تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطرخواه

صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#21 | Posted: 7 Oct 2013 16:26 | Edited By: paridarya461
سیامک صداش و برد بالا که به من بفهمونه می فهمم دارید حرف میزنید...
سیامک: قربونت داداش... آنا چطوره؟ سلام بهش برسون مواظب خودتون باشید...
....
سیامک: باشه باشه... قربونت ...
فقط سیاوش من نمی تونم ببرمها... خودت بیا بعد میبری... تو که می دونی خانومِ من بلند شده رو دستِ همه الانم چند روزِ براش وقت کم گذاشتم با ملاقه وایساده برم خونه بزنه مغزم و بترکونه...
...
سیامک: میشناسیش که...
....
سیامک: باشه ... سلام برسون خدافظ...
محسن: پس زنم داره بیشرف...
من: آره بابا محسن جان خیالت راحت... زنشم خیلی دوست داره....
محسن: باشه باید دمش و کوتاه کنم .. که دیگه نزدیکِ خانمِ من نیاد...
یکم سعی کردم که سخت بودن حرفیکه میخوام بزنم و بزارم کنارو با کلی دردسر گفتم:
من: قربونت برم نگران نباش... من باید انتخاب کنم که تورو با هیچ کس تو دنیا عوض نمی کنم...
با صدای سرفه به خودم اومدم...
اوه پس صدام و شنیده چه زشت...خوب چکار کنم منم باید نقش بازی کنم دیگه...
کفشام و پوشیدم... اووووه چه قد بلند شدم...وای چه کت شلوار ناازی...
یه چرخ زدم و یه بار دیگه خودم و تو اینه نگاه کردم...دلم راضی نمیشد شالم و از سرم در بیارم... از یه طرفم می ترسیدم مسخرم کنن...
تقه ای به در خورد و پشت بندش محسن گفت:
محسن: خورشید جان عزیزم پوشیدی...؟
اومدم جواب بدم که دوباره تقه ای به در خورد و سیامک گفت:
سیامک: خورشید جان من اینجا منتظرتم...
پیش خودم ریز ریز خندیدم... این دو تا چه کل کلی با هم انداختنا...
من: اومدم...
شونه ای بالا انداختم بزار مسخره کنن من جوری که خودم راحتم و می پسندم میرم...
صدای آروم حرف زدن محسن و سیامک میومد...
محسن: تو برو من خودم با خورشید میام...
سیامک: نه مامانش خورشید به من سپرده...
جایز ندونستم بیشتر این دو تا رو تنها بزارم... چون می دونستم سیامک تا حالا هم خیلی خودش و کنترل کرده...
در و باز کردم و رفتم بیرون... سیامک نگاهی بهم انداخت و لبخندی مهمونم کرد...اما محسن نگاهی خمصانه بهم انداخت و گفت:
محسن: حداقل شالت و بردار لباست که پوشیدست...
من: من راحتم... اینجوری راحت ترم...
نفسش و سخت داد بیرون و با دست اشاره کرد که بریم...
من و محسن راه افتادیم و سیامکم که عین جوجه اردک همه جا دنبالمون بود بیچاره...طفلی حسابی قاطی بود اما من نمی تونستم کاری براش انجام بدم باید صبر می کرد تا حداقل در آخر بتونن محسن و گیر بندازن در غیرِ اینصورت اگه محسن کمی شک می کرد یعنی همه چی بادِ هوا شد رفت پی کارش...
وقتی رسیدیم پایین محسن تک تک با بعضی از مهمونا سلام و الیک کرد و منم همراهش تقریبا کشیده میشدم ...همه منو یه جوری نگاه می کردن انگار یه وصلۀ ناجورم...من نمی دونم چرا وقتی همرنگِ کسی نیستی یه جوری نگات می کنن که انگار از مریخ اومدی...
کاش آدما انقدر فرهنگ داشتن و فرهنگشون انقدری بود که حداقل به خودشون احترام بزارن... خوب یکی دوست نداره شالش و در بیاره... یکی هم دوست داره نیمه لباس بپوشه...
همینکه نشستیم نفس راحتی کشیدم و گفتم آخیییش... پدر پام درومد با این کفشا...
محسن اومد در گوشم و گفت:
لباس که سلیقۀ من نیست حداقل درست رفتار کن..
خودم و جمع و جور کردم و با اخم گفتم:
من: رفتار من خیلی هم مناسب و درسته... از اول من و دیده بودی... آشناییمون ندیده نبود که بگی نشناختی میخواستی با یکی مثل خودت دوست شی و یکی مثل خودت و سوار کنی...
محسن: ششش ... باشه بابا ببخشید آرومتر...
و بعد سرش و صاف کرد و با یه نفر شروع کرد به حرف زدن...
سیامک اومد در گوشم و گفت:
سیامک: خیلی خوبه که خاکی برخورد می کنی... به حرفِ این پسرۀ دیوونه هم گوش نده...
سرم و تکون دادم و عین گاو گفتم هوووم... ! خوب چه کنم نمی دونستم چی باید بگم... برخورد اجتماعیم و کم نیاوردنِ حرفم خوب بود اما عالی نبود....!
داشتم به پسری که وسط میرقصید نگاه می کردم خدایا اینا چه جوری رو سرشون می چرخن؟
یه لحظه خودم و تو اون حالت تصور کردم.... حتی تصورشم سرم و می ترکوند...
برامون شربت آوردن چه عجب داشتم خفه میشدم تابستونم هست دیگه بدتر...
محسن یکی برداشت منم برداشتم...تشکری کردم و شروع کردم به خوردن...
دو قلوپ پشت سر هم دیگه...قلوپ اول... چه شربت بی مزه ای و قلوپ دوم ، این شربتِ آیا؟
هم محسن هم سیامک داشتن با تعجب به من نگاه می کردن... حتما به اینکه نکنه این دخترم آررره؟
فکر کنم اون لحظه قیافم عین این ادمایی بود که گریه کردن ...
محسن فوری دستگیرش شد چه خبره...
محسن: ته سالن ... بلند شو...
بلند شدم و با قدمای بلند رفتم ته سالن...حالا مگه میرسیدم...دهنم و شستم و از خدا طلب بخشش کردم واسه این نوشیدنیِ بی مزه ای که مثل احمقا دادم بالا...
و بعد رفتم بیرون...همینجوری به اتاقایی که کنار سالن بود نگاه می کردم تا برسم به قسمت اصلی چقدر اتاق تمومِ اتاقا هم بلا استثنا با بهترین و به روز ترین مدلا دکور شده بود...خدایا اینهمه پول از کجا میارن اینا...
به همین چیزا فکر می کردم که یهو یکی منو کشید داخل یکی از اتاقا
زن نگاهی به صورت رنگ پریدۀ من انداخت و گفت:
زن: اروم باش موسوی هستم...
من: ای وای خانوم ترسیدم... شما چرا نقدر تغییر کردی...؟
موسوی: چون لازم بود...
ببین به محسن می گی برید تو باغ قدم بزنید...
من: چرا؟
موسوی: چون افرادش خودشون و نشون نمیدن ما هم فقط تونستیم یه سریشون و تشخیص بدیم... بیشتریا تغییر چهره داشتن...باید برید تو باغ اونجوری دنبالش بیان راحت تر شناسایی میشن...
من: اما آخه...
نگاهی دوباره به بیرون انداخت و گفت:
موسوی: برو دختر ترس نداره... ما مواظبتیم...
من: سیامک چی؟
موسوی : نگران اون نباش تا الان بهش رسوندن چه کار باید بکنه...
من: باشه... فقط تروخدا حواستون به من باشه ها...
موسوی: برو دختر خیالت راحت... فقط بدون بیشتر دخترا مدیونتن... از دستِ این پسر و باندش... بیشتر جوونامون سلامتیشون و مدیونتن... چون تا حالا چند تا پخش کننده شناسائی شدن...
بعد چند بار آروم زد پشتم و گفت برو... برو تا محسن نیومده دنبالت...
دوباره با تردید و دلهره نگاش کردم...
موسوی: برو دختر... حتی اگه نا موفقم باشیم مطمئنا برای تو مشکلی پیش نمیاد...
بسم الهی گفتم و رفتم سمتِ سالن...هنوز نرسیده بودم که با محسن برخورد کردم...
محسن: کجایی تو 4 ساعته؟
من: کجا 4 ساعت؟ همینجا ...
اه اه عجب آدمای مزاحمی پیدا میشن...
محسن: کوش؟ بیا بریم ببینم...
من: بیخیال بابا محسن دنبال شر نگرد...
حالِ طبیعی نداشت...همینجور که اروم می رفتیم سمتِ سالن گفتم:
راستی محسن بریم تو باغ کمی قدم بزنیم؟
محسن: اره عزیزم... من که از خدامِ با تو تنها باشم... اینجا هم خیلی شلوغِ بریم...این پسر خالتم که با یه دخترِ رفت ... عجب ادمِ مزاحمیِ ...
بعد دستم و محکم گرفت و گفت:
محسن: نبینم باهاش گرم بگیریا...
دلشورم تشدید شد... یعنی الان سیامک نیست هوای منو داشته باشه؟ عجب آدمِ دله ایِ این سیامک به خدا...
این بود اون خانمم خانمم گفتنش؟ خاکِ دو عالم تو سرش یعنی...!
با محسن راه افتادیم سمتِ خروجی و رفتیم بیرون... هر چی از قسمتِ اصلی دورتر میشدیم دست و پای من بیشتر یخ می کرد...
نکنه من شهید بشم...خوب آره دیگه مامانم می گفت اگه تو ماموریتای پلیسی کسی بمیره شهید حساب میشه...
نه خدایا من نمی خوام بمیرم...
محسن: به چی فکر می کنی که قیافت اینقدر رفته تو هم؟
من: ها؟ هیچی ... به هیچی...
محسن ایستاد....
محسن: مطمئنی... احساس می کنم یه جوری هستی....
و بعد موشکافانه نگام کرد...
دیدم بدجور سه شد... گفتم..
من: خوب، خوب... میدونی ... محسن روم نمیشه بگم اخه...
محسن: بگو خجالت نکش...
من: اخه می دونی من دوستت دارم ... دوست دارم با هم حرف بزنیم و تنها باشیم...
وای خدا چقدر بدِ بخوای الکی ابراز عشق کنی...
نفسم گرفت...
محسن : ای الهی من فدای خانمِ خجالتیم...خوب حالا که من دوستت دارم توام منو دوست داری بیا بغلم ببینم!...
بیا می گم پسرا بی جنبه شدن بگید نه لابد اگه می گفتم عاشقتم خواسته های دیگه هم بهش اضافه میشد!!!
من: نه یه وقت یکی میبینه...
محسن اومد جلوتر و گفت:
محسن: خوب ببینه... اینجا بغل کردن عادیه... تازه اتاقم هست...
دِ بیا.... اوضاع خفن شد... به اطرافم که کسی نبود نگاه کردم... یعنی کسی نمیخواست بیاد نجاتم بده/.؟ یعی من الان باید برم بغلش...
بهش نگاه کردم که منتظر بود من پیش قدم شم... یه لبخند زدم که با یه تلنگر تبدیل میشد به گریه...
و رفتم جلوتر...
ای تو روحِ اون حسِ ادم شناسیِ من که نتونست از اول این ابلح و بشناسه...ای تو روحِ خودم که الکی الکی به این دیوانه اعتماد کردم...
داشتم همینارو می گفتم که...
سیامک: خورشید تو اینجایی؟
سیامک: آقا محسن حال رفیقتون بد شده....
و بعد راهی که فکر می کنم ته باغ بود و خودشم از اونجا اومده بود و به محسن نشون داد...
محسن: رفیقم؟
سیامک: بله گفتن اسمش جاسمِ فکر می کنم...
محسن تا اسم و شنید سیخ شد و از راهی که سیامک گفته بود بی توجه به من رفت...چند ثانیه طول نکشید که چند نفری از کنار ما رد شدن و راهی که محسن رفته بود و در پیش گرفتن...
سیامک دستِ من و گرفت و گفت:
سیامک: کار ما تموم شد... باید بریم...
من: معلوم هست شما کجایید؟؟ ما وسطِ ماموریت ازینکارا نداشتیم... بیچاره خانمتون یه مردِ خائن داره...
سیامک ایستاد...
سیامک: همۀ عالم می دونن من عاشقِ زنمم و می پرستمش... و انقدر هست که لازم نباشه بهش خیانت کنم...اون زنی هم که اومدن دنبالم از رقبای محسن بود که با پلیس همکاری کرده بود...حالا انقدر حرف نزن دنبالم بیا...
اووو یه کلمه حرف زدم چه شکار شد...
باشه بابا...

Signature
     
#22 | Posted: 9 Oct 2013 01:25 | Edited By: paridarya461
در و باز کرد و رفتیم بیرون...
اوه چه خبر بود... مثلِ مور و ملخ پلیس ریخته بود..
مارو با یه آژانس فرستادن...
سیامکم مستقیم آدرس خونه ای و داد که احتمال میدادم خونۀ ساناز باشه
لای چشمم و باز کردم ..
با دیدنِ ساعت یازده بلند شدم و سیخ نشستم...دیگه حتما امروز اخراجم می کنن...
تقصیرِ ساناز شد دیشب بعد از اینکه سیامک من و گذاشت اینجا و رفت انقدر کنجکاو بود که من تا همه چیز و براش تعریف کنم شد سه نصفِ شب...
بلند شدم و بیحال و کرخت راه پذیرایی و در پیش گرفتم...
ساناز از من درشت تر و بلند ترِ... با لباس خوابِ خرسیش که بهم داده شدم شبیهِ دختر کوچولوهایی که لباس مامانشون و پوشیدن...
در و باز کردم و رفتم تو پذیرایی...
حالا کدوم دستشویی برم؟
چه خوب برای دستشویی هم حق انتخاب دارم!!
من: سلام صبح بخیر....
و بعد رفتم جلوتر ای خاکِ عالم... این پسرِ اینجا چه کار می کنه...؟
ا چرا داره خفه میشه...؟ چایی پرید تو گلوش؟ الان من چکار کنم...؟
ساناز در حالی که می خندید گفت:
ساناز: خفه نشی سیامک دیوونه خوب لباس نداشت...
ا پس داره به من می خنده... پسرۀ پررو...
رو آب بخندی...
سلامی تند گفتم و برگشتم تو اتاق خواب...
یه نگاهی تو آینه به خودم انداختم... فقط یه عروسک زیر بغلم کم داشتم که بشم شبیهِ این دختر بچه های لوس و خوابالو...
اه آبروم رفت...
دیوانه ای دیگه دختر آدم مگه مثل اسبِ نجیب همه جا سرش و میندازه پایین و میره تو؟
بیخیال شونه ای بالا انداختم و رفتم همون دستشوییِ تو اتاق...
لباسام و پوشیدم اما روم نمیشد برم بیرون بالاخره بعد از چند بار صدا زدنِ ساناز رفتم بیرون...
سه تا بچه پشتِ میز نشسته بودن... حتما اون دختر خوشگلِ دختر سیامکِ دیگه...
بلند سلام کردم تا همه بشنوم...
ساناز: سلام ظهرت بخیر خانوم! بیا بشین یه لقمه یه چیز بخور سیامک ببرت مهد...
سیامک نگاهی بهم کرد و در حالی که نه چهرش هنوز می خندید گفت:
سیامک: بله بفرمایید راحت باشید...
بیشعورِ دیوونه خوب اینجوری معذب تر شدم که...
چیزی نگفتم و نشستم کنار بچه ها رو میز...
آرا منو بوسید و بهم صبح بخیر گفت...
رو کردم به دختر جدید و گفتم:
من: تو خوبی خانمی؟
در حالی که رو تک تکِ اعضای صورتم می چرخید گفت:
اون: میسی... منم خوبم..
رو به ساناز گفتم:
چند سالشِ این کوچولو؟
اما صدای زنگ اومد و ساناز رفت...
سیامک: الینا تقریبا دو سال و نیمشِ... می خوام بفرستمش مهد.. اما دلم می خواد پیشِ آرا و آروین باشه قبول می کنن؟
من: نه چون باید بره یه قسمت دیگه... قسمتِ ما فقط سه تا 5 سال هستن...
سیامک: نمیشه کاری کرد... ؟ همش به خاطر یه نیمچه سال؟
-من: حالا شما بیاریدش شاید صحبت کنین قبول کنن..
سیامک لپش و کشید و گفت :
از خداشونم باشه وروجکِ من بیاد اونجا...
چیزی نگفتم و مشغول شدم...
آرشام شوهرِ ساناز اومد بالا و من بلند شدم باهاش سلام و الیک کردم ...
حالا خوبه ساناز گفته بود کسی نیستا... اما خوب اشکال نداره ما همسایه ایم و اینا آدمای بدی هم نیستن...
با آرشام نمی دونم رفتن کجا...خیلی معذب بودم و داشتم یکم یکم می خوردم سانازم که معلوم نیست کجا رفت شکر خدا... دیگه قصد برگشتنم نداره مثل اینکه...
یهو یاد دیشب افتادم و گفتم:
من: راستی چی شد؟ دیشب و می گم؟ مهمونی؟
سیامک: موفق شدن اما نه برای همه... چند نفری فرار کردن... خونه راه مخفی داشته...
با تردید نگاهش کردم و گفتم:
من: محسن چی؟
لبخندی زد و گفت :
اون مارمولک و گرفتن..
نفسی راحتی کشیدم و بلند شدم...
سیامک: سیر شدین؟ شما که چیزی نخوردین...
من: خوردم مرسی... من میرم اماده شم...
سیامک : باشه راستی پس فردا شما باید برای بازجوئیِ دوباره بعد از اظهاراتِ محسن برید...
سرم و تکون دادم و راه اتاق سانازو در پیش گرفتم آخه لباسام اونجا بود....فکر نمی کردم ساناز اینا تو اتاق باشن واسه همین بی هوا در اتاق و باز کردم...
چند ثانیه ای مکث کردم و صحنۀ پیشِ روم و تماشا کردم وقتی مغزم ارور داد ببخشیدی گفتم و در و بستم...
بیچاره ها حتما حسشون حسابی پاره شده...
چند ثانیه بعد ساناز در حالی که خجالت زده بود بدون اینکه نگام کنه لباسام و آورد بیرون...
ساناز: بیا عزیزم این لباسات... ببخشید تروخدا...
من: نه بابا خواهش می کنم... شما ببخش من بی هوا اومدم تو اتاق...
گوشۀ لبش و گاز گرفت و گفت:
ساناز: تا تو اماده شی منم برم بچه ها رو اماده کنم...
بیچاره آب شد رفت تو زمین...
خاک تو سرت خورشید صبح برات بس نبود اینم بهش اضافه کن... طفلی چقدر خجالت کشید...
تند تند لباسام و پوشیدم و بعد از تشکر و یادآوریِ اینکه امشب خونۀ ما دعوتن خداحافظی کردم و به همراه سیامک و بچه ها از خونه زدیم بیرون...
سیامک دخترش و جلو نشوند منم چیزی نگفتم و رفتم عقب چه بی ادب خوب وقتی بزرگتر هست بزرگتر میره جلو...
تو راه سیامک بود که سکوت و شکست و گفت:
سیامک: من و برادرم یه تشکر به شما بدهکاریم... واقعا ممنونم ازتون خواهرِ من از وقتی به محسن اعتماد کرد و بعدش شکست خورد سر خورده و گوشه نشین شده... شب و روزشم شده بود فکرِ انتقام از کارایی که محسن باهاش کرد.. شاید الان اگه بفهمه محسن پیداش شده خیلی خوشحال شه...
من: خواهش می کنم وظیفم بود ... فقط امیدوارم قضیه تموم شده باشه و مشکلی پیش نیاد...
سیامک: یه مدتی حواس پلیسا بهتون هست... منم تا حد ممکن هر کاری که از دستم بر میاد برای جبران کارتون انجام میدم... خیالتون راحت باشه...
جلوی در مهد پیاده شدنِ من مصادف شد با نگه داشتن ماشینِ دامیار ... دامون از ماشین پیاده شد...
دامیار نگاهی به سیامک انداخت و اومد سمت ما...
من رو به سیامک گفتم:
من: شما بهتره برید داخل راجع به الینا صحبت کنید...
دامون به من رسید و با کلی ذوق بپر بپر می کرد تا من بشینم و من و ببوسه نشستم و بوسیدمش...
چند ثانیه ای تو بغلم ساکت موند... انگار دنبال آرامش بود...
از خودم جداش کردم و بلند شدم و در حالی که دستی به سرش می کشیدم به دامیار سلام کردم...
دامیار: دو روزی خیلی بد خلقی کرد... شما هم که خونه نبودید گوشیتونم جواب ندادید حالش اصلا خوب نبود..
سیامک نگاهی گذرا به من و دامیار انداخت و با بچه ها رفت داخل...
من: ببخشید مشکلی برام پیش اومده بود اما دامون اگه می خواد به من ثابت کنه پسرِ خوبیِ و منو دوست داره باید همه جا مثلِ وقتایی باشه که پیشِ منِ...
و بعد رو به دامون گفتم:
مگه نه عزیزم؟ پسر خوبی بودی این دو روز دیگه؟
دامون: آره بابا خیالت راحت... بابام خودش بیشتر نگران بود خورشید...
و بعد با صدای قلدری مانندی گفت جدی می گم...
دامیار سرفه ای کرد و گفت:
خوب پسرم من نگران تو بودم...
دامون شونه ای بالا انداخت و گفت :
دامون: من فقط دلم برای خورشید تنگ شده بود...
دامیار: باشه پسرم شما درست می گی... حالا هم بهتره برید من برم سرکارم... خانم نجفی مراقبش باشید...
من: خیالتون راحت برید به سلامت خداحافظ...
همینجور که می رفتیم سمتِ سالنِ خودمون دامون گفت:
دامون: خورشید امروز یه کم وقت داری باهم حرف بزنیم؟!
من: راجع به چی؟
دامون: خودمون!!! زندگیمون!!!
یه لحظه فکر کردم یه پسر بیست و چند ساله می خواد یه جورایی ازم خاستگاری کنه...
من: باشه عزیزم... اما خیلی طول نکشه ها کلی کار دارم
دامون: نه زیاد وقتت و نمی گیرم فکر کنم یه ربع هم کافی باشه تا من بتونم بهت بگم.. بیا بریم تو فضای سبز باشه؟
من: باشه اما بزار واسه غروب ساعت شش یا شش و نیم که دمِ رفتنِ ازون ورم که بابا میاد دنبالت..
دامون: باشه...
من: برو تو سالن من باید برم پیش خانم مولایی بعدش میام...
رفتم داخل.. سیامک و دخترشم نشسته بودن...سلام دادم...
خانم مولایی: به به خورشید خانم چه عجب...
من: ببخشید به خدا مشکلی پیش اومده بود...
خانم مولایی: می دونم دخترم خانم ارجمند توضیح دادن اشکالی نداره...
و بعد به سیامک اشاره کرد و گفت:
مولایی: ایشون می گن دخترشون پیشِ بچه های ارجمند بمونه...
من: بله خیلی تفاوت سنی ندارن... اینجوری هم که من فهمیدم دخترشون با هر کسی اخت نمیشن بهتره پیشِ فامیلاشون باشن...
خانم مولایی رو به سیامک گفت:
مولایی: اما این رنج سنی که ما برای هر قسمت در نظر گرفتیم همش با دلیلای منطقی توجیه می شن شما مطمئنید...؟
سیامک: بله ... یه چند ماه دیگه دخترِ منم سه ساله میشه و باهوشم هست.. من فکر نمی کنم مشکلی براش پیش بیاد حالا شما بزارید یه هفته ای تو این قسمت باشه... به صورتِ امتحانی...
مولایی: بسیار خوب... خورشید جان شما این خانوم کوچولو رو ببر تو قسمت من با پدرشون قرار داد می نویسم...
رو به الینا گفتم :
بیا بریم خانومی...
الینا از پای باباش اومد پایین و رو به باباش گفت:
الینا: مراگب خودت باش...
و بعد انگشت اشارش و به نشونۀ تهدید بالا آورد و در حالی که تکون میداد به باباش گفت:
الینا: نبینم دیگه تنها بِلی مهمونیاااا...
الینا: دوسِت دالم بای بای...
در حالی که همراه خانوم مولایی و سیامک می خندیدم دست به دست الینا اومدیم بیرون...
چه دختر شیرین زبونی دلم می خواد بخورمش... خوشگل و با نمکم هست...
الینا: خاله تو امست چیه؟
من: خاله قربونت بره امس نه اسم... اسمم خورشیدِ...
الینا: خورشید؟
ایستاد و یه حالت متفکر به خودش گرفت...
الینا: خاله مگه تو نباید تو آسمون باشی؟ پس اینجا چی کال موکونی؟
من: عزیزم اسم منو از خورشید تو آسمون گرفتن دیگه...
با اینکه منظورم و نفهمید اما چیز دیگه ای نگفت... یا شایدم فهمیده باشه

Signature
     
#23 | Posted: 9 Oct 2013 01:44 | Edited By: paridarya461
قسمت پنجم
یه دونه محکم زد تو سرم و گفت :
نوشین: احمق سه روزه مارو با این دیوونه هایِ مثل خودت که بهت عادت کردن تنها گذاشتی حالا می گی هیچ جا نبودی؟
مریم: حداقل بگو جای همیشگیت یعنی همون درک بودی که دلمون نسوزه...
من: بابا بی انصافا دونه دونه... باور کنید حالم زیاد خوب نبود خونه بودم...
نوشین: نمی میری هم که راحت شیم از دستت... شاسکول...
با چشمای گرد شده گفتم:
من: چی چی کول؟ یعنی چی بچه ها ؟ جای استقبالتونِ؟
نوشین : خیلی خوب بابا قهر نکن... اما خورشید خانم دارم بهت می گم امروز باید خیلی کار کنی ها من این دو روز خسته شدم حسابی.. می خوام زودتر برم...
من: باشه نوشین خانم اما اون موقع که من هنوز استخدام نشده بودم چی؟ ها؟ اونموقع چه کار می کردید؟
نوشین در حالی که که کم اورده بود و نمی دونست چی بگه با حرص گفت:
نوشین: اصلا سگ خور نمی خواد کاری کنی... فقط جانِ من این سپنتارو ببر دستشویی تو امروز...
مریم در حالی که غش غش می خندید گفت:
منم کاری بهت ندارم... فقط یه روزم باید جای من ببری...
من: باشه بابا...
نوشین: سپنتارو دریاب داره میاد سمتِ ما...
در حالی که هنوز می خندیدم پا شدم تا سپنتارو ببرم دستشویی...
*****
دامون: خورشید قرارمون یادت نره...
و بعد سرش و کج کرد و با حالت با نمکی گفت:
دامون: دیر نکنی منتظرم...
من: نه عزیزم یادم هست... خواننده هم که شدی... نقاشیت تموم شد؟
دامون: آره می خوای ببینی؟
من: بله با کمالِ میل...
نقاشیش و گرفت بالا ...
من: خوب این خانومِ زیبا کی هست حالا؟ چرا از آسمون داره گل میباره؟
دامون: اون تویی...این گلا هم میبینی؟ خوب معلومه دیگه یکم فکر کن خورشید... من خلبان شدم رفتم تو آسمون دارم گل رو سرت میریزم...
خندیدم و گفتم :
پس تو کوشی؟
دامون: من پشتِ ابرا هستم تو نمی تونی منو ببینی...!
من: اوه جدی می گی؟ افرین خیلی قشنگِ... مرررسی...
دامون: می تونی اینو برای خودت داشته باشی... من این اجازه رو بهت میدم که قاپ کنی بزنی تو اتاقت...!
من: مرسی عزیزم آره حتما یادگاری نگهش می دارم... یه اثر هنری از دامون خان... بزرگ مرتِ کوچک...
با صدای گریۀ یکی از بچه ها حواسم پرت شد...
من: دامون نقاشیت و بزار تو کیفم... می دونی که کجاست عزیزم؟ آفرین فدات شم...
و بعد رفتم سمتِ الینا که داشت گریه می کرد...
از رو زمین بلندش کردم و گفتم چی شد؟
نوشین در حالی که دست ماهان و سفت گرفته بود گفت:
نوشین: نمی دونم... مثل اینکه ماهان مداد رنگیاش و برداشته... اینم اومده بگیرش ماهان هلش داده سرش خورده به دیوار...
به ماهان که سعی داشت یه جوری خودشو بین مریم و نوشین قائم کنه نگاه کردم... در حالی که سر الینا رو می مالیدم رو به ماهان گفتم:
من: چه جوری دلت اومد؟ باور کن دیگه نه باهات بازی می کنم نه دوستت دارم.. در ضمن تا دو روز از بازی تو گروهِ من محرومی...
بنظرم این پسر بی ادب نیاز به تنبیه داشت... چون تاحالا چند بار بهش تذکر داده بودم که نباید بچه ها رو بزنه... اما اون می خواست با استفاده از زورگویی وسیله های بچه هارو برای خودش کنه...
کمی آب به الینا دادم و گفتم عزیزم اشکال نداره... اون بچه ست عقلش نمیرسه... تو خانمی کن ببخشش.. الانم گریه نکن که بهت بگن کوچولو باشه...؟
در حالی که به سک سکه افتاده بود گفت:
الینا: سرم درد موکونه... من بابام و موخوام...
الینایی عزیزم الان بابا رفته سرکار برای تو کار کنه که بتونه عروسکای باربی بخره ... الکی بهش زنگ بزنیم که چی؟
الینا: یعنی من زنگ نزنم اون باربیِ که حامله بود و بلام می خله؟
پوف مردشورشون و ببرن با اون تولیداتشون آخه باربیِ حامله از کجاشون در اوردن...
من: آره عزیزم می خره...
الینا: درد موکونه سلم...
کو؟ کجاش درد می کنه من برات ماساژ بدم؟ اصلا بیا بریم تو حیات یکم تاب بازی کنیم خوب می شی...
همین حرفم کافی بود تا ساکت شه و دیگه چیزی نگه...
دامونم همراهم اومد... کلا عادت کرده بودم که هر جا میرم باشه...
پسر خوبی بود... من که خیلی دوسش داشتم... هم خوش قیافه بود... هم دوست داشتنی... هم خوش سر و زبون که هر کسی و جذب می کرد سمت خودش...
به کمک دامون الینا یادش رفت که اصلا چند دقیقه پیش چی شده...حالا دیگه با دامون خو گرفته بود و دیگه نمی گفت آرا و آروینم بیان...
دامونم قول داد از این به بعد تو مهد با الینا همبازی بشه و مثلِ یه مرتِ بزرگ از این دختر کوچولو مراقبت کنه...
من: خوب پسرِ خوب بریم الینارو بزاریم بیایی سرِ قرارمون؟
دامون مشتاق و خوشحال سرش و تکون داد و با هم رفتیم سمتِ مهد...
دامون: خورشید بزارش پایین کمرت درد می گیره... بچه تا ضربه نخوره که بزرگ نمیشه بزارش لوسش کردی... ببین چقدرم دماغو هستش...
قشنگ معلوم بود حسودی می کنه انقدر ناز الینارو می کشم اما سعی داشت با لحنِ لاتی و قلدرونش اون حس حسادت و بپوشونه/...
بعد از گذاشتن الینا وقتی کمی سرگرم شد با دامون راهی حیاط شدیم...
تا برسم به نیمکتا گفت:
می دونی خورشید. مامان داشتن خوبه... اما یه مامانِ خوب...
من: آره خوبه... اما خوب همه که نمی تونن مامان داشته باشن..
دامون: همسایه بغلیمون پسرِ هم سنِ منِ... مامانش خوب نبود تنهاش گذاشت و رفت... اما الان باباش براش یه مامانِ دیگه اورده...
کمی سکوت کرد و گفت:
دامون: مامان زیاد هست... اما به من نرسیده... من ندارم...
من: حالا دلت مامان می خواد؟ چرا به بابات نمی گی یه خانمِ خوب که اونم دنبال یه پسر خوب باشه برات بیاره؟
نشستم رو صندلی و دامونم نشست کنارم...
دامون: خورشید من یه مامان مثل تو می خوام... از کجا بیارم؟
لبخند زدم و گفتم از من بهترم پیدا میشه عزیزم...
دامون: یه چیز بگم؟ ناراحت نمیشی؟ یعنی اگه شدی هم اشکال نداره دیگه کاری نمیشه کرد!
دستی به موهاش کشیدم و بهم ریختمش...
من: بگو وروجک ناراحت نمیشم...
دامون نگاهش و از من گرفت و به رو به رو خیره شد...
دامون: می دونی خورشید من خیلی فکر کردم... یه هفته ای هست ذهنم درگیرِ!!
من: درگیرِ چی؟
دامون: تو حرفم نیا هِی... دارم مقدمه بچینی می کنم... صبر کن...
خندیدم و گفتم :
دیوونه مقدمه بچینی چیه؟ مقدمه چینی...
دامون: منظورم همون بود..
دامون: ببین خورشید من و تو با هم خیلی خوبیم... تنها دختری هستی که به دل من میشینه باور کن اگه خودم بزرگ بودم می گرفتمت.!
من: دااااامووون... باز تو زدی تو اون فاز که...
دامون: حالا که نگرفتمت.. !! صبر کن حرفم تموم شه
دست به سینه شدم و بهش نگاه کردم...
من: خیلی خوب باشه بفرما...
دامون: اگه یه روز یه مردی که یه بار اشتباه انتخاب کرده بیاد خواستگاریت قبولش می کنی؟ یه مرد که از اشتباهش یه نتیجه ای مثل من گرفته...
کم کم فهمیدم چه خبره... کم کم به نتیجه ای که دلم نمی خواست رسیدم...
با ترس بهش خیره شدم...انگار محبتای بی حدِ من کار دستِ خودم و این پسر داد...انگار حالا به رشتۀ دوستیمون و حس مسئولیتم برای این پسر باید عادت و وابستگی هم اضافه می کردم...
من به چه منظور محبت کردم.. دامون به چه منظور گرفت!!!
جدی گفتم:
من: دامون جان این فکر و از ذهنت بیرون کن... این یه رویای بچه گونه ست...یه خیال... یاد بگیر با رویا زندگی نکنی... من نمی تونم اون چیزی که تو می خوای باشم...
من: بیا بریم الان دیگه بابات میاد دنبالت...
بلند شدم...بلند شد و دستم و گرفت...
دامون: خورشید باور کن میشه... اگه بخوای... اگه سعی کنی بابام و دوست داشته باشی.... اگه یکمی هم به من فکر کنی میشه...
یه قدم دیگه...دستم و محکم تر گرفت...
دامون: باور کن من خیلی تنهام...
یه تکونِ خفیف به دستم داد...
باید باور کنی چون دارم غرورم و می شکنم...
به دامون و تنهایی که ازش حرف میزد فکر کردم... به دامیار و تفاوتای بینمون...بیست سال اختلاف سنی یعنی به اندازۀ بیست سال تفاوت فرهنگ...حداقل تو خانوادۀ من این معنی و میده... شاید جسمش و قیافش جوون و خواستنی باشه... اما روحش و طرز فکرش چی؟
خانواده؟ مامانم چی می گه؟
اما زندگیِ منِ... من باید تصمیم بگیرم... من باید بخوام...
وای نه... مامانم برام زحمت کشیده اونم حق داره...
اما اونم موافقِ یعنی نیست؟یعنی من بشم فدای یه بچه که می تونه یه مادر دیگه داشته باشه؟
سهمِ خودم چی؟ یعنی طعمِ عشق و نچشم؟
با یه تکون دیگه دامون از فکر اومدم بیرون
لبخندی به خودم زدم که آروم باشم...
دامون هنوز بچه ست یه چیزی گفت... تو چرا جدی گرفتی؟
اشکم و پاک کردم و برگشتم سمتش...
من: قول میدم تو پیدا کردن یه مامان خوب بهت کمک کنم...
دامون: نه دختر بهتر از تو هیچ جا نیست... چشمای هیچ کس نمی تونه مثل تو باشه!
رو زانو نشستم و شونه هاش و گرفتم...
من: عزیزم تو که نمی خوای بابا یه اشتباه دوباره داشته باشه... می خوای؟
من: ازدواج با من یعنی اشتباه دوباره ...
دامون: نه خورشید باور کن بابای من بد نیست... مامانم خیلی بد بود... بابام بهترینِ همونقدر که اون و دوست دارم تو رو هم دوست دارم پس به خاطر خودم دروغ نمی گم... بابای من با تو که باشه مثل تو میشه... هی اشتباهی نیست...
من: بلند شو بابا بیرون منتظر... ببین صدای بوق ماشینشم اومد...
دامون: حداقل بگو به حرفام فکر می کنی؟!
من: باشه اما جوابم همینیِ که شنیدی... بدو بریم...
جلوی در گفت:
دامون: میشه بوست کنم؟!
من: آره عزیزم...
اومدم پایین...
دستش و حلقه کرد دور گردنم و سرم و آورد پایین...
بوسه ای رو پیشونیم نشوند و بعد ازم جدا شد...
با چشمای به اشک نشستش و نمدارش بهم نگاه کرد
دامون: پسر عمم همیشه عمم و اینجوری می بوسه...می گه اینجوری هم خودم به آرامش میرسم هم جایی تو بهشت خریدم...
حالا می فهمم چی می گه...
واقعا آرامش داره وقتی پیشونیِ مادرت و می بوسی...
تو واسه من مثل مامانمی...
اشکای مزاحمش و از صورتِ فرشته مانندش پاک کرد... و برگشت... رفت...
به دامیار نگاه کردم...
از پشت اشکام که نمیزاشت درست ببینم لبخندش و دیدم...
برگشتم و رفتم سمتِ ابخوری...
خدایا حکمتت از درکی که به این پسر بچه دادی چی بود؟
کاش درکش به اندازۀ شیطنتای بچه گونه بود... اونجوری کمتر معنیِ مادر و میفهمید کمتر برای نداشتنش غصه می خورد...
کاش میشد براش کاری کرد...
نمیشه؟
خورشید یکم فکر کن؟
مگه چیه؟
عشق تو وجودِ همۀ ادما هست... می تونی با دامیار تجربش کنی...
سرم و به اطراف تکون دادم... نمی خوام...
شاید تاحالا بهش فکر نکردی...
من: بابا خودش که حرفی نزده... فقط پسرش یه چیزی گفته... همین...
رفتم سمت سالن ...

Signature
     
#24 | Posted: 9 Oct 2013 09:24 | Edited By: paridarya461
بعد از سپردن تحویل بچه ها به نوشین و مریم به همراه آروین و آرا و الینا رفتم بیرون...
الاناست که سیامک بیاد..
کاش محسنی وجود نداشت ... اونوقت الان خودم راحت می رفتم ..
نیاز به تنهایی داشتم به فکر کردن...
فکر کردن به رفتارم... باید پیدا می کردم... باید می فهمیدم کجای کارم اشتباست...
اصلا اشتباهی وجود داشته؟ اشتباهی بوده؟
با رسیدنِ سیامک خودم مستقیم رفتم عقب نشستم... و به یه سلام اکتفا کردم...
سیامک : خسته نباشید...
من: ممنون...
دیگه چیزی نگفت و راه افتاد...
چند دقیقه ای طولانی به سکوت گذشت تا اینکه سیامک گفت:
سیامک: الینا چطور بود؟ همه چی خوب بود یا اینکه باید بره یه قسمت دیگه...
من: فعلا تا یه هفته باید صبر کنید... همه چی خوب بود فقط با یکی از بچه ها دعواش شد که اونم همیشه پیش میاد...
سیامک برگشت سمت الینا و گفت:
سیامک: آره بابا؟ اخه چرا؟
الینا: موخواست مداد لنگیام و مالِ خودش کونه... من نزاشتم...
سیامک: بابا فدات شه اشکال نداشت بهش قرض میدادی...
الینا: نه... اونالو عمو سیاوش بلام خلیده بود آخه...
آروین: عمو تازه به منم نداد ... بعدم حقش بود اون پسرِ خیلی پروواِ... می خوام یه روز بزنمش...
سیامک خندید و گفت:
آروین جان من نفهمیدم اخر این یه روزای تو کی میشه پس...
و بعد از آینه به من نگاه کرد و گفت:
سیامک: ساکتید ... مشکلی پیش اومده؟
من: نه فقط یکم خسته ام..
سیامک: سر و کله زدن با بچه ها ادم و خسته می کنه... انقدر شیرینن که نمی فهمی چند ساعتِ داری باهاشون بحث می کنی یا بازی... اصلا نمی فهمی کی شد چند ساعت...
من: بله دقیقا من عاشقِ بچه ها هستم...
سیامک: برای همینم هست که بچه ها زود بهتون علاقه مند میشن...
صبح فهمیدم که فقط بچه های ما نیستن که بهتون علاقه من شدن...
من: دامون و می گید؟ واقعا پسرِ خوبیه خیلی دوسش دارم...
اونم خیلی دوستتون داشت مشخص بود... پدرشون هم که ...
من: پدرشون چی؟
سیامک: هیچی... مادرش و ندیدم صبح !!! نیومده بودن؟
من: پدر و مادرش از هم جدا شدن...
سیامک آهانی گفت و زیرِ لب گفت حدس زدنش همچینم سخت نبود...
اما من به روی خودم نیاوردم و به بیرون نگاه کردم...
اخه مگه دامیار چی گفت؟ یا رفتارش؟ مگه چه جوری بود...؟
یاد حرف دامون افتادم... بابام خودش بیشتر نگران بود...
یعنی پسر حرفی از پدر داشته؟
نه فکر نکنم... شاید... وای خدا حسابی گیج شدم... تا حالا ندیدم کسی با خواستگاریِ یه پسری به سن و سالِ دامون انقدر گیج بشه... پس چرا من اینجوری شدم؟ اصلا اون خواستگاری بود؟
وقتی از فکر اومدم بیرون که رسیده بودیم در خونمون و ساناز داشت میومد سمت ما...
از سیامک خدافظی کردم و ایستادم تا حرفش با ساناز تموم شه که بریم... آخه امشب خونه ما دعوت بودن...
چند دقیقه بعد سیامک رفت اما دخترش پیشِ ساناز موند...
چه مادرِ بیخیالی داره این دختر...اونروز همچین سیامک گفت زنم زنم فکر کردم چقدر به هم نزدیکن و با هم خوبنا
ما الان میبینم که خبری نیست انگار...
با هم رفتیم تو خونه... مادر ساناز هم اونجا بود... بعد از سلام واحوالپرسی رفتم تو اتاقم برای تعویضِ لباس...
همش چهرۀ دامون جلوم رنگ می گرفت...چشمای معصوِم پر از التماسش... دستای کوچیکش که سعی داشت من و متوجه کنه... حرفاش که سعی می کرد تا حد ممکن عاقلانه باشه... سعی داشت تا اونجایی که در توانش هست بزرگ جلوه کنه تا من بیشتر جدی بگیرم...
خدایا دارم دیوونه میشم.. چرا انقدر ذهنم درگیرِ؟
دفتر طرحم و برداشتم و رفتم بیرون...
هنوز هیچ طرحی برای بچه نزده بودم... مامان داشت پذبرایی می کرد دفترو گذاشتم رو صندلی و رفتم کمکِ مامان تو آشپزخونه...
مامان داشت قندون و پر می کرد ... منم رفتم چایی بریزم...
مامان: ساکت شدی..؟ خوش گذشت؟
من: اره جات خالی خوب بود...
مامان: خونش قشنگ بود؟ شنیدم دامادش خیلی پولدارِ...
من: آره خیلی... آره دیگه... اون ماشین بنفشِ یادتِ که تو اومدی تعریف کردی؟
مامان: آره آره..اون شوهرِ سانازِ..
مامان: جدا؟ باریکلا!! پس حسابی خوشبختِ...
من: مامان خوشبختی به ماشینِ مدل بالا نیست...
مامان: شنیدم دامادشون اخلاقشم خیلی خوبه... کلا از هر نظر تو محل از نمونه بودن این پسر و مثال میزنن... خیلی دلم می خواد ببینمش... در ضمن خوشبختی به پول نیست... اما پول جزئی از خوشبختیِ!!!
و بعد سینی چایی رو ازم گرفت و رفت بیرون...
یه قرص پروفن خوردم و رفتم بیرون...
حسابی دلم درد می کرد فکر کنم دارم مریض میشم...
نشستم و در حالی که به حرفای مامان اینا گوش میدادن دفترم و باز کردم تا یه ایده ای چیزی برای این بچه ها رو کاغذ بیارم...
خط اول... خط دوم...صدای زنگ تلفن...
سرم و بالا کردم تا ببینم شروین کجاست...اما تو حیاط حسابی با بچه ها مشغول بودن...مثل اینکه کار خودمِ ... بلند شدنم و رفتم سمتِ تلفن
خانم مولایی: خوبی خورشید جان؟
من: ممنون مرسی شما خوبی؟
مولایی: قربونت عزیزم... ما هم خوبیم شکرِ خدا...
من: جانم ؟ کاری پیش اومده؟
مولایی: نه کاری که نیست عزیزم... خواستم بگم یه نفر شمارۀ خونتون و می خواد اشکالی نداره بهش بدم؟
من: کی؟ برای چی ؟
حالا مامان و سانازو مادرِ ساناز حواساشون به من بود منم هول کرده بودم نکنه محسن از زندان فرار کرده می خواد شمارمون و به دست بیاره..
اون لحظه مغز فندقیم ارور داده بود وگرنه یکی نیست بگه خوب محسن بخواد گیرت بیاره میاد در خونه!!!
مولایی: می خوان با مادرتون صحبت کنن.. امرِ خیرِ... می خوان برای برادرشون صحبت کنن...
چون اولین بار بود برای خواستگاری با خودم حرف میزدن قاطی کرده بودم اصلا بلد نبودم چی باید بگم... واسه همین گفتم گوشی
و رو به مامان گفتم:
من: مامان مدیرِ مهد هستن...میشه شما صحبت کنید.؟
مامان بلند شد و اومد تلفن و ازم گرفت و من رفتم پیشِ ساناز اینا...
یعنی کی از من خوشش اومده...ای وای یعنی منم دیگه خیلی بزرگ شدما... ببین زودتر باید می رفتم سرکار تا زودتر شوهر پیدا کنم...
ای خاک تو سرت خورشید تو نبودی میگفتی هیچ وقت ازدواج نمی کنی؟
خوب اون واسه قبلانا بود که سالی یه خواستگار بیشتر نداشتم... بعدم حالا کی خواست ازدواج کنه حداقل بدونم نمی ترشم اینم خودش یه جور اعتماد به نفسو امیدواریِ...
مامان ساناز رو به من گفت:
مهناز خانم: مشکلی پیش اومده...
من: نه...
بعد سرم و انداختم پایین و گفتم امرِ خیرِ...
-یادش بخیر انگار همین پریروز بود با بابات میومدی پارک.. چقدر زود گذشت شما بزرگ شدید و ما پیر...
ساناز: قصد ازدواج داری خورشید جان؟ می دونی کیه؟
من: نه والا نمی دونم... نه تا حالا که نداشتم... یعنی موقعیتش پیش نیومده...
ساناز: ای شیطون پس قصدش و داری...
مامان ساناز: فکر کردی همه مثل تو اَن؟
و بعد رو به من کرد و گفت:
-اگه بدونی چه بلایی سر داماد عزیزم آورد تا بله داد... به حرف ما هم که گوش نمیداد...
ساناز رو به من گفت:
ساناز: عزیزم زندگی شوخی بردار نیست.. سعی کن طرفت و بشناسی بعد بله بدی... اگه دوسش داری اگه فکر می کنی میخوای باهاش زندگی کنی بدیاش و در نظر بگیر ببین اون قدرتی که می گه بله اون حسی که بهش داری اونقدر هست که بتونی زندگیت و بسازی و با بدیاش کنار بیای...؟
من: نه والا نمیشناسمش...
ساناز: حالا میاد چند بار برن و بیان اگه خوب بود قرار بزار بشناسیش.. رو کمک ما هم هر چی که بود حساب کن...من مثلِ خواهرت آرشامم برادرت فرقی نداره...
من: قربون شما مرسی...
ساناز: من می خواستم واسه یه نفر باهات صحبت کنم اما راستش هم می ترسیدم تو ناراحت شی هم اون... آخه بی خبرِ ...خودمون داریم براش آستین بالا می زنیم...از یه نظرم گفتم شاید به خاطرِ شرایطش بهت بر بخوره...
اومدم جواب بدم که مامان اومد و نشست...
مامان: خورشید جان دامون کیه؟
من: ذهنم یه چیزایی می گفت اما دلم نمی خواست بهش گوش بدم...
من: از بچه های مهد... چطور؟
مامان در حالی که از صورت گل انداختش معلوم بود کمی عصبیِ گفت:
عمۀ دامون بود... چند سالشِ این پسر؟ پدرش چطور به خودش اجازه داده به دختر بیست سالۀ من فکر کنه؟
مامان انقدر عصبی شد که کنترلش و از دست داد و این اخرا کلمات رو با حرص و بلند ادا کرد...
مهناز ) مامان ساناز( : آروم باشید حاچ خانم اشکال نداره... یه برنج و هزار جور ادم قیمت می کنه...
مامان: آخه نه چه فکری کردن؟ که من دخترِ مثلِ دستِ گلم و بفرستم کلفتی.؟ لابد بچشون و نگه داره...
بعد با غیض به من نگاه کرد و گفت:
مامان: هزار بار بهت گفتم نرو سرکار... بیا ببین رفتی دیدی اخرش چی شد؟ لابد فکر کردن بدبختی که به هر خفتی تن بدی...
با بغض به مامان نگاه کردم... خوب تقصیر من چی بود؟
ساناز: آروم باشید خاله جون به نیمۀ پر لیوان نگاه کنید چه خفتی؟ دیگه ببینید چه دختر خانم و فهمیده ای دارید که تونستن به عنوان زن دوم و مادر بهش فکر کنن...
مامان: از کجا معلوم مردِ بد نباشه...
مهناز: حالا ناراحتی نداره... بهشون اجازه ندید
مامان: من اول باهاشون قرار گذاشتم بعدش فهمیدم مردِ بچه داره و سی و هشت سالشِ...
مامان: بعدم روم نشد بگم نیایید... اخه خواهرش خیلی خوب صحبت می کرد...
مهناز: اشکال نداره من و خدابیامرز پدر سانازم تو همین حدود تفاوت سنی داشتیم خدا می دونه که هیچوقت این تفاوت نشون نداد... بعدم حالا قرار نیست بدینش بره... میان یه صحبتی می کنن بعدم تموم میشه...
مامان: آخه من چی بهشون بگم؟
مامان: یادش بخیر باباش که بود می گفت هر کی در خونه و برای خواستگاری زد با چوب دنبالش می کنم حالا چه برسه که این شرایطم داشته باشه...
با این حرف مامان دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم شکست..سرم و انداختم پایین ..
اشکام تند تند میومدن و رو دستام میریختن... راست می گه مامانم همیشه بابا این حرفا رو میزد... منم کلی ذوق می کردم ...
آخه بابام و خیلی دوست داشتم قدِ یه دنیا...
یه دنیای رنگی... دنیای رنگیِ بچه ها..
ازینکه بابامم به اندازۀ خودم دوسم داشت ذوق می کردم...

Signature
     
#25 | Posted: 9 Oct 2013 09:45 | Edited By: paridarya461
اما خیلی زود...
درست وقتی که بیشتر از هر وقتی به بابا نیاز داشتم رفت... رفت پیشِ خدا...
سکوت بین هممون بود... اشکام و پاک کردم و سرم و بالا کردم... سانازم داشت گریه می کرد...
حتما اون الان خیلی خوب من و درک می کنه... آره اونم پدرش و از دست داده و می فهمه وجود تکیه گاهی مثلِ پدر یعنی چی...
مهناز خانم دستی به صورتش و کشید و سعی کرد جو و عوض کنه...
مهناز خانم: ای بابا مجید )پدر ساناز( همیشه می گفت...
اما وقتی دختر به یه سنی برسه که وقتِ تشکیل یه خونواده جدا برای خودش باشه کم کم پدرم رام میشه... و خودش خوب و بد و برای دخترش انتخاب می کنه... مطمئنا اگه حاج آقا هم بود می زاشت بیان ...
شرایط و ببینن و موقعیتارو ببینید و بسنجید اگه خوب بودن یه همفکری و هم نظری همه چی و حل می کنه خوبم نبودن که می گید نه دیگه...
مامان: آخه من بهشون چی بگم... اصلا نمی دونم باید چی کار کنم...
مهناز: خوب منم میام؟ خوبه اصلا می گم دامادمم بیاد اگه حرفی ندارید...
مردشور عمو هام و ببرن که وقتی بابام مرد ما هم براشون مردیم... اینهمه سال رفت و امد اینهمه صمیمیت... اینهمه لطفی که بابام بهشون کرد ... خیلی راحت مارو انداختن آشغالی انگار که فقط به خاطر بابا و محبتایی که بهشون داشت مارو تحویل می گرفتن...
مامان: دستتون درد نکنه... واقعا همسایۀ خوب داشتنم یه نعمتِ...
مهناز: اینهمه سال برامون خیاطی کردی اینهمه بهمون لطف داشتی... خورشید جونم که طرح های قشنگش و همینجوری در اختیار ما گذاشت بالاخره ما هم شاید بتونیم یه جوری جبران کرده باشیم...
من: خواهش می کنم این چه حرفیه شما جبران شده اید...
مهناز: قربون تو دختر... حالا هم اوقات خودتون و تلخ نکنید... حالا خورشید جان شما میشناسید این اقا رو؟
من: بله با ایشون از وقتی آشنا شدم که احساس کردم پسرشون مشکل داره و ازشون خواستم بیشتر به فکر پسرشون باشن...
ساناز: پس همون از با فکر بودنت و شایدم مسئولیت پذیز بودنت خوشش اومده کم کم اومده و رفته دیده کلا خانواده داری...
من: نمی دونم... اما با پسرش خیلی صمیمی هستم... خیلی دوسم داره... امروزم یه چیزایی می گفت ... من جدی نگرفتم شاید اثرات همون حرفاست که الان تماس گرفتن... نمی دونم...
مهناز: باید یه چیزایی از زندگی قبلیشون بدونی درسته؟ خودت هیچ شناختی نداری؟
من: بله... مادر دامون زنِ خوبی نبوده... به خاطر مواد و آخرین سری نزدیکای فروختنِ بچه ش تونست رد صلاحیتش کنن... یعنی الان اصلا نباید نزدیک دامون شه...
ساناز برگشت و از پنجره به بچه ها که تو حیات بودن نگاه کرد...
ساناز: نچ نچ چه مادرایی پیدا میشن به خدا..
مهناز: اشکال نداره حاچ خانم شما هم دیگهخودتونو ناراحت نکنید بزارید بیان ببینیم چه جوری هستن...
همینجا بحث تموم شد و خدا رو شکر مامان سرگرم و شد یادش رفت... اما می دونستم شب یه قشرقی به پا می کنه... مامانِ من اعتقاداتِ خودشو داره... اصلا تو فرهنگش جا نمی ره که دختر بیست سالش بشه زن دوم و یه مرد که بچش 6 سالشه...
خودمم با همین فرهنگ بزرگ شدم... خودمم خیلی راضی نیستم...
خدایا کمکم کن...
*****
پشت سر مامان بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه...
من: کی سفره میندازی؟
مامان: میری ماست بخری؟ شروین و بفرستم؟
من: گفتم که اصلا شروین و تنها بیرون نفرست.... دزد بچه زیاد شده به خصوص تو محلِ ما... !!!
الان خودم میرم...اعتماد نمی کنم شروین و بفرستم بیرون..
خودم خریت کردم چشمم کور خودم باید مراقب همه باشم که حداقل بلایی هم اومد سر خودم بیاد...
تند تند لباسام و پوشیدم و به ساناز اینا گفتم می رم تا سر خیابون و میام...
همینکه در و باز کردم ماشین سیامک ایستاد...
من: سلام...
سیامک: سلام... جای میرید برسونمتون ؟
من: نه ممنون خودم میرم... بفرمایید داخل...
سیامک: اومده بودم دنبال الینا... کجا میرید؟
من: میرم تا سوپر مارکت...
سیامک نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
سیامک: این اطراف که سوپر مارکت نیست ... این موقع شب با وجود افراد محسن...
بعد به من نگاه کرد و گفت:
سیامک: بیا بشین می برمت... دختر به شجاعتِ تو ندیدم من... دختر اونا دزدن و قاتل ... قاچاقچی... سر و کارت با افتابه دزدا نیست که اینقدر همه چی و ساده گرفتی... بیا بشین...
چیزی نگفتم و رفتم جلو نشستم راست میگفته...
ماشین و روشن کرد و دور زد...
سیامک: چی میخوای ؟
من: ماست می خوام... ببخشید به شما زحمت دادما...
سیامک: خواهش می کنم... الینا خوبه؟ اذیت که نکرد؟
من: نه نشسته رو پله ها بچه هارو تماشا می کنه کاری هم نداره اما باهاشون بازی نمی کنه...
سیامک: پسر دارین تو خونتون؟ پسرِ جوون؟
من: پسر جوون که نه اما کودک داریم... تقریبا 7 ساله...
سیامک: همون.. الینا یه پسر بزرگتر از خودش میبینه تا یه مدت همینجوریی بعدا کم کم یخش باز میشه..
دختر برده به مامانش حیاش زیادِ...
من: خوبه که اصلا بهونۀ مامانش و نمی گیره خوب عادتش دادین...
سیامک: مامانش... المیرا...
سیامک: الینا هیچ وقت مادرش و ندید...
با تعجب و تحت تاثیر از لحنِ محزون و غمگینش برگشتم سمتش...
من: جدی می گید؟ اخه چرا؟
سیامک: المیرا وقتی بچه به دنیا اومد فوت کرد...
با بهت و ناباوری نگاش کردم...یاد حرف اون شبش افتادم » زن من انقدر هست که به دیگران نگاه نکنم...«
یعنی تا این حد پایبندِ؟ خدای من باورم نمیشه...
من: غیرِ قابلِ باورِ ... واقعا متاسفم...
سیامک در حالی که دنبال یه جایی بود برای پارک کردن گفت:
سیامک: خودمم هنوزم باورم نشده برای من المیرا هنوز زنده ست...
اینارو در حالی می گفت که صداش بغض داشت...بنظرم یکم دیگه حرف میزد بغضش میترکید... با یه تلنگر...
دستی رو با قدرت کشید...انگار می خواست حرصش و سر اون خالی کنه... بعدم پیاده شد..
رفت سمتِ سوپر مارکت...به قد و قامتش نگاه کردم... خوشتیپ و خوش هیکل...خدایا گناه نداشت با یه دختر تنهاش گذاشتی؟
مثل اینکه فقط ما نیستیم که گل زندگیمون گلچین شده...
اهی کشیدم و سرم و تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم...تازه یادم رفته بود یه ساعتِ پیش چقدر غصه خوردما... انگار گاهی وقتا غم تو دلت لونه می کنه و بیخیالتم نمیشه...
در ماشین باز شد و ماشین حر کت کرد اما من دلم نمی خواست چشمام و باز کنم...خسته بودم از این همه غم از این همه دلگرفتگی...
سیامک: شما چند سالتونِ؟
چشمام و باز کردم و صاف نشستم..
من: بیست سالم... البته تقریبا یه ماهه دیگه بیست و یک ساله میشم...
سیامک سری تکون داد و گفت:
سیامک: جداً فکر می کردم هفده ، هجده ساله باشید...
لب و لوچم اویزون شد... یعنی چی؟
نمیدونم چرا اما اصلا دوست نداشتم جلوش کوچیک و بچه جلوه کنم... دلم می خواست بدونه من بزرگم...انقدر بزرگ که میرم سرکار... انقدر که بتونم یه زندگی و بچرخونم... انقدر که یه مرد سی و چند ساله بخواد بچۀ شش سالش و بهم بسپاره...
اینا چیزایی بود که دلم می خواست به سیامک بفهمونم... مخصوصا حالا که زنش فوت کرده بود...
یعنی خاک تو گورت خورشید... یعنی تو نافت و بریدن زنِ مردای بیوه شی...
من: مگه چیه خوب مگه اینا دل ندارن...چیزی نیست...
خود دانی زندگی خودتِ... اما یادت باشه که گفت زنش هنوزم براش زنده ست...
یاد حرف سیام افتادم...المیرا هنوز برای من زنده ست... المیرا هنوز برای من زنده ست...
نا خودآگاه صدا تو مغزم می پیچید و عصبیم می کرد..
چرا من اینجوری شده بودم؟
چند دقیقه بعد سیامک ایستاد و گفت:
سیامک: من یه دقیقه میرم تا این پاساژ گوشیِ ساناز و بگیرم اشکالی که نداره؟
گفتم:
من: نه موردی نداره بفرمایید...
محسن: دیرتون نمیشه؟
من: نه بفرمایید کارتون و انجام بدید...
حدودا ده دقیقه ای بود رفته بود دیگه داشت حوصلم سر می رفت...خواستم در داشبورد و باز کنم ببینم چه خبره اما نشد... واسه همین بیخیال دوباره به صندلی تکیه دادم وچشمام و بستم...
می دونستم مامان نگرانم نمیشه چون از خونۀ ما پیاده تا سوپر مارکت راه زیادی بود...وقتی چشمام و بستم تصویر سیامک و روزای اولی که میدیدمش جلوی چشمام رژه رفت...
روز اول که نمی دونستم زن داره... به حسی که تو دلم داشتم...وقتی میدیدمش ناخودآگاه دلم میلرزید... شاید از همون حساییِ که وقتی یه دختر به بلوغ رسیده یه پسر و می بینه بهش دست میده...نمی دونم شایدم یه جور احساس بود که با لرزش دلم بیان میشد و عرض اندام میکرد...اما هر چی که بود وقتی فهمیدم زن داره خاموش شد... هر حسی که بود زود کشید کنار تا رسوا نشه...
با احساس اینکه در ماشین باز شد رشتۀ افکارم از دستم پرید!....
اما به نظرم .. هم در پشت هم در سمتِ راننده باز شد...
اما اخه .. سیامک چه جوری همزمان همچین کاری انجام میده؟
زیر چشمی نگاهی کردم... دوباره چشمام و بستم...ضربان قلبم بالا رفت و تمومِ وجودم از ترس شروع کرد به لرزیدن...من این مرد و میشناختم... همونی که همش دنبالِ من و محسن بود...روزِ جشن خدایا حالا چکار کنم؟
در عرض چند ثانیه خیلی سریع در و باز کردم...اما ماشین روشن شد و با جیغ لاستیکا از زمین کنده شد
تو لحظه های آخر بود که یکی از در باز ماشین دست من و گرفت و کشید بیرون...
رفتن ماشین... کشیده شدنِ دست من از دست اون شخصی که عقب نشسته بود...دادِ شخصی که می گفت ولش کن... کوبیده شدنِ من به زمین...همه و همه در عرض چند ثانیه رخ داد...
سیامک نشست رو زانو و به من که رو زمین نشسته بودم نگاه کرد...
سیامک: خوبی؟ بزار کمکت کنم بلند شی...
و بعد از شونه هام گرفت اما من دادم رفت هوا...
من: آی دستم تروخدا آرومتر...
سیامک دستش و از روشونه هام برداشت و گفت:
سیامک: کجای دستت؟
من: شونۀ راستم خیلی درد می کنه...
دستش و گذاشت رو شونمو گفت این؟
من : آره آره همون
سیامک: خیلی خوب بلند شو باید بریم بیمارستان...
من: نمی تونم پاهام ضعف میره نمیشه بلند شم...
سیامک بلند شد و رفت سمتِ خیابون...
صدای دربس گفتنش و میشنیدم... بیچاره ماشینشم بردن...
اشک امونم بریده بود... اینجوری پلیسا امنیت من و تضمین کردن؟
هه فکر کردی خورشید... الکی دلت و خوش نکن بیکار نیستن برات مراقب 24 ساعته بزارن که...

Signature
     
#26 | Posted: 9 Oct 2013 14:50 | Edited By: paridarya461
مردم ایستاده بودن و برو بر من و نگاه می کردن ...
نگاه کن تروخدا عوض کمک کردن و یاری رسوندن وایسادن مارو نگاه می کنن و حتما هم دارن پیشِ خودشون احتمال میدن قضیه چیه....
تو یه حرکت خیلی ناگهانی من ولو بودم رو دستای سیامک...
من و نگاه کرد... منم نگاش کردم...
چشمامش که معلوم بود کمی ترسیده رو من خیره بود...
سیامک: خوبی؟
نگام و ازش گرفتم و به یقۀ لباسش چشم دوختم...
من: بله خوبم...
سیامک با لحن ارومی که صداش و قشنگ کرده بود گفت:
سیامک: باور کن همه چی تموم شد... لازم نیست خودت و اذیت کنی.... گریه نداره که...
سرم و تو سینش قائم کردم و اجازه دادم اشکام بی هیچ خجالتی بریزه...
سیامک من و بیشتر تو بغلش فشار داد...
سیامک: با توام دختر...
دوباره نگاهش کردم...چشماش و خمار کرد و ازم خواست اروم باشم...
ای خدا اون لحظه داشتم اتیش می گرفتم هم از درد کتفم هم از اینکه تو بغلش بودم و هم از نگاهش...
سیامک: ببخشید اما می بینی که هیچ کدوم از خانما جلو نمیاد وگرنه از اونا کمک می گرفتم...
من: خدا ببخشه!
من و نشوند تو ماشین و خودشم نشست عقب کنارم...
سیامک: برید به اولین بیمارستان آقا...
من: ببخشید میشه به خونه خبر بدید ... اما مامانم و نگران نکنید که پاشه بیاد بیمارستان فقط بگید ساناز یه جوری بهشون بگه...
سیامک: باشه باشه تو نگران نباش...
نا خودآگاه سرم رفت رو شونه های سیامک... سرم سنگین بود اما از درد نمی تونستم چشمام و روی هم بزارم...
سیامک در حالی که داشت اروم با موبایلش صحبت می کرد و واسه ساناز توضیح میداد دستاش و دورم حلقه کرد...
چیزی نگفتم... انگار یه جورایی آرامش داشتم...
خودش و جابه جا کرد و بیشتر بهم چسبید...شاید برای اینکه من راحت تر باشم...
منی که اصلا تو مخم جا نمیشد جنس مخالف بهم دست بزنه... منی که دستای محسن و رد کردم... حالا بی اختیار تو بغلِ یه نفر از همون جنس بودم...
اما چرا نمی تونستم دل بکنم؟ چرا با اینکه می دونستم کارم درست نیست تو بغلش بودم؟
آخه آرامش داشتم... انگار اون لحظه تمومِ دنیا با یه کنترل استپ شده بود و تمومِ صداها سازِ بی صدایی میزدن... انگار فقط من بودم و اون...
اون لحظه تو اون ثانیه ها من آرامش و با جون خریدم ...آره من امنیت و حس کردم و آرامش و با دستای خودم از وجود یه جنس مخالف لمس کردم...
احساسم گرم شد و وجودِ داغم و سوزوند... احساسی که شعله ور شد...احساسی که بعدا ها سوزانتر و داغ تر شد... یه حس دردناک... حسی که شاید اگه جای من بودی از داشتنش پشیمون میشدی...
اما من سوختم... ساختم و به این حس قشنگ لبخند زدم
دکتر نگاهی دوباره به دستم انداخت...
دکتر: کتفش در رفته... دستشم کوفته شده همین..
با ترس بهشون خیره شدم... می دونستم که الان قرار کتفم و جا بندازن... چون این دستم سابقه داشت و تا حالا چندین بار در رفته بود... و براش عادت شده بود و هر بار که بهش ضربه می خورد در می رفت...
بلند شدم و گفتم :
من: یه ساعت دیگه میام جا میندازمش!
دکتر: یعنی تو با اینهمه درد نمردی؟ الان یه ساعت دیگه هم می خوای تحمل کنی؟ بیا بشین یه دقیقه ست زود تموم میشه...
من: نه .
و بعد در و باز کردم و تند اومدم بیرون...
سیامک دست سالمم و گرفت و گفت:
سیامک: چرا بچه بازی در میاری؟ بیا بشین کارش و انجام بده ... قبل از اینکه ببرمت خونه باید بریم پیش پلیس... زود باش
من : اصلا...
با حالت با نمکی کلافه دستش و زد به پیشونیش و گفت:
سیامک: بیا برو دختر کاری نکن خودم بخوام جاش بندازم بیا برو بشین بزار کارش و بکنه...
من: نه نمی خوام... اصلا یکم تو حیاط بشینم یه آبمیوه برام بخر بعد...
و بعد لب و لوچم و مثل بچه ها اویزون کرده بلکه دلش یکم به رحم بیاد... دست خودم نبودا اما خوشم میومد نازم و بکشه...
پوفی کشید و گفت باشه بیا بریم..
رو نیمکت نشستم تا سیامک خوراکی برام بخره و بیاد...چند لحظه بعد اومد دو تا رانی خریده بود...
من: حداقل یه کیکم می خریدی...
سیامک: توروخدا شما این و بخور من برات شامم می خرم اما اول باید کاری و که می گم انجام بدی...
با اخم گفتم:
من: مگه من بچه ام...؟
سیامک بلند شد و دور صندلی چرخید ...درست پشت سر من ایستاد...ارنجش و به صندلی تکیه داد و خم شد...
اومد در گوشم و گفت:
سیامک: بچه نیستی اما خیلی لوسی...
لحن آرومش تو گوشم یه جوریم کرد...
سیامک: حالا هم رانیت و بخور ... خوب نیست دختر خوشگلی مثل تو انقدر لجباز باشه ها...
و بعد بلند شد و ایستاد...
هنوزم تو اون حسِ مور مور شدن بودم که ...نمی دونم چی شد که درد بدی تو کتفم پیچید...
رانی از دستم افتاد و کتفم و گرفتم...با چشمای به اشک نشستم عصبانی نگاش کردم...
دستاش و به نشونۀ تسلیم اورد بالا و گفت:
سیامک: من متاسفم خانم اما تقصیرِ خودت شد...
نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه هم از دردِ دستم هم از این حماقتم که خام حرف زدنش شدم...نشست کنارم و در حالی که رانی خودش و میداد تو دستم گفت:
سیامک: فکر می کردم فقط المیراست که با اینجور حرف زدن من حواسش پرت میشه...
رانیش و پرت کردم...
سیامک: اینم اضافه می کنم که بعد از المیرا تو سرتق ترین و لجباز ترینی...
من: همینی که هستم مبارکِ صاحابم باشه... به تو چه؟
سیامک: ببخشید منظوری نداشتم...
چیزی نگفتم ... اخه تند رفتم اون بیچاره به خاطر خودم اینکارو کرد اما نباید از نقطه ضعفم استفاده می کرد پسرۀ پررو...
دوباره نگاهش کردم و تا نگام کرد بهش چشم غره رفتم و رو م و برگردوندم و بلند شدم و رفتم سمت در بیمارستان
سیامک: کجاااا؟
من: برم خبر مرگم اداره پلیس...
با حالت مظلومی سرش و کج کرد و چشمای مثلا غمگینش و بهم دوخت که دلم غش رفت ...
گفت:
سیامک: خدا نکنه خانم.... می خوای از من شکایت کنی؟
بالاخره خندیدم...
من: نه عزیزَ َ َم...
هیمی گفتم و دستم و گذاشتم جلو دهنم...اه حواسم نبود این عزیزمِ آخرم از دهنم پریده بود...
سیامک در حالی که سعی می کرد جدی باشه و نخنده بهم گفت:
سیامک: خوب خدارو شکر پس بیا بریم تا بیشتر خرابکاری نکردی...
ته چهرش هنوز می خندید
بیشعور خوب حواسم نبود...
پام و کوبیدم زمین و پشت سرش راه افتادم... خدایا یه عمری بده من ببینم اونروز و که این و ضایع کردم...
از داروخونه کنار بیمارستان باند کشی و پماد پیروکسی کام خرید و دربس گرفتیم...تو ماشین پماد و داد دستم...
سیامک: بیا این و بمال رو دستت بعد بابند ببندش... اگه نمی تونی بگو من ببندم...
من: اَییییی من تو عمرم یه این کرم دست نزدم با این بوی گندش...
سیامک سقف ماشین و نگاه کرد و گفت:
خدایا من چه گناهی در حقت کردم؟
و بعد پماد باز کرد و دست من و محکم گرفت کشید سمت خودش که آخم در اومد...
من: آآآی چته؟
سیامک: بشین بزار کارم و بکنم
و بعد پماد و ریخت رو دستم و محکم یکم دستم و ماساژ داد...اون لحظه درد یادم رفت و نگاه کردم به حرکت دستاش... چه دستای کشیده و مردونۀ نازی داشت...دستاش که به پوستم می خورد اتیش می گرفتم... انگار دستم داشت ذوب میشد...
دستاش داغ بود... گرمم می کرد...
سیامک: کجایی؟
من: ها ؟ همینجا...!
سیامک: پس لطفا دستت و بزار رو باند تا من بتونم ببندمش...
من: باشه....
کارش که تموم شد گفت:
سیامک: پول همراهت هست؟
من: آره...
سیامک: کرایه راننده و حساب کن من دستم کثیفِ بهت میدم...
من: باشه... اما با سودش می گیرم!!!
خندید و گفت:
باشه با سودش...
خدایا یعنی سیامکم مثلِ منِ؟ اونم حس مبهم داره؟ یعنی به دل به دل لوله کشی اعتقاد پیدا کنم؟!
نه اون تو حرفاش و شوخیاش یه جوریِ که معلومه علاقه ای در بین نیست...
علاقه؟ مگه برای تو هست؟
نمی دونم نمی دونم...
نکنه به خاطر دو تا دونه شوخی دلت و خوش کنیا...جالبِ ...
یعنی برای خودم جالبِ که من با سیامک کی صمیمی شدم؟ یعنی از وقتی فهمیدم زنش مرده؟یا تا حالا هم حسم و به خاطر زن داشتنش مخفی کردم؟
خدایا این چه حسیِ؟
بعد از خوندن اظهاراتم و تایید همشون و نوشتن شکایت برای دزدیده شدن ماشین سیامک با هم زدیم بیرون و اونا هم قول دادن ازین به بعد بیشتر حواسشون به من باشه و یه مراقبم داشته باشم که وقتی جایی میرم دنبالم بیاد نه فقط واسه در خونه...اما من که چشمم آب نمی خوره...
کصصافتا فقط به خودشون فکر می کنن...
گوشیِ سیامک زنگ خورد...
سیامک: ببین من دیگه نمی تونم صحبت کنم بیا خودت حرف بزن خیال مامانت راحت شه
و بعد گوشیش و داد به من... ای کاش گوشیِ خودم و آورده بودماا...
سیامک: فقط خرابِ نمی دونم چش شد یهو صدای تو به اونور نمیرسه مگه اینکه رو ایفون باشه...
و بعد گوشی و جواب داد و گذاشت رو آیفون...
مامان: الو آقا میشه لطفا گوشی و بدید دختر؟
بابا بگید کدوم بیمارستانِ منم بیام...
من: سلام مامانم نگرانی نداره من حالم خوبه عزیزم تا الانم رفته بودم برای شکایت ...
مامان: ای دخترم مادر قربونت بره دلم هزار راه رفت خوبی؟
من: آره خوبم...
مامان: قربونت برم عزیزم گفتی محلمون دزدِ بچه داره ها من گوش ندادم!!!
به سیامک نگاه کردم که داشت ریز ریز می خندید...
با حرص گفتم:
من: مامان من بچه ام؟ واقعا که... خوبه میخوای شوهرم بدی بهم می گی بچه...
مامان: کی گفته من تورو به همسنِ بابات شوهر میدم فکرشم نکن... الانم زودتر بیا خونه.. ببینم این پسرِ کیه لات که نیست؟
با خجالت به سیامک خیره شدم...
من: نه مامان این چه حرفیه... از فامیلای ساناز ایناست...
مامان: واسه همینم تا حالا خاموش نشستم بیا زودتر دختر نصفِ شب شد....
من: دارم میام مامانی...
قطع کردم و گوشی و گرفتم سمتِ سیامک...
من: ببخشیدا مامانِ دیگه...
سیامک: اشکال نداره درک می کنم خوب باید حواسش به بچش باشه دیگه... مخصوصا هم که دزد بچه زیاد شده...
با حرص گفتم:
تو دیگه نگو که من حوصله ندارم...
سیامک: خیلی خوب بابا... امون از بچه های این دوره و زمونه همشون لجباز شدن...
و بعد نچ نچی کرد و سرش و به اطراف تکون داد...
خیلی جدی و با جذبه گفتم:
من: تا حالا کسی ساعت 11 شب از وسط نصفت کرده؟
یه تای ابرو داد بالا... کمی خم شد و سرش و کج کرد سمتِ من...
بعد با حالت با نمکی گفت:
بفرمایید نصف چرا؟ این گردنِ من از مو باریکترِ قطعش کن یه ملتی رو آسوده خاطر کن...
پشت چشمی نازک کردم و سعی کردم نخندم و رفتم سمتِ خیابون...
وسطای خیابون بودم که صدای بوق ماشین و شنیدم اما گیج شدم یه لحظه که باید چه کار کنم؟ دستم و کشید سمتِ خودش که باعث شد جا شم تو بغلش...
راننده که یه دختر جوون بود:
عاشقیا... حواست کجاست؟
و بعد گازش و گرفت و رفت...

Signature
     
#27 | Posted: 9 Oct 2013 15:11 | Edited By: paridarya461
کمی نگاش کردم اما خوب اون بیشتر از من حالیش شد که وسط خیابون درست نیست و من و دنبال خودش کشید...
سیامک: دختر مگه تو مغزِ خر گاز زدی؟
آخه چه کاریِ مگه نمی بینی ماشینا دارن چه جوری میرن نمی تونی یه نگاه به اطرافت بندازی ؟ نزدیک بود بری زیرِ ماشین...
خندیدم...
من: ترسیدی؟ حقت بود..!
پوفی کشید و گفت:
تو دیوونه ای دختر
و واسه اولین ماشین دست تکون داد و سوار شدیم...
تو راه حرفی زده نشد فقط چند باری سفارشم کرد که سعی کنم از خونه بیرون نیام و چون من بیشتر به خاطر خواهرشون خودم و تو دردسر انداختم و اونا هم خودشون و مسئول می دونن گفته که ازین به بعد هر کاری بود با ساناز آرشام یا خودش تماس بگیرم...
من و گذاشت در خونه و بعد از عذرخواهی بابتِ مسائل پیش اومده منتظر شد تا ساناز الینارو بیاره..
اما مامان گیر داده بود به خاطر لطفی که به ما کرده باید بیاد داخل و شام بخوره و بالاخره مامان موفق شد...
رفتم تو اتاقم و لباسم و عوض کردم...
بی اختیار دستم رفت سمتِ رژ لبم و کمی رژ زدم...
ابرو هام و با دست مرتب کردم و یه بار رفتم عقب جلو و زوایای صورتم و تو اینه نگاه کردم..
من زشتم؟ نه زشت نیستم...
خوشگلم؟ یکم... اما نه خیلی...
شانسی دارم؟می تونم جای المیرا باشم...؟
از ذهنم آهنگ اون خوانندهِ گذشت:
- می گن هیچ عشق تو دنیا، مثل عشق اولی نیست..
می گذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیست...
اهی کشیدم و سعی کردم بغضم و قورت بدم...
یعنی میشه سیامک بهم از یه دید دیگه نگاه کنه؟
من چمِ ؟ چرا سیامک؟ مگه من نمی خواستم تا آخر دنیا مجرد بمونم... ؟
خدایا توام دیدی من اینجور چیزام همش ادعاست بدجور گذاشتی تو کاسم...
به خودم دلداری میدادم...شاید اینجوری بود که می تونستم خودم و آروم کنم....
آره فقط اینجوری بود که احساس یهو جون گرفته و شعله ور شدم و خاموش می کردم...
چه احساس سوء استفاده گری دارم تا فهمید زنی نیست دوباره عرض اندام کرد... کاش هیچ وقت نمی فهمیدم...
نه خورشید این عشق نیست شاید از روز اول دوسش داشتی اما این عشق نیست... یه حس که هر دختری می تونه نسبت به جنس مذکری که میاد تو زندگیش داشته باشه...
اما چرا به خاطرش ناراحت میشم؟ می خندم؟ بغض می کنم؟ اینا چی؟ اینارو می تونی توجیه کنی؟
دیگه صدایی از درونم نمیومد... انگار اونم مثل خودم جوابی نداشت...
به عکس بابا نگاه کردم...
من: بابا کمکم کن... کجایی با حرفای منطقیت و عاقلانت بهم آرامش بدی؟
جایز ندونستم بیشتر از این تو اتاق بمونم... رفتم بیرون و بعد از شستن دستم سفره انداختم و به همراه سیامک مشغول شدیم...
من: بفرمایید آقا سیامک تعارف نکنید...
سیامک از کنار الینا که خواب بود بلند شد و صورتش و بوسید و اومد نشست...
درست رو به روی من نشست...منی که تو عمرم اصلا خجالت نمی کشیدم و با کسی این حرفارو نداشتم و به راحتی معروف بودم حالا اصلا نمی دونم چم بود... حتی طرز گرفتن قاشق چنگالم یادم رفته بود...!!!
مامان: تعریف کن ببینم چی شده بود...
سعی کردم چیزایی که هماهنگ کردیم و بگم و خداروشکر مامان هم باور کرد...
مامان اینا از هر دری صحبت می کردن و گاهی سیامکم نظری میداد...منم که سرعت خوردنم که همیشه سیصد کیلومتر در ثانیه بود شده بود به اندازۀ قدم زدنِ لاک پشت با عشقش!!!
یهو مامان نه گذاشت نه برداشت گفت:
مامان: کم دردسر داره این دختر خواستگارم بهش اضافه شد ... هنوز بچه ست عقلش نمیرسه من می دونم حتما یه جوری رفتار کرده مرد به خودش اجازه داده با شرایطش بیاد خواستگاری دیگه...
سیامک سرش و انداخته بود پایین و ریز ریز می خندید...
منم که با حرص به مامانم نگاه می کردم...
مامان : چیه چرا اونجوری نگاه می کنی مگه دروغ می گم؟
آروم با صدای ضعیفی گفتم ماامااان...
ساناز: اشکال نداره خاله جون خودتون و ناراحت نکنید...
و بعد رو به سیامک گفت:
ساناز: سیامک جان اخر هفته قراره برای ساناز خواستگار بیاد می دونی که آرشام نیست... کار تحقیق و اومدن با مامان تو مجلس دستت و می بوسه...
سیامک دستش و گذاشت رو چشمش و گفت:
سیامک: رو چشم... حتما...
مامان: ممنون شما هم تو زحمت می یفتین...
سیامک: نه بابا چه زحمتی ؟ خورشید خانم برای من با خواهرم هیچ فرقی نداره...
بی اراده قاشقم و پرت کردم تو بشقابم.. همه حواسا اومد سمتِ من
قسمت ششم
خرابکاری کرده بودم حسابی...
صدام و صاف کردم و گفتم:
من: ببخشید از دستم افتاد...
دوباره بحث سر گرفت.... یعنی کسی به منظور بد نگرفت...
با حفظ ظاهر من بو بردنی هم در پیش نداشت خداروشکر...اما این سیامک بود که به من چشم دوخته بود و موشکافانه نگام می کرد...
انگار داشت با نگاهش ازم می پرسید چه خبره... تو دلت چی می گذره؟
یکم که گذشت سیامک گفت:
حالا مگه چه شرایطی داره که شما انقدر ناراحتید؟
نفس راحتی کشیدم از اینکه بالاخره چشم از من برداشت و به مامان نگاه کردم تا بدونه که خودش توضیح بده بهتره...
مامان: هجده سال از دخترم بزرگتره هیچ یه پسر هفت ساله هم داره... تو مهد با دخترم آشنا شده...
سیامک نگاهی بهم انداخت و گفت:
سیامک: همین اقایی که صبح داشتن باهاتون حرف میزدن درسته؟
من: بله...
سیامک سرش و انداخت پایین و آروم جوریکه فقط من و ساناز شنیدیم گفت:
سیامک: حدسش همچین سختم نبود...
ساناز: سیاااا... نمک نپاش رو زخمش...
مامان: پس شما دیدینش چه جور مردیِ؟
سیامک: والا من فقط یه بار اونم برای چند ثانیه دیدمشون اما بهتون قول میدم زیر و بمش و براتون در بیارم...
بالاخره دهنِ مبارک و باز کردم و گفتم:
من: اما من اصلا دلم نمی خواد با ایشون ازدواج کنم مامان جان بهتره کسیو تو زحمت نندازید...
مامان: خوب از غروب بگو که من انقدر حرص نخورم...
بعد با حالت کلافه ای رو به مهناز خانم گفت:
عجب اشتباهی کردم شرایط و نپرسیده قرار گذاشتما...
سیامک: حالا تفاوت سنی خیلی مهم نیست...
و بعد با تاکید گفت البته اگر تفاوت فرهنگی نباشه... اما اصلا به قیافشون نمیاد سی و هشت ساله باشن من می تونم الان بگم خیلی بهش بخوره سی هست...
ساناز: حسابی مشتاقم ببینم این اقا چه جوریاست... فقط سیامک جان واسه اخر هفته برنامه ای نچین باشه؟
سیامک: حتما حتما یادم می مونه...
بعد از شام مامان چای اورد و بحثشون رفت پیرامونِ مزون و خیاطی...
سیامک با دیدن کارای مامان اصرار داشت مامان یه جارو اجاره کنه و یه مزون عروسی داشته باشه...اما در آخر مامان تونست متقاعدش کنه که خیلیا خیلی هنر دارن اما همیشه نمیشه از هنرت اونجور که می خوای استفاده کنی چون پول نیست... و اینو فهموند که به همین یه اتاقم راضیِ...
با اینکه ساناز اینا همشون پولدار بودن اما از اینکه مامان جلوشون راحت می گفت سخت زندگی می کنیم یا مثلا می گفت پول نیست خجالت نمی کشیدم...کلا همیشه همین بودم سعی می کردم خودم به زندگی ای که دارم احترام بزارمو به خاطرش خجالت زده نشم تا اطرافیان بهم با دیدِ یه بدبخت نگاه کنم یا یکی که از زندگیش راضی نیست...
حتی مامان گفت که من هر پنج یا شش ماه یکبار شاید خرید کنم و اهل خرید نیستم...
سیامک نگام کرد... تو نگاهش نه دلسوزی بود نه ترحم... انگار یه جور تحسین بود...
سیامک: کمتر آدمی پیدا میشه که فکرو ذهنی به تکامل رسیده داشته باشه و درک کنه که ظاهر و باطن زیبا یعنی چی... و با ظاهر سازی و باطن سازی اشتباهش نگیره...
شب خوبی بود ...
بالاخره گذشت با کلی دل لرزیدنِ من...
سیامک وقتی داشت میرفت گفت:
به این فکر نکن یه بچه داره ... سنش زیاده... یا هر چیزی... به این فکر کن که می تونی درکش کنی؟ می تونه تورو و خواسته های دهۀ شصت رو بفهمه یا نه؟ به این فکر کن که با کی خوشحالی؟ اینکه می تونه راضیت کنه یا نه!
و بعد رفت...همین کافی بود تا یه بارِ دیگه تو ذهنم به دامیار بگم نه و سیامک برام پررنگ تر شه...
اما سیامک هیچ حرفی نزده بود... گفته بود من مثل خواهرشم...ولی من به حرفش گوش میدم به این فکر می کنم که باهاش خوشحالم... حداقل کنارش راحتم...
وقتی مامان دوبار برام پماد مالید و شب بخیر گفت اول از همه خداروشکر کردم که هنوز پیش خانوادمم و بعدم اینکه مامان دیگه حرفی نزد و منو مجازات نکرد...!
خوابم نمیبرد... تا خود صبح بیدار بودمو به دامیار فکر می کردم و سیامک... به دامون که به من نیاز داره و به سیامک که فکر کنم خودم خیلی بهش نیاز داشته باشم...تا خود صبح اشک ریختم و از خدا خواستم بهم راه درست و نشونم بده و تو این بی پناهی پناهم باشه...
انقدر فکر کردم و فکر کردم که با اذان صبح که صداش از مسجد سر خیابون میومد به خودم اومدم...
بلند شدم و رفتم حموم...
بعد از یه دوش اومدم بیرون وضو گرفتم فکر نکنم چیزی به اندازۀ دو رکعت نماز و کمی دعا خوندن بهم آرامش بده
با صدای تک بوقی که شنیدم کیفم و برداشتم و رفتم بیرون...
بچه ها پشت بودن....خوبه باز ساناز عقلش میرسه من بزرگترم...
وااای خورشید حالا چه فرقی می کنه تو جلو بشینی یا عقب...
خوب فرق می کنه من اینجوری بیشتر دوست دارم... مخصوصا اگه سیامک باشه...!
درو باز کردم و سلام دادم...
ساناز: سلام به روی ماهِ خوابالوت... خوبی خانم؟ چه کار می کنی با زحمتای ما؟
من: ممنون مرسی...چه زحمتی شما رحمتین...
ساناز: قربونت خانومی...
برگشتم پشت رو به بچه ها:
شما چطورین بچه ها؟
آرا و آروین جواب دادن اما الینا خوابش برده بود..
دیشب اینجا موند؟
ساناز: اره بیشتر وقتا پیشِ بچه های منِ ... اتوسا هم که از نظر روحی مشکل داره زیاد حوصله بچه سر و صدا نداره... دیگه این چند روزم ارشام مسافرت بود قبول نمی کنه خونه تنها بمونیم می گه دلم می گیره تنهایید به خاطر همین اومدیم خونۀ مامان...
من: آخی چه خوب که نگرانتونِ.... خوب مادر بزرگش چی؟
ساناز : اونا هم ازش مراقبت می کنن اما خوب سنی ازشون گذشته دیگه... نوه عزیز اما نه اینکه هر روز بره اونجا اونم می دونی خودت بچه کوچیک کلی دردسر داره...

Signature
     
#28 | Posted: 10 Oct 2013 23:24 | Edited By: paridarya461
من: آره خوب... کاش حداقل یه پرستار براش بگیره... پس خودشون پیش بچه نیستن خیلی...
ساناز: کار پرستار و قبول نداره می گه دلم می مونه پیش بچم...
ساناز: آره... یکی از کارخونه های پدرشوهرم به کل دستِ سیامک سپرده شده اخه شوهر خالۀ آرشام اونجا 52 درصد سهام داره دیگه سپرده شد به سیامک.... کمک داره اما خوب بیشتر وقتا اونجا می مونه...
زیاد نمی تونه به الینا برسه ...
البته شاید بهتر باشه بگم که سیامک به خودش نمیرسه... کل زندگی سیامک شده از صبح زود کار کردن تا شب بعدشم میاد و به الینا میرسه...
اگه ولش کنی لباس مشکیش و می شوره و همونم می پوشه... من و آرشام هر ماه که میریم خرید براش وسیله می خریم...الینا هم که شده زنِ دومِ سیامک چون اخلاقای خاصِ خودش و داره ... یکم مشکل دارن با هم اما سیامک می میره برای الینا...
من: خوب چرا دوباره ازدواج نمی کنه؟
ساناز آهی کشید و گفت:
ساناز : الان دغدغۀ کل فامیل همینِ... سیامک و المیرا چند سال با هم دوست بودن...باورت نمی شه هرچی از عشق سیامک بگم کم گفتم...
المیرا دختر نازنینی بود ..نمی دونم چه جوری برات توصیفشون کنم اما احساس بینشون یه عشق واقعی بود... اگه سیامک زنده ست به قولِ خودش به خاطر امانت و یادگاریِ المیراست که هست... چند باری هم خواستیم براش زن بگیریم اما خوب باعث شده تا چند وقت بره تو فکرو و ناراحت باشه اینه که بیخیال شدیم...
من: خوب اینجوریم دخترش هیچ وقت معنی و مفهومِ چهاردیواری و خانواده و نمی فهمه...ناراحت نشید اما درست نیست الینا هر دفعه یه جا پاس داده شه و یه جا باشه...اینجوری بچه شخصیت خودش و فراموش می کنه...
ساناز: قربون دهنت خورشید دیگه زبونمون مو دراورد انقدر بهش گفتیم... گوش نمیده... می گه اگه نگهداری از بچم براتون سختِ با خودم می برمش سرکار اما خوب تو جاده مخصوص خودت می دونی همش کارخونست و بیشترشونم کارشون زیان آورِ بچه هم که ضعیف واسه ریه اش خطرناکِ...
ساناز: راستش...
بعد نگاهی بهم انداخت و گفت:
ساناز: امیدوارم ناراحت نشی اما من...من خیلی دوسِت دارم و یه جورایی تورو واسه سیامک در نظر گرفته بودم اما جرئت بیانش و نداشتم... شاید از عکس العملت می ترسیدم اما دیروز فهمیدم خیلی عاقل تر و فهمیده تر از اونی هستی که فکر می کردم... به مادرتم حق میدم بالاخره اونا با یه فرهنگ دیگه ای بزرگ شدن...
تو دلم عروسی بود انگار که همین الان از من برای سیامک خواستگاری کردن... پس حداقل به عنوان همسر دیده شدم...
دوباره ساناز شروع کرد به حرف زدن:
ساناز: اما خود سیامک چیزی نمی دونه یعنی اگه می دونست اصلا سمت خونتونم نمیومد...
لابد پیش خودت الان می گی خیلی دلشم بخواد اما سیامک قصدش توهین به کسی نیست فقط اینکه می گه من قبلا دلم و دادم به المیرا اگه یه روز یه نفر بتونه جای اون و بگیره حتما ازدواج می کنم اما چند لحظه بعد می گه دلتون و خوش نکنید چون این یه نفر هیچ جای دنیا پیدا نمیشه...
پس سیامک چیزی نمی دونه...
به ساناز نگاه کردم یعنی می تونستم بهش بگم من سیامک و دوست دارم؟ یعنی میتونست کمکم کنه؟
نه خورشید باید بیخیال باشی هر چی قسمت باشه همون میشه...اگه تو قسمت سیامک باشی اگه خدا بخواد یه روز تو میشی همین یه نفری که سیامک امید نداره هیچ وقت پیدا شه...
هه زهی خیال باطل خیلی خوش خیالی خورشید... خیلی رویایی هستی که فکر می کنی تو می تونی اون دختر باشی اونم ازینهمه دختر خوب که دورت هستن...
یاد حرف سیامک افتادم... آره اون به من گفته بود شبیه المیرام... وقتی داشت می گفت بعد از المیرا من لجباز ترینم لبخند میزد...پس شاید بشه یه روزی هم بگه بعد از المیرا من بهترین انتخابم...
شاید یه روز بشه من دیگه با المیرا مقایسه نشم... شاید...
ساناز: عزیزم فکر نکنی من جنسم خرابِ ها اما باور کن سیامک پسر خیلی خوبیه نگاه به شرایطش نکن اون می تونه هر دختری و خوشبخت کنه اگر بخواد...اگه المیرایی وجود نداشت یا حداقل اگه سیامک به ازدواج راضی میشد اونوقت یکی و براش پیدا می کردم که دوسش داشته باشه اینجوری می تونستم رو عشق بعد از ازدواج حساب کنم...کافیه دو نفر چند ماه زیر یه سقف باشن اونوقت کم کم به هم عادت می کنن و این عادت یه طناب محکم میسازه و کم کم عشق هم متولد میشه اما سیامک راضی به ازدواج نیست...
تک تک اعضای وجودم فریاد می زد که من هستم من حاضرم... می خواستم بگم من عاشق نیستم اما می خوام باشم... عاشق سیامک...می خواستم بگم اما نمیشد...
کلمه ها ردیف میشدن که بگن ساناز کمکم کن من حاضرم برم تو خونۀ سیامک و باهاش باشم باهاش دونه دونه آجر اعضای عشق و بچینم اما تا لب باز می کردم کلمات همه میریختن و دهنم بسته میشد...
خورشید جان چی شد؟ حرف بدی زدم؟ ببخشید خانمی... تو رو خدا خودت و ناراحت نکن...
و بعد دستمال کاغذی و گرفت جلوم...
کی اشکام درومده بود خودمم نفهمیدم...؟
دستمالی برداشتم و تشکر کردم...
جلوی در مهد وقتی پیاده شدم ساناز گفت:
ساناز: خورشید میشه بپرسم چرا گریه کردی؟ نمی خوای بگی به خاطر این بود که خواستگارات بچه دارن همراه شرایط استثنایی؟
من: بهتره بگیم خواستگارم چون سیامک هیچی نمی دونه و شما یه حرفی همینجوری با من زدی...
گریه کردم... گریه کردم چون احساسم لرزید فقط همین...
الینا رو بغل کردم و در و بستم...
من: خداحافظ...
ساناز در حالی که هنوز گیج بود و شاید هنوز دنبال یه منظور برای حرفم بود سری تکون داد و رفت...
*****
سعی کردم یه امروز به حرفای نوشین و مریم گوش نکنم واقعا رو مخ بودن...حرفاشونم که همش به مردی و بمیرو کفنت کنم ختم میشه دیوانه تشریف دارن این دو تا دختر اصلا... اما خوب با این تفاصیر دوستشون دارم...
ماهک: خاله هواست به من هست؟ دو ساعته موخوام شیعل بوخونم بلاتا...
من: خاله فدات شم بخون عزیزم حواسم هست:
پشت چشمی نازک کرد و با زبون شیرینش شروع کرد به خوندن:
» دوست دالم یه خُلده،
قدِ یه سوسکِ مُلده،
سَلت کلاه گوذاشتم،
سوسکِ هنوز نملده!!!! «
و در آخرم خودش برای خودش دست زد...
یه ماچ آبدار از لپش گرفتم وگفتم:
من: خاله فدات شه با این شعرت...
نوشین: نمی خواد الان فدا شی تو پاشو سپنتا رو ببر دستشویی یادت که نرفته امروزم جای مریمی...
بلند شدم و گفتم:
بله یادمِ که چه جوری سرم و کلاه گذاشتین...
نوشین: می خواستی غیبت نکنی بعدشم بیا برو این دخترِ دیوانه و جمع کن بابا تو چی داری همه انقدر زود بهت عادت می کنن؟
من: خوب همه چی... بگو چی ندارم؟
نوشین: اره همه چیز داری جز یه مغز سالم...
چند قدمی که رفته بودم و برگشتم...
سپنتا: خاله الان میلیزه بابا بیا بلیم دیگه... عجبااا!
من: صبر کن خاله الان میریم...
من: نوشین می دونی چرا دامون نیومده؟
نوشین شونه ای بالا انداخت و گفت:
نوشین: نه از کجا باید بدونم؟
من: یعنی به دفتر هم اطلاع ندادن...؟
نوشین: نه... نکنه چشمت گرفتتش؟
من: خفه شو جای بچم می مونه...
نوشین: الان دارم میرم اونور دفتر حضور غیابِ ظهر و بدم می گم مولایی بزنگه...
من: باشه نگی من گفتما
و رفتم سمتِ دستشوییا...
نمی دونم چرا دامون نیومده ... دلم براش تنگ شده ... یه جورایی هم عذاب وجدان دارم احساس می کنم یهویی خیلی نا امیدش کردم و همه امیدش و بریدم...اون تازه داشت درست میشد امیدوارم رفتار من تاثیر بدی روش نداشته باشه حتما وقتی اومد براش جبران می کنم
نوشین: آره دیگه چند بار می پرسی گفت که مریضِ مهد نمیاد...
من: اما اخه چرا؟
نوشین: وای وای واااای تروخدا خورشید انقدر فک نزن... بیست سوالی راه انداختی خوب مریضِ دیگه...
من: خیلی خوب بابا تو چرا امروز بی حوصله ای انقدر؟
نوشین: برو گمشو نمی خوام!
من: وا چیو نمی خوای؟
نوشین: نمی خوام باهات حرف بزنم...
من: چرا...
بعد رفتم کنارش نشستم و گفتم:
نمی خوای بگی چی شده؟
نوشین: یه نفر و دوست داشتم اونم من و دوست داشت اون عاشقم بود اما دیشب عروسیش بود!!!
من: وااا چه جوری عاشقت بود اونوقت رفت خواستگاریِ یکی دیگه؟
نوشین: تقصیرِ خودم شد دفعه آخر پنجره رو محکم به روش بستم حتما ناراحت شده...
من: من که نمی فهمم چی می گی...
مریم اومد و نشست رو مبل ... لیوان آب و بدون نفس سر کشید وگفت:
مریم: به حرف این زنجیری گوش نکن بابا همسایه رو به روییشون هر وقت میومد سر پنجره این خانمم پهن میشد رو مبلشون که کنار پنجرس حالا هم می گه من از نگاهاش خوندم که عاشقم بوده...
نگاهی بهش کردم که بغ کرده نشسته بود...
من: نوشبن خجالت بکش از تو بعیده بابا... شاید حالا یه ارتباط چشمی ای بوده اما نه دیگه در این حد...
نوشین: اما من دوسش داشتم... کاش میشد تو ایرانم دخترا کمی از احساسشون حرف بزنن... حداقل بتونن بگن ما هم هستیم...
فکرم رفت سمتِ سیامک... واقعا کاش میشد الان انقدر عادی بود که من بتونم به سیامک بگم منم هستم...
مریم: اگه همچین چیزی هم بود من یکی اگه بمیرم هیچوقت نه ابراز وجود می کنم نه پا پیش میزارم اونم برای می این موجود تو خالی و بی اراده...
نوشین سر من و کج کرد و گفت:
نوشین: به این گوش نکن این الان دوست پسرِ میمونش بهش خیانت کرده این حرفارو می زنه فردا بیا ببین چه جوری اس ام اس برات هزار بار قربون همین موجود بی اراده میره...
از دست شماها یه دقیقه نمیشه پیشتون نشست همش حرف پسراست پاشید به کارتون برسید بابا...
خودمم بلند شدم و رفتم سمتِ دفتر خانوم مولایی...
*****
خانم مولایی: اما من اجازه ندارم خورشید جان...
من: خانوم مولایی راستش فکر می کنم تقصیر منِ که دامون مهد نیومده حالا هم ممنون میشم ادرسی به من بدید که بتونم ببینمش...
خانوم مولایی:... آخه...
من: اصلا بهشون زنگ بزنید لطفا...
مولایی : باشه یه دقیقه صبر کن...
مجله و برداشتم و تکیه دادم...
من: باشه...
بعد از چند دقیقه خانم مولایی شروع کرد به حرف زدن که فهمیدم گرفته....وقتی قطع کرد ... کمی اومدم جلوتر و مجله و گذاشتم سر جاش...
من: خوب... چی شد؟

Signature
     
#29 | Posted: 10 Oct 2013 23:48 | Edited By: paridarya461
مولایی: خونه عمشِ اینم ادرسش
و بعد کاغذی که روش نوشته بود و داد دستِ من...
من: ممنون...
مولایی: قضیه چیه ؟ چون عمشم می گفت خیلی کمک بزرگی می کنن تشریف بیارن...
نفسم و سخت دادم بیرون... یه لحظه حس عذاب وجدان داشت خفم می کرد... حتما خیلی اذیت شده...
من: هیچی دیروز یکم باهاش بد صحبت کردم اینه که فکر کنم خیلی ناراحت شده... خبر که دارین چی شده؟ دیروز از شما تلفن گرفتن باید متوجه شده باشید...
مولایی به صندلی تکیه داد و گفت:
بله متوجه شدم... پس باید بیشتر وابستگیِ پسرش باشه...
من: نمی دونم...
مولایی :در هر صورت خانواده های خوبین... اما باز خوب فکر کن...
اجازه گرفتم و اومدم بیرون...
چرا تا حالا به این فکر نکرده بودم...؟
الان با حرف مولایی به فکرم رسید....
دامیار زخم خورده ست... زخمی شده... بهش خنجر خورده اونم از جانب همجنسایِ من...الان دیگه مردایی که ازدواجشونم موفق بوده بیشتریا می گن کاش مجرد بودیم... چه برسه به دامیار..
چرا باید دوباره خودش و در گیر کنه...؟ نکنه فقط به خاطر بچشِ و یه مادر می خواد...اما اون برای اینکار نباید میومد دنبال من باید دنبال یکی مطابق با شرایط خودش می رفت...
الان خیلی از زنا هستن که نیاز به حمایت دارن و یه خانواده...شایدم اصرارای دامون بوده خدا می دونه... اما حسم قبول نمی کنه که دامیار خودش من و خواسته باشه...
قدمام و تند تر کردم و رفتم سمتِ قسمتِ خودمون... باید بچه ها رو به ساناز تحویل بدم و بگم که باهاشون نمیرم... می خوام برم پیشِ دامون...
شاید خیلی کار درستی نباشه اما اینکه خونۀ عمشِ کارِ من و راحت می کنه...
همینجور که میرفتم زنگ زدم 133 تا واسه نیم ساعت دیگه برام ماشین بفرستن... بهتره با آژانس برم و برگردم اینجوری امنتره...
وسیله های توی دستم و جابه جا کردم و آدرس و با دستِ دیگم از تو کیفم کشیدم بیرون...
آره درسته همینجاست...
از همون جنسیسی که زیر پای عمش بود باید می فهمیدم عمۀ پولداری داره... اما فکر نکنم خود دامیار تا این حد وضعش خوب باشه...

شونه ای بالا انداختم و زنگ و زدم به من چه هر چی که هست مبارکِ صاحبش باشه...
یه خانمی برداشت و من و دعوت کرد به داخل...
خونش مثل خونه هایی بود که من تو رویاهام واسه خودم میسازم اما خونه رویاهای من در این حدم نبود...
مردی اومد جلو و وسیلم و ازم گرفت و من وراهنمایی کرد داخل... فکر می کنم نگهبانی چیزی بود...
بالاخره رسیدیم به ساختمونِ اصلی که حلزونی مانند بود...
عمۀ دامون اومد بیرون و باهام روبوسی کرد و وسیله هایی که خریده بودم و از اون مرد گرفت...
عمه: بیا تو عزیزم خیلی لطف کردی اومدی ازت ممنونم...
من: خواهش می کنم... راستش لازم دیدم که یه سری به دامون بزنم...
عمه خانم : همین لطف و محبتاتِ که همه رو اسیر می کنه... بیا عزیزم بیا...
رو یکی از مبلا نشستم عمۀ دامون که حالا فهمیدم اسمش درناست گفت:
درنا: دامون می گه حالم بدِ بیرون نمیام... نمی دونم بینتون چه اتفاقی افتاده چون می گه خصوصیِ اما می دونم از دستت ناراحتِ... الانم داره مثلا ناز می کنه...
بعد خندید و گفت:
می دونه نازش خریدار داره....
من: راستش سر همون مسئله ای که با مادرم صحبت کردین... من جوابم و بی مقدمه و جدی به دامون گفتم شاید این ناراحتش کرده باشه...
متوجه ام که شاید دامون نتونه جوابِ من و درک کنه اما من و شما که متوجه ایم... بهتره خودتونم باهاش صحبت کنید... این بحثِ خرید یه ماشین نیست که با قهر و مریض شدن حل شه...مسئله زندگیِ منِ ... برادرتون و دامون...مسئله ای که می تونه با یه اشتباه خیلی کوچیک بزرگترین خرابی و به بار بیاره... و اندفعه خراب شدنِ زندگی منم بهشون اضافه شه....
درنا سرش و انداخت پایین و گفت:
درنا: متوجه ام عزیزم... می فهمم که چی می گی... اما خوب دامون دوستت داره...
پس حدسیاتم درست بود... دامون دوستم داره... دامون من و می خواد نه دامیار...
من: ببینید تو خانوادۀ من قبولِ همچین چیزی ممکن نیست... اصلا تو ذهنِ مادرم و همینطور خودم نمی گنجه...
من:قصد جسارت ندارم امیدوارم ناراحت نشید اما برای دامون مادر زیادِ...و برای برادرتون همسرِ خوب هم هست... ایشون شرایطشون جوریه که نمی تونن بیان خواستگاری یه دخترِ بیست ساله...
درنا: ببین خانمی باور کن قبولِ همچین مسئله ای انقدر که می گی سخت نیست... شوهر من بیست سال از من بزرگتره ... من دو تا پسراش و بزرگ کردم...
من: ببینید مسئله این نیست ... طرز فکر افراد با هم خیلی فرق داره ... اون دیدی که شما داری من نمی تونم داشته باشم... مادرم هم نمی تونه قبول کنه...
من: ببخشید دارم رک حرف می زنم اما خوب زندگیِ منِ شاید بهتر باشه قبل از اومدنتون بدونید که من چه جوری فکر می کنم...
من: ببینید من جسمم دست نخورده ست... دلم می خواد شوهر آیندمم این خصوصیت و داشته باشه...قرارِ بشم اولین زنِ زندگیِ یه مرد... حداقل این قراریِ که با خودم گذاشتم و بهش معتقدم.... دلم می خواد طرف مقابلمم همین باشه...من نمی تونم قبول کنم به مردی که ازدواج کرده یه بچه داره... قبلا یکی تو قلبش پا گذاشته بشه شریک زندگیم...چون باید تا اخر عمر تو ذهنم یه زنِ دیگه رو کنار شوهرم حس کنم... اینکه اون چه جوری بوده... اون تو شرایطای مختلف چه کار می کرده... یا چرا اول اون انتخاب شد...
درنا: درکت می کنم... اما داداشِ من فرق داشته اون عاشق نبوده زخم خورده... زن اولش خوب نبود ....دامیار عاشقش نبود ... فقط انتخاب مامان و تایید کرد... تو زندگیشون هیچ خوشی ای نداشتن...پس برادرمم قراره با تو طعمِ عشق و تو زندگیش بچشه...
نه مثل اینکه این نمی فهمید من چی میگم...
همون موقع در باز شد و دو تا پسر کپِ هم اومدن داخل... پشت سرشونم یه دختر و یه پسر بودن...
اما اینکه گفت فقط دوتا پسرای شوهرش و بزرگ کرده پس اون دو تا چی؟
دو تا پسرا اومدن و سلام کردن و درنا هر دوشون و بوسید و خیلی صمیمی باهاشون بر خورد کرد...
اونا که رفتن درنا به دختر و پسر سلام کرد و باهاشون دست داد ...
وقتی اونا رفتن گفت:
درنا: حمیدرضا و محمد رضا بچه های شوهرمن ... سپیده و سعیدم بچه های خودم هستن وقتی شوهرم فوت شد من با حامد ازدواج کردم و باور کن به اونا بیشتر از بچه های خودم محبت می کنم...
من: ببینید شما و آقا حامد شرایطی یکسان داشتید... جفتتون شریک زندگیتون رو از دست دادین ...جفتتون دو تا بچه داشتین که هر کدوم پدر و مادر می خواستن...اما من ... من ...
نمی دونستم چه جوری بهش بگم من مردِ دست نخورده می خوام مثل خودم می ترسیدم ناراحتشون کنم...
کار من درست نبود که الان باهاش بحث کنم اینو باید بسپرم به مامانم...
من: اصلا بیخیال می دونید اگه مامان بفهمه من اینجام و دارم سر چی بحث می کنم از دستم دلخور میشه هدفِ اصلی من دیدن دامون بود...
درنا بلند شد و گفت:
ببخشبد تقصیر من بود با من بیا ... بریم اتاقش...
و بعد رفت و منم دنبالش رفتم...
در اتاقش تقه ای به در زد...
درنا: من میرم تنهاتون میزارم... خودت باهاش صحبت کنی بهتره...
من: باشه مرسی...
و بعد رفتم داخل....
تا من و دید رو تخت جابه جا شد و برگشت سمتِ دیوار...
من: یادم میاد به یه آقایی یاد داده بودم هر جا که یه بزرگتر و دید به احترامش بلند شه و بلند سلام کنه حالا در هر شرایطی...
دامون: منم یادمِ یکی بهم گفته بود مهربون باشم و بخشش داشته باشم در هر شرایطی...
وروجک داشت درس خودم و به خودم یاد اوری می کرد...
من: مهربون بودن خیلی فرق داره با بله ای که تو می خواستی از من به زور بگیری...
دامون: اگه انقدر از من بدت میاد که می گی زوریِ خوب چرا اومدی اینجا...
من: احساس کردم دوستم ازم ناراحتِ اومدم دیدنش و از دلش در بیارم حالا هم اشکالی نداره اگه ناراحتِ که من اینجام من میرم...
هر وقت اتیشش خاموش شد خودش میاد خداحافظ...
برگشتم که بیام بیرون...
دامون: نه بیا بشین ... خوب دیگه ناراحت نیستم...
لبخند زدم ... آفرین به خودم موفق شدم...
رفتم سمتش و بوسش کردم و رو مبل کنار پا تختیش نشستم...
من: خوب این اقامون چرا مریض بود...
دامون: من مریض نبودم با تو قهر بودم...
اخمی کردمو گفتم:
من که گفته بودم همیشه بهتر از قهر کردنِ بیانِ مشکلت با طرفِ مقابلِ یادتِ؟
من: ببین دامون راجع به این مسئله بزار بزرگترا تصمیم بگیرن تو مردی... پس مردونه رفتار کن... یه مردِ واقعی هیچی رو به هیچ کس تحمیل نمی کنه... باشه؟
سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت...
من: اونم به کسی که خیلی دوسش داره... تو مگه نمی گفتی من و خیلی دوس داری؟باور کن من برای تو خوبم اما به عنوان یه مربی یا یه دوست... من نمی تونم مادر خوبی باشم دنیای من و بابات باهم فرق داره...
درست نیست با تو حرف بزنم اونم راجع به این مسائل اما خوب به خاطر مامانت توام باید این حرفارو بشنوی...یادتِ زندگیِ مامان و بابات چه طور بود؟
دامون: اره همه چیش یادمِ... همه دعواهاشون... شبایی که بابام تا صبح نمی خوابید و مامانم بیرون پیش دوستاش بود... همه چی...
من: خوب من مطمئنا هیچ وقت مثل مامانت نمیشم... حرف من چیزِ دیگه ایِ...
دامون: منم می گم تو مامانم باشی چون می دونم مثل اون نیستی...
من: باور کن اگه من بیام تو زندگیتون باور کن مشکلاتِ دیگه ای سر راه هست...ببین اگه یکی تو زندگی ناراضی باشه... ناراحت باشه ناخواسته بقیۀ اعضا هم ناراحت و ناراضی میشن...
من: واسه همینِ که می گم من اگه دوستت باشم بهتره...
من و بابات خیلی فرق داریم... من اگه بخوام کنار بابات باشم هم اون ناراضی میشه هم من... اونوقت تو از چیِ زندگی می تونی لذت ببری؟
کمی مکث کردم.. نمی دونستم می فهمه چی می گم یا نه... مطمئنا اگه شروین ما بود هیچکدوم ازین حرفارو درک نمی کرد.. اما دامون... خیلی فرق داشت...
من: بزار بابا یکی و انتخاب کنه که خودش تاییدش کنه نه یکی که تو به زور خواسته باشیش...
دامون سرش و بالا کرد و با حالت غمگینی گفت:
دامون: تو از کجا می دونی؟
پس حدسم درست بود...

Signature
     
#30 | Posted: 11 Oct 2013 00:13 | Edited By: paridarya461
من: بابا راضی نیست نه؟
دامون: هست اما می گه تو جوونی هزار جور آرزو داری بیای تو خونمون هیف میشی...
پس دامیارم به من فکر می کنه...
بلند شدم و گفتم:
من: یه بلیز ناز برات خریدم فردا داری میای مهد اون و بپوش... پسرِ خوبی هم باش
و بعد بوسیدم و ازش خدافظی کردم...
اینجوری خیالم راحتِ فردا میاد مهد... یه جورایی تو عمل انجام شده قرارش دادم... هر چند می دونم که خودش از خداش بود...
*****
مرد: خوب الان حالش چطوره؟
......
مرد: ای بابا هزار بار گفتم مواظبش باشید... من الان مسافر دارم برسونمشون میام
...........
مرد: نمیشه که
...
خدافظ خدافظ...
من: مشکلی پیش اومده ؟ می تونم خودم برم...
مرد: نه خانم من وظیفه دارم شمارو تا مقصدی که طی کردید برسونم....
بله پسرم از چهارپایه افتاده پایین...
من: ای وای متاسفم... نه من خودم میرم همینجا خونمونِ... نگهدارید...
مرد: ممنون خانم ... خدا خیرت بده...
کرایش و گرفت و رفت...
یه نگاه به کوچمون انداختم خبری نبود...بسم الهی گفتم و رفتم داخل خیابون...
تقریبا وسطای کوچه بودم و نزدیکای خونه که نور بالای یه پراید سفید روشن شد
آب دهنم و سخت قورت دادم...
هیچی نیست خورشید... خیالت راحت هیچی نیست... اونا با تو کاری ندارن...
آره حتما از همسایه ها هست...
چند قدمی مونده بود تا در خونه...از کنار ماشینشون رد شدم...
در ماشین باز شد...
ضربان قلبم رفت بالا و بالاتر...
قدمام و تند تر کردم...کلید و از تو کیفم در آوردم که در و باز کنم...
صدای مرد من و از حرکت باز داشت:
مرد: خانمِ نجفی؟
اول کلید و انداختم تو در و در و باز کردم... و بعد برگشتم سمت صدا اینجوری برام مطمئن تر بود...
مرد: سلجوقی هستم از ادارۀ اگاهی شما باید با ما بیایید
و بعد به پراید سفیدی که اونورتر بود اشاره کرد...
به پرایدی که بهش اشاره کرد نگاه کردم...
عقل و منطق و احساسم همه چی با هم می گفتن اینا پلیس نیستن...
من: می تونم کارت شناسایی تون رو ببینم؟
مرد: بله حتما...
کارتش و در آورد و گرفت رو به روی صورتم...
با اقتدار و محکم خودش و دوباره معرفی کرد...
من: آب دهنم و سخت قورت دادم ... نمیدونم چرا ترسیده بودم... حتی نتونستم درست کارتشو ببینم...آخه هیچی درست نبود... لباس شخصی... چند تا مرد بدون هیچ مامور زنی اومدن دنبالم...
من: ب... ب برای چی باید همراهتون بیام...؟
مرد: با ما بیایید متوجه میشید...
من: خوب باید بدونم دلیلش چیه که به خانواده اطلاع بدم...
مرد قدمی اومد جلوتر و گفت نیاز به اطلاع دادن نیست زود میایید... یه سری سوال هست در مورد پرونده ای که تشکیل دادین...
من: چرا الان؟ من صبح میام ...
مرد: نه لطفا همراه ما بیایید ... شما چرا مشکوکید .. . کاری نکنید به زور متوصل شیم...
داشتم از ترس سکته می کردم... اشک تو چشمام حلقه زده بود... مثل کسی که می دونه امروز می خواد بمیره منم میدونستم اینا دارن من و غیرِ مستقیم می دزدن...
یهو از تو تاریکی یه نفر گفت:
می تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟
سایۀ تاریکی از رو صورت سیامک برداشته شد و نور چراغِ تیر برق تو صورتش افتاد...
لبخندی زدم و نفس راحت کشیدم...
مرد با تردید به سیامک نگاه کرد و در حالی که اخم غلیظی صورتش و پوشونده بود دوباره کارتش و نشون داد...
محسن: این نه... اونی که ثابت می کنه شما یه کارۀ ادارۀ آگاهی هستید... سروانی... ستوانی... یا شایدم سرهنگی.؟
و بعد با ژست خاصی دست به کمر شد و به سر تا پای مرد نگاه کرد...
مرد با همون اقتدار گفت بله صبر کنید از تو ماشین بیارم...
و بعد برگشت که بره...
سیامک دست گذاشت رو شونۀ مرد و گفت:
سیامک: کجا داداش بودیم خدمتتون...
مرد برگشت و محکم سیامک و هول داد... سیامک چون جلوی من بود خورد به من و من افتادم...سرم محکم خورد به زمین...
سیامک با نگرانی بهم نگاه کرد...
سیامک: خوبی؟
با صدای جیغ لاستیکای ماشین حواسش رفت به اونور... پشت سرشم یه پژو که روش چراغ قرمز پلیس گذاشته بودن رفت...
با زانو نشست رو زمین ... از شونه هام بلند کرد و من و نشوند...
سیامک : ببخشید نتونستم خودم و کنترل کنم یهویی هولم داد ...
من: اشکالی نداره...
روسریم و کشید جلو و با اخم گفت:
سیامک: گفته بودم نباید بدون ما جایی بری... یادتِ ؟ اینم از عواقبش...
مثل اینکه خودتم خیلی دلت می خواد ببرنت جایی که تهش سیاهه آره...؟
با چشمای خیسم... بهش نگاه کردم...
قلبم گناه داشت ترسیده بود... حالا هم داشت له میشد...
اخه چرا سرم داد میزد.. تقصیرِ من چیه؟
با بغض گفتم:
من: من ... خوب من ...
نتونستم حرفم تموم کنم ... اشکام سرازیر شد...
خیره به چشمام نگاه می کرد...خیره تو چشماش بودم...اشکام تند تند میومد...
دلم قدِ یه کوه غم داشت... دلم تنها بود... یه اسیرِ تنها...قلبم داشت محکوم میشد... مجازات می شد اونم توسط کسی که قلبم و برای خودش کرده بود...
نفهمیدم چی شد... شاید اونم به اندازۀ من گیج بود... فکر کنم اونم نفهمید...
اما سرم رفت رو شونه هاش...گرم بود... مطمئن بود...آرامش داشتم... آرامش که خیلی وقت بود دنبالش بودم...هیچی نمی گفت... شاید فهمیده بود حالم خوب نیست... شاید می دونست الان فقط و فقط نیاز دارم...نیاز دارم به اغوشش...
کمی بعد دستای مردونش رو سرم بود...
دستش و گذاشت رو شونم...
سیامک: متاسفم... متاسفم که بلند صحبت کردم...اما باید حواست و جمع کنی... همه ادما خوب نیستن... این و بفهم اونا با تو کار دارن... اونا تورو می خوان که حداقل تا بعد از دادگاه تو نباشی...
اونا اگه ببرنت اون بلایی که نباید سرت میارن... باید مواظب خودت باشی که له نشی...که لهت نکنن...گفته بودم که مواظبتم...
می دونی اگه امشب از سر شب این پراید و ندیده بودم چی میشد؟
اینجا پلیسی نبود... خودم زنگ زدم و اطلاع دادم... فکر نکن برات مراقب میزارن...نه...اینا هم من اطلاع دادم که اومدن...
گریه بسه بلند شو... منتی نیست... گفته بودم با خواهرم هیچ فرقی نداری...
اشکام تند تر اومدن... قلبم گرفت.... نفسم بند اومد و دوباره برگشت...من نمی خواستم خواهر باشم... من می خواستم براش غریبه باشم...دوست داشتم به چشم غریبه ای دیده شم که یه روز بتونه بهم فکر کنه... که یه روز بتونم خانمش باشم...
سیامک: یادت باشه خورشید تو خواهرمی... من تکیه گات می مونم... چون برادرتم...
انگار می دونست حسم چیه... انگار می دونست تو قلبم چی می گذره و از نگاهم خونده بود...
اون زودتر خودش و جمع و جور کرد و بلند شد... کمکم کرد بلند شدم...
با کمر خمیده بهش پشت کردم و رفتم سمتِ خونه...
سیامک: صبر کن اینجوری بری که مامانتم نگران می کنی... خودت و بتکون...
توجهی نکردم و رفتم تو حیات... بعدم در و بستم....مستقیم رفتم تو حوضمون و نشستم توش...
زمزمه وار خطاب به سیامک گفتم:
اینجوری دیگه مامانمم نمی فهمه تو نگران نباش عزیزم...
با صدای مامان آب پاشیدم تو صورتم تا اشکام و نبینه...
مامان: دختر اون چه کاریه بیا بیرون... چرا اونجا نشستی...
مامان: مگه با تو نیستم؟ خورشید؟ خوبی؟
بهش نگاه کردم...با صدایی که بغض داشت و میلرزید گفتم:
من: مامان... من دلم... دلم برای بابا تنگ شده... دلم بابام و می خواد...
مامان در حالی که اشکش درومده بود گفت:
مامان: من فدات بشم دخترم... اخه چی شده؟ ببین اون پیشِ ماست تو خونۀ خودش تو که نمی خوای ناراحتش کنی ها؟ پاشو خورشیدم پاشو مامان... مریض میشی...
من: نه مامان دارم اتیش می گیرم... قلبم داره میسوزه... اینجوری بهتره اینجوری خاموش میشم...یعنی شاید که بشم...
با صدای در مامان برگشت اون سمت...
مامان: بلند شو خورشید بلند شو مامان ببین یکی اومدا...
حرفی نزدم ... مامان در حالی که اشکش وبا روسریش پاک می کرد رفت دمِ در...
سیامک بود...کیف پولم و داد به مامان...میشنیدم توضیح میداد که تو ماشینِ ساناز جا مونده...اما از بالای سر مامان من و میدید ... همش چشمش به من بود...آخرم تاب نیاوردم و سرم و کردم تو آب...
خورشید بلند شو سرکارت دیر شد... دیدی آخرم مریض شدی؟ آخه این چه کاری بود مادر؟ هنوزم نمی خوای بگی چی شده؟ من مادرتم دوستت دارم.. به من نگی به کی بگی؟
پتو رو از سرم کشیدم و گفتم:
من: مامان باور کن چیزی نیست... یعنی هست اما نمی تونم بهت بگم... شاید یه روز اگه به یه نتیجه ای رسیدم بهت گفتم...
مامان: خورشیدم نزاری کار از کار بگذره بعد بگی ها...
من: نه مامان... خیالت راحت باشه... می گم امروز میای بریم سر خاک بابا؟
مامان: نه آخه امشب پنج شنبه ستا قراره این خواستگارت بیاد...
من: عه؟ جدی؟ یادم رفته بود... باشه پس من میرم سرکارم یکی دو ساعت زودتر میام ... فقط مامان یادت باشه جوابِ من نهِ...
مامان: باشه بلند شو دیگه... تنبل شدیا...
چشمام و بستم و تو دلم گفتم:
خدایا دیدی هنوزم بغض دارم... هنوز دلم گرفتست... ؟ به امید تو بلند میشم پس روز خوبی و برام بساز.. یا علی...
مامان یکم با حسرت بهم نگاه کرد و رفت بیرون...
بمیری خورشید کم مامانت غم تو دلش داره حالا کارای تو هم بهش اضافه میشه...
جبران می کنم خوب چه کنم دست خودم نیست...
*****
الینا: خورشییید تو خودت نی نی ندالی بیالیش اینجا من باهاش بازی کونم؟
من: نه خانمی من هنوز ازدواج نکردم... هنوز شوهر ندارم که...
الینا: عه؟ لاست می گی؟ چیییلا؟ خوب ببین من دامون و دوست دالم... بزرگ که شدم می خوام بیاد خاستگالیم منم بهش بگم نه!! توام یکی و پیدا کن دیگه...
من: خوب تو که دوسش داری چرا بگی نه؟
الینا: خووو کلاس بزالم بلاش دیگه...
با پس گردنی که از نوشین خوردم برگشتم سمتش و گفتم:
من: مگه مریضی؟ نمی بینی دارم صحبت می کنم؟
نوشین: خواستم بگم خاک تو سرت این فسقلی بلدِ چه جوری کلاس بیاد اونوقت تو هر چی پیر و چروکیدست راه انداختی دنبال خودت حداقل دو تا کلاس واسشون میومدی یه پیر پسر بیاد خاستگاریت که دلمون نسوزه...

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطرخواه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites