تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 8 از 18:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  17  18  پسین »  
#71 | Posted: 15 Sep 2013 12:40
دیگه متوجه ی بقیه ی حرفا نمیشم... فکرم پیشه ثریاست... خیلی نگرانشم... تحمل ناراحتی دوباره رزا رو ندارم... دوست ندارم غصه دار ببینمش... با صدای اقدس خانم به خودم میاد
اقدس خانم: آقا غذا آمادست
ماکان سری تکون میده و میگه: میتونی بری.. فعلا کاری باهات ندارم
اقدس: چشم آقا
اقدس از ما دور میشه و ماهان به سمت کیهان برمیگرده و میگه: امشب رو اینجا بمونید تا فردا با هم بریم روستا... هم خریداتون رو انجام بدین هم اینکه ببینیم با این عباس و قاسم باید چیکار کنم
با لحن غمگینی میگم: فعلا با قاسم کار نداشته باشین
کیهان با داد میگه: روژان معلومه چت شده... تو همون دختری نیستی که من میشناختم... مگه تو نبودی که زیر بار حرف زور نمیرفتی... حالا کتک خوردی ولی باز میگی کاری به کارش نداشته باشیم
با عصبانیت نگاش مبکنمو میگم: هنوز هم زیر بار حرف زور نمیرم ولی این موضوع فرق میکنه... الان وقتش نیست
ماهان: میتونم بپرسم چه فرقی؟
با پوزخند میگم: تو که پرسیدی دیگه واسه چی اجازه میگیری
کیهان: روژان با اعصابم بازی نکن... خودت هم خوب میدونی اگه رزا تو رو با این حال و روز ببینه چقدر داغون میشه
-کیهان من نگران مادر رزام
کیهان: اینجا کسی با مادر رزا کاری نداره
نگاهی به بقیه میندازم... ماکان از همه چیز خبر داره... ماهان و کیارش هم منظورمو فهمیدن و با تاسف سری تکون دادن... میدونم اونا هم برای ثریا متاسف شدن
ماهان: منظور روژان اینه که ممکنه قاسم تلافیشو سر مادر ثریا در بیاره
کیهان: آخه چه ربطی داره؟
-قاسم میدونه رزا برام خیلی مهمه... اینو هم خوب میدونه رزا و مادرش تو این مدت کم خیلی بهم وابسته شدن... صد در صد اگه حالش گرفته بشه جلوی رابطه ی رزا و مادرش رو میگیره... از اون مهمتر ممکنه مثله دفعه ی پیش مادر رزا رو زیر مشت و لگد بگیره
کیهان با تعجب میگه: مگه دفعه ی پیش چی شد که مادر رزا از قاسم کتک خورد؟
با پوزخند میگم: به خاطر اینکه ثریا به رزا زنگ زده بود
کیهان: ثریا کیه؟
-مادر رزا
کیهان: مگه اینجا تلفن هم داره؟
-عجب سوالایی میپرسی کیهان... نه نداره... میرن شهر
کیهان یکم فکر میکنه و میگه: اگه اینجوری باشه که قاسم همینطور سواستفاده میکنه
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: واسه اونم برنامه ها دارم اما حالا دست نگه میدارم... فعلا میخوام حال عباس و احمد رو بگیرم
کیارش: بهتره بریم یه چیز بخوریم... غذا سرد میشه
همه به نشونه ی موافقت سری تکون میدن و منم به ناچار بلند میشم... زیاد گشنم نیست... یکم با غذام بازی میکنمو بعدش کنار میکشم
کیهان: تو که چیزی نخورده؟
با شیطنت میگم: به جاش امروز کلی چیز میز خوردم
کیهان: تو کی وقت کردی چیزی بخوری؟
-تو روستا
ماهان با تعجب میگه: تو روستا که وقت نشد چیزی بخری
ماکان با پوزخند میگه: منظورش کتکه
کیارش سری تکون میده و میگه: تو هیچوقت دست از این کارات برنمیداری
لبخندی میزنمو با بی تفاوتی شونمو بالا میندازم... به سمت اتاق حرکت میکنم... وقتی به اتاقم میرسم سریع در رو باز میکنمو به سمت تختم میرم...خودم رو روی تخت میندازم... خوابم نمیاد... فکر کنم زیادی استراحت کردم... اصلا احساس خستگی نمیکنم... زیر لب یه بیت شعر رو واسه خودم زمزمه میکنم
زندگی زیباست چون تصویر ماست
در مسیرش هر چه نازیباست از تقصیر ماست
خسته شدم... ساعت دو شبه ولی هنوز بیدارم... هر کار میکنم خواب به چشمام نمی یاد... خیلی نگران فردا هستم و بیشتر از اون نگرانه روزی هستم که رزا میرسه... جوابشو چی بدم... از وقتی پام رو تو این روستای لعنتی گذاشتم هر چی بلا بود سرم نازل شد... با عصبانیت از تخت پایین میام.. تصمیم میگیرم برم آشپزخونه یه لیوان آب بخورم...حداقل بهتر از فکرای بیخوده... از اتاقم خارج میشمو به سمت سالن حرکت میکنم... یه نفر رو مبل نشسته... نزدیکتر که میرم متوجه میشم ماکانه... نمیدونم چرا این روزا اینقدر زیاد میبینمش... آدم از هر کی خوشش نمیاد بیشتر جلوش سبز میشه... با صدای ماکان به خودم میام
ماکان با اخم نگام میکنه و میگه: اینجا چیکار داری؟
-خوابم نمیبره
ماکان: من هم امروز زیاد خوابیدم... خوابم نمیبره
به سمت آشپرخونه میرم... یه لیوان آب برای خودم میریزم و میخورم... لیوانمو دارم میشورم که صدای ماکان رو از پشت سرم میشنوم
ماکان: یه لیوان آب هم به من بده
با بی تفاوتی یه لیوان رو پر از آب میکنمو جلوش میگیرم
لیوانو از من میگیره و یه نفس همه ی آب رو سرمیکشه و لیوان رو روی میز آشپرخونه میذاره... خودش هم پشت میز روی صندلی میشینه و میگه: اگه خوابت نمیبره همینجا بشین... حوصله ی تنهایی رو ندارم
سری تکون میدمو جلوش میشینم... بعد از مدتی میگم: ممنون بابت امروز... خیلی کمکم کردی؟هم به خاطر مچ دستم هم به خاطر قاسم که فعلا کوتاه اومدی
سری تکون میده و میگه: فردا بهتره روستا نیای
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چرا؟
ماکان: یه نصیحت دوستانه بود... اگه اومدی اونجا حق نداری مثله دفعه های قبل کولی بازی در بیاری... مطمئن باش اگه بخوای واسه ی کسی دلسوزی کنی خودم هر دو دستت رو میشکونم
با خشم نگاش میکنمو میگم: مگه قراره فردا چیکار کنی؟
یه نیشخند میزنه و میگه: ایناش دیگه به تو ربطی نداره... عباس اشتباه بزرگی کرد که پای من رو پیش کشید حالا هم باید تاوانشو پس بده
با ترس نگاش میکنم: هر چند از عباس دل خوشی ندارم ولی میترسم زیاده روی کنه
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم که با اخم میگه: هر حرفی به نفعشون بزنی مجازاتشون سنگین تر میشه... دیگه خودت میدونی... همین که فعلا با قاسم کاری ندارم خودش خیلیه.... چون میدونم این قاسم هم تو اون شایعه پراکنی ها کم نقش نداشته
-میخوای چیکار کنی؟
با چشمای مغرور بهم خیره میشه و میگه:واقعا دلت میخواد بدونی؟
وقتی میبینه چیزی نمیگم با پوزخند ادامه میده: بهتره ندونی ممکنه شب کابوس ببینی
     
#72 | Posted: 15 Sep 2013 12:41
با اخم نگاش میکنمو میگم: تو خیلی بی رحمی
ماکان هم با همون پوزخند رو لبش میگه: جنالعالی هم زیادی ننر تشریف داری
-من موندم چه جوری دوست دخترات تحملت میکنند
ماکان با شیطنت میگه: رفتار من با دوست دخترام خیلی فرق میکنه خانم کوچولو اگه دوست داشتی میتونی امتحان کنی
با اخم نگاش میکنم و میگم: لازم نکرده... همون که بقیه امتحان کردن کافیه
ماکان: نترس بهت بد نگذره ها
میدونم میخواد اذیتم کنه با پوزخند میگم: من که هر وقت باهات بودم بهم بد گذشته پس بهتره از تجربیاتم درس و عبرت بگیرمو خودم رو به دردسر نندازم
ماکان: دلیلش این بوده که دختر بدی بودی اگه حرف گوش کن باشی به تو هم خوش میگذره
-لازم نیست از این لطفا به من بکنی... به من بدون تو هم به اندازه ی کافی خوش میگذره
پوزخندی میزنه و میگه: بله بله کاملا معلومه
-پس اگه معلومه اینقدر حرف بیخود تحویل من نده
ماکان با خونسردی میگه: من اگه اراده کنم تو توی مشت منی... اگه میبینی اقدامی نمیکنم چون علاقه ای بهت ندارم
-برای من باعثه افتخاره که هیچ علاقه ای بهم نداشته باشی... آدم خودکشی کنه بهتر از اینه که کسی مثله تو بهش ابراز علاقه کنه
ماکان:یه کاری نکن با اینکه هیچ علاقه ای بهت ندارم ولی کار دستت بدما
با اخم نگاش میکنمو میگم: مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟
ماکان با خنده میگه: کارای زیادی میتونم بکنم
با عصبانیت از جام بلند میشمو میگم: هیچ غلطی نمیتونی کنی
بعد هم به سرعت به سمت اتاق میرم ولی صدای خندشو از پشت سرم میشنوم... حوصله ی چرندیات این پسره رو ندارم... همینکه به تختم میرسم خودم رو روی تخت پرت میکنمو به آینده ی نامعلومم فکر میکنم... وقتی به آینده فکر میکنم دلم میگیره... اگه رزا با کیارش ازدواج کنه خیلی تنها میشم... یعنی اگه باهم ازدواج کنند باید همین جا زندگی کنند؟... زیر لب زمزمه میکنم: حالا کو تا ازدواج... شاید اصلا رزا قبول نکرد؟
ولی باز ته دلم میدونم رزا نسبت به کیارش بی میل نیست.... از حرفایی که اون روز جلوی در خونه عباس زد همه چیز رو فهمیدم... این هم خوب میدونم که کیارش اونقدرا هم آدم بدی نیست... ولی با این همه دلتنگی چیکار کنم... لبخند غمگینی رو لبام میشینه و با خودم زمزمه میکنم: مهم رزاهه، اون خوش باشه منم خوشم... اونقدر به رزا فکر میکنم که نمیفهمم کی خوابم میبره...
چشامو باز میکنم... نگاهی به ساعت میندازم... باورم نمیشه ده و نیمه... فکر کنم چون دیر خوابیدم خواب موندم...یاد حرفای دیشب میفتم... قرار بود امروز عباس و احمد تنبیه بشن... با نگرانی از تخت پایین میام... مچ دستم زیاد درد نمیکنه.... خیلی دردش بهتر شده... از اتاق خارج میشمو میرم تو سالن کسی رو نمیبینم... از آشپزخونه یه صداهایی میاد به سمت آشپزخونه میرم... اقدس رو میبینم که داره غذا درست میکنه
-سلام اقدس خانم
اقدس: سلام خانم
-ببخشید بقیه کجان؟
اقدس: همه رفتن روستا
با دهن باز بهش نگاه میکنم... اقدس که حواسش به کارشه میگه خانم بشنید الان صبحونه رو براتون آماده میکنم... یعنی چی؟ پس چرا منو نبردن؟
از اقدس خانم میپرسم: ببخشید نمیدونید چرا منو نبردن؟
اقدس خانم: آقا گفتن بهتره بیدارتون نکنم
با حرص به سمت اتاق میرم تا لباسم رو عوض کنم... صدای اقدس رو میشنوم
اقدس: خانم جان صبحونتون چی میشه؟
-ممنون گرسنه نیستم
بدون اینکه منتظر جوابی از اقدس باشم خودمو به اتاق میرسونمو سریع لباسامو عوض میکنم... بدجور نگرانم... باید خودمو به روستا برسونم... نکنه ماکان بلایی سرشون بیاره... میترسم زیاده روی کنه... خشمش رو به اندازه ی کافی دیدم... دیشب هم خیلی از دستشون شاکی بود... وقتی لباسامو پوشیدم از اتاقم میام بیرون... تا اقدس منو میبینه میگه: خانم جان شما کجا میرین؟ آقا سفارش کردند که تا اومدنشون حق ندارین از خونه خارج بشین
بی توجه به حرف اقدس خومو به حیاط میرسونم... جعفر هم تو حیاط نیست... درو باز میکنمو به طرف ماشینم میرم... سوار ماشینم میشمو روشنش میکنم... با سرعت از ویلا دور میشم... به سمت روستا میرونم... نباید مچ دستم رو حرکت بدم... اما زیاد برام مهم نیست... تنها چیزی که برام مهمه زودتر رسیدن به روستاهه
میدونم با چه سرعتی این جاده ها رو طی کردم... فقط میدونم الان تو روستا هستم... اما روستا خلوته خلوت... هیچ کس نیست... یعنی چی شده؟... ماشین رو یه گوشه پارک میکنم... میدونم هر اتفاقی افتاده بی ارتباط با عباس و احمد نیست... میدونم یه طرف قضیه ماکانه و یه طرف قضیه عباس و احمد... پاهام منو به سمت خونه ی عباس هدایت میکنه... سرعت قدمهامو زیاد میکنم و به سمت خونه ی عباس میرم... با خودم میگم نکنه تا حالا عباس روکشته باشه... ولی بعد حرفمو پس میگیرمو میگم ماکان هر چی هم که باشه قاتل نیست... به نزدیکیهای خونه عباس که میرسم یه عالمه جمعیت رو اونجا میبینم... صدای التماس معصومه... صدای زجه های منیر... صدای فریادهای احمد... صدای ناله های عباس... صدای فریاد ماکان... از بین جمعیت عبور میکنم... بعضی ها منو میشناسن... کسایی که منو میشناسن با نفرت نگام میکنند... خدایا مگه چی شده؟... همینجور جلوتر میرم... صدای یه پیرزن رو میشنوم که میگه: خدا دختره رو لعنت کنه معلوم نیست چی به ارباب گفته که ارباب اینجور به جون این بدبختا افتاده...
یه زن دیگه که میگه صد در صد از کار هم بیکار شدن... ارباب نمیذاره دیگه سر زمینها و باغهاش کار کنند...
همینجور که جلو میرم صدای یه مرد رو میشنوم که میپرسه: مگه احمد چیکار کرده؟
صدای یه پیرمرد میاد که میگه به سوگولی ارباب نگاه چپ انداخته
منظورشون رو نمیفهمم... این مردم چی میگن... منظورشون از سوگولی چیه...
صدای یه زن جوون میاد که میگه شنیدم از یکی از دوست دخترای ارباب خواستگاری کرده دختره هم صاف گذاشته تو دست ارباب...
پیرزنی در جوابش میگه: دختره ی هرزه، حتما از اون دختراس...
زن جوون دوباره میگه: خودم شنیدم که میگفتن چند روزی خونه ارباب زندگی کرده... خواهر رزاست...
پیرزن در جوابش میگه: کدوم رزا؟
زن جوون: دختر قاسم دیگه... مگه ماجراشو نشنیدی... تازه دیروز کلی کتک هم خورد
همینجور به جلو میرم... چشمم به عباس میفته با قیافه ای آش و لاش شده رو زمین افتاده... ماکان هم احمد رو زیر شلاق گرفته... احمد با هر ضربه ای که به تنش فرود میاد دادش به هوا میره
ماکان با داد میگه: باز یه مدت بهتون آسون گرفتم روتون زیاد شده
معصومه به شلوار ماکان چنگ انداخته و التماسش میکنه: آقا تو رو خدا ببخشینش... نادونی کرد... بچگی کرد... شما بزرگواری کنید... از گناهش بگذرید
اما ماکان پوزخندی میزنه و میگه: همین که تا حالا زندش گذاشتم از سرش هم زیاده
بعد هم معصومه رو با لگد به گوشه ای پرت میکنه و دواره شلاق رو بالا میگیره و بر تن زخمی احمد فرو میاره... قلبم داره تیش میگیره... چشم معصومه به من میفته... اشک تو چشام جمع میشه... معصومه به زحمت خودشو به من میرسونه و میگه: تو رو خدا پسرمو نجات بده... میدونم نادونی کرده تو بزرگی کن و ببخش
با مهربونی بغلش میکنم و پیشونیشو میبوسم... منیر با چشمهای اشکی به سمتمون میاد ازش خجالت میکشم با اینکه اشتباهی نکردم ولی از اینکه باعث ناراحتیشون شدم ازشون خجالت میکشم... از خجالت به چشماش نگاه نمیکنم معصومه رو بهش میسپرم و میخوام به سمت ماکان برم که معصومه مچ دست آسیب دیدمو محکم میگیره و میگه: تو رو خدا بهش کمک کن
از شدت درد دارم میمیرم... اما همه ی سعیمو میکنم که دردم.و مخفی کنم... سری تکون میدمو به سمت ماکان میرم... احمد بدجور ناله میکنه... حس میکنم جونی تو بدنش نمونده... هنوز ماکان منو ندیده.. با بی رحمی تمام داره به بدن احمد تازیانه میزنه... هیچوقت ماکان رو تا این حد عصبانی ندیده بودم... میدونستم مردم ازش میترسن اما دلیلشو نمیدونستم... خشونتش رو دیده بودم اما نه تا این حد... ماهان با پوزخند تماشاگر این صحنه هست... باورم نمیشه مگه میشه ماهان این صحنه رو با این همه خونسردی نگاه کنه... به دیوار تکیه داده و دستاشو تو جیبش فرو کرده... از کیهان و کیارش خبری نیست... تقریبا به ماکان رسیدم... چشم ماهان به من میفته... با دیدن من همه ی اون خونسردی جاشو به تری میده... نگرانی رو تو چشماش تشخیص میدم... این نگرانی و ترس رو درک نمیکنم.... بی توجه به نگاه ماهان با داد میگم: بسه کن دیگه
ماکان با عصبانیت به طرفم برمیگرده و با دیدن من خشکش میزنه... ماهان تکیه شو از دیوار میگیره و به سمت من میاد... قدمهاشو تند میکنه تا زودتر بهم برسه... ماکان هم کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره ... ماهان به من رسیده بازومو میگیره و آهسته میگه: روژان تو اینجا چیکار میکنی؟
میخواد منو از اینجا دور کنه... ولی به شدن بازومو از دستش میکشم بیرونو با التماس به ماکان میگم: دیگه بسه
نگاه عصبانیشو از من میگیره و شلاق رو به شدت بالا میگیره و دوباره ضربه ی محکمی به احمد وارد میکنه که جیغ من در میاد اما اون بی تفاوت به من، خطاب به احمد میگه: یادت باشه دفعه ی دیگه حق نداری به چیزی که ماله اربابته چشم داشته باشی... اگه یه بار دیگه ببینم رو چیزی که ماله اربابته دست گذاشتی زندت نمیذارم
با دهن باز به ماکان نگاه میکنم ....بعد به طرف عباس میره و لگد محکمی نثارش میکنه... یه پوزخند میزنه و میگه: جنابعالی هم دیگه اجازه نداری تو زمینای من کار کنی... بهتره به فکر یه کاره جدید واسه خودت و پسرت باشی
هنوز از حرفش بهت زده ام که به طرف من میادو با خشم بازومو میگیره و به ماهان میگه: راه بیفت
ماکان همونجور منو با خودش میکشه... ماهان هم با تعجب پشت سرمون آهسته قدم برمیداره... همه ی ذهنم رو اون حرفش مشغول کرده... چشم ماکان به ماشینم میفته... با اخم برمیگرده سمتمو میگه سوئیچ رو بده
با عصبانیت میگم: چه مرگته؟
دستش میره بالا و محکم رو صورتم فرود میاد... مات و مبهوت بهش نگاه میکنم... ماهان خودش رو به ما میرسونه و میگه: ماکان چیکار میکنی؟
ماکان بی توجه به ماهان دستشو میکنه تو جیب مانتوم... بعد یه خورده گشتن سوئیچ رو پیدا میکنه و با یه لبخند پیروزمندانه به سمت ماهان برمیگرده و سوئیچ رو به دستش میده و میگه: منتظر کیارش و کیهان بمون وقتی رسیدن با ماشین روژان برگردین
تازه به خودم میام سعی میکنم بازومو از دستش خلاص کنم که محکمتر فشار میده
- بازومو ول کن لعنتی
ماهان: ماکان تو رو خدا شر درست نکن
ماکان با داد میگه: ماهان تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
نگرانی و ترس رو تو چشمای ماهان میبینم... یه قدم عقب میره...
ماکان بی توجه به تقلای من همین طور منو با خودش میکشه... ماهان میخواد پشت سرمون بیاد که ماکان سرش داد میزنه و میگه: نشنیدی چی گفتم؟
ماهان: ماکان تو.......
ماکان: ماهان خفه شو... خوشم نمیاد حرفمو بیشتر از یه بار تکرار کنم
بعد از این حرف دوباره بی توجه به تقلای من از مقابل چشمای نگران ماهان میگذره و من رو به قسمتی از روستا که نمیدونم کجاست میبره
با داد میگم: چه غلطی میکنی؟
ماکان با پوزخند میگه: مگه بهت نگفتم نیا... تو اینجا چه غلطی میکنی؟
-اگه من نرسیده بودم که عباس و احمد رو کشته بودی
ماکان: اونش به جنابعالی ربطی نداشت
همونجور که منو میکشه میگه: امروز توی زبون نفهم رو هم آدم میکنم
با پوزخند میگم: زحمت نکش... وقتی خودت آدم نیستی نمیتونی برای آدم کردن بقیه کاری کنی
     
#73 | Posted: 15 Sep 2013 12:42
ماکان فشار بیشتری به بازوم میاره و میگه: امروز این زبونتو کوتاه میکنم
میخوام جوابشو بدم که ماشینه ماکان رو از دور میبینم... یعنی میخواد چیکار کنه... یه خورده میترسم اما به روی خودم نمیارم... شاید هم یکم بیشتر از یه خورده... اما نباید چیزی از ترس درونیم بفهمه.. وگرنه بیشتر سواستفاده میکنه... همه ی تلاشمو میکنم تا با خونسردی حرف بزنم... دوست ندارم صدام بلرزه... همه نیرومو جمع میکنمو میگم: مشکل تو زبون من نیست مشکل تو اینه که فقط بلدی به این و اون زور بگی... میخوای همه رو مطیع خودت کنی... یه نفر هم که پیدا شده زیر بار ظلم و ستمهای جنابعالی نمیره نمیتونی تحمل کنی
ماکان با خشم نگام کمیکنه... ولی من به این فکر میکنم که صدام نلرزید... مثله همیشه محکم محکم بود... از این فکر لبخندی رو لبم میشینه... ماکان با دیدن لبخند من آتیش میگیره... چند قدم فاصله ای که با ماشین داریم رو سریعتر طی میکنه... منو به داخل ماشین هل میده و خودش هم سوار میشه...ماشین رو روشن میکنه و به سرعت میرونه... هر لحظه سرعتش بیشتر میشه... بیشتر و بیشتر... ولی برای من مهم نیست... ترسی از سرعت ندارم... اصلا نمیدونم داره کجا میره... تو این روستا به جز مسیر ویلا تا روستا جایی رو بلد نیستم... با پوزخند نگاش میکنم... میدونم هیچ چیزی به اندازه ی خونسردیه من اذیتش نمیکنه... پس باید خونسرده خونسرد باشم... یاد حرفش میفتم... « یادت باشه دفعه ی دیگه حق نداری به چیزی که ماله اربابته چشم داشته باشی... اگه یه بار دیگه ببینم رو چیزی که ماله اربابته دست گذاشتی زندت نمیذارم»... با یاد آوری حرفاش اخمی میکنمو با خونسردی میگم: منظورت از این مسخره بازیا چیه؟
ماکان با پوزخند میگه: میفهمی عزیزم... میفهمی... زیاد عجله نکن
ته دلم یه جوری میشه... احساسی شبیه ترس و دلشوره همه وجودمو پر میکنه... خیلی سخته خونسرد بودن وقتی وجودت از ترس لبریز بشه... خیلی... اما همه توانمو جمع میکنمو با نگاهی بیروح میگم: علاقه ای ندارم بفهمم ترجیح میدم الان پیش کیهان تو ویلای خودم باشم
با اخم نگام میکنه و با خنده مرموزی میگه: نترس تا فردا برمیگردونمت
ته دلم بدجور خالی شده... ولی به خودم دلداری میدم هیچ اتفاقی نمیفته... تو همون روژانی که به هیچکس اجازه نمیدی از حدش بگذره... باید قوی باشی
با عصبانیت فریاد میزنمو میگم: هر چی هیچی نمیگم پرروتر میشی... این مسخره بازیها رو تمومش کن... هیچ خوشم نمیاد با آدم کثیفی مثله تو توی یه ماشین باشم... اون حرفای مسخره چی بود که تو روستا زدی؟
ماکان هم عصبانی شده... با داد میگه خفه میشی یا خفت کنم؟
-من با کتک خوردن و داد شنیدن جنابعالی خفه نمیشم... اگه قرار بود خفه شم همون روز که سیلی خوردم خفه میشدم... همون روز که شلاق خوردم خفه میشدم... همون روز که نامردیهای تو رو دیدم خفه میشدم... من امروز هیچ دلیلی برای خفه شدن نمیبینم
با دادی بلندتر میگم: هرچقدر که همه اطرافیانت برای راضی نگه داشتنه تو خفه خون گرفتن بسه
با پشت دستش محکم به دهنم میکوبه... شوری خون رو تو دهنم احساس میکنم حس میکنم زخم گوشه ی لبم هم دوباره خونریزی کرده
با داد میگه: چطور جرات میکنی با من این طور حرف بزنی؟
یه دستمال کاغذی برمیدارمو میذارم رو زخم گوشه ی لبمو میگم: همین که فحش نثارت نمیکنم برو خدا رو شکر کن... تو حتی لیاقت فحش هم نداری... این حرف زدن از سرت هم زیاده
ماکان با خشم میگه: دعا کن زنده به مقصد نرسیم وگرنه بدجور حالت رو میگیرم... کاری باهات میکنم که روزی هزار بار به غلط کردن بیفتی
با پوزخند میگم: تو نامردی جنابعالی که شکی نیست... مطمئنن هر عمل ناجوانمردانه ای از دستت برمیاد
نگاهی به مسیر حرکتمون میندازم... این مسیر اصلا برام آشنا نیست... معلوم نیست داره منو کجا میبره...
با عصبانیت نگام میکنه... انگار اینجا آخر روستاست... ماشینو یه گوشه نگه میداره.... با عصبانیت پیاده میشه و میاد در سمت من رو باز میکنه دستمو میگیره و به زور پیادم میکنه.... منو با خودش میکشه و به سمت جنگلی که ته روستاست میبره... اطراف ترسناک به نظر میرسن... سعی میکنم دستمو از دستش خارج کنم که میگه: کجا خانم کوچولو؟ امروز باهات خیلی کار دارم... من محاله دست رو یه چیز بذارمو به دستش نیارم... بهتره خفه شی و خودت با زبون خوش باهام بیای... هر چی تقلا کنی وضعت بدتر میشه...
-مگه احمقم که با توی نامرد جایی بیام؟
یه سیلی دیگه نثارم میکنه و میگه: از احمق هم احمق تری وگرنه پا رو دم شیر نمیذاشتی
با پوزخند میگم: آخه من دمی ندیدم از کی تا حالا شیر آب دستشویی دم پیدا کرده که من خبر ندارم
ماکان با عصبانیت میگه: مطمئن باش گور خودت رو کندی
یه کلبه رو از دور میبینم... منو با خودش به سمت کلبه میبره و درو با لگد باز میکنه... منو به شدت به داخل کلبه هل میده که تعادلمو از دست میدمو میفتم زمین
ماکان: بهتره دلت رو به ماهان و کیارش خوش نکنی... هیچ کس به جز من از وجود این کلبه خبر نداره
با عصبانیت میگم: نامرد که شاخ و دم نداره... فقط میتونم بگم تو یه نامرد به تمام معنایی
به طرفم میادو روم خم میشه شالم رو به شدت از سرم درمیاره... بعد تو موهام چنگ میندازه و به شدت موهامو میکشه و همونطور که موهامو میکشه از رو زمین بلندم میکنه
جیغ میزنمو میگم: چه غلطی میکنی؟
با پوزخند نگام میکنه... مجبورم میکنه بایستم و بعد میگه: تا حالا نشد چیزی بخوامو به دستش نیارم... همون روز که اومدی دنبال رزا و همه چیز رو خراب کردی تصمیم گرفتم بدجور ادبت کنم... هر چند وقتی دیدم به کیارش کمک کردی خواستم یه کوچولو کوتاه بیام ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که تو به یه تنبیه درست و حسابی نیاز داری
با نیشخند میگم: تو خودت نیاز به ادب شدن داری بعد میخوای منو ادب کنی؟
عصبانی نگام میکنه و میگه: نکنه دلت میخواد فردا حامله به ویلا برگردی
بهت زده نگاش میکنم... انگار تا الان باور نداشتم که اون منو به زور به این کلبه آورده... حس میکنم ترس رو تو چشمام دیده... چون با لبخند پیروزمندانه نگام میکنه... لبخندش هر لحظه منو عصبی تر میکنه... خودم هم نمیفهمم چه طور ولی یه دفعه دستم میره بالا و بعدش هم همه نیروم خلاصه میشه تو دستمو و در آخر فرود میاد رو صورت ماکان... نمیدونم چطور تونستم... برام هم مهم نیست چطور مهم اینه که این سیلی حقش بود...
     
#74 | Posted: 15 Sep 2013 12:42 | Edited By: sepanta_7
باورش نمیشه که بهش سیلی زدم... با ناباوری نگام میکنه... اما کم کم ناباوری جای خودشو به خشم میده... موهامو ول میکنه و دو تا دستامو با یه دستش میگیره... مچ دستم عجیب درد گرفته
جیغ میزنم: لعنتی ولم کن
با پوزخند میگه: که رو من دست بلند میکنی
با همه دردی که رو مچ دستم احساس میکنم ولی باز همه سعیمو میکنم که دستامو از دستش بیرون بکشم... وقتی تقلای منو میبینه منو به سمت تخت یه نفره ای که گوشه ی کلبه هست میکشه... با همه ی وجودم ترس رو احساس میکنم اما نمیتونم هیچ کاری کنم
-ولم کن لعنتی
ماکان با پوزخند میگه: ولت میکنم اما فردا صبح
-تو یه عوضی آشغالی که ت.........
نمیذاره ادامه حرفمو بزنم منو به سمت تخت هل میده که رو تخت میفتم خودشو سریع میندازه رومو میگه: خوب پس ایرادی نداره یه عوضی آشغال یه خورده با یه دختر زبون دراز حال کنه
با عصبانیت میگم: خفه ش......
لباش رو لبام میذاره و اجازه نمیده بیشتر از این فحش بارش کنم... هر چی تقلا میکنم اونم حریص تر میشه... لعنتی همه سنگینیشو انداخته رو بدنم... در برابر این هرکول منه بدبخت جوجه ام... واقعا نمیدونم چیکار کنم... هر دوتا دستامو با یه دستش گرفته و با خشونت لبامو میبوسه... بوسیدن که چه عرض کنم بیشتر گاز میگیره... حتی نمیتونم جیغ بزنم... فقط و فقط تقلا میکنم نمیدونم چقدر میگذره که لباشو از لبام جدا کرد... لبام بدجور درد گرفته....
همین که لبام آزاد میشن شروع به فحش دادن میکنم سرشو بالا میاره میگه: اگه بخوای همین جور ادامه بدی برات بدتر میشه ها
-گم شو اونور
ماکان: چرا عزیزم.. من که هنوز کارم باهات تموم نشده
از روم بلند میشه و دستامو ول میکنه... دستشو به سمت دکمه های مانتوم میاره... مچ دستم خیلی خیلی درد میکنه...همین که دستش به دکمه ی مانتوم میخوره به شدت دستشو پس میزنم... اما اون بی تفاوت به عکس العملم دوباره دو تا دستامو میگیره و همونجور که من تقلا میکنمو فحش نثارش میکنم دکمه های مانتوم رو با آرامش باز میکنه... قلبم تندتند میزنه... نمیدونم چه غلطی کنم... بدبختی اینجاست هر چی جیغ هم میکشم به گوش کسی نمیرسه
بالاخره عصبانی میشه و با داد میگه: خفه شو
از بس تقلا کردم به نفس نفس افتادم... مانتو رو از تنم در میاره و یه نگاه خریدارانه بهم میندازه... هیچوقت فکرشو هم نمیکردم ماکان تا این حد آدم کثیفی باشه... دوباره صورتش هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشه... تفی رو صورتش پرت میکنم که با عصبانیت نگام میکنه... دستاشو میبره بالا که دوباره بزنه... اشک تو چشام جمع میشه... نگاهش رنگ تعجب میگیره... اما من همه ی سعیمو میکنم مقاوم باشم من نباید اشک بریزم... نمیدونم چی شد اما دستشو میاره پایین... اینبار دیگه سیلی نمیزنه
با پوزخند میگم: تو از حیوون هم پست تری
میخواد چیزی بگه که من اجازه نمیدمو حرفمو ادامه میدم: همه ی مردونگیتو جمع کردی تو زور و بازوت.. بعد منو به زور آوردی تو این خراب شده و داری تهدیدم میکنی که چی بشه؟ که ازت بترسم... به خاطر زن بودنم میخوای منو به زانو در بیاری... همه ی جراتی که ازش حرف میزدی همین بود... همه ی ادعات همین بود.... باید بگم خیلی احمقی واقعا یه احمق به تمام معنایی که فکر کردی با تجاوز به یه دختر اون دختر تسلیم حرفات میشه... من یاد نگرفتم تسلیم بشم... من همیشه تا آخرین نفس میجنگم... من دلیلی برای ترسیدن نمیبینم چرا باید ازت بترسم... حتی اگه امروز بهم تجاوز بشه اونی که شکست میخوره من نیستم اون تویی
ماکان بهت زده بهم نگاه میکنه زبونش بند اومده و هیچی نمیگه
با تمسخر نگاش میکنمو میگم: آره بازنده تویی، چون حتی اگه بهم تجاوز هم بشه من همه ی سعیمو کردم... همه تلاشمو کردم... من تسلیم نشدم... اونی که از همون اول هم بازنده بود تو بودی چون خواستی از زن بودن من سواستفاده کنی ولی من تمام مدت صادقانه جنگیدم... منی که امروز جلوی تو هستم خیلی خیلی از تو مردترم... چون هیچوقت به خودم اجازه ندادم که زورمو به کسایی نشون بدم که از من ضعیف ترن... آره آقای ارباب هر غلطی دلت میخواد بکن... چون اگه تا قبل از این ماجرا احساس میکردم شاید بشه انسانیت رو به وجودت برگردوند الان مطمئنم که جز محالاته... انسانیت از شنیدن اسم تو فراریه... تو امروز نامردی رو به حد اعلا رسوندی...
بهت زده از رو تخت بلند میشه... یه جور خاصی نگام میکنه... معنیه نگاهاشو نمیفهمم... میره رو یکی از صندلی های چوبی کلبه میشینه... سرشو بین دستاش میگیره... حالشو درک نمیکنم... حتی حال خودم رو هم درک نمیکنم... نمیدونم چی شد اون همه ترس دوباره جاشو به شجاعت داد... ولی خوشحالم که تسلیم نشدم... خوشحالم که حرفامو گفتم... نگاهی به ماکان میندازمو با خودم میگم: یعنی واقعا این آدم تا این حد پسته؟
&&ماکان&&
تا حالا هیچ دختری باهاش اینجوری حرف نزده بود... همه ی دخترا فقط منتظر یه اشاره از طرفش بودن تا خودشونو در اختیارش بذارن... تا حالا یه بار هم جواب رد از کسی نشنیده بود... همه ازش میترسیدن... از غرور و جدیتش... و اون از این موضوع راضیه راضی بود... حتی ماهان و کیارش هم به ندرت باهاش مخالفت میکردن... با عصبانیت از جاش بلند میشه و به سمت در کلبه میره.. از کلبه خارج میشه و با خودش فکر میکنه... حرفای روژان رو به یاد میاره... تو از یه حیوون هم پست تری... با خودش زمزمه میکنه: لعنتی... چرا نتونستم؟ من چمه؟ چرا کارو یک سره نکردم... تو اون چشمها چی دیدم که نتونستم مثله همیشه حرفمو به کرسی بنشونم
حرفای روژان دوباره تو گوشش میپیچه: منی که امروز جلوی تو هستم خیلی خیلی از تو مردترم... همه ی عقاید و رفتارایی که این همه سال باهاشون بزرگ شده بود توسط یه دختر بچه زیر سوال رفت و اون هیچ جوابی در برابر حرفای اون دختر نداشت...
با خودش زمزمه میکنه و میگه: اون هم یکی هست مثله بقیه
یکی تو ذهنش داد میزنه: پس چرا به هدفی که میخواستی نرسیدی... پس چرا رامش نکردی
صدای روژان تو گوشش میپیچه: حتی اگه امروز بهم تجاوز بشه اونی که شکست میخوره من نیستم اون تویی
زمزمه میکنه: تا آخرین لحظه هم دست از تقلا برنداشت... حتی التماس هم نکرد... میخواستم غرور شکسته شدش رو ببینم پس چرا هیچی اونجور که من میخواستم پیش نرفت... چرا وقتی به اشکهایی که تو چشماش جمع شده فکر میکنم حالم از خودم بهم میخوره... من چه مرگمه؟ چرا بعد از اون همه توهینی که بهم کرد باز مثله خیلی از این روزا کوتاه اومدم
با سردرگمی به درختی که نزدیک کلبه ست تکیه میده و به آسمون نگاه میکنه و با خودش میگه: من چم شده؟
حس میکرد با خودش هم غریبه ست... انگار دیگه خودش رو هم نمیشناسه... بدون هیچ نتیجه ای به آسمون نگاه میکنه و میگه: یعنی آخر این ماجراها چی میشه؟
     
#75 | Posted: 15 Sep 2013 12:44
نمیدونم کجا رفته... دلم هم نمیخواد بدونم... اعصابم بدجور بهم ریخته ست... هر چند حس میکنم خوب مقاومت کردمو بابت این موضوع خیلی هم خوشحالم... ولی باز بابت اینکه اولش نتونستم از خودم دفاع کنم بدجور اذیت میشم... اگه بهم تجاوز میکرد چیکار باید میکردم.. وقتی یاد حرفام میفتم خندم میگیره... با اینکه اون حرفا رو زدم ولی خودم هم میدونستم اگه بلایی سرم میاورد واسه همیشه زندگیم نابود میشد... نمیدونم چقدر گذشته که ماکان در رو باز میکنه... با پوزخند بهش نگاهی میندازم... از حالات چند دقیقه پیش خبری نیست... انگار دوباره خونسردیشو به دست آورده... وقتی اون حرفا رو زدم بدجور آشفته و پریشون شده بود... نمیدونم کدوم قسمتش بیشتر تاثیر داشت ولی حرفام اونقدر کاری بود که دست از ادامه کارش برداره...
با جدیت همیشگیش میگه: آماده شو... میریم ویلا
به مچ دستم نگاهی میندازه از بس فشار داده کبود شده... یه پوزخند میزنمو با خودم فکر میکنم مثلا تا چند روز نباید تکونش میدادم... در رفتگی دیروز و فشارهایی که امروز به مچم وارد شده بود باعث میشه از درد بی طاقت بشم... خیلی سعی میکنم تو قیافم نشونی از درد نباشه... ماکان به در کلبه تکیه داده و با جدیت نگام میکنه... هیچی رو از نگاش نمیخونم... به زحمت از جام بلند میشمو شالم رو از روی زمین برمیدارم... صدای رعد و برق میاد... با تعجب به ماکان نگاه میکنم اما حرفی نمیزنم دکمه های مانتوم رو میبندمو به سمت در کلبه حرکت میکنم... پسره ی خودخواه حتی یه عذرخواهی هم نکرد...در کلبه رو باز میکنه میبینم که بدجور بارون گرفته... میدونم تا به ماشین برسیم کاملا خیس آب میشیم... شمال همیشه همینجوره همون زمانی که انتظارشو نداری بارون و برف و سیل و همه چیز میگیره
صدای ماکان رو میشنوم که به بارون نگاه میکنه و میگه: لعنتی
بدون هیچ حرف دیگه ای ماکان از کلبه خارج میشه و به سمت ماشین میره منم مثله این جوجوها که پشت سر مامان مرغه راه میفتن پشت سر ماکان آروم آروم حرکت میکنم... بارونش خیلی شدیده... اصلا معلوم نیست کی بارون گرفت... تا به ماشین برسیم مثله موش آب کشیده میشیم... ماکان در ماشین رو باز میکنه و سوار میشه... منم سوار ماشین میشم... چند دقیقه ای میگذره... ماکان هر کاری میکنه ماشین روشن نمیشه... بدجور عصبانیه
با داد میگه: لعنتـــــــی
با پوزخند نگاش میکنمو میگم: چرا داد و فریاد راه میندازی... اون موقع که داشتی این غلطو میکردی باید به عاقبتش هم فکر میکردی
با عصبانیت بهم نگاه میکنه و میگه: ببین خانم کوچولو بهتره با اعصاب من بازی نکنی
با پوزخند میگم: بالاتر از سیاهیرنگی نیست... دیگه میخوای چیکار کنی؟
با یه لحن مسخره ادامه میدم: نکنه امشب میخوای بابا شی؟
با خشم نگام میکنه و هیچی نمیگه... با عصبانیت از ماشین پیاده میشه و در رو محکم میبنده... از حرفی که زدم خندم میگیره... واقعا خیلی پررو شدم... جای رزا خالی که یه پس گردنی جانانه نثارم کنه... کجایی رزا که ببینی خواهرت از دست رفته... زیر بارون واستاده و با خشم به زمینهای گلی لگد میزنه... نمیدونم چیکار کنم؟... چند دقیقه ای تو ماشین میشینمو ماکان هم بیرون از ماشین واستاده... بالاخره صبرم تموم میشه... از ماشین پیاده میشمو به سمتش میرم با خونسردی میگم: میخوای چیکار کنی؟
بی توجه به من به سمت کلبه میره... لباساش خیسه خیسه... از سر و روش آب میچکه... سری به نشونه تاسف تکون میدمو باهاش راه میفتم... وارد کلبه میشه و شومینه رو روشن میکنه... من هم میرم رو تخت میشینم... لباسام خیسه یه خورده تخت خیس میشه... ولی برای من مهم نیست... نگاهی به کلبه میندازم... خیلی بانمکه... به سمت صندوقچه ای میره و سرش رو باز میکنه و یه دست لباس برمیداره تا لباساشو عوض کنه... پیراهنشو در میاره
با داد میگم: چه غلطی میکنی؟
با پوزخند میگه: یه جور حرف میزنی انگار تا حالا هیچ پسری رو اینجوری ندیدی
با خشم میگم: همه مثله تو یه عوضی هرزه نیستن
با عصبانیت نگام میکنه و من بی توجه به اون با دست جلوی چشمامو میگیرم و میگم: زودتر لباست رو عوض کن
امروز برای اولین بار صدای خندشو میشنوم با تعجب دستامو از رو چشمام برمیدارمو میگم: چته؟
ماکان چیزی نمیگه و پیراهنش رو میپوشه... دستش به سمت شلوارش میره که زودی چشمامو میبندم... اینبار با صدای بلندتری میخنده که زیر لب زمزمه میکنم: رو آب بخندی مرتیکه ی بی خاصیت
بعد از چند دقیقه که خندش تموم میشه میگه: چشماتو باز کن... لباس پوشیدم... بعد تو صندوقچه میگرده و یه دست لباس پسرونه بیرون میاره و به طرفم میادو با لحنی که هنوز آثار خنده توش هست میگه: بیا لباستو عوض کن اینجوری مریض میشی
با عصبانیت میگم: من لباسام خوبه
ماکان جدی میشه و میگه: یه کار نکن از کارم پشیمون بشم... من فقط دلم برات سوخت وگرنه حالا حالاها باهات کار داشتم
-پس واجب شد یه سر بری زیر بارون
ماکان: چی؟
-میترسم یه خورده دیگه اینجا بمونی دلت جزغاله بشه برو زیر بارون تا از سوختگی بیشتر جلوگیری بشه
ماکان با عصبانیت میگه: یا خودت مثله بچه ی آدم لباساتو عوض میکنی یا من به زور لباساتو عوض میکنم
و بعد لباسا رو با عصبانیت به طرفم پرت میکنه و پشت به من به سمت پنجره برمیگرده و بیرون رو نگاه میکنه
هنوز سر جام نشستمو نگاش میکنم... بعد از یه مدتی به سمتم برمیگرده و وقتی میبینه هنوز لباسامو عوض نکردم با داد میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد من لباساتو عوض کنم
با پوزخند میگم: اتفاقا تنها چیزی که الان دلم نمیخواد همینه... انتظار نداری که جلوی چشمای تو لباسامو عوض کنم
ماکان یکم آرومتر میشه و میگه: من نگاه نمیکنم
-بهت اعتماد ندارم
ماکان با خشم سرشو برمیگردونه طرف پنجره و میگه: تا پنج دقیقه فرصت داری یا خودت لباساتو عوض میکنی یا من خودم برای تعویض لباسات اقدام میکنم
با خشم نگاش میکنمو با عصبانیت لباسا رو برمیدارم... حوصله ی دردسر ندارم... سریع لباسا رو برمیدارم... میدونم وقتی حرفی بزنه عملیش میکنه... اول از همه شالم رو که روی شونه هام افتاده برمیدارم... بعدش هم مانتوم رو از تنم درمیارم... تاپی که زیر مانتو تنم کردم رو از تنم خارج میکنم و سریع لباسی که ماکان بهم داده رو تنم میکنم... فقط میمونه شلوار... شلوار جینم رو درمیارم... میخوام شلواری که ماکان بهم داده بپوشم... حس میکنم ماکان میخواد برگرده... جیغ میزنمو میگم: برنگرد
با صدایی که رگه هایی از خنده توشه میگه: راحت باش
و همونجور از پنجره بیرون رو نگاه میکنه... شلوار رو هم میپوشم خیلی برام گشاده ... تازه بلندم هست... مطمئنم قیافم خیلی خنده دار شده
ماکان: برگردم؟
-اوهوم
همین که برمیگرده با دیدن من پخی میزنه زیر خنده
-کوفت... به جای خندیدن یه فکری برام کن... کمربند نداری؟ اینو ول کنم مبفته پایین
همینجور که سعی میکنه نخنده اما زیاد هم موفق نیست میگه: حال میده ازت یه عکس بگیرمو بذارم تو راز بقا
-بی تربیت... قیافه ی فسیلی تو بیشتر به درد راز بقا میخوره
با خنده کمربند شلوار خودش رو باز میکنه و میگه: فقط همینو دارم... کمربند رو با یه دست ازش میگیرم... با یه دست هم شلوارمو گرفتم که نیفته پایین... آخرین سوراخش هم اندازم نیست
با عصبانیت میگم: اینم که بهم نمیخوره حالا چه غلطی کنم
با خنده کمربندو ازم میگیره و کمربند رو دور کمرم میذاره
-چیکار میکنی؟
ماکان با لبخند میگه: دو دقیقه دندون رو جیگر بذاری میفهمی؟
انگشتش رو روی قسمتی از کمربند میذاره و بعد همونجا رو سوراخ میکنه... کمربند رو به طرفم میگیره و میگه حالا اندازته
     
#76 | Posted: 15 Sep 2013 12:44
کمربند رو ازش میگیرمو یه تشکر زیرلبی میکنم... وقتی کمربندو میبندم میگم: آخیش راحت شدم
ماکان رو صندلی کنار شومینه میشینه و نگام میکنه با اخم میگم: چرا اینجوری نگام میکنی؟
با شبطنت میگه چه جوری؟
-چه میدونم... خیره خیره
ماکان: داشتم به چیزی فکر میکردم... حواسم به تو نبود... اینقدر همه چیز رو به خودت نگیر
زیرلبی میگم: آره جون عمت... با اون چشمای هیزت هی براندازم میکنی بعد میگی داشتم به چیزی فکر میکردم
همینجور که غرغر میکنم به سمت پنجره میرم... بیرون رو نگاه میکنم.... بارون بیشتر شده که کمتر نشده.... به سمت ماکان برمیگردمو میگم: چه جوری برمیگردیم؟
ماکان: بارون بند بیاد یه فکری میکنیم
-ممکنه ماهان و کیا......
ماکان:قبلا هم گفتم کسی از وجود این کلبه خبر نداره... پس این طرفا دنبالمون نمیان؟
-وقتی ماشین خراب شده... چه جوری این همه راه رو برگردیم؟
ماکان: بذار بارون بند بیاد... الان که نمیونیم کاری کنیم
مچ دستم بدجور درد میکنه... به سمت تخت میرمو خودمو رو تخت پرت میکنم... با دست سالمم مچ دستمو میمالم
ماکان از رو صندلی بلند میشه و به طرف من میاد... گوشه ی تخت میشینه و مچ دستمو تو دستش میگیره
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چیکار میکنی؟
با اخم میگه: خیلی درد میکنه؟
-پس نه کمبود محبت داره دارم نازش میدم
خندش میگیره و میگه: تو این وضعیتم دست برنمیداری؟
-مگه دستمو جایی گذاشتم که بخوام بردارم
سرشو تکون میده و هیچی نمیگه.... به مچ دستم که تو دستشه نگاهی میندازه
با تعجبب میگم: تو چت شده؟
ماکان: دارم نگاه میکنم صدمه ی جدی ندیده باشه
-لازم نکرده... همین که بنده رو نزنی و ناقص نکنی خیلیه... من به معاینه شدن اونم توسط جنابعالی احتیاجی ندارم
با عصبانیت مچ دستمو فشار میده که از شدت درد لبمو گاز میگیرم... به خودش میادو فشار روی مچمو کم میکنه
ماکان: همش تقصیر خودته... چرا اینقدر به پر و پای من میپیچی؟
-من که کاری بهت ندارم
ماکان: مگه نگفتم امروز حق نداری بیای روستا
-به تو چه ربطی داره که من بخوام بیام روستا یا نه؟
ماکان:تو جز رعیت منی و باید مطیع من باشی
-باز که این مزخرفاتو تحویل من دادی؟... من اصلا اینجا زندگی نمیکنم که بخوام جز رعیت تو محسوب بشم... ولی حتی اگه اینجا هم زندگی میکردم و از اهالی این روستا بودم باز دلیلی نمیدیدم که ازت اطاعت کنم... پول داری که داشته باش... دلیل نمیشه چون پول داری خودت رو مالک همه چیز و همه کس بدونی... من حتی اگه برای تو کار هم میکردم باز همین حرفو میزدم... چون در اصل تو بهم لطف نمیکردی من به ازای کاری که میکردم ازت پول میگرفتم... پس باز هم حق نداشتی به جز در حیطه ی کاری به من دستوری بدی
ماکان: اگه تو توی این روستا زندگی میکردی ممئن باش تا الان زندت نمیذاشتم... من به هیچ وجه از آدمای زبون دراز خوشم نمیاد... اگه حالا هم بهت رحم کردم فقط دلم برات سوخت... حواستو جمع کن من همیشه اینقدر دلسوز نیستم
با پوزخند میگم: بله... بله... این بخشش و بزرگواری جنابعالی منو کشته... اجازه بده دستتو ببوسم این همه لطف آدم شرمنده میکنه
خندش میگیره و میگه: تو چرا اینجوری هستی؟
با اخم میگم: چه جوری؟
ماکان: من تهدیدت میکنم ولی جنابعالی با مسخره بازی جوابمو میدی
پوزخندی میزنمو جوابش رو نمیدم... اونم که میبینه حرفی نمیزنم دستمو ول میکنه و دوباره میره رو همون صندلی میشینه... دلم بدجور هوای رزا رو کرده... به پهلو میشمو با خودم فکر میکنم: یعنی حمید الان چیکار میکنه؟ خیلی نگرانشم... یعنی همه چیز حل شده
با صدای ماکان به خودم میام که میگه: هیچی منتظر جنابعالیه که زودتر برگردی تهران... تا ما هم از شرت خلاص بشیمو به نفس راحت بکشیم
با اخم میگم: چی میگی؟
با پوزخند میگه: حمید رو میگم دیگه... همون دوست پسرت که دست رزا سپردی
انگار بی حواس حرفامو به زبون آورده بودم... منتظر جواب من نمیشه و ادامه میده: خیلی کنجکاوم بی افت رو ببینم... دلم میخواد بدونم کدوم پسریه که به جای اینکه اون مراقب دوست دخترش باشه... دوست دختره از نگرانی براش محافظ میذاره... از من به تو نصیحت تو زندگی نمیشه به این جور پسرا تکیه کرد
با تمسخر نگاش میکنمو میگم: اونوقت میشه به آدمایی مثله تو که راه به راه شلاق تو دستشون میگیرن و به آدمای ضعیف تر از خودش زور میگن تکیه کرد؟
ماکان با خشم نگام میکنه که من بی تفاوت به خشمش میگم: من هم خیلی دلم میخواد دوست دخترات رو ببینم... چون اینجوری با احمق ترین موجودات روی کره ی زمین آشنا میشم
ماکان: دوستی با من لیاقت میخواد
-من خیلی خوشحالم که اینقدر بی لیاقتم
     
#77 | Posted: 15 Sep 2013 12:45
ماکان: هر چند بی لیاقتی ولی به خاطر اون بوسه ای که من بهت زدم باید کلی افتخار کنی
لعنتی باز داره اون ماجرای کذایی رو یادم میاره با خشم میگم: خفه شو
ماکان: هر چند اون بوسه واسه ترسوندنت بود ولی این اجازه رو بهت میگم که بری بهش افتخار کنی
-تو فقط یه وحشی به تمام معنا هستی
ماکان: عزیزم تقصیر خودت بود اگه ملایمت تر برخورد میکردی من هم اونقدر خشن باهات رفتار نمیکردم
-همین رفتاری هم که با تو دارم از سرت زیاده... من اگه قرار باشه با کسی ملایم تر رفتار کنم اون شخص فقط و فقط شریک زندگیمه نه آشغالی مثله تو
با پوزخند میگه: آقا حمید میدونه که با دوست پسر جدیدت اومدی؟
-به تو ربطی داشته باشه
از جاش بلند میشه و با قدمهای بلند خودش رو به من میرسونه... رو تخت میشینه و دستشو به سمت صورتم میاره... با خشم صورتمو عقب میکشم که یه لبخند رو لبش میشینه و میگه: از دخترای چموش خوشم میاد... داری کم کم وسوسم میکنی
با اخم میگه: گم شو برو سرجات بشین
-همه ی جای این کلبه ماله منه... پس این جا هم جای منه
دوباره دستشو میاره جلو که با خشم دستش رو عقب میزنم
با آرامش میگه: هیس... آروم باش... من عاشق دست نیافتنی هام... وقتی چیزی رو بخوام به هر قیمتی شده به دست میارم
-میخوام از تخت بلند شم که دستشو میذاره رو سینمو اجازه نمیده
ماکان: وقتی دارم حرف میزنم فقط و فقط باید حواست به من باشه
پوزخندی میزنم و میگم: من از تو خوشم نمیاد پس دلیلی نداره به حرفات گوش بدم
ماکان با خونسردی میگه: ولی بهتره گوش بدی... چون اگه عصبانی بشم از اینجا سه نفری بیرون میریم
اول منظورشو نمیگیرم... بعد از چند لحظه تازه میفهمم چی گفته با جیغ میگم: تو یه بی شعوره کثافت آشغالی که فقط و فقط میخوای از دختر بودنم سواستفاده کنی
با صدای بلند میخنده و با پشت دستش گونمو نوازش میکنه
ماکان: بیخودی هنجرتو خسته نکن... با اینکه قیافت معمولیه ولی این زبون دراز بودنت کار دستت داده... تصمیم گرفتم یه مدت باهات باشم تا هم زبونتو کوتاه کنم هم یکم ادبت کنم تا بدونی چه جوری با بزرگترت رفتار کنی
با داد میگم: مگه دیوونه ام با توی وحشی دوست بشم... من هیچوقت قبول نمیکنم... گم شو برو اونطرف
با خونسردی کامل میگه: من از تو نظر نخواستم... قبلا هم گفتم اراده کنم تو دستمی
-من از آدمای خودرای متنفرم... بهتره از زندگی من گم شی بیرون
ماکان با خشم تو موهام چنگ میندازه و میگه: من عادت ندارم یه حرف رو بیشتر از یه بار بزنم ولی واسه توی زبون نفهم مجبور میشم هزار بار حرفمو تکرار کنم
با داد میگم: من هم عادت ندارم زیر حرف زور برم
بعد با پوزخند میگم: که یه مدت باهام باشی تا منو ادب کنی... نکنه چشمات منو گرفته؟
خشم رو تو نگاش میبینم ولی خودشو کنترل میکنه و با خونسردی موهامو ول میکنه و میگه: من اگه چشمم تو رو گرفته بود امروز به همین راحتی ازت نمیگذشتم... از تو خوشگلترهاش نتونستن منو تو دامشون بندازن تو که دیگه در برابر اونا هیچی نیستی
با پوزخند میگم: کاملا از این اصرارهات معلومه
ماکان با خشم میگه: من تو رو واسه ازدواج نمیخوام... تو هم برام مثله بقیه دخترایی... وقتی اراده کنم باید تو دستم باشی وقتی هم نخوامت باید از زندگیم گورتو گم کنی
با دهن باز نگاش میکنم منظورش رو نمیفهمم... وقتی تعجبمو میبینه پوزخندی میزنه و میگه: تو حتی در اون سطحی نیستی که جز دوست دخترای من باشی اما برای تنوع بد نیستی... پس بهتره باهام راه بیای تا کاری بهت نداشته باشم
اخمام میره تو همو با جیغ میگم: تو عمرم آدمی به آشغالی تو ندیده بودم... تو در مورد من چی فکر کردی؟... که من یه دختر هرزه ام که هر جور خواستی ازم استفاده کنی و بعد هم مثله یه تیکه آشغال از زندگیت پرتم کنی بیرون... من به شخصه حاضرم بمیرم ولی راضی به این رابطه نشم
ماکان: پس بهتره از همین حالا به فکر مردنت باشی چون وقتی من چیزی رو اراده کنم تا به دستش نیارم دست از سرش بر نمیدارم... جنابعالی همین الانش هم با دو نفر هستی بعد ادعای پاکی داری... تویی که قراره با یه پسره غریبه تو یه ویلا بخوابی خودت رو پاک میدونی
-اونش به تو ربطی نداره...
     
#78 | Posted: 15 Sep 2013 12:45
ماکان: نشد دیگه خانم خانما... از این به بعد هر چیزی که به تو ربط داره به من هم ربط پیدا میکنه
خیلی عصبیم... خیلی خیلی از دست این پسره ی پررو عصبی ام... حالم ازش بهم میخوره... هیچ جمله ای پیدا نمیکنم که بهش بگم تا آرومم کنه... دوست دارم همه ی فحش های عالم رو نثارش کنم ولی ترجیح میدم سکوت کنم... برای اولین بار ترجیح میدم سکوت کنم... حوصله ی بگو مگو با این آدم مزخرف رو ندارم
ماکان: آفرین... داری درسات رو خوب یاد میگیری... خوشم نمیاد رو حرف من حرف بزنی
بعضی موقع سکوت و خونسردی بهترین راه حل ممکنه... تو چشماش زل میزنم و یه پوزخند میزنم... وقتی میبینه هیچی نمیگم ادامه میده: اگه میدونستم این راه حل اینقدر زود جواب میده... زودتر اقدام میکردم
باز هم چیزی نمیگم... حس میکنم میخواد حرصم بده... نمیدونم چرا ولی احساس میکنم دوست داره جوابشو بدم... وقتی میبینه باز هم چیزی نمیگمو با خونسردی نگاش میکنم و اون پوزخند هم از لبم پاک نمیشه چشماش پر از عصبانیت میشه... خشم رو تو چشماش میبینم اما خودش رو کنترل میکنه و میگه: عزیزم گفتم حرف گوش کن شو ولی نگفتم که کلا لال شی
خیلی سخته حفظ ظاهر... خیلی سخته... تظاهر به آروم بودن خیلی سخته... یه دنیا جواب براش دارم... ولی میدونم با هر کدوم از اون جوابام میفهمه که دارم یه دنیا حرص میخورم... میفهمه که چقدر عصبی ام... نباید از عصبانیتم بویی ببره... اونجوری اون برنده میشه... پس ترجیح میدم سکوت کنم... این سکوت رو دوست دارم... وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه... از عصبانیت منفجر میشه
ماکان با داد میگه: روژان با من بازی نکن
پوزخندم پررنگ تر میشه و عصبانیت ماکان بیشتر... با عصبانیت از رو تخت بلند میشه و میره کنار شومینه وایمیسته و با خشم نگام میکنه... انگار میخواد بفهمه چی تو ذهنم میگذره... نگاهی بهش میندازم و از روی تخت بلند میشم... به سمت در کلبه حرکت میکنم... سنگینی نگاهشو رو خودم احساس میکنم... در رو باز میکنمو از کلبه خارج میشم... دلتنگم... دلتنگ پدر و مادرم... دلتنگ رزا... دلتنگ همه ی خوبی های دنیا... احساس میکنم از همه خوبی ها دور افتادم... زیر بارون وامیستمو دستمو از هم باز میکنم... چشمامو میبندمو زیرلب شعری رو زمزمه میکنم:
بزن بارون به یاد یک ترانه ، یک ترانه
بزن بارون به سوز عاشقانه ، عاشقانه
بزن نم نم دلم خیلی گرفته ، باز گرفته
بزن بارون ، کرانه تا کرانه غم گرفته
چه حس خوبیه... زیر بارون با چشمای بسته دستاتو باز بکنی تا میتونی اشک های آسمون رو جمع کنی... هر چند تو دستت نمیمونند اما دستتو خیس میکنند... لمس دل گرفته ی آسمون رو دوست دارم... چون دله من هم غرق غصه هاست... غرقه تنهایی ها.. غرق دلتنگی ها...
بزن بارون توی گلبرگ پونه
بزن آروم بدون هیچ بهونه
همینجور که این شعر رو زمزمه میکنم با خودم فکر میکنم خدایا اگه بارون نبود این آسمون چه جوری خودش را خالی میکرد... خالی از همه ی غصه های دنیا
ببار و تازه کن بوی علف رو
توی این بی رحمی سخت زمونه
خالی از همه ی بی رحمی های دنیا... خدایا خیلی مهربونی که به آسمون اشک رو هدیه کردی... اگه اشک نبود آسمون چه جوری میتونست این همه نامردی رو ببینه و باز هم آروم بمونه
بزن بارون به یاد یک ترانه ، یک ترانه
بزن بارون به سوز عاشقانه ، عاشقانه
همینجور که فکر میکنمو شعر رو هم برای خودم زمزمه میکنم... یهو دستم کشیده میشه.. چشمامو باز میکنمو میبینم ماکان با عصبانیت منو به سمت کلبه میبره و منو به داخل کلبه هل میده با داد میگه: واقعا دلت میخواد با من لج کنی؟ از وقتی رفتی بیرون دارم صدات میزنم ولی جنابعالی اصلا به روی مبارکت نمیاری؟
یه لبخند رو لبام میاد... نه برای حرفای ماکان... لبخندی که نشونه گر پیروزی خودمه... همیشه فکر میکردم باید با حرف حقتو بگیری... اما امروز تو این لحظه فهمیدم که بعضی موقع سکوت بدترین جواب برای یه نفره... ماکان حرف میزنه و من متوجه هیچکدومشون نمیشم... با خودم فکر میکنم ماکان یکی از خودخواه ترین آدمای کره ی زمینه که حتی ارزش زنده بودن رو هم نداره... از یادآوری حرفاش پوزخندی رو لبام میشینه... کسی که این همه ادعای بودن میکنه هنوز نفهمیده دختر جنس و اموال نیست بلکه یه انسانه... حق انتخاب داره... حق زندگی داره... معلوم نیست تا حالا زندگی چند نفر رو خراب کرده... یه نفر داره تکونم میده... به طرفش برمیگردمو میبینم ماکان بازوم رو گرفته با حالی گرفته میگه: روژان چته؟ حالت خوبه؟
یه پوزخند رو لبم میشینه میخوام بگم آره خوبم... بیشتر از همیشه... از دیدن این همه نامردی بی نهایت خوشحالم... چه توقعی از من داره... انتظار داره با اون حرفایی که ازش شنیدم چی بهش بگم
دستشو رو پیشونیم میذاره و میگه: انگار یه خورده تب داری
بازوم رو از دستش بیرون میارمو میرم رو تخت دراز میکشم... باز یه جوری نگام میکنه... همیشه ی همیشه خشنه ولی بعضی مواقع یه جوری میشه... یه جور خاص... احساس میکنم تو اون لحظه ها اون آدم، ماکان نیست یکی دیگه هست... یکی از یه دیار دیگه... نمیدونم تو اون لحظه ها چه اتفاقی میفته... ولی وقتی اونجوری میبینمش حس میکنم پاک ترین آدم دنیاست... الان هم جز همون بعضی وقتاست...که تو چشماش غرور نیست... خودخواهی نیست... بی رحمی نیست... ولی نمیدونم چی هست... میدونم تا چند لحظه ی دیگه دوباره همون ماکانه همیشگی میشه اما دلیله این تغییر ناگهانی رو نمیفهمم... با همه ی اینا یه چیز رو خوب میدونم که هیچ علاقه ای به این مرد ندارم... نگاهی بهش میندازم... از ریخت و قیافه هیچی کم نداره... اما از لحاظ شخصیتی واقعا زیر صفره... من یه مرد خوشتیپ و پولدار نمیخوام... من برای زندگیم یه مردی رو میخوام که باشخصیت باشه.. دلرحم و مهربون باشه... نتونه ظلم و ستم رو ببینه... به خودم میام اخمام میره توهم.. من چه مرگمه ماکان هر کی که میخواد باشه... من حتی حق ندارم مرد رویاهامو باهاش مقایسه کنم... مرد رویاهای من فقط و فقط ماله منه نه مال هزار تا دختر دیگه... با یادآوری حرفاش یه پوزخند رو لبام میشینه مثلا آقا میخواد غرور من رو بشکنه ولی نمیدونه با اون حرفاش شخصیت خودش رو زیر سوال میبره... امروز ماکان رو خیلی خیلی کوچیک میبینم... فقط یه چیز رو نمیفهمم چرا اینقدر ازش متنفرم... واقعا چرا؟... بعضی مواقع حس میکنم حتی از قاسم هم تا این حد بدم نمیاد که از ماکان بدم میاد.... لابد دلیلش اینه که ماکان خیلی اذیتم کرده
     
#79 | Posted: 15 Sep 2013 12:46
ماکان به طرف تخت میادو با عصبانیت بازومو میگیره و مجبورم میکنه که بشینم.. با شدت تکونم میده و میگه: چه مرگته؟ چرا چیزی نمیگی؟
باز جوایش یه پوزخنده
با داد میگه: اینقدر پوزخند تحویل من نده
با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم... یکم احساس سرما میکنم اما عکس العملی نشون نمیدم... با خشم چونمو میگیره و مجبورم میکنه تو چشماش زل بزنم
بعد از لای دندونای کلید شده میگه: خوشم نمیاد سوالام بی جواب بمونه
کلافگی رو از چشماش میخونم... میدونم از دستم کلافه شده... با عصبانیت چونمو ول میکنه و به سمت صندلی کنار شومینه میره و لگد محکی بهش میزنه که صندلی به گوشه ی کلبه پرت میشه و هزار تیکه میشه... اما من با خونسردی نگاش میکنم... چیکار میتونم کنم... واقعا چیکار میتونم کنم... وقتی خودش نمیخواد درست شه من چیکار میتونم کنم... وقتی میخواد آدم بده باشه من چیکار میتونم کنم... وقتی بخاطر یه لجبازی بچگونه این بلا رو سر من میاره من چیکار میتونم کنم... حالم زیاد خوش نیست... حس میکنم خیلی گرممه.. شاید هم سردمه... اصلا هیچی نمیفهمم... شاید دارم سرما میخورم... دوباره دراز میکشم و چشمامو میبندم... دلم خواب میخواد... یه خواب باآرامش کامل... بدون استرس... بدون نگرانی... چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم
******************
&&ماکان&&
کنار شومینه رو زمین میشینه و به روژان خیره میشه... به فکر فرو میره مگه نمیخواستی حرف نزنه، مگه نمیخواستی حاضر جوابی نکنه... مگه سکوتش رو نمیخواستی... پس حالا چه مرگته؟
دستاشو تو موهاش فرو میکنه و با خشم موهاشو چنگ میزنه... نمیدونه چرا خوشحال نیست... با خودش فکر میکنه مثله فرشته ها خوابیده... آرومه آروم... مثله بچه ها میمونه تو خواب و بیداری... با خشم سرشو تکون میده و زیر لب زمزمه میکنه: این چرت و پرتا چیه که به ذهنم میاد
خودش هم نمیدونه چی میخواد... هیچ چیز طبق برنامش پیش نرفته... روژان جلوشه و اون نمیتونه کاری بهش داشته باشه... دلیلش چیه؟
با خودش میگه: اصلا دلیل این کارام چیه؟ چرا تو همون روستا شلاق رو بالا نبردم به بدنش ضربه ای وارد نکردم... مگه جلوی اون همه آدم اونجور مقابلم نموند... پس چرا هیچ عکس العملی نشون ندادم... چرا آوردمش اینجا... چرا مثله احمقا اینجا نشستمو هیچ کار نمیکنم... چرا از سکوتش ناراحت میشم...
فکرش برمیگرده به چند دقیقه ی پیش که روژان زیر بارون رفت... محو کارهاش شده بود... دست خودش هم نبود مثله همین الان که هیچکدوم از رفتاراش دست خودش نیست... از جاش بلند میشه و به طرف روژان میره... رو تخت کنارش میشینه... لباساش خیسه خیسه
زیر لب میگه: لعنتی یادم رفت بهش لباس بدم
دستی به صورت روژان میکشه... داغه داغه... تو تب داره میسوزه... سریع دستش رو کنار میکشه... دونه های عرق رو پیشونیه روژان خودنمایی میکنه... هر چی روژان رو صدا میکنه جوابی نمیشنوه... بدجور عصبیه...
با داد میگه: روژان بیدار شو نباید اینجوری بخوابی حالت بدتر میشه... باید لباساتو عوض کنی
روژان به زحمت چشماشو باز میکنه... چشماش خماره خماره... اما دوباره پلکاش رو هم میفتن
خودش دست به کار میشه... نمیدونه چرا اینقدر نگرانه... تو عمرش به جز برای خونوادش واسه ی کسی نگران نشده بود... به سمت صندوقچه میره و یه دست لباس برمیداره و به سمت روژان برمیگرده... روژان بیهوشه بیهوشه... هیچی حالیش نیست... لباسای خیس رو تک تک از تن روژان خارج میکنه و لباسهای خشک رو تنش میکنه... یه مقدار آب با یه پارچه میاره... پارچه رو خیس میکنه و رو پیشونی روژان میذاره
زیر لب زمزمه میکنه: چرا دارم این کارا رو میکنم؟ آخه به من چه ربطی داره؟
دستاش ناخودآگاه به سمت لبهای روژان پیش میرن... با انگشتاش لبهای روژان رو لمس میکنه... ناخودآگاه خم میشه و بوسه ی کوتاهی از لبای روژان میگیره... خودش هم نمیدونه چشه؟
از دست خودش عصبیه... چرا نمیتونه خوددار باشه... دوباره به سمت صورت روژان خم میشه و اینبار عمیق تر لباشو میبوسه... با بی میلی از لبهای روژان دل میکنه و پارچه رو از روی پیشونیش برمیداره و دوباره خیس میکنه و روی پیشونیش میذاره... نگاهی به مچ دست روژان میندازه کبوده کبوده... دلش میگیره...
با عصبانیت با خودش میگه: ماکان این هم یکی هست مثله بقیه.. فقط و فقط برای سرگرمی و لذت جنسی...
با یادآوری کیهان و حمید پوزخندی رو لباش میشینه و با خودش میگه: خوبه خودت هم میدونی دست خورده هست... فقط برای یه مدت کوتاه به دردت میخوره نه بیشتر...
دلیله عصبانیتش رو نمیفهمه... نمیفهمه چرا نگرانی روژان برای حمید عصبیش میکنه... نمیفهمه چرا تنها بودن روژان با کیهان حرصش میده... وقتی روژان رو برای یه مدت کوتاه میخواد پس چرا فکر به این چیزا ناراحتش میکنه
سرشو بین دستاش میگیره و به روژان خیره میشه... میل عجیبی به بوسیدنه دوبارش داره... سرشو تکون میده و میگه: ماکان تو هیچوقت پیش قدم نمیشدی... داری چی کار میکنی... با عصبانیت از جاش بلند میشه و به سمت پنجره میره و به نم نم بارون خیره میشه و یاد این قسمت از شعری میفته که روژان میخوند:
بزن نم نم دلم خیلی گرفته ، باز گرفته
بزن بارون ، کرانه تا کرانه غم گرفته
با خودش میگه: چرا کشف این دختر اینقدر سخته... مگه چی تو وجودش داره.. سرشو به سمت روژان برمیگردونه و بهش خیره میشه
******************
     
#80 | Posted: 15 Sep 2013 12:48
چشمامو باز میکنم... حالم زیاد خوب نیست.. ماکان رو زمین نشسته و سرش رو روی تخت گذاشته و به خواب رفته... با تعجب سر جام میشینم... یه پارچه و یکم آب هم کنارش رو زمینه... تازه نگام میفته به لباسام... چرا لباسام عوض شده... کم کم یه چیزایی یادم میاد... از خجالت سرخ میشم... دیشب حالم خیلی بد بود... یادم میاد ماکان صدام میکرد ولی اصلا نمیتونستم جوابشو بدم و اون همه ی لباسامو عوض میکنه... به ساعت توی دستم نگاه میکنم... ساعت چهار صبحه... بدجور احساس گرسنگی میکنم... یعنی اینقدر حالم بد بود که اصلا متوجه ی گذر زمان نشدم... ماکان تکونی میخوره... بعد از مدتی سرشو از رو تخت برمیداره و با چشمایی که از بیخوابی سرخ شده بهم زل میزنه و خمیازه میکشه با جدیت میپرسه: بالاخره بیدار شدی؟
با تعجب نگاش میکنمو سری به نشونه ی آره تکون میدم... باورم نمیشه یعتی بخاطر من نخوابید
وقتی نگاه متعجب منو میبینه میگه: چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
با تعجب میگم: تو به خاطر من تا الان بیدار موندی؟
لبخندی میزنه و میگه: بالاخره دوست دخترمی
اخمام میره تو همو میخوام بلند شم که اجازه نمیده...
ماکان با جدیت نگام میکنه و میگه: روژان تو مشکلت با من چیه؟
-واقعا نمیدونی؟ با این همه اتفاقی که افتاده باز هم داری از من میپرسی مشکلم با تو چیه؟
با عصبانیت میگه: تو از همون روز اول با من مشکل داشتی... اون موقع که اتفاقی نیفتاده بود ... پس چرا از راه نرسیده بهم توهین میکردی؟
-چون تو باعث شده بودی رزا کتک بخوره
ماکان با لحن آرومتری میگه: روژان من هیچوقت نمیخواستم اون بلا سر رزا بیاد اینو بفهم.... من به قاسم گفتم رزا رو راضی کنه ولی نه با اون شیوه
اشک تو چشمام جمع میشه و میگم: اگه همین بلا سر ماهان میومد حاضر بودی اون طرف رو ببخشی
تو فکر فرو میره و هیچ جوابی نمیده
-خودت هم خوب میدونی که اون طرف رو به سادگی نمیبخشیدی... پس چطور از من انتظار برخورد بهتری رو داری؟
ماکان: ولی تو همه رو بخشیدی حتی کیارش و ماهان رو... ولی بعد از اون باز هم رفتارت با من خوب نشد
-تو رو هم بخشیده بودم... ولی بعد از اینکه رفتارت رو با اهالی روستا دیدم تازه با بی رحمیهات آشنا شدم... هیچوقت فکر نمیکردم با اون پیرمرد بیچاره اون کار رو کنی
ماکان: من که نمیتونم برم با ناز و نوازش از این مردم کار بکشم اگه یه روز باهاشون این طور رفتار نکنم فردا رو سرم سوار میشن
با اخم میگم: تو زیاد بهشون سخت میگیری
ماکان: تو هم زیاد همه چیز رو آسون میگیری... روژان دوست ندارم رابطه ی من و تو از اینی که هست خراب تر بشه... هم من میدونم هم تو که کیارش به زودی رزا رو راضی میکنه ولی میترسم برخوردهای من و تو رو تصمیم رزا تاثیر بذاره... تو چسمای رزا علاقه به کیارش رو دیدم
-با اون رفتارایی که باهام کردی انتظار داری چیکار کنم؟
ماکان: تو خودت باعث شدی
-مگه من چیکارت کردم؟
ماکان: مگه قرار نبود نیای روستا
-میترسیدم یه بلایی سر عباس و احمد بیاری
ماکان: بر فرض میاوردم تو چرا حرص میخوری... مگه همین آدما نبودن که کتکت زدن
-من دلم برای اونا نمیسوزه... دلم برای زن عباس میسوزه... تو حتی با اون هم خوب برخورد نکردی
با عصبانیت نفسشو بیرون میده و با صدایی که سعی میکنه آروم باشه اما باز از حد معمول بلندتره میگه: آخه چرا درک نمیکنی؟ من که نمیتونم برم دست رو سر رعیت بکشمو بگم آفرین کار خوبی کردی بهم تهمت زدی
-ولی میتونی به قصد کشت اونا رو کتک نزنی... من وقتی عباس رو اونطور دیدم فکر کردم داره میمیره
ماکان سکوت میکنه و هیچی نمیگه و من ادامه میدم: همه ی اینا به کنار... به نظرت اومدنم به روستا دلیل میشد اون کارا رو باهام بکنی... اون حرفا رو بهم بزنی...
مچ دستمو بهش نشون میدمو میگم: این بلا رو سرم بیاری؟... من اگه خیلی اشتباه کرده باشم اینه که چند بار بهت توهین کردم ولی تو همه ی شخصیتمو زیر سوال بردی... خودت حالیته داشتی باهام چیکار میکردی؟
ماکان: تو زیادی زبون درازی و من نمیتونم اینو تحمل کنم
-من با همه همینطور برخورد میکنم... دلیل نمیشه که همه بخوان منو بدزدنو تهدید کنند
ماکان کلافه دستی به موهاش میکشه و هیچی نمیگه
نمیدونم چی باید بگم... هر جور که فکر میکنم بهش حق نمیدم... حق نداشت با من اونطور برخورد کنه... من هیچوقت به خاطر به کرسی نشوندن حرفم کاری نکردم... من اگه حرفی میزدم از روی دلسوزی بود... دلسوزی واسه ی این مردم... با صدای ماکان به خودم میام که میگه: میخوام هر چی که دیروز اتفاق افتاده رو فراموش کنی
-واقعا خیلی پررویی... حتی الان هم داری بهم دستور میدی
میخوام بلند شم که دستشو رو جلو میاره و مانع میشه و میگه: خواهش میکنم
خیلی ناراحتم... ولی میدونم عذرخواهی براش سخته... تا همین جاش رو هم به سختی گفت... با اینکه خیلی بهم توهین شده دلم نمیخواد هیچکسی بهم التماس کنه... همین که پشیمونه و بلایی هم سرم نیاورده خودش خیلیه... بماند تا صبح هم بالای سرم بود... مراقبم بود...
سری تکون میدمو میگم فقط امیدوارم تکرار نشه
لبخندی میزنه و میگه: خیلی زود بخشیدی... تا اونجا که من میدونم دخترا اولش کلی ناز میکنند
با اخم میگم: باز شروع کردی؟
ماکان: ای بابا دیگه با دوست دخترم هم نمیتونم شوخی کنم
با خشم میگم: دیدی کرم از خودته... باز داری اون بازی مسخره رو شروع میکنی
ماکان میخنده و میگه: این که جز تنبیه نبود... من واقعا دلم میخواد یه مدت باهات دوست باشم
-ولی من دلم نمیخواد
با مهربونی میگه: اونش زیاد مهم نیست... مهم اینه که من راضیم
با عصبانیت زل میزنم تو چشماش که میگه: اینقدر حرص نخور موهات سفید میشه
-واقعا برام جای سواله؟... خداییش تا حالا چند تا از دخترای مردم رو بدبخت کردی و فرستادی پی کارشون
با اخم میگه: من اگه با کسی دوست میشدم یا رابطه داشتم خواسته ی دو طرف بوده
-کاملا معلومه... من الان راضی نیستم ولی تو حرف زور میزنی
ماکان: اینو تو گوشت فرو کن... من دوست دختر زیاد داشتم ولی اکثرا با پیشنهاد خودشون باهام دوست میشدن... من اگه خودم دست رو دختری بذارم دست بردار نیستم... ولی دوست دخترای قبلیم دست رو من میذاشتن و من رو انتخاب میکردن...
بعد با شیطنت میگه: من هم که فداکار دلم نمیومد جواب رد بدم... همه که مثله تو ناز نمیکنند
-تو هم که نهایت استفاده رو از همه شون میکردی
باز اخم میکنه و میگه: اگه رابطه ای بوده مطمئننا دو طرفه بود اینقدر گذشته رو برام کالبدشکافی نکن
-من دوست ندارم ازم سواستفاده بشه... بهتره بری پی زندگیت
با پشت دستش گونمو نوازش میکنه و میگه: بهتره این بحثو تموم کنی من انتخابم رو کردم
-واسه تو فقط لذت جنسی مهمه نه چیزدیگه
با خشم میگه: نمیگم مهم نیست اما اگه میخواستم دیروز ازت استفاده میکردمو امروز هم ولت میکردم... من تو رابطه ی جنسی هیچوقت به زور متوسل نمیشم دیروز هم فقط میخواستم بترسونمت که با حرفات عصبیم کردی و اون انفاقات پیش اومد... من فقط میخوام یه مدت باهم دوست باشیم همین و بس
- ای بابا... مگه زوریه
با عصبانیت میگه: آره زوریه
-من نمیخوام... چرا نمیفهمی؟؟ دلم نمیخواد امروز به زور باهام دوست بشی فردا هم منو مثله یه آشغال از زندگیت پرت کنی بیرون
ماکان: روژان بهتره کوتاه بیای چون تو دنیایی هم حرف بزنی من رو حرف خودم واستادم
     
صفحه  صفحه 8 از 18:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites