خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی /

زنان کوچک


صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
nazi220 زن #41 | Posted: 2 Sep 2013 23:55


تا اینکه وقتی مگ مکث کرد ، آقای بروک در حالی که از اشتباهات متعدد دخترک چشم پوشی می کرد و چنان نگاه می کرد که انگار به راستی عاشق درس دادن است ، گفت :« در واقع بسیار عالی بود !»
دوشیزه کیت عینکش را به چشم گذاشت و بعد از اینکه نظری به تابلو کوچکی که در مقابلش قرار داشت ، افکند ، دفتر طراحی اش را بسته و با فروتنی و تواضع گفت :« تو خیلی لهجه ی خوبی داری و به موقعش یک آلمانی خوان زبردستی خواهی شد . من به تو توصیه می کنم که آن را دنبال کنی مگ ، چون که دانستن زبان آلمانی یکی از معلوماتی است که برای هر معلمی بسیار واجب است . من باید مواظب گریس باشم ، چون که خیلی سر به هوا شده است . »
بعد دوشیزه کیت همانطور که به بهانه ی مراقبت از گریس از جایش بلند می شد ، با خود گفت :« من نیامده بودم که همراه و مصاحب یک معلم سرخانه باشم ؛ با وجودی که او خیلی جوان و قشنگ است . این آمریکایی ها چه مردمان عجیبی هستند ، می ترسم لاری هم با بودن با آنها پاک ضایع شود . »
مگ نیز در حالیکه با نگاهش خانم کیت را دنبال می کرد ، با لحنی آزرده اظهار داشت :« من فراموش کرده بودم انگلیسی ها دماغشان را برای معلمین سرخانه خیلی بالا نگه می دارند و با آنها مثل ما رفتار نمی کنند .»
ـ به معلم های سرخانه در انگلستان خیلی سخت می گذرد ، با کمال تأسف تا جایی که من می دانم اینطور است ، هیچ جایی مثل آمریکا برای ما کارگرها نیست ، دوشیزه مارگارت .
بعد آقای بروک چنان قاطع و خوشحال به نظر رسید که مگ از این که اینطور به خاطر شغلش اندوهگین است ، خجالت زده شد .
- من خوشحالم که در این کشور زندگی می کنم . من کارم را دوست ندارم ، ولی رویهم رفته با آن خیلی رضایت خاطر پیدا می کنم . بنابراین من نباید از آن شکایت نمایم ، فقط آرزو داشتم کاش مثل شما درس می دادم .
آقای بروک همانطور که مشغول چوب فرو کردن توی چمن های مرطوب بود ، پاسخ داد :« اگر شما هم شاگردی مثل لاری داشتید ، حتما مثل من می شدید . من واقعا متأسفم که سال آینده او را از دست خواهم داد .»
- منظورتان رفتن به کالج است ؟ من خیال می کنم .
لب های مگ این سوال را نمودند ، اما چشمانش اضافه کردند :« و آنوقت شما چکار خواهید کرد ؟»
ـ بله ، او خیلی وقت پیش باید می رفت . چون که کاملا حاضر شده است و به محض اینکه او برود ، من هم به سربازی خواهم رفت . به من احتیاج است .
مگ اظهار داشت :« از شنیدن آن خوشحالم ! فکر می کنم هر مرد جوانی باید به سربازی برود . »
بعد هم با تأسف اضافه کرد:« گرچه ای خیلی برای مادرها و خواهرها که مجبورند توی خانه بمانند ، سخت است .»
آقای بروک در پاسخ در حالی که ناخودآگاه رز پژمرده را تو حفره ای فرو می کرد و روی آن را مثل یک گور می پوشاند ، تقریبا با تلخی گفت :« من هیچکدام را ندارم ، و چند تا دوست هم بیشتر ندارم که مردن یا زنده بودن من برایشان فرقی بکند .»
مگ از ته دل گفت :« ولی لاری و پدربزرگ خیلی برایشان مهم است و اگر برای شما اتفاقی بیفتد ، ما همه مان خیلی متأسف خواهیم شد . »
آقای بروک با شنیدن این همدردی صمیمانه ، با نگاهی که دوباره خوشحال به نظر می رسید ، پاسخ داد :« متشکرم ، چه صحبت مطبوعی !»
ولی قبل از این که بتواند حرفش را تمام کند ، ند درحالی که روی اسب پیری سوار بود ، با سر و صدا پیش آمد تا مهارت سواری خود را به رخ خانم های جوان بکشد و جنب و جوش و شلوغی دوباره شروع شد .
گریس همانطور که بعد از مسابقه ای که به سرپرستی ند دور مزرعه داده بودند ، مشغول استراحت بود ، از ایمی پرسید:« تو سواری را دوست نداری؟»
ایمی پاسخ اد :« من شیفته ی آن شده ام . خواهرم مگ وقتی پاپا ثروتمند بود ، اینکار را می کرد ، ولی حالا ما اسب نداریم .»
بعد هم با خنده افزود :« البته به غیر از الن تری.»
گریس با کنجکاوی پرسید:« درباره ی الن تری برایم بگو . آیا او یک خر است ؟»
- نه ، ولی ببین چون جو دیوانه ی اسب سواری است و من هم همینطور ، ما یک زین قدیمی داریم ، ولی اسب نداریم ، اما در حیاط ما یک درخت سیب قرار دارد که شاخه های رو به پایین خوبی دارد . بنابراین جو عادت دارد زین را روی شاخه های آن گذاشته و دوتایی هرکجا که دوست داشته باشیم بتازیم .»
گریس خنده ای کرد و گفت :« اوه چه خنده دار ! من یک یابو در خانه دارم و تقریبا هر روز در پارک به اتفاق فرد و کیت سواری می کنیم . این کار خیلی کیف دارد ، چون که دوستان من هم همینکار را می کنند و « رو» [ نام خیابانی در لندن ] پر از خانم ها و آقایان محترم است .»
ایمی که کمترین اطلاعی درباره ی « رو» و اصولا دنیای خارج نداشت ، پاسخ داد:« وای چه جذاب ! من آرزو دارم که روزی به خارج بروم ، ولی بیشتر میل دارم به « رم » بروم تا « رو » . »
فرانک که پشت دخترها نشسته بود و می شنید که چه دارند می گویند ، همانطور که داشت پسران پر جنب و جوش و سالم را که انواع و اقسام نرمش های خنده دار را ارائه می دادند تماشا می کرد ، با ژستی بی قرار ، بی اختیار چوبدستی اش را بر زمین می زد . بت که مشغول جمع آوری کارت های بازی بود که اینطرف و آنطرف پراکنده بودند ، در این موقع سرش را بالا کرد و با همان لحن محجوب ولی در عین حال دوستانه اش گفت:« احساس می کنم که خسته شده ای ! می توانم کاری برایت بکنم ؟»
فرانک که واضح بود چونکه تقریبا خانه نشین است ، طبیعتا عادت دارد که کسی برایش صحبت کند ، پاسخ داد :« خواهش می کنم برایم حرف بزن ، همه اش یکجا نشستن خیلی برایم دلتنگ کننده است .»
ولی اگر فرانک از بت خجالتی خواسته بود که برایش یک نطق به زبان لاتین بکند ، این موضوع شاید آسانتر از خواهش فعلی اش بود ! ولی اینجا دیگر جو دم دستش نبود که مثلا از خجالت در پشت او قایم شود و غیره ، به علاوه پسرک بیچاره چنان مشتاقانه به وی نگاه می کرد که دخترک خجالتی با شجاعت تمام تصمیم به اجرای خواهش پسرک گرفت ؛ یعنی تصمیم گرفت که برای وی صحبت کند .
بت همانطور که داشت سعی می کرد کارت ها را دسته کند ، ولی موفق نمی شد و آنها را می ریخت ، پرسید:« خوب درباره ی چه موضوعی می خواهی برایت صحبت کنم ؟ »
فرانک که ظاهرا هنوز یاد نگرفته بود نوع سرگرمی هایش را با وضع بدنی اش تطبیق بدهد ، گفت : « درباره ی جیرجیرکها و قایقرانی و شکار .»
بت به شنیدن این تقاضا اندیشید ؛ « اوه ، خدای من ! حالا من چی باید برایش بگویم ؟ من که چیزی درباره ی این چیزها نمی دانم .»
بعد درحالی که گرفتار عذاب درونی شده بود ، موضوع چلاق شدن پسرک یادش رفته بود ، برای این که حرفی زده باشد ، گفت :« من هیچوقت شکار را ندیده ام ولی تصور می کنم تو خودت همه چیز را درباره ی آن بدانی .»
در این موقع فرانک درحالی که آهی کشید که باعث شد بت از این اشتباه معصومانه ی خود احساس تنفر بکند ، پاسخ داد :« من یکبار اینکار را کرده ام . ولی هرگز دیگر نتوانستم دوباره به شکار بروم . چون که موقع پریدن از یک بلندی به پایم صدمه زدم و حالا دیگر هیچ چیزی نمی تواند مرا خوشحال سازد.»
بت همانطور که به چمن زار مقابلشان چشم دوخته ود ، موضوع صحبت را عوض کرد و گفت :« گوزن های شما خیلی قشنگتر از گاوهای وحشی ما هستند .»
بت خوشحال بود که اقلا یکی از آن کتاب های مخصوص پسرها را که جو دوست داشت ، خوانده است و حالا می تواند اندکی راجع به موضوعات آن صحبت نماید .
موضوع گاوهای وحشی اتفاقا خیلی رضایت بخش و تسکین دهنده از آب درآمد و در همین اشتیاق بت برای سرگرم ساختن فرانک ، دخترک دیگر کاملا خودش را فراموش کرده بود و لاینقطع داشت برای فرانک صحبت می کرد . غافل از اینکه خواهرش چطور از این حراف شدن بت کم حرف برای پسرهای ترسناک! تعجب زده شده است .
جو از توی زمین کروکت ، درحالیکه از دور بت را تماشا می کرد ، گفت :« چه قلب مهربانی دارد این دختر . او دلش برای پسرک سوخته است . ببین چطور دارد با وی مهربانی می کند . »
مگ نیز اضافه کرد :« من همیشه گفته ام که او یک موجود مقدس کوچک است .»
گریس نیز از آنطرف همانطور که به اتفاق ایمی نشسته بودند و داشتند درباره ی عروسک هایشان بحث می کردند و از پوست بلوط فنجان چای درست می کردند ، خطاب به ایمی گفت :« مدتی بود که هرگز نشنیده بودم فرانک اینطور بخندد .»
ایمی که از پیروزی خواهرش در خنداندن فرانک احسس غرور می کرد ، پاسخ داد :« خواهر من وقتی که بخواهد واقعا موجود تقصیرکننده ای ! است .»
البته مطابق معمول نظور ایمی لغت « تخسیرکننده » بود ! ولی چون ظاهرا گریس معنی دقیق آن کلمه را نمی دانست همان لغت غلط به گوشش خوش آهنگ آمده و تحت تأثیر این تعریف قرار گرفت .
به دنبال بازی های آن روز ، یک سیرک متشکل از چند روباه و اردک و همچنین یک بازی دوستانه ی کروکت ، پایان دهنده ی بازی های آن پیک نیک بودند . موقع غروب آفتاب چادرها جمع شده و اسباب و لوازم بازی کروکت از توی زمین برداشته و بسته بندی شدند و قایق ها بارگیری گردیدند و سپس تمام گروه درحالی که با اوج صدایشان آواز می خواندند ، به روی رودخانه به حرکت درآمدند . ند ، که خیلی احساساتی شده بود ، ترانه ای را با حالتی غمگین می سرود : « تنها ، تنها ، تنها ، ما همگی تنها هستیم »
که خط آخرش نیز این بود :
« ما هرکدام جوان هستیم ، ما هرکدام قلبی داریم ،
اوه ، پس چرا باید این چنین با سردی از یکدیگر جدا بنشینیم ؟»
و در این ضمن چنان با حالت ناز و عشوه ای به مگ می نگریست که مگ بی اختیار زیر خنده زد و آواز وی را خراب کرد .
بعد ند از میان یک دسته آوازخوان سرزنده ، خطاب به مگ آهسته نجوا کرد:« آه ، چطور می توانی آنقدر نسبت به من ظالم باشی . تمام روز را که همه اش به آن بانوی انگلیسی شق و رق چسبیدی و حالا هم دماغم را می سوزانی .»
مگ نیز که ازدست انداختن ند شروع به سرزنش خویشتن کرده بود ، برای اینکه آن را رفع و رجوع کرده باشد ، پاسخ داد :« ولی من منظوری نداشتم ، و تو چنان خنده دار به نظر می رسیدی که من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم .»
ظاهرا کاملا حق با ند بود و این حقیقت داشت که مگ با به خاطر آوردن وقایع پارتی « موفت » ها و صحبت هایی که در آنجا شده بود ، عمدا خواسته بود ند را دست بیندازد .
ند ، که خیلی رنجیده بود ، دیگر به مگ محل نگذاشت و برای تسلی خود به « سالی » روی آورد و تقریبا با کج خلقی اظهار داشت :« حتی یک ذره هم عشوه در وجود این دخترک نیست . اینطور نیست ؟»
سالی درحالی که از دوستش دفاع می کرد ، و ضمنا به تقصیر او اشاره می نمود پاسخ داد :« حتی یک ذره ، ولی خیلی دختر خوبی است .»
ند همانطور که سعی می کرد مثل یک جنتلمن جوان دوباره بذله گو و شوخ باشد ، گفت :« به هر صورت ، ما که مخلص همه خانمها هستیم .»
بالاخره وقتی که همه به منزل لاری رسیدند ، آن گروه کوچک بعد از رد و بدل کردن شب بخیرهای خیلی محترمانه ، متفرق گردیدند . چون که دوقلوهای « وان » عازم کانادا بودند . وقتی که چهار خواهر از توی باغ به سوی خانه ی خودشان روانه شدند ، دوشیزه کیت که با نگاهش آنها را تعقیب می نمود ، بدون اینکه در بیانش اثری از لطف مشهود باشد ، گفت :« دختران آمریکایی برخلاف رفتار و عادات ظاهری شان ، آدم وقتی بشناسدشان ، خیلی دختران خوبی هستند .»
آقای بروک در دنباله ی اظهار عقیه ی دوشیزه کیت پاسخ داد :« من هم کاملا با عقیده ی شما موافق هستم .»
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #42 | Posted: 2 Sep 2013 23:56


فصل سیزدهم
قصرهای خیالی


در یکی از بعد از ظهرهای سپتامبر ، لاری با حالتی اشرافی روی صندلی راحتی پارچه ای اش نشسته و مشغول تاب خوردن به عقب و جلو بود و توی این فکر بود که همسایه ها چرا پیدایشان نیست و کجا هستند . ولی تنبلتر از آن بود که به خودش این زحمت را بدهد و برود و بپرسد . آن روز عصر لاری در یکی از حالت های مخصوصش بود . چون که تمام روزش خیلی به بطالت و نارضایتی گذشته بود و وی با بی حالی آرزو می کرد که کاش زمان به همان حال متوقف می گردید . گرمای هوا نیز مزید بر علت شده و لاری را بیش از پیش تنبل و سست کرده بود . بطوری که حوصله نکرده بود درس هایش را انجام دهد و آقای بروک صبور را از جا در برده و حتی پدربزرگش را ناخشنود کرده بود و مستخدمه ها را با دنبال کردن یکی از سگ هایشان که دیوانه اش کرده بود ، سخت ترسانده و ضمنا سر به سر یکی از مهترها نیز گذاشته و بیخودی سعی کرده بود که او را متهم به بی توجهی نسبت به اسب خودش کند و خلاصه بعد از این همه شرارت های آن روز صبح ، الان در حالی که خود را از صندلی راحتی اش آویزان کرده بود ، به احمقانه بودن دنیا می اندیشید . تا این که صلح و آرامش آن بعد از ظهر آرام ، روح ناآرام پسرک را بطور قابل توجهی آرامش بخشیده و در حالی که به نوک درخت شاه بلوط سرسبزی که در بالای سرش قرار داشت ، خیره شده بود ، به انواع و اقسام رویاها فرو رفته بود و خودش را در حال مسافرت به روی اقیانوس به دور دنیا می دید که صداهایی او را از روی اقیانوس خیالی اش به روی ساحل کشاند . در این موقع درحالیکه از لای درزهای صندلی اش دید می زد ، چشمش به خواهران مارچ افتاد که مثل یک هیئت اعزامی به ردیف عازم جایی بودند .
لاری همانطور که لای چشمان خواب آلودش را بیشتر باز می کرد تا بهتر ببیند ، به خودش گفت :« الان چکاری توی دنیا می تواند باشد که این خواهرها به دنبال آن می روند ؟!»
زیرا در ظاهر همسایگانش یک چیز مخصوص وجود داشت و هرکدام کلاهی بزرگ و آویخته بر سر داشتند و یک شنل کتانی قهوه ای رنگ نیز از شانه هایشان آویزان بود و ضمنا یک چوبدستی بلند نیز به دست داشتند . مگ یک کوسن را حمل می کرد ، جو یک کتاب را ، بت یک سبد را و ایمی هم یک کیف دستی را . همگی در حالی که به آهستگی در حال عبور از باغ بودند ، از دروازه ی کوچک عقبی باغ بیرون رفته و شروع به بالا رفتن از تپه ایکه بین منزل و رودخانه واقع بود ، کردند .
لاری به خودش گفت : « چه کار خنکی . آنها دارند می روند پیک نیک بدون اینکه از من هم دعوت کرده باشند . مسلما با قایق نمی توانند بروند چون که کلید آن را ندارند . شاید این موضوع را فراموش کرده باشند . خوب پس بد نیست بروم کلید را بدهم و ضمنا یک سر و گوشی هم آب بدهم . »
بعد لاری توی اتاقش پریده و با وجود نیم دوجین کلاهی که داشت مدتی طول کشید تا یکی از آنها را بالاخره از گوشه ای پیدا نماید . آنگاه نوبت جست و جوی کلید بود که بالاخره هم بعد از زیر و رو کردن کشوهایش ، توی جیب خودش کشف گردید . خلاصه وقتی لاری موفق شد کلاه و کلیدش را بیابد و با عجله از روی نرده ها پریده و دنبال آنها دوید ، دخترها تقریبا از نظر دور شده بودند . بنابراین لاری از یک بیراهه خود را به قایق خانه رساند و منتظر ظاهر شدن دخترها گردید . اما خبری از کسی نشد و لاری با تعجب از تپه بالا رفت تا نگاهی به آن طرف ها بیندازد . از بالای تپه ، یک گروه درختان کج و صنوبر که قسمتی از تپه را پوشانده بودند ، به چشم می خوردند که از وسط این قسمت سرسبز تپه ، صدایی واضح تر از حرکت آرام شاخه های درختان و آواز یکنواخت جیرجیرک ها به گوش می رسید .
لاری از لابه لای شاخه ها دیدی زده و بعد با خوش قلبی و خلق بازتر اندیشید :« خودش است !»
اون بیشتر شبیه یک تصویر کوچک زیبا بود . چونکه آن چهار تا خواهر به اتفاق یکدیگر در گوشه ی سایه داری ، در حالی که پرتوهای سایه و روشن خورشید روی سرشان می رقصید ، نشسته بودند و باد معطری موهایشان را نوازش می داد و گونه های داغشان را خنک می کرد و موجودات کوچک جنگلی انگار که با آنها دوستان قدیمی باشند ، بدون ترس و هراس دور و ور آنها پرسه می زدند . مگ روی کوسنی که همراه آورده بود ، نشسته بود و باوقار تمام با انگشتان سفیدش مشغول گلدوزی بود ، و با آن لباس صورتی اش در میان سبزه ها ، همچون یک رز زیبا ، با طراوت شیرین به نظر می رسید . بت به جمع و جور کردن مخروط های کاج که به فراوانی در آن حوالی روی زمین ریخته بودند ، مشغول بود . چونکه بلد بود با آنها چیزهای قشنگی بسازد . ایمی مشغول نقاشی از یک دسته خزه بود و بالاخره جو هم در ضمن این که بلندبلند چیز می خواند ، مشغول چیز بافتن بود . پسرک همانطور که در آن بالا ایستاده و داشت از دور آنها را تماشا می کرد ، چند لحظه مکث کرده و احساس نمود که باید آنجا را ترک کند . زیرا به این جمع دعوت نشده بود . ولی هنوز با تردید سر جایش ایستاده بود چون که خیلی دلتنگ کننده به نظر می رسید و این جمع آرام توی جنگل برای روح ناآرام لاری خیلی جذابتر بود . بنابراین بی صدا همانطور آنجا ایستاد ، ولی در این موقع یک سنجاب شیطان که مشغول بردن چند تا شاه بلوط بود ، به دیدن لاری عقب پرید و چنان جیغی کشید که بت سرش را بالا کرد و آن صورت آرزومند را در پشت شاخ و برگها کشف کرد و لبخندی که به لاری قوت قلب می داد ، صورتش را از هم باز کرد . بنابراین لاری پیش دستی کرده و آهسته پرسید :« ممکنه منم وارد جمع شما بشوم ، خواهش می کنم . »
مگ ابرویش را بالا برد ولی جو اخمی به طرف مگ کرد و فورا گفت :« البته که می توانی . ما می بایستی قبلا از تو دعوت می کردیم ولی فکر کردیم که شاید تو زیاد حوصله ی بازیهای دخترانه ی اینطوری را نداشته باشی . »
- من همیشه بازی های شما را دوست داشتم ولی اگر مگ میل ندارد ، من می توانم برگردم .
مگ با سردی ولی توأم با بخشندگی پاسخ داد :« اگر تو دلت می خواهد کاری انجام بدهی ، من مخالفتی ندارم ، ولی بیکار بودن و کاری انجام ندادن جزو مقررات اینجا نیست .»
- خیلی ممنون . اگر فقط یک لحظه به من فرصت بدهید ، حتما کاری انجام خواهم داد . چونکه کار در اینجا عین صحرای عربستان کساد است . می توانم بدوزم ، بخوانم یا مخروط درست کنم یا نقاشی کنم . کدامیک ؟ سهم مرا بدهید . من کاملا حاضر هستم . »
بعد لاری با خوشحالی فرمانبردانه ای روی زمین نشست .
در این موقع جو کتاب را به دست لاری داد و گفت :« خوب عجالتا تا من پاشنه ی کفشم را درست کنم ، تو این داستان را برایمان تمام کن . »
- چشم مادام .
این پاسخ مشتاقانه ی لاری بود . بعد هم در حالی که تمام سعی خود را به کار می برد تا استحقاق این لطفی را که به او اجازه داده بود تا وارد این اجتماع « زنبوران پرمشغله » بشود ، داشته باشد ، با جرأت شروع به خواندن داستان مورد بحث نمود .
وقتی داستان که خیلی طولانی هم نبود ، به پایان رسید ، بنابراین لاری به عنوان جایزه ای که استحقاقش را داشت ، جرأت کرد که چند سوال بنماید .
- خواهش می کنم دوشیزه خانم ، ممکنه سوال کنم آیا این اجتماع جذاب و آموزنده ، یک بازی جدید است ؟
مگ به خواهرانش گفت :« می توانید پاسخ او را بدهید ؟»
جو گفت :« کسی اهمیت نمی دهد که او بخندد .»
ایمی با نگرانی پاسخ داد :« ولی او به ما خواهد خندید .»
بت اضافه کرد :« ولی اتفاقا من فکر می کنم او آن را دوست داشته باشد .»
- البته که دوست خواهم داشت . من به شما قول می دهم که نخواهم خندید ، بگو جو و نگران نباش .
- ترس از تو ! بسیار خوب ببین ما همیشه عادت داریم که بازی « خط سیر زائر » را در تمام تابستان و زمستان با اشتیاق انجام داده و ادامه دهیم .
لاری درحالیکه عاقلانه سرش را تکان می داد ، پاسخ داد :« بله می دانم .»
جو با حیرت پرسید:« ولی کی این را به تو گفته است ؟»
- ارواح !
بت با صداقت پاسخ داد :« نه ، من این کار را کردم. من یک شب وقتی شما بیرون بودید ، چون لاری حوصله اش سر رفته بود ، فقط خواستم سر او را گرم کرده باشم . ولی او از آن بازی خوشش آمد . بنابراین اوقات تلخی نکن جو .»
- تو هیچوقت نمی توانی یک راز را توی دهانت نگه داری . اهمیتی ندارد . عوضش حالا زحمت ما را کم کردی .
وقتی جو با اندکی نارضایتی دوباره سرش به کارش گرم شد ، لاری گفت :« ادامه بده ، خواهش می کنم .»
- او درباره ی این نقشه ی جدیدمان حرفی بهت نزده است ؟ خوب ببین ما سعی داریم که نگذاریم تعطیلات ما به هدر بروند . بنابراین هرکدام یک کاری داریم و با اراده ای قوی روی آن زحمت می کشیم . تعطیلات تقریبا دارند تمام می شوند و این کارهای معین هم انجام شده اند و ما واقعا خوشحال هستیم که بیهوده وقت گذرانی نکرده ایم .
لاری درحالیکه یاد بیکاری های خودش افتاده بود ، با افسوس گفت :« بله ، من هم فکر می کنم اینطور باشد .»
- مادر دوست دارد تا آنجایی که ممکن است ما بیرون از منزل باشیم ، بنابراین ما هم کارهایمان را بر می داریم و می آوریم اینجا و خیلی هم بهمان خوش می گذرد . چون که همین که وسایلمان را توی این کیف ها قرار می دهیم و کلاه های کهنه سرمان می گذاریم و برای بالا رفتن از تپه ، چوبدستی دست می گیریم و رل « زائر » را بازی می کنیم ، خودش خیلی کیف دارد و ما را یاد زمانی می اندازد که این بازی را می کردیم . ما این تپه را « کوه خوشی » نام گذاشته ایم . چون که از این بالا می توانیم سرزمینی را که آرزو داریم شاید روزی در آن زندگی کنیم ، ببینیم .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #43 | Posted: 2 Sep 2013 23:58


در اینجا ، جو به دوردستها اشاره کرد و لاری سرپا ایستاد تا نقطه ای را که جو اشاره می کرد بهتر ببیند . حق با جو بود . از یک روزنه ی وسیع در جنگل ، آدم می توانست آن رودخانه ی وسیع آبی رنگ و چمنزارهای واقع در آن اطراف را به خوبی ببیند و در دوردستها نیز تپه های سبز و خرم طوری سر به فلک کشیده بودند که گویی می خواستند سرهایشان را به آسمان بسایند . آفتاب پایین آمده بود و تمام آسمان در پرتو شکوه یک غروب پاییزی ، به سرخی گرائیده بود . ابرهای طلایی و بنفش رنگی در بالای تپه ها معلق بودند و سر به قلل سفید نقره ای می سائیدند و خلاصه منظره ی یک شهر بهشتی و آسمانی در برابر آنها جلوه گر بود .
لاری که همیشه برای دیدن و احساس کردن زیبایی ها خیلی سریع بود ، به آررامی گفت :« اوه ، واقعا چقدر زیباست .»
ایمی درحالیکه آرزو می کرد بتواند این منظره را نقاشی کند ، افزود :« غالبا همینطور است و ما خیلی دوست داریم آن را تماشا کنیم . چون که این منظره همیشه یک جور نیست ، ولی در هر حال خیلی باشکوه است .»
بعد هم بت متفکرانه گفت :« جو درباره سرزمینی که ما امیدواریم روزی در آن زندگی کنیم ، صحبت می کند . یک سرزمین واقعی با خوکها و جوجه ها و خرمن های زیبا . اون حتما خیلی عالی خواهد بود ، ولی من آرزو داشتم که آن سرزمین واقعا در آن بالا حقیقت داشت ، و ما می توانستیم برای همیشه برویم آنجا . »
مگ با صدای دلپذیرش اظهار داشت :« یک سرزمینی زیباتر از آنهم حتی وجود دارد ، و آن سرزمینی است که ما به تدریج به آن خواهیم رفت . موقعی که به قدر کافی انسان های خوبی بشویم .»
- برای انتظار کشیدن خیلی طولانی به نظر می رسد ، خیلی هم سخت ، برای رسیدن به آن ، من دلم می خواهد فورا به طرف آن پرواز نمایم . مثل پرستوهایی که پرواز می کنند ، و وارد دروازه ی باشکوه آن بشویم .
جو پاسخ داد :« تو به آنجا خواهی رسید بت ، دیرتر یا زودتر ، هیچ نترس . ولی من آن کسی هستم که مجببور است دائما بجنگد و کار کند و شاید هرگز هم بالاخره بعد از همه ی این حرفها پایش به آنجا نرسد .»
- تو مرا همراه خواهی داشت . من مجبور خواهم بود که قبل از این که به این شهر بهشتی شماها برسم ، مقدار زیادی مسافرت نمایم . اگر دیر رسیدم حتما یک خوش آمد خوب به من خواهید گفت ، اینطور نیست ، بت ؟
چیزی در صورت پسرک بود که دوست کوچکش را ناراحت کرد ، ولی در حالی که با چشمان ملایمش ابرهای متحرک را تماشا می کرد ، با خوشحالی پاسخ داد :« اگر مردم واقعا بخواهند به آنجا برسند و در تمام زندگیشان واقعا برای رسیدن به آن سعی نمایند ، من فکر می کنم آنها حتما به آنجا خواهند رسید . چون که من عقیده ندارم که قفلی روی دروازه ی آن وجود داشته باشد ، یا اینکه هیچ نگهبانی جلوی آن ایستاده باشد . من همیشه آن را مثل یک تصویر در خاطرم مجسم می کنم . جایی که آدم های نورانی دست های خود را به طرف مسافرین خسته ای که از رودخانه بیرون می آیند ، دراز می کنند و دست های آن را می گیرند . »
جو بعد از مکث کوتاهی گفت :« این کیف ندارد که تمام قصرهایی که ما در هوا ساخته ایم همه واقعی از آب درآمده و ما بتوانیم برویم و در آنها زندگی نمائیم ؟»
لاری درحالیکه به پشت روی چمن ها دراز می کشید و مخروط های کاج را به طرف سنجابی که او را لو داده بود ، پرتاب می کرد ، اظهار داشت :« ما آنقدر زیاد ساخته ایم که مشکل است یکی از آنها را انتخاب نمائیم . »
مگ پرسید :« تو هم لابد دلت می خواهد در قصر محبوبت اقامت کنی ، این قصر خیالی تو چه شکلی است ؟»
- اگر من آرزوی خودم را بگویم ، شماها مال خودتان را خواهید گفت ؟
- بله ، اگر دخترها موافق باشند .
- ما موافق هستیم . خب لاری شروع کن .
- من بعد از اینکه بیشتر دنیا را دیدم ، ترجیح خواهم داد که در آلمان اقامت کنم و در آنجا هر چقدر که موسیقی دلم بخواهد با انتخاب خودم بنوازم . من فکر می کنم یک موسیقیدان مشهور از آب دربیایم و تمام مردم برای شنیدن صدای موسیقی من هجوم خواهند آورد و من هرگز به دنبال پول یا تجارت نخواهم رفت . بلکه فقط از زندگیم لذت خواهم برد و برای چیزهایی که دوست دارم زندگی خواهم کرد . این قصر خیالی محبوب من است . مال تو چیست ، مگ ؟
مارگارت به نظر می آمد که برایش این اعتراف کمی مشکل است ودر حالیکه یک سرخس را جلو صورتش تکان می داد تا انگار یک پشه ی خیالی را کنار براند با آهستگی گفت :« من یک خانه ی زیبا را دوست دارم با انواع و اقسام چیزهای لوکس ، غذاهای عالی و لباس های قشنگ ، اثاثیه ی شیک ، اشخاصی مطبوع و یک عالمه پول که هر طوری دوست داشته باشم آنرا اداره نمایم . با مستخدمینی فراوان به طوری که هیچوقت خودم مجبور نباشم یک ذره هم کار کنم . اوه ، این زندگی واقع عالیست . در اینصورت برای اینکه بیکاره هم نباشم ، همه اش سعی خواهم کرد کاری کنم که همه مرا بی نهایت دوست داشته باشند . »
لاری با موذیگری پرسید :« نمی خواهی برای این قصر خیالی ات یک آقا داشته باشی ؟»
مگ درحالیکه ظاهرا سرش را با بند کفشش گرم کرده بود تا کسی صورتش را نبیند ، پاسخ داد :« من گفتم اشخاص مطبوع ، کس به خصوصی در نظرم نبود .»
جو که هنوز صاحب این چنین تخیلات حساسی نبود و اصولا به هر چیز رمانتیک به غیر از کتاب ، همیشه ریشخند می زد ، با بی ملاحظگی اظهار داشت :« چرا نمی گویی که دلت می خواهد یک شوهر خوب ، عاقل و باشکوه داشته باشی به اضافه چند تا بچه کوچولوی فرشته وار . می دانی که قصر تو بدون وجود آنها تکمیل نخواهد بود . »
مگ با زودرنجی و اوقات تلخی پاسخ داد :« تو هم جز اسب ، دوات و قلم و داستان توی قصرت چیزی نخواهی داشت .»
- چرا نداشته باشم ؟ من آرزو دارم یک اصطبل پر از اسب های عربی ، اتاق هایی مملو از کتاب و یک دوات و یک قلم سحرآمیز بطوری که تمام نوشته هایم به اندازه ی آهنگ های لاری شهرت پیدا نمایند داشته باشم . ولی من دلم می خواهد قبل از اینکه پا توی این قصرم بگذارم ، یک کار باشکوه انجام بدهم ، یک کار قهرمانانه یا اعجاب انگیز ، بطوری که حتی بعد از مردنم فراموش نشود . حالا نمی دانم چه طوری ، ولی در فکرش هستم . منظورم کاری است که روزی همه ی شما را دچار تعجب سازد . من فکر می کنم که کاری از قبیل کتاب نوشتن ، انجام خواهم داد و حسابی هم پولدار و مشهور خواهم شد. این کاملا به من می آید و بنابراین رویای محبوب من است .
بت با لحن قانعی گفت :« آرزوی من ماندن در خانه پهلوی پدر و مادر و تر و خشک کرده اهل خانواده است .»
لاری پرسید :« آرزوی چیز دیگری را نداری ؟»
- از موقعی که صاحب پیانوی کوچک شده ام دیگر کالا راضی هستم و فقط حالا آرزو دارم که همه مان همیشه خوب بوده و دور هم باشیم .
- من تا به حال آرزوهای زیادی داشته ام ، ولی محبوبترین آنها یک هنرمند شدن و مسافرت به رم و کشیدن تابلوهای قشنگ است و خلاصه آرزویم این است که بهترین هنرمند دنیا شوم .
این هم تمایل متواضعانه ی ایمی بود .
لاری درحالیکه متفکر و مثل یک بره مشغول جویدن یک ساقه ی علف بود ، اظهار داشت :« ما یک دسته از آدمهای جاه طلب هستیم ، اینطور نیست ؟ هریک از ما ، غیر از بت ، دلش می خواهد که ثروتمند و مشهور بشود و من واقعا نمی دانم آیا به این آرزوهایمان خواهیم رسید یا خیر .»
جو با لحن اسرار آمیزی گفت :« من یکی که کلید ورود به قصرم را به دست آوردم ولی چطور باید در آنرا باز کنم ، این را دیگر آینده نشان خواهد داد . »
لاری نیز همراه با آهی بی صبرانه زیر لب غرید :« منم کلید آنرا دارم ، ولی اجازه ندارم تا آنرا امتحان نمایم و فعلا معطل کالج هستم . »
ایمی هم از آن طرف قلمش را در هوا تکان داد و اظهار داشت :« این هم کلید من است .»
مگ با بیچارگی گفت :« ولی من کلیدی ندارم .»
لاری فورا پاسخ داد :« ولی تو داری .»
- کجا ؟
- در صورتت .
- چه بیهوده ، فایده ی آن چیه ؟
پسرک درحالیکه به راز کوچک جذابی که خیال می کرد به آن دست یافته است ، می خندید ، در پاسخ گفت :« صبر کن و ببین که فایده ای دارد یا ندارد .»
مگ به شنیدن این حرف صورتش از خجالت سرخ شد ولی از پشت بته ای که نشسته بود ، کسی او را نمی دید و بعد از این حرف بدون اینکه دیگر سوالی بکند درست با همان حالت آرزومندی که آقای بروک در آن پیک نیک ، درحالیکه داستان شوالیه را تعریف می کرد ، چشم به رودخانه دوخته بود ، به همان نقطه خیره گردید .
جو که همیشه یک پیشنهاد در آستین داشت ، اظهار کرد :« اگر تا ده سال دیگر زنده بودیم ، بیایید همدیگر را ملاقات کرده و ببینیم که چند تا از ما به آرزوی خود رسیده است . »
مگ که با رسیدن به هفده سالگی ، دیگر احساس می کرد یک خانم بزرگ شده است ، پاسخ داد:« اوه ، خدای من ! چی ، دهسال ؟ آن وقت من در 27 سالگی چقدر پیر خواهم بود !»
جو گفت :« تو و من 26 ساله خواهیم بود تدی و بت 24 ساله و ایمی هم 22 ساله ! چه اشخاص محترمی .»
- من امیدوارم که تا آن زمان کاری که شایسته ی افتخار باشد ، انجام داده باشم ، ولی من چنان سگ تنبلی هستم که می ترسم تمام این مدت را به بطالت بگذرانم ، جو .
- مادر می گوید تو احتیاج به یک انگیزه داری ، و موقعی که آنرا به دست آوری او مطمئن است که شایسته افتخار خواهی شد .
لاری از شنیدن این حرف ، در حالی که با نیرویی ناگهانی سر جایش نیمخیز میشد ، فریاد زد :« واقعا او اینطور فکر می کند ؟ به ژوپیتر قسم ! اگر فقط به من فرصت داده شود ، این کار را خواهم کرد . درحال حاضر من مجبور هستم که پدربزرگ را خوشحال و راضی نمایم و این کار را هم می کنم ، ولی این کار درست در جهت مخالف آرزوهای منست و خیلی سخت است . او میل دارد که من یک تاجر هندی بشوم . یعنی چیزی که خودش هم بوده و بدین ترتیب من از آرزوهایم بسیار دور خواهم بود . من از چای ، ابریشم و ادویه و تمام آن آت و آشغال هایی که کشتی های قدیمی اش به اینجا می آورند ، نفرت دارم و وقتی من مالک آنها بشوم ؛ اصلا برایم دیگر اهمیت نخواهد داشت که هر چه زودتر ته دریا فرو روند و مرا راحت کنند . بنابراین فعلا محض رضایت او ناچار به رفتن به کالج هستم . در غیر این صورت اگر بخواهم به میل خود باشم باید دل او را بشکنم ، یعنی کاری که پدرم کرد . ولی اگر فقط کسی بود که نزد پدربزرگم بماند ، همین فردا این کار را می کردم .»
لاری خیلی با هیجان صحبت می کرد و به نظر می رسید که آماده است تا با کوچکترین انگیزه ای قصد خود را اجرا نماید ، چون که او خیلی زود رشد کرده بود و با وجود تنبلی ها و راحت طلبی هایی که داشت ، مثل هر پسر جوان دیگری از اطاعت کردن و فرمانبرداری بیزار بود و اشتیاقی خستگی ناپذیر برای ماجراجوئی و سفر و امتحان بخت و اقبال خویش داشت .
جو که قوه ی تخیلش از تصور مسافرت جسورانه با کشتی های باری و همچنین احسای همدردی با آنچه که وی « اشتباهات لاری » می نامید ، سخت گل کرده بود ، اظهار داشت :« من به تو توصیه می کنم که با یکی از کشتی هایت شروع به سفر کرده و تا زمانی که از این کار خسته نشده ای ، به خانه باز نگردی .»
ولی مگ با همان لحن خیلی مادرانه ی خود ، پاسخ داد :« نه این کار درست نیست جو ! تو نباید اینطور صحبت کنی و لاری هم نباید توصیه ی بد تو را بپذیرد . تو باید همان کاری را بکنی که پدربزرگت آرزو دارد ، پسر عزیز من . تو باید بیشترین سعی خودت را در کالج بکنی و وقتی او ببیند که تو سعی در خوشحال کردن او داری ، من مطمئنم که او دیگر زیاد در مورد تو سخت گیر یا بی انصاف نخواهد بود . همانطور که خودت گفتی ، هیچ کس دیگری نیست که پهلوی او بماند و او را دوست داشته باشد و بنابراین اگر روزی ، بدون اجازه ی وی ، او را ترک نمایی ، هرگز خودت را نخواهی بخشید . سعی کن دلتنگ یا کج خلق نباشی ، بلکه وظایفت را انجام بده و مطمئن باش که پاداش خودت را خواهی گرفت . همانطور که آقای « بروک » خوب ، با مورد احترام بودن و دوست داشته شدن پاداشش را گرفته است .»
لاری هرچند که از این نصایح خوب قدرشناس بود ، اما در عین حال دل خوشی از نطق و خطابه نداشت ، بنابراین وقتی دید که موضوع صحبت از شخص او به کس دیگری کشانده شده است ، یک خرده گل از گلش شکفت و عجالتا دیگر از تب و هیجان قبلی خود افتاده و با خوش خلقی پرسید :« تو درباره ی او چه می دانی ؟»
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #44 | Posted: 2 Sep 2013 23:58


- فقط همان چیزی که پدربزرگ درباره ی وی گفته است . یعنی او چطور از مادرش تا زمان مرگش مراقبت کرده است و این که حاضر نشده به خاطر مادرش ، به عنوان معلم سرخانه یک شخص خیلی مهم ، به خارج سفر نماید ، چون که نمی خواسته مادرش را ترک کند و همچنین حالا چطور خرج زندگی پیرزنی را که زمانی پرستاری مادرش را می کرده است ، می دهد و این را هرگز به کسی بروز نمی دهد که چقدر سخاوتمند و صبور و خوب است .
وقتی مارگارت درحالی که از این داستانی که تعریف کرده بود ، برافروخته و مشتاق به نظر می رسید مکثی کرد ، لاری از ته دل اظهار داشت :« پس اینطور ! طفلکی بروک عزیز ! پس قضیه از این قرار بوده که پدربزرگ بدون اینکه او خودش خبر داشته باشد ، همه چیز را درباره ی او تحقیق کرده و از خوبی های او برای دیگران نقل کرده است تا همه او را دوست بدارند . بروک نمی توانست بفهمد که مثلا چرا مادر تو آنقدر نسبت به وی مهربان بود و همیشه او را هم همراه من دعوت می نمود و اینطور دوستانه با وی رفتار می کرد . او عقیده دارد که او یک زن کامل است و روزها درباره ی خانم مارچ صحبت می کرد و همینطور درباره ی شماها داد سخن می داد . اگر من روزی به آرزویم رسیدم ، خواهی دید که برای بروک چکار خواهم کرد . »
مگ به تندی پاسخ داد :« نه ، همین حالا باید یک کاری بکنی و نباید آنقدر کفر او را در بیاوری .»
- تو از کجا می دانی که من کفر او را در می آورم ، دوشیزه خانم ؟
- از قیافه اش در موقع رفتن از منزل شما . اگر پسر خوبی بوده ای ، قیافه اش خیلی خوشحال و راضی به نظر می رسد و خیلی به چابکی سخن می گوید ، ولی اگر اذیتش کرده باشی ، خیلی ساکت و موقر است و آهسته قدم بر می دارد ، بطوری که انگار میخواهد دوباره برگردد و کارش را بهتر انجام بدهد .
- خوبه ، خوشم آمد ! پس تو از قیافه ی بروک حساب بدی ها و خوبی های مرا داری ، نه ؟ من می دیدم که او هروقت از جلو پنجره ی شما رد می شود ، تعظیمی کرده و لبخندی می زند ، ولی نمی دانستم که تلگراف هم رد و بدل می کنید .
مگ در حالی که احساس می کرد مبادا از این که اینطور با بی احتیاطی حرف زده ، کار به جای باریکی بکشد ، با نگرانی اظهار داشت :« نه ، ما این کار را نمی کنیم . عصبانی نباش و نباید به او بگوئی که من چیزی گفته ام ، این فقط برای این بود که نشان بدهم من به رفتار تو توجه دارم و چیزهایی که در اینجا گفته شد محرمانه باشد و بین خودمان بماند ، فهمیدی ؟»
لاری با همان حالت به قول جو « مغرور اشرافی » اش که گاهگاهی به خود می گرفت ، گفت :« من اهل داستان سرایی نیستم ، فقط اگر بروک دارد رل یک هواسنج را بازی می کند ، باید یادم باشد هوای خوبی را به او گزارش کنم . »
- خواهش می کنم از حرفهای من رنجیده نباش . من قصد نداشتم وعظ یا داستان سرائی کنم . من فقط فکر کردم جو دارد تو را به طرف احساساتی بودن تشویق می کند که ممکنست روزی تو را متاسف نماید . تو نسبت به ما خیلی مهربان هستی و ما احساس می کنیم که تو برادرمان هستی و بنابراین هرچه را که در دل داریم به رویت می گوئیم . مرا ببخش . من منظورم فقط صحبت و مهربانی بود .
بعد مگ دستش را با ژستی که هم محبت آمیز و هم خجولانه بود ، به طرف لاری دراز کرد .
در اینجا ، لاری خجالت زده از رنجش زودگذر و آنی خود ، آن دست کوچک مهربان را فشرده و با صداقت اظهار داشت :« این من هستم که باید بخشیده شوم . من امروز خیلی بدخلق هستم و امروز اصلا توی جلد خودم نبوده ام . من دوست دارم که تو خطاهای مرا به من گوشزد کرده و مثل خواهر من باشی . بنابراین اگر گاهی اینطور بداخم و بدزبان بودم ، به آن اهمیت نده و به دلت نگیر ، همیشه از تو به خاطر این حرفها متشکر خواهم بود .»
سپس لاری برای اینکه نشان بدهد از مگ رنجیده خاطر نیست ، سعی کرد تا آنجایی که ممکن است خود را موافق نشان دهد . یعنی در پیچیدن نخ ها به مگ کمک کرد ، برای خشنودی جو ، شعر برایش خواند ، کاج ها را برای بت تکان داده و بالاخره به ایمی هم در خزه هایی که داشت درست می کرد ، کمک کرد . بطوریکه با این خوش خدمتی ها بالاخره خودش را به عضویت « اجتماع زنبوران پر مشغله » درآورد و گپ زدن و کار کردن ادامه داشت تا اینکه در وسط یک بحث جالب درباره ی عادات زندگی لاک پشتها ( یکی از آن موجودات دوست داشتنی که در لب رودخانه مشغول راه رفتن بودند ) صدای ضعیف زنگی ، به آنها هشدار داد که هانا بساط چایی را آماده کرده و آنها باید برای شام عازم خانه شوند.
لاری پرسید :« من باز هم می توانم اینجا بیایم ؟»
مگ با لبخندی پاسخ داد :« بله ، اگر پسر خوبی باشی و کتابت را دوست داشته باشی ، همانطوری که توی کلاس اول به پسرها می گویند .»
- سعی خواهم کرد .
جو ، همانطور که به طرف دروازه می رفتند ، در حالی که جورابی را که بافته بود ، مثل یک پرچم بزرگ آبی تکان می داد ، افزود :« بنابراین می توانی بیایی ، و من به تو یاد خواهم داد که مثل اسکاتلندی ها چیز ببافی . حالا خیلی به جوراب احتیاج است . »
آن شب هنگام غروب ، وقتی بت برای آقای لارنس پیانو می نواخت ، لاری که در پناه پرده ایستاده بود مشغول گوش داد به « دیوید کوچک » بود ، که آهنگ ساده ی آن همیشه روح ناآرامش را آرام می بخشید ، ضمنا چشم به پیرمرد داشت که درحالی که سر خاکستری اش را توی دستهایش گرفته بود به دخترک کوچک از دست رفته اش که آنقدر دوستش داشت ، می اندیشید . در این موقع ، پسرک با به خاطر آوردن صحبت های آن روز عصر در حالی که با خوشحالی تصمیم به قربانی کردن خودش گرفته بود ، با خود گفت :« من قصرم را رها کرده و پهلوی پیرمرد مهربان عزیز که آنقدر به من احتیاج دارد ، باقی خواهم ماند . چون من تنها چیزی هستم که او دارد .»
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #45 | Posted: 3 Sep 2013 00:00


فصل چهاردهم
اسرار


جو سرش در اتاق زیر شیوانی خیلی گرم بود . چون که روزهای ماه اکتبر شروع به سرد شدن نموده و بعد از ظهرها خیلی کوتاهتر شده بودند . بنابراین آن دو ساعتی که آفتاب اشعه ی گرم خود را روی پنجره ی اتاق زیرشیروانی می انداخت ، جو را می دید که روی آن کاناپه ی کهنه نشسته و در حالی که کاغذهایش روی صندوقی که جلویش قرار داشت ، اینطرف و آنطرف پخش هستند ، با حدت و شدت مشغول نوشتن است و ضمنا موش اهلی همیشگی نیز دور و ور او پرسه زده و همنشین خوبی برای دوست جوانش بود . جو همانظور که کاملا در کارش فرو رفته بود ، آنقدر تند تند مشغول نوشتن بود تا تمام صفحه پر شود . تا این که بالاخره یک روز وقتی با خوشحالی اسمش را زیر کاغذ نوشته و آنرا امضا کرد و قلمش را زمین نهاد ، اظهار داشت :« خوب . من بیشترین سعی خودم را به خرج دادم ! اگر این چیز خوبی از آب درنیامده باشد باید آنقدر صبر کنم تا قادر شوم که چیز بهتری بنویسم . »
بعد در حالی که پشتش را به کاناپه تکیه می داد ، به دقت شروع به خواندن آن جزوه ی دست نویس کرد . ضمن خواندن اینجا و آنجا خط تیره گذاشته و علامت تعجب فراوانی هم که بی شباهت به بالن های کوچوکی نبودند ، بکار برد ، بعد هم آن را با روبان قرمز شیکی به دقت بست و سپس در حالی که چند دقیقه با حالتی آرزومند و موقر نشسته بود ، نشان می داد که چقدر کارش را با دلگرمی و شوق انجام داده است .
میز تحریر جو در این بالا ، عبارت از یک قابلمه ی کهنه آشپزخانه بود که روی دیوار آویخته شده بود ، که در آن جو ، کاغذها و چند تا از کتاب هایش را نگه می داشت و برای اینکه از شر « اسکربل » در امان باشند ، در آنرا محکم می بست . چون اسکربل ظاهرا به کتاب های ادبی خیلی علاقه داشت و هر جا سر راهش از این کتاب ها می دید ، با جویدن برگ های آنها عاشق درست کردن یک کتابخانه ی سیار بود ! بعد از توی قابلمه حلبی ، جو دست نویس دیگری را نیز بیرون آورد و بعد از این که هر دو را توی یک پاکت گذاشت ، آهسته از پله ها پایین خزیده و گذاشت دوست فضولش سر فرصت به قلم ها و دواتش ناخنک بزند .
سپس تا آنجایی که ممکن بود ، بی سر و صدا ژاکتش را پوشید و کلاهش را هم سرش گذاشت و به طرف پنجره ی عقبی منزل رفت و از آنجا از روی یک نرده ی کوچک ، آهسته روی ساحل پوشیده از چمن فرود آمد و به طرف جاده به راه افتاد . وقتی به جاده رسید ، سر و وضعش را مرتب کرد و بعد از اینکه سوار اتوبوسی که داشت از آنجا عبور می کرد ، شد در حالی که خیلی خوشحال و در عین حال مرموز به نظر می رسید ، به طرف شهر به راه افتاد .
اگر کسی کارهای جو را زیر نظر داشت ، حتما فکر می کرد که حرکات وی خیلی مخصوص و عجیب است . زیرا وقتی از اتوبوس پیاده شد ، با آرامش تمام آنقدر پیاده رفت تا به یک خیابان شلوغ رسید و بعد از این که با کمی اشکال پلاک موردنظرش را یافت ، یکراست بالای پله ها درگاه آن ایستاده و شروع به نگاه کردن پله های کثیف سرسرای خانه کرد .
ولی بعد از اینکه برای یک دقیقه همانطور بی حرکت آنحا ایستاد ، ناگهان توی خیابان شیرجه رفت و با همان سرعتی که آمده بود ، شروع به رفتن کرد . جو چندین بار این « مانور » را تکرار کرد ، غافل از اینکه یک جفت چشم سیاه پشت یکی از پنجره های ساختمان مقابل به او خیره شده و صاحب جوان آن دارد از دیدن کارهای وی ، از خنده منفجر می شود . وقتی جو برای سومین بار « مانور» ش را تکرار کرد ، تکانی به خود داد و کلاهش را تا روی چشمانش پایین آورد و در حالی که به نظر می رسید ، انگار دارد می رود که همه ی دندان هایش را بکشد ، دوباره شروع به بالا رفتن از پله های ساختمان کرد .
در بین تابلوهای بیرون در ساختمان ، تابلوی یک دندانساز نیز به چشم می خورد که ضمنا ویترینی را هم در جلو در ورودی نصب کرده بود .
جنتلمن جوان از آن بالا بعد از این که چند لحظه ای به یک دست دندان مصنوعی که برای جلب توجه بیشتر ، آهسته باز و بسته می شدند ، خیره گردید ، کتش را پوشیده و کلاهش را برداشت و شروع به پایین رفتن از پله ها کرد تا خودش را به درگاه روبه رویی برساند . وقتی به آنجا رسید ، با خنده و در عین حال با ترس و لرز به خود گفت :« او دوست دارد که بعضی وقتها تنهایی این طرف و آن طرف برود ، ولی اگر حالش خوب نباشد ، کسی را لازم دارد که به او کمک کند .»
بعد از ده دقیقه سر و کله ی جو در حالی که صورتش عین لبو سرخ شده بود و قیافه اش مثل کسی بود که نوعی عذاب جسمی را پشت سر نهاده باشد ، پیدا شد که داشت از پله های ساختمان روبه رویی پایین می دوید . ولی وقتی چشمش به جنتلمن جوان افتاد ، از قیافه اش همه چیز خوانده می شد ، جز رضایت ! و فقط سرش را به طرف وی تکان داد و از پهلویش رد شد . ولی جنتلمن جوان دنبال وی دوید و با حالتی توأم با همدردی پرسید :« حالت خوب نیست جو ؟»
- نه خیلی !
ـ چرا آنقدر تند می روی ؟
ـ عجله دارم .
ـ چرا تنها داری می روی ؟
ـ کسی لازم نیست بداند .
ـ تو عجیب ترین آدمی هستی که تا به حال دیده ام . چند تا دندانت را کشیدی ؟
جو ابتدا طوری به دوستش نگاه کرد که یعنی منظور او را نفهمیده ، سپس انگار که خیلی از چیزی کیف کرده باشد ، زد زیر خنده .
ـ دو تا هست که من می خواهم دربیارند . فقط یک هفته باید صبر کنم .
لاری درحالیکه گیج شده بود ، پرسید:« به چی داری می خندی ؟ تو خیلی بدجنس شده ای جو .»
ـ تو هم همینطور آقا . آن بالا توی سالن بیلیارد چکار داشتید می کردید ، آقا ؟
ـ خیلی معذرت می خوام مادام ، اون یک سالن بیلیارد نیست ، بلکه یک سالن ورزش است و من داشتم درس شمشیربازی می گرفتم .
ـ خیلی از این موضوع خوشحالم.
ـ چرا ؟
ـ چون در این صورت تو می توانی آن را به من یاد بدهی و بعد موقعی که « هملت » را بازی می کنیم ، تو می توانی رل « لائرتس » را بازی کنی و یک صحنه شمشیر بازی حسابی راه بیندازیم .
در این موقع لاری با خنده ای از ته دل و پسرانه منفجر شد که باعث گردید چند تا از عابرین از دیدن حالت آن دو خنده شان بگیرد .
ـ چه هملت را بازی کنیم ، چه نکنیم ، من آنرا به تو یاد خواهم داد . اون خیلی کیف دارد و حسابی زورت را زیاد خواهد کرد . ولی من فکر نمی کنم که دلیل آنکه تو با آن حالت گفتی « از این موضوع خوشحالم » فقط این بوده است . حالا بگو موضوع چیست ؟
ـ من به این خاطر خوشحال بودم که توی سالن بیلیارد نبوده ای . چون امیدوارم که هرگز به این جور جاها نروی ، خواهی رفت ؟
ـ نه خیلی .
ـ آرزو دارم که هرگز نروی .
ـ ولی این که ضرری ندارد جو . من توی خانه هم بیلیارد دارم ولی وقتی حریف خوب نداشته باشی ، هیچ مزه ای ندارد . بنابراین من این کار را دوست دارم و بعضی اوقات می آیم و با « ند موفت » یا با دوستان دیگرش یک دست بازی می کنیم .
جو همانطور که سرش را تکان می داد ، اظهار داشت :« اوه عزیز من ، واقعا خیلی متاسف هستم . چون که تو رفته رفته آن را بیشتر و بیشتر دوست خواهی داشت و بدین ترتیب هم پول و هم وقتت را تلف خواهی کرد و از اون پسرهای وحشتناک خواهی شد . من امیدوارم که تو همچنان مثل همیشه یک پسر قابل احترام باقی بمانی و به همان دوستان خودت ، راضی و قانع باشی .»
لاری با آزردگی از این نیش و کنایه های دوستش پرسید :« به نظر تو آدم نمی تواند بدون اینکه احترامش را از دست بدهد ، گاهگاهی تفریحات بی ضرر داشته باشد ؟»
ـ این بستگی به آن دارد که کجا و چطور این تفریح را انجام دهد . من « ند » و دار و دسته اش را دوست ندارم و آرزو دارم که تو خودت را از آنها کنار بکشی . با وجودی که او خیلی دلش می خواهد ، مادر اجازه نمی دهد که او به خانه ی ما بیاید . بنابراین اگر تو هم مثل او بار بیائی ، مادر دیگر اجازه نخواهد داد که مثل حالا زیاد به سر و کول همدیگر بپریم و با یکدیگر معاشرت داشته باشیم
لاری با نگرانی پرسید :« جدی او نمی گذارد ؟»
ـ بله ، جدی . او حوصله ی تحمل پسرهای جوان خیلی آلامد فرانسوی را ندارد و ترجیح می دهد ما را توی جعبه ی کلاه زندانی کند تا اینکه اجازه بدهد با یک چنین پسرهایی رفت و آمد کنیم .
ـ بسیار خوب ، لازم نیست او هنوز جعبه ی کلاههایش را بیرون بیاورد . من از آن آلامدهایش نیستم و خیال هم ندارم که باشم . فقط دوست دارم گاهگاهی تفریح کوچکی بکنم . تو دوست نداری جو ؟ من سعی خواهم کرد بعد از این یک مقدس پاک بیگناه باشم .
ـ من تحمل آدمهای مقدس را هم ندارم . فقط سعی کن یک پسر ساده ، با وجدان و قابل احترام باشی و هرگز خودت را رها نسازی . من نمی دانم اگر تو هم مثل پسر « کینگ » رفتار کنی ، در آن صورت چکار باید بکنم . او پول زیادی داشت ولی نمی دانست که چطوری باید آنرا خرج بکند . بنابراین شروع به مشروب خوردن و قمار کردن نمود و بعد هم از خانه فراری شد و اسم پدرش را بی آبرو کرد . خلاصه خیلی خانواده اش را ناراحت کرد .
ـ تو فکر می کنی من هم ممکنه مثل او رفتار کنم ؟ واقعا خیلی ممنون !
ـ نه ، من منظوری نداشتم . عزیزم باور کن ! ولی همیشه شنیده ام که مردم چطور درباره ی وسوسه های پول صحبت می کنند و گاهی آرزو می کنم که کاش تو پسر پولداری نبودی و فقیر بودی . در آن صورت دیگر نگران تو نمی شدم .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #46 | Posted: 3 Sep 2013 00:02


ـ تو نگران من هستی جو ؟
ـ یک کمی ، هر وقت که تو ناراحتی و کج خلق به نظر می آیی چون اراده ی قوی داری ، می ترسم اگر روزی این اشتباه را بکنی نتوانم جلوی تو را بگیرم .
لاری برای چند لحظه همانطور در سکوت راه رفت و جو در حالی که چشم به صورت لاری داشت ، آرزو کرد که کاش هرگز این حرفها را نزده بود و زبانش را نگه داشته بود . چون که با وجودی که ظاهرا لب هایش به نگرانی جو می خندید ، چشمانش عصبانی به نظر می رسیدند .
در این موقع لاری پرسید :« تو خیال داری تمام راه تا خانه را همینطور نطق و سخنرانی کنی ؟»
ـ البته که نه ، چرا این سوال را کردی ؟
ـ چون که اگر باز هم سخنرانی کنی ، من سوار اتوبوس می شوم . ولی اگر دست از موعظه برداری همراهت پیاده می آیم و یک چیز خیلی جالب را برایت تعریف خواهم کرد .
ـ باشد من دیگر وعظ نخواهم کرد و خیلی دوست دارم که اخبارت را بشنوم .
ـ خیلی خوب ، بزن بریم . این چیزی که می خواهم برایت تعریف کنم ، یک راز است ، بنابراین اگر من مال خودم را بگویم ، تو هم باید راز خودت را به من بگویی .
ـ من رازی ندارم .
ولی جو ناگهان با به خاطر آوردن این که او هم رازی دارد ، بقیه ی حرفش را خورد .
لاری داد زد :« خودت هم می دانی که داری . تو هیچوقت نمی توانی چیزی را پنهان کنی . پس زود باش اعتراف کن و الا من چیزی برایت نخواهم گفت .»
ـ آیا راز تو خیلی جالب است ؟
ـ اوه ، نه خیلی . چون همه اش درباره ی کسانی است که می شناسی ، ولی خالی از تفریح نیست ! تو ناچاری که آن را بشنوی و من در تمام این مدت سرم درد می کرد که آن را برایت تعریف کنم . خوب حالا اول تو شروع کن .
ـ و تو قول می دهی که راجع به آن در منزل صحبتی نکنی ؟
ـ حتی یک کلمه .
ـ و تو قول می دهی که هیچوقت توی خلوت سر به سر من نگذاری ؟
ـ بله قول می دهم که هرگز اذیتت نکنم .
ـ بله تو می کنی . تو همیشه هر چی که میخواهی از مردم بیرون می کشی . من نمی دانم چطوری ، ولی این کار را می کنی ، ولی تو یک بدذات فریبکار هستی .
ـ متشکرم ، حالا بیرون بریز ببینم .
در این موقع جو سرش را نزدیک برده و به گوش محرم رازش زمزمه کرد :« من امروز دو تا داستان پیش یک روزنامه نویس بردم و او جوابش را هفته ی آینده خواهد داد . »
لاری با شنیدن این حرف ، در حالیکه کلاهش را برای دو تا اردک ، چهار تا گربه ، پنج تا مرغ و خروس و نیم دوجین بچه ی ایرلندی بالا می انداخت ، فریاد زد :« هورا برای دوشیزه مارچ ، خانم نویسنده ی مشهور آمریکایی . »
چون حالا دیگر تقریبا به خارج شهر رسیده بودند و کسی در آن حوالی نبود که صدای ابراز احساسات لاری را بشنود .
ـ هیس !من به جرأت می توانم بگویم که جوابی دریافت نخواهم کرد ، ولی از لحظه ای که این کار را شروع کردم ، لحظه ای نتوانستم آسوده باشم و چیزی درباره ی آن به کسی نگفته ام . چون نمی خواستم جز ما دو نفر ، کس دیگری هم ناامید شود .
ـ ولی مطمئن باش که داستانت شکست نخواهد خورد ، جو . داستان های تو در مقایسه با آن آت و آشغال هایی که هر روز توی روزنامه ها چاپ می شوند ، مثل کارهای شکسپیر هستند . آه ، چقدر وقتی آنها را توی روزنامه ببینم کیف خواهد داشت و چقدر به نویسنده ی خودمان افتخار خواهیم کرد .
در این موقع چشمان جو برقی زد و چند لحظه به عالم رویا فرو رفت . چون که همیشه انسان از اینکه به چیزی اطمینان پیدا کند ، احساس مطبوعی می کند و شنیدن حس تحسین و تشویق از طرف یک دوست ، حتی شیرینتر از یک دوجین ستایش اغراق آمیز یک روزنامه نویس است .
سپس جو در حالی که سعی می کرد امیدهای پرتلالویی که با شنیدن کلمات تشویق آمیز لاری ، در دلش زبانه می کشید ، فرو نشاند ، گفت :« خوب راز تو چی شد . زود باش تدی ، و الا دیگر بعد از این حرف هایت را باور نخواهم کرد .»
ـ ممکنه برای گفتن آن توی دردسر بیفتم . ولی چون به کسی قول نداده ام که آنرا بازگو ننمایم ، پس آنرا خواهم گفت . زیرا تا موقعی که تکه های آبدار خبری را که بدست آورده ام ، برایت تعریف نکنم ، فکرم راحت نخواهد شد . من می دانم که دستکش مگ کجاست .
جو که خیلی ناامید شده بود ، در حالی که سرش را تکان می داد و با چهره ای پر از هوش و ذکاوت اسرار آمیز چشمک می زد ، گفت :« همه اش همین بود ؟»
ـ فعلا تا همین جا کافیه ، ولی اگر تو مشتاق شنیدن دنباله ی آن باشی ، بقیه اش را برایت خواهم گفت .
ـ خوب پس بگو .
لاری سرش را خم کرد و رازی را به گوش جو زمزمه کرد که به شنیدن آن ، حالت صورت جو عوض شد و قیافه ی خنده داری پیدا کرد . دخترک در حالی که هم متعجب و هم ناخشنود به نظر می رسید ایستاد و برای یک دقیقه به لاری خیره شد . سپس دوباره به راه افتاد و با تندی اظهار داشت : « تو از کجا این را فهمیدی؟»
ـ آن را دیدم .
ـ کجا ؟
ـ توی جیبش .
ـ در تمام این مدت ؟
ـ بله ! آیا خیلی رمانتیک نیست ؟
ـ نه ، خیلی هم نفرت انگیز است .
ـ از آن خوشت نیامد ؟
ـ البته که نیامد . این کار خیلی وقیحانه است . او اجازه ندارد . اوه ، خدا به من صبر بدهد ، مگ وقتی آن را بشنود ، چه خواهد گفت ؟
ـ تو نباید آن را به کسی بگویی . این را به خاطر داشته باش .
ـ ولی من این قول را ندادم .
ـ من به تو اطمینان کردم ، همین کافی بود .
ـ بسیار خب ، فعلا چیزی نخواهم گفت ، ولی از شنیدن آن متنفر شده ام و کاش آن را به من نگفته بودی .
ـ من فکر می کردم تو از شنیدن آن تفریح می کنی .
ـ تفریح از اینکه کسی بیاید و مگ را از پیش ما ببرد ؟ نه ، متشکرم .
ـ تو این را وقتی کسی بیاید و بخواهد خودت را ببرد ، بهتر درک خواهی کرد .
جو با غضب فریاد زد :« دلم می خواهد کسی را که بخواهد این را امتحان کند ، ببینم .»
ـ پس من باید این را امتحان کنم .
بعد لاری پیش خود از این عقیده خنده اش گرفت .
جو تقریبا با قدرنشناسی گفت :« من فکر نمی کنم دیگر علاقه ای به شنیدن هیچ رازی داشته باشم . چون از وقتی که آن را برای من گفتی ، در فکرم احساس آشفتگی می کنم . »
لاری پیشنهاد کرد :« بیا این تپه را تا پایین مسابقه بدهیم . آن وقت حالت دوباره جا خواهد آمد .»
هیچکس در آن حوالی مشاهده نمی شد و آن جاده ی همواری که آنطور دعوت کننده جلو پای او سرازیر شده بود جو را سخت وسوسه کرد . دخترک از جایش پرید و درحالیکه کلاه ، شانه و سنجاق سرش را پشت سرش به جای می نهاد ، شروع به پایین دویدن از تپه کرد .
لاری اول به خط مسابقه رسید و کاملا از موفقیت پیشنهاد خودش راضی به نظر می رسید . چون که طولی نکشید که رقیب مسابقه اش با موهای به هوا رفته ، چشمان برافروخته و گونه های سرخ و صورتی شاد که دیگر اثری از ناامیدی قبلی در آن نبود ، از راه رسید .
جو درحالی که با خستگی زیر درخت افرای کهنسالی که با برگهای قرمز رنگش ساحل را جارو می کرد خود را روی زمین می انداخت ، اظهار داشت :« من آرزو داشتم یک اسب بودم چون که در این صورت می توانستم کیلومترها در این هوای باشکوه و فوق العاده بدوم و نفسم اینطور نبرد . این دویدن خیلی عالی بود و ببین چطور دوباره مرا شاد و سرحال کرده است . حالا مثل یک بچه ی خوب برو و اون چیزهای مرا جمع کن و بیاور . »
لاری سر فرصت برای جمع آوری چیزهای جو که این طرف و آن طرف پراکنده شده بودند ، شروع به بالا رفتن از تپه کرد و جو نیز درحالیکه امیدوار بود تا وقتی که دوباره سر و وضعش را مرتب کند ، خدا کند که کسی از آن حوالی عبور نکند ، مشغول جمع کردن گیس های بافته اش شد . ولی از بدشانسی جو ، یک نفر پیدایش شد و او کسی جز مگ نبود که خیلی حالت خانمانه ای داشت و لباس مهمانی اش را پوشیده بود و ظاهرا جایی به مهمانی دعوت شده بود .
مگ به دیدن خواهرش در آن وضعیت و با آن سر و روی ژولیده و خاک آلود ، با تعجبی اشراف منشانه اظهار داشت :« تو اینجا مشغول چکاری هستی ؟»
جو یک دسته برگ قرمز که همان لحظه جمع کرده بود ، نشان داد و با تواضع گفت :« برگ جمع می کردم .»
در این موقع لاری از راه رسید و درحالیکه نیم دوجین سنجاق را توی دامن جو می ریخت ، با شیطنت اضافه کرد :« و سنجاق سر . روی این تپه سنجاق سر می روید ، مگ . همینطور شانه و کلاه های حصیری .»
مگ با شنیدن این حرف ، داستان را فهمید و در حالی که مچ لباسش را مرتب می کرد و موهایش را که باد آشفته کرده بود با دستش صاف می نمود ، سرزنش کنان گفت :« مسابقه دو ؟ تو چطور این کار را کردی ؟ واقعا تو کی خیال داری دست از این حرکات بچگانه و سبک که مناسب یک دختر نیست برداری ؟»
ـ موقعی که پیر و عصا قورت داده بشوم و مجبور شوم که چوبدستی به دست بگیرم . بیخود سعی نکن زودتر از این موقع ، مرا بزرگ کنی مگ . به قدر کافی تحمل این همه تغییرات ناگهانی تو ، مشکل است . بنابراین اقلا بگذار من یکی تا هر موقع که بخواهم یک ختر بچه باشم .
جو همانطور که داشت صحبت می کرد ، سرش را روی برگها خم کرده بود تا کسی متوجه لرزش لب هایش نشود ، چون این اواخر ، جو احساس می کرد که مارگارت خیلی به سرعت دارد یک زن می شود و به علاوه راز لاری نیز این احساس جدایی را که یکی از همین روزهای نزدیک فرا می رسید ، قوت بخشیده و خیلی نزدیک تر به نظر آورده بود .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #47 | Posted: 3 Sep 2013 00:02


لاری متوجه حالت گرفتگی در صورت جو شد و سعی کرد توجه مگ را با این سوال منحرف سازد :« کجا دعوت داری که آنقدر خودت را قشنگ درست کرده ای ، مگ ؟»
ـ منزل گاردینرها و سالی همه چیز را درباره ی عروسی « بل موفت » برایم تعریف کرده است ، می گوید عروسی خیلی باشکوهی بوده است و آنها برای گذراندن زمستان به پاریس رفته اند . فکرش را بکن که چقدر این موضوع باید فوق العاده و خوشحال کننده باشد!
ـ آره احساس می کنم که واقعا حسودیم می شود .
جو درحالیکه حرصش را داشت سر کلاهش در می آورد ، گفت :« از این موضوع خوشحالم .»
مگ با تعجب پرسید :« چرا ؟»
ـ برای اینکه اگر تو طرفدار شوهر پولدار و تجملات باشی ، هرگز با یک مرد فقیر ازدواج نخواهی کرد .
و بعد جو اخمی تحویل لاری داده و با لال بازی خواست او را متوجه آنچه که داشت می گفت ، بکند .
مگ اظهار داشت :« ولی من هرگز با هیچکس ازدواج نخواهم کرد .»
بعد هم درحالیکه آن دو تا به دنبالش راه می افتادند ، با وقار تمام به راه افتاد . آن دو تا همانطور که دنبال مگ می رفتند ، لحظه ای دست از خنده ، درگوشی حرف زدن و شلنگ تخته انداختن برنمی داشتند ، به عبارت دیگر به قول مگ « عین بچه ها رفتار می کردند .»
ولی آنقدر شاد بودند که شاید مگ اگر بهترین لباسش تنش نبود ، او هم ته دلش خیلی میل داشت که به آنها ملحق شده و مثل آنها ورجه ورجه کند !

برای یکی دو هفته ، جو چنان رفتار عجیبی داشت که خواهرهایش حسابی به شک افتاده بودند و سر از کار جو در نمی آوردند . مثلا هروقت یک پستچی زنگ می زد ، جو به طرف در خانه شیرجه می رفت و یا اینکه بعضی اوقات نگاه های خیلی افسرده ای به طرف مگ می کرد و یا در حالی که که از جایش می پرید ، مگ را فشار می داد و با حالت خیلی مرموزی ، صورتش را می بوسید ، همچنین با لاری دائما در حال رد و بدل کردن رمز بود و درباره ی « عقاب های بال گسترده » صحبت می کردند ، بطوری که دخترها متفق القول شده بودند که آن دو پاک عقلشان را از دست داده اند . در دومین شنبه وقتی جو از خانه بیرون رفت ، مگ همانطور که در مقابل پنجره ی خانه مشغول گلدوزی بود ، با دیدن منظره سر دنبال هم نهادن لاری و جو دور باغ و از نظر ناپدیدشدنشان در آلاچیق ایمی ، واقعا دیگر کفرش بالا آمده بود . زیرا حالا دیگر در زیر آلاچیق چه می گذشت ، او نمی توانست آنجا را ببیند ، اول یک سری جیغ و فریاد و خنده به گوش رسیده ، بعد زمزمه های مخفیانه و بعد هم صدای ورق خوردن روزنامه هایی !
مگ در حالی که با صورتی ناراحت ، شاهد این مسابقه بود ، آهی کشید و اظهار داشت :« چکار باید با این دختر بکنیم ؟ او هرگز نمی خواهد مثل یک خانم جوان رفتار نماید .»
بت که هرگز ابراز نمی کرد ، از اینکه جو با کس دیگری جز او سر و سری دارد ، کمی آزرده خاطر اظهار داشت :« ولی من امیدوارم که او یک خانم نباشد . او خیلی عزیز و تفریح آور است . »
ایمی که آن طرف نشسته بود و داشت با چند حلقه از موهایش مدل تازه ای برای خودش درست می کرد ، بعد از اینکه آنها را به نحو خیلی آلامدی بالای سرش جمع کرد و ظاهرا از این ریخت خودش خیلی احساس شیکی و خانم بودن به او دست داده بود ، درحالیکه چند تا کلمه فرانسه بلغور می کرد ؛ اضافه کرد :« خیلی سعی شده است ، ولی هرگز نمی توانیم او را « کومی لافو » [ commy la fo تلفظ غلطی از comme it fautبه معنی « آنطور که شایسته است » ] بسازیم .»
بعد از چند دقیقه جو داخل اتاق پرید و خودش را روی کاناپه انداخت و شروع به خواندن چیزی کرد .
مگ با مدارا و ملایمت رسید :« چیز جالبی پیدا کردی جو؟»
جو درحالیکه سعی می کرد با دقت تمام اسم روزنامه را پنهان کند ، در پاسخ گفت :« نه فقط یک داستان است . گمان نمی کنم چیز خیلی جالبی باشد . »
ایمی با لحن خانم بزرگ منشانه اش گفت :« بهتره آنرا بلند بخوانی . هم سر ما را گرم می کند هم تو را از شیطنت کردن باز می دارد . »
بت درحالیکه سر در نمی آورد که چرا جو آنطور سرش را پشت صفحه ی روزنامه ی کذایی قایم کرده است ، پرسید:« اسمش چیست ؟ »
ـ نقاشان رقیب.
مگ گفت :« اسمش به گوش خوب می آید ، آنرا بخوان ، جو .»
در اینجا ، جو پس از اینکه یک نفس عمیق و بلند و طولانی کشید ، تند تند شروع به خواندن داستان کذائی کرد . دخترها خیلی با علاقه مندی مشغول گوش دادن بودند . چون که ظاهرا داشتان خیلی رمانتیک بود و ضمنا کمی هم تراژدیک ، زیرا تمام قهرمانان آن در پایان داستان می مردند .
وقتی جو مکث کرد ، ایمی تصدیق کنان گفت :« من آن قسمتی را که درباره ی آن تابلو باشکوه بود ، خیلی دوست داشتم .»
مگ هم همانطور که چشمانش را پاک می کرد ، ( چون از قرار قسمت عاشقانه ی داستان خیلی تراژدیک بود ) گفت :« من آن قسمت عاشقانه را ترجیح می دهم . « ویولا » و « آنجلو» اسم های محبوب من هستند . راستی این موضوع عجیب نیست ؟»
بت درحالیکه نگاهی به صورت جو می انداخت ، با سوءظن پرسید :« کی آن را نوشته است ؟»
خواننده ی داستان ناگهان از جایش بلند شد ، روزنامه را به کناری انداخت و با قیافه ی برافروخته و خنده دار که مخلوطی از وقار و هیجان بود ، با صدایی بلند اعلام کرد :« خواهر شما .»
مگ بی اختیار کارش از دستش پایین افتاد و فریاد زد:« تو؟»
ایمی مانند یک منتقد با تعجب اضافه کرد :« خیلی خوب بود ، جو »
و بت نیز خواهرش را در آغوش گرفت و درحالیکه از این موفقیت باشکوه هیجان زده شده بود ، گفت :« من می دانستم ! من می دانستم ! اوه ، جو عزیز من ، من به تو افتخار می کنم .»
نمی توانم برایتان بگویم که آنها چقدر همگی خوشحال ودند و چطور مگ نمی توانست آنرا باور کند تا موقعی که با چشم خودش اسم « دوشیزه ژوزفین مارچ » را که توی روزنامه چاپ شده بود دید ! چطور ایمی تایید کنان قسمت های هنری آنرا مورد انتقاد هنری قرار داده و پیشنهاد هایی برای بهتر شدن نتیجه ی داستان می داد که البته بدبختانه نمی توانستند مورد اجرا قرار بگیرند ، چون که قهرمانان زن و مرد آن ، همگی مرده بودند ؛ چطور بت به هیجان آمده و با خوشحالی مشغول رقصیدن و آواز خواندن بود ؛ و چطور هانا به اتاق آمده و با حیرت تمام اظهار داشته بود :« اوه خدای من شکسپیر زنده شده است ، به خدا خانوم باور کنید اون یک شکسپیر کوچولو است .»
و بالاخره چطور خانم مارچ وقتی قضیه را فهمیده بود ، مغرور و خوشحال شده و چطور جو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، می خندید و به عبارت دیگر چطور همانطور که روزنامه دست به دست می گشت ، گوئی « عقاب بال گسترده » ای باشکوه تمام بالهای خود را به روی « منزل مارچ » پهن کرده بود .
تمام اهالی خانواده همانطور که دور جو حلقه زده بودند ، یک ریز از وی سوال می کردند :« چه موقع آنرا نوشتی ؟» ، « چقدر برای آن گرفتی ؟» ، « پدر چه خواهد گفت ؟» ، « لاری به آن نخواهد خندید ؟» ، خلاصه خانه حالت یک جشن و عید بزرگ را به خود گرفته بود . زیرا که این فامیل ساده و مهربان عاددت داشتند که با هر پیشامد کوچک خوش خانوادگی جشن و سروری به پا سازند .
جو درحالیکه فکر می کرد آیا « دوشیزه برنی » بیشتر به « اولینا » فیس و افاده می کند یا او به « نقاشان رقیب» اش ، خطاب به خواهرهایش گفت :« وراجی را بس کنید دخترها .»
و بعد از اینکه تعریف کرد که چطوری ترتیب داستان هایش را داده است ، افزود :« و موقعی که من رفتم که جوابش را بگیرم ، اون آقا گفت که از هر دوی آنها خوشش آمده است ، ولی چون من یک مبتدی هستم نمی تواند به مبتدی ها پول بدهد و فقط می تواند که اجازه بدهد آنها در روزنامه اش چاپ شوند . او گفت که این خودش تمرین خیلی خوبی است و وقتی که مبتدی ها پیشرفت کردند ، می توانند در ازای داستانهای خود پول بگیرند . بنابراین من هر دو داستان را به وی سپردم که آنها را چاپ کند و او این روزنامه را برای من پست کرده است و لاری و من آنرا گرفتیم و او اصرار داشت که آنرا ببیند . بنابراین من آن را نشانش دادم و او عقیده داشت که خیلی خوب از آب درآمده است و من باید بیشتر چیز بنویسم تا بتوانم پول بگیرم و من خیلی خوشحال هستم ، چون در آن موقع من قادر خواهم بود خرج خودم را در آورده و به دخترها نیز کمک خواهم کرد .»
در اینجا نفس جو بریده و درحالیکه کله اش را توی روزنامه فرو می برد ، داستان کوچکش را با چند قطره اشک حقیقی مرطوب کرد . چون فکر مستقل بودن و بدست آوردن پاداشی برای آنچه که به آن عشق می ورزید ، عزیزترین آرزوی قلبی اش بود و به نظر می آمد که این اولین قدم به سوی پایانی خوش است .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #48 | Posted: 3 Sep 2013 00:04


فصل پانزدهم
یک تلگرام


مارگارت درحالیکه در یکی از آن بعد از ظهرهای دلتنگ کننده جلو پنجره ایستاده بود و به باغ سرمازده نگاه می کرد ، گفت :« نوامبر بدترین ماه سال است .»
جو متفکرانه ، غافل از لکه ی مرکبی که روی نوک دماغش به چشم می خورد ، اظهار داشت :« به همین دلیل است که من در این ماه متولد شده ام .»
بت که از همه چیز حتی نوامبر ، چیزهای امیدوار کننده اش را در نظر می گرفت ، پاسخ داد:« اگر یک چیز خیلی مطبوعی الان اتفاقا بیفتد ، بایستی فکر کنیم که نوامبر ماه خیلی شادی است .»
مگ که ظاهرا آن روز خلق و خوی حسابی نداشت ، گفت :« من به جرأت می توانم بگویم که هیچوقت هیچ اتفاق مطبوعی توی این خانواده نمی افتد . ما هر روز ، هر روز می رویم و جان می کنیم ، بدون اینکه هیچ تغییر و تنوع و کوچکترین تفریحی داشته باشیم . بهتر بود که ما اصلا یک سنگ آسیاب بودیم .»
جو اظهار داشت :« آه ، چقدر افسرده هستیم ، مگ بیچاره ی عزیز من . چطور در حالیکه دختران دیگر اوقات با شکوهی را می گذرانند ، تو دائما مجبوری به زحمت درس بدهی . اوه ، من نباید آرزو کنم که کاش می توانستم همانطور که ترتیب همه چیز را برای قهرمانان داستان هایم می دهم ، برای تو هم می دادم ؟ تو هم دختر خوشگل و تقریبا هم دختر خوبی هستی ، بنابراین تو اگر قهرمان داستان من بودی ، ترتیبش را می دادم که یک قوم و خویش ثروتمندی به طور غیر منتظره ای ثروتی برای تو باقی بگذارد و آن وقت تو می توانستی مثل یک ورثه ی ثروتمند فخر بفروشی و به هرکس که تو را اذیت کرده است ، بی اعتنایی و ریشخند کنی ، به مسافرت خارج بروی ، و مثل « سرکار خانم فلان » با جلال و جبروت به خانه باز گردی .»
مگ با تلخی پاسخ داد :« امروزه مردم آینده های اینطوری ندارند . مردها مجبورند کار کنند و زنها هم به خاطر پول ازدواج نمایند . واقعا چه دنیای بی عدالتی داریم .»
ایمی که در گوشه ای نشسته و به قول هانا داشت « پای گل » درست می کرد ( این اسمی بود که هانا روی مدل های کوچک پرندگان ، میوه ها و صورت های ایمی گذاشته بود ) گفت :« جو و من می خواهیم برای شماها آینده بسازیم . فقط ده سال دیگر هم صبر کنید و ببینید که ما این کار را می کنیم یا نه .»
ـ نمی توانم صبر کنم و زیاد هم عقیده به قلم و دوات و مدل سازی ندارم ، ولی با این وجود از نیت خوب شما دو تا متشکر هستم .
مگ سپس آهی کشید و دوباره رویش را به طرف باغ سرمازده برگرداند ، جو نیز غرولندی کرد و با حالتی پکر و افسرده دو تا آرنج هایش را به میز تکیه داد . ولی ایمی ، با تمام نیرو ، همانطور به قالب زدن ادامه داد و بت نیز که در جلو آن یکی پنجره نشسته بود ، با خنده گفت :« دو تا چیز مطبوع دارد اتفاق می افتد ؛ یکی اینکه مارمی دارد توی خیابان می آید و دوم اینکه لاری دارد از آن طرف باغ به این طرف می دود ، انگار که بخواهد یک خبر خوب به ما بدهد . »
هر دو نفر با هم به خانه رسیده و خانم مارچ با همان سوال همیشگی اش وارد اتاق شد :« هیچ نامه ای از پر نرسیده دخترها؟»
و لاری با همان روش قانع کننده اش سوال کرد:« هیچ یک از شما می آید که به سواری برویم ؟ من الان داشتم روی ریاضیات کار می کردم بطوری که دیگر کله ام شروع به سوت کشیدن کرده است و خیال دارم با یک خرده گردش در هوای آزاد ، کمی کله ام را باد بدهم . روز خیلی گرفته ای است ، ولی هوا زیاد بد نیست و من می روم « بروک » را به خانه شان برسانم . بنابراین خالی از تفریح نیست . بیا جو ، تو و بت که حتما خواهید آمد ، اینطور نیست ؟»
ـ البته که می توانیم بیائیم .
مگ درحالیکه سبد کارش را پیش می کشید ، پاسخ داد :« خیلی ممنون . ولی من خیلی گرفتار هستم .»
چون او هم با مادرش موافق بود که اینطوری بهتر است ، حداقل برای او . چون اغلب اوقات رفتن به سواری همراه یک جنتلمن جوان ، زیاد هم برای او دیگر کار صحیحی نبود .
ولی ایمی درحالیککه برای شستن دست هایش می دوید ، پاسخ داد :« ولی ما سه تا در عرض یک دقیقه برای رفتن حاضر خواهیم شد.»
لاری درحالیکه به دسته ی صندلی خانم مارچ تکیه می داد ، با نگاهی مهربان و لحن به خصوص که همیشه هر وقت با مارمی حرف می زد ، اینطور بود ، پرسید:« می توانم کاری برایتان انجام دهم ، مادام مادر؟»
ـ نه متشکرم ، فقط اگر می خواهی خیلی محبت کنی ، سری به پستخانه بزن عزیزم . امروز حتما باید یک نامه داشته باشیم . پدر مثل درآمدن خورشید مرتب است ولی شاید نامه توی راه دچار تأخیر شده باشد .»
ولی در این موقع صدای زنگ خانه صحبت او را قطع کرد و لحظه ای بعد هانا با یک نامه وارد شد .
ـ تلگراف یکی از آن چیزهای ترسناک است مادام .
بعد طوری آن را به دست خانم مارچ داد که انگار می ترسید منفجر شود و آسیبی وارد آورد.
با شنیدن کلمه ی تلگراف ، خانم مارچ آن را از دست هانا قاپید ولی بعد از خواندن دو خطی که روی کاغذ نوشته شده بود ، طوری با رنگ و روی پریده و سفید به پشتی صندلی اش تکیه داد که انگار این کاغذ کوچک تیری به قلب وی شلیک کرده بود . بنابراین درحالیکه مگ و هانا مواظب حال خانم مارچ بودند ، لاری برای آوردن یک لیوان آب از پله ها پائین دوید . جو نیز تلگرام را برداشته و با صدایی بلند و ترسان چنین خواند :
« شوهر شما سخت مریض است . فورا بیایید.
اس . هال
بیمارستان بلندک ، واشنگتن »
همانطور که همه نفسشان در سینه حبس شده بود ، چه سکوتی به اتاق سایه افکنده بود و چقدر هوای بیرون تیره تر به نظر می رسید و چقدر ناگهان تمام دنیا به نظر زیر و رو شده می آمد . در این موقع دخترها همه دور مادرشان جمع شده و احساس کردند که تمام خوشحالی و امنیت زندگی شان در حال ناپدید شدن است . خانم مارچ دوباره به خودش آمد و پیغام روی تلگرام را دوباره خواند و بعد دست هایش را به طرف دخترانش دراز کرد و با لحنی که آنها هرگز فراموش نکردند ، گفت :« من بایستی فورا حرکت نمایم . گرچه ممکنست الان دیگر خیلی دیر شده باشد . اوه ، بچه ها ، خواهش می کنم کمکم کنید تا آن را تحمل نمایم .»
برای چند دقیقه صدایی جز صدای هق هق گریه در اتاق به گوش نمی رسید که با کلمات شکسته و دلداری دهنده و آرام کننده و نجواهای پر از امید که در میان اشکها گم می شدند ، آمیخته بود . بیچاره هانا ، اولین نفری بود که اشک هایش را پاک کرد و کمی به خودش آمد و با اینکه عقل درست و حسابی نداشت ، مثال خوبی برای بقیه شد . زیرا در نظر هانا ، کار بهترین دوای هر اندوه و غصه ای بود .
بنابراین از جایش بلند شد و درحالیکه اشک هایش را با پیش بندش پاک می کرد و دستی به پشت بانویش می زد ، از صمیم قلب گفت :« خداوند خودش نگهدار این مرد عزیز باشد ، من نمی تونم دیگه وقتمو برای گریه کردن تلف کنم . خوب دیگه من باید چیزای شما رو براتون حاضر کنم ، خانوم .»
ـ حق با اوست . الان دیگر وقت برای گریه کردن نداریم . آرام باشد دختران من و بگذارید تا من کمی فکر کنم .
بنابراین دخترها سعی کردند آرام شده و دیگر گریه نکنند ولی تحمل صورت غمزده ی مادر درحالیکه از جایش بلند میشد و با رنگی پریده ، ولی صورتی مصمم داشت فکرش را متمرکز می کرد که برای دخترها در غیاب خودش فکری کند ، خارج از قدرت آنها بود .
وقتی مادر فکرش را جمع کرد و تصمیمش را راجع به اولین وظایفی که باید انجام یابد ، گرفت در این موقع پرسید :« لاری کجاست ؟»
پسرک در حالیکه به شتاب از اتاق دیگر ، نزد خانم مارچ می دوید و احساس می کرد که حتی اولین تاسف آنها در نظر چشمان دوستانه او خیلی مقدس است ، پاسخ داد :« اینجا هستم مادر . اوه ، اجازه بدهید که هر کاری از دستم برمی آید انجام بدهم .»
ـ یک تلگرام بفرست که من دارم حرکت می کنم . ترن بعدی صبح زود حرکت می کند و من با این ترن خواهم رفت .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #49 | Posted: 3 Sep 2013 00:05


لاری درحالیکه حاضر بود تا آن سر دنیا هم بدود ، پاسخ داد :« دیگر چه ؟ اسب ها حاضر هستند و من می توانم هرجا که بگویید بروم و هر کاری داشته باشید انجام دهم . »
ـ یک یادداشت هم برای عمه مارچ ببر ، جو آن کاغذ و قلم را به من بده .
جو بعد از اینکه با عجله یک طرف سفید صفحاتی را که به تازگی چیز روی آن نوشته بود ، پاره کرد میز را هم جلو کشید . او کاملا می دانست که برای این مسافرت طولانی مادر احتیاج به قرض کردن پول دارد و احساس می کرد کاش می توانست یک کمی از این پول را فراهم می کرد .
ـ حالا این یادداشت را ببر ، ولی لازم نیست طوری برانی که خودت را به کشتن بدهی .
ولی هشدار خانم مارچ فایده ای نداشت . چون پنج دقیقه بعد ، لاری روی اسبش پریده و در یک چشم به هم زدن ، انگار که دنبال مهمترین مأموریت زندگیش می رود ، از نظر ناپدید گردید .
ـ جو بدو برو کارخانه و به خانم کینگ خبر بده که من نمی توانم سر کار بیایم و سر راهت هم این چیزها را بگیر . آنها را برایت می نویسم . آنها حتما لازم خواهند شد . من باید برای کار پرستاری خودم را آماده کنم . انبارهای بیمارستان ها غالبا خیلی خوب نیستند . بت برو از آقای لارنس خواهش کن دو بطری شراب کهنه برای من بفرستد . من برای خاطر پدر دیگر از کسی رودربایستی ندارم . او حتما بهترین اش را دارد . ایمی تو هم به هانا بگو آن صندوق سیاه رنگ را پایین بگذارد ؛ و مگ تو هم بیا به من کمک کن تا من چیزهایم را جمع و جور کنم . چون که من تقریبا گیج و دیوانه هستم .
خلاصه این چیز نوشتن ها ، فکر کردن ها ، فرمان دادن همه با همدیگر ، پاک بانوی بیچاره را گیج و حیران ساخته بود و مگ دائما از او خواهش می کرد که برای چند لحظه برود توی اتاق خودش و استراحت کند و اجازه دهد که مگ اینکارها را بکند . هرکدام از دخترها ، مثل برگ هایی که در مقابل باد قرار بگیرند ، اینطرف و آن طرف پراکنده شده بودند و آن خانه ی آرام و شاد ، چنان در هم ریخته شده بود که انگار آن یک تکه کاغذ ، طلسمی شیطانی با خود به این خانه آورده بود .
وقتی بت سراغ آقای لارنس رفت ، پیرمرد مهربان سراسیمه با دخترک به خانه شان آمد و با خود هر چی که برای یک مجروح ، یک شخص افلیج لازم بود به همراه آورد و همچنین برای حمایت از دخترها در غیاب مادرشان دوستانه ترین قول ها را سپرد که به نوبه ی خود بسیار باعث تسلی خاطر بانوی پریشان گردید . چیزی نمانده بود که پیرمرد پیشنهاد نکند ؛ از لباس خودش گرفته تا همراهی با خانم مارچ در این سفر ، که البته این پیشنهاد آخری غیر ممکن بود ، چون که خانم مارچ نمی توانست اجازه دهد که پیرمرد مهربان رنج این سفر طولانی را به خود هموار سازد . ولی با شنیدن آن نوعی آسودگی در قیافه ی خانم مارچ ظاهر شده بود که از چشم تیزبین آقای لارنس دور نمانده بود . بنابراین پیرمرد به دیدن این عکس العمل خانم مارچ ، ابروهای سنگین اش را بهم گره زد و دست هایش را به یکدیگر مالید و بعد در حالیکه می گفت که زود باز می گردد ؛ یکراست از خانه بیرون رفت . همه آنقدر سرشان شلوغ بود که کسی در این باره فکری نکرد ، تا اینکه مگ همانطور که یک جفت گالش در یک دستش و یک فنجان چای در دست دیگرش به طرف در ورودی می دوید ، ناگهان سینه به سینه ی آقای بروک که داشت وارد خانه میشد ، برخورد .
در این موقع آقای بروک ، با لحن آرام و مهربانی که روحیه ی آشفته و مضطرب مگ را خیلی مطبوع آمد ، گفت :« من از شنیدن این خبر خیلی متأسف شدم ، دوشیزه مارچ . من اینجا آمده ام تا پیشنهاد نمایم که در این سفر همراه مادرتان باشم . آقای لارنس این مأموریت را برای واشنگتن به من داده است و این همراهی و دادن هر نوع کمکی به مادرتان واقعا یک رضایت قلبی واقعی به من خواهد بخشید .»
با افتادن گالش ها از دست مگ و همینطور لرزیدن فنجان چای و دیدن صورت پر از حقشناسی وی ، آقای بروک احساس کرد که خیلی زیادتر از مأموریتی که در پیش داشت ، پاداش گرفته است .
ـ آه ، شما همه چقدر مهربان هستید ! مادر حتما قبول خواهد کرد . من مطمئنم و چقدر از فکر اینکه یک نفر از وی مواظبت خواهد کرد ، احساس راحتی و آسودگی خواهد نمود . واقعا خیلی خیلی از شما متشکرم .
مگ طوری با اشتیاق داشت صحبت می کرد که کاملا خودش را فراموش کرده بود . تا اینکه آن یک جفت چشم قهوه ای اشاره ای به چای کرد و او را به یاد چای سرد شده انداخت . سپس راهش را به طرف اتاق نشیمن کشید و به مگ گفت که به مادرش خبر بدهد که آقای بروک منتظر وی می باشد .
تا موقعی که لاری با یک یادداشت از طرف عمه مارچ بازگشت ، تقریبا ترتیب همه چیز داده شده بود . ضمیمه ی یادداشت مقدار پولی که تقاضا شده بود ، قرار داشت و دو سه سطری نیز روی یادداشت نوشته شده بود که همان صحبتی بود که عمه مارچ همیشه تکرار می کرد . عمه مارچ همیشه معتقد بود که رفتن آقای مارچ به ارتش کار احمقانه ای است و همیشه پیشگوئی می کرد که این کار عاقبت خوبی ندارد و امیدوار بود که دفعه ی آینده حتما نصیحت وی را به کار ببندند . خانم مارچ یادداشت را توی آتش انداخت و پول را توی کیفش جا داد و در حالی که لب هایش را سخت بهم فشرده بود ، دوباره سراغ تهیه و تدارک سفرش رفت ، به نحوی که اگر جو در آنجا بود ، حتما می فهمید که مادرش از خواندن آن یادداشت چقدر عصبانی شده است .
بعد از ظهر کوتاه به سرعت سپری شد و تمام کارهای متفرقه ی دیگر نیز انجام داده شدند و بعد مگ و مادرش در حالی که ایمی و بت هم چای می آوردند ، مشغول یک سری کارهای خیاطی خیلی ضروری شدند و هانا هم کار اتو کردنش برا به قول خودش « به ضرب » تمام کرد ، ولی هنوز جو به خانه بازنگشته بود ، آنها کم کم داشتند نگران می شدند و لاری برای به دست آوردن خبری از جو از خانه بیرون رفت ، زیرا هیچکس نمی دانست چه هوسی ممکنست توی کله ی جو افتده باشد ، و کجا ممکنست رفته باشد . ولی در هر حال لاری او را نیافت و جو خودش با قیافه ای که حالت عجیبی در آن به چشم می خورد ، به خانه آمد . در قیافه ی جو مخلوطی از خنده ، ترس و همچنین رضایت و تأسف به چشم می خورد و مخصوصا موقعی که چند تا اسکناس مچاله شده را جلو مادرش گذاشت ، همه از حیرت گیج شده بودند . جو در حالی که صدایش اندکی می لرزید ، گفت :« این هم سهم من برای راحتی پدر و به خانه آوردن اوست !»
ـ عزیزم ! تو آنرا از کجا آوردی ؟ بیست و پنج دلار ! جو امیدوارم که کار نسنجیده ای انجام نداده باشی !
ـ نه ، قسم می خورم که مال خودم است ، من آن را نه گدایی کردم ، نه سرقت و نه قرض . من آن را خودم به دست آورده ام و فکر نمی کردم که به خاطر آن مرا سرزنش کنی ، مادر . چون که چیزی را که مال خودم بود ، فروختم .
جو همانطور که صحبت می کرد ، کلاهش را از سرش برداشت و در این موقع فریادی تأسف آلود از همه طرف برخاست . چون که آن موهای انبوه و بلند ، جای خود را به موهایی کاملا کوتاه و پسرانه داده بوند .
ـ موهایت را ! موهای قشنگت را ! اوه ، جو چطور توانستی این کار را بکنی ؟ تنها چیز قشنگی را که داشتی . دخترک عزیزم ، هیچ احتیاجی به این کار نبود . او اصلا دیگر شبیه جو عزیز من نیست ، ولی من به خاطر اینکه این کار را کرده ، از صمیم قلب می پرستمش !
خلاصه همانطور که همه اظهار عقیده های مختلفی می کردند و بت نیز با مهربانی سر پسرانه ی وی را در آغوش می کشید ، جو یک حالت بی تفاوتی به خودش گرفته ( که البته حتی یک ذره هم کسی را گول نزد ) و در حالی که کله ی قهوه ایش را به هم میزد و نامرتبش می کرد ، و سعی می کرد نشان دهد که آنرا دوست دارد ، گفت : یک موی دراز چه تأثیری در سرنوشت آدم دارد ؟ پس ماتم نگیر بت ، اتفاقا این کار برای خالی کردن باد دماغ من خیلی خوب خواهد بود و من زیادی داشتم به آن گیس هایم مغرور می شدم . برای مغزم هم بهتر شد که اون پشم های اضافی چیده شدند ، حالا احساس می کنم که کله ام خیلی خنک شده است و دارد هوا می خورد و ضمنا سلمانی گفت که بنده به زودی صاحب یک کله ی فرفری می شوم که خیلی پسرانه و آلامد و راحت و مرتب است . من خیلی راضی هستم ، پس خواهش می کنم این پول را بردار مادر و اجازه بده شام بخوریم . »
خانم مارچ گفت :« همه چیز را در این باره برایم بگو ، جو . من هنوز قانع نشده ام . ولی نمی توانم تو را سرزنش کنم ، چون می دانم که چطور با رغبت ، به قول خودت غرورت را برای عشق به پدرت قربانی کرده ای . ولی عزیزم ، این کار لازم نبود و من می ترسم که تو یکی از همین روزها از این کار پشیمان بشوی .»
جو در حالی که از این که فریب شوخی آمیزش ، زیاد هم مورد سرزنش قرار نگرفته ، نفس راحتی می کشید ، با حالتی مصمم پاسخ داد :« نه ، هرگز پشیمان نخواهم شد.»
ایمی که به همین زودی هوس کوتاه کردن موهایش به مدل جو ، توی کله اش افتاده بود ، پرسید :« چی باعث شد این تصمیم را بگیری ؟ »
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #50 | Posted: 3 Sep 2013 00:05


در این موقع وقتی همگی به دور میز جمع شدند و مثل تمام جوان های همسن و سال که حتی اگر در غصه و اندوه غرق باشند ، باز هم اشتهای خوبی دارند ، شروع به خوردن کردند . جو پاسخ داد :« خوب علتش این بود که من میل داشتم حتما یک کاری برای پدر انجام دهم . من متنفر بودم که مثل مادر مجبور شوم از کسی پول قرض کنم و می دانستم که اگر از عمه مارچ بخواهم حتما به جای کمک وعظ و موعظه تحویل خواهد داد ، همانطور که کار همیشگی او بوده ، حتی اگر آدم ازش 9 پنی بخواهد . مگ هم که مقرری سه ماهه اش را برای اجاره داده بود و من هم با مال خودم ، چند تا لباس خریده بودم ، بنابراین خیلی احساس عذاب وجدان کردم و مصمم شدم به هر قیمتی شده ولو مجبور شوم دماغم را هم بفرشوم ، مقداری پول بدست آورم .»
خانم مارچ با نگاهی که قلب جو را گرم می کرد ، گفت :« ولی تو لازم نبود که احساس عذاب وجدان کنی عزیزم . چون که تو هیچی برای زمستان نداشتی و با آن پولی که به زحمت بدست می آوری ساده ترین و ارزان ترین چیزها را برای خودت خریده بودی .»
ـ اول من خیال فروختن موهایم را نداشتم ، ولی همانطور که برای خودم راه می رفتم ، داشتم فکر می کردم چکار کنم . تا اینکه جلو ویترین یک سلمانی چشمم به چند دسته مو افتاد که برچسب قیمت روی آنها زده شده بود ، و یک موی مشکی که به اندازه ی مال من هم پرپشت نبود ، چهل دلار قیمت داشت .در این موقع ناگهان به من الهام شد که تنها چیزی که می توانم بفروشم و پولی بدست آورم ، همان موهایم می باشند و بنابراین بدون لحظه ای درنگ و فکر ، قدم به داخل مغازه گذاشتم و پرسیدم که آیا مو می خرند و یا نه و برای موهای من چقدر به من خواهند داد .
بت با ترس آمیخته به احترامی گفت :« من نمی توانم بفهمم تو چطور جرأت کردی این کار را بکنی ؟»
ـ اوه ، او مرد کوچکی بود که انگار فقط زندگی می کرد که موهایش را روغن بزند . او ابتدا کمی به من خیره شد و ظاهرا عادت نداشت که دخترها یکراست توی مغازه اش رفته و از او بخواهند که موهایشان را بخرد . او پاسخ داد که زیاد علاقه ای به موهای من ندارد و چون که رنگ آلامدی نبودند ، نمی تواند پول زیادی برای آنها بپردازد ، ولی شاید اگر روی آنها کار کند ، چیز خوبی از آب دربیایند و غیره . یواش یواش داشت دیر می شد و من می ترسیدم که دو دل بشوم و اصلا دیگر منصرف شوم که این کار را بکنم . ولی می دانید که که من وقتی یک کاری را شروع کنم ، محال است که آن را تمام نکرده ولش کنم . بنابراین به او التماس کردم که آنها را بخرد و برایش تعریف کردم که چرا آنقدر عجله دارم .
البته این کار احمقانه بود . خودم اعتراف می کنم ولی همین موضوع عقیده ی وی را عوض کرد . چون که من تقریبا به هیجان آمده بودم و طوری با همان روش شلوغ پلوغ خودم داستان را برایش تعریف کردم که همسرش هم آن را شنید و با مهربانی گفت :« توماس ، موهای او را بخر و این خانم جوان را خوشحال کن . من هم اگر موهایم ارزش فروختن داشته باشند ، حتما اگر برای « جیمی » ما این اتفاق بیفتد ، این کار را برایش خواهم کرد.
ایمی که دوست داشت همه ی ماجرا را مو به مو بداند ، پرسید : «جیمی کی بود؟»
ـ اینطوری که او می گفت پسرشان بود که در ارتش خدمت می کرد ، چطور بعضی وقتها اینطور چیزهایی باعث می شوند که غریبه ها احساس دوستانه نسبت به آدم پیدا کنند ؟ خلاصه زن در تمام مدت صحبت می کرد و مرد هم مشغوا کوتاه کردن کله ی من بود .
مگ با ترس و لرز پرسید :« وقتی اولین تکه ی مویت زیر قیچی رفت نترسیدی ؟»
ـ در حالی که مرد وسایلش را آماده می کرد ، من برای آخرین بار نگاهی به موهایم انداخته و دیگر سرم را بلند نکردم . می دانی که من هیچوقت برای اینطور چیزهای ناچیز بینی ام را بالا نمی کشم . گرچه باید اعتراف کنم که وقتی چشمم به موهای قدیمی ام افتاد که روی میز گذاشته شده بود ، احساس عجیبی کردم و وقتی دست به سرم زدم ، ففقط موهای کوتاه زبری را روی کله ام را احساس کردم . بطوریکه زن وقتی نگاه مرا به روی موهای میز دید ، یک طره ی بلند از آن را جدا کرد و به من داد که برای خودم نگه دارم . من آن را به تو خواهم داد مارمی ، فقط برای یادآوری شکوه و سربلندی های گذشته ، چون که موهای کوتاه داشتن چنان چیز راحتی بخشی است که من فکر نمی کنم هرگز دیگر دوباره برای خودم یال بگذارم .
خانم مارچ آن طره ی موی شاه بلوطی رنگ را تا کرده و در کنار یک طره کوتاه موی خاکستری رنگ ، که در کشو میزش قرار داشت ، نهاد و بعد فقط گفت :« متشکرم عزیز کوچولوی من .»
اما در قیافه اش چیزی بود که باعث شد دخترها موضوع صحبت را عوض کنند و با خوشحالی درباره ی محبت آقای بروک ،دورنمای یک روز قشنگ در آینده و زمانی که پدر به خانه باز می گردد و اینکه از وی چطور پرستاری خواهند کرد ، صحبت کنند .
هیچکس دلش نمی خواست به رختخواب برود ، ساعت ده موقعی که خانم مارچ آخرین جمع و جورش را هم انجام داد ، گفت : « خوب دخترها شروع کنید.»
در این موقع بت به طرف پیانو رفته و شروع به نواختن یک قطعه ی مذهبی که محبوب پدر بود ، کرد . ابتدا همه با هم شروع به خواندن کردند ، ولی یکی یکی صدا در گلوشان شکست و فقط بت بود که به تنهایی با تمام قلبش می خواند . چون که برای او موسیقی همیشه شیرین ترین مایه ی دلداری و تسلی بود .
وقتی آواز بت تمام شد ، چونکه دیگر هیچکدام حوصله خواندن آواز دیگری را نداشتند ، خانم مارچ گفت :« خوب حالا دیگر بروید به رختخواب هایتان ، زیرا باید صبح خیلی زود بلند شویم و خیلی به این خواب احتیاج داریم . شب بخیر عزیزان من .»
آنها یکی یکی صورت مادرشان را به آرامی بوسیده و چنان ساکت و بی صدا به رختخواب رفتند که گوئی مریض عزیزشان در آن یکی اتاق استراحت کرده بود . بت و ایمی با وجود غم و غصه ی بزرگی که داشتند به زودی به خواب رفته ، ولی مگ هنوز بیدار و با چنان حالت جدی مشغول تفکر بود که در زندگی کوتاهش سابقه نداشت . جو نیز بی حرکت دراز کشیده و خواهرش خیال می کرد که به خواب رفته است . تا اینکه یک هق هق خیلی خفه و آهسته و تماس با گونه ی مرطوب خواهرش به وی فهماند که جو به خواب نرفته و آهسته پرسید : « جو عزیزم ، چی شده ؟ آیا داری به خاطر پدر گریه می کنی ؟»
ـ نه ، حالا دیگه نه .
ـ پس برای چه ؟
در اینجا جو بیچاره درحالیکه بیهوده سعی می کرد صورتش را توی بالش فرو ببرد ، بغضش ترکید و با گریه پاسخ داد :« موها - موهایم ..»
جو حالتی داشت که حرفش اصلا به نظر مگ خنده دار نیامد و بنابراین مگ با رفتار محبت آمیزی شروع به بوسیدن و نوازش این قهرمان کوچک اندوهگین کرد .
جو با بغض ، اعتراض کنان گفت :« ولی من متأسف نیستم ، اگر می توانستم فردا هم همین کار را می کردم ، به اشک های من توجهی نکن . چون آن قسمت خودخواه منست که اینطور دارد احمقانه گریه می کند . خواهش می کنم این را به کسی نگو ، الان اینطور هستم . من فکر کردم که تو خواب هستی . بنابراین فقط خواستم یک خرده برای تنها چیز زیبایی که داشتم ، گریه کنم . تو چرا بیدار هستی ؟»
ـ من نتوانستم بخوابم ، من خیلی نگران هستم .
ـ درباره ی یک چیز مطبوع و دوست داشتنی فکر کن ، آنوقت فورا به خواب خواهی رفت .
ـ سعی کردم ولی بیدارتر شدم .
ـ درباره ی چی فکر کردی ؟
مگ درحالیکه توی تاریکی با خودش می خندید ، پاسخ داد :« صورتهای خوش قیافه ، مخصوصا چشمان زیبا .»
ـ کدام رنگش را بیشتر می پسندی ؟
ـ قهوه ای ، البته گاهی رنگ آبی هم دوست داشتنی است .
جو خنده ای کرد و مگ به تندی به جو اعتراض کرد ، ولی بعد با مهربانی به او قول داد که موهایش را فر خواهد زد و از این قولی که به جو داد ، خودش هم با رویایی زندگی در قصر خالی اش به خواب فرو رفت .
ضربه ی ساعت نیمه شب را اعلام می کرد ، و اتاق ها خیلی ساکت و خاموش بودند . در این موقع یک سایه ی ظریف آهسته و نرم از تختی به تخت دیگر رفته و بعد از اینکه روی آنها را مرتب می کرد ، در حالی که مکث طولانی می کرد ، با چشمان مهربان به صورتهای به خواب رفته نگاهی انداخته و صورتهایشان را یکی یکی بوسید و دعائی که فقط یک مادر می تواند بکند ، بدرقه ی آنها کرد . سپس خانم مارچ پرده را بالا زد تا نگاهی به سایه ی ملالت انگیز شب بیندازد ، در این موقع ماه ناگهان از پشت ابرها بیرون آمد و مثل یک چهره ی روشن و مهربان به صورت خانم مارچ پرتو افکند و گوئی در سکوت زمزمه می کرد :« آسوده باش ، موجود عزیز ! همیشه بعد از سیاهی روشنائی وجود دارد .»
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
صفحه  صفحه 5 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زنان کوچک

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا