تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 36 از 39:  « پیشین  1  ...  35  36  37  38  39  پسین »  
#351 | Posted: 2 Nov 2013 01:12
مادر سروش: فرزاد کیه؟
با صدای دوباره ی زنگ پدر سروش با کلافگی نگاهی به ماها میندازه و در آخر به ناچار بدون اینکه حتی با افراد پشت در حرفی بزنه در رو براشون باز میکنه
سروش: بابا چرا چیزی نمیگید؟
پدر سروش اخمی میکنه و میگه: بهتره ترنم رو ببری بالا
سها هم سریع میگه: آره سروش... اصلا بریم بالا واسم تعریف کنید امروز کجاها رفتین و چیکارا کردین؟
سروش کنارم میاد و مشکوک خطاب به پدرش میگه: موضوع چیه بابا؟
پدر سروش با تحکم میگه: سروش گفتم دست ترنم رو بگیر و ببر بالا.. بعدا در این مورد صحبت میکنیم
با ترس به سروش نگاه میکنم... سروش مستقیما تو چشمای باباش زل میزنه.. نمیدونم چی از چشمای باباش میخونه که یهو دستم رو میگیره و میگه: بریم بالا
-اما........
سها هم سریع به سمتم میاد و میگه: عزیزم بهتره ما اینجا نباشیم
مادر سروش میخواد چیزی بگه که در سالن باز میشه و دو نفر وارد میشن... یه زن و مرد میانسال... سروش با دیدنشون سریع به سمت باباش برمیگرده و با اخم نگاش میکنه اما زن و مرد انگار تو این دنیا نیستن... اصلا متوجه ی من و سروش نمیشن و بی تفاوت از کنارمون میگذرن
قیافه ی مرده بی نهایت برام آشناست... حس میکنم زن رو هم یه جایی دیدم ولی نمیدونم کجا
زیرلب با خشم میگه: بابا چرا در رو واسه ی این لعنتیا باز کرد؟
متعجب میگم: مگه اینا کی هستن؟
با لحن ملایمی کنار گوشم زمزمه میکنه: احتیاجی نیست تو بشناسیشون عزیزم... هیچوقت وقتت رو برای آشنایی با آدمای بی ارزش هدر نده.. بهتره ما بریم به کارامون برسیم خیرسرمون فردا قراره واسه خودم بشی
پدر سروش با ناراحتی میگه: سلام
میخوام چیزی بگم که با صدای پدرسروش ساکت میشم نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این آدما ندارم
مرد : سلام فرزاد
مادر سروش هیچی نمیگه... فقط با اخم به سروش اشاره میکنه که من رو بالا ببره... معنیه این همه اصرار رو برای دور کردنم نمیفهمم
زن که تا الان بی حرکت کنار مرد واستاده بود با این حرکت مادر سروش به عقب برمیگرده و با دیدن من و سروش چشماش گرد میشه... نگاه شوکه شده اش بین من و سروش میچرخه و در نهایت رو دستهای ما متوقف میشه
مرد هم به عقب برمیگرده و مسیر نگاه زن رو دنبال میکنه و به ما میرسه اما با دیدن من و سروش اول متعجب و بعد خجالت زده میشه.. آروم نگاهش رو از ما میگیره و هی حرکنتی نمیکنه
-اینجا چه خبره سروش؟
سروش با اخمایی در هم بدون اینکه جواب من رو بده خطاب به اون زن و مرد میگه ببخشید و بعد هم من رو به سمت پله ها میکشه
زن با التماس میگه: سروش جان، پسرم یه لحظه صبر کن
سروش با حرص سرعتش رو بیشتر میکنه
زن با سرعت به سمت ما میاد و دست سروش رو میگیره
زن: پسرم تو رو خدا یه لحظه صبر کن.. فقط چند دقیقه به حرفام گوش بده
سروش با اخمایی در هم میگه: خانوم محترم من حرفی با شما ندارم
زن به سمت اون مرد برمیگرده میگه: آرش تو یه چیزی بگو
مادر سروش و اون مرد که همین الان فهمیدم اسمش آرشه با سرعت به سمت ما میان
آرش: مهلا الان وقتش نیست
با دقت به مهلا نگاه میکنم... مطمئنم یه جا دیدمش.. فقط نمیدونم کجا.. حس میکنم دیدارمون مربوط به قدیماست
مرد به زور مهلا رو از سروش جدا میکنه
مهلا تازه متوجه ی نگاه خیره ی من میشه... مستقیم تو چشمام زل میزنه
سروش مستاصل به پدرش نگاه میکنه
پدر سروش با کلافگی نگاش رو از ما میگیره
مادر سروش: بچه ها شماها برین استراح..............
مهلا انگار تازه چیزی یادش اومده باشه با صدای نسبتا بلندی خطاب به من میگه: تو.... تو...
اشک تو چشماش جمع میشه
مات و مبهوت سر جام واستادم و حرکتی نمیکنم
دستش رو جلوی دهنش میگیره و با بغض میگه: تو ترنمی؟
متعجب به سروش نگاه میکنم.. اینا کی هستن که هم قیافشون برام آشناست هم اونا من رو میشناسن
سروش فشار آرومی به دستم میاره و میگه: بریم
-اما.....
سروش با اخم زمزمه میکنه: حرفای اینا یه مشت اراجیفن پس بیخودی خودت رو خسته نکن
هنوز یه قدم هم نرفتیم که مهلا، آرش رو کنار میزنه و با سرعت میاد جلوی من و بی توجه به سروش میگه: تو ترنمی.. مگه نه... تو رو خدا یه چیزی بگو
بهت زده سری تکون میدم
با صدای بلند میزنه زیر گریه و محکم بغلم میکنه
مهلا: عزیزم میدونی چقدر دنبالت گشتیم.. باورم نمیشه الان جلوی من واستادی
هیچی از حرفاش نمیفهمم
سروش با عصبانیت من رو از آغوش مهلا بیرون میکشه و میگه: خانوم بهتره حواست به کارات باشه... همسر من وضعیت روحی مناسبی نداره
آرش: مهلا بهتره بریم یه وقت دیگه بیایم
مهلا: نه آرش...میترسم دیگه نبینمش
بعد با گریه خطاب به من ادامه میده: ترنم جان.. عزیزم تو خانومی کن.. تو بزرگی کن... تو ببخش.. آلاگل یه غلطی کرد
آرش: مهلا
بهت زده میگم: آلاگل
آرش چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی به جمع نگاه میکنه
مهلا: آره عزیزم
مهلا میخواد به سمت من بیاد که آرش و مادر سروش به زور جلوش رو میگیرن
کم کم همه چیز رو به یاد میارم.. تولد.. بنفشه.. آلاگل و بالاخره مادرش رو که با لبخند بهم خوش آمد گفته بود
با ترس یه قدم عقب میرم... ضربان قلبم بالا میره...
به آرش نگاه میکنم... حالا یادم اومد کجا دیدمش.. تو دادگاه... آره تو دادگاه یه لحظه چشمم بهش خورده بود
مهلا: دخترم تو که به عشقت رسیدی
از یادآوری گذشته اشک تو چشمام جمع میشه.. دستای لرزونم رو بالا میارمو به بازوی سروش چنگ میزنم
با ترس زمزمه میکنم: سروش
سروش با اخم میگه: بریم عزیزم
اما مهلا با گریه ادامه میده: ترنم جان بذار دختر من هم آزاد شه.. من قول میدم هیچ مشکلی برای تو و زندگیت پیش نیاد... تو رضایت بده من حتی اجازه نمیدم آلاگل نزدیکتون شه اون رو از این شهر که هیچی از این کشور میبرم
لرز بدی تو بدنم میفته... چشمای سروش قرمز و رگ گردنش متورم میشه .. با عصبانیت نگاه پر از نفرتش رو معطوف مهلا میکنه اما مهلا ملتمسانه ادامه میده: راضی به این نباش که جوونیه آلای من پشت میله های زندون حروم شه
     
#352 | Posted: 2 Nov 2013 01:13
سروش با داد میگه: بس کن خانوم.. وقاحت تا چه حد؟... وضع و حال همسرم رو نمیبنی؟... نمیبینی تحمل حرفات رو نداره؟؟ باز داری با حرفات عذابش میدی... مگه وقتی نشاط و شادابی همسر من از بین رفت دخترت براش دل سوزوند.. مگه وقتی جوونیه عشق من با نقشه های بی عیب و نقصه دخترت به باد رفت دخترت از کارش منصرف شد.. مگه وقتی غرور و شخصیت این دختر پرپر شد دخترت کاری براش کرد که الان از ما انتظار بخشش داری... من رو نگاه کن 4 سال از عشقم دور بودم این آخری ها هم تنها یار و یاور من سنگ قبر عشقم شده بود.. اون روزا مگه دختر شما برام چیکار کرد؟... بافقط تیشه به ریشه من و زندگیم زد و گورش رو گم کرد.. جلوی من بود و آب شدن من رو میدید ولی یه بار هم حاضر نشد از خودخواهیهاش دست برداره و حقیقت رو بگه... الان اومدی حرف از رضایت میزنی
پدر سروش: سروش
سروش خشن میگه: نه بابا... بذارین تکلیف خودم رو با این جماعت روشن کنم
آرش سرش رو پایین انداخته و هیچی نمیگه... مهلا هم فقط گریه میکنه
سروش با تحکم خاصی خطاب به آرش و مهلا میگه: اگه همه ی دنیا هم دست به دست هم بدن و بخوان رضایت بگیرن من قبول نمیکنم... دختر شما باید تاوان تک تک بلاهایی رو که سر من و همسرم آورد پس بده... هیچوقت اون لعنتی رو نمیبخشم... اجازه هم نمیدم ترنم و خونوادش رضایت بدن... هر چند، چند سال حبس تاوان بلاهایی که سر ما اومد نیست اگه دست من بود کاری میکردم تا ابد گوشه ی زندون بمونه و آزادی براش یه آرزوی محال به نظر برسه ولی متاسفانه هیچی دست من نیست...با همه ی اینا بهتره یه چیز رو فراموش نکنید دختر شما دو نفر رو به اون بالایی واگذار میکنم مطمئنم راحت از حق بنده هاش نمیگذره
مادر آلاگل بی تاب تر از قبل گریه میکنه ومیگه: سروش جان به خدا آلاگل اونجور که شماها فکر میکنید نیست
سروش: آره... واقعا هم اونطور که ماها فکر میکردیم نبود.. اون آلاگل مظلوم و عاشق پیشه کجا.. این آلاگل متظاهر که زندگیه ماها رو به گند کشید کجا...
با بغض به سروش نگاه میکنم
سروش نگاهی بهم میندازه و با کلافگی میگه: بریم خانومم
مهلا: سروش این کار رو با دخترم نکن
سروش با حرص پوزخندی میزنه و بی توجه به مهلا من رو با خودش میکشه
مهلا: سارا تو یه چیز بگو.. تو یه حرفی بزن...
صدای نفسهای عصبیه سروش رو میشنو.. نفس خودم هم به زور بالا میاد
سروش: کثافتای عوضی
مادر سروش: مهلا تو از من چه انتظاری داری؟.. آلاگل باعث نابودیه دو خونواده شد... زندگیه پسرام فنا شد... من چطور میتونم بیام از آلاگل طرفداری کنم...اومدنتون به اینجا از اول هم اشتباه بود
پدر سروش: سارا، عزیزم خواهش میکنم......
مهلا: سارا به آلاگل رحم کن
همونجور که از پله ها بالا میریم صدای مادر سروش رو میشنوم که با حرص میگه:
مادر سروش: مهلا چطور میتونی این حرف رو بزنی؟... مگه دختر تو به زندگی بچه های من رحم کرد؟... الان نوه های من باید این خونه رو رو سرشون میذاشتن من حتی نمی تونم واسه عروسم یه جشنی که لایقشه بگیرم تو فکر میکنی واسه من راحت بود جیگر گوشه هامو داغون ببینم؟... دخترات با اون پست فطراتا همدست شد دست گذاشت رو عشق پسرام... رو ناموسشون... رو غیرتشون اینا چجوری جبران میشه؟
آرش: من واقعا متاسفم فرزاد ولی.....
مادر سروش با صدای تقریبا بلندی میگه: آقا آرش با همه ی احترامی که براتون قائلم باید بگم تاسفتون عروس جوون مرگ شده ی من رو زنده میکنه... ترنم هم که دیگه ازش چیزی نمونده... زندگیه سیاوش هم که خیلی وقته نابود شده... فقط دلم یه خورده به سروشم خوشه هر چند سروش هم دیگه واسش اعصابی نمونده.. همیشه عصبی و پرخاشگره.. اینا همه نتیجه ی کارای دختر شماست
پدر سروش: سارا آروم باش
مادر سروش: فرزاد تو دیگه چرا مدام این جمله رو برام تکرار میکنی.. آخه چجوری اروم باشم مگه ندیدی تو این چند سال چی به سرم اومد جلو سروشو سیاوش بروز نمی دادم تو که شاهد بودی چی کشیدم و دم نزدم... حالام دلم به ترنم خوشه که به زندگیه سروش یه خورده سر و سامون میده وگرنه سیاوشم که دیگه خوشبخت نمیشه
مهلا: ساراجان، عزیزم میدونم حق با شماهست.. میدونم آلاگل خریت کرد.. همه رو میدونم............
مادر سروش: وقتی میدونی پس زور بیخود برای بخشش نزن.. حتی اگه خونواده ی ترنم هم بخوان رضایت بدن سروش اجازه نمیده
به بالای پله ها رسیدیم... نگاهی به سروش میندازم که عصبیه... حس میکنم جونی تو پاهام نمونده... از پله ها دور میشیم ولی نه اونقدر که صداهایی که از پایین میاد رو نشنویم
مهلا: سارا تو خودت یه مادری.. نذار بچم پشت میله های سیاه زندون داغون بشه...
پدر سروش: مهلا خانوم اگه قرار به رضایت هم باشه اون کسی که باید رضایت بده ما نیستیم
مهلا: میدونم فرزاد خان ولی خونواده ی ترنم رابطه ی خوبی با شماها دارن.. امروز با کلی اصرار آرش رو راضی کردم تا باهام بیاد... خواهش میکنم یه صحبتی با پدر ترنم کنید
سروش: مگه از روی جنازه ی من رد بشن.. مگه من میذارم بابا حرف از رضایت بزنه
مادر سروش: مهلا فکر نمیکنی یه دو سه سال حبس برای دخترت لازم باشه.. نتیجه ی حماقت دخترت تا چند دقیقه پیش هم جلوی چشمت بود.. اصلا بیخیال پسرای بیچاره ی من.. بیخیال عروس جوون مرگ شده ی من.. تو روت میشه تو چشمای بی روح ترنم زل بزنی بگی رضایت بده.. این نگاه پژمرده یه روزی پر از زندگی بود.. دختر تو با همدستیه دختر خالش زندگی رو برای همگیه ما سیاه کرد
مهلا: من تا عمر دارم شرمنده ی همگیتون هستم ولی آلا هر چی هم که باشه جیگر گوشه ی منه... پاره ی تنه منه... نمیتونم ازش دل بکنم
اشک از چشمام سرازیر میشه
مهلا: آقا فرزاد شما یه کاری کنید دختر من پشت میله های زندان داغون میشه... شما با ترنم حرف بزنید...شما خونوادش رو راضی کنید.. سروش به شما خیلی احترام میذاره محاله ر و حرف شما حرف بزنه
     
#353 | Posted: 2 Nov 2013 01:13
سروش با حرص میخواد از پله ها پایین بره که بازوش رو میگیرم و این اجازه رو بهش نمیدم
سروش با عصبانیت به سمت من برمیگرده و میگه: بازومو ول کن ترنم.. باید حسابشون رو برس.......
یهو حرف تو دهنش میمونه
سروش: ترنم، عزیزم تو داری گریه میکنی؟
با اینکه از شدت استرس و ترس و هجوم خاطرات بد گذشته حال و روزم خرابه و صورتم پر از اشکه ولی آروم زمزمه میکنم: چیزی نیست سروش
با اخم میگه: اگه چیزی نیست پس چرا داری اشک میریزی؟
بی توجه به حرفش میگم: سروش
با صدایی خشدار میگه: جانم
-دلم نمیخواد حرص بخوری و عصبانی بشی
عمیق نگام میکنه و لبخند غمگینی میزنه
-تا همین الان هم خیلی اعصابت داغون شده.. بیشتر از این خودت رو اذیت نکن آقایی
سروش: نترس عزیزم.. تا تو پیشم باشی همه چیز خوب و آرومه.. تو پیشمی مگه نه؟
سری تکون میدم و میگم: تا ابد
سروش: ازم که دلخور نیستی
-نه سروشم
دستاش رو بالا میاره وشالم رو روی شونه هام میندازه... کلیپس موهام رو باز میکنه و من رو محکم به خودش میچسبونه... سرش رو لای موهام فرو میکنه و با آرامش نفس عمیقی میکشه
سروش: آخ ترنم... تو چی داری که وقتی کنارتم همه ی غصه های عالم رو از یاد میبرم
لبخندی میزنم
سروش: نبینم ترس نگاهت رو خانمی
بیشتر سرمو به سینه ی عضلانیش میچسبونم و تو بغلش تکون میخورم که باعث میشه بریز ریز بخنده
سروش: جونم.. ببین چه جوری داری بیقرارم میکنی......
میخوام جوابشو بدم که با شنیدن صدای مهلا ساکت میشم
مهلا: سارا دختر من هم کم عذاب نکشید... وقتی توسط پسرت رونده شد اون هم بعد از اون دوران نامزدی میدونی چقدر براش سخت و طاقت فرسا بود... درسته اشتباه کرد اما تاوانش رو خیلی سخت پس داد... پسرت توی دوران نامزدی که بهش بد نگذشته بود... آلاگل یکی از جذاب ترین و خوشگل ترین دختراست سروش تو این مدت باهاش خوش بود میدونم که هر اتفاقی هم افتاد بالاخره زنش بود ولی خب برای دختر من این جدایی ها و بی اعتنایی ها راحت نبود
از شنیدن حرفای مهلا حس میکنم همه ی دنیا رو سرم خراب میشه...انگار نه انگار که من تا الان داشتم سروش رو آروم میکردم چون خودم بیقراری رو با همه وجودم حس میکنم... نمیدونم چرا سردم میشه و لرزی به بدنم میفته..احسای بدی همه ی وجودم رو فرا میگیره... لبام شروع به لرزیدن میکنند و اشکام سرازیر میشن.. دلم میخواد با همه وجودم زار بزنم.. حرفای مهلا من رو دوباره به یاد آلاگل و دوران نامزدیه اون با سروش انداخت... خیلی سخته که کسی که از هر دشمنی برات دشمنتره نامزد کسی بشه که حکم زندگی رو برات داره
سروش با دیدن حال من با عصبانیت میگه: لعنتیا.. لعنتیا فقط اومدن همین خوشی رو هم به ما زهرمار کنند و بعد گورشون رو گم کنند
بعد با لحن ملایمتری میگه: عزیزم.. خانومم.. ترنمم بیا بریم اتاق.. با شنیدن این حرفای بی سر و ته فقط حالت بد میشه
مادر سروش: مهلا خانوم، پسر من فقط اون پنج سالی که با ترنم نامزد بود خنده هاش از ته دل بود... دختر جنابعالی با اون همه جذابیتش هم نتونست غم نگاهش رو بگیره.. سروش هیچوقت با دخترت خوش نبود
حرفای مادر سروش رو میشنوم و برای اولین بار بعد از مدتها کلی ازش ممنون میشم... درسته این مدت خیلی ازم حمایت کرد ولی این اولین حمایتیه که خیلی به چشمم میاد.. چقدر خوبه که با همه ی نقصام قبولم داره.. هر چند سروش در مورد بچه هیچی بهشون نگفته اما همین الان هم دلایل زیادی وجود داره که هر کسی من رو به راحتی به عنوان عروس یه خونواده نپذیره
مادر سروش: الان بعد از مدتها میخوام اون خوشی و خوشبختی رو دوباره تو زندگی پسرم و عروسم ببینم بعد تو میای از شکست دخترت حرف میزنی.. شکستی که خودش باعث به وجود اومدنش بود اما فقط یه لحظه بیا خودتو بذار جای ترنم... دختری که چهار سال بیگناه محکوم شد... اونوقت میبینی ضربه ای که به زندگیه دخترت وارد شده در برابر ضربه هایی که به زندگیه اون دختر بیگناهی که جنابعالی دیدی وارد شد هیچه
میدونم سروش چی تو چهره ی من میبینه که با ناله میگه: ترنم
به زحمت دهنم رو باز میکنم و با گریه میگم: هیچی نگو سروش... هیچی نگو
سروش: اما..........
میون هق هق گریه هام میگم: با انکار ما هیچی عوض نمیشه سروش... چه قبول کنیم چه نکنیم بالاخره آلاگل یه زمان زنت بوده و اگه...اگه هم اتفاقی بین تون افتاده باشه محرمت.....................
حتی نمیتونم جمله ام رو ادامه بدم... نفسم میگیره و واستادن رو برام سخت میکنه... فقط میتونم خدا رو شکر کنم که سروش من رو گرفته و از افتادنم جلوگیری میکنه.. با همه ی وجودم احساس ضعف میکنم
در جواب حرفای نیمه کاره ام سروش با حرص میگه: ترنم آخه به چه زبونی بهت بگم.. تو اون دوران به جز حرص و جوش هیچی نصیبم نشد.. به کی قسم بخورم تا باور کنی که هیچ اتفاقی بین منو آلاگل نیفتاد.. اون دختره ی عوضی فقط اسما نامزد من بود رسما اصلا هیچی برای من نبود
سروش که بیحالیه من رو میبینه با تاسف سری تکون میده و زیر بازوم رو میگیره
سروش: آخه این چه وضعشه.. چرا داری خودت رو ذره ذره آب میکنی
نمیدونم چرا هیچ اکسیژنی به ریه هام نمیرسه... نفسم بالا نمیاد
سروش من رو به اتاقش میبره و آروم روی تخت مینشونه
سروش:حالت خوبه ترنم؟
سکوتم رو که میبینه تکونم میده و میگه:ترنم با توام
-نمـ یـتو نم... راحـ ـت ... نفـ ـس بکـ ـشـم
بهت زده نگام میکنه و بعد از چند لحظه بالاخره به خودش میاد با ترس میگه: نفس عمیق بکش ترنم...
نمیدونم چرا حالم اینجوری شده.. عمیق نفس میکشم و سعی میکنم اکسیژن رو با همه وجودم به داخل ریه هام بفرستم
     
#354 | Posted: 2 Nov 2013 01:14
سروش: آفرین گلم... نفس بکش... همینجور ادامه بده
همونجور که داره حرف میزنه به سمت پنجره ی اتاقش میره و پنجره رو تا آخر باز میکنه
سروش: خودت رو به خاطر یه سری حرف بی سر و ته اذیت نکن دختر
همونطور که داره حرف میزنه پارچ آب رو از کنار تخت برمیداره و هول هولکی یه لیوان آب برام میریزیه... خیلی سریع میاد جلوم وایمیسته و به زور یه خورده آب به خوردم میده
سروش: حالت بهتر شده عزیزم؟
با نفس های عمیقی که میکشم و هوای تازه ای که به داخل اتاق میاد حس میکنم جون گرفتم
با ضعف سری تکون میدم
سروش: خوبه
آروم بغلم میکنه و تو گوشم زمزمه وار میگه: به هیچی فکر نکن به جز فردا.. فردا که قراره مال من بشی؟
صدای تند تپشهای قلبش رو میشنوم
-سروش؟
سروش: جانم؟
-اونا که نمیتونند تو رو از من جدا کنند؟
بازوهام رو میگیره ومن رو از بغلش خارج میکنه
سروش: معلومه که نه... نه تنها اونا به هیچکس این اجازه رو نمیدم که تو رو از من جدا کنند.. اونا فقط اومدن رضایت بگیرن.. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته
تو همین لحظه سها با چشمای اشکی وارد اتاق میشه و با دیدن وضع من میگه: بمیرم واسه ی دلت عزیزم.. ببین از خدا بیخبرا با حرفاشون چیکار باهات کردن... انگار خوشی به ما نیومده
همین جور که داره حرف میزنه به سروش نگاه میکنه یهو حالت صورتش عوض میشه.. متعجب سرم رو به سمت سروش میچرخونم ولی چیز خاصی نمیبینم
سها اشکاش رو پاک میکنه و به سمت ما میاد.. همینکه به ما میرسه کنار من میشینه و آروم دستشس رو دورگردنم حلقه میکنه.. سروش هم با مهربونی من و سها رو بغلل میکنه
سها با همه ی سعیش در خودداری یه قطره دیگه اشک از چشماش سرازیر میشه و میگه: خیلی خوشحالم که شماها بعد از مدتها دارین بهم میرسین
و خودش رو بیشتر به من و سروش میچسبونه
بعد از اینکه یه خورده تو اون وضعیت موندیم بالاخره سروش ولمون میکنه و میگه: سها، بهتره ترنم بخوابه
-ولی من خوابم نمیاد
سروش: خوابم نمیاد نداریم.. باید بخوابی تا فردا سرحال باشی
-اما....
سها: سروش درست میگه.. رنگ و روت پریده باید استراحت کنی
برادر و خواهر اجازه نمیدن حرف بزنم و به زور مجبورم میکنند که دراز بکشم... سها با مهربونی چیزی روم میندازه و میگه: عزیزم تو تنها نیستی
احساس میکنم جلوی چشمام یه خورده تار میشه
سروش: اشک زن من رو در نیار
سها کنار تختم میشینه و موهام رو نوازش میکنه
سروش هم اون طرف تختم میشینه و دستم رو تو دستش میگیره
خندم میگیره
-شما چرا با من اینجوری رفتار میکنید من حالم خوبه
سروش: پس باید استراحت کنی تا بهتر بشی
مظلومانه به سها نگاه میکنم که سها با بالای سرش اشاره میکنه و میگه: اون بالا چیزی میبینی؟
سروش میخنده و میگه: میبینی که خر نمیشه پس بگیر بخواب و حرف اضافه هم نزن
-مگه زوره؟.. خوابم نمیاد
سروش و سها با هم میگن: آره زوره
سها: چشماتو ببند و به خودت تلقین کن که خوابت میاد.. به جون خودت جواب میده
سروش: چرا از جون زنم مایه میذاری؟
بی توجه به سروش و سها چشمام رو میبندم تا کم کم بیخیال من بشن و فکر کنند خوابیدم.. سرم یه خورده درد میکنه.. سها و سروش که میبینند چشمام رو بستم ساکت میشن اما مثل اینکه قصد بیرون رفتن ندارن.. دستای سروش رو روی سرم احساس میکنم که نوازشگونه در حال حرکته.. اونقدر کنارم میمونند که جدی جدی خواب مهمون چشمام میشه و از دنیا غافل میشم
*****
&&سروش&&
سها: فکر کنم خوابید؟
-هیس.. آره خوابیده
با دست به در اشاره میکنه و میگه: بیرون بریم ممکنه بیدار شه
سها سری تکون میده و به سمت در میره.. موهای ترنم رو از جلوی چشماش کنار میزنه و خم میشه تا بوسه ای به پیشونیش بزنه اما وسط راه متوقف میشه.. از ترس بیدار شدن ترنم جلوی خودش رو میگیره و به سمت در اتاق حرکت میکنه... سها رو جلوی در منتظر خودش میبینه
آروم در اتاق رو میبنده و میگه: تو که هنوز اینجایی؟
سها: گفتم با هم دیگه بریم
-باشه.. بریم
دستاش رو تو جیب شلوارش میکنه
-فکر نمیکردم مامان اینجور از ترنم دفاع کنه
سها: قبول کن مامان به خاطر پسراش هر کاری میکنه.. هر چند ترنم رو هم دوست داره
-آره میشناسمش
همینجور که از پله ها پایین میرن صدای جر و بحث پدر و مارشون رو هم میشنون
مادر: نباید در رو براشون باز میکردی؟
پدر: درست نبود
مادر: تو هم که فقط به فکر رفتار انسان دوستانه هستی
پدر: سارا
مادر: حالا سروش رو ندیدی؟.. اصلا سروش هیچی تویی که این همه دخترم دخترم میکنی حال ترنم رو ندیدی.. یه لحظه با خودت فکر نکردی فردا چه روزه مهمی برای این دختره ممکنه با دیدن مهلا و آرش حال و روزش خراب بشه
پدرش با کلافگی دستی به سرش میکشه و میگه: میگی چیکار باید میکردم؟... پشت در نگهشون میداشتم.. بالاخره نون و نمک هم رو خوردیم نمیتونم گناه آلاگل رو که به پای این دو نفر بنویسم
پدر و مادرش با دیدنش سریع بلند میشن و مادرش سریع میگه: حالش چطوره؟
سها: به زور خوابید
     
#355 | Posted: 2 Nov 2013 01:14
همه با ناراحتی روی مبل میشینند.. سرش رو بین دستاش میگیره و چشماش رو میبنده
مادر: من رو بگو که میخواستم امشب یه جشن کوچولو بین خودم بگیرم اما همه چیز خراب شد
لبخندی میزنه و چشماش رو باز میکنه
آروم زمزمه میکنه: مادر من چیزی خراب نشده... همه چیز همون طوریه که باید باشه.. خودتون رو نگران نکنید هیچ چیزی نمیتونه فردا رو خراب کنه
تو همین موقع در سالن باز میشه و سیاوش سرحال تر از همیشه با صدای بلند میگه: به به.. چه عجب بالاخره آقا سروش رو توی خونه دیدیم
بعد چشمکی میزنه و ادامه میده: امروز بالاخره دست از سخت گیری برداشتی و رضایت دادی که یه حلقه برای زنت بخری یا هنوز داری ناز میکنی؟
مادر: سیاوش آرومتر... ترنم رو به زور خوابوندیم
سیاوش با تعجب به همه نگاه میکنه که همه شون گرفته و عنق روی مبل نشستن و چیزی نمیگن
با حرص زمزمه میکنه: بشین چرا واستادی؟
با کلافگی پاهاش رو تکون میده.. مطمئنه اگه سیاوش بفهمه کیا اینجا بودن عصبانی میشه
سیاوش ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش دوباره چه گندی زدی؟
هیچکس هیچی نمیگه
سیاوش: ترنم چش شده؟
...
مادر: بشین مادر... چیزی نیست
سیاوش میشینه و میگه: یعنی چی؟...اگه چیزیش نیست پس چرا به زور خوابوندینش
....
سیاوش عصبی میگه: میگم چی شده؟... چرا هیچکدومتون چیزی نمیگین
سها با حرص میگه:اه.. مگه نشنیدی مامان چی گفت.. آرومتر
سیاوش: سها تو بگو... چه اتفاقی افتاده؟
سها نگاهی به پدر و مادرش میندازه
همگی کلافه بهم نگاه میکنند میدونند دیر یا زود سیاوش از ماجرا سر در میاره
سیاوش با حرص میگه: سها میگی یا........
سها به ناچار زبون باز میکنه و وسط حرف سیاوش میپره: پدر و مادر آلاگل اومده بودن
سیاوش یهو ساکت میشه.. بقیه هم چیزی نمیگن
سیاوش بعد از چند دقیقه آروم زمزمه میکنه: اون آشغالا رو پرت کردین بیرون دیگه.. مگه نه؟
...
سیاوش: نه سروش؟
در جواب سیاوش فقط با تاسف سرشو تکون میده
پدر: سیاوش این چه وضعه حرف زدنه... آرش و مهلا آدمای محترمی هستن
سیاوش با داد میگه: محترم هستن؟
پدر: سیاوش
سیاوش: آقای راستین اگه اون عوضیا محترم بودن یه حیوون کثیف بار نمیاوردن و تحویل جامعه نمیدادن که گند بزنه به زندگیه همه ی ما
پدر: صداتو بیار پایین... اشتباه بچه رو که به پای پدر و مادر نمینویسن
سیاوش از جاش بلند میشه و با صدای بلندی ادامه میده: اشتباه؟
با عصبانیت لگدی به مبل میزنه و میگه:هه.. اسمشو میذارین اشتباه... اون دختر اشتباه کرد که زن جوون من رو پرپر کرد
با پوزخند ادامه ی جملش رو میگه: با اون دخترخاله ی عوضی تر از خودش
مادر: سیاوش عزیزم اینقدر حرص نخور.. آخر سکته میکنیا
سیاوش با ناراحتی روی زمین میشینه و سرش رو بین دستاش میگیره
سیاوش: حرص نخورم؟.. مگه میشه؟
سرش رو روی پاش میذاره و غمگین ادامه میده: دلم لک زده برای غرغر کردناش.. برای خندیدناش.. برای عصبانی شدناش.. برای مهربونیاش... برای مظلومیتاش.. بعضی وقتا که ترنم رو میبینم آتیش میگیرم... یاد ترانه میفتم که چه جوری ساکت و آروم کنارم مینشست و به شیطنتای سها و ترنم میخندید... زن من الان باید مادر بچه هام باشه ولی تو سینه ی قبرستون جا خشک کرده
سرش رو بالا میاره و با غمگین ترین لحن ممکن میگه: تکلیف من چیه مامان... دلم هوای زنم رو کرده.. تا کی باید بعد از هر بار دلتنگی راهیه ی بهشت زهرا بشم و با سنگ قبر ترانه درد و دل کنم... دلم عشق میخواد... دلم دختر آرزوهام رو میخواد.. دلم ترانه ی پرپر شدم رو میخواد
همه متاثر نگاش میکنند
اشک از چشمای سها سرازیر میشه
سیاوش با حرص از روی زمین بلند میشه و میگه: بعد شماها باعث و بانیه تمام این بدبختی ها رو تو خونه و زندگیتون راه دادین
بعد خطاب به پدرش ادامه میده: ببیند بابا من میدونم همه ی اینا زیر سر شماست.. احترام به دوست و آشناهه و نون و نمک همدیگه رو خوردیم و این حرفا رو از حفظم
مادر: سیاوش
سیاوش بی توجه به مادرش ادامه میده: ولی یادتون باشه من این چیزا سرم نمیشه...اگه باز هم هر دوم از اقوام دور یا آشنای اون زالوی کثیف رو این طرفا ببینم هیچ تضمینی نمیکنم که برخوردم مثل شماها باشه... مجازات این دختره در برابر بلاهایی که سر ماها آورد هیچی نیست..
بعد از تموم شدن حرفش با خشم به سمت پله ها میره
سیاوش رو درک میکنه.. خیلی زیاد.. طعم تلخ مرگ عزیز رو با همه ی وجودش چشیده و میدونه که غیرقابل تحمله... تازه یاد ترنم میفته که بالا خوابیده
صداش رو بلند میکنه و با ناراحتی میگه: سیاوش در اتاقت رو محکم بهم نزن ترنم خوابه
سیاوش وسط راه وایمیسته.. یه نفس عمیق میکشه و باز به راهش ادامه میدن
بعد از رفتن سیاوش مادرش با خشم میگه: فرزاد هیچوقت دیگه جلوی سیاوش از اون قوم و طایفه دفاع نکن
پدر بلند میشه و میگه: سارا جان من..........
مادر: میدونم فرزاد.. میدونم تو همیشه منطقی تر از همه ی ماها عمل کردی و هیچ کارت بی دلیل نبوده اما سیاوش منطق سرش نمیشه.. سروش رو نبین که الان ترنم پیششه خودت که رفتار گذشته ی سروش رو دیدی.. هرچقدر این دو نفر عذاب کشیدن الان با بهم رسیدنشون تمام اون خاطرات بد کمرنگ میشه اما سیاوش ترانه رو از دست داده

پدرش میشینه و سکوت میکنه
-بابا بذارین سیاوش یه خورده آروم بشه خودم باهاش حرف میزنم
دیگه هیچکس هیچی نمیگه و همه شون با ناراحتی به وضعیت پیش اومده فکر میکنند
     
#356 | Posted: 2 Nov 2013 01:15
****
&&ترنم&&
تو ماشین سروش نشستم و با کنجکای به جاده نگاه میکنم... نمیدونم داریم کجا میریم.. هر چی هم از سروش میپرسم جوابم رو نمیده و مدام برام ابرو بالا میندازه..باز من رو مظلوم گیر آورده...اون از امروز صبحش که چنان من رو با داد و فریاد از خواب بیدار کرد که سکته کردم اون هم از الانش.. صبح که آقا مدام میگفت دیر شده چرا کسی بیدارمون نکرده و از این قبیل حرفا.. بعد فهمیدیم از اونجایی که صبح قرار محضر داشتیم سها باز شیطنتش گل کرده بود وساعت رو دست کاری کرده بود تا یه ضدحال درست و حسابی به سروش بزنه که موفق هم شد هر چند بعدش یه کتک مفصل هم از سروش نوش جان کرد... بعد از اون هم سر لباس پوشیدن سروسش گیر بودیم که سروش طبق معمول با لباس رسمی مخالف بود و لباس اسپرت تنش کرده بود و مادر سروش با جیغ و داد میگفت محاله بذارم با این لباس بیای بیرون که آخر سر هم با پا در میونیه من و بقیه مادرس تسلیم شد که کاری به کار سروش نداشته باشه.. هر چند تا خوده محضر زیرلب غرغر میکرد و محل سروش هم نمیداد... هر چند یه خورده حق داشت آخه آقا نه کراوات زد نه لباسایی که مامانش از قبل براش گرفته بود به تن کرد.. تازه کتش هم اسپرت بود هر چند واسه ی من که فرقی نمیکرد اما این سروش خان زبل طبق معمول از خرده فرمایشات مادرش جون سالم به در بود... درباره ی رسیدن به محضر هم که دیگه بهتره چیزی نگم چون من و سروش زودتر از همه آماده بودیم ولی بقیه مدام این طرف و اون طرف میدویدن و در حال پیدا کردن یه چیزی بودن... من بیشتر خندم گرفته بود اما سروش مدام حرص میخورد... از بس دیرمون شد که از همه دیرتر به محضر رسیدیم..یعنی همه بودن به جز عروس و دوماد... فکر میکردم مراسم عقدمون تو محضر سوت و کور باشه اما با وجود ماندانا و مهران و نریمان مدام در حال خنده و شدی بودیم.. بماند که از دیدن پدرم و مونا و طاها خیلی غافلگیر شدم.. اونا رو کلا از یاد برده بودم... شاید زیادی بد شدم که فراموششون کردم ولی از دیدنشون اونقدرا هم خوشحال شدم.. حس میکنم دارم آدم بدی میشم خودم هم نمیدونم با همه ی اینا از یه چیز مطمئنم نبودشون بیشتر از بودنشون آزارم میداد... هر چند حضور پدرم خیلی اذیتم میکرد ولی باز باعث میشد حس بی پناهی بهم دست نده... بعصی وقتا با خودم فکر میکنم که دیوونه شدم.. چون نه میتونم ازشون دور باشم نه میتونم در نزدیکشون در کمال آرامش زندگی کنم... بابا و طاها دوباره بحث سهام شرکت رو وسط کشیدن که سروش و خونوادش وقتی قیافه ی پریشونم رو دیدن به شدت مخالفت کردن و به بحث فیصله دادن با تمام این اتفاقا ولی باز روز خوبی بود... چون با نامزد نریمان آشنا شدم.. بعد از مدتها پیمان رو هم دیدم.. طاهر پروانه وار دورم میچرخید و خونواده ی سروش هم با من مثل شاهزاده ها برخورد میکردن...هر لحظه که میگذره بیشتر از قبل از انتخابم مطمئن تر میشم.. این رو خوب میدونم که هیچوقت نمیتونستم بدون سروش دووم بیارم... با تمام خاطرات بد گذشته و کابوس های شبانه ام باز هم احساس خوشبختی میکنم.. حس میکنم پر از امید و نشاط هستم
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم.. جای خالیه یه نفر بدجور آزارم میده و اون هم کسی نیست به جز مادرم.. با اینکه همه دور و برم رو شلوغ کرده بودن اما باز هم نبودنش به چشم میومد
چشمم به لبخند سروش میفته و که لحظه به لحظه پررنگ تر میشه.. بعضی وقتا هم زیر چشمی نگام میکنه.. هنوز باورم نمیشه که زن سروش شدم.. بدون هیچ دردسری.. مدام منتظر بودم یه اتفاقی بیفته و همه چیز بهم بریزه اما همه چیز به خیر و خوشی گذشت و تموم شد والان من به طور رسمی و قانونی همسر سروش هستم...
از شدت ذوق لبامو گاز میگیرم تا با صدای بلند نزنم زیر خنده و سروش فکر کنه خل شدم
بعد از اینکه از محضر بیرون اومدیم سروش سریع با همه یه خداحافظیه سرسری کرد و بدون اینکه اجازه بده من با بقیه خداحافظی کنم به زور من رو سوار ماشین کرد... همه با خنده به رفتارای سروش نگاه میکردن و من نمیدونستم باید چیکار کنم... هر چند احساس خیلی خوبی دارم مطمنم سروش من رو جای بدی نمیبره
سروش: خانوم من به چی داره فکر میکنه؟
با لبخند میگم: به این همه خوشبختی که در کنار تو داره نصیبم میشه... میترسم همه ی این قشنگیا یه رویای دست نیافتنی باشن... یه خواب که با بیدار شدنم همه ی زیباییهاش ازبین برن
با مهربونی نگام میکنه و دستم رو تو دستش میگیره
با ملایمترین لحن ممکن میگه: عزیزم همه چیز واقعیه... واقعیه واقعی.. فقط باید باورش کنی.. به هیچ چیز شک نکن.. دیگه وقت اون رسیده که من و تو هم زندگی کنیم و معنیه واقعیه خوشبختی رو بچشیم
با حفظ لبخندم نگام رو ازش میگیرم و به بیرون خیره میشم
برای هزارمین بار ازش میپرسم: سروش منو کجا داری میبری؟
با شیطنت زمزمه میکنه: اگه بگم که مزش میره خانوم خانوما
با حرص یه نگاه سریع بهش میندازم که باعث خندش میشه
-مگه قرار نبود امشب یه مهمونیه کوچیک داشته باشیم؟... مگه بدون حضور من و تو هم میشه؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: چرا نمیشه>
-سروش
شبیه خودم میگم: جونم کوچولو
-اذیتم نکن دیگه.. بگو منو کجا میبری؟
سروش: دارم میدزدمت دیگه.. اینم پرسیدن داره
اخمی میکنم و دیگه باهاش حرف نمیزنم
سروش: جوجو وچولوی من باهام قهر کرده؟
...
سروش: قیافت شبیه این جوجو خشمگینا شده ها
....
سروش ترنمی
...
سروش: خانومی
-تا نگی کجا میریم باهات حرف نمیزنم
به زور جلوی خندس رو میگیره و میگه: واقعا؟
دست به سینه به بیرون نگاه میکنم و میگم: اوهوم
سروس: الان که حرف زدی
با جیغ میگم: سروش
از خنده منفجر میشه
-خیلی بدی... من دلم میخواست الان بریم خونمون رو ببینم
سروش: اون رو هم میبینی عزیزم ولی در مورد اینکه الان داریم مجا میریم هیچی نپرس
-آخه چرا؟
سروش: چون سورپرایزه
-پس مهمونی چی میشه؟
سروش: از اول هم مهمونی ای در کار نبود.. خیلی وقته نرم عوض شده بود ولی چون میخواستم همه چیز برات تازگی داشته باشه هیچی بهت نگفتم
-یعنی امشب خونه نمیریم
سروش: نه کوچولو.. امشب میخوام تو رو یه جای دنج و با حال ببرم که فقط مختص خانوم خانومای خودمه
با شوق و ذوق نگاش میکنم... از شدت کنجکاوی نمیدونم چیکار کنم
با مظلومیت سرمو کج میکنم و میگم: آقایی؟!
اخمی میکنه و میگه: نداشتیما... داری جرزنی میکنی...اگه بخوای اینجوری دلمو آب کنی دیگه قول نمیدم سالم به مقصد برسیما
     
#357 | Posted: 2 Nov 2013 01:15
میخندم و هیچی نمیگم... برق خوشحالی رو تو چشماش میبنم.. با خنده پخش رو روشن میکنه و با عشق تو چشمام خیره میشه
-جلوت رو نگاه کن پسر.. حالا به کشتنمون میدیا
با بی میلی نگاش رو از من میگیه و به رو به رو خیره میشه
لبخند معصومت، دنیای آرومت، خورشید تو چشمات، قدرشو میدونم
سروش: ترنم؟!
موهای خرماییت، دستای مردادیت، شهریور لبهات، قدرشو میدونم
-جانم
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
سروش: خیلی دوستت دارم
چنان با احساس میگه که قلبم میریزه
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
-منم دوستت دارم آقایی.. خیلی زیاد.. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو کنی
زیبایی، محجوبی، مغروری، جذابی، چشماتو میبندی، با لبخند می خوانی
تا وقتی اینجایی، این خونه پابرجاست، ما با هم خوشبختیم، دنیای ما زیباست
با لبخند شروع به زمزمه ی آهنگ میکنه
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
همونجور که داره آهنگ رو با خواننده زمزمه میکنه دستم رو بالا میبره و نوک انگشتام رو میبوسه
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
چشمام رو میبندم و غرق صدای سروش میشم.. انگار صدای خواننده رو نمیشنوم.. تنها صدایی رو که میشنوم صدای عشقمه که واسه ی من میخونه
لبخند معصومت، دنیای آرومت، خورشید تو چشمات، قدرشو میدونم
موهای خرماییت، دستای مردادیت، شهریور لبهات، قدرشو میدونم
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
خانومم رو با یه لحن خاص و قشنگی زمزمه میکنه
خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم
با تموم شدن آهنگ فشار آروم به دستام وارد میکنه و میگه: خاطرت خیلی عزیزه ترنم... هنوز مونده که بفهمی چقدر میخوامت
چشمام رو باز میکنم و غرق در نگاه مهربونش میگم: ممنونم سروش.. بابت همه چیز ازت ممنونم... خیلی وقت بود که این همه احساس خوشبختی نکرده بودم
سروش: احتیاجی به تشکر نیست چون اون کسی که باید تشکر کنه تو نیستی... این منم که باید قدردان محبتهای تو باشم.. تویی که بهم زندگیه دوباره بخشیدی و باعث شدی طعم واقعیه خوشبختی رو با همه ی وجودم بچشم
از این همه تغییر سروش خندم میگیره با شیطنت میگم:خیلی تغییر کردیا
با اعتماد به نفس میگه: چه جوری شدم؟... خیلی خوب شم؟... بپا یه بار ندزدنم
به بیرون خیره میشم و میگم: آره.. خیلی خوب شدی.. به قول سها نمونه ی بارز یه زن ذلیل واقعی...اگه همینجور به زن ذلیلیت ادامه بدی شاید مورد قبول بنده واقع بشی.. در مورد دزدیده شدنت هم نگران نباش هر کی تو رو بدزده دو روزه پشیمون میشه و برگشتت میده
سروش با چشمای گرد شده میگه: بچه پررو... به من میگی زن ذلیل؟
با مظلومیت سرمو تکون میدم... خندش میگیره اما با اخم تصنعی لبخندش رو پشت لباش مخفی میکنه و با غرغر میگه:اِ... اِ... ببین چه جوری اون جغله خانوم به زنم چیزای بد بد یاد داد
-چیزای بدبد؟
با عصبانیتی که معلومه مصنوعیه میگه: ساکت... دیگه حق نداری با سها بگردی... برات بدآموزی داره
شیطون میگم: چشم آقایی با ماندانا میگردم
با لحن با نمکی میگه: یا خدا.. بنده غلط کردم عزیزم... تو با همین سها بگردی بیشتر به نفعه منه.. این ماندانا خانوم، دوستت به خون بنده تشنه هست میترسم یهو یه چیزی یادت بده بزنی بنده رو ناکار کنی
با خنده نگاش میکنم ولی سروش همونطور با غرغر ادامه میده: شانس هم که ندارم همه اطرافیانت دشمن خونیه من هستن
-پس خیلی مراقب خودت باش.. اگه اذیت کنی حتما گزارش میدم تا بیان حسابت رو برسن
سروش: نه میبینم داری به روال گذشته برمیگردی؟
-آقای راننده حواست به رانندگیت باشه
سروش: به من میگی راننده؟
-اوهوم
سروش: بعد این ماشین مال کیه؟
-مال آقامون .. تازه اگه راننده ی بدی باشی بهش میگم از کار بی کارت کنه
سروش: امشب که این اقای راننده لقمه ی چپت کرد واسه ی همیشه یادت میمونه که آقات رو با راننده اشتباه نگیری؟
با مظلومترین لحن ممکن میگم: دلت میاد؟
دستش رو بالا میاره و محکم دماغم رو فشار میده
-آی
خشن نگاش میکنم و میگم: چیکار داری میکن؟
غش غش میخنده و میگه: فکر کردی گول اون قیافه ی مظلومت رو میخورم.. نه خانوم خانوما...هر کی ندونه من که خوب میدونم پشت این چهره ی مظلوم یه شیطون بدجنس قایم شده
میخوام جوابشو بدم که میگه: عزیزم یه خورده بخواب.. دیشب زیاد خوب نخوابیدی.. چشمات بدجور سرخ شده.. رسیدیم صدات میکنم
از این همه مهربونیه سروش بغض تو گلوم جمع میشه اما اجازه نمیم که بغض نشسته شده تو گلوم تو صدای من تاثیری بذاره.. همه ی سعیم رو میکنم و بدون هیچ لرزشی تو صدام میگم:آخه پس تو چی؟
سروش: من خسته نیستم.. هر وقت خسته شدم صدات میکنم تا تو برونی و من بخوابم
با شیطنت میگم: من که مقصد رو نمیدونم
آروم ضربه ای به پیشونیش میزنه میگه: راست میگیا.....
-خب پس بگو کجا داریم میریم تا.........
وسط حرفم میپره و میگه: بخواب خانوم زرنگ.. نمیتونی از زیر زبون من هیچی بیرون بکشی... تازه من که از شدت ذوق و شوق خوابم نمیبره پپس کل مسیر ر خودم رانندگی میکنم
با لب و لوچه ی آویزون نگاش میکنم که آقا با شیطون رو فرمون ضرب میزنه و برام ابرو بالا میندازه

با حرص چشمام رو میخندم که خنده ی ریز ریز آقا بلند میشه و بیشتر حرصم رو در میاره.. از بس حرص میخورم خودم هم نمیفهمم که کی از دنیا غافل میشم و واقعا به خواب آرامش بخشی فرو میرم
     
#358 | Posted: 2 Nov 2013 01:16
******
با تکون های دست سروش از خواب بیدار میشم
چشمام رو نیمه باز میکنم و میگم: هوم؟
سروش: پیاده شو
با هیجان چشمام رو باز میکنم و میگم: رسیدیم؟
میخنده و میگه: هنوز نه
-چی؟
سروش: بقیه ی راه رو باید پیاده بریم
-نه؟!
با شیطنت میگه: آره
چشم غره ای بهش میرم که میگه: پیاده شو کوچولو... دیروقته
از ماشین پیاده میشم و به اطراف نگاه میکنم.. همه جا برام غریبه و ناآشناست... هوا هم که تاریک شده
-ساعت چنده؟
سروش:یازده
-خیلی خسته ام
سروش با خنده میگه: بیخود... امشب خیلی باهات کار دارم
گونه هام از خجالت آتیش میگیرن.. سروش با دیدن قیافه ی من پقی میزنه زیر خنده و من با اخم نگاش میکنم
سروش: خب چیه؟.. قیافت خیلی بامزه شده.. وقتی خجالت میکشی خیلی خوردنی میشی
-بی تربیت... خوردنی یعنی چی؟
به سمت من میاد و با خنده دستم رو میگیره بعد با خونسردی من رو با خودش همراه میکنه و به حرفش زدنش ادامه میده: خوردنی بعنی اینکه من باشم و تو و یه رختخواب گرم و نرم... بعد من.........
چنان جیغی میزنم که هنجره ی خودم پاره میشه: سروش بس کن... خیلی بی حیا شدی
غش غش میخنده و میگه: زنمی... دلم میخواد کنار تو بی حیا بشم
-تو جدیدا در ملاعام هم همینقدر بی حیا هستی
سروش:خانمی دیگه داری بی انصافی میکنیا
-من بی انصافی میکنم؟
با مظلومیت سرش رو تکون میده
چشمامو ریز میکنم و میگم بعد اون کی بود دیشب داشت شیطونی میکرد و سیاوش از راه رسید
نگاش رو از من میگیره و با غرغر میگه: سیاوش بد موقع اومد تقصیر من چیه؟
-مگه آشپرخونه اتاق خوابته... اصلا اون روز رو چی میگی که تو سالن داشتی بوسم میکردی یهو مامان و بابا سر رسیدن
هر هر میخنده و میگه: آخه هر کار میکردم راضی نشدی بیای تو اتاق
با تاسف سری تکون میدمو میگم: تو آدم بشو نیستی
تو این چند روز از بس از این سوتیا داده بود دیگه واسه ی همه ادی شده بود.. اوایل پدرش هی براش چشم و ابرو میومد اما اون بدبخت هم کم کم فهمید که پسرش از دست رفته و دیگه امیدی بهش نیست
با باد سردی که میوزه لرزی به تنم میفته ... مانتوم خیلی نازکه و همین باعث میشه بیشتر احساس سرما کنم
سروش: سردته ترنم؟
-اوهوم.. یه خورده
سروش: مطمئنی فقط یه خورده سردته؟
با خنده میگم: خب یه خورده بیشتر از یه خورده
اون هم میخنده و کت اسپرتش رو در میاره... آروم میذاره روی دوشم... با دیدن کتش دوباره یاد صبح میفتم که مادرش چه حرصی میخورد که سروش داره اینجور لباس میپوشه... سروش با بخند به کت روی دوشم نگاه میکنه.. انگار اون هم داره به ماجرای صبح فکر میکنه
با چشمایی خندون بهم خیره میشه و بعد از چن لحطه مکث هردومون با هم میخندیم
سروش: یکی ما رو ببینه فکر میکنه خل شدیم
-آره والا... الکی خوشیم دیگه
اخم کوچولویی میکنه و میگه: کی گفته الکی خوشی.. من که خیلی هم جدی جدی خوشم.. مگه میشه تو کنارم باشی و خوشحال نباشم
-حالا یه وقت سرما نخوری آقای سرخوش
سروش: نترس کوچولو.. من مثل بعضیا نازک نارنجی نیستم
کتش رو از روی شونه هام برمیدارم و همونجور که دارم تنم میکنم میگم: احیانا که با من نبودی؟
چشماشو گرد میکنه و میگه: تو چقدر باهوشی عزیزم
عطر ادکلنش رو با همه ی وجودم میبلعم و در جواب حرفش چیزی نمیگم
سروش: بهتره سرعتمون رو بیشتر کنیم
سری تکون میدمو قدمام رو بلندتر میکنم
-سروش اینجا کجاست؟
سروش: تو فکر کن یه جایی دور از هیاهو
-سرسبزیه اطرافش من رو یاد شمال میندازه.. شماله؟
سروش: اوهوم
با خوشحالی میگم: واقعا شماله؟
میخنده و میگه:آره
دستم رو میکشه و میگه: به تو امیدی نیست... هی میگم دیروقته باز آروم آروم میای
اونقدر تند تند میره که پاهام درد میگیره
-آرومتر سروش.. با این کفشا اذیت میشم
سروش: مگه مجبوری از این کفشای 20 سانت بپوشی
قدماش رو آرومتر میکنه
-بیست سانت کجا بود.. چرا دو برابرش میکنی.. تازه تقصیر من که نیست خواهرت به زور پام کرد
سروش: از دست این دختره.. آخر منو خل میکنه
شونه به شونه ی هم راه میریم و من با ذوق به اطراف نگاه میکنم
-سروش ما دقیقا کجای شمال هستیم.. همه جا برام ناآشناست
سروش: میفهمی کوچولو
با اینکه همه جا تاریکه ولی باز یه چیزایی دیده میشه.. خونه های روستایی رو از دور میبینم و ذوق شوقم بیشتر میشه..
با خوشحالی میگم: قراره تو روستا بمونیم؟
     
#359 | Posted: 2 Nov 2013 01:17
سروش: تو چه عجولی بچه.. یه خورده آروم بگیر
بدون توجه به حرف سروش باز هم به این طرف و اون طرف نگاه میکنم... دقیقا تو یه جاده ی سربالایی واستادیم که به یه روستا ختم میشه.. از همین جا خونه های کوچولو رو میبینم و غرق لذت میشم... دور و بر هم تا چشم کار میکنه کوه ها و تپه های سرسبزه
دست سروش رو ول میکنم و با ذوق قدمامو تندتر میکنم
سروش: ترنم کجا؟
بدون اینکه برگردیم میگم: دیگه تحمل ندارم میخوام زودتر به روستا برسم
با خنده خودشو بهم میرسونه و میگه: آخه مگه تو آدرسی داری که از من جلوتر حرکت میکنی؟
حرفش رو نشنیده میگیرم و میگم: سروش چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟
سروش: قشنگه.. نه؟
-خیلی.. عاشق روستا و خونه های روستایی هستم
سروش اخمی میکنه و میگه: اینجا رو خیلی دوست داری؟
-اوهوم
اخماش بیشتر تو هم میره.. دستم رو میگیره و میگه: لازم نکرده جایی بریم.. همی الان برمیگردیم
با ترس نگاش میکنم و میگم: آخه چرا؟
با جدیت میگه: جنابعالی فقط حق دوست داشتن من رو داری
چند لحظه مات و مبهوت نگاس میکنم و آقا هم لبش رو گاز میگیره تا بلند زیر خنده نزنه.. همینکه یه لبخند رو لبش میاد جیغ من هم به هوا میره
-خل... دیوونه... روانی
سروش: ممنون بانو.. با این همه صفتای گرانبهایی که به من نسبت دادین من رو شرمنده ی خودتون کردین
محکم با مشت به بازوش میکوبم که دست خودم درد میگیره
-آخ
سروش با خنده میگه: نزنی خودت رو ناقص نکنی.. بهت احتیاج دارما
با اخم میگم: ترسیم دیوونه.. یه جور گفتی برگردیم که گفتم چی شده؟
میخنده و هیچی نمیگه
-سروش تو این خونه های روستایی میمونیم
سروش: عجله نکن.. میفهمی
-از وقتی سوار ماشین شدیم تا وقتی که به اینجا رسیدیم مدام همین جمله رو تحویل من میدی
سروش: آخه جنابعالی زیادی عجولی
وقتی میبینم سروش چیزی بروز نمیده ترجیح میدم چیزی نگم.. سعی میکنم با آرامش قدم بزنم و از هوای پاک و تمیز اینجا نهایت استفاده رو بکنم...از بچگی عاشق روستاهای شمال بودم.. سروش هم اینو خوب میدونست واسه همینه که شمال رو برای گذروندن اولین شب عروسیمون انتخاب کرده... همونجور که آروم آروم پستی و بلندی ها رو رد میکنیم کم کم به روستا میرسیم اما سروش باز هم توقف نمیکنه و به مسیرش ادامه میده... حدود یه ربعی همین طور به راهمون ادامه میدیم ولی حس میکنم هر چی جلوتر میریم خونه ها کمتر میشن و مسیر رفتن هم دشوارتر میشه... بماند که با این کفشا پاهام داغونه داغون شدن... همش تقصیر سهاست هر چی بهش گفتم کفش اسپرت پام کنم قبول نکرد که نکرد
با کلافگی میگم: سروش نرسیدیم؟
سروش: خیلی زود خسته شدیا
-آخه روستا که داره تموم میشه... پس قراره شب کجا بمونیم.. تازه ی با این کفشا میتونه پیاده روی کنه؟... مخصوصا که اولین بار هم هست پوشیدم پام رو زده
سروش میخواد جوابمو بده که پام به سنگ گیر میکنه و پیچ میخوره و در نهایت باعث میشه روی زمین پرت بشم
سروش با نگرانی خودشو بهم میرسونه و کنارم زانو میزنه
سروش: ترنم خوبی؟
نفس عمیقی میکشم و دستمو به نشونه ی خوبم تکون میدم
سروش: مطمنی؟
-چیزی نیست بابا... نگران نباش فقط پام به سنگ گیر کرد و یه کوچولو پیچ خورد.. محکم نخوردم زمین
سروش: بذار یه نگاه به پات بندازم.. ببینم چیزی نشده باسشه
-نمیخواد.. فقط زودتر بریم یه جایی استراحت کنیم من دیگه جون پیاده روی ندارم
بی توجه به حرف من میگه: نه بذار نگاه کنم
-اه.. سروش میگم چیزیم نیست
سروش: حرف نباشه... فقط بگو کدوم پات پیچ خورده
با دست به پای راستم اشاره میکنم
سروش مهربون کفشم رو از پام در میاره و زمزمه وار میگه: قربون خانوم دست و پاچلفتیه خودم برم که نمیتونه روی زمین راست هم راه بیاد
ابروهام تو هم گره میخورن... نگاهی به مچ پام میندازه
- کجای این زمین راسته؟
با خنده میگه: فقط با راست بودن زمینش مشکل داری
-نه خیر.. من با کل جملت مشکل دارم... خیلی بدی سروش
سروش: آره دیگه.. اینجور مواقع سروش خیلی بده
دستی به مچ پام میکشه که دردم میگیره و باعث میشه صورتم جمع بشه
اون یکی کفش رو هم از پام در میاره و دستش رو زیر پاهام میندازه و با یه حرکت بلندم میکنه... من هم که از خداخواسته بدون هیچ اعتراضی دستام رو دور گردنش حلقه میکنم
سروش با خنده ادامه میده: اما تو این چنین مواقعی که همه چیز به نفع جنابعالی میشه آقا شوهرت میشه بهترین شوهر دنیا
ریز ریز میخندمو خودم رو بیشتر بهش میچسبونم
با اخمی تصنعی میگه: یه بار نگی آقامون کمرش درد میگیره ها
-گمشو.. به قول خودت من جوجو وزنی دارم که بخوام باعث کمر درد جنابعالی بشم
میخنده و زیر لب یه چیزای نامفهومی میگه
همینطور با شوخی و خنده و کل کل وقت میگذرونیم که یهو سروش جدی میشه و میگه: ترنم خارج از همه ی این شوخیا حالت خوبه؟... پات که درد نمیکنه
شیطون میگم: چرا.. یه خورده درد میکنه اما اگه تو همینجوری من رو تا مقصد برسونی دردم خوب میشه
سروش صورتش رو به گونه هام میچسبونه و میگه: جوجوی من زرنگ شده ها
با خنده سرمو عقب میبرم که یهو نگام به منره مقابلم میفته... نفس تو سینه ام حبس میشه.. با وجود اینکه شبه ولی باز هم همه چیز فوق العاده به نظر میرسه
ناخواسته زمزمه میکنم: سروش اینجا بهشته؟
سروش: تازه الان سبه.. تو روز باید اینجا رو ببینی
مدام با چشمام این طرف و اون طرف رو میکاوم
-سروش منو بذار زمین.. بقیه راه رو خودم میام.. گردنش رو ول میکنم که سروش محکم تر از قبل من رو به خودش فشار میده و میگه: متاسفم بانو.. تا رسیدن به مقصد جای شما همینجاست
-اِ.. سروش.. اذیتم نکن دیگه
سروش: مگه نگفتی پات یه خورده درد میکنه؟
-خوب شد دیگه.. منو بذار زمین
سروش چشمکی بهم میزنه و میگه: واقعا؟
سرمو به نشونه ی آره تکون میدم که سروش با لحن خبیثانه ای میگه: پس بهتره تو جای گرم و نرمت بمونی تا پات خوبتر بشه و دوباره درد نگیره
-سروش
میخنده و بی توجه به وول وول خوردنای بوسه ی آرومی به لبام میزنه و میگه: تو که زورت به من نمیرسه کوچولو.. پس بیخودی خودت رو خسته نکن
با ناامیدی همونجور که تو بغل سروش هستم با حسرت به این طرف و اون طرف نگاه میکنم
سروش هم ریز ریز میخنده
-کوفت
بلند میزنه زیر خنده و من بی توجه به سروش غرق زیبایی اطرافم میشم.. تک و توک ویلاهایی رو میبینم.. دیگه خبری از خونه های روستایی نیست.. دیگه تقریبا متوجه شدم که اینجا یه منطقیه ییلاقیه تو شماله که جون میده واسه ی بپر بپر و بازیگوشی
-نرسیدیم؟
سروش: نه هنوز
بعد از چند لحظه میگم: حالا چی؟
سروش: نه
یه خورده دیگه میگذره با مظلومیت میگم: سروشم
با خنده میگه: نه
-تو که نمیدونی من میخوام چی بگم
سروش: میدونم دیگه میخوای ولت کنم تا بری شیطونی کنی
-نه آقایی قول میدم شیطونی نکنم
سروش: راه نداره.. این جا جات امن تره.. از دستم در بری معلوم نیست دیگه کجات رو میزنی و ناقص میکنی
-حالا یه بار افتادما
سروش: تو بغل من میمونی تا نیفتی
-زورگو
میخنده و خودم هم خندم میگیره.. سر جاش وایمیسته و با چشم به رو به رو اشاره میکنه
سروش: بالاخره رسیدیم
     
#360 | Posted: 2 Nov 2013 01:18
سرمو برمیگردونم و با دیدن یه ویلای نقلی که تماما با چوب ساخته شده دلم زیر و رو میشه
با خوشحالی میگم: وای سروش ولم کن.. این ویلا ماله توهه
سروش: نه
با ناراحتی میگم: چی؟
سروش: مال ماست
-وای سروش سکته کردم... آخ جون.. تو رو خدا ولم کن بذار برم داهل یلا رو هم ببینم
بدون توجه به تکون تکون خوردنام من رو روی تخته سنگی میذاره و لوم زانو میزنه... با آرامش کفشام رو پام میکنه
-باورم نمیشه قراره تو این ویلا بمونیم
به ذوق و شوق من میخنده و هیچی نمیگه
همینکه کفشم رو پام میکنه و سریع از جام بلند میشم که مچ پام یهو تیر میکشه و دادم میره هوا
-آخ
سروش با نگرانی میگه: چی شد؟
-هیچی
با اخم نگام میکنه
میگه: ترنم
-خب یه لحظه پام درد گرفت
اخماش بیشتر تو هم میره... میخواد دوباره بغلم کنه که مظلومانه نگاش میکنم... چشماش رو ریز میکنه
-مواظبم آقایی... خودم بیام؟
چیزی نمیگه... وقتی سکوتش رو میبینم بوسه ی آرومی به گونش میزنم که باعث میشه متعجب نگام کنه
میخوام سریع به سمت ویلا خوشگله برم که آقا به پشت لباسم چنگ میزنه و میگه: کجا شیطون؟.. فقط همین؟
-اِ... سروش ولم کن... چیکار داری میکنی؟
با خنده من رو به سمت خودش برمیگردونه و تو چشمام خیره میشه
سروش: میدونی اینجا کجاست؟
-نه.. مگه باید بدونم
سروش: چند سال پیش یادته؟... گفتم یه ویلا پیدا کردم که خیلی دنج و باحاله
متعجب میگم: همین بود؟
سروش: آره... یادته چقدر التماس کردی بیارمت اینجا
-تو هم طبق معمول برام ابرو بالا انداختی و من رو نیاوردی
سروش: یادش بخیر چقدر منتم رو کشیده بودی
لبخندی میزنم و سرم رو تکون میدم
-بچه پررو تازه میگه یادش بخیر... هر کاری کردم قبول نکردی من رو بیاری.. همیشه هم اذیتم میکردی و میگفتی اگه دختر خوبی باشی شاید اجازه بدم ماه عسلمون رو تو ویلا خوش بگذرونی
میخنده و میگه:تو اون روزا که این ویلا رو خریدم خیلی درب و داغون بود ولی چون میدونستم چنین محیطی رو دوست داری ویلا رو خریدمو بازسازیش کردم... خیلی زمان بر بود ولی ارزشش رو داشت.. همه چیزش رو تغییر داده بودم و بر طبق معیارا و علایق تو ویلا رو بازسازی کرده بودم میخواستم غافلگیر بشی
با مهربونی نگاش میکنم.. لبخند غمگینی میزنه و ادامه میده: بعد از بهم خوردن نامزدی دیگه هیچوقت اینجا نیومدم اما وقتی قرار شد با هم ازدواج کنیم و دوباره همه چیز سر و سامون گرفت دلم میخواست یه جور خوشحالت کنم.. میخواستم شوق و ق گذشته رو تو چشمات ببینم اون موقع بود که یاد اینجا افتادم... میدونستم یه مهمونیه کوچیک هم ممکنه اذیتت کنه واسه همین آوردمت اینجا تا یه مدت از همه چیز و همه کس دور باشی... با اینکه طاهر به کمک نریمان و پیمان کارای شناسنامه و پاسپورتت اکی کردن ولی باز دلم یه چیز خاص میخواست... مثل این منطقه ی ییلاقیه سرسبز که لبخند رو مهمون لبات کرده
میخندم و آروم تو آغوش گرمش میرم
-ممنون آقایی... خیلی خوبی.. حتی اگه من رو اون سر دنیا هم میبردی باز هم تا این اندازه خوشحال نمیشدم.. فقط کی اومدی و ویلا رو تمیز کردی؟
سروش: به دوستم گفتم اون هم با همسرش اومد و تمام اوامر بنده رو اجرا کرد
-پس دوستت رو حسابی تو زحمت انداختی
سروش: نه بابا.. وظیفشه
از بغلش بیرون میام و با خنده میگم: ای نمک نشناس
با مهربونی میگه: این آقای نمک نشناسه پررو تونسته خانومش رو خوشحال کنه؟
-دیوونه شدی سروش... از اون سوالا بودا... من عاشق اینجا شدم.. مگه میشه خوشحال نباشم... هنوز هم باورم نمیشه که این همه واسه ی خوشحال کردن ن زحمت کشیدی... بهتره بریم داخل ویلا رو هم ببینیم
سروش: نچ.. نمیشه؟
-چی؟
سروش: همینجوری که نمیشه؟
با تعجب میگم: آخه چرا؟
سریع خم میشه و خیلی کوتاه لبام رو میبوسه
مسخ شده نگاش میکنم ولی اون با شیطنت میگه: من از این بوسه ها دوست دارم... بوسه ی روی گونه به درد من نمیخوره
     
صفحه  صفحه 36 از 39:  « پیشین  1  ...  35  36  37  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites