تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 5 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  18  پسین »  
#41 | Posted: 15 Sep 2013 09:38
تو راه واسه رزا زنگ میزنم که بعد از چند تا بوق گوشی رو برمیداره
رزا: روژان فعلا کار دارم
-رزایی حیاتیه
رزا: زودتر بگو
-عمو و روزنامه میخوان بیان خونمون
رزا: روژان مسخره بازی رو کنار بذار، من تو جلسه ام
-یه جور حرف میزنی انگار یه کاره ای تو مملکت هستی... راستشو بگو شیطون چیکاره شدی؟... بهم بگو قول میدم به هیچکس نگم
رزا: روژان حالیت نیست چی میگم
بعد با عصبانیت قطع میکنه... اه اه چه خواهر بی تربیتی دارم... دوباره تماس میگیرم... همون اول برمیداره و میگه: خدا بگم چیکارت کنه که هیچ جایی برام آبرو نذاشتی
-رزایی این میز و صندلی واسه هیچکس موندگار نیست... اینقدر به مقام جدیدت نناز... حالا نمیگی این مقامه جدیدت چیه؟
رزا با بی حوصلگی میگه: کدوم مقام؟؟
-ای بابا همین که یه کاره ای تو مملکت شدی... آجی تو از اول هم خرخون بودی میدونستم این خرخونیه تو یه جایی بدردم میخوره... منو زیر دست خودت میکنی؟ قول میدم به همه ی حرفات گوش کنم
رزا: روژان باور کن خیلی خسته ام... اگه زنگ زدی چرت و پرت بگی الان وقتش نیست
-اه... اه... عجب خواهر مزخرفی دارما یک ساعت دارم براش حرف میزنم آخرسر میگه چرت و پرت میگی... ایشاله اون مقامت کوفتت بشه که دیگه هوس تنها خوری نکنی
رزا: مثله اینکه کار نداری فقط میخوای رو اعصاب من پیاده روی کنی
-ای بابا... تو چته رزایی؟
رزا: امروز بعد از مدتها اومدم شرکت... کارام زیاده...حرفتو بزن کار دارم
-امشب مهمون داریم
رزا: چــــــــــی؟
با خنده میگم: پیچ پیچی
رزا: روژان مسخره بازی در نیار مثله بچه آدم حرف بزن
-مثله اینکه تو هم مثله عباس سمعک لازم شدی میگم امشب مهمون داریم
رزا: روژان چرا از قبل با من هماهنگ نکردی؟
-آخه مهمونمون خودش، خودش رو دعوت کرد، از قبل هم بهم خبر نداد که بهت بگم
رزا: روژان عین آدم حرف بزن بفهمم چی میگی؟ امشب مهمونمون کیه؟
-لیاقت نداری مثله فرشته ها باهات حرف بزنم، عمو کیوان با خونوادش میاد
رزا: اونا که صاحب خونه ان... ترسیدم که دوستات رو دعوت کرده باشی
-خیلی پررویی... یعنی دوستام صاح....
میپره وسط حرفمو میگه: لیست خرید رو واست اس ام اس میکنم خودم هم وقتی کارم تموم شد میام خونه... زودتر لیست خرید رو میخری تا من اومدم غذا درست کنم
-رستوران رو که ازمون نگرفتن... چرا اینقدر واسه من و خودت کار میتراشی
رزا: همین که گفتم
بعد هم سریع قطع میکنه... چند دقیقه بعد هم یه لیست بلند بالا واسه ی منه بدبخت اس میکنه... آخه یکی نیست بهش بگه رستوران رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه... بعد از دو ساعت بالاخره خریدا تموم میشن... حالا خوب و بدش رو دیگه نمیدونم... که خوب خرید کردم یا نه... سرعتمو بیشتر میکنم تا زودتر به خونه برسم... فکر کنم رزا هم خونه رسیده... خونه میرسم و ماشین رو پارک میکنم اما خبری از ماشین رزا نیست.. یه خورده نگران میشم و براش زنگ میزنم بعد از چند تا بوق صداشو میشنوم
رزا: بله؟
-رزا کجایی؟
رزا: یه کاری تو شرکت پیش اومده بود دیر شد... الان هم تو ترافیکم... همه ی خریدا رو کردی؟
-اوهوم
رزا: فعلا قطع کن... میام خونه حرف میزنیم
-باشه... پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
گوشی رو قطع میکنم و با آسانسور خودم رو به آپارتمانمون میرسونم...خریدا خیلی سنگین هستن به زحمت مسیر آسانسور تا آپارتمان رو طی میکنمو خریدا رو وسط سالن رها میکنم... میرم سمت اتاقمو با همون لباسای بیرون خودمو رو تخت پرت
     
#42 | Posted: 15 Sep 2013 09:39
جای رزا خالی که بیاد به جونم غر بزنه... آخ که چقدر خسته ام... یاد مریم میفتم... بهتره یه زنگ بهش بزنم خیلی وقته ازش بیخبرم... رو تخت میشینمو گوشی رو از جیبم درمیارمو واسه مریم زنگ میزنم با همون بوق اول گوشی رو برمیداره و شروع به فحش دادن من میکنه
مریم: تو خجالت نمیکشی... به تو هم میگن دوست... بعد از این همه مدت زنگ زدی به من که چه غلطی بکنی... میدونی چند بار بهت زنگ زدم... چرا در دسترس نبودی... اون گوشی کوفتیت همیشه یا خاموشه یا در دسترس نیست
-بابا یه نفس بکش... حالا خفه میشی
مریم با جیغ میگه: هیچی نگو
بعد دوباره کلی فحش بارم میکنه بعداز چند دقیقه که از من صدایی در نمیاد به خودش میادو میگه: الو؟؟ قطع کردی؟؟
باز چیزی نمیگم
مریم با جیغ میگه: روژان
-اه چیه پرده ی گوشم پاره شد ؟
مریم: چرا حرف نمیزنی؟
-خودت گفتی هیچی نگو
مریم: من این همه حرف میزنم گوش نمیدی؟ همین که گفتم هیچی نگو زودی قبول کردی؟؟
-اوهوم... بده دارم دختر خوبی میشم
مریم: امان از دست تو... کجا بودی این مدت
با شوخی میگم: خونه ی آقا شجاع
مریم با حرص میگه: روژان
-جای خوبی نبودم... اگه دلت کتک و فحش و ناسزا میخواد دفعه ی بعد با خودم میبرمت
مریم: نه ممنون... به اندازه ی کافی همه ی اینا از جانب تو نصیبم میشه... خارج از شوخی یکم از خودت بگو
با شیطنت میگم: من روژانم... 22 ساله... رشته نرم اف.........
مریم: کوفت
-ای بابا خودت میگی از خودت بگو
مریم: منظورم اینه که این مدت نبودی چیکار میکردی؟
-آهان... اینو بگو... در حال گرد و خاک بودم... داشتم دعوا میکردمو فحش میخوردم و کتک میزدمو کتک میخوردم
مریم: اصلا میدونی چیه؟
-نه تو بگو تا بفهمم
مریم: تو آدم نمیشی
-اینو که همه میگن یه چیز جدید بگو
مریم: روژان یا مثله آدم حرف میزنی یا قطع میکنم
-آخه کاره سختیه
مریم: چی؟
-که یه فرشته بخواد آدمانه صحبت کنه
مریم: تو اون فرشته ای هستیی که از بهشت رونده شده... اومده رو زمین بلای جون من شده
-مریمی این مدت نبودم شاعرم شدی... با قافیه میحرفی
مریم: اصلا با تو نمیشه دو کلوم حرف زد
میخواست قطع کنه که میگم: قطع نکن بابا... حوصله ندارم انگشتای نازنینم رو خسته کنم و دوباره برات بزنگم
مریم: وقتی داری چرت و پرت میگی چرا باید گوش بدم؟
-اگه میدونستی این حرفای من چه ارزش معنوی ای دارن اینجور حرف نمیزدی
مریم: بله بله... کاملا معلومه... اصلا باید حرفایه شما رو ضبط کردو گذاشت تو موزه شاید بدرد نسله بعد بخوره
با جدیت میگم: راست میگیا چرا به فکر خودم نرسید
مریم: چون تو اصلا عقل نداری که بخوای فکر کنی وگرنه میفهمیدی اگه صدای تو رو بذارن تو موزه در موزه تخته میشه
-باز من یه مدت نبودم تو بی تربیت شدی؟
مریم: اینم از همنشینی با توهه
-الکی رفتارای بی ادبانت رو نذار تقصیر من... من دختر به این خانمی... خوشگلی... مهربونی... پسرکشی... تازه دلت بسوزه خواستگار هم پیدا کردم
مریم: نکنه این مدت که نبودی عقد کردی
-نه هنوز به اونجاها نرسیده... ولی خدا رو چه دیدی شاید به اونجاها هم رسید
مریم: روژان مرگ من بگو این مدت کجا بودی؟
-داری از فوضولی میمیری، نه؟
مریم: نه خیرم بی تربیت... فقط یه خورده کنجکاوم
-کاملا معلومه
مریم با داد میگه: روژان
از حرص خوردن های مریم خندم میگیره... شاید تنها کسیه که تو دنیا با همه تفاوتهایی که بین مون هست خیلی شبیه منه... هیچ وقت از زبون کم نمیاره فقط بعضی موقع از دستم حرص میخوره که البته بعدش حسابی تلافی میکنه...
-باشه بابا... آروم بگیر تا برات تعریف کنم
بعد شروع به گفتن ماجراها میکنم وقتی حرفام تموم میشه مریم شروع میکنه به بدوبیراه گفتن
مریم: دیوونه ی زنجیری احمق خجالت نمیکشه... چطور دلش اومد اون بچه ی معصوم رو بزنه
-پس من چی؟
مریم: تو که هر چی کتک خوردی حقته... تازه کم هم خوردی...
بعد دوباره ادامه میده: بیچاره اون پیرمرد دلم براش کباب شد... اهالی روستا از دست این چی میکشن... روژان دفعه ی بعد من رو هم با خودت میبری؟؟
-اگه میخوای بیای حرفی نیست... فقط خونوادت اجازه میدن
مریم: اگه بفهمن با توام اجازه میدن
راست میگه... مامان و باباش مثله خودش خیلی خیلی روشنفکرن... از روز اول نه به پوششم گیر دادن نه به رفتارام... بعد از یه مدت هم با خونوادم آشنا شدن... چند باری هم وقتی مامان و بابا زنده بودن به خونمون اومدن ما هم به خونشون رفتیم... در کل منو خوب میشناسن
-باشه، اگه خواستی آماده باش آخر هفته باهامون بیا
مریم: جای خواب چی؟
-نگران نباش این هفته عمو جور میکنه
مریم: روژان ولی ایکاش به همون احمد جواب مثبت میدادی
با یه لحن غمگین میگم: هی هی خواهر دست رو دلم نذار... دیر فهمیدم... حالا عیبی نداره تو رو میبرم تا برام خواستگاری کنی
مریم: نه دیگه فکر کنم تا حالا عروسی کرده... بچه دار هم شده
-عجب سرعتی... هر جور حساب میکنم نمیتونم بفهمم کار نه ماه رو چه جوری تو یه شب انجام داده... نکنه از قبل زن داشته؟
مریم: تکنولوژی عزیزم
صدای در میاد
-مریم فکر کنم رزا اومده... الان میاد پوست کله ی من رو میکنه... امشب عمو و خونوادش میخوان بیان... باز برات زنگ میزنم ولی تو برای مسافرت آماده باش
مریم: باشه گلم، پس فعلا خداحافظ
-خداحافظ
همین که گوشی رو قطع میکنم در اتاق با شدت باز میشه و رزا با عصبانیت جلوی در ظاهر میشه
-آجی وقتی میخوان وارد طویله هم بشن یه ندایی میدن چرا اینجوری میای شاید من لخت باشم
     
#43 | Posted: 15 Sep 2013 09:39
رزا با عصبانیت نگام میکنه و میگه: چرا هیچ کار نکردی... همه خریدا رو ریختی تو سالن اومدی اینجا با خیال راحت داری صحبت میکنی
-مهم خرید بود که اونم انجام شد دیگه بقیه با خودته... من که از اول گفتم غذا از رستوران بگیریم... خودت قبول نکردی پس بقیه کارا به من ربطی نداره... من خسته ام میخوام بخوابم
رزا: منم خسته ام ولی وقتی مهمون داریم باید یکم از استراحتمون کم کنیم
-خودت گفتی عمو مهمون نیست صابخونه ست پس لازم نیست الکی خودت رو خسته کنی... من اگه به جای تو بودم به عمو میگفتم داره میاد بین راه یه چیزی بخره دور هم بخوریم
رزا با جیغ میگه: روژان
اما من بی توجه به جیغ رزا با همون لباس بیرون رو تخت دراز میکشمو میگم: کوفت... الکی برام روژان روژان نکن
رزا: لااقل اون لباس رو در بیار
-بیخیال فعلا خوابم میاد حوصله ندارم
رزا همونجور که زیر لب غر میزنه از اتاق خارج میشه و در اتاق رو محکم بهم میکوبه ... تازه داشتم به خواب میرفتم که با صدای جیغ رزا به خودم میام سریع از جام بلند میشم و از اتاق خارج میشم...
رزا رو میبینم که با عصبانیت داره به خریدا نگاه میکنه
با نگرانی به سمت رزا میرمو میگم: رزا حالت خوبه... چرا جیغ میزنی؟
رزا یه نگاه گوزیلایی بهم میکنه و میگه: اینا چیه خریدی؟
-خوب لیست خریداییه که تو گفتی
رزا: هر چی آت و آشغال تو بازار بود جمع کردی آوردی خونه... این میوه ها چیه خریدی؟؟ هر چیزی رو طرف میخواست دور بریزه به تو انداخته... اصلا بگو ببینم این گوشت رو از کجا گرفتی معلوم نیست گوشت خر یا سگ
با شیطنت میگم: فکر کنم گوشته خوکه
رزا با عصبانیت میگه: روژان
-چیه بابا.. با اون جیغی که تو کشیدی من فکر کردم چی شده؟ تو خودت باید میدونستی من از این چیزا سردر نمیارم... حالا هم که خریدم به جای تشکر با جیغ و دادت داری سکتم میدی
بعد بی توجه به رزا به سمت اتاقم حرکت میکنم و همونجور زیر لب غر میزنم... هر چند صدای غرغرای رزا رو هم میشنوم
رزا: از اول هم اشتباه کردم تو رو چه به خرید... فقط به درد این میخوری که آتیش بسوزونی
-اه... اه... آدم اینقدر بچه مثبت... حالم بهم خورد
به در اتاقم میرسمو درو محکم میبندم... با خودم فکر میکنم همه مون وقتی عصبانی میشیم سر این در بدبخت خالی میکنیم... زورمون به بقیه نمیرسه این در بدبخت رو هی داغون میکنیم... لبخندی رو لبام میشینه... اینبار دیگه واقعا خودمو رو تخت پرت میکنم تا یه خورده بخوابم... خودم هم نمیدونم کی خوابم برد... با تکون های دستی به چشمامو باز میکنم... رزا رو بالای سرم میبینم که با اخم نگام میکنه
رزا با سرسنگینی میگه: لباست رو عوض کن عمو اینا الان میرسن
به زحمت رو جام میشینمو به ساعت اتاقم نگاهی میندازم... چقدر زود گذشت... ساعت هشته... سری تکون میدمو رزا هم از اتاق خارج میشه... از تختم پایین میام و به سمت کمد لباسام میرم... یه دست بلوز و شلوار ساده از کمد بیرون میکشمو لباسام رو عوض میکنم... میخوام موهای بهم ریخته مو مرتب کنم که صدای زنگ بلند میشه... کارامو با سرعت بیشتری انجام میدم... صدای عمو رو میشنوم که سراغ من رو میگیره... سریع در اتاق رو باز میکنمو خودمو تو سالن پرت میکنم
جیغ میزنم: من اومدم
زن عمو کیوان با خنده سری تکون میده... روزنامه هم صدای خندش بلند میشه... عمو با اخم میگه: تو آدم بشو نیستی
رزا: عمو خودتون رو خسته نکنید... اگه قرار بر آدم شدن بود که این تا حالا شده بود
عمو: باز چه آتیشی سوزوندی که رزا رو ناراحت کردی؟
-همیشه در حق من ظلم میشه... چرا هیشکی نمیگه رزا چرا بلایی سرم میاره؟
عمو: همه از ذات خرابه تو خبر دارن
-فقط اسمم بد در رفته وگرنه این رزای چشم سفید زیرزیرکی همه کار میکنه
کیهان: هنوز همونی هستی که بودی
-سلام بر روزنامه کیهان... چطوری مرد؟ نکنه انتظار داشتی وقتی برگشتی یکی دیگه رو جای من ببینی
کیهان: فکر کردم یکم بزرگ میشی که دیدم نه از محالاته
-همین که شماها پیر شدین کافیه... امسال تولدت پیش من یه دندون مصنوعی کادو داری
کیهان با خنده میگه: آدم کردن تو از شکافتن اتم هم سخت تره
-اه... اه... مثالایی هم که میزنی همه نشونه خرخون بودنته... از من فاصله بگیر نمیخوام خرخونیت به من هم سرایت کنه
زن عمو کیوان با خنده به طرف من میادو بغلم میکنه و میگه: چرا اینقدر دختر کوچولوی منو اذیت میکنید... زبونمو واسه همشون بیرون میارمو میگم: حسودیتون شه
بعد خودمو واسه زن عمو لوس میکنم... همه از این کار من خندشون میگیره... با شوخی و خنده به سمت سالن حرکت میکنیم
     
#44 | Posted: 15 Sep 2013 09:41
رو مبل کنار زن عمو میشینمو میگم: لاله جون هیشکی منو دوست نداره همه شون اذیتم میکنند
لاله: عزیزم خودم همه شون رو دعوا میکنم
نیشم باز میشه و با خنده میگم: جون من راست میگین؟
لاله: معلومه عزیزم، خودت بگو کدومشون رو اول تنبیه کنم
با خنده میگم: عمو کیوان رو
خنده ی همه بلند میشه و عمو کیوان میگه: عمویی دلت میاد
-اوهوم
عمو کیوان: اوهوم و کوفــ.......
با چشم غره ی زن عمو، عمو کیوان میگه: منظورم اینه که واسه خودت چه خانمی شدی
-اینو که خودم میدونم... الکی این حرفا رو نزنید که گوشام دراز نمیشه
عمو کیوان با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشه... منم با بدجنسی ابروهامو بالا میندازم... بعد از کلی شوخی و خنده رزا و لاله جون میرن شام رو آماده کنند و عمو هم میگه: روژان فردا میخوام یه سر به این روستا بزنم ببینم میتونم جای مناسبی رو براتون پیدا کنم
کیهان: بابا همه چیز رو برام گفت خیلی ناراحت شدم
با ناراحتی میگم: اعصاب برام نذاشتن... هر وقت میریم اونجا کلی دردسر برامون درست میشه
کیهان: این دفعه منم باهاتون میام... هم یه آب و هوایی عوض میکنم هم ببینم حرف حسابشون چیه؟
-بیخیال خودم میتونم از پس مشکلات بربیام... اما با عوض کردن آب و هوا موافقم... تا کی هستی؟
کیهان: یه ماهی میمونم
عمو: روژان ویلا رو که خریدم به نام کی بزنم؟
-من که اونجا کسی رو ندارم بهتره به نام رزا باشه
عمو: آره فکر کنم اینجوری بهتره... راستی کیهان در مورد نازیلا بهت گفت؟
با خنده میگم: پس بالاخره بچه زبون باز کرد... منو کشت تا دو کلمه در این مورد باهاتون حرف بزنه
عمو با خنده میگه: ای کلک... پس میدونستی؟
-پس چی... مگه میشه این روزنامه تون بخواد زن بگیره من باخبر نشم
عمو با ناراحتی میگه: همیشه فکر میکردم کیهان و رزا مال هم هستن
کیهان: بابا رابطه ی من و رزا بیشتر خواهر و برادریه
سری به نشونه ی موافقت تکون میدمو میگم: عموجون اگه این روزنامه تون تو کل عمرش یه حرف درست و حسابی زده باشه مطمئن باشین همینه... رزا هم کیهان رو مثله برادرش دوست داره... اونا با هم بزرگ شدن... رابطه شون این طور شکل گرفته... براشون سخته دیدشون رو نسبت به هم عوض کنند
عمو هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه... قرار شده بعد از یه ماه ما هم با کیهان یه سر
مالزی بریم تا هم نازیلا رو ببینیم هم با خونوادش آشنا بشیم
-خیلی خوبه
سرمو به طرف کیهان برمیگردونمو میگم پس واسه همیشه موندگار شدی
میخنده و میگه: نه بابا... قرار شده بعد از اتمام درسم با نازیلا به ایران برگردیم
-خونوادش مشکلی ندارن؟
کیهان: اونا تصمیم گیری رو به عهده ی نازیلا گذاشتن... نازیلا هم با برگشتن به ایران مشکلی نداره
-پس خیالت راحته
کیهان: آره
با صدای لاله جون به خودمون میایم
لاله: غذا آماده ست بیاین تا سرد نشده
بعد از شام عمو اینا میرن... چون عمو قرار بود فردا یه سر به روستا بزنه زودتر به خونه رفتن... بعدش هم من و رزا به کمک هم خونه رو سر و سامون میدیمو هر کدوم به اتاق خودمون میریم تا بخوابیم....
چشامو باز میکنم و نگاهی به ساعت میندازم... ساعت یازده و نیمه... چقدر خوابیدم... پس چرا رزا بیدارم نکرد... با حیرت از جام بلند میشمو به سمت اتاق رزا میرم... خبری ازش نیست... میرم آشپزخونه یه تیکه کاغذ رو به یخچال چسبونده... « طبق معمول اومدم بیدارت کنم ولی جنابعالی در این دنیا به سر نمیبردی... منم دیرم شده بود نمیتونستم منتظر جنابعالی بمونم... من میرم شرکت... امروز کارام زیاده دیر برمیگردم... اگه تونستی بیا کمکم... هر چند چشمم آب نمیخوره... رزا»... خندم میگیره... این روزا حتی رو کاغذ هم دست از غرغر برنمیداره... صبحونه نیمه کارش هنوز سر میزه... میز رو جمع میکنمو یه لیوان آب پرتغال میخورم... به سمت اتاقم میرم تا حاضر بشم امروز هر جور شده باید حمید رو ببینم... برعکس روزای دیگه یه تیپ اسپرت ساده میزنمو از خونه خارج میشم... ماشینو روشن میکنمو به سمت خیابون همیشگی حرکت میکنم... توی راه برای رزا زنگ میزنم
رزا: بله
-سلام رزایی
رزا: سلام... چه عجب بالاخره بیدار شدی
-بعد از مدتها درست و حسابی خوابیدم
رزا: یه جور میگی انگار این مدت نمیخوابیدی... راستی عمو قبل از حرکتش برام زنگ زد... عمو گفت بهش گفتی اگه ویلا رو پیدا کرد به نام من بزنه... واسه ی همین حضورم اونجا الزامیه
-اه.. به اینش فکر نکرده بودم
رزا: مهم نیست... من گفتم تو شرکت خیلی کار دارم... قرار شده فعلا به نام تو باشه بعد کارا رو خودمون جفت و جور کنیم
-باشه، مسئله ای نیست
رزا: روژان سرم خیلی شلوغه... تونستی یه سری به شرکت بزن
-باشه حتما... ولی هیچ تضمینی نمیدم چون امروز خودم چند جایی کار دارم
رزا: باشه... من باید برم با من کار دارن...
-مواظب خودت باش خداحافظ
رزا: تو هم همینطور خداحافظ
اینجور که معلومه وسطای این هفته یه بار دیگه باید به روستا برم... رفت و آمد برام سخته... ده دقیقه راهم که نیست... به خیابون همیشگی میریسم... به پیاده رو نگاه میکنم... خدایا باز هم خبری از حمید نیست... یعنی چی شده... کم کم دارم نگران میشم... یه دختره ی گل فروش رو اون اطراف میبینم... ماشین رو نگه میدارم و پیاده میشم
-دختر خانم.... خانمی
دختر نگاهی به من میندازه و میگه: منو صدا کردین؟
-آره گلم... میخواستم بدونم تو همیشه اینجاها کار میکنی؟
دختر: آره خانم اکثر اوقات همین اطراف هستم
-پسری که همیشه تو پیاده رو کفشا رو واکس میزد رو میشناسی؟
دختر :حمید رو میگین؟
با خوشحالی میگم: آره خانمی... میدونی جدیدا کجا کار میکنه؟
دختر: نه خانم... همیشه همین جا میومد... با کسی حرف نمیزد... کسی زیاد در موردش نمیدونه... سه چها روزی هم هست که ازش خبری نیست
با ناامیدی آهی میکشمو میگم: ممنون بابت کمکت...
بعد لحنمو تغییر میدمو با لبخند میگم: دو تا شاخه از گلهای خوشگلت رو بهم میدی؟
با شوق میگه: آره خانم... بعد میگیرده دو تا از خوشگلتریناشو برام جدا میکنه
دو تا ده هزار تومنی بهش میدم که میگه: خانم این خیلی زیاده
با لبخند میگم: بقیش ماله خودت
     
#45 | Posted: 15 Sep 2013 09:42
بعد هم سوار ماشین میشم و ماشینو به حرکت در میارم... واقعا ناامید شدم... یعنی چی شده؟... خیلی نگرانم... نمیدونم چیکار کنم... میخوام برم شرکت که تازه یاد آدرسه خونشون میفتم... با اینکه خونشون خیلی دوره ولی من که کاری ندارم... رزا هم حالا حالاها پیداش نمیشه... پس مسیرمو تغییر میدمو به سمت پایین شهر حرکت میکنم... یه آهنگ هم میذارم تا حوصلم سر نره
این سکوتو این هواو این اتاق شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر نمی خواد باور کنه نداردت
نمی خواد باور کنه تو این اتاق دیگه ما باهم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمره میگه با خودش ما که از هم دیگه دست نمیکشیم
به هوای روز برگشتنه تو سر هر راهی نشنونه میکشه....
با تمام جاده های رو زمین ردپاتو سمته خونه میکشه....
من دارم هر روزمو بدون تو با تب یه خاطره سر میکنم....
با خودم به جای تو حرف میزنم خودمو جای تو باور میکنم....
توی این خونه به غیر تو کسی دلشو با من یکی نمیکنه....
من یه دیونم که جز خیال تو کسی با من زندگی نمیکنه....
تو سکوته بی هوایه این اتاق شب به شب به خاطرم میارمت....
خودمم باور نمیکنم ولی.... دیگه باورم شده ندارمت.....
بالاخره رسیدم... ماشین رو نزدیکای خونه پارک میکنم... تو کوچه نمیتونم ببرم... یه پسربچه به طرفم میادو میگه... خانم ماشینتونو اینجا پارک نکنید خط میندازن... با لبخند نگاش میکنمو میگم: سلام گلم، میتونم بپرسم اسمت چیه؟
پسر: خانم اسمم سپهره
-به به عجب اسمه قشنگی، آقا سپهر یه کاری میتونی برام کنی؟
سپهر: چیکار خانم؟
-میتونی مواظب ماشینم باشی تا بیام... منم بابت کاری که برام بکنی بهت یه مبلغی میدم
سپهر: خانم من مجانی هم این کارو میکنم
-میدونم آقا سپهر گل ولی اونجوری من ناراحت میشم
سپهر: یکم فکر میکنه و میگه: باشه
از کیفم یه ده هزاری بیرون میارمو میگم: پس اینو بگیر و مراقب باش کسی به ماشینم خط نندازه
پسر: خیالتون راحت خانم
لبخندی میزنمو ازش دور میشم... با نگرانی به سمت خونه ای میرم که دفعه ی پیش حمید رو به اونجا رسوندم.... زنگ رو پیدا میکنم ولی هر چی دستمو روش میذارم صدایی ازش در نمیاد... به ناچار چند ضربه به در میزنم... بعد از چند دقیقه صدایی دختربچه ای رو میشنوم و بعدش هم در باز میشه و یه دختر بچه با لباس کثیف و موهای ژولیده جلوی در ظاهر میشه
جلوش زانو میزنم تا هم قدش بشم و میگم: سلام خانم کوچولو
با لحن شیرینی میگه: سلام
-داداشت خونه هست خانم خانما؟
دختربچه: نه
-مامانت خونه هست خانم خوشگله؟
تو چشماش اشک جمع میشه و میگه: نه
با نگرانی میپرسم: چیزی شده گلم؟
تو همین موقع صدای یه زن رو میشنوم: هاله کجایی؟ کی بود؟
زنی جلوی در ظاهر میشه... منم وایمیستمو میگم: سلام خانم
زن نگاهی به لباسام میندازه و میگه: سلام... کاری داشتین؟
-با حمید کار داشتم
زن با اخم میگه: شما؟
-شما فکر کنید یه دوست
زن: خونه نیست... حال مادرش بد شد... بردش بیمارستان
با نگرانی میگم: کدوم بیمارستان
زن:...
از زن تشکر میکنم که زن با بی تفاوتی فقط سری تکون میده... دست هاله رو میگیره و میبره تو خونه... در رو هم میبنده... با ناراحتی به سمت ماشین میرم... صدای سپهر رو میشنوم
سپهر: خانم اینم ماشینتون... یه خش کوچیک هم روش نیفتاد
همه مهربونی رو میریزم تو چشمامو میگم... مرسی آقا سپهر... خیلی بهم لطف کردی
سپهر: خواهش میکنم خانم... هر وقت اومدین اینجا... از بچه ها سراغمو بگیرین سریع پیدام میکنید
با لبخند میگم: هر وقت اومدم حتما میگم تو مراقب ماشینم باشی... کارت خیلی بیسته
میخنده و میگه: مرسی خانم
چیزی نمیگم... تو ماشین میشینمو دستمو به نشونه ی خداحافظی براش تکون میدم اونم دستی برام تکون میده و به سمت بچه هایی میره که آخر کوچه دارن فوتبال بازی میکنند... با ناراحتی تو ماشینم میشینم... خیلی اعصابم خورد شده... ماشینو روشن میکنمو به سمت بیمارستانی که اون زن گفت حرکت میکنم... دلم برای حمید میسوزه... این چند روز چه جوری پول جور کرده... اونقدر فکر میکنم که نمیفهمم چه جوری به جلوی بیمارستان رسیدم... ماشینو پارک میکنمو از ماشین پیاده میشم... همونجور که دارم وارد بیمارستان میشم تازه یادم میفته که من اسم مادر حمید رو نمیدونم... آه از نهادم بلند میشه... حالا باید چیکار کنم... میرم جلوی قسمت پذیرش و به مسئولش میگم: ببخشید خانم
مسئول پذیرش: بله بفرمایید
-راستش من دنبال یه بیمار میگردم که اسمشو نمیدونم
همونجور که سرش پایین میگه: تو کدوم بخش بستریه
-راستش اون رو هم نمیدونم
با تعجب سرشو بالا میاره میگه: یعنی چی؟
-راستش فقط میدونم یه زن رو چند روز پیش میارن این بیمارستان که یه پسربچه هم همراهش بود
کمی فکر میکنه و میگه: آره یادمه... چند روز پیش یه زن جوون رو میارن که حال و روز خوبی نداشت فکر کنم مشکل از قلبش بود یه پسر بچه هم همراش بود... اما چون هزینه ی اینجا سنگین بود اونو به یه بیمارستان دولتی منتقل میکنند
آه از نهادم بلند میشه یعنی اینقدر حالش وخیمه
-ببخشید خانم میتونم اسم زن و آدرسه بیمارستانی که الان توش بستریه بپرسم؟
مسئول پذیرش: یه لحظه صبر کنید
مسئول پذیرش به یه دفتری نگاه کردو بعد از چند دقیقه گفت: سولماز عظیمی... فکر کنم چون اینجا نزدیکترین بیمارستان بود... اونو به اینجا آورده بودن... صبح روز بعدش با آمبولانس به بیمارستان.... منتقلش کردن
از مسئول پذیرش تشکر میکنمو از بیمارستان خارج میشم... دلم گرفت... به خاطر نداری، مردم باید چه مکافاتی بکشن... به سمت ماشینم میرمو روشنش میکنم... به سرعت به سمت بیمارستان میرونم وقتی میرسم سریع یه گوشه پارکش میکنمو به سمت بیمارستان میرم... بخش پذیرش خیلی شلوغه با اعصابی داغون یه گوشه وایمیستم تا نوبتم بشه... همینجور با خودم در مورد مشکلاتی فکر میکنم که تا حالا خودم نچشبدم ولی اطرافیانم بیشتر از ظرفیتشون کشیدن و من خیلی وقتا بی تفاوت از کنارشون رد شدم بدون اینکه بفهمم این مردم چه دردی رو تحمل میکنند که با صدای مسئول پذیرش به خودم میام
مسول پذیرش: خانم بفرمایید
-ببخشید میخواستم ببینم خانم سولماز عظیمی کجا بستری هستن؟
بعد از چند دقیقه میگه: بخش قلب و عروق... طبقه ی پنجم... اتاق شماره 223
     
#46 | Posted: 15 Sep 2013 09:42
یه تشکر زیرلبی میکنمو به سمت آسانسور حرکت میکنم... هر چی منتظر میشم این آسانسور نمیاد که نمیاد... لعنتی... تصمیم میگیرم از پله ها برم... تازه به طبقه ی چهارم رسیدم نفس نفس میزنم... یه نفسی تازه میکنمو دوباره راه میفتم... به طبقه ی پنجم میرسم... بالاخره رسیدم... دنبال اتاق میگردم... همینجور اتاقا رو رد میکنم... 221... 222.... و بالاخره رسیدم در اتاق رو باز میکنم... اول از همه یه زن رو میبینم... شاید فقط 34 سالش باشه اما بدجور شکسته... حمید سرشو گذاشته رو تخت زن و به خواب رفته... چشمای زن هم بسته هست... خدایا واقعا چرا؟؟... چرا این زن الان باید رو تخت بیمارستان باشه... اون که سنی نداره هنوز خیلی جوونه... این بچه چه گناهی کرده همه هم سن و سالاش دارن تو مدرسه درس میخونن ولی اون تو خیابونا مشغول واکس زدن کفش مردمه... الان هم که کنار تخت مادر مریضش به خواب رفته... اون بچه ی شش ساله گناهش چیه... خدایا واقعا چه حکمتی تو کاراته که من نمیفهمم... چرا باید این زن تو جوونی بیوه میشد... چرا باید حمید و هاله تو این سن بی پدر میشدن... خدایا واقعا حکمتت چی بود... همینجور که جلوی در واستادم و با خودم فکر میکنم... حمید تکونی میخوره... چشماش باز میشه و سرجاش میشینه... داره خمیازه میکشه که تازه متوجه من میشه... دهنش همونجور باز مونده.... خندم میگیره... به طرفش میرمو خیلی آهسته میگم: ببند دهنتو، حالا یه چیزی میره اون تو
حمید سعی مبکنه خیلی آهسته حرف بزنه شوقی تو صداش نشسته: آجی خودتی؟؟
-پس نه روحشم
حمید: میپره تو بغلمو میگه باورم نمیشه
با لحن شوخی میگم: اه اه بچه هم اینقدر لوس... جمع کن خودتو بچه... مثلا بزرگ شدیا
حمید از بغلم میاد بیرونو میگه: آجی به خدا باورم نمیشه که خودتی
دستشو میگیرمو با خودم میبرم بیرون... یه نیشگون ازش میگیرم که جیغش میره هوا... پرستار با اخم نگاهی به ما میکنه... نگاهی شرمنده به پرستار میندازم چیزی نمیگه و از ما دور میشه
حمید همونجور که داره دستشو میماله میگه: آجی چیکار میکنی؟
-نیشگون گرفتم که مطمئن شی بیداری
میخنده و میگه: چه جوری پیدام کردی؟
-یادت نیست آخرین بار خودم تو رو خونه رسوندم
حمید با شرمندگی میگه: آجی راستش کفشا هنوز آماده نیست
-مهم نیست گلم... حالا حالاها نمیخوام... هم دیروز هم امروز رفتم تو اون پیاده رو دیدم نیستی... اومدم خونتون که خواهرتو دیدم... یه زن بهم گفت مادرت حالش بد شده
چشماش غمگین میشه و میگه: همسایمونه... قرار شده این چند روز از هاله مراقبت کنه
-حمید حال مادرت چطوره؟
حمید با ناراحتی سری تکون میده و میگه: مشکل قلبی داره باید عمل بشه... کار زیاد براش سمه... مثله اینکه این روزا زیاد کار کرده و بهش فشار اومده
میخواستم بپرسم چرا عمل نمیکنه ولی به نظرم سواله مسخره ای اومد
-حمید بهتر نیست مامانت عمل بشه
حمید با ناراحتی میگه: آجی پولش رو چیکار کنم؟
-حمید من که هستم... بهت کمکت میکنم
حمید با خوشحالی میگه: واقعا؟
-آره
حمید: ولی چه جوری؟
-من خرج و مخارج عمل رو میدم تو بعدا کم کم بهم برگردون
حمبد با ناراحتی میگه: ولی خیلی زیاده
-اونش مهم نیست بعدا بهم بده... مگه داداشم نیستی؟
حمید به نشونه ی آره سری تکون میده
-پس رو حرف خواهر بزرگت حرف نزن
حمید: اما
-حمید مهمترین چیز الان سلامتی مادرته
حمیدیکم فکر میکنه و میگه: آجی حق با توهه... ولی باید قول بدی بعدا از من پس میگیری
لبخندی میزنمو میگم: قول میدم... قول مردونه
میخنده و میگه: مرسی آجی
ولی بعد لبخند رو لباش خشک میشه و میگه: اما مامان که قبول نمیکنه
-چرا گلم؟
حمید: خوشش نمیاد کسی بهش ترحم کنه
-من که بهتون ترحم نمیکنم... همه ی پول رو ازتون پس میگیرم... الان پولی تو دستمه که احتیاج ندارم...پس پول رو به شما میدم...بعدا هم هر وقت داشتین ازتون پس میگیرم
حمید با ناراحتی میگه: اگه قبول نکنه
-نگران نباش با هم راضیش میکنیم
باهم وارد اتاق میشیم... رو صندلی میشینم حمید هم کنارم واستاده... نگرانیشو درک میکنم... میترسه مادرش قبول نکنه... ولی من راضیش میکنم به هر قیمتی که شده... به خاطر خودش... به خاطر حمید... به خاطر هاله
بعد از نیم ساعت زن چشماشو باز میکنه... با لبخند بهش نگاه میکنمو میگم: سلام خانم خانما
با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه: ببخشید به جا نیاوردم؟
حمید با خنده میگه: مامان این همون خانمه که من براش سیب زمینی بردم
زن لبخندی میزنه و میگه: حمید خیلی درباره ی شما برام صحبت کرده
با لبخند مهربونی میگم: حمید بهم لطف داره
زن: شما اینجا چیکار میکنید؟
-راستش رفتم حمید رو ببینم ولی پیداش نکردم بعد رفتم خونتون که از ماجرا با خبر شدم
زن آهی میکشه و هیچی نمیگه
به حمید اشاره میکنم از اتاق بیرون بره... حمید با نگرانی نگام میکنه و از اتاق خارج میشه... زن با تعجب بهم نگاه میکنه
-راستش میخوام چیزی بگم ولی میترسم برداشت بدی کنید
زن با تعجب میگه: این حرفا چیه؟ بفرمایید
-راستش من در مورد بیماریتون شنیدم... اینطور که فهمیدم قلبتون باید عمل بشه
زن با تاسف سری تکون میده و میگه: واقعا شرمنده ی حمید شدم یه خورده پس اندازش هم به ته کشید... همین چند روزی که اینجا بستری شدم پس انداز خودم و حمید همه خرج شد... بدجور نگران این بچه هام
-شما نباید بیخودی ناراحت بشین... همین ناراحتیها شما رو از پا در میاره... واسه ی حمید اصلا اون پولا مهم نیست... اون دوست داره شما رو سالم ببینه
آهی میکشه و میگه: چیکار کنم باید با این بیماری بسوزم و بسازم
-وقتی میتونید عمل کنید... وقتی با عمل میتونید سلامتیتون رو به دست بیارید
میپره تو حرفمو میگه: دختر دلت خوشه ها... من میگم همه ی پس اندازمون برای همین چند روز رفت... تو میگی عمل کن
-خوب من میتونم کم....
با اخم نگاهی بهم میندازه که حرف تو دهنم میمونه
زن: از ترحم بیزارم
-من بهتون ترحم نمیکنم... ازتون یه سوال میپرسم صادقانه بهم جواب بدین... اگه جای من و شما عوض میشد و شما میتونستین بهم کمک کنید منو رو تخت بیمارستان رها میکردین و میرفتین؟
زن که انگار یه خورده نرم تر شده میگه: معلومه که نه... اما........
میپرم وسط حرفشو میگم: خوب من هم همینو میگم، من الان بهتون کمک میکنم ولی بعد ازتون کم کم میگیرم... در اصل دارم بهتون قرض میدم و شما وقتی حالتون خوب شد کم کم بهم پس میدین... بهتر نیست یکم به فکر حمید و هاله باشین... اونا وقتی شما رو اینجوری میبینند داغون میشن
زن که انگار تحت تاثیر حرفام قرار گرفته میگه: آخه چرا باید بهم کمک کنی؟
- من مطمئنم اگه شما هم به جای من بودین بی دلیل بهم کمک میکردین... غیر از اینه؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میده و میگه حق با توهه ولی باید مطمئن باشم در آینده این پول رو از من پس میگیری
لبخندی میزنمو میگم: خیالتون راحته راحت... بهتون قول میدم
اونم لبخندی میزنه و میگه: ممنونم بابت همه چیز... فکرشو نمیکردم هنوز هم چنین آدمایی باشن که بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنند
با مهربونی نگاش میکنمو میگم: من که کاری نکردم... از این حرفا نزنید که ناراحت میشم... قبلا گفتم باز هم میگم اگه شما هم جای من بودین همین کارو میکردین... حالا هم برم به داداش حمید گلم خبر بدم که تا الان پشت در چند تا سکته رو زده
     
#47 | Posted: 15 Sep 2013 09:43
با مهربونی نگام میکنه و میگه: فقط میتونم بگم ممنونم
همونجور که به سمت در میرم میگم: اینو که من باید بگم از لطفی که بهم کردین و حرفامو قبول کردین
درو باز میکنم منتظر جوابی از جانبش نمیشم... سریع از اتاق خارج میشم... دوست ندارم باهام تعارف کنه... یا از من خجالت بکشه... حمید رو میبینم که با ناراحتی جلوی در قدم میزنه... تا منو میبینه میگه: آجی چی شد؟
لبخندی میزنمو میگم: میخواستی چی بشه؟... خوب معلومه دیگه... حل شد
از خوشحالی جیغ میکشه
پرستاری به طرفمون میادو با اخم بهمون تذکر میده... هر دو با شرمندگی از پرستار عذرخواهی میکنیم
حمید با خوشحالی میپرسه: چه جوری مامان راضی شد؟
با خنده میگم: به سختی
حمید با خجالت میگه: آجی واقعا شرمندتم
-این حرفا چیه داداشی؟ به وقتش تو هم جبران میکنی
با کنجکاوی میپرسه: چه جوری؟
-به وقتش بهت میگم... تو برو پیش مادرت من هم برم با دکتر صحبت کنم
کارا رو خیلی سریع راست و ریس میکنم... با دکتر حرف میزنمو قرار میشه ظرف چند روز آینده سولماز رو عمل کنن... پولش رو هم پرداخت میکنم و به سمت اتاق سولماز میرم
یه لبخند مهربون مهمون لبام میکنمو در اتاق رو باز میکنم... حمید رو میبینم که با خنده داره یه چیز رو برای سولماز تعریف میکنه... سولماز هم با لبخند نگاش میکنه... تا نگاشون به من میفته هر دو بهم لبخندی میزنن و حمید به طرفم میادو میگه: آجی چی شد؟
-هیچی گلم... قرار شده تا چند روز دیگه مامان رو عمل کنند... بعدش هم تا یه مدت مامانت باید استراحت کنه و بعدتر از اون هم که دیگه از من و تو هم سالمتر میشه
حمید: واقعا؟
-معلومه پس چی فکر کردی
حمید: آجی خیلی خوشحالم
با خنده میگم: من بیشتر
یه خورده دیگه باهاشون حرف میزنمو بعد ازشون خداحافظی میکنم و به ساعت نگاهی میندازم ساعت چهاره تصمیم میگیرم به شرکت برم تا یکم به رزا کمک کنم... خواهرم خسته میشه همیشه تنها کارای شرکت رو انجام میده... ماشینو روشن میکنمو به سمت شرکت میرونم...وقتی به شرکت میرسم به سمت اتاق رزا میرم تا منشی من رو میبینه از جاش بلند میشه و میگه: سلام خانم
با لبخند میگم: سلام گلم، خواهرم داخله؟
-بله... اما مهمون دارن
با تعجب میگم: مهمون؟
منشی: بله
با کنجکاوی میپرسم: میدونی کیه؟
منشی: نه خانم اولین باره که ایشون رو دیدم
-بشین راحت باش
بعد خودم به سمت دفتر در میرم
منشی: خانم خواهرتون گفتن هر وقت کسی داخله هیچکس رو نفرستم
با خنده میگم من به کدوم حرفش گوش کردم که این دومی باشه
و بعد در رو باز میکنم... رزا با اخم داره با یکی حرف میزنه... تا منو میبینه میگه: روژان چند بار بگم تا اجازه ندادم نیا داخل
با کنجکاوی به کسی که پشتش به منه نگاه میکنمو میگم: تو هزار باری بگو شاید تو گوشم رفت
با خودم فکر میکنم چه طور رزا با وجود یه مهمون با من رسمی حرف نمیزنه... که با صدای خنده ی پسره به خودم میام.. پسری که رو مبل پشت به در نشسته از جاش بلند میشه و من با دهن باز نگاش میکنم
-تو اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: خوشم میاد عکس العمل هر دو تا خواهر شبیه هم هست
با لحن جدی میگم: واسه همینه که بهمون میگن خواهر
نگاهم به دستش میفته... دستت چطوره بهتره؟
کیارش: باز خوبه تو یه حالی از ما میپرسی... خواهرت که یه سلام هم به زور تحویلمون داد... هی خوبه
-ماهان چطوره؟
کیارش: اونم بد نیست... فقط چند تا شکستگی جزئی.....
وسط حرفش میپرمو با تعحب میگم: شکستگی؟
کیارش: آره، سر و دستش شکسته بودن، پاش هم یه آسیب کوچولویی دیده بود... خون ریزی هم داشت که همون روز دکتر حلش کرد
با دهن باز نگاش میکنمو میگم: چطور تو هیچیت نشد ولی این همه بلا سر ماهان اومد؟
کیارش: وقتی ماهان کنترل ماشین از دستش خارج شد و ماشین هم به سمت سراشیبی دره سرازیر شد...با داد بهم گفت ماشینو نمیتونه کنترل کنه باید از ماشین بیرون بپریم من هم حرفش رو قبول کردمو پریدم...ولی ماهان نتونست به موقع بپره.... چون پاش گیر کرده بود... وقتی موفق به پریدن هم شد شانس نیاوردو زیر پاش خالی شد چند متر اون طرفتر افتاد... ماشین هم ته دره رفت ولی خوب خدا رو شکر هر دومون نجات پیدا کردیم ولی ماهان به خاطر اینکه به موقع نپریده بود بیشتر آسیب میبینه
-خدا رو شکر
کیارش: اوهوم... خیلی شانس آردیم
-ولی باید کمکش میکردی؟
کیارش: دیوونه شدی... اگه میدونستم که نمیپریدم.. آقا اون لحظه حس فداکاریش گل کرده بود
-فکر نمیکردم اینقدر وضع ماهان بد باشه
کیارش: الان خوبه... دکتر روستا بعد از یه روز نگهداری تو درمانگاه به بیمارستان شهر منتقلش کرد... الان هم خدا رو شکر مشکلی نیست
-ولی دکتر گفته بود حالش خوبه
کیارش: منظورش این بود که خطر برطرف شده... چون همه آسیبایی که دیده بود جزئی بود... مشکل اصلی همون خون بود که با وجود تو حل شد
سری تکون میدمو میگم: ایشاله زودتر خوب میشه... نگفتی اینجا چیکار میکنی؟... اصلا آدرسه اینجا رو از کجا داری؟
کیارش: اون موقع که تو روستا بودین خود رزا بهمون داده بود... هر چند اون موقع هنوز این جور بینمون اختلاف به وجود نیومده بود
پوزخندی میزنمو میگم: این اختلافات که بیخودی به وجود نیومده خودت باعث شدی
کیارش: حالا اومدم حلش کنم
-با حرف زدن حل نمیشه
کیارش: چرا شما دو تا اینقدر سخت میگیرین؟
رزا: ما سخت نمیگیریم... تو و اون خونوادت همه چیز رو زیادی آسون میگیرین... بهتره زودتر از اینجا بری... اینجا محل کارمه... خوشم نمیاد کارم با مسائل شخصی قاطی بشه
کیارش: ولی..
رزا: فعلا نه...
کیارش ملتمسانه نگام میکنه... آهی میکشمو به کیارش میگم: دنبالم بیا
رزا: روژان زود برگرد
سری تکون میدمو با کیارش از شرکت خارج میشم
-اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: اومدم دنبال رزا
-زحمت کشیدی...مگه نگفتم دورش رو خط بکش
کیارش: روژان اگه بگم غلط کردم راضی میشی... آخه چرا من باید تاوان اشتباهات ماکان رو پس بدم
-چون تو هم یکی هستی مثله همون ماکان احمق
کیارش: روژان به خدا عوض میشم... تو رو خدا کمکم کن... دارم دیوونه میشم... همه چیز داشت درست میشد که ماکان دوباره گند زد به زندگیم
-اشتباه نکن تنها کسی که به زندگیت گند زد خودتی
کیارش: من که کاری نکردم
-اشتباه تو همینجاست که اشتباهاتت رو قبول نداری... از یه طرف میگی عوض میشم از یه طرف میگی من که کاری نکردم
کیارش: مگه من چی کار کردم؟
-تو واقعا فکر میکنی من به خاطر ماکان اجازه نمیدم با خواهرم حرف بزنی؟
کیارش: مگه غیر از اینه؟
-معلومه که غیر از اینه... من همیشه تو رو متفاوت از ماکان میدونستم ولی اون روز با اون حرفت فهمیدم تو هم یکی هستی مثله ماکان
کیارش با تعجب میگه: کدوم حرفم؟
با پوزخند میگم: اگه به رعیت رو بدیم رو سرمون سوار میشن
کیارش: یعنی همه ی این برخوردا همه ی این قهرها هیچ ربطی به ماکان نداشت و نداره؟
-معلومه که نه... من اونقدر سنگدل نیستم که اشتباهات دیگران رو به پای یکی دیگه بنویسم
کیارش:یعنی همه رفتارا فقط و فقط به خاطر اون حرفه؟
-آدما در شرایط سخت خودشون رو نشون میدن، خود تو بارها دیدی ماکان باعث آزارم شد ولی چیکار کردی؟ فقط و فقط نظاره گر ماجرا بودی... من به خودم کاری ندارم ولی تو حتی از اون مردم بیگناه هم دفاع نکردی؟ وقتی در برابر کارای ماکان عکس العملی نشون نمیدی یعنی با کاراش موافقی... پس فقط بخاطر اون حرف نیست... به خاطر رفتارایی هست که ازت دیدم
کیارش با ناراحتی میگه: همه ی این مدت فکر میکردم که به خاطر ماکان نمیذاری با رزا بمونم
پوزخندی میزنمو میگم: بهتره به جای اینکه این مزخرفات رو تحویل من بدی بری بشینی و با خودت فکر کنی که کجاها اشتباه کردی؟... بهتره خودت رو اصلاح کنی وگرنه محاله به این ازدواج رضایت بدم... خودت میدونی با همه ی آزادیهایی که من و خواهرم داریم ولی بدون رضایت هم ازدواج نمیکنیم... دوست ندارم دیگه مزاحم خواهرم بشی... برو هر وقت آدم شدی برگرد
چشماش غمگین میشه... بی توجه به کیارش داخل شرکت میرمو به سمت اتاقی که متعلق به خواهرمه حرکت میکنم... از کنار منشی رد میشم... حواسش به من نیست
     
#48 | Posted: 15 Sep 2013 09:43
با خنده میگم: خانم خوشگله شماره بدم؟
منشی به خودش میادو با دیدن من لبخندی میزنه... منم با خنده وارد اتاق خواهرم میشم
رزا: اومدی؟ چی میگفت؟
-اوهوم، چرت و پرت
رزا: خودم هم نمیدونم چی میخوام... اعصابم خیلی داغونه
-فکر خودت رو مشغول نکن
رزا: مگه میشه؟... یکی مدام میاد بهت میگه دوستت دارم... عاشقتم... تو همه زندگیمی... بالاخره یه حسی تو آدم به وجود میاد.... بعد یهو میفهمی اون مرد اون چیزی نیست که همه مدت نشون میداد
آهی میکشمو میگم: درست میشه... بهت قول میدم
آهی میکشه و چیزی نمیگه
-چه خبر از کارای شرکت؟
رزا: کارا خیلی زیاد شده دیگه تنهایی از پسشون برنمیام... یه شعبه که نیست
-زیاد سخت میگیری... از این به بعد هفته ای سه روز من میام... بهتره تو هم کاراتو کمتر کنی
رزا: نه تو خونه بشینم فکر و خیال راحتم نمیذاره
-رزا من نمیگم خونه بشین... من میگم یکم با دوستات قرار بذار... برو مهمونی... برو گردش... اگه با دوستات نمیری با من و دوستام بیا... اصلا چند تا کلاس ثبت نام کن
رزا: اصلا حوصله این جور کارا رو ندارم
-رزا چرا به حرفم گوش نمیدی؟ چطور حوصله داری تا حد مرگ از خودت کار بکشی ولی حوصله نداری یه ساعت برای خودت وقت بذاری
رزا: تو هم که به یه چیز گیر میدی دیگه ول کن نیستی... این هفته آماده باش تا عمو زنگ زد سریع بری
-نمیتونم... یه اتفاق بد برای مادر یکی از دوستام افتاده... به کمکم احتیاج داره
رزا با نگرانی میپرسه: چی شده؟
-مادرش مشکل قلبی داره... ظرف چند روز آینده باید عمل کنه ولی دوستم کسی رو نداره که کنارش باشه
رزا: باشه مسئله ای نیست... ویلا اینقدرا هم مهم نیست... میگم عمو خودش یه کاری کنه
سری تکون میدمو میگم: از این به بعد سه روز من میام شرکت سه روز هم تو
رزا: ولی
-اینقد تو حرف من ولی و اما نیار... تو ساعات بیکاری از خونه میزنی بیرون تا یکم به اون سرت هوا برسه
رزا که میبینه حریف من نمیشه چیزی نمیگه... یکم دیگه شرکت میمونیم و با همدیگه کارا رو سرو سامون میدیم بعد هم با همدیگه خونه میریم... بعد از شام رزا میگه: فردا شرکت میری؟
-آره لازم نیست تو بیای؟ ولی واسه نهار حاضر باش با هم بیرون میریم... اگه به تو باشه یا از صبح تا غروب خونه ای یا شرکت
رزا: بالاخره باید به کارهای شرکت هم رسیدگی بشه
-درسته... ولی نه اینجوری... از صبح میری تا شب حتی واسه نهار هم نمیبینمت... به این میگن خودکشی... از این به بعد کاراتو کم میکنی... یکم به خودت استراحت بده.... نهار هم همیشه با هم میخوریم
رزا باشه ای میگه و به سمت اتاقش میره... باید زودتر از اینا این کارو میکردم... رزا برای فرار از مشکلات به کار پناه میبره... دوست ندارم با کار زیاد خودشو نابود کنه... برای تنوع چند تا کلاس هم باید براش ثبت نام کنم... همینجور که به سمت اتاقم میرم به برنامه های فردام فکر میکنم... یادم باشه فردا شمارمو به حمید بدم اگه مشکلی براش پیش اومد خبرم کنه امروز یادم رفت... وقتی به اتاق میرسم خودمو روی تخت پرت میکنم و چشامو میبندم... الان خواب رو به هر چیز ترجیح میدم... خودم هم نمیفهمم کی خوابم میبره... چشمامو باز میکنم نگاهی به ساعت میندازم... ساعت هشته... چقدر زود گذشت بازم دلم خواب میخواد... آهی میکشمو توی تختخوابم میشینم... هر چی بیشتر میخوابم بیشتر احساسه خستگی میکنم... بر شیطون لعنت میفرستمو از جام بلند میشم... بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه میرم... صبحونه رو آماده میکنم و میخورم... ظرفای خودم رو میشورم و صبحونه رزا هم روی میز میذارم... یه یادداشت برای رزا مینویسمو به یخچال میچسبونم...« رزایی من رفتم، بیدارت نکردم تا بیشتر استراحت کنی... برای نهار منتظرم باش»... از خونه خارج میشمو به سمت پارکینگ میرم... بعد هم خودمو به شرکت میرسونم... تا ساعتای حدود یازده تو شرکت میمونمو بعد هم به سمت بیمارستان میرم... همین که به طبقه پنجم میرسم حمید رو میبینم که بیرون اتاق نشسته... با نگرانی به قدمهام سرعت میبخشم... حمید تا منو میبینه با لبخند بلند میشه و میگه: آجی بالاخره اومدی؟
-آره گلم... چیزی شده؟
حمید: نه فقط خیلی نگرانم
لبخندی میزنمو میگم: نگران نباش همه چیز حل میشه... راستی دیروز یادم رفت شمارمو بهت بدم
بعد یکی از کارتهای شرکت رو که پشتش شماره خودم رو نوشتم به حمید میدم
-حال مامانت چطوره؟
حمید: بد نیست... خوابیده
-زیاد مزاحم نمیشم... اومدم یه سری بهتون بزنم و زود برم... فردا از صبح اینجا هستم
یه مقدار پول از کیفم در میارمو به دست حمید میدمو میگم: این رو داشته باش ممکنه نیازت بشه
حمید: اما...
- اینقدر تو حرفم نه نیار... ممکنه مامانت به دارو یا چیزی احتیاج داشته باشه... بعد بهم پس میدی
حمید: مرسی آجی
سری تکون میدمو میگم: حمید از خواهرت چه خبر؟ بهش سرزدی؟
حمید: راستش بی خبرم... چون خونه از اینجا فاصله داره نمیتونم بهش سر بزنم
با ناراحتی سری تکون میدمو میگم: اگه مامانت حالا حالاها بیدار نمیشه بیا یه سری به خونتون بزنیم
حمید: آجی مزاحم نباشم
اخمی میکنمو میگم: این حرفا چیه؟
     
#49 | Posted: 15 Sep 2013 12:23
حمید: مرسی آجی
-راه بیفت زود باید برگردیم
سری تکون میده و به اتاقی که مادرش بستریه نگاهی میندازه وقتی خیالش از بابت مادرش راحت میشه با لبخند به طرف من برمیگرده و میگه: بریم آجی
با لبخند میگم: باشه گلم
به طرف ماشین میریم و سوار ماشین میشیم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت خونه ای که حمید توش زندگی میکنه حرکت میکنم
-حمید؟
نگاهی بهم میندازه و میگه: چیه آجی؟
-نظرت در مورد ادامه تحصیل چیه؟ اگه موقعیتش برات جور بشه حاضری درس بخونی؟
حمید: خیلی دلم میخواد، اما خودت که از شرایط زندگیم خبر داری
-خوب میتونی هم درس بخونی هم کار کنی؟
حمید: چه جوری؟
-یه مدت صیر کن مامانت از بیمارستان مرخص بشه... من کمکت میکنم
حمید: آجی من واقعا شرمندتم
این پسر چقدر فهمیدست... وقتی آدما تو شرایط سخت بزرگ میشن بیشتر از سنشون میفهمن... یک پسربچه که بخاطر خونوادش قید درس خوندن رو زده ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست... میخوام بهش کمک کنم
لبخندی میزنمو میگم: اینجوری نگو... ناراحت میشم
نزدیکای خونشون میرسیم... ماشین رو یه گوشه پارک میکنم... سپهر رو میبینم که داره با بچه ها بازی میکنه... تا چشمش به من میفته به طرفمون میاد
سپهر: سلام خانم
بعد نگاهی به حمید میندازه و میگه: سلام حمید، حال مامانت چطوره؟
حمید با تعجب نگاهی به من و سپهر میندازه و به سپهر میگه: تو آجی روژان رو از کجا میشناسی؟
سپهر: دیروز این خانم اینجا اومد و من مراقب ماشینش بودم
با لبخند بهشون نگاه میکنمو میگم: سلام آقا سپهر... امروز هم میتونی مراقبه ماشینم باشی تا من بیام
با خنده میگه: اگه میدونستم دوست حمید هستین به هیچ عنوان اون پول رو قبول نمیکردم
اخمی میکنمو میگم: اونوقت منم ناراحت میشدم
سپهر: آخه...
-آقا سپهر تو به من کمک میکنی منم باید یه جور جبران کنم... پس خواهش میکنم این حرفا رو نزن
لبخندی میزنه و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه به طرف حمید برمیگرده و میگه: حمید دو روز پیش صابخونتون اومد جلوی در و کلی داد و بیداد راه انداخت... گفت اگه اجاره ی خونتون رو ندین وسایلاتون رو میریزه تو کوچه
حمید: وای... باز هم اومده جلوی در
سپهر: آره مرتیکه ی معتاد یه آبروریزی راه انداخت که نگو
حمید: لعنتی
با تعجب میگم: چی شده حمید؟
حمید: چند ماه کرایه خونه عقب افتاده... این صابخونه باز اومده آبروریزی راه انداخته
سری با تاسف تکون میدمو میگم: خوب آدرسش رو بهم بده... تو چند روز آینده یه سر بهش میزنم
حمید: آجی تا همین الان هم خیلی بهم کمک کردین... لازم نیست بابت این مسائل خودت رو ناراحت کنید خودم حلش میکنم
با اخم به حمید نگاه میکنم و با تحکم میگم: رو حرف من حرف نزن... آدرس رو بگو
حمید هم به ناچار آدرس رو بهم میگه... دوباره مثله دیروز مقداری پول به سپهر میدم... که اول قبول نمیکرد ولی به زور بهش میدم... بعد من و حمید به سمت خونه شون حرکت میکنیم... وقتی جلوی در میرسیم حمید چند ضربه به در میزنه... بعد از چند دقیقه صدای قدمهای کسی رو میشنوم و بعد همون زن دیروزی در رو باز میکنه و جلوی در ظاهر میشه... با دیدن حمید اخماش میره تو هم و میگه: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
حمید: بیمارستان بودم
اینو میگه و وارد خونه میشه منم پشت سرش وارد میشم
زن بی توجه به من میگه: دیگه نمیتونم هاله رو نگه دارم همین چند روز هم اکبر کلی غر به جونم زد
حمید با ناراحتی میگه: فقط چند روز دیگه
تو همین لحظه هاله از یه اتاق خارج میشه و با دیدن داداشش با ذوق میپره تو بغلش... هنوز همون لباسای دیروزی تنشه
هاله: داداشی کجا بودی دلم برات تنگ شده بود.. مامانی کجاست؟
حمید: سلام خواهری... پیش مامان بودم... قراره حال مامان به زودی خوب بشه... زودی برمیگرده خونه
هاله: داداشی منم با خودت ببر
زن: از همین حالا بگم من دیگه نمیتونم نق نق هاشو تحمل کنم... اکبر هم که دیگه حوصله نداره... صابخونتون هم که اومد هر چی از دهنش در میومد بارمون کردو رفت... همونجور که داره از خونه خارج میشه میگه این خونه این هم خواهرت
و بعد در رو محکم میبنده
حمید آهی میکشه و نگاهی به من میندازه... واقعا برام جای تعجب داره چطور مردم اینقدر بی معرفت شدن... ولی خیلی زود حرفمو پس میگیرمو... شرمنده میشم... من که جای اون زن نیستم لابد اون هم مشکلات خودش رو داره... همین که چند روز از زندگیه خودش زدو مراقب خونه و زندگی دیگری بود خیلیه... خیلی از آدمایی که ادعای زیادی هم دارن از این کارا نمیکنند... با لبخند به سمت حمید و هاله میرمو به هاله میگم: خانم خانما داداشی نمیتونه تو رو با خودش ببره
اشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه... سعی میکنم آروم باشم یه لبخند مهربون تحویلش میدمو میگم: اما من تو رو میبرم پیشه خودم و تا روزی که مامانت برگرده هر روز تو میبرم پیشه داداشت تا اونو ببینی
تو چشماش ذوق رو میبینم خنده رو لباش میشینه و میگه: واقعا هر روز میتونم داداشم رو ببینم؟
     
#50 | Posted: 15 Sep 2013 12:23
-آره گلم... ولی به مدت باید با من زندگی کنی
نگاهم به نگاه حمید گره میخوره... تو چشماش قدردانی رو میبینم... بهش لبخند میزنم... لبخندی شرمزده تحویلم میده و هیچی نمیگه... میدونم چاره ی دیگه ای نداره وگرنه محال بود اجازه بده هاله رو با خودم ببرم... تو بیمارستان هم اجازه ورود بچه ها رو نمیدن... با صدای هاله به خودم میام
هاله: نمیشه داداشی هم با ما بیاد؟
حمید: خواهری من باید مواظبه مامانی باشم، مگه نمیخوای حال مامان زودتر خوب بشه و پیشمون برگرده؟
هاله مظلومانه سرشو تکون میده و هیچی نمیگه... برمیگردم به سمت حمیدو میگم: حمید برو لباسای هاله رو جمع کن تا یه مدت پیشه خودم نگهش میدارم
تو چشماش اشک جمع میشه و میگه: آجی واقعا شرمنده ی این همه محبتت هستم
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه به سمت یکی از اتاقا میره... بعد از مدتی هاله رو صدا میکنه... وقتی هر دوتاشون برمیگردن هاله لباساش عوض شده و موهاش هم مرتب شونه شده هست... لبخند مهربونی به هاله میزنمو بهش میگم: خانم خانما بزن بریم که داداشی برسونیم
هر سه از خونه خارج میشیم بعد از خداحافظی از سپهر، اول حمید رو میرسونم و آدرس خونه و شرکت رو بهش میدم... حتی شماره تلفن خونه رو میدم که اگه خواست با هاله صحبت کنه راحت باشه... تصمیم میگیرم فردا یه گوشی و سیم کارت هم براش بخرم تا راحت در دسترس باشه... اینجوری خیلی سخته... همین که حمید از ماشین پیاده میشه گوشیم زنگ میخوره
-بله؟
رزا: روژان آماده شدم... کی میرسی؟
-رزا امروز یه مهمون کوچولو هم داریم
با لبخند به هاله نگاه میکنمو ادامه میدم: اگه این خانم خوشگل رو دیدی زیاد شوکه نشو
رزا: یکم واضح تر حرف بزن من از حرفات سر در نمیارم
-بعدا برات توضیح میدم الان دارم رانندگی میکنم
رزا: باشه... فقط زودتر بیا که منتظرتم
-باشه... خداحافظ
رزا: با سرعت رانندگی نکن... خداحافظ
تماس رو قطع میکنه... یه بار میگه زودتر بیا... یه بار میگه با سرعت رانندگی نکن... خندم میگیره... اما با دیدن لبهای ورچیده ی هاله خنده رو لبام خشک میشه... ماشین رو یه گوشه نگه میدارمو میگم: چی شده خانمی؟
اشک تو چشماش جمع میشه و میگه: من داداشمو میخوام
دلم براش میسوزه... خم میشمو پیشونیشو میبوسم
با مهربونی میگم: عزیزم فردا داداشت میبینی... مگه نمیخوای حال مامان زودتر خوب بشه؟
هاله: اوهوم
-پس باید به حرفای داداشت گوش کنی... اگه الان بری پیشه داداشی، داداش نمیتونه به خوبی از مامانت مراقبت کنه...
هاله: مامان کی برمیگرده؟
-خیلی زود
هاله: خیلی زود یعنی کی؟
آهی میکشمو میگم: چند روز دیگه گلم
بعد برای اینکه حرف رو عوض کنم میگم: تا حالا شهر بازی رفتی؟
یهو از اون حالت گرفته بیرون میادو با لبخند میگه: یه بار بابا من و حمید رو برد خیلی خوش گذشت
-نظرت چیه بریم شهربازی... کلی هم خوردنی بخوریم؟
انگار همه چیز رو فراموش کرده... با صدای بلند میخنده و دستاشو بهم میکوبه و میگه: خیلی دوست دارم
-پس اول میریم دنبال آجی من... بعد میریم نهار میخوریم... بعد هم میریم شهربازی... بعد هم میریم کلی خرید میکنیم
هاله: پشمک هم میخوریم؟
-آره تازه کلی بستنی هم میخوریم
هاله: وای من عاشق بستنی شکلاتی ام
-نـــــــــگو
هاله: باور کن
-وای وای باورم نمیشه منم عاشق بستنی شکلاتی ام
بقیه راه به خنده و شوخی گذشت... دنیای بچه ها رو دوست دارم... پر از سادگیه... با یه شهربازی همه ی غصه ها فراموش شد... شاید فردا دوباره دلتنگ بشه... اما با چیزای ساده میشه دلشو به دست آورد... فردا میبرمش تا حمید رو بیرون بیمارستان ببینه... جلوی در خونه برای رزا تک میزنم... زودی خودشو میرسونه با دیدن هاله تعجب میکنه اما چیزی نمیگه... میاد تو ماشین میشینه و با خنده میگه: این خانم خوشگل کیه؟
-دوست جدید من
رزا: میبینم که خوش سلیقه شدی...
-بودم رزایی... بودم... تو خبر نداشتی
بی توجه به من برمیگرده به سمت هاله و میگه: سلام خانمی... من رزام... خواهر این کله پوک
-بی تربیت
هاله با خجالت میخنده و میگه: منم هاله ام
رزا با محبت بهش نگاه میکنه و میگه: خوشبختم خانمی
-رزا امروز قراره کلی بهمون خوش بگذره میخوایم بعد از نهار بریم شهربازی و بعدش هم خرید... مگه نه هاله؟
هاله دوباره به ذوق میادو میگه: آره... تازه میخوایم بستنی و پشمک هم بخوریم
رزا با خنده نگامون میکنه...
     
صفحه  صفحه 5 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites