تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین »  
#51 | Posted: 15 Sep 2013 12:23
به سمت رستورانی که همیشه با دوستام میرم میرونم... بعد از خوردن نهار میریم شهربازی... خیلی خوش میگذره... حس میکنم خنده های رزا هم بعد از مدتها واقعی و از ته دله... بعد از کلی بازی کردن و پشمک و بستنی خوردن میریم برای هاله لباس میخریم و حالا هم که هاله رو صندلی عقب خوابیده و من به سمت خونه حرکت میکنم
رزا: روژان
-ها
رزا: ها نه بله
-اه... باز خانم معلم شد... بله... حالا خوبه؟
رزا به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میگه: هاله کیه؟
میخندمو میگم خوبه خودت داری میگی هاله... هاله ست دیگه
رزا: روژان منظورم اینه رابطه هاله با تو چیه؟
جدی میشمو میگم: تو خونه برات همه چیز رو تعریف میکنم
رزا دیگه چیزی نمیگه و منم تو سکوت ماشین به آینده فکر میکنم... به آینده ی هاله، حمید، مادرش......
وقتی به خونه میرسیم ماشین رو پارک میکنم... رزا میخواد هاله را بیدار کنه که اجازه نمیدم بغلش میکنمو با خودم به داخل خونه میبرم... در اتاقم رو با آرنج باز میکنمو با پا در رو هل میدم هاله رو به آرومی رو تخت میذارمو لباساش رو عوض میکنم و پتو رو تا زیر چونش بالا میبرم ... بعد هم از اتاق خارج میشم... رزا رو تو سالن منتظر خودم میبینم... آهی میکشمو کنارش میشینم و شروع میکنم از اتفاقات این مدت حرف زدن... از آشنایی خودم با حمید... از سفرمون... از برگشتمون که هر چی گشتم حمید رو پیدا نکردم... از رفتن به خونشون.. از بیمارستان... اونقدر میگمو میگم که نمیفهمم یه ساعت از اومدنمون میگذره... رزا با چشمهای اشکی نگام میکنه و میگه: روژان واقعا نمیدونم چی بگم؟ اصلا نفهمیدم کی اینقدر بزرگ شدی؟
با شوخی میگم: بخاطر کوریه زودرسه یه سر به چشم پزشک بزن
رزا میون گریه لبخندی میزنه و میگه: امان از دست تو
بعد مکثی میکنه و دوباره ادامه میده: دلم خیلی براشون میسوزه... ایکاش میشد براشون کاری کنیم
-همین حالا هم به زور راضیشن کردم پول عمل رو قبول کنند
رزا: میخوای اجاره خونشون رو بدی؟
-دوست دارم یه خونه نقلی براشون بخرم
رزا: تو که گفتی راضی نمیشن
-همین حالا هم میگم... من از دوست داشتنه خودم میگم... از کاری که میخوام بکنم حرفی نمیزنم... فردا یه سر میرم بیمارستان... یه سر هم به اون آدرسی که از حمید گرفتم میزنم... ببینم صابخونشون چی میگه؟
رزا:ایکاش حمید رو راضی کنی که ادامه تحصیل بده
-همه سعیمو میکنم... مادر حمید خونه ی این و اون کار میکنه... دوست دارم براش یه کاره درست و حسابی جور کنم
رزا: نمیدونی چقدر سواد داره؟
-نه
رزا: شاید بشه منشی یکی از شعبه های شرکتهامون بشه
فکری میکنمو میگم بد فکری هم نیست... ایکاش سواد در حد خوندن و نوشتن داشته باشه... به نظرم در همین حد هم کافیه
رزا: آشنایی با کامپیوتر و تسلط به زبان رو چیکار کنیم؟
-چه میدونم یه کاریش میکنیم دیگه
رزا: بدجور اعصابم داغون شد... من رو بگو وقتی اون روز ازم کفشا رو میخواستی فکر کردم خل شدی
خندم میگیره و میگم: قیافت داد میزد
رزا: آخه از تو محال بود
-اون روز واسه ی اولین بار تو زندگیم شرمنده شدم
رزا: واقعا برای خودمون متاسفم... همه ی اون کفشایی که میخواستم بریزم دور قابل استفاده بودن
-منم بارها این کارو کردم... شیوه ی زندگیمون اشتباهه
رزا هم به نشونه ی موافقت سرشو تکون میده و میگه: اونقدر هر چیزی خواستیم در اختیارمون گذاشتن اینجور بار اومدیم... مامان و بابا هیچوقت برامون کم نذاشتن
-شاید اگه ما هم جای اونا بودیم همین کارو میکردیم
رزا: خوشحالم که این اتفاق یه تلنگری واسه ی ما بوده
-رزا خونواده هایی مثل خونواده ی حمید زیاد هستن... فقط ماها نمیبینیم... شاید هم میبینم ولی بی تفاوت ازشون میگذریم... ما هنوز هیچی از مشکلات اونا نمیدونیم... فکر کن در طول یه مدت کوتاه با مشکلات یه پسر بچه مواجه شدمو با خودم گفتم چه جوری تحمل میکنه... در این چند ساعت فقط و فقط کلی مشکل رو سرش هوار شده بود... مادرش مریض تو بیمارستان افتاده... صابخونه اومده جلوی در آبروریزی کرده... خواهرش دلتنگی میکنه و کسی نیست ازش مراقبت کنه... پول بیمارستان رو نداره بده و هیچ کاره درست و حسابی هم براش نیست... زن همسایه از نگهداری خواهرش سر باز میزنه... خودت ببین من شاید فقط دو ساعت باهاش بودم ولی در ظرف همین مدت کوتاه با این همه مشکلاتش رو برو شدم... حالا بزرگترین مشکل ما چی میتونه باشه... که دوست پسرم بهم خیانت کرده... که دوست دخترم ترکم کرده... که خونوادم درکم نمیکنند... مدل مو و لباس و ماشین و موبایل و کوفت و زهرمار هزار تا بهونه ی دیگه برای مشکل تراشی جوونای امروزی ماست... بماند که خیلی از زنا و مردهای متاهل و حتی سن و سال دار هم از کنار این قضیه ها با بی تفاوتی عبور میکنند
رزا با تاسف سری تکون میده و میگه: جالبش اینجاست الان اگه این حرفا رو تحویل هزار نفر بدیم اول سری به نشونه ی تاسف تکون میدن ولی ده دقیقه ی بعد همه چیز از یادشون میره
-واقعا هم همینطوره
رزا: بلند شو یه چیز بخوریم بعد هم برو بخواب... فردا باید بری بیمارستان... شاید من هم اومدم
-گرسنه نیستم... دلم نمیاد هاله رو بیدار کنم... میترسم بیدار شه احساس دلتنگی کنه... بهونه داداشش رو بگیره... میرم بخوابم
رزا: خودم هم گرسنم نیست... اصلا اشتهایی برام نمونده... این همه غذای رنگارنگ رو سفرمون هست و نیمی از این غذاها راهی سطل آشغال میشه بعد یه بچه با سیب زمینی و نون و پنیر زندگیشو سیر میکنه
-بهتره بریم بخوابیم... بعضی موقع فکر میکنم ما آدما پست ترین موجودات رو زمینیم که اینقدر بی تفاوت از کنار همنوع خودمون رد میشیم
بدون اینکه منتظر جوابی از طرف رزا باشم به سمت اتاقم حرکت میکنمو در رو آهسته باز میکنم تا هاله از خواب بیدار نشه... وارد اتاقم میشمو پاورچین پاورچین به سمت کمد لباسام میرم لباسام رو عوض میکنمو به سمت تخت میرم... پتو از روی هاله کنار رفته... پتو رو مرتب میکنمو یه بوسه به پیشونیش میزنم... بعد هم رو کاناپه دراز میکشم و به بی تفاوتی آدما فکر میکنم... انکار نمیکنم هستن آدمایی که به دیگران کمک کنند ولی خیلیا بی تفاوت میگذرن... خیلی از آدما انسانیت رو فراموش کردن... یکیش خوده من حتما باید حمیدو زندگیش رو میدیدم تا به خودم بیام... آهی میکشمو زیر لب شعری رو زمزمه میکنم:
که میگوید که میگوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویاست
چشمامو میبندمو سعی میکنم بخوابم... فردا کلی کار سرم ریخته... اگه امشب استراحت نکنم معلوم نیست فردا چه جوری باید از پس کارها بربیام... کم کم پلکام سنگین میشه و به خواب میرم
     
#52 | Posted: 15 Sep 2013 12:24
صبح با تکون های دستی به خودم میام... چشمامو به زحمت باز میکنم... هاله رو بالای سرم میبینم... لبخندی میزنمو رو کاناپه میشینم
-جونم خانمی؟ چی شده؟
با خجالت میگه: خاله میخوام دستشویی برم
دستشویی رو بهش نشون میدم و خودم هم به زحمت از جام بلند میشم... خمیازه ای میکشم... هنوز خوابم میاد اما هر چی خوابیدم بسه... باید برم رزا رو هم بیدار کنم اگه قرار باشه هاله رو ببرم داداشش رو ببینه پس نمیتونم داخل بیمارستان برم... باید رزا رو هم با خودم ببرم... با صدای هاله به خودم میام
هاله: خاله منو میبری پیشه داداشم؟
میدونستم دیر یا زود این سوال رو میپرسه... لبخندی میزنمو میگم: آره گلم... اما بهتره قبلش یه دوش بگیری و لباسای خوشگلی که دیروز با هم خریدیم بپوشی بعد از صبحونه با من و خاله رزا میریم تا داداشی رو ببینی
با خوشحالی میگه: آخ جون... راستی خاله مامانی رو هم میتونم ببینم؟
با ناراحتی میگم: نه گلم... فعلا نمیشه... یه چند روزی باید صبر کنی تا حال مامانت کامل خوب بشه
ناراحت میشه اینو از آروم شدن یک دفعه ایش میفهمم برای اینکه حواسشو پرت کنم میگم: بعد از اینکه داداشتو دیدی با هم میریم یه عروسک خوشگل بخریم... بعدش هم میریم پارک باهم بازی میکنیم نظرت چیه؟
چشماش از خوشحالی برقی میزنه و میگه: عالیه، حتما خیلی خوش میگذره
پس بدو که بریم حموم کنیم... خودم لباسام رو در نمیارم... هاله رو میشورمو با حوله خشکش میکنم و میگم: برو لباسایی که رو تخت گذاشتم بپوش تا منم یه دوش بگیرم
با خنده میگه: باشه خاله
خودم هم سریع دوش میگیرمو میام بیرون میبینم لباساشو پوشیده ولی نتونسته زیپ لباسشو بالا ببره تا منو میبینه میگه: خاله دستم نرسید زیپش رو بالا ببرم
با لبخند میگم: عیبی نداره گلم بیا خودم درستش میکنم
زیپ لباسش رو بالا میبرم بعد موهای بلندش رو شونه میکنمو براش خرگوشی میبندم... خیلی خوشگل شده... خم میشمو لپش رو محکم میبوسم
-چه خوشگل شدی خانم خانما
مبخنده و هیچی نمیگه... خودم هم حاضر میشم... وقتی از اتاق خارج میشم رزا رو میبینم که داره صبحونه رو آماده میکنه
رزا: سلام... صبح بخیر
-سلام... صبح تو هم بخیر باشه.. زودتر صبحونه بخور تو هم باید با من بیای
رزا: من که دیشب گفتم میام
-آره ولی دیشب به این فکر نکردیم که هاله رو تو بیمارستان راه نمیدن
رزا: وای راست میگی... حالا چیکار میکنی؟
-تو پیش هاله بمون من کارا رو راست و ریس کنم بعد تا زمانی که عمل تموم بشه تو توی بیمارستان بمون من با هاله یه خورده تو شهر دور میزنیم یه سر هم به صابخونه میزنم نظرت چیه؟
رزا: خیلی خوبه... فقط اگه وقت کردی یه سر به شرکت هم بزن
-باشه... فقط اگه عمل تموم شد برام زنگ بزن خودمو برسونم
رزا: حتما
رزا تازه چشمش به هاله میفته با مهربونی نگاش میکنه و میگه: چه خوشگل شدی گلم
هاله با خجالت سرشو پایین میندازه... حس میکنم با من نسبت به رزا راحت تره... با خنده میگم: هاله از اول هم خوشگل بود
رزا میخنده و میگه: بر منکرش لعنت
رزا سریع صبحونشو میخوره و میره داخل اتاقش تا حاضر بشه... منم برای هاله لقمه میگیرمو میذارم تو دهنش... وقتی صبحونه رو خوردیم... میخوام ظرفا رو بشورم که رزا میگه: بذار وقتی برگستیم خودم میشورم... میترسم دیر بشه
سری تکون میدمو میگم: پس بریم
به طرف پارکینگ میریمو سوار ماشین میشیم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت بیمارستان حرکت میکنم وقتی به بیمارستان میرسیم به رزا میگم: رزا مواظب هاله باش تا حمید رو صدا کنم... خودم هم میرم ببینم کاری نمونده که انجام بدم
رزا: باشه
هاله: خاله پس داداشی کجاست؟
با لبخند جلوش زانو میزنمو میگم: دارم میرم به داداشی بگم بیاد ببینتت
میخنده و از گردنم آویزون میشه... منم میخندمو صورتش رو میبوسم... با ملایمت از خودم جداش میکنمو میگم: کناره خاله رزا بمون تا داداشی رو بفرستم
هاله: باشه خاله
     
#53 | Posted: 15 Sep 2013 12:25
-آفرین گلم
نگاهی به رزا میندازمو به داخل بیمارستان میرم... خودمو به طبقه پنجم میرسونم و داخل اتاق 223 میرم اما تخت رو خالی میبینم از حمید هم خبری نیست یه ترسی تو دلم میشینه خودمو به پرستار میرسونم
-ببخشید خانم؟
پرستار: بله بفرمایید؟
-بیمار اتاق 223 کجاست؟
پرستار: دارن برای عمل آمادش میکنند
اینو میگه و از من دور میشه... پرسون پرسون به اون قسمتی میرم که مادر حمید رو بردن... حمید رو از دور میبینم تا منو میبینه با سرعت به طرفم میادو میگه: سلام آجی، بالاخره اومدی؟
-آره گلم... چی شد؟
حمید: دارن مامان رو آماده میکنند؟ خیلی نگرانم
با آرامش بهش نگاه میکنمو میگم: خیالت راحته راحت باشه... من مطمئنم همه چی خوب پیش میره
بالاخره سولماز رو میارن تا به اتاق عمل ببرن قبل از رفتن دستامو میگیره و میگه اگه برنگشتم مواظب بچه هام باش
لبخند میزنمو میگم: تا از این اتاق بیرون بیای حتما... بعدش که دیگه خودت هستی
با مهربونی نگام میکنه منم نگاش میکنم و لحظه به لحظه دورتر میشه و بعدش هم دیگه از جلوی چشمام محو میشه... وقتی سولماز رو به اتاق عمل بردن برمیگردم سمت حمید... اشک تو چشماش جمع شده... دلم میگیره... بهش حق میدم... خودم هم نگرانم فقط به روی خودم نمیارم
با لبخند میگم: مرد که گریه نمیکنه... اشکاتو پاک کن...
حمید: خیلی میترسم، نکنه مامان........
بعد با هق هق رو زمین میشینه... به سمتش میرمو جلوش زانو میزنم و بغلش میکنم... سرشو میذاره رو سینه امو با همه وجود اشک میریزه... خیلی خودمو کنترل میکنم که اشکم در نیاد... درکش میکنم... خودم هم یتیم شدم... وقتی برامون زنگ زدن خبر فوت پدر و مادرم رو دادن شکستم... دوست ندارم کسی اون لحظه ها رو تجربه کنه... سعی میکنم دلداریش بدم
-حمید اینقدر بی تابی نکن... مادرت از این اتاق سالمه سالم برمیگرده.. من بهت قول میدم... همه چیز درست میشه
حمید با هق هق میگه: از کجا اینقدر مطمئنی؟
-از دکتر پرسیدم... دکتر گفته به موقع دارین عملش میکنید... مشکلی پیش نمیاد
این آخراش رو دروغ گفتم... ولی چاره ای هم نداشتم... دکتر فقط بهم گفته بود باید خیلی زود عمل بشه... با صدای حمید به خودم میام
حمید: واقعا؟
-آره گلم... بهتره از رو زمین بلند شی یه سر به خواهرت بزنی حتما تا الان خیلی بی تابی کرده
انگار حالش بهتر شده... شاید هم یه اطمینانی ته دلش به وجود اومده... از رو زمین بلند میشه و میگه: اصلا حواسم به هاله نبود
-قبل از اینکه به دیدن هاله بری برو دست و صورتت رو بشور... اگه تو رو اینجوری ببینه وحشت میکنه
سری به نشونه ی موافقت تکون میده و میره... همونجا منتظرش میمونم... بعد از چند دقیقه پیداش میشه... آبی به دست و صورتش زده
حمید: بریم... راستی هاله تو ماشین تنهاست؟
-نه با خواهرمه... خواهرم با من اومده... قرار شده خواهرم اینجا بمونه من با هاله باشم
حمید با شرمندگی میگه: مزاحمه خواهرت هم شدیم
-این حرفا چیه؟
بعد هر دو به سمت خارج از بیمارستان حرکت میکنیم...
همین که هاله حمید رو میبینه دست رزا رو رها میکنه به سرعت خودشو به حمید میرسونه... حمید خم میشه تا هاله رو بغل کنه که هاله خودش رو به گردن حمید آویزون میشه
حمید میخنده و میگه: هاله جونم حالش چطوره؟
هاله: داداشی خیلی خوبم تازه دیروز با خاله روژان و خاله رزا رفتیم شهربازی
حمید: پس خیلی بهت خوش گذشته؟
هاله: اوهوم... تازه امروز هم میخوایم بریم پارک
حمید: خاله ها رو که اذیت نمیکنی؟
هاله: نه داداشی... دلم برات تنگ شده بود پس کی میای پیشم
حمید: ای شیطون... تو که دیروز منو دیدی؟
هاله با اخم نگاش میکنه و با لحن بچه گانه ای میگه: از دیروز تا الان یه عالمه گذشته
حمید میخنده و میگه: زوده زود برمیگردم پیشت
بعد هم لپ خواهرشو میبوسه و میگه: چه لباس خوشگلی پوشیدی
هاله با ذوق میگه: دیروز با خاله ها رفتیم کلی لباس خریدیم
با لبخند به هردوشون نگاه میکنم... چند دقیقه ی دیگه با هم حرف میزنند و بعد حمید میگه خواهری من دیگه باید برم
هاله دست حمید رو محکم میگیره و میگه: یکم دیگه پیشم بمون
دلم برای هر دوشون میسوزه... حمید با اون سن و سالش خودش احتیاج به تکیه گاه داره ولی همه به اون تکیه کردن... آهی میکشمو به سمت هاله میرم
-هاله ای مگه قرار نبود داداش حمید مواظبه مامان باشه تا مامانی زودتر برگرده
هاله با بی میلی دستای حمید رو ول میکنه
حمید:خواهری قول میدم زودی بیام پیشت
هاله: داداشی دوستت دارم
حمید: منم دوستت دارم خواهری... خاله رو اذیت نکن... به حرفاش هم گوش بده
هاله سری تکون میده و با ناراحتی به سمت من میاد... دستاشو میگیرمو میگم: خانم خانما اگه ناراحت باشی داداشی غصه میخوره ها
هاله لبخندی میزنه و میگه: داداشی غصه نخور من ناراحت نیستم
حمید لبخندی میزنه و هیچی نمیگه... میدونم خیلی ناراحته... میدونم اونم دلتنگ خواهرشه... اما کاری از دستم ساخته نیست... از رزا و حمید خداحافظی میکنیمو به سمت ماشین میریم... سوار ماشین میشیمو من به سمت پارک میرونم... تو راه برای هاله کلی جوک و داستانای خنده دار تعریف میکنم تا از اون حال و هوا بیاد بیرون... وقتی به پارک میرسیم برمیگردم به سمت هاله و میگم: خانم خانما پیاده شو که بریم خوش بگذرونیم
هاله با خنده پیاده میشه... منم میخندمو با هم به داخل پارک میریم... ته دلم خیلی نگرانه سولماز هستم اما کاری از دستم برنمیاد... مجبورم خودمو شاد نشون بدم مثله همیشه... یکی از دلایلی که رزا رو بیمارستان گذاشتمو خودم با هاله بیرون اومدم همینه که من میتونم در شرایط مختلف دووم بیارم اما خواهرم وقتی غمگینه نمیتونه به خاطر بقیه هم که شده لبخند بزنه... بعد از کلی تاپ بازی من میرم رو نیمکت پارک میشینم تا هاله با بقیه بچه ها بازی کنه... همه حواسم پیشه هاله ست تا گمش نکنم... نزدیک یک ساعت از پارک اومدنمون میگذره که هاله با خستگی به طرفم میادو میگه: خاله خسته شدم
-نظرت در مورد بستنی چیه؟
با خوشحالی جیغ میزنه: خیلی خوبه... من دو تا میخوام
میخندمو دستش رو میگیرمو میگم: پس راه بیفت خانم شکمو
با خنده و شوخی بستنی رو میخریمو با هم میخوریم... هاله بستنی اولیشو میخوره ولی دومی رو نیمه کاره میخوره... بعد از خوردن بستنی دوباره میره تا با بچه ها بازی کنه... من بقیه بستنیش رو میخورمو از دور مراقبش هستم... حدود یک ساعت و نیم با بچه ها بازی کرد و بعدش با خستگی به طرفم میادو همونطور که نفس نفس میزنه میگه: خاله بریم خیلی خسته شدم
لبخندی میزنمو میگم: نظرت در مورد پیتزا چیه؟
با خجالت میگه: تا حالا نخوردم
با لبخند میگم: به جاش الان میخوریم
با خنده و شوخی از پارک خارج میشیمو با همدیگه سوار ماشین میشیم... بعد از خوردن پیتزا که با کلی سر و صدا و نگاه های چپ چپ مشتری ها و خنده های زیرزیرکی پسرا به همراه بود به یه مغازه ی بزرگ اسباب بازی فروشی میریم و هاله یه عروسک خوشگل انتخاب میکنه... بعد از خرید عروسک ترتیب گوشی و سیم کارت رو هم برای حمید میدم... الان هم دارم به سمت شرکت میرونم و هاله روی صندلی عقب ماشین همونطور که عروسکشو بغل کرده به خواب رفته...
     
#54 | Posted: 15 Sep 2013 12:26
بعد از شرکت باید یه سر به صابخونه بزنم فقط مسیرش خیلی دوره که اونم چاره ای نیست... گوشی رو برمیدارم همونطور که رانندگی میکنم یه زنگ برای رزا میزنم... بعد از چند تا بوق جواب میده
رزا: سلام روژان
-سلام گلم، خبری نشد؟
رزا: نه هنوز خبری نیست، کجایی؟
-دارم میرم شرکت
رزا: به صابخونه سر زدی؟
-نه هنوز... نزدیک شرکت بودم گفتم اول یه سر به شرکت بزنم بعد از اون برم ببینم این صابخونه حرف حسابش چیه؟
رزا: خوب کاری میکنی... من اینجا حواسم به همه چیز هست... تو کارا رو انجام بده
-حمید چیکار میکنه؟.. حالش خوبه؟
رزا: حمید هم کنارم نشسته... یکم نگرانه که بهش گفتم نگرانیش بی مورده
-هوای حمید رو داشته باش
رزا: خیالت راحت باشه... راستی روژان عمو زنگ زد گفت ویلا رو پیدا کرده میگفت وجود یه نفرمون الزامیه
-رزا میگی چیکار کنم؟
رزا: به عمو گفتم یه خورده دست نگه داره... گفتم یه کاری برامون پیش اومد شاید آخر هفته نرفتیم
-نه رزا، من به مامانت قول دادم
رزا: زنگ میزنم میگم یه مشکلی پیش اومده
-رزا ما آخر هفته میریم... نهایتش اینه من میرم روستا هاله رو هم با خودم میبرم یا اصلا تو مراقبه هاله باش من میرم کارای ویلا رو انجام بدم و برگردم
رزا: آخر هفته رو چیکار کنیم؟ حمید اینجا تنها میمونه
-به عمو میگم هواشو داشته باشه... هاله هم با خودمون میبریم... اصلا شاید اینجوری بهتر باشه... هاله هم یه آب و هوایی عوض میکنه... فقط باید خیالمون از بابت سولماز راحت بشه
رزا: سولماز کیه؟
-مادر بچه ها رو میگم
رزا: آهان... بد فکری هم نیست... ولی باز باید دید چی پیش میاد... روژان پرستاره بدجور نگام میکنه بهتره دیگه قطع کنم
-دیوونه میومدی بیرون همونجا حرف زدی؟
رزا: حواسم نبود... تو هم حواست به رانندگیت باشه فعلا خداحافظ
-خداحافظ گلم
بقیه مسیر رو به هفته ی پرکاری که دارم فکر میکنم... ایکاش میشد رزا رو بفرستم روستا... ولی از نگرانی میمیرم... بیخیال... خودم یه کاریش میکنم... بقیه مسیر رو سریع تر میرونم... وقتی به جلوی شرکت میرسم با دیدن کیارش اخمام میره تو هم... این اینجا چه غلطی میکنه... هاله رو صدا میزنم... دوست ندارم تو ماشین تنهاش بذارم
-هاله جون... خاله... بیدار شو.... خانمی
هاله خواب آلود میپرسه: چی شده خاله؟
با شرمندگی میگم: یه چند جایی کار دارم، میشه بهم کمک کنی باهم انجامشون بدم... آخه تنهایی سخته به همه شون برسم
هاله که انگار خواب از سرش پریده... میخنده و میگه: باشه خاله... ولی باید چیکار کنم؟
-جنابعالی باید یه نقاشی خوشگل بکشی... میتونی؟
سرشو با افتخار بالا میگیره و میگه: معلومه که میتونم
-پس راه بیفت که بریم به کارامون برسیم
هر دو با خنده از ماشین پیدا میشیم... کیارش تازه متوجه من و هاله میشه... با تعجب بهمون نگاه میکنه... بعد با چند قدم بلند خودشو به من میرسونه و عینک آفتابی رو از چشماش بر میداره... خداییش از تیپ و قیافه چیزی کم نداره... ولی از رفتار و کردار از ماکان هم بدتره... ماکان حداقل باطن و ظاهرش یکیه اما این پسره اصلا اونی نبود که نشون میداد... با شنیدن صداش به خودم میام
کیارش: سلام روژان
به سردی جوابشو میدم که جلوی هاله زانو میزنه و میگه: سلام خانم کوچولو
هاله با خجالت میگه: سلام
و خودشو پشتم مخفی میکنه... کیارش از عکس العمل هاله خندش میگیره و از جاش بلند میشه و میگه: باید باهات حرف بزنم
-بریم توی شرکت
هر سه با هم وارد شرکت میشیم و به سمت اتاق من حرکت میکنیم.. من و هاله جلوتر حرکت میکنیم و کیارش هم پشت سرمون میاد... بعضی از کارمندا با تعجب نگامون میکنند...
منشی تا منو میبینه از رو صندلی بلند میشه با تعجب نگام میکنه
با لبخند نگاش میکنمو میگم: سلام خانم قربانی
مات و مبهوت نگامون میکنه... این چرا اینجوری میکنه... نگاهی به کیارش میندازم... اونم با تعجب شونه ای بالا میندازه
با صدای بلند میگم: خانم قربانی حالتون خوبه؟
تازه به خودش میادو میگه: چیزی گفتین؟
با خنده میگم: نه جانم داشتم با دیوار حرف میزدم شما به کارت برس... فقط اگه وقت کردی یه دو تا قهوه و یه آب پرتقال برامون بیار... کیک هم فراموش نشه
منشی: چشم خانم
بعد هم با خجالت نگاش رو ازم میگیره... من که نفهمیدم به چی زل زده بود... به کیارش نگاه میکنمو میگم بفرمایید داخل... کیارش درو باز میکنه و میگه خانما مقدم ترن... با پررویی تمام میرم داخل اتاقو میگم: اون که صد البته
هاله هم وارد میشه و رو یکی از مبلها میشینه... کیارش هم با لبخندی که رو لبشه میاد رو یکی از مبلای تو اتاقم میشینه... چند تا کاغذ از رو میز برمیدارمو به دست هاله میدم... رو میز دنبال خودکار میگردم که پیداش میکنم و جلوی هاله میذارم
-خانمی نقاشی کن تا من هم به بقیه کارا برسم
هاله: خاله باز هم میریم پیشه داداش حمید
با بدجنسی لبخندی میزنمو میگم: عزیزم وقتی کارامون تموم شد ما هم میریم پیشه داداش حمید و خاله رزا... تا باهم نهار بخوریم
هاله با خوشحالی میگه: هورا
یه خورده بدجنسی لازم بود... بعد با لبخند برمیگردمو میگم: خوب اگه امری دارین بفرمایید... چون امروز من خیلی کارا دارم
     
#55 | Posted: 15 Sep 2013 12:26
با بدجنسی میگم: آقا اومدین سینما؟؟ تخمه ای چیزی لازم بود تعارف نکنید
کیارش تازه به خودش میادو با اخم میگه: باید باهات حرف بزنم
-من که یه ساعته منتظرم
اینو میگمو کنار هاله میشینم... وقتی منو منتظر میبینه شروع به حرف زدن میکنه
کیارش: روژان این چند روز خیلی فکر کردم
-آفرین... کار خیلی خوبی کردی... اگه همین طور ادامه بدی......
کیارش:روژان
-اوه... ببخشید... بفرمایید ادامه بدین
اخمی میکنه با جدیت میگه: اول فکر میکردم از روی لجبازی با رابطه ی من و رزا مخالفی ولی وقتی کمکم کردی فهمیدم که در موردت اشتباه قضاوت میکردم... حس میکردم همه چی داره خوب پیش میره که دعوای تو و ماکان همه چیز رو خراب کرد... روژان باور کن من تظاهر به خوب بودن نمیکردم... درسته در مورد اتفاقی که برات افتاد به رزا نگفتم اما باور کن ترسیده بودم... حس میکردم رزا داره به طرفم جذب میشه... نمیخواستم دوباره از دستش بدم... اگه من آدم متظاهری بودم همون روز میرفتم یقه ی ماکان رو میگرفتمو باهاش دعوا راه مینداختم ولی من چیکار کردم؟ من اون روز عقیدمو گفتم نمیگم عقیدم درست یا اشتباهه... ولی بالاخره اون روز بهت دروغ نگفتم... تو بهم میگی تظاهر به خوب بودن کردی ولی من همیشه با خونوادم همونطور رفتار میکنم... تو رفتار من رو از قبل با اهالی روستا ندیده بودی و وقتی اون روز اون حرفا رو از من شنیدی شوکه شدی... باور کن حتی اگه آدم بدی هم باشم باز اهل تظاهر و ریا نیستم... من و ماهان و ماکان طوری بزرگ شدیم که همیشه دستور بدیم البته این خصلت در ماکان بیشتره دلیلش هم روشنه... پدرش ارباب بود و ماکان هم پسر ارشد... پس باید این طور تربیت میشد... من و ماهان مسئولیتمون نسبت به ماکان کمتر بود... من نمیگم الان درست شدم... ولی خودم هم میدونم یه جاهایی رو اشتباه رفتم... همیشه وقتی به اهالی روستا زور میگفتیم و اونا کتک میخوردن من بی تفاوت از کنارشون میگذشتم ولی وقتی دیدم رزا کتک خورده داغون شدم... وقتی دیدم تو کتک خوردی شکستم... اون موقع واسه ی اولین بار من هم درد مردم رو حس کردم... چون من شماها رو مثله خونوادم میدونستم... تو واقعا برام مثل خواهرم عزیز بودی مخصوصا که میدیدم چه بی ریا هوای خواهرت رو داری... وقتی میدیدم بهم کمک میکنی بیشتر جذب مهربونیت میشدم... قبول دارم خودخواهی کردم که خیلی وقتا جلوی ماکان رو نگرفتم ولی اینو بدون اون هم برام مثله برادرمه... اون هم برام عزیزه... شاید ماکان از نظر بقیه آدم بدی باشه... ولی واسه ی من بهترین دوست، بهترین برادر، بهترین همراه بود... در تمام شرایط سخت ماهان و ماکان کنارم بودن... روژان میدونم که همیشه منطقی تصمیم میگیری سعی میکنم خودمو اصلاح کنم... سعی میکنم گذشتمو جبران کنم... ولی به رزا بگو یه فرصت دیگه بهم بده... اون به هیچکدوم از تماسا و اس ام اسام جواب نمیده... حتی حاضر نیست صدامو بشنوه... من عاشقشم... من دیوونه وار عاشقشم... من هیچوقت اینقدر غرورمو در برابر یه دختر نشکستم... ولی بخاطر رزا هر روز و هر روز دارم اینکارو میکنم... ماکان میگه: دیوونگی میکنی ولی من خودم میدونم رزا ارزش همه ی اینا رو داره، من عاشق پاکی و نجابتش شدم... وقتی مهربونیشو میبینم وقتی سادگیشو میبینم لذت میبرم... روژان اجازه نده بیشتر از این غرورم شکسته بشه... واقعا برام سخته... تصمیمم رو گرفتم اگه رزا اینبار هم بهم جواب منفی بده واسه همیشه میرم... دیگه تحمل ندارم... حتی نمیتونم به روستا برگردم... حتی نمیتونم به ویلا برگردم... هر جا میرم خاطرات گذشته جلو چشمام رژه میره... هر جا میرم چشمای رزا جلوی چشمام ظاهر میشه... امروز هم منتظر رزا بودم... میخواستم این حرفا رو بهش بزنم... ولی وقتی تو رو دیدم گفتم شاید اگه این حرفا رو به تو بزنم بهتر باشه... شاید تو بهتر بتونی به من و رزا کمک کنی... روژان همه ی امیدم به توهه... بخاطر اشتباهات گذشته ام که بخاطر تربیت خونوادگیم بوده تلافی نکن... نمیگم بهترین کارا رو انجام میدم نمیگم دیگه اشتباه نمیکم... اما قول میدم تا میتونم درست عمل کنم..درست تصمیم بگیرم
دستامو میارم بالا و کیارش سکوت میکنه
-نمیخوام بخاطر رزا عوض بشی... میخوام اگه میخوای درست عمل کنی از روی وجدانت باشه نه به خاطر رزا... میخوام در بود و نبود رزا خوب باشی نه فقط زمانی که رزا کنارته
کیارش: من در گذشته رفتارام رو اشتباه نمیدونستم همونطور که بهت گفتم با آسیب هایی که تو و رزا متحمل شدین من کمی از دردهای مردم رو درک کردم... میخوام از این به بعد بیشتر اهالی روستا رو بشناسم... سعی میکنم درکشون کنم... کمکشون کنم... زود قضاوت نکنم... هواشون رو داشته باشم
لبخندی میزنمو میگم: برگرد روستا
با ناراحتی میگه: ولی...
-نگران نباش به زودی با رزا به روستا برمیگردیم... اینبار آخرین فرصته کیارش... گذشته رو جبران کن... نه به خاطر من... نه به خاطر رزا... به خاطر خودت... نذار یه روزی برسه که پیشه خودت شرمنده باشی
کیارش: نوکرتم به خدا
-اینو که میدونم یه چیز جدید بگو
کیارش میخنده و میگه: دیوونه
-نه مثل اینکه خرت از پل گذشته روت زیاد شده
کیارش با لبخند میگه: من بگم غلط کردم همه چی حل میشه
-باید فکر کنم بعدا بهت میگم... این منشی هم که معلوم نیست رفته قهوه رو بسازه یا بیاره... هاله جون میری به این خانمی که پشت در نشسته بگی یه چیز بیاره ما بخوریم
هاله: آره خاله جون... ولی خاله کی میریم پیشه داداش حمید
-یه خورده دیگه نقاشی بکش... بعد میریم باشه خاله؟
هاله: باشه
-آفرین گلم
بعد به سمت در میره
کیارش با لحن مرموزی میگه: دختر شیرینیه
-اوهوم
کیارش: داداشش کجاست؟ نمیبینمش
با خنده میگم: معلومه دیگه با رزاهه... از اون حرفا بودا
کیارش با خشم نگام میکنه و میگه: روژان
خندم میگیره و میگم: فوضولی موقوف
کیارش: روژان اینقدر حرصم نده... حالا که دیگه بچه ی خوبی شدم
-نه هنوز اونجور که من میخوام آدم نشدی
کیارش: روژان
-ای بابا... مادر هاله عمل داشت رزا بیمارستان موند منم با هاله اومدم به کارام برسم
کیارش با ناراحتی میگه: یعنی هیچکس دیگه نبود تو بیمارستان بمونه
-نه مثله اینکه تو آدم بشو نیستی
اینو میگم و میخوام از جام بلند شم که کیارش سریعتر از من بلند میشه و میگه: روژان غلط کردم... تو رو خدا قهر نکن... فعلا فقط تو رو دارم
-عجب پررویی هستی.. یعنی اگه کسه دیگه بود این طرفا پیدات نمیشد
بعد با لحن سزناکی ادامه میدم: هی هی روزگار
کیارش با خنده میگه: روژان اینقدر اذیتم نکن
-من که کاری بهت ندارم
اینو میگمو دوباره رو مبل میشینم... منشی و هاله وارد اتاق میشن... منشی با کنجکاوی به کیارش نگاه میکنه و سینی رو میذاره رو میز... هاله هم رو مبل میشینه
رو به منشی میگم: ممنون خانمی... میتونی بری
با بی میلی از اتاق خارج میشه
     
#56 | Posted: 15 Sep 2013 12:26
کیارش: روژان نمیشه یه کوچولو از استرسم کم کنی
-مگه امتحان داری که این همه استرس داری؟
بعد برمیگردم سمت هاله و میگم خانمی کیک و آب پرتقالت رو بخور
هاله: باشه خاله
بعد هم کیکش رو برمیداره و شروع به خوردن میکنه
کیارش: روژا........
میپرم وسط حرفشو میگم: حمید بچه ست نگران نباش
کیارش با لحن خنده داری میگه: باید از بچه ها ترسید... ممکنه عشق من رو اغفال کنن
فکرش هم که میکنم خندم میگیره... حمید بیاد رزا رو اغفال کنه
یه لبخند رو لبام میشینه که با دیدن ابروهای گره خورده ی کیارش پررنگ تر هم میشه
-حالا که فکرشو میکنم بهتره زودتر برم بیمارستان
کیارش با نگرانی میگه: از اول هم اشتباه کردی تنهاشون گذاشتی
-آره بابا عجب غلطی کردما... نکنه تا حالا اتفاقی هم افتاده باشه
کیارش: اصلا من خودم میرسونمتون
-نه نه رزا تو رو نبینه بهتره
کیارش: پس زودتر راه بیفت
با لحن مسخره ای میگم: وای وای نکنه تا حالا اغفال شده باشه
کیارش: چرا ته دلمو خالی میکنی
-من به دل تو چیکار دارم؟ تازه اون ته تهاش
کیارش: وقتی اینجوری میگی میترسم
-ترس واسه ی چی؟
کیارش: واسه رزا دیگه
خودمو متعجب نشون میدمو میگم: مگه قراره واسه ی رزا اتفاقی بیفته؟
کیارش با تعجب نگام میکنه و میگه: روژان هیچ معلومه چی میگی؟... پس دلیل این نگرانیهات چیه؟
-واسه رزا نیست که... میترسم رزا حمید رو اغفال کنه
کیارش با دهن باز نگام میکنه و میگه: منو بگو که دارم به حرفه کی گوش مبکنم بعد با عصبانیت نگام میکنه
-چته بابا... حمید فقط چهارده سالشه
کیارش با چشماهای گرد شده میگه: یه ساعته منو سر کار گذاشتی
با خنده میگم: من که گفتم بچه ست اما خودت گفتی بچه ها........
میپره وسط حرفمو میگه: فکر کردم همسن رزاست
-حالا ما شدیم بچه؟؟ دستت درد نکنه بابابزرگ...
کیارش: من که به تو نگفتم... گفتم همسن رزا
مگه تو میدونی من چند سالمه؟ اصلا تو میدونی رزا چند سالشه؟
کیارش:خوب معلومه رزا 24 سالشه
-و بنده؟
کیارش: تو رو نمیدونم فقط میدونم خواهر بزرگشی... راستی چند سال از رزا بزرگتری؟
با خنده میگم: اگه رزا بچه ست پس من نوزادم، حمید هم هنوز به دنیا نیومده و جنینه، هاله هم که لابد هنوز به وجود نیومده
کیارش بهت زده بهم نگاه میکنه و میگه: یعنی چی؟
-جناب پرفسور کی به شماها گفته من از رزا بزرگترم؟ من دو سال از رزا کوچیکترم... اه... اه... الکی سنمو بالا میبرین... همین کارا رو میکنید بی شوهر موندم دیگه
کیارش: باورم نمیشه
-چرا اونوقت؟
کیارش: با اینکه خیلی ریزه میزه ای... حتی از لحاظ جسته از رزا کوچیکتری اما تمام این مدت همه مون فکر میکردیم خواهر بزرگه ی رزایی... از رفتارات... از حمایتات... اصلا باورم نمیشه
-همه همینو میگن... از اونجایی که من زیاد شر و شیطون بودم مامان و بابام همیشه از دستم مینالیدن... ولی خوب وقتی شیطنت میکردم خیلی جاها گیر میفتادمو مجبور میشدم خودم از پس کارام بربیام... مامان و بابا چند باری اومدن مدرسه... چند باری ازم حمایت کردن ولی اون بیچاره ها هم از دستم کلافه شدن و ولم کردن... هر چی نصیحت میکردن رو من تاثیری نداشت... از درس خوندن فراری بودم و برای دردسر جون میدادم... هر چقدر رزا درس میخوند من همونقدر شیطنت میکردم... همه درس خوندن من خلاصه میشد تو شب امتحان... همه میدونستن خیلی باهوشم ولی خوب هیچکس نمیتونست مجبورم کنه... مامان و بابا اونقدر نصیحت کردن که آخرش از دستم خسته شدن... در نهایت هم بهم گفتن اگه بخوای همینجوری ادامه بدی از ما انتظار کمک نداشته باش... از همون کوچیکی هر کار میکردم پاش وایمیستادم... بعضی جاها کم میاوردم ولی خوب بیشتر اوقات از پس کارام برمیومدم... نمیدونم از کی حمایتهای من از خواهرم شروع شد ولی کم کم برام عادت شد هنوز یادمه وقتی کسی خواهرمو اذیت میکرد چنان کتک کاری راه مینداختم که همه ازم میترسیدن شاید دلیلش این بود رزا تو خونه خیلی هوامو داشت... وقتی مامان و بابا دعوام میکردن رزا با مهربونی باهام رفتار میکرد... اونقدر خواهرمو دوست داشتم که نمیتونستم اشک رو تو چشماش ببینم... یادمه خواهرم کلاس چهارم دبستان بود... من اون موقع کلاس دوم میرفتم... یکی از سال بالایی ها خواهرمو هل داده بود دستش زخمی شده بود... چنان دعوایی راه انداختم که سه روز از مدرسه اخراج شدم... اون روز خیلی اون دختره رو کتک زدم ولی خوب خودم هم از کتک بی نصیب نموندم... مامان و بابام وقتی فهمیدن کلی دعوام کردن... رزا خیلی ناراحت شد اون هم به خاطر من سه روز مدرسه نرفت... با اینکه خیلی درس خون بود اما به خاطر من اون سه روز قید مدرسه رو زد... همون روزا هم اگه کسی مارو نمیشناخت فکر میکرد من از رزا بزرگترم... یادش بخیر عجب روزایی بود
نگام به کیارش میفته... با لبخند نگام میکنه
-چیه؟
کیارش:عجیب تو خاطراتت غرق شده بودی؟
-آره... خاطرات کودکی خیلی شیرین هستن
کیارش: ممنونم بابت همه چیز
-من اگه کاری هم میکنم به خاطر خوشبختیه خواهرمه... وقتی میبینم این همه خواهرمو دوست داری لذت میبرم... من دلم میخواد خواهرمو خوشبخت ببینم
کیارش: قول میدم خوشبختش کنم
-اینو زمان مشخص میکنه... کی برمیگردی؟
کیارش: امروز میرم... میدونی تو روستا پیچیده قراره با احمد ازدواج کنی
پخی میزنم زیر خنده و میگم: یعنی من بشم عروس عباس... فکرشو بکن
با لبخند نگام میکنه و میگه: میدونستی؟
-اوهوم... البته لحظه ی آخر فهمیدم
کیارش: نباید اونجا میرفتین؟
-انتظار نداشتی که تو ویلای ماکان بمونم
کیارش: ماکان اونقدرا هم آدم بدی نیست
-نمیتونم با چنین آدمایی کنار بیام... خوشم هم نمیاد از کاراش دفاع کنی
کیارش: من به کاراش کاری ندارم من خودش رو میگم
-من که تا حالا از این آدم خوبی ندیدم
کیارش: اون همه خشونت فقط و فقط به خاطر تربیت خونوادگیشه
-کیارش اگه رزا به این ازدواج رضایت داد هیچ خوشم نمیاد توسط اون هیولای دو سرو اون دایی عجوزش و اون دختره ایکبیری اذیت بشه... میدونی که ساکت نمیشینم
کیارش خنده ای میکنه و میگه: چیز دیگه ای نبود بار اون ماکان بدبخت کنی
-چرا بود ولی دیدم ارزششو نداره که زبونمو خسته کنم
کیارش سری به نشونه تاسف تکون میده و میگه: اگه این دفعه اومدین روستا شب رو کجا میمونین؟
-قرار شد وکیلمون یه ویلا برامون جور کنه
کیارش متفکر میگه: تمام ویلاها و زمینهای اطراف برای ماکان و ماهان هستن که البته ماهان همه چیز رو به ماکان سپرده
چند لحظه ای مکث میکنه و بعد دوباره ادامه میده: اما یکی از دوستای ماکان هم اون اطراف چند تیکه ای زمین و یه ویلا داره که فکر نکنم اجاره بده
-واسه ی اجاره نمیخوام... میخوام بخرم... مثله اینکه عمو یه ویلا برامون جور کرده
کیارش: عمو؟
-همون وکیلمونه... چون با بابام دوست صمیمی بود بهش میگیم عمو
به نشونه فهمیدن سری تکون میده و میگه: حتما ویلای شهابه... چون همه چیز رو به وکیلش سپرده و واسه ی همیشه با همسر و بچش به کانادا رفته... قرار بود همه ملک و املاکش فروخته بشه
-نمیدونم... یه بار تو این هفته میام تا کارا رو انجام بدم
کیارش با خنده میگه: خدا به داد ما برسه اینبار میخوای چه بلایی سر ما بیاری؟
-اومدن من چه ربطی به شما داره؟
کیارش: آخه اگه ویلایی که میخری برای شهاب باشه که به احتمال نود و نه درصد هست پس همسایه ایم... یه خورده زیادی بهم نزدیکیم
-اه.. اه.. دیگه آدم نبود که من بخوام با اون هیولا همسایه بشم... امیدوارم که اون ویلایی که تو میگی نباشه
کیارش با خنده میگه: ولی من امیدوارم که همون ویلا باشه... اونجوری هر روز رزا رو میبینم
چشم غره ای بهش میرمو میگم: ما اکثرا تهرانیم... نهایتش یکی دو شب بمونیم
کیارش با حالت غمزده میگه: همونم غنیمته
-کیارش تو داداشی چیزی نداری که من بیام زنش بشم.. خوشتیپ و زن زلیل که هستی... پول هم که به اندازه ی کافی داری... فقط اخلاق نداری که اونم رزا درستت میکنه... لابد داداشت هم مثله خودته دیگه
کیارش با صدای بلند میخنده و میگه: یکی داشتم ولی دیر جنبیدی
-اه... اینم شانسه من دارم... آخرسر مجبور میشم برم با همین احمد ازدواج کنمو بدبخت شم... نه ریخت نه قیافه... نه پول ... نه اخلاق... هیچی نداره...
کیارش: بیا زن ماکان شو... حداقل ریخت و قیافه و پول داره فقط اخلاق نداره
-نه داداش... دستت درد نکنه... خودت رو به زحمت ننداز.. من ترجیح میدم برم یه دبه بخرم خودمو ترشی بندازم
     
#57 | Posted: 15 Sep 2013 12:27
کیارش: امان از دست تو... حالا کی برای راست و ریس کردن کارای ویلا میای
با بدجنسی میگم: اگه برای رزا میگی بذار از همین حالا بگم که رزا باهام نمیاد
با داد میگه: چــــــــرا؟
-چرا داد میزنی...چون باید هوای حمید رو داشته باشه
کیارش: تو خیلی مشکوک میزنی... اصلا بگو ببینم این حمید کیه؟
با خنده میگم: داداشه هاله
کیارش: هاله کیه؟
به هاله اشاره میکنمو میگم: این جوجویی که پیشم نشسته
بعد خم میشمو محکم لپش رو میبوسم
کیارش: روژ.....
میپرم وسط حرفشو میگم: کیارش کسی تو زندگی رزا نیست... فقط خودت رو درست کن بقیه رو بسپر به من
کیارش لبخندی میزنه و میگه: خیالم راحت باشه؟
با مهربونی میگم: اگه خواهرم واقعا دوستت داشته باشه من حرفی ندارم قبلا هم گفتم اجبار تو کار ما نیست
کیارش: کمک میکنی که راضی بشه
-سعیمو میکنم اما مجبورش نمیکنم
کیارش: همین هم برام غنیمته
-بهتره زودتر بری من هم باید به چند تا از کارام برسم به احتمال زیاد فردا پس فردا یه سر به اون طرفا میزنم
کیارش: نمیشه رزا هم بیاری
-باور کن مقدور نیست... آخر هفته میارمش ولی کیارش دارم باهات اتمام حجت میکنم اگه ببینم کسی رزا رو اذیت کرد یا اونو مجبور به کاری کرد من میدونمو تو
کیارش: خیالت راحت
یه خورده دیگه حرف میزنیمو بعدش کیارش خداحافظی میکنه و میره... منم با هاله از شرکت خارج میشمو به سمت آدرسی که حمید بهم داده حرکت میکنم... هاله یه خورده بهونه میگیره که چند تا دونه شکلات بهش میدم تا آروم بشه... بالاخره رسیدم... یکی از منطقه های کثیف پایین شهر که کلی پسرایه لات تو محله ول میچرخن... ماشینو پارک میکنم و پیاده میشم دست هاله رو میگیرم... به سمت خونه ای که آدرسش رو دارم حرکت میکنم... جلوی در وایمیستمو در میزنم... صدای مردی رو میشنوم... بعد از مدتی در باز میشه مردی رو میبینم که نعشگی از سر و روش میباره... معلومه بهش مواد نرسیده... تا نگاه خیره منو میبینه با یه لحن بدی میگه: ها... چته؟
-با آقای اکبری کار داشتم
مرد: خودمم... فرمایش؟
اخمی میکنمو میگم: برای خونه ای که خانم عظیمی توش زندگی میکنند خدمت رسیدم
اکبری: خوب که چی؟ من که حرفامو بهش زدم یا اجارشو میده یا زنم میشه وگرنه تا آخر هفته اثاثیه اش تو کوچه هست
با دهن باز نگاش میکنم... این چی میگه... این که دو برابر سولماز سن داره... حالا بماند معتاد هم هست
با اخم میگم: تا آخر هفته ایشون خونه رو تخلیه میکنند
اکبری: اونوقت تو چیکاره حسنی؟
-اونش دیگه به جنابعالی ربطی نداره
اکبری: اجاره عقب افتاده ی منو که تو نمیدی
با عصبانیت میگم: مبلغ رو بگو
با دهن باز نگام میکنه و میگه: چهارصد تومن
-چــــــــــــی؟
با پوزخند میگه: فقط دک و پز داری... برو باد بیاد
به خودم میام و با عصبانیت میگم: به خاطر همین چندرغاز اون بیچاره رو تهدید میکنی که بیاد زنه توی نامرد بشه
بعد یه چک به مبلغ چهارصدتومن مینویسمو ازش رسید میگیرم و قرار میشه تا آخر هفته خونه تخلیه بشه... بدون خداحافظی دست هاله رو میگیرم و به سمت ماشین میرم... همونجور که دارم به سمت بیمارستان میرم گوشیم زنگ میخوره... رزاست ... جواب میدم
-بله؟
رزا: سلام روژان کجایی؟
-دارم میام بیمارستان... خبری نشد؟
رزا:چرا... خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی گذشت... تو چیکار کردی؟
-رفتم با صابخونه صحبت کردم... آدم کثیفیه قرار شد تا آخر هفته خونه تخلیه بشه
رزا: یکم فرصت میگرفتی
-چی میگی؟ فکرشو کن دو برابر سولماز سن داشت تازه معتاد هم بود ولی بهش میگفت یا زنم میشی یا اجاره میدی وگرنه اسباب اثاثیه اتو تو کوچه میریزم
رزا که تحت تاثیر قرار گرفته بود با لحن غمگینی میگه: عجب آدمایی پیدا میشن
-اوهوم... راستی حال حمید چطوره؟
رزا: از خوشحالی سر از پا نمیشناسه... خیلی خیلی پسره خوبیه... خیلی ازش خوشم اومده
تو دلم میگم کیارش بیراهم نمی گفت... یه لبخند رو لبام میشینه
رزا: راستی رزا عمو دوباره زنگ زد... مثله اینکه تو راه برگشته تهرانه
با تعجب میگم: کی حرکت کرد؟ پس چرا صبح چیزی نگفتی؟
رزا: عمو میره شهر برات زنگ میزنه ولی مثله اینکه گوشیت در دسترس نبود... واسه همین صبح با من تماس گرفت... بعد از اینکه از من خداحافظی میکنه با یکی از دوستاش تماس میگیره و میفهمه پرونده ی یکی از موکلاش با مشکل مواجه شده واسه همین سریع به سمت تهران حرکت میکنه قرار شده تو و کیهان امشب با هم به روستا برین
-پس کارای اینجا رو چیکار کنم؟
رزا: روژان تو برو به کارای اونجا برس... کارای عمل هم که به خوبی پیش رفته... به عمو میگم یه خونه ی نقلی هم برای حمید اینا پیدا کنه... خودم هم آخر هفته با هاله میام... لازم نیست دیگه برگردی... چون هنوز کارا جمع و جور نیست بهتری هاله پیش خودم بمونه میترسم اذیت بشه
-رزا مطمئنی تنهایی از پس کارا برمیای؟
رزا: خیالت راحت... تازه عمو هم هست
-باشه.. فقط یه چیزی مریم هم قرار بود آخر هفته باهامون بیاد... حتما با مریم بیا... اینجوری خبالم راحت تره
رزا: اینم چشم... عینه این مادربزرگا شدی
با خنده میگم: تو که همیشه مادربزرگ بودی
رزا: بقیه حرفا رو بذار واسه بعد... حواست به رانندگی باشه
-باشه... پس مواظب خودت باش... خداحافظ
رزا: تو هم همینطور... فعلا خداحافظ
تماس رو قطع میکنمو نگاهی به هاله میندازم... داره با عروسکش بازی میکنه... باید به رزا بگم سفارش حمید رو به عمو بکنه... هر چند خودم هم زنگ میزنمو بهش میگم... نمیدونم این گوشیم چرا جدیدا مشکل پیدا کرده... هیچوقت آنتن نمیده... اصلا گوشی تو دستم نمیمونه از بس باهاش کشتی میگیرم... سری به نشونه ی تاسف واسه خودم تکون میدمو سرعتمو بیشتر میکنم....
     
#58 | Posted: 15 Sep 2013 12:28 | Edited By: sepanta_7
فصل ششم

بقیه اتفاقا خیلی سریع افتاد... با حمید و رزا میریم نهار میخوریم و در آخر در مورد مسافرت هاله و تخلیه خونه با حمید صحبت میکنم... دلیل تخلیه رو بهش نمیگم... دوست نداشتم با فهمیدن موضوع عذاب بکشه... به سختی راضیش کردم که عمو کیوان براشون خونه پیدا کنه میخواست بره با صابخونه حرف بزنه... ولی در نهایت با حرفهای من و رزا راضی شد... الان خیالم راحته راحته... با عمو هم صحبت کردم به طور مختصر موضوعه حمید رو بهش گفتم وسفارش حمید رو بهش کردم... اون هم خیالم رو راحت کرده... مریم هم که قرار شده با رزا بیاد... بچه پررو بهم میگه اتاقمو تمیز کن تا وقتی اومدم جای خواب داشته باشم انگار کلفتشم داره یه کار میکنه تو ویلا راش ندم... از یادآوری حرفاش لبخندی رو لبام میشینه... الان که تو ماشینم تنها مشغله فکریم ویلاهه... اگه حرفهای کیارش درست باشه تازه دردسرام شروع شده... ترجیح میدم فعلا بهش فکر نکنم... یکم به ذهنم استراحت میدم... کیهان با آرامش داره رانندگی میکنه و من هم بیرون رو تماشا میکنم... البته با این تاریکی هیچی دیده نمیشه... تنها چیزی که میبینم فقط و فقط سیاهیه
کیهان: به چی فکر میکنی؟
-به ویلا
کیهان: مگه ویلا هم فکر کردن هم داره
-امروز کیارش اومده بود شرکت
با تعجب نگاهی بهم میندازه و میگه: چی میگفت؟
همه حرفایی که بینمون رد و بدل شد رو بهش گفتم
کیهان متفکر میگه: که این طور... پس همسایه ی دشمن خونیت شدی
-هنوز هیچی معلوم نیست شاید اصلا ویلا برای کسه دیگه باشه
کیهان: نیست
-چی؟
کیهان: میگم ویلا برای دوست ماکانه
با تعجب میگم: از کجا میدونی؟
کیهان: از بابا یه شهاب نامی شنیدم ولی زیاد توجه نکردم
آه از نهادم بلند میشه و میگم: خدایا چرا اینقدر من بدشانسم
کیهان: این که ناراحتی نداره... این نشد یکی دیگه
-دلت خوشه تو اون ده کوره که خونه و ویلا پیدا نمیشه... اگرم چیزی پیدا بشه صاحبش همین هیولا و اون برادرش هستن
کیهان: روژان این همه ناراحتی نداره... تو و خواهرت هفته ای یه بار تو اون ویلا میرین... کافیه بی تفاوت باشی... اگه نقطه ضعف بدی دستش بیشتر اذیتت میکنه
-حق با توهه... نباید ضعف نشون بدم
کیهان: آفرین... کافیه مثله همیشه باشی
-سعیمو میکنم... میدونی الان دارم به چی فکر میکنم؟
کیهان: لابد به ویلا
-حرفا میزنیا اون که ماله چند دقیقه پیش بود
کیهان: پس چی؟
-به تو
کیهان میخنده و میگه: یعنی اینقدر آدمی مهمی شدم
پخی میزنم زیر خنده و میگم مهم اونم تو؟
چشم غره ای بهم میره و میگه: پس چی؟
-دارم به این فکر میکنم عمو واقعا چی تو روزنامش دید تو رو با من فرستاد... آخه تو رو چه به ویلا خریدن... نکنه سرمون رو کلاه بذارن
کیهان: روژان تو باز شروع کردی؟
خودمو متعجب نشون میدمو میگم: چی رو؟
کیهان: چرت و پرت گفتنو
-همنشینی با خواهرم برات بدآموزی داره ها.. داره بهت حرفای بی ادبی یاد میده
کیهان: اینا به خاطر همنشینی با توهه
-کی میگه شما دو تا مظلوم و سربه زیر هستین... هر کی این حرفو زد خبرم کن جفت پا برم تو صورتش
کیهان: حالا چرا جفت پا
-پس میخوای یه پا برم تو صورت طرف
کیهان: مگه چشه؟
-جفت پا بیشتر جواب میده
کیهان با خنده سری تکون میده و هیچی نمیگه
نزدیکای ساعت 8 صبح به نزدیک ترین شهری که اطراف روستا هست میرسیم
کیهان: بابا ساعت 10 با وکیله قرار داشت
-اه تا ساعت ده باید اینجا علاف باشیم؟
کیهان: نمیتونیم بریم روستا... اگه بریم هم جایی رو نداریم بمونیم... این دو ساعت رو تو خیابونا ول چرخیدیمو یه چیز خوردیم... بعدش هم که رفتیم سر قرار... مثله اینکه وکیله همه ی کارا رو با عمو انجام داده بود فقط مونده بود امضای من که همونم انجام شد... الان کیهان خوابیده و من به سرعت به سمت روستا میرونم... دوست دارم ویلا رو ببینم خوشحالم از اینکه که ویلا مبله شده هم هست... بالاخره به روستا رسیدم
-روزنامه... روزنامه.... جام جم...
کیهان به زحمت چشماشو باز میکنه و میگه: تو کی میخوای آدم شی؟
-وقت گل نی
کیهان سری تکون میده و میگه رسیدیم؟
-نه هنوز ... فعلا به روستا رسیدیم... گفتم بیدار شی یکم این چشماتو کار بندازی گم و گور نشیم
کیهان: مردم آزار... تو که این راهو بلدی
-به اسم بلد نیستم... اسم مکانا رو درس و حسابی نمیدونم
بعد حدود نیم ساعت که به نزدیکیهای ویلای ماکان رسیده بودیم با صدای کیهان به خودم میام
کیهان:ماشینو نگهدار، فکر کنم رسیدیم... انگار همینجاست
با دهن باز دارم به ویلا نگاه میکنم
کیهان: چی شده؟
-باورم نمیشه؟
کیهان: چی رو؟
-که تو چند قدمی دشمن باید زندگی کنم... از همین جا هم ویلاشون دیده میشه
کیهان: کدومه؟
با دست ویلا رو نشون میدم.... کیهان نگاهی به ویلا میندازه و میگه: وقتی با هم دوست بودن پس نزدیکی ویلاهاشون بهم تعجبی هم نداره
اینو میگه و کلید رو از جیبش در میاره... اول من میرم داخل بعد هم خودش میاد... با دقت همه جا ر نگاه میکنم... ویلای خوشگلیه.. خیلی خوشم اومد... کوچیک و جمع وجوره.... فقط یه عیب داره اونم وجوده این هیولا در نزدیکی اینجاست... دو تا اتاق پایین ...سه تا اتاق هم بالا داره... از سر همگیمون هم زیادیه... خودم رو روی راحتی پرت میکنمو میگم: یه خورده بخوابیم بعد ببینیم واسه نهار چیکار باید کنیم... کیهان هم موافقت میکنه... اونقدر خسته ام که نمیدونم کی خوابم میره... با تکون دستی چشمامو باز میکنم
-ها؟
کیهان: ها چیه؟ باید بگی بله
-کوفت... منو از خواب بیداری کردی که معلم ادب بشی... گم شو بذار بخوابم
کیهان: روژان ساعت نزدیکای چهار عصره... من که جایی رو بلد نیستم... بیا بریم یه چیز بخریم و بخوریم
به سرعت رو جام میشینمو با داد میگم:چهـــــــــــــار
کیهان: اوهوم... پاشو راه بیفت
نگاهی به لباسام میندازم همه چروک شده... ولی بیخیال لباسا میشمو از جام بلند میشم اول میرم آبی به سر و صورتم میزنم بعدش هم پشتش راه میفتم... همین که در ویلا رو باز میکنم ماهان و کیارش رو میبینم... کنار ماشین کیارش واستادن دارن حرف میزنند... چشمای کیارش به من میخوره... خنده رو لباش میشینه... ماهان نگاشو دنبال میکنه.... اونم یه لبخند رو لباش میاد... فکر کنم از همه چیز خبر داره یه جای سالم تو بدنش نمونده... فقط اسم زنده بودن رو داره.. دستش تو گچه.... سرش هم باند پیچی شده هست... بعضی از قسمتهای صورتش هم کبود شده بود... که فکر کنم به خاطر ضربه ها کوفته شده... با صدای کیهان به خودم میام
کیهان: سلام
با تعجب نگاهی به کیهان میندازمو میگم: بسم الله... چرا هر کی اینجا میاد خل و چل میشه... آخه عزیز من آدم که به خودش سلام نمیکنه
کیهان با خونسردی میگه: اگه یه نگاهی به جلوت بندازی میفهمی که بنده خل و چل نشدم جنابعالی کور شدی
با تعجب برمیگردم میبینم که ماهان و کیارش با لبخند نگامون میکنند... اینا کی به اینجا رسیدن که من خبردار نشدم
-من که کور نشدم فقط اینا رو ریز میبینم
ماهان و کیارش لبخندی میزنند
یه سلام زیر لبی به جفتشون میدمو که اونا هم با لبخند جوابمو میدن... برمیگردم سمت ماهانو میگم: میبینم که ناقص شدی رفت
با مهربونی میگه: ممنونم بابت همه چیز
خودمو به اون راه میزنمو میگم: بابت اینکه ناقص شدی از من ممنونی؟
میخنده و هیچی نمیگه
کیهان با دست منو به عقب هل میده و میگه: کمتر چرت و پرت بگو
-خوبه این جمله رو بلدی... هروقت کم میاری همینو میگی
بی توجه به حرف من به سمت ماهان و کیارش میره و میگه: کیهان هستم.. دوست خونوادگی روژان
ماهان و کیارش هم با گرمی باهاش سلام میکنند و دست میدن
-چه با کلاس شدی... پس چرا با من اینطور با کلاس حرف نمیزنی؟
کیهان: نیست که تو حرف میزنی؟
-ازم نخواستی اگه میخواستی میرفتم تو کلاس مینشستمو نه تنها با کلاس بلکه توی کلاس باهات حرف میزدم
کیهان: باز رفتی تو کانال چرت و پرت
-بی ادب، بی تربیت، گم شو اونور... اصلا ببین الان من با کلاسانه میخوام رفتار کنم
بعد قیافمو جدی میکنم و با ادا راه میرم که خنده ی هر سه شون میره هوا
-درد... چتونه... لیاقت ندارین
کیارش: نمردیمو آدم با کلاس هم دیدیم
-آقا کیارش کارت هنوز پیشم گیره هـــــــا
کیارش با اخم نگاهی به ماهان و کیهان میندازه و میگه: چیکار به کار خواهرم دارین... من که تو عمرم آدم به این با کلاسی ندیدم
-آفر.........
تو همین موقع یه صدایی از پشت سرم میشنوم
ماکان: این جا چه خبره؟
برمیگردم طرفشو با خونسردی میگم: خبر سلامتی
نگاهی به ماهان و کیارش میندازم که با ترس به ماکان خیره شدن... اینجور که معلومه کیارش موضوع رو بهش نگفته...
ماکان: اینجا چه غلطی میکنی؟ اینجا ملک خصوصیه منه
برمیگردم به سمت کیهانو میگم: کیهان اینقدر از همسایه های بی ملاحظه بدم میاد... آخه آدم باید شب هاپوشو رها کنه... اما این همسایه های ما از صبح تا غروب هاپوشون ول میچرخه
ماکان با عصبانیت میخواد بیاد سمت من که کیارش ماکانو میگیره و میگه: ماکان کوتاه بیا
ماکان: من زبونه این دختره هرزه رو کوتاه میکنم
حالا من میخوام برم سمت ماکان که کیهان با سرعت به طرف من میاد و من و میگیره
-کیهان ولم کن.... هرزه توییی و اون دختر دایی ایکبیریت
ماکان: از ملک خصوصی من گمشو بیرون
-اینقدر برام خصوصی عمومی نکن... انگار میخوایم بریم حمو.........
میپره وسط حرفمو میگه: اینجا چه غلطی میکنی؟
-اومدم یه سر به ویلایی که خریدم بزنم... که سگ همسایه پاچمو گرفت
با داد میگه: چــــــــــی؟ اون کسی که ویلای شهاب رو خرید تو بودی
-پ نه پ عمم بود
با عصبانیت میگه: همین الان گورتو از اینجا گم میکنی
با پوزخند میگم: با دستور جنابعالی نیومدم که بخوام با دستورت برگردم
از عصبانیت سرخ شده و خودشو به زور از دست کیارش آزاد میکنه و به من میرسونه... کیهان جلوم وایمیسته و تا ماکان نتونه بهم آسیب برسونه
ماکان: من اون زبونتو کوتاه میکنم
-اول یه قیچی بده من اون گوشای تا به تای خودت رو کوتاه کنم
ماهان خندش میگیره ولی به زحمت جلوی خودش رو گرفته
کیهان: روژان بس کن... آقا شما هم تمومش کنید
ماکان با عصبانیت کیهانو هل میده و به طرفم میاد... یه خورده میترسم اما به روی خودم نمیارم... کیهان و ماهان و کیارش با ترس نگامون میکنند... بادیگارد ما رو داشته باش.... از این روزنامه هم بخاری بلند نمیشه... به جای دفاع از من داره از ترس شلوارشو خیس میکنه...
     
#59 | Posted: 15 Sep 2013 12:29
ما رو باش با کی اومدیم سیزده بدر... خودم باید یه کاری کنم... ماکان با خشم نگام میکنه و هرلحظه بهم نزدیک تر میشه اخمام تو هم میره و میگم: من استخون ندارم برو پیشه صاحبت....
برمیگردم سمت ماهان و کیارشو میگم: عجب سگ زبون نفهمی دارینا
رگ گردن ماکان متورم میشه و با چند قدم بلند خودشو بهم میرسونه... ماهان و کیارش و کیهان که از دعوای ما بهت زده بودن تازه به خودشون میان... هرسه نفرشون به طرفمون هجوم میارن... بیچاره ماهان هم با اون پای چلاقش داره به طرفمون میاد... ولی ماکان قبل از اینکه بقیه بهمون برسن مچ دستمو میگیره و میگه: تو چه ... خوردی؟
-من که یادم نمیاد چنین چیزی خورده باشم ولی انگار جنابعالی بیش از حد خوردی
مچ دستمو فشار میده و میگه: نه مثله اینکه دلت کتک میخواد
-نه اصلا اما اگه دله جنابعالی کتک خواست تعارف نکن... رایگان ارائه میدم
ماکان: زیاد حرف میزنی
-تو هم زیاد پارس میکنی
دستشو میبره بالا که یه سیلی جانانه نثارم کنه که کیارش مچ دستشو میگیره کیهان هم به کیارش کمک میکنه تا ماکان رو از من دور کنه... ولی من دست بردار نیستم همونجور ادامه میدم: کیارش اینبار محکم تر ببندینش... آدم که حیوون وحشی رو اینجوری رها نمیکنه
از عصبانیت منفجر میشه... هر دونفرشون رو هل میده و خودش رو میخواد بهم برسونه... میبینم هوا پسه... پا به فرار میذارم
ماکان: اگه جرات داری واستا
-خودت جرات داری بری جلوی سگ هار واستی که از من اینو میخوای؟
ماهان هی برام ابرو بالا میندازه... کیارش و کیهان هم با التماس نگام میکنند... بعد از اینکه کلی دور ماهان و کیارش و کیهان گشتیم به سمت جنگل فرار میکنم ولی ماکان دست بردار نیست باز داره دنبالم میاد
ماکان: مطمئن باش این بار دستم بهت برسه... زندت نمیذارم
-شترمرغ در خواب بیند پنبه دانه... هر چند تو باید شتر خروس باشی
ماکان سرعتشو بیشتر میکنه... به نفس نفس افتادم... لعنتی این دور و بر هم همش جنگله... آدم هی گم و گور میشه... از ماهان و کیارش و کیهان خیلی دور شدیم ولی خودم هم میدونم اگه بخوام مسیرمو تغییر بدم گیر میفتم... باز سرعتمو بیشتر میکنم... نمیدونم چقدر دیگه میدوم فقط صدای نفس نفس زدنای خودمو ماکان رو میشنوم... لعنتی عجب جونی هم داره... هر چی میرم باز دنبالم میاد
ماکان: بهتره خودت واستی اگه خودم گیرت بیارم محاله زنده بمونی
-دیوونه شدی من اگه خودم هم واس.......
هنوز حرفم تموم نشده که پام به یه چیز گیره میکنه و به شدت میخورم زمین...
-آخ...
ماکان با سرعت خودشو بهم میرسونه و به جای کمک مچ دستمو محکم میگیره و با یه حرکت بلندم میکنه و میگه: خوب خانم خانما گفتم گیرم بیفتی زندت نمیذارم
-تا اونجایی که من میدونم سگا فقط گاز میگیرن... آدم کش که نیستن
با اخم نگام میکنه و میگه: تو این موقعیت هم دست از لودگی بر نمیداری
-من و لودگی؟ من دارم حقیقتو میگم
بعد تازه متوجه اطراف میشم... همه جا ناآشناست... از ماهان و کیارش و کیهان هم خبری نیست... هوا هم یه خورده تاریک شده
ماکان با بدجنسی میگه: به نظرت چه جوری تنبیه ت کنم... من که میگم شب تو جنگل حیوون وحشی زیاد پیدا میشه... همین امشب اینجا ولت کنم فردا جنازتو تحویل میگیرم
پوزخندی میزنمو میگم: چرا بیراهه میری... خودت جلوم واستادی باز دنبال حیوون وحشی میگردی
با خشم فریاد میزنه: من اگه آدمت نکنم ماکان نیستم
-اینو که من از همین الان میدونم هاپویی
محکم هلم میده و مچ دستمو رها میکنه... تعادلمو از دست میدمو به یکی از درختا برخورد میکنم... با گرفتن درخت از افتادن خودم جلوگیری میکنم... با یه پوزخند مسخره داره به سمتم میاد که پا به فرار میذارم.. صداش رو میشنوم که میگه: لعنتی
میدونم انتظار فرار دوباره رو از جانب من نداشت.... همونجور به سرعت دویدنم زیاد میشه... دوست ندارم در برابرش تسلیم بشم... حاضرم خوراک حیوونای وحشی بشم اما اسیر دست این هیولا نباشم... صداشو پشت سرم میشنوم که میگه: روژان اون طرف نرو... خطرناکه
اما من بی تفاوت به حرفهای اون به راهم ادامه میدم... نمیدونم چقدر گذشته همه جا تاریکه تاریکه... حس میکنم گم شدم... از ماکان هم خبری نیست
     
#60 | Posted: 15 Sep 2013 12:30
یه بار دیگه نگاهی به اطراف میندازم...اطراف رو به خوبی نمیبینم... حرفای ماکان تو گوشم میپیچه:« روژان اون طرف نرو... خطرناکه»
زیر لب زمزمه میکنم: یعنی واقعا خطرناکه؟
خودم به خودم جواب میدم:نه بابا خطرناک چیه... الکی میخواست تو رو بترسونه...جنگله دیگه... جنگل که ترس نداره... اما با صدای زوزه هایی که میشنوم حرفمو پس میگیرم...ای بمیری ماکان... ببین دستی دستی جوون مرگم کردی، با اینکه آدم ترسویی نیستم ولی الان ترس بدی تو جونم افتاده، هیچوقت تو چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم...تصمیم میگیرم راهو برگردم... اما همه ی راه ها شبیه هم هستنو نمیتونم از هم تشخیصشون بدم... حالا این تاریکی بماند شباهت جنگل هم اضافه شد... دوست ندارم از این جلوتر برم... به مسیری که فکر میکنم ازش اومدم نگاهی میندازمو راه برگشت رو در پیش میگیرم... نمیدونم چقدر گذشته... اصلا نمیدونم اون همه راهی که برگشتم به ویلا نزدیک ترم کرده یا دورتر... ناامید به یکی از درختا تکیه میدمو رو زمین میشینم... اینجوری فایده نداره... باید تا صبح صبر کنم... صد در صد بچه ها دنبالم میان ... ولی همه ی اینا که دلشون از من خونه... نکنه بذارن تو این جنگل خون یه بی گناه ریخته بشه... نه نه اون روزنامه این کارو با من نمیکنه... وای از بس بهش گفتم روزنامه ممکنه تلافی کنه ها... نه بابا اون بچه و تلافی؟... نکنه کیارش نیاد دنبالم... نه نه محاله.... اگه نیومد چی؟.... اونوقت نمیذارم با خواهرم ازدواج کنه... بدبخت تا اون موقع هفتاد تا کفن هم پوسوندی؟... کی میاد از تو اجازه بگیره... هر کی نیاد ماهان که میاد... وگرنه خونمو حلالش نمیکنم... خودم از فکرام خندم میگیره... تو این موقعیت هم دست بردار نیستم
با شنیدن شکسته شدن یه تیکه چوب از ترس جیغ بلندی میکشمو از جام بلند میشم... میخوام فرار کنم... که با صدای ماکان متوقف میشم
ماکان: روژان، منم ماکان... نترس... همین الانش هم به سختی پیدات کردم... فرار نکن
همونجور که سعی میکنم خوشحالیمو پنهون کنم با خونسردی میگم: کسی مجبورت نکرده بود
ماکان: مثله اینکه خیلی دلت میخواد خوراک گرگا بشی
-من که اینجا گرگی نمیبینم تازه داشتم از این همه تاریکی لذت میبردم
معلومه خندش گرفته میگه: اینم جای تشکرته... تو واقعا خجالت نمکشی؟
-تشکر واسه ی چی؟ آها لابد باید بگم ممنون که باعث شدی گم بشم
ماکان: من یا تو؟
-معلومه تو
ماکان: تو
-تو
ماکان چند قدم فاصله ی بینمون رو طی میکنه و جلوم وایمیسته و میگه: تو
با جیغ میگم: رو حرف کوچیکترت حرف نزن تو
ماکان: حقته همینجا تنهات بذارم و برم
-آدم خوراکه گرگا بشه بهتر از اینه که اسیر دست یه هیولا باشه
ماکان: فعلا خوش اخلاقم یه کاری نکن اون روی من بالا بیاد
-نمردیمو معنی خوش اخلاقی رو هم فهمیدیم
چیزی نمیگه یکم از من فاصله میگیره و نگاهی به اطراف میندازه... هر یه قدمی که میره به جلو منم باهاش میرم... دوباره برمیگرده عقب که به من برخورد میکنه نزدیک بود تعادلمو از دست بدمو رو زمین بیفتم که بازومو میگیره نگاهی به من میندازه و میگه: تو اینجا چیکار میکنی... خوبه تا حالا میگفتی تنهایی و تاریکی و جنگل رو دوست داری
با بدجنسی میگم: هنوز هم میگم... اما دیدم این همه راه اومدی دنبالم دلم برات سوخت... من همیشه آدم فداکاری هستم از علایق خودم به خاطر خواسته های دیگران میگذرم
ماکان: بله کاملا متوجه شدم
-میدونستم دیر یا زود متوجه میشی... این افتخارو بهت میدم که منو به ویلا برگردونی
دهنش از این همه پررویی من باز مونده
ماکان: تو دیگه کی هستی؟ بعد از اون همه حرفی که بارم کردی حالا جلوم واستادی بلبل زبونی میکنی؟... شیطونه میگه ببرمت ته جنگلو همونجا رهات کنم که هیچ کس نتونه پیدات کنه... همونجا هم خوراک گرگا بشی هم من هم بقیه از دستت خلاص بشیم
-چرا واسه خودت حرف مفت میزنی... حالا گرگا میشنون فکر میکنند خوشمزه ام... گرگا من اصلا گوشتم خوشمزه نیست... اینقده سفته... تازه شورم هستم از بس بانمکم دیگه قابل خوردن نیستم... اگه قراره کسی رو بخورید اینو بخورین...
به ماکان اشاره میکنم... یه لبخند رو لباش میشینه
همونجور ادامه میدم: ببینید من نصفش هم نیستم اینجوری که سیر نمیشین... اما این پسره هم گوشت داره هم تو این منطقه بزرگ شده... گوشتش بیشتر باب میلتونه... فقط یه خورده تلخه که نگران اون مورد نباشین خودم بهتون ادویه می..........
ماکان بازومو میگیره و با خودش میکشه... اجازه نمیده به بقیه حرفام با گرگا برسم
-نمیبینی دارم با گرگا صحبت میکنم چرا مزاحم میشی
ماکان با خنده میگه: اونجور که تو حرف میزنی اول تو رو دسر خودشون میکنند بعد منه بدبخت رو به عنوان غذای اصلی میخورن
با یه لحن متفکر میگم: نمیشه اول تو رو بخورن... اونجوری دیگه جا نمیمونه منو بخورن
ماکان: فعلا باید از این منطقه دور بشیم... این منطقه محافظت شده نیست... بعد هم میشه در مورد خوردن و خورده شدن حرف زد
-اگه از اینجا دور بشیم مگه دیوونه ام با تو حرف بزنم... میرم با یه آدم حرف میزنم
     
صفحه  صفحه 6 از 18:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites