تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 1 از 18:  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین »  
#1 | Posted: 14 Sep 2013 15:08
درود


درخواستی تاپیکی در بخش خاطرات و داستان های ادبی دارم


نام کتاب : در آغوش مهربانی


نویسنده : arameeshgh20 کاربر انجمن نودهشتیا


تعداد صفحه:بیش از ۶ صفحه(بیش از ۵۰ پست)




خلاصه داستان :
داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه... این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه... داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه که مربوط به خواهر روژانه... روژان عاشقانه خواهرشو دوست داره اما بعده سالها میفهمه رزا خواهر اصلیش نیست بلکه خونوادش اونو به فرزندخوندگی قبول کردن... روژان در تمام این سالها با اینکه ۲ سال از خواهرش کوچیکتر بود از خواهرش حمایت میکرده... با فهمیدن این موضوع احساس روژان نه تنها عوض نمیشه بلکه محبت بیشتری نسبت به رزا در قلب خودش احساس میکنه... رزا یه دختر فوق العاده مهربون و در عین حال مظلوم و سربزیره... رزا وقتی از موضوع باخبر میشه تصمیم میگیره خونوادشو پیدا کنه... با آدرسی که از وکیل خونواده گرفته به روستایی میره که زادگاهشه و از روژان میخواد یه مدت اونو تنها بذاره... روژان با ناراحتی خواهرش رو راهی میکنه اما بعده یه مدت به روژان خبر میرسه که خونواده رزا دارن اونو مجبور به ازدواج میکننداز اینجا به بعد اصله ماجرا شکل میگیره که روژان با عصبانیت به سمت زادگاه خواهرش حرکت میکنه و..........

کلمات کلیدی: رمان/رمان ایرانی/ در آغوش مهربانی/رمان در آغوش مهربانی/arameeshgh20 کاربر انجمن نودهشتیا
     
#2 | Posted: 15 Sep 2013 08:59
در آغوش مهربانی




فصل اول

عصبی ام... واقعا عصبی ام... مگه ممکنه... خدایا مگه میشه... دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار... چطور دختره راضی شده... نکنه تا حالا عقدش هم کرده باشن... چرا خبرم نکرده.. داره اشکم در میاد... دلم میخواد الان رزا کنارم بود و تا میتونستم سرش داد میزدم... همینجور که دارم با سرعت ماشینو میرونم برمیگردم به چند ماه پیش... چه زندگی شادی داشتیم چقدر خوشبخت بودیم... ایکاش پدر و مادرم به اون مسافرت لعنتی نمیرفتند... همه ماجرا از سه ماه پیش شروع شد که پدر و مادرم تصمیم گرفتن دو تایی به شمال برن تا آب و هوایی عوض کنند... اما موقع برگشت بخاطر لغزندگی جاده پدرم کنترل ماشین رو از دست داد و ماشین به ته دره سقوط کرد و ماشین منفجر شد...هیچی ازشون باقی نموند... هیچی... چقدر داغون بودم... اما رزا از منم داغونتر بود... رزا، تنها خواهر من، تنها دوست من، تنها مونس من از من هم داغونتر بود... من مامان و بابا رو خیلی دوست داشتم ولی رزا دیوونه اونا بود... رزا مامان و بابا رو میپرستید...خیلی بهشون وابسته بود... با اینکه خودم نیاز به یک تکیه گاه داشتم با اینکه از رزا 2 سال کوچیکتر بودم ولی تو اون لحظه ها همه ی سعیمو میکردم که خونسرد باشم... یه پام تو بیمارستان بود یه پام پزشک قانونی... خواهرم همین که موضوع رو شنید حالش بد شد...سعی کردم مثله همیشه مقاوم باشم... سعی کردم برای خواهرم تکیه گاه باشم... من و رزا تو این دنیا هیچ قوم و خویشی نداریم فقط یه عمو داریم که اونم آلمانه... با زن و بچش همونجا زندگی میکنه... سالی یه بار میاد ایران، هر چند که اونم برایه دیدن ما نیست برای تفریحه و خوشیه خودشه... وقتی خبر مرگ پدر و مادرمون رو به عمو دادم فقط یه خورده من رو دلداری داد و کار زیاد رو بهونه کرد... حتی حاضر نشد یه سر ایران بیاد...همه کارهای تشیع جنازه رو منو و عمو کیوان که دوست صمیمیه بابام بود انجام دادیم... عمو کیوان نه تنها دوست صمیمی بابا بلکه وکیل خونوادگیمون هم بود... همیشه عمو صداش میزنم... از عموی واقعیم هم بیشتر دوستش دارم... تو اون شرایط سخت که خواهرم غمگین و افسرده بود یکی باید اوضاع رو درست میکرد... تصمیم گرفتم برم پیش یه روانشناس... وقتی همه موضوع رو به روانشناس گفتم بهم دلداری دادو گفت یه بار خواهرتو بیار پیشم تا باهاش صحبت کنم... نمیخواستم خواهرم افسرده بمونه باید همه سعیمو میکردم که تنها یادگار پدر و مادرمو حفظ کنم... خودم رفتم شرکتو همه کارا رو سر و سامون دادم... خیلی سخت بود خیلی... ولی میدونستم باید ادامه بدم... به پیشنهاد خانم صولتی که همون خانم روانشناس بود خونمون رو فروختم و یه آپارتمان نقلی خریدم تا روحیه رزا عوض بشه... هر چند خیلی سخت بود گذشتن از همه ی اون خاطره ها ولی نمیخواستم تو خونه ای باشم که جای جای اون منو یاد پدر و مادرم مینداخت... میدونستم حق با خانم صولتیه... خانم صولتی میگفت باید به خواهرم فکر کنم...درستش هم همین بود پدر و مادرم رفته بودن ولی خواهرم بود و بهم احتیاج داشت... رزا مخالف فروختن خونه بود ولی من مثله همیشه رو حرفم موندم و کارایی رو که میخواستم انجام دادم اونم در آخر کوتاه اومد... همه چی داشت خوب پیش میرفت... رزا تقریبا داشت با موضوع کنار میومد... با صحبتهای خانم صولتی رزا تو شرکت مشغول به کار شده بود که اون اتفاق لعنتی افتاد
زیر لب زمزمه میکنم: آخه چرا؟؟ خدایا آخه چرا؟؟
به آدرس نگاه میکنم... آدرس خیلی پرته... پیدا کردنه آدرس خیلی سخته... از چند نفر میپرسم راهو بهم نشون میدن... زیر لب زمزمه میکنم: خدایا کمک کن به موقع برسم... خدایا خودت کمکم کن
همینطور که دارم ماشینو میرونم باز بر میگردم به گذشته... به اون روزی که عمو کیوان اومد خونمون... ایکاش هیچی نمیگفت... ایکاش اصرار نمیکردم که همون لحظه بگه... وقتی گفت فردا بیا دفتر باهات کار دارم... من مثله همیشه عجله به خرج دادم
هنوز صدای نگران خودم تو گوشمه
-چی شده عمو
عمو کیوان: چیزی نشده دخترم فقط باید یه چیزایی رو در مورد گذشته بهت بگم... در مورد رزا...
میدونست چقدر خواهرمو دوست دارم... من بیشتر از پدر و مادرم به خواهرم وابسته بودم
-عمو من خیلی نگرانم بهم بگین رزا خوابیده متوجه نمیشه... من تا فردا طاقت نمیارم
هنوز که هنوزه وقتی یاد اون روزا میفتم اشکم در میاد... ماشینو یه گوشه نگه میدارمو با دستمال کاغذی اشکمو پاک میکنم... زیر لب به خودم لعنت میفرستم.... همه چیز تقصیر منه... نباید اون همه اصرار میکردم... نباید....
بعد از چند دقیقه دوباره ماشین رو به حرکت در میارم... به اون روز فکر میکنم که با اصرارهای بیجا بالاخره عمو رو تسلیم حرفام کردم
تمام مکالمات اون روز تو ذهنم تکرار مبشه
عمو کیوان:ببین روژان اینو از همین حالا بهت بگم که حق نداری بعد از حرفایه من با خواهرت برخورده بدی داشته باشی... خودت هم میدونی رزا چقدر برای خونوادت عزیز بود...
-عمو منظورتون چیه؟ رزا برای من خیلی عزیزتر از این حرفاست من هیچوقت این اجازه رو به خودم نمیدم که ناراحتش کنم
عمو کیوان: بعد از شنیدن حرفام منظورمو میفهمی فقط میخوام به حرفام خوب گوش بدی... 24 سال پیش که خونوادت برای تفریح به یکی از روستاهای استان گیلان رفته بودن با خونواده ای آشنا شدن که 8 تا فرزند داشتن و زن خونواده باز هم 7 ماهه باردار بود اما مرد بچه رو نمیخواست... تو وسط روستا مرد داد و بیداد راه انداخته بود که من پول ندارم همین بچه ها رو بزرگ کنم من این بچه رو نمیخوام و زن با اون حالش فقط و فقط گریه میکرد... پدرت مرد رو به گوشه ای برد و باهاش حرف زد اما مرد زیر بار نمیرفت... همون روز زن بیچاره بخاطر شوک عصبی حالش بد شد و بچه اش زودتر از موعد مقرر به دنیا اومد... اونجور که پدر و مادرت تعریف میکردن اون مرد حتی حاضر نشد بچه رو ببینه... زن هم با حسرت به بچش نگاه میکرد... از طرف دیگه هم همه ی دکترا از مادرت ناامید شده بودن....پدر و مادرت نمیتونستن بچه دار بشن... مشکل از مادرت بود... مادرت حامله میشد ولی نمیتونست بچه رو تو رحمش نگه داره... به دو سه ماه نرسیده بچه سقط میشد... پدرت عاشق مادرت بود و بچه براش مهم نبود... اونا همین که کنار هم بودن با هم احساسه خوشبختی میکردن... اما تو اون لحظه مهری از اون دختر تو دله مادرت نشست که نتونست ازش بگذره... به بابات پیشنهاد داد بچه رو به فرزندخوندگی قبول کنند پدرت هم که برایه خوشحالی مادرت هر کاری میکرد قبول کرد... تو اون لحظه وقتی پدرت این پیشنهاد رو به پدر بچه داد تازه بچه برای مرد عزیز شد و در نهایت از پدرت مبلغ هنگفتی گرفت... خلاصش میکنم وقتی بابات به تهران برگشت من همه کارا رو به طور قانونی انجام دادم... پدر و مادرت اسم اون دختر بچه رو رزا گذاشتن و بعد از مدتی عاشقش شدن... رزا از همون بچگی آروم بود... وقتی مادرت تو رو حامله شد باز میترسیدن از بچه رو از بدن... اما تو موندی و به دنیا اومدی... خوشبختی خونوادت با وجود تو کامل شد هر چند که بر عکس رزا خیلی شر و شیطون بودی... خونوادت هیچوقت بین تو و رزا فرق نذاشتن ولی قرار بود بعدها به رزا در مورد اصلیتش حرف بزنند میخواستن رزا همه چیزو بدونه و دلیله اینکه امروز به تو این موضوع رو گفتم همینه
با اعصابی داغون از فکر گذشته بیرون میام... برای بار هزارم به آدرس نگاه میکنم... پیرزنی رو کنار جاده میبینم... ماشین رو جلوش نگه میدارم و میگم:حاج خانم یه نگاه به این آدرس بندازین... ببینید دارم مسیرو درست میرم
پیرزن: مادر من که سواد درست و حسابی ندارم... خودت بخون ببینم چی نوشته؟
-شرمنده حاج خانم
و براش آدرسو میخونم
پیرزن: درسته مادر... یکم جلوتر بری... میخوری به جاده خاکی... اگه همونو ادامه بدی خودت همه چیز رو میبینی
-حاج خانم بیاین سوار شید تا یه جایی برسونمتون
پیرزن: نه دخترم، من منظر پسرم هستم... حالا با وانت میاد دنبالم
-ممنونم بابت کمکتون... خداحافظ
-برو به سلامت مادر
     
#3 | Posted: 15 Sep 2013 09:01
ماشینو راه میندازمو... همینطور به راهم ادامه میدم...
دوباره یاد اون روز میفتم...اون روز هنوز تو بهت حرفای عمو بودم که صدای افتادن چیزی رو شنیدم... خواهر نازنینم دوباره حالش بد شده بود... همه چیز رو شنیده بود و از حال رفته بود... اونو به بیمارستان رسوندیم ولی حاله خودمم خوب نبود... باورم نمیشد... احساسه من نه تنها به خواهرم عوض نشد بلکه با خودم عهد بستم بیشتر از گذشته ها مراقبش باشم... بیشتر هواشو داشته باشم... از طرقی هم احساسه تنفر عجیبی نسبت به اون مرد که دلم نمیخواد واژه ی پدر رو براش به کار ببرم داشتم.... وقتی خواهرم به هوش اومد خیلی ناراحت بود... من بهش گفتم هیچی تغییر نکرد... همه چی مثله گذشته باقی خواهد موند... پدر و مادر واقعا بین من و رزا فرقی نذاشته بودن و همه اموال رو به طور مساوی بینمون تقسیم شده بود... عمو کیوان همه کارا رو انجام داد و همه ی مسائل مربوط به ارث و میراث به خوبی ختم بخیر شد... هر چند نه برای من نه برای رزا مال و اموال مهم نبود... اون روزا اونقدر با خواهرم حرف زدم تا حالش بهتر شد... دوباره از خانم صولتی کمک گرفتم که در حقم مادری کردو اینبار هم خیلی به من و خواهرم کمک کرد.. با حرفایی که به خواهرم زد رفتار خواهرم خیلی تغییر کرد... رزا تقریبا با این موضوع کنار اومده بود ولی تصمیم داشت پدر و مادرش رو پیدا کنه... رزا خودش رفت با عمو کیوان صحبت کرد و ازش خواست همه چیز رو دقیق براش تعریف کنه.... عمو همون چیزایی رو که به من گفته بود دوباره واسه ی خواهرم تکرار کرد و رزا هم آدرس روستا و اسم پدر و مادرش رو از عمو گرفت... در تمام مراحل پا به پای خواهرم رفتم.... من با پیدا کردن خانواده ی خواهرم مشکلی نداشتم اما بدبختی اینجا بود که اون میخواست تنها به اون روستا بره... هیچوقت خواهرمو تا این حد جدی ندیده بودم... شاید اولین بار بود که احساس میکردم اون خواهر بزرگمه... چون همیشه طوری رفتار کرده بود که اگه کسی ما رو میدید فکر میکرد اون از من کوچیکتره و این تو رفتارمون کاملا هویدا بود... حس میکردم خواهرم بزرگ شده... عمو کیوان بهم گفت بذار تنها بره... خانم صولتی گفت بذار خواهرت مستقل بشه... خواهرم تو تمام دوران زندگی یا به من یا به پدر و مادرم وابسته بود اکثر جاها من ازش دفاع میکردم... برای همین هم خیلی براش نگران بودم.. گفتم هر وقت به مشکلی برخورد باهام تماس بگیره... گفتم نگرانه هیچی نباشه من مراقبه همه چیز هستم... اونم گفت زود برمیگرده و کلی سفارش کرد... اون رفت و من تنها شدم... یه روز شد دو روز، دو روز شد سه روز و همینطوری تا یه هفته ازش بیخبر موندم ولی هیچ خبری از خواهرم نشد... خیلی دلتنگش بودم... اما هر چی زنگ میزدم گوشیش در دسترس نبود... با خودم میگفتم حتما اونجا آنتن نمیده... تا اینکه بعده یه هفته امروز صبح خانمی باهام تماس گرفت... گفت خودم رو برسونم... گفت خواهرم برام پیغام فرستاده... گفته دارن به زور شوهرش میدن... باورم نمیشد... ازش آدرس گرفتم... آدرسه دقیق رو بهم داد...واسه عمو کیوان هم زنگ زدم گفت مسافرته... موضوع رو بهش گفتم... نگران شد و گفت صبر کنم تا خودش رو برسونه اما من نمیتونستم منتظر بمونم... میترسیدم دیر برسم... خواهرم به من احتیاج داشت... من باید میرفتم... گفتم من میرم شما بعدا بیاین... آدرسو به عمو کیوان هم دادم... بهش گفتم فکر نکنم گوشی اونجا آنتن بده... پس اگه تماس گرفت و در دسترس نبودم نگرانم نشه... با اینکه موافق نبود ولی ناچارا رضایت داد...
نگاهی به جاده ی خاکی میندازم... دیگه چیزی نمونده؟ رزا طاقت بیار من خودمو به موقع میرسونم... قول میدم خواهری... قول میدم... آهی میکشمو به راهم ادامه میدم زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش مثله همیشه رو حرفم میموندم
بعد تو دلم میگم:بیخیال... گذشته ها گذشته... باید الان به فکر چاره باشم... مثله همیشه سعی میکنم خونسردیمو حفظ کنم... با اینکه از شدت دلهره نوک انگشتام یخ زده ولی از قیافم هیچی پیدا نیست... همیشه همینطورم حتی اگه از ترس در حال مرگم باشم بازم سعی میکنم خونسرد باشم چون میدونم با گریه و زاری هیچی درست نمیشه... رزا دقیقا بر عکسه منه... یه آهنگ میذارمو خودمم زیر لبی باهاش زمزمه میکنم:
میذارمو خودمم زیر لبی باهاش زمزمه میکنم:
باز یه شبِ پُره غم ، باز تورو بونه کرده دلم
کاش میشد مثله قدیما باز بشینیم عاشقونه باهم
من به همین دلخوشم که یه روزی عشقِ تو بشم
تو میدونستی اگه بری من خودمو میکشم
اما تورو تا نبینم دوست ندارم بمیرم
من یه روز هرجا که باشی دستِ تورو میگیرم
اما تورو تا نبینم دوست ندارم بمیرم
من یه روز هرجا که باشی دستِ تورو میگیرم
باز یه شبِ پُره غم ، باز تورو بونه کرده دلم
کاش میشد مثله قدیما باز بشینیم عاشقونه باهم
من به همین دلخوشم که یه روزی عشقِ تو بشم
تو میدونستی اگه بری من خودمو میکشم
اما تورو تا نبینم دوست ندارم بمیرم
من یه روز هرجا که باشی دستِ تورو میگیرم
اما تورو تا نبینم دوست ندارم بمیرم
من یه روز هرجا که باشی دستِ تورو میگیرم
بالاخره رسیدم... هوا تاریک شده... نمیدونم کجا باید دنبال رزا بگردم... تصمیم میگیرم برم خونه ی پدر رزا... به یه خانم که دست بچه ی کوچیکشو گرفته میگم: ببخشید
با تعجب به لباسایه من نگاه میکنه و میگه: بله خانم
-ببخشید... میخواستم بدونم منزل آقای کوهدل کجاست؟
خانم: قاسم رو میگید؟؟
-بله قاسم کوهدل
اگه همینجوری مستقیم برید بهش میرسید مسیر راه منم همونطرفه اگه خواستید نشونتون میدم
با لبخند بهش نگاه میکنمو میگم:لطف بزرگی میکنی
یه نگاه به من میندازه و یه نگاه به ماشینم
خانم: خانم اون طرف ماشین رو نیست
- مهم نیست پیاده میام
خانم: ولی ممکنه ماشینتونو خط بندازن
با مهربونی نگاش میکنمو میگم: مهم نیست عزیزم، اینقدر هم منو خانم صدا نکن... اسمه من روژانه
یه لبخند بهم میزنه و میگه: منم زهرا هستم... اینم پسرم کاظمه
-از دیدارت واقعا خوشبختم
بعد میرم سمت ماشینو داشبورد رو باز میکنم چند تا شکلات کاکائویی مغزدار بیرون میارم برمیگردم جلوی کاظم زانو میزنم و بهش شکلات میدم... عاشقه بچه هام
-سلام آقا کاظم... از آشناییت خیلی خیلی خوشبختم مرد کوچک
با خجالت از من شکلاتا رو میگیره
زهرا: کاظم از خانم تشکر کن
کاظم با خجالت میگه: مرسی خانم
-روژان عزیزم، روژان صدام کن
زهرا: اما...
-اما و آخه نداره گلم... ما تقریبا هم سنیم...
لبخند مهربونی میزنه
- یه لحظه صبر کن ماشینو یه گوشه پارک کنم بریم
ماشینو یه گوشه پارک میکنمو وسایلامو برمیدارم و به سمت زهرا میرم...
-خوب... خانمی راه بیفت بریم
زهرا: روژان خانم...
میپرم وسط حرفشو میگم روژان
میخنده و میگه: روژان از شهر اومدی؟...
-آره اومدم دنباله خواهرم... یه هفته پیش اومده اینجا
زهرا: خواهرتون؟؟ همون دختر شهری؟؟
-پس دیدیش؟؟
زهرا: همه این روستا ایشون رو میشناسن؟؟ با اون اتفاقی که افتاده
دلم هری میرزه پایین
با صدای لرزون میگم: مگه چی شده؟؟
زهرا: خانم غوغایی شد...فقط در همین حد میدونم که پسرعموی ارباب از خواهرتون خوشش اومد... اما خواهرتون قبول نکرد... میخواست برگرده شهر... که ارباب جلوش رو میگیره
-خوب بعدش؟؟
زهرا: مثله اینکه تو خونه ی پدریش زندانیه.. آخر هفته ی آینده عروسیشه
-یعنی هنوز چیزی نشده
زهرا: نه... ولی به زودی میخوان عروسی بگیرن
زیرلب میگم: خدا رو شکر
زهرا: روژان تو نمیتونی خواهرتو برگردونی
با ترس برمیگردم سمتشو میگم: مگه نگفتی اتفاقی نیفتاده؟
زهرا: درسته ولی خونواده ی ارباب فقط کافیه دست رو چیزی بذارن تا به دستش نیارن آروم نمیشن... ارباب تازه فوت کردن و پسراشون جایه پدرو گرفتن...الان پسر بزرگ ارباب شده... اونا خیلی بیرحم هستن
یه پوزخند میزنمو میگم: خواهر من چیزی نیست... اون همه هستی منه... من اجازه نمیدم دست ارباب و خونوادش به خواهرم برسه... راستی خونواده ی رزا چیکار کردن؟
زهرا با تعجب نگاه میکنه و میگه: رزا کیه؟
-آخ ببخشید... حواسم نبود منظورم خونواده ی خواهرم بود...
بعد با لبخند اضافه میکنم اسم خواهرم رزاست
لبخند مهربونی میزنه و میگه: پدر رزا تا اسمه پول بیاد... از همه چیز میگذره... همه روستا هنوز یادشونه که چه جور بچه شو فروخت... من خودمم از خونوادم شنیدم
با عصبانیت میگم: اختیار رزا با پدرش نیست... اون از نظر قانونی هیچ نسبتی با خواهرم نداره... از اول هم نباید میذاشتم خواهرم تنها به این روستا بیاد
بعد با لحن ملایمتری میگم: مادر رزا چی کار کرد؟
زهرا: چی میتونه بگه شوهرش بچشو جلوی چشماش فروخت نتونست کاری کنه بعد تو میگی اون چی کار میکنه... فقط اشک میریزه...
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو میگم: خواهرو برادراش هیچ کار براش نکردن
زهرا: برادراش که کپی قاسم هستن... خواهراش هم که همه به جز سوسن ازدواج کردن... بعدش هم تو این روستا زن روی حرف مردش حرف نمیزنه... دخترا نمیتونند کاری کنند
خدایا خواهرم بین چه قومی گیر افتاده... اینا اصلا از انسانیت بویی نبردن
زهرا: همینجاست...
نگاهی به خونه میندازمو میگم: مرسی زهرا... واقعا ازت ممنونم کمک بزرگی بهم کردی... اگه روزی به کمکم احتیاج داشتی حتما رو من حساب کن... و یکی از کارتای شرکت رو بهش میدمو میگم این پشت شماره من نوشته شده
زهرا: ولی خانم.....
با لبخند میگم: هیس... اتفاق که خبر نمیکنه... امروز تو به من کمک کردی... شایدم یه روز من بهت کمک کردم
زهرا: من که کاری نکردم
- همین که منو به اینجا رسوندی و اطلاعات مفیدی بهم دادی ازت ممنونم.. حداقلش اینه که من الان خونواده ی خواهرمو میشناسمو میدونم چه جوری باهاشون برخورد کنم
مهربون نگام میکنه
-برو گلم... خدا به همرات باشه... دیگه مزاحمت نمیشم
بعد جلوی کاظم زانو میزنمو میگم: مواظبه مامانی باش آقا کاظم
کاظم: چشم
-آفرین پسر خوب
بلند میشمو میگم: خداحافظت باشه گلم
زهرا: خداحافظ
دستی به نشونه ی خداحافظی تکون میدمو بعد برمیگردمو به خونه ی پدری رزا نگاه میکنم
     
#4 | Posted: 15 Sep 2013 09:02
فصل دوم

خونسردیمو حفظ میکنم و میرم سمت در... زنگی نمیبینم که بخوام زنگ بزنم... چند ضربه محکم به در میزنم... کسی جواب نمیده... دوباره چند ضربه به در میزنم... بازم کسی جواب نمیده... یکی از همسایه ها از خونه اش میاد بیرون و یه جوری نگام میکنه میگه: دختر در نزن کسی خونه نیست
تفاوت فاحشی که بین لباسای منو مردم روستا هست باعث جلب توجه میشه... یه شلوار جین چسبان... با مانتوی کوتاه... موهای جلومم هم کج ریختم رو صورتم... عینک آفتابیم هم رو موهامه.... آرایشه چندانی ندارم فقط یه خورده رژ زدم.... از آرایش زیاد متنفرم... کلا از آرایش متنفرم... از وقتی اومدم کاملا معلومه که اینجایی نیستم... حتی اگه از لباسم هم معلوم نبود از نحوه ی صحبت کردنم معلوم میشد... چون مردم اینجا با یه لهجه ی قشنگی حرف میزنند... ولی من لهجه ندارم
-ببخشید خانم میتونم بپرسم کجا رفتن؟
یه جوری نگام میکنه و میگه: من شما رو به خاطر نمیارم
-چند روزی هست که خواهرم به این روستا اومده.... اومدم دنبالش
یهو رنگ نگاش عوض میشه و میگه: تو خواهر رزایی
وقتی میبینم خواهرمو میشناسه دلم پر از شعف میشه:خانم تو رو خدا بگین خواهرم کجاست من خیلی نگرانم... من روژانم... خواهر رزا
با مهربونی میگه: پس بالاخره اومدی... به زحمت تونستم باهات تماس بگیرم
از هیجان دستام میلرزه چند قدم فاصله ی بینمون رو طی میکنمو محکم بغلش میکنم.... میگم: پس شما بودین؟ اون خانمه پشت تلفن شما بودین
اشک تو چشماش جمع میشه و میگه: آره... خودم بودم... رزا زندونی بود... از مادرش میخواد یه جوری باهات تماس بگیره... اما مادرش هم نمیتونست از خونه بیاد بیرون... پدره فهمیده بود... مادر رزا شمارتو به من میده منم باهات تماس میگیرم... تو این چند روز خیلی به این دختر ظلم شد؟... کمکش کن
با التماس میگم: بهم بگین خواهرم کجاست؟؟
خانم: آروم باش دخترجون... به زور بردنش خونه ارباب
قلبم میاد تو دهنم
-با صدای لرزون میگم: مگه قرار نبود آخر هفته عروسی بگیرن
خانم: تو از کجا میدونی؟
- یکی از اهالی روستا منو راهنمایی کرد تا اینجا رو پیدا کنم تو راه برام ماجرا رو تعریف کرد
سری تکون میده و میگه نگران نباش: فقط بردنش اونجا که خیاط لباسش رو برای عروسی آماده کنه
نفسی از سر آسودگی میکشمو میگم: کی میان
خانم: فکر کنم فردا ظهر
-چــــــــــی؟؟
خانم: دختر آرومتر
-ببخشید خیلی نگران و عصبی ام... مگه نگفتین فقط میخواد لباس آماده بشه پس چرا این همه مدت میخوان اونجا بمونند؟
خانم: عروس رو میبرن تا برای عروسی آماده کنند... فقط لباس نیست که کلی کار دیگه هم دارن... نگران نباش
-میشه آدرسه خونه ارباب رو بهم بدین... من باید الان برم
خانم: دختر دیوونه شدی... ارباب اگه بفهمی کسی اطراف خونش میپلکه طرفو نیست و نابود میکنه... تو میخوای بی اجازه بری خونش...اونم این وقت شب... هیچکس حق نداره بی اجازه بره خونه ارباب...
-من هیچکس نیستم... من خواهر رزا هستم... خانم خواهش میکنم... شما فقط آدرسو بهم بدین... من به کمکتون احتیاج دارم... اگه بهم نگین... در تک تک خونه های روستا رو میزنم تا آدرسه ارباب رو پیدا کنم
خانم: فکر نمیکردم اینقدر خواهرتو دوست داشته باشی... وقتی مادر رزا گفت به این شماره زنگ بزنو ماجرا رو براش تعریف کن با خودم گفتم محاله یه غریبه خودشو به درد سر بزنه
با لحن محکمی میگم: من غریبه نیستم... رزا خواهرمه... همه هستی منه...
با مهربونی میگه صبر کن پسرمو صدا بزنم راهنماییت کنه... این وقت شب تنها نمیتونی جایی رو پیدا کنی
-ممنونم خانم واقعا ممنونم
میره داخله خونه و من با استرس جلوی در خونشون راه میرم... بعده مدتی یه پسره چهارده پانزده ساله از خونه بیرون میاد
خانم: سعید دیگه سفارش نکنما خانم رو رسوندی سریع بیا خونه
سعید: باشه مامان
خانم: دخترم سعید راهو بهت نشون میده ولی بقیش ببا خودته... من باز میگم صبر کن فردا خواهرت اومد دستشو بگیرو برو
-خانم من تا فردا دلم هزار راه میره باید برم... فعلا خداحافظ
خانم: خداحافظ دخترم
پسر به سمت من میادو میگه: سلام خانم
لبخندی میزنمو میگم: سلام آقا سعید... ببخش که مزاحمت شدم... میشه لطف کنی و راه رو بهم نشون بدی
-پشت سرم بیاین
مسیر برام آشناست... داریم میریم به سمتی که ماشینمو اونجا پارک کردم
- ببخشید.... اون مسیری که میخوایم بریم ماشین رو هست
سعید: بله خانم... ولی این وقت شب ماشین کجا بود؟
-من ماشین دارم
سعید: ماشینتون کجاست؟
- یکم جلوتر
سری تکون میده و دیگه چیزی نمیگه...وقتی به ماشین میرسیم... بهش اشاره میکنم... اون هم سوار میشه... منم وسایلامو میندازم رو صندلی عقب و سوار میشم... ماشینو روشن میکنمو اون مسیرو بهم نشون میده
سعید: خانم همین جا نگه دارین
با تعجب ماشینو نگه میدارمو میگم: چی شده؟؟
سعید: از اینجا به بعد منطقه ممنوعه هست
وقتی نگامو میبینه ادامه میده و میگه: ارباب اجازه نمیده هر کسی وارد این منطقه بشه...
-دستت بابت که راهنماییم درد نکنه... از اینجا به بعد خودم میرم... فقط یه چیزی... میشه راحت خونه رو پیدا کرد...
سعید: خانم تو اون منطقه فقط یه ویلا هست که ارباب با برادرش اونجا زندگی میکنه
-ممنون بابت کمکت
سعید: انجام وظیفه بود خداحافظ
-لطف کردی خداحافظ
ماشینو به حرکت در میارم... هر چی میرم نمیرسم... از دور یه ماشین رو میبینم... یه نفر صندوق عقب ماشینو باز کرده و داره یه چیزی ازش در میاره... یکی هم با لبخند به ماشین تکیه داده... یکم که میرم جلوتر متوجه میشم یه نفر هم تو ماشین نشسته....
ماشینو نگه میدارمو میگم: ببخشید آقایون
هر سه نفر با چشمای گرد شده نگام میکنند... دلیله تعجبشون رو نمیدونم... بالاخره اونی که به ماشین تکیه داده بود به سمت ماشینم میادو میگه: بله خانم؟
-ببخشید آقا شما اهل این روستا هستین؟؟
با شیطنت یه لبخند میزنه و میگه: شما فکر کن بله
با جدیت نگاش میکنمو میگم: شنیدم این اطراف یه ویلا هست... میخواستم ببینم دارم مسیرو درست میرم
چشماش از شیطنت برق میزنه و میگه: کاملا درسته.. یه خورده دیگه ادامه بدین میرسین... فقط شما نمیترسین که تنها به این منطقه اومدین
-از چی باید بترسم؟
پسر: در مورد منطقه ممنوعه چیزی نشنیدین؟؟
-آخه من بیکار نیستم فکرمو مشغول این چرندیات کنم... شب خوش
اون پسری که داشت از صندوق عقب چیزی بر میداشت اومد طرف ماشینو گفت: ماهان بیا این طرف ببینم، خانم شما به چه اجازه ای....
حوصله ی جر و بحث ندارم... من کارایه مهمتر از این دارم که باید انجام بدم... بی تفاوت شیشه ی ماشینو بالا میکشمو ماشینو به سرعت به حرکت در میارم...
زیر لب زمزمه میکنم: عجب آدمایی تو این دوره زمونه پیدا میشن... رو زمین خدا هم داریم راه میریم باید از مردم اجازه بگیریم
همینجور که غرغر میکردم چشمم به ویلا میفته... با خوشحالی ماشینو پارک میکنمو به سمت در خونه حرکت میکنم... دستمو میذارم رو زنگ خونه و بر نمیدارم
صدایه قدمایه یه نفرو میشنوم... درو باز میشه... یه پیرمرد رو روبروی خودم میبینم
پیرمرد: چته دختر مگه سر آوردی؟
-میتونم بیام داخل
پیرمرد: دختر جون نصفه شبی شوخیت گرفته؟
-آقا به قیافم میخوره که برای شوخی این همه راه رو از تهران اومده باشم... من اومدم دنباله خواهرم...
پیرمرد با دهن باز نگام میکنه... میبینم اینجوری فایده نداره... ببخشید آقا بهتره برید کنار...نه مثله اینکه فایده نداره درو هل میدمو خودم داخل میشم پیرمرد به خودش میاد: دختر تو همینطوری نمیتونی وارد بشی
بی توجه به حرفاش در ورودی را پیدا میکنم درو با سرعت باز میکنمو خودمو میندازم داخل... راهرو رو رد میکنم و به سالن میرسم... چند تا چشم خیره میشن به من...
یکی از خانما بلند میشه و میگه: دختر تو کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی
با نیشخند میگم: خواهر عروس... خیلی بده خواهرعروس رو به عروسی خواهرش دعوت نکنن
     
#5 | Posted: 15 Sep 2013 09:05
بعد با خونسردی تمام میرم رو یه مبل یه نفره میشینمو ادامه میدم: البته وقتی خوده عروس راضی به ازدواج نیست... جای تعجب هم نداره که رضایت خونوادش مهم باشه
همون زن با اخم میگه: چرا واسه خودت چرت و پرت میگی دختر؟... هم عروس هم پدر عروس هم خونوادش راضی اند
با یه پوزخند میگم پدر عروس فوت شده... مادر عروس فوت شده... تنها بازمانده ی خانواده ی عروس بنده هستم...
زن با اخم نگاهی به مردی که جلوش نشسته میکنه و میگه: قاسم این دختره چی میگه؟
قاسم: خانم چرت و پرت میگه
از جام بلند میشمو با خونسردی جلوی قاسم وایمیستم و میگم: من چرت و پرت میگم... آقای به اصطلاح محترم من همین الان هم میتونم ثابت کنم که تو هیچی صنمی با رزا نداری... من میتونم به صورت قانونی ثابت کنم که مسئولیت رزا با شما نیست
زن: دختر بشین ببینم چی میگی
با لحن سردی میگم: احتیاجی به نشستن نیست.. بهتره بگین خواهرم کجاست؟
تو همون لحظه در یکی از اتاقا باز میشه و رزا از اتاق میاد بیرون
خدایا این چرا اینجوریه.... همه صورتش کبوده...اشک تو چشام جمع میشه... بی توجه به بقیه میرم سمت رزا و محکم بغلش میکنم که آخش در میاد... سریع رهاش میکنمو با نگرانی میگم: چی شد خواهری؟
رزا که انگار بعد مدتها یه آغوش گرم پیدا کرده باشه میزنه زیر گریه.... خیلی عصبی ام... با جدیت میگم: رزا لباسات کجاست... به یه اتاقی اشاره میکنه
-برو لباساتو عوض کن... همین حالا برمیگردیم
زن: منظورت چیه... آخر هفته عروسیه
-کدوم عروسی خانم؟ بذارین یه چیزی رو صاف و پوست کنده بهتون بگم و خیالتون رو راحت کنم اگه آقای کوهدل بهتون قولی داده یا ازتون پولی گرفته باید بگم حسابی سرتون کلاه رفته... این آقا 24 سال پیش رزا مبلغ هنگفتی از پدرم گرفت و رزا رو به پدرم فروخت و از لحاظ قانونی هم همه چیز ثبت شده... حتی شناسنامه رزا هم به نام پدر و مادر منه... مسئولیت رزا اصلا ا این آقا نیست
زن: چـــــــــــــــــــــی؟
یه نیشخند میزنمو میگم از شما چقدر گرفته
زن: قاسم این دختره چی میگه؟
قاسم رنگش پریده و میگه: خانم... من... من
زن با فریاد میگه : تو چی لعنتی....
-اگه بخواین میتونم مدارک رو هم بهتون نشون بدم
رزا لباساشو عوض کرد و از اتاق خارج شد دستشو میگیرمو میگم: بریم
زن: دختر، رزا نمیتونه از خونه خارج بشه... ماکان براش دو تا محافظ گذاشته... چون یه بار داشت فرار میکرد.......
با عصبانیت میپرم وسط حرفشو میگم: چــــــــــی؟ این آقا خیلی بیجا کردن... مگه ازدواج زوریه.... دست رزا رو میگیرم و با خودم میکشم که دوتا مرد جلوم رو میگیرن... صدای گریه رزا بدجور رو اعصابمه اما با ملایمت به سمت رزا برمیگردمو میگم: گریه نکن خواهری من از اینجا میبرمت بیرون... مگه بهم اعتماد نداری؟
با مظلومیت میگه: چرا.... به هیچکس تو دنیا به اندازه ی تو اعتماد ندارم
-پس آروم باش... من اینجام
سری تکون میده و با نگرانی نگام میکنه
برمیگردم سمت اون دو تا مردو میگم: آقایون بهتره راه رو باز کنید
یکی از مردا پوزخندی میزنه و میگه: ما از جنابعالی دستور نمیگیریم...
خیلی سعی میکنم هیچی نگم.... با عصبانیت هلش میدم..... چون توقع چنین عکس العملی رو ازم نداشت تعادلشو از دست میده و میخوره زمین... دست رزا رو میگیرمو سعی میکنم رد بشم ولی اون یکی محافظه دست آزادمو میگیره و میپیچونه... دست رزا رو ول میکنم... بالاخره این کاراته یه جا باید بدردم بخوره... با چند تا ضربه نقش زمینش میکنم... میخوام دست رزا رو بگیرم که با اون یکی محافظ روبرو میشم... این یکی قویتره... ولی من نمیتونم شکست بخورم... نه برای لج و لجبازی... نه برایه نشون دادن قدرتم... من بخاطر خواهرم باید قوی باشم... از نفس افتادم ولی بالاخره اون رو هم نقش زمین میکنم... همونطور که نفس نفس میزنم دست رزا رو میگیرمو میخوام به سمت راهرو برم... که سه نفر وارد سالن میشن و با تعجب به وضع نابه سامان سالن نگاه میکنند... با تعجب به دو تا از پسرا نگاه میکنم... همونایی هستن که تو جاده دیدم و اون سومی که برام ناآشناهه لابد همونیه که تو ماشین نشسته بود... اون پسری که بی توجه به اون شیشه رو بالا بردمو راه افتادم چند قدم میاد جلو و با تعجب به محافظا نگاهی میکنه... کم کم تعجب جای خودشو به خشم میده و داد میزنه: این جا چه خبره... این دختره اینجا چه غلطی میکنه؟
با یه پوزخند میگم: بهتره من و خواهرم دیگه رفع زحمت کنیم... فکر کنم اقوام بهتون بگن بنده اینجا چه غلطی میکردم... با اجازه
پسر: یکی بهم بگه تو این خراب شد چه خبره؟
زن: ماکان عزیزم من همه چیزو برات توضیح میدم
برمیگردم سمت رزا
-بریم عزیزم
ماهان با تعجب میگه: چرا صورت این دختر این جوری شده؟
ماکان با بی حوصلگی مسیر نگاه ماهان رو دنبال میکنه ولی تا چشمش به رزا میفته خشکش میزنه
و اما اون پسر که تا الان ساکت بود میاد به طرف رزا... که رزا پشت من قایم میشه... نگاه خشمگینی به پسره میندازمو میگم اگه میخوای مثله اون دو تا محافظا نفله بشی بیا جلو...
پسر: من کاریش ندارم
-کاملا معلومه...
پسر: من عاشقه رزا هستم
-خوب این که یه چیز عادیه... خیلیا رزا رو دوست دارن یا عاشقشن... دلیل نمیشه که رزا با همه شون ازدواج کنه
پسر: اما رزا خودش موافقت کرد
با ناباوری میگم: چـــــــــــی؟
پسر: باور کن... میتونی از خودش بپرسی؟
-رزا این پسره چی میگه
رزا با گریه میگه: بابا مجبورم کرد و سرشو میذاره رو شونمو زار زار گریه میکنه
اشک تو چشام جمع میشه
برمیگردم به سمت پسره و میگم شنیدین؟... من خودم از اهالی اینجا شنیدم که رزا میخواست برگرده اما ارباب نذاشت... حالا این ارباب کیه من خبر ندارم... اما یه چیز رو خوب میدونم آقا پسر که با شما بی نسبت نیست
پسره برمیگرده به سمت ماکان و با ناباوری میگه: ماکان تو واقعا این کارو کردی؟
ماکان: من برای پسرعمو و دوست دوران کودکیم هر کار میکنم
یه پوزخند میزنمو میگم: زحمت میکشی... ظلم کردن به مظلوم کاره خیلی بزرگیه... کمک خواستین حتما خبرم کنید
با خشم نگام میکنه و هیچی نمیگه... پسره میاد به سمت رزا که رزا خودشو کنار میکشه... ماهان با یه لحن غمگین میگه: کیارش فعلا بیخیال شو...
ولی کیارش بی توجه به حرف ماهان با یه قدم خودشو به رزا میرسونه و محکم بازوهاشو میگیره که آخ رزا درمیاد
کیارش: چی شد رزا؟
-چیز زیاد خاصی نیست... کتکش زدن تا راضیش کنن زنت بشه
کیارش با ناباوری بازوهای رزا رو ول میکنه و میگه: به خدا من عاشقتم... باور کن من از هیچکدوم این اتفاقا خبر نداشتم
صداقتو از تو چشماش میخونم... ولی من چیکار میتونم کنم اگه خواهرم دوستش نداره من نمیتونم مجبورش کنم...
ماکان: کیارش چرا اینقدر خودتو کوچیک می....
کیارش میپره وسط حرف ماکانو میگه فقط خفه شو، مگه نگفتم تو این مورد دخالت نکن، تو این کارو باهاش کردی
ماکان با یه لحن غمگینی میگه: کیارش من این کارو نکردم... من فقط به پدرش مبلغی پول با قول مهریه و شیربها رو دادم تا راضیش کنه... فق همین
خندم میگیره... با صدای بلند میخندم ... همه با تعجب بهم نگاه میکنند... ماکان با خشم میگه: چته، دیوونه شدی؟
به زحمت خنده مو قورت میدمو میگم: من نه ولی مطمئنم اگه بفهمی چه کلایی سرت رفته حتما تو یکی دیوونه بشی
با خشم میگه منظورت چیه؟
همه با نگرانی به ماکان نگاه میکنند... دلیله این نگرانی رو درک نمیکنم...
حتی رزا هم دستمو میکشه و میگه:روژان تمومش کن... تو چشماش التماس موج میزنه
به رزا نگاه میکنمو میگم: برو تو ماشین... منم الان میام
ماهان: من تا ماشین همراهیش میکنم
با فریاد میگم: نــــــــــــــه!!
ماهان با ترس یه قدم عقب میره و میگه: چی شده؟
- انتظار نداری که به تو خونوادت اعتماد داشته باشم...
بعد با صدایی آرومتر برمیگردم سمت ماکانو میگم به خونوادتون همه چیزو گفتم... از همونا بشنوین من ترجیح میدم خواهرمو به بیمارستانی... درمانگاهی جایی برسونم... از سالن و راهرو عبور میکنیمو به حیاط میرسیم... به رزا کمک میکنم بشینه تو ماشین... سایه ی یه نفرو کنار ماشین احساس میکنم... سرمو بر میگردونمو ماکان رو پشت سرم میبینم
-بله؟ کاری داشتین؟
نگاهی به رزا میندازه... انگار دلش برای رزا به رحم اومده... چون یه لبخند تصنعی میزنه و میگه: یه کار کوچیک باهات داشتم میشه چند دقیقه باهام بیای... یه نگاه به رزا میندازم که با ترس به ما دو نفر خیره شده... یه آه عمیق میکشمو میگم: رزایی نترس دو دقیقه صبر کن الان میام
چشمم میفته به ماهان و کیارش که تو چشماشون غم موج میزنه
-رزایی داخل خونه نمیرم همین بیرونم
ماکان: رزا باور کن من با خواهرت کاری ندارم... فکر نمیکردم خونوادت این بلا رو سرت بیارن... فقط چند لحظه میخوام باهاش حرف بزنم
به رزا نگاه میکنم... انگار از ترسش کم شده... سری تکون میده و به من میگه: روژان زود بیا
-باشه گلم
ماکان میره سمت ماهان و کیارش... منم میرم به همون سمت
-امرتون؟
با عصبانیت میگه: منظورت از اون حرفا چی بود؟
از همینجا هم حواسم به رزا هست
-کدوم حرف؟... من خیلی حرفا زدم
ماکان: به من نگاه کن... بدم میاد وقتی دارم با کسی حرف میزنم حواسش جای دیگه باشه
-خواهرم برام مهمتره... ترجیح میدم چشمام به خواهرم باشه... گوشام با جنابعالیه...
یه پوزخندی میزنه و میگه: واسه همین تنها فرستادیش
ماهان و کیارش بی حرف به گفت و گوی ما گوش میکنند
منم متقابلا یه پوزخند تحویلش میدمو میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن... مثله اینکه حرفی برای گفتن نداری پس بیخودی وقتمو نگیر
بعد با بی تفاوتی از جلوش رد میشم
     
#6 | Posted: 15 Sep 2013 09:05
هنوز چند قدم ازش دور نشدم که مچ دستم رو میگیره و میگه: منظورت از حرفایی که زدی چی بود؟
وقتی میبینه منظورشو نفهمیدم با عصیانیت میگه: منظورت چی بود که سرم کلاه رفته؟
-آهان...
ماکان با عصبانیت مچ دستمو فشار میده و میگه: آهان و کوفت... میگی یا مجبورت کنم
خندم میگیره ولی به زور خندمو قورت میدونمو با شیطنت میگم: به خدا چوب خشک نیست... دسته...
ماکان: چی؟
-میگم اون دست صاب مردتو بکش.. دستم شکست...
بعد زیر لبی میگم انگار دزد گرفته... نگام تو نگاه ماهان گره میخوره... معلومه خندش گرفته ولی نمیدونم چرا جرات خندیدن نداره
ماکان: میگی یا با یه فشار بشکونم
-زحمت نکشین... تا حالا دیگه شکسته... راستی چسب دارین... بالاخره باید یه جور بچسبونمش
ماهان دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه و میزنه زیر خنده... یه لبخند محو هم رو لبای کیارش میشینه... ماکان با عصبانیت دستمو ول میکنه... صدای خواهرمو میشنوم داره صدام میکنه
-ببخشید یه لحظه
بعد بی توجه به سه نفرشون میرم سمت رزا
-چی شده گلم؟
رزا: روژان زودتر بیا از اینجا بریم... با این پسره دهن به دهن نشو خطرناکه
-کی؟؟
رزا: ارباب رو میگم
-این ماکانو میگی...
رزا: اوهوم
-این کجاش خطرناکه... این که منو یاد سگ همسایمون میندازه
رزا: روژان
-مگه دروغ میگم... از بس پاچه میگیره... راستی تو یادته اسمه سگه همسایمون چی بود؟؟ میخوام از این به بعد به اون اسم صداش کنم
نمیدونم چرا هی رزا ابرو بالا میندازه
-رزا چیزی شده؟
رزا تا میخواد دهن باز کنه میگم: به خدا سگ حیوون بی آزاریه... کاریش نداشته باشی گازت نمیگیره... به این هاپو هم بی محلی کنی کار جوره
باز میبینم ابروهاشو میندازه بالا
-الهی بمیرم برات خواهر... اینا چه بلایی سرت آوردن... همه جور مرضی گرفته بودی به جز تیک عصبی که اینم اینا نصیبت کردم
رزا با فریاد میگه: روژان میذار........
-هیس حرف نزن... خدایا خواهرم خل و چل شدو رفت... رزایی بیا همین کیارشو بگیر... فردا پس فردا تو دستم باد میکنیا... من مطمئنم این هاپوهه هنوز گازش نگرفته... برای جلوگیری از خطراته احتمالی آمپول هاری هم بهش میزنیم... نظرت چیه خواهری؟
رزا که معلومه خندش گرفته میگه: بهتره به پشتت یه نگاهی بندازی؟
-وقت واسه این کارا زیاده خواهری...
رزا با فریاد میگه: روژان خفه شو
-چه جوری رزایی؟
رزا: خواهش میکنم ساکت شو...
-کاره خوبی میکنی خانمی تو خواهش کن منم اگه صلاح دونستم انجام میدم... بذار یه سر برم ببینم این هاپو چی میگه زود میام نترسیا
رزا با ترس به پشت نگاه میکنه...همین که برمیگردم به یه چیز محکمی برخورد میکنمو میخورم زمین
-آخ.... رزا اینجا کی دیوار ساختن که من نفهمیدم...
با این حرف من ماهان و کیارش با صدای بلند میزنند زیر خنده... رزا هم با ترس نگام میکنه... اما ماکان با عصبانیت میگه: یک ساعت منو علاف کردی که بیای اینجا چرت و پرت تحویل خواهرت بدی
حالا متوجه میشم... که اون دیوار کسی نبوده جز ماکان... همونجور که دماغمو میمالم میگم: بچه پررو... دماغمو زدی شکوندی... به جای عذرخواهیته
ماکان با چشمای گرد شده میگه: تو ملکه خصوصی من واستادی و داری به من توهین میکنی توقع عذرخواهی هم داری چیز دیگه هم میخوای تعارف نکن؟
- بذار فکر کنم وقتی یادم اومد خبرت میکنم
مچ دستمو میگیره و با خودش میکشه یه گوشه و میگه عینه بچه آدم میگی منظورت چی بود یا نه؟
-هوم...نه نمیگم...
بعد با مظلومیت میگم: آخه من فرشته ام چه جوری مثله بچه ی آدم حرف بزنم
ماکان با داد میگه:روژان
- جونم هاپویی؟ با همه اینقدر زود صمیمی میشی... یادت باشه باید بگی روژان خانم
معلومه کلافه شده.. خودمم خسته شدم میخوام زودتر برم پیشه خواهرم... شروع میکنم به حرف زدن
نفسمو با حرص بیرون میدمو شروع میکنم به حرف زدن
-قاسم از لحاظ قانونی نسبتی با رزا نداره... سرتو کلاه گذاشت و لابد ازت کلی پول گرفت
ماکان: چــــــــــــی؟
-چرا داد میزنی کر که نیستم... میشنوم
ماکان: مگه قاسم پدر رزا نیست
-اوهوم
ماکان: پس مشکل چیه؟
-از همون اول قانونا بچه رو به پدر من واگذار کرد... مسئولیت رزا اصلا با قاسم نیست... پدر و مادرم چند ماه پیش فوت میشن و ما از طریق دوست بابام میفهمیم پدر و مادر واقعی رزا این جا هستن...
اشک تو چشام جمع میشه ولی با اینحال ادامه میدم: خواهر مظلومم میاد اینجا تا پدر و مادرش رو پیدا کنه... اما اون قاسم لعنتی....
ماکان دستشو میاره بالا و میگه: همه چیز رو فهمیدم...
بعد با عصبانیت میگه به حساب اون احمق هم میرسم... حالا مسئولیت رزا با کیه؟
-خودش؟
ماکان: مگه تو خواهر بزرگش نیستی؟
-من چه خواهر بزرگش باشم چه نباشم هیچی تغییر نمیکنه... مسئولیت زندگی رزا با خودشه...
ماکان با اخم میگه: کیارش واقعا دوستش داره
-میدونم
با تعجب نگام میکنه
-خب چیه؟؟ اینو هر احمقی از نگاهای عاشقونه اش به رزا میفهمه
ماکان: پس چرا نمیذاری این ازدواج سر بگیره
با عصبانیت میگم: حالت خوبه؟ وقتی خواهرم علاقه ای به پسرعموی جنابعالی نداره چرا من باید این اجازه رو بدم... اصلا من کی هستم که بخوام اجازه بدم... اصله کاری رزاست که با کاری که جنابعالی کردی مطمئن باش واسه همیشه از پسرعموت متنفر شده
ماکان با عصبانیت تو چشمام زل میزنه و میگه: بهتره اذیتم نکنی که بد میبینی
-من تا همین الانش هم از جنابعالی خوبی ندیدم
بعد بی توجه به همه سوار ماشین میشنمو ماشین رو روشن میکنم و اونو به حرکت در میارم
-بهتره یکم استراحت کنی... همه چیز تموم شد خواهری
رزا: روژان الان کجا میریم؟
- به نزدیک ترین درمانگاه یا بیمارستان
رزا: من خوبم روژان
-ترجیح میدم مطمئن بشم... چشماتو ببندو بخواب
لبخندی میزنه و میگه: ممنونم ازت... بابت همه چیز ازت ممنونم
هیچی نمیگم فقط لبخندی رو لبام میشینه
     
#7 | Posted: 15 Sep 2013 09:08
فصل سوم

یک ماه از اون روزا میگذره... حال خواهرم روز به روز بهتر میشه... اونشب یکسره به سمت تهران اومدیم و بعد از رسیدن اولین کاری که کردم خواهرم رو به بیمارستان رسوندم... دکتر بعد از معاینه گفت یه کوفتگی جزئی بیشتر نیست که اونم زود خوب میشه... خواهرم با اینکه دیگه مشکل خاصی نداره بعضی مواقع برای مشاوره پیشه خانم صولتی میره... مادر رزا هم بعضی مواقع از شهر برای رزا زنگ میزنه اوایل فکر میکردم ممکنه رزا ناراحت بشه ولی بعدها ازش شنیدم تو اون شرایط فقط سوسن و مادرش هواشو داشتن... بالاخره زندگیه خودشه و خودش باید تصمیم بگیره من به خودم اجازه نمیدم تو رابطه اش با خونوادش دخالت کنم... رزا دوباره کار تو شرکت رو از سر گرفته... ولی من فقط بعضی روزا میرم اونم اگه مجبور نباشم نمیرم...درس خواهرم دو سالی تموم شده... خواهرم لیسانس مدیریت صنایع داره ولی من مهندسی نرم افزار میخونم ...امسال درس منم تموم میشه یادش بخیر مامان چقدر حرص میخورد که روژان به کسی برمیخوره تو لای اون کتابو باز کنی ولی من همیشه با مسخره بازی حرف رو عوض میکنم... از اون چه هایی بودم که در کل سال شیطنت میکردم ولی شب امتحان پرفسور میشدم... شش واحد از درسام مونده که اونا رو معرفی به استاد برداشتم... سه واحد رو چند روز پیش امتحان دادم که استاد بهم داد 16 یکیش هم امروز دارم میرم امتحان بدم بدجور هم دیرم شده... با صدای رزا به خودم میام
رزا: روژان باز که تو اینجوری لباس پوشیدی... آخه این چه وضعه لباس پوشیدنه؟
- مگه لباسم چیه؟ به این خوشگلی...نازی... باحالی...
رزا: مانتوت خیلی کوتاهه... انتظامات دانشگاه بهت گیر میده... جالبش اینجاست که دیگه اونا هم از دستت خسته شدن... کارت دانشجوییت رو هم که ازت گرفتن... حالا خوبه دانشگاه آزاد.......
میپرم وسط حرفشو میگم: اینقدر غر نزن رزایی... پژمرده میشی
رزا: اصلا برو... اگه جلوتو نگرفتن اسممو عوض میکنم
-آخ جون... واقعا اسمتو عوض میکنی؟
بالا پایین میپرمو میگم: بذار کاکتوس... بذار کاکتوس
رزا: ساکت بچه... سرمو خوردی
یه بوس محکم رو لپش میزنم که میگه: برو اونور خیس آبم کردی
-این بوسه ها لیاقت میخواد... میدونی چند نفر آرزوی این بوسه ها رو دارن... آجی تو حالا باید به خودت افتخار کنی که چنین بوسه ای نصیبت شده
رزا با اخم نگام میکنه و میگه: یه بار از من که بزرگترتم خجالت نکشی
-نه آجی خیالت راحت مداد رنگی ندارم که بکشم
رزا سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میگه: مگه تو دیرت نشده؟
به ساعت نگاه میکنم...
با داد میگم: آخ دیرم شد
و همونطور که به سمت در میدوم میگم: خداحافظ رزایی
منتظر جواب نمیمونم... سریع خودم رو به پارکینگ میرسونمو... سوار ماشین میشمو به سمت دانشگاه راه میفتم...پشت چراغ قرمز واستادم که چشمم میخوره به یه پسر بچه ده دوازده ساله که بساط کفاشی رو یه گوشه پیاده رو پهن کرده... یه مرد بغلش واستاده... داره سرش داد میزنه...اشک تو چشمای پسر بچه جمع شده... ته دلم یه جوری شد... خیلی ناراحت شدم... با یه تصمیم آنی ماشینو یه گوشه پارک میکنم و پیاده میشم... اون مرد همه بساط پسر بچه رو بهم ریخته و رفته... پسره داره با چشمای گریون واکس و فرچه و وسایلایه دیگه کفاشی رو که رو زمین پرت شدن جمع میکنه... جلوش خم میشمو با لبخند میگم: سلام آقا پسر گل
سرسشو بالا میاره و سریع اشکاشو پاک میکنه و میگه: سلام خانم، کاری داشتین؟
یه لبخند مهربون بهش میزنمو میگم: راستش من توی خونه چند تا کفش دارم که یه خورده خراب شدن، میخواستم بدونم اگه بیارم میتونی برام درست کنی؟
تو چشمای پسر خوشحالی رو میبینم با ذوق میگه: آره خانم... قول میدم از روز اول هم بهتر بشه
دلم یه جوری میشه... یه غم غریبی تو دلم میشینه ولی با ذوق ساختگی میگم: واقعا؟... خیلی خوشحالم کردی.. نظرت چیه بریم باهم یه ناهاری بخوریم تو امروز باعث شدی یکی از مشکلاتم حل بشه... چند روز بود داشتم فکر میکردم با کفشام چیکار کنم... فردا همه اون کفشا رو برات میارم
پسر: خانم من نهارم رو با خودم آوردم... اگه دوست دارین باهاتون شریک میشم؟
یه بغض بدی گلوم رو گرفته ولی به زور لبخند میزنمو میگم: چرا که نه؟... ناهار با تو بستنی با من
با خجالت یه قابلمه که کنارش هست رو میذاره جلوم و سرشو میندازه پایین... تو قابلمه رو نگاه میکنم... توی قابلمه سه تا دونه سیب زمینی آبپز شده میبینم...
کوچکترینش رو برمیدارمو با ذوق میگم: آخ جون سیب زمینی... من عاشقه سیب زمینیم
پسره با سرعت سرشو میاره بالا و با ذوق میگه: واقعا؟
-معلومه که واقعا... پس چی؟
بعد با ذوق شوق نمایشی یه گاز به سیب زمینی میزنم و بغضم رو باهاش قورت میدم... اونم یه سیب زمینی برمیداره و شروع میکنه به خوردن
همونجور که کنارش نشستمو سیب زمینی میخورم، میگم: من روژانم اسمه تو چیه آقا پسر؟
با یه لبخند مهربون میگه: خانم اسمه من حمیده
- من داداش ندارم، داداشه من میشی؟
حمید: واقعا؟
-اوهوم
حمید: خانم من......
-خانم نه... اگه دوست داشتی آجی روژان صدام کن
سیب زمینیم تموم میشه... ازش تشکر میکنم که میگه: آجی اون یکی رو هم تو بخور من سیر شدم
الهی بمیرم... چقدر مهربونه... با لبخند میگم: من سیر شدم عزیزم تو بخور که گرسنه نمونی
سیب زمینی رو برمیداره و از وسط نصف میکنی و با خنده میگه نصف من نصف تو
منم میخندمو سیب زمینی رو ازش میگیرم و میخورم... مردمی که از کنارم رد میشن یه جوری نگام میکنند ولی برای من مهم نیست... این آدما هم یکی هستن مثله خودم... همه مون فراموش کردیم که باید یکم هم هوای هم نوع خودمون رو داشته باشیم... واقعا متاسفم بیشتر از همه برای خودم...وقتی سیب زمینی رو تموم میکنیم بلند میشم اونم از جاش بلند میشه
-داداشی حالا نوبتی هم باشه نوبت منه... باید بریم باهم بستنی بخوریم
حمید: ولی آجی من که نمیتونم وسایلامو جمع کنم...
-هوممممم، خوب تو اینجا بمون من زودی برمیگردم
منتظر جوابش نمیشم... سریع به سمت ماشینم میرم که میبینم جریمه شدم... پارک ممنوع بود...بیخیال جریمه ماشینو روشنش میکنم... میرم یه خورده بستنی سنتی میخرمو برمیگردم... دوباره ماشینو همونجا پارک میکنم... همینطور که دارم میرم به طرفش با خودم فکر میکنم چه جوری میتونم بهش کمک کنم که غرورش جریحه دار نشه... بهش میرسم... سنگینی نگاه منو احساس میکنه... سرشو بلند میکنه تا منو میبینه با لبخند میگه: اومدی آجی... فکر کردم رفتی
با خنده بستنی رو بهش نشون میدمو میگم: رفتم بستنی بخرم
همونجور که بستنی میخوریم باهاش حرف میزنم
-حمید چند تا خواهر و برادر داری؟
حمید: یه خواهر 6 ساله دارم
-بابات چیکار میکنه؟
غمی تو چشماش میشینه و با بغض میگه: کارگر یه ساختمون بود که از داربست افتاد پایین و مرد
خیلی ناراحت میشم و سعی میکنم دلداریش بدم: ولی من مطمئنم پدرت همیشه ی همیشه بهت افتخار میکنه
چشماش برقی میزنه و میگه: آجی روژان راست میگی؟
-معلومه که راست میگم.. تو الان به عنوان مرد خونه بیرون کار میکنی و من مطمئنم اگه بابات زنده بود بهت افتخار میکرد... راستی گلم مامانت چیکار میکنه؟
با ناراحتی میگه:تو خونه های مردم کار میکنه
سعی میکنم ذهنشو از خونوادش دور کنم
- چند سالته داداشی؟
حمید: چهارده سالمه
دهنم از تعجب باز میمونه
-اصلا به قیافت نمیخوره
شونه ای بالا میندازه و هیچی نمیگه
-درس هم میخونی؟
حمید: نه خانم، تا اول راهنمایی خوندم بعد گذاشتم کنار
یکم دیگه پیشش میشینمو از زندگیش میپرسم ولی دیگه داره دیرم میشه... از رو زمین بلند میشمو میگم:داداشی من الان باید برم... ولی فردا کفشا رو برات میارم... همینجا هستی دیگه؟
حمید: آره آجی روژان
-مواظبه خودت باش داداشی، فعلا خداحافظ
حمید: خداحافظ
به طرف ماشینم میرم اینبار از برگه جریمه خبری نیست... ماشینو روشن میکنمو با سرعت از اونجا دور میشم... عجیب دلم گرفته... دوست دارم کمکش کنم ولی نمیدونم چه جوری... اشکام کم کم صورتمو خیس میکنند... ماشینو یه گوشه پارک میکنمو تا میتونم گریه میکنم... واقعا دلیلش چیه؟ من اونقدر پول دارم که نمیدونم باهاش چیکار کنم ولی یه پسر بچه از زور نداری مجبوره قید درسشو بزنه و بیاد تو پیاده رو بشینه و کفاشی کنه... از خودم حالم بهم میخوره... از منی که یه شبم سرمو گرسنه نذاشتم رو زمین... اما این پسر با همه گرسنگیش سیب زمینیشو با من تقسیم کرد و حتی معلوم نیست امشب چیزی برای خوردن داشته باشه یا نه... من تصمیمم رو گرفتم میخوام به خودشو خونوادش کمک کنم... شاید چنین خونواده هاییی تو این شهر زیاد باشن... شاید من خیلیهلشونو نشناسم... ولی حالا که با حمید آشنا شدم میخوام همه سعیمو کنم...ماشینو روشن میکنمو به سمت خونه حرکت میکنم... استاد صد در صد تا حالا رفته... بیخیال امتحان... معرفی به استاده دیگه امروز نشد یه روز دیگه امتحان میدم... همینجور که دارم به سمته خونه میرم با خودم فکر میکنم چه جوری میشه به حمید و خونوادش کمک کنم که غرورشون جریحه دار نشه
     
#8 | Posted: 15 Sep 2013 09:10
به خونه که میرسم ماشینه رزا رو توی پارکینگ میبینم... پس رزا هم از شرکت اومده... با اینکه زیاد اهل آرایش نیستم ولی همیشه مختصر وسایل آرایشی تو کیفم پیدا میشه... یه کوچولو آرایش میکنم تا بتونم پف چشمامو بپوشونم... دوست ندارم روژانو ناراحت کنم...بعد از اینکه کارم تموم شد از ماشین پیاده میشم و همه ی سعیمو میکنم که شاد به نظر برسم... در خونه رو باز میکنم و میگم: رزایی من اومدم... کجایی دختر... این همه منو تحویل نگیر شرمنده میشمااااا...
رزا با صدای گرفته ای میگه: روژان بیا اتاقم کارت دارم
دلم هری میریزه پایین... این چرا صداش اینجوریه... با قدمایه بلند خودمو به اتاق رزا میرسونم و با چشمای گریون رزا روبرو میشم
با لحن جدی میگم: رزا چی شده؟
رزا با هق هق گریه میگه: مامانم
با نگرانی میگم: مامانت چی؟
رزا: مامانم حالش بده... سوسن برام زنگ زدو گفت حال مامانم بده... گفت خودمو برسونم
-این که ناراحتی نداره... خوب تا فردا آماده میشی دیگه
رزا: آخه من میترسم
-رو تخت کنارش میشینمو میگم: از چی میترسی گلم؟
رزا: از بابام
-نکنه فکر کردی میذارم تنها بری؟
یه لبخند میشینه رو لبهاشو میگه: یعنی تو باهام میای؟
با تعجب بهش نگاه میکنمو میگم: رزا تو حالت خوبه؟ من که اون دفعه هم میخواستم بیام خودت نذاشتی... معلومه که میام... وسایلاتو جمع کن فردا ظهر حرکت میکنیم... یه هفته هم اونجا میمونیم تا تو خیالت راحت بشه
رزا محکم بغلم میکنه و میگه: مرسی روژان... مرسی
به چشمای خوشگل عسلیش نگاه میکنم... خواهره من تو زیبایی حرف اول رو میزنه... واقعا خوشگله... ولی من یه چهره معمولی دارم این حرفه خودمه به حرفه بقیه کاری ندارم... ایکاش خواهرم یکم شهامتش رو بیشتر میکرد اونجوری دیگه یه دختر خاص میشه... باید یه فکری هم برای خواهرم بکنم... اگه یه روز یه بلایی سر من بیاد خواهرم تنها تو این جامعه مبخواد چیکار کنه... واقعا نگرانش هستم... با صدای رزا به خودم میام
رزا: فردا ساعت چند حرکت میکنیم؟
-ساعته 12 از همینجا حرکت میکنیم
رزا: دیر نیست؟
-آخه با یکی قرار دارم
رزا: مسئله ای نیست... فقط زود بیا که بریم
-خیالت راحت... پس من برم وسایلامو جمع کنم.... فردا خیلی کار دارم
رزا: باشه... راستی روژان؟
من که داشتم از اتاقش خارج میشدم برمیگردم سمتشو میگم: جونم؟
رزا: امتحانتو چطور دادی؟
- امروز یه کاری برام پیش اومد نشد دانشگاه برم
رزا: فردا صبح اگه استادتون هست برو امتحانتو بده
باشه ای میگمو از اتاق میام بیرون... فکرم میره سمت حمید... حالا کفش از کجا بیارم... تا کفشام یه خورده خراب میشدن مینداختمشون دور... یه پوزخند به خودم میزنمو با خودم میگم: حالا چیکار کنم؟
یاد رزا میفتم... برمیگردم سمت اتاقشو میگم رزایی؟
رزا: چی شد؟ مگه قرار نبود چمدونتو ببندی؟
-آره... الان میبندم... فقط یه سوال... اون کفشایی که دیگه نمیخواستی چیکار کردی؟
رزا: همون ده دوازده جفت رو میگی دیگه؟
روژان: آره... آره
رزا: هیچی گذاشتم تو کمدم... میخوام بندازمشون... رنگ و روی همه رفته...
-میشه من بردارم
رزا با تعجب نگام میکنه و میگه: حالت خوبه روژان؟
-با بی حوصلگی میگم تو که میخوای بندازی خوب اونا رو بده به من
با تعجب میگه: همه رو ریختم تو یه پلاستیک... گوشه ی کمده... برو بردار
با خوشحالی پلاستیک رو برمیدارمو میبرم اتاقم... رزا یه جور نگام میکنه انگار آدم فضایی دیده... البته حق داره از من این کارا بعیده... ما این همه اسراف میکنیم... اونوقت بعضی اوقات یه بچه با کفشی که هزار تا سوراخ داره میره مدرسه... چقدر دیر فهمیدم... با تاسف سری برای خودمو آدمای امثال خودم تکون میدمو میرم توی اتاقم... چمدونمو میبندمو میذارم یه گوشه، تا فردا معطل نشم...روزی تخت خوابم دراز میکشمو اینقدر در مورد رزا و حمید و مادر رزا و امتحان و.... فکر میکنم به خواب میرم
چشامو باز میکنم.... همه جا تاریکه... کورماکورمال میرم سمت کلیده برق... پیداش میکنم و برق اتاقمو روشن میکنم
زیر لب میگم: آخیش... چقدر تاریک بود
به ساعت نگاه میکنم ده شبه... خیلی خوابیدم... میرم بیرون میبینم رزا داره یکی از سریالهای تلویزیون رو نگاه میکنه... تا منو میبینه میگه: بیدار شدی؟
-آره... خیلی وقته خوابیده بودم... چرا بیدارم نکردی؟
رزا: دیدم خسته ای دلم نیومد
-مرسی گلم
به سمت آشپزخونه میرم و دو تا شربت آب پرتغال درست میکنم... میام بغل رزا میشینمو یه شربتو به دستش میدم... شربتو ازم میگیره و میگه: فردا با کی قرار داری؟
-یکی از دوستای جدیدمه، تو نمیشناسی
سری تکون میده و هیچی نمیگه
-رزا فردا با ماشینه تو بریم یا با ماشین من؟
رزا: خودت ماشین بیار... من حوصله ی رانندگی ندارم... راستی امروز چی شد که برای امتحان نرفتی؟
-برای همین دوستم مشکلی پیش اومده بود... منم تا کارشو راه بندازم دیرم شد
رزا: اشتباه کردی ایکاش کارشو میسپردی به یه نفر خودت میرفتی
-بیخیال... هنوز برای امتحان وقت دارم
رزا: همیشه همینطور بودی... درس رو میذاری آخر از همه چیز
-تو هم زیادی واسه درس و کار حرص و جوش میخوری
رزا: مثله تو بیخیال باشم خوبه؟
-چه فرقی بین من و تو هست... آخرسر هر دومون یه مدرک لیسانس میگیریم دیگه
رزا همونطور که داره از جاش بلند میشه میگه: دیوونه ای دیگه... دیوونه... من هر چی میگم آخرسر حرفه خودت رو میزنی
     
#9 | Posted: 15 Sep 2013 09:11 | Edited By: sepanta_7
-این حرفا رو بیخیال... بگو شام چی داریم رزایی؟
رزا با عصبانیت میگه: کوفت... درد... زهرمار... میخوری؟
با خنده میگم: وای رزا... چرا این همه تدارکات دیدی... خوبه فقط دو نفریم؟ اسرافه خواهر من... اسرافه... گناه داره.. خدا خوشش نمیاد این همه بریز و بپاش کنی
رزا که خندش گرفته میگه: امان از دست تو که بشو آدم نیستی
بعد از شام رزا میره بخوابه... منم میرم لای کتابو باز میکنم با اینکه دیروز خوندم دوباره یه نگاهی بهش میندازم... دلم میخواد فردا امتحانم رو بدم فقط شانس بیارم استاده دانشگاه باشه... میخوام با خیاله راحت یه هفته رو با رزا بگذرونم... یکم درس میخونمو بعد میخوابم
صبح با تکونای دست رزا از خواب بیدار میشم
رزا: روژان بیدار شو... مثله دیروز دیرت میشه ها
-یه کوچولو دیگه بخوابم بعد بیدار میشم
بعد از تموم شدن حرفم پتو رو میکشم رو صورتم... رزا با حرص پتو رو از رو صورتم میکشه پایینو و میگه:روژان بهتره خودت ببا زبون خوش بیدار بشی... روژان کاری نکن با آب یخ از خواب بیدارت کنم... خودت مثله بچه ی آدم بیدار شو
میدونم این کارو میکنه... چند بار که دیدم با روشهای عادی از خواب بیدار نمیشم... این بلا رو سرم آورد... به زحمت تو رختخواب میشینم.. همونجور که سرمو میخارونم... یه خمیازه هم میکشم
رزا که از رفتارای من خندش گرفته میگه: یه بار زحمت نکشی یه صبحونه آماده کنی؟...
- خیالت راحت مطمئن باش نمیکشم
رزا با یه لحن خنده دار میگه: سر نهار و شام که هیچ امیدی بهت نیست... لااقل یه صبحونه درست کردن رو یاد بگیر... تا وقتی ازدواج کردی شوهرت دو روزه طلاقت نده
-صبحونه درست کردن که یادگیری نمیخواد... یه آب پرتقال و نون و پنیر بذار رو میز، صبحونه آماده میشه دیگه... بعدش هم کو شوهر؟ تو پیدا کن بعد در مورد طلاق و طلاق کشی برام سخنرانی کن
رزا: پیدا که میشه... ولی وقتی پاشو میذاره تو این خونه فراری میشه
-پس خودت هم فهمیدی؟
رزا با تعجب میگه: چی رو؟
-اینکه خواستگاره تا میاد خواستگاری با دیدن تو نظرش عوض میشه... آخه کدوم شوهری میتونه یه خواهر زن غرغرو رو تحمل کنه... آجی رفتارت رو عوض کن... یه خورده مهربونتر باش... اگه اینجوری ادامه بدی نه کسی تو رو میگیره نه میذاری کسی منه بدبخت رو بگیره
رزا: چرا باز چرت و پرت میگی... با اون بلاهایی که تو سر اون خواستگاره آوردی... مامان و بابا مجبور میشدن پشت تلفن خواستگارا رو رد کنن
خندم میگیره... حق با رزاهه... یه بار بابا میخواست مجبورم کنه که یکی از پسرایه دوستش رو ببینم منم چنان بلایی سر پسره آوردم که بابا تا یه هفته باهام حرف نزد...
- ای بابا... پس چرا زودتر نگفتی... من فقط از اون پسره خوشم نیومده بود... اگه میدونستم خواستگار دیگه ای هست قبول میکردم
رزا با ذوق میشینه رو تختو میگه: راست میگی؟
با مظلومیت میگم: اوهوم
رزا: پس چرا چیزی نگفتی؟
-من که نمیدونستم شماها ندونسته خواستگارای نازنینم رو میپرونید
رزا: اصلا چرا از اون پسره خوشت نیومده بود؟
-آخه باباش کچل بود
رزا با داد میگه: چه ربطی داره
با یه لحن فیلسوفانه میگم: ای بابا... اگه باباش کچل باشه در آینده ای نه چندان دور خودش هم کچل میشه... بعدها ممکنه من پسر دار بشم... فکرشو کن پسرمم وقتی سنه باباش برسه کچل میشه
بعد با اخم میگم: من شوهر و بچه ی کچل نمیخوامممم
بعد با ناله ادامه میدم: هی ... هی ... آجی آخه چرا بهم نگفتین بازم خواستگار دارم...دیدی بی شوهر موندم... حالا رو دستت باد میکنم
رزا: چی میگی واسه خودت... نصفی از خواستگارا منتظر یه اشاره از طرف تو هستن... همه پشت در برات صف کشیدن
-آجی فکر کنم اینجا رو با نونوایی اشتباه گرفتن
رزا عصبی میشه و میگه: منو بگو که حرفتو باور میکنم
-آجی مگه قرار بود باور نکنی؟
رزا: حرف زدن با تو فایده نداره
-اگه میدونی پس چرا حرف میزنی
رزا با عصبانیت به طرف در میره و میگه... زودتر بیا صبحونتو کوفت کن تا بازم دیرت نشه
همونطور زیر لب غرغر میکنه: منو بگو یک ساعته اینجا نشستم دارم به چرندیات کی گوش میدم
بعد هم از اتاق میره بیرونو محکم درو میبنده... خندم میگیره... انگار نه انگار که من دختر این خانواده ام... اصلا معلوم نیست من به کی رفتم... همه رفتارای رزا به مامان رفته... مامان هم همیشه از دست من حرص میخورد...با باده اون روزا اشک تو چشام جمع میشه... چقدر دلتنگ پدر و مادرم هستم... آهی میکشمو میرم دست و صورتمو میشورم... بعد از صبحونه سریع از رزا خداحافظی میکنمو پلاستیک کفشا رو برمیدارم... به سمت ماشین میرم... پلاستیک رو میذارم تو ماشین و با سرعت به سمت دانشگاه حرکت میکنم... خدا رو شکر وقتی به دانشگاه میرسم به لباسام گیر نمیدن... از شانس خوبم استاد هم تو دانشگاه بود ازم امتحان میگیره و همون موقع هم نمره رو بهم میده... این یکی رو 18 شدم... یه نگاه به ساعتم میکنمو سریع خودم رو به ماشین میرسونم تو مسیر راه دو تا ساندویچ همبرگر میگیرم و به سمت مسیر دیروزی حرکت میکنم.... حمید رو از دور میبینم... جای پارک پیدا نمیکنم... باز هم پارک ممنوع پارک میکنمو از ماشین پیدا میشم و کفشا رو برمیدارم... حمید تا منو میبینه از رو زمین بلند میشه و میگه: بالاخره اومدی آجی... داشتم نگرانت میشدم
از این همه محبتش شگفت زده میشم... واقعا برام جای تعجب داره با این که فقط یه روز باهاش بودم اینقدر برام مایه میذاره
با شوق میگم: سلام... نگرانی واسه چی... رفتم ساندویچ گرفتم تا نهارو باهم بخوریم
حمید میخنده و میگه: اونقدر از دیدنت خوشحال شدم که یادم رفت سلام کنم... سلام... ساندویچ برای چی؟... من که ناهار آوردم... چون میدونستم سیب زمینی دوست داری به مامانم گفت چند تا بیشتر برام بذاره
دیگه نمیتونم جلوی خودم رو گیرم: اشک تو چشام جمع میشه
حمید با نگرانی میگه: آجی چیزی شده؟ از حرف من ناراحت شدی؟
-نه عزیزم... از این همه مهربونی تو در تعجبم...
سریع اشکامو پاک مبکنمو میگم: راستی کفشا رو آوردم
پلاستیک رو از دستم میگیره و نگاهی به کفشا میندازه
حمید: دو روزه تمومش میکنم
-عجله نکن گلم، من یه هفته نیستم... هفته ی دیگه میام ازت میگیرم
سری تکون میده و سیب زمینی ها رو میده دستم
با ذوق و شوق دو تا سیب زمینی پوست میکنم... یکی واسه خودم... یکی واسه حمید... وقتی سیب زمینی تموم میشه ساندویچا رو میدم به حمیدو میگم: حمید اینا رو بگیر... من دیگه سیر شدم... سهم منو بده به خواهرت
حمید: آجی بذار بعدا بخور
-نه داداشی مطمئنم تا شب گرسنه نمیشم... زیاد بمونه ممکنه خراب بشه
حمید سری تکون میده و مشغول جمع کردن وسایلاش میشه
-جایی میخوای بری؟
حمید: آره امروز باید زودتر برم خونه.... خواهرم یه خورده سرماخورده، مامان هم خونه نیست
-من میرسونمت
حمید: آجی مزاحمت نمیشم... راهم دوره
-بازوشو میگیرمو با خودم به سمت ماشین میبرم و میگم: مزاحم چیه... دو روزه بهم غذای مورد علاقمو میدی باید یه جور جبران کنم یا نه؟
میخنده... منم میخندم... کنار ماشین که میرسیم در جلو رو براش باز میکنم تا بشینه وسایلاش رو هم میذارم تو صندوق عقب... خدا رو شکر امروز روز شانس منه... هم درسمو پاس کردم... هم اینکه جریمه نشدم...
-خوب آقا حمید آدرس بگو تا راننده ی شخصی ت تو رو برسونه
لبخند میزنه و آدرس رو میگه
آدرس رو خوب بلد نیستم... خودش راهنماییم میکنه... مسیرش خیلی طولانیه...
-حمید این همه راه رو چه جوری میای
حمید: بیشترش رو با اتوبوس... یه خورده هم پیاده
دلم میگیره دیگهچیزی نمیگم... بالاخره رسیدیم... باهاش پیاده میشم و کمکش میکنم وسایلا رو تا جلوی خونشون ببره
-خوب داداشی من دیگه میرم... مواظبه خودت باش
سری تکون میده و میگه تو هم مواظبه خودت باش... خداحافظ آجی
با لبخند سری تکون میدمو میگم خداحافظ
به این فکر میکنم که بعد از اینکه برگشتم باید یه فکری برای حمید کنم... به اطراف نگاهی میندازم... محله ی کثیفیه... چشمم میخوره به چند تا پسره ی علاف کهبه دیوار تکیه دادنو با نیشخندنگام میکنند... با اخم نگامو ازشون میگیرم... عینک آفتابی رو از روی موهام برمیدارمو به چشمم میزنم و به سمت ماشینم حرکت میکنم...
     
#10 | Posted: 15 Sep 2013 09:13
سوار ماشین میشم و ماشینو روشن میکنم... چشمم به گوشیم میخوره... صفحه اش روشن و خاموش میشه... نگاهی به صفحه گوشیم میندازم... رزاهه... جواب میدم: بله خانمی؟
رزا: روژان کجایی؟ دیر شد
با تعجب میگم: مگه ساعت چنده؟
رزا: خسته نباشی... منو اینجا کاشتی... زیر علف سبز شد... تازه میگی ساعت چنده... ساعت چهاره
با داد میگم: چـــــــــــــی؟
رزا: باز بگو الکی غر میزنی
-رزایی بخشید الان خودمو میرسونم
رزا: زود بیا
اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم.... ماشینو به حرکت در میارمو به سمت خونه میرونم... همین که جلوی خونه میرسم.. میبینم رزا چمدون من و خودش رو پایین آورده خودش هم اونجا واستاده... تا منو میبینه یه اخم میکنه و بی حرف میاد طرف ماشین... درو باز میکنه و میاد میشینه
رزا: برو چمدونا رو بردار...
- چشم خانم... شما فقط دستور بدین... الساعه اطاعت میشه
رزا: زبون نریز دیر شد
سریع میرم چمدونا رو برمیدارمو میذارم تو صندوق عقب... میام ماشینو روشن میکنم و به سمت زادگاه خواهرم پرواز میکنم
رزا: آرومتر... نمیخوام که بمیرم... امتحانتو چیکار کردی؟
سرعت ماشینو کم میکنمو میگم: قبول شدم
رزا: پس دیگه کارات همه چیز تموم شد... فقط مونده مدرک
سری به نشونه ی تائید تکون میدم و میگم: رزایی نهار خوردی؟
رزا:آره... خودت چیزی خوردی؟
-اوهوم
رزا: تا حالا کجا بودی؟
-رفته بودم پیشه دوستم... راهش دور بو....
میپره وسط حرفمو میگه: لابد باز حس انسان دوستیت گل کردو دوستت رو رسوندی؟
-اگه تو به جای بودی نمیرسوندی؟
رزا: اولا چون به خواهرم قول داده بودم ازش عذرخواهی میکردم و میگفتم نمیتونم برسونمش... دوما اگه میخواستم برسونمش لااقل به خواهر بدبختم یه ندایی میدادم... یه زنگی میزدم... چرا هر چی زنگ زدم جواب ندادی؟
-آخ یادم رفت از سایلنت درش بیارم... داشتم میرفتم امتحان بدم گوشی رو گذاشتم رو سایلنت
سری به عنوان تاسف برام تکون داد و هیچی نگفت... میدونم ناراحتش کردم... پس باید از دلش در بیارم
-آجی؟؟
رزا: هوم
-ببخشید
رزا: مهم نیست
-آجی این جوری نه دیگه... درست و حسابی ببخش... به خدا اصلا متوجه ی گذرزمان نشدم و گرنه یه ماشین براش میگرفتم... حالا درست و حسابی منو ببخش
رزا: اونوقت درست و حسای چه جوریه؟
-یعنی اول لبخند بزنی... بعد بگی مسئله ای نیست گلم چون دختر خیلی خوبی هستی میبخشمت... بعد هم بابت بداخلاقی و رفتار خشنت عذرخواهی کنی... چون واسه ی منی که هنوز خانم کوچولو هستم این رفتارهای خشن خطرناکه... تو روحیم تاثیر منفی میذاره
رزا با خنده میگه : نه... خوشم میاد که آخر هم یه چیزی بدهکار شدم
با خنده ی رزا خیالم راحت میشه... بیشتر مسیر با شوخی و خنده میگذره.... بعد هم رزا خستگی رو بهونه میکنه و میخوابه... خودم هم خسته شدم ولی به خاطر رزا دارم یکسره میرونم... یه آهنگ میذارمو صدا رو کم میکنم تا رزا از خواب نپره...
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکای پست
از هم دلای هم زبون
تو هم که بیصدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره
از غمای رنگاوارنگ
از جمله ی دوست دارم
دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
عجب آهنگی بود.... عجیب به دلم نشست... دیگه واقعا نمیتونم رانندگی کنم رزا رو صدا میزنم
-رزا... رزا
رزا چشماشو باز میکنه و نگاهی به من میندازه و میگه: رسیدیم؟
-نه... دیگه نمیتونم... بقیه راه با تو
رزا:باشه پیاده شو....
وقتی جاهامون رو عوض میکنیم... رزا میگه: اگه عجله نداشتم مثله دفعه پیش با اتوبوس میومدم
-نه اونجوری خیلی سخته... من با ماشین خودمون راحت ترم
رزا: ولی قبول کن اونجوری میتونی کل مسیر رو با خیال راحت استراحت کنی
-آره خوب... اینم هست... ولی باز من ماشین خودمون رو ترجیح میدم...
رزا: یکم بخواب... عینه این آدمای معتاد خماری
-آخ رزا... دارم میمیرم... اگه خسته شدی بیدارم کن
رزا: دیگه چیزی نمونده... بقیه رو خودم میرونم
سری تکون میدم و چشامو میبندم... خیلی زود به خواب میرم
     
صفحه  صفحه 1 از 18:  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites