تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطرخواه

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 16 Oct 2013 16:03 | Edited By: paridarya461
اگه قرار باشه سر هر چیز کوچیکی من قهر کنم اون شک کنه که دیگه زندگی ای نمی مونه...اونم برای من که زندگیم با عشقِ یه طرفه شروع شد...
زندگیِ من پایۀ محکمی نداره...
اما چرا داره... پایۀ زندگیِ من عشقِ...
بنظرم وقتی عشق باشه همه چیز هست...
من می تونم موفق شم...
این روزا هم می گذره اون می فهمه که نباید با شک زندگی کرد...
می دونم پیشِ خودش فکر می کنه حالا که دوستم نداره حتما من بهش خیانت می کنم.... یا منم میرم دنیالِ یکی که عاشقم باشه...
اما نمی دونه که من اگه اینهمه تحقیر شدن و تحمل می کنم به خاطرِ اینه که عاشقشم...
آریا: فکر می کنی با هم نمی سازید نه؟
از فکر اومدم بیرون و بهش نگاه کردم...
من:... چطور؟
آریا: قضیه سازش نیست... یه وقت فکر نکنی فضولی می کنم ... من تورو دوست دارم به اندازۀ خواهرم...
ما مردا جایی هستیم که آرامش هست... دلخوشی هست...
ما مردا عاشق می شیم با محبت...
با مهربونی...
آریا: سخت عاشق میشیم... خیلی سخت ...
با چشم عاشق میشیم...
آریا: می دونی میخوام چی بگم؟
اونی که پیشِ سیامکِ و جلوی چشماش شمایی نه کسی دیگه...
پس به چشمش خوب باش البته بازی نکن... بازیگری چاره ساز نیست... خودِ خوبت باش...
ماشین و پارک کرد و اومد و نشد که آریا بیشتر برام حرف بزنه...
دوست داشتم که یکی راهنماییم کنه...
بنظرم من نیاز به یه راهنما داشتم که بهم بگه چه برخوردی داشته باشم... تا چه حد جلوش بایستم و کی کوتاه بیام... ؟
شاید باید منم یه سر برم پیشِ علیرضا...
اما خوب ما نیازی به روانپزشک نداریم... یعنی من دلم می خواد مشکلم و خودم حل کنم...
دلم نمی خواد سیامک و با فرمولای یه روانپپزشک عاشق کنم...
شام خوبی بود و حسابی بهم خوش گذشت...مخصوصا با شیرین کاریای آریا...
هر چند که آخرم با سیامک آشتی نکردیم...
*****
سرم و تکیه دادم به صندلی و به بیرون نگاه کردم...
حوصلم سر رفته بود...
خوابمم نمیومد که بخوابم...
سیامک: هنوز قهری؟
ترجیح دادم جوابش و ندم...
سیامک: خوب دیوونه تو اگه ببینی من با یه دختر دیگه بیام خونه اونم کسی که باهام صنمی نداره ناراحت نمیشی؟
من: همین یه کارت مونده...
سیامک: آها ببین حرفشم ناراحتت می کنه...
من: اگه دلیلت رو هوا نباشه و منطقی باشه چرا باید ناراحت شم؟
سیامک: خوب تو قبل از اینکه بشینی تو ماشین نباید بپرسی آژانس هست یا نه؟
من: هر کسی ممکنِ اشتباه کنه... درست نمی گم؟
سیامک: آره دست می گی... متاسفم.. اشتباه از من بود...
من: اینکه به طرفِ مقابل اعتماد داشته باشی چیزِ خوبیه نه؟
سیامک یه ضربۀ آروم به رونم زد و گفت:
سیامک: فراموش کن دیگه گذشت و رفت...
من: نمی خوام هر دفعه همین باشه بعدم با یه گذشته سر و تهش هم بیاد...
سیامک: باشه... چشم حالا یه چیز بگو حوصلم سر رفت بابا...
دستِ خودم نبود اگه می گفت بالای چشمت ابرواِ بغض می کردم و دلم می شکست اما با یه نگاه سادش یا با یه رفتار خوبش همه چی فراموشم میشد...
شاید این رفتارمم اشتباه بود... باید روش کار کنم...
سیامک: باز که رفتی تو فکر...
راستی امشب نریم دنبال بچه ها... فردا باشه؟
من: چرا چه فرقی داره؟
سیامک: می خوام تنها باشیم...
خندیدم و سری تکون دادم و به بیرون نگاه کردم
تو سر و صدایِ بچه ها صدای ما گم بود...
با صدای بلند گفت:
سیامک: بچه ها رو خودم می برم مهد ... توام بیا دانشگاه اونجا میبینمت...
من: باشه برید به سلامت...
دامون و الینارو بوسیدم...
من: خدافظ...
وااای وااای که چقدر این بچه ها شیطونی می کنن...
کی فکرش و می کرد الینا انقدر زود کنار بیاد...؟
البته تو این قضیه دامونم کم زحمت نکشید ...
تو این دو هفته صمیمیتشون حدی شد که حتب شبا تو یه اتاق پیشِ هم می خوابن...
این در صورتی بود که تا هفتۀ پیش الینا وسطِ من و سیامک می خوابید...
رفتم تا میز و جمع کنم... بعدشم باید آماده شم برم دانشگاه...
ازون روز خبری از بچه ها ندارم... نمی دونمم چی شده... چون اصلا دانشگاه نرفتم این سه هفته...
میز و جمع کردم و رفتم که ببینم چی بپوشم...
یکم تو انتخاب آرایش و نوع لباسم وسواس به خرج دادم.. نمی دونم شاید دوست داشتم همه بفهمن ازدواج کردم...
خوب برای دانشگاه هر لباسی نمی شد پوشید ...
یه شلوار کتانِ سفید که لوله تفنگی بود... با یه مانتوی مشکیِ پاییزِ که تا زیرِ زانوم میومد...
یه مقتعۀ پوفی کوتاه هم انتخاب کردم...کولۀ سفیدی که ساناز برام هدیه خریده بودم خیلی به لباسام میومد عااالی شد..
اینارو اماده کردم و رفتم برای آرایش...
موهام و با کلیپس بالا بستم.. اینجوری مقنعم خوشحالت تر می مونه...یکم از چتریمم کج ریختم تو صورتم...
باید برم آرایشگاه یه حالتی بهش بده... چون من چتریام و با پشت موم بلند کردم و خیلی بلند شده...
اما طاقت نیاوردم تا آرایشگاه... همون یه تیکه ای که بیرون بود شونه زدم و بافتمش...
بعد همونقدری که می خواستم کوتاه کنم و در نظر گرفتم و با قیچی یه زره یه زره از همونجا جاش زدم و بعد بازش کردم...حالا هم یکم حالت داشت هم خورد و نوک تیز شده بود...
یکم آرایش کردم و با یه رژ گونۀ هلویی کارم تموم شد...
همینکه اومدم لباس بپوشم زنگ و زدن...
به خیالِ اینکه سیامکِ زود رفتم سمتِ آیفون...
اما آتوسا بود... با گفتنِ منم در و براش باز کردم...
مانتوم و پوشیدم که بدونه دارم میرم جایی...
راستش روم نمی شد بهش بگم کلاس دارم و اینجوری خودش می فهمید...
در و باز کردم و منتظرش شدم تا بیاد بالا...
تا فهمید کلاس دارم راضی نمی شد بیاد تو...
من: ای بابا بیا تا من اماده شم بعد باهم میریم دیگه...
اومد تو...
من: چه خبرا؟ اینورا؟ راه گم کردی؟
آتوسا: آره دیگه گفتم یه سر به فقیر فقرا بزنم...
من: ای بابا خجالتم دادی اصلا شرمنده شدم...
خندید و نشست رو مبل...
زود یه شربتِ آناناس براش درست کردم و گذاشتم جلوش و خودم رفتم که شلوارم و بپوشم...
از تو اتاق با صدای بلندتری گفتم:
من: خوب چی باعث شده شما یه سر به فقیر فقرا بزنید؟
آتوسا: تو که داری میری باشه یه روز دیگه...
من: تا 2 کلاس دارم... بعدش بیکارم...بعدم حالا که نرفتم...
آتوسا : هیچی با دوستام یه دوره گرفتیم گفتم تورم ببریم..
من: دورۀ چی؟
آتوسا: هیچی خنده و شادی... حرف... گل و بلبل...
من: پس هیف شد...
آتوسا: خیلیم هیف نشد... چون تازه سه شروع میشه... میام جلو درِ دانشگاه دنبالت...
من: باشه... راستی لباس بردارم؟
نگاهی به تیپم انداخت...
آتوسا : چه کردی... خوب یه کفش پاشنه دار بردار... یه تاپی چیزیم بردار اونجا با این شلوارت بپوشی...
رفتم تو اتاق یه تاپِ مشکی سفیدِ گردنی برداشتم و بعد از زدنِ کمی عطر و برداشتنِ کفش با اتوسا راه افتادم...
آتوسا دخترِ خوبیه... یعنی خوب شده ... خیلی خوب...
سر راه به مامان زنگ زدم و گفتم که امشب بچه ها و سیامک شام میرن پیشش... چون ممکن بود من دیر برسم...
سیامکم که تو دانشگاه باهاش هماهنگ می کنم
من: باشه توام مراقب باش... راستی اگه میخوای چیزی برای خونۀ دوستت بخری بخر سر ظهر جایی باز نیستا...
آتوسا: باشه... زود بیای بیروناا...
من: باشه گلم... خدافظ...
همینجوری که به دور شدنِ ماشینش نگاه می کردم کولم و سر شونم جابه جا کردم و راه افتادم سمتِ دانشگاه...
سیامک جلوی در ایستاده بود...
نگاهی به ساعتم انداختم یکم دیر کرده بودم...
من: سلام...
سیامک: با آتوسا اومدی؟
من: آره داشتم آماده میشدم اومد خونه دیگه نشد زود برسم...
سیامک: اشکال نداره ... بریم تو؟
من: بریم راستی سیامک شب خونۀ مامانید من دارم با آتوسا میرم جایی...
سیامک: اوهوم اونوقت کجا؟
من: میریم یه دوره... دوستاش دور هم جمع شدن...
سیامک: من امروز تو کارخونه کاری ندارم بیکارم ... خونه ام... کجا می خوای بری من حوصلم سر میره...
من: زنگ زدم به مامان گفتم با بچه ها میرید پیشش...
سیامک: خورشید می گم دوست ندارم بری... متوجه شدی؟
من: چرا آخه؟ خوش می گذره بهم سیامک...
سیامک: من که نمی دونم اون تو چی می گذره؟
من: منم نمی دونم اما جمع زنونست می گیم و می خندیم از مد از آشپزی و خیلی چیزا حرف میزنیم...
سیامک: خورشید این که قرار نیست بشه کارِ هر شب...؟
من: نه توام... آتوسا می گفت ماهی یه بارِ... هر بارم خونۀ یه نفر...
چشمم به وحیدی خورد که رو نیمکت نشسته بود و نگامون می کرد...
تا متوجه نگاهم شد روش و گرفت و یه طرفِ دیگه و نگاه کرد. ..
سیامک: باشه شب خودم میام دنبالت...
من: هر جور دوست داری عزیزم... آدرس و از اتوسا بگیر...
من: راستی سیامک مگه تو این درس و حذف نکردی؟
سیامک: نه بابا رگِ خوابِ این استادا دستِ منِ... هیچی نشد...
من: بنظرت متوجه آدامسِ پشتِ شلوارش شده؟
سیامک: نمی دونم اما یه با دیگه ازین کارا کنی پشتِ دستت و با قاشق می سوزونم...
من: نه بابا؟ اونوقت باید فکرِ جایِ خوابِ شبتم باشی هانی...
سیامک: می دونم همینه دیگه همین جایِ خواب دست و بالم و بسته...
خندیدم...
من: دیووونه...
با هم رفتیم تو کلاس و هر کدوم قسمتِ خودش نشست...
من مستقیم رفتم تهِ کلاس.. پیشِ دوستام ننشستم...
باهاشون قهر بودم اونا هم چیزی نگفتن...
به قولِ مهزاد حتما خجالت زده شدن...
بالاخره استاد اومد ...
خشک و بی ادب بود...
بدترم شد...
یه دستمالِ کاغذی از جیبش در آورد و نگاهش و تو کلاس چرخوند...
تا به من رسید نگاهش روم ثابت موند سرش و چند بار برام تکون داد و بعد با دستمال صندلیش و پاک کرد...
با اینکارش هر کی داشت برای خودش ریز می خندید...
منم تند و آروم ریز برای خودم خندیدم...
بیچاره چشمش بدجوری ترسیده ...
همون موقع از یکی بچه های کلاس که ردیفِ وسط نشسته بودن یه نامه انداخت رو میزم...
سیامک کاغذ و دید اما نفهمید کارِ کیه...
یه نگاهی به مهران که بیخیال به رو به رو نگاه می کرد انداختم...
اصلا انگار نه انگار که اون برام نامه گذاشته...
برگه و باز کردم و نگاه کردم...

Signature
     
#62 | Posted: 16 Oct 2013 18:03 | Edited By: paridarya461
نوشته بود :
» چه خوشگل شدی امروز..
نمی دونم چیتو وجودت تغییر کرده که انقدر جذاب شدی«
بعد نوشته بود خوندی پاره کن...
دستم و مشت کردم و برگه تو دستم مچاله شد...
هیف که دلم نمی خواد سیامک با کسی درگیر شه...
کاغذِ مچاله شده و انداختم تو کیفم و بیخیال به تخته چشم دوختم
با سر از سیامک خداحافظی کردم و از کلاس زدم بیرون...
می دونستم که می خواد با استاد حرف بزنه و حالا حالاها بیرون نمیاد ...
با قدمای تند سالن و طی کردم و رسیدم به پله ها..
کسی نبود ...
کاش بشینم رو نرده ها...
اما دیدم خیلی ستمِ واسه همین بیخیال مثل یه خانم با شخصیت تند تند از پله ها میومدم پایین...
شنیدم کسی گفت خانمِ شایان برای همین ایستادم و چند تا پله ای که رفته بودم پایین و برگشتم...
پووف اینکه مهرانِ...
مهران: سلام... چه با عجله ... ماشین هست؟ جایی میری برسونمت...؟
من: نخیر ممنون... کارتون همین بود؟
مهران: کاغذ و پاره نکردی... چرا؟ می خوای بزاریش تو دفترچۀ خاطراتت؟
معنیِ کلمۀ پررو رو اینجور وقتا باید درک کرد....
اعتماد به نفسم همینطور...
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره راه افتادم...
با من همقدم شد و شروع کرد به صحبت کردن...
مهران: من مربی رقصم رقصِ هیپاپ تو یه سالنِ زیرزمینی... اونجا پسر دخترا قاطی هستیم اینجوری راحت تر می تونیم معنیِ این رقص و درک کنیم...
من: خوب این به من چه ربطی داره ؟
مهران: خواستم بگم می تونی بیای... به تیپ و هیکلت میاد رقاصِ خوبی باشی...
آخه مگه من خرم؟ مثلا می خواد بگه رقص یاد میدم که من بیشتر بهش توجه کنم...
مهران: من خیلی وقتِ از شما خوشم میاد... می خوام که بیشتر با هم آشنا بشیم...
ایستادم و کلافه گفتم:
من: ببخشید من ازدواج کردم... الان هم اگه میشه انقدر نیایید سر راهم عجله دارم...
بیخیال نگام کرد و گفت:
مهران: خوب این چه ربطی داره؟ من که نمی خوام باهات ازدواج کنم...
مهران: هر کی تو خونش درخت داشت دیگه جنگل نمیره؟ یعنی چون شما شوهر داری نمی تونی دوست پسر داشته باشی؟
اومدنِ سیامک تو اون قسمتِ راهرو و رسیدنش پایینِ پله ها برابر شد با این حرفِ مهران...
می دونستم منطقیِ... یعنی دیگه خیلی نمی ترسیدم سیامک تعصبی بود اما نه جوری که بخواد بزنِ یه نفر و له کنه و ازین حرفا...
سیامک دستش و گذاشت رو شونۀ مهران...
سیامک: برو به مهمونیت برس من جوابِ آقا رو می دم...
مهران: آقا کی باشن...؟
سیامک: من همون درختِ تو خونه ام!!!
سیامک: برو آتوسا بیرونِ...
جایز ندونستم بیشتر بمونم چه جدی شده بود...
زمزمه وار خدافظی کردم و اومدم پایین....
آتوسا بیرون منتظر بود زود سوار شدم و قبل از اینکه حرفی بزنه معذرت خواهی کردم که دیر شد...
اونم چیزی نگفت و راه افتاد..
برگشتم سمتش.. اما حرف تو دهنم ماسید...
سوتی زدم و گفتم:
من: ای بابا چه خبر؟ چه خوشگل شدی...
آتوسا: جدی؟ خوب شدم؟ مرررسی ... خیلی وقتِ من تو دوره ها نیستم گفتم یکم به خودم برسم...
من: پس اینجوری من خیلی ساده ام...
آتوسا: آره ببین تو کیفم لوازم آرایش هست... یه چیزِ رژ مانند هست اون و بردار بزن دور چشمت بمونه تا من یه جا خلوت نگه دارم آرایشت کنم...
یه جا نگاه داشت و برگشت سمتم...
آتوسا: تو خونه اما همینقدر ساده می گردی؟
من: آره...
آتوسا: بابا مردا عقل ندارن... عقلشون می دونی چیه؟ همون چشمشون که می بینی... نمی گم خودت و گم کن... اما سعی کن پررنگتر بشی براش...
لباسای جورواجور... آرایشای مختلف...
در ضمن سیامک عاااشقِ رنگِ بنفشِ...
من: جدی؟
آتوسا شروع کردن به سایه زدن...
آتوسا: جتی نه موشکی...
آره...سیامک عاشقِ اینه که زنش براش تیپ بزنه...
من میشناسمش دیگه... سلیقشم می دونم اندفعه خودم باهات میام خرید خوبه؟
نرو این تاپ و دامنارو بخر...همشون خوشگلن اما لباسایی بخر اگه سیامک بخواد بهت نگاه کنه چشماشم تقویت شه...
لباسایی که ...
دست از کار کشید...
آتوسا: می دونی که چی می گم؟
من: آره بابا فهمیدم بی حیا...
آتوسا: حیا چیه... من تجربه دارم هر چی میگم گوش کن...
من: نیست سرِ صد تا شوهر و کردی زیرِ آب...
اهی کشید و مشغول شد...
آتوسا: من زنِ محسن بودم.. زنِ صیغه ایش اما هیچ مدرکی نداشتم....اونم که دیدی چقدر نامرد از آب درومد...؟
من بد بودم... فکر می کنم خدا جوابِ بدیام و داد...
خدارو شکر که خدا بهم خانواده ای داد که با تمومِ بدیام بازم بهم اعتماد داشتن و حرفام و باور کردن...
اما نمی دونم چرا بازم عذاب وجدان دارم...هیچی راضیم نمی کنه... دلم سیاه شده انگار... دلم خونِ...
دستم و گذاشتم رو دستش...
من: عزیزم گذشته ها گذشته همه اشتباه میکنن... مهم اینه که فهمیدی و الان بنظرم بهترینی...
با انگشت اشارش کشید رو پلکم ...
چشمام و بستم...
آتوسا: چشمای نازی داری یکم که رنگ می گیره آدم فقط دلش می خواد بشینِ پلک زدنت و تماشا کنه...
چشمای نازت... پاک بودنت و فریاد میزنه...
آتوسا: یه صورتِ زیبا.... یه سیرتِ زیباتر... مهربون... خواستنی...
می دونی المیرا با یه سیرتِ زیبا مالکِ قلبِ یه مرد شد...
یکم که بگذره سیامک میشه بندت... نه از رو عادت... از رو عشق..
بندۀ چشات... خودت... وجودت...
تو دلم گفتم: یعنی میشه؟ یه روزسیامک بیاد و بگه این پنج شنبه جمعه خانواده دورِ همیم...
اخه سیامک پنج شنبه جمعه ها نیست...
یعنی میشه سیامک یه روز بگه خورشیدِ زندگیِ من که داره به زندگیم روشنایی می بخشه تویی نه المیرا ...
کاش سیامک جایِ زندگی با خیالِ المیرا با روح و جسمِ زندۀ من زندگی کنه...
بالاخره آرایشم تموم شد و راه افتادیم...
از دیدنِ خودم تو آینه ذوق می کردم قشنگ شده بودم...
این آرایش چه ها که نمی کنه...
روبه رویِ در نگه داشت و چند تا بوق زد...چند مین بعد در خونه باز شد و آتوسا وارد شد...
چقدر بزرگ بود...اما انگار همه زن بودن... حتی نگهبانیم که جلوی در بود زن بود...
*****
آتوسا: وااای چه موهایی داری من نمی دونستم اینقدر موهات بلنده...
من: وا خوب عروسیم همین بود دیگه.!!!
آتوسا: من که فکر کردم اکستنشنِ... از بس همش می بندیش...
یکی از دوستای اتوسا اومد پیشمون و نشست رو دستۀ راحتیا...
مینا: چی می گید شماها به هم؟ بابا خوبه همیشه با همید ...
خورشید برو وسط ببینم...
آتی توام بیا ریحانه اومده...
آتوسا: برو بگو ریحانه بیاد ...
بعدم دستِ من و گرفت و رفتیم وسط...
همیجور که میرقصیدیم گفت:
آتوسا: فکر می کردی همچین جایی هم باشه؟
دفعه های اولی که منم میومدم باورم نمیشد...
راستش سخت بود باور کنم تفریحی بدونِ وجود پسرا هم خوش می گذره... اونم من که همۀ پارتیام با پسرا بوده..
اما اینجا... خیلی خوش می گذره دختر...
من: آره... راحتم هستیم... همه هم خوش گذرونن حسابی خوش می گذره...
اتوسا: حالا اینا که خوبه... یکم که بگذره یه نمایشِ کوچولو هست... اون و ندیدی از خنده غش می کنی یعنی...
من: چطور مگه چی کار می کنن؟
دستم و گرفت و رفتیم سمتِ میزی که روش خوراکی بود...
آتوسا: هیچی چند تا دختر که شبیهِ پسرا شدن... با چند تا دختر اینجا اگه بدونی چه کارا که نمی کنن...
کارایی که مرداتو خیابون انجام می دن عکس العملِ مردا در برابرِ زنا...
مردا میشن برده!!!کلا همه چی...
من: نهههه؟ نکنه اینا میسترس و اسلیو باشن؟
آتوسا: خاکِ عالم نگی یه وقت... اونایی که برده میشن و اون سری که دوست دارن برده داشته باشن مریضن دیوونه ...
اینا محضِ خنده ازینکارا می کنن...
دو تا لاچینی برداشتم و یه سس و با اتوسا رفتیم نشستیم...
بیشتریا مجرد بودن...
فکر کنم کوچیکترین عضو من بودم...اما خوب تنها کسی هم که دو تا بچه داشت باز من بودم...
همه یا مجرد بودن یا چند ماهی از ازدواجشون می گذشت...
ریحانه که همه ازش حرف میزدن اومد سمتِ ما و بعد از کمی صحبت کردن با ما اتوسارو برد...
چند دقیقه بعد دوستِ اتوسا اومد پیشِ من و یه گیلاس داد بهم...
فرانک: بخور... به سلامتی...
ازش گرفتم اما من اهلش نبودم...
فرانک: چرا نمی خوری؟
من: من نمی تونم...
فرانک: ای بابا ... اشکال نداره عزیزم بده برات مثبتش و بیارم...
خودشم خیلی اکی نبودا...
همچین یه کوچولو صداش کش میومد...
کاش این بخشِ مشروباتِ الکی حذف میشد اینجوری قابلِ تحمل تر بود...
چند ثانیه بد با یه لیوانِ خیلی بلند و بزرگ از آپ پرتقال اومد و دادش دستم...
فرانک: آب پرتقالِ بخور...
منم کم کم خوردمش الحق که خوشمزه بود...
من: خیلی خوب بود...
شبیهِ آب پرتقالای خودمون نبودش...
فرانک: بازم می خوای؟
من: نه مررسی عزیزم...
اما فرانک رفت و برام اورد...
فرانک: این آب پرتقال ایرانی نیست..
آخرای لیوان دوم بودم که اتوسا اومد...
یه نگاهی به لیوانِ تو دستم انداخت و گفت:
آتوسا: چی می خورییییی؟
بعد رو به فرانک گفت:
چی کار کردی؟این اهلش نیست؟
فرانک: خودشم گفت اما دو تا لیوان خرده...
آتوسا با چشمای گرد شده به من نگاه کرد...
بعد از فرانک پرسید
آتوسا: چند تا؟
فرانک: شش تا کوچولو... شکریِ...
آتوسا خندید و نشست کنارم بعدم سرِ منو گرفت تو بغلش...
آتوسا: ای دیوووونه یه دقیقه پیشت نبودما...
منم خندیدم و گفتم:
من: کجا رفتی تو دوساعتِ منتظرتم...
گرۀ بندای پشت تاپم و کمی باز کردم...
من: اتی بگو یه لیوان دیگه برام بیاره گرمِ مزه میده...
آتی: پاشو... پاشو بریم خونه تا اتیش نگرفتی..
بعد خندید...
آتی: دیوانه من به راه مستقیم هدایت شدم تو تازه کج شدی...
من: مگه چی شده؟ چرا کج شدم؟
نمی فهمیدم چی میگه...
اما سرم یه جوری بود... یه کمم گرمم بود...
*****
چقدر فاز داره من اینجوری تو بغلتم عزیزم...
سیامک: اخه فدات شم... تو کوچولویی ضعیفی تو رو چه به این کارا...
من که هر روز دارم به تو سواری میدم این چه کاری بود؟
سر خوش خندیدم...
من: یعنی تو خرِ منی؟
آتوسا غش غش زد زیرِ خنده...
سیامک در حالی که می خندید گفت:
خر چیه؟ من اسبتم...
بعد به اتوسا گفت خفه شو آتی... چیکارش کردی؟
آتوسا: بابا یه دقیقه رفتم تا پیشِ ریحانه لباس آورده بود ببینم...
اومدم دنبالش که ببرم خورشیدم ببینه دیدم فرانک کنارشِ...
خودش گیلاس داشت اما واسه این ریخته تو آب پرتقال شکری هم بوده خورشیدم نفهمیده...
می فهمیدم چی می گن... شایدم نمی فهمیدم اما سرخوش تر از این حرف بودم که ذهنم و درگیر کنم...
من و گذاشت رو تخت...
داشت ازم جدا میشد که دستم و انداختم دورِ گردنش...
نشست رو تخت و همونجوری که تو چشمام نگاه می کرد گفت:
سیامک : دیگه نمی خواد بری خونه همینجا بخواب...
بچه ها خوابن فقط یه سر بهشون بزن خیالم راحت شه...
درم ببند...

Signature
     
#63 | Posted: 16 Oct 2013 18:38 | Edited By: paridarya461
آتی: باشه خوش بگذره بهتون...
سیامک: بروووووو...
خندید و رفت...
منم سر خوش خندیدم...
من: خوبی عزیزم؟
سیامک : نه به خوبیِ تو... دستت و بردار می خوام بلند شم...
اخم کردم و گفتم:
من: می خوای بری؟
سیامک: نه عزیزم... نمی خوام برم...
دستش و گرفتم...
گذاشتم روی قلبم...
من: میبینی... چه تند تند میزنه...
سیامک: بله تپشِ قلب گرفتی از بس که خوردی...
من: نه اشتباه نکن... به خاطرِ تواِ...
وقتی نزدیکمی تند میشه اما وقتی دوری آرومِ...
تا وقتی هستی میزنه.. اما نباشی...
خم شد روم و پیشونیم و بوسید...
سیامک: چی می گی دختر؟ یه جور حرف میزنی هر کی ندونه فکر می کنه عاشقمی...
من: چجوری تا حالا نفهمیدی...؟ مگه نمی گن عاشقا چشماشون رسواشون می کنه...؟
یعنی چشمای من تا حالا موفق نبوده بگه چقدر عاشقِ...؟
لحنِ غمگینی گرفتم...
من: حقم داره... وقتی چشمای تو من و نمیبینه چجوری با هم ارتباط برقرار کنن... چجوری بهت بفهمونم که عشق اینجا هم هست...؟
سیامک: خورشید بزار لباسم در بیارم دارم خفه میشم...
من: فرار کن... تو همیشه فرار کردی از حقیقت...
حلقۀ دستم و باز کردم و روم و ازش گرفتم...
غلت خوردم و چشمام و بستم...
چند ثانیه بعد من و بگردوند...
سیامک: تو که نمی خوای با این لباسا بخوابی؟
لباسام و در اورد و چند دقیقه بعد خودشم اومد کنارم...
و یه بار دیگه من تو بغلش آروم گرفتمو راحت چشمام و بستم...
ولی اونم به اندازۀ من آروم بود...
آغوشِ من برای اون چجوری بود؟ یه جسم؟ فقط همین؟ یا با روحم آرامش می گرفت ؟
*****
کره مالید روی نونِ تست کمی هم عسل ریخت روش...
سیامک: بخور برات خوبه...
دستم و اوردم بالا تا بگیرمش...
نون و کشید عقب...
بهش نگاه کردم...
کمی ابروهاش و داد بالاتر و گفت:
سیامک: دیگه این مهمونیایِ شبونه کنسلِ برای همیشه مگه نه؟
من: نه...
سیامک: نشینیدم...
من: گفتم نه... بهم خوش می گذره من که نمی دونستم اون نوشیدنی چیه وگرنه نمی خوردم...
نون و نزدیکِ دهنم کرد و کلافه نگام کرد...
من: بهم خوش می گذره خیلی هم زیاد...
چیزی نگفت و دوباره مشغولِ درست کردن شد...
من: بچه ها کوشن؟
سیامک: فرستادمشون مهد...
صبح آتوسا بردشون...
تو حالت خوب نبود ... منم حوصله نداشتم...
بلند شدم تا کمی آبمیوه از یخچال بیارم...
پاکت و گذاشتم رو میز و رفتم پشتِ سیامک...
دستم و از پشت انداختم دورِ گردنش...
من: چرا ناراحتی ؟
سیامک: ناراحت نیستم...
من: چرا یه جوری هستی کسلی...
دستش و گذاشت رو دستم...
سیامک: دیشب یه چیزایی می گفتی...
من: خوب چی؟
دستم و کشید که بیام جلو...
نشستم رو پاش...
موهام و زد کنار و گفت:
سیامک: خورشید تو از زندگی با من راضی هستی...؟
من: چطور؟
سیامک: می خوام بدونم...
این سوالت و جواب میدم... اما الان نه...
سیامک: خورشید شنیدی می گن مستی و راستی؟
من: اوهوم...
سیامک: چقدر بهش اعتقاد داری ؟
من: تنها دلیلی که باعث میشه کمی به مستی علاقه من شم یا بهش اعتقاد داشته باشم صداقتیِ که هر ادمی بر اثرِ کند شدنِ ذهنش به دست میاره... پس خیلی...
سیامک: حرفای... دیشبت یادته؟
دستم و گذاشتم رو قلبم...
من: اعترافِ قلبم و می گی؟
چشماش نم داشت...
نمی که با یه تلنگر تبدیل میشد به اشک...
سرش و کرد تو سینم...
منم چونم و گذاشتم رو سرش...
تو دلم گفتم...ناراحت نباش... خدا بزرگِ...
عشقِ من تازست... زندست... جوونه زده...
اون روز به روز بزرگتر و قوی تر میشه...
همه چیو قشنگ میکنه...
اون پیروزِ... این نظرِ منِ...
بچه ها اماده شید ببرمتون پارک...
عزیزای من ... کجایید شما ها؟
لبخند زدم و از آشپزخونه اومدم بیرون....
بازم قایم موشک...
من: ای بی معرفتا نگفته رفتید قائم شدین...
صدای ریز خندیدنشون میومد...
میدونستم کجان... پشتِ پردۀ پذیرایی...
به خاطرِ پفِ زیادش نشون نمی داد کسی پشتشِ اما نفس کشیدنشون یه تکونِ کوچیک به پرده میداد...
من: کجایییین؟
رفتم و از رو همون پرده بغلشون کردم...
من: آهااا پیداتون کردم...
یهو سیامک من و بغل کرد...
سیامک: منم تورو پیدا کردم...
من: من که گم نشده بودم...
دستم و باز کردم تا بچه ها بیان بیرون...
من: کی رسیدی ترسیدم...
سیامک: همین الان...
رو پنجۀ پام ایستادم و لپش و بوسیدم...
من: خسته نباشی عزیزم...
سیامک نشست رو زانو و هر کدوم از بچه ها رو یه طرفش گرفت...
سیامک: توام خسته نباشی عزیزم... چه خبر؟
روم و ازش گرفتم که برم آشپزخونه...
چرا اون من و نبوسید؟
چرا همش ذوقم و کورمی کنه؟
من: سلامتی...
سیامک بچه ها رو بوسید و بلند شد...
سیامک: باید برگردم شرکت کار دارم...
من: ای بابا گفتم امروز بریم بیرون...
سیامک: آماده شو سر راه تو و بچه ها رو میزارم پارک بعد با آژانس برگردین...
بچه ها فوری رفتن سمتِ اتاقشون...
من: چرا دلخوششون کردی من دوست ندارم تنها برم باهاشون بیرون...
سیامک: گناه دارن ببرشون دیگه... یه روزم با هم میریم...
نشستم رو مبل و موهام و باز کردم تا دوباره ببندم ...
من: من چی؟ من گناه ندارم... ؟
سیامک کیفش و گذاشت زمین و کتش و گذاشت رو دستِ مبل و اومد نشست کنارم...
من و بگردوند و خودش شروع کرد به بستنِ موهام..
سیامک: بیکار شدم با هم میبریمشون پارک باشه خانمی..؟
چیزی نگفتم...
راضی نبودم که حالا هم بگم باشه...
موهام و بست و رو گردنم و بوسید...
سیامک: پاشو خانومی... پاشو تا من یه دوش بگیرم اماده شو...
از اونروز که من واسه سیامک حرف زدم و از عشق دو سالم حرف زدم بهم احترام بیشتری میزاره...
احساسم می گه دیگه یه جور دیگه نگاه می کنه...
دیگه ازینکه دوسم نداره حرفی نزد... از المیرا هم حرفی نمیزنه کم پیش میاد که چیزی بگه...
اما شاید اینکه می دونم عاشقِ المیراست باعث شده ریز بین باشم و هر رفتاری و به منظور بگیرم...
اما با همۀ اینا احساس می کنم یه چیز درست نیست...
سیامک یه جای کارش می لنگه... اونجوری که باید شوهرم باشه نیست...
شونه ای بالا انداختم و بلند شدم که اماده شم...
یه شلوار لیِ آبی سورمه ایِ دمپا پوشیدم با یه مانتوی کوتاهِ یاسی رنگ...
شال یاسی آبیمم سرم کردم ...
یه نگاه به اتاق بچه ها انداختم... حسابی به خودشون رسیدن...
من: الینا مامان لباست کوتاهِ پاهات اذیت میشه رو سرسره...
الینا: نه ... دامون گفته این و بپوشم...
من: دامون ساپورت سفیدشم پاش کن مامانی...
دامون: راس میگیا حواسم نبود بیا الینا... بیا ...
خندیدم و رفتم بیرون...
دخترم چه برادرِ با مسئولیتی داره...
سیامک از حموم اومده بود و داشت لباس می پوشید ...
سرم و از لای در کردم تو اتاق و گفتم:
من: چیزی نمی خوای عزیزم...؟
زیپِ شلوارش و کشید بالا و گفت:
سیامک: بیا اینجا ببینمت ...
رفتم تو..
با انگشت شصتش کشید رو لبام و بعد به انگشتش نگاه کرد...
سیامک: آرایش؟ اونم بی من؟
من: خوب مگه خودم دل ندارم..؟
بازوهام و گرفت و کمی من و برد عقبتر و سر تا پام و نگاه کرد...
سیامک: این مانتوت و نپوش...
اولین بار بود اینجوری و تا این حد کنترل میشدم..
من: چرا خیلی قشنگِ که...
سیامک: ببین الان داری تنها میری پارک... اینجوری شدی شبیهِ دخترای خوش تیپِ دبیرستانی ...
یه مانتوی خانمانه تر بپوش... با من که میریم بیرون این و بپوش...
من: نه سیا من همین مانتورو دوست دارم...
خواستم برگردم بیرون که عقب عقب رفت و دستِ منم گرفت و با خودش کشید...
نشست رو تخت و منم نشوند رو پاش...
سیامک: قربونِ سیا گفتنت... تو چرا لجباز شدی؟
انگشت اشارش و کشید رو رونِ پام...
تو چشمام نگاه کرد و گفت:
سیامک: میبینی ؟ این پاها وقتی بشینی اینجوری میشن... من دلم نمی خواد کسی به جز خودم رونای خوش تراشت و ببینه...
دستم و گذاشتم رو چشماش...
من: دیونه مگه مردم بیکارن؟
سیامک: یه خانمِ خوشگل که ببینن بیکارم میشن...
من: باشه بزار برم لباسم و عوض کنم...
سیامک: نمیشه یه بوس بده...
سرم و خم تر کردم و یه بوسِ گذرا از لبش گرفتم...
سیامک: چرا دیشب خوابیدی؟ من که گفتم بچه ها بخوابن بریم یکم قدم بزنیم...
من: ببخشید عزیزم خسته بودم خوابم برد...
سیمک: از دلم درار...
من: برو بینم لوس... مثلا مردیا...
مچ دستم و گرفت و گفت:
سیامک: مگه مردا دل ندارن...؟
من: یه دلِ سنگی...
سیامک: اینِ تعبیرت از دلِ مرداست؟ چرا؟
من: همینجوری...
سیامک: من دلم سنگیِ؟
من: کم نه...
سیامک: دلِ من اشکِ چشامِ... باز می گی سنگم؟
من: نمی دونم سیامک... شاید چون تو احساست مثل من نیست من گاهی اینجوری فکر می کنم بیخیال...
سیامک: می دونی خورشید گاهی می گم باید زندگی کنم...دلمِ که میگه زندگی کن...اما خودم یا شایدم نیمی از قلب و احساسم می گه که دارم بندگی می کنم... اونم بندگیِ غم... غم شده سلطانِ زندگیم...
خورشید می خوام اما نمیشه...
شاید باورت نشه من دیوونه شدم... اما نمی خوام که باشم...
رو چشمش و بوسیدم...
من: عزیزم برای هیچی اجباری نیست...
این زندگیتِ... می تونی داشته باشیش و ازش لذت ببری...
به زندگیت هر طور که نگاه کنی زیباست...
تو فرصت لازم داری... تا بتونی با همه چی کنار بیای...
سعی کن از فرصتت به نحوِ احسن استفاده کنی...
حداقل اینجوری میبینم که تلاش می کنی...
سیامک: تورو نداشتم چی کار می کردم؟
قبل اینکه زنم باشی یه دوستِ خوبی... تو خیلی با گذشتی خورشید...
اما امروزم بگذره ... امروزم بره تا هفتۀ بعد...
من: چرا امروز؟ مگه امروز چه خبره...؟ جایی میخوای بری؟...
دامون در و باز کرد...
نگاهی بهمون انداخت و در و بست...
دوباره در زد...
دامون: خواستم بگم ما اماده ایم...
برگشتم سمتِ سیامک...
یه لبخندِ غمگین زد و گفت:
سیامک: بریم؟
من: بریم عزیزم...
تا ماشین و ببری بیرون من مانتوم و عوض می کنم و میام...
سیامک: روسری سرت کن که راحت باشی...
چیزی نگفتم تا بره بیرون...
مانتو به سلیقۀ تو اما شال به سلیقۀ خودم اینجوری بد عادت میشی...
یه کم دیگه رژ زدم و رفتم بیرون

Signature
     
#64 | Posted: 16 Oct 2013 19:09 | Edited By: paridarya461
قسمت پانزدهم
عزیزم دیدی که کیف نیاوردم...
خدا رو شکر پولم تو جیبمِ و کیف نیاوردم...
الینا به پفک حساسیت داره اما نمی تونه خودش و کنترل کنه و تا پفک میبینه ذوق زده میشه...
بچه ها رفتن سمتِ سرسره...
اصلا یادش رفت تا الان می گفت پفک می خوام...
خوبیِ بچگی اینه که همه چی زود فراموش میشه....
به چرخ و فلکی که تازه داشت رو چرخاش میچرخید و با صاحبش میومد سمتِ پارک نگاه کردم...
» بابا ، بابا... آقا چرخی اومد...
بدو دخترم... بدو بابا پام پیچ خورده درد می کنه تو صف وایسا تا ما بیاییم...
من: مامان توام بیا با من بریم...
بابا دستِ مامان و سفت گرفت...
بابا: دخترم تو برو من و مامان با هم میاییم...
خندیدم و با ذوق به دستشون نگاه کردم
بعدم دوییدم سمتِ بابا چرخی که برای جمع کردنِ بچه ها از چرخ و فلکش تعریف می کرد...«
بابا چرخی... اسمی بود که من و بابا و مامان انتخاب کرده بودیم...
چرخ و فلک...
-می چرخه...
یه بار تو بالایی و اوجِ شادی...
یه بار پایینی و غم می خوری برای اینکه چرا اون بالا نیستی...
دستم و گرفت تو دستش...
مامان: چرا تنها؟ چرا غمگین؟ خوبی خورشیدم؟
من: سلام مامان... وااای چقدر حلال زاده ای یادِ بچه گیام افتاده بودم...
مامان: دلم برات تنگ شده بود... رفتم خونتون نبودید... شروین بچم حوصلش سر رفت گفتم بیارمش پارک نمی دونستم اینجایید...
من: اره منم بچه هارو اوردم پارک...
مامان: سیامک کجاست؟
من: سرکار... ما رو رسوند بعدش رفت...
مامان: چرا ناراحتی؟
من: نه ناراحت نیستم یادِ بابا افتادم...
مامان: عادت بده به شوهرت همیشه باهاتون باشه... همیشه که جوون نیستی یه روزم خسته میشی انقدر خسته که معنیِ یه دست صدا نداره و می فهمی...
فکرِ اونروزاتم باش دختر... اونوقت عادت شده که اون نباشه اما تو باشی...
من: نه مامان سیامک اینجوری نیست فقط کار داشت...
مامان: خونۀ ما تنها میای... دکتر رفتنت تنهاست... چون کار داره .. اونوقت کی بیکارِ این پسر؟
من: همون یه بار بود... باور کن...
نگاهی به ساعتم انداختم...
من: بچه هارو چرخ و فلک سوار کنیم؟ بعدم شام بریم بیرون...
مامان: مهمونِ من...
من: اوه بله خانم مزون دارن بایدم به ما فقیرا شام بدن...
مامان: چقدر که تو فقیری...
خندیدم و بلند شدم تا بچه هارو صدا کنم...
*****
کمی سس ریختم رو سالادم و شروع کردم به خوردن...
من: نه مامان حواسم هست... خیالت راحت...
مامان: بالاخره اون مردِ... اگه تو براش تنوعی نداشته باشی... اگه تازگی نداشته باشی... اونوقت دیگه نمیبینش...
مامان نمی دونست سیامک المیرارو دوست داشته و داره...
نمی دونست که سیامک اگه بخواد وفادار باشه مثلِ بابای خودمِ...
سیامک و خیانت ؟ نه اصلا...
اما دلم یکم میلرزید...
پس سیامک کجاست؟ یعنی الان شرکتِ؟
یاد حرفای آرشام میوفتم...
» آخه پسر کدوم رئیسی پنج شنبه میره شرکت؟
الان دیگه کارگرا هم پنج شنبه تعطیل میشن «..
اما سیامک با مشت زد تو سینش ...
آرشامم خندید...
یه شوخی بود یه شوخیِ ساده...
یه کم از سالادم گذاشتم تو دهنِ الینا...
من: مامان سیامک بی وفا نیست...
اما ته دلم می گفت پاشو یه زنگ بزن به شرکتش ببین هست یا نه؟
گلا رو گذاشتم رو سنگِ قبر و نشستم...
بعد از خوندنِ فاتحه خواستم بلند شم...
اما نشد... حرف داشتم باهاش...
دلم راضی نمیشد بیام...
نمی دونم شاید چون ازت دلخورم...
تا الان نمی تونستم با خودم کنار بیام...
اما حالا می دونم مقصر من و تو نیستیم...
سیامکِ که باید کنار بیاد...
گل میخک و گرفتم تو دستم و شروع کردم به پر پر کردنش...
می دونی یه جورایی خسته شدم...
از زندگی با سیامک نه... اما از مبارزه برای سیامک چرا...
سیامک هست اما نیست...
اون جسمش پیشِ منِ اما روحش...
می دونی تازگیا یه کارایی می کنه که امیدوار میشم...
اون خیلی بهتر شده اما من نمی دونم بازم کشش برای ادامه داشته باشم یا نه...
می دونی مامان می گه آدما یه روزی خسته میشن... خسته تر از همیشه...
میگه اونروزِ که به دست میارن...
میگه اونروزِ خستگی همون روزیِ که آدما چیزی و که براش زحمت کشیدن به دست میارن...
یعنی میشه تو این خستگی خدا کمکم کنه؟
که وقتی دیگه توانی نمونده یه نوری ببینم...
که بهم بگه امیدوار باش...
المیرا تو چی؟ تو راضی هستی؟ از زندگیِ من و سیامک؟
واقعا چرا دارم از تو نظر می پرسم...؟
می دونی...
همیشه بین سیامک و خورشید یه روح هست...
المیرا تو هنوزم شبا تو خوابش میای...چرا؟
چیو میخوای بهش یادآوری کنی...؟
مادر بدیم؟ یا همسر بدی؟
تو که خودتم این و می خواستی...
اومدم ازت بخوام خودت کمکم کنی...
تو به خدا نزدیکتری... دستای تو راحتتر بلند میشه...
اینجا کسی صدای من و نمی شنوه...
دلم گرفته... اما هیچکی نیست...
سیامک ... صبح زود میره... شبم دیر وقت میاد...
خسته شدم... از اینهمه بیچارگی...
خسته شدم ازینهمه التماس...
التماسی که تمومِ وجودم و پر کرده و شب تا صبح دست به دامنِ خدام....
وجودم پرِ از عشق...انقدر پرم که دارم می ترکم..
بغضِ تو گلوم... حسرتِ تو چشام و اهِ تو صدام...هیچکی نیست اینارو بفهمه...
منم و من...
چند ماه از زندگی مشترکم گذشته...
هر روز صبح که بیدار میشم می گم چه روزِ قشنگی ...اما راستش قشنگ نیست...
شدم یه آدمک... یه آدمکِ کوکی...که بچه داری می کنه... با تموِم وجودش...سعی می کنه همسرِ خوبی باشه...
اما برای کی؟
می خنده... اما مصنوعی...
گریه می کنه از تهِ دل...
محبت می کنه... لذت میبره...
اما خودش تشنه ست... تشنۀ محبت...
می تونی بفهمییم ... مگه نه؟
میبینی المیرا؟
گدا شدم...گدای عشق...
دلم ریش شده بود... دستام چنگ میزد به سنگِ قبر...
اشکام تند تند میومد...دیگه کم آوردم...
خسته شدم از تنهایی...
یکی دستش و گذاشت رو شونه هام...
نشست کنارم و دستم و گرفت...
من: راستی یادم رفت بگم... از دلسوزی خسته شدم...
همه دلشون برام کبابِ...
تو نگاهشون می خونم...
بدبختیم تو نگاهش مثل آینه ست...
اما این فکر اوناست... من بدبخت نیستم
مگه نه؟
هنوزم امید هست.. آره؟
-بسه دختر... دیوونه این چه حرفاییِ؟ اینجوری می جنگی؟
اینجوری کمرِ همت بستی.؟
من: ولم کن ساناز... برو اونور... تو چی می فهمی من چی می کشم...
تو تا حالا عشق گدایی نکردی...
آرشام دوست داشت... عاشق بود...
کاش سیامکم مریض بود حداقل اونجوری می دونستم هر چی که هست برای منِ...
ساناز: بلند شو... بلند شو بریم... منم اونموقع می گفتم کاش آرشام این نبود اما اون یکی بود!!!
اشکام و پاک کردم و بلند شدم...
ساناز: نگاه کن تروخدا... چه بلایی سر چشماش آورده... هیفِ اون چشما نیست؟
من: چشم می خوام چی کار... کاش کور بودم... کاش دلمم کور بود...
ساناز: نگاه کن تروخدا تا دیروز انقدر امید و انرژی تو وجودت بود که منم پیشت رنگ می گرفتم... چی شده یهو؟
من: دیروز زنگ زدم شرکت..
ساناز: خوب؟
من: سیامک نبود...
ساناز: خوب؟
من: هفتۀ پیش با بچه ها پارک بودیم...
مامانم گفت حواست به شوهرت باشه... اما من با اینکه یکم دو دل بودم به خودم اجازه ندادم بهش شک کنم و زنگ بزنم شرکت...ولی این هفته نتونستم...
ساناز: خوب ازش بپرس کجا بوده... فرصت بده برای توضیح... نه اینجوری خودت و کور کنی...
اگه مشکلی هم هست از تو نیست پس اون باید اون کور شه...
من: هنوز که نیومده... اما بیاد حتما...
ساناز: میای بریم آرایشگاه...؟
من: نه تازه آتی ابروهام و برداشته...
ساناز: اتفاقا اتیم هست...بچه هام مهدن... صبح دامونم دیدم به آرشام می گم زودتر بره دنبالشون پیشش می مونن ما هم بریم آرایشگاه...
کمی از بستنیش خورد و گفت:
ساناز: آرشام گیر داده موهام و زیتونی کنم...بیا بریم توام یه رنگی مشی... چیزی...
من: وای نه اصلا...
ساناز: اصلا چیه؟ خورشید یه نگاه به خودت کردی؟
مادری که باشی...زنی که باشی... شوهرت عاشقت نیست...
دو ر و برش نگاه کرد و دوباره به من چشم دوخت و با حرص گفت:
ساناز: به جهنم... آسمون به زمین نیومده که...
ساناز: چند بار خودم و برات مثال بزنم...من سعی کردم هیچوقت خودم و فراموش نکنم... شاید همین دلیلِ موفقیتمم بود..
پس بلند شو... یعنی چی که یه هفته خوبی یه هفته بد؟
من: باشه بابا بیا پایین... از صبح رفتی اون بالا پایینم نمیای...
خندید..
رفتم بالا اینی... نمی رفتم چی میشدی؟
انقدم اون بی صاحاب و نکش بالا...
چشمات سبز شد...
بالاخره منم خندیدم...
ساناز: بعد از یه هفتۀ پرکار... دلم می خواد برم بگردم...
ساناز : الهی بمیرم آرشام گفت با هم بریما....
ساناز: اما بیا من و تو آتی بریم یکم مغازه گردی...
باید یه گردگیریِ حسابی ازون تیپ و قیافت بکنیم...
نگاه کن تروخدا کفنِ میت از لباسای تو قشنگ تره...
گوشیم زنگ خورد... سیامک بود...
ساناز: ببینم سیامکِ؟
من: آره...
ساناز: جواب نده...
بهش نگاه کردم...
ساناز: یکم تنبیه براش بد نیست... بیخود می کنه دروغ میگه... تا توجیهت نکرده حق نداری باهاش حرف بزنی...
*****
ساناز: اتی بیا ببینش عینِ عروسک شده...
آتی اومد از تو آینه نگام کرد...
آتی: اوه مای گاد... چه ناز شدی... بیچاره داداشم.. فکر کنم امروز فردا روزای اخرش باشه...
من: اوه یعنی انقدر خوب شدم؟
آتی: عاالی ... فکر نمی کردم یه رنگ و مش انقدر تغییرت بده...
راست می گفتن خودمم حس می کردم تغییر کردم...
رنگ دودی با مش یخی...
حسابی بهم میومد...
اما من نه از سیامک اجازه گرفته بودم نه می دونستم چه رنگی و دوست داره...
ولی خوب این رنگ و آتی و ساناز انتخاب کردن پس حتما یه چیزی می دونن دیگه...
حس می کردم دارم خودم و گول می زنم...
با کمرنگ و پرنگ شدن نیست که سیامک عاشقم میشه...
اما شایدم بشه نمی دونم...
با کلیپس موهام و بستم و بلند شدم...
امروز روز پرکاری بود...باید میرفتیم خرید...
ساناز و اتوسا حسابی خستم کردن...کلی خرید کردیم..
کلی خندیدیم...سینما رفتیم... شام خوردیم...
ساعت یازده و نیم بود که رسیدیم خونۀ مادر شوهرم
من: ساناز مطمئنی بچه ها اینجان؟ شارژِ گوشیم تموم شده نمیشه بزنگم...
ساناز: نه به آرشام گفتم ببره خونه پیشِ باباشون باشن... نمیشه که همش تو از بچه ها مراقبت کنی...
من: ای بابا گناه داره...
اما آتی حرفم و قطع کرد و گفت:
آتی: خورشید تا حالا کسی یازده و نیمِ شب با ماشین از روت رد شده؟ یه کار نکن من اینکار و بکنم..
با این حرفش خندیدیم و پیاده شدیم...
من: تو شریکِ دزدی یا رفیقِ غافله...
آتی: من شریکِ این مردای بی مصرف نمیشم...

Signature
     
#65 | Posted: 17 Oct 2013 00:45 | Edited By: paridarya461
اینبار خودمم از سیامک ناراحت بودم...
اما فکر کنم هر کی با ساناز و اتی بگرده دو روزه بر می گرده خونه باباش...
زنگ زدیم و رفتیم تو...
خریدامم تو ماشین بود که بعدا ساناز انتقالش بده خونمون...
رفتم تو خیلی ریلکس با مامان) مامان سیامک ( رو بوسی کردم...
بابای سیامکم پیشونیم و بوسید...
مامانش شالم و از سرم در آورد...
مامان: ببینم این موهات و چه ناز شده...باز کن کلیپست و ببینم...
کلیپسم و باز کردم...
و با دستم یکم موهام و تکون دادم تا باز شه...
مامان سیامک کلی تعریف میکرد...
-بشینید یه چایی بیارم... حسودیم شد... منم می خوام...
با خنده رفتم سمتِ پذیرایی ...
اولین چیزی که به چشمم اومد نگاهِ خمصانۀ سیامک بود...
با دیدنِ من بنظرم اتیشی تر شد...
عصبی بود انگار...
سیامک: به به خورشید خانم... تو آسمونا دنبالتون می گشتیم .. چی شده ؟ اومدید اینجا؟
آتی با شونه زد بهم و گفت:
آتی: عه داداش از تو توقع نداشتم... کند ذهنم که هستی... عزیزم وقتی آسمون سیاه شده بدون که خورشید مرخصیِ... واسه همینه اینجا روشنِ دیگه... یعنی نمی دونستی؟
این و گفت و خندید...
سیامک برگشت سمتش و گفت:
سیامک: واسه توام دارم خانوم...
آرشام بلند شد و رفت سمتِ ساناز...
آرشام: همه چی تقصیرِ آتوساست...
بعد رو به ساناز گفت:
قرار نبود ما امروز با هم بریم بیرون؟
نمی دونم ساناز بهش چی گفت که با خنده رفتن تو اتاق...
پوف یکی بره اون دو تا رو جمع کنه...
منم بیخیال رفتم نشستم رو مبل...
سیامک اومد رو مبل تکی کنارم نشست...
سیامک: زنگ زدم خونه نیستی... زنگ زدم خونه مامانت میگه نیست... زنگ زدم اینجا مامانم می گه اینجام نیومده...بعد مامانت به من تیکه میندازه که حواست به زنت نیست... دیگه نمی دونه زنم حواسش به زندگیش نیست...
بیخیالِ همۀ حرفاش موهام و جمع کردم و گفتم:
من: زنگ زدم شرکت نبودی...
بهش نگاه کردم...
همینجور که به من نگاه می کرد دنبال جواب بود...
من: از وقتی اومدم تو زندگیت نه پنج شنبه دارم نه جمعه...
تکیه دادم و با لذت نفس کشیدم...
من: می دونی سیا... دلم می خواد زندگی کنم...
با دستش مچ دستم و گرفت:
سیامک: تغییر کردی...
من: جدا؟ معلومه؟ آدما عوض میشن...
سیامک: دیگه من به چشم نمیام نه؟
نگاش کردم...
تکیش و گرفت و اومد نزدیک تر...
صورتش روبه رو م بود...
سیامک: قضیه چیه؟ پایِ کسی...
یکی از دکمه هام و باز کردم تا راحت تر نفس بکشم...
بهش نگاه کردم... توقع نداشتم...
سیامک: چیه؟
من: خیلی بی چشم و رویی...
من: حالا می فهمم گربه صفت یعنی چی...
بلند شدم...
سینیِ چایی که حالا مامان گرفته بود جلوم و پس زدم...
من: مامان ببخشید باید بریم...
الینا که سبک تر بود و از رو مبل گرفتم تو بغلم...
صد درصد عقلش میرسید دامون و بیاره...
ساناز اینا اومدن بیرون...
ساناز زمزمه وار صدام کرد اما عصبی تر از این حرفا بودم...
بی توجه به حرفِ کسی حیات و طی کردم و رفتم تو کوچه...
صدای دزدگیرِ ماشینش اومد...
چشم چرخوندم ببینم ماشین کجاست...
بتلاخره دیدمش...
الینارو گذاشتم تو ماشین و خودمم نشستم عقب...
دامون بیدار شده بود... با سیامک اومد..
در عقب و باز کرد که بشینه اما ازش خواستم بشینِ جلو...
اونم یه نگاه به چشمام انداخت... یه نگاه هم به سیامک...
بعدم رفت جلو...
سیامک: رفته بودم به کارای بیرون از شرکت برسم...
من: من توضیح نخواستم... پس با دروغ خرابترش نکن... اصلا مهم نیست کجا بودی...
سیامک: تو باید اجازه می گرفتی بعد میرفتی بیرون...
من: زنگ زدم شرکت بازم نبودی...
سیامک: من موبایل داشتم...
من: یه نگاه بهش بنداز خاموشِ... در ضمن الان وقتش نیست... الینا بیدار میشه...
دیگه حرفی نزد...
وسطای راه دامون برگشت سمتم...
حالا دیگه کامل خواب از سرش پریده بود...
دامون: مامان چقدر تغییر کردی... بابا عاشق این رنگِ مواِ...اگه بود حتما خیلی خوشش میومد...
سیامک زد رو ترمز...
برگشت سمت دامون...
سیامک: گفته بودم اسمِ اون تو زندگیمون نمیاد... گفتم یا نه؟
دامون به من نگاه کرد...
اون خوب می دونست که نباید اسمی از باباش بیاره...خودشم از پدرش ناراحت بود چون تازگی همه چیو فهمیده بود از نامردیِ باباش تا الی آخر...
اون فقط از حرصِ سیامک این حرف و زد...
دامون: ببخشید اما دروغ که نگفتم...
دوباره حرکت کرد...
سیامک: جای گشت و گذار و اینهمه به خودت رسیدن یکم به تربیتِ بچه هات برس...
من: تا الانم زیاد رسیدم... دوشم خم شده از بس تنهایی کشیده... یکمم تو برس...
حرف حق جواب نداره...
سیامکم دیگه حرفی نزد... تا رسیدیدم خونه...
الینار و گذاشتم رو تختش... دامونم خودش رفت برای خواب..
بعد از تعویضِ لباسم خودمم رفتم پیشِ دامون...
کنارِ تختش نشستم دستش و گرفتم تو دستم...
من: مامانی از بابا ناراحت نشیا...اون یکم ناراحتِ...
دامون: نه نیستم... اون کلافست... اما نمی دونم چرا؟
به دستای کوچولوش خیره شدم...
خودمم نه درک می کردم نه می فهمیدم چرا...
چرا سیامک عصبی شد ؟ از چی؟
من که جای بدی نبودم؟
چرا سیامک تغییر کرده؟
انگار یه چیزی اذیتش می کنه...
یه چیزی کلافش کرده...واقعا چرا؟
چرا یه کار می کنه فکر کنم دوسم داره...
چرا با پا پیش می کشه با دست پس میزنه؟
یعنی می خواد بگه رو من حساسِ...
من: مامانم صبح مدرسه داری پسری.. چشمات و ببند بخواب...
دامون: برام قصه می گی؟
من: از چی بگم؟
دامون : یه قصۀ جدید...
هانسل و گرتل و بگم؟
دامون: اگه قشنگِ... آره...
یکی بود یکی نبود...
دامون: مامان چرا همیشه یکی هست یکی نیست...؟
من: عزیزم رسمِ زمونست... گاهی بعضی از ادما نباید باشن...
یکی هست که بگه... مثل من...
از اونی بگه که دیگه نیست...
مثل شخصیت تو قصه ها...
من باید باشم تا بگم...اما اونا نیستن... تا بشه ازشون گفت...
از آشپزخونه صدای شکستنی اومد...
دامون دستم و از تو دستش دراورد...
دامون: خوابم میاد... یه شب دیگه برام غصه بگو...
رو چشماش و بوسیدم...
من: خوابای خوب ببینی مامانی... شبت پرستاره...
زود رفتم بیرون ببینم چی شده...
یه نگاهی تو آشپزخونه انداختم...
چیزی نشکسته بود...حتما یه چیزِ نشکن از دستش افتاده زمین...
با غیض نگام کرد...
سیامک: چیه؟ به چی نگاه می کنی؟
اوه اوه چه حرصی داره می خوره...
تکونی به سرم دادم و موهام و زدم کنار...
من: هیچی اومدم آب بخورم... اجازه لازم داره؟
بعد بی توجه بهش لیوان و گرفتم تا پر شه...
از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم...
اما باز من حر کتی نکردم...
آبم و خوردم و لیوان و گذاشتم رو میز...
خواستم بیام بیرون که دستش و گذاشت رو شونم...
فشارِ دستش و هدایتش که رو شونم داشت باعث شد برگردم سمتش...
من: بفرما... چی میخوای؟
سیامک: من شرکت نبودم اما باور کن جای بدی هم نبودم..
من: باور می کنم... سعی دارم باور کنم...
سیامک: خورشید خواهش می کنم...
من: خواهش می کنی که چی؟
سیامک: خورشیدِ قبل باش...
من: با چه رویی داری با من حرف میزنی ؟ حرف یه ساعت پیشت یادت رفت؟
سیامک دستم و گرفت:
سیامک: خوب عزیزم...
دستم و از دستش کشیدم بیرون...
من عزیزت نیستم...
دوتا دستام و از مچ گرفت و چسبوند به هم...
حالا دستام تو دستش بود...
سیامک: از دهنم در رفت... خوب حق بده بهم... تو یهو تغییر کردی... عوض شدی...
من: من فقط مثل تو شدم... بی مسئولیت و بیخیال...
سیامک جلو جلو حرکت کرد منم عقب عقب رفتم تا به دیوار چسبیدم...
سرش و آورد پایینتر...
کنار لبم نزدیک به گوشم...
سیامک: فکر نمی کردم انقدر سنگدل باشی...
سرم و کج کردم و به یه طرف دیگه نگاه کردم...
من: منم فکر نمی کردم تو بدقول باشی...
سیامک: الان تو از چی ناراحتی؟من نمی تونم راضی نگهت دارم؟ بیشتر از این می خوای؟
من: خجالت بکش سیامک... این چه طرزِ حرف زدنِ...
من: مشکلِ من همینه اینکه من اگه حتی ماهی یه بارم کنارت باشم... حست کنم و کنارت به آرامش برسم اون میشه تغذیۀ یه ماهِ روحم...
اما تو ... هر چی بیشتر بهتر...
یه هوسِ زود گذر...
من نمی خوام یه هوس باشم...
نمی خوام عسلی باشم که تو هر دفعه یه انگشت بهش زدی...
نفس راحتی کشید و کمی ازم فاصله گرفت...
سیامک: خیالم راحت شد... فکر کردم فراموشم کردی...
اما دوباره اومد سمتم...
می دونم چی میخواست...
دوباره باید میشدم.. یه جسم... برای ارضای نیاز...
هلش دادم عقب ...
نمی دونم چرا اینجوری فکر می کردم...
ذهنم سمی شده بود...
پوزخندی زدم به طرزِ فکرش...
بعدم رام و کج کردم که برم تو اتاق...
دوباره دستم و گرفت..
-کجا؟ کجا؟ عسل چیه؟ این چه فکراییه؟
من: دستم ول کن میخوام بخوابم...
سیامک: خوب منم می خوام بخوابم...
من: اینهمه راحتی تو پذیرایی هست... بگیر بخواب.
دستم و کشیدم و رفتم سمتِ اتاقم...
هنوز جوابم و نگرفتم...
این دو روز کجا بوده؟
دنبالم اومد..
سیامک: تو که نمی خوای منو از اتاق خوابم بیرون کنی؟
من: دقیقا همینکارو دارم می کنم... می تونی بری یا بیرون بخوابی یا جایی که این دو روز بودی...
پشت سرم اومد و در اتاق و بست .
اما منم زود رفتم تو حموم و در و قفل کردم ...
سیامک باید بفهمه من زنشم تو همۀ روزا و ساعتا... نه فقط برای شبا...
باید بفهمه زندگیِ مشترک یعنی چی ..
من خسته شدم...
دامون و ببر مدرسه بیار ، الینا رو ببر مهد برگردون...
آشپزی کن...
همش تو خونه موندن...
سیامکی که قبل از ازدواج بیشتر پیشِ الینا بود و کم پیش میومد بره شرکت و کارخونه اما حالا... صبح زود دقیقا قبل از دامون از خونه میره بیرون... شبا هم دیر میاد...
در حموم زد...
از فکر اومدم بیرون و رفتم زیرِ آب...
آبِ سرد واقعا برای راحتی اعصاب خوبه...
احساس می کنم آرامش دارم....
سیامک: نمیای؟
شک دارم خیانت کنه ... اما نمی دونم پنج شنبه جمعه ها کجا میره..
الان تنها کسی که می دونه سیامک پنج شنبه جمعه ها نیست سانازِ...
خودم خواستم به کسی نگه...
مامانم از سرِ دامیار هنوز دل چرکینِ...
واسه همین خیلی به سیامک سخت می گیره اگه یه وقت بفهمه من پنج شنبه جمعه تنهام نمی دونم چی میشه اما می دونم که واسه سیامک بد میشه...
بیچاره مامانم به خیالش خیلی حواسش به منِ...
اما این زندگیِ منِ.. من باید سعی کنم درستش کنم...
سیامک فرصت خواسته بود...
من بهش این فرصت و دادم چند ماه گذشته اما سیامک... خیلی تغییر نکرده ...
احساس می کنم فکر می کنه من همیشه هستم... این باعث شده یکم بیخیال شه...
باید بفهمه منم می تونم نبخشم...
ناز کنم...
قهر باشم...

Signature
     
#66 | Posted: 17 Oct 2013 01:16 | Edited By: paridarya461
سیامک: خورشید بابا بیا برات توضیح میدم کجا بودم...
نمی گفتیم داشتم میومدم بیرون...
حولمو پوشیدم و رفتم بیرون...
سیامک: چه عجب... ببینم تو با کی داری لج می کنی؟
سیامک: ما که زندگیمون خیلی هم خوبه...
من: زندگیمون؟ تو این چند ماه چی کار کردی که زندگیِ من شد زندگیمون؟
زنت و بردی خرید...
بچه هات و بردی گردش...
این زندگی برای تو نیست سیا..
تو براش زحمتی نکشیدی...
همه چیز که پول نیست...
دامون و میشناسی ... شعورش و عقلش خیلی بیشتر از اونیِ که فکر کنی...
فکر کرده نمی فهمه من راضی نیستم؟
هر دفعه بی اراده آه می کشم بر می گرده نگاه می کنه...
با نگاهش می گه مامان این بود خوشبختی ای که ازش حرف میزدی؟
فکر کردی نمی فهمن این دو روز تعطیلی از قصد نمیای خونه؟
تکیش و از دیوار گرفت و اومد سمتم...
سیامک: ای بابا پیاده شو با هم بریم... چرا باید نیام خونه؟
خورشید چرا انقدر منفی باف شدی ..؟
من: منفی بافم کردی...
سیامک: باور کن داشتم دق می کردم... من خورشیدِ خودم و خیلیم دوست دارم...
من: مگه تو دوست داشتن بلدی؟چطور یکی می تونه هم عاشق باشه هم یکی و دوست داشته باشه...
سیامک: خورشید باور کن تو دوراهی گیر کردم...
اگه نمیام خونه... میرم جایی که ببینم بازم بهش تعلق دارم... که بازم عاشقم یا نه...
دیگه مثل قبل نیستم... المیرا هم مثل قبل نیست...
اون تو خوابم میاد... ازم راضی نیست... اما نمی دونم چی می خواد...
بازم المیرا...تو رضایتِ کسی که مرده برات مهمِ اما من چی؟
یادتِ قول میدادی؟
سیامک: می تونم قسم بخورم که تا الان به تک تکِ قولام وفادار بودم... من فقط فرصت می خوام... برای پیدا کردنِ خودم...
سیامک: چقد موهات خوشرنگ شده... بهت میاد... من عاشق رنگِ دودیم...
من: مرسی...
سیامک: فقط مرسی؟
رفت سر کمدم... چند دقیقه ای سر لباسام موند... داشت برام لباس انتخاب می کرد...
انگار نباید بفهمم این دو روز کجا بوده..اما باید بهش اعتماد داشته باشم...اما نمی تونم درکش کنم
» رفته بودم یه جا که خودم و پیدا کنم «
کجا؟
شاید سیامک ندونه در غیابِ من با المیرا خلوت کردنم یعنی خیانت به من... حتما منظورش از اینکه بهش خیانت نمی کنم اینه که با زنِ دیگه نیست...
اومد کنارم...
پیراهن خوابِ سرخابیم و از تو آینه بهم نشون داد...
سیامک: دیگه فکر الکی نکن... باشه خانومی؟
پیراهن و ازش گرفتم...اما قانع نشدم...
بازم فکر می کنم داری نقش بازی می کنی...
برگشتم سمتش...
من: اما سیامک یه چیز و می دونم...
مامانم بهم یاد داد... منم چون حرفِ منطقی زده قبولش دارم...
اگه ببینم زندگیم جوریه که دست تو دستِ هم پیر نمیشیم اما به دستِ هم پیر و چروکیده میشیم جدایی رو...
حرفم و قطع کرد...
سیامک: بهتره حرفی نزنی... دلم نمی خواد از جدایی بگی...
من: برو بیرون من لباسم و بپوشم...
سیامک: مگه من غریبه ام...؟
حولم و باز کرد و خودش کمکم کرد که لباسم و بپوشم...
من از فردا یه زندگیِ جدید و شروع می کنم...
با یه روش جدید...
ساناز راس می گه نباید خودم و فراموش کنم...
اگه آدما تو هر شرایطی اول از همه خودشون و به یاد داشته باشن...اونوقت وسطِ راه دنبالِ خودشون نمی گردن...
اونوقت راحت می تونن ادامه بدن... چون از خودشون روحی مونده... یه جسم هست...
سیامک انگشتش و کشید رو مژه هام..
سیامک: باز که این چشمای قشنگت برای خودش یه راهِ دراز گرفته... انقدر فکر نکن... بیا بغلم ببینمت...
سیامک: نه ...
من: چی نه؟
سیامک: فردا برو موهات و مشکی کن...
من: چراا؟
سیامک: هر چی فکر می کنم می بینم نمیشه.. تو اینجوری تنها بری خیابون...اه اصلا دلم نمی خواد هیچ کس اینجوری ببینتت...
من: وا دیوونه شدیا...
من و بیشتر به خودش چسبوند...
سیامک: دیوونم کردی...
روم و ازش برگردوندم...
من: سیامک اذیت نکن می خوام بخوابم... خسته ام...
سیامک: شوخی می کنی؟
تو دلم ریز خندیدم...
چقدر خوش می گذره وقتی می خوام اذیتش کنم...
من: سیامک سردمِ پتو رو بنداز روم...
از پشت چسبید بهم..
دستاش و حلقه کرد دورم و پاش و انداخت رو پاهام...
من: چی کار می کنی؟ گفتم سردمِ...
سیامک: پتو نداریم... دارم گرمت می کنم...
با خنده سرم و برگردوندم که اعتراض کنم...
اما لباش مهرِ سکوت شد رو لبام...
*****
یه دوشِ پنج دقیقه ای گرفتم و رفتم بیرون...
امروز سیامک سر کار نرفته بود...
صبح نزاشت دامون با سرویس بره مدرسه و خودش دامون و برد مدرسه...
کلا امروز یه روزِ قشنگِ... فرق داره با روزای دیگه ...
پیراهنِ کوتاِ لیم و که بلندیش تا روی رونم بود و پوشیدم... کمی هم آرایش کردم و موهام و خیس آزاد گذاشتم...
رفتم بیرون سیامک میزم چیده بود...
من: وای وای انقدر گشنمه که می تونم یه گاوم درسته بخورم...
الینا داشت تند تند می خورد...
من: آروم بخور مامانی دل درد می گیری...
الینا: دیشب شام که نخوردیم... گشنمه...
به سیامک نگاه کردم:
من: دیشب شام نخورده بودن؟
سیامک: نه گفتن با مامانشون شام میخورن... بعدم که خوابشون برد...
من: بمیرم دامون گشنه رفت مدرسه؟
سیامک: نه بابا بهش صبحونه دادم براش تغذیه هم خریدم
نشستم پشتِ میز و گفتم:
من: ببین ای کاش یهو یه کارتن کیک و تیتابی چیزی بیاری من هر روز برای تعذیه نرم سوپر مارکت...
سیامک: یه فکری می کنم...
من: راستی سیا یه فکریم برای حفاظ و اینا بکن... ببین هچ کس تو آپارتمان نیست همه مسافرتن... من شبا که نیستی می ترسم...
سیامک بلند شد...
سیامک: باشه یه فکری هم برای اون می کنم...
من: کجا؟
سیامک: برم زنگ بزنم بگم امروز شرکت نمیام...
من: سیا از کوله سفیدم گوشیم و میاری؟ همین توش افتاده... مرررسی...
خم شد و رو سرم و بوسید...
سیامک: الان میارم عزیزم...
دستش و کشید رو رون پام که بیرون بود...
سیامک: چقدر بهت میاد... اینو نداشتیا...
زدم رو دستش...
من: زشته الینا داره نگاه می کنه... دیروز خریدم...
رو گوشم و بوسید و رفت...
دستم و گذاشتم رو گوشم...
بیشرف می دونه من چقدر رو گوشم حساسما... می دونه باید چی کار کنه...
الینا: خدا بده شانس... این دامون بمیلمم من و اینجولی نمی بوسه...
دست از خوردن کشیدم و نگاش کردم...
من: چی گفتی؟
الینا: هیچی می گم به منم یاد بده چی کال کنم دامون من و اینجولی ببوسه...
بعد انگشتش و کشید رو پاش...
الینا: برای منم ازین لباسا بخل... دامون ببینه...
نفسم و سخت دادم بیرون...
بچه ام بچه های قدیم...
من: عزیزم دامون فقط داداشتِ... داداشا خواهریارو میبوسن... اما نه از این جنس...
الینا: میشه به من ملبا بدی...
الینا: اما دامون داداشِ من نیست...
چیزی نگفتم...
راستش فکر کنم باید با یکی حرف بزنم چون نمی دونم چی باید جواب بدم... نمی دونم چجوری باید قانعش کنم...
اما اول باید با دامون حرف بزنم اون منطقی ترِ...
سیامک اومد بیرون...
گوشیم و که یه کاغذم روش بود گذاشت جلوم...
من: مرررسی هانی... این چیه؟
کاغذ و باز کردم...
مهران...
آب پرتقال شکست تو گلوم...
سیامک اخم کرده بود و داشت نگام می کرد...
منم زیرِ نگاهِ خیرش حسابی هل کرده بودم...
الینا: خوب آلوم بخور... همش مال تواِ...
نگاش کردم...
من: این کجا بود؟
دست به سینه شد و تکیه داد به صندلی...
سیامک: کجا بود مهم نیست... از کی بود مهمِ؟!!
همون نوشتۀ مهران بود که اونروز فرستاده رو میزم...
من: بیخیال عزیزم... کارِ یه مزاحم بود که الان دیگه ازین غلطا نمی کنه...
اومد جلو و آرنجش و گذاشت رو میز...
سیامک: کدوم بی ناموسی به خودش اجازه میده از زنِ مردم اینجوری تعریف کنه؟
من: بابا اون نمی دونسته من ازدواج کردم...
سیامک: تو مجردم بودی کسی حق نداره اینجوری حرف بزنه...
سیامک: داری یه کار می کنی بهت شک کنم بعد ناراحت نشو...
من: بیخیال سیامک باور کن من تقصیری ندارم ... اون کسیم که این نامه و نوشته دیگه اصلا مزاحمم نمیشه...
گوشیم و از دستم گرفت...
سیامک: کیه؟
شروع کرد به گشتن

Signature
     
#67 | Posted: 17 Oct 2013 01:52 | Edited By: paridarya461
قسمت شانزدهم
من: گوشی یه وسیلۀ شخصیِ...
گوشیش و گذاشت جلویِ من...
سیامک: می تونی به گوشیم نگاه کنی...
یا می گی کیه... یا از امروز همین بساط و داریم...
نگاهی به الینا انداحتم...
من: مامانی اگه خوردی لباست و درار برو حموم الان بابا میاد میشورت!
الینا بلند شد و با ذوق رفت سمتِ حموم...
سیامک نگام کرد...
من: خوب من تازه حموم بودم دیگه دوباره نرم... تو بشورش امروز...
سیامک: خیلی خوب... منحرف نکن بحث و بگو کی بود...
من: ای بابا مهران بود... بعدشم که تو حالشو جا آوردی...
سیامک: برای چی نگهش داشتی؟
اونروز که این و داد بهم من بعد از اینکه خوندم مچالش کردم جایی نداشتم بندازمش انداختم تو کیفم...
صندلیش و تکون داد و آورد نزدیکتر...
سیامک: خورشید چرا اینروزا انقدر مشکوکی؟
من: خجالت بکش سیامک... من یه زنِ متعهدم... توام یاد بگیر به یه زنِ متعهد نمیشه شک کرد... یعنی نباید شک کرد...
سیامک: پس چرا مثل قبل نیستی؟
من: من همون خورشیدم سیامک... تویی که متغیری...الانم اون نامه و پاره کن و بنداز دور...
دستم و انداختم دور گردنش...
من: عزیزم تو که شکاک نبودی... بابا من که توضیح دادم... می خوای برو از خودشم بپرس هر چند صد در صد می گه من ننوشتم..
سیامک: فقط به من فکر می کنی؟
من: بله من مثل تو نیستم... حتی تو ذهنمم بهت خیانت نمی کنم..
سیامک: مطمئنی؟ خورشید منم دوست دارما... باور کن...
من: برای نگه داشتنِ من با هر دلیلی دروغ نگو...
سیامک : باور کن خورشید حسم مثل اولا نیست... خیلی فرق کرده...
درسته بعضی روزا نیستم اما باور کن دلم پیشِ تواِ... تو خونه...
وقتی میرم دلم برای خودت...
وجودت...حرفات... کارات... تنگ میشه...
من: فعلا یه عادتِ سادست...
کاغذ و انداخت تو لیوانِ چایی...
سیامک: تو حتما همه چی باید بهت ثابت شه ...
بچه ها رو بزاریم خونۀ مامان شام بریم بیرون... نظرت چیه؟
من: خوب بچه هارم ببریم... خیلی وقتِ دورِ هم نبودیم...
سیامک: باشه... قبول ...
تا من میز و جمع کنم... یه آهنگ بزار...
من: اهنگ چرا ... بیخی...
سیامک: بیخی یعنی چی... می خوام برام برقصی کوچولو...
من: اول الینارو بشور الان داره حتما آب بازی میکنه یخ می زنه ها...
سیامک: بچه که نیست بزار خودش خودش و بشوره الان میرم بهش سر میزنم...تو برو اهنگت و بزار...
با این پیراهنت جون میده چشمام و تقویت کنم...
زدم به شونش دیوونۀ هیز...
خندید...
سیامک: هیز چیه جیگر... زنمیا... حقِ مسلممی...
زهر مار مگه انرژی هسته ایم...
سیامک: نزار یه چیز بگم آب شی...
با شما مردا کل کل کردن یعنی بی آبرویی ...
می دونی چرا چون این دهناتون پیچ و مهره نداره...
آهنگ میزاری یا بیفتم به جونت؟
*****
کمی از دلسترم خوردم...و یه نگاهِ گذرا به سیامک انداختم...
سیامک: این رستوران جون میده مجردی بیای...
این و آروم گفت جوری که خودمون بشنویم...
چشمک زدم و گفتم:
من: یه روزم با هم میاییم...
چشمک زد و یه بوس برام فرستاد...
دامون مثلا صداش و صاف کرد و ازم زیتون خواست...
اشاره ای به بچه ها کردم که بیخیال شه...
من: راستی سیا می خوام برم دفاع شخصی...
سیامک: اوه اوه ... دفاع شخصی؟ که چی ؟ برو رانندگی... باشگاه که میری...
من: می خوام برم خوش می گذره... سانازم می خواد باهام بیاد...
سیامک: اوه اوه دیگه اصلا....
من: چرا آخه؟
-آرشام گفته اگه اینبار تو به هر بهونه ای ساناز و بکشی بیرون من و می کشه...
من: ای بابا اونم دیوانستا حالا یه ساعت چه فرقی داره براش؟
سیامک: آرشام واسه یه دقیقه بیشتر بودن با ساناز جونشم می ده.
من: خوش به حالِ ساناز...
سیامک: منم جونم و میدم واسه تو خانم. ..
لبخندی زدم و با چشم به بچه ها اشاره کردم...
نشوندمش رو شکمم و خودمم رو تختش دراز کشیدم...
من: مامانی می دونی خواهر و برادر که یعنی چی نه؟
دامون: آره ...
من: خواستم بگم حواست به محبتای بی اندازت به الینا باشه...نمی خوام وقتی بزرگ شدی.. یه دردسر یه شکست و یه جدایی درست شه... هم برای خودت هم برای الینا...
متفکر به من نگاه می کرد...
من: می فهمی که چی می گم... اون خواهرتِ مگه نه؟
دامون: وقتی که ازدواج نکرده بودی... قبل از اینکه بابای دوم داشته باشم خواهرم نبود...
من: یعنی چی...
دامون: الینا نمی شه مثل خواهر باشه نمی دونم چرا...شاید من نمی دونم خواهر یعنی چی...
من: تو که نمی خوای بگی دوسش داری..؟ عزیزم هنوز بچه اید دنیای رنگیتون اینجور عشق و تو خودش نمی پذیره...
وای خدا بدتر از اینم میشد..؟.
مثل اینکه باید خیلی بیشتر از اینا حواسم به بچه ها باشه...
دامون: صبر کنید تا بزرگ شیم..
اما بابا اونروز می گفت می خواد اسمم و بزاره تو شناسنامش...
دامون: اینکار و نکنید... صبر کنید... شاید الینا وقتی خیلی بزرگ شد...شاید وقتی من بزرگ شم از هم خوشمون بیاد...
من: اگه نیومد چی؟ اونوقت اسمتون رو همِ...
دامون: الان فقط من می دونم و مامانم...
انگشت کوچولوش و آورد جلو...
دامون: بیا قول بدیم هیچ کس نفهمه تا وقتیکه جفتمون از احساسِمون مطمئن شیم..
چرخیدم و خاوبوندمش رو تخت...
من: تویی که من دیدم الانم از احساست مطمئنی...اما...
سرم و آوردم عقب...
من: باید حواست به رفتارت باشه مامانی... باشه؟ می دونم که می فهمی چی می گم... نباید یکاری کنی بابا ناراحت شه...
دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم...
نگهداری از الینا... توجیه دامون...چقدر می تونه سخت باشه...تنها از پسش بر نمیام باید سیامکم بدونه...
*****
این روزا باید بیشتر درس بخونم...
امتحانا شروع شده باید ببینم چه گلی میشه کاشت...
روز که کم وقت میشه شبم که...
ای بابا ساعت یازده شد... پس سیامک چرا نیومد..
بازم دیر کردا...
صدای چرخیدنِ کلید و شنیدم...
کتاب و بستم و انداختم رو تخت رفتم بیرون از اتاق...
در و باز کرد و اومد تو...
سیامک: سلااام... خانمی خونه///
من: سس... بچه ها خوابن... سلام خسته نباشی...چقدر دیر؟
اومد جلو و دستش و انداخت دورِ کمرم...
سیامک: چرا دیگه مثل اولا نمیای بوسم کنی؟
رو پنجه پام وایسادم و لپش و بوسیدم...
من: اینم بوس خسته نباشی.... حالا بگو کجا بودی؟
سیامک: باور کن کارخونه بودم... به یه سری مسائل باید خودم شخصا رسیدگی می کردم این بود که تا الان طول کشید..
من: باشه... شام خوردی؟ بزار برم برات آماده کنم...
سیامک: میشه جای شام حموم و آماده کنی...؟
اخم کردم...
من: نمونه تو گلوت... بیا برو خودت آماده کن...
سیامک: خواهش گلی... حسابی خسته ام...
من: باشه مگه کوه کندی حالا؟
سیامک: از کوه بدتر ... کارگرا می گفتن کوره سوراخ شده...یه سری دیگه می گفتن دروغِ... پیمان کار بهشون یاد داده که پولِ مفت بگیرن...
من: خوب هزینۀ این کوره ها میلیاردیِ تعمیرشون میلیونی...
رفتم ببینم چی شده... معلوم نی کدوم نامردی از پشت آجر ریخت رو سرم...من:وااای جدا؟دستم وکشیدم رو سرش ...
من: چیزیت که نشد؟
سیامک: یه ساعتی بیهوش بودم... تا الان داشتم کل کوره ها نگاه می کردم... امروز خودم جای چند تا کارگر سر این کوره ها کار کردم...
من: الهی بسه دیگه تا همینجام دلم از کباب گذشته جزغاله شد... بزار برم حموم و اماده کنم...
حموم و آماده کردم و صداش کردم...
لباساش و در اورد و رفت تو وان...
من : چیزی خواستی صدام کن...
خواستم بیام بیرون...
سیامک: کجا؟
من: بیرون دیگه...
سیامک: یه دقیقه بیا...
من: بله...
دستم و کشید تو وان...
سیامک: توام بیا استراحت کن
با لبخند به دختری که سرش و گذاشته بود رو شکمِ مامانش نگاه کردم...
دامونم چند لحظه بعد همینکار و کرد...
منم دستم و گذاشتم رو سرش و موهاش و بهم ریختم...
دامون: کی میریم...؟
من: الان عزیزم... صفِ صندوق همیشه شلوغِ باید صبر کنی نوبتمون شه...
دامون: بابا چرا نیومد؟
من: اومده بیرون منتظرِ...
صدای دختر حواسم از دامون پرت کرد سمتِ اونا...
دختر: مامان من و بیشتر دوست داری یا داداشی رو...؟
مامانش دستی رو شکمش کشید و گفت:
مامان: این چه حرفیه دخترم... جفتتون از وجودِ منید هر دو تون و قدِ یه دنیا دوست دارم...
دختر: اما من فکر کنم من و بیشتر دوست داری...
مامان: چرا اینجوری فکر میکنی عزیزم؟
دختر: خوب تو داداشی و قولت دادی اما من و نه...
مامانش خنده کرد و گفت:
مامان: عزیزم... تورم یه زمانی قورت دادم ...
دختر: چیییلا ؟
مامان: تا خوشگل بشی و به تکامل برسی...
دختر متفکر به یه جا خیره شده بود...
لابد داشت فکر می کرد چجوری تو شکمِ مامانش جا شده...
بچه...
من دو تاش و دارم... اما ...
دوباره به شکمش نگاه کردم...
کاش میشد منم تجربه کنم...مادر شدن و...اما هستم...
خدایا قهرت نرسه من دوسشون دارم...
براشون تا حالا کم نزاشتم...
حتی سانازم مثل من به بچه هاش نمیرسه...
اما دلم می خواد یکی باشه... از وجودِ من و سیامک...
دلم می خواد تجربه کنم... این جونی که از وجودم شکل می گیره.
دامون: مامان بیا جلو نوبتمونِ...
باید با سیامک حرف بزنم
*****
همینجور که سرعت و شیبِ تردمیل و تنظیم می کردم به حرفای سهیلام گوش میدادم...
سهیلا: به مرد فقط باید بگی می خوام... دیگه برات مهم نباشه از کجا میاره...
اگه قانع باشی.. نصف عمرت بر فناست...
شوهرِ من که با رفتارای من آدم شده...
تو دلم بهش پوزخند زدم...
بیچاره زنای اینجا که افکارشون با حرفای این خانم سمی شده... دیگه خبر ندارن شوهرش به آتی گیر داده چند بار...
مهزاد: خورشید آره..؟ توام اینجوری هستی؟
سرعت و گذاشتم رو دو...
من: یادم نمیاد تا حالا شوهرم و مجبور به کاری کرده باشم...
بنظرم اول از همه احترامِ که باعث میشه طرفین حد و حدودِ خودشون و بدونن و حواسشون باشه چجوری رفتار کنن...
و همینطور با احترام به خواسته هات تن بدن...
مینا: نه نه اگه احترام باشه صمیمیتم نیست...
من: مگه دو تا دوست نمیتونن بهم احترام بزارن؟
من اگه به شوهرم یه بار بگم برو گمشو... دفعۀ بعد بدترش و تحویل می گیرم...
ولی وقتی براش ارزش قائل شم... وقتی بهش احترام بزارم... اون حتی تو فکر و خلوتشم نمی تونه من و از یه ملکه کمتر بدونه...
سهیلا استاپ و زد و رفت پایین..
ای بابا دروغ که ندارم بگم...
مهزاد: یعنی تو و شوهرت اصلا دعواتون نمیشه...؟
من: چرا اما کلا نه من نه سیامک تحملِ قهر و این چیزا رو نداریم... البته ما کلا اخلاقمونِ از قهر و آشتی خوشمون نمیاد...
مهزاد: جدیدا سرزنده تر شدی... دقت کردی؟ دیگه نمی گی به عشقش شک داری...
من: اخه خیلی بهتر شده... خیلی زیاد... فکر کنم حالا دیگه باید اسمِ عادت و از رو احساسِ سیامک خط بزنم...
مهزاد: چی بزاری؟
من: عشق...
لبخند زدم...
یه عشقِ کوچولو... شایدم در شرفِ عاشق شدن...
از کجا می دونی؟
من: یه عاشق محالِ حس و حالِ معشوقش و درک نکنه...مگه اینکه سیامک زیادی بازیگر باشه...
من: سیامک بردار پات و هزار بار گفتم درست نیست اینکار...
پاش و برداشت و یکم اومد جلوتر ...
من و کشید سمتِ خودش و انداختم رو پاش...
سیامک: پس چی درسته؟
من: سیامک ولم کن دیوونه دارم مثلا خونه تمیز می کنم جایی که پاشی کمک کنی وقتمم میگیری...
سیامک: پس پام و بزارم رو عسلی؟
من: نخیر کار درستی نیست...
لبش و گذاشت رو لبم و بوسید...
ازم جدا شد و به چشمام نگاه کرد...
سیامک: این درست بود... ؟
من: دیوونه بچه ها بیدارن...
سیامک: غلط بود؟

Signature
     
#68 | Posted: 17 Oct 2013 02:19 | Edited By: paridarya461
چال گلوم و بوسید...
سرخوش خندیدم و گفتم نکن دیوونه یجوری میشم...
با انگشتِ اشارش کشید رو مژه هام...
سیامک: چجوری؟
من: وااای خوبی؟ تو چرا خماری باز...؟
سیامک: خمار شدم... خمارِ تو...
صدای دامون میومد که کارم داشت...
من: عزیزم... برم؟ معلوم نی باز چی شده...
سیامک: خورشید بیا بریم شمال... بچه هارم میزارم پیشِ مامان..
من: نمیشه سیاه... وقتِ امتحانامِ...
سیامک: باشه پس بیا بچه ها رو بفرستیم خونۀ مامان... دلم می خواد تنها باشیم...
من: تو چته جوجو؟
تو چشماش پر از التماس بود...
وا سیامکم این روزا یه چیزش میشه ها...
سیامک: خورشید تو اصلا به من نمیرسی...
من: دیگه برات چی کار کنم؟
دوباره صدای دامون اومد...
من: عزیزم یه بار گفتی شنیدم بمون تو اتاقت تا بیام...
سیامک: آره همین و می خواستم... تو از من میگذری که به دامون و الینا برسی...
من: دیوونه خوبه همیشه تو برام مقدم تر بودیا...
سیامک: یه بوس بده بعد برو بچه ها رو اماده کن زنگ زدم آتی بیاد دنبالشون الان میرسه...
من: خوبه دیگه بریدی و دوختی بعد از من نظر می خوای...؟
من و گذاشت پایین...
سیامک: بزار برن... تَنِتم می کنم...
سیامک: همینجا دراز می کشم...
رفتن صدام کن...
بعد از اینکه اتی اومد دنبال بچه ها رفتم بالا سرِ سیامک... اما خوابش برده بود...
امروز از صبح کلی کار کردم بهتره برم حموم یه دوش بگیرم...
یه پتو انداختم سرِ سیامک و رفتم حموم...
پسرۀ دیوونه جدیدا خیلی حسود شده... همشم دلش می خواد تنها باشیم... حتی نمی تونه ببیبنه من دو دقیقه پیشِ بچه هام...
سیامک خیلی خوب شده... من عاشق همین کاراشم...
اما با این حساب... هنوز خیلی جا داره...
منم اذیتش نمی کنم... تحتِ فشار نمیزارمش...
چون اون داره سعیش و می کنه...
میبینم گاهی میره تو فکر... اما نمی دونم چی انقدر عذابش می ده...
خیلی وقته دیگه جمعه ها از خونه نمیزنه بیرون...
کلا از چند ماه پیش که دعوامون شد سیامک بیشتر مونده خونه...بیشتر محبت دیده و محبت کرده... همه اینا باعث شده زندگیم قشنگتر شه...
احساس می کنم سیامک رنگ نگاهش عوض شده.. انگار شادابتر شده...
با صدای تقه ای که به در حموم خورد از فکر اومدم بیرون...
من: جانم عزیزم؟
سیامک: در و باز کن منم بیام...
من: دارم میام بیرون...
سیامک: مگه نگفتم صدام کن؟ باز کن دیگهخورشید...
من: وااای سیامک تو چرا بچه شدی... اونقد که تو دوست داری با من بیای حموم الینا دوست نداره...
سیامک: باشه باهات قهرم...
شده عینِ این پسرای لوس و تخس...اما باید انتظار یه روزِ قشنگ و داشته باشم...
سیامک امروز بدجوری بازیش گرفته...
قفل و زدم و پشت بندشم زنگ حموم زدم تا بدونِ در بازه...
غلتی زدم و چشمام و باز کردم...
سیامک نبود... نگاهی به ساعت رو میز انداختم...تازه ساعت ششِ صبحِ...
بلند شدم و روکشم و پوشیدم و رفتم تو پذیرایی...
سیامک تو آشپزخونه بود...
من: سلام.. صبح بخیر...
اومد و لپم و بوسید...
سیامک: صبحِ توام بخیر دخترِ ملوس و خوابالوم.. چقدر زود بیدار شدی برو بخواب...
من: من دخترتم؟
سیامک: والا الان هر کی تو رو ببینه باورش نمیشه زنِ منی... کوچولو... خواستنی با نمک...
من و تو بغلش فشار داد...
سیامک: تو بغلی
من: اوه... مرررسی نوشابه...
من: تو چرا انقدر زود بیدار شدی ؟
سیامک: میرم شرکت دیگه...
-کی میای؟ اصلا میای؟
سیامک: من که خیلی وقته دیگه ی لحظه ام از زندگیم که تو باشی جدا نمیشم...
من: سیاا...
سیامک: جانِ سیا؟
من: ببین می تونی یکم قرقوروت برام بخری... دیروز دست این همسایه تو کوچمون دیدم بدجوری هوس کردم...
سیامک: من که نمی دونم از کدوم مدل می گی... اما اگه قرقوروت دیدم برات می خرم...
من: نه سیا من همون مدل و می خوام... رنگش سفید شیریِ تقریبا...
سیامک خندید و گفت:
سیامک: حالا مگه زنِ حامله ای ...؟
نشستم پشتِ میز و با خنده گفتم:
من: نمی دونم شاید ...
چای ساز و که زده بود تو برق و درآورد و اومد سمتم...
یه دستش و تکیه داد به صندلی آرنجشم گذاشت رو میز...
خیلی جدی گفت:
سیامک: یعنی چی نمی دونم شاید؟
من: خوب نمی دونم دیگه...
سیامک: خورشید تو باید بدونی از من قایم نکن...
من: باور کن همینجوری گفتم...
بلند شد و صاف ایستاد...
سیامک: آماده شو میریم دکتر...
من: وااا نهایتش اینه که هستم به وقتش دکترم میریم...
سیامک: خورشید ما بچه داریم... اونم دو تا... من بچه نمی خوام...
من: اما من می خوام... چه اشکال داره بشن سه تا؟ من یه بچه از وجودِ هر دومون می خوام... یه یادگاری...
سیامک: همینکه گفتم... من بچه نمی خوام... توام نباید هیچوقت حامله شی...
بغض کردم و گفتم:
من: بچۀ من و دوست نداری...
سیامک: همونقدر که خودت شیرین و عزیزی بچتم شیرین و عزیز میشه اما اگه من و دوست داری هیچوقت به بچه و بچه دار شدن فکر نکن...
من: اما من بچه می خوام درسته دو تاش و دارم اما تو نمی تونی نزاری من مزۀ نوزاد داشتن و مادر شدن و نچشم...
چاییم و گذاشت جلوم و نشست...
سیامک: خورشید من شوهرت مگه نیستم؟ نمی خوام دوباره پدر شم...
با صدایی که حالا بریده بریده شده بود و ضعیف به گوش میرسید گفتم:
من: حتی پدرِ بچۀ من؟
خم شد و اومد جلوتر...
سیامک: حتی پدر بچۀ تو...
من: اما من...
حالا نه اما بالاخره یه روز یه بچه می خوام..
سیامک: امروز میام دنبالت زودتر از اینا باید جلوگیری می کردیم... یه جلوگیریِ همیشگی...
با ناباوری نگاش کردم... سیامک چی می گفت؟
یعنی منظورش اینه که هیچوقت بچه دار نشم؟
من جونم بچه ست... اونم بچه ای که از وجودِ من و عشقم باشه...
حالا بیخیالش شم؟ نه نمی تونم... اصلا...
من عاشقِ بچم... گوشای نرم و کوچولوش...
انگشتای تپلی و خوردنیش...
نیومده میمیرم براش ...
بیخیال شم؟ مگه میشه...؟
من: متاسفم سیامک اما من اینکار و نمی کنم و بیخیال بچه ام نمیشم...
چاییش و گذاشت کنار و با کف دست محکم زد رو میز...
با صدای نسبتا بلندی گفت:
سیامک: اگه من سیامکم.. .که نمیزارم همچین اتفاقی بیفته.. دیگه نمی خوام راجع بهش حرفی بزنی...
انگشت اشاره و به نشونۀ تهدید آورد بالا:
سیامک: هیچوقت خورشید...
کیفش و از رو اپن برداشت و رفت...
به چاییش که حالا ریخته بود رو میز نگاه کردم...
- چرا؟
با صدای محکم بسته شدنِ در و گریۀ الینا رفتم سمتِ اتاق یه سری به بچه ها زدم ...
کلافه یه دور دیگه تو خونه زدم...
ساعت شد سه.. پس چرا نیومد...
اه... گفت که میام... چرا گوشیش خاموشِ؟
باز کجاست؟ المیرا؟
اه چقدر بدم میاد از این اسم...
اصلا به جهنم... هر جا که هست... امیدوارم خوش باشه...
فردا بهش می گم زندگی یعنی چی...
اونی که باید قهر کنه منم... نه اون...
اون گفته بچۀ من و نمی خواد اونوقت خودشم قهر کرده... عجب رویی داره...
لباسم و عوض کردم و با حرص خودم و انداختم رو تخت...
چشمام خسته بود... خودمم خسته بودم...
روحم... از همه خسته تر...
چشمام و بستم ...
فکرای مختلف میومد تو سرم...
زیادی خوشی کردم این چند ماه... این تلافیش...
با همین فکرا بود که چشمام گرم شد...اما .. با صدای دامون که انگار داشت صدام میکرد چشمام و باز کردم...
وحشت زده بالا سرم ایستاده بود...
بلند شدم و نشستم...
من: چی شده مامانی؟
دامون: مامان یکی تو خونست... یه مرد...
من: حتما باباست مامان دیر اومده داره چیزی میخوره نگران نباش برو بخواب...
دامون: نه مامان من بابارو میشناسم... این بابا نیست... تازه یه چیزی کشیده رو سرش...
نگران بلند شدم...
برگشم سمتِ پا تختیم...
وااای تلفن و جا گذاشتم رو مبل تو پذیرایی...
گوشیم و دادم دست دامون...
من: برو تو اتاقِ الینا...
از تو کشو کلید اتاق و دادم بهش...
درم قفل کن... زنگ بزن به بابات بدو مامان...
دامون: توام بیا بریم...
من: برو مامان من اینجا می مونم... فقط زود برو به بابات زنگ بزن...
داشت میرفت...
من: صبر کن دامون...
ممکن بود تو راه که داره میره بگیرتش...
تو اتاق چشم چرخوندم اما چیزی نبود...
من با چی از خودم دفاع کنم...؟
به چوب دراز و باریکی که روی دیوار بود و روش حکاکی شده بود نگاه کردم...این و سیامک تو شمال داده بود برامون درست کردن...
اما الان... برش داشتم...
من: عزیزم دارم میرم بیرون زود برو تو اتاق باشه درم قفل کن...
دامون: میخوای چیکار کنی ؟
من :هیچی عزیزم... برو تو اتاق اصلا هم نترس....
من رفتم بیرون و دامونم با سرعت رفت تو اتاق الینا...
دعا دعا می کردم که همه چی اشتباه باشه و دامون اشتباه دیده باشه...
رفتم بیرون... اما کسی نبود...
اتاقِ سیامک...آره ممکنِ سیام تو اتاقش باشه...
یا اینکه ممکنِ اون شخص رفته باشه اونجا تا چیزی برداره...
اما کسی اونجا نبود...
از تو آشپزخونه صدا میومد...
همینکه من رفتم سمت آشپزخونه یکیم اومد بیرون...
جفتمون شوک زده سر جامون ایستاده بودیم...
دامون راس می گفت سرش کلاه بود
یه تکون کوچیک به خودم دادم... چوب و بردم بالا که بزنم اما هولم داد...
افتادم سرم محکم خورد رو زمین... گرم شده بود... فکر کنم خونم گرمش کرده بود...
دستم رو سرم بود... دردم گرفته بود...
دوباره بلند شدم که حداقل خودم فرار کنم..
هرکی بود با بچه ها کاری نداشت...اما اون فکر کرد دارم میرم دنبالش ...
با کف دست دوباره هولم داد...
افتادم زمین و سرم خورد به چوبای مبل...
داشت از رو تراس فرار می کرد...
چشم چرخوندم سمتِ اتاقِ بچه ها... پاهای دامون از زیر در معلوم بود...
زمزمه وار اسمش و صدا کردم... مطمئن بودم که داره از لای در نگاه می کنه چون کاملا معلوم بود...
در اتاق باز شد و اومد سمتم...
اما هر ثانیه برام تار تر و کشیده تر میشد...
تا اینکه کم کم محو شد... و همه چی رنگ سیاهی گرفت...
*****
صدای یه زن تو سرم بود...
یه زنی که نگرانی تو صداش مج میزد...
داره به هوش میاد...به هوش اومد...
ساناز جان دخترم زنگ بزن آژانس... دیگه می تونیم بریم...

Signature
     
#69 | Posted: 17 Oct 2013 02:45 | Edited By: paridarya461
صداش بغض داد...
مادر نیستم ... ادم نیستم اگه بزارم این دختر برگردِ تو اون خونه
ساناز: آروم باشید خداروشکر که به هوش اومد...
مامان: آره خدارو شکر... خدارو شکر...
خورشیدم مامان چشمای نازت و بازکن... من بمیرم نبینم دخترم چه به روزش اومده...
چرا بختِ تو اینجوری شد... ما که آزارمون به کسی نمی رسید...
تو که جز خوبی کاری در حقِ کسی نکردی...
پس این چه بلایی بود...
زمزمه وار گفتم:
من: سرم... سرم درد می کنه....
مامان: ساناز می گه سرش... بگو پرستار بیاد...
یکی رو تختم جابه جا شد اومد نزدیکتر...
ساناز: آرشام رفت بگه الان میان...
خورشید چشمات و باز کن گلم ...اشکال نداره به خاطرِ ضربه ایِ که خورده به سرت... بلند شو...
آروم چشمام و باز کردم...
مامان تند تند اشکاش و پاک می کرد...
لبخند زدم... اما یه لبخند ساده ام به سرم فشار می آورد و دردش و تجدید می کرد...
من: گریه چرا؟ من که خوبم...
مامان: سیامک کجا بود؟ حرف بزن دختر...
من: مامان گریه نکن... سیامک سر کار بود...
مامان: به خداوندیِ خدا بخوای جانبداری کنی شیرم حلالت نیست...
پرستار سرم و از دستم کشید بیرون...
پرستار: مامور اومده می خواد باهات حرف بزنه...
من: نه شکایت دارم نه حرفی میزنم... فقط میخوام برم زودتر...
پرستار: باید بمونی...
من: با رضایت خودم میرم...
دیگه حرفی نزدم و بلند شدم...
سرم سنگین بود...
پرستار داشت غر میزد...بشین... بزار برن برات ویلچر کرایه کنن...
این و گفت و رفت بیرون...
*****
امروز چند شنبه ست؟
دامون: جمعه... بابا هنوز نیومده...
من: سرکارِ مامانی میاد...
یه جوری نگام کرد نگاهی که بیشتر می گفت من بچه ام ها اما خر نیستم...
صدای زنگ گوشیم بلند شد...
زودتر از من دامون بود که برش داشت...
نگاهی گذرا به من انداخت و جواب داد...
سیامک بود...
دامون گفت که مامان خوابِ بعدم قطع کرد...
بی توجه به من گوشی و برداشت و رفت بیرون...
می دونستم همه اینارو مامان بهش یاد داده...
مامان می گه سیامک اگه خونه بود این اتفاقا نمی افتاد...
به خاطر اینکه دامون بهش گفته بود سیامک عادت داره بعضی وقتا نیاد...
کاش دیشب سیامک گوشی و جواب داده بود اینجوری دامون زنگ نمیزد به مامانم...
مامانمم اینجوری غصه دار نمی کرد...
خوب خودم می تونستم تو خونه از حقِ خودم دفاع کنم...
اما نمیشد ...یه سال از زندگی مشترکمون گذشت اما ما هنوز با هم مشکل داریم ... یعنی مشکلی نداشتیم... اما اسم بچه که اومد... دوباره سیامک بهم ریخت...
اه خدایا چرا دعوامون افتاد روزِ پنج شنبه؟ که من فکر کنم باز پنج شنبه جمعه شد و سیامک رفت پیشِ الیمرا...
اما نه اینطور نمی تونه باشه....
خدایا موقعی که شانس بینِ ما تقسیم می کردی چی شد که به من انقدر کم رسید؟
پوزخندی زدم...
به ما که رسید وا رسید...
خفه شو خورشید تمومش کن... خود خوری کردن بی فایدست....
اه اصلا نمی دونم چی خوبه چی بود...
صدای زنگِ خونه اومد...
یه حسی می گفت سیامکِ
صدای سیامک از بیرون به گوش میرسید...
سیامک: مادر جون... خورشید زنمِ ما یه بحثِ کوچیک با هم داشتیم خورشید خودشم می دونست نیاز به فکر کردن دارم... خواهش می کنم بزارید ببینمش دارم دیوونه میشم...
من: فکر می کردم همه چی بهت یاد دادم دامون...اما انگار یادم رفت بگم هیچوقت حرفی رو بی موقع نزن...
من: الان خوبه...؟ بابات دو روزِ داره التماس می کنه... می دونی که حق با اونه...اگه بی آبرو بود... اگه نامرد بود تا حالا هزاربار شکایت کرده بود... به جرم دخالتِ مادرِ من...
سیامک: خورشید کجایی؟ تو چرا چیزی نمی گی؟
من دستم بستس نمی تونم راه برم وگرنه مطمئن باش نمی زاشتم سیامک انقدر کوچیک بشه...
سیامک: مادر جون چجوری بهتون ثابت کنم؟
دامون: اما بابا نباید شب و بیرون از خونه بمونه...
من: این یه مشکلی بود بینِ ما...وقتی بینِ ماست یعنی خودمون باید حلش کنیم... نیومدنِ بابات ربطی به گذشته نداشت...ما خیلی وقتِ مشکلاتمون و حل کردیم...
دامون: ببخشید....
من: اشکال نداره خودت و ناراحت نکن... فقط یاد بگیر که دیگه تکرارش نکنی...حالا برو با شروین و الینا بازی کن.. بلند شو...
بلند شد و رفت...
سعی کردم هر طور شده بلند شم.. دلم برای سیامک تنگ شده بود...
به خاطر ضربه ای که به پشتِ سرم خورده بود... راه رفتن برام سخت می شد... یه جورایی می لرزیدم موقع حرکت...
اما خدارو شکر خوب شدنی بود...
مامان در اتاق و باز کرد...
من: مامان داری اذیتش می کنی گناه داره... وقتی می گم تقصیری نداشت چرا باور نمی کنی؟
مامان: این تنبیه براش لازم بود... دارم میرم مزون...بچه هارم میبرم ... زیاد بهش رو ندیا...
خندیدم...
مامانم خندید و با رضایت بهم نگاه کرد...
مامان: فکر کنم حالا دیگه بشه رو سیامک و حرفاش حساب کرد...اون نیاز داشت به این دوری تا بفهمه...
من: چیو؟
مامان: اینکه چی هستی؟ ارزشت چقدره...از همه مهمتر...
مامان :اون با این دوری مطمئن شد از احساسش به تو..
مامان: من رفتم مراقب خودت باش...
مامان چی می گفت؟
یه جوری حرف میزد انگار خبر داره از روزای تنهاییم...
از عشقی که یه طرفه بود...
اما حالا؟ نمی دونم... شاید دو طرفه شده باشه...
از پنجره به آسمون نگاه کردم...
بوی عطرش و تو اتاق حس می کردم...
اما اگه نگاش می کردم ... تحمل نداشتم...
دلم براش تنگ شده بود... قلبم تند تند میزد...
سیامک: خیلی بی معرفتی... تو که من و کشتی خورشید... دیگه می خواستم زانو بزنم و التماس کنم...
چند بار پلک زدم تا اشکام نریزه...
من: خوبه خیلی نگذشت...
سیامک: برای من که اندازۀ چند قرن گذشت...اما از یه چیز مطمئن شدم...
نشست پایینِ تخت...
دستم و گرفت تو دستش و گذاشت رو صورتش...
سیامک: حتی دیگه نگامم نمی کنی؟
باور کن خونۀ المیرا نبودم...
به خدا قسم تحملم تموم شده بود... تو درد آورترین خواسته و از من داشتی... شاید خودت ندونی...
سرم و برگردوندم و دستم و از تو دستش درآوردم...
نگام کرد...
با چشمایی که توش اشک داشت و تار میدید نگاش کردم و اشکاش و پاک...
من: هی چته؟ مردا که گریه نمی کنن...
خندید... کوتاه و تلخ...
سیامک: فکر نکنم مرد باشم وگرنه تنهات نمیزاشتم
دستی رو پیشونیِ باند پیچی شدم کشید...
نگاه کن تروخدا نامردِ بی معرفت...
بلند شدو نشست رو تخت...
سیامک: الان خوبی؟ چی شد؟ چرا از اتاق اومدی بیرون؟
من: اره... خواستم حواسش پرت شه سمتِ اتاقِ بچه ها نره... اخه داشت همه جارو می گشت فکر کنم...
خم شد و پیشونیم و بوسید...
سیامک: از من ناراحتی؟
من: اگه توجیهم کنی... برای حرفای اونروز دلیلِ منطقی بیاری .. نه...
این قضیه به سرم اشاره کردم... اصلا به تو مربوط نمیشد... شاید تو بودی یه بلایی هم سر تو میومد...
سیامک: اخه چی بگم؟ خورشید برگرد خونه...
حرفی نزدم و روم و ازش گرفتم...
سیامک: می دونم انقدر اذیتت کردم و غصت دادم که باورم نمی کنی...اما خونه بدونِ تو اصلا قشنگ نیست...
دستم و گرفت و گذاشت رو قلبش...
سیامک: می خوام اعتراف کنم...
این...
دستم و رو قلبش فشار داد...
خیلی وقته که تو شدی بهونۀ زدنش... باور کن تو قلبم پر از دردِ پر از غصست...
می خوام با یکی درد و دل کنم... اما نمی تونم... سختِ بخوام بگم...
احساس می کنم له شدم...از هیچی مطمئن نیستم.. حتی از وجودم...
اما خورشید این و می دونم که دوستت دارم...
اومدم حرف بزنم...
سیامک: نه هیچی نگو... حتما می خوای بگی یه عادتِ سادست... اما باور کن که نیست...
حرفی که هر بار زدی کلی غصه دارم کرده... یه ماهِ دارم فکر می کنم چی بگم و چه جوری بگم...
سیامک: باور کن که من دیگه اون دیوونه ای که می گفتی نیستم...یادمِ یه بار بهم گفتی مرده پرست...اونروز خیلی ازت ناراحت شدم.. اما امروز درکت می کنم..اما باور کن دیگه اینم نیستم...
اگه میگی هوسِ... من حاضرم ثابت کنم...
بهت ثابت کنم عشق و وفاداری واسه تو قشنگِ...
-نمی دونستم چی کار کنم...چی بگم؟
یه اعتراف ساده...
اما خیلی قشنگ...
قشنگ تر از ابیِ آسمون...
خوش رنگ تر از سبزِ طبیعت...
خوشبو تر از عطرِ نفسِ پرستو ها...
بلند شدم کمکم کرد که بشینم..
درد یادم رفت...
رفتم تو بغلش...
نمی دونم چه فرقی داشت با قبلا...اما حالا که اعتراف کرده بود...
اطمینانِ بیشتری داشتم...
مطمئن بودم که تکیه گاهم دیگه با یه لرزشِ ساده خراب شدنی نیست...
بغضم ترکید...احساسم ریخت...
همش شد اشک...
سیامک: خورشید بی تو زندگیم رنگی نداره...
زندگیم میشه رنگِ شبی که خورشید توش نیست...
بگو که مامانت نزاشت بیایی..
بگو که الان بر می گردی خونه...
بگو این خودت نیستی که می خواد اینجا بمونه...
خورشید نگاه کن... دیگه غروری نمونده..
اما باور کن تو که نباشی غرور که هیچی اما منم نیستم...
من: سیامک تو تمومِ زندگیمی...
بیشتر من و به خودش فشار داد
مامان کمکم می کنی یکم راه برم دیگه خوب شدم فکر کنم...
مامان: کجا خوب شدی ؟ همش یه هفته ست خوابیدی...
من: وااای مامان از درس و دانشگاهم موندم... چقدر بد شد...
مامان: نمی شد بری که با اینحالت...
من : آره بابا با این راه رفتنم سر کلاس باید براشون بندری میزدم اونوقت...
مامان اومد چیزی بگه زنگ خونمون و زدن...
مامان: بخواب بخواب شوهرتِ...
من: وا چه کاریه نشستم دیگه...
مامان: ای خدا همه چی و باید به این دختر یاد داد...
بخواب هی آه و اوه کن بزار نازت و بکشه...عادتش بده...
انقدر تا میبینیش سیخ نشین سر جات و براش لبخند ژکوند نزن... یه بارم محضِ رضای خدا خودت و بزن به بیخیالی بابا...
اینارو گفت و رفت بیرون...
پوفی کشیدم و خوابیدم...
از دستِ این مامان بیچاره سیامک دیشب کم مونده بود گریه کنه...
هر کاری که می کنه مامانم یه ایرادی می گیره...
صدای حرف زدنشون میومد مامان داشت می گفت من خیلی درد دارم...
خوبه همش دو ساعت نبوده ها... صبح بیدار شد رفت برام جیگرِ تازه بخره من خیلیم سر حال بودم...
یهو سیامک مثل چی پرید تو اتاق که باعث شد از ترس زهرترک شم...
من: واای چته دیوونه؟ ترسیدم...
سیامک نفس راحتی کشید و گفت:
سیامک: مادرجون شما که من و کشتید کجا صورتش کج شده؟
مامان: من کی گفتم صورتش کج شده؟ گفتم صورتش گچ شده... یعنی رنگ به رو نداره دخترم...
من: مامان من حالم خوبه...

Signature
     
#70 | Posted: 17 Oct 2013 12:45 | Edited By: paridarya461
مامان چیزی نگفت و رفت بیرون...
سیام در اتاق و بست با خنده اومد سمتم...
سیامک: خورشید مرگِ من بیا بریم خونه... مامانت تصمیم داره من و اعدام کنه... اونم اعدامِ خاموش...فکر کرده سکته کردی..
من: تا تو باشی دخترش و اذیت نکنی...
سیامک: فکر نمی کردم مامانت تا این حد سفت و سخت باشه...
برگشت سمتم...
سیامک: تو خوبی ناز نازی؟
من: خوبم... اما سرم درد می کنه...
سیامک: بمیرم برای سرت... میشه منم بیام اینجا بخوابم...؟
من: خوب بخواب این سوال داره... خودت میری...
سیامک: نه الان و می گم... الان بیام رو تخت کنارت بخوابم...
من: نه دیوونه اولا که تخت یه نفرست.. دوما مامان می فهمه زشته..
بلند شد و در و قفل کرد...
سیامک : اگه منم که می گم دو نفرمون اینجا جا میشیم...
اومد و کنارم خوابید....
من: مواظب باش نخوری به سرم....
سیامک: نمی خورم عزیزم نترس....
سیامک: خورشید خونه رو فروختم...
من: خونمون: چرا دیوونه اونجا با یه حفاظ عااالی بود... باز تو بدونِ هماهنگی...
حرفم و قطع کرد...
برگشت سمتم و دستش و انداخت دورم...
سیامک: بابا آروم... خونۀ خودمون و که دادم دارن حفاظ می زنن... خونۀ قبلی خونه ای که با المیرا زندگی می کردم و می گم...
من: چرا؟
سیامک: اون خونه برای تو شده بود یه معضلِ بزرگ...هر چی که اذیتت کنه و از سر راه بر میدارم... اینجوری خودمم راضیم... المیرا هم راضیِ...
من: هنوزم دوسش داری.؟
دوسش دارم... اما دوسش دارم و خاک کردم... همونجور که المیرا به خاک سپرده شد...
سیامک: باور کن خورشید تو انقدر خوب بودی که نفهمیدم کی شدی تمومِ وجودم... وقتی میرم خونه دق می کنم ... تو نیستی انگار تو خونه خاک مرده ریختن...
دستش و کرد تکیه گاهِ سرش و به من نگاه کرد...
انگشتِ اشارش و کشید رو لبام...
سیامک: خورشید بیا برگردیم خونه قول میدم خودم خوب ازت مراقبت کنم . باور کن یه پرستار خوب میشم برات..
من: باشه عزیزم... میریم خونه...برو دنبال الینا از مهد بیارش... دامونم از مدرسه بیار بعد بریم...
سیامک: نه الان بریم... دامون و الینا سرویس دارن... میارتشون جلوی در...
من: باشه برو به مامان بگو...
سیامک: تو بهش بگو باشه؟
من: حساب میبری ها...
سیامک: تو بگو احترام...
من: مررسی عزیزم تو بهترینی...
اومد پایینتر ...
سیامک: فدایی داری خانمم
نه مادرجون شما برید من خودم مواظبش هستم...
من: سیامک من و بزار زمین اینجوری بیشتر سرم درد می گیره...
مامان: نه دخترم نمی تونه کاری انجام بده من می مونم...
سیامک: شما هم کار دارید برید به کاراتون برسید من نمی زارم خورشید دس به سیاه و سفید بزنه....
سیامک من و گذاشت رو تخت...
سیامک: میرم برات کمپوت بیارم...
از خداخواسته گفتم...
من: سیامک آناناس بیار...
از ذوقِ من لبخندی زد و یه بوس فرستاد که از چشمِ مامان دور نموند..
سیامک: متاسفم اما دوستم گفت کمپوتِ آلو ورا از همه چیز بهتر...
من: نه تروخدا سیامک نیاریا من تا دو هفته پیش آلوورا می خریدم میزدم به پوستم حالا بیام بخورمش نه...
مامان: مگه نمی گه دوست نداره؟ سیامک جان چرا اینجوری می کنی... به دخترم به زور این آشغالا رو نده...
ریز خندیدم...
سیامک با مشت زد رو سینش و آروم گفت:
سیامک: بخند بخند الهی مامانت بره بیفتم به جونت....
خندم بیشتر شد...
مامانم برگشت و یه نگاه به سیامک انداخت...
سیامک دستی به دکمه هاش کشید و بعد دستش و انداخت پایین...
سیامک: میرم کمپوتِ آناناس بیارم...
من: مامان گناه داره شوهرم... اذیتش نکن...
مامان: من میرم اما مدیونی اگه اذیتت کرد زنگ نزنی باور کن به جان شروینم قسم بفهمم نگفتی دیگه اسمتم نمیارم ...
من: بابا من و سیامک مشکلی نداریم مامان اونروزم یه بحث کوچیک داشتیم همین ...
مامان: باشه... خلاصه باید حواسش و جمع کنه یه وقت فکر نکنه بچم بابا نداره پس یعنی بی کَسِ...
من: مامان واقعا سیامک و اینجوری شناختی؟ هر چی باشه بی وجدان نیست...
مامان بوسم کرد و بلند شد که بره....
سیامک بعد از خدافظی با مامان اومد تو اتاق...
سیامک: فقط بزار دامون بیاد من می دونم و اون... این چند روز که خونۀ مامانت بودیم مادر جون یه جوری به من نگاه می کرد انگار که من دیوِ دو سری چیزی هستم خودم خبر ندارم...
من: من دامون نیستم که با همه چیزت کنار بیام...
با چنگال آناناس و کوچیک کرد و گذاشت تو دهنم... بعد با لحنِ ناراحتی گفت:
سیامک: یعنی تو من و تحمل می کنی.؟
من: نه منظورم این نبود... یعنی می گم اون مثل من نیست که ببخشِ و درک کنه فرصت یعنی چی...
دامون اولا هم از غیبتای تو ناراضی بود و شکایت داشت...حتما پیشِ خودش فکر کرده بعد از چند ماه دوباره شروع شد و خواسته پیشگیری کنه...
سیامک: صبر کن بهش می گم یه بار که تنبیه شه می فهمه دخالتِ بیجا یعنی چی...
من: دلت میاد بچۀ خودتم اینجوری اذیت کنی؟
سیامک: بله این دل اومدن نمی خواد که این تربیتِ... الینا با دامون فرقی نداره...
دستی کشیدم رو شکمم...
من: این بچه و می گم...یه نگاه به من و شکمم انداخت...
سیامک: شوخیِ خوبی نیست خورشید... ببین الان یه هفته ست چقدر دردسر کشیدیم... یکاری نکن سر به بیابون بزارم...
من: جدی گفتم شوخی نکردم...
چنگال و پرت کرد تو قوطی و گذاشتش رو پا تختی...
سیامک: خورشید یه سوال که جوابش آره یا نه هست... تو حامله ای یا نه؟
ای بابا... این مسخره بازیا چیه؟ چرا اذیت می کنی؟ اگه حامله ای که بگو اگه نیستی...باور کن خودم و می کشم... خودم و ومی کشم... اگه باشی...
من: چرا برای خودت همینجور تند تند حرف میزنی؟ خوب چته تو؟
سیامک: ببین خورشید خبر حامله شدنِ تو برابرِ با خبرِ مرگِ من... باور کن...
نگاش کردم...
با ترس و ابهام گفت:حامله ای؟
نمی دونم.. . بزار یکم بهتر شم بعد وقت بگیر بریم دکتر...
اومد و نشست کنارم...
دستم و گذاشت تو دستش...
-خورشید... الان من و توییم... نه ترسی هست نه دلهره ای...اگه این خواستۀ تو رو در نظر نگیریم ما دیگه مشکلی نداریم... الان من یه نفر و دارم که می فهمه که درک می کنه... تو همۀ شرایط کنارمِ... می دونم که تعهد کتبی نداده بلکه از تهِ دل گفته بله...چرا می خوای با اسمِ یه بچه زندگیم و سیاه کنی؟
من تازه اومدم سمتت .. تازه فهمیدم چقدر میخوامت و کشیده شدم به سمتِ سفیدی... شادی...
اسم بچه که میاد دلم می گیره... اصلا نمی خوام بهش فکر کنم...
من: یعنی تا این حد از بچه بدت میاد؟ چرا؟ تو که هر بچه ای میبینی زود باهاش گرم می گیری و قربون صدقش میری ... با دامون و الینا هم رابطۀ خوبی داری...
من: شاید درک نکنی اما باور کن سخته که از یه زن بخوای مادر شدن و فراموش کنه... و نخواد این حس و تجربه کنه...
-تو چرا منطق نداری؟ مطمئن باش ازین به بعد بیشتر از اینی که تاحالا بودم مواظبم...
-اونی که بی منطق حرف میزنه تویی سیا نه من...
-میرم وقتِ دکتر بگیرم...
-بزار یکم بهتر شم بعد...
شاید چون المیرا سر زایمان فوت شد سیامک انقدر می ترسه... شاید فکر می کنه همچین اتفاقی هم برای من بیفته ..
اما من دلم می خواد خودش بگه چرا از بچه دار شدن فراریِ... اون موقعست که می گردم دنبال یه راهی برای توجیهش و بهش می فهمونم که برای همه نمی تونه همچین اتفاقی بیفته...
*****
با دستاش رو موهام و نوازش می کرد...
سیامک: اگه نی نی داشتی چی؟ قول میدی تنهام نزاری؟
من: مگه میشه من نی نی داشته باشم و تنهاتون بزارم...؟
-امکانش زیاده المیرا هم نمی دونست قرارِ چی بشه... یعنی فکرِ اینکه نتونه بالاسرِ دخترش باشه هم نمی کرد...
-عزیزم المیرا کلا به خاطر مشکل قلبیش هیجان و حاملگی براش خوب نبوده این و بهتون گفتن...
برگشت سمتم...
-بهمون نگفتن بهش گفتن... اونم چون من عاشقِ بچه بودم چیزی نگفت... نگفت که ممکنِ بمیره...
دستش و گذاشت رو شکمم...
-نمی خوام نبضی و که اینجا میزنه... نمی خوام وجودی و که اینجا رشد کنه...
بلند شد نشست...
-نمی خوام نباشی... وقتی خیالشم درد آورِ...
بلندم کرد...
دستش و گذاشت رو شونه هام...
-می فهمی؟ نمی خوام یه بار دیگه تکرار شه...تو من و به زندگی برگردوندی... جونم مالِ تو بگیرش... اما نزار ذره ذره آب شم...نه ماه انتظار... تولد فرزندت میشه مرگِ من... حقِتواِ... اما..
دستم و گذاشت رو قلبش...
-باور کن دیگه نمی کشه... کم آورده...
شونه هام و تکون داد...
-می فهمی نمی خوام؟ من تو رو از دست نمیدم خورشید... بگو ... بگو من و انتخاب می کنی نه بچه... د حرف بزن...
-آروم باش سیامک عزیزم همۀ سرنوشتا که یکی نیست... باشه فعلا راجع بهش حرف نزن تا ببینیم چی میشه... خواهش می کنم ...گلم تو جونمی... عشقمی تو نباشی بچه ای هم نیست... انقدر خودت و عصبی نکن...
ببین این چند روز انقدر حرص خوردی همش داری می لرزی...این تپشِ قلب برای چیه...؟
سیامک خواهش می کنم...
رفتم تو بغلش لبش و گذاشت رو موهام...
یه بوسۀ طولانی...
چقدر گرمِ آغوشش گرم تر از همیشه...
زمزمه کردم...
عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر افسانه ای
زیر گوشم رقصِ لباش:
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند ز پیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع...
دستاش و گذاشت دورم
-حسابی خوب شدیا...
دستم و گذاشتم رو دستاش...
-آره خدارو شکر....
-کی به خورشید خانم اجازه داده خودشون و نشون بدن..؟
-یه صبحِ دل انگیز...
-تو چرا از خونه دل نمی کنی؟ امروز باید سرکار باشیا...
-احساس کردم تنهایی حوصلت سر میره گفتم بمونم خونه....
-جدا؟؟ اگه برشکست شدی چی؟ من شوهر گدا نمی خواما...

Signature
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطرخواه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites