعت آنجا ایستاد و نگهش داشت تا همه او و تخته کوچکش را که دستش گرفته بود،
ببینند.»
جو که از وضیعت ناجور سر شوق آمده بود، گفت:«دختر ها به عکسی که دست سوزی بود می خندیدند؟»
-می خندیدند؟ اصلاً. مثل موش هیچ کس از جایش جنب نمی خورد. و سوزی به اندازه یک کاسه گریه کرد. آن موقع دیگر بهش حسودیم نشد چون فکر کردم که بعد از آن، یک عالم انگشتر عقیق هم نمی تواند خوشحالم کند.چون من هرگز نمی توانستم بر چنین سرافکندگی عذاب آوری چیره بشوم.» و بعد در حالی که از درستکار بودن خودش و موفقیتش در به کار برن دو کلمه بلند، احساس غرور می کرد دوباره به کارش ادامه داد.
بت سبد وارونه جو را برگرداند و گفت:«من امروز صب یک چیزی را که دوست دارم دیدم و می خواستم موقع ناهار تعریف کنم، ولی یادم رفت. وقتی رفتم کمی سبد خوراکی برای حنا بخرم، آقای لارنس در مغازه ماهی فروشی بود. در همین موقع یک ز فقیر با سطل و یک وسیله زمین شویی وارد معازه شد و از آقای کاتِرِ پرسید که اگر اجازه می دهد کف مغازه را بشوید و آقای کاتر کمی ماهی به او بدهد. چون بچه هایش ناهار نداشتند بخورند و آن روز هم از گیر آوردن کار مایوس شده بود؛ اما آقای کارتر کار داشت. این بود که با عصبانیت گفت:«نه.» و زن که گرسنه و غمگین به نظر می رسید، رفت و آقای لارنس با سری خمیده عصایش ماهی گنده ای را بلند کرد و به سوی زن درازکرد. زن آنقدر خوشحال شد و تعجب کرد که فوری آن را ر بغل گرفت و چندین بار تشکر کرد.آقای لارنس گفت برود و ماهی را بپزد و زن خوشحال و خندان رفت. به ظر شا آقای لارنس کار خیلی خوبی نکرد؟ آه، آن زن طوری ماهی بزرگ و لزج را بغل کرده بود برای آقای لارنس دعا می کرد که خنده دار بود.»
وقتی همه با شنیدن داستا بت خندیدند، بچه ها از مادرشان خواستند او هم چیزی تعریف کند و مادرشان پس از لحظه ای فکر کرد گفت:
«امروز وقتی من داشتم پارچه هایی را برای کاپشنهای آبی فلانل سرِ کار برش می زدم، خیلی نگران پدرتان شدم و فکر کردم که اگر اتفاقی برای او بیفتد، تنهاو بیچاره می شویم.البته خوب نیست آدم از این فکرها بکند، اما من همچنان نگران بودم تا اینکه پیرمردی برای سفارش چندتا لباس وارد شد. نزدیک من نشست و از آنجا که فقیر، خسته و مضطرب به نظر می آمد من شروع به صحبت با او کردم. و چون یادداشتی که او آورده بود، برای من نبود، از او پرسیدم:«پسرهایتان در ارتش خدمت می کنند؟»
پیرمرد آهسته گفت:«بله خانم. چهار تا پسر داشتم، اما دوتاشان کشته شدند و یکی هم اسیر است و الآن دارم میروم پیش یکی دیگرشان که خیلی مریض است و در بیمارستان واشنگتن است.»
من در حالی که این بار به جای ترحم نسبت به او ،احساس احترام می کردم، گفتم:«شما به وطنتان خیلی خدمت کرده اید.»


پیرمرد گفت:«حتی یک ذره هم بیشتر از آنچه باید و شاید خدمت نکرده ام.اگر خودم هم می توانستم مفید باشم می رفتم جبهه. اما چون کاری از دستم بر نمی آید پسرهایم را فرستادم. و با کمال میل هم این کار را انجام دادم.»
آن قدر با نشاط صحبت می کرد و آن قدر صمیمی بود و از اینکه همه چیزش را داده بود ،خوشحال بود که من از خودم خجالت کشیدم. من فقط شوهرم را به جنگ فرستاده ام و فکر می کردم کار زیادی انجام داده ام، اما او بدون اینکه حسرت بخورد،چهارتا پسرش را فرستاده بود. و تازه همه دختران من پیشم هستند تا مرا دلداری دهند، ما اخرین پسر او کیلومتر ها آن طرف تر منتظر او بود، تا شاید برای آخرین بار او را ببیند و با او وداع کند. بنابراین وقتی به نعمت هایی که داشتم فکر کردم، دیدم خیلی ثروتمند و خوشبخت هستم. برای همین برایش یک ساک قشنگ دوختم و مقداری پول بهش دادم و به خاطر درسی که به من داده بود، از صمیم قلب از او تشکر کردم.»
جو بعد از یک دقیقه سکوت گفت:«مادر، حالا یک داستان دیگر بگو که مثل ای آموزنده باشد. دوست دارم اگر داستانش واقعی بود و همه اش موعظه بود، بعداً راجع به آن فکر کنم.»
خانم مارچ لبخند زد و فوری شروع به گفتن داستان دیگری کرد. چون او سالها برای شنونگان کوچک قصه گفته بود و میدانست چگونه آن ها را خوشحال کند. گفت:« یکی بود، یکی بود. چهارتا دختر بودند که خوب می خوردند و خوب می پوشیدند و خوب می نوشیدند و راحت و خوش بودند و دوستانی مهربان و والدینی داشتند که عاشق آنها بودند با این حال هنوز از زندگیشان راضی نبودند. (در ایجا شنونده ها زیر چشمی به همدیگر نگاه کردند و بعد تند تر شروع به خیاطی کردند.) این دخترها خیلی دوست داشتند خوب باشند و قول و قرار های محکم زیادی هم گذاشته بودند، اما نمی توانستند به قولشان عمل کنند و فقط دائم می گفتد: «کاشکی این را داشتیم» یا «کاشکی می توانستیم آن کار را انجام بدهیم» و کاملا یادشان می رفت که چه دارند و چه کارهایی جالبی می توانند انجام بدهند و این بود که از پیرزنی پرسیدند که از چه طلسمی استفاده کنند تا خوشبخت شوند؟
پیرزن گفت:« وقتی حس کردید از وضع خود راضی نیستید، به نعمتهایی که دارید فکر کنید و شکر گذار باشید.» (در اینجا جو فوری سرش را بلند کرد تا چیزی بگوید،اما چون دید که داستان هنوز تموم نشده، تصمیمش عوض شد.)
و آنها چون دختران عاقلی بودند تصمیم گرفتند نصیحت او را به کار ببندند و به زودی از این که می دیدند چقدر وضعشان خوب است تعجب کردند یکی از آنها فهمید که پول نمی تواند غم و سرافکندگی را از خانه ثروتمندان دور نگه دارد و باز یکی از دخترها یاد گرفت که با اینکه فقیر است، اما چون جوان سالم و بانشاط است از پیر زن نق نقو و ضعیفی که نمی تواند از زندگی راحتش لذت ببرد خوشبخت تر است و دختر سوم با اینکه همیشه با نارضایتی کمک می کرد تا غذا درست شود ،فهمید که گدایی کردن برای غذا سخت تر از کاری است که او انجام می دهد، و چهارمی فهید که حتی انگشتر عقیق باارزش تر از رفتار و اخلاق خوب نیست. این بود که آنها همگی تصمیم گرفتند که دیگر غر نزنند و از نعمت هایی که دارند لذت ببرند و نشان بدهد ک استحقاق آن نعمها را دارند تا مبادا به جای اینکه نعمت های آنها زیاد شود، همه آن ها را از دست بدهند. و به نظر من آنها هرگز از اینکه نصیحت پیرزن را ب کار بستند مایوس و پشیمان نشدند.»
مگ داد زد:«مامان شما با زیرکی زیاد داستانهای مارا علیه خودمان به کار بردید و عوض داستانی رمانتیک، موعظه تحویلمان دادید.»
بت در حالی که در فکر بود و سوزنها را یک راست در بالش جو فرو می کرد گفت:«من از این جور نصیحت ها خوشم میاد. از همون جور داستانهایی بود که پدر می گفت.»
ایمی با لحنی اخلاقی گفت:«من مثل دیگران گله نمی کنم و حالا دیگر باید بیشتر از همیشه مواظب باشم. چون رسوایی سوزی، هشداری به من هم بود.»
جو هر چه سعی می کرد نمی توانست از این موعظه کوتاه چیز بامزه ای بیرون بکشد، و مثل دیگران تحت تاثیر صحبتهای مادرش قرار گرفته بود گفت:«ما به این نصیحت احتیاج داشتیم آن را فراموش نمیکنیم ،اما مادر، اگر دیدید فراموش کردیم، مثل عمه کلو در رمان کلبه عمو تام به ما بگویید:«بچه ها به نعمت هایی که دارید فکر کنید،به نعمت هایی که دارید فکر کنید، به نعمت هایی که دارید فکر کنید.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 2 Sep 2013 22:18




فصل پنجم
همسایه ی مهربان


عصر یک روز برفی مگ وقتی چشمش به خواهرش افتاد در حالیکه پوتین به پا یک خورجین کهنه و یک باشلق و یک جارو ، در یک دست و یک خاک انداز در دست دیگرش داشت ، با سر و صدا وارد هال می شد ، پرسید :« جو با این بند و بساط می خواهی چه کار مهمی صورت بدهی ؟»
جو با چشمک شیطنت باری پاسخ داد :« میخواهم بروم ورزش کنم »
مگ با شنیدن این حرف در حالیکه از تصور سرما بدنش به مور مور افتاده بود گفت :« من فکر می کنم همان دوبار پیاده روی طولانی صبح به عنوان ورزش هم که شده کافی باشد ! بیرون هوا خیلی گرفته و سرد است و من توصیه می کنم که بهتر است کنار همین آتش گرم و نرم بمانی ، همین کاری که من دارم می کنم . »
ـ هیچوقت نصیحت نکن ! تمام روز را که نمیشه یک جا ساکت و بی حرکت نشست و ضمنا هم دوست ندارم که مثل یک گربه ی پشمالو کنار آتش چرت بزنم . من از ماجراجوئی خوشم می آید و می روم که شاید ماجرایی به تور بزنم .
مگ بعد از این مکالمه ، دوباره به گرم کردن پاها و خواندن دنباله ی کتاب « ایوانهو » ادامه داد و جو نیز با حرارت تمام شروع به باز کردن جاده ی باریک توی برفهای بیرون خانه کرد . برف سبک بود و طولی نکشید که او براحتی به کمک جارویش یک جاده ی باریک دور تا دور باغ ایجاد کند . چونکه وقتی آفتاب درآمد بت بتواند بیاید توی باغ و عروسک های افلیج خود را کمی هواخوری بدهد . حالا این همان باغی بود که منزل مارچ ها را از منزل آقای « لارنس » جدا می کرد . هردوی این منازل در ناحیه ای از شهر قرار داشت که ناحیه ی مذکور هنوز هم بصورت یک دهکده به نظر می آمد . با بیشه های نسبتا انبوه ، چمن های درخشان ، باغ های بزرگ و خیابان های آرام و ساکت . یک پرچین کوتاه این دو مالک را از یکدیگر جدا می ساخت . در یک طرف این پرچین یک خانه ی قهوه ای رنگ قدیمی قرار داشت که تقریبا عریان و پست به نظر می آمد که در تابستان پوشیده از پیچک ها و گلهایی میشد که دیوارهای فرسوده ی آنرا در خود غرق می کردند ، ولی در طرف مقابل این پرچین ، یک منزل اعیانی سنگی قرار داشت که از درشکه ی خانه ی بزرگ آن و همچنین چمنکاریها و اشیای زیبایی که از ورای بعضی پرده های گرانقیمت خانه دیده می شدند ، به آسانی میشد حدس زد که داخل خانه نیز باید خیلی لوکس و راحت باشد . ولی با وجود تمام اینها ، هنوز هم این خانه از آن نوع خانه های تنها و کسل کننده و بی روح بنظر می آمد . چون که بچه هایی نبودند تا روی چمن های خانه دویده و به سر و کول یکدیگر بپرند . یا اینکه در پشت هیچکدام از پنجره های خانه ، صورت مادرانه ای به چشم نمی خورد و به غیراز مالک پیر آن و نوه اش فقط چند نفر بیشتر نبودند که در خانه رفت و آمد داشتند .
توی آن تخیلات زنده ی جو ، این خانه زیبا یک چیز افسون کننده بنظر می آمد ، خانه ای پر از شکوه و جلال و فریبندگی که هیچکس از چیزهای باشکوه آن استفاده ای نمی کرد . بنابراین جزء آرزوهای دیرینه ی جو بود که روزی بتواند شکوه و جلال پنهان در این خانه را از نزدیک ببیند و با « لارنس پسر » که رفتارش طوری بود که گوئی دلش نمی خواست کسی او را بشناسد ، نیز آشنا گردد . فقط کاش می دانست که از کجا باید شروع نماید ، یعنی چطوری باید این کار را انجام دهد . از آن مهمانی به بعد نیز این اشتیاق جو ، صد درجه بیشتر شده بود و دائما نقشه های مختلفی برای آشنا شدن با « لارنس پسر » پیش خود می کشید . ولی این اواخر « لارنس پسر » زیاد دیده نمیشد و جو داشت فکر می کرد که شاید وی به سفر رفته باشد ، خلاصه این آرزو همیشه به دل جو بود تا اینکه یک روز از پشت یکی از پنجره ها چشمش به صورتی قهوه ای رنگ افتاده بود که با حسرت به باغ آنها ، یعنی جایی که بت و ایمی داشتند با هم برف بازی می کردند و گلوله ی برف به طرف همدیگر پرتاب می نمودند ، خیره شده بود .
بعد جو به خودش گفته بود :« آن پسره از تنهایی و نداشتن تفریح رنج می کشید . ظاهرا پدربزرگش هم نمی داند که او چی دلش میخواهد و تمام روز او را تک و تنها توی منزل حبس می کند . او احتیاج به یک عده دوست پسر شاد دارد یا حداقل یک نفر که او را از تنهایی دربیاورد . من عقیده دارم که باید رفت و این را به آن آقای پیر گفت .»
این فکر جو را که همیشه عاشق کارهای تهورآمیز بود ، و همیشه مگ را با اجرای آنها ، یعنی اجرای کارهای عجیب و غریب منزجر و عصبانی می کرد ، سخت به خود مشغول داشته بود . خلاصه از آنجائیکه نقشه ی رفتن سر وقت لارنس پسر هرگز فراموشش نشده بود وقتی که عصر آن روز برفی فرا رسید ، جو تصمیم گرفت که یک امتحانی بکند . او دیده بود که آقای لارنس سوار بر اسب از خانه دور شده است بنابراین وقتی شروع به پارو کردن برف درست کردن جاده کرد و آنرا تا پرچین حد وسط ادامه داد و در اینجا مکثی کرد و شروع کرد به از نظر گذراندن خانه . همه جا ساکت بود ، پرده ها افتاده بودند و اثری از مستخدمین نبود و خلاصه هیچ جنبنده ای جز یک کله ی سیاه فرفری که در پنجره بالایی به انگشتانی باریک تکیه کرده بود دیده نمی شد .
جو اندیشید :« این خودش است ، پسرک بیچاره ! چقدر توی این روز دلتنگ کننده تنها و بیچاره است . شرم آور است ! من الان یک گلوله برف می اندازم طرفش و مجبورش می کنم تا بیرون را نگاه کند ، آن وقت یک کلمه محبت آمیز به وی می گویم تا شاید کمی خوشحال شود . »
به محض اینکه گلوله ی نرم برف به پنجره خورد ، پسرک فورا سرش را برگرداند و برای یک لحظه با نگاهی گنگ به بیرون خیره شد . تا اینکه چشمان درشتش برقی زده و دهانش به لبخندی گشوده شد . جو نیز سرش را تکان داده و خندید و درحالیکه جارویش را تاب می داد ، فریاد زد :« حالت چطوره ؟ آیا مریض هستی ؟ »
لاری پنجره را باز کرد و با صدای گرفته مثل کلاغی که قارقار کند جواب داد :« بهترم، متشکرم سرمای خیلی بدی خورده بودم که مجبور شدم یک هفته توی خانه زندانی شوم .»
ـ خیلی متأسفم ، چطوری سر خودت را گرم می کنی ؟
ـ هیچی ، این بالا مثل یک گورستان دلتنگ کننده است .
ـ کتابی چیزی نمی خوانی ؟
ـ نه خیلی زیاد ، چون به من اجازه نمی دهند .
ـ کسی نمی تواند برایت بخواند ؟
ـ پدربزرگ بعضی اوقات این کار را می کند ، ولی کتاب های من برای او جالب نیستند ومن متنفرم از اینکه مجبور باشم تمام مدت از « بروک » خواهش کنم .
ـ کسی نمی آید تو را ببیند ؟
ـ اینجا کسی نیست که من دوست داشته باشم او را ببینم . پسرها خیلی قیل و قال راه می اندازند و من حوصله اش را ندارم .
ـ هیچ دختر خوبی نزدیکت نیست که چیز برایت بخواند یا سرت را گرم کند . دخترها خیلی آرامتر از پسرها هستند و دوست دارند رل پرستار را بازی کنند.
ـ نه کسی را نمی شناسم .
ـ ولی ما را که می شناسی !
جو خنده ای کرد و حرفی نزد .
لاری فریاد زد :« بله ، ولی آیا تو حاضری پهلوی من بیائی . خواهش میکنم . »
ـ من خیلی هم آرام و خوب نیستم ، ولی خواهم آمد . البته اگر فقط مادر اجازه بدهد . می روم تا از او بپرسم . آن پنجره را ببند و مثل یک پسر خوب منتظرم باش تا بیایم .
با این قول و قرار ، جو فورا جارویش را بر روی دوشش نهاد و درحالیکه هنوز نمی دانست که بقیه ی اهل خانه از این قول و قرار نوظهور ، چه عکس العملی نشان خواهند داد ، به راه افتاد . لاری نیز از تصور پیدا کردن یک هم صحبت از فرط هیجان ، در پوست نمی گنجید و این طرف و آن طرف پریده و تند و تند یک کارهایی برای حاضرشدن می کرد . آخر به قول خانم مارچ او یک « جنتلمن کوچک » بود ، بنابراین با افتخار مهمانش کله ی فرفری اش را یک برس حسابی کشید و بعد از اینکه یقه ی سفید و تمیزی هم به پیراهنش زد ، شروع به تر و تمیز کردن اطاقش نمود که با وجود یک دوجین مستخدم توی این خانه ، همه چیز بود جز یک اتاق تمیز ! بالاخره دراین موقع صدای زنگ بلندی به گوش رسید و بعد از اینکه صدائی مصمم سراغ آقای « لاری » را گرفت به دنبال صورت تعجب زده یک مستخدم که ورود یک خانم جوان را اعلام می کرد ، لاری درحالیکه برای استقبال از مهمانش به طرف در اتاق نشیمن کوچکش نزدیک میشد ، پاسخ داد :« بسیار خوب او را به اینجا راهنمائی کن . او دوشیزه جو است . »
بعد هم جو در حالیکه صورتش گلگون و مهربان به نظر می رسید ، مثل همیشه راحت و خونسرد ظاهر گردید که ضمنا یک ظرف سرپوشیده توی یک دست و سه تا بچه گربه های بت نیز در دست دیگرش به چشم می خوردند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 2 Sep 2013 22:21




جو شتابان گفت : « خوب این هم من و بارو بندیلم » بعد هم افزود :« مادر خیلی به تو سلام رساند و از اینکه من بتوانم کاری برایت انجام بدهم خوشحال شد . مگ هم از من خواست تا یک خرده از راحت الحلقوم هایش را برایت بیاورم ، او خیلی خوب آنها را درست می کند و بت نیز فکرکرد شاید بچه گربه هایش بتوانند کمی سرت را گرم کنند . البته می دانستم که حتما به من خواهی خندید ، ولی نتوانستم خواهش بت را رد کنم . او خیلی نگران تو بود و می خواست او هم حتما کاری کرده باشد . »
اتفاقا این هدیه ی خنده دار موقتی بت درست همان چیزی بود که لاری احتیاج داشت ، چون با ان خنده و شوخی که سر بچه گربه ها در گرفت ، کمروئی لاری فورا از بین رفت و با جو خیلی خودمانی شد . بنابراین وقتی جو دستمال روی ظرف را برداشت و لاری چشمش به تعدادی راحت الحلقوم خوش منظره که در میان گلهای شمعدانی خانگی احاطه شده بودند افتاد ، بدون رودربایسی خنده ای کرد و گفت :« وای چقدر خوش منظره و خوردنی هستند . »
ـ قابلی ندارد . فقط چون آنها خیلی نسبت به تو احساس محبت دارند خواستند آن را نشان بدهند . مگ گفت آنها را برای موقع چائیت نگه دار . آنها خیلی نرم هستند و بنابراین بدون آنکه گلویت را اذیت کنند ، میروند پائین . راستی اینجا چه اتاق دنجی است لاری !
ـ اگر خوب نگه داشته شود ، بله . ولی مستخدمه ها خیلی تنبل هستند و من نمی دانم چطوری وادار به کارشان نمایم .
ـ من الان در دو دقیقه ترتیب آن را خواهم داد. چون که این اتاق فقط احتیاج به یک گردگیری حسابی دارد ، بعد هم همه چیز باید روی طاقچه ی سربخاری و سر جای خودش قرار بگیرد ، بنابراین کتاب ها را اینجا باید بگذاری و بعد آن شیشه ها را هم آنجا و این کاناپه را هم این گوشه روبه روی پنجره بگذاری و آن بالش ها هم باید یک خرده پف کنند ، حالا وضعیت رو به راه شد .
بعد جو همان طور که حرف میزد و خنده و شوخی می کرد ، چیزهای توی اتاق را مرتب جابه جا کرده و یک حالت متفاوت و جدیدی به آنجا داد . لاری با سکوتی احترام آمیز مشغول نظاره کردن کارهای جو بود و موقعی که جو با اشاره ای لاری را به نشستن روی کاناپه اش دعوت کرد ؛ او با آهی حاکی از رضایت روی آن نشسته و با حقشناسی گفت :« چقدر تومهربان هستی جو ! حق با تو بود ، این کاناپه باید جایش عوض میشد . بالش ها حالا چقدر راحت تر هستند . خواهش میکنم اون صندلی بزرگ را پیش بکش تا من هم بتوانم کاری برای سرگرم کردن همصحبتم انجام دهم . »
ـ نه ، من اینجا آمده ام تا سر تو را گرم کنم ، می توانم با صدای بلند برایت کتاب بخوانم ؟
بعد جو با اشتیاق نگاهی به منظره دعوت کننده چند تا کتاب که دم دستش قرار داشتند ، انداخت .
لاری پاسخ داد :« متشکرم . من همه ی آنها را خوانده ام ، ولی اگر اشکالی نداشته باشد بهتر است قدری صحبت کنیم . »
ـ نه ، ابدا ، اگر تو شنونده ی خوبی باشی من میتوانم یک شبانه روز برایت حرف بزنم . بت عقیده دارد که من هیچوقت نمیدانم که کی باید دست از حرف زدن بکشم .
لاری با علاقه مندی پرسید :« آیا بت همان دخترکوچولوی صورتی رنگ نیست که همیشه توی خانه است و بعضی اوقات با سبد کوچک از خانه بیرون می آید؟»
ـ بله او بت خواهر منست که یک دختر خیلی منظم و خوبی هم هست .
ـ فکر می کنم ان خوشگله هم مگ و آن یکی مو فرفریه هم ایمی باشد .
جو با تعجب پرسید : « ولی چطور اینها را فهمیدی ؟»
لاری رنگش سرخ شد ،ولی بعد از لحظه ای سکوت صادقانه پاسخ داد :« به این علت که چون من عادت دارم همیشه اینجا بنشینم ، بنابراین از صداکردنهای شما اسم هایتان را یاد گرفته م و بعلاوه من چون خیلی تنها هستم نمی توانم از دید زدن خانه تان خودداری نمایم که همیشه به نظر می آید شما چهار تا دور هم اوقات خوشی را می گذرانید . من از تو معذرت می خواهم که آنقدر پر رو هستم ، اما بعضی وقت ها شما فراموش می کنید که پرده ی جلوی پنجره را یعنی همان پنجره ای که جلوش گلها قرار دارند ، بیندازید و بنابراین موقعیکه چراغ ها روشن می شوند ، اون درست شبیه یک تابلو به نظر می آید ، در حالیکه آتش در جابخاری زبانه می کشد ، همه دور میز کنار مادرتان می نشینید . صورت مادرتان همیشه درست روبه روی پنجره قرار دارد و همیشه از پشت آن گلها ، خیلی شیرین و دوست داشتنی به نظر می رسد . بطوریکه من نمی توانم از نگاه کردن به او خودداری نمایم . می دانی من مادر نداشته ام . »
بعد لاری برای اینکه لرزش لبهایش را که قادر به کنترل آنها نبود ، از نظر پنهان دارد ، شروع به برهم زدن آتش توی جا بخاری نمود .
وقتی لاری داشت حرف میزد ، آن حالت تنهایی و گرسنگی که در چشمانش خوانده میشد مستقیما به قلب رئوف و مهربان جو نشست . جو که در پانزده سالگی مثل هر بچه ی همسال خودش ، خیلی معصوم و رک بود ، بی اختیار این سوال را از لاری کرده بود و هیچ منظوری نداشت ، ولی حالا با شنیدن اعتراف لاری سخت به خاطر وی اندوهگین شده بود . جو ، از تصور اینکه خودش چقدر از لحاظ محبت خانوادگی و خوشحالی دختر ثروتمندی است ، با خوشحالی و با کمال میل حاضر بود که در این شادیها لاری را نیز شریک نماید . بنابراین در حالیکه صورتش حالت بی نهایت دوستانه ای یافته ، و صدای تیزش ، نرمی و ملاطفتی غیرعادی پیدا کرده بود ، گفت :« ما هرگز بعد از این دیگر آن پرده را نخواهیم انداخت و تو اجازه خواهی داشت هرچقدر دلت میخواهد توی خانه ی ما را تماشا نمایی ، گر چه من آرزو می کنم که تو به جای تماشا کردن از توی پنجره ، برای دیدن ما به خانه مان بیایی . مادر ، زن بسیار خوبی است و حتما خیلی تو را دوست خواهد داشت . بت نیز اگر من از او خواهش نمایم ، برایت آواز خواهم خواند و ایمی هم خواهد رقصید . مگ و من نیز می توانیم با لباس های روی صحنه مان تو را از خنده روده بر نمائیم و مطمئن باش که اوقات خوشی خواهیم داشت . آیا پدربزرگت این اجازه را به تو خواهد داد ؟»
لاری که کم کم با این حرف های جو احساس می کرد هر لحظه سبکتر و شادتر می شود ، پاسخ داد :« فکر می کنم اگر مادر تو خواهش کند ، اجازه بدهد . او اتفاقا برعکس آنچه نشان میدهد خیلی مهربان است و هر چه را که من دوست داشته باشم ، اجازه اش را به من می دهد ، فقط می ترسد مبادا من مزاحم غریبه ها باشم . »
ـ ما که غریبه نیستیم . ما با همدیگر همسایه هستیم و تو نباید فکر کنی که مزاحم ما خواهی بود . ما دلمان می خواهد با تو آشنا بشویم و من مدتهاست که سعی می کنم با تو از نزدیک آشنا بشوم . ما سالهاست که اینجا زندگی می کنیم و با همه ی همسایه ها جز شما آشنا هستیم .
ـ ببین پدربزرگ عادت دارد همیشه لای کتاب هایش زندگی کند و اهمیتی به آنچه که در بیرون می گذرد نمی دهد . آقای « بروک » معلم سر خانه ی من هم اینجا زندگی نمی کند و هیچکس را ندارم که با من باشد ، بنابراین چاره ای جز این ندارم که همیشه توی خانه بمانم و یک جوری روزهایم را بگذرانم .
ـ این خیلی بد است . تو باید حتما یک همتی بکنی و به جاهایی که دعوت میشوی بروی ، بنابراین دوستان خیلی زیادی پیدا خواهی کرد ، یا جاهای خیلی خوبی هستند که وقتت را بگذرانی . به خجالتی بودنت زیاد اهمیتی نده . اگر کمی به معاشرت ادامه بدهی مطمئنا به زودی از بین خواهد رفت .
لاری دوباره سرخ شد ، ولی از علتی که باعث خجالتش شده بود نرنجید ، چون آنقدر در وجود و رفتار جو خوش قلبی وجود داشت که امکان نداشت سخنان بی ملاحظه و بی تعارفش که قصدی جز محبت در آنها نبود به لاری بربخورد .
لاری بعد از چند لحظه مکث و خیره شدن به آتش ، در حالیکه جو با رضایت به او نگاه می کرد ، برای اینکه موضوع صحبت را عوض نماید پرسید :« آیا مدرسه ات را دوست داری ؟»
ـ مدرسه نمیروم ، چون من مجبور هستم کار کنم . منظورم اینست که من از عمه ی بزرگم یعنی یک بانوی پیر تنها و عصبانی مواظبت می کنم .
لاری دهانش را باز کرد که سوال دیگری بنماید ، ولی با به خاطر آوردن این موضوع که دخالت و کنجکاوی زیاد در زندگی دیگران شاید دور از نزاکت باشد ، دهانش را بست . جو که مواظبت از خانم مارچ را خیلی دوست داشت و در ضمن بدش هم نمی آمد که پشت سر خانم مارچ یک خنده ی حسابی بکند ، یک شرح و تفصیل خیلی شنیدنی درباره ی این پیرزن عصبانی و «پودل» چاق و چله و همچنین طوطی اش که به اسپانیولی حرف میزد و بالاخره کتابخانه اش ، یعنی جای که محل خوشگذرانی مخفیانه ی خودش بود ، تحویل لاری داد . لاری از شنیدن تعریف های جو از خنده روده بر شده بود و مخصوصا وقتی داستان آن جنتلمن پیری که به خواستگاری عمه مارچ آمده بود و قضیه ی کشیده شدن کلاه گیس طرف مربوطه توسط «پولی » و خجالت و پا به فرار گذاشتن مردک بیچاره را شنید ، دیگر واقعا از فرط خنده ، روی کاناپه افتاده و اشک از چشمانش سرازیر شده بود ، بطوریکه از این سر و صدای خنده ، یکی از مستخدمه ها ، سراسیمه سرش را داخل اتاق کرد تا ببیند موضوع از چه قرار است .
بعد لاری در حالیکه صورتش را که از فرط خوشی ، گلگون تر و درخشان به نظر می رسید ، از روی کوسن بلند می کرد ، خواهش کرد :« باز هم بگو جو . باز هم تعریف کن »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 2 Sep 2013 22:23




بنابراین جو هم که از این موفقیتش ، بیش از پیش باد کرده بود ، همانطور به تعریف هایش ادامه داد و درباره بازی ها ، نقشه ها و امیدهایش و ترس از پدرش و جالب ترین وقایع دنیای کوچکی که خواهر هایش در آن زندگی می کردند ، برای لاری داستانها گفت . بعد صحبت به کتاب کشانده شد و جو با خوشحالی دریافت که اتفاقا لاری نیز به اندازه ی وی از کتاب لذت می برد و حتی بیشتر از او تا به حال کتاب خوانده است .
در این موقع لاری درحالیکه از جایش بلند میشد گفت :« اگر تو آنقدر کتاب دوست داری پس بیا کتاب های پدربزرگ را ببین . پدربزرگ الان بیرون است ، بنابراین خیالت راحت باشد و هیچ نترس . »
جو سرش را تکان داد و ر پاسخ گفت : « ولی من از هیچ چیز نمی ترسم . »
پسرک در حالی که نگاه تحسین آمیزی به جو می انداخت ، اظهار داشت :« من هم فکر می کنم که تو از چیزی نمی ترسی . »
گرچه پسرک بطور خصوصی عقیده داشت که اگر شاید جو پدربزرگ را در بعضی از مواقع مخصوص ببیند ، دلیلی برای ترسیدن حسابی داشته باشد .
فضای تمام خانه ، مثل مواقع تابستان بود و لاری جو را به اتاق برده و گذاشت تا جو هر چیزی را که به نظرش جالب می رسد ، وارسی و امتحان نماید . تا اینکه بالاخره به کتابخانه رسیدند ، در اینجا دخترک مثل مواقعی که خیلی هیجان زده میشد ، دست هایش را بهم زده و از شادی به هوا جست . دور تا دور کتابخانه تا سقف ردیف به ردیف کتاب چیده شده بود و به علاوه آنجا در حقیقت موزه ی کوچکی بود از انواع تصاویر ، مجسمه ها ، سکه ها و اشیاء جالب که در قفسه های کوچکی قرار داشتند و همچنین صندلیهای راحتی و میزهای عجیب و اشیاء برنزی و بالاتر از همه یک جابخاری روباز با آجرهای جالبی که دور تا دور آن کار گذاشته شده بودند .
جو در حالیکه توی یک صندلی راحتی مخمل فرو می رفت ، و با حالتی افسون شده و رویایی به اطرافش خیره شده ، آهی کشیده و گفت :« چه ثروتی ! تئودور لارنس تو باید خوشحالترین پسر روی زمین باشی . »
لاری به میزی که در آن نزدیکی بود ، تکیه داده و همانطور که سرش را تکان می داد ، پاسخ داد :« ولی آدم که نمی تواند فقط با کتاب زنده باشد . »
ولی در این موقع قبل از اینکه لاری بتواند صحبت بیشتری بنماید ، زنگی به صدا درآمده و جو از جایش پرید و با ناراحتی گفت :« وای خدای من ! این پدربزرگته ! »
پسرک با شیطنت نگاهی به جو انداخته و در پاسخ گفت :« خوب ، ولی تو که از هیچ چیز نمی ترسی ، اینطور نیست ؟»
جو علیرغم اینکه چشمش بی اختیار به در دوخته شده بود ، سعی می کرد خودش را آرام جلوه دهد ، گفت : « من فکر می کنم شاید یک ذره از او می ترسم . ولی نمی دانم چرا . مارمی گفت که میتوانم اینجا بیایم و فکر نمی کنم با آمدن من به اینجا حال تو بدتر شده باشد . نه ؟»
لاری که از جمع و جور شدن جو خنده اش گرفته بود ، با حق شناسی پاسخ داد :« اوه ، نه من احساس می کنم حال نه تنها بدتر نشده ، بلکه خیلی هم الان بهتر هستم و هیچوقت اینقدر به من خوش نگذشته بود . فقط می ترسم تو از حرف زدن برای من خیلی خسته شده باشی . صحبت های تو آنقدر مطبوع بود که من نمی توانستم از تو بخواهم که آنقدر خودت را خسته نکنی. »
در این موقع سر و کله ی مستخدمه ای پیدا شده و گفت :« دکتر آمده شما را ببیند ، آقا »
لاری گفت :« اشکالی ندارد که من تو را چند لحظه تنها بگذارم . فکر می کنم باید او را ببینم . »
جو پاسخ داد :« نگران من نباش ، من الان در اینجا به اندازه ی یک جیرجیرک خوشحال هستم . »
بنابراین لاری بیرون رفته و مهمانش با لذت مشغول بررسی کتاب ها و کتابخانه گردید . او داشت پرتره قشنگی را که متعلق به جنتلمن پیر خانه بود تماشا می کرد که در کتابخانه باز شده و دخترک بدون اینکه سرش را برگرداند با لحن مصممی گفت :« من حالا مطمئن شدم که نبایستی از او بترسم . چونکه به نظر می آید چشمان خیلی مهربانی دارد ، با وجودی که دهان او کمی عبوس است ، به نظر می آید که او صاحب یک اراده ی خیلی ترسناکی است ، ضمنا با اینکه به اندازه ی پدربزرگ من خوش قیافه نیست ، ولی من احساس می کنم او را دوست دارم . »
گصدایی خشن در پاسخ شنیده شد :« متشکرم مادام ! » و در میان دستپاچگی و ترس شدید ، جو چشمش به آقای لارنس بزرگ افتاد که درست پشت سرش ایستاده بود !
بیچاره جو آنقدر سرخ شد که دیگر جائی برای بیشتر سرخ شدن نداشت و قلبش از آنچه که بر زبان رانده بود ، داشت از جا کنده می شد . در یک لحظه تمایل شدیدی برای گریختن بر جو غلبه کرد . اما اینکار ، کار مردانه ای نبود و دخترها حتما به او می خندیدند . بنابراین تصمیم گرفت که همانجا بایستد و اگر بتواند صدایی شببیه « سلام » از خود دربیاورد . ولی با دومین نگاهی که جو به صورت آقای لارنس انداخت متوجه گردید که آن چشمان با نفوذ و زنده در زیر آن ابروان پرپشت خاکستری رنگ ، مهربانتر از آنهایی هستند که روی پرده نقاشی گردیده اند ، و بعلاوه یک نوع برق حاکی از کمرویی در آنها به چشم می خورد که باعث شد ترس جو تا اندازه ای زایل شده و کمی احساس راحتی بنماید ولی وقتی بعد از آن مکث ناراحت کننده پیرمرد گفت :« هان پس گفتی از من نمی ترسی ؟»
صدای وی از همیشه خشن تر بود .
« نه خیلی زیاد آقا ! »
« و تو فکر می کنی که به اندازه ی پدربزرگت هم خوش قیافه نیستم ؟»
« نه کاملا ، آقا ! »
« و من صاحب اراده ترسناک هستم نه ؟»
« من فقط گفتم که ؛ اینطور فکر می کنم . »
« ولی تو با وجود آن مرا دوست داری ، نه ؟»
« بله آقا دارم »
این جواب پیرمرد را خشنود کرد ، بطوریکه با صدای بلند شروع به خندیدن نمود ، و با جو دست داد و بعد در حالی که یک دستش را زیر چانه ی جو میزد ،صورتش را بالا آورده و بعد از اینکه با کمی انده شکل نیمه دختر ، و نیمه پسرانه او را خوب برانداز نموده با نوعی افسوس گفت :« تو درست روحیه ی پدربزرگت را داری ، گرچه زیاد شکلت شبیه او نیست . او مرد خیلی خوبی بود عزیزم ، ولی چیزی که مهمتر است ، که او یک مرد شجاع و شرافتمند بود و من به دوستی با وی افتخار می کردم . »
جو به شنیدن این حرف که کلی هم به مذاقش خوش آمده بود ، نفس راحتی کشیده و حالا دیگر کاملا احساس راحتی کرد .
ـ تو و پسر من اینجا چکار می کردید ؟
این سوال بعدی بود که با موشکافی مطرح گردید .
ـ هیچی فقط رسم همسایگی را به جا می آوردیم ، آقا .
بعد هم جو داستان چگونگی ملاقات با لاری را برای پیرمرد تعریف کرد .
ـ پس تو فکر می کنی که او احتیاج دارد که قدری خوشحالتر باشد ؟
جو مشتاقانه پاسخ داد :« بله آقا ، چون او کمی تنها به نظر می آید و بنابراین شاید معاشرت با پسرهای جوان حالش را بهتر کند . البته ما همه مان متاسفانه دختر هستیم و تا آنجایی که بتوانیم می توانیم برای خوشحال کردن او کمک کنیم ، چون که ما هرگز آن هدیه ی باشکوه کریسمسی را که برایمان فرستادید فراموش نخواهیم کرد . »
ـ آ... آ... آ.... ! ولی این پیشنهاد خود پسره بود . حال آن زن بیچاره ی زائو چطور است ؟
« خیلی خوبه ، آقا ! » بعد جو تند و تند شروع به تعریف و صحبت درباره ی « هومل » ها کرده و گفت که چطور همیشه مادرش برای کمک به دوستان فقیرترش آماده تر است تا دوستان ثروتمندش .
ـ درست مثل پدرش . من در یکی از این روزهای خوب برای دیدن مادرت خواهم آمد . این را به او بگو ، مثل اینکه این زنگ عصرانه است . ما در این خانه یک خرده زودتر عصرانه می خوریم . بیا برویم پائین و مثل دوتا همسایه با هم چای بخوریم .
ـ اگر میل داشته باشید که من هم همراهتان باشم ، آقا .
ـ اگر مایل نبودم که از تو دعوت نمی کردم .
بعد آقای لارنس با نزاکت به عنوان یک ژست قدیمی ، تعظیم کوتاهی جلو جو کرده و بازویش را برای همراهی به او عرضه داشت .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 2 Sep 2013 22:23




جو در این حال که داشت همراه آقای لارنس قدم بر می داشت ، همانطور که در عالم خیال مجسم می کرد که تعریف این اتفاق چه هیجانی در خانه به راه خواهد انداخت و چشمانش ازاین تصور و خیال می رقصیدند با خود می گفت :« مگ وقتی این را بشنود چه خواهد گفت ؟»
در این موقع پیرمرد به دیدن لاری که داشت چهار تا یکی از پله ها پائین می دوید و از مشاهده ی جو که بازو در بازوی پدربزرگ جدی و خشنش انداخته بود بی اختیار از حیرت آهی از دهانش در می آمد ، گفت :« هی ! مگر شیطان دنبالت کرده است ؟»
پسرک ، بعد از اینکه جو چشمکی حاکی از پیروزی به وی زد ، پاسخ داد :« معذرت میخواهم آقا ، من نمی دانستم شما برگشته اید.»
ـ واضحه ! چون از این شیرجه آمدنت معلوم بود . حالا برای عصرانه راه بیفت و مثل یک آقا رفتار من !
بعد پیرمرد در حالی که با محبت دستی به موهای پسرک می کشید ، دوباره همراه جو به راه افتاد ؛ در حالیکه لاری یک سری اداهای خنده دار پشت سر پیرمرد در می آورد که جو نزدیک بود از خند منفجر شود و از بس خودش را نگه داشته بود ، دائما صورتش بنفش و قرمز و سفید میشد .
پیرمرد در طول عصرانه در ضمنی که داشت چهارمین فنجان چائی اش را می نوشید صحبت زیادی نمی کرد ، ولی در عوض این دو جوان را که عین دو دوست قدیمی صحبتشان گل انداخته بود ، در سکوت نظاره ی کرد و آن سرخوشی و تغییر محسوسی که در روحیه ی نوه اش به چشم می خورد ، از چشمش به دور نبود . در صورت پسرک اکنون نور و شفافیت زندگی دیده میشد و آن رفتار سرزنده و با نشاط و همچنین آن خنده های از ته دلش ، همگی نشان دهنده ی این تغییر و تحول بودند .
در این موقع پیرمرد همانطور که غرق در این فکر بود و آنها را نگاه می کرد و حرف هایشان را گوش می داد ، با خود می گفت :« حق با اوست ، پسرک واقعا تنهاست . »
پیرمرد کم کم احساس می کرد ، جو ، این دخترک پسرنما را سخت دوست دارد . چون که آن رفتار عجیب و بی تعارفش به مذاق پیرمرد خوش آمده بود و به نظر می آمد او طوری پسرک را درک می نماید که انگار از وجود خودش است .
اگر لارنس ها از آن دسته آدم هایی بودند که جو همیشه عادت داشت آنها را « از خود راضی و بدعنق » بنامد حتما او الان اینطور « خودش » نبود . چون یک همچو آدم هایی همیشه باعث ناراحتی و خجالتی شدن جو می شدند . ولی وقتی جو آنها را اینطور راحت و خودمانی یافت ، خیلی به اصطلاح خودش بوده و این موضوع تأثیر بسیار خوبی روی دخترک بجای گذارده بود . بالاخره وقتی که از سر میز بلند شدند ، جو ظهار داشت که باید برود . ولی لاری باز هم اصرار کرده و گفت که هنوز چیزهای دیگری هست که باید نشانش بدهد و بعد دست او را گرفت و بطرف گلخانه برد . اینجا به نظر جو واقعا مثل سرزمین رویاها بود و او در حالیکه از شادی اینطرف و آنطرف می دوید ، از دیدن دیارهای پر از شکوفه در هر طرف غرق لذت شده بود . هوای مرطوب و روح نواز و پیچک های باشکوه که روی سرشان خم شده بودند ، همه و همه به نظر و رویایی می آمدند . در حالی که دوستش نیز مرتبا قشنگ ترین گلها را چیده و دسته می کرد ، تا اینکه یک بغل پر از قشنگترین آنها را چید و آنها را دسته کرد و بست ، با نگاهی که جو خیلی دوست داشت ببیند ، گفت :« خواهش میکنم این گلها را از طرف من به مادرت بده و بگو از دوایی که برایم فرستاده بود بسیار متشکر هستم . »
بچه ها آقای لارنس را در حالی که جلو بخاری دیواری اتاق نشیمن بزرگ خانه ایستاده بود ، یافتند ، ولی جو حواسش ششدانگ متوجه پیانوی باشکوه و بزرگی بود که بحالت باز در گوشه ی اتاق خودنمایی می کرد . در این موقع جو به طرف لاری برگشته و با لحن احترام آمیزی پرسید :« این پیانو را تو می زنی ؟»
لاری با اندکی شکسته نفسی و تواضع پاسخ داد :« بله ، گاهگاهی »
ـ پس خواهش میکنم الان یک چیزی بزن تا من بتوانم آنرا برای بت تعریف کنم .
ـ تو خودت چی ؟ بلد نیستی چیزی بزنی ؟
ـ نه ، من بلد نیستم ، من از یاد گرفتن آن خوشم نمی آید ، ولی عاشق صدای آن هستم .
بعد لاری شروع به نواختن کرد و جو در حالیکه دماغش با حالت اشراف منشانه ای توی رزهای زرد و ارغوانی فرو رفته بود ، محو شنیدن صدای پیانوی لاری شده و به این ترتیب احترام و ارادتش به « لارنس پسر » بیش از پیش اضافه گردید ، چون که واقعا عالی نواخته بود ، درحالیکه هیچ افاده ی هم به خرج نداده بود . جو آرزو کرد که کاش بت هم این پیانو زدن لاری را می شنید . اما چیزی نگفته و فقط آنقدر لاری را تحسین کرد که پسرک دست و پایش را گم کرده بود و پدربزرگش مجبور شد که به نجات او بیاید .
ـ همین کافیه ، همین کافیه بانوی جوان . آب نبات شکری زیاده از حد ، برای او خوب نیست . پیانو زدن او زیاد بد نیست و من امیدوارم که او در چیزهای مهم دیگر هم به همین نسبت سعی و کوشش داشته باشد . خوب ، حالا دیگر وقت رفتن است . خوب من خیلی مدیون تو هستم ، امیدوارم که باز هم تو را به زودی ببینم به مادرت خیلی سلام برسان . شب بخیر دکتر جو !
بعد پیرمرد با مهربانی دست جو را فشرد ، ولی در نگاهش حالتی بود که انگار از چیزی راضی نبود ، بنابراین وقتی که بچه ها توی سرسرا رفتند ، جو ، از لاری پرسید که نکند یک چیز عوضی از دهانش بیرون پریده باشد ، ولی لاری سر تکان داد و پاسخ داد :« نه ،دلخوری او سر منست ، چون او دوست ندارد که من پیانو بزنم . »
ـ چرا لاری ؟
ـ یک روزی دلیل آنرا برایت خواهم گفت . جان ، تو را تا منزل همراهی خواهد کرد ، چون من خودم نمی توانم همراهت بیایم .
ـ نه ، احتیاجی نیست ، من که یک خانم جوان نیستم و به علاوه منزلمان تا اینجا یک قدم بیشتر نیست . مواظب خودت باش . خوب لاری ؟
ـ باشد ، ولی می توانم امیدوار باشم که باز هم اینجا بیائی ؟
ـ اگر قول بدهی بعد از اینکه خوب شدی به دیدار ما بیایی ، بله .
ـ حتما ، جو .
ـ شب بخیر لاری !
ـ شب بخیر جو ، شب بخیر .
وقتی که تمام ماوقع آن روز عصر با آب و تاب توسط جو برای اهل خانه نقل
گردید ، هرکدام احساس کردند که سخت میل دارند بروند و از نزدیک این چیزهایی را که جو گفته بود ببینند . چون هرکدام یک چیز جالبی را در این خانه ی بزرگ و اسرار آمیز آن طرف پرچین ، یافته بودند . خانم مارچ خیلی میل داشت که برود و با پیرمرد که همیشه به یاد او بود ، گپی بزند . مگ آرزو داشت که گلخانه را از نزدیک تماشا کند . بت هم وقتی داستان پیانو را شنید ، بی اختیار آهی از ته دل کشید و بالاخره ایمی هم سخت مشتاق دیدن آن تصاویر و مجسمه های زیبا شده بود .
در این موقع جو درحالیکه هنوز معمای پیانو فکرش را به خود مشغول داشته بود ، از مادرش پرسید :« مادر ، راستی چرا آقای لارنس از پیانو زدن خوشش نمی آید ؟»
ـ من مطمئن نیستم که چرا ، ولی فکر می کنم این موضوع به خاطر پسرش ، یعنی پدر لاری باشد که با یک زن ایتالیایی ازدواج کرده بود که این زن موسیقیدان بود ولی پیانو زدن او باعث آزار آقای لارنس که مردی مغرور و مستبد بود ، شده بود . او زن خیلی خوب و دوست داشتنی و هنرمندی بود . ولی آقای لارنس اصلا او را دوست نداشت و هرگز هم پسرش را بعد از از این ازدواج نخواست ببیند . تا اینکه این زن و شوهر وقتی لاری خیلی کوچک بود ، هر دو از دنیا رفتند و پدربزرگش ائ را پیش خودش برد .
من این بچه را خیلی خوب به یاد میآورم . او در ایتالیا متولد شده و خیلی بچه ی بابنیه ای نبود ، بنابراین آقای لارنس می ترسید که مبادا او را از دست بدهد و همین امر باعث شد که سخت مراقب او باشد . لاری که خیلی شبیه مادرش بود ، عشق به موسیقی در خونش بود ولی پدربزرگش دائما نگران این مسأله بود که نکند پسرک یک موسیقیدان از آب دربیاید . چون این مهارت و استعداد پسرک ، مادرش را به یاد آقای لارنس می آورد و هنوز هم که سالها گذشته است ، ظاهرا پیرمرد تعصبش را از دست نداده است و خلاصه همین موضوع است که به قول جو باعث « اخم و تخم کردن » آقای لارنس می شود .
مگ با هیجان گفت :« اوه خدای من ! چه داستان رمانتیک و شاعرانه ای ! »
ولی جو گفت :« اتفاقا چه احمقانه ! چون او نباید جلو استعداد لاری را بگیرد و باید اجازه دهد آنطور که دلش میخواهد یک موسیقیدان شود ، نه اینکه زندگیش را زیر و رو کند و در حالیکه او از رفتن به کالج نفرت دارد ، وی را به زور به کالج بفرستد . »
مگ که بیشتر از بقیه احساساتی بود ، به شنیدن داستان پسرک اظهار داشت :« پس برای اینست که او صاحب چشمانی سیاه و قشنگ و رفتاری دلنشین است . اکثر ایتالیایی ها خیلی زیبا هستند . »
جو که به اندازه ی مگ احساساتی نبود ، توی ذوقش زده و پاسخ داد :« ولی تو از کجا چیزی درباره ی چشمان و رفتار او می دانی ؟ تو که هیچوقت خیلی او را ندیده ای ! »
ـ من او را در مهمانی دیدم و با این تعریف هایی که از او میکنی می توانم حسابی رفتار او را حدس بزنم ، موضوع آن دوائی که مادر برایش فرستاده بود ، چی بود ؟
ـ تصور می کنم مادر قبلا برایش چیزی فرستاده بود .
ـ نه احمق جان . منظور او تو بودی .
« جدا ؟! » بعد جو از اینکه این فکر قبلا به مغزش خطور نکرده بود ، چشمانش گشاد شد .
بعد مگ با افاده ی یک خانم جوان افزود :« من هرگز چنین دختری ندیده ام ! تو حتی وقتی ازت تعریف می کنند آنرا نمی فهمی . »
ـ از تعریف کردن از یک خانم و این جور چیزها خوشم نمی آید . خواهش می کنم خوشی مرا ضایع نکن . لاری یک پسر خیلی خوب است و من خیلی او را دوست دارم ، ولی هیچ تعریف و تعارف از این آت و آشغال ها با او ندارم . ما باید همه مان با او خوب و مهربان باشیم ، زیرا او مادر ندارد . راستی مادر ، ممکن است که او به زودی به دیدار ما بیاید ؟
ـ ه جو ، در این خانه به روی دوست کوچک تو همیشه باز است و امیدوارم که مگ نیز همیشه به خاطر داشته باشد که بچه ها همیشه باید بچه باشند و زیاد هم لازم نیست که ادای آدم بزرگ ها را در بیاورند .
ایمی از آن طرف اظهار داشت :« ولی من دیگر خودم را یک بچه نمی دانم ، زیرا در سن سیزده چهارده سالگی نیستم . »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 2 Sep 2013 22:24




فصل ششم
بت به قصر زیبا دست می یابد


معلوم شد که این خانه ی بزرگ واقعا یک قصر می باشد ؛ البته با وجودی که ورود به آن برای همگی ، مدتی به طول انجامید و بت عبور از مقابل شیرها را خیلی مشکل یافت . آقای لارنس پیر ، یکی از بزرگترین این شیرها بود . ولی بعد از اینکه او به هرکدام از دخترها چیزی به شوخی گفته و با مهربانی با آنها صحبت کرد و درباره ی زمانهای خیلی دور با مادرشان کلی گپ زد ، ترس آنها از آقای لارنس بتدریج تا اندازه ای ریخت ، البته همه بجز بت ! شیر دومی عبارت از این حقیقت بود که او احساس می کرد که آنها فقیرند و لاری ثروتمند و به خاطر همین موضوع بود که آنها را در مقابل قبول لطف این خانواده ی ثزوتمند ، دچار شرم می ساخت . اما بعد از مدتی ، آنها دریافتند که لاری به آنها به چشم بانیان خیر می نگرد و نمی تواند به قدر کافی قدردانی خود را از استقبال مادرانه ی خانم مارچ ، اجتماع شاد آنها و راحتی که که در خانه ی متواضعانه ی آنها پیدا کرده ، بیان دارد . بنابراین دخترها به زودی غرور خود را فراموش کرده و شروع به رد و بدل کردن محبت و مهربانی کردند .
در طول این دیدار ، تمام وقایع خوب اتفاق افتاد . چون این رشته دوستی جدید ، در اندک مدتی مثل یک سبزه بهاری که آب بخورد ، قوت گرفته و رنگ و جلائی تازه به خود گرفت . همه احساس می کردند که به لاری علاقه مند شده اند و او نیز متقابلا بعدا بطور خصوصی به معلم سرخانه اش اظهار داشت که دخترهای خانواده مارچ باشکوهترین و فوق العاده ترین دخترهائی هستند که تا به حال دیده است . دخترها با آن حرارت شادی آفرین جوانی شان ، چنان این پسرک منزوی را به داخل جمع خود کشیده بودند و هر کدام به نوعی در سرگرم ساختن او می کوشیدند که او چیز خیلی جذابی را در همراهی معصومانه این دخترهای خوش قلب یافته بود . لاری که هرگز وجود مادر یا خواهری را بخود ندیده بود ، بنابراین برای پذیرفتن این محبت های بی شائبه خیلی سریع الانتقال و آماده بود و خیلی روی وی تأثیر می گذاشت و دیدن این نوع زندگی شلوغ و دوست داشتنی آنها باعث میشد که از زندگی دلتنگ کننده ی خودش احساس خجالت کند . لاری جوان خسته از کتاب ، حالا با شناختن مردمی چنین جالب ، چنان سر به هوا شده بود که معلم سرخانه اش « آقای بروک » مجبور شد چند تا گزارش بلند بالا حاکی از نارضایتی برای آقای لارنس بنویسد و از دست لاری که حالا دیگر از زیر درس خواندن شانه خالی می کرد و دائما دنبال مارچ ها گرگم به هوا بازی می کرد ، شکایت کند .
پیرمرد در پاسخ معلم سرخانه گفت :« اشکالی ندارد . بگذارید لاری یک تعطیلی داشته باشد . آن بانوی خوب همسایه عقیده دارد که لاری زیاد مطالعه کرده است و احتیاج به یک اجتماع پرشور و جوان و سرگرمی و ورزش دارد . من هم تصور می کنم که حق با او باشد و من چنان این بچه را لوس و بچه ننه بارآورده ام که انگار من مادربزرگش بوده ام نه پدربزرگش . بگذارید هر کاری که دوست دارد تا هر موقع که خوشحال است و میل دارد انجام دهد . او هرگز قبلا توی این دیری که زندگی میکرده ، دست به شیطنت و اینجور کارهای مخصوص سن خودش نزده و مطمئن باش که خانم مارچ خیلی بهتر از من و شما دارد به او می رسد . »
واقعا هم که بچه ها چه اوقات خوشی داشتند . چه بازیهائی ! چه لوژسواری ها و ، چه پاتیناژکردنهایی ، چه بعد از ظهرهای مطبوعی در آن اتاق نشیمن قدیمی و گاهگاهی هم دادن مهمانی های شاد در منزل پدربزرگ . مگ احالا دیگر می توانست با خیل راحت توی گلخانه قدم زده و بین دسته های زیبا و انبوه گلها خود را غرق کند . جو هم می توانست حریصانه تا آنجایی که دلش می خواهد توی کتابخانه ی جدید چریده و با انتقادات خود پیرمرد را از از خنده روده بر کند . ایمی نیز از نقاشی ها کپی برداشته و قلب زیباپرست خود را راضی کند . لاری هم در این بین با تفریح آورترین شیوه ای ، رل « خدای خانه اربابی » را بازی می کرد .
اما در این بین فقط بت بود که در حالیکه آرزوی پیانوی بزرگ را در دل می پروراند ، ولی جرأت رفتن با این به قول مگ « خانه برکت » را نداشت . البته او قبلا یکبار به اتفاق جو به آنجا رفته بود . اما جنتلمن پیر بی خبر از ضعف و حساسیت بت ، از زیر آن ابروان انبوهش چنان به دخترک خیره خیره نگریسته و با خشونت گفته بود :« هی ! »
که او را حسابی ترسانیده و زانوانش را به لرزه انداخته بود . بطوریکه پس از این دیدار ، دخترک دوان دوان به خانه بازگشته و اعلام کرده بود که هرگز دیگر به آنجا پا نخواهد گذشت ، حتی اگر به خاطر آن پیانوی عزیز باشد ! این خاطره چنان در او اثر گذاشته بود که دیگر هیچ نوع وسوسه و انگیزه ای هم ممکن نبود که به این ترس دخترک غلبه کند . تا اینکه این حقیقت از طریقی اسرارآمیز به گوش آقای لارنس رسیده و او درصدد برآمد دسته گلی را که به آب داده بود ، اصلاح و رفع و رجوع کند . بنابراین آقای لارنس روزی سری به منزل مارچ ها زده و در طول این بازدید کوتاه ، با مهارت موضوع صحبت را به موسیقی کشانده و درباره ی خوانندگان بزرگی که دیده بود و ارگ های زیبائی که شنیده بود ، داد سخن داد و چنان لطیفه های جذابی حکایت کرد که بت احساس کرد به سختی می تواند جلوی خودش را بگیرد و بیشتر از آن در گوشه ی تاریکی که ایستاده بود بماند . بنابراین درحالیکه گوئی افسون شده باشد ، کمی جلوتر و جلوتر خزیده و پشت صندلی آقای لارنس ایستاد و در حالیکه چشمانش از شنیدن این داستانها کاملا گشاد شده بود و گونه هایش از هیجان این نمایش غیر عادی ، گل انداخته بودند ، سراپا گوش شده بود . اقای لارنس نیز ظاهرا بی اعتنا به وجود او گوئی که او یک پروانه می باشد ، همچنان به سخنانش ادامه داده و صحبت را به دروس لاری و معلم های او کشاند ، در این موقع گوئی فکری به او الهام شده باشد ، بی مقدمه به خانم مارچ گفت :« این پسر دروس موسیقی اش را حالا پاک به دست فراموشی سپرده ، من اتفاقا از این موضوع خوشحال هستم چون او واقعا عاشق این درس مزخرف بود . ولی بیچاره پیانو از اینکه کسی او را نوازش نمی کند ، در عذاب است . راستی ماما نمی شود که یکی از دخترهای تو گاهی اوقات یک سری به آن بزند تا کوک پیانو خراب نشود ؟»
بت در اینجا بی اختیار قدمی به جلو نهاده و برای اینکه از خوشحالی دست هایش را بهم دیگر نزند آنها را سخت به یکدیگر فشرد . آخر این یک وسوسه ی غیر قابل مقاومت بود و تصور تمرین کردن با آن پیانوی باشکوه بزرگ پاک نفس بت را بند آورده بود . قبل از اینکه خانم مارچ پاسخی به این سوال آقای لارنس بدهد ، وی در حالیکه سرش را تکان می داد با لبخند عجیبی ادامه داد :« احتیاجی نخواهد بود که آنها کسی را دیده یا از کسی اجازه بگیرند. بلکه می توانند هر موقع که دلشان خواست ، یکراست به سراغ آن بروند . چون من خودم را بیشتر اوقات در کتابخانه ام که در آنطرف ساختمان است زندانی می کنم . لاری هم که اغلب بیرون است و مستخدمین هم هرگز بعد از ساعت 9 در اطراف اتاق نشیمن دیده نمی شوند . »
در اینجا ، آقای لارنس از جایش برخاسته و ژستی گرفت که گوئی می خواهد برود . بنابراین بت دیگر واقعا تصمیم گرفت که حرفی بزند ، چون این ترتیب آخری که لارنس گفته بود ، دیگر تمام شک و شبهه و دودلی را از بین برده بود :« خواهش میکنم به خانم های جوان بگو که من چه گفتم اگر دلشان هم نخواست که بیایند ، ابدا اشکالی ندارد »
در این موقع یک دست کوچک توی دست آقای لارنس خزیده و بت با نگاهی مملو از حقشناسی ، صورتش را به طرف آقای لارنس دوخت و با لحنی مشتاق ولی در عین حال خجالتی گفت :« اوه ، آقا آنها حتما دلشان خواهد خواست ! »
آقای لارنس با لحنی که سعی می کرد بت را رم ندهد و با نگاهی مهربان گفت :« هی ! تو همان دختر موسیقیدان نیستی ؟»
دخترک در حالیکه می ترسید مبادا پرروئی باشد و از شرم می لرزید ، اضافه کرد :« من بت هستم و عاشق پیانو می باشم . اگر شما مطمئن هستید که کسی صدای پیانو مرا نخواهد شنید و مزاحم نخواهم شد ، با کمال میل خواهم آمد . »
ـ مطمئن باش حتی یک نفر هم مزاحم تو نخواهد شد . خانه نصف روز کاملا خالی است . بنابراین بیا و هرچقدر که دلت می خواهد بزن . من خیلی از تو ممنون خواهم شد .
ـ چقدر شما مهربان هستید ، آقا !
بت در زیر نگاه مهربانی که به او دوخته شده بود ، مثل یک رز قرمز ، سرخ شده بود ولی او حالا دیگر نمی ترسید و آن دست بزرگ را با حقشناسی فشار داد . چون کلماتی نمی یافت تا برای هدیه با ارزشی که به او داده شده بود ، تشکر نماید . پیرمرد با ملایمت موهای دخترک را نوازش کرد و خم شده صورت او را بوسید ، بعد با لحنی که کمتر کسی آنرا شنیده بود ، گفت :
« من یک موقعی یک دختر کوچولو داشتم که چشمانش خیلی شبیه تو بود . خداوند تو را حفظ کند عزیزم ! روز بخیر مادام ! »
و بعد با شتاب دور شد .
بت همانطور که کنار مادرش ایستاده بود ، از فرط خوشی از خود بیخود شده شود و بعد به طرف طبقه ی بالا یورش برد تا این اخبار رویایی را به اطلاع بچه های افلیجش برساند . چون در این ساعت روز ، هیچکدام از خواهرهایش خانه نبودند . ولی آن روز عصر در خانه چه خبر بود ، خدا می داند ! چون بت با خوشحالی هرچه آواز بلد بود میخواند و بقیه از خنده روده بر شده بودند . نصف شب نیز بت در حالیکه توی خواب پیانو می زد ، ایمی بیچاره را از خواب بیدار کرده بود ! روز بعد بت که دیده بود هم جنتلمن پیر و هم مرد جوان از خانه بیرون رفته اند ، بعد از دو سه بار عقب نشینی کردن بالاخره دل به دریا زده و از در عقبی وارد آن منزل بزرگ شد . بی سر و صدا عین یک موش ، از راهروها گذشته خود را به اتاق نشیمن ، یعنی جایی که محبوبش قرار داشت رساند . اتفاقا کاملا تصادفی نت یک قطعه ی آسان و زیبا روی پیانو قرار داشت . بت با انگشتانی لرزان و درحالیکه اطرافش را نگاه میکرد تا مبادا کسی در آن حوالی باشد ، بالاخره کلیدهای پیانو را لمس کرد . در این موقع ترسش ، خودش و همه چیزهای اطرافش را فراموش کرده و شروع به نواختن کرد و یک حالت خوشحالی و شعف ناگفتنی صورتش را پوشاند چون این صدا برای بت مانند صدای یک دوست بسیار عزیز بود .
بت آنقدر آنجا ماند تا هانا برای شام دنبالش آمد . ولی دخترک اصلا اشتهایی نداشت و فقط توانست بنشیند و از خوشحالی و هیجان به همه چیز لبخند بزند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 2 Sep 2013 22:26




بعد از آن هر روز عصر یک باشلق کوچک قهوه ای رنگ آهسته به زیر پرچین ها خزیده و بعد آن اتاق نشیمن بزرگ توسط یک روح خوش صدا که کسی آمدن و رفتنش را نمی دید ، جادو میشد . ولی در واقع او هرگز نمی دانست که آقای لارنس بیشتر اوقات در اتاقش را باز می گذارد تا این آوازهای قدیمی را که خیلی دوست داشت بشنود و ضمنا هرگز نیز نمی دانست که غالب اوقات لاری در راهرو کشیک داده و به مستخدمین دستور می دهد که نزدیک اتاق نشیمن نشوند . زیرا دخترک هرگز شک نبرده بود که آقای لارنس آن روز مخصوصا در منزلشان صحبت را به موسیقی کشانده و نیز مخصوصا دفترچه ی نت آهنگی را که دوست داشته روی پیانو قرار داده است و فقط فکر می کرد که آقای لارنس واقعا چقدر مرد مهربانی است که به او اجازه داده تا بیاید و اینجا پیانو بنوازد . بنابراین دخترک بی خبر از ماجراهای پشت پرده ، از صمیم قلب از این تمرین های روزانه اش لذت می برد و فکر می کرد که بالاخره به این آرزوی دیرینه اش رسیده است . بطوریکه برخی اوقات از فرط احساس سعادتی که به وی دست می داد ، دست از نواختن می کشید و پیانو را با تمام وجودش در آغوش می گرفت و ساکت می ماند .
بعد از گذشت چند هفته از ملاقات آقای لارنس یک روز بت به مادرش گفت :
« مادر ، من می خواهم یک جفت دمپایی برای آقای لارنس درست کنم ، او خیلی نسبت به من مهربان بوده و من می خواهم با این کار از او تشکر کرده باشم و راه دیگری هم برای این تشکر بلد نیستم . می توانم این کار را بکنم ؟»
مادرش پاسخ داد :« البته عزیزم ، این هدیه او را خیلی خوشحال خواهد کرد و راه خیلی قشنگی برای تشکر کردن وی می باشد . »
بت همیشه آنقدر کم از مادرش خواهش می کرد که برای وی برآورده کردن این خواهش های کوچک دخترک خیلی لذت بخش بود .
بنابراین بعد از مباحثات جدی زیاد با مگ و جو ، بالاخره الگوی این دمپایی انتخاب گردید ، لوازم آن خریده شد و درست کردن دمپایی شروع گردید . یک دسته بنفش موقر ولی در عین حال شاد ، روی یک زمینه ی بنفش پر رنگتر ، نتیجه ی تمام تبادل نظرها و بحث ها بود که خیلی مناسب تشخیص داده شده بود و بت از صبح خیلی زود تا دیروقت مشغول کار بود و گاهی وقتی به جاهای مشکلش می رسید ، پیش مادرش می دوید . بت یک گلدوز کوچولوی ماهر بود و بالاخره دمپایی ها قبل از اینکه کسی از دستشان خسته شود حاضر و آماده گردیدند . بعد وی یک یادداشت خیلی کوتاه و ساده نوشته و به کمک لاری این یادداشت به همراه دمپایی ها یک روز صبح خیلی زود قبل از بیدار شدن پدربزرگ ، روی میز اتاق نشیمن قرار داده شدند .
موقعیکه این موضوع هیجان انگیز در شرف وقوع بود ، از آن طرف بت بی صبرانه منتظر بود تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است و عکس العمل آقای لارنس چه بوده است.
ولی تمام روز سپری شده و فردا هم خبری نرسید و کم کم بت پیش خود داشت فکر می کرد که نکند دوست دمدمی مزاجش را از خود رنجانده باشد . بالاخره عصر روز دوم ، از خانه بیرون رفت تا ضمن اینکه بیچاره «جوانا » عروسک افلیجش را به گردش روزانه می برد ، نیز سر و گوشی هم آب داده باشد . وقتی که بت از توی باغ به طرف خانه شان بر می گشت ، در این موقع سه تا نه ، چهار تا کله داشتتند از پشت پنجره ی اتاق نشیمن بیرون را می پائیدند ، به دیدن بت دست هایشان را تکان داده و با صدای شادی فریاد زدند :« نامه او اینجاست ، برای تو نوشته ، زود باش و بیا و آنرا بخوان ! »
ایمی که بیشتر از همه انرژی به خرج می داد ، با اشاره سر و کله داشت می گفت :« اوه ، بت او برای تو یک ... » ولی دیگر بیشتر از این نتوانست به حرفش ادامه بدهد ، چون جو با پائین کشیدن پنجره صدای او را خفه کرد .
بت شتابان داخل خانه دوید و جلو در ،خواهرهایش او را بغل کرده و با تشریفات باشکوهی تا توی اتاق نشیمن بردند و بعد هم با اشاره به یکدیگر یک صدا فریاد زدند :« اینجا را نگاه کن ، اینجا را نگاه کن ! » بت به طرف مورد اشاره نگاه کرد و رنگش از فرط خوشحالی و تعجب به سفیدی گرائید . چون در آنجا یک پیانوی ظریف در حالیکه نامه ای روی سطح شفاف و براق آن قرار داشت خودنمائی می کرد روی پاکت این عبارت به چشم می خورد :« دوشیزه الیزابت مارچ »
بت در حالیکه نفسش بند آمده بود و به جو تکیه می داد ، احساس می کرد که زانوانش تاب تحمل سنگینی بدنش را ندارند ، فقط زیر لب گفت : « برای من ؟»
جو در حالیکه خواهرش را به جلو می کشید و نامه را به دستش می داد فریاد زد :« بله ، همه برای تو کوچولوی عزیز ! آیا او پیرمرد خیلی باشکوهی نیست ؟ هیچ فکر می کردی او مهربان ترین پیرمرد دنیا باشد ؟ کلید اینجا توی نامه است . ما آن را از نکردیم . ولی داریم می میریم که ببینیم چی توی آن نوشته شده است . »
بت در حالیکه از این هدیه ناگهان حالش دگرگون شده بود و سعی می کرد صورتش را در پیشبند جو پنهان کند ، پاسخ داد :« تو آنرا بخوان من نمی توانم ! من احساس عجیبی دارم . اوه ، این هدیه خیلی عالی است ! »
جو پاکت را باز کرد و شروع به خندیدن نمود ، چون که اولین کلمه ای که دید این بود :« میس مارچ
بانوی عزیز »
ایمی که از این طرز خطاب کردن مدل قدیمی سخت خوشش آمده بود ، گفت :« اوه ، چقدر به گوش خوشایند است ، کاش یک نفر هم برای من اینطور نامه ای می نوشت » .
جو ادامه داد :« من دمپائی های بسیاری در زندگی ام داشته ام . ولی تا به حال دمپایی که اینقدر اندازه پایم باشد نداشته ام . گل بنفشه ، گل محبوب من است و باعث خواهد شد که من همیشه به یاد هدیه دهنده ی لطیف و کوچک آنها باشم . من میل دارم که دین خودم را ادا کرده باشم . بنابراین می دانم که تو به « پیرمرد » اجازه خواهی داد که چیزی را که زمانی متعلق به نوه از دست رفته اش بوده برای تو بفرستد . با تشکرات قلبی و بهترین آرزوها ، دوست حق شناس و چاکر شما
جیمز لارنس »
جو گفت :« واقعا تو باید خیلی افتخار کنی ، بت . چون لاری به من گفته بود که چقدر آقای لارنس آن بچه را که مرده دوست می داشته است و چطور با دقت تمام اشیاء متعلق به او را نگه داشته است ، بنابراین فکرش را بکن که او چطور حاضر شده پیانوی دخترک را برای تو بفرستد . » جو همانطور که مشغول صحبت بود ، سعی می کرد بت را که هنوز از هیجان می لرزید و صورتش خیلی زیادی هیجانزده به نظر می رسید ، آرام سازد .
مگ نیز در حالیکه پیانو را باز می کرد و زیبائی های آنرا وصف می کرد گفت :« اوه ، این دو تا شمعدان های زیبایش را ببین و همینطور این ابریشم قشنگ سبزرنگ که چین خورده و یک گل رز طلایی در وسط آن قرار دارد . اوه ، چه جا نتی و چهارپایه ی زیبایی . واقعا همه چیز آن تکمیل است . »
ایمی که بیشتر تحت تأثیر نامه قرار گرفته بود ، گفت :« چاکر شما ، جیمز لارنس ! فقط فکرش رابکن که چه چیزی برایت نوشته ، بت . من اینرا به تمام دخترها خواهم گفت . آنها حتما فکر خواهند کرد که این موضوع چقدر باشکوه است . »
از آنطرف هانا که همیشه به نوبه ی خود سهمی در این خوشحالی ها و ناراحتی های خانواده داشت اظهارعقیده کرده و پاسخ داد :« آنرا امتحان کن عزیزم ، بگذار همه صدای پیانول ! بچه را بشنوند . » بنابراین بت همانطور لرزان پشت پیانو نشسته و شروع به نواختن کرد و دراینجا همه اعلام داشتند که صدای این پیانو عالی ترین صدایی است که تا به حال شنیده اند .
لازم بود که به افتخار این صحنه هم که شده ، هانا فورا ترتیب یک پای سیب خوشمزه را بدهد . واقعا صحنه ی جذابی بود ، ولی شاید بیشتر جذابیت آن به خاطر صورت های شادی بود که به پیانو تکیه زده بودند در حالیکه بت عاشقانه کلیدهای سیاه و سفید را لمس کرده و به پدال های شفاف آن فشار می آورد .
جو گفت :« تو باید حتما بروی و از او تشکر کنی ، بت »
جو که فکر نمی کرد بت هیچوقت روی چنین کاری را داشته باشد این را به شوخی گفته بود .
ـ بله من هم همین قصد را دارم . من تصور می کنم همین حالا بروم ، قبل از اینکه بترسم که این کار را بکنم .
بعد در مقابل چشمان حیرتزده ی خانواده که دور وی جمع شده بودند ، بت با قدم هایی مصمم به طرف باغ رفت و بعد از پرچین گذشته ، در مقابل در خانه ی آقای لارنس ایستاد .
هانا که همانطور چشمش به دنبال بت خیره مانده بود ، به دخترها گفت که از وقوع این معجزه همه ساکت یکدیگر را نگاه می کردند ، گفت :« من حاضرم بمیرم ، اگر این عجیب ترین چیزی که تا به حال دیده باشم نباشد . این پیانول پاک کله ی این دختر را عوض کرده است !چون در حالت عادیش محال بود که این کار رابکند . »
البته اگر آنها کاری را که بت بعدا انجام می داد می دیدند ، به قول معروف شاید شاخ در می آورند ! چون که بت بدون اینکه فکر کند یکراست به طرف در کتابخانه ی پدربزرگ رفته و ضربه ای به آن نواخت و موقعی که صدای گرفته و خشنی از داخل جواب داد « بیا تو » دخترک مستقیم به طرف آقای لارنس که کاملا حیرت کرده بود ، رفت و دستش را دراز کرده و در حالیکه صدایش اندکی می لرزید ، گفت :« من آمده ام تا از شما تشکر کنم آقا ، بخاطر .. »
اما دخترک جمله اش را تمام نکرد . چون که نگاه آقای لارنس چنان دوستانه بود که بت سخنرانی اش را فراموش کرد و با به یاد آوردن این موضوع که پیرمرد زمانی دختر کوچکش را که خیلی دوست می داشته از دست داده ، بی اختیار دست هایش را دور گردن آقای لارنس حلقه زد و صورتش را بوسید .
اگر سقف خانه پائین می آمد شاید تا این درجه پیرمرد را دچار حیرت نمی کرد ، اما او از این کار خوشش آمد ، بله خیلی هم خوشش آمد! و چنان از آن بوسه ی کوچک و بی آلایش دچار تأثر و رضایت گردید که آن حالت خشن و پرغرورش به یکباره ناپدید شده و بعد از اینکه دخترک را روی زانویش نشاند ، گونه ی چروکیده اش را به گونه صورتی رنگ وی چسبانده و احساس کرد که نوه ی کوچکش دوباره به نزد او بازگشته است . بت که از آن لحظه به بعد دیگر به کلی ترسش از پیرمرد ریخته بود ، همانجا نشست و چنان برای وی ساعت ها خودمانی حرف زد و درد دل کرد که انگار از اول زندگیش او را می شناخته است . چون عشق و محبت می توانند ترس ها و نگرانی ها را به عقب رانده و حقشناسی می تواند بر کبر و غرور غلبه کند . وقتیکه دخترک خواست به خانه بازگردد ، پیرمرد او را تا دروازه ی خانه شان همراهی کرد و بعد از اینکه دستش را با صمیمیت برای او تکان داد ، همانطور که بت داشت دور می شد ، کلاهش را به علامت احترام برای او بلند کرده و با نگاهی موقر درست مثل یک جنتلمن خوش قیافه و اصیل او را بدرقه کرد .
وقتی که دخترها از پشت پنجره این نمایش را دیدند ، جو همانطور که عادتش بود ، به علامت ابراز خوشحالی شروع به جفتک انداختن نمود و ایمی نیز نزدیک بود از فرط تعجب از پنجره به بیرون کله معلق شود و مگ نیز در حالیکه دست هایش را به هوا بلند کرده بود گفت :« خوب ، من دیگر دارم باور می کنم که دنیا دارد به آخر می رسد . »

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 2 Sep 2013 22:28




یمی با دیدن لاری که بر پشت اسب نشسته بود و با سر وصدای زیاد شلاقش را تکان می داد و میرفت، گفت:« این پسرک یک سایکلاپس (غول یک چشم در اساطیر یونان) کامل است، نه؟»
جو که اگر کسی کوچکترین حرف ناجوری راجع به دوستش می زد، ناراحت می شد، داد زد:« چطور جرئت می کنی همچین حرفی بزنی. او دو تا چشم دارد و چشمایش هم خیلی قشنگ هستند.»
-من یزی راجع به چشمهایش نگفتم.چرا عصبانی می شوی؟ من فقط داشتم از اسب سواری اش تعریف می کردم.
جو پقی زد زیر خنده و گفت:« آه خدای من، منظور هالوی کوچولو ما سایکلاپس نیست، سنتور (اسبی که سری مثل انسانها دارد) است!»
ایمی در حالی که می خواست صحبت جو را راجع به کلمات لاتین تمام کند، گفت:« این قدر بی تربیت نباش جو. به قول آقای دیویس فقط یک اشتباه لپی بود.» و بعد طوری انگار دارد با خودش صحبت می کند، اما دوست دارد خواهرانش هم بشنوند ،گفت:« کاشکی من هم کمی از آن پولهایی که لاری خرج اسبش می کند داشتم.»
و بعد وقتی جو با شنیدن حرف اشتباه ایمی، دوباره خندید، مگ با لحن مهربانی از ایمی پرسید:« چرا عزیزم؟»
-خیلی لازم دارم. قرض زیاد دارم و تا یک ماه دیگر هم پولی دستم نمی اید.
مگ با حالتی جدی گفت:« قرض داری؟ منظورت چیه؟»
-خب من حداقل دوازده تا لیموی سوراخ شده بدهکارم و تا وقتی پول دستم نیاید، نمی توانم پولش را بدهم. مادر هم نسیه خریدن را از مغازه قدغن کرده.
مگ گفت:« بگو بیبنم قضیه چیست؟ این لیمو ها مد تازه ای است؟ ما آن موقع ها تکه لاستیکها را سوراخ می کردیم تا از آنها توپ درست کنیم.» و سعی کرد جلو خنده اش را بگیرد؛ چون قیافه ایمی خیلی جدی بود.
-خب میدانی ،دختر ها دائم لیمو ترش می خرند و اگر کسی هم بخواهد بهش بد بخت و خسیس نگویند، باید بخرد.حالا دیگر هر کسی لیمو دستش است و پش میز کلاس لیمو مک می زند. در زنگ های تفریح هم آنها را با مداد و کاغد های رنگی و چیز های دیگر عوض می کند. اگر دختری از دختر دیگر خوشش بیاید، بهش یک لیمو میدهد و اگر از کسی بدش بیاید، جلو رویش لیمو می خورد و حتی یک بار هم لیمو را بهش نمی دهد تا مک بزند. آنها به نوبت یکدیگر را مهمان می کنند و بار ها مرا مهمان کرده اند.اما من نتوانسته ام مهمانشان کنم. خب، می دانی که، بهشان مدیون هستم و باید بدهم.
مگ کیف پولش را در آورد و گفت:« چه قدر باید خرج کنی تا دوباره اعتبارت را به دست بیاوری؟»
-25 سنت بدهی یک کم هم می ماند تا یک لیمو هم بدهم به تو.لیمو ترش دوست نداری؟
- نه زیاد. سهم من هم مال تو. بیا این هم پول؛ ولی تا ان جا که می توانی کم خرج کن.چون پول زیادی نیست.»
- آه ممنون! چقدر خوب است ادم پول تو جیبی داشته باشد. یک جشن حسابی راه می اندازم.چون این هفته لیمو نخوردم. با اینکه دلم لک زده بود برای لیمو ترش، اما رویم نمی شود از کسی بگیرم، چون تا حالا کسی را مهمان نکرده ام.
روز بعد ایمی دیر به مدرسه رفت؛ اما نتوانست قبل از اینکه بسته مرطوب را ته جا میزش بگذارد، مثل ادم های دست و دلبز و مغرور آن را به رخ همه نکشد. چند دقیقه بعد بین دوستانش شایعه شد که ایمی بیست و چهار تا لیمو ترش خوشمزه ( که او یکی از آن ها را در راه خورده بود) خریده و می خواهد بعضیها را مهمان کند. برای همین لطف و محبت فراوان دوستانش نسبت به او شروع شد. کتی براون فوری او را به مهمانی بعدیش دعوت کرد و مری کینگزلی اصرار داشت تا زنگ تفریح ساعتش را به او قرض دهد. جنی اسنو که دختری متلک پران بود و موقعی که ایمی لیمو ترش نداشت خیلی او را دست انداخته بود، فوری از در دوستی با او وارد شد و پیشنهاد کرد که بعضی از مسئله های سخت او را حل کد. اما ایمی که حرفهای نیشدار او را که گفته بود «دماغ بعضی ها آنقدر پخ نیست که بتوانند بوی لیمو های دیگران را بفهمند، و ادمهای پر فیس و افاده آن قدر مغرورند که از دیگران لیمو نمی خواهند» فراموش نکرده بود، فوری یک تلگرام تحقیرآمیز برایش فرستاد و امیدش را از بین برد. برایش نوشت: «لزومی ندارد یکدفعه انقدر مودب شوی. چیزی بهت نمی دهم.»
از قضا آن روز صبح شخصیت برجسته ای از مدرسه دیدن می کرد. وی نقشه قشنگی را که ایمی کشیده بود تحسین کرد و این افتخار، دشمن او بود، دوشیزه اسنو را ازرده خاطر کرد و باعث شد تا ایمی قیافه درسخوانها را بگیرد و فخر بفروشد؛ اما افسوس، افسوس که غرور باعث سقوط است. چون به زودی دوشیزه اسنوی انتقامجو، وضع را به نفع خود عوض کرد و اتفاق ناگواری را باعث شد. به محض اینکه شخصیت برجسته احترامات معمول را به جا اورد و سری خم کرد و بیرون رفت، جنی به بهانه سوال مهمی به اقای دیویس خبر داد که ایمی مارچ با خود لیمو آورده و در جای میزش گذاشته است.
آقای دیویس قبلا اعلام کرده بود که اوردن لیمو به کلاس قدغن است و قسم خورد که اولین کسی را که این قانون را زیر پا بگذارد، جلو همه مجازات خواهد کرد. این مرد سر سخت پیش از این نیز موفق شده بود که پس از جنگ و دعوای طولانی و جنجالی عادت ادامس جویدن را از سر دانش اموزان بیندازد و با رمانها و روزنامه های مصادره شده از بچه ها، جشن کتاب سوزان به راه بیدازد. به علاوه رد و بدل کردن نامه بین بچه ها را سرکوب کرده بود و شکلک در اوردن ، اسم روی کسی گذاشتن و کاریکاتور کشیدن را ممنوع کرده بود و خلاصه دست به هر کاری زده بود تا بتواند پنجاه دختر یاغی را منظم کند. می گفت:« خدا می داند که پسر ها همیشه کاسه صبر ادم را لبریز می کند، اما دخترها به مراتب بدتر از پسر ها هستند» بخصوص نسبت به ادمی عصبی با اخلاقی مستبدانه شبیه دکتر بلیمز و بی استعداد در تدریس.
دکتر دیویس زبان یونانی، لاتین، جبر و انواع و اقسام علوم را به خوبی می دانست برای همین هم او را معلم خوبی می دانستند و به رفتار و اخلاق و احساست و راه و روشش اهمیت زیادی نمی دادند؛ اما آن لحظه موقع ناجوری برای تنبیه ایمی بود و جنی این را می دانست. چون صبح ان روز اقای دیویس ظاهرا قهوه غلیظی خورده بود و باد شرقی نیز می وزید که همیشه درد اعصاب او را بیشتر می کرد و دانش آموز ها نیز به نظر او آن طور که باید، قدر تدریس او را نمی دانستند. بنابراین به تعبیر گویا ولی زشت یکی از دختر مدرسه ایها ،اقای دیویس « مثل یک جادوگر ، عصبی و مثل یک خرس ،عصبانی بود.» به همین جهت کلمه لیمو ترش مثل جرقه ای در انبار باروت بود. صورت زردش سرخ شد و چنان محکم روی میزش زد که جنی با سرعت عجیبی جستی زد و نشست.
-خانم های جوان اطفا توجه کنید!
و با این فرمان قاطع، سر و صدا ها قطع شدو و پنجاه جفت چشم آبی، مشکی، خاکستزی، و میشی اطاعت کنان به چهره ترسناک آقای دیویس زل زد:
-دوشیزه مارچ، بیا جلو میز من
ایمی ظاهرا با خونسردی، بلند شد تا جلوی میز دیویس برود، اما چون گناه لیموها بر وجدانش سنگینی می کرد، ترسی مرموز نگرانش کرد. ایمی قبل از اینکه از میزش بیرون بیاید، ناگهان با دستور جدیدی مواجه شد: «لیموها را هم که در آنجای میزت گذاشتی بیاور.»
دختر بغل دستیش که حضور ذهن قوی یی داشت، یواشکی به او گفت:« همه اش را نبر.»
ایمی با عجله 6 تا لیمو را از بسته در اورد و بقیه را برداشت و جلو آقای دیویس گذاشت. در آن حال احساس می کرد که اگر کسی قلب انسانی در سینه داشته باشد، وقتی بوی معطر آن لیمو ها به مشامش برسد، دلش به رحم خواهد امد؛ اما متاسفانه آقای دیویس از بوی لیمو ترش متنفر بود و این تنفر عصبانیتش را دو چندان کرد:
-همه اش همین است؟
ایمی من من کنان گفت:« نه تقریبا.»
-فوری بقیه شان را هم بیاور.
ایمی نگاهی ناامیدانه به دوستانش کرد و رفت و بقیه لیمو ها را هم آورد.
-مطمئنی که همه اش همین است؟
- من هیچ وقت دروغ نمی گویم آقا.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زنان کوچک بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites