تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Snow White | سفيد برفى

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 26 Sep 2013 21:20 | Edited By: Alijigartala
لباش رو لبام بود .به قدری داغ بودن که احساس می کردم لبام داره اتیش میگیره
دستای سردمو تو دستای گرمش گرفت و لبامو اروم بوسید........
احساس می کردم قلبم داره از جاش کنده میشه
یه حس خاصی داشتم .یه حس خوب و بد
اگه خجالت نمی کشیدم دستامو دور کمر توهان حلقه می کردم و منم همراهیش می کردم
صدای نفسای بلند خودمو می شنیدم
توهان اروم عقب کشید
به چشمام نگاه کرد .انگار داشت می گفت معذرت می خوام
اروم سرشو اورد دم گوشم و با صدای گرفته ای گفت:
من اگه گفتم نیا جلوی دوستم برای این بود که کیان اختیار چشماشو نداره .یهو دیدی زل زده بهت.منم که می دونی قاطی کنم هیچی نمی تونه جلومو بگیره .نمی خواستم باهاش دعوا کنم .همین
اروم لاله ی گوشمو بوسید و از اتاق رفت بیرون
صداش از پشت در اومد:
گلیا اگه کاری کردم که باعث شده ناراحت بشی معذرت می خوام.
فهمیدم منظورش بوسه ای که هنوزم جاش لبامو می سوزوند
روی تخت نشستم .
ولی مگه من ناراحت بود ؟
نه اصلا .من از بوسه ی توهان لذت برده بودم .دستمو کشیدم رو لبام
هنوزم داغی لبای توهان روش بود .
همیشه دوست داشتم اولین کسی که لبامو می بوسه عشقم باشه .
ولی...............
مگه توهان عشقمه؟
نه نیست...............
نه نه ....................هست
تو ایینه یه خودم نگاه کردم .
اگه توهان عشقم نیست براچی وقتی من و بوسید هلش ندادم ؟
براچی از بوسه اش لذت بردم؟
براچی............
سرمو تکون دادم.توهان مال من نبود .هیچوقتم مال من نمی شد
اون قلبش جایی برای من نداره.اره .منم عاشقش نیستم یه وابستگیه بچگانه ست .
من نباید بخاطر کسی مثل توهان غرورمو می شکستم .
اره .این درسته .به خودم تو ایینه لبخندی زدم و دوباره رو تختم خوابیدم .
..........................
به کمر پیچ و تابی دادم و از جام بلند شدم .چشمامو مالیدم و اروم از اتاق رفتم بیرون
هوا تاریک بود .فقط نور اباژور توی راهرو روشن بود
به ساعتم نگاه کردم .سه ی نصفه شب بود
خدا براچی من و خرس قطبی نیا فریده؟من در تعجبم
از ساعت 9 صبح تا همین الان یه کله خوابیدم .ماشاالله.
پاورچین پاورچین رفتم سمت اشپزخونه .
چراغ و روشن کردم و رفتم سمت یخچال
یه بطری اب بیرون اوردم و یه نفس سر کشیدم
دلم از گشنگی ضعف می رفت
هوس کتلت کرده بودم .وایییییی کتلتای نرگس عالی بودن .
نرگس..........!چقدر دلم برای نرگس و خشایار تنگ شده
فکر اینکه قراره عمه بشم لبخند گشادی اورد رو صورتم
دستمو گذاشتم رو شکمم .چقدر دلم می خواست این حسو تجربه کنم ولی............
بیخیال بابا
یه بسته کیک از توی کابینت برداشتم و نشتم پشت میز .با ولع کیک و می خوردم و.چقدر گشنم بود .اخ خدا شکرت
یه دفعه صدای در حیاط اومد
یه متر از جام پریدم .قلبم دیوانه وار می کوبید
نکنه دزد اومده؟

خودمو چسبوندم به کابینت
واقعا داشتم از ترس سکته می کردم .
به دورو برم نگاه کردم که یه وسیله ای برای دفاع از خودم گیر بیارم .ولی هیچی نبود
یهو یاده توهان افتادم .توهان مگه خونه نیست؟
خدا جون خودت کمکم کن
صدای در سالن و شنیدم .
صدای قدم های محکم یه ادم .احتمالا مرد بود .
یا خدا .نکنه بلایی سرم بیاره .اونوقت من بیچاره میشم
صدای قدم هاش هر لحظه بهم نزدیک تر میشد
خودمو اماده کرده بودم که با تمام توانم جیغ بکشم
چشمامو بستم .واقعا وحشت کرده بودم
یهو احساس کردم یکی صورتم و لمس کرد
هرچی قدرت داشتم ریختم تو صدام و جیغ کشیدم
یه دفعه برق روشن شد
توهان با چشمای نگران بهم نگاه می کرد
صورتم و گرفت تو دستش و سعی می کرد ارومم کنه:
هیششششش اروم باش گلیا.گلیا نترس .گلیا منم .توهانم.گلیا اروم باشه
نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم
همینطور جیغ می کشیدم
یهو لباش و گذاشت رو لبام .برای دومین بار بوسیدتم
صدام تو گلوم خفه شد
اروم رفت عقب
نفس نفس می زدم .گلوم درد گرفته بود .دستمو گذاشتم رو قلبم .احساس می کردم همین الان می ایسته
دستاشو گذاشت دور سرم و موهام عقب داد و گفت:
هیششششششش هیچی نیست .اروم باش.منم .توهانم .
سرمو گذاشت رو سینش و فشارم داد
از خداخواسته رفتم تو بغلش .واقعا الان بهش احتیاج داشتم
غرورم برام مهم نبود .فقط این مهم بود که الان به توهان احتیاج دارم
گریم نگرفته بود ولی هق هق می کردم
با صدای بلندی گفتم:
براچی اینطوری اومدی خونه ؟نمیگی من سکته می کنم ؟نمیگی از ترس می میرم ؟اصلا این وقت شب کجا بودی ؟
_ببخشید عزیزم.فکر کردم خوابی .صبح که توخوابیدی بهت یه ارام بخش زدم.
احتیاج به استراحت داشتی.
فکر نمی کردم حالاحالاها بیدار شی.
صبح که بهت گفتم .عمل داشتم .عملمم خیلی طولانی بود . تا همین 1 ساعت پیش تو بیمارستان بودم .حال مریض خیلی بد بود
اروم ازش جدا شدم .سرمو انداختم پایین
واقعا نمی تونستم بهش نگاه کنم
ازش خجالت می کشیدم
اون دو دفعه من و بوسیده بود .نمی دونم باز با چه رویی رفتم بغلش.
دستشو گذاشت زیره چونم و سرمو اورد بالا
لبخند مهربونی زد .
خستگی از صورتش می بارید .معلوم بود که عمل خیلی سختی داشته
با همون لبخند گفت:
خوب گل گلی خانوم یه چایی به ما میدی؟به خدا دارم از خستگی می میرم
با صدای خش دارو ارومی گفتم:
اره .برو تو اتاقت برات میارم
_مرسی جوجو کوچولو
بهش لبخندی زدم .
اروم رفت سمت اتاقش
تازه به تیپش دقت کردم
یه کت و شلوار طوسیه براق پوشیده بود با کروات خاکستری
خیلی بهش می اومد
یبخند ارومی زدم و رفتم تا چایی دم کنم

فنجون چایی رو توی سینی گذاشتم و رفتم سمت اتاق توهان
در زدم
جواب نداد
اروم درو باز کردم و رفتم تو اتاقش .رو تختش خوابیده بود
با همون لباسا .یه پرونده رو سینش افتاده بود
معلوم بود داشت پرونده رو می خونده
اروم برگای لای پرونده رو برداشتم و لای پوشش گذاشتم و روی میز انداختمشون
کروات توهانو به سختی از گردنش باز کردم .اروم لحاف و روش کشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
روی مبل نشستم و چایی رو خوردم.به در اتاق توهان خیره شدم .خیلی دلم می خواست برم و یه بار دیگه توهان و نگاه کنم
موقع خواب خیلی بانمک میشد
نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم .سریع پاشدم و اروم رفتم تو اتاقش
کنار تختش نشستم و به صورتش نگاه کردم
اروم دستمو بردم طرف صورتشو با پشت دست نوازشش کردم
سریع دستمو کشیدم عقب .نمی خواستم بیدار بشه
به دورو بر اتاق نگاه کردم
اتاق خوشگلی داشت
اروم از جام پاشدم .اگه به من فضول بود که کشو هاشم می گشتم
برای اینکه فضولیم گل نکنه سریع از اتاق اومدم بیرون
..........
نیم ساعت بود نشسته بودم رو مبل .حوصله ام سر رفته بود
ای لعنت به این شانس.خوابمم نمی اومد.
توجه هم به نه راهرو جلب شد
تابحال اونجا نرفته بودم .یعنی به نظرم اونجا یه محوطه ی ممنوعه بود
توهان با نگاهش بهم هشدار داده بود اونجا نرم .
داشتم دیوونه میشدم.هرجوری شده باید می رفتم و می دیدم اونجا چه خبره
اروم از جام بلند شدم
از دم اتاق توهان گذشتم .
راهروی کوتاهی بود
اخر راهرو یه پلکان بود. از پله ها پایین رفتم
تهش می خورد به یه در .اروم درو باز کردم
تاریک تاریک بود .ترسیده بودم .مثل خونه ی ارواح بود
اروم چراغ و روشن کردم .
وای................از چیزی که جلو روم دیدم تعجب کردم .
مثل یه انباری بود .
یه انباری پر از عکسای بزرگ از اهو
رو تمام دیوارای اتاق عکس اهو چسبیده بود .
پوزخند تلخی زدم .خوشبحال اهو .چقدر توهان دوسش داشته .
احتمالا قبلا تمام ان عکسا به درو دیوار خونه وصل بوده
به یکی از عکسا خیره شدم .جذابیت اهو واقعا نفس گیر بود
به قول تارا یه اهوی واقعی بود
مخصوصا چشماش .چشمای کشیده و خمار میشی.واقعا من که زن بودمو تحریک می کرد چه برسه به شهریار و توهان و............
نمی دونم چرا بغضم گرفته بود.من حتی انگشت کوچیکه ی اهو هم نمیشدم .
سریع از اتاق اومد بیرون و از پله ها اومدم بالا
رفتم تو اتاقم .
رو تختم دراز کشیدم .نباید گریه می کردم .نباید .
اصلا اهو به من چه؟من و سننه؟
جلو ایینه نشستم .دلم برا شعرای فروغ تنگ شده بود
سرمو رو میز گذاشتم و اروم زمزمه کردم:
در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
چقدر شعرش به حال الان می خورد.
بوسه توهان............
وای خدا دارم دیوونه میشم

یه قطره اشک از چشمم ریخت
هروقت به فروغ و شعراش فکر می کردم احساساتی می شدم
صدای موبایلم باعث شد از جام بلند شم
سریع گوشیمو از روی تخت برداشتم .طاها بود .
نوشته بود :
سلام سفید برفی .بیداری؟
جواب دادم:
به به اقا طاهای گل .بله که بیدارم
_چطوری دختر؟
_خوببببببب
_از این خوبی که تو نوشتی معلومه امشب خیلی بهت خوش گذشته ها!!!!!!!!!
_طاها دستم بهت برسه خفت می کنم
_برو بچه برو بگو بزرگترت بیاد
_طاها قهر می کنم هااااااا.!!!!!!!!!!!!
می دونستم طاها رو قهر کردن من حساس .یه بار وقتی بچه بودیم باهاش قهر کردم بعد یه هفته به غلط کردن افتاده بود
سریع جواب داد:
_نه نه ببخشید.اشتباه کردم .شما خودت سروری بانو
لبخندی که رو لبم نشسته بود یه دفعه خشک شد
بازم اون عذاب وجدان لعنتی اومد سراغم
قبلا مطمئن بودم طاها درست عین داداشمه ولی الان.............
الان حس می کنم اون من و دوست داره .همین که باهاش حرف می زدم باعث می شد احساس خیانت بکنم.خیانت به توهان..............
طاها نوشت:
چی شد بانو؟بنده رو عفو کردین؟
_طاها ؟
_جان طاها عزیزم؟
_طاها زنی که عاشقشی کیه؟
ده دیقه جواب نداد .فهمیدم عصبی شده .
بعد از یه ربع گفت:
گلیا بس کن .من خرم .من نمی فهمم .توام هی می خوای یادم بیاری ؟
بابا به خدا به پیر به پیغمبر قسم از خودم متنفرم .متنفرم که به یه زن صاحاب دار چشم دارم .به کسی که ادعا می کنم عین..........
بس کن گلیا.بس کن
دیگه مطمئن شده بودم اون زن منم .یعنی طاها منو دوست داشت.وای خدا .نه
هیچ جوابی نداشتم که بدم.
دوباره طاها گفت:
گلیا حالم بده .میرم بخوابم .شب بخیر
_شب بخیر
گوشیو انداختم کنارم .سرمو بین دستام گرفتم .داشتم دیوونه می شدم .خدایا کاش فکرم اشتباه باشه .کاش .........
............
چشمامو باز کردم .
ماشاالله خرس قطبی ام رد کردم .دوباره خوابیده بودم
از جام بلند شدم .حداقل خوبیش این بود که خیلی سرحال بودم.
دستمو بردم لای موهام و مرتبشون کردم .
از اتاق اومدم بیرون یه راست رفتم سمت اشپرخونه .داشتم از گشنگی می مردم.
توهان پشت میز ناهار خوری نشسته بود .تا منو دید لبخندی زد و گفت:
سلام .صبح بخیر
خمیازه ای کشیدم و با صدای خواب الودی گفتم:
صبح........بخیر
_ببخشید که دیشب خوابم برد .خیلی خسته بودم
دوباره یه خمیازه کشیدم و دستمو به علامت باشه تکون دادم
_چایی می خوری؟
سرمو به علامت اره تکون دادم
_گلیا می دونستی شکل موش کور شدی؟
بدون اینکه بفهمم چی میگه سرمو تکون دادم
یه دفعه صدای قهقهه ی توهان بلند شد
تازه فهمیدم چی گفته .چشمام و سریع باز کردم و عصبانیت گفتم :
زهرمار.رو اب بخندی .سره تخته بشورنت الهی
یه قلپ از چاییشو خورد و گفت:
حذرص نخور گل گلی خانوم .پوستت چروک میشه
_دیوونهههههههههههه
:چاکری
هردوتامون خندیدم
یه چایی برای خودم ریختمو نشستم پشت میز
بعد از 10 دیقه توهان گفت:
راستی گلیا برا شب حاضر شو.قراره بریم خونه خشایار اینا .اذی جون اینا هم میان
_وا؟براچی؟
_برای اینکه پاگشامون کنن .
_اها .
خنده ی ارومی کرد و گفت:
منم الان میرم مطب .تو تا عصر ساعت 5 , 6 حاضر باش
_باشه .برو به سلامت .
کیف سامسونت چرمیشو برداشت و اومد سمتم
روی صورتم خم شدو گونمو بوسیدو گفت:
خدافظ سفید برفی........

برا اخرین بار به خودم توی ایینه نگاه کردم
یه کت دامن سبز پوشیده بودم که کاملا به چشمام می اومد
صندل های پاشنه بلند سفیدمم پام کرده بودم
رژ صورتی خیلی کمرنگ زده بودم با ریمل و سایه ی سفید
واقعا خوشگل شده بودم .
     
#22 | Posted: 26 Sep 2013 21:21
صدای توهان دوباره بلند شد:
دیر شد گلیا .بجنب
_اومدم دیگه .اومدم
مانتومو پوشیدمو رفتم سمت پارکینگ .
توهان کنار پرادو ایستاده بود .
خواستم یه ذره اذیتش کنم .اروم رفتم پشتش ایستادم و داد زدم :
اخ مامان مردمممم
سریع برگشت
تو چشماش استرس بود .
سرمو گرفته بودم عقب و قاه قاه می خندیدم .فکر کردم الان توهانم می خنده
ولی صدای خنده داش نیومد
نکنه ناراحت شده بود ؟سرمو اورد پایین
بهش نگاه کردم .زل زده بود بهم .لبخند کوچیکی کنج لبش بود
ابروهامو دادم بالا .تعجب کرده بودم .چرا اینطوری نگام می کرد .
با تعجب گفتم:
چیه؟ادم ندیدی؟
_اتفاقا ادم دیدم .یه سفید برفیه خوشگل ندیدم
گونه هام داغ شد .برا دومین بار بود که بهم می گفت سفید برفی
همیشه از اینکه اینطوری صدام کنن خوشم می اومد ولی توهان...........
یه جوره خاص می گفت سفید برفی .یه جوری که قلبم تالاپ می اوفتاد تو شکمم.
اروم لبخند زدم
اومد طرفم و دستامو گرفت تو دستاشو گفت:
می دونستی خیلی خوشگل شدی
با صدای ارومی گفتم:
ممنون
اروم به سر تا پام نگاه کرد . برق تحسینی که تو چشماش بود از هر لذتی برام بیشتر بود .دوباره به اندامم نگاه کرد .چند لحظه روی ساق پاهام مکث کرد و دوباره بهم نگاه کرد.
صورتشو اورد جلو .وای نه خدا .اگه این دفعه ببوستم سکته می کردم
لباشو گذاشت کنار لبم .
انگار فهمیده بود اگه لبامو ببوسه غش می کنم
رفت عقب و در و برام باز کردو گفت:
بفرمایید خانوم
اروم نشستم
سریع س.ار ماشین شد و راه افتاد
اروم صداش کردم :
توهان؟
_بله؟
ای کوفت و بله .می مردی بگی جانم .ایشششش بی لیاقت
_میشه یه اهنگ بذارم ؟
_اره.البته که میشه .هرچی می خوای بذار
_ممنون
سی دی رو از توی کیفم دراوردم و گذاشتم توی دستگاه
صدای خواننده بلند شد:
هنوزم واست سواله چرا خوب نمیشه دردم
خیلی مونده تا بفهمی من برات چی کار نکردم
خنده هات دووم ندارن، حس یه آدم نابود
از کجا رفت خنده ای که وقت رفتن رو لبات بود
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر
بعد گریه های اون شب من یه حال و روز دیگم
خیلی وقته غصه هامو روبروی آینه میگم
مگه من چقدر صبورم، بذار باورم شه تقدیر
چرا برگشتی دوباره توی این خونه دلگیر
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر...
عاشق این اهنگ بودم .به حد مرگ دوسش داشتم
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و اهنگ و زمزمه کردم
به توهان نگاه کردم
خنده ی کجی رو لبش بود.
چشمامو بستم ودوباره شروع به زمزمه ی اهنگ کردم
رسیدم دم خونه .واییییی خدا چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
یه سورنتو ی بنفش که احتمال می دادم برای تارا باشه دم در پارک بود
توهان ماشین و پارک کرد و پیاده شد .درو برام باز کرد .
باهم دیگه رفتیم سمت خونه
توهان زنگ درو زد
صدای نرگس از پشت ایفون اومد :
کیه؟
_مهمون نمی خوای صاحب خونه؟
نرگس بلند داد زد:
خشایار اشغالیه بیا برو اشغالارو بهش بده
من و توهان از خنده ریسه رفتیم
صدای خشایارو شنیدم:
نرگس اذیتشون نکن درو باز کن .هوا سرده سرما می خورن
نرگس بلند خندید و گفت:
بیاین بالا .درو برامون باز کرد
رفتیم تو
یه دفعه یه گله ادم ریختن تو حیاط و شروع کردن به دست زدن
اوووووووووو انگار اومده بودن عروسی .خوبه بابا .
سرمو این ور اون ور کردم الان هیچکس جز داداشم برام مهم نبود
نرگس داد زد :
گلیا اونی که دنبالش می گردی پشت سرمه
به خشایار خیره شدم
چقد دلم براش تنگ شده بود .
دویدم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش .بغضم گرفته بود اگه یه روز خشایار نبود من می مردم
محکم بغلم کرده بود و به خودش فشارم می داد
بعد از 10 دیقه از بغلش اومدم بیرون و گفتم:
دلم برات تنگ شده بود داداشی .
_منم همینطور کوچولو
دوباره دست زدن شروع شد به دورو برم نگاه کردم
تنها کسایی که به نظرم اونجا اضافه می اومدن
عمو و زن عمو ی توهان بودن با دخترشون .شهریار نیومده بود .
تارا اومد سمتمو با لحن دلخوری گفت:
تحویل نمی گیری زن داداش؟!!!!!!
با مشت زدم تو بازوشو گفتم:
برو بابا دیوونه .
بعد محکم بغلش کردم و گفتم :
دلم برات تنگ شده بود .
_اره جون عمت .تو گفتی منم باور کردم
همنیطور اذز جون و بابایی و نرگس بغل کردم تا بالاخره به عموی توهان رسیدم
توهان با همه خوش و بش کرد و کنار من ایستاد
عموش مثل دفعه ی اول خیلی گرم باهام سلام علیک کرد
زن عموش که حتی حاضر نشد جواب سلاممو بده .فقط یه سر تکون داد
مونده بود اون دختره ی ..........که مطمئن بودم قراره دوباره به توهان اویزون بشه
اول خیلی سرد با من سلام احوال پرسی کرد بعد رفت سمت توهان و با عشوه و لوندی بهش سلام کرد
توهان حیلی عادی جوابشو داد
شهرزاد بد ضایه شده بود .می خواست یه جوری ماست مالیش کنه و بره تو بغل توهان که نتونستم تحمل کنم و خودمو انداختم بینشون و با لحن بدی گفت:
خیلی ممنون که تشریف اوردین خوشحالمون کردین .
بعد دست توهانم و گرفتم و به سمت در خونه کشیدم
ابر وهای توهان بالا رفته بود و لبخند کجی گنار لبش بود
ته دلم گفتم:
زهرمار
..................
یه ربع بودکه نشسته بودیم و حرف می زدیم
یهو زنگ در خورد .
با تعجب پرسیدم :
مگه کسه دبگه ای هم قراره بیاد
خشایار از جاش بلند شد و گفت :
بله .قرار بود بیاد که اومد
در و باز کرد و دوباره نشست

بلند گفتم:
خشایار اخه کی مثلا قرار بود بیاد؟
صدای طاها از پشت سرم بلند شد:
خیلی بی معرفتی گلیا .مثلا منم داداشتما
خنده رو لبم خشکید
مثل همیشه از دیدن طاها خوشحال نشدم .خیلی دلم می خواست الان اینجا نبود .با اینکه واقعا مثل خشایار بود برام ولی دلم نمی خواست اینجا بود .مطمئن بودم اونم منو دوست داره ول نه مثل خواهرش
طاها با همه خوش و بش کرد و اومد سمت توهان
با توهان خیلی گرم و دوستانه دست داد.ولی نه به من دست داد نه بغلم کرد
اینطوری خودمم راحت تر بودم
رفت کنار خشایار نشست شروع کرد به حرف زدن
بعد از 10 دیقه نرگس چایی اورد و به همه تعارف کرد
اذر جون بلند گفت:
بچه ها باید حتما یه مهمونی بیگیرین
توهن اروم پرسید:
ما باید مهمونی بگیریم؟چرا؟
اذر جون پاشو انداخت رو پاش و گفت:
وا.ناسلامتی شما تازه ازدواج کردین .باید برای این ازدواج یه جشنی چیزی بگیرین دیگه .
اذر جون با یه لحن خاصی حرف می زد .انگار اگه ما جشن می گرفتیم یه اتفاق خیلی مهم می افتاد. انگار خیلی هم برای این جشن هیجان داشت
توهان با خنده گفت:
اذی جون باز چه نقشه ای کشیدی؟من که شمارو می شناسم.از مهمونی و جشن زیاد خوشتون نمیاد مگر اینکه دلیل مهمی داشته باشه .حالا این دلیل مهم چیه؟خدا داند
شهرزاد با کلی ژست و عشوه پرید وسط حرفمون و گفت:
واااااااااا.توهاااااااان خوب جشن بگیر دیگه .چی میشه مگه؟کلی ام خوش می گذره
توهان اروم زیره لب طوری که فقط من بشنوم گفت:
مطمئن باش مهمونی هم بگیرم تورو دعوت نمی کنم
پقی زدم زیره خنده .توهان دستشو گرفت جلو دهنش و اروم خندید
شهرزاد نگاه ترسناکیبه من که داشتم می خندیدم کرد و چسبید به مامانش
تارا سریع اومد کنارم نشست و گفت:
خوب چه خبرا؟
_هیچ خبری نیست.شهر در امن و امان است
خندید و گفت:
شنیدم کتک خوردی؟
_از کی می خوام کتک بخورم؟
_از شوهر جانت
کف کردم .این از کجا می دونست ؟
اروم گفتم:
از کجا می دونی؟
_کلاغ خبر رسونده.
بهش نگاه کردم .
اروم خندید و گفت :
من که بهت گفته بودم دورو بر شهریار نرو

_ول کن تارا .حال و حوصله ندارم
تارا ایش و گفت و پاشد رفت
خندیدم .واقعا از منم بچه تر بود
همینطور ساکت نشسته بودم و به طاها و خشایار که باهم حرف می زدن نگاه می کردم که یهو گوشی توهان زنگ خورد
بهش نگاه کردم
گوشیشو سریع جواب داد :
_سلام .چی شده ؟
...............................................
_اهورا مثل ادم حرف بزن ببینم چش شده ؟
...............................................
_یا خدا.سریع امادش کنید .الان خودم و می رسونم
...............................................
     
#23 | Posted: 26 Sep 2013 21:22
صورت توهان بدجور نگران بود .حتما اتفاق بدی افتاده بود
توهان گوشیو قطع کرد و رو کر به بابایی و گفت:
بابا دوباره حالش بد شده .انگار داره تشنج می کنه
بابایی سریع از جاش بلند شد و گفت:
پس توهان وقت و تلف نکن .حاضر شو بریم
بعد از همه خدافظی کرد و رفت تو حیاط
هرکی یه چیزی می پرسید .
توهان بلند گفت:
ببخشید که نگرانتون کردم .یکی از بیمارام حالش بد شده .باید سریع خودمو برسونم بیمارستان
بعد رو کرد به من و گفت:
گلیا امشب خونه نرو .نمی خوام اونجا تنها باشی .فردا صبح خودم میام دنبالت .
سرمو به علامت باشه تکون دادم
توهان تند رفت سمت در .قبل از اینکه در و باز کنه برگشت سمتمو گفت:
گلیا دورو بر این پسره نرو .خوب؟
_کی رو میگی؟
_داداش جون خیالیتو میگم
فهمیدم منظورش طاهاست
چشم غره ای بهش رفتم گفتم:
برو دیگه
_خدافظ
_خدافظ.
بعد از 10 دیقه اذر جونم بلند شد و رو کرد به تارا و گفت:
تارا جان عزیزم حاضر شو ماهم دیگه بریم
خشایار رفت جلو و گفت:
کجا اخه اذر خانوم ؟بمونین حالا .اصلا شب بمونین.
_نه خشایار جان .ممنون پسرم .تارا فردا باید بره دانشگاه .منم خونه کار دارم
دیگه باید بریم .
خشایار یه کمی خم شد و گفت :
هرجور خودتون صلاح می دونید
تارا اوم دجلو بغلم کرد و گفت:
گلیا بعدا بهت زنگ می زنم کاره واجب دارم باهات
_باشه عزیزم.به سلامت .خدافظ
_خداحافظ
اذر جونم بغلم کرد و اروم پرسید:
با توهان خوشبختی دخترم؟
با اطمینان جواب دادم :
البته اذر جون .
_اگه یه وقت اذیتت کرد بگو تا پدرش و در بیارم
خندیدم و گفتم:
چشم اذر جون .ممنون
اذر جون بوسیدتم و با بقیه خدافظی کرد و رفت پیش تارا .
بعد از اینکه اذر جون و تارا رفتن
سریع رفتم تو اتاق خودم .
واییییییی چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود
یه دفعه در اتاقم باز شد و طاها سرشو اورد تو و گفت:
اجازه ی ورود دارم سفید برفی خانوم؟
بی اختیار یه قدم رفتم عقب و با صدای ارومی گفتم :
اره بیا تو
سرمو انداخته بودم پایین و به زمین نگاه می کردم
شالمو انداخته بودم رو تخت .
قبلا جلوی طاها برام مهم نبود که شال داشته باشم یا نه ولی الان ...........
دستشو گذاشت زیره چونمو سرمو اورد بالا
یه قدم دیگه رفتم عقب
نمی دونم چرا می ترسیدم
طاها با ناراحتی گفت:
گلیا من کاری کردم ؟چیزی گفتم که ناراحت شدی؟
_نه نه اصلا فقط شما ..........
پرید وسط حرفم و گفت:
چی؟از کی تا حالا شدم شما؟
راست می گفتم .همیشه اسمشو صدا می کردم .این اولین باری بود که بهش می گفتم شما
دستمو گرفت و اروم گفت:
میشه بشینی؟می خوام باهات حرف بزنم
نشستم رو تختم
اروم کنارم نشست و گفت:
خوب؟
_خوب چی؟
_دلیل این کارات چیه؟دلیل این حرفات؟هوم؟
_اقا طاها.........
داد کشید:
من طاهام .همیشه هم باید طاها بمونم .اقایی نداره .
از ترس خودمو چسبوندم به لبه ی تختم
باره اول بود که طاها سرم داد می زد
همیشه وقتی با خشایار دعوا می کردم می رفتم پیش طاها
اون میومد و با خشایار بحث می کرد که چرا دعوام کرده
ولی الان خودش داشت سرم داد می زد.
دوباره داد زد:
ها ؟چیه ؟از من بدت میاد؟چون گفتم عاشقم ازم بدت میاد؟اره ؟
با بغض گفتم :
نه به خدا
_پس چی ؟ها؟
اروم صداش زدم :
طاها ؟
_چیه ؟
_طاها اون زنی ............زنی که دوسش داری .............من .........منم ؟
دهن طاها از تعجب باز مونده بود .
سرمو گرفت بین دستاشو گفت:
چی میگی ؟ گلیا؟من عاشق توام .ولی مثل خواهرم.همیشه برام خواهر بودی .به خدا قسم حتی یک بارم جوره دیگه ای بهت نگاه نکردم
حرفاش و باور می کردم .می دونستم طاها دروغ نمیگه
اروم گفتم :
مرسی داداشی .
بلند خندید و گفت :
خیلی خری گلی .مگه من دیوونه ام عاشق تو بشم؟
بلند خندیدم .از اون خنده های شادم .خیلی خوشحال بودم .
زیره لب گفتم :
خدایا شکرت که طاها هنوزم داداشمه .
طاها خندید و گفت :
گلیا بیا بریم پایین
این دختر عموی توهان یه جوریه .می ترسم بره بگه من و تو نیم ساعت تو اتاق تنهاییم .اوه اوه اونوقت توهان چه فکرایی که نمی کنه
با مشت زد تو بازوشو گفتم :
نترس .توهان به من اعتماد داره {ارواح عمه ام }ولی محض احتیاط تو برو منم 10 دیقه دیگه می یام
_باشه عزیزم . من رفتم

بعد از 10 دیقه پاشدم و رفتم توی پذیرایی
شهرزاد با لحن مسخره ای گفت:
خوش گذشت گلیا جون ؟
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و هیچی نگفتم
رفتم کنار نرگس نشستم و شروع کردیم درباره ی بچه حرف زدن
همینطور حرف می زدیم که یهو عموی توهان بلند شد و گفت :
خوب خانوم پاشو بریم که ماهم دیگه کم کم رفع زحمت کنیم
خشایار از جاش پاشد و گفت:
اخه چرا داقای راد؟حداقل شام رو در خدمت بودیم
_نه خشایار خان .ممنون من الان بخاطر یکی از مشکلات کاریم باید برم شمال اول باید خانوم هارو برسونم خونه بعد خودم برم
خشایار دوباره گفت:
پس حداقل سمانه خانوم و شهرزاد خانوم و بذارین بمونن .
شهرزاد چشماش برق زد.مطمئن بودم نقشه ای داره .دختره ی ایکبیری .حالمو بهم می زد
بعد از کلی اصرار بالاخره قبول کردن که اینجا بمونن
یا خدا .خودت به دادم برس.
اقای راد رفت و اون دوتا مادر و دختر دوباره با افاده رو مبل نشستن
خدا امشب رو بخیر کنه
نرگس دوباره کنارم نشست و گفت:
عجب پروهایی هستن اینا دیگه .رو که رو نیست سنگ پای قزوین
_واقعا که رو دارن در حده بنز
نرگس بلند شد و رفت تو اشپزخونه
می خواستم برم کمکش که دلم بحال طاها سوخت
نیم خواستم با این دو تا خانوم مثلا محترم تنها باشه
خشایار رفته بود
یکی از پرونده هاشو مطالعه کن
رفتم کنار طاها نشستم
با لحن نگرانی گفت:
گلیا تا اونجایی که من فهمیدم توهان خیلی متعصب .درسته ؟
_اره درسته
_گلی اگه این دختره بره بهش بگه من و تو نیم ساعت تو یه اتاق تنها بودیم بدترین فکرا به ذهن توهان می رسه .
_میگی چیکار کنم؟
_من مطمئنم این دختره بالاخره زهر خودشو می ریزه .باید کاری کنی توهان باورش بشه من و تو مثل خواهر برادریم .بهتره قبل از اینکه اون بهش چرت و پرت بگه تو بهش بگی من و تو چیکار می کردیم.
_برم به توهان بگم من فکر می کردم تو من و دوست داری؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
کودن منظورم اینه که بهش بگی داشتیم فقط حرف می زدیم .قبل از اینکه این دختر بهش بگه.
_اها باش .فردا صب که اومد بهش می گم
طاها از جاش پاشد و گفت :
خوب گلیا من دیگه باید برم .می دونی که خالم تنهاست .باز ممکنه حالش بد بشه .من می رم از خشایار خدافظی می کنم تو از طرفه من از نرگس خدافظی کن
بعد از جاش بلند شد رمت سمت شهرزاد اینت و گفت:
خوب خانوم های محترم خیلی از اشنایی با شما خوشحال شدم .ببخشید ولی باید برم.بازم میگم خیلی خوشحال شدم دیدمتون
شهرزاد خیلی گرم باهاش خدافظی کرد .
نزدیک بود بره تو بغل طاها . سمانه خانومم خیلی معمولی باهاش دست داد
نه بابا .پس اینا انگار فقط با من پدر کشتگی دارن
سرمو تکون دادم و رو مبل نشستم
طاها رفت پیش خشایار و بعد از خدافظی با اون یه بار دیگه اروم باهام حرف زد و بعد رفت.
همینطور به رفتنش نگاه می کردم
زندگیش بهتر از من نبود وی حداقل سایه ی پدر مادر بالای سرش بوده
پدرش که من و خشایار عمو محمد صداش می زدیم مرده خیلی خوب و زحمت کشی بود .کارگر ساختمون بود .
روزو شب کار می کرد تا بتونه خرج خودشو زن و بچه شو بده.

بعد از چند سال
یه روز که حواسش نبوده از بالای ساختمون می افته پایین و جا در جا می میره
از اون به بعد هم طاها کار می کرد هم مامانش
طاها به هر زور و ضربی بود درس می خوند
دلش می خواست دکتر بشه
ولی با مرگ مادرش اونم تو سن 16 سالگی همه ی نقشه هاش نقش بر اب شد
از داره دنیا یه خاله داشت که فلج بود
اوردتش تو خونه ی خودشو از اون به بعد هم خرج خودشو می داد هم خرج خالشو
من و خشایار خاله ی طاها رو خاله سحر صدا می زنیم
زن خوب و مهربونی بود فقط به قوله طاها بعضی وقتا دلقک می شد
عاشق خالش بود .جونشو براش می داد
متوجه اومدن نرگس شدم
از فکر و خیال در اومدم و به نرگس لبخند زدم
خندید و گفت :
اوا پس طاها کجاست ؟
_رفت .گفت ممکنه خاله سحر نگرانش بشه
_اها .
بعد روشو کرد سمت سمانه خانوم و شهرزاد با مهربونی گفت:
دیگه کم کم شام امادست .امیدوارم بپسندین
شهرزاد با کلی عشوه غرور گفت:
فکر نمی کنم .غذا هایی که ما می خوریم همه جزو بهترین غذا ها هست.چون ما بهترین اشپزهارو داریم.فکر نمی کنم انگش کوچیکه ی اونا هم بشین
.
سرخ شدن گوش های نرگس و حس کردم
هروقت عصبانی م شد اینطوری می شد.
اگه زورم بهشون می رسید چشمای جفتشونو از کاشه در می اوردم
دلم می خواست بهشون بگم از خونه ی داداش من گم بشن
ولی بخاطر توهان و اذر جون کوتاه اومدم و گفتم:
به سلامتی
......................
رو تختم دراز کشده بودم
یه یه ساعتی مشد که شام خورده بودیم
غذا از گلوم پایین نرفت .یه دم سرفه ام می گرفت
از بس که این زنیکه و دخترش به ما متلک می گفتن .از خشایار خجالت می کشیدم
واقعا جاب تاسف داشت که مجبور بودم بگم این خانوم یکی از فاملامونه

دلم می خواست
فک خودشو دختر عزیزشو بیارم پایین .واییییییی هرچی اقای راد و شهریار مهربون و اقان این دوتا بی شعور و بدجنسن
یه جوری به غذا ها نگاه می کردن انگار جلوشون سنگ گذاشته بودن
دلم می خواست خرخره شونو بجوم
سرمو گذاشتم رو بالشت
سعی می کردم به موضوع شام فکر نکنم چون از شدت عصبانیت نزدیک بود خودمو لت و پار کنم
بیچاره کسی که داماد اینا میشه
دلم می خواست هرچه زودتر توهان برگرده
اگه بگم لم براش تنگ نشده بود دروغ گفتم
چون داشتم له له دمی زدم که ببینمش
کم کم داشتم قبول می کردم که دوسش دارم و نمی تونمم کاری بکنم
ولی حاضر نبودم غرورمو برای توهان از دست بدم
همیشه به غرورم افتخار می کردم .دلم نمی خواست پیش مرده مغروری مثل توهان اعتراف کنم که دوسش دام
اگه این کاروم بکنم داغون میشم
به ساعتم نگاه کردم 12 بود .
خیلی خوابم می اومد .
سرمو به بالش بیستر فشار دادم و گفتم :
خدایا بابات همه چیز شکرت
دیگه هیچی نفهمیدم...............
با دصای خوردن یه چیزی به شیشه بیدار شدم
به پنجره ی اتاقم نگاه کردم .
یکی داشت اروم سنگ پرت می کرد به پنجره ام
رفتم سمت پنجره که داد و هوار کنم
که توهان دیدم
سریع پنجره رو باز کردم و گفتم:
دیوونه مگه مرض داری سنگ می زنی؟مگه زنگ و نمی بینی؟
_گلیا بدو حاضر شو .
_کجا می خوای بریم این وقت صبحی؟هنوز هوا کامل روشن نشده
_تو کاریت نباشه .حاضر شو
_توهان ؟
_بله ؟
_می خوایم بریم کله پاچه بخوریم ؟
_اره ............
_دلم می خواست از خوشحالی جیغ بکشم .کله پاچه دوست داشتم
سرمو از تو پنجره بردم بیرون و گفتم:
صبر کن بقیه هم بیدار کنم
تند گفت:
نه نه .گلیا به کسی یزی نگو.می خوام دوتایی بریم
می خوام دوتایی بریم
می خوام دوتایی بریم
این جمله تو گوشم زنگ می خوزد
جزو قشنگترین لحظه های زندگیم بود
سرمو تکون دادم و گفتم :
الا میام
سریع رفتم سکت کمدم.اینجا چند دست لباس برام بیشتر نمونده بود
یه پلیور پشمی صورتی پوشیم با کت اسپرت مشکیم و یه شلوار لی ابی کمرنگ
از این لباسا خوشم نمی اومد بخاطر همین نرگس نیاورده بودتشون تو خونه توهان
لباسارو پوشیدم و شالمم سرم کردم و بی سر و صدا رفتم دم در
توهان خندید و در ماشین و برام باز کرد و گفت:
بفرمایید مادمازل
     
#24 | Posted: 26 Sep 2013 21:23
فصل ۱۵

نشستم تو ماشین .درو بست و خودشم سوار شد
خستگی از صورتش می بارید .
با حالت بامزه ای گفتم:
اخه گنده بک مگه تو گوشی نداری؟مثل عهد قجر سنگ پرت می کنه
خندید و گفت:
خواستم مرض بریزم .گفتم شیشه رو بشکنم چه حالی بده .ولی از شانس بده من زود بیدار شدی
صورتش و با دستم عقب دادم و گفتم:
بچه پرو
بلند خندید
انگار خستگی یادش رفته بود.
حالم خیلی بهتر شده بود .بخاطر دیشب ناراحت بودم ولی توهان ناراحتیمو از بین برد .
توهان جدی شد و گفت:
از دیشب چه خبر؟
_هیچی.بعد از اینکه تو و بابایی رفتین بقیه هم رفتن
_همه دیگه ؟
اروم زیره لب گفتم :
حسود بدبخت
_چیزی گفتی؟
_نه نه .اگه منظورت از همه طاهاست .بله 1ساعت بعد از تو رفت.
چپ چپ نگام کرد .با یه لبخند بانمک صاف نشستم و ابروهامو بالا بردم
بعد 10 دیقه زیر چشمی بهش نگاه کردم
لبخند ارومی رو لبش بود .
اروم صداش زد:
گلی؟
بدون اینکه بفهمم از دهنم پرید:
جانم؟
سرشو برگردوند طرفم .
با تعجب نگام می کرد
سرمو انداختم زیر و لبمو گاز گرفتم
_دیشب زن عموم و شهرزاد اونجا موندن؟
با خجالت گفتم:
اره
_لابد مخ خشایار و خوردن مگه نه؟
اروم خندیدم
_برا خنده نگفتما.باید ازخشایار عذر خواهی کنم .من اون دوتارو می شناسم .می دونم چقدر حرف مفت می زنن .حتما نرگس خانوم و خشایار و خیلی ناراحت کردن
بهش نگاه کردم .چقدر با شعور و فهمیده بود
همینطور بهش خیره شده بودم که یهو گفت:
بسه دیگه تموم شدم .جا برای کله پاچه هم نگه دار
با خونسردی تمام گفتم:
به تو نگاه نمی کردم که .الکی خودت و دست بالا نگیر .به اون پسری که تو اون پرشیا نشسته نگاه می کنم .خیلی جیگره
پسره رو اتفاقی دیده بودم .برای اینکه حرص توهان و در بیارم گفتم به اون نگاه می کردم
می دونستم بد عصبی شده
تا اومدم بگم شوخی کردم یه طرف صورتم سوخت .
دستمو گذاشتم رو صورتم .باورم نمیشد
توهان برای دومین بار من و زده بود.
مرتیکه ی .......
بهش نگاه کردم
با عصبانیت نفسش و داد بیرون و داد کشید :
این و زدم تا یادت باشه جلوی شوهرت از مرده دیگه ای حرف نزنی
ببین خانوم تو صاحاب داری.هروقت این یه سال تموم شد هر غلطی دلت خواست بکن .
حرفی نزدم .چیزی نداشتم که بگم .دوباره ازش بدم اومده بود
پشت چراغ قرمز استاده بود .
کیفمو برداشتم و در ماشین و باز کردم و از ماشین پیاده شدم .
بین ماشینا راه می رفتم
تحمل فضای ماشین توهان و نداشتم .
می دویدم و گریه می کردم
صدای چندتا بوق از پشت سرم اومد
فکر کردم توهان اومده دنبالم.برگشتم تا بهش بگم بره گم بشه
تا سرمو برگردوندم یه مزدای مشکی برام بوق زد و یه پسر از اون فشن مشن ها سرشو از از شیشه اورد بیرون و گفت:
برسونمتون خانمی
_گمشو .مرتیکه ی عوضی
_ای ای دختر .بی ادب نباش.بیا بالا ناز نکن .بدو ببینم .باید بریم چندتا از دوستامم سوار کنیم .اونطوری بهمون بیشتر خوش می گذره .
_نکبت .برو بابا
سریع رفتم اونور خیابون تا سوار تاکسی بشم و برم خونه ی خشایار
پسره دوباره اومد اون سمت و گفت:
بیست تومن خوبه؟نفری بیست تومن .خوبه ها .4 نفریم
مرتیکه ی کثافت .
بهش توجه ای نکردم و رفتم اون ورتر .
دوباره اومد جلومو گفت :
بابا بسه دیگه .سی تومن .بیا بالا بهت خوش می گذره .نفری سی تومن و تو خواباتم نمی بینی ها .
صدای داد توهان باعث شد که با ترس برگردم:
اون سی تومن و به کی می خوای بدی؟بیا بگو تا حالیت کنم
پسره خنده ای کرد و گفت:
برو بابا بچه سوسول .خره کی باشی ؟
دره ماشین و باز کرد و پسره رو کشید بیرون

داد کشید:
خوب می گفتی .به کی می خوای پول بدی.بگو تا زبونت و از حلقومت بیرون بکشم.
رفتم کنارشون و گفتم :
توهان ولش کن .بیا بریم
داد کشید :
گمشو تو ماشین
_توهان........
_بهت میگم برو تو ماشین
پسره از حواس پرتی توهان استفاده کرد و محکم با مشت کوبید تو صورتش
جیغ کشیدم
خدارو شکر صبح زود بود .خیابون تقریبا خلوت بود
ولی تک و توک مردم می اومدن طرفمون
توهان خون کنار لبش و پاک کرد و به سمت پسره حمله کرد
یقه اش و گرفت چند بار مشتش و رو صورت پسره خالی کرد
پسره افتاده بود رو زمین
سریع از جاش بلند شد و رفت سمت توهان
جیغ کشیدم :
توهان ترو خدا .ولش کن .
هق هقم بلند شده بود
به توهان التماس می کردم ولش کنه ولی........
یکی اون می زد یکی توهان .صورت هردوشون زخمی شده بود
بالاخره مردم تونستن به زور از هم جداشون کنن
دویدم سمت توهان
گوشه ی لبش پاره شده بود .پایین چشمشم کبود شده بود
لبم و گاز گرفتم و دستمو رو صورتش کشیدم
اشکام می ریخت رو صورتم
داد کشید:
گریه نکن .
_چشم .صبر کن صورتتو تمیز کنم .خونی شده
دستمو کشید و با صدای بلندی گفت:
برو تا ماشین .
_توهان نری دعوا کنیا
_گفتم برو .
_توهان بیا بریم .غلط کردم .بیا بریم .تروخدا .جان من بیا بریم ول کن .
با عصبانیت نگام کرد و دنبالم اومد و سوار ماشین شد
از تو کیفم دستمال دراوردم و گوشه ی لبش و تمیز کردم .
چقدر صورت قشنگش زخمی شده بود
به چشماش نگاه کردم .بهم خیره شده بود .
دستمال و رو لبش فشار دادم . اشکام بدون اختیار می ریخت رو صورتم
یهو روی صرتم خم شد و با حرص گفت:
گریه نکن لامصب .
_توها.........
لباش و گذاشت رو لبام و کمرم و محکم گرفت و به خودش فشارم داد
محکم لبام و می بوسید .
خدارو شکر خیابون شلوغ نبود و کسی نمی تونست مارو ببینه
لباش و از لبام کن و سرم و بین دستاش گرفت و فشار داد و گفت:
لعنتی براچی عصبانیم می کنی؟براچی کاری می کنی که سرت داد بزنم و بزنمت؟اخه احمق اگه نرسیده بودم می دونی اون مرتیکه ممکن بود چه بلایی سرت بیاره؟اخه براچی یه ذره فکر نمی کنی؟براچی دیوونم می کنی؟

با صدای لرزونی گفتم :
معذرت می خوام .ببخشید .فقط می خواستم باهات شوخی کنم وگرنه من اصلا اون پسره رو ندیدم .
دستش و کشید روی صورتم و گفت:
اذیتم نکن گلیا.من داغونم بیشتر داغونم نکن.
دوباره اشکام ریخت رو صورتم
محکم بغلم کرد و گفت:
ببخشید .قول میدم دیگه دست روت بلند نکنم فقط عصبانیم نکن.من می خوام باهات مهربون باشم ولی تو نمی ذاری .
-ببخشید
اشکامو با دستش پاک کرد و با صدای ارومی گفت:
دیگه ام جلو من گریه نکن .وقتی گریه می کنی شکل قورباغه میشی
با مشت زدم رو سینه اش.هردومون خندیدیم
صاف نشست و ماشین و روشن کرد .
اروم پرسیدم :
کجا میری؟
_کجا قرار بود برم؟
_بیخیال کله پاچه
_امکان نداره .خستم. گشنمم هست می خوام یه دلی از عزا دربیارم .
_بیا بریم خونه .اونجا صبحونه میخوری
_نه .من کله پاچه می خوام
_اههههههه لجباز
خندید و گفت:
بفرمایید رسیدیم .
_به همین زودی؟
_اره .پیاده شو دیگه
پیاده شدم و رفتم سمت توهان
دستمو گرفت و راه افتاد.
به صورتش نگاه کردم
بمیرم براش زخمی شده بود .البته پسره دیگه براش صورتی باقی نمونده بود ولی حقش بود .
وارد مغازه شدیم
بوی کله پاچه پیچید تو دماغم
خیلی وقت بود کله پاچه نخورده بودم
پشت میز نشستم .توهان رفت تا سفارش بده
بعد از 10 دیقه برگشت و گفت:
تا 5 دیقه دیگه برامون میارن
لبخندی زدم و گفتم :
باشه.
با یه تیکه نون شروع کردم به بازی کردن نمی دونستم چطوری باید بهش بگم
_توهان؟
سرش و اورد بالا و با مهربونی گفت:
بله؟
_ببین من می خوام یه چیزی بهت بگم اما باید قول بدی عصبانی نشی
همون موقغ غذامون و اوردن
توهان برام همه چیز سفارش داده بود .با لبخند نگاش کردم و گفتم:
ممنون.
سرشو تکون داد و گفت :
نوش جان .خوب چی می خواستی بگی؟
_راستش ..........راستش ببین توهان طاها درست عین داداشمه. تو که رفتی منم رفتم تو اتاقم ........
با صدای تقریبا بلند و عصبی گفت:
خفخ خون بگیر .
_توهان بذار من حرف.......
_گلیا دهنتو می بندی یا یه سیلی دیگه می خوای؟
_اخه ........
_چیه؟می خوای چی بگی؟می خوای چی تعریف کنی؟یه وقت نمی خوای تعریف کنی چطوری می بوسیدتت؟یا مثلا........
_بس کن توهان.بذار منم حرف بزنم .می خواستم بگم که بعدا برات سوءتفاهم نشه .فقط اومده بود باهام حرف بزنه.
پوزخندی زد و با حرص قاشقش و گذاشت دهنش
_توهان ؟
_ها؟
_ایشششش .بی ادب .می خواستم بگم می خوام یه مهمونی راه بندازم .می خوام به کاری که اذر جون گفت گوش بدم .
هیچی نگفت
_هوی توهان ؟؟؟؟؟؟
بازم حرف نزد
با عصبانیت گفتم:
بس کن دیگه .لال مونی گرفتی؟اخه احمق اگه من با طاها تو اتاق کاری می کردم که نمی یومدم به تو بگم

با عصبانیت نگام کرد و گفت:
به من چه ؟ها؟مگه من شوهرتم ؟براچی به من توضیح میدی ؟
باورم نمی شد .انگار نه انگار که همین 10 دیقه پیش داشت بخاطر من دعوا می کرد.
     
#25 | Posted: 26 Sep 2013 21:23
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و شروع کردم به خوردن
تو ذهنم به خودم فحش می دادم که به این یالقوز توضیح می دادم
اصلا به این چه؟راست میگه دیگه
مگه واقعا شوهرم بود .براچی باید براش توضیح می دادم
خاک بر سره من .نکبت
بعد از 10 دیقه توهان پا شد و با حالت سردی گفت:
خوردی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
چرا یهو اینطوری شده بود؟
انگار به یه بدبخت گدا گشنه غذا داده و الان می خواست تشکرش و بشنوه
دلم می خواست مخ نداشتش و منفجر کنم
مرتیکه ی بیشعور
هنوز غذامو نخورده بودم ولی از جام بلند شدم
نمی خواستم جلوش کم بیارم
سرمو بالا گرفتم و از در رفتم بیرون
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
ایول .دمم گرم
خوب حالش و گرفتم . لبخند گشادی رو صورتم بود و نمی تونستم جمعش کنم
رفتم سمت ماشین ولی یادم افتاد که می خوام حال توهان و بگیرم
تا اون باشه که الکی اذیتم نکنه.
راهمو کج کردم و رفتم سمت خیابون اصلی
دیگه خیابون شلوغ شده بود .
صدای توهان و از پشت سرم شنیدم
برگشتم .توی ماشین نشسته بود و دنبالم می اومد و صدام می کرد
صدام و متعجب کردم .و گفتم:
بفرمایید اقا ؟با من بودین؟
_گلیا این لوس بازی هارو در نیار حال و حوصله ندارم .بیا سوار شو
_اقا شما چی میگین؟لطفا مزاحم نشین
_گلیا اعصاب من و بهم نریز .گمشو بیا تو ماشین
_اقا مزاحم نشو .زنگ می زنم پلیس بیادا
قیافه ی متعجبش باعث می شد خنده ام بگیره
لبخندم و به زور جمع کردم و گفتم:
بفرمایین اقا .مزاحم نشین
_گلیا دیگه دای اون روی سگ من و بالا میاری ها .بهت میگم بیا بالا
همون دیقه سه تا پسر از کنارمون گذشتن
یکی از اون پسرا اومد جلو و گفت:
خانوم مزاحمه؟
به پسره نگاه کردم .
بدجوری دلم می خواست جواب حرفای توهان و پس بدم
اروم گفتم:
بله اقا .ایشون مزاحمم شدن
توهان از ماشین اومدپایین و گفت:
گلیا حرف مفت نزن .بیا برو سوار شو
پسره با عصبانیت رفت سمت توهان و یقه اش و گرفت و گفت:
چی میگی یارو؟چرا برا این خانوم مزاحمت ایجاد می کنی؟
توهان پسره رو هول داد و گفت:
اقا من شوهر این خانومم
داد کشیدم :
دروغ میگه اقا .مزاحمم شده
پسره به سمت توهان رفت و با مشت کوبید تو صورت توهان
توهان چند قدم عقب رفت و به پسره نگاه کرد و یه دفعه به سمتش رفت
محکم زد تو صورت پسره
دوستای پسره اومد جلو و ریختن رو سر توهان
یه نفر به سه نفر
واقعا نامردی بود .ولی داشتم از دعواشون لذت می بردم
زوره توهان به هر سه تای اونا اونم با این هیکلا نمی رسید
یکی توهان می زد سه تا اونا
صورتش داغون شده بود
دلم طاقت نیاورد .داشتم دیوونه می شدم
دویدم جلوشون و دادکشیدم:
اقا ولش کنین .ترو خدا ولش کنین
یکی شون دست از دعوا برداشت و گفت:
چی میگی خانوم ؟این اقا مزاحمت ایجاد کرده باید بکشیمش
_اقا ولش کنین .
همینطور کتک کاری می کردن
داد کشیدم:
اقا شوهرمه ولش کنین.ولش کنین تورو خدا .شوهرمه .التماستون میکنم .ولش کنین
یهو دست از کتک کاری کشیدن
پسرا با تعجب نگام می کردن
از دماغ توهان خون فواره می زد .تکیه اش و داد به ماشین
داد کشیدم :
اقا برین دیگه .شوهرمه
یکی شون داد کشید :
خانوم مچلمون کردی؟اون اول که مزاحمت بود؟
_اقا برو دیگه .غلط کردم دیگه .شوهرمه
پسرا یه نگاهی به توهان کردن و راهشونو کج مردن و رفتن
تند رفتم کنار توهان
از دهن و دماغش خون می اومد
یقه ی لباسش پاره شده بود
تند تند نفس می کشید
با گریه گفتم :
توهان.......تورو خدا .توهان غلط کردم .چت شده ؟
یه دفعه افتاد رو زمین
محکم زدم تو سرم و داد کشیدم :
توهان......مرگ من ؟چت شده ؟یا خدا .یا ابولفضل .توهان جان من .توهان جان غلط کردم چی شدی یهو؟
دستشو گذاشت رو صورتم و اروم گفت:
گل .....گلیا......ارو......باش .قرص......داشبورد ماشی.......گلی
سریع رفتم داخل ماشین .داشبورد و باز کردم .یه بسته قرص توش بود .
بدون اینکه بفهمم چه قرصی برداشتم و رفتم کنار توهان
با هق هق گفتم:
تو.......تو........توهان بیا .......قرص ها
یه قرص و از کاورش دراوردم و گذاشتم تو دهن توهان
اروم قورتش داد
هرکی از کنارمون می گذشت یه نگاه بهمون می کرد و با تعجب رد می شد
برام مهم نبود .گند زده بودم
من توهان و دوست داشتم ولی ............
خاک بر سره این عشق مسخره ام
نفس های توهان داشت عادی می شد
دستمو گذاشتم رو صورتش و با گریه گفتم:
توهانی .....خوبی ؟اره بهتری؟
_اره عزیزم .خوبم .میشه کمکم کنی برم تو ماشین
_اوهوم
پشت کمرش و گرفتم و اروم بلندش کردم .
داشتم له می شدم.

سعی می کرد خودش راه بره ولی نمی تونست
تمام سنگینیش افتاده بود رو من
به زور بردمش توی ماشین و درازش کردم
سریع پشت فرمون نشستم و رفتم سمت خیابون اصلی.
دغاشتم می مردم .خاک بر سره من کنن .
تو دلم هرچی فحش می تونستم به خودم دادم
هر دیقه یه نگاه به توهان می نداختم و دوباره به جلوم خیره می شدم
از استرس زیاد به نفس نفس افتاده بودم
نمی دونستم باید برم بیمارستان یا برم خونه
داشتم دیوونه می شدم
با صدای بلند گریه می کرد:
اهو.......اهو جان.........
پامو گذاشتم رو ترمز .برگشتم سمت توهان
به شدت عرق کرده بود .اهو گفتناش داشت دیوونم می کرد .
داد کشیدم :
توهان .اهو اینجا نیست .منم توهان .توهان منم گلیام
چشماشو یه کم باز کرد و زمزمه کرد:
گلیا......معذرت می خوام .......گلی ....دیگه ......
_اروم باش توهان الان میریم بیمارستان
_نه .........بیما .....نه .برو ........خونه ........برو
_ولی.......
_برو......
_باشه .باشه میرم خونه
سریع حرکت کردم سمت خونه
با سرعت 100 تا می رفتم .
داشتم می مردم از ترس
اگه توهان چیزیش می شد من می مردم
من دوسش داشتم .دیوونش بودم .من ........من .........عاشقش بودم
.کپ کردم .من اعتراف کرده بودم.
من عاشق توهان شده بودم .
صدای بوق یه ماشین باعث شد از توهم بیام بیرون
سریع ماشین و کشیدم کنار
صدای یارو تو گوشم می پیچید:
هوی خانوم عاشقی؟
عاشقم ؟
عاشقم؟
عاشقم؟
عاشقم ...........اره .....عاشق شدم
ناخوداگاه یه لبخند کوچیک رو لبم نشست
دوباره سرعتم و بیشتر کردم
بعد از 10 دیقه رسیدم دم در خونه
سریع در عقب ماشین و باز کردم و با صدای ارومی توهان و صدا کردم:
توهان .......توهان جونم پاشو .......پاشو کمکت کنم بریم تو خونه
نگاه کن خونه خودمون
پاشو ............پاشو عزیزم
دور شونه هاش و گرفتم و به زور بلندش کردم.
واقعا دیگه کمرم داشت می شکست
به زور بردمش تو خونه .
تا رسیدیم انداختمش رو مبل .
کمرم تقریبا له شده بود

کنارش نشستم
بدجوری عرق کرده بود .
نمی فهمیدم چش شده .داشت تو تب می سوخت .
کتش و دراوردم و دکمه های بولیزش و باز کردم
عضله های رو شکمش رو اعصابم دراز نشست می رفت
سعی می کردم به شکم و سینه ی عضلانیش نگاه نکنم
دستم و گذاشتم رو لباش
چقدر دوست داشتم بازم طعم لباشو بچشم
سرم و خم کردم رو صورتش و پیشونیش و اروم بوسیدم
داغ داغ بود .
سرمو گذاشتم رو سینه ی لختش
چقدر دلم می خواست این تکیه گاه برای من بود
چقدر دلم می خواست این دستا مال من بود
چقدر دلم می خواست تو ماشین بجای اهو من و صدا کنه
می دونستم اهو رو دیگه دوست نداره این از حرفاش معلوم بود ولی........
داشتم از حسادت می ترکیدم
به گرد پای اهو نمی رسیدم
نه از نظره ظاهر
نه از نظره عشوه و لوندی
نه از نظره...............
یه قطره اشک از چشمم ریخت رو شونه ی توهان
صدای توهان باعث شد که از جام بپرم:
اخه خل و چل ادم سرشو می ذاره رو سینه ی یه کسی که مریضه؟نمیگی سرما بخوری؟
_من ........من ............همین طور............اخه ......من ...اصلا
_خوب بابا نمی خواد ماست مالیش کنی.پاشو برو قرصای من و بیار .حالم خوب نیست
_توهان ؟
_بله؟
_معذرت می خوام .اون موقع عصبانی بودم .من نمی خواستم حالت بد بشه ولی..........ببخشید .
هیچی نگفت
سرمو اورد بالا که ببینم چرا جواب نمی ده که قیافه ی مهربون توهان و دیدم
لبخند ارومی رو لباش بود .
سرم و به نشونه ی چیه تکون دادم
بلند خندید و گفت:
پاشو برو قرصامو بیار .قلبم درد می کنه .بجنب دیگه دختر .داری خلم می کنی
_قرصات کجاست؟
_تو کشوی تختم .گلیا بجنب الان ایست قلبی می کنما
_ااااااا بی شعور این چه حرفیه ؟
_برووو دیگه
سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق توهان
رفتم سمت کشوش .سریع قرصاش و برداشتم .می خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به قاب عکس رو میز افتاد.
بی اختیار کشیده می شدم سمت میز
می خواستم ببینم عکس اهو توی اون قاب یا نه
جلوی میز ایستاده بودم و دستمو بردم سمت قاب عکس
سریع دستم و کشیدم عقب
می ترسیدم . از چیزی که قرار بود ببینم وحشت داشتم
به خودم اعتراف کرده بودم عاشق توهانم
اگه عکس اهو اونجا بود داغون می شدم

دستم و بردم سمت عکس
یه نفس عمیق کشیدم
انگار قرار بود کوه بکنم
تما شجاعتم و ریختم تو دستمو به زور قاب عکس و گرفتم تو دستم
تا می خواستم برعکسش کنم که ببینم عکس کیه صدای توهان باعث شد قاب از دستم بی افته :
فضولی کار خوبی نیستا
دستمو گرفتم جلو دهنم تا جیغ نکشم
شیشه های قای عکس پخش شده بود
     
#26 | Posted: 26 Sep 2013 21:24
تا خواستم برم جلو توهان داد کشید:
نیا.نیا ببینم .رو زمین شیشه ریخته.صبر کن جمشون کنم
اومد کنارم و قاب عکس و از رو زمین برداشت .عکس از بین شیشه خورده ها برداشت و قاب عکس و گذاشت رو میز
بهم نگاه مهربونی کرد و گفت:
می خواستی ببینی عکس کیه؟
بیا نگاه کن
عکس جلو گرفت
به عکس خیره شده بودم.یه عکس قدیمی از یه زن بور و سفید با چشمای ابی
صفت خوشگل براش کم بود .
دیوانه کننده زیبا بود .
دماغ قلمی لبای غنچه مانند و کوچولو .چشمای شهلا و خمار ابی رنگ
ادم فکر می کرد تو دریاست
این کی بود ؟تابحال زن به این زیبایی ندیده بودم
به توهان نگاه کردم
انگار از چشمام خوند چی میگم.
با صدای غمگینی گفت:
مادرمه .عکسش همیشه پیشمه .تو مطبم تو بیمارستان تو شرکت همه جا
من عاشقشم .یادم نمیاد .هیچی ازش یادم نمیاد ولی یه حسی بهم میگه دیوانه وار دوسش دارم
عکس برگردوند طرف خودش و به چهره ی مادرش لبخند قشنگی زد
دستش و کشید رو عکس.
روش و کرد به من و گفت:
نمی خوای قرصای من و بدی.قلبم بد درد می کنه ها
_اها بیا
قرصارو دادم بهش و پرسیدم :
چه بیماری داری؟
_تنگی دریچه ی قلبی
_اهاااااا.

_توهان ؟
_بله؟
_یه چیزی بپرسم؟
_بپرس
_اون کسی که اهو باهاش بهت خیانت کرد همونی که تو باغ بود و می شناختی؟
جوابی نداد
بهش نگاه کردم
بدون هیچ عکس العملی بهم خیره شده بود
_اگه می خوای........
_اره می شناختمش .
_یعنی اون یکی از اشناهاتون بود؟
پوزخندی زد و گفت:
اشنا؟جوک بامزه ای بود .اون کثافت برادرم بود
_چی؟
_من و اهورا و سیامک
سه تا دوست بودیم.سه تا بردار.سه تا رفیق که هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم
من و اهورا امریکا به دنیا اومده بودیم .از اول باهم دوست بودیم .وقتی من اومدم ایران با سیامک اشنا شدم
یه پسر شر و شیطون که هیچ کس از دست کاراش ارامش نداشت
سه سال بعد اهورا اومد .اونم از سیامک خوشش اومده بود .از اون به بعد همیشه باهم بودیم .خیلی وجه اشتراکا داشتیم .اهورا از همون اول عاشق دختر خالش بود .از هممونم زودتر ازدواج کرد. تو سن 19 سالگی اومد امریکا و با دختر خالش عروسی کرد .
وقتی برگشتم اولین ادمی که رفتم پیشش سیامک بود.برا جشن دعوتش کردم ولی نیومد
بعد از 10 روز بهم نگ زد و گفت می خواد بره المان
گفت احتمالا دیگه بر نمی گرده
زیاد ناراحت نشدم .من المان خیلی می رفتم .اونجا کار داشتم
نشد برم فرودگاه .سامک رفت .من موندم و اهورا
با اهو ازدواج کردم .خوشبخت ترین مرد جهان بودم .هیچی کم نداشتم
برای کارم که رفتم المان می خواستم برم سیامک و ببینم
رفتم خونش.ولی کسی نبود .هرچی هم بهش زنگ می زدم بر نمی داشت
بیخیالش شدم
برگشتم ایران
بقیه ی ماجرا رو تارا برات تعریف کرده
فقط یه چیزو برات نگفته
اینکه اون مردی که تو باغ بود سیامک بود .
البته تارا نشناختتش .هیچ کس نفهمید اون کیه
چون قیافه اش خیلی عوض شده بود .فقط چشماش .منم از روی چشماش فهمیدم اون کیه.
یعنی دهنم اندازه ی غار باز مونده بود .ماشالله
دیگه اون اوج بدبختی بود .یه رفیق به ادم خیانت کنه؟وایییی
_گلی؟
_بله؟
_تو دوستی رفیقی چیزی نداری؟تو این مدت ندیدم به جز اون داداش جون خیالیت با کسی دوست باشی.
_نه از وقتی بچه بودم دوستی نداشتم .یعنی ادم اروم و گوشه گیری بودم .ترجیح می دادم تنها باشم

_توهان؟یه چیز دیگه بپرسم؟
_لطفا چرت و پرت نپرس اعصاب ندارم .
_تو از شهریار متنفری؟
_نه
_پس چرا این و میگی؟
_من ازش بدم میاد .به نظرم ادم بدیه .البته در مورد اهو ........خودم می دونم اهو مقصره همه ی این جریاناته ولی در کل من و شهریار از هم خوشمون نمیاد
_توهان؟
_باز چیه؟
_بیماری قلبیت ارثی؟
_اره .مامانمم همین بیماری رو داشت
_توهان میگم کی مهمونی بگیریم؟
_فرقی نداره هر موقع خواستی
_هفته ی دیگه ؟
_به نظرت کسی من و ب این صورت ببینه چی میگه ؟
اخ بمیرم الهی .لعنت به من .همش تقصیره من بود .راست می گفت
گوشه لبش زخم بود
پایین چشم چپش و رو پیشونیش کبود بود
سرم و انداختم پایین و گفتم:
من واقعا معذرت می خوام
_بیخیال
_ای وای خاک بر سرم
_چرا؟
_یادم رفت به خشایار خبر بدم .حتما الان کلی نگران شده
_خوب بدو برو زنگ بزن دیگه
_باشه .من رفتم
از اتاق اومدم بیرون از تلفن خونه شماره ی گوشی خشایارو گرفتم.
هنوز یه زنگ نخورده بود که صدای خشایار پیچید تو گوشم:
الو
_سلا داداشی
_خدا ذلیلت نکنه دختر مب دونی از صبحه چقدر نگرانت شدم ؟
_ببخشید داداش جونم .توهان اومد دنبالم اومدیم خونه دیگه .بعدشم یادم رفت
_خدا من و از دست تو بکشه
_خشی میام می زنم لت و پارت می کنم از این حرفا بزنی ها
_برو ببینم .برو می خوام برم پیش نرگس .
_باشه برو .خوششششش بگذره .خدافظ
_دیوونه ی کوچولو .خدافظ
همون موقع اذر جون زنگ زد
با شوق جواب دادم :
سلام اذر جون .خوب هستین؟
_سلام دخترم .خیلی ممنون .تو خوبی؟
_ممنون اذر جون .ای بد نیستم
_می دونی گلیا از سره صبح به دل شوره گرفتم هی فکر می کردم یه اتفاقی قراره بیفته .دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زنگ زدم .حالا توهان خوبه؟
_اره اذر جون معلومه که خوبه .الانم تو دراز کشیده .فکر کنم خوابیده
_گلیا جان عزیزم میگم عیبی نداره من بیام اونجا ؟نمی دونم چرا دلم اینطوریه؟
_البته .قدمتون رو چشم .بفرمایید .
_باشه عزیزم پس من با تارا تا یه ساعت دیگه میایم اونجا .فعلا کاری نداری دخترم ؟
_زود بیاین پس .خدافظ
_خدافظ عزیزم
گوشی رو گذاشتم سره جاش .
توهان با صدای بلندی گفت :
خاک بر سرت کنن گلیا
_وا ؟چرا!!!؟
_اخه .........من چی بگم به تو ؟اینا الان بیان من و با این صورت ببینن که سکته می کنن
دستمو گرفتم جلو دهنم و گفتم:
وایییییییی راست میگی. اصلا حواسم نبود .حالا چیکار کنیم ؟
_هیچی باید خیلی طبیعی رفتار کنیم
_توهان یه دیقه بیا تو اشپز خونه
_چرا؟
_بیا تو
خودم جلوتر رفتم تو اشپز خونه و پشت سرم توهان اومد
قدم بهش نمی رسید .مجبور شدم رو پنجه ی پام بلند بشم
چونه ی محکمش و گرفتم تو دستم و خون خشک شده ی کنار لبش و با دستمال پاک کردم
یه پنبه برداشتم و بتادینیش کردم و گذاشتم رو صورت توهان
یهو دستش مشت شد .
فهمیدم دردش اومده .
اروم گفتم :
ببخشید الا ن تموم میشه .
پنبه رو برداشتم و انداختم تو سطل اشغال
هنوز یه دستم رو صورتش بود
بهش نگاه کردم و گفتم :
الان صورتت یه کم بهتر میشه
با مهربونی به چشمام نگاه کرد .
دستم و گرفت بین دستاش و بوسید .
سرش و اورد دم گوشم و گفت:
خیلی خیلی ممنون .
سریع به حالت دو رفتم تو سالن و داد کشیدم :
توهان بیا اینجا یه ذره اینجا رو مرتب کنیم .
_بیخیال گلی .کی حال تمیز کاری داره .
_تنبل .پس حداقل بیا بریم لباس بپوش
این و بخاطر تارا و اذر جون نگفتم .خودم داشتم دیوونه می شدم . دیگه نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم
انگار فهمیده بود چه مرگمه .

با شیطنت نگام کرد و گفت :
لازم نیست .تارا و اذر جون عادت دارن من جلوشون اینطوری باشم . هیچ وقت جلو اونا بولیز نمی پوشم
بعد خودش و انداخت رو مبل و ادامه داد :
منم اینطوری راحت ترم
_توهان زشته .بیا بریم لباس بپوش
بلند خندید و گفت:
اااااااا؟زشته ؟مطمئنی؟
دیگه مونده بودم چیکار کنم .واقعا داشتم خل می شدم .چشمم که به عضله هاش می افتاد از خود بی خود می شدم .با صدای بلند و پر حرصی گفتم :
اصلا به درک .به من چه .ابروی تو میره.
دوباره بلند خندید ولی از جاش تکون نخورد
رو مبل نشستم .تمام سعی ام رو می کردم به بدنش نگاه نکنم ولی ناخوداگاه چشمم می رفت سمت شکمش
توهان صداش و نازک کرد و با عشوه گفت:
وایییییی چقدر شما هیز تشریف دارین .خوب خانوم محترم نباید چشم چرونی کنی .باید بیای با بابام صحبت کنی
از خنده غش کرده بودم .یه سیب از رو میز برداشتم و پرتاب کردم سمت توهان
سیب و رو هوا گرفت و ی گاز محکم زد .
همینطور بلند بلند می خندیدیم
که یهو از جاش بلند شود و گفت:
گلیا پاشو بیا تو اتاقم
_براچی بیام؟
_بیا کارت دارم
رفتم تو اتاقش . به میزش تکیه داده بود
_چرا گفتی بیام ؟
_بیا برا من لباس انتخاب کن .
_خوب برو خودت یه لباس بردار بپوش دیگه
_می خوام تو انتخاب کنی
با تعجب بهش نگاه می کردم .داشتم این کارش و تو ذهنم مرور می کردم .
_برو دیگه .
_با مکث رفتم سمت کمدش و شروع کردم به نگاه کردن لباساش
همه ی لباساش مارک دار بودن .فکر کنم قیمت هر بولیزش به اندازه ی کل لباسای من بود .
نمی دونستم کدوم و بر دارم
یکی از یکی باحال تر و شیک تر
_انتخاب کردی؟
_نه .من نمی دونم کدومش و باید .......
_گلی خانوم از هرکدوم خوشت میاد بر دارش بده به من
دوباره به لباساش نگاه کردم
یه بولیز سبز چمنی برداشتم و دادمش به توهان
با تعجب نگام کرد و گفت:
این و بپوشم ؟
_اره مگه عیبی داره ؟
     
#27 | Posted: 26 Sep 2013 21:24 | Edited By: Alijigartala
خندید و گفت :
نه .راستش اون همیشه از این رنگ بدش می اومد
اون ؟اون کی بود ؟اها منظورش اهو بود .
پس یعنی اهو از رنگ چشمای من بدش می اومد
به جهنم .خلایق هرچه لایق
با عصبانیت گفتم :
خوب چیکار کنم ؟می خوای نپوشش به من چه؟
-من کی گفتم نمی پوشم ؟خیلی هم قشنگه .معلومه که می پوشمش

بولیز و پوشید
معرکه شده بود .هر لحظه بیشتر عاشقش می شدم
نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم .
من عاشقش بودم .عاشق همه چیزش
عاشق صورتش عاشق رفتارش عاشق هیکلش
کاش الان می تونستم برم تو بغلش
بهش بگم دوست دارم . کاش......
احساسم تازه جوونه زده بود یه عشق کوچیک ولی.......
باید جلوی رشدش و می گرفتم .این احساس نباید رشد می کرد .
توهان من و دوست نداره و این یعنی نابود شدن من
من نمی تونستم زن اون باشم .اون هیچ وقت عاشق من نمیشد
پس باید این احساس کوچیک و ریشه کن کنم .
فعلا غرورم از همه ی این ها مهم تره
صدای زنگ در باعث شد از اتاق بیام بیرون و در و برای اذر جون و تارا باز کنم
بعد از 5 دیقه اومدن تو
با من روبوسی می کردن که توهان اومد تو سالن
اذر جون تا صورتش و دید داد کشید :
اییییی وایییی.خاک بر سرم .
کیفش از دستش افتاد و به سمت توهان شیرجه رفت
تارا همینطور با تعجب به صورت توهان نگاه می کرد
اذر جون می زد تو صورتش و می گفت:
عزیز دلم پسرم چت شده .چرا اینطوری شده
توهان خنده اش گرفته بود .با همون خنده سعی میکرد اذر جون و اروم کنه :
اذی جون .ارو بابا .چیزیم نیست که .بابا مادره من اروم باشه .اذی جون الان فشارت میره بالا ها اروم .......
بالاخره با حرفای توهان و کارای من و تارا اذر جون نشست رو مبل و اروم شد
رفتم تو اشپزخونه که یه شربت برا اذر جون بیارم .تارا هم دنبالم اومد
داشتم شربت می ریختم که با تعجب پرسید:
گلیا توهان چرا این شکلی شده ؟
_دعوا کرده .
_با کی؟
_با یه پسر .مزاحمم شده بود .
دلم نمی خواست جریان اون سه تا پسره رو تعریف کنم .می دونستم تقصیره من .پس ترجیح دادم چیزی نگم
_دروغ نگو گلیا
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
چه دروغی دارم بگم ؟
_گلیا این کاره یه نفر نیست . توهان از پس یه نفر بر میاد . این کاره چند نفره.وگرنه توهان تو دعوا کردن استاده . این کاره یه نفر نمی تونه باشه
_ول کن تارا .بیا این شربت و بگیر............
_گلیا جواب من و بده .توهان چرا اینطوری شده ؟
_اهههه.بس کن دیگه .با سه تا پسر دعواش شد
_سه تا پسر مزاحم تو شدن ؟
_نخیر
_گلیا من دوستتم یا بهتر بگم خواهر شوهرت .......پوفففففف
خنده ام گرفت .
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلند خندیدم
تارا هم خندید و گفت:
زقنبود .حالا اذیت نکن بگو چی شده دیگه
_هیچی بابا .صبح باهم رفتیم بیرون دعوامون شد منم بدون اون رفتم .دنبالم اومد .اون سه تا پسرم فکر کردن مزاحمه
_توام نشستی بر بر نگاه کردی .اره؟
_می دونی کلی ام کیف کردم
سریع دویدم سمت سالن و تارا هم دنبالم اومد
دوره خونه می دویدیم
اذر جون داد کشید:
بس کنین .این بچه بازی ها چیه ؟
به حرفش گوش ندادیم و همین طور می دویدیم که یهو توهان رفت جلوی تارا و جلوش ایستاد .نمی ذاشت تکون بخوره
نفسم بالا نمی اومد .توهان خدا خیرت بده
تارا با قهر گفت :
داداش اذیت نکن .برو بذار بگیرمش
_تو غلط می کنی زن من و بگیری .
_توهان برو کنار من باید این و بکشم .دارم از تو دفاع می کنم خره
توهان با یه حرکت تارا رو بلند کرد و گفت :
لازم نکرده
تارا جیغ می زد و می گفت :
داداشی .توهان من می ترسم بذارم زمین
من و اذر جون از خنده غش کرده بودیم
بالاخره تارا با لگدی که به پهلو ی توهان زد تونست بیاد پایین و کنار اذر جون نشست
رفتم تو اشپز خونه و این دفعه 4 تا لیوان شربت درست کردم و بردم برا بقیه و کنارشون نشستم
اذر جون گفت :
خوب بچه ها .تصمیم گرفتین؟
_درباره ی چی؟
_درباره ی اینکه کی مهمونی رو بگیرین
توهان با صدای ارومی گفت :
اخه خانوم محترم نه به داره نه به باره .
_همین که گفتم .باید یه مهمونی بگیرین
بلند گفتم :
اذر جون من کاملا موافقم .
توهان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
ولی اخه.......
_دیگه ولی و اما و اگر نداره .حرف درست و گلیا زد .
_باشه اذی جون . چشم مهمونی می گیریم
_کی؟
_دو هفته دیگه
_امکان نداره .
_اخه براچی؟
_باید تا سه روزه اینده این مهمونی برگذار بشه
توهان با صدای بلندی گفت :
یعنی چی اخه ؟تا سه روزه دیگه .......
_توهان جان همین گلیا .ازت خواهش می کنم .
توهان با حرص به اذر جون نگاه می کرد .دستش و برد لای موهاش و هیچی نگفت .
_توهان .پسرم قبوله باشه؟
_نمی دونم والا .هرچی شما بگین .
من و تارا دست زدیم .واقعا خوشحال شدم .خیلی نیاز داشتم به یه مهمونی که حال و هوام عوض بشه
توهان چشماش و ریز کرده بود و به اذر جون نگاه می کرد
اذر جون خندید و گفت :
چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟مگه جن دیدی؟
_نه ولی می دونم یه نقشه ای تو سره تونه .
_می دونی ؟تو راست میگی یه کاری می خوام بکنم که تو خوابم نمی بینی .
_خدا بخیر بگذرونه

در و باز کردم و اومدم پایین .
توهان دستم و گرفت و گفت :
بریم جوجو کوچولو؟
_اره بریم
_فقط گلی من و ورشکست نکنیا.
_حرف نزن .بریییییم
با توهان اومده بودیم خرید .فردا شب قرار بود مهمونی بگیریم.
شیرنی هارو سفارش داده بودیم میوه هارم خریده بودیم .فقط مونده بود لباس برای من و توهان .
جلوی یه بوتیک ایستادم .یه بولیز سفید و طلایی با یقه ی قایقی چشمم و گرفته بود .خیلی قشنگ بود .استیل قشنگی هم داشت
_توهان میگم این بولیزه خیلی قشنگه مگه نه ؟
جواب نداد . برگشتم تا ببینم چرا جواب نمیده که دیدم زل زده بولیز
_اهای توهان .؟!
سرش و به نشونه ی چیه تکون داد
_میگم این بولیزه قشنگ مگه نه ؟
_نه
تعجب کردم .انگار ناراحت بود.
_توهان این خوشگل نیست؟
_نه .اصلا قشنگ نیست
_چرا ؟
_کلا خوشت میاد بدنت و به همه نشون بدی مگه نه؟
بعد راه افتاد رفت سمت مغازه ی بعدی
دهنم باز مونده بود .این چی می گفت؟چرا یهو قاطی می کرد ؟
دوباره به بولیز نگاه کردم .
لبم و گاز گرفتم .توهان راست حق داشت .
بولیز خیلی تنگی بود .اگه تنم می کردمش کل بدنم دیده می شد
سریع رفتم کنار توهان و گفت :
خوب بابا .حواسم به تنگیش نبود .
چشم غره ای بهم رفت و دستم و گرفت تو دستش
بلند خندیدم و گفتم :
چرا تو اینطوری هستی؟چشم غره میری بعد دستم و می گیری!!!
اروم خندید و گفت :
دیگه پرو نشو .
دوباره خندیدم و به مغازه ها نگاه کردم .
از هیچی خوشم نمی اومد .اگه چیزی هم چشمم و می گرفت یا تنگ بود یا یقه اش باز بود یا کوتاه بود ...........داشتم دیوونه می شدم
صدای توهان باعث شد برگردم طرفش :
گلی این قشنگه؟
با تعجب به لباس نگاه کردم
یه پیرهن دکولته ی قرمز که قدش تا رونم بود و یه کمربند مشکی کوچیک داشت .
توهان به من می گفت اون بولیز و نپوشم اونوقت از این خوشش اومده بود
با دهن باز به توهان نگاه می کردم
دستم و کشید و بردتم داخل مغازه .
زن جوونی پشت میز نشسته بود . تا مارو دید سریع از جاش بلند شد و با صدای پر عشوه ای گفت :
بفرمایید ؟چیزی می خواین؟
توهان به ویترین اشاره کرد و گفت:
اون پیرهن دکولته ای که پشت ویترین هست و می خوام .
دختره با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
برا ایشون می خواین ؟
_بله
_والا فکر نکنم سایز ایشون داشته باشیم .سایزتون چنده ؟
توهان بهم نگاه کرد .هنوز متعجب بودم .
باورم نمی شد که ........
_گلیا؟
_بله ؟
_سایزت چنده ؟
_سایزم ؟اها .38
دختره لباس و اورد و داد دست توهان
اه .اه . اه نکبت .برا توهان یه عشوه هایی می اومد که حالم و بهم می زد .دلم می خواست چشماش و از کاسه در بیارم .دختره ی عوضی
توهان لباس و داد دستم که برم بپوشمش :
گلیا بدو برو بپوشش .
_ولی ............
_اذیت نکن برو .
رفتم داخل اتاق پرو.لباسامو دراوردم و پیرهن و پوشیدم .
فیکس تنم بود .اندازه ی اندازه .
موهای بلندم و ریختم دوره شونه هام .خیلی قشنگ شده بودم .
رنگ سفیده پوستم با قرمزیه لباس ترکیب قشنگی رو به وجود اورده بود .
ولی لباس خیلی باز بود
پاهام کاملا در معرض دید بود . برجسته گی های بدنم کاملا مشخص بود.
لباس و از تنم دراوردم و لباسای خودم و پوشیدم .
از اتاق پرو اومدم بیرون .
توهان تا من و دید اومد طرفم و با شوق و ذوق بچگانه و با نمکی گفت :
اندازه بود ؟
_اره ..........ولی ......
لباس و از دستم گرفت و گذاشت رو میزه فروشنده و گفت :
حساب کنید لطفا.
     
#28 | Posted: 26 Sep 2013 21:25
فصل ۱۶

توهان به من نگاه کرد و گفت :
چیز دیگه ای نمی خوای ؟
_نه .ممنون
توهان پول لباس و حساب کرد و جعبه ی لباس و برداشت و رفت سمت در بیرونی مغازه
پشت سرش راه افتادم که یهو با صدای دختره فروشنده ایستادم :
خیلی بی لیاقتی .
برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم :
ببخشید؟با من بودید؟
_اره با تو بودم .خیلی خیلی بی لیاقتی
چشمام از تعجب گرد شده بود .این چی می گفت ؟عجب پرویی بود .
_اونطوری نگاه نکن .دلیل داره که میگم بی لیاقتی.
صدای توهان بلند شد :
گلیا بیا دیگه .
_الان میام .یه دیقه صبر کن
دوباره به دختره نگاه کردم . چقدر پرو بود .انگار داره با دختر خالش حرف می زنه
با عصبانیت گفتم:
حرف دهنت و بفهم .
_دختره ی احمق وقتی ادم همچین شوهری داره انقدر بهش بی توجهی نمی کنه .
_اولا به تو چه ؟دوم از کجا معلوم شوهرمه ؟
_ببین من خودم تجربه کردم که دارم بهت میگم .در ضمن از اونجایی که حلقه دستش بود . اها برا این میگم بی لیاقتی که این بیچاره چشمش به دره اتاق پرو خشک شد که شاید در و باز کنی و یه لحظه ببینتت .
دهنم باز مونده بود .این دختره چی می گفت؟
دوباره ادامه داد :
حالا هم برو پیش شوهرت .ولی یادت باشه پسر به این خوبی رو ,رو هوا می زنن
اگه بخوای اینطوری رفتار کنی از دستت در میره .
_خدافظ .
لبخندی زد و گفت :
خدافظ
رفتم پیش توهان .هنوز تو فکره حرفای دختره بودم .
توهان دستش و جلوی صورتم تکون داد و گفت :
گلیا ؟کجایی؟
_ها ؟همین جا ؟
_دختره چی می گفت بهت؟
_راستش ..............می گفت که ...........اها در باره ی جنس لباس می گفت
ابرو های توهان بالا رفت . با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
خوب بریم باید منم لباس بخرم
دلم می خواست بپرسم این لباس و تو مهمونی بپوشم یعنی؟اخه مگه میشه؟توهان که گفته بود ........... .خل شده بودم

داشتم کت هارو نگاه می کردم
توهان گفته بود من انتخاب کنم .انگار از سلیقه ام خوشش اومده بود
نمی دونم چرا دلم نمی خواست تو این مهمونی کت و شلوار رسمی بپوشه
می خواستم اسپرت بپوشه .به نظرم خیلی بهش می اومد
بالاخره بعد از کلی گشتن یه بولیز طوسی کمرنگ نظرم و جلب کرد
به توهان دادمش تا بپوشدش
وقتی پروش کرد عالی شده بود .بولیز دقیقا رنگ چشماش بود .یه جیگری شده بود لنگه نداشت .
همون بولیز و برداشت با یه شلوار جین طوسی .
یه تیپ اسپرت .عالی بود
خرید توهانم تموم شده بود ولی من هنوز نمی دونستم چیکار باید بکنم .
اون لباس و که امکان نداشت توی مهمونی بپوشم ولی انگار توهان یادش رفته بود .
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه
ساعت 6 بود .
هنوز ناهار نخورده بودیم
از ساعت 1 اومده بودیم بیرون تا همین الانم داشتیم خرید می کردیم
تازه وقتی رفتیم خونه باید کلی برای فردا هم اماده بشم
به خصوص در مورد غذا . توهان می خواست از بیرون غذا بگیره ولی بهش گفتم خودم درست می کنم
داشت می رفت سمت خونه
ای خدا .من لباس و چیکار می کردم ؟
_توهان ؟
_بله؟
_من برا فردا چی بپوشم؟
_خوب معلومه لباس.
_نه منظورم اینه که همین پرهن قرمزه رو بپوشم دیگه اره ؟
چنان ترمز کرد که نزدیک بود با کله برم تو شیشه
رگ گردنش زده بود بیرون
دوباره چشماش داشت قرمز می شد
داد کشید :
تو غلط می کنی بخوای جلوی صد نفر اون لباس و بپوشی
_اخه توهان تو که ..........
_گلیه به مرگ مادرم قسم یک باره دیگه از این زر زر ها بکنی یجوری می زنمت صدا سگ بدی شیرفهم شد؟
_بابا خوب بذار منم حرفم و بزنم
_ها؟؟؟؟؟
_خوب تو که فقط همون یه پیرهن و خریدی من مجبورم همون و بپو..........
چونم و گرفت چسبوندتم به شیشه ی ماشین و گفت :
گلیا می بندی یا خودم ببندمش؟اخه بی شعور وقتی من میگم اون بولیز چسبون رو نپوش پس امکان نداره بذارم این پیرهن و جلو صد تا نره غول بپوشی
دوباره داشت گریه ام می گرفت . چونم درد گرفته بود
با صدای بغض داری گفتم:
اخه ..........من که لباس مجلسی ندارم .....دیگه ام وقت نمیشه .........
یهو چونم و ول کرد و جعبه ی لباس و از صندلی عقب برداشت
درش و باز کرد با حرص گفت :
من احمق این و برات خریدم که غافلگیر بشی فکر نمی کردم خانم می خواد اون لباس و جلو 50 تا مرد بپوشه
به لباسا نگاه کردم
یه کت و شلوار یاسی بود با یه صندل پاشنه 10 سانتی سفید.
پوشیده و شیک بود .با بهت به لباسا خیره شده بودم .
سرمو اوردم بالا و به توهان نگاه کردم .با عصبانیت بهم خیره شده بود .
بدون اختیار یه لبخند اروم نشست رو لبم
توهان کی وقت کرده بود اینا رو بخره؟
_خیلی ممنون .خیلی قشنگن.
_چیه ؟می خواستی اون لباس قرمزه رو بپوشی که ؟من ابله از اون خوشم اومده بود گفتم برات کادو بگیرم
_من نمی خوام اون و بپوشم .یعنی توام می گفتی نمی پوشیدمش ولی اخه نمی دونستم باید چی بپوشم .
با خشم بسته رو انداخت پشت ماشین و راه افتاد
________________

تو ایینه به خودم نگاه کردم .
واقعا خوشگل شده بودم .کت و شلوار یاسی رنگی که توهان برام خریده بود فوق العاده خوش دوخت بود استیل خوبی هم داشت .
یه ذره چسبون بود ولی جوری نبود که بدنم معلوم باشه
رژ گلبهی رو برداشتم و روی لبام مالیدم . سایه ی بنفش کمرنگی زدم و به مژه هام ریمل زدم .
واقعا عالی شده بودم . همیشه از این کار بدم می یومد ولی این دفعه دیگه دست خودم نبود
برای خودم به بوس فرستادم و چشمک زدم .
از اتاق اومدم بیرون .توهان داشت به کارگرا می گفت چیکار کنن .
رفتم سمتش و گفتم :
توهان؟ خوب شدم ؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
باید برگردی تو اتاقت .
_وا ؟اخه چرا؟
_برای اینکه یه چیزی رو جا گذاشتی.
_چی رو ؟
_مثلا شال روس سرتو.
_چی؟ شال بندازم سرم ؟
یجوری بهم نگاه کردکه نزدیک بود خودم و خیس کنم
_چیه ؟نکنه می خوای جلوی اون شهریار عوضی و اون مردای چشم چرون فامیل و دوستای من بدون روسری بیای ؟
_باورم نمی شد.این همه موهام و درست کرده بودم .ای خدا
من نمی فهمم مگه این ده سال تو امریکا نبوده پس چرا اینطوریه .
هلم داد سمت اتاق .
نشستم روی صندلی . بد خورده بود تو ذوقم
شال بنفش پر رنگم و از توی کمد برداشت و انداخت رو سرم .
می خواستم شال و رو سرم درست کنم که گفت :
دست نزن .بذار درستش کنم.
_نه بابا؟مگه بلدی؟
_بعله خانوم کوچولو .معلومه که بلدم
شال و دور سرم پیچوند و لبنانی بستش
خیلی بهم می یومد .صورتم و بیشتر نشون می داد
اروم تشکر کردم
خم شد و گونم و بوسید و زیره گوشم گفت :
خیلی خوشگل شدی جوجو . امشب زنای توی مجلس از حسادت می ترکن
سرمو انداختم پایین و خندیدم
این حرفاش و کاراش باعث میشد مور مورم بشه و قلبم برای چند ثانیه ضربان نداشته باشه .
دوباره زیره گوشم گفت :
راستی ببینم یکی زیادی بهت خیره شده می زنم همون وسط نصفش می کنم پس عشوه و لوندی ممنوع .
_____________________________

سرش و با دستم هل دادم عقب و گفتم:
برو دیگه پرو نشو
_شرط داره که برم .
_چه شرطی؟
_خوببببببب .......راستش شرطش اینه که ........
سریع محکم لبام و بوسید از اتاق رفت بیرون .
خنده ام گرفته بود .دستم و گذاشتم رو لبام .ای خدا نذار دیوونش بشم .بذار به اندازه ی یه وابستگیه ساده بمونه
دوباره رژ و مالیدم و شال و رو سرم مرتب کردم . صندل هارو پام کردم و از اتاق رفتم بیرون
صدای در اومد . اذر جون و تارا و بابایی بودن با خشایار و نرگس .
در و باز کردم .همه شون که اومدن داخل با من و توهان رو بوسی کردن و رفتن روی مبل ها نشستن
نرگس و تارا رفتن تو اشپزخونه که کمک کنن .
شاهکار کرده بودم .5 نوع غذای مختلف , سوپ های متنوع و دسر های جورواجور درست کرده بودم .
میوه ها و شیرنی هارو به بهترین شکل چیده بودم .همه چیز اماده بود
دلم می خواست همه خوششون بیاد . تو چشمای توهان برق رضایت و تحسین دیده میشد و همین برای من کافی بود .
طاها رو هم دعوت کرده بودم ولی نمی تونست بیاد .باید یه سفر می رفت شیراز .تارا اومد کنارم و گفت :
خسته ای؟
_نه بابا .خسته کجا بود؟خیلی هم کیف داد
_خام تو سرت .از کار کردن لذت می بری؟
_بیخیال تارا .میگم تو درباره ی این سوپرایز اذر جون چیزی می دونی؟
_نه به خدا .از اون روز مارو دیوانه کرده . هی میگه یه کاری می خوام بکنم خودتون تعجب کنید
_به قول توهان خدا بخیر کنه
_واقعا خدا بخیر کنه
زنگ در باعث شد برم سمت در .
اهورا خان و همسرش بود
در و باز کردم . توهان گرم و صمیمی رفت طرفشون و با خنده گفت :
چطوری نارفیق؟خبری ازت نیست
با هم مردونه دست دادن.
رفت طرف خانومه و باهاش دست داد و گفت :
شما چطورین دختر خاله ی دوست عزیزم ؟
دختره خندید و گفت :
مسخره بازی در نیار توهان .نمی خوای من و با این خانوم خوشگله اشنا کنی؟
_البته .سوگل این خانوم به قوله تو زیبا همسر بنده هستن گلیا
گلیا جان این دختره ی لوس ننر غر غرو هم زن داداش من هستن
باهم به توهان خندیدم .سوگل و بغل کردم .دختر خیلی خوب و با نمکی بود .
اهورا باهم احوال پرسی کرد و رفت کنار بابایی و خشایار نشست .
سوگل هم رفت کنار تارا و اذر جون نشست.
منم در و برای مهمونا باز می کردم .
اخر اذر جون صداش در اومد :
ای بابا گلیا در و باز بذار هر کی خواست میاد تو .لازم نیست توام هی بلند شی و بشینی .
_چشم اذر جون .
در بیرونی خونه رو باز گذاشتم و خودم نشستم کنار تارا و سوگل
صدای شهریار باعث شد از جام بلند شم :
سلام به همگی
همه سرا برگشت طرف اونا .توهان از جاش بلند شد و رفت سمت عموش و گرم سلام و علیک کرد .
شهرزاد که مثل همیشه بود ........
زن عموشم که کلا سلام کردن در فرهنگ لغتش معنی نمی داد انگار
شهریار خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد و به چشم غره های توهانم اروم خندید.
دیگه همه اومده بودن . دوستای توهان فامیلاشون همه بودن ........
تارا صدای اهنگ و بلند کرد :
گلِ من عزیزم همه عشمو به پات میریزم
حالا که پیشمی حتی یه لحظه غم ندارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه (۲)
.......
همه میدونن عزیزِ دلمی تو که شیطونی گلِ من یکمی
همیشه دوست دارم سر روی شونه هات بذارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه
     
#29 | Posted: 26 Sep 2013 21:26
یهو صدای اهنگ کم شد .
به تارا نگاه کردم که ببینم چه خبره .اونم شونه هاشو انداخت بالا
یهو یه صدای نازک و پر از ناز و عشوه از پشت سرمون اومد :
عصر بخیر امیر خان .

توهان و اهورا از جاشون بلند شدن
توهان با تعجب زل زده بود به صاحب اون صدا
از جام بلند شدم و برگشتم طرف زنه که یهو ..........
انگار برق گرفتتم. ای اهو بود
صورتش و نمی تونستم فراموش کنم .همون زن توی عکسا بود
لبخند کجی روی لبش بود و خیره شده بود به توهان
همه ساکت شده بودند .بعضی ها هم که اهو رو نمی شناختن با تعجب با ما نگاه می کردن
اذر جون رفت طرف اهو و بلند گفت :
خیلی خوش اومدی اهو جان .
بعد رو کرد به ما و ادامه داد:
اینم مهمون ویژه ی من .اهو .
به توهان نگاه کردم .سرش و انداخته بود پایین .
اهورا با ارنج زد تو پهلوش
یهو سرش و اورد بالا با لحن کاملا معمولی گفت :
خیلی خوش اومدین .بفرمایید بشینین
اهو با همون خنده گفت :
ببخشید کجا می تونم لباسم و عوض کنم ؟
توهان یکی از خدمتکارا رو صدا کرد و گفت :
به ایشون راه نشون بده
خدمتکاره و اهو رفتن سمت اتاق مهمون .
توهان با خشم به اذر جون نگاه کرد
ولی اذر جون انگار اصلا پشیمون نبود
من خشکم زده بود .باورم نمیشد .ای خدا .
بغض کرده بودم
تارا اومد کنارم و گفت:
گلیا ؟
بغضم و قورت دادم و گفتم :
جانم تارا جان ؟
_به خدا من نمی دونستم این دختره می خواد بیاد اینجا ..........من ......
_بیخیال تارا .اومده که اومده .به جهنم
_گلیا شهریار کجاست؟
_یه ابمیوه ریخت رو پاش رفت دستشویی
_گلیا یه دیقه با من بیا
رفتیم طرف توهان
سرش و انداخته بود پایین .فکش منقبض شده بود
اروم صداش کردم :
توهان؟
سرش و اورد بالا و با صدای دورگه ای گفت :
بله ؟
تارا ادامه داد :
داداشی میری با شهریار حرف بزنی؟
_تارا چی میگی؟من برم؟
_داداشی تو که می دونی .تورو خدا
_ من خودم اعصاب ندارم حالا برم ........
_توهان بخاطر من .جان تارا .
_تارا قسم نده .
_اگه من و دوست داری
نمی فهمیدم این همه اصرار تارا برای چیه .اخر که شهریار اهو رو می دید
توهان دست کرد تو موهاش و گفت :
باشه .کجاست ؟
_دستشویی
_اومد میرم پیشش.
_مرسی داداشی .
_تارا تو می دونستی این می خواد بیاد ؟
_نه به خدا .
توهان نیم نگاهی به من کرد و دستم و گرفت .
تارا رفت کنار اذر جون . با ناراحتی داشت باهاش حرف می زد
توهان دستم و محکم فشار می داد
شهریار از دسشویی اومد بیرون
توهان دستم و ول کرد و سریع رفت پیشش.
بهشون خیره شدم
توهان داشت باهاش حرف می زد و هر لحظه صورت شهریار عصبانی تر میشد
بالاخره توهان ساکت شد و شهریار سرش و تکون داد .
توهان اومد طرفم و کنارم نشست
همه با هم حرف می زدن .انگار داشتن درباره ی این اهو حرف می زدن .
شهریار رفته بود تو حیاط . تارا پاشد که بره پیشش . توهان با عصبانیت بهش نگاه کرد و مجبورش کرد بشینه سره جاش
بعد از یه ربع خانوم تشریف اوردن
بابا این کی بود دیگه ؟خجالت نمی کشید
این لباسی که پوشیده بود بیشتر شبیه لباس خواب بود .
یه پیراهن مانند که بیشتر شبیه بولیز بود پوشیده بود .همه ی لباس همین بود .جنسشم از تور بود .قد لباس تا رون هاشم نمی رسید
جایی از بدنش نمونده بود که دیده نشه .
به توهان نگاه کردم . می خواستم ببینم به اهو نگاه میکنه یا نه .
سرش پایین بود .پوزخند بانمکی هم روی لباش بود .
اهو با چنان عشوه ای راه می رفت که همه ی مردا رو مجبور می کرد بهش نگاه کنن ولی توهان حتی یه نگاه کوچولو هم به اهو نکرد
یه. در باز شد
شهریار اومد تو ........
دست تارا یهو مشت شد
اهو همونجایی که بود ایستاد و به شهریار نگاه کرد .
نگاهش یجوری بود . شهریار بدون هیچی عکس العمل خاصی سلام کرد کنار اهورا نشست
همه باهم پچ پچ می کردن
اهورا بلند گفت :
اهو خانوم شنیدم ازدواج کردین . پس سیامک کجاست ؟
اهو با چنان نفرتی به اهورا نگاه کرد که انگار ارث پدرش و ازش طلب داشت
با همون صدای نازک گفت :
سیامک تو هتل مونده .ترجیح داد نیاد
توهان پقی زد زیره خنده. انگار حرف اهو براش جوک بوده

اهم با خشم گفت :
چیزه خنده داری گفتم ؟
اهورا هم خندید و گفت :
نخیر ما به شما نخندیدیم .
توهان دستش و گرفته بود جلو دهنش و همینطور می خندید .
اهورا زیره لب گفت :
زهره مار .خفه شو
به شهریار نگاه کردم .
سرش و انداخته بود پایین . معلوم بود خیلی ناراحت .
تارا یه جوره خاصی بهش نگاه می کرد . انگار نگرانش بود . انگار هی می خواست پاشه بره کنارش ولی جلوی خودش و می گرفت
دوباره به اهو نگاه کردم . دقیقا روبروی توهان نشسته بود .
پاهاش و انداخته بود رو هم با لوندی به توهان نگاه می کرد .
اگه بخاطر ابروم نبود همون دیقه می رفتم جلو و خفه اش می کردم
شهرزاد جلوی این دختره کم می اورد
از اون موقع به صورتش نگاه نکرده بودم .
خیره شدم به قیافه اش . ارایش غلیظی داشت .
سایه ی قهوه ای زده بود با رژ مسی .
توهان به صورتش خیره شده بود .
به چشماش نگاه کردم .اثری از عشق و محبت ندیدم
تنها چیزی که توی چشمای توهان موج می خورد تنفر بود
دستش و چنان مشت کرده بود که نزدیک بود استخوناش خورد بشه .
یکی از دوستای توهان پرید وسط نگاه کردن توهان و گفت :
توهان میگم بیارم ؟
توهان یه نگاه به من کرد و گفت :
اره بیار .
بعد بلند شد و کنار من ایستاد و دستش و گذاشت دوره کمرم
حرصم گرفت دوست نداشتم از من برای عصبی کردن اهو استفاده کنه
با عصبانیت گفتم :
میشه دستت و برداری؟
_نچ.
_دوستت چی قراره بیاره ؟
_شراب
دهنم باز موند .با تعجب بهش نگاه کردم و با تته پته گفت :
تو ...........تو شراب می .......می خوری ؟
_بله می خورم .
_اخه .......
_نترس من حد خودم و می دونم .اونقدر نمی خورم که هیچی حالیم نشه .
_من از این جور چیزا بدم میاد .
_چیکار کنم خوب؟
با عصبانیت دستش و پس زدم و رفتم توی اشپز خونه
اههههههه.مشروب خوردنش کم بود که اینم اضافه شد .
یه سری به غذا ها زدم .کاملا پخته بودن . خوب بود .حداقل به خودم افتخار می کردم که مهمونی رو خوب جمع و جور کردم
صدای اهنگ دباره بلند شده بود
یه 10 دیقه ای بود که تو اشپزخونه بودم
حوصله ام سر رفته بود . نمی خواستم برم بیرون ولی داشتم دیوونه می شدم از بیکاری
از اشپزخونه اومدم بیرون.
دهنم باز موند .بیشتر مردای مجلس و چندتا از زنا یه گیلاس شراب دستشون بود .
من و باش فک ر می کردم این گیلاس ها دکورن
توهان کنار اهورا نشسته بود .


تو دستش یه گیلاس شراب بود .
اهو از جاش بلند شد و رفت طرف توهان و بلند گفت :
امیر خان میشه یه لیوان به منم بدین ؟
توهان نگاه نفرت انگیزی بهش کرد و یه گیلاس و پر کرد و داد دستش .
اهو خنده ی تحریک امیزی کرد و گفت :
به سلامتی ....
توهان خنده ی ارومی کرد و گفت :
به سلامتی
به شهریار نگاه کردم .
یه سیگار دستش بود و تند تند پک می زد . رفتم کنار تارا ایستادم
یه شهریار خیره شده بود .
حتی متجه نشد کنارش ایستاده بودم .
با ارنج زدم تو پهلوش که یهو با ترس برگشت عقب و گفت :
واییییی دیوانه .سکته ام دادی .
با شیطنت بهش نگاه کردم
_ها ؟چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
_میگم تارا بدجوری تو نخ بعضی ها هستیااااا
_گمشو .خل و چل.
_تارا چه خبره؟
_می خوای چه خبر باشه ؟
_می خوام خبرهای خوب خوب باشه.
_فعلا که خبرای خیلی بد هست .
_چرا؟
_درباره ی بیماری قلبی توهان چیزی می دونی؟
_اره .خودش گفته
_مشروب برا قلبش ضرر داره .
_همش تقصیره این زنیکه ی عوضی . اگه نیومده بود توهان امکان نداشت بخوره
از دست این کارای مامان .اخه بگو براچی این بی شعور و دعوت کردی .
_تو نگران توهانی یا شهریار؟
_گلیا میشه بی خیال بشی. نمی بینی اعصابش داغون شده ؟گلیا برو لیوان و از دستش بگیر . خوایی نکرده بلایی سرش میاد ها .
_تارا چه حرفایی می زنی ها. مگه داداش لجبازه شما به حرف من گوش میده؟
_گلیا برو .مرگه من .این حالش بد میشه .
سرم و با حرص تکون دادم و رفتم سمت توهان .
اروم صداش کردم :
توهان ؟
سرش و اورد بالا .چشماش داشت قرمز میشد .
_میشه بس کنی؟
_چی رو ؟
_خوردن این زهره ماری رو .
_نچ .
_توهان خواهش می کنم .
_گلیا کاری نکن وسط این مجلس سرت داد بزنم .
_به جهنم. انقدر بخور تا بمیری .
با عصبانیت رفتم توی دستشویی
صورتم داغ شده بود .خجالتم نمی کشید عوضی. رو که نبود سنگ پای قزوین بود .
یهو یاده اهو افتادم . نکنه داشت برا توهان عشوه می اومد .
اگه توهان بهش توجه می کرد چی؟
وای نه. اگه توهان دوباره عاشق اهو بشه من می میرم .
نه نه . اهو شوهر داره.توهان به یه زن شوهر دار نگاهم نمی کنی . مطمئنم .
از دستشویی اومدم بیرون .
یه دیقه کپ کردم . اشکم داشت سرازیر میشد .
چونم می لرزید
اهو و توهان داشتن می رقصیدن
قطره های درشت اشک رو صورتم می ریخت .
اذر جون سرش و چرخوند و من و دید .
سریع اومد کنارم و گفت :
گلیا جان از توهان ناراحت نشو .عزیزم اون الان هوشیار نیست نمی فهمه چیکار داره می کنه .
     
#30 | Posted: 26 Sep 2013 21:26
دسته اذر جون و پس زدم رفتم تو اتاقم و در و قفل گردم
رو تختم دراز کشیدم . داشتم می مردم . توهان خیلی کثافتی . توهان ازت بدم میاد .توهان خیلی نامردی
یکی در اتاقم و زد .
جواب ندادم .
صدای خشایار و تشخیص دادم :
گلی . گلیا خانوم .عزیزم در و باز کم . منم .خواهر کوچولو ی عزیزم بذار بیام پیشت
بلند شدم و در باز کردم .
سریع اومد تو و در و بست
به هق هق افتاده بودم .
خشایار اومد جلو و محکم بغلم کرد و گفت :
جانم .جانم عزیزکم .هیچی نیست .عزیزه دلم توهان مشروب خورده . الان نمی فهمه چیکار می کنه .نباید ازش دلخور بشی
سرم و رو سینه ی خشایار فشار دادم و هق هقم و تو گلوم خفه کردم .
_گلیا گوش کن .من اهو رو خوب می شناسم .اون ادم خوبی نیست . بیا . بیا تو سالن تا بهش ثابت کنی نمی تونه تورو شکست بده .
بیا اونجا و با شوهرت برقص . بذار بفهمه انگشت کوچیکه ی تو هم نمیشه .
باشه عزیزم؟
گل گلی خانوم جوواب بده دیگه .باشه؟
_باشه داداشی .
_افرین .الان من میرم توام سریع بیا
_چشم .

خشایار رفت . منم روی صندلی نشستم و شروع کردم به ارایش کردن .
نشونت می دم توهان خان .اگه تو می تونی هرکاری خواستی بکنی منم می تونم .
حالا ببین کاری می کنم به غلط کردن بیوفتی.
پاشدم و رفتم سمت کمدم .
یه شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم با بولیز چسبون طلایی .
نمی خواستم کاری کنم که خودم کوچیک بشم . لباسام تنگ و چسبون بود ولی بدنم و نشون نمی داد . با همین لباسا توهان و دیوونه می کردم .
شال و از رو سرم برداشتم و موهای بلند فرم و دوره شونه هام ریختم
رژ طلایی کمرنگی زدم . تو ایینه به خودم نگاه کردم . برام مهم نبود توهان می خواد چه غلطی بکنه . من باید رو این ادمه مغرور و لجباز و کم می کردم.
لبخند مصنوعی زدم و از اتاق رفتم بیرون
توهان و اهو همچنان داشتن می رقصیدن .
راه افتادم سمت تارا .
یهو چشم توهان افتاد به من . برا یه لحظه مردمک چشمش تکون نخورد .
پوزخندی زدم و کناره تارا نشستم
تارا با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود .
_ها ؟چیه ؟خوشگل ندیدی؟
_گلیا خیلی بد تلافی کردی .
_دلم خواست .
_گلیا توهان عصبانی بشه هیچ کاری نمی تونی بکنیا .
_به حهنم . مگه اون شوهر منه ؟ببین تارا من و توهان قرار گذاشتیم .از همین لحظه توهان کوچکترین دخالتی تو زندگی من بکنه دیگه یک ثانیه هم اینجا رو تحمل نمی کنم
تارا با تعجب بهم خیره شده بود .
اهو خنده ی مستانه ای کرد و از بغل توهان در اومد و رفت کناره کی از دوستای توهان نشست .
سرش و برگردوند و یه نگاه پر از تمسخر بهم کرد .
دوباره سرش و برگردوند با لوندی با دوست توهان حرف زد .
چند نفر اومدن جلو بهم پیشنهاد رقص دادن ولی بخاطر نگاه های تارا ردشون کردم .
یهو چشمم به خشایار خورد .
با ناراحتی سرش و تکون داد و زیره لب گفت:
کاره خوبی نکردی.
شونه هام و انداختم بالا .
سرم و انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم .
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
پوزخندی زدم
با صدای یه مرد سرم و اوردم بالا:
سلام گلیا خانوم
به پسره نگاه کردم .موهای طلایی داشت با چشمای مشکی گیرا
جذاب بود .
دوباره ادامه داد :
من کیان هستم . دوست توهان
شناختمش .همونی بود که اون ور زاومد بود خونه پیشه توهان
توهان راست می گفت . اختیار نگاهش و نداشت. کل بدنم و زیر و رو کرد .
با خشم بهش چشم غره رفتم و گفت :
خوشبختم .خوب؟
_اجازه ی یه دور رقص و با شما می خوام .
تا خواستم جواب رد بدم صدای توهان ساکتم کرد :
کیان جان اگه اجازه بدی می خوام با زنم برقصم.
کیان رفت کنار و گفت :
خواهش می کنم .بفرمایید .
توهان اومد جلو دستش و دراز کرد .
دلم می خواست با کله برم تو صورتش . ولی ابروی خودم می بردم . به اجبار دستش و گرفتم.
با خشم کمرم و گرفت و فشار داد .
_هوی وحشی کمرم شکست ؟
_دقیاق می خوام بشکونمش که دیگه به نمایش نذاریش .
یه دستش و گذاشت رو موهام و موهام محکم کشید .
نتونستم تحمل کنم زیره لب ناله کردم
اینارم قیچی می کنم که یادت باشه نریزیشون بیرون .
_ولم کن عوضی . ازت متنفرم توهان
_چه جالب . منم از تو نفرت دارم

سالن خالی شده بود
همه نشسته بودم و من و توهان و نگاه می کردن .
توهان با نفرت عمیقی بهم نگاه می کرد
هیچی عشقی بهش نداشتم .
این اون توهانی که عاشقش شده بودم نبود .این یه مرد خشن بود که هیچ احساسی نداشت .من توهان خودم و می خواستم ولی قبلش باید از این اقای غیر محترم انتفام می گرفتم.
توهان با عصبانیت به موهام چنگ می زد .
تارا صدای اهنگ زیاد کرد
یه دفعه اروم شدم . بازم بدون اختیار نرم شدم
هر جمله ی اهنگ تو ذهنم می چرخید:
اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده
همه ی دلخوشیم همین یه آهنگ شده
در نمیاری اشک من احساسی رو
بغل نمیکنی اون که نمیشناسی رو
اگه بدونی این روزا چقد داغونم
چقد مراقب وسایل این خونم
دعا کن اون روزای خوبمون برگرده
ببین ندیدنت چقد شکستم کرده
خستم کرده
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟
اگه بمونی مشکلاتمون حل میشه
همه چی اینجا مثل روز اول میشه
اگه تو مثل سابق عاشق من بودی
برت میگردونم جایی که قبلا بودی
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟اهنگ خیلی قشنگی بود
یجورایی انگار اهنگ و درک نمی کردم ولی دوسش داشتم
سرم و اوردم بالا و به تواهن نگاه کردم
فشاره دستش رو کمرم کم شده بود . موهام و اروم تر نوازش می کرد
چشماش دیگه اون نفرت قبل و نداشت .
دوباره داشتم رام می شدم .
دستام و دور شونه هاش حلقه کردم .
هیچی نمی فهمیدم . نمی فهمیدم الان 100 نفر داشتن به ما نگاه می کردن فقط چشمای توهان بود .فقط توهان و می دیدم .
بازم عطرش دیوونم کرد . سرم و گذاشتم رو سینش و نفس عمیق کشیدم
دوباره به چشماش نگاه کردم .
دوباره داشت میشد همون توهان .همونی که عاشقش شده بودم .
نه نه .باید اول اذیتش می کردم بعد ......
دستش و پس زدم و گفتم :
بسه .داری پرو میشی .
خورد تو ذوقش . کاملا متوجه شدم .
خنده ی ارومی کنار لبم نشست .
رفتم توی اشپزخونه .
الان هرچی از توهان دوتر می شدم بهتر بود .
کارگرا غذا هارو به کشیده بودن تو ظرف و میز و اماده کرده بودن .
با خوشحالی به میز نگاه کردم . رفتم کناره مهمونا و بلند گفتم :
بفرمایید لطفا . شام اماده است

همه پشت میز نشسته بودن .
اذر جون با مهربونی گفت :
دستت درد نکنه گلیا جان .عالی بود دخترم .
_ممنون اذر جون .نوش جان .
یکی از دوستای توهان با صدای بلندی گفت :
خیلی خیلی ممنون گلیا خانوم .دست شما رو باید طلا گرفت .عالی .....
_مرسی .ممنون .انقدرم که میگین تعریفی نبود
صدای زنگ در باعث شد سریع برم سمت در .
خاله انجلا بود . در و باز کردم
تارا با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت :
کیه این موقع؟
_خاله انجلا بود .
_واییییی .اخ جون .
توهان و تارا بلند شدن و اومدن کناره من تا از خاله استقبال کنن .
خاله اروم اروم اومد تو خونه .
توهان بغلش کرد و من و تارا باهاش احوال پرسی کردیم
خاله مثل اون روز مهربون ولی بداخلاق بود . می خندید ولی کلی به توهان تیکه می نداخت .
تا سرش و برگردوند چشمش افتاد به توهان .
لبخند رو لبش خشک شد .
شنیدم زیره لب گفت :
oh my god.این باورکردنی نیست.
بعد سرش و چرخوند و رو به تواهن گفت:
توهان این .......این اینجا چیکار می کنه ؟
_نمی دونم خاله جان .مامان دعوتش کرده .
_من این اذر و می کشم .
تارا پرید وسط حرفشون و گفت :
بیخیال خاله . به جهنم که اومده . بیاین بریم سره میز .
همه بلند شده بودن و یا خاله احوال پرسی می کردن .
تا اومدم برم و اشپزخونه دوباره زنگ در خورد .
از توی ایفون نگاه کردم . یه اقایی بود .نمی شناختمش . حتما از دوستای توهان بود دیگه . ولی چرا الان اومده بود ؟
شونه هام و انداختم بالا و جواب دادم :
کیه ؟
_سلام خانوم . ببخشید اگه میشه به اهو سینایی بگین بیاد . اومدم دنبالش
پس این با اهو کار داشت . حتما اژانسی چیزی بود .
تا اومدم اهو رو صدا کنم صدای توهان و شنیدم :
کیه گلیا ؟
سریع برگشتم . پشت سرم ایستاده بود
_با تو دارم حرف می زنماااا.
_ها ؟
_میگم کیه؟
_فکر کنم اژانس. گفت اهو رو صدا بزنم .
توهان به ایفون نگاه کرد .
یه دفعه خشکش زد . رگ گردنش زد بیرون . نفساش تند شده بود
_توهان می شناسیش ؟
_سیامک .
_شوخی می کنی؟این .........واقعا ........
_اره . گلیا بگو بیاد بالا
_چی؟
_بهش بگو بیاد تو خونه.
_توهان .......اخه ........ممکنه ....
_گلیا عصبانیم نکن .بهش بگو بیاد .
_باشه .
دوباره ایفون و برداشتم و گفتم :
سیامک خان بفرمایید تو .
_نخیر خیلی ممنون . فقط اگه میشه بگین اهو بیاد .
_نه .اصلا امکان نداره .باید بیاین .
_اخه ......
_بفرمایید دیگه . بفرمایید
گوشی و سریع گذاشتم .
توهان سرش و تکون داد گفت :
خوبه .ممنون
خواستم برم که یهو توهان دستم و کشید .
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
چیه؟
_برو لباساتو عوض کن .
_من هرکاری .........
_گلیا ازت خواهش می کنم . برو .اذیتم نکن . برو عوض کن لباساتو
به چشماش نگاه کردم
مهربون بود . تو چشماش خواهش بود .بهم دستور نمی داد ,ازم خواهش می کرد .
با حالت مهربونی گفت:
باشه؟
_نه.چطور تو هر غلطی بخوای می کنی اونوقت من حق ندارم درباره ی پوششم خودم تصمیم بگیرم؟
_گلیا ازت خواهش می کنم .به خدا دارم دیوونه میشم .برو عوض کن . من ازت معذرت می خوام . برو
_نه
_گلیا ......
اهههه.خاک بر سره من. تا ازم خواهش می کرد دیوونه می شدم .
نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم
_گلی خانوم ,میری؟
سرم و تکون دادم و رفتم تو اتاق

روی تختم نشسته بودم .
می ترسیدم برم بیرون . اگه بین توهان و سیامک دعوا می شد چیکار می کردم ؟
ای بمیری توهان که همه ی بدبختی های من بخاطره تو
حالا توهان کم بود این زنیکه هم جفت پا اومده بود وسط بدبختی من
خدایا نکنه توهان هنوز اهو رو دوست داره ؟
معلومه که دوست داره .چی فکر کردی گلیا؟مثلا فکر کردی دیوونت شده ؟فکر کردی دوبار بخاطرت با چندتا یالقوز دعوا کرده عاشق شده ؟
مگه من چمه ؟چیم از این زنیکه کم تره ؟
گلیا به خودت نگاه کن .اره تو زشت نیستی ولی اهو خوشگل .
گلیا خانوم بین زشت نبودن و خوشگل بودن خیلی فاصله است .
مگه همه چی ظاهره ؟
مردا عقلشون به چشمشونه خانوم .توهان میگه از اهو بدش میاد ولی اگه تو یه ذره عقل داشته باشی می فهمی دروغ میگه
توی ماشین و یادت رفته گلیا؟ اون موقع که حال توهان بد شده بود اون اهو رو صدا زد نه تو رو .همین چند ساعت پیش اون داشت با اهو می رقصید
از جام بلند شدم .نمی خواستم به این اراجیف فکر کنم .
لباسام و عوض کردم و رفتم تو سالن
عجیب این بود که سیامک هنوز نیومده بود تو .
سنگینی نگاه توهان و رو خودم حس می کردم .حتی نگاهشم کاری می کرد که تمام بدنم داغ بشه
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Snow White | سفيد برفى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites