تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My Share | سهم من

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 11 Sep 2013 14:54




ادامه داستان

خیال کردی آسونه جراتشو نداشتم تو هم از این فکرای بیخودی نکن .بالاخره هر کسی سرنوشتی داره نمیتونی باهاش بجنگی خودکشی هم گناه بزرگیه خدا رو چه دید شاید خیر و صلاحت همین باشه.
خانم جون با مشت به در زد و گفت:پروین خانم چیکار میکنی؟دیر میشه ها!ساعت نه و نیمه.
پروین خانم اشکهایش را پاک کرد و گفت:نترسین خانم به موقع حاضر میشیم.
نشست کنار من اینارو برات گفتم که فکر نکنی نمیدونم چه حالی داری.
پس چرا میخوای منو هم بدبخت کنی؟
اینا تو رو به هر حا شوهر میدن نمیدونی احمد چه نقشه ها برات کشیده راستی احمد چرا اینقده با تو بده؟
برای اینکه آقاجون منو بیشتر از اون دوست داره.
ناگهان با واقعیتی که پشت این حرف بی اختیارم بود پی بردم هیچوقت با این وضوح متوجه این جریان نبودم بله آقاجون منو بیشتر از اون دوست داشت.
اولین صحنه ای که از محبت اون بخاطر دارم مربوط به روزی بود که زری مرد آقاجون از سر کار اومده بود در چهارچوب در خشک شده بود خانم جون شیون میکرد ننه قرآن میخواند دکتر سرش را تکان میداد و با نفرت و انزجار ار در بیرون میرفت که سینه به سینه آقاجون شد با عصبانیت گفت:این بچه اقلا سه روزه داره جون میکنه حالا دکتر خبر میکنید؟اگه بجای این طفل معصوم یکی از پسرات هم بود همین کارو میکردی؟
آقاجون رنگش مثل گچ سفید شده بود داشت می افتاد دویدم جلو با دستهای کوچکم پاهایش را بغل کردم و ننه جون را صدازدم.روی زمین نشست مرا محکم در بغل گرفت سرش را در موهایم فرو برد و بلند گریه کرد ننه جون رسید:پاشو پسر پاشو تو مردی نباید مثل زنا شیون کنی خدا خودش داده خودش هم گرفته آدم که نباید جلو خدا واسه.
آقا جون فریاد زد:تو گفتی چیزیش نیس خوب میشه نذاشتی برم دکتر بیارم.
اونموقع هم فرقی نمیکرد اگه عمرش بدنیا بود میموند حالا هم که نبود اگه جالینوس حکیم را هم که می آوردی فایده نداشت اصلا این قسمت ماس دختر بما نیومده.
این حرفا مزخرفه همش تقصیر توس.
اولین باری بود که میدیدم آقاجون سر مادرش داد میزنه راستش خیلی هم خوشم آمد بعد از آن آقاجون تا مدتها مرا بغل میکرد و بی صدا اشک میریخت من از تکان شانه هایش مفهمیدم.از آن پس سهم محبت و توجهی که از زری دریغ شده بود بمن رسید و احمد هرگز این تبعیض را فراموش نکرد و نبخشید.از همان کودکی همیشه نگاه غضب آلود احمد دنبالم بود به محض اینکه آقاجون از خانه بیرون میرفت مرا به باد کتک میگرفت حالا احمد به مراد دلش رسیده است من از چشم اقاجون افتادم به اعتمادش خیانت کردم او سرخورده و ازرده مرا رها کرده و این بهترین فرصت برای احمد است که انتقام تمام این سالها را از من بگیرد .صدای پروین خانم مرا بخود اورد:خبر نداری قرار بود چه بلایی سرت بیاد نمیدونی اون پدرسوخته چه آدم کثیفیه خیال نکن کسی به دادت میرسید نمیدونی چقدر نقش بازی کردم چقدر زبون ریختم تا احمدو راضی کردم که به اون مرتیکه جواب رد بده و بذاره این خواستگارا بیان دلم برات آتیش گرفته بود تو عین پانزده بیست سال پیش خوده منی .دیدم اینا فقط میخوان تو رو شوهر بدن از این سعید بی عرضه هم که خبری نیست گفتم اقلا شوهری بکنی که پس فردا زیر کتک سیاه و کبودت نکنه آدم باشه شاید انشالله بهش علاقه مند شدی اگرم نشدی بتونی تو هم راه خودتو بری.
با لحنی گزنده و تلخ گفتم:مثل تو؟
با سرزنش نگاهم کرد:نمیدونم هر جور دلت خواست هر کسی یه جور انتقامشو از زندگی میگیره و یه جوری اوضاع رو برای خودش قابل تحمل میکنه.
در هر حال من آنروز برای خرید حلقه نرفتم گفتند سرما خورده پروین خانم انگشتر نقره ای که در دست من بود در آورد و با خودش برد تا حلقه و پارچه و غیره بخره.دو روز بعد هم اقام با محمود و علی رفتند قم و با یک ماشین پر از اسباب و اثاثیه برگشتند دم در خانم جون گفت:صبر کنید صبر اینا رو نیارید تو یه راست ببرید خونه خودش پروین خانم باهاتون میاد نشونتون میده پاشو دختر پاشو تو هم باهاشون برو خونتو ببین نگاه کن چی کم و کسری داری چیزاتو چطوری بچینیم پاشو باریکلا.
شانه بالا انداختم و با غیظ گفتم:لازم نکرده بگو همون پروین خانم بره منکه خیال شوهر کردن ندارم ظاهرا اونه که بیشتر هوله.
فردای آنروز پروین خانم لباس را برای پرو اورد هر چه کرد حاضر نشدم بپوشم گفت:عیب نداره منکه اندازه های تو رو دارم از روی لباسای دیکه ات درستش میکنم حتما خوب میشه.
نمیدانستم چه باید بکنم تمام مدت دلم شور میزد نه میتوانستم غذا بخورم و نه بخوابم اگر هم چند ساعتی خواب میرفتم همه یا کابوس و آشفتگی بود و وقتی بیدار میشدم خسته تر از موقعی بودم که میخوابیدم مانند محکوم به مرگی بودم که هر لحظه به زمان مرگ نزدیکتر میشود بالاخره با اینکه خیلی سخت بود تصمیم گرفتم با اقاجون صحبت کنم میخواستم به پایش بیفتم و آنقدر گریه کنم تا دلش به رحم بیاید ولی همه مواظب بودند که من حتی یک لحظه با او تنها نشوم و خودش هم به وضوح از دستم فرار میکرد.ناخودآگاه با امید معجزه ای بودم فکر میکردم دستی از اسمان در آخرین لحظه مرا خواهد ربود ولی هیچ اتفاقی نیفتاد همه چیز طبق برنامه پیش رفت و روز موعود فرا رسید از صبح د رخانه باز بود احمد و محمود و علی یکسره میرفتند و می آمدند.دور حیاط صندلی گذاشتند میوه را شستند شیرینی ها را چیدند البته تعداد مهمانها خیلی کم بود خانم جون سفارش کرده بود که به هیچکس در قم نگویند تا مبادا کسی به خانه ما بیاید و متوجه اوضاع بهم ریخته من بشود به عمه هم گفته بودند عروسی یکی دو هفته دیگر است که خبرتان میکنیم ولی عمو عباس را نمیشد نگوییم در واقع جز او کس دیگری از فامیل ما نبود بقیه چند خانواده از فامیلهای داماد بودند و چند نفر از در و همسایه ها هر چه کردند حاضر نشدم با ارایشگاه بروم پروین خانم اینکار را هم تقبل کرد خودش صورتم را بند انداخت زیر ابروهایم را برداشت به موهایم بیگودی بست در تمام مدتی که صورتم را درست میکرد اشک از چشمانم سرازیر بود زن عمومیم از صبح برای کمک آمده بود یا بقول خانم جون برای فضولی گفت:وا چه نازک نارنجی تو که صورتت مو نداره که اینطور اشکات سرازیر شده.
بچه ام بسکه ضعیف شده طاقت نداره .
پروین خانم هم اشک در چشم داشت و گاه گاه به بهانه عوض کردن نخ اشکهایش را پاک میکرد.قرار بود ساعت 5 که کمی هوا خنکتر میشد عقد کنند.ساعت 4 خانواده داماد آمدند و با اینکه هوا خیلی گرم بود مردها توی همان حیاط آب پاشی شده زیر سایه بلند درخت توت نشستند و خانمها به طبقه بالا رفتند سفره را در همان اتاق بزرکه پایین انداخته بودند و من در اتاق پشتی بودم خانم جون سراسیمه به اتاق دوید و گفت:هنوز لباس نپوشیدی ؟زود باش تا یه ساعت دیگه آقا میاد!
تمام تنم میلرزید خودم را روی پاهایش انداختم التماس کردم که این کار را نکنند و گفتم:من نمیخوام شوهر کنم من اصلا نمیدونم این مردیکه کیه؟تو رو بخدا نذارید به قرآن خودمو میکشم ها...برید بهمش بزنید بذار برم با اقاجونم صحبت کنم منکه بله بگو نیستم حالا ببینید!یا خودتون بهم بزنید یا من جلوی همه میگم راضی نیستم.
وای خدا مرگم بده ساکت شو این حرفا چیه باز شروع کردی ایندفعه میخوای جلو اینهمه آدم آبروریزی کنی ؟داداشات دیگه قیمه قیمه ات میکنن از صبح تا حالا احمد چاقو رو توی جیبش گذاشته گفته اگه یه کلمه حرف بی ربط زد همینجا خلاصش میکنم یه ذره به فکر آبروی آقاجون بدبختت باش همینجا سکته میکنه میمیره ها...!
نمیخوام مگه زوره؟
خفه شو!صداتو بلند نکن میشنون.
بطرفم آمد فرار کردم زیر تخت چوبی در دورترین نقطه مچاله شدم بیگودی ها باز شده و در اتاق پراکنده بودند.
بیا بیرون ججون مرگ شده الهی رو تخت مرده شور خونه ببینمت الهی جز جیگر بزنی بیا بیرون تو بالاخره منو میکشی.

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#22 | Posted: 11 Sep 2013 15:00




ادامه داستان

كسي در اطاق را مي زد آقاجون بود از پشت در گفت :
- خانم چيكار مي كني الان آقا مي آد!
- هيچي هيچي ، داره لباس مي پوشه ، فط بگو پروين خانم زود خودشو برسونه اينجا.
و با صداي آهسته به من گفت :
- د بيا ذليل مرده ، بيا تا نكشتمت ، اينقده بي آبرويي نكن .
- نمي خوام ، من عروسي نمي كنم ، تو رو به جون داداش محمود ، به جون احمد كه اينقدر دوستش داري عروسي رو بهم بزنين ، بگيد منصرف شديم .
خانم جون نمي توانست زير تخت بيايد ، دستش را دراز كرد موهايم را در چنگ گرفت و با كمك همان موها مرا از زير تخت بيرون كشيد ، در همان موقع پروين خانم وارد شد .
- خاك به سرم چكار مي كني ؟ مو به سرش نذاشتي .
خانم جون كه نفس ، نفس مي زد گفت :
- ببين چيكار مي كنه ؟ دم آخري مي خواد آبروي مونو ببره .
همان طوري كه مچاله شده بودم با نفرت نگاهش كردم ، در دستش يك مشت از موي من مانده بود ، از همه شان متنفر بودم .

هرگز به خاطر نمي آورم كه در مراسم عقد « بله » گفته باشم ، خانم جون بازويم با با شدن مي فشرد و هي مي گفت :
- بله ، بگو بله .
بالاخره يك نفر بله اي گفت و همه دست زدند . داداش محمود وچند نفر از آقاها كه در اطاق پشتي نشسته بودند صلوات فرستادند . چيزهايي هم رد وبدل شد ولي من هيچ نفهميدم . جلوي چشمهايم پرده اي بود . همه چيز در غبار و مه شناور مي ديديم ، صداها شبيه همهمه بود و مفهومي نداشت . مثل مسخ شده ها به يك نقطه خيره بودم . اصلاً برايم مهم نبود مردي كه پهلويم نشسته و حالا همسر منست ، كيست ! چه قيافه اي دارد ؟ همه چيز تمام شد وسعيد نيامد . خواب وخيال هايم به پايان تلخي رسيده بود ، آه سعيد با من چه كردي ؟

وقتي به خودم آمدم درخانۀ آن مرد در اطاق خواب بودم . او پشت به من روي تخت نشسته بود و داشت كراواتش را كه معلوم بود هيچ به آن عادت ندارد و خيلي آزارش داده باز مي كرد . خودم را به سه كنج اطاق چسباندم ، چادر سفيدي كه براي آمدن به اين خانه روي سرم انداخته بودند به سينه فشردم . مثل برگهاي لرزان در باد پاييزي مي لرزيدم . قلبم بي تابي مي كرد ، سعي مي كردم هيچ صدايي ايجاد نكنم تا او متوجۀ حضورم دراطاق نشود در سكوت مطلق اشكها بر روي سينه ام مي چكيد . خدايا اين چه رسمي است ؟ يك روز به خاطر رد و بدل كردن چند كلمه حرف با مردي كه دوسال مي شناختمش خيلي چيزها در موردش مي دانستم ، دوستش داشتم وحاضربودم با او تا آخر دنيا بروم ، مي خواستند مرا بكشند و امروز از من مي خواهند با غريبه اي كه هيچ درباره اش نمي دانم و هيچ احساسي جز ترس در كنار او ندارم به رختخواب بروم . از فكر اينكه دستش به من بخورد چندشم مي شد ، احساس مي كردم در معرض تجاوز قرار گرفته ام و هيچ كس نيست به دادم برسد . اطاق نيمه تاريك بود . گويي نگاه خيرۀ من پشت گردنش را سوزاند . به طرف من چرخيد . كمي مبهوت نگاهم كرد . بعد با صدايي گرفته و با تعجب پرسيد :
- چته ؟ از چي مي ترسي ... ؟ از من ؟، لبخند تمسخر آميزي زد و ادامه داد : لطفاً اينطوري نگام نكن ، آدمو ياد بره اي مي اندازي كه به سلاخش چشم دوخته ...
خواستم چيزي بگويم ولي زبانم بند آمده بود .
- آروم باش ، نترس الان سكته مي كني ، خيالت راحت باشه من باهات كاري ندارم ، من حيوون نيستم !
عضلات منقبض شده ام كمي باز شدند . نفسم كه نمي دانم چه مدت بود در سينه حبس كرده بودم آزاد شد . ولي او از جايش بلند شد . دوباره من خودم را جمع كردم و به گوشۀ ديوار فشردم .
-ببين دختر جون ، من اصلاً امشب كار دارم ، بايد برم پيش دوستام . الان هم دارم مي رم . بيا يه لباس راحت بپوش و بگير بخواب بهت قول مي دم اگرم برگشتم سراغت نيايم . قول شرف مي دم . كفش هايش را برداشت در حالي كه دستهايش را به حالت تسليم بالا برده بود گفت : ببين من رفتم .

وقتي صداي بسته شدن در آمد مثل فنر تا شدم و روي زمين نشستم . آنقدر خسته بودم كه پاهايم نمي توانستند وزن بدنم را تحمل كنند . گويي كوهي را حمل كرده بود . مدتي به همان وضع بودم تا نفسم ريتم طبيعي خودش را بازيافت ، تصويرم در آينه بلند ميز توالت كج وكوله مي شد ، آيا اين واقعاً من بودم ؟ روي موهاي آشفته و نامرتبم تور مضحكي يك وري شده بود ، با وجود بقاياي يك آرايش تند زننده ، رنگ پريدگيم كاملا ً محسوس بود ، با عصبانيت تور را از سرم كندم ، نمي توانستم دگمۀ پشت لباسم را باز كنم ، يقۀ لباس را كشيدم تا دگمه ها پاره شدند با عجله مي خواستم لباس را در آورم و از هرچيزي كه نشاني از آن ازدواج مسخره داشت خلاص شوم ، به دنبال لباس راحت مي گشتم ، روي تخت لباس خواب قرمز تندي با خروارها تور و چين گذاشته بودند ، با خود گفتم اينهم خريد پروين خانمه ، به دور وبرم نگاه كردم چمدانم را در گوشۀ اطاق شناختم ، بزرگ وسنگين بود ، به سختس حركتش دادم و درش را باز كردم ، يكي از لباسهاي خانه ام را پوشيدم ، از اطاق بيرون آمدم ، نمي دانستم دستشويي كجاست تمام كليدهاي برق را روشن كردم و تمام درها را گشودم تا به دستشويي رسيدم ، سرم را زير شير آب گرفتم و صورتم را چندين بار با صابون شستم ، كنار دستشويي وسايل ريش تراشي غريبه بود ، نگاهم به تيغ خيره ماند ، بله تنها راه نجات همين بود ، بايد خودم را خلاص مي كردم و در خيالم ديدم كه جسد بي جانم را روي زمين دستشويي پيدا مي كنند ، حتماً غريبه اولين نفر است كه با جسد روبرو مي شود او خواهد ترسيد ولي مطمئناً غمگين نخواهد شد . ولي خانم جون ، اوه او وقتي بفهمد كه من مرده ام شيون مي كند ، يادش مي آيد چطور موهاي مرا گرفت و از زير تخت بيرون كشيد ، ياد التماسهايم مي افتد ، چقدر احساس ناراحتي وجدان خواهد كرد . در قلبم شادي و خنكي خاصي احساس كردم ، به تصوراتم ادامه دادم :
آقا جون چه خواهد كرد ؟ دستش را به ديوار مي گيرد ، سرش را روي آن مي گذارد و گريه مي كند يادش مي آيد كه چقدر آرزوي درس خواندن داشتم ، چقدر دوستش داشتم ، نمي خواستم شوهر كنم ، از ظلمي كه در حق من كرده بود رنج خواهد كشيد شايد هم مريض شود ، در آينه لبخند مي زدم ، چه انتقام دلپذيري .
خوب بقيه چه خواهند كرد ؟
سعيد ، آه سعيد ، او شوكه خواهد شد فرياد مي زند اشك مي ريزد ، به خودش لعنت مي فرستد كه چرا به موقع به خواستگاري من نيامده ؟ چرا مرا ندزديده و در يك شب تاريك فراري نداده است ، تا آخر عمر با افسوس و غم زندگي خواهد كرد ، دلم نمي خواست اينهمه غصه دار باشد ولي خوب تقصير خودش بود چرا گم شد ؟ چرا ديگر به سراغم نيامد ؟
احمد...! احمد غمگين نخواهد شد ولي احساس گناه خواهد كرد وقتي خبر را مي شنود مدتي مبهوت مي ماند ، خجالت زده مي شود ، بعد به طرف خانۀ پروين خانم مي دود ، تا يك هفته صبح وشب عرق مي خورد . بعد از آن تمام شبهاي بدمستي اش را بايد زير نگاه شماتت بار من بگذراند ، شبح من هرگز او را راحت نخواهد گذاشت .
داداش محمود سرش را تكان مي دهد و مي گويد ، اي بدبخت گناه پشت گناه ، حالا تو چه آتيشي داره مي سوزه ، ولي حتي ذره اي خودش را مقصر نمي داند با اينهمه چند سورۀ قرآن برايم خواهد خواند. چند شب جمعه هم نماز مي خواند ، و به خود ومسلمانيش مي بالد كه چه برادر باگذشت ومهربانيست ، كه با اين كه من دختر بدي بودم ، باز هم براي من از خدا طلب بخشش كرده و با اين نمازها از بار سنگين عذابم كاسته است .
علي چه ... ؟ او چه مي كند ؟ لابد اول ناراحت مي شود و كمي در خودش فرو مي رود ، ولي به محض اينكه بچه هاي كوچه به دنبالش بيايند مشغول بازي شده ، همه چيز را فراموش خواهد كرد .
ولي طفلك فاطي كوچولو او تنها كسي است كه بدون احساس هيچ گناه فقط وفقط به خاطر من اشك خواهد ريخت ، او حال مرا خواهد داشت و وقتي زري مرده بود ، و در آينده سرنوشتي مانند من گريبانش را خواهد گرفت . حيف كه در آن موقع من نيستم كه كمكش كنم او هم تنها مي ماند بدون هيچ يار و ياور .
پروين خانم به من آفرين خواهد گفت كه مرگ را بر زندگي ننگين ترجيح دادم و حسرت خواهد خورد كه چرا خودش در همان زمان جرأت چنين كاري را نداشته و به عشق بزرگش خيانت كرده است .
پروانه از مردن من خيلي دير خبر مي شود ، گريه كنان يادگارهايي را كه از من دارد دورش جمع مي كند و براي هميشه غصه دار خواهد ماند . آه ! پروانه چقدر دلم برايت تنگ شده چقدر بهت احتياج دارم و شروع به گريه كردم .


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#23 | Posted: 11 Sep 2013 15:02 | Edited By: nazi220




ادامه داستان

رؤياهاي انتقامم فروكش كردند تيغ را برداشتم و روي مچ دستم گذاشتم ، خيلي تيزنبود ، بايد فشار مي دادم ، دلم نمي آمد مي ترسيدم ، سعي كردم خشم وغضب ونااميديم را به خاطر آوردم ، ياد زخمهايي كه احمد بر سعيد وارد كرده بود كردم و گفتم يك ، دو ، سه و تيغ را فشار دادم ، سوزش شديدي باعث شد كه تيغ از دستم بيفتد ، خون سرازير شد ، با رضايت گفتم خوب اين يكي حالا چطوري رگ دست ديگرم را بزنم ، اين دستم آنقدر مي سوخت كه نمي توانستم با آن تيغ را نگه دارم گفتم عيبي ندارد مدت بيشتري طول مي كشد ولي بالاخره تمام خون بدنم از همين دست خارج خواهد شد . دوباره در رؤياهاي خودم فرو رفتم درد دستم كم شد ، به آن نگاه كردم خون بند آمده بود ، زخم را فشار دادم آه از نهادم برخاست چند قطره خون در دستشويي چكيد ولي دوباره قطع شد ، فايده نداشت زخم به اندازه كافي عميق نبود حتماً رگ را نزده بودم ، تيغ را دوباره برداشتم زخم دردناك بود چطور مي توانستم دوباره همان جا را ببرم ؟ كاشكي راه ديگري بود كه اينقدر درد وخونريزي نداشت . ذهنم بر اساس غريزه شروع به دفاع كرد ، به ياد حرف هاي خانم جلسه اي كه در ختم انعام صحبت مي كرد افتادم ، از زشتي و گناه خودكشي مي گفت از اينكه خدا هرگز كسي را كه چنين كار زشتي كند نمي بخشد و او بايد تا ابد در آتش جهنم در كنار مارهايي كه نيشهاي آتشين دارند و مأمورهاي عذابي كه شلاق بر تن سوختۀ آدمها مي زنند بماند از آب متعفن و كثيفي كه تنها نوشيدني جهنم است بنوشد و سيخ هاي داغي را كه بر بدنها فرو مي كنند تحمل نمايد يادم مي آيد بعد از شنيدن اين حرفها تا يك هفته كابوس مي ديدم و شبها در خواب جيغ مي زدم . نه ، نمي توانستم جهنم را تاب بياورم ، پس انتقامم از اطرافيان چه مي شد ، چطور دلشان را بسوزانم ، چطور بهشان بفهمانم كه به من ظلم كرده اند ، نه اگر من اين كار را نكنم ديوانه خواهم شد ، بايد آنها را عذاب بدهم همانطور كه مرا عذاب دادند ، بايد تا آخر عمر غصه دار و سياه پوششان كنم ، ولي آيا آنها به راستي تا آخر عمرشان به خاطر من گريان خواهند بود ؟ مگر براي زري چقدر گريه كردند ؟ تازه او گناهي هم نكرده بود ، حالا سال تا سال هم يادش نمي كنند ، هنوز يكهفته نشده همه جمع شدند گفتند خواست خدا بوده ، نبايد در مقابل خواست او چون وچرا كرد ، راضي به رضاي او باشيد ، مشيت الهي است ، ناشكري نكنيد ، خدا دارد شما را امتحان مي كند ، بندۀ خوب از اين امتحان سربلند بيرون مي آيد ، خودش داده ، خودش هم گرفته ، شما فقط وسيله بوده ايد طلبكار كه نيستيد ، بالاخره همه قانع شدند كه خواست او بوده و آنها هيچ گناه و نقشي در ماجرا نداشته اند . براي من هم همين خواهد شد ، بعد از چند هفته آرام مي گيرند ، و حداكثر بعد از دو سال فراموش مي كنند ، ولي من در عذاب ابدي خواهم بود ، نيستم تا به آنها يادآوري كنم كه با من چه كردند ، در اين ميان تنها آنها كه واقعاً مرا دوست داشتند و نيازمند پشتيباني و همراهيم بودند تنها ومحروم مي مانند .

تيغ را پرت كردم ، اين كار از من بر نمي آمد منهم مثل پروين خانم بايد به سرنوشتم تن در دهم ، خون دستم بند آمده بود دستمالي روي آن گذاشتم به اطاق خواب برگشتم رفتم زير ملافه و با صداي بلند گريه كردم من بايد اين واقعيت را مي پذيرفتم كه سعيد را از دست دادم ، يا به عبارتي او مرا نخواست ، مثل كسي كه عزيزي را به خاك مي سپرد سعيد را در عميق ترين زواياي قلبم به خاك سپردم ، ساعتها بر مزارش گريستم و حالا بايد تركش مي كردم و مي گذاشتم تا گذشت زمان با خود سردي و فراموشي بياورد . و او را از خاطرم بزدايد ، آيا هرگز چنين روزي خواهد آمد ؟

لندي آفتاب حاكي از آن بود كه ساعتها از روز گذشته است ، از خوابي بدون رؤيا وسنگين بيدار شدم ، گيج و سرگشته به اطراف نگرستيم ، همه چيز نا آشنا بود ، من كجا بودم ؟ چند لحظه گذشت تا تمام آنچه را كه بر سرم رفته بود به خاطر آوردم ، من در خانۀ آن غريبه بودم ، از جا جستم به اطراف نگاه كردم در اطاق باز بود ولي سكوت عميق خانه نشان مي داد كه كسي جز من در خانه نيست ، آرام گرفتم حس عجيبي داشتم يك نوع بي تفاوتي و سردي در تمام وجودم گسترده شده بود ، خشم و عصياني كه در چند ماه گذشته مدام با من بود خاموش و افسرده به نظر مي رسيد ، هيچگونه تأسف يا دلتنگي براي خانه يا خانواده ام كه از آنها جدا شده بودم نداشتم ، هيچگونه تعلق خاطري نيز به اين خانه وجود نداشت ، حتي احساس تنفر هم نمي كردم ، قلبم مثل يك تكه يخ منظم و به كندي مي طپيد ، فكر كردم آيا هيچ چيزي در دنيا مي تواند بار ديگر مرا خوشحال كند ؟
از جايم برخواستم اطاق بزرگتر از آن بود كه ديشب به نظر مي رسيد تختخواب و ميز توالت كاملاً نو بودند حتي هنوز بوي لاك الكل مي دادند حتماً همان هايي هستند كه پريروز آقاجون مي گفت كه خريده ، چمدان لباسهايم باز و در هم ريخته بود ، يك صندوق هم گوشه اطاق ديده مي شد درش را باز كردم مقدار ملافه ، روبالشي دستگيره ، دم كني ، چند حوله و مقداري خرت وپرت ديگر در آن بود فرصت نكرده بودند آنها را بچينند از اطاق وارد فضايي چهار گوش شدم روبرويم اطاق ديگري بود كه ظاهراً نقش انباري را داشت ، دست چپ در شيشه اي بزرگي با پنجره هاي مشبك و روبروي آشپزخانه و دستشويي قرار داشت ، كف هال با قالي قرمز رنگي پوشيده شده بود ، در دو طرف مخده هايي از جنس فرش گذاشته بودند جند قفسه به ديوار چسبيده بود كه پر از كتاب بودند ، يك طرف در شيشه اي همطبقاتي داشت كه يك قندان قديمي ، يك مجسمه كلۀ آدم كه من نمي شناختم و با چند كتاب پراكنده روي آن بود ، كله كشيدم و به داخل آشپزخانه نگاه كردم فضاي نسبتاً كوچكي بود با سكويي كه با آجر ساخته بودند يك طرف سكو چراغ فتيله سرمه اي رنگي قرار داشت و طرف ديگر يك اجاق گاز دوشعلۀ نو بود ، كپسول گاز را زير سكو گذاشته بودند ، روي يك ميز چوبي كوچك ، ظرف هاي چيني گل سرخي را روي هم چيده بودند كه خوب مي شناختمشان ، وقتي بچه بودم در يك سفر كه به تهران آمده بوديم آنها را براي جهاز من وزري خريدند ، يك كارتن بزرگ هم وسط آشپزخانه بود كه داخل آن ديگ هاي مسي در اندازه هاي مختلف با كفگير وطشت بزرگ و سنگيني قرار داشت كه همه سفيد شده بودند ، معلوم بود كه نتوانستند جاي مناسبي براي آنها پيدا كنند ، كاملاً مشخص بود كه هر چه نوست مربوط به من است و بقيه به غريبه تعلق دارد، من وسط جهازي كه از بدوتولد برايم تدارك ديده بودند ايستادم .
وسايل آشپزخانه و اطاق خواب ، تمام هدف زندگي من در اين وسايل ديده مي شد ، همين وسايل نشان مي دادند كه تنها انتظاري كه در زندگي از من دارند كار در آشپزخانه و خدمت در اطاق خواب است . چه وظايف شاقي آيا خواهم توانست كارهاي خسته كنندۀ پخت و پز را در آشپزخانه اي چنين درهم ريخته و وظيفۀ ناخوشايند اطاق خواب را با يك غريبه تحمل كنم ... ؟
حالم از همه چيز به هم مي خورد ولي حتي توان حرص وجوش خوردن هم نداشتم .
به دنبال برنامۀ اكتشافي در شيشه اي را باز كردم يكي از فرش هاي ما آنجا افتاده بود روي طاقچه اطاق دو عدد لاله با آويزهاي قرمز و يك آينه با حاشيه اي بي رنگ قرار داشت . لابد آينه شمعدانهاي من بودند ، هيچ يادم نمي آمد سر سفرۀ عقد آنها را ديده باشم . يك ميز مستطيل هم گوشۀ اطاق بود كه روي آن روميزي رنگ و رو رفته اي انداخته بودند و رويش يك راديوي بزرگ قهوه اي رنگ باپیچهای استخوانی قرار داشت که مثل دو چشم گنده بمن نگاه میکردند در کنارش یک جعبه مربع شکل بود که بنظرم عجیب آمد جلو رفتم روی میز تعدادی پاکتهای بزرگ و کوچک دیده میشد که رویشان عکسهایی از گروههای موسیقی بود جعبه را شناختم این گرام بود از همانها که پروانه اینا هم داشتند درش را باز کردم به خطوط گرد و سیاه که یکدیگر را در برگرفته بودند دست کشیدم حیف که بلد نبودم چطور باید آنرا بکار بیندازم.به پاکت صفحه ها نگاه کردم عجب این غریبه آهنگهای خارجی هم گوش میدهد اگر داداش محمود بفهمد...در این خانه تنها همین گرام و کتابها برایم جالب بودند .با خود گفتم کاش مرا برای همیشه با این کتابها تنها میگذاشتند .خوب این بالا دیگر چیزی نداشت در آپارتمان را باز کردم ایوان کوچکی در مقابلم بود که یک طرف آنرا راه پله گرفته بود یک سری پله به طرف حیاط و یک سری بطرف پشت بام پایین رفتم وسط حیاط آجر فرش حوض گردی با رنگ آبی کهنه که تازه آبش را عوض کرده بودند قرار داشت دو باغچه دراز و باریک در دو طرف حوض بودند در یکی درخت گیلاس نسبتا بلندی ایستاده بود و در دیگری درختی بود که پاییز فهمیدم خرمالوست در کنار دیوار درخت موی پیر و خسته ای به داربستی کهنه و چوبی تکیه داده بود چند بوته گل محمدی که برگهایشان خاک آلود و تشنه بنظر میرسیدند در دو طرف درختها نشسته بودند.نمای ساختمان و دیوار حیاط از آجر بهمنی قرمز بود پنجره های اتاق خواب و اتاق مهمانخانه از حیاط دیده میشدند.ته حیاط یک توالت قدیمی بود از آنها که در قم هم داشتیم و من همیشه از آن میترسیدم.این حیاط با چند پله از ایوان سراسری طبقه پایین که پنجره های بلند در آن باز میشد جدا میگردید.سعی کردم اتاقهای طبقه پایین را از پشت پنجره ها ببینم همه پرده حصیری داشتند که د ربالای پنجره ها جمع شده بودند پرده یکی از اتاقها باز بود دستهایم را کنار صورتم گرفتم و بداخل نگاه کردم یک قالی لاکی رنگ چند مخده د راطراف اتاق یک دست رختخواب جمع شده وسایل اصلی اتاق را تشکیل میدادند.

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#24 | Posted: 11 Sep 2013 15:03




ادامه داستان

سماور و بساط چای در کنار یکی از مخده ها بود رو در ورودی که بنظر کهنه تر از در بالا میرسید قفل بزرگی زده بودند لابد اینجا هم منزل مادربزرگ غریبه بود.حالا حتما به مهمانی رفته شبح پیرزنی که کمی قوز داشت و چادر نماز سفید با گلهای ریز سیاه سرش بود را در مراسم عقد بخاطر آوردم که چیزی در دستم گذاشت گویا سکه بود حتما او را با خودشان برده اند تا عروس و داماد چند روزی تنها باشند عروس و داماد...؟پوزخندی زدم و از پله ها پایین آمدم و به پله های زیر زمین و در بسته آن نگاهی انداختم پنجره های باریک زیر ایوان نورگیرهای زیرزمین بودند از میان آن نگاه کردم خیلی تاریک اشفته و خاک آلوده بنظر میرسید معلوم بود مدتهاست که کسی به آنجا وارد نشده خواستم برگردم نگاهم به گلهای خاک گرفته محمدی افتاد دلم سوخت اب پاش را از اب حوض پر کردم و به آنها اب دادم.
ساعت حدود 1 بعدازظهر بود احساس گرسنگی میکردم به اشپزخانه رفتم یک جعبه زا شیرینی ها عروسی اونجا بود .یکی را بدهان گذاشتم خیلی خشک بود دلم یه چیز خنک میخواست .یخچال قدیمی کوتاه و چاق برنگ سفید کنار آشپزخانه بود درش را باز کردم مقداری پنیر کره ی قدری میوه و برخی چیزهای دیگر در یخچال گذاشته بودند .یک شیشه آب و یک هلو برداشتم روی لبه پنجره اشپزخانه نشستم و همینطور که انرا گاز میزدم بدور و برم نگاه کردم چه اشپزخانه اشفته و نامرتبی بلند شدم یک کتاب برداشتم و رفتم روی تخت بهم ریخته دراز کشیدم ولی فکرم همراهی نمیکرد.چندین سرط از کتاب را خواندم ولی هیچ نمیفهمیدم.کتاب هم جذابیت نداشت.آنرا به کناری انداختم سعی کردم بخوابم ولی نمیشد.این فکر مدام در ذهنم میرقصید که حالا باید چکار کنم؟یعنی واقعا بقیه زندگیم با این غریبه خواهد گذشت ؟راستی نصفه شب کجا رفت؟حتما بخانه پدر و مادرش رفته شاید هم از من شکایت کرده باشد اگر مادرش بیاید و با من دعوا کند که چرا پسرم را از خانه بیرون کرده ای چه بگویم؟مدتی با خیالهای مختلف از این پهلو به آن پهلو چرخیدم تا یاد سعید بقیه مطالب را از ذهنم زدود سعی کردم آنرا کنار بزنم.به خودم نهیب زدم و گفتم دیگر نباید در مورد او فکر کنم حالا که نتوانستم خودم را بکشم باید مواظب رفتارم باشم پروین خانم هم از همینجا شروع کرده که حالا به این راحتی به شوهرش خیانت میکند.اگر میخواهم مثل او نشوم باید به سعید فکر نکنم.ولی یاد او رهایم نمیکرد بالاخره تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود که به تدریج شروع به جمع آوری قرص کنم تا اگر دیدم این زندگی برایم قابل تحمل نیست و دارم به راههای بدی کشیده میشوم وسیله ای اسان و بدون درد برای خودکشی د راختیار داشته باشم.حتما خدا هم متوجه خواهد بود که برای رهایی از گناه چنین کرده ام و آن عذاب وحشتناک را برایم در نظر نخواهد گرفت.بنظرم امد که ساعتها در رختخواب بودم حای چرتی هم زدم ولی وقتی به هال آمدم و به ساعت بزرگ و گرد روی دیوار نگاه کردم دیدم تازه ساعت سه و نیم است .چکار باید میکردم حوصله ام خیلی سر رفته بود.با خود گفتم:یعنی این غریبه کجا رفته؟راستی میخواهد با من چه کند؟
کاش میشد بدون آنکه با من کاری داشته باشد در این خانه زندگی کنم.در این خانه کتاب بود موسیقی بود رادیو بود و آنها مهمتر ارامش بود تنهایی و استقلال داشتم به اندازه سر سوزنی نمیخواستم خانواده ام را ببینم من و غریبه در این خانه میتوانستیم هر کدام برای خود زندگی مستقلی داشته باشیم .آه اگر قبول کند.من همه کارهای خانه را میکنم و هر کدام براه خود خواهیم رفت.به یاد پروین خانم افتادم او هم گفته بود شاید بهش علاقه مند شدی وگرنه تو هم بتوانی راه خودت را بروی پشتم لرزید منظور از این جمله را خیلی خوب میفهمیدم.واقعا چه ساده میتوان در راه خطر قدم گذاشت.ولی ایا او واقعا گناهکار است یا من اگر چنین کنم خائن هستم خائن نسبت به کی؟به چی؟واقعا کدام خیانت است؟همخوابه شدن با غریبه ای که نمیشناسمش دوستش ندارم و نمیخواهم بمن دست بزند و به صرف چند کلامی که دیگران خوانده و من با زور بله گفته ام یا دیگری از طرف من گفته یا عشق ورزیدن به مردی که دوستش دارم برایم همه چیز است.آرزوی زندگی با او را دارم ولی کسی آن چند کلمه را برایمان نخوانده است.
سرم باد کرده بود چه فکرهای عجیبی در آن میچرخید.باید کاری کنم باید خودم را مشغول کنم وگرنه دیوانه خواهم شد.رفتم رادیو را با صدای بلند روشن کردم احتیاج داشتم صداهای دیگری جز صدای خودم را بشنوم به اتاق خواب رفتم با سرعت تخت را مرتب کردم لباس خواب سرخ رنگ را مچاله کرده ته صندوقی که انجا بود گذاشتم لباسها در کمد بهم ریخته و نامرتب اغلب از چوب رختی به پایین افتاده بودند همه را بیرون ریختم لباسهای خودم را در یک طرف و لباسهای غریبه را در طرف دیگر گذاشتم خرت و پرتها را در کمدهای میز توالت جای دادم و روی آنرا مرتب کردم.صندوق سنگین را به گوشه اتاق روبرو که فقط چند کارتون کتاب در آن بود کشیدم و چیزهای اضافی را داخل آن گذاشتم آنجا را هم مرتب کردم هوا تاریک شده بود که این دو اتاق کامل مرتب شدند حالا میدانستم هر چیزی کجاست.دوباره احساس گرسنگی کردم دستهایم را شستم و به اشپزخانه رفتم .وای که آنجا چقدر بهم ریخته و نامرتب بود ولی دیگر حوصله نداشتم آب را جوش آوردم و چای مختصری درست کردم .نان هم در خانه نبود روی شیرینی های خشک کمی پنیر و کره گذاشتم با چای خوردم.آمدم سر کتابها بعضی اسامی عجیبی داشتند که خوب نمیفهمیدم بعضی کتابهای حقوقی بودند که معلوم بود کتابهای درسی غریبه اند چند کتاب داستان و شعرهم بود شعرهای اخوان ثالث فروغ فرخزاد و چند مجموعه شعری که خیلی از انها خوشم آمد.یاد کتاب شعرم که سعید داده بود افتادم.کتاب کوچکم که روش عکس گلدانی با گل نیلوفر برنگ سیاه نقاشی شده بود.یادم باشد آنرا حتما بیاد بیاورم.کتاب اسیر فروغ را باز کردم وای که چه جراتی دارد این زن تمام احساسش را بیپروا بیان کرده بعضی از آنها با تمام وجود احساس میکردم گویی خودم آنها را گفته بودم چند شعر را علامت گذاشتم تا در دفترم بنوسیم و با صدای بلند خواندم:
در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی را از سر بگیرم
دوباره بخود نهیب زدم که خجالت بکش ساعت از 10 گذشته بود که یک کتاب داستان برداشتم و به تختم رفتم خیلی خسته بودم .نام کتاب خرمگس بود چه اتفاقهای بد و وشحتناکی را توصیف میکرد نمیتوانستم آنرا زمین بگذارم و کمک کرد تا به تنهایی خودم در این خانه غریبه فکر نکنم و نترسم نفهمیدم چه موقع بخواب رفتم کتاب از دستم افتاد و چراغ روشن ماند.
نزدیکی های ظهر بود که بیدار شدم خانه همچنان در سکوت عمیق تنهایی خود غوطه ور بود با خود گفتم چه سعادتی است بدون مزاحم زندگی کردن میتوانم تا هر ساعت که بخواهم بخوابم دست و رویم را شستم چای درست کردم و باز از همان شیرینی های کذایی خوردم با خود اندیشیدم که امروز شنبه است همه مغازه ها باز هستند اگر این غریبه برنگردد خودم باید بروم و قدری خرید کنم ولی با کدام پول؟راستی اگر او نیاید من باید چه کنم؟حتما امروز سرکار رفته انشالله عصری برمیگردد خنده ام گرفت گفته بودم انشالله یعنی من دوست دارم او برگردد؟ایا او واقعا برای من ارزش خاصی پیدا کرده؟بیاد یکی از داستانهای زن روز افتادم که در آن دختری را مثل من بزور شوهر میدهد او شب عروسی به شوهرش میگوید که دیگری را دوست دارد و نمیتواند با او همبستر شود.شوهر هم قسم میخورد که به او دست نزند پس از گذشت چند ماه زن کم کم به محاسن مرد پی برده عشق گذشته را فراموش میکند و به همسرش دل میبندد ولی شوهر حاضر نبود قسمش را فراموش کند و هرگز به آن زن دست نزد یعنی ممکنست او هم چنین قسمی خورده باشد؟چه بهتر!در درون من هیچ احساسی برای غریبه وجود نداشت فقط میخواستم برگردد تا اولا از این بلاتکلیفی خلاص شوم ثانیا احتیاج به پول برای ادامه زندگی داشتم ثالثا به هیچ وجه مایل به بازگشت به خانه پدری نبودم.واقعیت این بود که از پناهگاه جدیدی که یافته بودم و از این زندگی بدون سر خر خوشم آمده بود.
رادیو را با صدای بلند روشن کردم و مشغول کار شدم بیشتر ساعات طولانی آنروز در آشپزخانه گذشت.چند کمد کوچک را که درهای آهنی داشتند تمیز کردم روی طبقات روزنامه پهن کردم و بشقاب ها و خرت و پرتهای دیگر را که پراکنده بودند در آن چیدم دیگهای بزرگ مسی را زیر سکویی که روی آن چراغ سه فتیله ای و گاز قرار داشت گذشاتم از صندوقی که دستگیرها را در آن دیده بودم مقداری پارچه ندوخته پیدا کردم روی میزهایی در اندازه های مختلف درست کردم و چون چرخ خیاطی نداشتم پایین آنرا کوک زدم یکی را روی سکو و بقیه را روی میزها و قفسه ها انداختم سماور نویی را که حتما از جهاز من بود با سایر وسایل چای روی یکی از قفسه ها چیدم چراغ سه فتیله ای و یخچال را که خیلی کثیف بودند شستم و کف اشپزخانه را مدتی سابیدم تا تمیز شد.چند رومیزی گلدوزی شده در وسایلم بود آنها را روی طاقچه اتاق مهمانخانه زیر رادیو و گرام دستی و کتابها پهن کردم صفحه ها و کتابها را هم مرتب و به ترتیب قد چیدم کمی با گرام ور رفتم ولی روشن نشد به گوشه و کنار نگاه کردم خانه شکل دیگری گرفته بود از آن خوشم آمد صدایی از حیاط مرا بطرف پنجره کشاند ولی خبری نبود باغچه ها خیلی خشک و تشنه بنظر میرسیدند رفتم پایین و آنها را اب دادم حیاط و پله ها را شستم هوا تاریک شده بود که خسته و عرق کرده از کار فارغ شدم یادم آمد که در خانه حمام داریم هر چند که آب سرد بود و من بلد نبودم آب گرمکن نفتی درازی را که گوشه حمام بود روشن کنم ولی باز هم غنیمت بود بعد از شستن حمام و دستشویی با همان آب سرد دوش گرفتم سرم را به سرعت شستم و به تنم صابون زدم و بیرون امدم.لباس خانه گلداری را که پروین خانم تازه برایم دوخته بود پوشیدم موهایم را پشت سرم بستم در آینه بخود نگاه کردم بنظرم آمد که خیلی عوض شده ام دیگر بچه نبودم انگار در چند روز گذشته به اندازه چند سال بزرگ شده بودم.
با صدای در حیاط قلبم فرو ریخت به کنار پنجره رفتم پدر و خواهر کوچک غریبه با مادربزرگ وارد شدند خواهرش زیر بازوی مادربزرگ را گرفته و کمک میکرد که از چند پله حیاط بالا بیاید پدرش رفت تا قفل درها را باز کند ولی صدای پای مادر غریبه و هن هنش د رپله نشان میداد که میخواهد هر چه زودتر خود را بخانه ما برساند ضربان قلبم شدید تر شده بود دست و پایم میلرزید در را باز کردم و پس از نفس بلندی سلام گفتم.
به به!سلام عروس خانم حالت چطوره شادوماد کجاست؟و قبل از اینکه من جواب بدهم وارد خانه شد و صدا کرد:حمید حمید مادر کجایی؟
نفس راحتی کشیدم پس آنها نمیدانند که حمید از همان شب رفته و هنوز برنگشته است به ارامی گفتم:منزل نیست.
ا...کجا رفته؟

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#25 | Posted: 11 Sep 2013 15:04 | Edited By: nazi220




ادامه داستان

گفت یه سری میرم پیش دوستام.
سرش را تکان داد و مشغول وارسی خانه شد به همه جا سرک کشید نمیفهمیدم معنی سر تکان دادنش چیست.انگار معلم سختگیری ورقه ام را بررسی میکند دلم شور میزد و منتظر نظر نهایی اش بودم.دستی به لبه پارچه های گلدوزی شده که روی طاقچه کشیده بودم کشید و گفت:خودت دوختی؟
نه.
به اتاق خواب رفت در کمد لباسها را باز کرد خودم از مرتب بودن آنها خوشم آمد باز سرش را تکان داد در آشپزخانه به ظرفهای داخل قفسه نگاه کرد یکی از آنها را برگرداند و گفت:مسعوده؟
بله!
بالاخره کنکاش به پایان رسید به هال برگشت و نشست به پشتی تکیه داد من رفتم چای دم کنم و مقداری شیرینی در ظرفی گذاشته و برگشتم.
بیا دخترم بیا بشین حظ کردم همونطور که پروین خانم میگفت خوشگل و تمیز و با سلیقه خوب در عرض دو روز اینجارو روبراه کردی مادرت میگفت بعد از یکی دو روز باید بریم کمکش تا خونشو تمیز کنیم ولی انگار دیگه لازم نیست معلومه خیلی خانه داری خیالم راحت شد.خوب ننه گفتی حمید کجا رفته؟
پیش دوستاش.
ببین دخترم زن باید زنیت داشته باشه باید بتونه شوهرشو تو چنگش بگیره خوب ضبط و ربطش کنه حواستو جمع کن این حمید گل من خارم داره خارهاش همین دوستاش هستن باید کاری کنی از اونا ببره تو هم باید بدونی دوستاش همچین آدمای سربراهی نیستن.همه گفتن اگه دستشو بند کنیم گرفتار زن و بچه بشه از این هواها می افته.حالا این دیگه وظیفه توست باید همچین بخودت مشغولش کنی که نفهمه وقتش چطور میگذره .نه ماه دیگه هم بچه اولو تو بغلش میذاری نه ماه بعدم بچه دوم خلاصه باید اونقدر دور وبرشو شلوغ کنی که از این فکر و خیالادربیاد من زور خودمو زدم به هر بدبختی بود با غش و گریه و رو به قبله شدن بالاخره زنش دادم حالا دیگه بعد از این نوبت توست .
گویی ناگهان پرده ای از جلو چشمم کنار رفت.آه...طفلک غریبه پس او را هم مثل من بزور سر سفره عقد نشانده بودند.او هم مطلقا خواهان من یا این زندگی نیست .شاید او هم کس دیگری را دوست دارد .ولی خوب اگر دوست داشته چرا برایش نگرفته اند؟اینها که خیلی به پسرشان و خواسته هایش اهمیت میدهند.او که مثل من نبود تا منتظر باشد به خواستگاریش بیایند.خودش میتوانست هر کس را که میخواهد انتخاب کند .پدر و مادرش هم که آنقدر آرزوی ازدواج او را داشتند حتما روی حرفش حرفی نمیزدند .شاید او اصلا مخالف ازدواج بوده نمیخواسته زیر این بار برود ولی چرا؟او که سن و سالی ازش گذشته یعنی فقط بخاطر دوستانش؟صدای مادرش مرا از افکارم بیرون کشید:امروز قرمه سبزی درست کردم حمید عاشقشه دلم نیومد اون نخوره یه قابلمه براتون آوردم میدونم تو حالا حالاها وقت سبزی پاک کردن نداری ...راستی برنج که دارین؟
با تعجب شانه هایم را بالا انداختم...
تو زیرزمینه همین جلو باباش هر سال که برای خودمون برنج میخره چند گونی هم برای بی بی و حمید میگیره برای شب یه کته درست کن حمید از برنج دون بدش میاد.کته رو بیشتر دوس داره ما هم چون دیگه فردا شب میریم بی بی رو اوردیم وگرنه میخواستم چند روز دیگه نگهش دارم زن بی آزاریه گاهی بهش سر بزن معمولا خودش کارا و پخت و پزشو میکنه ولی اگه تو هم گاهی بهش سر بزنی و براش غذا بدی بد نیست ثواب داره.
در همین موقع منیژه و پدرش هم وارد شدند من بلند شدم و سلام کردم پدرش با نگاهی گرم خنده مهربانانه ای کرد:سلام دخترم حالت چطوره راست میگفتی از شب عروسیش خوشگلتره.
ببین یه روزه چه خونه زندگی درست کرده چطور همه جا رو تمیز و مرتب کرده حالا باید دید این پسره دیگه چه بهونه ای داره.
منیژه هم همه جا سرک کشید و گفت:ببینم مگه تو چقدر وقت داشتی؟دیروز که لابد همه ش خوابیده بودید تازه مادرزن سلام هم باید میرفتید.
کجا باید میرفتیم.
مادر زن سلام مگه نه مامان مگه روز بعد از عروسی نباید برن مادرزن سلام؟
آره خوب باید میرفتند راستی نرفتید؟
نه ما که نمیدونستیم.
همه خندیدند.
خوب معلومه حمید که از این رسم و رسوما خبر نداره این طفلکی هم از کجا بدونه؟ولی حالا که میدونید باید برید منتظرتونن.
آره بهتون کادو هم میدن یادته مامان برای مادرزن سلام منصوره چه الله قشنگی به بهمن خان دادی؟
آره یادمه...راستی چی میخوای برات از مکه بیارم؟تعارف نکن بگو.
هیچی.
پاتختی هم که قرار شد بعد از اومدنه ما باشه حالا بازم فکراتو بکن تا فردا اگه چیزی خواستی بگو.
خانم پاشو فکر نکنم این حمدی پیداش بشه خیلی خسته ام انشالله حمید فردا بهمون سر میزنه شاید هم بیاد فرودگاه خوب دخترم خداحافظی باشه برای فردا .مادرش مرا بغل کرد و بوسید و در حالیکه بغض کرده بود گفت:جون تو و جون حمیدم ترو خدا مواظبش باش نذاری بلایی سرش بیاد.به منیژه هم سر بزنید هر چند که منصوره هم مواظبشه.
با رفتن آنها نفس راحتی کشیدم استکانها و پیش دستیها را جمع کردم رفتم پایین تا برنج را پیدا کنم دلم ضعف میرفت بی بی صدایم کرد سلام کردم او هم خوب سراپایم را برانداز کرد و گفت:سلام بروی ماهت ایشالله سفید بخت بشی مادر این پسره رو هم جمع و جورش کنی.
ببخشید کلید زیرزمین پیش شماست؟
نه مادر همون بالای دره.
الان شام درست میکنم.
- باريكالله درست كن درست كن .
- براي شما هم مي آرم ، نمي خواد چيزي درست كنين .
- نه ننه من شام نمي خورم ، فقط اگه فردا نون گرفتيد براي من هم بگيريد .
- چشم !
و با خود گفتم اگه غريبه نياد ، من چطوري نون بگيرم ؟ بوي كته و قرمه سبزي اشتهايم را به شدت تحريك كرده بود ، يادم نمي آمد آخرين باري كه يك غذاي درست وحسابي خورده بودم كي بود . حدود ساعت ده غذا حاضر شد ، ولي از غريبه خبري نبود ، نه مي توانستم و نه مي خواستم كه منتظرش بمانم ، شامم را با ولع خوردم ظرفها را شستم و بقيه غذا را كه براي چهار وعدۀ ديگرمان هم بس بود در يخچال گذاشتم ، كتابم را برداشتم و به تخت خواب رفتم ، بر خلاف شب گذشته خيلي زود خوابم برد .

ساعت هشت صبح بود كه از خواب بيدار شدم ، كم كم برنامۀ خواب وبيداريم داشت تنظيم مي شد ، ديگر اطاق برايم غريبه نبود . آرامشي كه در اين مدت كوتاه در اين خانه بدست آورده بودم هرگز در خانه شلوغ و نا امن خودمان نداشتم . مدتي در رختخواب غلت زدم ، بدون عجله بلند شدم تختم را مرتب كردم و بيرون آمدم ، يك مرتبه خشكم زد ، غريبه در هال روي يكي از پتوهاي كنار مخده خوابيده بود ، كمي ايستادم معلوم بود كه در خواب عميقي است . اصلاً ديشب متوجه آمدنش نشده بودم ، هيكلش به نظرم به آن تنومندي كه تصور كرده بودم نبود ، بازويش را روي پيشاني و چشمهايش گذاشته بود ، سبيلهاي بلند وپر پشتي داشت كه نه تنها لب بالا بلكه قسمتي از لب پايين را هم پوشانده بود ، موهايش حلقه هاي درشتي بودند كه آشفته و نامرتب بر روي بالش ريخته بود ، نسبتاً سبزه وقد بلند به نظر مي رسيد ، با خود گفتم اين مرد شوهر منست ولي اگر او را در خيابان مي ديدم ، نمي شناختم ، واقعاً كه خيلي مسخره است . بي سرو صدا دست ورويم را شستم ، سماور را روشن كردم ، ولي نان را چه كنم ؟ بالاخره فكري به خاطرم رسيد ، چادر نماز را سرم انداختم و به آرامي از در بيرون آمدم ، بي بي داشت آبپاش را از آب حوض پر مي كرد ، سلام كردم .
- سلام عروس خانوم حميد تنبل هنوز بيدار نشده ؟
- نه مي خوام برم نون بخرم ، شما كه هنوز صبحانه نخوردين ؟
- نه مادر عجله اي ندارم .
- نونوايي كجاس ؟
- از در كه رفتي بيرون برو دست راست ، سر كوچه كه رسيدي مي پيچي دست چپ ، صد قدم بري جلو نونواييه . كمي اين پا واون پا كردم و گفتم :
- ببخشيدها پول خرد دارين ؟ نمي خوام حميد رو بيدار كنم . مي ترسم نونوايي پول خرد نداشته باشه .
- آره ننه دارم ، برو سر طاقچه بردار .
وقتي برگشتم حميد هنوز خواب بود ، چاي را دم كردم ، برگشتم تا از يخچال پنير را در بياورم كه با هيكل غريبه كه در چهارچوب در آشپزخانه ايستاده بود روبرو شدم به شدت تكان خوردم و بي اختيار گفتم :
- واي ...! او به سرعت خودش را كنار كشيد ، دوباره دستهايش را به حالت تسليم بالا برد و گفت :
- نه ! نه ! ترو خدا نترس ، مگه من لولو خور خوره ام ؟ از خودم نااميد شدم ، يعني من اينقدر ترسناكم ؟
خنده ام گرفت ، با ديدن خندۀ من آرامش يافت دستهايش را به بالاي در گرفت وگفت :
- انگار امروز حالت بهتره .
- بله متشكرم ، تا چند دقيقه ديگر صبحونه حاضر مي شه .
- به به ! صبحانه ! اينجاها را هم كه تميز كردي ، بيخودي نبود مامان مي گفت وقتي زن تو خونه باشه همه چيز مرتب مي شه ، فقط خدا كنه من بتونم ، وسايلمو پيدا كنم ، من به اينهمه مرتب بودن عادت ندارم .
و به طرف دستشويي رفت ، بعد از چند دقيقه صدايش را شنيدم كه گفت :
- ببين ... حولۀ حمام اينجا بود ، كجا گذاشتيش ؟
رفتم حوله را كه تا كرده بودم آوردم ، سرش را از لاي در بيرون آورد و گفت :
- راستي اسم تو چي بود ؟
جا خوردم حتي اسم مرا هم نمي داند، بالاخره سر عقد چند بار اسمم را خوانده بودند ، چقدر برايش بي تفاوت بود و يا تا چه ميزان در فكرهاي خودش غرق بوده كه به اين راحتي فراموش كرده است ، با سردي گفتم :
- معصوم !
- آها معصومه ! حالا معصومه يا معصوم .
- فرقي نمي كنه همه بهم ميگن معصوم .
- نگاهي دقيق تر به صورتم كرد وگفت :
- آها ... خوبه ... بهت مي آد.
قلبم فشرده شد ، او همين را گفته بود ، ولي عشق ومحبت او كجا و بي تفاوتي اين كجا ؟ او به قول خودش روزي هزار بار اسم مرا تكرار مي كرد ، چشمانم پر از اشك شد ، به آشپزخانه برگشتم ، وسايل صبحانه را به هال بردم و سفره را پهن كردم .
غريبه با موهاي حلقه حلقه و خيش در حاليكه حوله را پشت گردنش انداخته بود يك راست به طرف سفره آمد ، چشمهاي سياه ، مهربان وخنداني داشت ، احساس ترسي كه داشتم به كلي برطرف شد .
- به به ! عجب صبحونه اي نون تازه هم كه داريم ، اينم از مواهب زن داشتنه .
احساس كردم اين را براي خوشايند من مي گويد ، مي خواست از اينكه نام مرا به خاطر نداشته به نوعي عذرخواهي كند . چاي را جلويش گذاشتم ، چهار زانو نشست و در حاليكه پنير را روي نان مي گذاشت گفت :
خوب ، تعريف كن ، چرا از من اونقدر ترسيدي ؟ من ترسناكم يا هر كس ديگه هم اون شب به اسم شوهر به اطاق خوابت مي اومد وحشت مي كردي ؟
- فرقي نمي كرد ، از هر كسي كه بود مي ترسيدم .
و در دل ادامه دادم جز سعيد كه اگر او بود با تمام وجود به آغوشش مي پريدم .
- پس چرا عروسي كردي ؟
- مجبور بودم .
- چرا ؟
- خانوادم معتقد بودن كه وقت ازدواجمه .
- ولي تو هنوز خيلي جووني به نظر خودت هم وقتش بود ؟
- نه ! من مي خواستم درس بخونم .
- خوب چرا نخوندي ؟

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#26 | Posted: 11 Sep 2013 15:06




ادامه داستان

- مي گفتن براي دختر تصديق ششم ابتدايي كافيه ، تازه من اين سالها رو هم بسكه التماس كردم اضافه خوندم .
- پس تو رو مجور كردند كه سر سفرۀ عقد بشيني و نذاشتند به مدرسه كه خواست مشروعت بود بري ؟
- آره .
- چرا مقاومت نكردي ؟ چرا جلوشان نايستادي ؟ چرا عصيان نكردي ؟
رنگش كمي برافروخته شده بود . تو بايد حقتو به زور هم كه شده مي گرفتي ، اگه كسي زير بار زور نمي رفت اينهمه زورگو توي دنيا پيدا نمي شد ، همين مظلوميت ها بنيان ظلم و اينقدر محكم مي كنه .
متحير نگاهش كردم مثل اينكه خيلي از واقعيت پرت بود . خنده ام گرفت ، با همان لبخند كه گويا تمسخر آميز هم بود گفتم :
- پس شما زير بار زور رفتيد؟
- خشكشش زد ، ساكت شد ، با تعجب نگاهم كرد وگفت :
- كي ؟ منو مي گي ؟
- بله ، شما رو هم به زور سر سفرۀ عقد نشوندن ، مگه غير از اينه ؟
- كي همچين حرفي زده ؟
- خوب مشخصه ، نمي تونين بگين كه در آرزوي ازدواج لحظه شماري مي كردين ، بيچاره مادرتون چقدر زحمت كشيده ، غش وضعف كرده تا شما حاضر شدين زن بگيرين.
- اينا رو مامانم گفته ، نه ... ؟ خوب البته راست گفته ، مي دوني حق با توست ، منم مجبور شدم ، زور هميشه كتك ودعوا وشكنجه نيست ، گاهي با كمك عشق و محبت زور مي گن و دست وپاي آدمو مي بندن ، ولي وقتي به خاطر دلخوشي مامان قبول كردم كه زن بگيرم فكر نمي كردم هيچ دختري با اين شرايط زن من بشه .
مدتي در سكوت به صبحانه خوردن ادامه داديم ، بعد فنجان چاي را در دست گرفت به مخده تكيه داد وگفت :
- اما تو هم خوب ذليلي هستي ها ... ، خوشم اومد ، سر بزنگاه آدمو خيط مي كني . و شروع به خنده كرد منهم خنديدم .
- مي دوني چرا نمي خواستم زن بگيرم ؟
- نه! چرا ؟
- چون آدم متأهل زندگيش مال خودش نيست ، دست وپايش بسته مي شه ، گرفتار مي شه نمي تونه به ايده آلهايش فكر كنه و دنبال اونا بره يك نفر مي گه مرد وقتي زن مي گيره متوقف مي شه وقتي بچۀ اول دنيا مي آد به زانو مي افته با بچۀ دوم به سجود مي ره يا بچۀ سوم ديگه فنا مي شه ، يا يك چيز شبيه به اين . البته منم بدم نمي آد صبحونه ام حاضر باشه خونه ام تميز باشه ، كسي باشه بهم برسه ، كارامو بكنه لباسامو بشوره ، ولي اين ناشي از خودخواهي انسانه و به تربيت غلط مرد سالاري ما بر مي گرده . من معتقدم كه نبايد در مورد زن اينجوري فكر كرد به نظر من زنها از ستمديده ترين اقشار تاريخند ، اولين گروه انساني كه بوسيله گروه ديگر استثمار شد زنها بودند ، هميشه به عنوان وسيله مورد استفاده قرار گرفته اند و هنوز هم مي گيرند .
با اينكه حرفهايش كمي كتابي بودند و معني بعضي كلمه ها مثل استثمار را خوب نمي دانستنم ولي خيلي خوشم آمد ، اين جمله كه زنها ستمديده ترين قشر تاريخند در ذهنم حك شد .
- براي همين نمي خواستيد زن بگيريد؟
- بله نمي خواستم گرفتار بشم ، چون اين خاصيت تفكيك ناپذير ازدواجهاي سنتي است ، حالا اگر دوست و هم مرام و هم عقيده بوديم ، چيز ديگري بود .
- خوب چرا با كسي كه هم مرام بود ازدواج نكرديد ؟
- دختراي گروه ما به راحتي تن به ازدواج نمي دن ، اونها هم خودشون رو وقف هدف كردن ، مادرم هم از تمام بچه هاي ما متنفره ، مي گفت اگه يكي از اونا رو بگيري ، خودمو مي كشم .
- شما دوستشون داشتيد ؟
- چي رو دوست داشتم ... ؟ اوه نه ! اشتباه نكن ، منظورم اين نيست كه مثلاً من عاشق كسي بودم و مادرم مخالفت كرد ، با اين حرفهاي احمقانه ، نه ! توي ماها اصلاً از اين حرفها نيست ، چون اونا اصرار داشتند من زن بگيرم ، منم مي خواستم با يك ازدواج درون گروهي كه مانع فعاليتهام نشه ، غائله رو ختم كنم ولي خوب مامان دستمو خوند،
- درون گروهي ؟ منظورتون چه گروهيه ؟
- گروهي خاصي نيست همين ها كه جمع مي شن تا يك فعاليتهاي باارزش انجام بدن فعاليتهايي كه به نفع مردم محروم باشه ، بالاخره هر كسي در زندگي ايده ها و اهدافي داره و در آن جهت حركت مي كنه ، تو هدفت چيه ؟ مي خواهي در چه جهتي حركت كني ؟
- قبلاً هدفم درس خوندن بوده ، ولي حالا... نمي دونم .
- نكنه تا آخر عمرت مي خواي اين خونه را بسابي ؟
- نه ... !
- پس چي ؟ اگه هدفت درس خوندنه خوب بخون ، چرا جا مي زني ؟
- آخه كسي رو كه ازدواج كرده باشه مدرسه راه نمي دن .
- يعني تو نمي دوني راههاي ديگه اي هم براي درس خوندن هست ؟
- مثلاً چه راهي ؟
- خوب برو كلاس شبانه ، متفرقه امتحان بده ، آدم كه حتماً نبايد مدرسه بره .
- اونو مي دونم ولي آخه مگه از نظر شما اشكال نداره ؟
- نه چه اشكالي داره ؟ خيلي هم خوبه ، من ترجيح مي دم با آدم تحصيل كرده و باشعور سرو كار داشته باشم ، اصلاً اين حق توست ، من چكاره ام كه مانع تو بشم ، من كه زندانبان تو نيستم .
هاج وواج مانده بودم اصلاً حرف هايي را كه مي شنيدم باور نمي كردم ، اين ديگر چه جور آدميست ؟ چقدر با مردهايي كه تا بحال شناخته ام فرق دارد ، احساس كردم چراغي به بزرگي يك خورشيد در زندگيم روشن شده زبانم از خوشحالي بند آمد ، بي اختيار گفتم :
- راست مي گيد ؟ آخ اگه بزاريد درس بخونم ...
از حالت من خنده اش گرفته بود ، با بزرگواري گفت :
- معلومه كه راست مي گم اين حق توست لازم نيست از كسي تشكر كني ، هر آدمي بايد بتونه هر كاري رو كه دوست داره و فكر مي كنه كه درسته انجام بده ، معني همسر اين نيست كه مانع فعاليتهاي طرف مقابل بشي ، بلكه بايد از او پشتيباني كني ، اينطور نيست ؟
با تمام وجود سر تكان دادم و حرفهايش را تصديق كردم ، منظورش را هم خوب فهميده بودم منم نبايد مانع كارهاي او باشم .
اين تفاهم پس از آن قانون نانوشتۀ زندگي ما شد ، قانوني كه هر چند بر اساس آن من از برخي حقوق انسانيم بهرمند شدم ولي در نهايت به سود من نبود .

آن روز او سركار نرفت و من البته نپرسيدم چرا. براي نهار به منزل پدر و مادرش رفتيم ، كه شب عازم سفر بودند . براي پوشيدن لباس مدتي در اطاق معطل شدم نمي دانستم چه بايد بپوشم ، با خود گفتم مثل هميشه روسريم را سر مي كنم اگر گفت چرا ، چادر مي پوشم ، وقتي از اطاق بيرون آمدم نگاهي به روسريم انداخت گفت :
- اين چيه ؟... بايد باشه ؟
- خوب از وقتي پدرم اجازه داد من هميشه روسري زدم ، حالا اگه شما ناراحتين چادر سر مي كنم .
- اوه نه !نه! همين هم زياديه ، البته ميل خودته ، هر جوري كه دوست داري لباس بپوش ، اين هم از حقوق انسانيه .

آن روز بعد از مدتها احساس سرخوشي كردم ، احساس داشتن پشتوانه اي مطمئن ، احساس دسترسي به رؤياهايي كه تا همين چند ساعت پيش امكان ناپذير به نظر مي رسيدند ،با آرامش در كنارش قدم مي زدم . با هم حرف مي زديم . او بيشتر صحبت مي كرد . گاه حرفهايش خيلي ادبي و كتابي مي شد و مثل معلمي كه براي شاگرد كودني درس مي گويد سخن مي گفت . ولي براي من اصلاً ناخوشايند نبود . او واقعاً باسواد بود . از نظر تجربه وتحصيل من حتي شاگرد او هم محسوب نمي شدم . مبهوت گفتارش بودم و از اين رابطه لذت مي بردم .
در منزل آنها همه دورمان را گرفتند . خواهر بزرگش منير خانم هم با دو پسرش از تبريز آمده بود ، پسرها يك جور حالت غريبه گي داشتند زياد با بقيه نمي جوشيدند ، بيشتر با خودشان تركي حرف مي زدند ، خود منير خانم هم با خواهرانش خيلي فرق داشت ، از آنها خيلي بزرگتر مي نود ، به نظرم بيشتر شبيه خاله اشان بود تا خواهرشان ، از اينكه مي ديدند من وحميد با هم خوب هستيم و حرف مي زنيم خوشحال بودند . حميد يكسره با مادر وخواهرها شوخي مي كرد ، به آنها متلك مي گفت ؛ و از همه عجيب تر آن كه آنها را مي بوسيد من خيلي خنده ام مي گرفت و تعجب مي كردم . در خانۀ ما مردها زياد با زنها صحبت نمي كردند ، چه رسد به شوخي و خنده ، از محيط وفضاي خانه شان خوشم آمد . اردشير پسر منصوره چهار دست و پا راه مي رفت ، خيلي شيرين و ودوست داشتني بود و بدون غريبي خودش را بغل من مي انداخت ، احساس خوبي داشتم ، از ته دل مي خنديدم . مادرش گفت :
- خوب الحمدالله ، عروسمون خنديدن هم بلده ما تا به حال خنده اشو نديده بوديم . منصوره دنبالۀ حرف را گرفت :
- اتفاقاً وقتي مي خنده چقدر هم خوشگلتر مي شه ، با اون چالهاي رو گونه هاش ، به خدا من اگه جات بودم هميشه مي خنديدم . سرخ شدم و سرم را پايين انداختم . منصوره ادامه داد ، داداش خوشت اومد . ديدي چه دختر خوشگلي برات پيدا كرديم ، بگو دستت درد نكنه .
حميد با خنده گفت :
- دست شما درد نكنه .
منيژه اخمهايش را در هم كشيد و گفت :
- حالا چتونه ، چرا مثل آدم نديده ها رفتار مي كنين ؟
و از اطاق بيرون رفت . مادرش گفت :
- ولش كنيد ، بالاخره اون هميشه عزيز درددانۀ داداشش بوده . من كه خيلي خوشحالم ، حالا كه با هم مي بينمتون خيالم راحت شد ، خدا رو صد هزار مرتبه شكر ، حالا ديگه مي تونم تو خونۀ خدا نذرمو ادا كنم .
در اين موقع پدرش وارد شد . ما ايستاديم و سلام كرديم ، پدرش پيشاني هر دومان را بوسيد من سرخ شدم . با مهرباني گفت :


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#27 | Posted: 11 Sep 2013 15:07




ادامه داستان

- خوب عروس خانم ، حالت چطوره ؟ پسرم كه اذيتت نكرده ؟!
سرم را پايين انداختم و گفتم : نه خير!
- اگه يه وقت اذيتت كرد بيا به خودم بگو ، همچين گوشش را مي كشم كه ديگه جرأت نكنه ناراحتت كنه .
و به شوخي گوش حميد را كشيد . حميد خنديد وگفت :
- نكش باباجون ، اينقدر كه تو گوش ما رو كشيدي ديگه درازگوش شديم .
موقع خداحافظي مادرش بار ديگر مرا به گوشه اي كشيد و گفت :
- ببين دخترم از قديم گفتن ، گربه رو دم حجله مي كشن ، از همين حالا محكم جلوش وايسا ، نه اينكه باهاش دعوا كني ها ، با خوش اخلاقي ، خودت راهشو پيدا مي كني بالاخره تو زني ، عشوه اي ، نازي ، قهري ، خواهشي ، خلاصه نذار شبها دير بياد خونه ، صبح سر ساعت بفرستش سر كار ، بايد پاي دوستاشو از زندگيت ببري ، انشاءالله زود هم بچه دار شو ، پشت سر هم ، امونش نده دو سه تا بچه كه دور و برشو گرفت ديگه اين مسخره بازيها از سرش مي افته ، ببينم چقدر جربزه داري .
موقع بازگشت حميد پرسيد ، خوب مامانم چي مي گفت ؟
- هيچي مي گفت مواظب شما باشم .
- آره مي دونم مواظب من باشي كه با دوستام رفت وآمد نداشته باشم ، آره ؟
- اي ...
- توچي گفتي ؟
- هيچي چي بگم ؟
- بايد مي گفتي من كه ، مأمور جهنم نيستم ، كه زندگي رو براش زهر مار كنم .
- من چطوري روز اول مي تونم همچين حرفهايي به مادر شوهرم بزنم .
- امان از دست اين زنهاي قديمي ، اصلاً مفهموم ازدواج رو درك نمي كنن ، زنو يك زنجيري مي دونن براي بستن دست و پاي مرد بيچاره ، در صورتيكه مفهوم ازدواج همراهي ، تفاهم ، پذيرش خواستهاي طرفين و حقوق مساويه ، به نظر تو غير از اينه ؟
- نه ، كاملاً حق با شماس ، و در دل اينهمه بزرگواري و شعورش را ستودم .
- اينقدر از زناي بي شعوري كه مدام از شوهراشون مي پرسن كجا بودي ؟ با كي بودي ؟ چرا دير اومدي ؟ چرا نيومدي ؟ بدم مي آد ، تو ماها زن ومرد حقوق مشخص و مساوي دارن ، هيچكدوم هم حق ندارن ديگري رو به بند بكشند ، يه كارهايي كه دوست نداره وادارش كنن ، يا استنطاق كنند.
- چه خوب ... !
پيام را كاملاً روشن ومشخص دريافت كردم ، هرگز نبايد سؤال كنم چرا ، كي وکجا...واقعیت این بود که در آن موقع برایم اهمیتی هم نداشت زیرا اولاً او به مراتب از من بزرگتر، درس خوانده تر و باتجربه تر بود، مسلماً بهتر از من می دانست چطور باید زندگی کند ثانیاً، اصلاً به من چه که او چه کار می کرد؟ همینکه برای زنها این همه حق و حقوق قائل بود و اجازه می داد درس بخوانم و کارهایی را که دوست دارم انجام دهم نه تنها کافی بلکه از سرم هم زیاد بود.
*******
دیروقت به خانه رسیدیم، او بدون اینکه حرفی بزند بالش و ملافه ای برداشت و مشغول آماده کردن مخل خوابش شد، معذب بودم نمی دانستم باید چه کنم خجالت آور بود که من روی تخت بخوابم و او را که اینهمه مهربان و بامحبت بود وادار کنم که در این جای ناراحت بخوابد، قدری این پا و آن پا کردم و بالاخره گفتم:
_اینطوریی خیلی بده، شما ناراحت می خوابید، شما بیایید روی تخت من پایین می خوابم.
_نه مهم نیست من همه جا می توانم بخوابم.
_آخه...من عادت دارم روی زمین بخوابم.
_منم همینطور.
به اتاق خواب رفتم، با خود فکر کردم تا کی می توانم اینطوری زندگی کنم؟ از نظر احساسی آشفته بودم، هیچگونه کشش عاشقانه یا خواست غریزی وجود نداشت، ولی من خود را بدهکار می دانستم، او مرا از آن خانه نجات داده و می خواست با اجازۀ ادامۀ تحصیل بزرگترین لطف را به من بکند، از طرفی آن احساس انزجاری که روز اول از تصور تماس دستهای او با بدنم می کردم از میان رفته بود. به هال رفتم، بالای سرش ایستادم و گفتم:
_لطفاً بیا و سرجات بخواب.
نگاه نافذ، پرسشگر و کنجکاو خود را برای چند لحظه به چهره ام دوخت، با لبخندی نامحسوس دستش را به طرفم دراز کرد، با کمک من از جایش برخاست و بدین ترتیب در جایگاه همسریش قرار گرفت.
آن شب پس از اینکه او به خواب عمیقی فرو رفت من ساعتها گریه کردم و در خانه قدم زدم، نمی دانستم چه مرگم شده. هیچ فکر روشنی نداشتم. فقط دلتنگ بودم.
***********
چند روز بعد پروین خانم به دیدنم آمد هیجان زده بود گفت:
_هر چه منتظر شدم خودت بیای که نیومدی دیدم بیش از این نمی توانم تحمل کنم گفتم بیام ببینم در چه حالی؟
_خوبم! بد نیستم.
_برام تعریف کن چطوره؟ اذیتت که نکرده؟ بگو ببینم شب اول چی به سرت اومد با اون حالی که تو داشتی گفتم سنکوب می کنی.
_آره حالم خیلی بد بود ولی اون فهمید، وقتی وضع منو دید از خونه رفت بیرون تا من راحت بخوابم.
_وای...! چه آدم نازنینی؟! خدا رو شکر! نمی دونی چقدر دلم شور می زد، دیدی چقدر مرد باشعوریه، حالا اگه زن اون اصغر قصاب شده بودی خدا می دونه چه بلایی سرت می آورد حالا بگو ببینم در کل ازش راضی هستی؟
_آره خیلی پسر خوبیه، خانواده اش هم خوبن.
_الحمدالله! می بینی چقدر با اون خواستگارای دیگه ات فرق دارن.
_آره اینو مدیون توأم، حالا کم کم متوجه می شم تو چه لطف بزرگی در حق من کردی.
_نه بابا...من کاری نکردم، خودت خوب بودی که اینا پسندیدنت حالا خدا رو شکر که تو راحتی، شانس خودت بود، من بدبخت از این شانسا نداشتم.
_تو که با حاج آقا مشکلی نداری، بیچاره کاری به کارت نداره.
_به...! تو حالاشو می بینی، حالا که پیر شده و مریض و پشم پیله اش ریخته، نمی دونی اون وقتا چه گرگی یود، شب اول چطوری به من حمله کرد، من که می لرزیدم و گریه می کردم چه کتکی ازش خوردم. اون روزا پولدار بود هنوز فکر می کرد که عیب از زناس که بچه درا نمی شه، کلی بیا و برو داشت، خدا رو بنده نبود. بلاهایی سرم آورد که گفتنی نیست، وقتی صدای در می اومد و می فهمیدم اومده خونه چهارستون بدنم می لرزید. آخه نه اینکه منم بچه بودم خیلی ازش می ترسیدم ولی وقتی الحمدالله ورشکست شد و همه مال و منالشو از دست داد، بعد هم دکترا بهش گفتن که عیب از خودشه و هیچوقت نمی تونه بچه دار بشه انگار یه سوزن به بادکنک زدند باد و فیسش خوابید یه دفعه به اندازۀ بیست سال پیر شد، همه هم ولش کردن و رفتن، منم بزرگ تر و قوی تر شده بودم زبونم دراز شده بود، می تونستم جلوش وایسم یا ولش کنم و برم، حالا می ترسه که منو هم از دست بده، اینه که کاری به کارم نداره، حالا دیگه نوبت تاخت و تاز منه، ولی جوونی و سلامتیم رو که ازم گرفت چی؟ اونا رو که نمی تونم برگردونم...کمی سکوت برقرار شد، سرش را طوری تکان داد که گویی می خواهد افکار گذشته را دور کند و ادامه داد، راستی چرا دیدن خانم جون و آقا جونت نمی آی؟
_برای چی بیام؟ چه گلی به سرم زدن.
_وا مگه می شه بالاخره پدر مادرتن.
-اونا از خونه بیرونم کردن، من دیگه اونجا نمی آم.
_این حرفو نزن گناه دارن، خیلی منتظرتن.
_نه پروین خانم نمی تونم بیام، دیگه هم حرفشو نزن.

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#28 | Posted: 11 Sep 2013 15:07




ادامه داستان

بیش از سه هفته از زندگی مشترک ما می گذشت که یک روز صبح زنگ خانه به صدا در آمد، تعجب کردم، من کسی را نداشتم که به دیدنم بیاید دویدم و در را باز کردم، خانم جون با پروین خانم پشت در ایستاده بودند، جا خوردم با سردی سلام کردم.
_سلام خانم، انگار خیلی خوش می گذره که اینهمه وقته رفتی و پشت گوشت رو هم نگاه نمی کنی، خانم جونت دیگه داشت از غصه دق می کرد، گفتم بیا بریم ببین که ماشاءالله حالش خوبه.
_کجایی دختر داشتم از دلشوره می مردم، سه هفته اس چشممون به در خشک شد، هیچ خبری ازت نیومد نمی گی ننه ای داشتی بابایی داشتی؟ رسمی هست رسومی هست؟
_عجب! کدوم رسم و رسوم؟ پروین خانم با سر اشاره کرد که حرف نزنم و گفت:
_وا! حالا یه بفرما بگو اقلاً، این بیچاره تو این گرما کلی راه اومده، نکنه تو خونه هم
نمی خوای رامون بدی؟
_خیلی خوب بفرمایید. خانم جون همانطور که غرغرکنان از پله ها بالا می آمد گفت:
_روز بعد از عروسی تا بوق سگ نشستم تا خیر سرمون دامادمون بیاد دیدنی، کخ خبری نشد، گفتیم شاید روز بعد بیان، گفتیم لابد جمعۀ این هفته می آن، جمعۀ اون هفته، جمعۀ هفتۀ بعد، دیگه گفتم حتماً دختره مرده، بلایی سرش اومده، مگه می شه کسی اینطوری از خونۀ باباش بره و پشت سرشو نگاه نکنه، انگار نه انگار ننه ای، بابایی داشته که به گردنش حقی دارن.
وسط هال رسیده بودم که دیگر طاقتم طاق شد، فریاد زدم:
_حق دارین؟ کدوم حق؟ چه حقی گردن من دارین؟ غیر از اینکه درستم کردین؟ مگه من خواستم درستم کنین؟ که منتشو گردن من می ذارین، واسۀ کیف خودتون بوده، وقتی هم فهمیدین دختره کلی هم غصه خوردین و پشیمون شدین غیر از این چه حق دیگه ای دارین؟ برام چکار کردین؟ اینهمه التماستون کردم بذارین درس بخونم، گذاشتین؟ اینهمه التماستون کردم شوهرم ندین، بذارین یکی دو سال دیگه تو اون خونه خراب شده بمونم؟ گذاشتین؟ چقدر کتکم زدین؟ چند دفعه تا پای مرگ رفتم، چند ماه زندانی بودم؟ خانم جون زار زار گریه می کرد، پروین خانم با وحشت نگاهم می کرد و با دستش علامت می داد که ساکت باشم ولی عقدۀ دلم تازه سر باز کرده بود،
نمی توانستم جلویش را بگیرم.
_خودتون از وقتی یادمه می گفتین دختر مال مردمه، بعد هم به زور دادینم دست مردم، همچین می خواستین از سر خودتون بازم کنید که حتی براتون مهم نبود منو به کی
می دین، مگه شما نبودین که اون طوری از زیر تخت بیرونم کشیدین، که زودتر بیرونم کنین؟ مگه شما نبودین که می گفتین تو باید از این خونه بری که محمود زن بگیره؟ خوب منم رفتم یعنی شماها بیرونم کردین، شدم مال مردم، حالا منتظرین که بیام دست بوستون؟ بابا ایوالله! واقعاً که...!
_بسه معصوم خجالت بکش، این حرفا چیه می زنی، ببین چه به روز این زن بدبخت آوردی؟ هر چی باشه پدر مادرتن، زحمتتو کشیدن تا بزرگ شدی، خیال می کنی همینطوری به این قد و قواره رسیدی؟ کم آقاجونت دوستت داره؟ همه چیو واسه تو می خواس؟ کم غصه تو رو خوردن؟ من شاهد بودم اون مدت که مریض بودی این زن چه کشید، شب ها تا صبح بالای سرت می نشست و اشک می ریخت. چقدر برات نذر و نیاز کرد؟ تو دختر بی چشم و رویی نبودی، همه پدر مادرا به گردن بچه هاشون حق دارن، حتی بدترینشون، تازه اینا که اینهمه هم خاطرت رو میخوان، به خدا وقتی من شوهر کردم و رفتم اگه صد سال هم نمی رفتم خونۀ بابام هیچکس سراغمو نمی گرفت، چه بخوای چه نخوای حق فرزندی به گردنته، باید به جا بیاری و گرنه خدا بدش می آد و بهت غضب می کنه!
آرام گرفته بودم، احساس می کردم سبک شده ام، کینه و نفرتی که مثل یک دُمل چرکین در تمام این مدت عذابم می داد سرباز کرده بود اشکهای خانم جون هم مانند مرهمی برزخم از دردم می کاست.
_وظیفۀ فرزندی؟ اهه... باشه. من وظیفۀ فرزندیمو به جا می آرم اگه کاری داشتین براتون می کنم، نمی خوام آخر سر من گناهکار باشم و بدهکار، ولی از من نخواین که اونچه رو که با من کردین فراموش کنم.
گریۀ خانم جون شدیدتر شد و گفت:
_برو اون چاقو رو بیار و این دست منو که موهاتو کشید قطع کن، به خدا این جوری راحت ترم و کمتر درد می کشم، روزی صد دفعه به خودم می گم الهی دستت بشکنه زن، چطور دلت اومد این طفل معصومو اینطوری بزنی. ولی مادر اگه این کارو نمی کردم، می دونی اون روز چه آبروریزی می شد. داداشات قیمه قیمه ات
می کردن از صبح احمد توی گوشم می خوند که اگه این دختره بخواد بازی در بیاره و آبروریزی کنه آتیشش می زنم، از طرفی آقا جونت تمام اون هفته قلبش درد می کرد، اون روز با قرص و دوا رو پا واساده بود، رنگ به رو نداشت، همش می ترسیدم سکته کنه. این وسط من بدبخت چکار باید می کردم، به خدا دلم کباب بود ولی نمی دونستم چکار باید بکنم.
_یعنی شما خودتون دلتون نمی خواست منو شوهر بدین؟
_چرا ننه، چرا روزی هزار بار از خدا می خواستم یه آدم خوبی پیدا بشه دستتو بگیره از اون خونه نجاتت بده خیال می کنی من نمی فهمیدم تو چقدر غصه
می خوری، تو اون زندون روز به روز لاغرتر و زردتر می شدی، به خدا نگات که می کردم دلم کباب می شد، اینقدر نذر و نیاز کردم که تو شوهر خوب پیدا کنی و خلاص بشی، غصۀ تو داشت منو می کشت.
با گرمای محبتی که از این حرف ها بر می خاست یخ لجبازی و قهرم آب می شد، گفتم:
_حالا گریه نکنین.
. بلند شدم و رفتم شربت آوردم. پروین خانم برای اینکه فضا رو عوض کند گفت:
_به به! چه خونه زندگی مرتبی، راستی از تخت و کمدت خوشت اومد؟ من انتخاب کرده بودم ها...
_آره پروین خانم هم تو اون مدت خیلی زحمت کشید ما همه ممنونشیم.
_من هم همینطور
-وای تو رو خدا نگید خجالت می کشم، چه زحمتی خانم جون؟ اینقدر خوشم می اومد. هر چی که می پسندیدم، آقا نه نمی گفت، تا حالا این جوری خرید نکرده بودم، اگه می گفتم باید سرویس شاه رو هم براش بخری می خرید.
معلومه آقا جونت خیلی خاطرتو می خواد، احمد مرتب دعوا می کرد که چرا اینهمه خرج رو دست آقام می ذاری، ولی اون خودش دلش می خواست، همش می گفت می خوام آبرومند باشه، تو فامیل شوهر سر بلند بشه، دو روز دیگه نزنین تو سرش که جهاز نداشته. خانم جون با هق هق خفیفی گفت:
_حالا هم مبلها که برات سفارش داده حاضره. منتظره ببینه تو کی وقت داری بفرسدشون.
آهی کشیدم.
_خوب حالا حالش چطوره؟
_چی بگم مادر؟ خوب نیست. با دستکهای روسری چشمهایش را پاک کرد و ادامه داد. همینو می خواستم بهت بگم حالا اگه منو نمی خوای ببینی عیب نداره، ولی آقات داره از غصه دق می کنه، دیگه تو خونه با کسی حرف نمی زنه، دوباره شروع کرده به سیگار کشیدن اونم پشت سر هم. یک ریز هم سرفه می کنه، میترسم دور از جونش بلا ملایی سرش بیاد، به خاطر اون هم که شده یه سری به خونه بزن، می ترسم نبینیش پشیمون بشی ها...
_وا! خدا نکنه، نفوس بد نزنین، می آم تو همین هفته می آم، ببینم کی حمید وقت داره، اگه هم اون وقت نداشت خودم تنها می آم.
-نه مادر این جوری که نمی شه باید تابع شوهرت باشی، نمی خواهم اونم ناراحت شه.
_نه بابا ناراحت نمی شه، خیالتون جمع خودم دُرسش می کنم.
****************
حمید بار دیگر برایم روشن کرد نه وقت و نه حوصلۀ همراهی با مرا در دید و بازدید های خانوادگی دارد و با تشویق و اصرار ازم خواست که زندگی اجتماعی مستقلی برای خودم فراهم کنم، شماره های خطوط اتوبوس و مسیرهای آنها را هم برایم کشید و بهترین مسیر برای گرفتن تاکسی را یادم داد. منهم چند روز بعد در یک عصر اواخر مرداد ماه که می دانستم حمید شب به خانه نمی آید، لباس پوشیدم و به خانۀ آنها رفتم، عجیب بود این خانه به همین زودی شده بود خانۀ آنها و دیگر خانۀ من نبود، آیا بقیۀ دخترها هم با همین سرعت نستب به خانۀ پدری غریبه می شوند؟ اولین باری بود که به تنهایی از خانه بیرون می آمدم و راه نسبتاً درازی را با اتوبوس طی می کردم هر چند که کمینگران بودم ولی از این استقلال خوشم می آمد احساس بزرگی و شخصیت می کردم. وقتی به محله خودمان رسیدم احساس های متفاوتی در درونم بهم آمیخت، یاد سعید قلبم را فشرد، و با گذر از جلوی خانۀ پروانه دلنتگیم برای او چند برابر شد، از ترس آنکه مبادا همان وسط خیابان اشکهایم سرازیر شوند بر سرعتم افزودم ولی با نزدیک شدن به خانه پای رفتنم سست می شد، دلم هم نمی خواست با اهالی آن محل روبرو شوم از همه خجالت می کشیدم.
استقبال گرم فاطی که به آغوشم پرید و زار زار گریست اشک به چشمانم آورد، باالتماس می گفت که به خانه برگردم یا او را هم با خود ببرم. علی از جایش تکان نخورد فقط سر فاطی داد زد که:
_اینقدر عر نزن، مگه نگفتم برو جورابای منو بیار.
احمد دم غروب آمد ولی از همان موقع مست بود گیج و منگ نگاهم کرد، انگار نه انگار که حدود یک ماهست که مرا ندیده، چیزی را که جا گذاشته بود برداشت و رفت. محمود زیر لب جواب سلام مرا داد و با اخم از پله ها بالا رفت.
_دیدی خانم جون من نباید اینجا بیام اگه سالی یه دفعه هم بیام اینا ناراحت می شن.
_نه ننه، تو به خودت نگیر از جای دیگه ناراحته. الان یه هفته اس با هیشکی حرف نمی زنه.
_چرا مگه چش شده؟


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#29 | Posted: 11 Sep 2013 15:08




ادامه داستان

_خبر نداری؟ اون هفته شال و کلاه کردیم، شیرینی و میوه و پارچه خریدیم، رفتیم قم خونۀ عمه ات برای محبوبه صحبت کنیم.
_خوب؟
_هیچی مادر معلوم شد قسمت نیست، هفته پیشش بله برون محبوبه بوده، ما رو هم از لج اینکه چرا برای عروسی تو دعوتشون نکرده بودیم خبر نکردن، البته بهتر، من که از اول هم راضی به این عروسی نبودم، با اون ننه عفریته اش خودش هی محبوبه محبوبه می کرد.
احساس شادمانی خاصی تمام وجودم را پر کرد. با تمام سلولهای بدنم معنی جملۀ«دلم خنک شد» را فهمیدم، به خود گفتم چقدر تو بد جنسی! ولی کسی در درونم می گفت: حقشه! بذار اونم بکشه.
_اگه بدونی عمه ات چقدر پز دامادشو بهمون داد، گفت: آیت الله زاده اس. ولی دانشگاه هم رفته و امروزیه، چقدر مال و ثروت داره طفلک محمود، بچه امو اگه کار می زدی خونش در نمی اومد. همچین قرمز شده بود که ترسیدم سکته کنه، بعد هم چند تا متلک بارمون کردن که ایشالله برای عروسی محبوبه هفت شب و هفت روز جشن می گیریم. چراغونی می کنیم، آدم باید دخترشو با افتخار شوهر بده نه یواشکی و هول هولکیپف اگه عمه برای عروسی برادرزاده اش نباشه پس کی باید باشه، و خلاصه کلی از این گله ها کرد.
*****************
وقتی آقا جون آمد در اتاق بودم، کنار دیوار ایستادم که مرا نبیند. اتاق هم نسبت به بیرون تاریک بود. آقا جون یک دستش را به در تکیه داد، یک پایش را روی زانوی پای دیگرش گذاشت و مشغول باز کردن بند کفشهایش شد. با صدایی آرام گفتم:
_سلام. پایش افتاد و در اتاق نیمه تاریک به دنبال صدا گشت، جلو آمدم، برای چند لحظه با لبخندی پر مهر نگاهم کرد، بعد به خودش آمد، دوباره پایش را روی زانو گذاشت و مشغول شد و با صدایی بلندتر گفت:
_چه عجب! یاد ما کردی؟
_اختیار دارید! من همیشه یاد شما هستم.
سرش را تکان داد، دمپایی هایش را پوشید. حوله اش را مثل همان وقتها به دستش دادم. با چشمانی پر از سرزنش نگاهم کرد و گفت:
_فکر نمی کردم اینقدر بی وفت باشی.
بغض گلویم را گرفت، این پرمهرترین حرفی بود که او می توانست بگوید.
سرشام همه چیز را جلوی من می گذاشت. تند تند حرف می زد، هیچوقت به این پرحرفی ندیده بودمش، محمود برای شام سر سفره نیامد. آقا جون با خنده گفت:
_خب تعریف کن، حالا شام و ناهارچی به شوهرت می دی؟ بلدی غذا درست کنی؟ یا نه! شنیدم می خواد از دستت شکایت کنه!
-کی، حمید؟ اون بیچاره هیچ.قت از غذا شکایت نمی کنه، هر چی جلوش بذارم می خوره، تازه می گه نمی خواد وقتتو صرف غذا درست کردن بکنی!
_وا! پس چیکار کنی؟
_می گه باید درست رو ادامه بدهی.
سکوت برقرار شد، همه با چشمهای گرد نگاهم کردند، برقی در چشمان آقاجون درخشید. خانم جون ادامه داد:
_پس خونه زندگیت چی؟
_کاری نداره به همه می شه رسید. تازه حمید می گه ناهار و شام و خونه داری و اینها برای من اصلاً مهم نیست. تو باید کارایی رو که دوست داری بکنی، مخصوصاً درستو بخونی که خیلی هم واجبه!
علی گفت:
_برو باب! تورو دیگه مدرسه راه نمی دن!
_چرا رفتم صحبت کردم، قراره برم کلاس شبانه. امتحانها را هم متفرقه می دم شاید هم تا آخر شهریور بتونم با تجدیدی های امسال امتحان بدم. راستی یادم باشه کتابامو ببرم.
آقاجون با خوشحالی گفت:
-خدا رو شکر.
خانم جون با تعجب نگاهش کرد.
_حالا کتابام کجاس؟
_همه رو جمع کردم گذاشتم توی ساک آبیه. تو زیرزمین، علی، پاشو ننه، برو بیارشون.
_به من چه؟!! مگه خودش دست و پا نداره؟!
آقا جون با عصبانیت و جدیتی بی سابقه به طرفش چرخید، در حالی که دستش را به نشانه تودهنی زدن بالا برده بود گفت:
_ساکت! نبینم دیگه با ابجی خانمت اینطوری حرف بزنی ها... اگه دفعه دیگه از این غلطا بکنی می زنم دندوناتو خُرد می کنم.
همه مات و مبهوت به آقاجون خیره شده بودیم. علی مرعوب و دلخور بلند شد و رفت طرف در. فاطی خودش را به من فشرد و زیر لب خندۀ مستانه ای کرد، خنک شدن دل او را هم احساس می کردم. موقع خداحافظی آقاجون، بدرقه ام کرد و دم درر آهسته که کس دیگری نشنود پرسید:
_دفعه دیگه کی می آی؟
****************************
برای رفتن به کلاس و شرکت در امتحانات متفرقه دیر شده بود، در نتیجه برای کلاسهای پاییز ثبت نام کردم، و بی صبرانه منتظر شروع آنها ماندم، در این مدت از وقت بسیار زیادم برای خواندن کتابهای موجود در خانه که کم هم نبودند استفاده می کردم از کتابهای داستان شروع کردم، بعد کتابهای شعر را به دقت خواندم، نوبت به کتابهای فلسفی کخ خیلی سخت و خسته کننده بودند رسید بالاخره از بیکاری مجبور شدم حتی کتابهای درسی حمید را هم بخوانم. این کتاب خواندن های مداوم هر چند که لذت بخش بود و مشغولم می کرد ولی برای پر کردن زندگیم کافی نبود، حمید تقریباً هیچ شبی زود به خانه نمی آمد، و گاه چند روزی اصلاً پیدایش نمی شد اوایل شام درست می کردم سفره را می چیدم و منتظرش می نشستم، بارها کنار سفره خوابم برد ولی باز هم این کار را می کردم،
از تنها غذا خوردن متنفر بودم. يك بار او كه نيمه هاي شب به خانه آمد خوابيدن مرا در كنار سفره ديد با ناراحتي صدايم كرد و با عصبانيت گفت تو كار بهتري از غذا درست كردن و وقت تلف كردن نداري؟ وحشت زده از پريدن بي موقع از خواب و دلخور از رفتار او به سر جايم برگشتم و با گريه اي بي صدا دوباره به خواب رفتم. صبح مانند سخنراني كه براي يك مشت آدم ابله حرف مي زند نطق مفصلي در مورد نقش زن در جامعه ايراد كرد و با عصبانيتي كنترل شده گفت:
- سعي نكن با اين اداهاي زنهاي سنتي و بيسواد يا استثمار شده زنجيري از عشق و محبت احمقانه براي به دام انداختن من درست كني.
خشمگين و آزرده با صدايي بغض آلود گفتم:
- من هيچ منظوري نداشتم، فقط عصرا از تنهايي خسته مي شم، دوست هم ندارم تنها غذا بخورم، بعد هم فكر كردم تو نهار كه نيستي و معلوم نيست چي مي خوري، اقلاً شب يه غذاي درست و حسابي بخوري.
- شايد خودآگاه اين منظور رو نداشته باشي، ولي ناخودآگاه هدفت همينه، اين از شگردهاي قديم زناس كه از طريق شكم مي خوان مردا رو گرفتار كنن.
- برو بابا! كي مي خواد تو رو گرفتار كنه؟ من فكر كردم بالاخره هر چي باشه ما زن و شوهريم، درسته كه حالا عاشق همديگه نيستيم، ولي خوب دشمنم كه نيستيم، دوست داشتم باهات حرف بزنم، ازت چيز ياد بگيرم، يه صداي ديگه غير از صداي خودمو تو خونه بشنوم، تو هم اقلاً يه وعده غذاي خونگي بخوري، تازه اينهم به اصرار مامانت بود كه خيلي دلش شور خورد و خوراك تو رو مي زنه.
- آها...! ديدي گفتم مي دونستم كه جاي پاي مامانو بايد توي اين قضيه پيدا كنم. مي دونم اينا تقصير تو نيست تعليمات مامان خانومه، وگرنه تو از روز اول با عقل و منطق پذيرفتي كه هرگز مانع زندگي، وظايف و ايده آلهاي من نشي. پس از قول من به مامان بگو اصلاً نگران غذاي من نباشه ما هر شب كه جلسه داريم چند نفر از رفقا مسؤول غذا مي شن، خيلي هم غذاهاي خوبي درست مي كنند.
پس از آن ديگر هيچ شبي منتظرش نشدم، او زندگيش با دوستان نامرئي و در فضايي كه من هيچ تصوري از آن نداشتم مي گذشت. دوستاني كه نمي دانستم كي هستند، چگونه مي انديشند، كجايند و ايده آلهايشان كه اينقدر به آنها مي بالند و از آن مي گويند چيست؟ فقط مي فهميدم كه نفوذ آنها بر روي حميد صدها بار بيشتر از من يا خوانوادهاش است.
با شروع كلاس هاي درس برنامه اي منظم در زندگيم پيدا شد، بيشتر وقتم به درس خواندن ميگذشت، ولي تنهايي و خالي بودن زندگيم خصوصاً در تاريكي زود هنگام شبهاي دراز پاييزي كه سكوت و سرما هم به آن اضافه مي شد آزارم ميداد. زندگي ما بر اساس احترام متقابل، بدون دعوا، آزار و جنگ در نهايت سكون و بدون هيجان سپري مي شد. تنها گردش من جمعه ها بود كه حميد خودش را هر طور شده براي رفتن به منزل مادرش مي رساند، به همين فرصتهاي كوتاه با او بودن هم راضي بودم. كم كم فهميدم كه از روسري من خوشش نمي آيد و دوست ندارد من با روسري او را همراهي كنم، آن را هم كنار گذاشتم تا شايد بيشتر مرا با خودش به خيابان ببرد، ولي دوستانش هيچ وقتي براي او باقي نمي گذاشتند و با حساسيت غريبي كه او داشت من حتي جرأت اشاره اي به آنها را نمي كردم. تنها مونس من بيبي بود، كه غذايش را مي دادم و تر و خشكش مي كردم، زن بسيار مهربان و آرامي بود ولي گوشهايش خيلي سنگين تر از آن بود كه اوايل تصور مي كردم، وقتي مي خواستم چيزي برايش تعريف كنم آنقدر فرياد مي زدم كه خسته شده و از خير آن مي گذشتم. او هر روز صبح مي پرسيد، ننه ديشب حميد زود آمد و من مي گفتم بله، و در كمال تعجب او هم مي پذيرفت، و هيچوقت سؤال نمي كرد پس چرا من او را نمي بينم؟ گ.شهايش كه نمي شنيد جوري رفتار مي كرد كه گويي چشمهايش هم نميبينند، در مورد آنچه اطرافش اتفاق مي افتاد سؤال مي كرد و تا من با هزار مشكل ماوقع را به گوش ناشنوايش نمي رساندم جريانات را نميفهميد. در عوض گاهي كه سرحال بود براي من از گذشته مي گفت، از شوهرش حاج آقا كه مرد خوب و با خدايي بوده و بعد از رفتن او حتي تابستانها توي دلش يرد است، از بچه هايش كه خيلي كم به او سر مي زدنند و همه گرفتار زندگي خود هستند، گاه از دوران كودكي و شيطنت هاي پدر حميد كه بزرگترين و محبوب ترين فرزندش بود مي گفت و گاه از كساني كه من نمي شناختم و اغلب مرده بودند، ظاهراً در دوران خودش زن خوشبختي بوده ولي حالا مثل اينكه هيچ كاري نداشت جز انتظار كشيدن براي مرگ، در صورتي كه آنقدرها هم پير نبود، و عجيب اينكه ديگران هم همين انتظار را از او داشتند، نه اينكه حرفي بزنند يا بي توجهي و بي حوصلگي از خود نشان دهند، ولي در رفتارشان چيزي بود كه اين انتظار را نشان مي داد.
تنهايي باعث شد كه عادت ديرينه ي حرف زدن با آينه را از سر گيرم. ساعتها جلوي آينه مي نشستم و با تصوير خودم حرف مي زدم. در بچگي عاشق اين كار بودم و چقدر برادرهايم به خاطر آن مرا مورد تمسخر قرار دادند و ديوانه خطابم كردند، چقدر با اين عادت مبارزه كردم تا آن را كنار گذاشتم ولي واقعيت اين بود كه اين عادت هرگز دست از سرم بر نمي داشت بلكه دروني و پنهاني شد و امروز كه هم صحبتي نداشتم و هيچ دليلي براي پنهان كاري نبود دوباره ظاهر شده بود. گفتگو با او يا با خودم هرچه اسمش را بگذاريم ذهنم را مرتب مي كرد گاه با هم خاطرات گذشته را مرور مي كرديم و با هم اشك مي ريختيم. به او مي گفتم كه چقدر دلم براي پروانه تنگ شده است. اگر ميتوانستم پيدايش كنم، چقدر حرفها داشتيم كه به هم بگوييم. يك روز تصميم گرفتم ردپايي از آنها پيدا كنك، ولي چگونه؟ باز هم بايد از پروين خانم كمك مي گرفتم، يك روز كه به خانه خانم جون رفته بودم، سري خم به پروين خانم زدم، ازش خواهش كردم كه در كوچه پرس و جو كند و ببيند كسي آدرس خانواده ي احمدي را دارد، خودم خجالت مي كشيدم با مردم آن محله صحبت كنم. فكر ميكردم همه مرا به چشم خاصي نگاه مي كنند. پروين خانم اين كار را كرد ولي هيچكس خبري نداشت و يا حاضر نشدند آدرس آنها را به پروين خانم كه همه مي دانستند ببا احمد سر و سري دارد بدهند. حتي يكي از آنها گفته بود كه چي شده باز مي خوان براشون چاقو كش بفرستن؟ يك روز سري به مدرسه زدم، ولي پرونده ي پروانه را گرفته بودند و از آن مدرسه رفته بود. معلم ادبياتمان از ديدن من خوشحال شد. وقتي بهش گفتم كه تحثيلاتم را ادامه مي دهم خيلي تشويقم كرد.

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#30 | Posted: 11 Sep 2013 15:09




ادامه داستان

يكي از بعد از ظهرهاي سرد و تاريك و بلند اوايل زمستان كه هيچ كاري براي انجام دادن نداشتم و حوصله ام سر رفته بود، خدا مي داند به چه دليل حميد خيلي زود به خانه آمد و افتخار شام خوردن در منزل را به من داد نمي دانستم از خوشحالي چه كنم، خوشبختانه همان روز صبح زود خانم جون به ديدنم آمده، برايم ماهي سفيد آورده بود، و گفته بود: آقا جونت ماهي خريده ولي از گلوش پايين نمي رفت منم سهم تو رو آوردم تا او خيالش راحت بشه.
ماهي را در يخچال گذاشتم ولي حوصله درست كردن آنرا براي خودم تنها نداشتم وقتي ديدم حميد براي شام منزل است دست به كار شدم با سبزي خشك كه در خانه داشتم سبزي پلو درست كردم با اينكه دفعه ي اولم بود بد نشد، در واقع تمام سعي و هنرم را به كار گرفتم. بوي ماهي سرخ شده حميد را به اشتها آورد در آشپزخانه دور من مي پلكيد و ناخنك مي زد منهم در حاليكه از ته دل مي خنديدم دعوايش مي كردم. اول شام بي بي را دادم تا حميد ببرد، بعد سفره را پهن كردم، هرچه در خانه داشتيم در سفره چيدم گويي ضيافتي هم در خانه و هم در قلبم داشتم، واي كه چقدر خوشبخت كردن من ساده بود و چطور آنرا از من دريغ مي داشتند. حميد با سرعت دستهايش را شست و در حاليكه مي گفت:
- سبزي پلو ماهي رو بايد با دست خورد بعد نگي شوهرم بي تربيته.
مشغول در آوردن تيغ هاي ماهي هم براي من و هم براي خودش شد. بي اختيار گفتم:
- واي كه چه شب خوبيه، اگه نبودي ديگه امشب با اين تنهايي و تاريكي و سرما ديوونه مي شدم...
بعد از قدري سكوت گفت:
- سخت نگير! از وقتت استفاده كن، درسم كه داري، تازه اينهمه كتاب اينجاس بردار بخون من آرزو داشتم وقت مي كردم مي نشستم كتاب ميخوندم.
- كتابي نمونده كه بخونم همه رو خوندم بعضيا رو چند بار.
- جدي مي گي؟! كدوما رو خوندي؟
- همه رو همه حتي كتاباي درسي ات.
- شوخي مي كني، چيزي هم ازشون فهميدي؟
- خوب بعضيا رو نه خيلي خوب، اتفاقاً سؤالهايي هم برام مطرح شده بود كه دلم مي خواست ازت بپرسم، حالا يك موقعي كه وقت داشتي مي پرسم.
- عجيبه...! باشه، كتاباي داستان چي؟
- واي اونا كه خيلي ماهن، هر بار كه مي خونم گريه مي كنم، چقدر غمگينند، چقدر درد و رنج و مصيبتاي عجيب و غريب براشون اتفاق ميافته.
- اينا گوشه اي از واقعيت هاي زندگيه، هميشه سيستمهاي حكومتي براي كسب هرچه بيشتر قدرت و سرمايه از گرده ي مردم بيچاره و توده ي بي پناه كار كشيدن و دسترنج اونا رو به جيباي گشادشون سرازير كردن، نتيجه يك چنين سيستم هايي، بي عدالتي، رنج، بدبختي و فقر براي مردمه.
- خيلي دردناكه كي اين بدبختي تموم مي شه؟ چيكار بايد كرد؟
- مبارزه...! كسي كه مي فهمه، موظفه كه جلوي ظلم بايسته، هر انسان آزاده اي اگر با بي عدالتي مبارزه كنه، سيستم سرنگون ميشه اين جبر تاريخه، و بالاخره ستمديدگان جهان با هم متحد خواهند شد و تمام اين بي عدالتي ها و خيانت ها رو از ميان بر خواهند داشت، ما بايد كاري كنيم كه زمينه ي اين اتحاد و قيام هرچه زودتر فراهم بشه.
مبهوت گفتارش بودم چقدر قشنگ حرف مي زد، هرچند كه خيلي كتابي بود و مثل اين بود كه از روي نوشته اي مي خواند ولي براي من بسيار جذاب بود. بي اختيار گفتم:
- تو اگر برخيزي من اگر برخيزم.
همه بر مي خيزند
تو اگر بنشيني من اگر بنشينم
چه كسي برخيزد
چه كسي با دشمن بستيزد.
- اوه اوه اوه! باريكالله، آفرين، تو هم انگار يه چيزايي حاليته، گاهي حرفهايي مي زني كه اصلاً با سن و سال و سوادت جور نيست انگار تو رو هم مي شه تو راه آورد.
نمي دانستم حرفهاي او را تعريفي از خود تلقي كنم يا توهين، به هر حال چون دلم نمي خواست هيچ سايه ي تيره اي شب گرم ما را بر هم زند به روي خودم نياوردم. بعد از شام به پشتي تكيه داد و گفت:
- واقعاً خوشمزه بود، چقدر زياد خوردم، مدتها بود غذاي به اين خوبي نخورده بودم، بيچاره بچه ها معلوم نيست امشب چي گيرشون اومده حتماً باز نون و پنير هميشگي.
با سوء استفاده از اين اشاره و خوش خلقي او گفتم:
- چرا يه شب دوستاتو براي شام دعوت نمي كني اينجا؟
متفكرانه نگاهم كرد، داشت در ذهنش مسايلي را زير و رو مي كرد ولي در چهره اش اخم نبود، قوت قلبي پيدا كردم و ادامه دادم:
- مگه نه اينكه هر شب كسي مسؤول غذاس، خوب يه شبم من مسؤول غذا باشم چي مي شه؟ بذار اون بيچاره ها هم يه شب غذاي درست و حسابي بخورن.
- اتفاقاً شهرزاد هم چند وقت پيش مي گفت دوست داره تو رو ببينه.
- شهرزاد؟
- آره يكي از رفقاي خيلي خوبه، با سواد، با شهامت، معتقد، خيلي از مسايلو بهتر از ما تجزيه و تحليل مي كنه.
- دختره؟
- يعني چي؟ مي گم شهرزاد، مگه شهرزاد پسرم داريم؟
- نه منظورم اينه كه ازدواج كرده يا مجرده؟
- آها... شماها هم با اون حرف زدنتون. آره ازدواج كرده، يعني مجبور بود چون بايد يه جوري از تسلط خانواده اش رها مي شد، تا مي تونست تمام وقت و انرژيشو وقف آرمان كنه. متأسفانه هنوز در اين مملكت زنها در هر مقامي هم كه باشن نمي تونن از قيد و بند آداب و رسوم اجتماعي رها بشن.
- خوب حالا شوهرش ناراحت نمي شه كه اون با شماس؟
- كي مهدي؟ نه بابا خودش هم از ماس. ازدواج اونا يك ازدواج سازماني بود خودمون تصميم گرفتيم، چون از خيلي جهات به نفع آرمان گروه بود.
از روي غريزه مي دانستم كوچكترين عكس العمل شديد و احمقانه اي از سوي من مي تواند دوباره او را ساكت كند، بايد شنونده اي خوب باشم و حتي در مقابل موضوعي تا اين حد غريب هم آرام بمانم، اين اولين بار بود كه او درباره ي دوستان و گروهشان برايم حرف مي زد.
- منم دلم مي خواد اين شهرزاد و ببينم، بايد آدم جالبي باشه، تو رو خدا يك بار دعوتشون كن.
- حالا بايد در موردش فكر كنم، با بچه ها مشورت كنم تا ببينم چي مي شه.
بالاخره اين سعادت دو هفته بعد به من رو كرد و قرار شد يك روز شنبه كه تعطيل رسمي بود، همه دوستان حميد براي نهار به منزل ما بيايند. تمام هفته مشغول بودم درها و پرده ها و شيشه ها را شستم. بارها مبلها را جابجا كردم، ميز ناهارخوري نداشتيم، حميد گفت:
- اي بابا اينا ميز مي خوان چكار؟ رو زمين سفره پهن كن بهتره همه جا مي شن راحتتر هم هستن.
فقط دوستان نزديكش را كه دوازده نفر بودند دعوت كرده بود، نمي دانستم چه غذايي درست كنم، خيلي هيجان داشتم چندين بار از حميد پرسيدم، گفت:
- هر چي دلت خواست، اصلاً مهم نيست.
- چرا مهمه دلم مي خواد چيزايي درست كنم كه دوست داشته باشن تو بگو كي چي دوست داره؟
- من چه مي دونم؟ خوب هر كسي يه چيزي دوست داره، تو كه نبايد همه رو درست كني.
- حالا همه نه ولي مثلاً شهرزاد چي دوست داره؟
- قرمه سبزي، ولي مهدي عاشق قيمه اس اكبر هنوز به اون سبزي پلو ماهي كه براش تعريف كردم فكر مي كنه و حسرت مي خوره، عصرا كه سرده همه هوس آش رشته مي كنن، خلاصه همه چي ديگه... تو نمي خواد سخت بگيري، هرچي برات راحتتره درست كن.
از روز سه شنبه شروع به خريد كردم، هوا سرد شده بود و نسيم ملايمي مي باريد، مواظب بودم كه مبادا دوباره زمين بخورم و ميهمانيم بهم بخورد، آنقدر خريد كردم و بسته هاي سنگين را از پله ها بالا و پايين بردم كه صداي بي بي هم در آمد و گفت:
- ننه آدم براي مهموني هفت دولتم اينهمه تهيه و تدارك نمي بينه.
روز پنجشنبه مقداري از آشپزي هاي اوليه را انجام دادم، روز جمعه زودتر از خانه ي پدر و مادر حميد برگشتيم و دوباره مشغول پخت و پز شدم. آنقدر غذا پخته بودم كه فقط گرم كردنشان يك صبح تا ظهر طول مي كشيد، خوشبختانه هوا سرد بود و من با خيال راحت همه ي غذاها را در ايوان چيدم حميد عصر رفت و گفت:
- اگر كارم طول كشيد مي مونم و فردا نزديكيهاي ظهر با بچه ها مي آم.
صبح زود از خواب بيدار شدم، دوباره همه جا را گردگيري كردم، برنجها را آبكش كردم، وقتي كارها تمام شد به سرعت يك دوش گرفتم ولي موهايم را كه شب قبل شسته و پيچيده بودم خيس نكردم، لباس زرد رنگي كه بهترين لباسم بود را پوشيدم، توالت كردم به لبهايم رژ زدم، موهايم را باز كردم و برس كشيدم و آنها را كه چين و شكن زيبايي يافته بود پشت سرم رها كردم. مي خواستم هيچ نقصي نداشته باشم تا باعث سرافكندگي حميد نشوم، مي خواستم آنقدر كامل باشم كه ديگر مرا مثل يك بچه ي عقب افتاده ي نامشروع در خانه پنهان نكند، جوري باشم كه دوستانش مرا لايق پذيرفتن در گروه خودشان بدانند. حدود ساعت دوازده با صداي زنگ قلبم فرو ريخت، اين زنگ براي خبر كردن من بود وگرنه حميد كليد داشت، با عجله پيش بندم را باز كردم و به استقبالشان جلوي پله ها دويدم سوز سردي مي آمد ولي من اهميتي نميدادم همان بالاي پله حميد همه را به من معرفي كرد چهار نفرشان زن بودند و بقيه مرد، تقريباً همه در يك حدود سني قرار داشتند. در خانه پالتوهايشان را گرفتم با كنجكاوي به زنها نگاه كردم فرق چنداني با مردها نداشتند. همه شلوار پوشيده بودند با پلورهاي گشاد و اغلب كهنه كه هيچ تناسبي با رنگ بقيه لباسهايشان نداشت. موهايشان گويي چيزي زايد بود يا آنقدر كوتاه شده بود كه از پشت با مردها اشتباه مي شدند و يا با كش پشت سرشان بسته شده بود، هيچ نوع آرايشي نداشتند. جز شهرزاد هيچكس به من توجهي جدي نشان نداد، هر چند همه مؤدب و متواضع به نظر مي رسيدند. شهرزاد تنها كسي بود كه مرا بوسيد، نگاهي به سراپايم انداخت و گفت:


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My Share | سهم من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites