تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

زنان کوچک

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 3 Sep 2013 00:07




فصل شانزدهم
نامه ها


در آن هوای گرگ و میش خاکستری رنگ و سرد ، دخترها چراغشان را روشن کرده و فصلی از کتابشان را گشوده و با چنان جدیتی آن را خواندند که تا به حال اینطور احساس نکرده بودند . چون اکنون سایه ی یک مصیبت واقعی شاید در حال نزدیک شدن بود . کتاب کوچک پر از تسلی و کلمات آرام کننده بود ، بطوریکه وقتی داشتند لباس می پوشیدند ، همگی قرار گذاشتند که برای خوشحالی و قوت قلب مادر ، با شادی و امیدواری با وی خداحافظی کرده و بدون اندوهگین کردن او با اشک و آه و ناله و شکایت ، وی را روانه ی آن مسافرت طولانی و نگران کننده اش نمایند . وقتی پائین رفتند همه چیز خیلی بیگانه به نظر می رسید . چون بیرون خیلی تیره و ساکت و داخل خانه خیلی روشن و پرهیاهو بود . صبحانه هم در آن صبح بسیار زود ، خیلی عجیب به نظر می آمد . حتی قیافه ی آشنای هانا نیز که توی آشپزخانه مشغول اینطرف و آنطرف دویدن بود ، با آن شب کلاهش خیلی غیرعادی شده بود . صندوق بزرگ را توی سرسرا حاضر گذاشته بود ، بالاپوش و کلاه مادر نیز حاضر روی کاناپه قرار داشت ، و خود مادر نیز پشت میز نشسته و سعی می کرد چیزی بخورد . ولی در اثر بیخوابی شب قبل و نگرانی چنان رنگ پریده و از حال رفته به نظر می رسید ، که دخترها اجرای تصمیمی را که چند لحظه ی قبل در اتاق خودشان گرفته بودند ، بسیار مشکل یافتند . چشمان مگ پر از اشک شده بود و جو نیز مجبور بود که صورتش را پشت تیرک آشپزخانه پنهان سازد .
دخترهای کوچکتر نیز طوری قیافه ی غمگین و مصیبت زده ای به خود گرفته بودند که انگار این تأسف ، برایشان تجربه ی تازه ای بود .
هیچکس زیاد صحبت نمی کرد ، ولی وقتی که زمان عزیمت خیلی نزدیک گردید و آنها منتظر رسیدن کالسکه نشستند ، خانم مارچ به دخترها که هرکدام دور او را گرفته و مشغول خوش خدمتی بودند ، مثلا یکی شال او را تا می کرد ، دیگری کلاه وی را صاف و مرتب می نمود ، سومی رو کفشی هایش را پایش می کرد و چهارمی بندهای کیف سفری اش را محکم می کرد ، گفت :« بچه ها من شما را به امید هانا و حمایت آقای لارنس ترک می نمایم . هانا خودش به اندازه ی کافی وفادار و مهربان است و این همسایه ی خوبمان هم مطمئنم که مثل بچه های خودش از شما مراقبت خواهد کرد .
بنابراین از طرف شما خیالم جمع است ، ولی فقط نگرانی ام از اینست که شما بایستی این مصیبت را به خوبی تحمل نمائید . سعی کنید وقتی من رفتم کج خلق و غمگین نباشید ، یا این که فکر نکنید که می توانید با بیهوده وقت گذراندن احساس راحتی کنید . بنابراین مثل همیشه به کارتان ادامه بدهید و مشغول باشید ؛ چون کار کردن خود تسکین دهنده ای عالی است و هر اتفاقی که افتاد ، فقط به خاطر داشته باشید که هرگز بی پدر نخواهید شد . »
ـ بله مادر .
ـ مگ عزیزم، با احتیاط و عاقل باش و از خواهرانت مواظبت کن . با هانا مشورت کن و هر وقت موضوع پیچیده ای پیش آمد ، پیش آقای لارنس برو . جو ، تو هم صبور باش . دلسرد نشو و کارهای نسنجیده نکن . برایم حتما نامه بنویس و دختر شجاع من باش . حاضر برای کمک و خوشحال کردن همه . بت ، سعی کن با موسیقی خودت را تسکین دهی و همانطور مثل همیشه به وظایف خانگی کوچکت وفادار باش و تو ایمی ، به همه کمک کن . مطیع باش و آرامش شاد خانه را حفظ کن .
ـ به تو قول می دهیم مادر .
در این موقع ، صدای تلق تلق چرخ های کالسکه ای که داشت نزدیک می شد ، عجالتا دیگر به صحبت آنها پایان داده و همه به تکاپو افتادند ، لحظه ی خیلی سختی بود ، ولی دخترها خیلی خوب آن را تحمل کردند ، هیچکس گریه سر نداد . هیچکس دنبال مادر ندوید یا آه و ناله نکرد ؛ با وجودی که وقتی داشتند پیغام های سراپا عاشقانه یا سلام برای پدر می فرستادند قلب هایشان خیلی سنگین بود ، زیرا فکر می کردند که شاید دیگر برای سلام فرستادن برای پدرشان خیلی دیر شده باشد . ولی با تمام این احوال آنها واقعا این تصمیم خوبی را که گرفته بودند اجرا کردند .
آنها مادر را خیلی ساکت بوسیده و با مهربانی به او آویختند و سعی کردند ، موقع دور شدن او با خوشحالی برایش دست تکان بدهند .
لاری و پدربزرگش و آقای بروک نیز به موقع رسیدند . آقای بروک چنان قوی ، حساس و مهربان به نظر می رسید که دخترها همانجا درجا به او لقب « آقای بزرگوار » دادند .
خانم مارچ همانطور که یکی یکی آن صورتهای کوچک عزیز را می بوسید و با عجله داخل کالسکه می رفت ، زمزمه کرد :« خداحافظ عزیزان من ! خداوند نگهدار همه ی ما باشد !»
وقتی کالسکه به راه افتاد ، آفتاب دیگر در حال برآمدن بود و خانم مارچ وقتی برگشت و عقب سرش را نگاه کرد ، نور آفتاب مثل یک فال نیک روی گروهی که جلوی دروازه ایستاده بودند ، تابیده بود . آنها هم وی را دیده و لبخندی زده و دست برایش تکان دادند و آخرین چیزی که وی دید ، چهار صورت شاد و روشن بود و پشت سرشان ، سه محافظ با چهره هایی آشنا و مهربان . یعنی آقای لارنس پیر ، هانای وفادار و لاری صمیمی و دوست داشتنی .
ـ چقدر همه نسبت به ما مهربان هستند .
بعد خانم مارچ به طرف آقای بروک برگشت تا گواه زنده ی این عقیده را در صورت مهربان و احترام آمیز مرد جوان ببیند .
آقای بروک پاسخ داد :« من که نمی بینم که آنها احتیاجی به کمک داشته باشند .»
و بعد چنان خنده نافذی سر داد که خانم مارچ نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و بدین ترتیب این مسافرت طولانی به فال نیک گرفتن اشعه آفتاب طلایی و خنده و صحبت های شاد شروع گردید .
وقتی همسایه ها برای صبحانه به خانه شان رفتند ، و دخترها را برای استراحت و خستگی در کردن به حال خودشان گذاشتد ، جو گفت :« من احساس می کنم که گویی یک زلزله به وقوع پیوسته است .»
مگ هم با پریشانی گفت : « به نظر می آید که نصف خانه رفته است . »
بت نیز لبهایش را گشود تا چیزی بگوید ولی فقط توانست به انبوهی از جوراب های وصله شده که روی میز مادر انباشته شده بود اشاره کند که نشان می داد وی حتی در آخرین دقایق به فکر آنها بوده و برایشان کار کرده است . این شاید چیز کوچکی بود ، ولی مستقیما به قلب آنها نشست و با وجود تصمیم شجاعانه ای که گرفته بودند ، همگی بغض کرده و به شدت شروع به گریستن کردند.
هانا هم عاقلانه گذاشت تا حسابی دلشان را خالی کنند و بالاخره موقعی که طوفان فرو نشست ، او با یک قوری قهوه توی اتاق آمد تا به ماجرا خاتمه داده باشد .
ـ خب حالا خانم های عزیز من ، به خاطر داشته باشید که مامانتان به شما چی گفت ، و آنقدر کج خلق نباشید . بیایید همه دور هم یک فنجان قهوه بخورید و بعد هم همگی سرکارتان رفته و مایه سرافرازی خانواده باشید .
ظاهرا قهوه دوای خوبی بود ، و هانا هم آن روز صبح در درست کردن آن به اصطلاح سنگ تمام گذاشته بود . به طوری که هیچکدام قادر نبودند در مقابل بوی مست کننده و دعوت کننده ای که از دهانه ی قوری قهوه به مشام می رسید ، مقاومت کنند . بنابراین همگی به طرف میز کشیده شده و دستمال هایشان را با دستمال سفره عوض کردند و خلاصه بعد از ده دقیقه همه به قول هانا « رو به راه » شدند !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 3 Sep 2013 00:08




جو در حالی که روحیه اش را دوباره به دست آورده بود و قهوه را مزه مزه می کرد ، گفت : « امیدوار و مشغول باشید . این شعار ماست . پس بیایید ببینیم کی آنرا بهتر به خاطر می سپارد . من مطابق معمول می روم سراغ عمه مارچ ، اوه ، گرچه حوصله ی موعظه کردنش را ندارم .»
مگ در حالی که آرزو می کزد کاش آنقدر چشمانش را قرمز نکرده بود ، گفت :« من هم با وجودی که بیشتر ترجیح می دادم تو خانه بمانم و کارها را رو به راه کنم ، می روم منزل کینگ .»
ایمی با حالت خیلی مغروری اظهار داشت :« احتیاجی نیست . من و بت به همه ی کارهای خانه ، می رسیم . »
بت نیز درحالیکه جاروب دسته دار و طشت ظرفشوئی اش را بیرون می آورد ، افزود :« هانا به ما خواهد گفت که چکار باید بکنیم و موقعی که شما به خانه بازگردید ، ما همه ی کارها را به خوبی انجام خواهیم داد .»
ایمی همانطور که داشت به ظرف شکر ناخنک می زد ، متفکرانه اظهار داشت :« من فکر می کنم که دلواپس بودن چیز خیلی جالبی است .»
با این اظهار عقیده ی ایمی ، دخترها نتوانستند جلو خنده شان را بگیرند و احساس کردند که با این خنده روحیه شان بهتر شده است ، گرچه مگ مثل یک خانم بزرگ سرش را برای خانم جوانی که تسکین اش را در ظرف شکر می یافت ، تکان داد !
منظره ی « دست گرم کن » ها دوباره جو را ساکت و موقر کرد و موقعی که آن دو برای کار روزانه شان از در خانه بیرون رفتند ، وقتی سرپیچ رسیدند هر دو با تأسف سرشان را برگردانده و با اندوه نگاهی به پنجره ی همیشگی که مارمی عادت داشت پشت آن بایستد و برایشان دست تکان دهد ، انداختند .
آن صورت دوست داشتنی حالا دیگر نبود ، ولی بت که این رسم کوچک خانگی را به یاد داشت ، به جای مارمی آنجا ایستاده بود و مثل یک عروسک چینی صورتی رنگ ، سرش را برای آنها تکان می داد .
جو گفت :« این بت منست !»
و بعد ، با قیافه ای پر از حقشناسی کلاهش را برای دخترک کوچک تکان داد .
سپس هنگامی که داشتند از یکدیگر جدا می شدند ، افزود :« خداحافظ مگی ، امیدوارم که اون کینگ های نیم وجبی امروز خیلی اذیتت نکنند ، ناراحت پدر نباش عزیزم .»
مگ هم در پاسخ درحالیکه سعی می کرد به کله فرفری جو که روی آن گردن بلندش ، خیلی خنده دار به نظر می رسید ، نخندد گفت :« منم امیدوارم که عمه مارچ زیاد موعظه نکند ، موهای تو خیلی آلامد است و خیلی قشنگ و پسرانه به نظر می آید .»
ـ این تنها مایه ی تسلی منست .
سپس جو دستی به کلاهش کشید و در حالی که احساس گوسفندی را داشت که توی زمستان موهایش را چیده باشند ، به راه خود رفت .

با رسیدن خبرهایی از حال پدر ، دخترها خیلی احساس آرامش کردند . زیرا با وجودی که اخبار حاکی از این بود وی به سختی مریض است ظاهرا حضور پرستاران خوب و دلسوزی مثل مادر و آقای بروک ، خیلی حال وی را مساعدتر کرده بود .
آقای بروک ، هر روز یک خبرنامه ی رسمی برای دخترها می فرستاد و مگ به عنوان سرپرست خانواده ، اصرار داشت که این مخابرات روزانه را برای بقیه بخواند . با رسیدن این مخابرات روزانه ، هر روز که می گذشت آنها خوشحالتر و امیدوارتر می شدند . ابتدا ، هریک مشتاق نوشتن بودند و هر روز پاکت های بادکرده بود که به زحمت توی صندوق پست که ضمنا این اواخر هم در اثر مکاتبات واشنگتن خیلی مهمتر جلوه می کرد ، انداخته می شدند .
هرکدام از این پاکت های نامه ؛ حاوی یادداشت های خاص هرکدام از اعضای خانواده بود ، که به چندتایی از آنها دستبرد زده و آنها را می خوانیم :
عزیزترین مادر من ـ واقعا از شرح اینکه نامه ی آخری تو چقدر ما را خوشحال کرد ، عاجز هستیم . چون خبرها چنان خوب بودند که ما نمی توانستیم از خواندن آنها جلو خنده و گریه ی خود را بگیریم . چقدر آقای بروک موجود مهربانی است و چقدر خوب شد که کار تجارتی آقای لارنس در واشنگتن وسیله ای شد که آقای بروک این همه مدت آنجا معطل شود و آنقدر به درد تو و پدر بخورد . دخترها همگی خوب خوب هستند .جو در کار دوخت و دوز به من کمک می کند و اصرار دارد که تمام کارهای سخت را فقط خودش انجام بدهد . بطوری که می ترسم نکند زیادی کار کند و خودش را خسته کند . ولی چون اخلاقش را خوب می شناسم و با هوس های زودگذرش آشنا هستم ، می گذارم هر کاری دلش می خواهد بکند . بت هم مانند یک ساعت نسبت به وظایفش مرتب و وفادار است و هرگز چیزی را که به او گفته ای فراموش نکرده است . او به خاطر پدر اندوهگین است و همیشه جز مواقعی که پشت پیانوی کوچکش می نشیند ، موقر و ساکت است . ایمی هم خیلی خوب حرف مرا گوش می کند و من هم خیلی مواظب او هستم . او دیگر خودش موهایش را درست می کند و من دارم به او یاد می دهم که چطور جادکمه باز کند و جوراب هایش را وصله نماید . او سفت و سخت مشغول است و من مطمئنم که وقتی به خانه بازگردی از پیشرفت او خشنود خواهی شد . آقای لارنس هم به قول جو مثل یک مرغ پیر ؛ مادرانه مواظب ماست و لاری نیز مثل همیشه خیلی بامحبت و سخاوتمند است . او و جو باعث تفریح ما هستند ، چونکه بعضی وقتها واقعا گرفته و افسرده می شویم و با دور بودن تو خودمان را مثل بچه های یتیم احساس می کنیم . هانا نیز یک موجود مقدس تمام عیار است . او هرگز از ما ایراد نمی گیرد و غرغر نمی کند و همیشه مرا « دوشیزه مارچ » صدا می زند و کاملا رفتارش صمیمانه است و با من خیلی با احترام رفتار می نماید . خلاصه ما همگی خوب و مشغول هستیم ولی برای بازگشت تو ، روزها و شب های طولانی ای را می گذرانیم .
گرم ترین درودهای مرا به پدر برسان و همیشه مرا از خودت بدان .
مگ

این یادداشت که خیلی قشنگ روی یک کاغذ معطر نوشته شده بود ، با یادداشت بعدی که روی یک ورق بزرگ کاهی با خط خرچنگ قورباغه و جا به جا جوهری شده ، نوشته شده بود ، اصلا وجه تشابهی نداشت . نامه از این قرار بود :
مارمی بسیار عزیز من ـ سه تا هورا به افتخار پدر عزیزم ، بروک خیلی کار خوبی کرد که آن تلگراف را فرستاد ، تا ما از بهتر شدن حال پدر خبردار شویم . وقتی آن نامه رسید من به اتاق زیرشیروانی دویدم تا در آنجا از خداوند که آنقدر نسبت به ما مهربان است ، تشکر کنم . ولی در انجا من فقط توانستم گریه کنم و بگویم :« من خوشحالم ! من خوشحالم !» حتما یک دعاگوی تمام عیاری نبوده ام . زیرا بیشتر دعایی را که می خواستم بکنم توی قلبم ماند . ما اوقات خیلی خوشی داریم و من اینک از دخترها خیلی راضی هستم ، چون نمی دانی هرکدام جدا چقدر خوب شده اند . اگر اینجا بودی حتما از دیدن قیافه ی مگ که بالای میز می نشیند و ادای مادرها را در می آورد ، از خنده می مردی . او هر روز قشنگ تر می شود و بعضی وقتها من جدا احساس می کنم عاشق اش هستم . بچه ها مثل دو تا فرشته ی تمام عیار شده اند و من هم که ـ خوب همان جو هستم دیگر و هرگز هم عوض نمی شوم . خودت که می دانی ! اوه ، راستی من باید بگویم که نزدیک بود با لاری دعوایم بشود . داشیم سر یک موضوع کوچک احمقانه بحث می کردیم و او رنجید . در مورد بحث حق با من بود ولی نبایستی آنطور صحبت می کردم . خلاصه لاری هم قهر کرد رفت خانه شان و گفت که اگر من از او معذرت نخواهم هرگز دیگر برنمی گردد . من اعلام کردم که هرگز از وی معذرت نخواسته و خلاصه خون به کله ام زد . این قهر تمام روز طول کشید و من خیلی احساس بدی داشتم و خیلی به تو احتیاج داشتم . لاری و من هردو خیلی مغرور هستیم و برای معذرت خواستن خیلی کله شق . ولی من فکر می کردم که این وظیفه ی اوست که بیاید از من معذرت بخواهد ، چون حق با من بود . ولی او نیامد و درست وقتی شب شد ، من آن چیزی را که تو روز به رودخانه افتادن ایمی به من گفته بودی ، به یاد آوردم . کتابم را برداشتم و خواندم ، و خیلی حالم بهتر شد و تصمیم گرفتم که اجازه ندهم خشم بر من غلبه نماید ، بنابراین دویدم که به او برخوردم . می دانی او هم داشت می آمد که همان حرف را به من بزند . هر دو خنده مان گرفته و از یکدیگر معذرت خواستیم و دوباره احساس راحتی و شادی کردیم .
من دیشب داشتم توی آشپزخانه در شستن ظرف ها به هانا کمک می کردم ، شعری ساختم ؛ و از آنجایی که پدر همیشه چیزهای کوچک احمقانه ی مرا دوست دارد ، آن را توی پاکت می گذارم تا سرش گرم شود . از طرف من پدر را سخت در آغوش بگیر و خودت را هم یک دو جین ببوس .
جو شلوغ پلوغ

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#53 | Posted: 3 Sep 2013 00:09




ترانه ی حباب های کف صابون
طشتک زیبا و محبوب من ! وقتی کف های سفید صابون بالا می آیند
من ، ترانه حبابها ، خوش و شاد ، آرام آرام می خوانم !
هنگامیکه با دستهای کوچکم ، رخت هایم را سخت و محکم می شویم ، آب می کشم و می چلانم ،
و آنها را از طناب آویزان می کنم تا خشک شوند ؛
سپس آنها در هوای آزاد و خنک ، زیر آسمان آفتابی تاب می خورند !

*
کاشکی ما می توانستیم مانند همان رختها
زنگها و آلودگیهای یک هفته کار و زحمت را از قلب و روحمان بشوئیم و پاک کنیم !
و کاش می گذاشتیم آب و هوا با اثر سحرآمیزشان ،
ما را هم مانند آنها پاک و تمیز کنند !
آنوقت ، در روی زمین ، براستی یک « روز شستشوی باشکوه و بزرگی » می شد !

*
در طول راه یک زندگی سودمند و مفید ،
قلبها همیشه آرام ، تازه و شکفته خواهند شد ؛
و مغز مشغول با فکر ثمربخش ، فرصت فکر کردن به غم و اندوه ، یا نگرانی و افسردگی نخواهد داشت ؛
و اندیشه های تشویش و دلواپسی شاید به کلی از بین خواهند رفت !

*
درحالیکه ما دختران ، جاروبی را دلیرانه به کار می گیریم ؛
من شاد و خوشحالم که وظیفه ای و کاری به من داده شده ،
که رو به روز مشغول کار می شوم .
زیرا این کار برای من تندرستی و نیرو و امید می بخشد .
و من یاد می گیرم که با خوشرویی همیشه بگویم :
ای « سر » تو می توانی فکر کنی . ای « قلب »
تو هم ممکنست متأثر شوی ،
ولی ای « دست » تو باید حتما همیشه
« کار کنی !»


مادر عزیز ـ از طرف من بهترین سلام ها را به پدر رسانده و به او بگو یک دسته بنفشه تو خانه خشک کرده ام و نگه داشته ام تا وقتی به خانه می آید ، به او بدهم . من هر روز صبح مطالعه می کنم و چیز می خوانم و سعی می کنم تمام روز دختر خوبی باشم و وقتی شب می خواهم بخوابم ، با لحن پدر برای خودم لالایی می خوانم .
من حالا دیگر نمی توانم آواز « بهشت مومنان » را بخوانم چون به گریه ام می اندازد . همه خیلی مهربان هستند و ما تا آنجایی که ممکنست سعی می کنیم بدون وجود تو هم خوشحال باشیم . ایمی می خواهد بقیه ی صفحه را بنویسد . بنابراین من دیگر اینجا تمام می کنم . من فراموش نکردم که گلدان ها را آب بدهم و ساعتها را کوک کنم و اتاق را هر روز هوا بدهم . آن گونه ی پدر را که همیشه می گوید مال منست ، از طرف من ببوس . اوه ، خواهش می کنم زودتر پیش دوستدارت برگرد .
بت کوچک

ماشری ماما [ به فرانسه : مامان عزیزم ] ـ ما همگی خوب هستیم من هر روز درس هایم را انجام می دهم و هرگز با دخترها سازگاری ندارم ـ مگ می گوید منظور من ناسازگاری است ، بنابراین هر دوی این کلمات را نوشتم تا خودت بدانی کدامیک درست است . مگ خیلی باعث تسکین منست و هر شب سر چایی اجازه می دهد که مربا بخورم . اون برای من خیلی خوبست و جو عقیده دارد که باعث می شود خوش اخلاق تر باشم . لاری آنطوری که باید نسبت به من « اهترام » نمی گذارد من الان تقریبا یک دختر خانم هستم ، او مرا « جوجه کوچولو » صدا می زند و موقعی که من مثل « هانی کینگ » می گویم « مرسی » یا « بن ژور [به فرانسه : صبح به خیر ] » برای دست انداختن من چنان تند تند فرانسه حرف می زند که احساسات مرا جریحه دار می سازد .
آستین های لباس آبی ام حسابی نخ نما شده بودند و مگ آستین های تازه به جاشان درست کرد . اما آنها آبی تر از لباس از آب درآمده اند . من خیلی ناراحت شدم ؛ ولی کج خلقی نکردم ، من غصه هایم را خوب تحمل می کنم ، ولی آرزو می کنم کاش « هانا » آهار بیشتری به پیش بندهای من می زد و هر روز سوپ گندم داشتیم . من فاصله نقطه ها را خوب نگذاشته ام ؟ مگ می گوید که نقطه گذاری و تلفظ من مایه ی رسوایی است و من بیسواد هستم ، ولی من آنقدر کار دارم که انجام دهم که وقت ندارم هی نقطه بگذارم و سر خط بروم . آدیو [ به فرانسه : خداحافظ ] ، یک عالمه بوسه برای پاپا می فرستم ـ دختر مهربان تو .
ایمی کورتیس مارچ

خانوم مارچ عزیز ـ من فقط این نامه رو نوشتم که بدونین ما همه حالمون خوبه . دخترها خیلی باهوش و زرنگ هستن و کارها رو خوب اداره می کنن . دوشیزه مگ دارد یک کدبانوی خوب از آب در می آید ، او عاشق خانه داری است و همه ی کارها را با سرعت « تأجب » آوری انجام می دهد . ولی جو دلش می خواهد همه ی کارها رو خودش انجام بده . او روز دوشنبه یک تشت بزرگ رخت شست . ولی آنقدر بهشان نشاسته زد که مثل چوب شده بودن و یک لباس صورتی را هم آنقدر نیل زد که بنفش شده بود و من داشتم از خنده می مردم . بت بهترین موجود دنیاست و از نظر صرفه جو بودن و کمک کردن ، دست راست منست . او سعی می کند همه چی را یاد بگیره و با وجود سن کمش واقعا به بازار می رود و حساب ها را « نیگر » می دارد و خیلی عالی به من کمک می کند . ما خیلی صرفه جویی می کنیم و همانطور که دوس داشتین بیشتر از هفته ای یه دفعه به دخترها قهوه نمی دهم . ایمی سعی می کند کج خولقی نکند . بهترین لباسش را می پوشد و آب نبات می خورد . آقای لاری هم مثل همیشه یک پارچه انرژی است و خانه را روی سرش می گذارد . ولی خیلی « باعس » تفریح دخترها می باشد . بنابراین من به آنها اجازه می دهم که ورجه ورجه بکنند . جنتلمن پیر همیشه یک عالمه چیز برای ما می فرستد . خوب مث اینکه نان من داره ورمیاد . بنابراین اینجا دیگه تمومش می کنم . بهترین درود منو به آقای مارچ برسونید و امیدوارم که این آخرین ناخوشی شون باشه با تقدیم « اهترامات »
هانا مولت

سرپرستار بخش 2 بیمارستان واشنگتن ـ با درود فراوان ، گروه در وضعیت خوب هستند ، قسمت تدارکات خوب اداره می شود ، گارد نگهبانی خانه تحت نظر کلنل تدی همیشه سرپست خود هستند . فرمانده ژنرال لارنس روزانه از ارتش سان می بیند ، کارپرداز مولت ، ترتیب خواربار اردوگاه را می دهد . بیست و چهار توپ سلام به خاطر اخبار خوبی که از واشنگتن مخابره شد شلیک گردید و یک نمایش لباس در مرکز فرماندهی ترتیب یافت . فرمانده ژنرال لارنس بهترین آرزوها را برای چیزهایی که از صمیم قلب خود را در آنها شریک می داند ، برای شما مخابره می نماید .
کلنل تدی

مادام عزیز ـ دختران کوچک همگی حالشان خوب است ، بت و پسر من روزانه اخبار مربوطه را به من می دهند . هانا یک مستخدم نمونه است و مثل یک اژدها چهارچشمی از مگ قشنگ مراقبت می نماید . آرزو می کنم بروک مفید واقع شده و اگر مخارج بیشتر از آن چیزی شد که پیش بینی کرده بودید ، می توانید به حساب من هزینه را بپردازید . نباید بگذارید شوهرتان به چیزی احتیاج داشته باشد ، شکر خدا که او بهبود یافته
دوست صمیمی و ارادتمند شما ، جیمز لارنس

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#54 | Posted: 3 Sep 2013 00:11




فصل هفدهم
باوفای کوچک


برای مدت یک هفته آن همه خصائل و فضیلت های نیکویی که در این خانه ی قدیمی حکمفرما شده بود ، واقعا حیرت انگیز بود . چون که همه به نوبه ی خود از صمیم قلب دارای صفات بهشتی بوده از خودگذشتگی و پرهیز از خودخواهی خیلی رواج پیدا کرده بود . ولی بعد از آن یک هفته با رهایی یافتن از چنگ آن نگرانی اولیه به خاطر پدرشان حالا دیگر دخترها داشتند برای آن همه کوشش های سزاوار پاداش که در عرض یک هفته انجام داده بودند ، یک خرده استراحت می کردند و بنابراین تا حدی به همان رویه ی قبلی شان بازگشته بودند . البته آنها هنوز هم شعار خود را فراموش نکرده بودند ، ولی به نظر می رسید که دیگر راجع به سخت کار کردن و امید داشتن ، چندان سخت نمی گرفتند ، و بعد از آن جد و جهد های سرسختانه ، احساس می کردند که کوشش هاشان سزاوار تعطیلات است و آن را هم فراهم آورده بودند .
جو به خاطر غفلتی که برای پوشاندن کله ی چیده شده اش کرده بود ، دچار سرماخوردگی بدی گردیده بود و دستور داشت که تا بهتر شدن حالش توی خانه بماند ، چون عمه مارچ دوست نداشت که کسی تودماغی برایش چیز بخواند . اتفاقا این موضوع چندان هم به مذاق جو بد نیامده بود و بعد از زیر و رو کردن و کند و کاو کردن اتاق زیرشیروانی گرفته تا زیرزمین ، بالاخره روی کاناپه ای افتاده بود تا با « فناسطین » و کتاب هایش از خودش پرستاری نماید . ایمی هم که دریافته بود که کار خانه با هنر جور در نمی آید ، به طرف همان قالب های گلی اش بازگشته بود . مگ نیز هر روز سراغ شاگردانش می رفت ، خیاطی می کرد ، یا درباره ی کارهای خانه فکر می نمود ، ولی بیشتر اوقاتش به نوشتن نامه های طولانی و مفصل برای مادر یا خواندن مکرر و مکرر مکاتباتی که از واشنگتن می رسید ، می گذشت ، ولی بت درحالیکه که حالا دیگر مختصری افسرده به نظر می رسید و حزن آلود بود ، همچنان با وفاداری به انجام تمام وظایفش ادامه می داد .
تمام آن وظایف کوچکی که به عهده ی بت بود ، روزانه انجام میشدند و به علاوه بعضی از وظایف خواهرانش چون فراموشکار بودند ، توسط وی انجام می گرفت و بنابراین خانه مثل یک ساعت به نظر می رسید .
فقط موقعی که دلش برای مادر و پدر تنگ می شد ، یکراست به سراغ یک صندوقچه رفته و در حالی که سرش را لای یک لباس قدیمی عزیز به خصوص فرو می برد ، بی صدا دلش را خالی کرده و با خود دعاهای کوچکی را که می دانست زمزمه می کرد . بنابراین هیچکس نمی دانست چرا بعد از آن حالت موقر و ساکتی که بعضی اوقات پیدا می نماید ، چطور اینطور شاد و سرحال می شود . ولی همینقدر که او را دوباره شیرین و همراه می یافتند ، برای تسکین یافتن و مشورت کردن درباره ی مشکلات کوچکشان نزد او می رفتند . ولی همه از این موضوع غافل بودند که این تجربه ، یک آزمایش از شخصیت بود و موقعی که آن هیجان اولیه که قبلا نیز صحبتش را کردیم ، فرو نشست ، احساس کردند که با این تجربه خیلی خوب رو به رو شده و سزاوار یک پاداش هستند ، بنابراین چنین پیشنهادی را هم به خود دادند . ولی اشتباه آنها این بود که زیادی بی خیال شده یودند و این درس به قیمت گران و تأسف بسیاری که از آن حاصل شد ، فرا گرفتند .
قضیه از این قرار بود که ده روز بعد از عزیمت خانم مارچ ، یک روز بت گفت :« مگ ، من آرزو دارم که تو به دیدن خانواده ی « هومل » بروی ، می دانی که مادر موقع رفتن به ما گفت که نباید آنها را فراموش کنیم .»
مگ همانطور که خیاطی می کرد و با راحتی روی صندلی اش عقب و جلو می رفت ، پاسخ داد :« من امروز بعد از ظهر خیلی خسته ام .»
بت پرسید :« تو هم نمی توانی جو؟»
ـ خیال نمی کنم این هوای طوفانی برای سرماخوردگی من هوای مساعدی باشد .
ـ ولی من فکر می کردم که سرماخوردگیت تقریبا خوب شده است .
جو با خنده ، ولی در عین حال کمی خجالت زده از متناقض حرف زدن خود گفت :« برای بیرون رفتن با لاری به انازه ی کافی بهتر شده ام ، ولی برای رفتن به خانه ی هومل ها ، هنوز آنقدرها خوب نیستم .»
مگ پرسید :« چرا خودت نمی روی ؟»
ـ من هر روز به آنجا سر زده ام ، ولی بچه مریض شده است و من درست بلد نیستم چکار باید بکنم . خانم هومل مجبور است سرکارش برود و « لاچن » از بچه مواظبت می کند . ولی حال بچه بدتر شده است و بنابراین فکر می کنم تو یا هانا مجبورید که سری به آنجا بزنید .
خلاصه بت طوری جدی حرف می زد که مگ قول داد فردا سری به خانه ی هومل ها بزند .
جو گفت :« می توانی از هانا خواهش کنی که یک خرده خوراکی هم تهیه ببیند و آن را با خودت ببری . در ضمن یک خرده هواخوری هم برایت خوبست.» بعد هم با حالت عذرخواهانه ای اضافه کرد :« من بایستی می رفتم ، ولی امروز می خواهم این نوشته هایم را تمام کنم .»
بت گفت :« من سرم درد می کند و خیلی هم خسته هستم ، بنابراین فکر کردم شاید یکی از شماها بروید.»
مگ اظهار داشت :« ایمی همین الان می رسد و اگر بخواهیم برویم او دنبال ما می گردد.»
ـ بسیار خوب ، من کمی استراحت می کنم و منتظر ایمی می شوم .
بنابراین بت روی کاناپه دراز کشید و بقیه دوباره کارشان را از سر گرفتند و عجالتا دیگر قضیه ی خانواده ی هومل فراموش گردید .
یک ساعت گذشت ، ایمی هنوز پیدایش نشده بود ، مگ هم رفته بود به اتاقش تا یک لباس جدید را به تنش پرو کند . جو نیز غرق داستانش بود و هانا هم جلو آتش اجاق آشپزخانه به خواب فرو رفته بود و خروپفش هوا بود .
در این موقع بت به آرامی شنل کلاهدارش را پوشید و بعد از اینکه سبدش را با مقداری خرت و پرت برای بچه ی بیچاره پر کرد ، با سری سنگین و حالتی اندوهگین و تیره در چشمان صبورش ، توی هوای خنک شامگاهی به طرف منزل هومل ها به راه افتاد . دیروقت بود که بت به خانه بازگشت و هیچکس ندید که بت از پله ها بالا خزیده و خودش را توی اتاق مادر زندانی کرد .
نیمساعت بعد وقتی جو برای برداشتن چیزی به سر وقت صندوقچه ی مادر رفت ، در آنجا چشمش به بت افتاد که با چشمانی متورم و قرمز ؛ درحالیکه شیشه ی کامفر را به دست داشت ، کنار جعبه ی دواها روی زمین نشسته بود .
ـ کرستف کلمب ! چه ات شده بت ؟
بت با دستپاچگی دستش را به علامت اینکه به او نزدیک نشود ، به جلو دراز کرد و فورا پرسید :« تو مخملک گرفته ای یا نه ؟»
ـ سالها پیش موقعی که مگ گرفته بود ، چطور مگر ؟
ـ بعدا برایت می گویم . اوه ، جو ، می دانی آن بچه مرد .
ـ کدام بچه ؟
بت در اینجا بغضش ترکید و گفت :« بچه ی خانم هومل ، اون قبل از اینکه مادرش به خانه بازگردد ، توی دامن من مرد .»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#55 | Posted: 3 Sep 2013 00:12




جو در حالی که توی صندوق بزرگ مادر می نشست و بت را با مهربانی در آغوش می کشید با قیافه ای پشیمان گفت :« اوه ، طفلک بیچاره ی من ! چقد برایت دردناک بوده . تقصیر من بود . من می بایستی می رفتم .»
ـ اون دردناک نبود ، بلکه فقط غم انگیز بود . من وقتی رسیدم آنجا دیدم بچه حالش بدتر شده است و « لاچن » گفت که مادرش دنبال یک دکتر رفته است . بنابراین من بچه را توی بغلم گرفتم تا « لاتی » یک خرده استراحت کند . به نظر می آمد که بچه خوابیده است ، ولی ناگهان فریاد کوتاهی کشید و کمی لرزید ، بعد بی حرکت ماند . من سعی کردم پاهایش را گرم کنم و « لاتی » هم کمی شیر در دهان او ریخت ، ولی او شیر را نخورد و من فهمیدم که او مرده است .
ـ گریه نکن عزیزم . بعد تو چکار کردی ؟
ـ من فقط همانطور نشستم و او را با مهربانی در آغوش نگاه داشتم تا این که خانم هومل به همراه دکتر از راه رسید . دکتر گفت که او مرده است و بعد برای معاینه ی هاینریش و مینا که گلودرد داشتند ، رفت . سپس به خانم هومل با عصبانیت گفت ؛« مخملک ! ولی شما بایستی زودتر مرا باخبر می کردید .» خانم هومل پاسخ داد که او خیلی فقیر است و بنابراین سعی کرده بچه را خودش معالجه نماید . ولی حالا دیگر خیلی دیر شده بود . و وی را برای آن دو تای دیگر خبر کرده بود و حق ویزیت اش را هم دیگر به محبت و انسانیت وی واگذار کرده بود . دکتر با شنیدن این حرف لبخندی زد و مهربان تر گردید ، ولی منظره ی بچه خیلی غم انگیز بود و من هم همراه خانم هومل و دکتر که خیلی متأثر گردیده بود ، گریه کردم تا اینکه ناگهان به طرف من برگشت و گفت که فورا بیایم خانه و بلادن بخورم و الا من هم مخملک خواهم گرفت .
جو با نگاهی وحشتزده در حالی که بت را نزدیکتر در آغوش می کشید گفت :« تو مبتلا نخواهی شد ! اوه ، بت تو اگر مریض شوی ، من هرگز خودم را نخواهم بخشید ! ما چکار خواهیم کرد؟»
بت همانطور که دست سردش را روی پیشانی داغش می گذاشت و سعی می کرد خودش را سرحال جلوه دهد ، پاسخ داد :« نه ، نترس ، من حدس می زنم که خیلی خفیف آن را بگیرم . من آن را توی کتاب مادر نگاه کرده و دیده ام که نوشته است این ناخوشی با سردرد ، گلو درد ، و یک احساس عجیبی مثل مال من شروع می گردد . بنابراین چند تا بلادن خوردم و احساس می کنم حالم بهتر شده است . »
ـ کاش فقط مادر خانه بود !
سپس جو در حالی که احساس می کرد چقدر واشنگتن از آنجا به دور است ، کتاب را از دست بت گرفت و صفحه ای از آن را خواند . بعد نگاهی به بت کرد و بعد با ناراحتی گفت :« تو بیشتر از یک هفته با آن بچه بوده ای و بیشتر از همه این بدشانسی را داری که این تب را بگیری ، من می ترسم که آن را گرفته باشی بت . من هانا را خبر می کنم . او درباره ناخوشی چیزهایی را می داند .»
بت با نگرانی خواهش کرد:« ولی نگذار ایمی اینجا بیاید . او تا حالا مخملک نگرفته است و من اصلا دلم نمی خواهد که او هم گرفتار شود . تو و مگ که آنرا گرفته اید ، نه ؟ »
جو همانطور که داشت می رفت با هانا مشورت کند ، زیر لب غرید :« فکر می کنم ، نه . ولی اگر هم گرفتم فکرش را نکن . من استحقاق این مجازات را دارم . خوک خودخواه تو چطور اجازه دادی این طفلک بیچاره یک هفته پیش آن بچه برود و خودت نشستی آن آشغال ها را نوشتی ؟»
هانای خوب در عرض یک دقیقه از خواب بیدار شد و درحالیکه جو را مطمئن می ساخت که همه ی آنها مخملک گرفته اند ، و این بیماری اگر خوب معالجه شود ، اصلا خطر مرگ ندارد ، ترتیب همه چیز را در دست گرفت و بنابراین بعد از اینکه جو یک کمی خیالش راحت تر شد ، دوتایی برای خبر کردن مگ بالا رفتند .
هانا وقتی که از معاینه و سوال کردن بت فارغ شد ، اظهار داشت :« حالا من به شماها می گویم که چکار باید بکنیم . ما دکتر « بنگز » را خبر خواهیم کرد تا او هم نگاهی به بت بیندازد تا ببینیم که خودمان درست تشخیص داده ایم یا نه . بعد باید ایمی را برای یک مدت کوتاه به منزل عمه مارچ بفرستیم تا او هم مریض نشود و بعد یکی از شما دو تا دخترها ، باید برای یکی دو روز ، پهلوی بت بمانید و سر وی را گرم کنید .»
مگ در حالی که او هم نگران و پشیمان به نظر می رسید ، پیشنهاد کرد :« البته که من خواهم ماند . من بزرگتر از همه هستم .»
جو با لحنی مصمم گفت :« ولی من این کار را خواهم کرد . چون این تقصیر من بود که او مریض شد . من به مادر قول داده بودم که به منزل هومل ها خواهم رفت ولی این کار را نکردم .»
هانا گفت :« بت تو کدامیک را می خواهی ؟ چون به بیشتر از یک نفر احتیاج نیست ؟»
بت با نگاهی قانع سرش را روی شانه ی جو گذاشته و پاسخ داد : « جو . خواهش می کنم .»
مگ با شنیدن این انتخاب ، درحالیکه کمی رنجیده بود ، ولی در عین حال از اینکه ابدا از پرستاری و این جور کارها خوشش نمی آمد ، ( ولی جو خوشش می آمد ) نفس راحتی می کشید ، گفت :« پس من می روم ترتیب کار ایمی را میدهم .»
ولی ایمی به محض فهمیدن موضوع قرنطینه ، بیدرنگ دست به شورش زد و با کج خلقی اعلام کرد که تقریبا ترجیح می دهد تب مخملک بگیرد تا اینکه به نزد عمه مارچ برود . مگ دلیل آورد ، التماس کرد ، دستور داد ، ولی همه بی فایده بودند و ایمی حاضر نبود که نبود . وقتی خواهش و تمنا و در پی آن دعوا و مرافعه و اوقات تلخی فایده ای نبخشید ، مگ با کمال ناامیدی احساس کرد که مجبور است دست به دامن هانا گردد ولی قبل از این که دوباره سروقت ایمی بازگردد ، لاری قدم به اتاق نشیمن گذاشت و ایمی را در حالیکه سرش را توی کوسن های کاناپه فرو برده بود ، در حال هق هق کردن یافت . ایمی داستان را برای لاری حکایت کرد و انتظار داشت که لاری او را تسکین و دلداری دهد ولی لاری فقط دست هایش را توی جیبش فرو برد و در حالیکه آهسته زیر لب سوت می زد و ابروهایش را به علامت تفکری عمیق به همدیگر گره زده بود ، شروع کرد به قدم زدن در اتاق . بعد کنار ایمی نشست و با همان لحن شوخ و مفرح همیشگی اش گفت :« خوب حالا تو باید یک خانم کوچک فهمیده باشی و هر کاری را که آنها می گویند ، بکن . نه ، گریه نکن و فقط به نقشه ی عالی و شادی که من دارم گوش بده . تو می روی منزل عمه مارچ و من هر روز می آیم و ترا می برم سواری و یا گردش و حتما خیلی بهمان خوش خواهد گذشت و اوقات خوبی خواهیم داشت . آیا این نقشه بهتر از این ادا اصول درآوردن ها نیست ؟»
ایمی با لحن جریحه دار شده ای گفت :« من میل ندارم مثل یک کسی که سر راه مانده ، هی این طرف و آن طرف فرستاده شوم .»
ـ خداوند یک ذره عقل به تو بدهد بچه . این کار فقط برای اینست که تو هم مثل بت مریض نشوی و برای خوبی خودت است . تو که نمی خواهی مریض شوی ؟ می خواهی ؟
ـ نه ، معلومست که نمی خواهم . ولی به جرأت می توانم بگویم که شاید تا حالا گرفته باشم . چون که تمام این مدت را با بت بوده ام .
ـ اصلا به همین دلیل است که تو باید حتما به آنجا بروی . چون به این ترتیب از گرفتن حتمی آن درامان خواهی بود . من اطمینان دارم که با این تغییر هوا و توجه اصلا به این تب دچار نخواهی شد و یا اینکه یک تب خیلی جزیی خواهی کرد . دوشیزه ایمی من جدا به تو توصیه می کنم که هر چه زودتر خانه را ترک کنی ، چون مخملک شوخی نیست .
ایم درحالیکه ظاهرا کمی ترسیده بود ، گفت :« آخه منزل عمه مارچ خیلی دلتنگ کننده است و خودش هم خیلی عصبانی .»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#56 | Posted: 3 Sep 2013 00:13




ـ با سر زدن هر روزی من به آنجا ، دیگر آنجا برایت دلتنگ کننده نخواهد بود . هر روز از حال بت تو را باخبر کرده و با هم به گردش خواهیم رفت . اون پیرزن هم مرا دوست دارد و ما سعی خواهیم کرد که خیلی با او خوب باشیم و بنابراین هر کاری بکنیم ، او از ما ایراد نخواهد گرفت و غر نخواهد زد .
ـ قول می دهی مرا با اون کالسکه یورتمه و « پوک » به گردش ببری ؟
ـ مثل یک جنتلمن به شرافتم سوگند می خورم .
ـ و قول می دهی که هر روز بیایی ؟
ـ می بینی اگر نیامدم .
ـ و قول می دهی که در هر لحظه ای که بت خوب شد ، مرا به خانه بازگردانی ؟
ـ بله ، همان لحظه .
ـ و مرا به تئاتر ببری ؟
ـ اگر بتوانم حتی به یک دوجین پارک .
در اینجا ایمی به آهستگی پاسخ داد : « خوب پس من حدس می زنم که می توانم به منزل عمه مارچ بروم .»
لاری به شنیدن تصمیم ایمی ؛ به علامت تصدیق با دستش به پشت ایمی زد و گفت :« زنده باد دختر خوب ! حالا مگ را صدا کن و به او بگو که تسلیم شده ای .»
مگ و جو از پله ها پایین دویدند تا این معجزه را به چشم خود ببینند و ایمی نیز درحالی که خیلی احساس ازخودگذشتگی و فداکاری بهش دست داده بود . قول داد ، که اگر دکتر بگوید که بت به مخملک دچار گردیده است ، منزل عمه مارچ برود .
لاری پرسید:« دختر کوچولوی عزیز چطور است ؟»
چون که بت نازپرورده ی مخصوص لاری بود و ته دلش بیشتر از آن چیزی که به روی خود می آورد ، برای دختر کوچک نگران و ناراحت بود .
مگ پاسخ داد :« روی تخت مادر دراز کشیده و احساس می کند که حالش بهتر است . مرگ آن بچه خیلی وی را آزرده است ولی من به جرأت می توانم بگویم که او فقط سرما خورده است . هانا نیز می گوید که او هم اینطور فکر می کند . ولی نگران به نظر می رسید و همین مرا ناراحت و بی قرار می کند .»
جو درحالیکه با نوعی کج خلقی موهایش را به هم می زد ، گفت :« چه دنیایی است . تا آدم می آید از یک گرفتاری خلاص شود ، گرفتاری دیگری برایش پیش می آید . اصلا از وقتی مادر رفته، به نظر می رسد هیچ چیز رو به راه نیست .»
لاری گفت :« خوب حالا لازم نیست خودت را شکل جوجه تیغی کنی ، مد روز نیست . کله ات را مرتب کن و به من بگو آیا من برای مادرت یک تلگرام بفرستم یا نه . یا چکار دیگری باید بکنم ؟»
ظاهرا لاری هر وقت راجع به کله ی نوظهور جو حرف می زد ، لحنش طوری بود که گویی هیچوقت با از دست رفتن تنها زیبایی دوستش ( موهایش ) دلش خنک نمی شود و همیشه داغ دلش تازه می شود .
مگ گفت :« این همان مشکل منست . من فکر می کنم اگر بت واقعا مریض شود باید به او خبر بدهیم ، ولی هانا عقیده دارد که ما نباید این کار را بکنیم . چون که مادر نمی تواند پدر را ترک نماید و بنابراین این کار فقط آنها را نگران و مشوش خواهد شاخت . بت مدت طولانی مریض نخواهد ماند و هانا می داند که چکار باید بکند و فرض کنید که مادر در جواب نوشت که مواظب او باشیم ؛ خوب ما هم همین کار را داریم می کنیم .»
ـ هوم . خوب من هم نمی دانم چکار کنیم . به نظر من باید وقتی دکتر آمد ، بعدش با پدربزرگ مشورت کنیم ، چطور است ؟
مگ موافقت کرد و دستور داد :« بله باید این کار را بکنیم . جو برو دکتر « بنگز » را فورا خبر کن . چون ما نمی توانیم قبل از آمدن او هیچ تصمیمی بگیریم .»
ولی لاری درحالیکه کلاهش را برمی داشت ، گفت :« جو همان جایی که هستی بایست . پادوی این جور کارها من هستم .»
مگ گفت :« ولی من می ترسم تو سرت خیلی شلوغ باشد.»
ـ نه ، من تمام درس های فردایم را هم انجام داده ام .
جو پرسید:« مگر تو در تعطیلات هم مطالعه می کنی ؟»
لاری در حالیکه از در می پرید بیرون ، پاسخ داد :« بله من همیشه کارهای خوب را از همسایگانم سرمشق می گیرم .»
جو همانطور که لاری را که داشت با خنده از روی نرده ها می پرید ، تماشا می کرد ، گفت :« من امیدهای زیادی به این پسر خودم دارم.»
مگ که موضوع زیاد برایش جالب نبود ، با حالتی بی تفاوت فقط پاسخ داد :« آره ، به عنوان یک پسر ، بد نیست .»
بالاخره دکتر بنگز نیز از راه رسید و وقتی بت را معاینه کرد اظهار داشت که نشانه های این ناخوشی در وی دیده می شود و درحالیکه از شنیدن داستان « هومل » ها ، موقر و ساکت به نظر می رسید ، با اندکی خوشحالی احتمال داد که ظاهرا وی بطور خفیف این ناخوشی را خواهد گرفت .
بنابراین اولین کار ، تبعید ایمی بود و بعد از این که دکتر چیزی به او خوراند که در مقابل خطر احتمالی ناخوشی مصونیت پیدا نماید ، با وضع خیلی آبرومندی ، یعنی در حالی که لاری و جو بدرقه اش می کردند ، عازم منزل عمه مارچ گردید .
عمه مارچ با همان میهمان نوازی همیشگی خود آنها را پذیرفته و در حالی که طوطی اش پشت صندلی اش نشسته بود و فریاد میزد :« بروید بیرون ، هیچ پسری اینجا نباید قدم بگذارد.» از بالای عینک شاخدارش نگاهی به آنها انداخته و پرسید:«حالا چه می خواهید؟»
لاری به طرف پنجره برگشت و جو داستان را برای عمه مارچ تعریف کرد .
ـ درست همان چیزی که انتظارش را داشتم . پلکیدن توی آدمهای فقیر و بیچاره این چیزها را هم دارد . ایمی اگر مریض نباشد ، می تواند اینجا بماند و در ضمن کاری هم برای من بکند . من اطمینان دارم که دختر خوبی خواهد بود . گریه نکن بچه جان ، شنیدن صدای بینی بالا کشیدنت ، مرا آزار می دهد .
خلاصه ایمی نزدیک بود اشکش سرازیر شود که لاری با موذی گری دم طوطی را کشید و باعث شد « پولی » جیغی زده و بگوید:« وای مگر آزار داری ؟»
و طوری خنده دار این حرف را زد که ایمی که اشکش می رفت سرازیر شود ، زد زیر خنده !
ـ خوب از مادرت چه خبر ؟ تازه خبری نرسیده ؟
جو در حالی که سعی می کرد موقر و سنگین جلوه کند ، جواب داد :« پدر حالش بهتر شده است.»
پیرزن ظاهرا اندکی خشنود شد و پاسخ داد :« اوه ، راستی . پس من خیال می کنم زیاد طول نکشد . اصلا مارچ هیچوقت بنیه ی درست و حسابی نداشت .»
پولی از آنطرف ، ظاهرا چون باز هم لاری از عقب نیشگونش گرفته بود ، در حالی که روی پایش ورجه ورجه می کرد و به کلاه پیرزن پنجه می کشید ، از حرصش فریاد زد :« ها ، ها ! هیچوقت دروغ نگو . یک خرده انفیه بردار . خداحافظ . خداحافظ .»
ـ زبانت را نگهدار ، پرنده ی پیر بی ادب ! و و تو بهتره که فورا به منزل بروی ، چون این وقت شب ول گشتن در خیابانها با یک پسر بی مغزی مثل او ... »
در این موقع پولی از جایش پرید و در حالی که می خواست اون پسره ی بی مغز را که از خنده دلش را گرفته بود ؛ نوک بزند وسط حرف پیرزن دوید و فریاد زد :« زبانت را نگه دار ، پرنده ی پیر بی ادب !»
بالاخره ایمی وقتی با عمه مارچ تنها ماند با خود اندیشید :« من نمیتوانم وجود این طوطی فضول را تحمل کنم ، ولی سعی خواهم کرد که بکنم .»
ـ تو هم برو پی کارت دختره ی زشت .
پولی جیغ زد و ایمی به شنیدن این جمله ی وقیحانه بالاخره نتوانست جلو خودش را بگیرد و بینی اش را بالا نکشد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#57 | Posted: 3 Sep 2013 00:16




فصل هجدهم
روزهای سیاه


بت به سختی تب کرده و بیشتر از آنچه که دیگران، البته جز هانا و دکتر ، حدس می زدند ، مریض شده بود . دخترها چیزی درباره ی ناخوشی نمی دانستند و آقای لارنس نیز اجازه نداشت که بت را ببیند . بنابراین هانا به روش خودش هر کاری که بلد بود انجام می داد و دکتر بنگز نیز بیشترین کوشش خود را می کرد ، ولی در هر حال خود را بسیار مرهون این پرستار خوب و دلسوز می دانست . مگ توی خانه مانده بود تا بچه های خانواده ی کینگ از سرایت بیماری درامان بمانند و در حالی که خیلی احساس نگرانی و یک کمی هم احساس گناه می کرد خانه را اداره می نمود .
مگ به این علت احساس گناه می کرد که موقع نوشتن نامه ها نمی توانست اشاره ای به ناخوشی بت بکند . البته مگ هرگز فکر نمی کرد که فریب دادن مادرش کار درستی باشد ، ولی به دستور هانا قدغن شده بود که « خانوم مارچ چیزی بداند ، چون فقط دلواپس خواهند شد . »
جو هم شب و روز خودش را وقف بت کرده بود و کار دشواری هم نبود ، چون بت خیلی صبور بود و درد را بدون شکایت کردن تا آنجا که قادر بود خودش را کنترل کند ، تحمل می کرد . ولی زمانی رسید که به علت زیاد و در یک حالت هذیانی ، بت با صدایی گرفته و شکسته و گلویی متورم شروع به آواز خواندن می کرد که البته از فرط تورم گلویش تقریبا صدایی از گلویش خارج نمی شد . همچنین زمانی رسید که او دیگر قادر به شناختن چهره های دور و برش نبود و آنها را با اسم های اشتباهی صدا می زد و التماس کنن سراغ مادرش را می گرفت . در این هنگام جو دیگر کم کم داشت می ترسید و مگ پیشنهاد کرد که اجازه دهند برای مادر بنویسد و حتی هانا هم گفت :« با اینکه هنوز خطری ندارد ، ولی باید فکری برای آن کرد.»
ولی همزمان با آن ، رسیدن یک نامه از واشنگتن به اندوه و تشویش خاطر آنها افزود . چون وضع آقای مارچ به حالت نخستین بازگشته بود و پیش بینی شده بود که احتمالا تا مدتی طولانی نخواهد توانست به خانه بازگردد .
بنابراین همانطور که دخترها مشغول و منتظر بودند ، چقدر روزها تاریک به نظر می رسیدند ، چقدر خانه غم انگیز و ساکت بود و چقدر قلب های آنها سنگین بود و خلاصه گویی مرگ به روی این خانه که زمانی پر از شادی و نشاط بود ؛ سایه افکنده بود ! بدین جهت ، این مارگارت بود که درحالی که اشک هایش به روی خیاطی اش می چکیدند ، به تنهایی نشسته و به روزهای گذشته شان که می اندیشید و تازه احساس می کرد که چقدر به خاطر داشتن چیزهایی که حتی از پول و تجمل مهمتر هستند ، ثروتمند بوده است ، یعنی عشق و محبت ، حمایت و آرامش و سلامت که جزئی از مواهب واقعی زندگی هستند . بعد هم ، این جو بود که در حالی که در آن اتاق تاریک که خواهر کوچکش با رنج و درد جلوی چشمانش دراز کشیده بود و فقط گاهی صدای ترحم انگیزش به گوش وی می رسید ، تازه پی به زیبایی و شیرینی سیرت بت می برد و می فهمید که این دختر کوچک چه جای عمیق و حساسی را در قلب ها پر کرده است .
به ارزش بت متواضع و غیرخودخواه و غیرجاه طلب که همیشه به خاطر دیگران می زیست و با تمرین آوازهای کوچکش چقدر به شاد کردن محیط خانه کمک می کرد ، پی می برد و می فهمید ، که چقدر عشق و محبت مهمتر از استعداد ، پولداری و زیبایی هستند . ایمی نیز که در تبعید ، دلش سخت هوای خانه و خدمت کردن به بت عزیزش را کرده بود ، حالا پی می برد که هیچ نوع خدمت کردنی سخت یا خسته کننده نیست و با اندوهی تأسف بار به یاد می آورد که چقدر کارهای فراموش شده اش همیشه با دست های کوچک و راغب بت انجام شده است .
لاری هم مثل یک روح خستگی ناپذیر خانه را می پایید و آقای لارنس نیز در آن پیانوی بزرگ را قفل کرده بود . زیرا دلش نمی خواست با دیدن کلیدهای آن به یاد همسایه ی جوانش که عادت داشت با موسیقی شیرین اش غروب هایش را شاد و مطبوع سازد ، بیفتد .
همه دلشان برای بت تنگ شده بود ، حتی شیرفروش ، نانوا ، خواربار فروش و قصاب هم حال بت را جویا می شدند .
بیچاره خانم هومل آمده بود تا برای بی فکری خودش معذرت بخواهد و ضمنا یک لباس هم برای مینا بگیرد . همسایه ها هم آنها را تسلی داده و آرزوهای خوب خود را برای بهبود بت کوچولو می فرستادند و حتی آنهایی که وی را خوب می شناختند ، متعجب بودند که بت کوچک خجالتی ، چطور اینهمه دوست دارد.
در این احوال ، بت « جوانا» ی پیرش را در کنار خود خوابانده و حتی در این حال نیز نشان می داد که تحت الحمایه ی افلیج خود را فراموش نکرده است . او دلش برای گربه هایش تنگ شده بود ولی آنها اجازه نداشتند که نزد وی آورده شوند تا مبادا آنها هم مریض شوند و در ساعات ساکتش حتی نگران جو نیز بود .
بت مهربان با محبت ترین پیغام ها را برای ایمی فرستاده و می گفت که برای مادر بنویسند که او به زودی برایش نامه خواهد نوشت و اغلب خواهش می کرد تا یک مداد و کاغذ به او بدهند و دائما می گفت نکند پدر فکر کند که او فراموشش کرده است .
ولی طول نکشید که زمان های هوشیاریش نیز به پایان رسید و او در حالی که سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند و کلمات نامفهوم و بی ربط از میان لبانش خارج می شد ، ساعتها و ساعتها روی تختش می افتاد . یا این که به خوابی عمیق و شبیه بیهوشی فرو رفته و چیزی نمی فهمید .
دکتر بنگز روزانه دو بار می آمد ، هانا شب را بیدار می ماند و مگ همیشه یک تلگرام آماده توی کشوش داشت که هر دقیقه لازم باشد ، آنرا مخابره نمایند و بالاخره جو نیز لحظه ای از پهلوی تخت خواب بت دور نمیشد .
اول اکتبر در واقع برای آنها یک روز زمستانی بود . چون که باد تلخی وزیدن گرفته بود و برف با شدت می بارید و انگار که سال داشت خود را برای مرگ خویش حاضر می کرد . آنروز دکتر بنگز برای دیدار بت آمده و بعد از اینکه مدتی طولانی چشم به وی دوخت، با صدایی آهسته به هانا گفت:« اگر خانم مارچ بتواند شوهرش را ترک نماید ، بهتر است که فورا به منزل بازگردد.»
هانا بدون هیچ صحبتی سرش را تکان داد ، زیرا لبانش از فرط ناراحتی منقبض گردیده بود . مگ نیز با شنیدن این کلمات ، گویی که دیگر پاهایش یارای نگاهداری بدنش را نداشته باشند ، خودش را روی صندلی بزرگ انداخت و جو هم بعد از اینکه برای یک دقیقه با صورتی پریده رنگ در آنجا ایستد ، به اتاق نشیمن دویده و تلگرام را بیرون کشید و سپس باعجله چیزهایش را برداشته و توی طوفان بیرون دوید . سپس به زودی برگشته و درحالی که بی سرو صدا داشت بالاپوشش را در می آورد ، لاری با یک نامه از در وارد شد و خبر داد که آقای مارچ دوباره حالش بهبود یافته است . جو با تشکر نامه را خواند ، ولی به نظر می رسید که هنوز آن بار سنگین از دوشش برداشته نشده است و صورتش طوری پر از ناراحتی و غصه بود . لاری سراسیمه پرسید :« موضوع چیه ؟ بت بدتر شده است ؟»
جو در حالی که به چکمه های لاستیکی اش ور می رفت ، با لحن غم انگیزی پاسخ داد :« من الان یک تلگرام برای مادر فرستادم که هرچه زودتر خودش را برساند.»
ـ آفرین بر تو جو !
بعد لاری درحالیکه روی صندلی سرسرا می نشست و سعی می کرد چکمه های جو را که دست هایش سخت می لرزیدند ، دربیاورد ، پرسید:« آیا به مسئولیت خودت این کار را کردی ؟»
ـ نه ، دکتر گفت که این کار را بکنیم .
لاری با قیافه ای که یکه خورده بود ، پرسید:« اوه ، پس او آنقدر حالش بد است ؟»
ـ بله او دیگر ما را نمی شناسد و حتی دیگر درباره ی کبوتران سبزرنگ که به برگهای روی دیوار می گفت نیز صحبتی نمی کند . او اصلا دیگر شبیه بت من نیست و هیچکس را نداریم که ما را برای تحمل این وضع کمک نماید . مادر و پدر هردو رفته اند و به نظر می رسد که از خداوند هم آنقدر به دوریم که من نمی توانم پیدایش نمایم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#58 | Posted: 3 Sep 2013 00:16




همانطور که قطرات اشک از روی گونه های جو بیچاره پائین می غلطیدند ، دخترک انگار که توی تاریکی کورمال ، کورمال دنبال چیزی بگردد ، دستش را به حالت کمک خواستن به جلو دراز کرد و لاری آن را توی دست خودش گرفت و نجوا کنان در حالی که بغض گلویش را گرفته بود ، زمزمه کرد :« من هستم جو عزیزم ، محکم بگیر عزیزم .»
او پاسخی نداد ، ولی دست لاری را محکم نگاه داشت و گوئی آن فشار دست دوستانه بغض گلویش را خوب کرد و انگار این دستی که به طرفش دراز شده بود یک دست آسمانی بود که می توانست او را از توی این غم و ناراحتی بیرون بکشد . لاری دلش می خواست یک چیز تسلی دهنده بگوید ، ولی کلمه ای که مناسب باشد نیافت . بنابراین همانطور که خاموش ایستاده و سر خمیده ی جو را همانطور که خانم مارچ عادت داشت نوازش نماید ، نوازش نمود . ظاهرا این بهترین کاری بود که لاری در آن لحظات می توانست انجام دهد ، و این حالت از هر سخنی و صحبتی بیشتر جو را آرام کرد . زیرا جو این همدردی خاموش را در سکوت احساس کرده بود و با این تسلی دهنده ی شیرین تکیه داد .
سپس اشک هایش را که باعث ناراحتی اش شده بودند ، پاک کرده و با قیافه ای حق شناس صورتش را بالا نمود .« متشکرم تدی . من حالا بهتر هستم . من دیگر احساس کج خلقی نمی کنم و سعی می کنم اگر چیزی پیش بیاید آنرا بهتر تحمل نمایم . »
ـ امیدوار باش جو . این موضوع به تو کمک خواهد کرد ، مادر به زودی اینجا خواهد بود و بعد همه چیز رو به راه خواهد شد .
جو آهی کشیده و درحالیکه دستمال مرطوبش را روی زانویش پهن می کرد ، پاسخ داد :« من خیلی خوشحال هستم که پدر بهتر شده است و حالا مادر از ترک کردن پدر خیلی احساس ناراحتی نخواهد کرد . اوه ، به نظر می آید که همه ی ناراحتی ها یکجا گرد آمده اند و من سنگین ترین آنها را به دوش کشیده ام . »
لاری با اوقات تلخی گفت :« چرا مگ جورش را نمی کشد ؟»
ـ اوه ، چرا می کشد ، ولی او به اندازه ی من بتی را دوست ندارد و آنطوری که من دلم برای او تنگ شده ، او دلش برای وی تنگ نمی شود . بت جزء وجود منست و من نمی توانم او را ترک نمایم . نمی توانم ! نمی توانم !
سپس جو باز هم صورتش را اوی دستمال مرطوبش فرو برده و با ناامیدی شروع به گریه کردن نمود ، چون تا این لحظه سعی کرده بود با شجاعت تمام خودش را نگه دارد ، و هرگز هم یک قطره اشک نریخته بود .
لاری دستش را به چشمش کشید ، ولی تا لحظه ای که بالاخره موفق شد بغض گلویش را فرو خورد و لرزش لبانش را آرام سازد ؛ ننتوانست حرفی بزند . شاید این مردانه نبود ، ولی دست خودش نبود . تا اینکه بالاخره موقعی که هق هق جو آرام پذیرفت ، لاری با امیدواری گفت :« من فکر نمی کنم او بمیرد ، او حالش خوب است و ما همه مان خیلی او را دوست داریم . من فکر نمی کنم که خداوند به این زودی او را از ما بگیرد .»
جو غرید :« ولی آدمهای خوب و عزیز همیشه میمیرند.»
ولی ظاهرا با وجود آن شک و شبهه و ترسی که جو را فرا گرفته بود ، سخنان دوستانه و مهرآمیز دوستش لاری ، دوباره او را شاد و سرحال ساخت و دیگر دست از گریه کردن کشید .
ـ طفلک بیچاره . تو پاک خسته شده ای . دیگر بهت نمی آید که کج خلق باشی . اوه ، یک دقیقه صبر کن من در یک چشم به هم زدن حالت را جا می آورم .»
بعد ، لاری دو تا پله یکی بالا رفته و جو سرش را روی شنل قهوه ای رنگ بت نهاد . ظاهرا هیچکس متوجه نشده بود از زمانی که بت این شنل را همینطور روی میز نهاده ، همانجا باقی مانده است .
به نظر می رسید که این شنل جادویی در خود داشت ، چون آن روحیه ی متواضع و مطیع صاحب کوچک آن ، به داخل روح جو حلول کرده و موقعی که لاری با دو گیلاس شراب بازگشت ، جو با لبخندی یکی از گیلاس ها را گرفته و با شجاعت گفت :« من می نوشم به سلامتی بت عزیزم ! تو دکتر خوبی هستی تدی و همچنین یک دوست تسکین دهنده !»
سپس در حالی که از این کلمات محبت آمیز ناراحتی های فکری اش را اندکی از یاد برده بود ، افزود :« من چطور باید ویزیت تو را بپردازم ؟»
لاری با رضایتی اسرارآمیز پاسخ داد :« من صورتحساب خود را برایت خواهم فرستاد و امشب چیزی به تو خواهم داد که حتی بیشتر از یک گالن شراب قلبت را گرم خواهد کرد !»
جو با تعجب درحالی که برای لحظه ای اندوهش را از یاد برده بود ، فریاد زد :« چی تدی ؟ باید بگی ؟ »
ـ من دیروز یک تلگرام برای مادر فرستادم و بروک پاسخ داده که او امشب اینجا خواهد بود و همه چیز دوباره رو به راه خواهد شد . آیا از این موضوع خوشحال نیستی ؟
لاری خیلی تند صحبت کرده بود و در یک دقیقه تا بناگوش سرخ شده و خیلی هم به هیجان آمده بود ، چون تا این لحظه از ترس دخترها این کار خود را مخفی نگه داشته بود . رنگ جو کاملا سفید شده و در حالی که از روی صندلی می پرید ، دستهایش را دور گردن لاری انداخت و با خوشحالی فریاد زد :« اوه ، لاری! اوه ، مادر ! من خیلی خوشحال هستم .»
بیچاره لاری آنقدر از این حرکات جو غافلگیر شده بود که همانطور سر جایش ایستاده بود . جو دیگر گریه نمی کرد ، بلکه بطور عصبی شروع به خندیدن کرده و می لرزید و طوری از دوستش آویزان شده بود که گوئی از این خبر تازه خدای نکرده کمی خل شده است !
لاری گرچه حسابی متحیر شده بود ، ولی با حضور ذهن کافی رفتار نمود . او پشت جو را به آرامی نوازش کرد و وقتی احساس کرد که حال جو دارد بهتر می شود ، دو سه تا بوسه ی محبت آمیز نیز از گونه ی جو برداشت که همین جو را کاملا به خودش آورد و آرامش کرد . بنابراین بعد از تکیه دادن به نرده ها ، جو به آرامی خودش را از گردن لاری جدا کرده و نفس زنان گفت :« اوه ، منو ببخش لاری ، من نباید این خل بازی ها را در می آوردم . برای اینکه تو آنقدر خوب و عزیز بودی که با وجود تأکید هانا ، این کار را کردی و بنابراین من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به سر و کولت نپرم . همه چیز را درباره ی ان برایم بگو و هرگز هم دیگر به من شراب نده چون باعث می شود که اینطور اعمال احمقانه از من سر بزند .
لاری همانطور که داشت کراواتش را صاف می کرد ، با خنده گفت : « اهمیتی ندارد و اما راجع به موضوع ، عرض کنم خدمتتان که من خیلی بی قرار شده بودم همینطور هم پدربزرگ . بنابراین ما فکر کردیم که هانا دیگر زیادی دارد مبالغه می کند و مادر باید از آن خبردار شود . و اگر خدای نکرده بت طوریش بشود ، هرگز ما را نخواهد بخشید و خلاصه وقتی دیروز قیافه ی دکتر را دیدم و همینطور قیافه ی هانا را ، دیگر با خود گفتم هر چه باداباد ، اگر شده سرم را هم به باد بدهم باید این تلگرام را مخابره کنم و رفتم اداره پست . بنابراین مادر امشب می آید و با آخرین ترن ساعت 2 نیمه شب به اینجا می رسد . من دنبال او خواهم رفت و تو فقط سعی کن زیاد از خود بیخود نشوی و تا زمانی که آن بانوی عزیز به خانه برسد ، مواظب بت باشی . »
ـ لاری تو یک فرشته هستی! من چطور می توانم از تو تشکر نمایم ؟
لاری با شیطنت نگاهی به جو انداخت ( کاری که دو هفته بود نکرده بود ) و گفت :« هی جو دوباره روی کله ام بپر . من از این کار اتفاقا خوشم آمد . »
ـ نه ، متشکرم . حالا دیگر لازم نیست مرا اذیت کنی . برو خانه و سعی کن کمی استراحت کنی ، چون امشب تقریبا نمی خوابی . دعای خیر به همراهت تدی.
جو وقتی صحبتش را تمام کرد ، به آشپزخانه خزیده و بعد از اینکه روی یک قفسه ی آشپزخانه نشست ، به گربه ها یواشکی گفت که او خیلی خوشحال است . از آنطرف لاری هم در حالی که عازم خانه میشد ، با خود داشت فکر می کرد که یک کار خیلی حسابی انجام داده است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#59 | Posted: 3 Sep 2013 00:18




بعد موقعی که جو آن اخبار خوب را برای هانا برد ، هانا در حالی که نفس راحتی می کشید ، گفت :« من تا به حال نخود هر آشی مثل این پسربچه ندیده ام ، ولی او را می بخشم و امیدوارم که خانوم امشب به موقع از راه برسند.»
مگ نیز ابتدا بهت اش زده ، ولی بعد از اینکه جو دستور یافت که توی اتاق مریض بماند ، دوباره سرش را با نامه ها گرم کرد و هانا نیز یک جفت « پای سیب » به افتخار این خبر غیر منتظره برایشان حاضر کرد و بالا آورد . به نظر می رسید که در عرض همین نیمساعت گذشته ، یک حالت تازگی و خوشحال کننده سراسر خانه را در خود گرفته بود و چیزی بهتر از نور آفتاب ، اتاقهای تاریک آن را روشن کرده بود . گویی همه چیز این تغییر امیدبخش را احساس می کردند ، پرنده ی بت دوباره شروع به جیک جیک کردن نمود و چند تا رز نیمه باز توی گلدان پنجره ی ایمی ، شروع به باز شدن و خودنمائی کرده بودند و آتش دوباره با همان شادی همیشگی اش زبانه می کشید و هر موقع که جو و مگ چشمشان به یکدیگر می افتاد ، لبخندی صورتهای رنگپریده شان را از هم می گشود و در حالی که همدیگر را در آغوش می کشیدند ، با روحیه ای تازه زمزمه می کردند :« مادر دارد می آید . مادر دارد می آید !» خلاصه همه چیز جز بت رنگی تازه به خود گرفته بود . چون دخترک بی خبر از این همه شادی و امید ، تردید و ناراحتی ، همانطور سنگین و تب دار دراز کشیده بود .
منظره ی ترحم انگیزی بود . آن چهره ی صورتی رنگ ، حالا آنقدر پژمرده و پریده رنگ شده بود . آن دستهای پر کار ، اکنون آنقدر ضعیف و عاطل و باطل شده بودند . آن لبهای خندان ، کاملا لال شده بودند و بالاخره آن موهای مرتب و زیبا حالا ژولیده و نامرتب بر روی بالش پراکنده شده بودند .
تمام روز را بت به این صورت بود و فقط گاهگاهی لای چشمانش را باز کرده و با لبانی خشک به سختی فقط می گفت : « آب!»
تمام روز جو و مگ چشم به یکدیگر دوخته و منتظر و امیدوار و مطمئن به خدا و مادر بودند . تمام روز برف می بارید ، باد آزار دهنده همچنان به وزش خود ادامه داده و ساعتها به کندی می گذشتند . ولی بالاخره شب فرا رسید و هر موقع که ساعت ضربه ای می نواخت ، دو خواهر ، که همچنان آرام و بی صدا در دو طرف تخت بت نشسته بودند نگاهی با یکدیگر رد و بدل کرده و جرقه ی امیدی در دلشان پیدا میشد . چون هر ساعتی که می گذشت ، امید رسیدن کمک ، زیاد تر و زیادتر میشد.
هانا که کاملا خسته بود ، روی کاناپه ای در پای تخت بت دراز کشیده و به خواب سنگینی فرو رفته بود . آقای لارنس هم در اتاق نشیمن قدم می زد . لاری نیز در روی قالیچه دراز کشیده بود و وانمود می کرد که دارد استراحت می کند ، ولی با چنان قیافه ی متفکرانه ای به آتش خیره شده بود که باعث گردید چشمان سیاهش به طرز زیبایی ملایم و شفاف به نظر بیایند .
دخترها هرگز آن شب را فراموش نکردند . چون که در حالیکه با آن احساس ناتوانی دردناکی که در این جور مواقع به سراغ انسان می اید ، به انتظار خود ادامه می دادند ، هرگز خواب به چشمانشان راه نیافت .
مگ با لحن دلگرم کننده و با حرارت زمزمه کرد :« اگر خداوند ، بت را به ما بازگرداند ، من با خود عهد می بندم که دیگر از هیچ چیز شکایت نکنم و ناشکر نباشم .»
جو نیز با همان اندازه گرمی و حرارت گفت :« اگر خداوند بت را به ما بازگرداند ، من هم با خود عهد می کنم که تمام عمرم او را دوست داشته و خدمتگزارش باشم .»
مگ بعد از مکثی گفت :« من آرزو داشتم کاش اصلا قلبی نداشتم که اینطور به درد بیاید .»
خواهرش با دلسردی اضافه کرد :« اصلا اگر بیشتر زندگی به این سختی باشد ، من نمی دانم چطوری باید آنرا گذراند . »
در این موقع ، ساعت نیمه شب را اعلام کرده و هر دو در حالی که چشمشان به بت بود ، خود را فراموش کردند . زیرا انگار در صورت رنگپریده ی دخترک تغییری به وقوع پیوست . خانه هنوز در سکوت مرگباری فرو رفته بود و چیزی جز صدای باد ، سکوت عمیق آن را درهم نمی شکست . هانای خسته و از حال رفته ، به خواب رفته بود و هیچکس جز دو خواهر سایه ی پریده رنگی را که به نظر می آمد روی آن تخت خواب کوچک افتاده است نمی دید . یک ساعت سپری گردید و چیزی جز عزیمت آهسته ی لاری به سوی ایستگاه راه آهن ، اتفاق نیفتاد . یکساعت دیگر نیز گذشت و هیچکس از راه نرسید و کم کم نگرانی حاصل از این تأخیر که یا در اثر طوفان ، یا در اثر حادثه ای در راه ، و یا از همه بدتر ، وقوع حادثه ی غم انگیزی در واشنگتن بود ، ترس به جان این دخترهای بیچاره ریخت .
ساعت از دو گذشته بود و جو که کنار پنجره ایستاده بود و داشت فکر می کرد که چقدر دنیا در زیر این پوشش سفید برفی اش دوست داشتنی به نظر می رسید ، صدای حرکتی را در کنار تخت خواب شنید و وقتی سراسیمه رویش را برگرداند ، مگ را دید که که جلو صندلی راحتی بزرگ مادر زانو زده و صورتش را در داخل آن پنهان کرده است . به دیدن این منظره ترس دردناکی ، وجود جو را مبدل به یخ کرد . زیرا به فکرش آمد که :« یقینا بت مرده است و مگ می ترسد که آن را به من خبر بدهد .»
بنابراین جو فی الفور سرپست خود بازگشت و در مقابل چشمان حیرت زده اش تغییر عظیمی را که در صورت بت به وقوع پیوسته بود ، دید . آن برافروختگی ناشی از تب و آن قیافه ی دردآلود ، ناپدی شده بودند و آن صورت کوچک عزیز چنان رنگپریده و غرق در آرامش به نظر می رسید که جو احساس کرد ، هیچ میلی به گریه و زاری کردن ندارد . بنابراین بعد از اینکه روی صورت این عزیزترین خواهرانش خم می شد با تمام قلبش پیشانی مرطوب وی را آرام بوسید و آهسته زمزمه کرد :« خداحافظ بت کوچک من . خداحافظ !»
هانا که از این جنب و جوش های بی سر و صدا انگار چیزی به وی الهام شده بود ؛ ناگهان از خواب پریده و سراسیمه به کنار تخت دوید .
نگاهی به صورت بت انداخت و دستش را معاینه کرد و گوش به صدای نفس کشیدنش داد . سپس در حالی که پیش بندش را روی سرش می انداخت روی صندلی نشسته و همانطور که خودش را به جلو و عقب تاب می داد ، با خوشحالی گفت :« شکر خداوند که تبش بریده است و او کاملا طبیعی خوابیده است . پوست صورتش مرطوب است و راحت نفس می کشد .»
ـ اوه خدای من !
ولی قبل از اینکه دخترها فرصت بکنند تا این واقعیت شادی بخش را کاملا باور کنند ، دکتر برای تأیید آن از راه رسید . او یک مرد عادی بود ، ولی وقتی لبخندی زد و با نگاهی پدرانه به آنها گفت :« بله عزیزان من . من فکر می کنم حالا دیگر این دخترک کوچک از این ناخوشی جان سالم بدر خواهد برد . سعی کنید خانه را آرام نگه داشته و بگذارید او بخوابد و وقتی بیدار شد ، به او یک کمی ... »
به نظرشان رسید که یک صورت آسمانی را در مقابل خود می بینند .
ولی اینکه دنباله ی حرف دکتر چی بود و آنها چی باید به بت می دادند ، چیزی بود که هرگز شنیده نشد ، چون در این لحظه آنها با خوشحالی به داخل سرسرای تاریک خزیده و در حالی که روی پله ها می نشستند همدیگر را در آغوش کشیده و به گریه افتادند . بعد هم وقتی به اتاق بازگشتند در آغوش هانای وفادار فرورفته و سرشان را روی سینه ی وی نهادند . اوه ، بت کوچولو حالا دیگر باز هم با همان ژست همیشگی اش ، یعنی همانطور که عادت داشت گونه هایش را روی دستهایش می گذاشت ، خوابیده بود و در حالی که به آرامی نفس می کشید و پیدا بود که به خواب سنگینی فرو رفته است و دیگر اثری از آن رنگ پریدگی عجیب در صورتش نبود .
در این موقع همانطور که آن شب زمستانی در حال روشن شدن بود ، جو گفت :« کاش مادر الان از راه می رسید.»
مگ هم درحالیکه با یک شاخه ی رز سفید نیمه شکفته بالا می آمد ، گفت :« می دانی من فکر نمی کردم که اگر بت فردا صبح از نزد ما برود ، این شاخه ی رز برای گذاردن توی دست وی ، تا فردا باز شود ، ولی ببین در عرض شب حسابی باز شده است ؛ و من حالا قصد دارم آن را توی گلدان کنار تخت خواب بت بگذارم تا وقتی بت عزیز چشمانش را باز می کند ، اولین چیزی که ببیند ، این رز زیبا و صورت مادر باشد .»
بالاخره وقتی فردا صبح مگ و جو که یک شب زنده داری طولانی و اندوهگین را پشت سر نهاده بودند ، به بیرون نگریستند ، آفتاب هرگز به این زیبایی که حالا در مقابل چشمان خسته و خواب آلودشان جلوه می کرد ، در نیامده بود و دنیا هرگز به این اندازه دوست داشتنی که حالا به نظرشان می آمد ، به نظر نیامده بود .
مگ در حالی که پشت پرده ی پنجره ی اتاق ایستاده بود و آن منظره ی خیره کننده ی بیرون را تماشا می کرد ، با خود خنده ای کرده و اظهار داشت :« مثل دنیای پریان به نظر می رسد .»
جو روی پاهایش بلند شده و اظهار داشت :« ساکت ! گوش بده !»
بله درست بود . انگار کسی زنگ در پایین را می زد . بعد هم فریاد شاد هانا و متعاقب آن هم صدای لاری به گوش رسید که با زمزمه ی شادی بخشی داشت می گفت :« دخترها او آمد ! او آمد !»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#60 | Posted: 3 Sep 2013 00:20




فصل نوزدهم
وصیتنامه ی ایمی


درحالیکه این وقایع در خانه اتفاق می افتاد ، ایمی اوقات سختی را در منزل عمه مارچ می گذراند . او عمیقا احساس غربت می کرد و برای اولین بار در تمام زندگی اش متوجه این نکته می شد که چقدر در خانه ی خودشان عزیز و موردتوجه و ناز و نوازش بوده است .عمه مارچ هیچوقت عادت نداشت کسی را ناز و نوازش کند و از این کار خوشش نمی آمد ، ولی انصافا ته دلش نسبت به ایمی مهربان بود . چون که رفتار خوب دخترک خیلی وی را خشنود می ساخت و با وجودی که به روی خودش نمی آورد در گوشه ای از قلب پیرش جایی به خصوص برای این برادرزاده اش داشت و واقعا تمام سعی خود را برای خوشحال ساختن ایمی به کار می برد ، ولی چه اشتباهی می کرد ! اصولا بعضی از آدمهای پیر با وجود چین و چروک های ظاهری و موهای خاکستری شن قلبی جوان داشته و می توانند با احساسات و خوشی های کوچک جوانها همدردی نمایند و طوری رفتار کنند که آنها حتی در غربت و با دور بودن از خانه احساس راحتی نمایند و همچنین این دسته از اشخاص طوری نصایح و دروس عاقلانه را در لفافه ی رفتاریهای مطبوعی می پوشانند که با حالتی دوستانه و شیرین از طرف جوانها پذیرفته می شوند . ولی همن طور که خودتان نیز تا حالا متوجه شده اید عمه مارچ متأسفانه با وجود قلب رئوفی که داشت از این موهبت بی بهره بود و بنابراین ایمی را با قوانین و دستورات و همچنین قیافه گرفتن ها و سخنرانی های طولانی و خسته کننده ی مخصوص خودش ، پاک گیج و نگران کرده بود و ضمنا چون او را سر به راهتر و مهربانتر از خواهرش ، یعنی جو یافته بود ، به نظر خودش سعی می کرد تا آنجایی که ممکن اسیت اثرات بد آزادی و اغماض های توی خانه ی برادرش را از بین برده و به اصطلاح ایمی را کمی اصلاح نماید . بنابراین کاملا ایمی را توی دستش گرفته و همان طوری او را تعلیم می داد که خودش در شصت سال پیش مورد تعلیم قرار گرفته بود ! بطوری که با این رفتارش روح ایمی را دستخوش دلتنگی و آزردگی کرده و باعث شده بود که دخترک احساس کند که حالت پروانه ای را دارد که در چنگال یک عنکبوت خیلی سخت گیر گرفتار شده است .
ایمی در منزل عمه مارچ مجبور بود که هر روز صبح فنجان ها را شسته ، آن قاشق ها و قوری ها و لیوانهای دمده را آنقدر روغن جلا بزند تا حسابی برق بیفتند . بعد دستور داشت که اتاق را گردگیری کند که چه کار خسته کننده و مشکلی بود !چون که حتی یک خال و یک لکه ی کوچک هم از چشم ایرادگیر عمه مارچ دور نمی ماند و به علاوه پایه های مبل و صندلی های عتیقه و دمده ی اتاق که به شکل کله ی حیوانات بودند ، دارای کنده کاری های زیادی بودند که هیچوقت نمی شد به راحتی آنها را گردگیری کرد . بعد از این کارها ، نوبت « پولی » بود که باید غذا داده می شد . بعد نوبت آن سگ پشمالو بود که باید موهایش شانه زده میشد و به اضافه ده ها بار بالا و پایین رفتن از پله ها برای انجام خرده فرمایش های عمه مارچ . چون پیرزن که چلاق بود خود به ندرت آن صندلی بزرگش را ترک می کرد . بعد از این کارهای خسته ننده ، او باید درس هایش را انجام می داد که عبارت بودند از یک سری سخنرانی درباره ی فضائل و کمالات که او روزانه دریافت می کرد . تازه بعد از درس ، او اجازه داشت یک ساعت به ورزش یا بازی که هیچوقت هم از آنها لذت نمی برد ، بپردازد . لاری هر روز می آمد و عمه مارچ را کمی روی صندلیش گردش می داد تا به ایمی اجازه بدهد که همراه او برای گردش و یا سواری برود که این تنها اوقات خوش ایمی به شمار می رفت . بعد از ناهار ، ایمی مجبور بود که با صدای بلند ، برای عمه مارچ چیز بخواند و بعد هم در حالی که پیرزن چرتش می برد ، مجبور بود همانطور ساکت سرجایش بنشیند که این چرت معمولا از وقتی که ایمی صفحه ی اول را ورق می زد ، شروع شده و یکساعت به طول می انجامید . بعد نوبت قلابدوزی می رسید که ایمی با آرامش ظاهری ، ولی طغیان درونی ، شروع به دوختن می کرد تا اینکه غروب فرا می رسید . در این موقع اجازه داشت هرطوری که دلش می خواهد خود را سرگرم کند تا وقت چایی فرا برسد . غروبها از همه بدتر بودند . چون که عمه مارچ چانه اش تازه گرم می شد و شروع می کرد به نقل داستانهای طولانی از زمان جوانیش که چنان خسته کننده و کسالت آور بودند که ایمی دلش می خواست به رختخواب پناه برده و بر بخت خود گریه کند . ولی معمولا قبل از اینکه موفق شود یکی دو قطره اشک بریزد ، به خواب فرو می رفت .
اگر به خاطر لاری و « استر » ( مستخدمه ی عمه مارچ ) نبود ، او احساس می کرد که هرگر نمی تواند این اوقات دردناک را پشت سر نهد . وجود طوطی نیز به تنهایی کافی بود که کفر ایمی را در بیاورد . چون طوطی که در عرض همان یکی دو روز اول فهمیده بود که دخترک خیلی به او محل نمی گذارد ، از در انتقام درآمده و تا جایی که می توانست شیطنت و بدجنسی می کرد . مثلا هروقت ایمی نزدیکش می ایستاد ، مویش را می کشید ، هروقت ایمی قفسش را تمیز می کرد ، تعمدا ظرف نان و شیرش را برمی گرداند تا آن را دوباره کثیف کند ، وقتی مادام تو چرت بود ، چوب های جارو دسته بلند را روی سر ایمی می ریخت ، او را بدون بکار بردن لغت دوشیزه ، همانطور فقط « ایمی » صدا می زد و خلاصه کاملا مثل یک پرنده ی پیر بی ادب و سزاوار سرزنش رفتار می کرد . بعد از آن طوطی کذائی ، نوبت آن سگ عصبانی و چاق بود که ایمی نمی توانست وجود آن را هم تحمل نماید . چون هر وقت ایمی می خواست او را به توالت ببرد غرغر می کرد و زوزه می کشید و یا اینکه وقتی می خواست چیزی بخورد ، در حالی که پاهایش را هوا می کرد ، به پشت دراز می کشید و قیافه ی خیلی احمقانه ای به خود می گرفت که لااقل حدود دوازده بار در روز این کار را تکرار می کرد . آشپز آدم خیلی بدخلقی بود و کالسکه چی پیر هم گوشش سنگین بود و بنابراین در این خانه فقط « استر » بود که توجه خانم جوان را به خود جلب می کرد .
« استر » یک زن فرانسوی بود که از زمانی که به خدمت خانم مارچ در آمده بود ، سالها بود که با او زندگی می کرد و از اطرافیان وی تنها کسی بود که تقریبا به پیرزن حکومت می کرد . چون خانم مارچ بدون وجود استر ، قادر به اداره ی زندگیش نبود . اسم واقعی وی « استلا » بود ، ولی عمه مارچ دستور داده بود اسمش را عوض کند ، و او هم به شرطی این دستور را پذیرفته بود که هیچوقت پیرزن مجبورش نکند که دینش را هم عوض کند !
استر خیلی از « مادموازل » خوشش می آمد و خیلی سرش را گرم می کرد . مثلا مواقعی که عصرها « مادام » چرت می زد ، استر همانطور که بندهای صندلی مادام را مرمت می کرد ، با گفتن استانهای عجیبی از زندگیش در فرانسه ، خیلی ایمی را مشغول می ساخت . یک سرگرمی دیگر ایمی این بود که همچنین اجازه داشت که سوراخ سنبه های آن منزل بزرگ را بگردد و چیزهای جالب و دیدنی را که توی اشکاف های زرگ و صندوقهای عتیقه و قدیمی انبار شده بودند ، وارسی و تماشا نماید . چون که عمه مارچ عادت داشت کع مثل یک کلاغ ، همه چیز را جمع آوری و قایم نماید ، بنابراین اتاق های موز خانه اش بی شباهت به مغازه های عتیقه فروشی نبودند . محبوب ترین محل ایمی یک اشکاف هندی بود که پر از کشوهای عجیب ، خانه های کوچک و گوشه های مخفی بود که در آن انواع و اقسام زیورآلات قرار داشتند که بعضی گرانبها ، برخی فقط جالب و رویهم رفته همگی عتیقه بودند . دست زدن به این اشیاء و تماشای جعبه ی جواهر ، که در داخل آن روی یک بالشتک مخملی ، یک سری زیورآلاتی که در چهل سال پیش توسط صاحب جوان و زیبایشان استفاده می شدند ، قرار داشتند . که عبارت بودند از یک دستبند ، گردنبند و گوشواره ی یاقوت که مه مارچ قبل از ازدواجش استفاده می کرده است .
بعد یک سری مروارید که پدرش در روز ازدواج اش به وی هدیه کرده بود ، بعد هم الماس های شوهرش ، انگشترها و سنجاق های کهربا ، و قاب های عجیب که تصاویر دوستان مرحوم و یا یک دسته مو و یا النگویی که دخترکوچکش به دستش می بسته ، درون آنها قرار داشتند . همچنین ساعت بزرگ عمو مارچ ؛ و بالاخره انگشتر عروسی عمه مارچ که چون حالا خیلی برای انگشتش کوچک بود ، مثل سایر جواهرات قیمتی ، در این اشکاف نگهداری میشد .
استر که در این قبیل مواقع همیشه بالای سر ایمی ی ایستاد تا بعدا این گنجه ها را قفل نماید ، یک روز از وی پرسید : « مادموازل کدام یکی را بیشتر می پسندد که مادام برایشان وصیت بنمایند ؟»
و ایمی در حالی که مثل همیشه با اشتیاق و تحسین به آن زنجیر طلایی با مهره های آبنوس و صلیب جواهرنشان در وسط آن نگاه می کرد ، پاسخ می داد :« من آن سری الماس را از همه بیشتر ترجیح می دهم ،ولی چون گردنبند ندارد ، و من عاشق گردنبند هستم ، بنابراین شاید این یکی را انتخاب کنم .»
استر درحالیکه با آرزومندی چشم به آن مهره ها دوخته بود ، اظهار داشت :« من هم مثل تو آرزوی آن را دارم . ولی نه به عنوان یک گردنبند بلکه به عنوان یک تسبیح تا مثل یک کاتولیک خوب از آن استفاده نمایم .»
ایمی پرسید :« مثل همان مهره های چوبی خوشبویی که از بالای آیینه ات آویزان کرده ای ؟»
ـ کاملا درسته . یعنی برای دعا کردن . چون به نظر مقدسین به کار بردن یک چنین تسبیح قشنگی به جای انداختن آن به گردن مثل یک جواهر بیخودی ، خیلی پسندیده تر است . اگر مادموازل هر روز به تفکر و اندیشه و دعا کردن بپردازند ، مثل همان خانم خوبی که من قبل از مادام پیش او کار می کردم ، خیلی برایشان خوبست . او یک نمازخانه ی کوچک داشت و هروقت دلتنگ می شد و یا گرفتاری برایش پیش می آمد ، در آنجا با خود خلوت می کرد و بعد خیلی آرامش می یافت .
ایمی بی اختیار پرسید :« آیا برای من هم خوبه که این کار را بکنم .»
زیرا در اثر تنهایی در آن خانه احساس می کرد که تحتیاج به نوعی کمک دارد و ضمنا متوجه هم شده بود که حالا که بت کنار او نیست ، کم کم دارد کتاب کوچکش را به دست فراموشی می سپارد .
ـ بله و این موضوع حتما خیلی برایت جذاب خواهد بود و اگر دوست داشته باشی من با کمال خوشحالی حاضرم آن اتاقک رختکن را برایت ترتیب بدهم ، به مادام در این باره چیزی نگو ، ولی وقتی توی چرت می رود ، برو آنجا و تنهایی بنشین و فکرهای خوب بکن و دعا کن که خداوند خواهرت را بهبود بخشد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / زنان کوچک بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites