تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تقاص

صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#41 | Posted: 18 Oct 2013 20:09
پشت چشمی نازک کردم و با ناز گفتم:
- مرسی آقای مهندس نمی دونم چی چی ایسم!
غش غش خندید و گفت:
- بیسواد کوچولو! خوب ببینم حالا می خوای توی کدوم رشته درس بخونی؟
خیلی وقت بود که به این قضیه فکر می کردم. شاید اگه داریوش دندونپزشک نبود، حتماً دندونپزشکی
می خوندم. ولی دوست نداشتم هم رشته اش باشم، می خواستم جراح بشم تا چشمش در بیاد! به خاطر همینم با رضایت بقیه اهل خونواده پزشکی رو انتخاب کردم.
رو به باربد با اخم گفتم:
- اولا که بیسواد خودتی، دوماً پزشکی.
- اون که پر واضح بوده خانوم دکتر! منظورم این بود که توی چه رشته ای می خوای تخصص بگیری؟
سوتی زدم و گفتم:
- حالا کو تا تخصص!
باز با ژست دختر کشش ابروشو بالا انداخت و گفت:
- یعنی تصمیمتو نگرفتی؟
دستامو تو هم تاب دادم و گفتم:
- خوب چرا به احتمال زیاد قلب.
لبخند زد، چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد، با چشماش انگار داشت منو می بلعید، بعدش لبخندی عمشق گرفت و گفت:
- اتفاقاً خیلی هم خوبه! هم به پرستیژت می یاد، و هم به درد آینده من می خوره!
- آینده تو؟!! چه ربطی به تو داره؟
گردنشو کج کرد و دستاشو روی میز تو هم قلاب کرد ... پا کوبید روی زمین و گفت:
- چون شاید بتونی قلب منو هم درمون کنی.
با چشمای گرد شده و ترسیده گفتم:
- واه! مگه تو بیماری قلبی داری؟
سرشو به پشتی مبل چرمی که روش نشسته بود تکیه داد، خمار نگام کرد و گفت:
- آره بعضی وقتا احساس می کنم که قلبم به شدت تیر می کشه.
- تا حالا دکتر نرفتی؟
پوزخند زد و گفت:
- نه چون می دونم که دردم درمون نمی شه.
با غیظ گفتم:
- یعنی چی؟ باربد بیماری لاعلاج که نداری!!!
خندید و گفت:
- چرا اتفاقاً این بیماری لاعلاجه!
- چی می گی تو؟ من که سر در نمی یارم.
- حالا بذار وقتی تخصصت رو گرفتی میام دردم رو بهت می گم. شاید تو بتونی درمونی براش پیدا کنی.
- تو ... واقعاً که!! یعنی می خوای تا هشت نه سال دیگه تحمل کنی؟
لبش کج شد و گفت:
- آره تحمل می کنم. مجبورم دیگه!
نفسمو فوت کردم، دست به سینه نشستم و گفتم:
- باربد خیلی ببخشیدها. ولی واقعاً که خلی!
خندید ، نرم و مردونه :
- مرسی نظر لطفته.
با غیظ خودمو پرت کردم جلو و گفتم:
- خوب دیوونه تو باید بری دکتر. شاید خطرناک باشه.
دستشو تو هوا تکون داد ، انگار خسته شده بود از این بحث، گفت:
- نترس درد من جسمی نیست. روحیه.
با حیرت گفتم:
- روحی یعنی چه؟
- وقتی تخصص بگیری می فهمی.
فهمیدم دیگه دوست نداره در این مورد حرف بزنه، در حالی که هنوز تو بهت فرو رفته بودم، از جا بلند شدم و کیفمو برداشتم. دیگه باید بر می گشتم خونه ... خیلی از کارای جشن مونده بود ...
صاف نشست و گفت:
- می خوای بری؟
- آره باید برم خونه امیدوارم روز جشن ببینمت.
مشغول صاف و صوف کردن کاغذای روی میز جلوش شد و گفت:
- فکر نمی کنم بتونم بیام.
با تعجب و ناراحتی گفتم:
- اِ چرا؟
- خوب یه خورده کار دارم. از قبل مونده و باید تمومش کنم ...
با اخم و ناراحتی گفتم:
- یعنی کارت از جشن من مهم تره؟
با دیدن حالت من لبخند زد، دست از سر کاغذای روی میز برداشت، ایستاد کنارم و گفت:
- مسلماً نه، ولی مجبورم انجامش بدم.
سعی کردم اصلا نشون ندم ناراحتم، می خواستم فکرکنه برام مهم نیست، گفتم:
- خیلی خوب مجبورت نمی کنم، ولی خوشحال می شم اگه بیای.
باربد آدمی نبود که به این آسونیا گول بخوره، خندید و گفت:
- تا ببینم چی می شه.
راه افتادم سمت در و باربد هم تا دم در بدرقه ام کرد.
برای روز جشن لباسی از ساتن صورتی و آبی روشن سفارش دادم که کامل پوشیده بود و حتی ذره ای از بدنم رو هم نشون نمی داد. کلاه صورتی رنگی ست لباس رو سرم گذاشتم که روش گل های درشت آبی رنگ کار شده بود. دامنش پف دار و بلند بود و کم از لباس عروس نداشت! خودم مدلش رو خیلی دوست داشتم. هم پوشیده بود هم شیک و چشم در بیار ... اون شب باربد همونطور که گفت نتونست بیاد، ولی مهستی و بابا و مامانش اومدن. مهمونای اصفهانمون هم نیومدن و من بی جهت خوشحال شدم. از روبرویی با داریوش و مریم خیلی می ترسیدم، مطمئن بودم اینبار اگه بیاد بدون مریم نمی یاد. همون بهتر که کلا نیومدن! خاله کیمیا روز قبل از جشن با مامان تلفنی صحبت کرده و از بابت نیامدنشون عذر خواسته بود. شب جشن کلی به من خوش گذشت! حتی از جشن رضا هم بیشتر، بماند که چقدر با سپیده دور از چشم آرمین آتیش سوزوندیم و هر هر و کر کر راه انداختیم. آخر جشن هم بابا سوئیچ ماشینم رو از طرف خودش و مامان به من هدیه کرد. از خوشحالی فریادی کشیدم و گفتم:
- کجاس بابایی؟
بابا که از هیجان من خنده اش گرفته بود، گفت:
- توی باغ. زیر سایه بون کنار ماشین رضا پارکش کردم.
با ذوق به باغ دویدم. چند نفر دیگه از جمله سپیده هم همراه من به باغ اومدن. با دیدن ماشین سفید رنگ که مثل ستاره تو باغ می درخشید، زبونم بند اومد. همه انگشت به دهن مونده بودن! با دزدگیر قفل در رو باز کردم. علاوه بر رنگ یه فرق دیگه هم با ماشین داریوش داشت اونم این بود که شیشه هاش دودی بود و باعث می شد راننده پیدا نباشی البته اگه سقفش رو جمع نمی کردی ... رضا همون شب ازم قول گفت که سقفش رو وقتی که تنهام برندارم. همه با حیرت اطراف ماشین می چرخیدن و هر کدوم یه چیزی می گفتن:
- ایول چه با حاله!
- جون می ده واسه خیابون ما.
- ای خدا چی می شد یکی از اینا هم از آسمون واسه من می افتاد پایین؟
- رزا بببین چقدر واسه بابا مامانت عزیزی که این ماشینو واست خریدن.
- نه عزیزم خدا باید شانس بده! مگه من عزیز نیستم؟
- جداً هم که خدا شانس بده. مگه ما دانشگاه نرفتیم؟ کسی برامون یه خط موبایل هم نخرید. دیگه چه برسه به ماشین!
- حالا اسمش چیه؟
- جون دوتایی درش رو باز کن توشو ببینیم.
- اجازه هست باهاش یه عکس بگیریم؟
بابا ببین! باید برای منم بخری.
- نخیر این ماشین به هر کسی نمی خوره.
- آره راست می گه. باید به صاحبش بیاد. رزا خودش از همه لحاظ تکه. ماشینش هم مثل خودشه.
- دستتون درد نکنه دیگه. یعنی ما چون خوشگل نیستیم، پزشکی هم قبول نشدیم، دل نداریم و باید بریم بمیریم؟
دیدم کار داره بالا می گیره. پا در میونی کردم و گفتم:
- بچه ها جشن تو خونه اس نه اینجا. بهتره برگردیم تو.
با این حرف من همه رفتیم تو. اما قیافه اکثر جوونای جمع درهم شده بود، تا ساعتی حرف از ماشین من بود که چشم همه رو خیره کرده بود و مامان باباها هی چشم غره تحویل می گرفتن. سپیده هم کنار گوش من مسخره بازی در می اورد و من روده بر می شدم از خنده. حول و هوش ساعت دوازده بود که مهمونی تموم شد و بعد از خوردن شام کم کم همه قصد رفتن کردن. ساعد دوازده نیم خونه خالی از جمعیت شده بوده و خودمون چهار تا مونده بودیم. بعد از اینکه آخرین مهمان رو بدرقه کردیم، همگی از خستگی روی مبل ها ولو شدیم. رضا زود گفت:
- دیدین چشم همه داشت در می یومد؟
مامان با اخم گفت:
- اِ رضا هنوز از این خونه بیرون نرفتن، بساط غیبت رو پهن کردی؟ از قدیم می گفتن غیبت مال زناس، ولی انگار تازگی دنیا بر عکس شده!
رضا اخمی کرد و گفت:
- وا یعنی چه خوب؟ مگه دروغ می گم؟ این که غیبت نیست. مگه خودتون ندیدین که دخترا می خواستن رزا رو تیکه تیکه کنن. پسرا هم که انگار ماشاالله حیا رو سر کشیدن آبرو رو قی کردن. انگار نه انگار که رزا یه داداش و یه بابا داره که بالا سرش هستن. با اون چشماشون می خواستن قورتش بدن! دیگه کم کم داشتم از کوره در می رفتم. یه جوری حسادت از همه شون چکه می کرد، که من جرئت نکردم کادومو بهش بدم ....
به دنبال این حرف جعبه کادو پیچ شده ای رو که دستش گرفته بود و من میخش شده بودم رو گفت طرفم و گفت:
- بیا فنچ کوچولو ... چیز بهتر از این به ذهنم نرسید برات بگیرم ... گذاشته بودم تو اتاقم که کسی کش نره، همین الان رفتم آوردم ...
با ذوق کادو رو گرفتم و تند تند بازش کردم ... با دیدن موبالی خوشگل صورتی رنگ داخل جعبه جیغی از شادی کشیدم و شیرجه رفتم توی بغلش ... محکم گونه مو بوسید و گفت:
- فکر کنم دیگه وقتشه که موبایل داشته باشی ...
بابا و مامان هم با سر تایید کردن ... تند تند مشغول ور رفتن با موبایل شدم تا زود همه کاراشو یاد بگیرم ... سپیده هم جدیدا موبایل خریده بود که راحت تر با آرمین در ارتباط باشه ... می خواستم اول شماره ام رو به اون بدم ... شماره ای که خودمم نمی دونستم چنده ... رضا که هنوزم دق دلیش خالی نشده بود گفت:
- اما خیلی لجم گرفت ... اینقدر ندید بدید بازی در اوردن از فک و فامیل ما بعید بود والا!
بابا با ملایمت گفت:
- نه باباجون. تو باید حق رو به اونا بدی. کدومشون ماشین اینجوری زیر پاشون دارن؟ خوب به هر حال یه خورده بهشون بر می خوره که با اون سنشون اینقدر نمی تونن واسه ماشین خرج کنن، ولی الآن یه دختر نوزده ساله باید همچین ماشینی سوار بشه!
رضا که یه کم آروم تر شده بود گفت:
- این درست، ولی حرف من چیز دیگه ایه. اون پسرایی که خودم خبر دارم، هر کدوم دویست تا دوست دختر دارن، به چه حقی اینطوری زل می زنن به رزا؟ حالا خوبه لباسش هم پوشیده بود، وگرنه درسته می بلعیدنش!
بابا دستی سر شونه رضا زد و گفت:
- این دیگه تقصیر توئه.
رضا دیگه نزدیک بود از تعجب پس بیفته، گفت:
- من؟! مگه من چی کار کردم؟ اصلاً به من چه مربوطه؟ من رفتم بهشون گفتم زل بزنین به خواهرم؟
بابا با خنده گفت:
- صبر کن تا بگم. تقصیر تو اینه که به مامانت رفتی، خوب رزا هم به تو رفته دیگه. هر جفتتون مثل ستاره
می مونین. خود تو امشب همه حواست به رزا بود و متوجه نشدی دخترا چه طور نگات می کردن! باهات شرط
می بندم که بیشتر دخترای این جمع دیوونه تو هستن. می گی نه ازشون بپرس. من همیشه باید به خاطر داشتن بچه های به این زیبایی نگران باشم که نکنه خدای نکرده این زیبایی براشون دردسر ساز بشه.
ذوق مرگ شدم! بار اولی بود که بابا مشتقیما از خوشگلی من و رضا تعریف می کرد. رضا لبخند تلخی زد و گفت:
- یه روزی فکر می کردم که جذاب تر از من رو خدا خلق نکرده، ولی چند وقتیه که فهمیدم یه نفری وجود داره که دست منو از پشت بسه! من در کنار اون هیچی نیستم.
بعد به من نگاه کرد. توی نگاهش غم عظیمی وجود داشت. خوب می دانستم منظورش کیست. منظور رضا داریوش بود. همون آدمی که با من بازی کرد. وقتی دوباره یاد اون روزا افتادم از خشم دل پیچه گرفتم. از جا بلند شدم و گفتم:
- من می رم توی اتاقم دیگه ، خیلی خسته شدم، خوابم می یاد.
رضا هم برای فرار از سوالای بابا، زود بلند شد و گفت:
- منم همین طور.
با هم به رسم بچگی گونه مامان و بابا رو بوسیدیم و بعد از شب به خیر به طرف اتاق هامون رفتیم. همینطور که از پله ها بالا می رفتیم گفت:
- ببخشید رزا که دوباره باعث شدم یادش بیفتی، ولی دست خودم نیست! جذابی اون همیشه توی ذهن منه.
لبخندی تلخی زدم و گفتم:
- مهم نیست. من دیگه حالم از اسمش هم به هم می خوره.
رضا با تعجب پرسید:
- یعنی دیگه دوسش نداری؟!
از تعجب رضا منم تعجب کردم و گفت:
- معلومه که دیگه دوسش ندارم! انتظار داشتی چی بشنوی؟ اصلاً مگه اشکالی داری که من دیگه اونو دوست نداشته باشم؟
رضا با تته پته گفت:
- نه نه چه اشکالی؟
بعد از این حرف به سرعت شب بخیر گفت و به طرف اتاقش رفت. هیچ از کارش سر در نیاوردم، ولی نمی دونم چرا هر بار که بحث داریوش پیش می یومد بر عکس همیشه ازش طرفداری می کرد! شاید داریوش مهره مار داشت و رضا هم از اون خوشش اومده بود.
* * * * * *
تو چشم به هم زدنی یه سال از دانشگاهم تموم شد. واقعاً که دانشگاه محیط فوق العاده ای داشت. عاشقش بودم و هر روز با شوق سر کلاس ها حاضر می شدم. هر چند که رضا عقیده داشت همچینم آش دهن سوزی نیست. اما من دوسش داشتم! رشته من واقعاً سخت بود، بعضی وقتا اشکم در می یومد از سختی دروس، اما به خاطر علاقه شدیدم هر طور که شده بود خودمو به اساتید و دانشجوهای ممتاز می رسوندم. تازه سال دوم شروع شده بود و من حسابی تو درسام غرق شده بودم. رابطه ام با باربد خیلی صمیمی شده بود، ولی تجربه ثابت کرده بود تا وقتی که من از اون سراغ نگیرم اونم سراغ من نمیاد. از رفتار خنثی ای که داشت خوشم می یومد. نه اینقدر بهت می چسبید که حالتو بد کنه نه ولت می کرد به امان خدا.
تقریباً دو سه هفته ای بود که خبری ازش نداشتم. شاید به خاطر غرورش بود که حاضر نبود هیچ وقت پیش قدم بشه اما هر بار هم که من سراغی ازش می گرفتم با روی باز ازم استقبال می کرد. برای همین هم هیچ وقت از پیش قدم شدن اسحسا بدی بهم دست نمی داد. توی همین مدتی که باهاش دوست بودم، تقریباً اخلاقیاتش رو شناخته بودم، بی اندازه مغرور بود، اما من غرور رو لازمه یه مرد می دونستم. برای همین هم این شده بود یه پوئن مصبت برای باربد ، از لوس بازی و زن های لوس بیزار بود و من چقدر سعی می کردم جلوش لوس نباشم! اهل ناز کشیدن به هیچ عنوان نبود! کوتاه نمی یومد و غد و یه دنده بود! با این موضوع یه کم مشکل داشتم، اما بازم شخصیتش طوری بود که همیشه مجبور می شدم من کوتاه بیام. همین اخلاقیات منحصر به فردش داشت منو کم کم جذبش می کرد، از نگاهش نسبت به خودم یه چیزایی فهمیده بودم ولی همیشه یم خواستم خودم رو گول بزنم. اصلاً امادگی یه عشق جدید رو نداشتم! هر چه من بیشتر با باربد صمیمی می شد فاصله رضا باهاش بیشتر می شد و من دلیلش رو نمی فهمیدم. چیزی به من نمی گفت، اما هر از گاهی بدش نمی یومد بد باربد رو پیش من بگه و زیر آبش رو بزنه. بدگویی هاش هم همیشه خلاصه می شد توی غد بودن و مغرور بودن باربد که من خیلی هم دوست داشتم. جالب تر اینجا بود که سپیده هم از باربد بدش می یومد و همیشه می گفت:
- نه به مهستی که اینقدر خاکی و مهربونه، نه به این داداش از دماغ فیل افتاده اش! آقا فکر کرده رئیس جمهور آمریکاس. شاید هم احساس آلن دلونی بهش دست داده.
نمی دونستم چرا باهاش بدن وقتی من هیچ بدی از باربد ندیده بودم. با من همیشه خوب بود، مهربون بود، کلاس می ذاشت اما حالمو بد نمی کرد! معقول بود! دوست داشتنی بود1 توی یه کلمه باربد یه جنتلمن واقعی بود!
اون روز تصمیم گرفتم از دانشگاه به کتابخونه برم. چند تایی کتاب لازم داشتم که حتماً باید برای ترم جدید مطالعه می کردم. پشت چراغ قرمز که توقف کردم، طبق معمول همیشه چند تایی نگاه خیره رو روی ماشینشم حس کردم. برام طبیعی بود، همین که منو نمی دیدن باعث می شد معذب نشم. سرم رو چرخوندم تا ماشینای دور و برم رو دید بزنم که بغل ماشینم، ماشین باربد رو دیدم. یکی دیگه از اخلاقیات باربد این بود که توی چراغ خطرها یا کلا هر وقت دیگه عادت نداشت کله شو بچرخونه و به دور و بریاش نگاه کنه! یکی دوباری هم که مچ منو در حین این عمل گرفته بود دعوام کرده بود! باربد زیاد از حد غیرتی بود، خودش برای پرستیژش کله شو نمی چرخوند، اما بدش می یومد من پسرای دیگه رو دید بزنم! بارها اینو بهم گفته بود اما تو گوش من فرو نمی رفت ... از بازی کردن با غیرتش خوشم می یومد ... شیشه ماشین رو پایین کشیدم، باربد هنوزم نگاهش به جلو بود. چون فاصله دو ماشین خیلی کم بود دستم رو بیرون بردم و به شیشه اش سمت راستش ضربه زدم. سریع سرش رو بر گردوند. به محض دیدنم چشماش گرد شد. شیشه اش رو پایین داد و گفت:
- خودتی؟
با خنده گفتم:
- سلام عرض شد جناب آقای مهندس باربد شفیعی.
- سلام خانوم دکتر کم پیدا ... حلال زاده داشتم بهت فکر می کردم! تو کجا اینجا کجا؟!!
تقریباً توی محله باربد اینا بودم، برای همین تعجب کرده بود، گفتم:
- شما که سایه اتون سنگینه به ما سر نمی زنین، خواستم چوب کاریت کنم بیام خونه تون.
خندید و گفت:
- هیچ کس هم نه و تو! تو بخوای منو ببینی می یای شرکت ...
منم خندیدم و گفتم:
- داشتم می رفتم کتابخونه ... تو این محله است ...
- باریک الله! خانوم اکتیو ... حالا می تونم ازتون تقاضا کنم امروز رو به خاطر من بیخیال کتابخونه بشین و اجازه بدین یه قهوه در خدمتتون باشم؟!
از خدا خواسته گفتم:
- ممنون می شم.
صدای بوق ماشینای پشت سرمون نشون از سبز شدن چراغ داد، باربد با دست به خیابون روبرویی اشاره کرد و راه افتاد ... حدود دویست متر بعد از چهار راه جلوی کافی شاپ شیکی ایستاد. منم ماشینم رو پشت ماشینش پارک کردم و پیاده شدم. همزمان با هم در ماشین ها رو قفل کردیم و رفتیم توی پیاده رو، بهم لبخند زد، در کافی شاپ رو باز کرد تا اول من برم داخل ... نور ملایم قرمز رنگی اونجا رو روشن کرده بود. زنی با چادر مشکی پشت یکی از میزها نشسته بود و مشغول خوراندن آب میوه به دختر بچه ای سه چهار ساله بود. دختر و پسر دیگه ای هم پشت یکی دیگه از میزا مشغول صحبت بودن. باربد میزی رو تو گوشه ای ترین نقطه انتخاب کرد و روی یکی از صندلیای پشت اون نشست. دیگه خوب می دونستم نباید انتظار داشته باشم باربد مثل داریوش صندلی برام عقب بکشه ... از خوش خدمتی جلوی خانوما بیزار بود ... جنتلمن بود اما به قول خودش نمی خواست خانوم ذلیل باشه! با اینکه برام گرون تموم می شد اما به این رفتارش خو گرفته بودم ... زیاد توی ذهنم با داریوش مقایسه اش می کردم ولی همیشه هم با این فکر که کارای داریوش ریا و تزویر بوده، اما باربد حداقل به قول خودش آنسته! دلمو خوش می کردم. پیش خدمتی جلو اومد و بعد از تعظیم کوتاهی منویی رو جلوی من گذاشت، قبل از اینکه فرصت کنم منو رو بردارم، باربد سریع تر از من گفت:
- دو فنجون قهوه اسپرسو لطفاً.
خوب بله دیگه، دعوت شده بودم به صرف قهوه! دندون سر جیگرم گذذاشتم و به پیش خدمت لبخند زدم یعنی همینو می خوریم ... بعد از رفتنش باربد غرید:
- لبخندت واسه چی بود؟!
اخم کردم و گفتم:
- اخم کنم خوبه؟
- نخیر خوب نیست ... برای چی دل و دین این ببنده خدا رو به بازی می گیری ... شما دیگه یه خانوم متشخصی ... نباید به یه گارسون لبخند بزنی ...
به این رفتارش هم عادت داشتم ... پس فقط خندیدم و گفتم:
- بگذریم ...
     
#42 | Posted: 18 Oct 2013 20:10
رمان تقاص پست32

نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم:
- تا حالا با هم کافی شاگ نیومده بودیم باربد ...
سرشو تکون داد و گفت:
- آره ... مسیرمون همیشه ختم می شد به رستوران ... عصر بیرون نیومده بودیم خوب ...
- درسته ... ولی من کافی شاپ خیلی دوست دارم ...
دستش رو روی میز سر داد سمت دستم ... انگشتامو توی انگشتاش گرفت و فشار داد ... یه لحظه احساس خاصی بهم دست داد که از چشمای تیز بینش دور نموند و لبخند زد ... باربد توی دست گرفتن و رقصیدن و این گزینه ها با من خیلی ریلکس بود ... برعکس داریوش! اما هیچ وقت هم پاشو از گلیمش دراز تر نمی کرد و همین احتراممو نسبت بهش زیاد می کرد ... علی رغم اینکه می دونستم توی آمریکا چقدر آزاد بوده، اما همین که اینجا به من احترام می ذاشت برام خیلی ارزش داشت ... خیلی پیش خدمت دوباره برگشت، قهوه ها رو آماده شده روی میز گذاشت و قبل از رفتن با لبخند به من نگاهی کرد و گفت:
- دستور دیگه ...
باربد مچ پر رو که روی میز بود گرفت بین دستاش ، با ترس بهش نگاه کردم ... می خواست چی کار کنه، پسره با تعجب به دستش و بعد هم به باربد نگاه کرد ... باربد دستشو پس زد و گفت:
- دستور دیگه هم باشه من صادر می کنم... کاری داری به من بگو!
پسره سرشو تکون داد و تند گفت:
- بله آقا ... شرمنده ...
بعد هم سریع جیم زد ... با ناراحتی به باربد نگاه کردم و گفتم:
- باربد جان این کار از تو بعیده ...
تلخ نگام کرد و گفت:
- اینم جواب لبخندت بودا! حرف گوش کن یه کم ...
باز حرف رو عوض کردم و گفتم:
- قهوه ت رو بخور ...
بدون شیرین کردنش شروع کردم به مزه مزه کردن ... داغ بود اما می چسبید ... تازه اول مهر بود، اما هوا به طور عجیبی سرد شده بود ... باربد با تعجب نگام کرد و گفت:
- رزا ... تلخ می خوری؟!!
باز نقطه ضعفم ... باز سلایقم ... دوست نداشتم کسی به سلیقه م گیر بده ... اخم کردم و گفتم:
- آره ... عادت همیشگیمه .... بعد از یه سال نمی دونی؟
قیافه اش رو در هم کرد، چند بار سرشو به نشونه مشمئز شدن تکون داد و گفت:
- اوف ! قهوه تلخ که خیلی بد طعمه. غیر قابل خوردنه. دقت نکرده بودم به این قضیه ... چه جوری این زهرمار رو می خوری؟
با ناراحتی گفتم:
- باربد واقعاً که! من می خوام اونو بخورم. اونوقت تو اینجوری می گی؟ دستت درد نکنه.
باربد از دیدن قیافه من خنده اش گرفت و گفت:
- ناراحت شدی؟ خوب من نمی خواستم ناراحتت کنم، فقط نظرم رو گفتم. آخه می دونی من یه خورده زیادی رکم!
می دونستم! پس فقط قیافه در هم کردم و بازم مشغول مزه مزه کردن قهوه ام شدم.
باربد خدنه اش شدت گرفت و گفت:
- لوس نشو رزا! حالا که طوری نشده تو اینطور اخم کردی. طوری شده؟ الکی برای من ادا در نیار ...
باز به اسب شاه گفتن یابو بهم بر خورد و گفتم:
- من نه لوسم نه ادا در میارم. مگه من میمونم؟
باربد زد زیر خنده و گفت:
- نه اصلاً... تو خیلی بهتر از میمون هستی!
میدونستم داره شوخی می کنه، اما دیگه طاقت نیاوردم. فنجونمو کوبیدم روی میز، کیفمو برداشتم و خواستم برم بیرون که دستمو گرفت و گفت:
- بگیر بشین رزا. شوخی کردم.
ناز کشی تو مرام باربد نبود، انتظار داشتم هر آن بگه برو خوش اومدی! اما اینکه جلوم رو گرفت برام خیلی ارزش داشت، پس نشستم و بدون اینکه خودمو از تک و تا بندازم گفتم:
- شوخی لوسی بود! باربد باز یه لبخند مکش مرگ ما تحویلم داد و گفت:
- خیلی خوب قبول خانوم دکتر. بشین بذار مثل دو تا آدم بالغ با هم صحبت کنیم ...
فنجون قهوه م رو برداشتم، پشت چشمی برای باربد نازک کردم و مشغول خوردن شدم ... باربد هم خندید و مشغول شیرین کردن قهوه اش شد. چند لحظه تو سکوت سپری شد تا اینکه باربد پا رو پای انداخت، و یه کم پاهاشو کج کرد تا راحا بتونه بشینه ... در همون حالت غر هم زد:
- اینقدر میزهاشون کوچیکه پای آدم جا نمی شه ...
نگاهی به پاهای بلند باربد که سمت چپ میز روی هم انداخته بود کردم و با خنده گفتم:
- قد تو همچین یه ذره زیادی بلنده ... چنده قدت؟
باربد سری تکون داد و گفت:
- آخرین بار که اندازه گرفتم حدوداً یک و نود بود ...
خواستم سوتی بزنم اما سریع جلوی خودم رو گرفتم ... قد داریوش یک و هشتاد شش بود ... از دست ذهنم خسته شدم و قیافه ام در هم شد! تا کی می خواستم این دو نفر رو باهم مقایسه کنه؟
- چه می کنی با درسات رزا؟ سخته نه؟
فنجونم رو توی دست چرخوندم و گفتم:
- سخت واسه یه لحظه شه ... اما دوستش دارم ... سختیش برام اهمیتی نداره نیاز به تلاش بیشتر داره ...
- تو می تونی ... اراده توی چشمات تحسین برانگیزه ...
لبخندی زدم و گفتم:
- امیدوارم بابت این اعتمادت جوابی داشته باشم ... وگرنه آبروم می ره ...
- مسلما می تونی ... راستش رزا ... می خواستم امروز در مورد یه جریانی باهات جدی صحبت کنم ...
صاف نشستم، جدی حرف زدن با باربد کار سختی بود. وقتی می افتاد رو دور جدی بودنش واقعاً جلوی احساس بچگی بهم دست می داد و ترجیح می دادم سکوت کنم. اون لحظه هم سکوت کردم و با نگام نشونش دادم که می شنوم:
- در مورد همون جریان معالجه منه ... اگه یادت باشه در موردش باهات صحبت کرده بودم ...
سریع گفتم:
- آره! در مورد بیماری قلبیت ...
با خودم فکر کردم الان می گه که می خواد از ایران بره! اما با لبخندی شوخ گفت:
- هنوز نمی تونی منو درمان کنی؟!! درد قلبم خیلی زیاد شده!
از دستش حرصم گرفت! پسره احمق! اینهمه دکتر متخصص عالی توی تهران بود، گیر داده بود به من! باید بمیره تا بفهمه ... اما برام عجیب بود که هیچ کدوم از اعضای خونواده اش خبری از بیماریش نداشتن!
- باربد خیلی ببخشید ولی تو احمقی!
لبخند تلخی تحویلم داد و گفت:
- می دونم!
- چرا نمی ری دکتر؟
به من اشاره کرد و گفت:
- اومدم دیگه!
- اه!!! من کجام دکتره؟!! تازه سال دومم ... پنج سال دیگه یه پزشک عمومی می شم ! خجالت بکش ... می میری!
- و می تونم این امید رو به خودم بدم که برای تو مهم باشه؟!
با لج گفتم:
- نخیر برام مهم نیست، اصلا اینقدر صبر کن تا بمیری ...
خندید و گفت:
- خیلی زود عصبی می شی ...
- خودت که بدتری ...
- بیخیال این حرفاف الان می خوام در مورد بیماریم حرف بزنم ... در مورد دردی که خیلی تلاش کردم خودم درمانی براش پیدا کنم اما موفق نشدم ... می خوام بهت بگم ... اما ...
آهی کشید و گفت:
- حس میکنم جلوی تو باربد همیشگی نیستم! دل و جرئتم کم می شه ...
- می ترسی؟!!! مگه چی می خوای بگی؟ لابد می ترسی بگم باید عملت کنم! فک کن من بخوام عملت کنم!
اینو گفتم و خندیدم، باربد ولی لبخند هم نزد و در ادامه حرفاش گرفت:
- اگه تو بخوای منو درمان کنی، برات از آب خوردن هم راحت تره! نیاز به عمل و درسای سنگین پزشکی هم نداره ...
یه بوهایی داشت به مشامم می رسید ... تو سکوت بهش خیره موندم و باربد همراه با آه، به نگاه خیره به روی میز ادامه داد:
- حس می کنم دلباخته یه دختر شدم ... یه دختری که از نظر من معمولی نیست ... علاقه منم معمولی نیست ... یه دوست داشتن عمیق و وسواس گونه ... شرایطم مناسب عشق و عاشقی نیست ... برای همینم هیچ وقت نخواستم عاشق بشم ... الان هم ... نمی دونم اسم احساس من عشقه یا دوست داشتن! اما هر چی که هست ... آزاردهنده شده ...
قلبم داشت تند تند می کوبید ... باربد عاشق یه دختر شده بود ... گفت یه دختر ... نگفت من ... من ... یه حس تندی داشت قلبمو می سوزوند ... چیزی شبیه حسادت ... باورم نمی شد! اما به دختری که باربد عاشقش شده بود حسادت می کردم ... علاقه اون به من نبود ... گفت یه دختر! نگفت تو ... من لایق باربد نبودم ... هیچ وقت ...
وقتی سکوتش رو دیدم فهمیدم باید یه چیزی بگم، اون نباید می فهمید حالم دگرگون شده، نمی خواستم دوستی که دشاتیم از بین بره. نمی خواستم پیش خودش یه فکر دیگه بکنه ... با سرفه ای صدای خش دار شدمو صاف کردم و گفتم:
- خوب اینطور که از شواهد امر پیداست، قضیه خیلی ریشه داره ... اما باربد جان، کاری که نداره. توی چیزی کم داری که نگران باشی، مرد و مردونه برو باهاش حرف بزنه و از علاقت بگو ... اون نظرش در مورد تو چیه؟ یعنی می گم از نگاهاش نفهمیدی که دوستت داره یا نه؟
بعد زا این سوال کنجکاوانه به باربد خیره موندم تا جواب دلخواهمو بگیرم، باربد آهی کشید و بعد از چند دقیقه بالاخره نگام کرد و گفت:
- نمی دونم! اون خیلی بی تفاوته.
اینبار نوبت من بود که نگامو ازش بدزدم، فنجونم رو توی نعلبکیش سر و ته کردم و گفتم:
- قصدت چیه؟
با تعجب گفت:
- یعنی چی؟ چه قصدی؟
نعلبکی رو روی میز کشیدم اینطرف اونطرف و گفتم:
- منظورم اینه که می خوای ازدواج کنی یا دوستی؟
- خوب معلومه! ازدواج.
لعنتی! این دختر کی بود که به این راحتی دل باربد رو قاپ زد؟!!! چه باربد راحت بود! چرا من احمق فکر می کردم باربد به من علاقه داره؟ چرا حس می کردم نگاهاش بی منظور نیست؟ اما خوب همین که هیچ وقت ازم خبر نیم گرفت نشون می داد که اون تو فکر کس دیگه بوده ... صدام داشت آروم می شد:
- پس برو خواستگاری.
پوفی کرد و گفت:
- می خوام، ولی فکر نکنم بشه. آخه داره درس می خونه. هدف دیگه ای هم جز این نداره ...
سرمو گرفتم بالا، باید کنار می یومدم دیگه! اینقدر احمق بودم که به شباهت اون دختر با خودم پی نبرده بودم هنوز! گفتم:
- این چه ربطی داره؟
با لبخندی مارموذ دستمو گرفت توی دستش، فشاری داد و گفت:
- خودتو بذار جای اون. اگه یه خواستگار با شرایط من برات پیدا بشه و تو هم همین اوایل درست باشی، قبول می کنی؟

نمی دونستم! بعید هم نبود! باربد هیچ کمبودی نداشت، یه مرد ایده آل برای هر زنی بود. باید یه چیزی می گفتم، اگه می گفتم نه که می گفت چرا دو ساعته زر می زنی پس؟! اگه می گفتم آره ... باربد دوستم بود باید برای خوشبخت شدنش هر کاری می کردم، حتی اگه شده، هولش بدم به سمت یه نفر دیگه، پس برای اینکه مطمئنش کنم گفتم:
- معلومه که قبول می کنم. اگه دوسش داشته باشم، صد در صد قبول می کنم!
نگاه باربد روشن شد، گوشه لباش چال افتاد و گفت:
- جدی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- جدی جدی.
چشماش رو بست. در همون حین دستشو فرو کرد توی جیب سوئی شرت مشکیش، جعبه مخمل سورمه ای رنگی بیرون کشید، چشماشو باز کرد، در جعبه رو باز کرد، گذاشتش رو میز، حلقه ظریف با یه نگین درشت بهم لبخند زد. داشتم با بهت بهش نگاه میکردم، چی کار داشت می کرد؟!!! نفس عمیقی کشید و با همون لبخند کنج لبش گفت:
- خودت گفتی جدی، پس آره؟!!!
با بهت نگاهی به باربد کردم و نگاهی به حلقه ظریف خوشگل ... هی دهن باز می کردم یه چیزی بگم هی یادم می رفت. آخر سر به طور گفتم:
- یعنی چی؟!!
باربد خندید و گفت:
- تو ولایتی که من بزرگ شدم، وقتی یه پسر به یه دختر حلقه می ده یعنی داره ازش تقاضای ازدواج می کنه! ولایت شما رو نمی دونم!
نفس تو سینه ام گره خورد، سریع دستمو گذاشتم روی سینه ام و اون یکی دستم رو هم گذاشتم روی دهنم. نگاهم لحظه ای روی حلقه و لحظه ای روی باربد میخ می شد ... باربد از من خواستگاری کرد؟ دختری که دوسش داشت من بودم؟!!!! به زور گفتم:
- من ... تو ....
نگاش مهربون شد، دستمو فشار داد و گفت:
- عزیزم چرا تعجب کردی؟!! من که چیزی نگفتم! فقط ازت درخواست ازدواج کردم!
سرم رو بین دستام گرفتم. باورم نمی شد، این همه صغری کبری چیدن به خاطر خواستگاری از خودم باشه! هر چند که اگه اینقدر احمق نبودم از همون اول می فهمیدم! باربد ... مرده ایده آل از دید هر زنی ... عاشق من شده بود! از من خواستگاری کرده بود ... صدام گنگ و نا مفهوم به گوشش رسید:
- چرا باربد؟ چرا من؟
با صدای جدی گفت:
- می شه دستاتو برداری بذاری ببینمت؟!!
نا خوادآگاه دستامو برداشتم و نگاش کردم، گفت:
- خیلی وقت بود که می خواستم یه طوری بهت نشون بدم که فراتر از بقیه هستی و بدجوری توی قلبم خودتو جا کردی، ولی راستش نمی تونستم. هم شرایط خودم جور نبود، هم نگران بودم که از دستم ناراحت بشی. چون دیده بودم که یکی دو تا از خواستگاراتو چطور با ترش رویی رد کردی. نمی خواستم به این زودیها بهت بگم، ولی خوب راستش نتونستم جلوی خودمو بگیرم. من از جو دانشگاه ها خبر دارم ... دانشگاه چطوریه. نمی خوام وقتی به خودم بجنبم، ببینم از دستم رفتی ...
من هنوز هم توی بهت فرو رفته بودم. البته اصلاً نمی تونستم منکر ذوقی بشم که پیشنهاد باربد توی دلم ایجاد کرده بود. گفتم:
- من ... راستش من خیلی غافلگیر شدم!
خندید و گفت:
- ببخشید خیلی یک دفعه ای گفتم، ولی خوب من زیاد حوصله مقدمه چینی ندارم، زود حرفمو می زنم.
خنده ام گرفت و گفتم:
- و این اصلا خوب نیست آقا ...
فنجون قهوه مو برداشتم و گرفتم به سمتش تهدید وار گفتم:
- بپاشم بهت؟!!
خندید و گفت:
- نیازی به این کار نیست ... فقط اگه راضی هستی حلقه رو دستت کن ...
نگام روی حلقه خوشگل وسط میز قفل شد ... کار درست چی بود؟ درست بود که دیگه هیچ احساسی نسبت به داریوش نداشتم، ولی نمی دونستم بعد از عشق تندی که نسبت به اون داشتم می تونم دوباره عاشق مرد دیگه ای بشم یا نه؟
دوباره صدای داریوش توی ذهنم پیچید:
- تا چند هفته دیگه می خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختری که از نجابت تکه!
باز یادم افتاد که بازیچه اش شدم، باز یادم افتاد انتقام باباشو از من بدبخت گرفت! یه دفعه ای گر گرفتم، داریوش از ذهنم کنار رفت و پر رنگ تر از اون باربد جاشو گرفت ... مهربونی های این مدتش تو ذهنم اومد ... خوبی هاش ... این که از هر نظر کامل بود ... ان که کنارش واقعا احساس امنیت داشتم ... نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:
- باربد می خوام چند تا سوال ازت بپرسم ، جواب منو که بدی منم جوابت رو می دم. باشه؟!
جدی نگام کرد و گفت:
- حتماً!
زل زدم تو چشماش و گفتم:
- تا حالا چند تا دوست دختر داشتی؟
اول خوب بر و بر نگام کرد، بعد هم زد زیر خنده و گفت:
- دیوونه! ترسیدم گفتم می خوای چه سوالی بپرسه! حسادت از همین الان شروع شد؟
- حسادت نیست باربد! می خوام بشناسمت! اینا چیزائیه که هیچ وقت در موردش حرف نزدیم ...
ابرو بالا انداخت و گفت:
- توی آمریکا دو سه نفر بودن ... البته نه خیلی جدی ... اما توی ایران هیچ کس ... فقط خودت بودی ...
- مطمئنی که بعداً دوباره هوس نمیکنی؟!
- رزا جان ... من که بچه نیستم! این چه حرفیه؟! من دلم آرامش داشتن یه خونواده رو می خواد ... اونم با دختری که خودم انتخابش کردم ...
باز مشغول بازی با فنجون مادر مرده شدم و گفتم:
- یه سوال دیگه که جوابش برام خیلی مهمه ... به نظر تو ... من دختر نجیبیم؟!
با نگاهی عمیق به چشمام، گفت:
- برای چی داری این سوالا رو می کنی؟
نمی شد بهش بگم چون از همین طرق یه بار بدترین ضربه رو خوردم. مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه ... فقط شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- محض اطلاع ...
     
#43 | Posted: 18 Oct 2013 20:11
- معلومه که نجیبی! رزا چرا به خودت توهین می کنی؟! این طرز سوال پرسیدن نه تنها توهین به خودته که به من و انتخابم هم هست ... تو دختری فوق العاده ای هستی .. خونواده سرشناس و اصیلی هم داری ... من مدت ها در موردتون تحقیق کرد ... با چشم باز انتخابت کردم ... دوستت دارم و همه جوره هم قبولت دارم ...
- خوبه! پس نمی خوای که یه روز عوضم کنی ...
- تا جایی که عقایدم زیر سوال نره هرگز قصد عوض کردن نه تنها تو که هیچ بنی بشری رو ندارم ...
زل زدم توی چشماش ... چشمای تیره اش برق خاصی داشت که می تونست منو به زانو در بیاره ... مطمئن بودم که بعد از داریوش دیگه هیچ وقت عشق رو تجربه نمی کنم ... اما به باربد وابسته بودم ... دوستش داشتم ... از گرفتن دستش گرم می شدم ... شاید اگه باربد رو از دست می دادم دیگه هیچ وقت نمی تونستم همین یه کم حس رو هم نسبت به مردی پیدا کنم ... پس تصمیمم رو گرفتم، دستم رو جلو بردم، حلقه رو از داخل جعبه برداشتم و توی انگشتم فرو کردم ...
صورت باربد درخشید، با چشمایی پر از احساس گفت:
- قبول کردی رزا ... آره؟!!
لبخندی زدم و انگشتر رو توی دستم بهش نشون دادم و گفتم:
- توی ولایت ما وقتی یه دختر حلقه اهدایی یه پسر رو دستش کنه یعنی پیشنهاد ازدواجشو قبول کرده ...
خندید ... از ته دل قهقهه زد، دستشو جلو آورد و دستمو گرفت ... بالا برد و به نرمی همون انگشتی که حلقه رو توش کرده بودم رو بوسید ... باز گرم شدم و نگاه ملتهبمو دوختم بهش ... باربد پسر با تجربه و سرد و گرم چشیده ای بود خیلی زود پی به حالم برد و چشمک زد ... از شرم سرخ شدم و سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم ... بلند شدم و گفتم:
- خوب بریم دیگه ... دیره مامان نگرانم می شه ...
باربد پول میز رو حساب کرد، دنبالم راه افتاد و گفت:
- من به مامانم می گم خیلی زود با مامانت تماس بگیره ... از همین امشب منتظر باش عزیزم ...
لبخندی به چشمای مشتاقش زدم و گفتم:
- باشه ، بابت قهوه هم ممنون ...
- خواهش می کنم ... نوش جان ...
باربد به جای اینکه بره سمت ماشین خودش دنبال من راه افتاد، در ماشین رو باز کردم و گفتم:
- من برم دیگه ... سلام به مهستی و مامانت و بابات برسون ... مال مهستی مخصوص باشه ...
دستشو تکیه داد به سقف ماشین و گفت:
- حتما ...
سوار شدم و منتظر نگاش کردم، تا دستشو برداره در رو ببندم. با همون حالتش سرشو یه کم پایین آورد و گفت:
- از حالا به بعد دیگه شیشه ماشینتو پایین نمی کشی خانوم! چون نمی خوام توی چشم باشی.
خنده ام گرفت و گفتم:
- بذار پای غیرت یا حسادت؟!!
- هر دو عزیزم ... من یه مرد آبانیم! حسود و مغرور ...
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- نگو به این خرافات ها اعتقاد داری ...
در جوابم فقط خندید و در رو بست، شیشه مو دادم پایین و گفتم:
- با من کار نداری؟
پلک زد و گفت:
- نه برو به سلامت ... در ضمن اینو هیچ وقت یادت نره که ...
وقتی دیدم حرفشو تموم نکرد گفتم:
- یادم نره که چی؟
سرشو آورد پایین، روی صورتم خم شد، چشمکی زد و گفت:
- خیلی دوستت دارم.
و قبل از اینکه بتونم جلوشو بگیرم گونه م رو بوسید، گیج و گنگبهش خیره شدم، صورتش حالت عجیبی داشت، حالتی که داست به منم سرایت می کرد، بی اراده دستمو روی جای بوسه اش گذاشتم. لبخندی زد و گفت:
- بقیه اش باشه طلب جفتمون ... به زودی!
از شیطنتش خنده ام گرفت. بعد از زدن این حرف، دستشو نزدیک پیشونیش تکونی داد به معنی خداحافظ و رفت سمت ماشین خودش و سوار شد. این تماس ها برام جالب بودن، حس خوبی داشتن. از دست باربد ناراحت نمی شدم، چون تا قبل از اینکه منو نامزد خودش بدونه هرگز منو نبوسیده بود، الان هم به نظرم حق داشت. اما تازه داشت یه پسرده هایی از جلوی چشمم کنار می رفت .. من و باربد؟ زن و شوهر؟ آیا آمادگیشو داشتم؟ خودمم نیم دونستم دارم چه غلطی می کنم ... ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. دیگه نه حوصله شو داشتم نه وقتشو که برم کتابخونه. برای همینم یه راست و با سرعت رفتم سمت خونه. هنوزم نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا نه! یعنی باید به یه علاقه صرف اعتماد می کردم؟ آیا بابا و مامان و رضا با این ازدواج موافقت می کردن؟ چرا که نه؟! مگه باربد چی کم داشت؟! رضا که باید از خداش هم باشه، برادر زنش می شد شوهر خواهرش و این صمیمت ها رو بیشتر می کرد. می دونستم دلشوره م بی دلیله و باربد می تونست برای من همسر بی نظیری باشه. وارد خونه که شدم فقط می خواستم با رضا حرف بزنم، هیچ کس توی ساین نشیمن نبود و با پرسیدن از یکی از خدمتکارها فهمیدم که رضا توی اتاق خودشه. با سرعت پله ها رو بالا رفتم. جلوی در اتاقش که رسیدم، توقف کردم و در زدم. حالا که کار داشتم باهاش در می زدم! وگرنه منو چه به این غلطا؟! صدای رضا اومد که گفت:
- بله؟
گفتم:
- منم رضا می تونم بیام تو؟
- از کی تا حالا اینقدر مودب شدی؟بیا تو.
در رو باز کردم و رفتم تو. کف زمین نشسته بود و چند کتاب جلوی روش باز بود.
گفتم:
- مثل اینکه مزاحم شدم. می خوای برم یه وقت دیگه بیام؟
صاف نشست و گفت:
- نه خوب کردی. بشین ببینم چی تو رو اینقدر مودب کرده که در میزنی؟!!!
جلوش روی زمین نشستم، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم؟ یکی از کتابهای قطورش رو برداشتم و گفتم:
- باید سخت باشه نه؟
خیلی مختصر و مفید گفت:
- آره مشکله. دو روز دیگه امتحان دارم، به خاطر همینه که دارم می خونم ... رزا من تو رو می شناسم یه چیز مهمی می خوای به من بگی! نه؟ پس مقدمه چینی نکن و برو سر اصل مطلب.
رضضا خیلی تیز بود و دیگه نمی شد از دستش در برم. وگرنه همون لحظه فرار می کردم. نمی دونم چرا اینقدر خجالتی شده بودم! همینطور که با بند های انگشتام رو هی باز و بسته می کردم و بهشون خیره مونده بودم، گفتم:
- رضا تو اینو قبول داری که بالاخره یه روزی من باید ازدواج کنم! حالا نه فقط من، بلکه هر دختر و یا پسری یه روز از مجردی خارج می شه. مگه نه؟
خنده ای کرد و گفت:
- خوب معلومه!
- نمونه اش خود تو که قراره به زودی با مهستی ازدواج کنی.
چشماشو ریز کرد و گفت:
- خوب که چی؟
بدون اینکه سرمو بالا بیارم گفتم:
- خوب من دوست دارم بدونم که اگه خواستم ازدواج کنم عکس العمل تو مامان و بابا چیه؟
هنوز پی به منظورم نبرده بود، چون با لبخند و مهربون گفت:
- خوب می گیم مبارکت باشه. دیوونه این حرفا چیه که می زنی؟
دلمو به دریا زدم و گفتم:
- خوب پس اگه حرفی ندارید، باید بگم که من قصد ازدواج دارم!
بعد از این سرمو آوردم بالا و توی چشماش خیره شدم، با بهت بهم خیره مونده بود. نه به اون مقدمه چینیم نه به این یهویی حرف زدنم! خسته نباشم! رضا چشماشو گرد کرد و گفت:
- تو می خوای چی کار کنی؟
باز سر به زیر شدم و گفتم:
- می خوام ازدواج کنم.
رضا با یه حرکت خودشو کشید سمت من، سورتمو با دستش بالا آورد و در حالی که موشکافانه و با اخم نگام می کرد گفت:
- با ... با کی؟
از حرکت رضا جا خورده بودم، همینطور که با تردید نگاش میکردم، گفتم:
- خب ... با باربد.
انگار ضربه ام خلی کاری بود که رضا رنگ لبو شد ، دستشو عقب کشید و با خشم فریاد کشید:
- باربد؟! اون پسره مغرور از خود راضی؟
من که اصلاً از عصبانیت رضا سر در نمی آوردم، گفتم:
- وا چته رضا! همین الان گفتی تبریک می گی؟!! من نمی دونم تو چه پدر کشتگی با باربد داری؟! دوست ندارم در موردش با این لحن حرف بزنی.
رضا نفس عمیقی کشید، لحنش اینبار پر از التماس شده بود، گفت:
- رزا من جنبه ندارم. بگو که داری شوخی می کنی!
از روی زمین بلند شدم، نشستم روی مبل و گفتم:
- شوخی چیه؟ خیلی هم جدی دارم می گم. باربد امروز از من خواستگاری کرد و گفت که می خواد بیاد با بابا حرف بزنه، ولی اول نظر منو خواست. منم قبول کردم.
رضا اومد به طرفم، نشست کنارم، شونه هامو محکم چسبید و گفت:
- بدون هیچ شناختی قبول کردی؟
دستاش رو پس زدم و گفتم:
- من روی اون شناخت کافی داشتم. بیشتر از یک ساله که میشناسمش ... ریز و درشتش رو می دونم. اما در هر صورت نیازه که در موردش تحقیق کنیم ... خواستم به تو بگم که قبل از مراسم خواستگاری این کار رو تو بکنی ...
رضا کلافه و آشفته دست توی موهاش کرد، با همون حالت آرنجاشو روی زانوهاش گذاشت و به جلو خم شد، صدا شبیه ناله بلند شد:
- رزا می فهمی داری چی می گی؟ تو ...تو اونو به داریوش ترجیح می دی؟
خشکم زد! اصلاً فکر نمی کردم بعد از این همه وقت درست توی چنین شرایطی اسمی از داریوش ببره! باز بغض کردم، باز یادم افتاد به بدبختیم ... وقتی شروع کردم به حرف زدن صدام می لرزید:
- اسم اون آشغال عوضی رو نیار. حالم ازش به هم می خوره. دیگه اگه بیاد دست و پامو ببوسه هم حاضر نیستم حتی نگاش کنم. باربد سگش می ارزه به اون پست فطرت. اون یه پسر هوس بازه، ولی باربد خیلی آقا وار از من خواستگاری کرده. چطور می تونی این دونفر رو با هم مقایسه کنی و داریوش رو ترجیح بدی؟!!!
رضا بدون اینکه حالتش رو عوض کنه، گفت:
- من ... من نمی تونم تو رو وادار به کاری بکنم، ولی... ولی بهتره قبلش با آرمین و سپیده هم مشورت کنی. خوب؟
پوفی کردم و گفتم:
- مگه اونا چقدر تجربه اشون از من و تو بیشتره؟
رضا سرشو آورد بالا، زل زد توی چشمام و با التماس گفت:
- ازت خواهش می کنم رزا! باهاشون حرف بزن، شاید اونا بتونن تو رو سر عقل بیارن.
دیگه داشتم شک می کردم، گفتم:
- من سر عقل هستم رضا. کسی هم نمی تونه نظر منو عوض کنه، نمی فهمم تو چت شده!!!
- من هیچیم نشده! فقط همین یه بار به حرف من گوش کن، قول می دم دیگه هیچ وقت هیچی ازت نخوام ...
نفس عمیق کلافه ای کشیدم و گفتم:
- حالا که اصرار داری باشه. فردا یه سر به سپیده می زنم، ولی آرمین متاسفانه اصفهانه، اینجا نیست که بخوام نظر اونو هم بپرسم.
- آرمین امروز می یاد تهران. دیشب به من زنگ زد و برای امروز قرار گذاشت که همه با هم بریم بیرون. ولی من الان باهاش تماس می گیرم و می گم که بیان اینجا.
باز شوک زده شدم و گفتم:
- رضا! تو چرا اینجوری شدی؟ یعنی اینقدر مهمه؟
رضا از جا بلند شد و در حالی که به سمت گوشی تلفن هجوم می برد، گفت:
- آره آره مهمه. خیلی هم مهمه!
کاملاً گیج شده بودم. نمی دونستم چرا رضا اینقدر اصرار داره که آرمین و سپیده هم حتماً با خبر بشن. با تعجب نگاش می کردم، شماره آرمین رو گرفت و بعد از چند لحظه وقتی ارتباط وصل شد با همون حال عجیبش شروع به حرف زدن کرد:
- الو سلام آرمین جان حالت خوبه؟
- ...
- آره آره همه خوبن. آرمین گوش کن ببین چی می گم.
- ...
- فعلاً لازم نیست که نگران بشی. فقط گوش کن!
- ...
- آرمین. تو کی می رسی تهران؟
- ...
- ببین وقتی که رسیدی، برو دنبال سپیده و یه راس بیاین اینجا. از پشت تلفن نمی تونم توضیح بدم. باید حتماً اینجا باشی .
- ...
- هر چی زودتر بهتر.
- ...
- آره آره در همون رابطه اس.
- ...
- باشه پس منتظرم.
- ...
- قربانت سلام برسون. خداحافظ.
بعد از قطع مکالمه از جا بلند شدم و گفتم:
- واقعاً که! د رضا حرف بزن خوب! چی شده؟!!! چرا می خوای منو شهره عام و خاص کنی؟
رضا در حالی که با کلافگی طول و عرض اتاق رو طی می کرد، گفت:
- رزا نمی دونم نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی؟
- من چی رو نمی فهمم رضا؟ تو چرا نمی فهمی من شاید نمی خواستم این ماجرا رو الان آرمین و سپیده بفهمن. هنوز که چیزی معلوم نشده.
طوطی وار و هذیون گونه گفت:
- تو نمی دونی رزا. تو هیچی نمی دونی.
رفتم ایستادم جلوش و گفتم:
- خوب بگو تا بدونم.
- نمی شه. یعنی اگه دست من بود همین الان بهت می گفتم، ولی نمی شه. اجازه ندارم!
دیگه چشمام از اون بیشتر گرد نمی شد، گفتم:
- از کی؟
رضا چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
- ببین رزا من نمی تونم هیچی به تو بگم. ولش کن خوب؟ حالا سپیده و آرمین هم می یان. بعد یه کاریش
می کنیم.
دیگه مطمئن شدم که هیچی نیست، رزا فقط از روی کینه ای که نسبت به باربد داشت می خواست این بازی ها رو در بیاره تا من همه چیزو به هم بزنم. مسلماً چیزی غیر از اون نبود که اگه بود رضا به من می گفت. خنده ای از روی تمسخر کردم و گفتم:
- واقعاً که خیلی جالبه! باورم نمی شه که قضیه ازدواج من برای تو اینقدر لاینحل باشه که بخوای همه رو خبر کنی.
رضا این بار با ملایمت گفت:
- لاینحل نیست رزا. این قضیه خیلی هم حل شده است. تو هر وقت که بخوای می تونی ازدواج کنی، ولی شخصش برای من مهمه.
باز عصبی شدم و گفتم:
- یعنی چی؟ مگه باربد چشه؟ برای اینکه مغروره؟ باشه. مگه بده؟ اتفاقاً مرد هر چی مغرورتر باشه بهتره. تازه اون قراره برادر زن آینده ات باشه. این چه طرز حرف زدنه؟ فکر می کردم خیلی برات ارزش داره.
- معلومه که ارزش داره. ببین! اون برادر مهستیه؟ قبول. برادر زن منه؟ قبول. ولی اینکه بخواد شوهر تو بشه رو قبول ندارم. من نمی تونم اونو به عنوان شوهر خواهر قبول کنم.
- من نمی فهمم! آخه چرا؟ مگه اون چه هیزم تری به تو فروخته؟ ببینم مگه چیز بدی ازش دیدی؟
- نه نه به خدا. مگه قراره چیزی ازش ببینم؟ همین که گند دماغه خودش خیلی بده! نیست؟
- اگه قراره شوهر من بشه، خودم می تونم درستش کنم.
نمی تونی.
- می تونم. من هر کاری که بخوام می تونم بکنم!
- خیلی خوب باشه. می تونی. ولی آیا نظر من برات مهم نیست؟
چند لحظه مکث کردم، سپس گفتم:
- چرا خوب. خیلی مهمه! اگه نبود که ازت نظر خواهی نمی کردم.
- پس اگه مهمه یه خورده دیگه هم صبر کن.
خنده ام گرفت و گفتم:
- جوری حرف می زنی انگار من همین الان سر سفره عقد نشستم. اونا حتی هنوز خواستگاری هم نیومدن.
صدای تلفن همراهش باعث شد از ادامه دادن بحثمون صرف نظر کنیم. با سرعت گوشی رو از روی میز کنار دستش برداشت و جواب داد:
- بله بفرمایید.
- ...
- سلام چی شد؟
- ...
- خوب خیلی خوبه. پس تو و سپیده تا سه چهار ساعت دیگه اینجایین درسته؟
- ...
- باشه منتظریم. زود بیاین خداحافظ.
بعد از قطع کردن ارتباط گفتم:
- چی شد؟
- گفت پروازشو جلو انداخته و داره می یاد. تا برسه و بره دنبال سپیده یه کم طول می کشه. ببین رزا ازت خواهش می کنم، عجولانه تصمیم نگیری.
نمیتونستم رضا رو درک کنم! به هیچ عنوان نمی تونستم درکش کنم! این که به خاطر سلیقه خودش بخواد منو از ازدواج منصرف کنه برام خیلی عجیب بود. با این وجود من تصمیم خودم رو گرفته بودم و برام مهم نبود نظر بقیه چیه، علاوه بر اینکه یم خواستم با باربد ازدواج کنم، همه اش به این هم فکر می کردم که اگه داریوش بفهمه من ازدواج کردم چه عکس العملی نشون می ده؟ مسلما از طریق آرمین می فهمید. چقدر دوست داشتم قیافه اش رو اون لحظه ببینم. اونم باید می فهمید که خاطرخواهای من کم نیستن و من هر وقت اراده کنم می تونم ازدواج کنم. اونم نه با آدمای معمولی با پسرای همه چی تمومی مثل باربد. رضا روی تختش دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود. خیلی آروم از اتاقش خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. چهار زانو روی تختم نشستم. چند لحظه بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنم، به یه گوشه خیره شدم و بعد یه دفعه از خودم پرسیدم:
- رزا تو عاشق باربدی؟
جداً چه سوالی سختی از خودم پرسیدم! جوابش رو نمی دونستم. من عاشقش نبودم ولی دوسش داشتم. اونقدر دوستش داشتم از تصور ازدواجش با یه نفرر دیگه حسودی کنم. یعنی یه دوست داشتن ساده می تونست باعث خوشبخت شدنم بشه؟ من تنها با خوشبخت شدنم می تونستم انتقامم رو از داریوش بگیرم. من یه روزی عاشق داریوش بودم. حاضرم قسم بخورم که حتی یک هزارم احساسی رو که نسبت به داریوش داشتم، نسبت به باربد نداشتم. باربد مغرور و خودخواه کجا و داریوش مهربون و خاکی کجا؟ از طرفی ثروت باربد هم در برابر ثروت داریوش هیچی نبود ... داریوش ماشین آخرین سیستم زیر پاش بود، اما ماشین باربد یه پارس معمولی بود. اما من اینقدر ثروت دور و برم بود که دیگه دنبالش نبودم. من دنبالم یه تکیه گاه محکم بودم، تو این مورد داریوش لنگ می زد، داریوش تکیه گاه محکمی نبود اما باربد مثل کوه استوار بود و می شد یه عمر بهش تکیه کرد. روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم. خیلی خسته بودم، خیلی زیاد ... اونقدر که به محض بسته شدن چشمام خوابم برد ...
پریدم توی اتاق سپیده و نق زدم:
- حالم داره به هم می خوره!
سپیده که در حال مرتب کردن لباساش بود، با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
- وا! از من؟
با حرص گفتم:
- نخیر از تو نه. از این هوا! از این روز مزخرف! از صبح تاحالا نشستیم داریم دونه های بارونو می شماریم.
     
#44 | Posted: 18 Oct 2013 20:12
رمان تقاص پست33


سپیده در حالی که روسری سفیدش رو توی مشتش فشار می داد، لب تخت نشست و گفت:
- خوب دوست داری چی کار کنیم؟
- نمی دونم حوصله ام سر رفته.
- خوب بیا بریم قدم بزنیم.
- کجا؟
- ساحل رو می گیریم و می ریم جلو.
من که خیلی از این کار خوشم می یومد با ذوق گفتم:
- آی قربون آدم چیز فهم. پاشو بریم.
- اول برو یه لباس گرم بپوش سرما نخوری بمیری.
در حالی که از اتاقش خارج می شدم، گفتم:
- خوب! تو نمی خواد سر من بترسی. می دونم خیلی دوسم داری، ولی نمی خواد زیادی نگرانم باشی.
قبل از اینکه سپیده فرصت کنه جوابمو بده در اتاق رو بستم و به اتاق خودم رفتم. مانتوی آبی رنگم رو پوشیدم، باسوئی شرت سورمه ای و روسری سورمه ای و آبی. شلوارمم طبق معمول جین بود، زدم از اتاق بیرون و از پله ها پایین رفتم. سپیده هنوز از اتاقش بیرون نیامده بود. توی سالن منتظر شدم تا اومد و با هم رفتیم بیرون. داریوش و آرمین با چند تایی از دوستاشون قرار گذاشته بودن و قبل از ما رفته بودن گردش. با سپیده ویلا رو دور زدیم و به سمت ساحل رفتیم. هیچ کس تو ساحل نبود. همه جا خلوت خلوت بود. بدون اینکه حرفی بزنیم از کنار ساحل راه می رفتیم. اینقدر رفتیم که هر دو خسته شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. همین که برگشتیم شش تا پسر رو دیدیم که دارم می یان به طرفمون ... سپیده که مطمئناً قضیه کیش توی نظرش اومده بود ترسید و محکم بازوی منو چسبید. نگاهی به دور و برمون کردم. خیلی از ویلا دور شده بودیم. اینبار دیگه حسابمون پاک بود چون اونا شش نفر بودن! داشت گریه ام می گرفت. اما همین که اون شش نفر به ما رسیدن هر دو نفسی از سر آسودگی کشیدیم، چون آرمین و داریوش هم جزو اونا بودن. داریوش با لبخند رو به من گفت:
- کجا راه افتادین اومدین؟ می دونین ما چقدر دنبالتون گشتیم؟
- اصلاً نفهمیدیم کی این همه راهو اومدیم. شما اینجا چی کار می کنین؟
داریوش که تازه متوجه دوستاش شده بود، همه رو یکی یکی به ما معرفی کرد و آخر سر گفت:
- رفتیم با بچه ها توی ویلا دنبال شما که بریم بیرون. مامان اینا گفتن اومدین قدم بزنین. این بود که ما هم اومدیم دنبال شما. حالا دیگه بهتره برگردیم.
با عشوه گفتم:
- خیلی خوب بر می گردیم.
داریوش خنده اش گرفت و گفت:
- شما برید جلو. منو بچه ها هم پشت سرتون می یایم.
باز لجبازیم گل کرد. به خاطر همین گفتم:
- نخیر شما برید جلو. منو سپیده پشت سرتون می یایم.
داریوش لبخند زد و گفت:
- خیلی خوب ما جلو شما عقب لجباز خانم!
ولی قبل از اینکه راه بیفتند به دوستانش آهسته چیزی گفت که سه نفرشان از جلو راه افتادند و خود داریوش و آرمین و یه نفر دیگه پشت سر ما راه افتادن. داشتن اسکورتمون می کردن. خنده ام گرفته بود. سمج تر از این بشر روی کره زمین وجود نداشت! با سپیده راه افتادیم به طرف ویلا. توی این مدت هیچ کدوم، نه جلویی ها، نه ما و نه داریوش و آرمین و دوستشون که پشت سر ما بودن، سکوت رو نشکستیم و همینطور تا ویلا رفتیم. وقتی به ماشین ها رسیدیم، داریوش گفت:
- خوب با همین لباس ها می یاین؟ یا اینکه می رین لباس عوض می کنین؟
چون حسابی توی بارون خیس شده بودیم تصمیم گرفتیم که لباسهامون رو عوض کنیم. بعد از تعویض لباس برگشتیم و سوار ماشین داریوش شدیم، آرمین هم با ما بود بقیه دوستاش هم قرار بود با یه ماشین دیگه بیان. می خواستن برن رستوران ... یه رستوارن جنگلی که من تا حالا نرفته بودم ... ماشین ها رو که پارک کردن خواستیم پیاده بشیم اما سپیده غر زد:
- چه گلیه اینجا! چه جوری رد بشیم؟!!!
از پارکینگ تا سنگ فرشتی که جلوی در رستوران کشیده بودن دو قدم بلند بود! باید شیرجه می زدیم، وگرنه کفشامون با گل پر می شد، اما عمرا اگه می تونستیم این فاصله رو بپریم ... همین جور نشسته بودیم تو ماشین و غر می زدیم، چکمه هم نپوشیده بودیم که خیالمون راحت باشه، من که به ضخصه یه جفت کفش عروسکی پام کرده بودم. می دونستم اگه پا بذارم توی این گلا تموم کفشم پر از گل می شه ... داریوش و آرمین بیخیال پیاده شده بودن، هر دو کفشاشون اسپرت بود و مثل ما پاهاشون گلی نمی شد، وقتی دیدن ما مرددیم و پیاده نمی شیم جلو اومدن و داریوش گفت:
- چی شده؟ چرا نمی رین؟
سپیده گفت:
- نمی شه رد بشیم. باید بپریم! پر از گله، ما هم که عمران می تونیم این فاصله رو بپریم!
داریوش با لبخند گفت:
- می خواین بغلتون کنم و با هم بپریم؟
می دونستم شوخی می کنه، اما لجم گرفت و گفتم:
- هه هه هه خندیدم! بامزه! به جای خیارشور بازی، بیا یه فکری بکن که ما برسیم به سنگ فرش. وایساده اینجا چرت و پرت می گه و از آب گل آلود ماهی می گیره.
آرمین گفت، باید بریم یه سنگ پیدا کنیم بیاریم بذاریم اینجا از روش رد شین. فکر نکنم راه دیگه ای باشه!
داریوش بی توجه به آرمین و نظر منطقیش، لحظه ای فکر کرد و من توی همون مدت کوتاه تونستم خوب نگاش کنم. کت اسپرت و تنگی به رنگ کرم پوشیده بود، با شلوار جین آبی روشن. تی شرتی به رنگ کرم هم به تن داشت که هیکل بی نقصش رو به نمایش می ذاشت. همینطور که داشتم دیدش می زدم دیدم، کتش رو در آورد و اومد جلوی در ماشین، با یه حرکت کت رو تا کرد و انداخت وسط قسمت گلی و گفت:
- بفرمایید بانوی من. حالا به راحتی رد بشید.
آرمین قبل از من که دهنم باز مونده بود و یه بار به داریوش یه بار به کت پهن شده اش وسط گل ها نگاه می کردم گفت:
- داریـــــوش!!! بابا یه تیکه چوبی سنگی می انداختم این وسط دیگه ... چه کاری بود؟!!!
چشمای گرد شده ام رو توی چشمای پر از محبت داریوش قفل کردم، دوستاش رسیدن و آرمین داشت براشون جریان رو تعریف می کرد، بی توجه به اونا ، حتی بی توجه به بغضی که داشت گلومو سوراخ می کرد گفتم:
- داریوش!
و شنیدم:
- جان داریوش!
- این چه کاری بود؟ داره بارون می یاد. دیوونه سرما می خوری. تازه کتت هم خراب شد. چرا نذاشتی آرمین سنگ بیاره؟
- فدای سرت! کاری که آرمین گفت، منطقی بود ... عشق که منطق نمی شناسه عزیزم ... عشق دیوونگی می شناسه ...
دوستانش از پشت سر متلک بارونمون کرده بودند:
- وی ی ی ببین آقا داریوش چه می کنه!
- آقا زنگ بزنین اورژانس. یکی اینجا داره از ذلیل جون میده.
- وقتی محلت نمی ذاره واسه چی اینکارا رو می کنی؟
- کوتاه بیا ذی ذی!
- داریوش سرم درد می کنه. قربونت بیا یه خورده بغلم کن تا خوب بشم!
- ما هم ناز کش می خوایم.
- خدا شانس بده.
- خوش به حال مردم.
اعصاب من خورد شده بود، ولی داریوش با یه لبخند نگام می کرد. سپیده هم کنار من لال شده بود. دیگه طاقت نداشتم این همه له شدن غرور داریوش رو ببینم. برای همینم با صدای بلند فقط برای اینکه لج دوستاش رو در بیارم گفتم:
- عزیز دلم!!!! واسه چی این کار رو کردی؟!!گور بابای من و کفشم! کتت خراب شد فدای تو بشم من ...

بعد هم سریع سرم رو جلو بردم و در گوش داریوش که مبهوت بهم خیره مونده بود، پچ پچ کردم:
- زیاد خوشحال نشو. این کارو کردم که دوستات ماساشونو کیسه کنن.
دوستانش بهت زده به ما دو نفر خیره مونده بودن و در دهن هاشون بسته شده بود. خم شدم، کت داریوش رو از جلوی پام برداشتم و در حالی که با نوک پنجه از روی گل ها رد می شدم، گفتم:
- کتتو وقتی برگشتیم می دم خشک شویی.
قبل از اینکه از روی گل ها رد بشم، داریوش خواست جلومو بگیره، اما تا خواست بگه:
- کفشاتو رز ...
من رد شده بودم. سپیده ایستاده بود و مردد به من نگاه می کرد. کفشای من و نصف پاهام گلی شده بود، اما برام مهم نبود. آرمین سریع یه تیکه چوب پیدا کرد روی گل ها انداخت و خودش و سپیده و بعد هم بقیه رد شدن ... داریوش آخر سر اومد، اما کاری که کرد که قلبم براش ضعف رفت. به جای رد شدن از روی چوب مثل من از وسط گل ها اومد و کفشاش و پایین شلوارش پر از گل شد ...
با تکون های آروم آروم با این فکر که زلزله ظده دویدم سمت داریوش و کتش رو چنگ زدم، یه دفه چشمامو باز کردم. روی تخت خوابم بودم، نه خبری از داریوش بود، نه آرمین ... نه گل و نه کت و نه کفش خراب شده! رضا کنارم نشسته بود و آروم داشت تکونم می داد ... دوست داشتم سرمو بزنم توی دیوار زا دستش ... چرا بیدارم کرد؟!! چه خواب خوبی بود ... خوابی که بیانگر یکی از خاطراتم توی شمال بود ... روزای قبل از اعتراف من به داریوش ... داریوش بی منطق! داریوش بازیگر! داریوش لعنتی!
دست رضا رو که روی شونه م بود رو پس زدم و نشستم. از خودم متنفر بودم. به کس دیگه ای بله رو گفته بودم، اما اینقدر ذهنم از یه نفر دیگه پر بود، که خوابشو می دیدم. همه اش تقصر رضا بود که یادم انداخت ... صدای رضا بلند شد:
- خوبی رزا؟!!
- خوبم ... اینجا اومدی برای چی؟ اومدن؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- نه هنوز.
از جا بلند شدم، تنم یخ کرده بود، چون عرق کرده بودم زیر لحاف. رفتم سمت کمد لباسام تا یه لباس مناسب در بیارم و گفتم:
- خیلی خوب.
- رزا ...
تحت تاثیر خوابم حسابی بدخلق بودم، گفتم:
- اگه می خوای دوباره از اون حرفا بزنی، رضا باید بگم که اصلاً توانایی شنیدنشو ندارم. پس خواهش می کنم بس کن.
رضا آهی کشید و گفت:
- خیلی خوب حالا که اینطور می خوای باشه. من به خاطر خودت می گم.
سارافون مشکی رنگم رو از توی چوب لباسی در آوردم، توی دستم مشت کردم و گفتم:
- اگه به خاطر منه، بذار کاری رو که دوست دارم بکنم.
پوزخندی زد و گفت:
- من که جلوتو نگرفتم.
بعد از این حرف با دلخوری از جا بلند شد و رفت کنار پنجره ایستاد و خودش رو سرگرم تماشای بیرون نشان داد. منم یه رایت رفتم توی حمام اتاقم و لباسم رو عوض کردم و دستی هم توی موهام کشیدم، جلوی آینه حموم ایستادم و به خودم خیره شدم. رضا اونجا تو فکر بود و من اینجا. دودلی بدجوری روی دلم چنبره زده بود. نمی دونستم باید چی کار کنم؟ اما یه چیز دیگه هم وجود داشت، اون هم لجبازی عجیبی بود که همیشه داشتم بود. هر چی رضا بیشتر اصرار می کرد که از خیر اینکار بگذرم، من سمج تر
می شدم. آهی کشیدم، شیر آب رو باز کردم و مشتی توی صورتم پاشیدم تا خواب رو از صورتم بشورم. با تقه ای که به در خورد به خودم اومدم و رفتم بازش کردم، رضا بدون اینکه نگام کنه ، آروم گفت:
- اومدن.
بعد نگام کرد و دلخور گفت:
- ازت خواهش می کنم با اونا بهتر از من حرف بزن.
از دلخوریش دلگیر بودم. رضا خیلی برام عزیز بود نمی خواستم ناراحت ببینمش، آهی کشیدم و گفتم:
- رضا! من به تو بی احترامی نکردم که اینطور می گی!
رضا پوزخندی زد و نشست روی مبل اتاقم. چند دقیقه ای طول کشید تا در اتاق باز شد و سپیده و آرمین با راهنمایی خدمتکار وارد شدن. با لبخند جلو رفتم و سلتم کردم، سپیده با ولع محکم بغلم کرد و گفت:
- الهی فدات بشم. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!
- منم همینطور بی وفا. رفتی شوهر کردی ما رو هم از یاد بردی؟
سپیده موهامو کشید و گفت:
- گم شو لوس ننر.
با خنده از هم جدا شدیم. با آرمین دست دادم و گفتم:
- سلام خسته نباشی.
- سلام خانم خسته نیستم. هواپیما که خستگی نداره.
رضا دعوتشون کرد و همه روی مبل های اتاق نشستیم. من گفتم:
- شرمنده تم آرمین. من نمی دونم چرا این رضا اینقدر اصرار داشت که حتماً شما هم اینجا باشین. شما رو هم از برمامه هاتون انداخت.
ارمین آهی کشید و گفت:
- خواهش می کنم. راستش اگه خبرم نمی کرد از دستش ناراحت می شدم.
قبل از اینکه من شروع کنم به غر غر زدن رضا گفت:
- خواستم بیای بلکه حرف تو رو راحت تر از من قبول کنه! من که هر چی بهش می گم قبول نمی کنه. شما بگین که این آقا باربد لیاقتشو نداره!
آرمین و سپیده همزمان با هم گفتند:
- باربد؟!
رضا پوزخندی زد و گفت:
- بله باربد. خانم می خوان با برادر زن آینده من ازدواج کنن.
انگار وقتی چشمش به دو نفر افتاده بود شیر شده بود. آرمین گفت:
- آخه چرا رزا؟ تو خیلی وقت داری. موقعیت های خیلی بهتر از این سراغت می یان. این همه عجله برای چیه؟
وای خدای من! مغزم داشت منفجر می شد! اینا چشون شده بود؟!!! مگه وقتی سپیده یم خواست با آرمین ازدواج کنه کسی جلوشو گرفت؟!! با اینکه آرمین متعلق به یه خونواده متوسط بود و الان بیشتر از یه سال بود عقد کرده مونده بودن و منتظر بودن کار و بار آرمین درست بشه تا بتونن برن سر خونه زندگیشون؟ مگه کسی جلوی رضا رو گرفت که چرا مهستی رو برای ازدواج انتخاب کرده؟!!! باربد بدبخت که نه معتاد بود نه دزد نه قاچاقچی! نه دختر باز نه هرزه! چه مرگشون بود اینا؟ پوفی کردم و گفتم:
- من عجله نمی کنم آرمین، ولی خوب به نظر خودم باربد پسر خیلی خوبیه. می تونه منو خوشبخت کنه. دستش توی جیب خودشه.
با پوزخند و نفرت اضافه کردم:
- در ضمن مثل دوست شما هوس باز و ریاکار و نامرد هم نیست.
آرمین دستش رو بین موهاش فرو برد و رضا هم شروع به جویدن لبهاش کرد. سپیده با مهربونی دستمو گرفت و گفت:
- رزا دوستش داری؟
آهی کشیدم و گفتم:
- سپید بارو کن تو اولین کسی هستی داری اینو می پرسی! اصلاً کسی به احساسات من اهمیت نمی ده! معلومه که دوسش دارم، اگه نداشتم تصمیم نمی گرفتم باهاش ازدواج کنم ...
سپیده با کلافگی نفس عمیقی کشید، دست منو ول کرد و بعد دستاشو تو هم پیچ داد و گفت:
- ببین رزا نمی خوام این حرفو بزنم، ولی مجبورم ببین تو ... تو اونو هم به اندازه ... داریوش دوست داری؟ خودت خوب می دونی که خیلی دوستش داشتی. من الان رو نمی گم، پس نمی خواد عصبانی بشی. فقط یه سواله! دلم هم می خواد به من راستشو بگی.
باید یه جوری اونا رو از سر خودم باز می کردم، شرم و حیا رو کنار گذاشتم و به دروغ گفتم:
- خیلی هم بیشتر ...
رضا کنترلشو از دست داد و داد کشید:
- داری دروغ می گی! من نمی دونم این پسره به تو چی گفته که توی احمق رو وادار به دروغ گفتن هم کرده.
آرمین دست رضا رو گرفت و گفت:
- آروم باش رضا.
بعد رو به من گفت:
- رزا تو موقعیت خیلی خیلی عالی داری. پدرت از سرشناسای تهرانه. خوشگل هستی. داری دکتر هم که می شی. بهترین پسرا حاضرن به دست و پات بیفتن. داری اشتباه می کنی!
این بار سپیده به یاریم اومد و گفت:
- شما دو تا حق ندارین که رزا رو منصرف کنین. اون خودش دختر عاقلیه. خودش می دونه که چی کار کنه. پس لطفاً بس کنین!
آرمین با تعجب گفت:
- سپید ...
و سپیده با خشم گفت:
- همین که شنیدی. آرمین، رزا حق انتخاب داره. برای چی می خواین منصرفش کنین؟ برای اینکه بخواد یه عمر بشینه تا ...
بقیه حرفش رو نزد و از اتاق خارج شد. آرمین هم دنبالش رفت. رضا از داخل جیبش سیگاری در آورد و روشن کرد. به اندازه کافی گیج شده بودم، سیگار کشیدن رضا هم مزید بر علت شد و با حیرت گفتم:
- رضا! از کی تا حالا سیگار می کشی؟ می دونی اگه بابا بفهمه...
و سردترین صدای رضا رو من اون روز شنیدم:
- بس کن رزا حوصله ندارم!
از تن صداش مشمئز شدم. باورم نمی شد که اینطور با من رفتار کنه. بغض گلومو گرفت. دود سیگار تو قسمتی که ما نشسته بودیم، پخش شد. چند لحظه بعد سپیده و آرمین هم وارد شدند. قیافه هر دو جدی بود و گرفته. از جا بلند شدم و گفتم:
- فکر نمی کردم که قضیه ازدواج من اینقدر دردسر ساز باشه. من نمی خواستم بین شما دو تا به هم بخوره.
سپیده گفت:
- نه عزیزم. اصلاً اینطور نیست. می دونی ما سه نفر یه قراری با هم داشتیم، ولی به نظر من دیگه بهتره تمومش کنیم. تو هم مثل هر کس دیگه ای می تونی شوهرتو خودت انتخاب کنی و ازدواج کنی.
بعد گونه منو بوسید و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی!
پسش زدم و گفتم:
- چه قراری سپیده؟ چرا به من چیزی نمی گین؟ چرا منو احمق فرض می کنین؟ من یم دونم اینجا یه خبری هست! نکنه من قراره بمیرم و خودم خبر ندارم؟
سپیده با چهره ای در هم گفت:
- اولا که زبونتو گاز بگیر، بعدش هم ... خواهش می کنم نپرس رزا. شاید ... شاید یه روزی بهت بگم، ولی حالا نه! نمی تونم!
داد کشیدم:
- رضا هم همینو می گه ... برای چی آزارم می دین؟ یا حرف نزنین یا کامل بزنین ...
سپیده شونه هامو بغل کرد و گفت:
- برای خوشبخت شدن بهترین راه اینه که هیچی ندونی ... هیچی ... رزا ... عزیزم اصرار نکن. هیچ چیز مهمی نیست ... هیچ چیز ... به زندگیت برس ...
مامان بدون فکر گفت:
- من که عاشق این خونواده ام!
رضا با عصبانیت گفت:
- ولی رزا قرار نیست با خونواده اون ازدواج کنه. قراره باربد بیاد خواستگاری!
بابا با لبخندی مردانه گفت:
- خوب من که راضیم مامانت هم که راضیه. می مونه نظر این گل پسر. آقا رضا نظر تو چیه؟
رضا هم بی معطلی گفت:
- نخیر من راضی نیستم.
     
#45 | Posted: 18 Oct 2013 20:12
بابا با ملایمت گفت:
- برای چی؟ من که بدی توی باربد ندیدم. اگه تو چیزی دیدی بگو. بالاخره شماها جوونین بیشتر سر از کارای همدیگه در می یارین.
رضا یک خورده من من کرد و سپس گفت:
- خوب من چیزی ازش ندیدم. فقط یه خورده زیاد از حد ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- مغروره نه؟ تو اینو توی اتاق هم به من گفتی. منم جوابتو دادم...
یه دفعه ساکت شدم و تازه فهمیدم که چه گفتم! جلوی بابا چه دفاع جانانه ای کردم از باربد! علاوه بر اون خودمو لو دادم که جریان رو از قبل می دونستم. بابا گفت:
- مگه تو از این قضیه خبر داشتی که اول به رضا گفتی؟
طوری نبود که بابا بفهمه، اما من خیلی خجالت می کشید. سرمو پایین انداختم و به زور گفتم:
- اون امروز با من حرف زد. خوب منم اول اومدم به رضا گفتم.
چند لحظه ای سکوت برقرار شد و بعد صدای خنده بابا سکوت رو شکست. همه با تعجب به بابا نگاه کردیم. چند لحظه ای خندید و بعد گفت:
- پس معلومه که خودت راضی هستی. از این جبهه گیریت همه چی معلوم شد.
وای خدایا چرا من آب نمی شم! فقط تونستم سرمو زیر بندازم و هیچی نگم. مامان گفت:
- حرف بزن عزیزم. تو خودت راضی هستی؟
مامان چه گیزی دادی! از این لبو شدنم خودت بفهم دیگه! اه! وقتی دیدم همه تو سکوت منتظر جواب منن، ناچاراً گفتم:
- خوب.. خوب اون پسر خوبیه. تحصیلاتم که داره. وضع مالیش هم که تقریباً خوبه. فکر می کنم بتونه منو خوشبخت کنه.
قبل از اینکه بابا بتونه حرفی بزند مامان گفت:
- خوب عزیزم بهت تبریک می گم ... ولی راستش من حدسم چیز دیگه ای بود. یعنی فکر می کردم انتخاب تو کس دیگه ای باشه و منتظر بودم که همین روزا بیای و به من بگی.
رضا دیگه معطل نکرد و بلند شد رفت. اینبار بابا هم دیگه چیزی نگفت. بی اراده پرسیدم:
- کی مامان؟
مامان هم خیلی بی خیال گفت:
- داریوش پسر خاله کیمیا! آخه می دونی من از این همه صمیمیت شما توی شمال یه حدسایی پیش خودم
می زدم. به خصوص با اون نگاه های شما دوتا به همدیگه. من اینقدر که روی قضیه شما مطمئن بودم از عشقی که بین سپیده و آرمین به وجود اومد اطلاعی نداشتم ... وقتی هم که برگشتیم چند باری خواستم باهات حرف بزنم، چون خیلی پکر بودی، اما بهم اجازه ندادی، به هر حال دیگه مه نیست که من چی فکر می کردم. حالا دیگه همه چی گذشته مثل اینکه من اشتباه می کردم!
با بهت به مامان خیره شدم، دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم. من همیشه می ترسیدم اگه یه روزی مامان بفهمه من عاشق داریوشم کلی دری وری بارم کنه، اما انگار اشتباه می کردم، به زور سوالی رو که خیلی وقت پیش دلم می خواستم جوابش رو بدونم پرسیدم:
- مامان یعنی اگه داریوش می یومد خواستگاری من شما و بابا مخالفت نمی کردین؟
مامان لبخندی زد و گفت:
- نه واسه چی مخالفت می کردیم؟ باور کن رزا تو حتی اگه قرار بود با رفتگر محل هم ازدواج کنی، من چیزی بهت نمی گفتم. البته اگه عاشقش بودی! چون جلوی هر چی رو که بشه گرفت عشق رو نمی شه. من فقط می تونستم نصیحتت کنم یا راهنماییت بکنم، ولی جلوتو نمی تونستم بگیرم. مگه نه فرهاد؟
بابا هم لبخندی زد و سرش رو به نشانه تایید تکان داد و گفت:
- با این که دوست نداشتم شکیلا و خسرو بار دیگه با هم روبرو بشن، اما به خاطر تو حاضر بودم بیخیال ناراحتی خودم بشم ...
وای وای خدای من! حرفایی رو که یه روز آرزوی شنیدنش رو داشتم می شنیدم، ولی حالا که دیگه داریوشی وجود نداشت. حالا که دیگه داریوش پشت پا زده بود به همه چیز! اینقدر غرق در افکارم بودم که متوجه نگاه معنی داری که بین بابا و مامان رد و بدل شد، نشدم. با صدای مامان به خودم اومدم:
- رزا عزیزم... مثل اینکه من زیادم غلط حدس نمی زدم!
یه دفعه هول شدم و گفتم:
- نه نه اصلاً اینطور نیست. خودت خوب می دونی مامان که چقدر از اون بدم می یومد. هنوز هم همینطور. اگه
می بینین رفتم تو فکر دلیلش چیز دیگه اس. داشتم به این فکر می کردم که بابا و مامانم چه روح بزرگی دارن! شاید هیچ کس به دختر یا پسرش چنین اجازه ای رو نده. مامان، بابا خیلی دوستتون دارم! برام دعا کنید. دعا کنید که با باربد بتونم خوشبخت بشم.
بعد از زدن این حرف بابا و مامان رو بغل کردم و هر سه تو آغوش هم طعم خوب خوشبختی رو مز مزه کردیم.
***
مامان برای روز پنج شنبه با خونواده شفیعی قرار گذاشت. شب پنج شنبه همه دور هم نشسته بودیم و هر کس نظری برای مهمونی فردا شب می داد. اون وسط فقط رضا ساکت بود که البته دیگه برای همه عادی شده بود و همه اینو پای غیرتش می ذاشتن. ساعت یک بود که همه برای خواب به اتاقای خودمون رفتیم. نمی دونم چرا اونشب اینقدر توی فکر داریوش بودم. تو فکر اینکه الآن کجاست؟ چی کار می کنه؟ خوابه یا بیدار؟ فهمیده یا نفهمیده؟ ازدواج کرده یا نه هنوز؟ و خلاصه از اینجور افکار. با هزار زحمت و فحش و دری وری نثار خودم کردن خوابم برد.
توی آرایشگاه بودم. باربد با لباس دامادی دنبالم اومد. دسته گلش ربان سیاه داشت! از آرایشگاه بیرون اومدم و با هم سوار ماشینش شدیم. باربد به طرف خونه ما رفت. تا به خودم بیام جلوی در خونه بودیم ... هیچ کس برای استقبال بیرون نیومد. با تعجب متوجه ماشین دیگه ای شدم که جلو در، گل زده پارک شده بود. ماشین گل زده شبیه ماشین خودم بود، فقط رنگش فرق می کرد. سیاه بود! ماشین داریوش بود ...دست تو دست باربد وارد باغ خونه شدیم. همه جا چراغونی بود و همه نشسته بودند. با وارد شدن ما همه ساکت شدند و به ما نگاه کردند. انتهای جاده تو جایگاه عروس و داماد، عروس و داماد دیگه ای نشسته بودن. با باربد نزدیکشون رفتیم. هر دو بلند شدن. روی صورت عروس تور انداخته بودن و به خاطر همین قیافه اش مشخص نبود، ولی داماد خود داریوش بود. کت و شلوار سیاهی به تن داشت با پیراهن سیاه و کروات سیاه! درست مثل همون روز نامزدی سپیده ... چند قدمی جلو اومد و به من نگاه کرد. تو نگاهش هیچ عشق یا تنفری دیده نمی شد. فقط غم بود که به وضوح توی اون دو گوی آبی رنگ بیداد می کرد. گیج شده بودم، اونجا جشن عروسی من و باربد بود یا داریوش و اون دختر ... می خواستم حرف بزنم ولی صدا نداشتم. داریوش جلوی باربد ایستاد، صورت باربد عین یه گوی یخی بی احساس بود ... داریوش دستش رو بالا برد و چنان سیلی محکمی به گوش باربد زد که صدای شکستن فکش رو حس کردم ... خون از بینی باربد جاری شد. قبل از اینکه بتونه از خودش دفاعی بکنه، رضا جلو اومد و از پشت دستاشو محکم گرفت. داریوش با مشت محکم به شکمش کوبید و فریاد زد" نامرد".
از فریاد داریوش از خواب پریدم! ساعت چهار صبح بود. قطره های عرق روی پیشونیم سر می خورد. نفس نفس می زدم. نمی دونستم معنی این خواب چیه؟ سرم به شدت درد می کرد و نبض شقیقه هام می زد. سرمو بین دستام گرفتم و محکم فشار دادم. دلم می خواست سرمو از تنم جدا کنم. مثل این بود که این سر برام بزرگ است و اصلاً مال من نیست. از بطری آب بغل دستم کمی آب خوردم. خشکی گلوم برطرف شد. دوباره سر جایم دراز کشیدم. بدنم خیلی کوفته بود. درست مثل این بود که بعد از مدت ها به کوهنوردی رفته باشم. چشمامو بستم. چرا داریوش دست از سرم بر نمی داشت ... صداش تو ذهنم می پیچید:
- نامرد ... نامرد ... نامرد ...
گوشامو گرفتم و زیر لب شروع به خوندن آیت الکرسی کردم. چیزی طول نکشید که دلم آروم گرفت، ذهنم آزاد شد و خوابم برد.
صبح با صدای مامان بیدار شدم. کنارم نشسته بود و آروم در حالی که با موهام بازی می کرد، صدام می زد. بلند شدم، نشستم سر جام. تعجب کردم که مامان اومده صدام بزنه چون سابقه نداشت این کار رو بکنه. اصولاً مژگان رو می فرستاد ... در حالی که چشمامو مالش می دادم، پرسیدم:
- مگه ساعت چنده که شما اومدید منو بیدار کنید؟
مامان لبخندی زد و گفت:
- اول سلام دوم اینکه ساعت یازده اس! دیدم بیدار نشدی، نگران شدم.

با حیرت گفتم:
- یازده؟!
- آره عزیزم ساعت یازده اس. مژگان دوبار اومد بیدارت کنه ولی بیدار نشدی ... من موندم که اینا دارن برای کی می یان خواستگاری؟ برای یه دختری که اینقدر تنبله؟
خواستگاری!!! وای خدای من ... در حالی که چیزی نمونده بود گریه ام بگیره، گفتم:
- چرا من بیدار نشدم؟ امروز دانشگاه داشتم.
- اگه هم بیدار می شدی من نمی ذاشتم بری. مگه الکیه؟ امروز قراره برات خواستگار بیاد. باید خونه باشی کمک کنی.
- مامان! من باید می رفتم.
مامان از جا بلند شد، پرده های اتاقم رو کنار زد و گفت:
- دیگه مامان مامان نداره. حالا که نرفتی پاشو پاشو خودتو لوس نکن. اول یه چیزی بخور که تا دو ساعت دیگه و وقت ناهار دل ضعفه نگیری.
داشتم از تخت پایین می اومدم که یه دفعه سرم گیج رفت و اگه مامان کنارم نبود، حتماً خورده بودم زمین. مامان در حالی که محکم بازویم رو گرفته بود گفت:
- خدا مرگم بده. چت شد مامان؟ چرا اینطوری شدی؟
خودمم نمی دونستم چه مرگمه. دستمو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:
- نمی دونم.
مامان با اخم گفت:
- بفرما دیگه. اینم عواقب تا ساعت یازده ظهر خوابیدنه. آخه مادر من تو عادت نداری، اینطوری می شی. اصلاً اتاقت بوی خواب گرفته. بیا بیا برو توی دستشویی دست و صورتت رو بشور.
در حالی که به کمک مامان به طرف دستشویی می رفتم، گفتم:
- می رم حموم مامان اینطوری بهتره حالم یه خورده جا می یاد.
مامان گفت:
- باشه عزیزم هر طور صلاح می دونی، ولی اینو بدون که هیچ دلم نمی خواد شب پیش مهمونا با سر و روی آشفته و ژولیده حاضر بشی. تو باید مرتب و منظم باشی و ارزش خودت رو به اونا بفهمونی. اگرهم که می دونی حالت واسه امشب خوب نمی شه، زودتر بگو تا من به اون بنده خدا ها خبر بدم امشب نیان.
در حالی که دمپایی های حمام رو پا می کردم گفتم:
- نه من خوبم لازم نیست قرارو به هم بزنید. یه دوش بگیرم حالم خوب می شه.
با زدن این حرف وارد حمام شدم و در رو بستم. دوش آب گرم کمی حالم رو بهتر کرد و من رو از فکر و خیال بیخود بیرون کشید. همه اش توی فکر اون خوابی بودم که دیشب دیدم. با خودم می گفتم:
- واسه چی داریوش باید بیاد به خواب من؟ برای چی باید اون طور نگام کنه؟ برای چی باید باربد رو بزنه و برای چی رضا هم باید طرفدار اون باشه؟! رضایی که یه روز می خواست بره و به قول خودش حال داریوشو بگیره و خودم جلوشو گرفتم! و اون فریاد داریوش که به باربد گفت نامرد. مگه باربد چه نامردی در حق داریوش کرده بود؟
با خودم گفتم:
- این فکرا همه الکیه. این خواب نمی تونه معنی درستی داشته باشه! فقط به خاطر اینه که قبل از خواب خیلی بهش فکر می کردم. به خاطر همون فکرای بیخود بود که این خواب آشفته رو دیدم. آره به خاطر همینه علت
دیگه ای نمی تونه داشته باشه.
بعد از دوش از حمام بیرون اومدم و مشغول خشک کردن موهام شدم. موهایم حدوداً تا ده سانت زیر باسنم می رسید و خاصیت جالبی داشت که وقتی خیس می شد، فر و حالت دار می شد. اما به محض خشک شدن لخت و صاف می شد. من از موهای خیسم بیشتر خوشم می اومد، ولی مجبور بودم خشکش کنم که سرما نخورم. به خاطر بلندی موهام سشوار کشیدنش سخت شده بود، اما هنوز هم به تنهایی از پس این کار بر می یومدم. تند تند موهامو خشک کردم و یه دست بلوز و شلوار نخی راحت تنم کردم. از اتاق خارج شدم که برم پیش رضا. دلم
می خواست هم ببینم تو چه وضعیتی است، هم از دلش در بیارم. اصلا میل به صبحونه خوردن نداشتم. ترجیح می دادم تا ناهار پیش رضا باشم. نمی خواستم از من رنجیده خاطر باشه. درست که من لجباز و یک دنده بودم و به حرفش گوش نمی کردم، ولی خوب اونقدر هم دل نازک بودم که نتونم ببینم با من قهره. به طرف اتاقش رفتم. نفس عمیقی کشیدم، لبخند کمرنگی روی لبهام جا گرفت. دستگیره در رو گرفتم و به طرف پایین کشیدم، ولی در قفل بود و باز نمی شد. خنده روی لبهام ماسید! چند بار دیگه امتحان کردم، ولی باز نمی شد. صداش هم که کردم کسی جواب نداد. رضا هیچ وقت در اتاقش رو قفل نمی کرد، مگه مواقعی که به مسافرت چند روزه می رفت. با صدای بلند مژگان رو صدا کردم. مژگان خیلی سریع حاضر شد ...

بله خانم؟ با من کاری داشتین؟
- آره ببینم مژگان تو می دونی رضا کجا رفته؟
- راستش نه فقط دیدم که از در رفتن بیرون. دیگه نمی دونم کجا رفتن.
- چیزی همراهش نبود؟ ساکی چمدونی؟
- چرا یه کوله پشتی فقط همراهشون بود. همون کوله پشتی بزرگ مشکی کرمه که واسه کوهنوردی خریده بودن.
آه از نهادم بر اومد. پس حدسم درست بود! رضا رفته بود سفر. اون هم درست روز خواستگاری خواهرش. اون با اینکارش مخالفتش رو نشون داد. مخالفتی که نمی دونستم از کجا سرچشمه می گیره! با اعصابی خراب مژگان رو مرخص کردم و خودم به اتاقم رفتم. بی معطلی به طرف تلفن رفتم و شماره گوشی رضا رو گرفتم، ولی صدایی ضبط شده هر بار این جمله رو تکرار می کرد:
- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!
اینقدر عصبانی شدم که حد نداشت. این کارهای رضا چه معنی داشت؟ گوشی رو سر جایش گذاشتم و از اتاق رفتم بیرون. مامان تو سالن پذیرایی مشغول دستور دادن به خدمتکارها بود:
- اون گلدون رو بذار این طرف. گلای اون یکی رو عوض کن. چرا اون مبلو اون جوری گذاشتی؟ بکشش این طرف. روی اون میز چیزی نذار مال پذیراییه.
با صدای بلندی گفتم:
- مامان!
مامان برگشت به طرفم و گفت:
- چته چرا داد می زنی زهر ترک شدم! این چه قیافه ایه؟ چرا این شکلی هاشول شدی؟
- مامان رضا کو؟
مامان دستش رو روی پیشونیش گذاشت و گفت:
- حرف این پسره رو نزن که اعصابم خورد می شه! معلوم نیست چه مرگشه؟
- کجا رفته مامان؟
- چه می دونم! صبح ساعت هفت اومده به من می گه من دارم با دوستام می رم بیرون. منم که خواب بودم بهش گفتم برو، ولی برای شب بیای ها، مهمونا که می یان تو هم باید باشی.
خندید و گفت:
- شرمنده من دارم واسه سه روز می رم ویلای یکی از بچه ها توی کرج!
یک دفعه خواب از سرم پرید گفتم:
- یعنی چه؟ هر جا می خوای بری برو، ولی امروز نمی شه. ما آبرو داریم. نا سلامتی داره واسه خواهر تو خواستگار می یاد!
ولی آقا شونه هاشون رو بالا انداختن و گفتن:
- به من چه؟ مگه من گفتم بیان؟ من که گفتم اصلاً ازش خوشم نمی یاد.
اینقدر تعجب کردم که نگو! بهش گفتم:
- چی داری می گی؟ مثلاً خواهر اون پسر قراره زن تو بشه!
اونم گفت:
- حساب مهستی با باربد جداس. حالا هم به من مربوط نیست! من از خیلی وقت پیش این برنامه رو ریختم. نمی تونم به هم بزنمش. می خواین دخترتون رو بدین به این آقا، بدین. ولی من نیستم.
اینقدر تعجب کرده بودم که نمی تونستم حرف بزنم! رضا هم که دید چیزی نمی گم، خداحافظی کرد و رفت. تا دو ساعت داشتم از دستش حرص می خوردم و بالا پایین می پریدم، ولی چه فایده؟ بابات هم که فهمید فقط گفت:
- ولش کن. اون باید با خودش کنار بیاد. به هر حال پسره غیرت داره!
با تعجب گفتم:
- بابا این حرفو زد؟
- آره اصلاً نگفت زن تو داری اینجا بال بال می زنی، یه وقت نمیری، سکته نکنی! انگار نه انگار برگشته به من
می گه الکی داری جوش می زنی. اینطوری که اون بر نمی گرده. پس دیگه ولش کن. بعدش هم آقا رفتن سر کار.
روی مبلی ولو شدم و گفتم:
- اینجا یه خبری هست. مطمئنم یه چیزی هست که من ازش خبر ندارم.
مامان هم کنارم نشست و گفت:
- آخه مثلاً چی؟
- همین کارای رضا. قبلاً همیشه می گفت کی می شه خانوم کوچولو عروس بشه. حالا پا شده رفته! اونم درست سر قضیه خواستگاری کسی که می دونه من قبولش کردم.
- ولشون کن. مردا سر و ته یه کرباسن. بیخود نباید برای این موجودات حرص و جوش بخوری. چون جز پیری چیزی برات نداره.
خنده ام گرفت. در حالی که می خندیدم گفتم:
- مامان!
- راست می گم خوب! نگاه کن اون از بابات، اونم از داداشت. حالا خدا به دادت برسه با شوهر آینده ات.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- نخیر باربد خیلی هم پسر خوبیه. راستی مامان به بابا بگو یه تحقیق درست و حسابی بکنه، سر از کارش در بیاره. به هر حال کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
- باشه حتماً. قراره بعد از این مجلس بابات یکی رو بفرسته واسه تحقیق. خونواده اش که خوبن. انشاالله خود پسره هم خوبه. یعنی ما که تا حالا ازش بدی ندیدیم.
از جا بلند شدم و گفتم:
- معلومه که خوبه! اگه بد بود که من انتخابش نمی کردم.
داشتم به سمت اتاقم می رفتم که مامان از پشت سر گفت:
- برو سالن غذا خوری وقت ناهاره.
راهم رو به طرف سالن ناهار خوری کج کردم.
کت و دامن سفید رنگی پوشیدم و موهامو ساده بستم. اصلاً حوصله نداشتم، ولی مجبور بودم برای اینکه کسی به بی حوصلگیم شک نکند یه خورده آرایش کنم. بعد از آرایش مختصر صورتم نگاهی به ساعت کردم. دقیقاً ساعت هفت بود. دیگر کم کم پیداشون می شد. با صدای در به خودم اومدم. در حالی که صندل های راحتی ام رو پا می کردم، گفتم:
- بفرمایید.
مژگان در رو باز کرد و داخل شد. چرخی زدم و گفتم:
- چطوره؟
لبخندی زد و گفت:
- عالیه! مهموناتون حدود ده دقیقه اس که اومدن. مامانتون گفتن بیام صداتون کنم که بیاین بیرون.
- خیلی خوب باشه تو برو منم می یام.
بعد از رفتن مژگان آخرین نگاه رو تو آینه به خودم انداختم. به دختر درون آینه گفتم:
- تو که اصلاً هول نیستی هان؟
خنده ام گرفت. چیزی که اصلاً حسش نمی کردم، اضطراب بود. با خونسردی از اتاق خارج شدم و با قدمای شمرده وارد پذیرایی شدم. گلنوش خانم اول از همه متوجه من شد و به به چه چه کنون از جا بلند شد. با صدای بلند سلام کردم و به طرف گلنوش خانم رفتم. کت و دامن مشکی رنگی پوشیده بود که روش با منجق کار شده بود و حسابی برق می زد. بعد از اون با خانم مسنی دست و روبوسی کردم و از شباهتش با گلنوش خانم فهمیدم که مادر بزرگ باربده. بعد از اون نوبت به مهستی رسید. در حال بوسیدن گونه ام با ذوق گفت:
- خیلی خوشحالم از اینکه داری زن داداشم می شی رزا. دیشب تا حالا نتونستم از زور خوشحالی بخوابم.
یکی از نگرانی هایی که این مدت داشتم این بود که مهستی جریان داریوش رو می دونست. نگران بودم حرفی به باربد بزنه، همونطور آروم گفتم:
- به باربد که در اون رابطه چیزی نگفتی.
چشمکی زد و گفت:
- مگه دیوونه ام؟
     
#46 | Posted: 18 Oct 2013 20:13
رمان تقاص پست34


خیالم راحت شد با لبخند ازش جدا شدم و با آقای شفیعی که توی کت و شلوار مشکی بسیار با وقار و پر ابهت بود دست دادم. بعد از اون هم نوبت به باربد رسید. کت و شلوار آبی رنگی پوشیده بود با کروات سورمه ای. درست همرنگ آسمون شده بود. زیر لب زمزمه کردم:
- لعنتی! درست رنگ چشمای اون عوضی.
دستم رو جلو بردم و آروم گفتم:
- خوش اومدین.
در حالی که دستم رو به گرمی می فشرد آهسته گفت:
- چقدر ناز شدی.
لبخندی زدم و روی مبلی کنار بابا نشستم. صحبت سر کار و مسائل اقتصادی بود. یه در این رابطه صحبت کردن و بعدش هم بحث کشیده شد سر جوونها که قصد ازدواج دارن، ولی توقعات بالا مانع ازدواجشونه. مهستی که طرف دیگه من نشسته بود، آروم گفت:
- از رضا خبر نداری؟
به همون آرومی گفتم:
- نه صبح زود رفته. مگه به تو چیزی نگفت؟
- چرا بهم زنگ زد و گفت نمی دونسته امشب قراره ما بیایم خونتون و از قبل با دوستاش برنامه ریختن. رزا، جون من رضا راست گفت؟ یا اینکه با باربد موافق نیست؟
اخم کردم و گفتم:
- مهستی این زندگی منه و خودم حق دارم در موردش تصمیم بگیرم.
بعد به دروغ برای اینکه مهستی ناراحت نشه گفتم:
- ناراحتی رضا بیشتر به خاطر اینه که فکر می کنه من هنوز به فکر داریوشم. اون نمی خواد من در حالی ازدواج کنم که دلم پیش کس دیگه ایه، ولی خبر نداره که من دیگه حالمم از داریوش بهم می خوره.
مهستی لبخند شیرینی زد و گفت:
- غصه نخور. بالاخره می فهمه. بعدشم مطمئن باش اگه من مطمئن نشده بودم که دیگه هیچ احساسی نسبت به داریوش نداری، عمراً نمی ذاشتم باربد بهت دل ببنده.
با تعجب گفتم:
- مگه تو می دونستی؟
خندید و گفت:
- آره باربد از همون شب اول بهم گفت که از تو خیلی خوشش اومده و کلی در موردت از من سوال کرد. هر بار که تو رو می دید پدر منو در می آورد. هر شب که با هم می رفتین بیرون بعدش باربد تا چند روز کیفش کوک بود. البته خیلی زودتر از اینها انتظار داشتم که برای خواستگاری از تو اقدام کنه ولی وقتی می دیدم دست روی دست گذاشته با خودم می گفتم لابد در مورد علاقه اش به تو اشتباه کردم. تا اینکه چند وقت پیش ازم خواست که ازت خواستگاری کنم. منم بهش گفتم به من مربوط نیست خودت برو بهش بگو. تا چند روز توی خونه موند و بیرون نرفت. توی اتاقش داشت فکر می کرد که چطوری بهت بگه. بعدشم که اونطوری تصادفی تو رو دیده بود و بهت گفته بود. نمی دونی چه ذوقی می کرد که تو بهش جواب مثبت دادی. حلقه ای هم که بهت داده رو با هم خریدیم، توی داشبورد ماشینش گذاشته بود تا به وقتش بهت بده ...
بعد دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- کوش؟
- در ا.ردم، نمی خواستم مامان اینا چیزی بفهمن ... خیلی بدجنسی که زودتر به من نگفتی!
با صدای سرفه باربد حرفم نا تموم موند. همینطور که ما ساکت شدیم بقیه هم ساکت شدند. آقای شفیعی با خنده گفت:
- باربد جان مثل اینکه حوصله ات سر رفت.
باربد لبخندی شرمنده زد و سرش رو زیر انداخت. آقای شفیعی و بابا زدن زیر خنده و آقای شفیعی رو به بابا گفت:
- آقای سلطانی اینا جوونای امروزی هستن. صبر و حوصله ندارن که به حرفای ما گوش کنن. دوست دارن زود کارشون راه بیفته برن پی کارشون. خوب حالا که باربد اینقدر عجله داره، ما هم از اینجا به بعد می ریم سر اصل مطلب.

بابا هم با لبخند گفت:
- خواهش می کنم بفرمایید.
- غرض از مزاحمت این بود که می خواستم رزای عزیزمو برای پسرم باربد خواستگاری کنم ... راستش من زیاد توی اینطور موارد وارد نیستم. خوب راستش بار اوله که می یایم خواستگاری. فقط می تونم بگم که این دو تا جوون خودشون مختارن که زندگی آینده اشون رو هر طور دوست دارن پایه ریزی کنن. من که ریش و قیچی رو به دست اونا می دم.
بابا هم حرف آقای شفیعی رو تایید کرد و گفت:
- من هم کاملاً با شما موافقم.
- خوب پس حالا که اینطوره بهتره این دو تا جوون برن یه گوشه ای و با همدیگه سنگاشون رو وابکنن. شما که مخالف نیستین؟
- خواهش می کنم ... دخترم، رزا آقای مهندس رو راهنمایی کن.
باربد زودتر از من برخاسته و منتظر بود. لبخندی نثارش کردم و به راه افتادم. قسمت انتهایی سالن اونقدر از اینجا دور بود که صدامون به گوش کسی نمی رسید. درست تو سه گوشه سالن روی یکی از مبل های بزرگ سلطنتی نشستم. باربد هم کنارم نشست و گفت:
- باورم نمی شه!
- که چی؟
- اینکه تو داری زن من می شی.
خندیدم و گفتم:
- خیلی خوش خیالی آقا! هنوز نه به باره نه به داره، تو خودتو بردی توی جلد دامادی؟
اخمی کرد و گفت:
- تو جواب مثبت رو به من دادی، نمی تونه دبه کنی!
- خیلی خوب بابا. چرا ناراحت شدی؟ اگه تو با من مهربون باشی مطمئن باش نظر من عوض نمی شه.
لبخندی زد و گفت:
- خیلی خوب حالا ما باید در مورد چی حرف بزنیم؟
- راستش نمی دونم معمولاً اینجور وقتا چی بهم می گن؟
با حساسیتی کاملاً مشخص گفت:
- من از کجا باید بدونم؟ من که تا حالا خواستگاری نرفتم، ولی تو باید خوب بدونی. چون اینطور که شنیدم خواستگارای زیادی داشتی.
از حسادتش خنده ام گرفت و گفتم:
- پس برو خدا رو شکر کن که تو انتخاب شدی.
اونم خندید و گفت:
- اون که حتماً! باید به سلیقه ات آفرین بگم.
- اُه اُه چه سر خود معطل! اونی که باید تبریک بگه منم نه تو. کجا بهتر از من گیرت می یومد؟
با لبخند گفت:
- هر جا که اراده کنم!
از شوخیش دلخور شدم و گفتم:
- پس اینجا اومدی برای چی؟ برو سراغ یکی از همونا.
زد زیر خنده و گفت:
- رزای حسود من ...
- نیست که شما حسود نیستی؟
- دارم باهات شوخی می کنم عزیزم! وگرنه خودم خوب می دونم که حسود تر از من رو خدا نیافریده!
بهش چشمک زدم و خندیدم، خم شد به طرفم، همزمان از گوشه چشم نگاهی به مامان باباها انداخت که بی توجه به ما مشغول گپ زدن بودن و گفت:
- بذار خانوم خونه م باشی اونوقت نشونت می دم جواب این شیطنت هات چیه!

خجالت کشیدم و سرمو زیر انداخت، دستمو گرفت و گفت:
- تا کسی حواسش نیست ...
بعد آروم روی دستمو بوسید ... بعدش هم با لبخند گفت:
- خوب می دونی من الان باید از تو بپرسم خانوم سلطانی شما چه انتظاری از شوهر آینده تون دارین؟
با تک سرفه ای توی قالب جدی فرو رفتم و گفتم:
- خوب آقای شغیعی توقع زیادی ندارم! فقط مهربون باشه، دوستم داشته باشه، بهم وفادار باشه و از هر لحاظ تامینم کنه.
باربد زد زیر خنده و گفت:
- خوبه اولش هم گفتی توقع زیادی نداری!
با دلخوری گفتم:
- زیاده؟
دستمو فشار داد و گفت:
- نه عزیزکم. کم هم هست. رزا تو خیلی نازک نارنجی هستی، من با تو شوخی می کنم، اما تو خیلی زود بهت بر
می خوره و دلخور می شی. بهت گفته بودم خوشم نمی یاد از این اخلاق ...
حق با باربد بود. طاقت هیچ گونه ناملایمتی رو از طرف جنس مذکر نداشتم. تا وقتی که بچه بودم رضا و بابا و سام همیشه دور و برم بودن و کمتر از گل به من نمی گفتن، مگر در موارد خیلی خاص و نادر! بعد از اونا هم داریوش بود که می تونم با جرئت بگم همین او بود که باعث شد لوس و نازک نارنجی بشم. داریوش همیشه کمترین حرفش قربون صدقه بود. حالا دلم می خواست باربد هم مثل اون باشه! ولی مسلماً این توقع زیادی بود. چون داریوش محبتش واقعی نبود و نقش بازی می کرد. با صدای باربد به خودم اومدم:
- حواست کجاس رزا از دست من ناراحت شدی؟
- نه نه ببخشید حق با توئه. من یه خورده زیادی لوس بازی در می یارم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- خانوم من کم کم بیاد بزرگ بشه ...
وای خدای من این عین جمله ای بود که یه روز داریوش بهم گفت! آهی کشیدم و گفتم:
- فکر می کنم دیگه بهتره برگردیم پیش بقیه.
- هرچی شما دستور بفرمایید، ولی این حرف زدن مارو هم باید توی دفتر رکوردهای گینس ثبت کنن. حرفامون در مورد همه چیز بود، جز ازدواج!
خنده ای زورکی کردم و همراه باربد به سمت بقیه رفتیم. همه با دیدن ما ساکت شدن و آقای شفیعی گفت:
- خوب بچه ها به نتیجه رسیدین؟
باربد زودتر از من گفت:
- من و رزا خانم با هم مشکلی نداریم.
صدای پس مبارکه بلند شد و بعد از اون بوسه ها بود که به سمتمون روان شد. دلم خیلی گرفته بود. معمولاً دخترها اینجور وقتها خیلی خوشحالند، ولی من انگار دلم پوسیده بود. خیلی دلم می خواست رضا هم بود و قبل از همه به من تبریک می گفت. حتماً یه روز این کارش رو تلافی می کردم. اون روز تقریباً همه کارها انجام شد. مهریه من هزار سکه بهار آزادی تعیین شد که البته باربد پیشنهادش رو داد. منم قبول کردم. مراسم عقد و عروسی هم درست برای یک ماه بعد تعیین شد. بعد از صرف شام، وقت رفتنشون باربد گفت:
- کی بیام برای خرید و آزمایش بریم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- برای من فرقی نداره.
- پس من فردا صبح اینجام. کلاس که نداری؟
- نه کلاسم بعد از ظهره.
- خیلی خوب باشه تا فردا صبح مواظب خودت باش.
لبخندی زدم و گفتم:
- باشه تو هم همینطور.
- خداحافظ تا فردا.
- خداحافظ.
بعد از رفتنشون مامان و بابا شروع به تعریف و تمجید کردن و گفتن که خیالشون از بابت من و رضا راحت شده که توی خوب خانواده ای افتاده ایم. با خستگی بسیار گفتم:
- مامان بابا با اجازه تون من برم بخوابم. خیلی خسته ام. صبح هم باربد می یاد تا برای خرید و آزمایش بریم.
مامان گفت:
- برو عزیزم خیلی خسته شدی.
بابا هم گفت:
- خوب بخوابی عروس کوچولو!
با اعتراض و شرم گفتم:
- بابا!!
صدای خنده مامان و بابا همزمان بلند شد و منم در حالی که لبخند روی لبم بود، به اتاقم رفتم. باز یاد و خاطره داریوش آتیش به جونم زد. نمی دونم چرا این اتاق منو یاد اون می انداخت. با اینکه اون حتی یک بار هم اینجا نیومده بود. روی تختم ولو شدم و زیر لب گفتم:
- منم خوشبخت می شم. همه خوشبختی ها رو آقا داریوش قبضه نکرده. اگه اون با مریم جونش خوشبخته منم با باربد خوشبخت می شم.
بعد با تردید اضافه کردم:
- البته امیدوارم.
دستم رو روی پریز برق فشار دادم و با خاموش شدن چراغ زیر لحاف خزیدم.

* * * * * *

با صدای مهربون و گوشنواز مامان به صبح سلام کردم و چشمام رو با زحمت گشودم:
- رزا رزا عزیزم بیدار شو. باربد خیلی وقته که منتظرته.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-مگه ساعت چنده؟
- ساعت ششه عزیزم.
- چرا اینقدر زود اومده؟
- خوب مادر من تا شما بیاین توی این ترافیک به آزمایشگاه برسین و بعد هم مراکز خرید، دو ساعت طول می کشه. پاشو پاشو بیخود غر نزن.
از جا که بلند شد صدای مامان در اومد:
- رزا!
با تعجب گفتم:
- بله؟
- با همین لباسها گرفتی خوابیدی؟ چرا عوضشون نکردی؟
- حوصله نداشتم.
- وا چرا؟
- هیچی همینطوری آخه خیلی خسته بودم.
- رزا تو این روزا یه چیزیت می شه ها!
بی توجه به حرف مامان، در حال تعویض لباس یه دفعه یاد رضا افتادم و گفتم:
- مامان رضا نیومده؟
نه، زنگ زد و گفت فردا می یاد.

- نامرد!

- مهم نیست مامان. به دل نگیر اون از این دلخوره که چرا به نظرش اهمیت ندادیم.

- آخه مامان آینده من دست خودمه! خودم می دونم چی خوبه چی بد.

- می فهمم مادر اونم جوونه خودش پشیمون می شه.

شالمو روی سرم انداختم و گفتم:

- امیدوارم!

با مامان از اتاق خارج شدیم و به سالن نشیمن رفتیم. باربد با دیدنم بلند شد و گفت:

- سلام ساعت خواب.

مثل همیشه آراسته و شیک بود، گفتم:

- شرمنده باربد من نمی دونستم تو اینقدر زود می یای وگرنه زودتر حاضر می شدم.

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

- مهم نیست ولی سعی کن دیگه تکرار نکنی چون از انتظار کشیدن بیزارم.

اول فکر کردم لحنش شوخه، ولی با نگاهی به صورتش فهمیدم که کاملاً جدی حرف می زنه! دلخور شدم، ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:

- خوب من حاضرم بریم.

مامان گفت:

- وا کجا؟ تو هنوز صبحانه نخوردی.

قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدم باربد گفت:

- نه خاله جون ، برای آزمایش نباید چیزی بخوره. بعدش با هم صبحونه می خوریم ...

سپس رو به من گفت:

- بریم؟

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

- بریم.

در حین رفتن سوئیچ ماشینم رو از جا کلیدی برداشتم و رو به باربد گفتم:

- با ماشین من بریم؟

یه دفعه باربد ایستاد و گفت:

- لازم نکرده!

خیلی جا خوردم. این چه طرز حرف زدن بود؟ آروم گفتم:

- چرا؟

- واسه اینکه من می گم. مگه من ماشین ندارم؟

بعد سوئیچ رو که تو دستای خشک شده ام قرار داشت گرفت و سر جاش برگردوند و گفت:

- بریم.

بغض کرده بودم. اون به چه حقی با من اینطور حرف می زد؟ با ناراحتی دنبالش راه افتادم.

اون روز بعد از آزمایش خون سراغ خریدهامون رفتیم، به جز خرید حلقه اینقدر به من خوش گذشت که همه ناراحتی هام رو از یاد بردم. برای خرید حلقه با هم با توافق نرسیدیم، من زمرد دوست داشتم و باربد برلیان ... آخر مجبور شدم طبق نظر اون خرید کنم. بعد از ظهر حدود ساعت سه بود که به خونه برگشتم. اون روز هم به دانشگاه نرسیدم. جلوی در از هم خداحافظی کردیم، من که داخل شدم باربد هم رفت.
تموم کارا به سرعت انجام شد. لباس عروس رو از یکی از بهترین مزون های لباس عروس تهران انتخاب کردیم. اخلاق باربد خیلی خوب بود جز مئاقعی که کاری می کردم که به غرورش بر می خورد. مثل جریان ماشین! داشتم روی خودم کار می کردم که کمتر باعث دلخوریش بشم، اما بازم بعضی وقتا یادم می رفت. باید عوض می شدم، اما این عوض شدن واقعا برام سخت بود
رضا سه روز بعد از خواستگاری من برگشت. من که باهاش قهر بودم اصلا محل بهش نذاشتم، اما خود رضا اومد سراغم، کلی ازم عذر خواهی کرد و خواست که ببخشمش. این رفتار ضد و نقیضش پاک منو حیرت زده می کرد، ولی مهم این بود که پشیمون شده بود. روز جشن، روز سی ام مهر ماه بود و مصادف با ولادت یکی از امامان. صبح زود به آرایشگاه رفتم. همراهای من سپیده و مهستی بودند. یکی خوشحال و یکی غمگین. مهستی فوق العاده خوشحال بود و مرتب قربون صدقه من می رفت، ولی سپیده خوشحال به نظر نمی رسید.
می دونستم که اصلاً از باربد خوشش نمی یاد و فقط به احترام منه که چیزی نمی گه. خیلی جالب بود که سپیده و مهستی، هر دو زودتر از من نامزد کرده بودن ولی هیچ کدوم هنوز سر خونه زندگی خودشون نرفته بودن. رضا که منتظر بود درسش تموم بشه، آرمین هم هنوز درگیر کارش بود.
قرار بود عقد و عروسی همزمان برگزار بشه. مراسم عقد تو باغ خونه ما بود و عروسی تو باغ خونه باربد اینا. البته باغ اونا خیلی کوچکتر از باغ خونه ما بود، ولی کل خونواده شفیعی اصرار داشتن که رسوم رو زیر پا نذاریم و مراسم عروسی توی خانه داماد برگزار بشه. ما هم به ناچار قبول کردیم. ساعت هشت صبح بود که باربد ما سه نفر رو به آرایشگاه برد. از همون اول منو به اتاقی بردن و در رو بستن. موهام طبق معمول بالای سرم جمع شد و صورتم زیر آرایشی غلیظ فرو رفت. حدود ساعت دو بعد از ظهر لباس بلند و سنگین عروس رو پوشیدم و جلوی آینه رفتم. از خودم خوشم اومد، خیلی خوشگل شده بودم! وقتی از اتاق خارج شدم، جیغ مهستی و سپیده همزمان در اومد:
- وای خدای من رزا تویی؟
چرخی زدم و گفتم:
- پس می خواستین کی باشه؟
     
#47 | Posted: 18 Oct 2013 20:13 | Edited By: Alijigartala
رمان تقاص پست۳۵

سپیده گفت:
- خدای من! درست شکل عروسکای پشت ویترین شدی. باورم نمی شه که واقعی باشی!
مهستی هم گفت:
- الهی فدای زن داداش خوشگل خودم بشم. خدا به داد باربد برسه.
خندیدم و گفت:
- هنوز نیومده؟
- نه هنوز. بهش زنگ زدیم تا یه نیم ساعته دیگه پیداش می شه.
- وای نیم ساعت دیگه؟ من که تا اون موقع می میرم از گرما!
سپیده ناخناشو آروم روی صورتش کشید و با خنده گفت:
- وا خدا مرگم بده! مسی جون مثل اینکه رزا قبل از آقا داداش تو دیوونه شده. وسط پاییز می گه گرمه!
مهستی غش غش خندید و گفت:
- خوب حقم داره. توی این لباس آدم واقعاً گرمش می شه. تو که خودت می دونی.
سپیده که توی اون لباس نارنجی و جیغ همراه با اون آرایش نارنجی خیلی ناز و ملوس شده بود، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- خوب آره من تجربه دارم، واقعاً گرم می شه!
از ادا اطوار سپیده من و مهستی زدیم زیر خنده. روی کاناپه های وسط سالن نشستیم و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن و هر هر خندیدن. با اینکه آرایشگر توصیه کرده بود که زیاد نخندم، ولی نمی تونستم در برابر اداها و حرفای سپیده جلوی خودمو بگیرم. در همون حال یکی از شاگردایی که اونجا بود از پنجره نگاهی به بیرون کرد و گفت:
- آقا داماد تشریف آوردن.
سریع شنلم رو روی دوشم انداختم و به طرف در رفتم. سپیده و مهستی هم مانتوهاشون رو پوشیده و همراهم اومدن. باربد به همراه دو فیلمبردار بیرون در منتظرم بودند. با قدم های آرام و شمرده نزدیکش رفتم. از حالت چهره اش به خنده افتادم. چشماش گشاد شده بود و شاید حدود سی ثانیه بدون پلک زدن فقط نگام کرد و قصد جلو اومدن نداشت. با تشر فیلمبردار با قدمای شمرده جلو اومد و دسته گل رو که از گلای مریم و زنبق تشکیل شده بود به دستم داد. دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
- ممنون.
سپس چرخی زدم و گفتم:
- چطوره؟

لبخندی روی لباش ظاهر شد و گفت:
- عالیه! باید به سلیقه خودم آفرین بگم.
خودش هم خیلی خوش تیپ شده بود. کت شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن مشکی و کروات نقره ای ... واقعا که باربد باید مدل می شد!!! جلو اومد و بازوش رو در اختیارم گذاشت. بازوش رو محکم گرفتم و با هم به طرف ماشین رفتیم. رضا و آرمین هم جلوی در ایستاده بودن. از قیافه های گرفته اونا چیزی دستگیرم نمی شد. با به حرکت در اومدن ماشین، اونا هم دنبالمون راه افتادن. باربد گفت:
- ببینم نکنه امشب من و تو رو بکشن؟
- واسه چی؟
چشمکی بهم زد و گفت:
- خوب می دونی دختر به نازی تو و در موقعیت تو مطمئناً کلی هم خاطر خواه داره دیگه، نداره؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- خوب که چی؟
- خوب اگه امشب یکیشون هوس انتقام کنه و ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- بس کن باربد!
خندید وگفت:
- خوب ببخشید خانم ترسو.
مشتی حواله بازوی محکمش کردم و گفتم:
- اصلاً هم نترسیدم، ولی دوست ندارم بهترین روز زندگیمونو با این حرفا خراب کنیم.
بازوش رو ماساژ داد و گفت:
- بله حق با شماست.
بقیه راه تو سکوت سپری شد. جلوی باغ که نگه داشت خوابم یادم اومد و سریع اطراف رو نگاه کردم. جمعیت زیادی برای استقبال اومده بودن بیرون، خبری هم از ماشین داریوش نبود. نفس آسوده ای کشیدم و به کمک باربد که در رو برام باز کردم و بود و دستشو به سمتم دراز کرده بود پیاده شدم. عکاس تند تند از زاویه های مختلف عکس می گرفت. میون هل هله و شادی اطرافیان به خصوص بابا و مامان داخل شدم. به کمک باربد به جایگاه عروس و داماد رفتیم.
توری سفید روی سرمون گرفتن و سپیده شروع به ساییدن قند روی سرمون کرد. باربد دستمو گرفته بود توی دستش و آروم با شست انگشتش نوازشش می کرد. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. مهریه همون بود که تعیین شده بود. بعد از سه بار خوندن با صدایی که از زور ترس از آینده می لرزید، بله را گفتم!
زمان متوقف شد، داریوش کنار رفت ... من موندم و باربد ... من موندم و اینده ای که قرار بود با باربد بسازم ... مرد زندگیم شد باربد ... اسمش رفت توی شناسنامه و حلقه اش توی دستم فرو رفت ... من زن باربد شدم ... فقط باربد! همه شروع به پایکوبی کردن. سپیده و مهستی به طرف ما اومدن و به زور بلندمون کردن. نمی دونم چرا اینقدر حالم بد بود! قلبم بدجور توی سینه بیقراری می کردو، باربد رو دوست داشتم و مفتخر بودم از داشتنش ... اما حال خوبی هم نداشتم و دلیلش رو نمی دونستم. بعد از همراهی با اونا تا آخر آهنگ، باربد گفت:
- عزیزم چرا اینقدر رنگت پریده؟ چیزی شده؟
به زور گفتم:
- نه فقط خسته ام. فکر کنم ...
- خسته ای؟ چرا؟ حالا که تازه ساعت پنجه. یه ساعت دیگه تازه مراسم عروسی شروع می شه.
- نمی دونم چمه، ولی اگه یه کم استراحت نکنم به مراسم عروسی نمی کشم و از حال می رم.
باربد با کلافگی دستش رو داخل موهاش برد و گفت:
- ببین با خودت چی کار می کنیا! اینا همه اش از استرسه! عزیز من آروم باش، دستت یخ زده! چیزی عوض نشده ... من و تو ازدواج کردیم و قراره با هم خوشبخت باشیم ... خوب؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- می دونم باربد ... اما باید استراحت کنم ...
سرشو به نوشنه تفهیم تکون داد و گفت:
- خیلی خوب تو اینجا بشین تا ببینم چی کار می تونم بکنم.
بعدش از من فاصله گرفت و به سمت رضا رفت. چند دقیقه بعد همراه اون به طرفم اومدن. رضا با نگرانی گفت:
- چته رزا؟ چیزی شده؟
به زور لبخندی زدم و گفتم:
- نه نه فقط یه خورده خسته ام. بیشتر به خاطر یک جا نشستن توی آرایشگاست.
رضا لبخندی تلخ زد و گفت:
- پاشو خواهر گلم. پاشو ببرمت توی اتاقت. اونجا از سر و صدا آسوده ای.
به سختی از جا بلند شدم و در حالی که به بازوان قوی رضا و باربد چنگ می زدم، به سمت اتاقم رفتم. رضا منو روی تخت خوابوند و گفت:
- چند لحظه چشماتو ببند. الان برات یه قرص مسکن هم می یارم.
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد. باربد دستمو گرفت و گفت:
- از چیزی ناراحتی؟
چشمامو باز کردم، لبخند خسته ای به صورت ناراحتش زدم و گفتم:
- نه از چی؟
- چه می دونم. نکنه مامان یا مهستی حرفی بهت زدن؟ آره؟
خنده ام گرفت و گفتم:
- نه بابا بنده خداها از گل کمتر به من نگفتن.
دستشو گذاشت روی پیشونیم ... آروم نوازشم کرد و گفت:
- پس چت شده عزیزم، تو الان باید خوشحال باشی و پر از انرژی مثل من که روی پا بند نیستم! چرا اینقدر حالت خرابه!؟ داری نگرانم می کنی!
با کلافگی گفتم:
- گفتم که فقط خسته ام و نیاز به آرامش دارم.
باربد از تند حرف زدنم ناراحت شد و گفت:
- خیلی خب! من دیگه هیچی نمی گم ، شما به استراحتت برس ...
عصبانی شدم و با خشم گفتم:
- باربد تو چرا همه چیزو بد برداشت می کنی؟ واقعاً که خیلی منفی گرایی!
باربد در حالی که چتری های بلند را از روی صورتم کنار می زد، با لبخند گفت:
- من منفی گرا نیستم عزیزم ... تو الان اعصابت خیلی متشنجه، بهتره هر دو سکوت کنیم! باشه ... فقظ چشماتو ببند ...
بعد سرش رو پایین آورد و آروم دو سه بار پشت سر هم لاله گوشم رو بوسید، همه استرسم پر زد ... با بوسه اول شوکه شدم، با بوسه دوم بی اراده ملافه تختم رو چنگ زدم و با بوسه سوم داغ شدم. بوسه چهارم رو که زد خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و باربد سریع ازم فاصله گرفت ... گوش ها و گونه خودش هم سرخ شده بود. نفسم رو فوت کردم و نشستم. رضا با یک لیوان آب و قرص داخل شد و گفت:
- پاشو پاشو ناز نازی خانم که همه دارن سراغتو می گیرن. پاشو اینو بخور تا بریم بیرون. الان دیگه کم کم باید بریم خونه باربد اینا.
حسابی بدنم داغ شده بود و اصلا یادم رفته بود حال نداشتم. با این وجود قرص رو از دست رضا گرفتم و با یه قلوپ آب فرستادمش پایین ... نگاه باربد روی من هنوزم پر از عطش خواستن و تمنا و شیطنت بود... سعی کردم نگاش نکنم، وقتی شرمم رو دید خنده اش گرفت. اما جلوی رضا خودشو کنترل کرد. به کمک رضا و باربد به جشن برگشتم. حالم خیلی بهتر شده بود. باربد حسابی حواسمو پرت کرده بود ... ساعت هفت بود که همه به سمت باغ آقای شفیعی روان شدیم. تا آخر شب همه اش رقص بود و رقص بود و رقص ... باربد عاشق رقص من شده بود و با اینکه خودش خیلی هم ایرانی رقصیدن رو بلد نبود اما مجبورم می کرد پا به پاش با همه آهنگا برقصم. ساعت دوازده شب بالاخره شام سرو شد. اما بعد از اون بازم جشن ادامه داشت و بزن بکوب تا ساعت دو طول کشید ... نوبت عروس کشون که رسید بی توجه به اینکه عروسم خودم هم توی ماشین شیطنت می کردم و داد باربد رو در می آوردم. اون از میم خواست سنگین تر رفتار کنم و من سر به سرش می ذاشتم ... می دونم دیوونگی هامو دوست داره ... چون دعوام می کرد اما توی نگاهش لذت از شیطنت من هم موج می زد ... همه ما رو تا جلوی آپارتمان باربد که تا اون لحظه اجازه نداده بود ببینمش بدرقه کردن.

خیلی زود و سریع همه خداحافظی کردن و به خونه هاشون رفتن ... فقط موندن خونواده هامون ... بابا و بابای باربد ما رو دست به دست دادن و ما وسط اشک و آه مامانامون و زیر دعای خیرشون وارد دنیای جدید خودمون شدیم. خونه باربد بیش از اندازه نقلی و جمع و جور بود و قتی ازش پرسیدم ، گفت کل آپارتمان هشتاد متره ... برام خیلی سخت بود توی یه خونه هشتاد متری زندگی کنم! منی که اتاقم بیشتر چهل متر بود! اما به روی خودم نیاوردم ... زندگی متاهلی خیلی فرقا با زندگی خونه بابا داره ... اون لحظه به این نتیجه رسیدم که اینا همه اش شعاره که می گن ازدواج می کنیم که خونه شوهر راحت تر باشیم، وگرنه خونه بابامون مگه چشه؟! حقیقت اکثر مواقع اینطوریه که خونه شوهر چند پله کمتر از خونه باباست ... باربد خودش جهیزیه منو دیزاین کرده بود و الحق که گل کاشته بود. محو تماشای خونه بودم که باربد گفت:
- وقت واسه تماشای اینجا زیاده.
- ولی باربد من تا حالا خونه تو رو ندیده بودم. خیلی بدجنسی که نذاشتی زودتر بیام اینجا ...
کنارم ایستاد نگاهی به در و دکور لوکس خونه انداخت و گفت:
- این خونه رو خیلی وقت بود که خریده بودم، ولی می خواستم که تو اینجا رو برای اولین بار شب عروسیمون ببینی. دوست داشتم سورپرایزت کنم بانوی من ...
خندیدم و با چشمای گرد شده دوباره گفتم:
- خیلی بدجنسی!
او هم خندید و گفت:
- من همین جا روی کاناپه می شینم، پنج دقیقه وقت داری همه جا رو دید بزنی ...
بی حواس گفتم:
- فقط پنج دقیقه؟ چی کارم داری مگه بعدش؟
چشمای باربد پر از شیطنت شد، خندید و گفت:
- می خوام واست قصه بگم بخوابونمت ...
یهو فهمیدم چی گفتم! سرخ شدم و سرمو انداختم زیر، باربد هم دستاشو از دو طرف روی پشتی کاناپه دراز کرد، سرشو فرستاد عقب و قهقهه زد ... سریع ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول دید زدن آپارتمان نقلی باربد نشون دادم. آپارتمان توی طبقه هفتم یک مجتمع دوازده طبقه ای قرار داشت. دو خوابه بود و جمع و جور. کوچیک بودنش تو ذوقم زده بود، اما به خودم تلقین کردم که خیلی زود عادت می کنم و عاشق اونجا می شم ... نمی توانستم انتظار بیشتر از این از باربد داشته باشم. خیلی ها همین رو هم نداشتن. به سمت اتاق خوابای نقلی رفتم و سرک کشیدم، تخت دونفره و کنسولی که توی اتاق گذاشته بودن اینقدر فضا رو اشغال کرده بود که دیگه جا نبود تکون بخوری ... اون یکی اتاق هم متعلق به کار باربد و نقشه کشی بود ... یه سرکی هم به آشپزخونه اپن و حموم دستشویی کشیدم ... داشتم سر خوش کابینت ها رو یکی یکی باز می کردم که صدای باربد از جا پروندم:
- بسه دیگه.
با گیجی گفتم:
- چی بسه؟
اومد به طرفم ، جلوم ایستاد ... زل زد توی صورتم، آب دهنش رو که قورت داد سیب گلوش بالا پایین شد، آروم گفت:
- من خوابم گرفته.
استرس افتاد به جونم ... یه لحظه حس کردم با وجود همه امادگی هایی که مامان و خاله بهم داده بودن، کم آوردم و دارم از ترس پس می افتم. به زور خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:
- خوب ... تو برو بخواب ... من می خوام اینجاها رو نگاه کنم.
دست داغش گونه ام رو می سوزند، لبخندی بهم زد، یه لحظه خم شد و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم خودمو روی هوا دیدم، جیغی که نا خوداگاه از دهنم خارج شد باعث خنده باربد شد ... قلبم داشت توی دهنم می کوبید و دوست داشتم هر طور شده باربد رو متوقف کنم ... باربد کمرمو توی دستاش فشار داد و گفت:
- شیطون من! کجای دنیا دیدی که داماد شب عروسی زودتر از عروس بره بخوابه؟
شرمزده سرمو توی سینه اش قایم کردم و گفتم:
- باربد، جان من ...
در اتاق خواب رو با پاش باز کرد، رفت توی اتاق و منو گذاشت لب تخت، در همون حالت گفت:
- باربد بی باربد خانم خجالتی.

نشست کنارم، دستشو کشید زیر چونه م و آروم سرشو خم کرد، بازم لاله گوشم رو بوسید و باز من داغ شدم ، با هزار زور خجالت رو کنار گذاشته و گفتم:
- می شه امشب بیخیال بشی؟
باربد سرشو کنار کشید، لبخند آرامش بخشی که روی لبهاش بود آرومم می کرد. استرس رو ازم می گرفت ... دستشو آورد جلو و انگشت اشاره اش رو روی لبام گذاشت. دست دیگه اش رو برد سمت کرواتش، گره اش رو شل کرد و آروم گفت:
- امکان نداره عروسکم ...
با شرم گفتم:
- باربد ... من ... من خجالت ...
کرواتش رو در اورد و انداخت روی کنسول ... خودشو یه کم کشید به سمت و آغوشش رو به روم باز کرد ... بی اراده خزیدم توی بغلش و سرم رو گذاشتم توی سینه خوش بوش ... عطر تلخش رو دوست داشتم ... بلند نفس کشیدم ... شاید حدود دو سه دقیقه به همون حالت موندیم، باربد نرم نرم مشغول باز کردم موهام بود و من سرمو بیشتر به سینه اش فشار می دادم. کم کم همه موهامو از شر گیره سرها نجات داد و آبشار حنایی رو دورم ریخت ... دستی روی سرم کشید، با دو دست صورتم رو از سینه اش فاصله داد، خم شد روی صوتم و آروم پیشونیمو بوسید ... با لذت چشمامو بستم ... بوسه بعدی رو روی گونه ام زد و بعدی رو روی چشمام ... با هر بوسه اش برای بعدی مشتاق تر می شدم ... حسابی به آرامش رسیده بودم ... باربد خیلی خوب می دونست چه جوری یه جوجه لرزون رو توی بغلش آروم کنه ... وقتی با عطش سرم رو بالا گرفتم فهمید موفق شده و با هیجان ولی نرم اینبار لبهامو نشونه رفت ...
* * * * * *

صبح با صدای آب از خواب بیدار شدم. باربد حمام بود و صدا از توی حمام می یومد. بدنم کاملاً
بی حس بود و حوصله بلند شدن نداشتم. غلتی زدم و پتو رو دور خودم پیچیدم. صدای باربد از توی حمام بلند شد:
- خانمی بیدار شدی یا نه؟
به زور چشمامو باز کردم. خمیازه ای کشیدم و نگاهی به ساعتی که روبروم به دیوار نصب شده بود، انداختم. ساعت ده بود. یهو با عجله از جا بلند شدم، کمرم تیر کشید. دستمو به کمرم گرفت و زیر لب گفتم:
- آخ ...
باز صدای باربد بلند شد:
- عزیزم ... بیدار شو نزدیک ظهره!
بدون اینکه جوابی بدم با عجله روبدوشامبر ساتن کاهویی رنگم رو تنم کردم و رفتم از اتاق بیرون. تا چند ساعت دیگه کل فامیل برای مراسم پاتختی توی خونه ما جمع می شدن! یه راست وارد آشپزخونه شدم، صبحونه ای در کار نبود. یعنی در اصل خدمتکاری نبود که بخواد تدارک صبحونه ببینه! حسابی غصه ام گرفت. من تا به حال دست به سیاه و سفید نزده بودم. حتی بلد نبودم زیر گاز رو روشن کنم. دوباره صدای باربد بلند شد:
- خوابالو بسه دیگه. پاشو الان مهمونا می یان.
جلوی در حمام رفتم و گفتم:
- من بیدارم باربد جان. فقط لطف کن زودتر بیا بیرون منم می خوام برم حموم.
- صبح به خیر تنبل من ... چشم خانمم، تا شما صبحانه رو حاضر کنی منم می یام بیرون.
دو دستی کوبیدم توی سرم خودم! حالا چه خاکی تو سرم می ریختم؟ اعصابم به کل به هم ریخته بود. الان آبروم جلوی باربد می رفت. چقدر بد بود که من هیچ کاری بلد نبودم. مشغول حرص خوردن و دور خودم چرخ زدن بودم که زنگ در خونه رو زدند. با ناراحتی اینبار محکم تر، دو دستی توی سرم کوبیدم. الان دیگه واقعاً آبروم می رفت. حتماً مهمونها اومده بودند. ولی زود بود! مگر برای صبحونه می خواستن بیان؟ دوباره صدای باربد بلند شد:
- رزا جان لطفاً حوله منو بده.
هول شده بی توجه به صدای باربد، با عجله به سمت آیفون رفتم و با ترس گفتم:
- کیه؟
صدای شاد و سرخوش مامان بلند شد:
- باز کن عروس خانوم که از کت و کول افتادم.
با خوشحالی در رو باز کردم. واقعاً که مامان میون جونم رسیده بود. اینقدر خوشحال شده بودم که یادم رفت باربد ازم حوله خواسته و رفتم جلوی در منتظر مامان ایستادم ...همین طور بی خیال به در تکیه داده بودم و به در آسانسور چشم دوخته بودم که با صدای فریاد باربد از ترس چسبیدم به سقف:
- رزا پس چی شد این حوله؟ رفتی بسازی؟
     
#48 | Posted: 18 Oct 2013 20:14
رمان تقاص پست36


بعد از یه ساعت باربد ضبط رو خاموش کرد و گفت:
- خب احوال خانوم خانوما چطوره؟
نگاش کردم، لبخند روی لباش بود، خوشحال شدم و گفتم:
- سلامتی.
- حوصله ات سر رفته ها از چشمات معلومه!
لبامو جمع کرد و گفتم:
- آره آخه عادت ندارم ساکت یه گوشه بشینم.
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- خیلی خب ساکت نشین.
- آخه دیدم تو ساکتی منم چیزی نگفتم.
دستمو فشار داد، انگار خودش هم می دونست اخلاقش صبحا تعریفی نیست و حالا می خواست تلافی کنه، با لبخندی مهربون گفت:
- موافقی با هم مشاعره کنیم؟
دستمو از دستش بیرون کشیدم، دو کف دستم رو به هم کوبیدم و گفتم:
- از همین الان مطمئنم که می بازی.
چشماشو ریز کرد و گفت:
- زیاد هم مطمئن نباش!
- خیلی خب پس شروع کن.
- با همون بیت معروفی شروع می کنم که اکثر مشاعره ها باهاش شروع می شه.
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
سریع توی ذهنم سرچ کردم و گفتم:
- دوش رفتم بدر میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
ه بده باربد خان.
- هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که درین پرده چه ها می بینم
به همین ترتیب حدود یک ساعتی مشاعره کردیم. به خاطر علاقه زیادی که به حافظ و بعد از اون فروغ داشتم، بیشتر شعراشونو حفظ بودم. برای همینم جلوی باربد کم نیاوردم و تازه اونجا بود که فهمیدم، باربد هم کلی از اشعار حافظ و مولانا رو از حفظه ... به قم که رسیدیم باربد مشاعره رو قطع کرد و گفت:
- خیلی خب اینطور که پیداس من و تو قصد شکست خوردن نداریم. حالا بهتره دیگه تمومش کنیم. چون واقعاً خسته شدم!!
قهقهه ای زدم و گفتم:
- پس تو کم آوردی؟
دستمو بالا برد، انگشت کوچیکو به دندون گرفت، دردم نگرفت، اما جیغ کشیدم و گفتم:
- آیییی!
با خنده دستمو ول کرد و گفت:
- تا تو باشی تهمت نزنی. کم نیاوردم، خسته شدم. بعداً که شکستت دادم اونوقت می فهمی.
قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
- می بینیم و تعریف می کنیم.
- بله می بینیم.
برای ناهار کاشان توقف کردیم و بعد از خوردن دیزی خواستیم راه بیفتیم سمت اصفهان که من گفتم:
- باربد جونم ...

با لبخند گفت:
- بله خانومم؟
- می شه یه سر بریم حمام فین؟!!! خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش ...
- ما که تا اینجا اومدیم، اتفاقا بد هم نیست ... بزن بریم ...
خیلی زود به حمام فین رسیدیم، دوربین عکاسیمون رو برداشتیم و بعد از گرفتن بلیط وارد شدیم ... بعد از ورودی وارد یه باغ بزرگ می شدیم که می گفتن خونه امیر کبیر بوده و حسابی هم قشنگ بود ... آخر باغ هم حمام فین قرار داشت، چند تایی عکس توی محوطه گرفتیم و بعدش یه راست رفتیم سمت حمام فین ... وارد که شدیم با وحشت بازوی باربد رو چنگ زدم:
- دالان دالان و تقریبا تاریک و خوفناک بود ...
باربد بدون اینکه مسخره ام کنه فشاری به دستم داد و گفت:
- می خوای برگردیم؟
- نه دوست دارم ...
انتهای یکی از دالان ها یه فضای گردی بود که وسطش یه حوض بود و دور تا دورش اتاقک های کوچیک کوچیک ... چند تا پسر هم اونجا بودن و داشتن با مسخرگی عکس می گرفتن!
- علی حواست باشه داری عکس می گیری امیر کبیر هم توی کادر باشه ها! کلی پول داده اینجارو ساخته که توش با اینو و اون عکس بگیره.
همه پسرا خندیدن و من زیر لبی ایشی گفتم! باربد که محو دیوارها و نوع ساخت حمام شده بود چرخید به سمت من و گفت:
- بیا عزیزم، لب این سکو بشین تا عکستو بگیرم.
با خوشحالی به سمت جایی که گفته بود رفتم و گفتم:
- باشه.
نشستم لب سکو و ژست قشنگی گرفتم تا باربد عکسمو بگیره. دستمو زیر چونه ام گذاشتم و پاهامو هم روی هم انداختم. درست روبروی اون پسرا نشسته بودم و باربد هم پشتش به اونا و در حال تنظیم کردن دوربین بود که متوجه شدم هر چهارنفر پسرها زل زدن به من. طوری مات بهم نگاه می کردن که مشخص بود نه متوجه حضور باربد هستن و نه متوجه حلقه ای که توی انگشت دست چپ من برق می زد. تو زمان مجردی به نگاه های این مدلی اکثر مواقع باعث تفریحم می شد، ولی حالا که ازدواج کرده بودم نمی دونستم باید چه طور برخورد کنم و چه کاری صحیحه. باربد بی توجه به اوضاع گفت:
- عزیزم لبخند ...
سعی کردم توجهی به اونا نکنم. به باربد لبخند زدم و گفتم:
- خوبه؟
باربد انگشت شست و اشاره اش رو بهم چسبوند و در حالی که تو هوا تکون می داد گفت:
- عالیه!
و بعد از اون نور فلش چشممو زد. پسرا هنوز هم به من نگاه می کردن. خیلی ترسیده بودم. اگه باربد متوجه می شد، معلوم نبود که چه اتفاقی بیفته. نمی دونستم تو این جور موارد چطوری برخورد می کنه! برای اینکه اونا رو متوجه موقعیت خودم بکنم، از جا بلند شدم، کنار باربد ایستادم و نزدیک گوشش پچ پچ کردم:
- باربد بیا دوربین رو بده اینا تا یه عکس دوتایی ازمون بگیرن.
باربد نگاهی به سمت پسرا کرد و من صورتم را برگرداندم که باربد نفهمد آنها دارند به من نگاه می کنند. گفت:
- باشه، فکر خوبیه ....
بعدش رو به یکی اونا گفت:
- آقا عذر می خوام. می شه یه عکس از من و خانمم بگیرین؟
پسر که انگار تا اون لحظه توی هپروت سیر میکرد یه تکونی خورد و گفت:
- عکس؟ از شما و خانومتون؟
باربد جدی گفت:
- بله ... بی زحمت ...
بعدش به سمت من اومد و گفت:
- کجا بگیریم عزیزم؟
به حوض وسط اشاره کردم و گفتم:
- اونجا.
باربد دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
- همینجا خوبه آقا. لطف کنین از اون زاویه بگیرین.
و دستشو به طرفی دیگه تکون داد. پسره در حالی که کنترل خودشو درست نداشت، به اون سمت رفت و باربد کنار گوش من گفت:
- یارو انگار یه چیزیش می شه ها!
هم خنده ام گرفته بود هم ترسیده بودم ... قبل از اینکه بتونم چیزی بگم پسره گفت:
- حاضرین؟
من و باربد با هم گفتیم:
- بله ...
بدون اینکه از یک تا سه رو بشماره، عکس رو گرفت. حالا خوبه ما ژستمون رو گرفته بودیم! باربد تشکر کرد و دوربین رو از پسره گرفت. اومد سمت من، دست گذاشت توی کمرم و گفت:
- عزیزم دیره، بهتره برگردیم ...
منم که دنبال بهونه بودم تا زودتر از اونجا برم، گفتم:
- موافقم!
همین که پامون رو از اون قسمت بیرون گذاشتیم، صدای پسره بلند شد:
- وای پسر چه تیکه ای بود!
رنگم خودم که پرید به درک! داشتم دعا می کردم باربد نشنیده باشه! اما رگ گردن بیرون زده و اخمای درهمش نشون میداد شنیده! خوبم شنیده!

قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، دوربین رو با غیظ به من داد و گفت:
- برو توی ماشین تا من بیام.
و برگشت همونجایی که بودیم ... نمی تونستم بذارمش به حال خودش، با ترس دنبالش رفتم تو. باربد به سمت پسره رفت. یقه کتشو گرفت و گفت:
- عوضی در مورد زن من اینطور زر زر کردی؟
با دیدن دستای گره شده باربد دور یقه پسره ترسم تبدیل به گلوله های اشک شد و گفتم:
- باربد ...
ولی باربد کر شده بود، اصلا صدای منو نمی شنید! پسره که حسابی زرد کرده بود گفت:
- آقا من شرمنده ام شما ببخشید.
دست باربد رفت بالا که فرود بیاد توی صورت پسره اا وسط راه پشیمون شد و غرید:
- حقته به خاطر چشم داشتن به ناموس مردم چشمتو از کاسه در بیارم! اما این یه بار رو ولت می کنم ... گمشو برو قاطی دوستات ... از این به بعد خواستی دهنتو باز کنی بفهم داری چی می گی!!!
همین که حس کردم خطر رفع شده رفتم جلو، بازوی باربد رو گرفتم و با وحشت گرفتم:
- باربد ... بریم .. تو رو خدا ...
باربد با دیدن چشمای ترسون و پر از اشک من گفت:
- بریم ...
همین که از حموم اومدیم بیرون، یکی از دستاشو کشید روی صورتم و گفت:
- نبینم خانومم گریه می کنه!
به هق هق افتادم و گفتم:
- باربد من از دعوا خیلی می ترسم! تو رو خدا دعوا نکن ...
ایستاد، هر دو دستش رو آورد بالا برای پاک کردن سیلاب اشکام و گفت:
- اِ اِ اِ نگاش کن نی نی کوچولو رو! چه گریه ای می کنه! خانومم ... عشق من تو ناموس منی! من ازت دفاع نکنم کی ازت دفاع کنه؟!!! نترس کاریش نداشتم که ... فقط می خواستم دیگه حواسشو جمع کنه ... از طرفی این غیرت باد کرده رو هم باید یه جوری آروم می کرد ...
و با انگشت اشاره ای به رگ گردنش کرد ... از حرکتش خنده ام گرفت، فین فین کردم و گفتم:
- دیوونه ..
سرشو خم کرد توی صورتم و گفت:
- تموم شد دیگه؟!!! دیگه گریه نمی کنی؟
- نه ...
- قول؟
خندیدم و گفتم:
- قول ...
دستمو محکم گرفت و گفت:
- پس پیش به سوی اصفهان ...
سه ساعت مسیر کاشان تا اصفهان رو با باربد اینقدر گفتیم و خندیدم که خاطره بدم از یادم رفت. همین که وارد شهر زیبا و بزرگ اصفهان شدیم، دلم گرفت و هوای گرفته و بارونی اصفهان هم ضمیمه اش شد. باربد جلوی هتلی شیک نگه داشت و بعد از گذاشتن ماشین توی پارکینگ اتاقی گرفتیم و یه راست به اتاقمون رفتیم. هر دو خسته و کوفته بودیم، به خصوص باربد که اونهمه رانندگی کرده بود. به پیشنهاد من وارد حموم شد که دوش بگیره، منم که دیگه کارمو خوب بلد بودم، حوله اش رو حاضر کردم و لب تخت گذاشتم که تا صدام کرد بهش بدم. می دونستم که حموم های باربد طولانی می شه، به همین خاطر روی تخت دراز کشیدم. خاطرات داریوش باز داشت مثل خوره وجودم رو می خورد. همین که می دونستم اونم الان توی همین شهره مور مورم می شد و بی اراده دستامو مشت می کردم. چشمامو روی هم گذاشتم تا بلکه خواب تسکینی برای افکار پریشونم باشه.
با حس چیزی بین موهام هراسون چشم باز کردم و دیدم باربد کنارم دراز کشیده و مشغول بازی با موهامه. وقتی دید چشمامو باز کردم با لبخند خم شد، پیشونیمو بوسید و گفت:
- ساعت خواب خانوم خوابالو.
همینطور که چشمامو می مالیدم، خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- ساعت چنده مگه؟
با همون لبخند روی صورتش گفت:
- ساعت هفت شبه.
با حیرت نشستم و گفتم:
- جدی؟
-آره عزیزم. من هر چی صدات زدم که حوله ام رو بدی جواب ندادی. اومدم بیرون دیدم خوابی و حوله منم لب تخته. خودمو خشک کردم کنارت دراز کشیدم. می خواستم صدات کنم تا بریم بیرون، ولی دیدم خودمم خسته ام. تصمیم گرفتم منم یکم بخوابم. وقتی بیدار شدم دیدم تو هنوز همونطوری خوابی. حتی این دنده اون دنده هم نشده بودی! داشتم نگات می کردم که بیدار شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی که بیدارم نکردی. چون خیلی خسته بودم.
باربد که تا اون لحظه دراز کشیده بود و باهام حرف می زد نشست و گفت:
- خواهش می کنم عزیزم، خیلی خوب خانومی حالا پاشو آماده شو می خوایم بریم بگردیم. برای شام هم توی یه رستوران درجه یک جا رزرو کردم.
- مگه شامو توی هتل نمی خوریم؟
- نه می خوام همه جا رو دیده باشیم.
- باشه من الان حاضر می شم.
از جا بلند شدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم، آرایش کاملی کردم و لباسم رو هم پوشیدم. باربد با دیدنم بهم نزدیک شد، صورت به صورتم ایستاد با ولع توی صورتم خیره شد و زمزمه کرد:
- خانومم روز به روز به چشمم خوشگل تر میشی ...
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- عاشقی دیگه!
با خنده بغلم کرد و گفت:
- بله ... پس چی؟!!!
دوتایی خندید، خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- بریم عزیزم؟!
با ملایمت گفت:
- اگه ازت بخوابم ه کم آرایشت رو کم کنی قبول می کنی؟! می دونی که برام اهمیت نداره آرایش کنی یا نه، اما بیش از اندازه خوشگل شدی و اصلاً دوست ندارم دوباره درگیری درست بشه.
با اخم گفتم:
- باربد بازم؟
- خوب بعضی وقتا آدم دیگه حال خودشو نمی فهمه. من که سیب زمینی نیستم رزا ... تو این ایران کوفتی هم که مردمش کنترل چشماشون رو ندارن، هیچ کس نمی تونه صرفاً برای خاطر خودش زندگی کنه ...
حرفشو قبول داشتم، بعضی وقتا حسادت می کردم به زنای اروپایی که بدون ترس از نگاه هیز مردا هر طور که دوست داشتن لباس می پوشیدن. بعضی وقتا فکر می کردم اگه فرهنگ بی حجابی توی ایران هم رواج پیدا کنه تا مردم بیان چشم و دل سیر بشن و دست از هرز**ه گری هاشون بردارن سی چهل سالی طول می کشه و یه نسل این وسط نابود می شن! با رضایت، به خاطر آرامش همسرم آرایشم رو پاک کردم. باربد هم سریع حاضر شد، لباس اسپرتی پوشید و دست تو دست هم از اتاق بیرون رفتیم. نگهبان هتل ماشین رو برامون آورد و جلوی در پارک کرد. سوار شدیم و باربد در حالی که ماشین رو به حرکت در می آورد، گفت:
- خب بریم کجا؟
- نمی دونم.
- نمی دونم که نشد حرف.
لبخندی زدم و گفتم:
- به سلیقه تو ایمان دارم عزیزم، هر جا خودت می دونی بهتره برو ...
جواب لبخندم رو داد و دستم رو که هنوز توی دستش بود بوسید ... بعدش گفت:
- من اصفهان زیاد با دوستام اومدم. البته زمان مجردی ...
بعد چشمکی زد و اضافه کرد:
- حالا هم تصمیم دارم ببرمت سی و سه پل. خیلی قشنگه. مطمئناً هیچ وقت فراموشش نمی کنی!
با شنیدن اسم سی و سه پل رنگم پرید، ولی سعی کردم خونسرد جلوه کنم و گفتم:
- آخ جون! بریم.
به هیچ عنوان نمی خواستم باربد باز به حساسیت هام شک کنه، بی اعتمادی آفت زندگی زناشویی بود، می خواستم هر طور که می تونم از وارد شدن این آفت به زندگیم جلوگیری کنم. باربد پاشو روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد. چیزی راه تا سی و سه پل نبود. وقتی به مقصد رسیدیم باربد ماشین رو پارک کرد و هر دو پیاده شدیم، هوا حسابی سوز داشت و برای همین خلوت بود ... به کمک باربد قدم بر می داشتم و باربد برام جوکای خنده دار تعریف می کرد و منو می خنداند. از پله های سنگی سی و سه پل بالا رفتیم. باربد با دیدن دهانه های نورانی و زیبای پل گفت:
- هر وقت می یام اینجا توی کار معمارش می مونم. خداییش محشریه برای خودش!
هیچ از معماری سر در نمی آوردم، به نظر من اون جا هم یه پل بود مثل بقیه پل ها، اما برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم:
- آره خیلی قشنگه.
دست توی دست هم داشتیم می رفتیم و باربد هر ازگاهی چیزی در گوشم می گفت که منو به خنده می انداخت. حرفاش به هم ربطی نداشت. یه بار می گفت دوستت دارم، یک بار می گفت این قسمت پل خیلی خوشگل ساخته شده، دفعه بعد می گفت رزا شما زنا چطوری می تونین با این کفشای پاشنه بلند راه برین؟ و من فقط می خندیدم و تو جواب حرفاش چیزی نمی گفتم. اونم به همین خنده ها دل خوش بود و لبخند از لبش دور نمی شد. سعی می کردم به هیچ عنوان به قسمتایی که توشون با داریوش خاطره داشتم نگاه نکنم، به هیچ عنوان نمی خواستم شب خوبم رو با فکر به یه آدم پست فطرت خراب کنم. یه دور کامل تا آخر پل رفتیم و چند تایی هم عکس گرفتیم. داشتیم بر می گشتیم که یهو صدایی زنونه توجه منو به خودش جلب کرد:
- داریوش تو مطمئنی که حالت خوبه؟ این سرما برای شرایط تو اصلاً مناسب نیست. اصلاً برای چی اومدی اینجا؟ اونم با این وضعیت بدی که داری!
چند لحظه ای سکوت برقرار شد و بعدش صدای زنونه دوباره بلند شد:
- داریوش جان من برات نگرانم. خب یه حرفی بزن. از توی خونه تا اینجا فقط سکوت کردی. من سردمه عزیزم.
     
#49 | Posted: 18 Oct 2013 20:15
جرئت نداشتم برگردم و به مخاطب اون زن نگاه کنم! داشتم تو دلم خودمو دلداری می دادم که هر گردی گردو نمی شه! دلیل نیست هر داریوشی که توی اصفهان پیدا می شه همون داریوش باشه که! اما شنیدن صدای مرد همه باورام رو زیر سوال برد ...
- من به تو گفتم باهام نیا. نمی دونم تو و بابا قراره تا کی به من شک داشته باشین؟ اینجا هم هرچی بهت گفتم نیا از ماشین پایین اومدی. من هوس کردم امشب رو تا صبح اینجا باشم. حالا تو خودت می دونی. اگه سردته برو خونه.
بدتر سر جام خشک شدم، اصلاً قدرت اینکه برگردم و صاحب صدا رو ببینم نداشتم. صدا از داخل یکی از دالان ها می یومد. می ترسیدم نتونم خودداریم رو حفظ کنم. یهویی بدنم شروع به لرزیدن کرد. باربد که داشت کنار گوشم حرف می زد و من هیچیش رو نشنیده بودم، با دیدن لرزش شدید بدنم نگام کرد و با ترس گفت:
- رزی چته؟!! رنگت پریده!!! داری می لرزی!
لبخندی بی جون زدم و با صدایی لرزون به زور گفتم:
- من خوبم باربد. اگه می شه برو ماشین رو بیار. فقط زود. من خیلی سردمه اینجا می مونم تا تو بیای.
با شک گفت:
- یعنی این لرزش به خاطر سرماست؟!!
شونه بالا انداختم و گفتم:
- آره عزیزم ... معلومه که مال سرما نیست! ویبراتور که توی خودم کار نذاشتم ...

باربد خنده اش گرفت و گفت:
- دیوونه! خیلی خوب من زود برمی گردم، تو آروم آروم بیا لب خیابون.
بعد از اون با حالت دو از من فاصله گرفت. دیگه نتونستم وزنمو تحمل کنم و لب یکی از سکوها وا رفتم ... صدای بگو مگوشون هنوزم می یومد ... شیطون رفته بود توی جلدم و دست بردار هم نبود ... دوست داشتم خودمو بهش نشون بدم ... مگه نمی خواستم باربد بفهمه من ازدواج کردم؟!! مگه نمی خواستم حرصشو در بیارم؟ خوب الان بهترین موقع بود ... از جا بلند شدم، زانوهام می لرزید ... تو دلم گفتم:
- محکم باش ... محکم باش ...
بعد با قدمهایی استوار رفتم به سمت همون دالانی که داریوش اونجا بود ... دم دهنه دالان طوری که دیده نشم ایستادم و گوش کردم، دختر که دیگه داشت گریه اش می گرفت گفت:
- داریوش تو هنوز سر و دستت زخمیه! هنوز تب داری عزیزم. هوا سرده بدتر می شی. از توی ماشین تا اینجا به زور کشوندمت. نخواستی بستری بشی برای اینکه بیای اینجا تا بدتر بشی؟
داریوش بی حوصله داد زد:
- مریم خانوم خواهشاً اگه یمخوای با حرف زدن بیخود حوصله منو سر ببری و شبمو خراب کنی برگرد توی ماشین.
مریم! مریم!!! پس با زنش بود ... زنش ... داشتم می مردم که مریم رو ببینم ...
مریم که مشخص بود خیلی خیلی عصبانی شده، با جیغ گفت:
- مگه تو شبای منو خراب نمی کنی؟ پریشب یکی از اون شبای کوفتی بود که تو به دهنم زهر کردی. بذار یکی از شبای تو هم به دست من خراب بشه.
جواب داریوش فقط سکوت بود، و چند لحظه بعد دختری رو دیدم که پوشیده توی پالتوی خوش دوخت چرمی زرشکی، با بوت های پاشنه بلند همرهنگ و هم جنس از دالان خارج شد و به سرعت به سمت آخر پل راه افتاد ... لعنتی! اینقدر صورتش رو توی شال پوشونده بود که نتونستم ببینمش! مریم رو ندیدم اما فرصت برای زخم زدن به داریوش مهیا بود ... ذهنم حسابی درگیر دعوای اون دو تا بود! اما قبل از اینکه فرصت از دست بره پیچیدم توی دالان و زل زدم به داریوش، برنگشت منو ببینه ... زل زده به خروش آب و سیگار دود می کرد ... مشخص بود صورتش رو مدت هاست که اصلاح نکرده. ریش طلایی و بلندی روی صورت خوش تراشش خود نمایی می کرد و موهاش هم بلندتر شده بود و تو دست باد بازی می کرد. یه قدم بهش نزدیک تر شدم، صدای پاشنه چکمه هام رو شنید، اما توجهی نکرد. مطمئن بودم که پیش خودش فکر کرده مریم برگشته ... صورتش قد دنیا غمگین و گرفته بود ... از تفکراتی که درموردش داشتم خنده ام گرفت. فکر می کردم که خیلی خوشبخته و داره به ریش من می خنده، ولی اینطور نبود. اونم مشکلات خاص خودشو داشت. اینطور که فهمیدم، با مریم هم سازگاری نداشت. حقش بود! او باید تاوان شکستن دل دخترها رو می داد. منم به خروش آب خیره شدم و زمزمه وار گفتم:
- هوای شهرتون خیلی سرده!
مثل برق گرفته ها چرخید به طرفم. منم با لبخندی کنترل شده با هزار زور برای نلرزیدن بدن و دندونام، صورتمو چرخوندم به سمتش. چشماش بهت زده تر از همیشه روی صورتم میخ شده بود و سیگار از دستش افتاده بود ... دهن باز می کرد تا حرفی بزند، ولی نمی تونست. خندیدم و گفتم:
- چیه؟ باورت نمی شه که من اینجا باشم نه؟ چرا! خود خودمم. رزام. راستش داشتم رد می شدم، صدای دعوات رو با مریم جونت شنیدم، ... برام یه سوال پیش اومد ... اینه که اومدم جلو ... اومدم فقط ازت بپرسم چرا؟ چرا با مریم مشکل داری؟ تو که ادعا می کردی خیلی دوسش داری!
داریوش دستش رو بالا برد و محکم روی صورتش کشید، بعد دوباره بهم خیره شد... با خنده گفتم:
- خواب نیستی بابا!
بالاخره صدا بلند شد:
- رز ... تو ... تو اینجا ...
کارشو راحت کردم و خونسردانه در حالی که شونه بالا می انداختم گفتم:
- با شوهرم اومدیم ماه عسل ... مشکلیه؟ البته اگه به من بود که پامو اینجا نمی ذاشتم. این شهر یاداور حماقت های منه! ولی چه کنم که باربد اصرار کرد و منم برای اینکه ناراحتش نکنم نتونستم چیزی بگم.
داریوش بغض کرد، می شناختمشف وقتی سیب گلوش پایین بالا می شد معلوم می شد بغض کرده، داره قورتش می ده ... بعد از چند لحظه سکوت نگاهشو ازم گرفت و گفت:
- امیدوارم خوشبخت بشی! من که نشدم.

با پوزخند گفتم:
- اِ چرا؟
آهی کشید و گفت:
- نمی دونم. خوشبختی چیزیه که از من فراریه.
سوال ذهنم پرید روی زبونم و نتونستم جلوشو بگیرم:
- مگه دوسش نداری؟
باز خیره شد توی چشمام و آروم طوری که از روی حرکت لباش فهمیدم چی می گه گفت:
- کیو؟
باز شونه بالا انداختم، یه کم چشمامو گرد کردم و گفتم:
- مریمو دیگه.
چند لحظه ای سکوت کرد و بعد از بیرون دادن نفسی عمیق از سینه اش گفت:
- چرا، معلومه که دارم ... خیلی.
لجم گرفت، از درون یه حس بدی بهم دست داد، اما سری کنترلش کردم و گفتم:
- پس چرا باهاش اونجوری حرف زدی؟
پوزخندی زد و گفت:
- آخه اون همیشه سرماخوردگی های جزئیه منو بزرگ می کنه.
نگاهی به دستها و سر باندپیچی شده اش کردم و گفتم:
- سرما خوردگی؟ پس سر و دستت چی شده؟
- چیزی نیست. یه بی احتیاطی کوچیک.
دیگه وقت رفتن بود، نمی خواستم باربد معطل بشه و یه موقع بیاد دنبالم و منو با داریوش ببینه ... برای همینم گفتم:
- خیلی خب برات دعا می کنم که خوشبخت بشی. من باید برم. سلام به خاله کیمیا برسون.
یه قدم بیشتر ازش دور نشده بودم که صداشو شنیدم ...
- رز ...
تنها کسی بود که منو رز صدا می کرد ... و من چقدر از این لفظ خوشم می یومد ... نفس تو سینه ام حبس شد. با پریشونی فحشی نثار خودم کردم و با صدایی لرزون گفتم:
- بله؟
- تو چی؟ شوهرتو دوست داری؟
خیلی راحت گفتم:
- اگه دوسش نداشتم باهاش ازدواج نمی کردم.
سرش رو رو به آسمون گرفت و نفس عمیقی کشید ... چند لحظه ای تو سکوت گذشت تا اینکه خود داریوش سکوت رو شکست:
- رزا می تونی حلالم کنی؟
حلالیت! چیزی بود که خیلی بهش فکر کرده بودم! می تونستم داریوش رو ببخشم؟!! می تونستم؟!!! آهی کشیدم و گفتم:
- نمی خواستم هیچ وقت ببخشمت، ولی ... می بخشمت. چون نمی تونم از کسی کینه به دل بگیرم.
اگه داریوش خوشبخت بود محال بود ببخشمش ... اما الان دلم براش سوخته بود ... مرده شور دل منو ببرن که برای همه به رحم می یاد ...
- رزا من نمی خواستم اینطوری بشه. باور کن!
دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم:
- خیلی خب حرف گذشته ها رو نزن. چون دیگه هیچی برام مهم نیست. من باید برم. کاری نداری؟
لبخند تلخی زد و گفت:
- نه مزاحمت نمی شم. حتماً شوهرت منتظره!

- آره خیلی وقته رفته ماشین رو بیاره. حالا حتماً کنار خیابون منتظرمه. تو هم برو، چون سرما خوردی و ممکنه بدتر بشی.
نگاهش تا عمق وجودمو سوزوند ... صدایی از درون داد زد:
- مگه برات مهمه؟
و من جوابشو اینطوری دادم:
- نه ولی می دونم برای مریم مهمه. از حرف زدنش معلومه داریوش رو دوست داره ...
صدای داریوش از فکر بیرون کشیدم:
- باشه می رم.
دیگه طاقت موندن نداشتم، گفتم:
- خداحافظ.
و به نرمی افتادن یک دانه برف روی زمین و آب شدنش شنیدم:
- خداحافظ.
بعد از زدن این حرف پشت بهش کردم و به سرعت از دالان خارج شدم و سمت خیابان راه افتادم. پاهام از درون می لرزید و راه رفتن رو برام سخت کرده بود. به خصوص با اون چکمه های پاشنه بلند ... هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره چشمم به اون بیفته و مهم تر از اون اینکه برخوردم با او اینقدر معمولی و عادی باشه. با دیدنش همه تردید هام دود شد و رفت توی هوا ... حالا خوشحال بودم ... خوشحال بابت داشتن باربد ... داریوش نتونسته بود عشقش رو خوشبخت کنه ... اون تنوع طلب بود ... اهل زندگی نبود ... اگه با منم ازدواج کرده بود خیلی زود مثل الان مریم باهام برخورد می کرد و اون وقت من طوری له می شدم که دیگه قابل جبران نبود ... همون بهتر که سرنوشت منو به باربد عزیزم رسوند ... مرد من! داشتم از پله های پل پایین می رفتم که باربد رو دیدم ... داشت از پله ها بالا می یومد ... من ایستادم و اون نزدیکم شد و گفت:
- کجایی تو دختر؟ نگرانت شدم. موبایلت هم توی کیفت ، تو ماشین گذاشته بودی نمی شد زنگت بزنم ...
تحت تاثیر تفکراتم دستش رو محکم گرفتم، خودمو چسبوندم بهش و گفتم:
- داشتم آروم آروم می یومدم عزیز دلم.
دستاش دور شونه م حلقه شد و گفت:
- بهتری عزیزم؟
- آره یه خورده راه اومدم بهتر شدم.
دستمو کشید و گفت:
- بیا داخل ماشین تا بهترم بشی.
با هم سوار ماشین شدیم. تموم مدت خیره شده بودم به باربد و با لذت نگاش می کردم. علاقه م بهش دو برابر شده بود ... هر موقع باهام تندی می کرد به خاطر رفتار خطای خودم بود ... داشتم خدا رو توی دلم شکر می کردم که با دیدن داریوش علاقه ام به شوهرم بیشتر شد ... با صدای متعجبش پریدم بالا:
- شاخ در آوردم خانومی؟!!! چرا اینقدر ساکت زل زدی به من؟!
همونطور که نگاش می کردم بدون لبخند گفتم:
- چیزی نیست. می خوام گرم بشم.
نگاش چرخید سمتم، باز عطش توی چشماش بیداد می کرد، و در کنارش عشق بی ریاشو به خوبی می تونستم حس کنم. پیدا بود لذت برده از این که اینجوری باهاش حرف زدم ... بعد از چند لحظه سکوت که نگاه باربد مدام از شیشه جلو و چشمای من در نوسان بود گفت:
- رزا ... نظرت چیه بریم هتل؟
خنده ام گرفت، نگامو ازش دزدیدم و گفتم:
- باربد!!!
دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- دو ساعت زل می زنی به آدم، پدر آدمو در می یاری ... بعد می گی باربد؟!!!
خنده ام شدت گرفت و دستشو توی دستم فشار دادم و گفتم:
- بریم عزیزم ... وظیفه من تمکینه! پس فقط می گم چشم ...

اخم کرد و گفت:
- تمکین که میگی فکر می کنم به زور ....
سریع گفتم:
- اصلا همچین فکری نکنم ... باربد ... دنیای من توی بغل تو خلاصه می شه ...
باز نگاش گرم شد ... رنگ گرفت ... بازی کرد ... احساسمو قلقلک داد ... مسیر عوض شد ... توی هتل و توی آغوش گرم همسرم بالاخره دنیا رو توی دستام حس کردم و فهمیدم یکی از خوشبخت ترین زنهای روی کره زمینم ...
****
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. ساعت هفت بود و باربد کنارم خواب بود. اینقدر معصوم خوابیده بود که بی اراده خم شدم و پیشانیشو بوسیدم. در جا تکونی خورد، ولی بیدار نشد. از جا بلند شدم، حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم و دوش آب گرمی گرفتم. بعد از تن کردن حوله ام، از حموم خارج شدم. باربد هنوز خواب و ساعت هم هفت و نیم بود. دلم نیومد بیدارش کنم. هنوز خیلی زود بود. حتی سشوار رو هم روشن نکردم که مبادا از خواب بیدار بشه. با حوله کوچکی مشغول خشک کردن موهای بلندم شدم. دلم می خواست کوتاهشون کنم. چون خیلی خیلی دست و پاگیر شده بودن، ولی از طرفی دلم هم نمی یومد. مدت ها دست بهشون نزده بودم تا اینقدر شده بودن. ساعتی طول کشید تا موهامو با حوله خشک کردم. بعدش حوله رو از تنم در آوردم و لباس راحتی تن کردم. باربد هنوزم معصومانه خواب بود، از دیدن هیکل پر عضله برهنه اش که ملافه تا لبه شکمش رو پوشونده بود دلم براش ضعف رفت ... خداییش شوهرم هیچی کم نداشت! همنطور که زل زده بودم بهش و توی دلم قربون صدقه اش می رفتم، یهو یادم اومد که هنوز به مامان اینها خبر رسیدنمون رو ندادم. با عجله گوشیمو برداشتم، خاموش شده بود! سریع به شارژ زدمش و همین که روشن شد تند تند شماره خونه خودمونو گرفتم. بعد از دوتا بوق صدای مامان توی گوشی پیچید:
- رزا مامان خوش می گذره؟!!!
خنده م گرفت و گفتم:
- سلام عرض شد مامان جون.
آمپر مامان چسبید و گفت:
- چه سلامی دختر؟!!! هیچ معلوم هست شما کجایین؟؟ نباید یه زنگ به ما بزنی؟ گوشی باربد که در دسترس نیست. گوشی توام تا وقتی بوق می خورد کسی جواب نمی داد بعدم خاموش شد ... دیگه امروز یم خواستم یه خبر به کیمیا بدم بیاد ببینه شما کجایین!!!
انگشت اشاره م رو گاز گرفتم و گفتم:
- وای مامان جون ببخشید. ما دیروز بعد از ظهر رسیدیم. بعدش هم من خوابیدم تا شب. شبم با باربد رفتیم یه دور زدیم و بعد از خوردن شام برگشتیم.
باربد سر جا غلتی زد، وای نکنه با صدای من بیدار شده باشه!!! باربد صبح ها بد اخلاقه!!! با نگرانی نگاش کردم، چشماش بسته بود. خیالم راحت شدم و گوشمو سگردم به حرفای مامان:
- بعدش هم خودم می دونم که چی شده. برگشتین هتل و هر دو خوابیدین. مامان می خوای چیکار؟!!
داشتم می گفتم:
- وای مامان جون این چه حرفیه؟ شما تاج سر مایی! شرمنده تم به خدا.
که حس کردم چیزی کشده شد روی دستم ... سریع چرخیدم، باربد همونطور که لای چشماشو باز کرده بود دستشو گذاشته بود روی دستم و نرم نوازشش می کرد ... من طوری نشسته بودم لب تخت که همه ون بدنم افتاده بود روی دست راستم ... باردب هم مشغول نوازش همون دستم بود ... از کارش غرق لذت شدم و بهش لبخند زدم ... مامان داشت می گفت:
- دشمنت شرمنده باش دخترم. تو خوش باشی ما هم خوبیم ... فقط نگران بودیم ... باربد حالش خوبه؟
با لذت به باربد که نشسته بود لب تخت و داشت ملافه رو دور پایین تنه اش گره می زد تا بره سمت دستشویی خندیدم و گفتم:
- آره مامان جون خوبه ... سلام می رسونه ...
- سلامت باشه .... سلام منو بهش برسون.
- سلامت باشین. بزرگیتونو می رسونم.
مامان با نگرانی مادرانه اش گفت:
- ببینم رزا با هم که مشکلی ندارین؟

خنده ام گرفت و گفتم:
- نه مامان جون چه مشکلی؟ باربد خیلی خوبه. منم یه دنیا دوسش دارم.
همون لحظه باربد که از گره زدن ملافه خلاص شده بود خم شد و پشت لاله گوشم رو بوسید ... سرمو کشیدم بالا و گونه خوش بو و صاف و صیقلیشو بوسیدم ...
- خوب خدا رو شکر. صبحانه خوردین؟
- نه تازه می خوام زنگ بزنم که برامون بیارن.
- باشه عزیزم ... حسابی به خودتون برسین ... من مزاحم نمی شم.
- شما مراحمین مامان جون. در ضمن مثل اینکه من زنگ زدما، پس من مزاحم شدم.
- این چه حرفیه دختر جون؟ تو هر وقت که بخوای می تونی واسه ما ایجاد مزاحمت کنی.
بعد از این حرف خودش زد زیر خنده ... صدای مسواک زدن باربد رو می شنیدم، منم خندیدم و گفتم:
- فعلاً با من کاری ندارین مامان؟
- نه مادر برو به شوهرت برس.
- سلام به بابا و رضایی هم برسون.
- سلامت باشی دخترم.
- فعلاً خداحافظ.
- خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن سفارش صبحانه هم دادم و ولو شدم روی تخت ... باربد از دستشویی بیرون اومد و گفت:
- سلام عزیزم ... صبحت بخیر ... تلفنت تموم شد ...
اینقدر از خوش اخلاقی باربد خوشحال بودم که حد و حساب نداشت ... از جا بلند شدم، خودمو توی بغلش جا کردم، یکی از پاهامو از پشت دادم بالا و گفتم:
- اومممم صبح توام بخیر ... چه بوی خوبی می دی باربد ....
دستی روی گونه م کشید، بینیشو به بینیم زد و گفت:
- بوی افتر شیوه عزیزم ...
صورتمو چسبوندم به صورتش و گفتم:
- هرچی که هست دوسش دارم ...
نفس عمیقی کشید و سرشو آورد پایین ببوستم که در اتاق رو زدن ... باربد با اخم گفت:
- بر خر مگس معرکه لعنت!
من غش غش خندیدم و باربد همونطور با ملافه رفت در رو باز کرد و سینی صبحانه رو تحویل گرفت ...
دوتایی با هم مشغول خوردن صبحونه شدیم، گاهی اون لقمه توی دهن من می ذاشت و گاهی من توی دهن اون ... خلاصه که حسابی چسبید و خوشمزه ترین صبحونه زندگیم شد ... بعد زا خوردن صبحونه باربد گفت:
- عزیزم اون موقع با مامانت حرف می زدی؟
- آره یادم رفت دیروز بهشون زنگ بزنم. امروز زنگ زدم. سلامت رسوندن.
- سلامت باشن به مامان من زنگ زدی؟
- نه گذاشتم خودت بزنی.
رفت سمت موبایلش و گفت:
- باشه.
چند دقیقه ای با مامانش صحبت کرد و حسابی سفارش و نصیحت شنید، بعدش گوشی رو به من داد. منم چند دقیقه با گلنوش جون و چند دقیقه هم با مهستی حرف زدم. بنده خداها هنوزم ذوق داشتن که باربد ازدواج کرده و کم مونده بود منو بذارن روی سرشون ... با محبتاشون حسابی شرمنده م کردن. بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم باربد گفت:
- خب امروز بریم چهلستون و میدون نقش جهان موافقی؟
     
#50 | Posted: 18 Oct 2013 20:16
رمان تقاص پست37


سری به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
- من تابع شمام سرورم ...
جوابم یه بوسه داغ و اتشین بود که تا اعماق وجودم رو سوزوند و آتیش زد و خاکستر کرد ...
دقیقاً ده روز رو توی شهر زیبا و تاریخی اصفهان موندیم و بعد از اون به سمت تهران راه افتادیم. ماه عسل خیلی خوبی شد. هر چند که من فکر می کردم خوش نگذره، ولی حسابی خوش گذشت. وقتی برگشتیم برای اینکه گلنوش جون دلخور نشه اول به خونه اونها رفتیم و بعد هم رفتیم خونه ما. قبلش به سپیده خبر داده بودم که بره اونجا. وقتی رسیدیم بعد از بوسیدن مامان و بابا و رضا از گردنش آویزون شدم و بوسه بارونش کردم. به شوخی گفت:
- اه اه تفی شدم برو دیگه بسه خفه ام کردی.
اومدم عقب و گفتم:
- وای سپید نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!
با ناز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- بله کاملاً از اینهمه زنگی که بهم می زدی مشخص بود.
- ببخشید ولی باور کن دلم برات یه ذره شده بود.
- خیلی خب نخوای با اینهمه پاچه خواری خرم کنی و آخر بگی یادم رفته برات سوغاتی بیارم. من حالیم نمیشه. من سوغاتی می خوام.
- خیلی خب بهت می دم بذار بِچِکم.
این اصطلاحو از یه دختر بامزه اصفهانی یاد گرفتم ... توی رستوران تولد گرفته بود و دوستاش دورش رو گرفته بودن هی سر به سرش می ذاشتن که باید بهشون کیک بده ... گویا یادش رفته بود کیکش رو بیاره و دوستاش اصرار داشتن بره یکی دیگه بخره .... اونم که تازه رسیده بود با لحن بامزه ای گفت:
- خیلی خوب! بذارین بِچِکم ...
و شد سوژه خنده من و باربد ! سپیده هم قهقهه ای زد و گفت:
- نه بابا رفتی اصفهان لهجه اتم برگشته!
باربد و مامان و بابا و رضا هم داشتن می خندیدن. خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
- آدِمیزاده س دیگه ! وختی یه ذره یه جا می مونِد عَوِض می شِد.
باز همه شون ترکیدن از خنده ... اون سفره ده روزه حسابی سر حالم کرده بود، شده بودم عین رزای گذشته ها ... شاد و شنگول و خل و دیوونه!
اونشب با سپیده کلی توی سر و مغز هم زدیم و چرت و پرت گفتیم. باربد هم خودشو با بابا مشغول کرده بود، رضا هنوزم تحویلش نمی گرفت، باربد هم به قدری مغرور بود که حتی دنبال دلیل هم نمی گشت! فقط سعی می کرد خیلی دور و برش نره ... برام دلایل رضا مهم نبود ... مهم این بودکه من خوشبخت بودم! واقعاً خوشبخت بودم ... آخر شب همراه باربد بعد از رسوندن سپیده به خونه خودمون رفتیم و هر دو از زور خستگی بیهوش شدیم.
***

ســـــه ســـــال بعـــــــد
- وای سپیده خاک بر سرم شد. کاری نداری؟
سپیده با حیرت گفت:
- چی شده؟
- کیکم سوخت.
قهقهه زد و گفت:
- برو بابا تو آشپز بشو نیستی.
با سپیده سریع خداحافظی کردم و به طرف فر رفتم. بوی سوختگی و دود آشپزخانه رو برداشته بود. کیک کامل سوخته بود و قهوه ای مایل به سیاه شده بود! کیک رو درسته داخل سطل آشغال انداختم و هود رو روشن کردم. دلم می خواست بزنم زیر گریه. کیکی رو که با هزار در به دری درست کرده بودم، اینقدر راحت فقط به خاطر حواس پرتی سوزوندم! همونجا کف آشپزخونه نشستم و زدم زیر گریه. چقدر برای پختنش سلیقه به خرج داده و ذوق مرگ شده بودم. خامه ها و توت فرنگی هام هم هنوز آماده توی یخچال بود و شکلاتم هم آب شده و منتظر بود تا روی کیک بشینه. ولی حیف که با یک سهل انگاری همه چی خراب شد. شاید نیم ساعتی توی همون حالت بودم که تلفن زنگ زد.
با دلخوری از جا بلند شدم و به سمت تلفن رفتم:
- الو.
- سلام عزیزم.
صدای باربد همه غمامو از ذهنم بیرون برد، نشستم روی صندلی و گفتم:
- سلام باربدم.
سریع گفت:
- چرا صدات گرفته؟
عمراً نباید می فهمید من گریه کردم، وگرنه تا سر در نمی آورد چی شده ولم نمی کرد! گفتم:
- هیچی همینجوری.
- رزا به من دروغ نگو. گریه کردی؟
مجبور شدم دروغ بگم:
- نه بابا داشتم پیاز خورد می کردم. اشکمو درآورد.
خنده اش گرفت و گفت:
- این جریمه اته! تو که میدونی من از پیاز بدم می یاد.
راست می گفت، اما هیچ وقت هم خبر نداشت اون مرغ های خوشمزه ای که براش درست می کنم یا کل خورش هایی که می پزم توش پیاز هم داره! رنده می کردم که متوجه نشه، مونده بودم چی بگم که خودش گفت:
- عزیزم ... راستش زنگ زدم که بگم امشب یه خورده دیرتر می یام.
سست شدم و با ناراحتی گفتم:
- واسه چی؟
- کارام خیلی زیاده. خودت که می دونی این روزا سرم خیلی شلوغه. مجبورم چند ساعتی بیشتر بمونم.
خیلی ناراحت شدم. یعنی یادش نبود که امشب سالگرد ازدواجمونه؟ باربد ادامه داد:
- رزی شنیدی چی گفتم عزیزم؟
با بی حالی گفتم:
- آره شنیدم باشه.
- منو ببخش عزیزم. جبران این مدت رو می کنم، قول می دم. حالا کاری نداری؟ من باید برم.
اینقدر حالم گرفته شده بود که دیگه نمی تونستم باهاش قشنگ حرف بزنم، گفتم:
- نه برو.
- مواظب خودت باش.
- خب، خداحافظ.
پیدا بود خیلی عجله داره وگرنه محال بود بفهمه ناراحتم و به حال خودم ولم کنه ... گفت:
- خداحافظ.
گوشی را گذاشتم و سرم را بین دستانم گرفتم. سه سال از ازدواجم با باربد می گذشت و امروز سالگرد ازدواجمون بود. با هزار زحمت براش کیک درست کردم، درسته که سوخت ولی بالاخره من یادم بود ... زیر لب گفتم:
- بهتر که سوخت.
تازه سه سال گذشته و فراموش کرده بود. فکر می کردم بعد از آخرین باری که تولدم رو فراموش کرد و من یه هفته باهاش قهر کردم و کادوهای رنگ و وارنگش رو نگرفتم ازش دیگه درست شده! اما انگار اشتباه می کردم ... قبول داشتم که مشغله اش زیاده و دائم وقتش توی شرکت می گذره ... اما نمی تونستم دلمو راضی کنم که ببخشمش ... منم دلم به همین مناسبتا خوش بود! عهد کردم که اگه یادش رفته باشد که امروز چه روزیه این بار یک ماه قهر کنم و نبخشمش. از فکر خودم خنده ام گرفت و زیر لب گفتم:
- نخیر رزا خانوم حتی اگه فراموش کرده بود هم وظیفه تو اینه که فقط یادش بیاری و بهش بگی که از دستش ناراحتی. قهر یعنی چی؟ قهر زیاد و الکی زندگی رو سر می کنه. مبادا کاری بکنی که شوهرت از دستت بره ها!
خیلی وقت که از اون رزای لوس فاصله گرفته بودم و قول مامان پخته شده بودم! از جا بلند شدم و لباسامو عوض کردم. می خواستم بروم از شیرینی فروشی یک کیک تخته ای آماده بخرم و بیارم خودم روشو تزئین کنم. داشتم از خونه می رفتم بیرون که دوباره تلفن زنگ زد.

گوشی رو برداشتم و با عجله گفتم:
- بله بفرمایید.
صدای شاد و شنگول سپیده توی گوشی پیچید:
- هوی چته عجله داری؟
- داشتم می رفتم بیرون سپید.
- اوقور بخیر کجا به سلامتی؟
- کیک بخرم
صدای خنده سرخوش سپیده گوشی رو پر کرد:
- سوخت؟
- آره چی کار کنم خب؟ اینقدر تو منو میخ حرفات کرده بودی که یادم رفت کیکم توی فره.
- حالا می خوای بری کیک بخری و به باربد بگی که خودت پختی؟
روی صندلی کنار تلفن ولو شدم و گفتم:
- کو باربد؟
- هان؟
- باربد زنگ زد و گفت که معلوم نیست شب کی بیاد و کاراش خیلی زیاده.
از دوسال پیش که سپیده عروسی کرده بود و رفته بود اصفهان، منم خیلی راحت باهاش حرفامو می زدم و اگه هر کدوم از دست شوهرامون مفری می شدیم به اون یکی زنگ می زدیم و درد دل می کردیم تا خالی بشیم. اینجوری هم پای خونواده هامون وسط نمی یومد و هم خودمون تخلیه روحی می شدیم. چون اگه قرار بود بابا مامانامون درد دل کنیم دو روزه شهر خبردار می شدن ... سپیده گفت:
- وا یعنی چی؟ امشب ناسلامتی سالگرد ازدواجتونه ها.
- بار اولش نیست که چیزای مهم رو فراموش می کنه. تو که دیگه خوب می دونی.
- حالا شاید خواسته سر به سرت بذاره و شب خیلی هم زودتر از همیشه می یاد. تو تدارکات خودتو بچین که فکر نکنه تو فراموش کرده بودی.
- برای همین داشتم می رفتم کیک بخرم، ولی کاش یادش نرفته باشه. اگه یادش رفته باشه یعنی اینکه من براش کمرنگ شدم.
- گمشو! کمرنگی به این چیزا نیست خانوم ... بعضی وقتها گرفتاریها زیاده، آرمین هم بعضی وقتا خیلی چیزا رو از یاد می بره. ولی با این حال منم امیدوارم که یادش نرفته باشه.
- اوهوم منم همینطور.
- اونو بیخیال. زیاد به خاطرش خودتو ناراحت نکن. بحثمونو بگو که نیمه تموم موند ... چه خبر از رضا؟
- از وقتی با مهستی عقد کردن زیاد نمی بینمش و ازشم خبری ندارم.
- چه صبری داره مهستی! دو سال نامزد موند، دو سال هم عقد ... کی عروسی می کنن پس؟!
- همه اش تقصیر رضاست با این درس خوندنش ... عروسی در کار نیست ... چون عقدش خیلی مفصل برگزار شد قراره برن ترکیه و بعدم بیان برن سر خونه زندگیشون ...
- خوبه ... خدا رو شکر! باز خوبه رضا دم لای تله داد و ازدواج کرد. سام خون مامانو توی شیشه کرده و می گه نمی خواد ازدواج کنه.
- برای چی؟ اونروز مامان یه چیزایی می گفت. من که سر در نیاوردم.
- چه می دونم درسش که تموم شد، گفت می خوام تخصصم رو بگیرم. ما هم گفتیم باشه. الان که امتحان تخصص رو قبول شده ما بهش می گیم هم زن بگیر و هم درستو بخون، مامان بهش می گه تا درست تموم بشه پیر شدی، ولی زیر بار نمی ره! می خنده و می گه اونجوری نه می تونم به زنم برسم نه به درسم.
- خب حق داره. زیاد توی فشارش نذارین. اون که سنی نداره. تازه بیست و شش هفت سالشه. بذارین هر وقت خودش خواست دست به کار بشین.
- آره منم به مامان همینو می گم.... اما مامانه دیگه! راستی ببینم ناقلا خبری نیست؟
خیلی گیج و منگ گفتم:
- چه خبری؟
نی نی ؟
خنده ام گرفت و گفتم:
- نه بابا من خودم نی نی ام.
- بیست و سه سالته خانم. نی نی چیه؟ مثل اینکه باید سنتو مدام بهت یادآوری کنم.
- ببینم نکنه واسه تو خبریه؟
- نه آرمین می گه حالا خیلی زوده.
- راست می گه. آرمین حالا حالا ها باید خود تو رو بزرگ کنه.
- گمشو!
خندیدم و گفتم:
- من که حالا حالا ها به فکر بچه نمی افتم. برو بابا تازه دوران راحتیمه.
- باربد چی؟
- اون هر ازگاهی یه غرهایی می زنه، ولی من گوش نمی دم.
- پس شما بر عکس مایین.
- هی مچتو گرفتم. پس تو خودت بچه می خوای!
- آره آخه من اینجا خیلی غریبم. توی این دوساله نتونستم یه دوست برای خودم پیدا کنم.
با تردید گفتم:
- چرا... چرا با مریم دوست نمی شی؟
با تعجب گفت:
- مریم؟ مریم کیه دیگه؟
- منظورم همسر داریوشه.
- برو بابا دلت خوشه ها!
- چرا؟
- یه بار به اصرار من رفتیم خونشون ...
برام دیگه چندان مهم نبود، اما کنجکاو شدم و گفتم:
- خب خب ...
- هیچی مریم که اصلاً تحویل نگرفت. البته عمدی نبود، مشخص بود دلش از جایی دیگه پره. من از اول تا آخر داشتم در و دیوار رو نگاه می کردم. ولی آرمین و داریوش کلی درد و دل کردن.
از لحنش خنده م گرفت و گفتم:
- حتماً آرمین از دست تو کلی براش ناله کرده.
- نخیر خیلی هم دلش بخواد.
دلو به دریا زدم و گفتم:
- من سه سال پیش داریوشو دیدم.
سپیده خبر از جریان ماه عسل نداشت، برای همینم مثل برق گرفته ها گفت:
- هان؟!!! کجا؟ کی؟ پس چرا نگفتی؟
- یادم رفت بهت بگم. همون وقتی که برای ماه عسل با باربد رفتیم اصفهان، روی سی و سه پل دیدمش. با مریم بود، ولی انگار باهم دعواشون شده بود.
چند لحظه ای سکوت خط رو پر کرد، بعدش صدای لرزون سپیده بلند شد که گفت:
- رزی جان من فکر کنم غذام الان می سوزه. می رم به دادش برسم. تو هم برو به خریدت برس.
یهو یادم افتاد می خواستم برم خرید، از جا بلند شدم و گفتم:
- وای ... خوب شد گفتی باشه برو.
- به باربد و خاله جون و بقیه سلام برسون.
بزرگیتو می رسونم تو هم همینطور.
بعد از گذاشتن گوشی، سوئیچ 206 سفیدمو که باربد به تازگی برام خریده بود برداشتم و از خونه زدم بیرون. باربد هیچ وقت اجازه نداد از خونه بابام چیزی با خودم بیارم، و یکی از اون چیزا ماشینم بود. نمی خواست کسی فکر کنه باربد به خاطر پول بابام باهام ازدواج کرده و این کارش باعث شد علاقه بابا بهش چند برابر بشه! از شیرینی فروشی معروفی که نزدیک خونه مامان و بابا بود، کیک قلبی شکل ساده ای خریدم و برگشتم خونه. زیر لبی با خودم حرف می زدم:
- تو رو خدا باربد یادت نرفته باشه. بی معرفت من امروز به خاطر تو دانشگاه هم نرفتم.
کیک رو با کسلات های آب شده و خامه و توت فرنگی با کلی سلیقه تزئین کردم و سه تا شمع کوچیک سفید رنگ هم توش فرو کردم و توی یخچال گذاشتمش. همون موقع صدای زنگ بلند شد، به سمت آیفون رفتم و با دیدن مرد غریبه، با تعجب جواب دادم:
- بفرمایید.
- خانوم سلطانی؟
نمی دونستم کیه که منو به فامیل خودم صدا می زنه! گفتم:
- بله بفرمایید.
گفت:
- پستچی هستم خانم یه نامه دارین. لطفاً بیاین پایین تحویل بگیرین.
با تعجب گفتم:
- نامه؟!!
- بله ... خواهشا سریع بیاین تحویلش بگیرین ...
حدس زدم از کی باشه، اما برای اطمینان گفتم:
- از کجا؟!!
- از نیویورک ...
لبخند نشست روی لبم ... ایلیا هنوزم روی حرفش بود! پسره سرتق!!! ذهنم کشیده شد به سه سال پیش ... سه هفته بعد از برگشتنمون از ماه عسل خبر رسید که ایلیا بی خبر برای همیشه رفته آمریکا ... نیویورک ... تازه اونجا بود که من یادم افتاد پسر عمویی هم به اسم ایلیا داشتم!!! شب عروسی خودم اینقدر که گیج و منگ بودم اصلا متوجه نشدم ایلیا نیومده و بعد هم برام سوال نشد که چی به سرش اومده ... فقط یهو خبر رسید که ایلیا رفت برای همیشه ... یکی دو هفته بعد از رفتنش یه کارت پستال برام فرستاد ... وقتی بازش کردم توش نوشته شده بود:
- هر سال روز سالگرد ازدواجت یه کارت تبریک از من می گیری که بدونی این روز هیچ وقت از یادم نمی ره ... خواستن تو بی اراده بود و داشتنت محال ... زوری نمی تونستم به دستت بیارم! اما عشقت ابدیه ... این کارت رو بسوزون که هیچ وقت برات دردسر نشه اما از سال آینده درست توی تاریخ سالگرد ازدواجت منتظر من و کارت پستال هام باش دختر عموی عزیزم ... خوشبخت باش ... ایلیا ...
اون روز نذاشتم کارت رو ایلیا ببینه و همینطور که خودش گفته بود سوزوندمش، اما بعد از اون سر قولش موند ... اولین سالگرد ازدواجم کارت رو برام فرستاد و سورپرایزم کرد، دومین سالگرد هم فرستاد، و امسال که سومین بود، بازم از یادش نرفته بود ...
به پستچی گفتم:
- اگه می شه نامه رو بدین به سرایدار، اون امضا می کنه.
     
صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تقاص بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites