تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تقاص

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 1 Nov 2013 16:19
رمان تقاص پست44


ضجه زدم:
- مامان ... مامان بچه ام... مامان باربد ... مامان...
دوباره صحنه جلوی چشمام جون گرفت. احساس می کردم اون خنجر گلوی منو بریده و اون گلوله تو مغز من خالی شده. دستم رو روی گوش هام فشار دادم و شروع کردم به جیغ کشیدن:
- قاتل ..... قاتل ... بچه امو کشتی عزیز دلمو کشتی ... قاتل ...
همه بهت زده به من خیره مونده بودن. نمی دونستن چی باید بگن یا چی کار بکنن؟! فقط مامان محکم بغلم کرده بود و اجازه نمی داد خودمو بزنم. رضا سریع با سام تماس گرفت و ازش خواست خودشو برسونه. تا وقتی که سام برسه من فقط جیغ می کشیدم و از اونا می خواستم بچه ام رو نجات بدن و اون بیچاره هام به خاطر آروم کردن من قول می دادن که اجازه ندن کسی به بچه ام آسیبی وارد کند. بالاخره سام رسید و با دیدن اوضاع من رنگ از روش پرید و سریع از داخل کیفش آمپولی در آورد و در حالی که اونم مثل بقیه اشک می ریخت سر رضا و بابا داد کشید:
- بگیرینش پس!
بابا و رضا محکم دست و پامو گرفتن. همه اشک می ریختن و باعث و بانی حال منو نفرین می کردن. مهستی هم طاقت نیاورد و در حالی که نفسش به سختی بالا می یومد از اتاق خارج شد. دلم می خواست بمیرم. چرا پس نمی مردم؟ فقط همینو می خواستم! اصلاً من چرا باید زنده می موندم و زندگی می کردم؟ برای کی؟ به چه دلخوشی؟ سام سریع سرنگی رو توی دستم فرو کرد. فریاد می کشیدم و ازشون می خواستم که ولم کنن، ولی کسی به حرفم گوش نمی کرد. کم کم بدنم بی حس می شد و تو عالم بی خبری فرو می رفتم، ولی قبل از اینکه دارو کامل اثر کنه و خوابم ببره صدای سام رو می شنیدم که با صدایی بارونی رو به بابا می گفت:
- عمو این که درستش نیست. رزا رو به حال خودش گذاشتید که از بین بره؟ باید ببریدش پیش یه دکتر روانپزشک. اون باید همون رزای قبل بشه. عمو خواهش می کنم کمکش کنید!
بعد از اون به خواب فرو رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی چشمامو باز کردم از دیدن شخص غریبه ای که تو اتاقم پشت به من و رو به پنجره ایستاده بود وحشت کردم و سریع خودمو گوشه تخت جمع کردم. اینقدر ترسیده بودم که نمی تونستم جیغ بکشم. نمی دونم چرا اونو شبیه مرد دو رگه می دیدم. دستمو روی شکمم گذاشتم و گفتم:
- تو رو خدا جلو نیا. نکنه می خوای بچه امو بکشی؟ تو که باربد رو کشتی دیگه با بچه ام چی کار داری؟
مرد غریبه که شاید حدود چهل و خورده ای سن داشت به سمتم برگشت و با لبخندی مهربون از همون جا که ایستاده بود گفت:
- بیدار شدی خانم؟ ساعت خواب.
با دست دیگه ام جلوی چشمامو گرفتم و التماس کردم:
- اذیتم نکن ... خواهش می کنم.
توی اون حالت اصلاً متوجه نبودم که اون مرد ده سالی از مرد دورگه بزرگتره و هیچ شباهتی بهش نداره! همه رو شبیه اون می دیدم. مرد خندید و گفت:
- اِاِاِاِ .... خانوم کوچولو! من که نیومدم تو رو اذیت کنم. فکر کنم منو با یه نفر دیگه اشتباه گرفتی. تو اصلاً می دونی اسم من چیه؟ اسم من کامرانه.
بعد یه قدم جلو اومد و گفت:
- بیا نگاه کن. ببین که من اونی نیستم که تو فکر می کنی.
خودمو روی تخت جمع تر کردم و با صدای گرفته و خش خشیم گفتم:
- دروغ گو! جلو نیا تو اومدی بچه ام رو بکشی.
کامران در جا چرخی زد و گفت:
- آخه من چه طوری می تونم بچه تو رو بکشم؟ من که چیزی ندارم. اگه دوست داری بیا منو بگرد.
بعد از این حرف دستاشو بالا گرفت و تو هوا تکون داد.گفتم:
- می خوای با پات بچه امو بکشی ...با لگد.
یه کم دیگه جلو اومد و تقریباً پایین تخت ایستاد و گفت:
- من اونقدر ها زور ندارم خانمی. بعد هم از این فاصله نه دستم به تو می رسه و نه به بچه ات.
من که از فاصله نزدیکش با خودم کم مونده بود سکته کنم تقریباً جیغ کشیدم:
- اگه جلو بیای خودمو می کشم!
دستشو مشت کرد خونسردانه گرفت جلوی دهنش و گفت:
- اِِا این چه حرفیه؟ خجالت نمی کشی همچین حرفی می زنی؟ پس کی قراره بچه اتو بزرگ کنه؟
بچه م! بچه م!!! با حالتی هیستیریک دست روی شکمم کشیدم. شکمم خالی بود، دیگه خبری از اون موجود کوچیک شیطون که هر شب لگد مالم می کرد نبود! بغض به گلوم چنگ انداخت، با صدای گرفته به دیوار روبرو خیره شدم و نالیدم:
- کدوم بچه؟ اون مرد خارجیه بچه منو کشته!
بعد سریع نگاش کردم تا عکس العملش رو ببینم. انگشتش رو به سمت دهنش برد نوکشو گاز گرفت و متحیر گفت:
- جدی می گی؟!
اونم تعجب کرد! اونم از حال و روز من درمونده شد، بغض کردم و گفتم:
- آره، هم بچه امو کشت هم باربدمو. بچه ام دختر بود. من هر شب خوابشو می بینم. هر شب توی خواب کلی واسش لالایی می خونم، ولی ...
کامران که نشون می داد کنجکاو شده کمی خودشو جلو کشید، نشست لب تختم، همون پایین و گفت:
- ولی چی؟
دستمو مشت کردم و با غیظ و خشم گفتم:
- ولی همیشه اون می یاد توی خوابم و بچه امو می گیره می کشه...
باز بغض کردم و نالیدم:
- اینقدر بچه ام خوشگله که نگو!
- کی می کشتش آخه؟
- مرد خارجیه دیگه!
- وای خدای من! چقدر بیرحمه. چطور می تونه بچه به اون نازی رو بکشه؟
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- مگه تو بچه امو دیدی؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- نه خودت گفتی. بعدش هم، با داشتن مامان خوشگلی مثل تو معلومه که خوشگل و ناز می شه.
اخمامو در هم کشیدم و گفتم:
- کی گفته من خوشگلم؟ خیلی هم زشتم.
- اگه یه بار دیگه این حرفو بزنی می گم خیلی بد سلیقه هستی ها!
سپس از جا بلند شد و از داخل کیف سامسونتی که روی میز تحریر من گذاشته بود، آینه کوچیکی در آورد و به طرفم اومد. من به خیال اینکه خنجری با خودش می یاره، دوباره مچاله شدم و گفتم:
- جلو نیا اگه به من دست بزنی جیغ می کشم.
کامران سر جاش ایستاد و دوباره دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت:
- آخه من چی کارت دارم بابا؟ فقط می خوام این آینه رو بهت بدم تا خودتو توش ببینی. همین!
بعد از این حرف، چند لحظه ای سکوت کرد. وقتی نگاه منو متوجه آینه توی دستش دید با لبخندی اعجاب انگیز گفت:
- می تونم بیام جلو سرورم؟
دستمو دراز کردم و آینه رو از دستش گرفتم. گفت:
- حالا خودتو توش نگاه کن تا ببینی خدا چه لطفی در حقت کرده.
مثل آدمای طلسم شده به حرفش گوش کردم و به تصویر داخل آینه زل زدم. دختری توی آینه به من خیره شده بود. چشمای سبز رنگش گود افتاده و زیرش هلال کبود رنگی دیده می شد، ولی مهم تر از همه غم توی چشماش بود که اونا رو بی روح جلوه می داد. ابروهای هلالی و قهوه ای رنگش کمی نامرتب شده بود، ولی اصلاً توی ذوق نمی زد و برعکس اونو شبیه به یه دختر دبیرستانی معصوم کرده بود.

دماغ کوچیک و سر بالاش بر اثر گریه ملتهب شده و به سرخی می زد. لب هاش کوچیک و قرمز رنگ بود که کمی کبود شده بود. بالای لبهاش سرخ شده بود و اونم نشونی از گریه بود. گونه های برجسته اش هم سرخ بودن. موهای حنایی رنگش پریشون و آشفته نیمی از صورتش رو قاب گرفته بودن. خیره خیره به دختر توی آینه نگاه می کردم که کامران آینه رو از دستم قاپید و گفت:
- هی هی دختر مواظب باش قورتش ندی!
منگ و گیج به کامران نگاه کردم. با خنده گفت:
- خب چطور بود؟
- چی؟
- دختری که دوساعته توی آینه زل زدی بهش.
- یه روزی خوشگل بوده، ولی حالا ...
وسط حرفم پرید و گفت:
- خوشگل تر شده.
لب برچیدم و چیزی نگفتم. توی چشماش جاذبه ای بود که آدم رو وادار می کرد به حرفاش گوش کنه و روی حرفش حرفی نزنه. کامران گفت:
- خب خانم کوچولو حالا بگو ببینم تو چته؟ چرا همه رو نگران خودت کردی؟
زانوهامو کشیدم توی بغلم و گفتم:
- من کسی رو نگران نکردم.
- اِ پس پدر و مادر و برادرت بیخود اینقدر دارن واست بالا و پایین می پرند؟
بازم سکوت کردم و چیزی نگفتم، چون حرف درستی زده بود. با شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- حالا بماند که یکی دیگه هم اون بیرون هست که داره خودشو می کشه!
خیلی خونسرد گونه مو به زانوم تکیه دادم و پرسیدم:
- کی؟
- پسر خاله ات رو می گم. آقای سام عاشق!
بعد از اون همه وقت که نخندیده بودم، بی اراده خنده ام گرفت، پوزخند زدم و گفتم:
- سام؟
- نه پس کامران! البته منم بدم نمی یاد دوباره عاشق بشم، ولی در اون صورت تو باید با یه زن و دو تا بچه های
دیگه ام بسازی. می تونی؟
حرفش رو با شوخی و لحن با مزه ای گفت و همین باعث شد دوباره پوزخند بزنم. سرشو تکون داد و گفت:
- ببین تو چقدر ناقلایی! همین که شنیدی هنوز هم عاشق سینه چاک داری، نیشت باز شد.
اخمام سریع در هم شد و گفتم:
- خنده؟!!! من نخندیدم ...
- من بودم الان نیشم باز شد پس؟!
- به خاطر اون چیزی نبود که شما گفتی ...
- پس به خاطر چی بود؟
- اینکه همه اشتباه می کنن و تو اشتباهشون غرق می شن ... به این خندیدم. ...
- من اشتباه کردم؟؟!
بی حوصله سرمو جنبوندم. باز پایین تخت نشست و گفت:
- چه اشتباهی کردم؟! سام عاشقت نیست؟!!! محاله باورم بشه!
آهی کشیدم و گفتم:
- سام مثل برادر من می مونه ...
- جدی می گی؟
- آره.
- مطمئنی؟
- هوم
- حتماًحتماً؟
اینبار فقط سرمو تکون دادم ...
- واقعاً؟
عصبی شدم و گفتم:
- بابا آره آره آره
قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- پس یعنی من ضایع شدم؟
اینبار واقعاً خنده ام گرفت و گفتم:
- آره .
سرش رو تکون داد و با خنده از جا بلند شد. همینطور که در کیفش رو می بست گفت:
- ببین خانم کوچولو دنیا خیلی بی ارزش تر از اونیه که به خاطرش بخوای خودت رو عذاب بدی. این اتفاقی که واسه تو افتاد ممکنه واسه خیلی های دیگه هم بیفته، ولی هیچ کسی مثل تو اینکارا رو نمی کنه و با آغوش باز به پیشواز مرگ نمی ره. تو هنوز خیلی جوونی. خیلی هم خوشگلی! اینو واسه تعارف نمی گم. دارم حقیقت رو بهت
می گم که بدونی و ارزش خودت دستت بیاد. وقتی اومدم توی اتاق و دیدمت با خودم گفتم دست خدا درد نکنه. ببین چی آفریده! باورم نمی شد دختری با مشخصات تو اینطور افسرده شده باشه. تو با این همه زیبایی، با این همه ثروت و محبت اطرافیان نسبت به خودت، نباید اینجوری می شدی. البته قبول دارم ضربه سختی بوده واست. ولی دیگه کاریه که شده. نباید که خودتو بکشی! باید با واقعیت کنار بیای. این اتفاق افتاده! چه تو بخوای چه نخوای! اگه سالها گریه و زاری بکنی جز نابود کردن عمرت و جوونیت هیچی نصیبت نمی شه. نه بچه ت بر می گرده نه شوهرت! این اتفاق در اثر سهل انگاری، در اثر زیاده خواهی، یا حالا هر چیز دیگه ای افتاده و تو باید باهاش کنار بیای! مجبوری رزا! مجبور ... سعی کن به دنیا و قشنگی هاش لبخند بزنی. بدون واسه تو دنیا هنوز تموم نشده. نمی خوام بهت بگم می تونی بازم ازدواج کنی، چون می دونم توی این شرایط حتی حرف زدن در این مورد هم آشفته ات می کنه. پس بهت می گم دنیا بدون مردها و بدون همسر هم می تونه زیبا باشه. فقط باید خودت بخوای. کسی هم کاری نمی تونه بکنه. تا کی می تونی قرص اعصاب بخوری؟ تا کی می تونی به خواب پناه ببری؟ باید قبول کنی که این ها همه موقته. تو باید خودتو پیدا کنی. حرفامو می فهمی رزا خانم؟
هر حرفی می زد حقیقت داشت و من قبولش داشتم. قبول داشتم اما عملی کردن حرفاش برام غیر ممکن به نظر می رسید. با صدایی لرزون گفتم:
- شما کی هستید؟
شونه هاشو بالا اندخت و گفت:
- یه بار که گفتم من کامرانم.
- ولی من شما رو نمی شناسم.
- فرض کن از امروز یه دوست به شمار دوستای قبلیت اضافه شده. یه دوست که صلاح تو رو می خواد.
سپس به طرفم اومد و دستش رو دراز کرد. بی اراده و بدون ترس منم دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم. با لبخند گفت:
- بازم بهت سر می زنم، ولی امیدوارم که خیلی بهتر از امروز شده باشی.
سپس خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. بی اراده از جا بلند شدم و پشت در رفتم. صدای بابا و کامران رو به وضوح می شنیدم. بابا گفت:
- چی شد آقای دکتر؟
- چیزی نباید می شد. حالش خیلی هم وخیم نیست. راحت با آدم ارتباط برقرار می کنه و هنوز بیماریش حاد نشده. به خاطر اینه که شما زود به دادش رسیدین. ضربه ای که بهش وارد شده خداییش خیلی سخت بوده. جلوی چشمش شوهرش رو کشتن و جنینشو سقط کردن. درد روحی و جسمی رو در یک آن تحمل کرده. باید بهش حق بدین که دنیا رو دیگه نتونه قشنگ بببینه ولی به مرور زمان بهتر می شه. بیماریش مهلک نیست. با چند جلسه رفتار درمانی و مصرف یه سری قرص به زودی سلامتیش رو به دست می یاره. چقدر از روی مرگ همسرش
می گذره؟
- دو ماه و نیم آقای دکتر.
- پس هنوز خیلی فرصت داره برای طبیعی شدن. نگران نباشین زود خوب می شه. به خاطر کابوس هایی که
می بینه هم من یه سری قرص واسش تجویز می کنم. این قرص ها یه کم بی حالش می کنه، ولی چاره ای نیست. در ضمن اگه باز هم حرفی از بچه اش زد، حالا هر چی که گفت، حرفش رو تایید کنید و شما سعی نکنید حقیقت رو بهش بگین. اون خودش همه چیزو می دونه، فقط می خواد فرار کنه. بذارید اینقدر فرار کنه تا خودش به حقیقت برسه. زیاد دور و برش نپلکین. البته زیاد هم نباید تنها بمونه. همه با هم نرید پیشش. یکی یکی بهش سر بزنین. حرفایی که دوست نداره هم بهش نزنید. سعی نکنید که به زور از لاک تنهایی اش خارجش کنین. فقط آروم آروم همون چیزایی رو براش بگید که شنیدنشو دوست داره. غذاهای مورد علاقه اش رو بپزید و یه چیز دیگه، کسی رو که خیلی بهش علاقه داره بیارید پیشش. چه دختر چه پسر چه بچه چه مسن! فرقی نداره. بذارید کنار کسی باشه که بهش خیلی علاقه داره.
بعد از اون دیگه چیزی نشنیدم چون خیلی دور شده بودنه. برام مهم نبود که بابا دکتر روانپزشک برام آورده. دوباره روی تختم برگشتم و زانوی غم بغل کردم. با اینکه حرفاش خیلی روی من تاثیر داشت، ولی هنوزم
نمی تونستم با خودم کنار بیام. شاید یک ساعتی تنها بودم که در باز شد و سام وارد شد. بیچاره از ترس همونجا کنار در ایستاد و تکون نخورد. موشکافانه نگاش کردم و گفتم:
- چیزی می خوای؟
به خودش اشاره کرد و گفت:
- من؟!!!
عاقل اندر سفیهانه نگاش کردم و گفتم:
- نه من!
- نه چیزی نمی خوام. فقط خواستم بیام یه سر بهت بزنم.
با تلخی گفتم:
- خب زدی؟ دیدی که هنوز هم زنده ام؟ حالا می تونی بری.
- رزا تو... تو چرا اینجوری شدی؟
- همینه که هست !
با بغض گفت:
- دلم برات تنگ شده.
عصی بودم، خیلی زیاد، بهش توپیدم:
- هه هه خندیدم .... خوبه جلوی چشماتم و این حرفو می زنی.
کمی جلو اومد و گفت:
- من دلم واسه رزای شیطون تنگ شده. اونی که اینقدر سر به سرم می گذاشت که دلم می خواست سر به بیابون بذارم. چی شد اون رزا؟
بی حوصله، سرمو به زانوهام تکیه دادم و گفتم:
- مرد.
- آره می دونم، ولی من می خوام اون دوباره زنده بشه.
- امکان نداره. روح من مرده. اینی که مونده جسممه که قصد دارم اینو هم نابود کنم. اگه قرار بود مرده زنده بشه پس باربد هم باید تا به حال زنده می شد.
- رزا!!!!
- بس کن سام من حوصله ندارم. برو بیرون تنهام بذار ...
- رزا یادته چقدر با هم بازی می کردیم؟
- نه.
- خیلی بی انصافی! تو بازی های بچگی مون رو یادت رفته؟ یادت رفته چقدر با هم گرگم به هوا بازی می کردیم؟ چقدر قایم موشک بازی می کردیم و تو و سپید من و رضا رو حرص کش می کردین؟ چقدر لوس بازی در
می آوردین.
یهویی سفر کردم به خیلی سال پیش، به دورانی که حاضر بودم همه چیزم رو بدم اما همیشه توی همون دوران بمونم. به یاد اون روزا دوباره اشک از چشمام جاری شد و گفتم:
- تو و رضا رو وادار می کردیم باهامون خاله بازی کنین و شما چقدر از این بازی بدتون می یومد!

اشکای زلال سام هم روی گونه اش می چکید:
- وقتی بزرگ تر شدیم کلی احساس مردی بهمون دست داده بود. توی مهمونی ها از کنار شما دوتا تکون
نمی خوردیم که نکنه کسی بهتون چپ نگاه کنه. من تو رو حتی از سپیده هم بیشتر دوست داشتم، ولی به روی خودم نمی آوردم. خیلی دوست داشتم یه روز بهت بگم چقدر واسم عزیزی، ولی جرئتشو نداشتم. هم از سپیده
می ترسیدم و هم از اینکه تو بخوای برداشت بدی بکنی. وقتی توی مهمونی ها تو یا سپیده با یه پسر غریبه حرف می زدین حس می کردم می خوام خفه بشم. آرزو می کردم که ای کاش هنوز بچه مونده بودیم.
همینطور که خودمو به سمتش می کشوندم گفتم:
- آخ سامی! داداش سام کاش بچه مونده بودیم. کاش وارد این بازی زجر آور زندگی نمی شدیم. کاش هرگز ازدواج نکرده بودم. کاش....
سام سرم رو توی آغوشش گرفت و گفت:
- آبجی گل من. تو واسم هنوز هم مثل گذشته هستی. به همون عزیزی. تو هیچ فرقی واسه ما نکردی. همونی هستی که بودی. همون رزایی که تا می گفت آخ من و رضا و سپیده می خواستیم خودمون رو واسش هزار بار قربونی کنیم تا آروم بشه.
- نه سام! من دیگه اون رزا نیستم. من یه زن شکست خورده و دل مرده ام. می فهمی؟ یه زن!
     
#62 | Posted: 1 Nov 2013 16:19
سام با عصبانیت گفت:
- دیگه این حرفو جایی نزن وگرنه از دستت دلخور می شم. چرا سعی می کنی این افکار منفی رو توی ذهنت جا بدی؟ دست بردار رزا. تو رو خدا دست بردار!
از سام فاصله گرفتم، باز برام غریبه شده بود، به روبرو خیره شدم و با اخم گفتم:
- خوابم می یاد.
- تاکی؟ تا کی می خوای فرار کنی؟
غریدم:
- گفتم خوابم می یاد.
- باشه بخواب عزیزم، ولی قبلش باید قرصاتو بخوری.
مخالفتی نکردم و سام یک سری قرص به خورد من داد. وقتی خوردم، خودش لحاف رو روم کشید و
پیشونیمو بوسید. بعدش در گوشم گفت:
- حاضر نیستم با دنیا عوضت کنم. اگه تو چیزیت بشه من و رضا می میریم. پس خواهش می کنم زود خوب شو.
بعد از زدن این حرف سریع از اتاق خارج شد. بدون توجه به سام و حرفاش باز به عالم خواب پناه بردم.
* * * * * *

سه ماه گذشت. شرایط من توی حالت رکود مونده بود، بدتر نمی شدم اما خیلی هم رو به سمت بهبود قدم بر نمی داشتم! هنوز هم افسرده بودم. کامران هر هفته یه بار ببهم سر می زد و من فقط ساعت هایی لبخند روی لبم می نشست و یه کم از افسردگی فاصله می گرفتم که کامران پیشم بود. تنها تغییری که کرده بودم این بود که دیگه حقیقت رو قبول کرده بودم که باربد و بچه مو از دست دادم و کاری از دست کسی بر نمی یومده. پدر جون و گلنوش جون هم بیشتر مواقع بیکاریشون رو با من می گذروندند و انگار با دیدن درد من درد خودشون رو از یاد می بردن. بیشتر از قبل به من و رضا وابسته شده بودن و اینطوری می خواستن داغ فرزندشون رو کمرنگ کنند. آپارتمانمون هم خیلی وقت بود دست نخورده مونده بود و جرئت نداشتم پامو اونجا بذارم. دیگه هیچی برام مهم نبود. تموم روزام مثل هم بودن، تا اینکه اتفاق جالبی افتاد و مثل یه شوک کوچیکی یه کم منو تکون داد. اتفاقی که اصلاً انتظارش رو نداشتم. یه روز سپیده که برای مدتی به تهران اومده بود تا هم پیش من باشه و هم خونواده شو ببینه اومد خونه مون. طبق معمول به زور داد و هوار حرفشو به کرسی نشوند و منو از اتاقم بیرون کشید و به باغ برد. با هم قدم می زدیم و سپیده چرت و پرت می گفت. به زور میخواست منو بخندونه اما وقتی دید موفق نمی شه با حرص روی یکی از نیمکت ها هلم داد و گفت:
- بتمرگ می خوام باهات حرف بزنم.
من که هنوز هم جای بخیه هام و ضربه هایی که به بدنم خورده بود درد می کرد، چهره ام در هم رفت و با درد گفتم:
- آخ!
سپیده هول شد و گفت:
- الهی بمیرم. ببخشید یادم رفته بود.

دستمو گذاشتم روی پهلوم و گفتم:
- می دونم مهم نیست.
سپیده آهی کشید و گفت:
- وای رزا نمی دونی چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده! اگه من قبلاً اینکارو کرده بودم تو با لنگه دمپایی
می افتادی دنبالم، ولی حالا عین پیرزنا شدی.
فقط لبخندی زدم و چیزی نگفتم. سپیده کنارم نشست و گفت:
- اصلاً حوصله مقدمه چینی ندارم. می خوام یه چیزی بهت بگم.
نفسمو با صدا بیرون فرستادم و همینطور که با دامن بلندم بازی می کردم گفتم:
- تو دو ساعته داری برای من حرف می زنی. حالا تازه می خوای یه چیزی برام بگی؟
- آره خب اونا همه چرت و پرت بود.
- طبق معمول.
- می ذاری بگم یا نه؟
- بفرمایید.
- رزا یکی ازم خواسته که تو رو براش خواستگاری کنم. البته می دونم اصلاً الان جای این حرفا نیست. ولی مجبورم بگم. چون اون طرف در به درم کرده.
با بهت به دهنش خیره شدم، چند ثانیه ای طول کشید تا فهمیدم چی گفته. این قضیه تنها قضیه ای بود که منو از خونسردی و بی تفاوتی بیرون می کشید و تبدیلم می کرد به یه ببر خشمگین و عصبی! وقتی تونستم حرفشو هضم کنم، با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم:
- اون طرف غلط کرده با تو!
دستمو محکم کشید و گفت:
- اِ بذار من کامل بگم بعد جفتک پرونی کن.
- سپیده من حوصله ندارم. می خوام برم توی خونه. بدنم داره می لرزه.
- باشه باشه می دونم حالت خوب نیست، ولی باید کامل بگم. حالا که گفتم باید تا تهش برم.
برای اینکه زودتر راحتم کند گفتم:
- کی؟
- هان؟
- می گم کی ازت خواسته با من حرف بزنی؟
سرش رو زیر انداخت و در حالی که با انگشتاش بازی می کرد گفت:
- غریبه نیست، می شناسیش ...
حسابی عصبی شده بودم. غریدم:
- من یه سوال پرسیدم جوابمو درست بده.
سرش رو بالا آورد، تو چشمام خیره شد و گفت:
- داداشم.
چنان تعجب کردم که بی اراده دوباره روی نیمکت ولو شدم. دهنم از تعجب باز مونده بود و قادر نبودم هیچ حرفی بزنم. فکر هر کسی رو می کردم به جز سام!!! سپیده خودش گفت:
- می دونم تعجب کردی. راستش باور کن خود منم تعجب کردم، ولی سام منو کشته. تصمیمشو هم گرفته. می گه یا رزا یا هیچ کس دیگه.
بغض به گلوم چنگ انداخت ، گفتم:
- ولی سام که ...
فهمید چی می خوام بگم و سریع گفت:
- خب یه روزی مثل داداشت بود. حالا می خواد شوهرت بشه.
صورتمو بین دستام مخفی کردم و گفتم:
- سپیده من ... من نمی تونم!

سپیده که انتظار برخورد بدتری رو از من داشت ، با دیدن حالتم فکر کرد با کمی اصرار می تونه متقاعدم کنه و برای همینم با هیجان گفت:
- چرا؟ به خدا سام پسر خوبیه. لازم نیست من ازش تعریف کنم چون خودت بهتر می شناسیش. مطمئن باش با اون به همه چی می رسی. اگه تو زندگی با باربد خیلی وقتا تنش داشتی تو زندگی با سام به آرامش می رسی ....
- بس کن! من تو زندگی با باربد تنش نداشتم! من عاشق شوهرم بودم و هستم!من نمی خوام دیگه ازدواج کنم ... نمی خوام.
- بالاخره تا کی؟ الان شش ماه از مرگ باربد می گذره. تو دوباره ازدواج می کنی. الان داغی می گی نه، ولی مطمئن باش یه روزی می رسه و تو دوباره ازدواج می کنی. چه حالا، چه ده سال دیگه. تو که سنی نداری رزا. تازه بیست و چهار سالته. سام هم بیست و هشت سالشه اونم وقت ازدواجشه.
با تعجب و ناراحتی گفتم:
- ای بابا تو نمی فهمی من یه زن بیوه هستم. هرگز حاضر نمی شم با کسی ازدواج کنم که هنوز ازدواج نکرده و از طرفی هم هرگز حاضر نمی شم با کسی ازدواج کنم که یه بار ازدواج کرده. پس نتیجه می گیریم که من هرگز ازدواج نمی کنم. من تا اخر عمر عزادار باربد عزیزم می مونم ... درک کن!
- برو بابا دیوونه! تو داری بهونه الکی می یاری.
از این بحث کلافه بودم، با بدنی لرزون راه افتادم سمت ساختمون و گفتم:
- آره دارم بهونه می یارم. ولی اینو بدون که من بعد از باربد محاله دیگه ازدواج کنم. مگه من چند تا دل دارم که هی به اینو و اون ببندمش؟
سپیده خواست باز هم پافشاری کند که من وارد شدم و در رو بستم. اصلاً حوصله شنیدن دلیل و برهان هاش رو نداشتم. سام رو خیلی دوست داشتم، ولی به چشم برادری. مطمئن بودم که سام از روی دلسوزی این حرفو زده و هیچ علاقه ای نسبت به من جز به چشم خواهری نداره. چه بسا که خودش بارها این حرفو زده بود. بعد از اون روز سپیده بارها و بارها این بحثو پیش کشید. بار آخر عصبانی شدم و گفتم:
- اصلاً به خود سام بگو بیاد حرفشو بزنه. مگه تو وکیل وصی اش هستی؟
سپیده هم با خوشحالی قبول کرد که سام رو به سراغم بفرسته. واقعاً خودم هم نمی دونستم قراره به سام چی بگم؟ به مامان قضیه رو گفتم تا ببینم اون چی می گه. مامان بدون هیچ عکس العملی گفت:
- هر چی که خودت بگی ما هم تابع نظر تو هستیم.
چقدر مامانو دوست داشتم. می دونستم که به خاطر ناراحت نکردن من این طور حرف می زنه. وگرنه هر کس دیگه ای که بود با کلی خواهش و التماس از من می خواست که لگد به بخت خودم نزنم. سام قرار بود برای عصر پیشم بیاد. قبل از اینکه بیاد به باغ رفتم و از خدمتکار خواستم بساط عصرونه رو روی میز بچینه. رضا با مهستی بیرون بود. بابا هم سر کار بود. برای همین راحت می تونستیم با هم صحبت کنیم. وقتی اومد بی اراده بهش لبخند زدم. سام داداش عزیزم بود. خیلی دوستش داشتم، نه اونطوری که اون می خواست اونطوری که قلب خودم میخواست. سام هم جواب لبخندم رو داد و پس از سلام و احوالپرسی جلوم نشست. با دقت توی سکوت نگاش کردم. انگار تازه می دیدمش. قد بلندی داشت، با هیکلی پر و استخون بندی درشت. صورتش کشیده بود و پوستش گندمی روشن. چشماش شبیه چشمای سپیده بود، درشت و قهوه ای روشن ... گیرایی چشماش قبل از هر چیز جلب توجه آدم رو به خودش جلب می کرد. ابروی چپش به خاطر غروری که همیشه داشت، کمی بالا رفته بود. موهای صاف و خرمایی رنگش روی سرش موج می خورد و هر از گاهی قسمتی از اونا روی پیشونی بلندش سر می خوردن. سام که از نگاه خیره من کلافه شده بود، سرش رو زیر انداخت. برای شکستن سکوت بدون مقدمه گفتم:
- خب حرف حساب؟
سام که کاملاً غافلگیر شده بود، سرش رو بالا آورد و گفت:
- هان؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- می گم حرف حساب!
دست راستش رو داخل موهاش فرو کرد و گفت:
- فکر کنم سپیده همه چیزو بهت گفته.
- می خوام از زبون خودت بشنوم.
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس با کلافگی دستش راستشو توی موهای لختش کشید و گفت:
- من ... می خوام ... می خوام بیام خواستگاریت.
با اینکه خودمو آماده کرده بودم اما بازم تکون خوردم، نفس عمیقی کشید تا به خودم مسلط بشم، بعدش با تمسخر خندیدم و گفتم:
- جدی؟
بدون اینکه نگام کنه، سرش رو تکون داد و گفت:
- آره.


با عصبانیت گفتم:
- سامی به من نگاه کن.
سرش رو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد. با خشم گفتم:
- کجای دنیا رسمه که برادر بره خواستگاری خواهرش؟
سریع دوباره سر به زیر شد و گفت:
- رزی خودت هم خوب می دونی که من برادرت نیستم.
کف دستمو کوبیدم روی میز و با غیظ گفتم:
- تا چند روز پیش که بودی!
کلافه دست توی موهای پر پشتش فرو کرد و گفت:
- خب حالا تصمیم دارم شوهرت بشم، همراه و همسرت بشم.
بغض کردم و با صدایی لرزان گفتم:
- سام تو داری شخصیت منو خورد می کنی!
سام با حیرت و چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:
- منظورت چیه؟ مگه من چی کار کردم؟ یعنی اگه یه پسری از یه دختر خواستگاری کنه شخصیتش رو خورد کرده؟
- نخیر. هر کسی دیگه جای تو بود مهم نبود.
وسط حرفم پرید و گفت:
- یعنی من اینقدر بدم؟
- نخیر تو خیلی هم خوبی، ولی تصمیمت غلطه و هر چه بیشتر اصرار کنی، من بیشتر احساس خورد شدن می کنم.
- آخه چرا؟
- سام این تو نبودی که چند ماه پیش به من گفتی به چشم خواهری خیلی دوستم داری؟ هان؟ تو بودی یا نه؟
سام حرفی نزد و باز سرش رو زیر انداخت. گفتم:
- تو به کسی نگفتی که برای چی میخوای بیای خواستگاری من، ولی من خودم خیلی خوب می دونم و از تو هم نمی پرسم چرا. سام تو ... تو دلت واسه من سوخته!
به اینجا که رسیدم بغضم ترکید و با هق هق گریه گفتم:
- تو فکر کردی اگه من بفهمم هنوز هم خاطر خواه دارم خوب می شم؟ یا اینکه پیش خودت اینطور تصور کردی که خوشبختم کنی؟
سام سرش رو بالا آورد و من قطره های اشک رو برای بار دوم روی صورت جذابش دیدم .با صدایی که از زور گریه می لرزید گفت:
- من .. من منظورم این نبود رزا، ولی... طاقت ندارم که بشینم و ببینم داری خودتو نابود می کنی ... من حالا
نمی تونستم آزادانه واسه ات کاری بکنم. می خواستم ... به عنوان شوهرت دو تا بزنم توی سرت بلکه آدم بشی.
از اینکه توی اون موقعیت هم داشت شوخی می کرد، خنده ام گرفت و گفتم:
- به قیمت بدبخت شدن خودت؟
با عصبانیت اشکاشو پاک کرد و گفت:
- کی گفته من قراره بدبخت بشم؟ هان؟ مگه شرط ازدواج دوست داشتن نیست؟ خوب من دوستت دارم!
- نخیر این دوست داشتن با عشقی که یه روزی قراره به همسرت داشته باشی از زمین تا آسمون فرق داره. تو
می تونی صبر کنی تا جفت مناسبت رو پیدا کنی.
- رزا تو ... تو ... چی بگم من به تو؟!!
- هیچی لازم نیست بگی ، از هر کی انتظار داشته باشم از تو نداشتم سام! لطفت رو درک می کنم اما نیازی بهش ندارم. همیشه برادرم بمون ...
دستمو روی میز گرفت توی مشتش، فشار داد و گفت:
- ببخشید. من فقط می خواستم از این حالت درت بیارم.
- کسی نمی تونه منو به اون روحیه ای که قبلاً داشتم برگردونه. یه بار دیگه هم بهت گفتم، اون رزا مرده.
- باید زنده بشه! به هر قیمتی که شده.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- مغز شوهرم ... عشقم جلوی چشمام متلاشی شد ... چطور انتظار داری به خاطرش خون گریه نکنم؟!!
باز چونه ام لرزید، سام با غیظ گفت:
- اما اون یه جاسوس ...
سریع پریدم وسط حرفش و گفتم:
- هر چی که بود من عاشقش بودم! هیچ وقت نذاشت هیچ موجی زندگیمونو متلاطم کنه. هیچ وقت هیچی حس نکردم ... برای همینم باورش برام سخته. باربد من پشیمون بوده، می خواسته همه چیو بذاره کنار به خاطر من، کارش برام ارزش داره ...
- اما سالها وطن فروشی کرده ... اونا هم که نمی کشتنش به دست قانون کشته می شد ...
دست به سینه شدم، بدنم داشت می لرزید، خودم خیلی وقت بود که به این چیزا فکر می کردم، اگه بچه ام زنده می موند وقتی بزرگ می شد و می فهمید باباش چی کاره بوده چه به روزش می یومد؟! باربد خطا کرده بود، تاوانش رو پس داد. اما عشق چشممو کور کرده بود، حاضر بودم زنده باشه و سالهای طولانی به دنبالش از این کشور به اون کشور متواری بشم، اما فقط باشه ... سام سکوتمو که دید، آهی کشید و آرام پرسید:
- دیگه قصد ازدواج نداری؟
آهم از اون سوزنده تر بود:
- هرگز!
- رزا تو هنوز خیلی جوونی.
- با بی رحمی هایی که از روزگار دیدم دیگه چشمم ترسیده. بعد از اون ... فقط شش ماهه که عشقمو از دست دادم. هیچ وقت اینقدر بی معرفت نمی شم که زود براش جایگزین بیارم. در قلب من دیگه به روی کسی باز نمی شه ...
- ولی همه که مثل هم نمی شن. مگه آرمین نیست؟ ببین چه پسر خوبیه. سپیده هم الان خیلی خوشبخته. تو انتخابت غلط بود. همه هم متوجه شدن، ولی من نمی دونم چرا کسی چیزی بهت نگفت؟ منم وقتی فهمیدم که دیگه کار از کار گذشته بود. البته اون موقع هم شناخت زیادی از باربد نداشتم. فقط یه چیزایی از زبون رضا شنیده بودم.
- رضا از اول هم از اون خوشش نمی یومد و من نمی دونم چرا؟ در ضمن باربد انتخاب غلطی نبود. من باهاش خوشبخت بودم. دوستش داشتم ... اینو درک کن خواهش می کنم!
سام نفس عمیقی کشید و گفت:
- در هر صورت امیدوارم این بار اگه خواستی ازدواج کنی انتخاب صحیحی داشته باشی.
لبخندی زدم و گفتم:
- باشه اگه تصمیم گرفتم ازدواج کنم، به حرفت گوش می دم. سعی می کنم توی این دنیای پر از گرگ یه بره پیدا کنم.
سام با موذی گری خندید و گفت:
- پس اینطور که معلومه منم جز گرگ ها بودم که انتخاب نشدم.
با حرص گفتم:
- مسخره ...
خواست جوابمو بده که با اومدن مامان حرفش رو خورد. مامان خیلی ریلکس با سام دست داد و بعد از سلام و احوالپرسی بی مقدمه با لبخند گفت:
- خب چی شد؟
سام که فهمید مامان هم خبر داشته، از خجالت سرخ شد و سرشو زیر انداخت. از رک بودن مامان خنده ام گرفت، لبخند محوی زدم وگفتم:
- هیچی بهش فهموندم که داره اشتباه می کنه.
     
#63 | Posted: 1 Nov 2013 16:20
رمان تقاص پست45


مامان هم با لبخند گفت:
- باور کن سامی وقتی رزا جریانو برام گفت خیلی تعجب کردم. آخه همیشه فکر می کردم که رزا و سپیده واسه تو مثل هم می مونن. همینطور که سپیده واسه رضا مثل رزا می مونه.
سام خندید و گفت:
- درست فکر می کردین خاله.
مامان با تعجب گفت :
- پس چرا این کارو کردی؟
سام با غیظ چپ چپ نگام کرد و گفت:
- می خواستم به عنوان شوهر آدمش کنم که اینطور تارک دنیا نباشه.
مامان خندید و گفت:
- همینطوری هم می تونی خاله جون، ولی به عنوان برادرش.
- ممنونم خاله که این اجازه رو به من می دین.
سام دو ساعتی نشست و سپس رفت. خوشحال بودم از اینکه بالاخره این قضیه به اتمام رسیده و مجبور نیستم هی وز وز های سپیده رو کنار گوشم تحمل کنم.
بعد از این قضیه سپیده بازم به اصفهان بر گشت. دوباره تنها شده بودم. کامران کمتر به دیدنم می یومد و قرص هام هم کمتر شده بود، ولی هنوز هم افسرده بودم و به هیچ چیز دل خوش نمی شدم. هیچ چیز باعث شادی ام نمی شد. مراسم سال باربد که فرا رسید سر خاکش درست مثل روز اول گریه می کردم و سنگ قبرش رو می بوسیدم. درک نبودنش برام خیلی سخت بود! سخت بود که بخوام باور کن یک ساله باربد رو ندارم!!! بعد از اتمام مراسم وقتی به کمک مامان و مهستی به خونه برگشتیم، همه به اتفاق هم برام یه تصمیم جدید گرفتن. می خواستن منو ببرن سفر تا بلکه از اون حال و هوا خارج بشم، مخالفت های من هم تاثیری نداشت. همراه مامان و بابا شبونه راه افتادیم. بابا قرار بود فقط ما رو مستقر کنه و خودش برگرده. تموم طول راه رو خواب بودم و اصلاً میلی به دیدن جاده با صفا و زیبای چالوس نداشتم. وقتی رسیدیم، بارون می بارید و هوا حسابی مرطوب بود. با اینکه اواخر شهریور ماه بودیم اما هوا سرد شده بود. سریع وارد ویلا شدیم. اتاقم دست نخورده منتظرم بود. کاملا بی حوصله، وسایلم رو داخل جالباسی قرار دادم و بدون خوردن شام خوابیدم.

****
یک هفته ای از اومدن ما به شمال می گذشت و حال و هوای من عین روزای بهاری بود، یه روز خوب و عادی و روز دیگه ابری و بارونی. صبح ها با مامان به دریا می رفتیم و مامان به زور منو توی آب می کشید و درست مثل بچه های کوچیک با من بازی می کرد. بعضی وقتا از کاراش خنده ام می گرفت و بعضی اوقات عصبی می شدم و داد می کشیدم. بنا بر قراردادی نا گفته با مامان، عصرهام کامل به خودم تعلق داشت. بعضی اوقات تا شب کنار دریا می نشستم و به امواج آروم آب خیره می شدم و بعضی وقتا توی کوچه باغ ها پرسه می زدم و از طبیعت زیبا لذت می بردم. دیگه نسبت به زیبایی ها بی تفاوت نبودم، ولی هنوز هم سکوت رو به صحبت کردن و شلوغ کردن ترجیح می دادم. تموم روزای اون یه هفته مثل هم گذشت و من باز داشتم کسل می شدم که یک روز اتفاق عجیبی افتاد و زندگیم رو بازم دچار شوک کرد. یک
اون روز یه روز ابری بود و منم از صبح حوصله و دل و دماغ نداشتم، صبحش مامان هر کاری کرد پامو هم از ویلا بیرون نذاشتم و خودمو توی اتاقم حبس کردم. حدود ساعت هفت و نیم عصر یهو آسمون غرشی کرد و شروع به باریدن کرد. بی اراده از جا بلند شدم و به رقص قطره های بارون روی درختا و گلای باغ خیره شدم. زیبایی محسور کننده ای داشت. اونقدر خوشگل بود که حتی منو هم یه کم از اون حالت بی تفاوتی و افسردگی بیرون کشید. سریع به اتاقم رفتم و بارونیمو تنم کردم. شال مشکی رنگی هم سرم کردم و پایین اومدم. مامان مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن من گفت:
- جایی می خوای بری رزا جان؟
- آره می رم بیرون.
- زیر این بارون؟
حوصله جواب دادن به مامان رو نداشتم. برای همین بی حرف از ویلا خارج شدم. بارون دیوونه وار
می بارید و قطرات درشتش صورتم رو نشونه گرفته بود. در ویلا رو باز کردم و وارد کوچه شدم. تموم ویلاهای اطراف اعیانی و بزرگ بودن. همینطور که سرم رو زیر انداخته بودم دستامو تو جیب بارونیم فرو بردم و شروع به قدم زدن کردم. از کوچه ای خارج و به کوچه دیگه ای وارد می شدم. اصلاً برام مهم نبود که کجا می رم؟ فقط
می خواستم برم. می خواستم خودمو به بارون بسپارم و بی خیال از دنیا و آدم هاش جایی بروم که پاهام منو می کشوندن. همینطور سر به زیر می رفتم که حس کردم کسی صدام کرد. اول فکر کردم اشتباه شنیدم، ولی اشتباه نبود. چون همون صدا دوباره اسممو گفت ... وایسادم و برگشتم. نگام توی یه جفت چشم غمگین آبی گره خورد ... باورم نمی شد! خیره تو چشماش نگاه می کردم. حرفی نداشتم که بگم. لبخندی نداشتم تا بهش بزنم و حتی نفرتی ازش به دل نداشتم. دوباره آسمون پیش روم بود.
داریوش چند قدم بهم نزدیک شد. دستاش رو به دیوار کنارش گرفته بود و من لرزش انگشتای دستش رو می دیدم. زمزمه کرد:
- رز!!
سرم رو تکان دادم، ولی حرفی نزدم. کمی جلوتر اومد و گفت:
- خودتی؟
لب باز کردم و با صدایی که به زحمت از حنجره ام خارج می شد، گفتم:
- اینطور می گن.
- چقدر عوض شدی!
بی حرف نگاش کردم. اونم عوض شده بود. موهای طلایی رنگ کنار شقیقه اش به سفیدی می زد، ولی زیاد مشخص نبود. کمی چین ریز هم زیر چشماش خودنمایی می کرد. چشماش طراوت و شیطنت گذشته رو نداشت. درست مثل چشمای من دنیایی از غم توی چشماش لونه کرده بود. پخته تر شده و اگه می خواستم منصف باشم، هزار بار زیباتر! گفتم:
- روزگار آدمو پیر می کنه. تو هم عوض شدی.
لبخند تلخی زد و گفت:
- من شاید پیر شده باشم، ولی تو نه ... خیلی ... بهتر از قبل شدی.
نمی دونم چی باعث شده بود که اینطور محتاط حرف بزنه. مطمئناً اگه چند سال قبل، این دیدار اتفاق
می افتاد اون می گفت:
- چقدر خوشگل شدی!
بی اراده لبخند زدم و گفتم:
- اینجا چی کار می کنی؟
- خودم هم نمی دونم. دست خودم نبود. یه چیزی منو به اینجا می کشوند. تو چی؟ تو برای چی اینجایی؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- مامان منو آورد. می گفت واسم خوبه.
- چرا؟
تازه فهمیدم چی گفتم. دلم نمی خواست اون بفهمه که تو یک روز همه چیزم رو از دست داده ام و به قعر دره بدبختی سقوط کردم. دلم نمی خواست بفهمه که شکست خوردم و ناکام موندم. سریع حرف رو عوض کرد و گفت:
- بگذریم ... قدم می زدی؟
- آره؟
- می شه با هم باشیم؟
- نه ...
- چرا؟
- حوصلتو ندارم.
این من بودم که اینقدر دور از شعور حرف می زدم؟ شده بودم همون رزای لوس و زبون نفهم هفت سال پیش. داریوش خندید و گفت:
- اوه ببخشید مادمازل. مزاحم اوقاتتون نمی شم. رزا زبون نیش دارت هیچ فرقی با گذشته نکرده!
سرم رو برگردوندم و با حرص گفتم:
- کاش زبونم نیش خودش رو حفظ کرده بود.
منظور من همون زمانی بود که عاشق داریوش شده بودم و باهاش مهربون رفتار می کردم، ولی داریوش متوجه نشد و گفت:
- مطمئن باش که حفظ کرده نمونه اش همین الان.
برای اینکه حرف رو عوض کنم گفتم:
- تنها اومدی؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- نه با مامان.
- پس مریم؟
با اینکه اون سوال رو کاملا بی منظر پرسیدم، اما حقم بود که بگه به تو چه؟ ولی داریوش سرش رو بالا آورد و همین طور خیره توی چشمام گفت:
- طلاق گرفتیم.
باید تعجب می کردم، اما من بی تفاوت خیلی وقت بود هیچ چیزی برام عجیب نبود! خونسرد گفتم:
- جدی؟ چرا؟ مگه دوسش نداشتی؟
انگار عذاب می کشید. چشماشو بست، لباشو مکید و بعدش گفت:
- نه ... رزا نه!
پوزخند زدم، برام عجیب نبود که مریم هم دلشو زده باشه. داریوش تنوع طلب بود. دست خودش هم نبود ... گفتم:
- ولی تو که می گفتی ...
سری تکون داد و نالید:
-نپرس. خواهش می کنم چیزی در این مورد نپرس.
برام مهم نبود که بخوام اصرار کنم، پس چیزی نپرسیدم و راهمو به سمت ویلا کج کردم. گفت:
- کجا می ری؟
- بر می گردم ویلا مامان نگران می شه.
- بیا بریم ویلای ما. مامان تو رو ببینه بال در می یاره. همین چند روز پیش بود داشت می گفت دلش خیلی برات تنگ شده.
بی اراده گوشه لبم به پوزخندی کج شد و گفتم:
- جدی؟
با حرارت ادامه داد:
- آره ... مامان هر چند روز یک بار از تو یاد می کنه. بیا بریم تا ببینتت. خیلی دلم می خواد یه جوری خوشحالش کنم و چی بهتر از اینکه تو رو ببرم پیشش.
اصلا توان روبرو شدن با خاله کیمیا رو نداشتم، دنبال بهونه ای می گشتم تا درخواستش رو رد کنم. برای همینم گفتم:
- من حال ندارم این همه راه بیام تا ویلای شما.
چشمای داریوش گرد شدن و گفت:
- رزا حالت خوبه؟
با تعجب گفتم:
- آره. چطور مگه؟
- ویلای ما که همین جاس! مگه نمی بینی؟
با حیرت متوجه شدم که درست جلوی در همون ویلایی ایستادیم که روزی توی اون هزار تا خاطره جا گذاشته بودم. به زور لبخند زدم و گفتم:
- اصلاً متوجه نشدم کی رسیدم اینجا!
داریوش چیزی نگفت. دوباره راهم رو کج کردم و خواستم برگردم که قدم تند کرد، پیچید جلوم و گفت:
- خب کجا می ری؟ بیا بریم تو دیگه.
- نه گفتم که باید برگردم. تموم لباسام خیس شده. می رم عوض می کنم.
- از شش سال پیش هنوز یه دست لباس اینجا داری.
می خواست همه بهونه هامو نابود کنه، با حیرت گفتم:
- کدوم لباس؟ تا اونجایی که من یادم میاد مامان تموم لباسامو برداشته بود.
- نه اون بلوز شلوار سبزه هنوز اینجاست.

تازه یاد لباسم افتادم! یه بار خود داریوش لباسم رو از اتاقم کش رفت و گفت شبا تا وقتی لباسم رو بغل نکنه و بو نکنه خواب به چشمش نمی یاد. از یادآوری اون خاطره قلبم لرزید. ولی به روی خودم نیاوردم و سعی کردم خونسرد باشم:
- پس اینجا جا مونده بود؟ چقدر دنبالش گشتم!
لبخند زد و گفت:
- خب حالا که راه دور نیست، لباس هم داری. دیگه بهونه نیار بیا بریم تو.
چه سیریشی بود!!! منم از اون بدتر با سماجت گفتم:
- گفتم که نه می خوام برم ویلای خودمون.
- آخه چرا؟
نمی تونستم بهش بگم از قدم گذاشتن به این ویلا هراس دارم. چون تموم خاطرات گذشته رو برام زنده
می کنه. از روبرو شدن با مامانت می ترسم چون حس می کنم دشمن شاد شدم. فقط گفتم:
- من بدون دعوت قبلی جایی نمی رم. در ثانی الان اصلاً حوصله ندارم.
بعدش بی حوصله با لحنی شمرده گفتم:
- من دارم می رم ویلامون. ازت می خوام الکی اصرار نکنی بیام تو. چون دیگه حوصله جر و بحث ندارم.
داریوش مثل بچه های معصوم و مظلوم فقط سرش رو تکون داد. دستی به نشونه خداحافظی تکون دادم و راه افتادم. حتی منتظر نشدم تا جواب خداحافظیش رو بشنوم. با دلی مالامال از درد و غصه به ویلا برگشتم. توی راه هر کاری کردم نتونستم از خاطرات خوش دوران هجده سالگی ام فرار کنم. چقدر کنجکاو بودم که بدونم داریوش برای چی همسرش رو طلاق داده و چرا گفت که علاقه ای به اون نداشته؟ دوباره حس فضولیم داشت فعال می شد و این نشونه خوبی برای من بود که دیگه هیچ چیز کنجکاوم نمی کرد. وقتی وارد ویلا شدم مامان با دلی نگران و رنگی پریده جلوی در ایستاده بود. سعی کردم لبخند بزنم تا نگرانیش برطرف بشه. با دیدن من جلو اومد و گفت:
- رزا! خدای من کجا بودی؟
- همین دور و اطراف. مامان شما چرا اینقدر زود نگران می شین؟
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
- خدا هیچ وقت تو رو توی شرایط من قرار نده تا نفهمی من چی می کشم. محمود رو فرستادم دنبالت. ولی برگشت و گفت پیدات نکرده. مگه کجا رفته بودی؟
- بذار بریم تو می گم. چون تموم لباسام خیس شده.
مامان که تازه متوجه وضعیت من شده بود گفت:
- اِ اِ نگاه کن با خودش چی کار کرده! بیا بریم تو تا سرما نخوردی. من تو رو آوردم اینجا که حالت خوب بشه حالا تازه سرما هم می خوری.
به همراه مامان رفتیم تو و لباسم رو عوض کردم. مامان شومینه رو روشن کرد و گفت:
- بیا بشین اینجا.
خندیدم و گفتم:
- شومینه توی تابستون؟
- اسمش تابستونه، ولی هواش زمستونه. بیا بشین ببینم.
به زور منو جلوی شومینه نشوند و خودش هم کنارم نشست. همون لحظه ملیحه خانم با لیوانی شیر کاکائوی گرم اومد. مامان لیوان رو گرفت و گفت:
- اول بخور بعد تعریف کن ببینم کجا رفته بودی؟
می دونستم اگه بگم نمی خورم به زور توی دهنم می ریزه. برای همین هم به ناچار لیوان رو گرفتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم. برام یه سوال پیش اومده بود و اونم این بود که آیا داریوش خبر از زندگی من داره؟! می دونه شوهرم کشته شده؟ می دونه به خاک سیاه نشستم و جنینم سقط شده؟!! منی که همیشه دوست داشتم جلوی داریوش سرم رو بگیرم بالا و بگم من خوشبختم حالا برام خیلی سخت بود که بذارم بفهمه چه بلایی سر زندگیم اومده. دوست داشتم به هیچ عنوان نذاشم چیزی در این مورد بفهمه، اما قبلی باید مطمئن می شدم که مامان چیزی به خاله کیمیا نگفته باشه. دلم خوش بود که هیچ کدومشون رو توی مراسم باربد ندیده بودم ... همون طور که شیر داغم رو مزه مزه می کردم پرسیدم:
- مامان شما دیگه از خاله کیمیا خبر نداری؟

ابروهای مامان بالا رفت و گفت:
- چی شده یاد کیمیا افتادی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- همینطوری ...
- چرا خبر دارم ازش.
- شما می دونستی که داریوش از همسرش جدا شده؟
مامان خیلی خونسرد گفت:
- خب آره می دونستم.
- چرا؟
- چرا می دونستم؟
- نه چرا طلاق گرفتن؟
- آهان ... خب کیمیا گفت که توافقی جدا شدن و هیچ مشکلی با هم نداشتن.
- همینجوری الکی؟
- خب الکی الکی هم که نه. حتماً یه چیزی بینشون بوده، ولی کیمیا خبر نداشت.
- شما می دونستی که اونا اینجان؟
با تعجب گفت:
- محمود آبادن؟
- آره قبل از اینکه برگردم ویلا داریوش رو دیدم.
مامان با خوشحالی گفت:
- چه عالی! آخه اونا از اول تابستون قرار بود بیان. بعد از اون هم دیگه خبری ازش نداشتم. فکر می کردم که دیگه برگشتن اصفهان.
دلو زدم به دریا و بالاخره سوال اصلیمو پرسیدم:
- ماجرای من رو می دونن؟
مامان هم بی توجه به حال من گفت:
- خب آره ... اون موقع که حالت خیلی بد بود و منم برای کیمیا درد دل می کردم.
تموم نقشه هام نقش بر آب شد پس داریوش می دونست! سرم رو بین دستام گرفتم و نالیدم:
- وای!
- چی شدی رزا؟ سرت درد گرفت مامان؟
برای اینکه مامان نفهمه من از چی ناراحت شدم گفتم:
- آره فکر کنم به خاطر اینه که بارون توی سرم خورده.
- تو برو توی اتاقت دراز بکش تا من برات یه قرص بیارم. یه ساعت بخواب بلکه خوب بشی، من از دست تو دق مرگ نشم خیلی به خدا! ولی باید برای شام بیدار بشی ها.
از جا بلند شدم، فعلا بهترین کار همین بود که جلوی چشم مامان نباشم. همینطور که به اتاقم می رفتم گفتم:
- مامان باور کن من اشتها ندارم.
مامان عصبانی شد و گفت:
- بیخود کردی! اگه بیدار نشدی غذاتو می یارم و توی خواب می ریزم توی حلقت.
خنده ام گرفت و گفتم:
- خیلی خوب می خورم.
به آرومی پله ها رو طی کردم و به اتاق رفتم. چند لحظه بعد مامان برام مسکنی آورد. مسکن رو خوردم و روی تخت دراز کشیدم. مامان گفت:
- راستی چند دقیقه قبل از اینکه برگردی سپیده هم زنگ زد. می خواست احوالتو بپرسه، ولی تو نبودی.

بی حال گفتم:
- فردا بهش زنگ می زنم.
مامان بی حرف از اتاق خارج شد و من تازه تونستم خودم باشم ... فکرم رفت سمت داریوش. پس می دونست!!! اما چرا هیچی به روی خودش نیاورد؟! به خودم توپیدم:
- خوب چرا باید به روی خودش بیاره؟ چرا باید اهمیت داشتی باشی براش؟
مغزم داشت متلاشی می شد. از تصور اینکه بدبختیم داریوش رو شاد کرده باشه عذاب می کشیدم. اینقدر فکر کردم که مثلاً اومده بودم بخوابم. دریغ از یک لحظه خواب! دوساعت بعد مامان برای شام صدام کرد و من که حوصله اخم و تخمش رو نداشتم پایین رفتم. سر میز شام داشتم با غذام بازی می کردم که مامان با شادی گفت:
- فردا قراره بریم ویلای کیمیا اینا.
     
#64 | Posted: 1 Nov 2013 16:20
به قدری جا خوردم که حد نداشت. تقریباً از جا پریدم و با فریاد گفتم:
- چی؟
مامان ترسید و گفت:
- چت شد یهو؟ گفتم کیمیا زنگ زد و برای فردا نهار و عصرانه دعوتمون کرد بریم ویلاشون.
همینو کم داشتم فقط! اخم هامو در هم کشیدم و گفتم:
- شما می تونین برین. من نمی یام.
- یعنی چی؟
- یعنی همین که گفتم.
مامان جلوم ایستاد و با خشم گفت:
- بس کن رزا! این ادا اطوارا چیه از خودت در می یاری؟ شش ماهه توی خودت فرو رفتی و حاضر نیستی یک لحظه هم از لاک خودت در بیای.
بعد یهویی بغضش ترکید و گفت:
- تا وقتی مارو نکشی دست بر نمی داری؟ فقط خودت رو می بینی؟ انگار نه انگار که ما این همه نگرانتیم؟ کاش مادر بودی تا می فهمیدی یه مادر اینجور وقتها چه حالی داره! هی الکی بخندیم و ادا در بیاریم که تو شاد بشی، ولی تو حتی یه لبخند واقعی هم برای دلخوشی ما نمی زنی. تو اصلاً ما رو نمی بینی. تو فقط و فقط به فکر خودتی. می خوای تا کی اینجوری باشی؟ تا وقتی که تک تک ما رو زیر خاک کردی؟
باورم نمی شد که مامان این حرفها رو بزنه. البته حق با اون بود. من شورش رو در آورده بودم، ولی رفتن به اون ویلای کذایی برام خیلی سخت بود. خیلی سخت تر از اونچه که تو عقل بگنجه. سخت تر از اون روبرو شدن دوباره با داریوش و مامانش بود. از جا بلند شدم و مامان رو بغل کردم. مامان با عصبانیت منو پس زد و گفت:
- من محبتتو نمی خوام. تا وقتی آدمو تا سر حد مرگ حرص ندی آروم نمی شی؟ برو توی اتاقت. برو بازم توی خودت فرو برو و تموم اطرافت رو نادیده بگیر.
بی توجه به مخالفتش دوباره و اینبار محکم تر بغلش کردم و گفتم:
- مامان جونم آروم باش. آره من قبول دارم که مثل سگ شدم و اخلاق ندارم. من قبول دارم که تارک دنیا شدم. همه اینا رو قبول دارم. اما باور کن که دست خودم نیست. حالا شما می گی من فردا باید بیام؟ باشه می یام. فقط به خاطر شما می یام، چون می خوام بهتون ثابت کنم که چقدر واسم ارزش دارین.
بعد از این حرف بدون خوردن شام میز رو ترک کردم و به اتاقم پناه بردم. اتاقی که اون روزا مونسم شده بود.
* * * * * *
صبح زود مامان شاد و شنگول بالای سرم حاضر بود و دستور می داد:
- بدو برو توی حموم.
- مامان ول کن تو رو خدا! من دو روز پیش حموم بودم.
- یعنی چی؟ زن باید هر روز بره حموم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- زنی که شوهر داشته باشه.
مامان عصبانی شد و گفت:
- رزا دلت کتک می خواد؟

خنده ام گرفت و گفتم:
- خیلی خب می رم. شما خون خودتو کثیف نکن.
- من همین جا می شینم تا بری حموم و بیای.
- مامان حموم من دو ساعت طول می کشه.
- زودتر تمومش کن خب. ساعت هشت صبحه. ساعت نه بیا بیرون.
با عجز سرم رو خاروندم و گفتم:
- وای مامان تو رو خدا ولم کن. مگه می خوایم بریم عروسی؟
اینبار مامان خیز برداشت به سمتم که پریدم توی حمام و در رو بستم. با بی حوصلگی خودم رو شستم و از حمام خارج شدم. مامان با دیدن من از جا برخاست و گفت:
- گفتم زود بیا بیرون. نگفتم که گربه شور کنی.
- یعنی چه؟
- یعنی اینکه تو نیم ساعته چطوری این همه مو رو شستی؟
- خب شستم دیگه مامان. تو رو به ارواح خاک آقا جون گیر نده!
مامان به خاطر قسمی که داده بودم دیگه چیزی نگفت، ولی با حوصله موهام رو سشوار کشید و دم اسبی بست. هر چه اصرار کردم که اونا رو ساده ببافه قبول نکرد و گفت:
- نمی شه داریم می ریم مهمونی.
بعد از درست کردن موهام کمی صورتم رو آرایش کرد. دلم می خواست هم خودم هم مامان رو خفه کنم. چون اصلاً حوصله این کارا رو نداشتم. به خصوص که می ترسیدم خاله کیمیا فکر کنه من برای داریوشش دام پهن کردم!! چقدر متنفر بودم از اینکه کسی بخواد در موردم اینطور قضاوت بکنه، ولی به هر حال در رفتن از زیر دست مامان کار هر کسی نبود. تازه گیر داده بود منو ببره آرایشگاه که ابروهامو تمیز کنه، با بدبختی تونستم منصرفش کنم! کت و دامن آلبالویی رنگی به تن کردم و صندل های پاشنه بلند مشکیمو هم پوشیدم. دو ماه بعد از چهلم باربد بود که مامان به زور مشکی رو از تنم در آورد. با این حال همیشه رنگای تیره می پوشیدم. مامان با کلی حوصله ناخن هامو لاک آلبالویی تیره زد. وقتی اعتراض کردم گفت:
- رزا چرا مثل این پیرزنا غر غر می کنی؟ حتما دلیلی داره که من این کارا رو می کنم.
با حرص نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اگه می شه دلیلش رو به منم بگین. آخه مادر من من شوهرم تازه یک ساله که رفته زیر خاک. درستش نیست اینقدر به خودم برسم.
اشک توی چشمای درشت مامان جمع شد و گفت:
- نمی خوام کسی فکر کنه دختر من شکست خورده و بدبخت شده. می خوام تو رو به چشم همون رزای گذشته نگاه کنن.
تحت تاثیر احساسات مامان قرار گرفتم و بی اراده محکم بغلش کردم. واقعاً حق با مامان بود. من اگه با سر و وضع ناشایست می رفتم، خاله کیمیا و داریوش متوجه شکست سهمگینم می شدن. ساعت یازده هر دو حاضر و آماده به سمت ویلای خاله اینها راه افتادیم. وقتی رسیدیم در ویلا باز بود. دلم می خواست از اول تا آخر چشمام رو ببندم و به هیچ چی نگاه نکنم. دوست نداشتم غمی دیگه به سیلاب غمهام اضافه بشه. مامان بی توجه به حال من در رو باز کرد و داخل شد. جاده ای شنی از در ویلا تا ساختمون وجود داشت. همون جاده ای که هر روز با سپیده و داریوش و آرمین توی اون گرگم به هوا یا وسطی و والیبال بازی می کردیم و چقدر خوش می گذشت! با قدم های سست جاده رو طی کردم تا به محوطه گرد جلوی در رسیدم. تابی که گوشه حیاط خلوت قرار داشت برام سراسر خاطره بود. بی اراده بغض کردم و دست مامان رو که توی دستم بود، فشار دادم. مامان نگام کرد و با حیرت گفت:
- رزا عزیزم چرا رنگت پریده؟
می دونستم برای متقاعد کردن مامان مجبورم دروغ سر هم کنم. برای همین گفتم:
- چیزیم نیست مامان یه لحظه سرم گیج رفت، ولی الان خوبم. می دونی که این روزا افت فشار زیاد دارم.
- مطمئنی خوبی؟
- آره مامان بریم.
به ایوون که رسیدیم خاله کیمیا و داریوش رو دیدیم که هر دو برای استقبال روی ایوون ایستاده بودن. با دیدن خاله بی اراده دلم گرفت. خیلی شکسته شده بود! با دیدنم دستاش رو از هم باز کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که نشنیدم. با قدمای آهسته به سمتش رفتم، این جدی خاله کیمیا بود که محبت از چشماش بیرون می زد؟! یه لحظه حسکردم هیچ کینه ای ازش ندارم و خودمو تو آغوشش جا کردم. خاله همینطور که اشک می ریخت، گفت:
- عزیز دلم چقدر خانوم شدی. چقدر فرق کردی.

میون گریه خندیدم و گفتم:
- خاله جون چند سال گذشته.
- الهی دورت بگردم خاله. حق با توئه. از بعد از عروسی سپیده دیگه تو رو ندیدم.
- حالا مقصر کیه؟
- صد در صد تقصیر از منه عزیزم.
با صدای مامان از هم جدا شدیم:
- کیمیا یه کم هم دوست قدیمتو تحویل بگیری بد نیستا!
خاله با خنده به سمت مامان رفت و در آغوش هم فرو رفتن. داریوش که کنارم ایستاده بود آروم گفت:
- سلام ...
اگه رزای قبل بودم بی توجه بهش سرمو زیر می انداختم می رفتم تو، اما تنها عکس العملم یه اخم ظریف بود و بعد جواب دادم:
- سلام ...
بعد از اون برای لوگیری از حرفای بعدی سریع وارد شدم و پالتو و شالم رو به مستخدم تحویل دادم و سرسری دستی توی موهام کشیدم. مامان و خاله و داریوش هم دنبال من اومدن تو. خاله گفت:
- چرا ایستادی رزا جان؟ بشین خاله خسته می شی سر پا.
- چشم خاله جون منتظر شما بودم.
خاله کیمیا و اینهمه محبت!!! یه کم عجیب بود! با هم وارد پذیرایی شدیم و نشستیم. لحظه به لحظه مهمونی که سالها قبل اینجا برگزار شده بود جلوی چشمم بود و اعصابم رو به هم می ریخت. خاله و مامان مشغول خنده و شوخی بودند. خاله رو به من گفت:
- تو چرا ساکتی عزیزم؟ تو هم یه چیزی بگو.
لبخند کج و بی حوصله ای زدم و گفتم:
- چی بگم خاله جون؟
- نمی دونم والله. حالا دور دور شما جووناس. اگه شما ساکت باشین و افسرده، پس ما باید چی کار کنیم؟
به زور خندیدم و گفتم:
- بله حق با شماس.
- شوهرت چطوره خاله؟
به گوشام شک کردم. فکر کردم اشتباه شنیدم برای همین دوباره پرسیدم:
- بله؟
خاله کیمیا هم دوباره تکرار کرد:
- پرسیدم شوهرت چطوره خاله؟
دهنم از حیرت باز موند و فقط به مامان خیره شدم. مگه مامان نگفت که همه چیز رو به خاله گفته؟ پس این چه سوالی بود؟ مامان زودتر از من تعجبش رو نشون داد و گفت:
- کیمیا! مگه بهت نگفتم که ...
و با چشم و ابرو اشاره ای کرد. خاله کیمیا با تعجب گفت:
- مگه با سام ازدواج نکرده؟
خدای من! خبر تا کجا رسیده بود. اونا قضیه سام رو از کجا فهمیده بودن؟ بازم قبل از من مامان با خنده گفت:
- نه ... رزا همون موقع جواب رد داد. تو از کجا فهمیدی؟
دیگه چیزی نمی شنیدم. بی توجه به صحبت های اونا، به داریوش نگاه کردم. نگاش رو به من دوخته بود ولی تا دید نگاش می کنم سریع نگاشو دزدید و سرشو پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتاش شد. نمی دونم چرا حس می کردم چهره اش باز شده و می درخشه. انگار خوشحال بود! بعضی وقتا پیش خودم فکر می کردم این چهره معصوم چطور می تونه اینقدر بد باشه؟ ولی به نتیجه ای نمی رسیدم. پلیور مشکی رنگی پوشیده بود که خیلی بهش می یومد. موهای طلایی رنگش بی حالت کنار صورتش پراکنده شده بود. متوجه نگاه سنگینم شد و سرشو بالا آورد.
با دیدن نگاه خیره ام لبخندی زد و گفت:
- خوبی؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- اینطور به نظر می رسه.
لبخند تلخی زد و دوباره سرشو پایین انداخت. با پوزخند گفتم:
- آقای دکتر مطبتون رو چی کار کردین؟
باز نگام کرد و گفت:
- هیچی یک سالی هست که درش رو بستم.
- یک سال؟!
- آره حوصله نداشتم.
با تمسخر گفتم:
- خرج زندگیتو از کجا در می آوردی؟!!! اوه ببخشید! یادم نبود امثال شما دستتون تو جیب باباتونه ...
باز زبونم تند شده بود و می خواست داریوش رو به آتیش بکشونه. دست خودم نبود، در برابر این پسر همیشه تند می شدم ...
اخمای داریوش در هم رفت و گفت:
- نخیر حساب بانکی ام.
- که توسط پاپا پر می شده؟
لبخند تلخی زد و گفت:
- بازم اشتباه کردی. من خودم به اندازه کافی پس انداز داشته ام و دارم. تا آخر عمر هم نیازی به بابا ندارم.
- اوه! باید ببخشید ... گویا به تیریج قباتون بر خورد! خوب حقیقت یه کم تلخه!
با کلافگی دستشو توی موهاش فرو کرد و گفت:
- رزا از اینکه حرصم بدی لذت می بری؟
خنده ام گرفت و صادقانه گفتم:
- خیلی!
به پشتی مبل تکیه داد، چشماشو بست و همونطور آروم گفت:
- باشه پس خیالی نیست. حرص بده و از حرص خوردن من لذت ببر.
بازم خندیدم و ساکت شدم. حرفی نداشتم که دیگه باهاش بزنم. فضای بینمون رو سکوت پر کرده بود که خدمتکار اومد و گفت:
- خانم ، آقا غذا حاضره. میز رو چیدم.
داریوش اول از جا بلند شد و به دنبالش خاله کیمیا هم بلند شد و گفت:
- بفرمایید سر میز. رزا جان خاله بفرمایید.
با مامان بلند شدیم و سر میز نشستیم. اصلاً میلی به غذا نداشتم، ولی مجبور بودم بخورم تا مامان ناراحت نشه. مدت ها بود که فقط به خاطر ناراحت نشدن مامان و بابا غذا می خوردم، نه برای نیاز خودم. کمی برنج ریختم و همراه با قسمتی از رون مرغ مشغول شدم. خیلی زود کنار کشیدم. خاله کیمیا گفت:
- رزا جان مثل اینکه دوست نداشتی؟
- نه خاله خیلی خوشمزه بود. من هم تا اونجایی که می تونستم خوردم، ولی باور کنین دیگه سیر شدم.
خاله دیگه چیزی نگفت و مشغول غذای خودش شد. مامان هم لبخندی نثارم کرد که یعنی همین قدر هم که خورده ام خیلی هنر کردم. از میز فاصله گرفتم و روی یکی از مبل ها نشستم. چند دقیقه نگذشته بود که داریوش هم بلند شد و کنارم اومد. بدون حرف روی مبل کناریم نشست و به نقطه ای خیره شد. خیلی دلم می خواست بدونم چرا از همسرش جدا شده. بدجوری ذهنم آشفته بود. آروم گفتم:
- داریوش.
و در کمال حیرت شنیدم:
- جانم؟
به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- چرا جدا شدین؟
چهره داریوش در هم شد. صورتش رو به سمت پنجره برگردوند. با تته پته گفتم:
- البته به من ربطی نداره، فقط کنجکاو شدم. آخه تو می گفتی که خیلی دوسش داری.
دوباره چشماشو به طرفم سر داد و گفت:
- یه روزی .... شاید ... برات بگم، روزی که هر دو امادگیشو داشته باشیم. من امادگی گفتن و تو امادگی شنیدن، ولی حالا نمی تونم رزا ... باور کن نمی تونم!
سرمو زیر انداختم و گفتم:
- مهم نیست من نباید می پرسیدم.
- نه نه ایرادی نداره. تو هر چی که می خوای بپرسی می تونی، ولی در این مورد ...
- باشه.
- حوصله داری بریم یه خورده کنار دریا؟
بی تفاوت بودم اما از درخواستش شاد شدم و گفتم:
- آره اتفاقاً منم خیلی دلم هوای دریا رو کرده.
از جا بلند شد و گفت :
- پس پاشو بریم.
از جا بلند شدم و هر دو پالتو هامون رو برداشتیم و از ویلا خارج شدیم. بدون هیچ حرفی کنار هم راه می رفتیم. برام باور کردنی نبود که کنار داریوش راه می رفتم. کسی که روزی عاشقونه می پرستیدمش، روزی ازش متنفر بودم و حالا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم.
گفتم:
- داریوش چرا بچه دار نشدین؟
داریوش مثل برق گرفته ها گفت:
- چی؟
انگار من امروز شده بودم فرشته عذاب داریوش و با سوالام داشتم زجر کشش می کردم! می شد این حالت رو از توی نگاهش به خوبی خوند! خونسردانه گفتم:
- گفتم چرا بچه دار نشدین؟ آخه سه چهار سالی بود ازدواج کرده بودین.
- بچه؟
- بله بچه.
- خب....خب ما بچه نمی خواستیم. یعنی دوست نداشتیم.
- آهان .... خب هر کس تفکرات خودشو داره. حتماً مریم خانم دوست نداشتن هیکلشون بهم بخوره!
بدنبال این حرف زدم زیر خنده. داریوش با پاش محکم سنگی رو نشونه گرفت و گفت:
- کاش اینطور بود!
نمی دونم چرا این قدر پیله کرده بودم. گفتم:
- نکنه بچه دار نمی شدین؟
- نه رزا ... نه ... می گم بهت یه روزی، ولی حالا نه ...خواهش کردم ازت!
لج کردم و گفتم:
- باشه نگو.
داریوش ایستاد و با صدای شادی انگار نه انگار که بحثی بینمان به وجود آمده، گفت:
- رزا یه خبر دست اول برات دارم که مطمئنم نمی دونی.
     
#65 | Posted: 1 Nov 2013 16:21
رمان تقاص پست46


با بی تفاوتی گفتم:
- چی؟
- سپیده و آرمین دارن می یان اینجا.
واقعاً شوکه شدم و گفتم:
- چی؟!
با لبخند گفت:
- همین که شنیدی.
- تو از کجا می دونی؟
- مثل اینکه آرمین صمیمی ترین دوست منه ها .
دستمو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم:
- اه ... آره راست می گی ... حالا کی می خوان بیان؟
- عصر می رسن.
بعد از مدت ها از ته دل خوشحال شدم و گفتم:
- وای چه خوب! پس چرا چیزی به ما نگفتن؟
- می خواستن سورپرایزتون کنن، ولی خب من نتونستم چیزی نگم.
با یادآوری سپیده و خل بازی هاش لبخندی روی صورتم نشست و زمزمه کردم:
- خیلی دلم براش تنگ شده بود.
- یه خبر دیگه هم دارم.
روی تخته سنگی نشستم و گفتم:
- دیگه چی؟
نشست کنارم، یه کم به آبی دریا خیره موند و بعد همراه با آهی گفت:
- سپیده ... داره مامان می شه.
یهویی چرخیدم سمت داریوش ... اینقدر حرکتم یه دفعه بود که تعادلم رو از دست دادم و داشتم پرت می شدم پایین که داریوش سریع بازومو چنگ زد و نگهم داشت ... با این تماس کوچیک با اینکه مستقیم هم نبود صورتم رنگ عوض کرد ... یاد اولین تماسمون توی اصفهان افتادم! یاد نگاه باربد توی ذهنم شکل گرفت و به سرعت خودمو کشیدم کنار ... حتی به یاد باربد هم نمی خواستم خیانت کنم ... از گوشه چشم به داریوش نگاه کردم، لبهاشو کشیده بود داخل دهنش، زل زده بود به دریا و گونه هاش هم یه کمی رنگ گرفته بودن. سعی کردم خاطرات گذشته رو از ذهنم خارج کنم. دوباره یاد حرف داریوش افتادم و باز از جا پریدم، اما اینبار حواسم بود که نیفتم، بهت زده گفتم:
- جدی می گی؟!!
داریوش که انگار بدتر از من توی این دنیا سیر نمی کرد گفت:
- چیو؟!!
سرمو زیر انداختم و گفتم:
- بارداری سپیده رو ...
آهانی گفت بعد سریع به حالت عادی برگشت و گفت:
- آره آرمین بهم گفت. چقدر هم ذوق می کرد بنده خدا!
از یادآوری بارداری خودم چشمام نم اشک گرفت و با صدای بغض آلود گفتم:
- امیدوارم بچه اش سالم به دنیا بیاد.
داریوش متوجه ناراحتیم شد و سریع گفت:
- تازه اول بدبختی هاشونه! کو تا این بچه بزرگ بشه و بتونه روی پای خودش وایسه.
بی اختیار از دهنم پرید:
- تو هنوز هم افکار قبلتو داری؟
- کدوم افکار؟
دلم نمی خواست مستقیم به حرفای اون روزمون اشاره کنم. برای همین گفتم:
- هیچی.
ولی داریوش با صدایی آروم گفت:
- هنوز هم روی حرفم هستم.
پس به خاطر این نذاشته بود مریم حامله بشه؟ چه فکرایی می کردم من! ذهنم کلا معیوب شده بود، یه لحظه ناراحت بودم به خاطر وضعیت خودم، یه لحظه خوشحال واسه سپیده، یه لحظه فضول سرکشی یم کردم تو زندگی داریوش! آسمون غرید و یه دفعه ای بارونی سیل آسا شروع به باریدن کرد. داریوش سرشو گرفت رو به آسمون و با چشمای ریز شده گفت:
- اوه باز آسمون دلش گرفت! بهتره برگردیم!
بی توجه به حرفش دستامو از دو طرف باز کردم و گفتم:
- من جایی نمی یام. می خوام بارون روح و جسممو صیقل بده. مگه دیوونه ام که از بارون به این قشنگی فرار کنم؟
داریوش هم که خوب می دونست چقدر لجباز و یکدنده ام و حرف حرف خودمه، اصراری نکرد و گفت:
- هنوز هم مثل گذشته بارون رو دوست داری؟
- فکر کنم تنها چیزیه که از گذشته حفظ کردم.
- خیلی چیزای دیگه رو هم حفظ کردی.
- مثلاً؟
- زبون نیش دارتو، کنجکاویتو، لجبازیتو و شاید خیلی چیزای دیگه که من هنوز ندیدم. چون مدت زیادی نیست که دیدمت.
بی اراده خندیدم و گفتم:
- و تو هم هنوز که هنوزه نگاه موشکافانتو داری. آخه تو مجبوری اینجوری همه رو کالبدشکافی کنی؟
- بعضی ها نیاز به کالبدشکافی دارن.
چخیدم به سمتش و گفتم:
- منظورت منم؟
- مگه غیر از تو، من کس دیگه ای رو هم کالبدشکافی کردم؟
خندیدم و سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم، داریوشم خندید و گفت:
- رزا یه چیزی بگم بهم نمی خندی؟
- قول نمی دم.
- نه قول بده.
- خب یه وقت خواستم بخندم.
- خیلی خب خیالی نیست بخند. راستش می خواستم بگم که آخر این هفته تولدمه.
بی اراده گفتم:
- هفت مهر ... می دونم.
داریوش با چشمای گشاد شده گفت:
- جدی یادت بود؟
تازه فهمیدم چه سوتی بزرگی دادم:
- خب ... صبح داشتم به تقویمم نگاه می کردم ... آخه من توی تقویمم روز تولد همه رو یادداشت کردم. این بود که چشمم به روز تولد تو افتاد.
- یعنی تو اسم منو توی تقویمت یادداشت کردی؟
وای خدای من! خواستم درستش کنم بدتر شد. اصلاً چه معنی داشت من هنوزم تولد این مرتیکه رو یادم باشه؟!!! توی دلم فحشی به خودم دادم و گفتم:
- خب آره من هر کسی رو که بشناسم اسمشو توی تقویمم می نویسم، همینطوری الکی.
داریوش متوجه شد که خودمم گیج شدم. برای همین دیگه پیگیری نکرد و گفت:
- در هر صورت آخر هفته که تولدمه به اصرار مامان جشن می گیرم.
اصلاً نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. خیلی وقت بود که اینطور با صدای بلند نخندیده بودم. داریوش با ناراحتی گفت:
- اِ رزا نخند دیگه!
- خجالت نمی کشی با این سنت تولد می گیری؟
- خب مامان اصرار کرد. حالا ایرادی نداره که، عوضش یه خورده از این حال و هوا خارج می شیم.
چیزی نگفتم و فقط خندیدم. داریوش هم اخم کرد ولی دیگه اعتراض نکرد. وقتی خوب خندیدم، با تمسخر گفتم:
- کوچولو تفنگ دوست داری برات بخرم یا ماشین؟ البته شاید هواپیما رو بیشتر دوست داشته باشی؟
داریوش گفت:
- اصلاً من تولد نمی گیرم.
اینقدر جدی گفت که خنده ام بند اومد و گفتم:
- اِ شوخی کردم. چه معنی داره برنامه هاتو به هم بریزی؟
- خب وقتی تو اینجوری می خندی مطمئناً بقیه هم می خندن و مسخره ام می کنن.
دوباره خندیدم و گفتم:
- نه نترس کسی نمی خنده. یعنی مثل من پرو نیستن که جلوت بخندن.
داریوش هم خنده اش گرفت و گفت:
- پس چه بساط غیبتی درست می کنم.
- آره اینقدر خوبه که نگو! من و سپیده هم کلی پشت سرت می خندیم.
باز هم خندید و گفت:
- تو که جلوی روم هم می خندی. اشکالی نداره، پشت سرم هم بخند.
بارون شدیدتر شده بود که داریوش به زور وادارم کرد از جا بلند بشم و با هم به ویلا برگشتیم. مثل موش آب کشیده شده بودیم. خاله و مامان کنار شومینه نشسته بودن و مشغول بگو و بخند بودن. از دیدنشون خندم گرفت. چقدر حرف داشتن که با هم بزنن. همیشه مشغول گل گفتن و گل شنیدن بودن. داریوش با خنده گفت:
- خسته نمی شین شما دو نفر اینقدر غیبت می کنین؟
از اینکه اینقدر افکارمون به هم شبیه بود تعجب کردم. مامان با خنده گفت:
- شما دو تا چطور؟ دو ساعته رفتین بیرون!
- ما که غیبت نمی کردیم. به خدا داشتیم از خودمون حرف می زدیم.
خاله چشمکی زد و به داریوش گفت:
- آقا داریوش خدا شما رو می شناسه!
داریوش سرخ شد و اعتراض کرد:
- مامان!!!
خاله از ته دل خندید و چیزی نگفت. از حرف خاله تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. مامان با تعجب گفت:
- چرا از شما دو تا آب می چکه؟!!
اینبار من گفتم:
- بارون شدید شد، تا اومدیم بیایم ویلا این شکلی شدیم ...
- وای رزا الان سرما می خوری دختر!!! لباس هم نداری اینجا که بخوای عوض کنی ...
برگشتم سمت داریوش و نگاش کردم، منظورمو از نگام فهمید و با لبخند گفت:
- بریم بالا بهت بدم ...
بی توجه به نگاه های کنجکاو مامان و خاله از پله ها رفتیم بالا ... چقدر توی اون اتاقای بالا خاطره داشتم!!!
به هال بالا که رسیدیم روی یکی از مبل های راحتی نشستم و گفتم:
- منتظر می مونم لباسم رو بیار ...

چند لحظه خیره نگام کرد و بعد گفت:
- تو اتاق نمی یای؟!
سرمو گرم بازی با موهام کردم و گفتم:
- نه ...
بازم سنگینی نگاشو حس کردم اما سرمو هم بالا نیاوردم ببینم چشه! بعد از چند ثانیه بدون اینکه دیگه چیزی بگه رفت توی اتاقی که سالها پیش به من داده بود و لباسمو برام آورد ... وقتی لباس رو گرفت جلوم ازش گرفتم و گفتم:
- مرسی ...
داریوش پوزخندی زد و گفت:
- می تونی واسه عوض کردنش بری تو اتاق ... من می رم پایین که نگران تنهای شدن توی اتاق با من نباشی!
سرمو آوردم بالا و با تعجب نگاش کردم، لباسش رو عوض کرده بود، ولیی موهاش هنوزم خیس بود. من تو چه فکری بودم اون تو چه فکری!!! من تو فکر این بودم که اگه برم توی اون اتاق با یادآوری خاطراتتم اذیت می شم و داریوش فکر می کرد نمی خوام با اون تنها بشم! کلا این بشر دیوونه بودم! هیچی نگفتم و گذاشتم تو افکار خودش بمونه، یه دستش هنوز به لباسی بود که ازش گرفته بودم، لباس رو که کشیدم ولش کرد و با سرعت رفت از پله ها پایین. منم بدون اینکه وارد هیچ کدوم از اتاقا بشم همونجا توی هال سریع لباسامو عوض کردم، لباسای خیسم رو برداشتم و رفتم از پله ها پایین ... مامان با دیدنم لبخند زد و گفت:
- بیا بشین عزیزم، الان قهوه می یارن گرم می شی ...
سرمو برای مامان تکون دادم، لباسامو روی یکی از صندلی های جلوی شومینه انداختم تا خشک بشه و نشستم روی یکی از بالش هایی که جلوی شومینه و روی زمین گذاشته بودن. مامان و خاله و داریوش هم روی بالش نشسته بودن ... همون لحظه خدمتکار هم قهوه ها رو آورد و رفت. داریوش سینی قهوه رو جلوی همه مون گرفت. هنوزم نگام نمی کرد، دلخور بود! به درک! اصلاً برام مهم نبود ... بخاری که از روی فنجون ها بلند می شد بدجور هوس برانگیز بود. یه خورده که خوردم حالم بد شد. چون هم شیر داشت و هم شکر و من اصلاً نمی تونستم قهوه این مدلی بخورم. بدون هیچ اعتراضی قهوه رو روی زمین گذاشتم و نخوردم. کسی هم متوجه نشد که من قهوه ام رو نخوردم. اما فکر می کردم کسی متوجه نشده، چون داریوش بی حرف از جا بلند شد و لحظه ای بعد با دو فنجون قهوه برگشت. با تعجب نگاهش کردم که یکی از فنجون ها رو به سمت من گرفت و گفت:
- بیا خانم، می دونم تلخ می خوری ... در ضمن اینقدر هم رودربایستی نکن.
واقعاً شرمنده اش شدم! اون چزور یادش بود من قهوه تلخ می خوردم؟!!! قهوه رو گرفتم و با شرم گفتم:
- خب نمی خواستم ...
- بخور الکی هم تعارف نکن.
     
#66 | Posted: 1 Nov 2013 16:21
- تو از کجا یادت مونده که من قهوه تلخ می خورم؟!
کاملاً خونسرد گفت:
- چون خودمم قهوه تلخ می خورم!
- ولی تو که همچین عادتی نداشتی ...
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- پیدا کردم ...
دیگه چیزی نپرسیدم،مامان و خاله کیمیا بی توجه به ما همچنان غرق صحبتای خودشون بودن ... همینطور که جرعه جرعه قهوه مون روی توی سکوت می خوردیم، یه دفعه گفت:
- اینم یکی دیگه اش.
با تعجب گفتم:
- چی؟
- چیزایی که از گذشته حفظ کردی. قهوه تلخ!
خندیدم و گفتم:
- چه نکته گیر شدی داریوش.
- می خوام بهت ثابت کنم که هیچ فرقی با گذشته نکردی.
در جوابش فقط لبخند زدم. چند لحظه ای تو سکوت گذشت. از حالت های داریوش حس کردم چیزی می خواد بگه، ولی خجالت می کشه. خوب می شناختمش، برای همین هم خیلی خونسرد و بی تفاوت گفتم:
- بگو داریوش.
تعجب کرد و گفت:
- چی رو بگم؟
- همونی که می خوای بگی.
چشماش گرد شد، بعد لبخندی زد و گفت:
- رزا خیلی تیزی ... می دونستی؟
- آره می دونستم. بگو چی میخوای بگی؟
با همون لبخندش گفت:
- هیچ کس به خوبی تو منو نشناخته تا به حال ... راستش می ترسم ناراحت بشی، برای همینه که نمی گم.
فنجونمو گذاشتم روی زمین و گفتم:
- نترس آب از سر من گذشته. چه یک وجب چه صد وجب.
همینطور که با فنجونش بازی می کرد زمزمه کرد:
- رزا... تو ... از من متنفری؟
چه سوالی پرسید! فکر هر چیزی رو می کردم جز این، نمی دونستم باید بخندم، عصبی شم یا ناراحت؟ پوزخندی زدم و گفتم:
- چه سوالی!
- مسخره اس؟ نه؟
- خب نباید باشم؟
سرشو زیر انداخت و گفت:
- نفرین دخترایی که به بازیشون گرفتم منو به این روز انداخت.
- من یادم نمی یاد که نفرینت کرده باشم.
- ولی من اگه جای تو بودم نفرین می کردم. بعدش هم حتماً که نباید به زبون آورد. همین که دل شماها شکسته واسه بدبختی من کافیه. به خصوص تو!
چه خوب بود که خودش فهمیده بود از کجا خورده! همین منو راضی می کرد، با این وجود گفتم:
- ولی من ازت متنفر نیستم. باید باشم، ولی نیستم.
هیجان زده نگام کرد و گفت:
- جدی می گی؟
- آره ... اما خوب ... حسم نسبت بهت خیلی بدتر از نفرته! می دونی چرا؟!! چون نسبت بهت بی تفاوتم ... خیلی بی تفاوت ...
بهت زده توی چشمام خیره موند ... خودش خیلی خوب می دونست فاصله عشق و نفرت به باریکی یه موئه ... اما بی تفاوتی خیلی بدتر از نفرت بود ...
با صدای زنگ، توجه همه ما به سوی دیگه ای جلب شد. داریوش با صدای خفه ای گفت:
- آرمین اینان.
چند لحظه بعد خدمتکار اومد و گفت:
- خانم دوست آقا، با خانمشون اومدن.
خاله با خوشحالی از جا بلند شد و گفت:
- دعوتشون کن بیان تو .
چند لحظه بعد سپیده و آرمین وارد شدن. با خوشحالی از جا پریدم و سپیده رو محکم بغل کردم. سپیده با خنده گفت:
- اِ خره لهم کردی. می خوای بغلم کنی، بغم کن. دیگه چرا سوارم می شی؟
با اخم از خودم جداش کردم و گفتم:
- شد یه بار من تو رو بغل کنم مزه نریزی، خوشمزه؟ خب دلم برات تنگ شده بود.
- برای همین عین خر سرتو زیر انداختی و اومدی شمال؟ یه زنگ هم نزدی به من بگی.
- ببخشید باور کن یک دفعه ای شد.
- خیلی خب این دفعه می بخشمت، ولی بار آخر باشه ها!
لبخندی به سپیده زدم و مشغول خوش و بش با آرمین شدم. سپیده هم رفت توی بغل مامان ... بعد از اینکه سلام و علیک ها تموم شد تو فرصتی که مامان و خاله برای پذیرایی به آشپزخونه رفتن با خنده به سپیده گفتم:
- از نی نی چه خبر؟
سپیده با حیرت نگاهم کرد و گفت:
- اِ تو از کجا می دونی؟
- خب دیگه کلاغه خبر آورد.
سپیده به داریوش که کنارمون ایستاده بود، چشم غره رفت و گفت:
- ای امان از دست این کلاغه! ببینم آقا داریوش خوش می گذره؟
داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
- جای شما خالی.
سپیده با موذماری چشمک زد که داریوش و آرمین رو به خنده انداخت. آرمین دستی به پشت داریوش زد و گفت:
- خب آقای باکلاس بیا بریم یه خورده قدم بزنیم که دلم لک زده برای کوچه باغای خوشگل این دور و بر.
سپیده با اخم گفت:
- خوب بذار برسیم بعد ...
آرمین با جدیت گفت:
- من اینهمه راه با این وضعیت شما نیومدم که تفریح کنم عزیزم. خودت خوب می دونی که من با داریوش چی کار دارم. حالا هم بهتره بشینی ... ایستادن زیاد برات خوب نیست ...
سپیده گفت:
- خب برو نمی خواد اینقدر منو خنگ تصور کنی و مثل بچه ها برام توضیح بدی!
آرمین چشماشو گرد کرد و گفت:
- سپیده جون !!! خودت هم می دونی که قصدم این نبود.
سپیده خندید و گفت:
- باشه برو ما قبولت داریم.
- ما چاکر خانومم هستیم.
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- اون که وظیفته!
آهی کشیدم و بهشون خیره موندم ... چقدر دلم برای باربد تنگ شد یهویی ... این عاشقونه حرف زدنا منو فقط یاد یار بی وفای خودم می انداخت و بس ... چشم ازشون گرفتم که بیشتر شاهد عشق بینشون نباشم. برای سپیده خوشحال بودم، خیلی هم زیاد، اما دلمم برای خودم می سوخت. وقتی به خودم اومدم که آرمین و داریوش داشتن از ویلا می رفتن بیرون، سعی کردم عادی باشم، پس سپیده رو نشوندم روی صندلی و گفتم:
- خب بگو ببینم چند ماهته؟ به کسی گفتی یا نه؟
سپیده خندید و گفت:
- لطفاً خفه شو تا همه نفهمیدن. نخیر کسی نمی دونه.
همون موقع مامان و خاله همراه با یه سینی چایی از آشپزخونه خارج شدند و مامان با دیدن من و سپیده گفت:
- پس داریوش و آرمین کجا رفتن؟


سپیده پیش دستی کرد و گفت:- آرمین طاقت نداشت می خواست بره کنار دریا. این بود که دوتایی رفتن.
     
#67 | Posted: 1 Nov 2013 16:22
رمان تقاص پست47


سینی چایی رو روی میز گذاشتن و نشستند. مامان و سپیده مشغول صحبت شدن، مامان کلی از اومدن یهویی اونا متعجب شده بود. در حین صحبت اونا من مشغول آنالیز کردن خاله کیمیا شدم، هر از گاهی با یه دنیا حسرت به من خیره می شد و وقتی نگاش می کردم لبخند محزونی می شد و ازم چشم بر می داشت. سر از کاراش در نمی یاوردم! این چش شده بود؟!!! دو ساعتی طول کشید تا آرمین و داریوش برگشتن. قیافه آرمین خیلی گرفته بود. داریوش هم بدتر از اون بدون اینکه پیش ما بیاد یه راست از پله ها رفت بالا ... همه مون اینقدر نگاش کردیم تا از نظر مخفی شد. خاله با نگرانی از آرمین پرسید:
- چیزی شده؟
آرمین خودشو ول کرد روی مبل و گفت:
- نه خاله جون چیزی نشده. با هم بحثمون شد. آخه این پسر شما خیلی کله شقه!
خاله به زحمت لبخندی زد و گفت:
- به هر حال به باباش رفته.
اشاره هایی بین سپیده و آرمین رد و بدل شد که از هیچکدومش سر در نیاوردم. با شک از سپیده پرسیدم:
- چیزی شده سپیده؟
- نه بابا چیزی نشده. تو چرا اینقدر مشکوکی؟ قضیه بین آرمین و داریوشه. منم سر در نمی یارم.
دلم گرفته بود، به خصوص اینکه حسابی هوای باربد به سرم زده بود. بیخیال داریوش و دعواش با آرمین گفتم:
- سپید حال داری بریم یه خورده قدم بزنیم.
سپیده لبخندی زد و گفت:
- من حال دارم، ولی...
بعد آروم طوری که کسی نشنوه گفت:
- نی نی حال نداره. آخه دکتر گفته نباید زیاد تحرک داشته باشم.
لبخند زدم و گفتم:
- پس من تنهایی می رم.
- تنها؟!
- آره من هر روز تنها می رم پیاده روی.
-آره می دونم. داریوش هم گفت که توی همین پیاده روی های تو مچتو گرفته.
از جا بلند شدم و گفتم:
- کاش نگرفته بود و کاش من امروز مجبور نبودم بیام اینجا.
با ناراحتی گفت:
- چرا؟
- خاطرات قبل بدجوری داره خفه ام می کنه. تازه ... خاطرات باربد هم ذهنمو حسابی مشغول کرده ... چیزی نمونده که مغزم بترکه ...
سپیده با چشمای گشاد شده نیم خیز شد و گفت:
- بازم همون احساس قبل؟
با تعجب گفتم:
- نه بابا توام انگار حالت خوش نیستا! من فقط یادم به کارامون که می افته دوست دارم هم خودم و هم داریوش عوضی رو خفه کنم.
- نگو رزا. داریوش خیلی بدبخته! خیلی بیشتر از اونکه بتونی تصورش رو بکنی.
سرمو تکون دادم و گفتم:
- اینطور به نظر نمی یاد.
سپیده سرشو با افسوس تکون داد و گفت:
- کاش اینقدر ظاهر بین نبودی.
بدون توجه به سپیده رو به خاله و مامان گفتم:
- من می رم یه خورده پیاده روی بکنم.

مامان با نگرانی همیشگیش گفت:
- تو که پیاده روی ات رو با داریوش رفتی.
- خب چی کار کنم؟ حوصله ام سر رفته. زیاد دور نمی شم. همین جا توی باغ ویلا می مونم.
- باشه برو.
سریع از ساختمون خارج شدم. بارون کم شده بود و نم نم می بارید. ساختمون رو دور زدم و روی یکی از نیمکت های پشت ساختمون نشستم. چشمام رو بستم تا خاطرات گذشته زیاد اذیتم نکنه، ولی نمی شد. یه خط در میون و داروش و باربد توی ذهنم پر رنگ و کمرنگ می شدن. کاش هیچ وقت دوباره داریوش رو نمی دیدم. کاش باهاش روبرو نمی شدم ... حس می کردم دارم به باربدم خیانت می کنم. از یادآوری مهربونی هاش اشکم در اومد ... نم نم بارون با اشکام قاطی می شد، دلم براش خیلی تنگ شده بود ... ساعت ها روی اون نیمکت نشسته و به دریا خیره شدم. وقتی به خودم اومدم که هوا تاریک شده بود. از جا بلند شدم و نزدیک دریا رفتم. موج های کف آلود ساحل رو جارو می کردن. چقدر جای باربد کنارم خالی بود. چقدر دلم شونه های پهنش رو برای تکیه دادن می خواست. چقدر نبودش آزارم می داد. رو به دریا از ته دل داد زدم:
- باربد ... چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا تنهام گذاشتی؟ تو نمی دونستی که شونه های من برای بار سنگین زندگی خیلی ضعیفه؟ تو نمی دونستی من تحمل دوریتو ندارم؟ باربد چطور دلت اومد منو تنها بذاری؟ مگه من عشقت نبودم لعنتی؟ چطور دلت اومد بهم دروغ بگی؟ چرا نذاشتی کمکت کنم؟ باربد من دردمو به کی بگم؟! چطور حالی این جماعت کنم که بدون تو خندیدن برام سخته؟ باربد ... نمی تونم ببخشمت. چرا بی کسم کردی؟
دیگه نتونستم طاقت بیارم و دوباره بغضم ترکید. دو زانو نشستم و از ته دل زار زدم. اینقدر گریه کردم که غده بزرگ شده تو گلوم کوچک شد و راه نفسم رو آزاد کرد. یه کم از آب شور دریا رو به صورتم پاشیدم. حسابی دیر شده بود و باید بر می گشتم. سریع از جا بلند شدم، ساختمون رو دور زدم و به داخل ویلا برگشتم. انگار حسابی همه رو نگران کرده بودم، آرمین آماده بود که دنبال من بیاد. بقیه هم دور همه نشسته و رنگ همه شون پریده بود! با دیدنم همه شون نفس راحتی کشیدن و مامان با بغض گفت:
- باز تو رفتی بیرون یادت رفت که باید برگردی؟
با شرم گفتم:
- ببخشید اصلاً حواسم نبود که دیر شده.
همون موقع در باز شد و داریوش وارد شد. خاله گفت:
- مامان تو رفتی بودی دنبال رزا مثلاً؟!!!
با تعجب ازش پرسیدم:
- مگه تو رفته بودی دنبال من؟
- آره
- من که گفته بودم از ویلا خارج نمی شم. پس چطور منو پیدا نکردی؟
- پیدات کردم، ولی اینقدر توی فکر بودی که چیزی نگفتم و با کمی فاصله ازت نشستم.
تعجب کردم که چطور ندیدمش! پس اون گریه ها و جیغ هامو شنیده بود! مامان همونطور که مانتوش رو می پوشید گفت:
- خب دیگه کیمیا جون ما رفع زحمت می کنیم. تا همین جاش هم خیلی زحمت دادیم.
خاه کیمیا سریع بلند شد و با ناراحتی گفت:
- کجا می خواین برین؟ خب شام رو هم بمونین.
- نه دیگه عزیزم ممنون از دعوتت. زحمت هم اندازه داره ...
- شما که کسی توی ویلا منتظرتون نیست. می خواین برین تنهایی چی کار کنین؟ خب بمونین.
مامان داشت نرم می شد که من گفتم:
- نه خاله جون من سرم درد می کنه. می خوام برم یه خورده بخوابم.
خاله لبخندی زد و گفت:
- خب خاله برو همین جا توی یکی از اتاق ها بخواب. اتفاقاً اتاق خودت هنوز دست نخورده سر جاشه.
- اتاق من؟
خاله هول شد و گفت:
- خب همون اتاقی که شش هفت سال پیش توش بودی دیگه.

قبل از اینکه بتونم سوال دیگه ای بپرسم داریوش گفت:
- منظور مامان اینه که از اون سال تا حالا کسی توی اون اتاق ساکن نشده. چون هرکسی اومده اینجا همین اتاقای پایین رو ترجیح داده.
بعد زیر لبی زمزمه کرد:
- البته به جز من ...
خودمو به نشنیدن زدم و گفتم:
- آهان ولی من ترجیح می دم برم ویلای خودمون. آخه اینجا خوابم نمی بره.
اینبار سپیده وسط حرفم اومد و گفت:
- داغتو ببینم. چقدر ناز می کنی؟ خب اگه سرت درد می کنه برو بگیر همین جا کپتو بذار. می خوای بری تنهایی اونجا که چی؟ خاله اونجا حوصله اش سر می ره. تو هم که می خوای بخوابی.
حق با سپیده بود، مامان بیچاره چه گناهی کرده بود؟!!! به خاطر مامان مجبور بودم قبول کنم، چون گناه داشت که به خاطر من تا نیمه شب رو تنهایی سر کنه. البته برامم سخت بود که دوباره به اتاقی که اونسالا توش ساکن بودم برگردم. اما ناچاراً شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
- باشه ... انگار چاره ای ندارم جز اینکه قبول کنم. پس من می رم بخوابم.
لبخند به صورت همه اونا دوید. فکر نمی کردم با یه جواب مثبت من همه اونا خوشحال بشن. بی خیال به سمت یکی از اتقای طبه پایین رفتم که داریوش گفت:
- چرا اینجا؟!! برو بالا دیگه ...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
- نه همین جا خوبه ...
سپیده دستمو کشید و گفت:
- بیا بریم ببینم مگه نمی گی سرت درد می کنه؟ اینجا سر و صدای ما نمی ذاره بخوابی ... بیا بریم بالا ...
حالا یکی بیاد به این سپیده حالی کنه نمی خوام برم بالا!!! بی توجه به وضعیتش به زور منو از پله ها کشید بالا و توجهی هم به اعتراضاتم نکرد ... جلوی در اتاق ایستاد و بازش کرد ... بعدم بی توجه به حال و روز من کشیدم توی اتاق ... بی اختیار چشمامو بستم ... همین که پای توی اتاق گذاشتیم، بوی عطرم توی مشامم پیچید! خیلی تعجب کردم و چشمام باز شد ... سپیده هم چند بار نفس عمیق کشید و کلید برق رو زد ... دکوراسیون همونی بود که قبلاً بود. هیچ تغییری نکرده بود. به جز بوی عطر من، بوی سیگاری هم همه جا پخش شده بود، ولی خیلی زیاد نبود که آزار دهنده باشه. لابد کار داریوش بود دیگه ... با تعجب گفتم:
- سپیده بو رو حس میکنی؟ بوی نینا ریچیه ... عطر من ...
سپیده یه بار دیگه بو کشید و گفت:
- هان آره!
- چرا بوی من اینجا می یاد؟!
سپیده اشاره به تخت کرد و گفت:
- من چه بدونم؟! برو بگیر بخواب ... یکی دو ساعت دیگه می یام بیدارت می کنم.
حوصله کنجکاوی رو نداشتم. یه راست رفتم سمت تخت و ولو شدم روش ... سرم واقعا داشت می ترکید ، بعد از اون همه گریه عجیب هم نبود! سپیده که دید خوابیدم روی تخت، لبخندی بهم زد و رفت از اتاق بیرون. سریع چشمامو بستم که هیچ خاطره ای نخواد از اتاق توی ذهنش شکل بگیره، چیزی طول نکشید که خوابم برد. ...
نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با تکون دستی چشمام رو از باز کردم. سپیده کنارم لب تخت نشسته بود. با دیدن چشمای باز من گفت:
- خوبی؟
به سختی تکونی به خودم دادم و گفتم:
- مگه باید بد باشم؟
- منظورم سر دردته.
- آهان، آره خوبم.

خندید و گفت:
- بایدم خوب باشی. یک ساعت و نیمه مثل مرده ها افتادی روی این تخت.
- خوب من که گفتم می خوام بخوابم.
- بسه دیگه. پاشو بریم پایین شام حاضره. همه منتظر تو هستن.
     
#68 | Posted: 1 Nov 2013 16:22
رمان تقاص پست48


با غر غر از جا بلند شدم و نشستم، سپیده گفت:
- یالا دیگه حالا صدای قار و قور شکم آرمین تا بالا هم می رسه.
با اینکه حوصله نداشتم با کسی روبرو بشم، ولی درستش نبود که پایین نرم. بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام بازم بدون اینکه خیلی به در و دیوار اتاق خیره بشم، همراه سپیده از اتاق خارج شدم. همه سر میز شام منتظر من بودند. خاله با دیدنم لبخند کمرنگی زد و گفت:
- خوبی خاله؟ اگه سرت هنوز درد می کنه تا یه قرص واست بیارم.
به نشونه تشکر لبخند زدم و گفتم:
- نه خاله همون یه کوچولو خواب حالم رو خوب کرد، دیگه درد نمی کنه.
- خب خدارو شکر.
سر میز نشستم و با بقیه مشغول خوردن غذا شدم. هر از گاهی که سرم رو بلند می کردم، نگاه آبی داریوش رو روی خودم می دیدم، ولی وقتی متوجه می شد نگاش می کنم سریع نگاشو می دزدید. همین نگاه ها باعث شده بود همون یه ذره اشتهامو هم به کل از دست بدم. آخرین بار وقتی نگاهمون توی هم گره خورد، انگار داریوش اصلاً تو این دنیا نبود. چون نگاشو ندزدید و همونطور خیره خیره نگام کرد. چیزی توی چشماش موج می زد که منو می ترسوند. یه عشق کهنه و قدیمی! باورم نمی شد، ولی حقیقت داشت. نگاه داریوش همون نگاه گذشته بود. همون نگاهی که یه روزی حاضر بودم جونمو فداش کنم. دیدن این نگاه تنمو به لرزه انداخت و باعث شد غذا توی گلوم بپره. وقتی به سرفه افتادم، داریوش به خودش اومد و سریع لیوان آبی به دستم داد. سپیده هم که کنارم نشسته بود شروع کرد به ضربه زدن توی کمرم، وقتی حس کردم نفسم بالا اومده لیوان آب رو گرفتم و به زور تشکر کردم، ولی دیگه توی حال خودم نبودم. نگاه داریوش مثل مار روی خیال آشفته ام چنبره زده بود. با تشکر کوتاهی از خاله از جا بلند شدم. همه با نگاهشون دنبالم کردن. بی اراده دوباره به داریوش نگاه کردم و دیدم که تو چشماش نوعی ترس و نگرانی موج می زنه. واقعاً چرا داریوش این طوری بود؟! چرا نگاش همیشه در حال تغییر بود و ثبات نداشت؟ یه روزی پر از عشق و تمنا. یه روزی پر از کینه و نفرت و یه روز هم پر از دودلی و تردید، ولی نه! نگاه داریوش هیچ وقت رنگ نفرت به خودش نگرفت. حرفاش چرا، ولی نگاش هیچ وقت کینه اش رو نشون نداد. بی توجه به اون خودمو روی کاناپه انداختم و مشغول تماشای تلویزیون شدم. اما اگه کسی ازم می پرسید به چی نگاه می کنم
نمی تونستم جواب درستی بهش بدم. چند لحظه بعد سپیده و آرمین و داریوش هم پیش من اومدن. همه توی ظاهر مشغول تماشای تلویزیون بودیم، ولی هر کسی توی عالم خودش سیر می کرد. لحظاتی توی سکوت گذشت تا اینکه سپیده آروم در گوشم زمزمه کرد:
- تولد داریوش که می یای؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
- نمی دونم.
- نه دیگه اینطوری که نمی شه. یا بگو می یام یا بگو نمی یام تا من بدونم باهات چطوری حرف بزنم.
- با من؟
- آره دیگه. اگه بگی می یام که توی پوشیدن لباس کمکت می کنم و می گم کدوم لباستو بپوشی و چه مدلی موهاتو درست کنی و ...
وسط حرفش رفتم و گفتم:
- و اگه گفتم نمی یام چی؟
- چنان پس گردنی بهت بزنم که تو طول عمرت نخورده باشی.
خنده ام گرفت و گفتم:
- خیلی خب می یام. خودم هم به این مهمونی نیاز دارم، چون خیلی وقته مهمونی نرفتم. فکر کنم واسه روحیه ام خوب باشه.
- چه عجب تو آدم شدی!
- بودم. نیاز به چشم بصیرت داشت.
سپیده محکم بغلم کرد و گفت:
- کاش همیشه همینطور بلبل زبونی کنی.
- از این خبرا نیست. حالا ولم کن که هم منو له کردی هم بچه اتو.
خندید و از من جدا شد. دوباره گفتم:
- راستی سپید یادم رفت بپرسم از سام چه خبر داری؟

اونم خوبه. مامان این روزا دیوونه اش کرده. از وقتی که حرف تو رو زد، مامان هم دیگه ولش نکرد و در به در داره براش دنبال دختر می گرده. بیچاره سام به شکر خوردن افتاده.
- تو رو خدا به خاله بگو اذیتش نکنه. سام موقعیتشو نداره. بذارید خودش یکی رو پیدا کنه.
سپیده پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- چه فایده؟ اونی که پیدا کرد دست رد به سینه اش زد.
گوش سپیده رو کشیدم و گفتم:
- بدجنس! خودت هم خوب می دونی که من و تو برای سام فرقی نداریم. مگه یه پسر می تونه با خواهرش ازدواج کنه؟
سپیده همینطور که توی کیفش دنبال چیزی می گشت گفت:
- منم همینو می گفتم، ولی این سام گور به گور شده یه جوری حرف می زد که من فکر کردم واسه تو دیگه داره جونش در می یاد.
خندیدم و گفتم:
- پس چرا خواهر شوهر بازی در نیاوردی؟
- چون می دونم تو رو خدا زده، دیگه نیازی نیست منم بزنمت.
- سپیده قضیه سام رو تو به داریوش گفته بودی؟
سپیده دست از گشتن کیفش برداشت و با تعجب نگام کرد و گفت:
- نه ...
- پس از کجا می دونست؟ تازه فکر می کردن که من و سام ازدواج کردیم.
یهو حال سپیده منقلب شد، اشک توی چشماش حلقه زد و گفت:
- جدی می گی؟
مات و مبهوت گفتم:
- چت شد یهو تو؟!!
تند تند اشکاشو پاک کرد و گفت:
- نه نه چیزی نیست. فکر کنم آرمین دهن لق گفته ...
به دنبال این حرف به آرمین چپ چپ نگاه کرد. آرمین متوجه نگاه سپیده شد و با لبخند گفت:
- چیه عزیزم؟
سپیده با غیض گفت:
- هیچی عزیزم بعداً حالتو می گیرم.
- مگه چی شده؟
- باشه واسه بعد.
سری تکون داد و گفت:
- هر جور صلاح می دونی.
سپیده دوباره با کلافگی مشغول گشتن کیفش شد. من هنوزم مبهوت تغییر حالت ناگهانی سپیده بودم، می خواستم بازم بپیچم به دست و پاش که آرمین با کنجکاوی پرسید:
- داری دنبال چی می گردی؟
سپیده که از جستجوی بیهوده کلافه شده بود، گفت:
- دارم دنبال قره قوروت هام می گردم، ولی نیستن.
سوالم یادم رفت و با خنده گفتم:
- پس بچه شما پسر تشریف دارن!
- از کجا می گی؟
- چون ویار چیز ترش داری.
- من ویار ندارم فقط دلم می خواد.
از جواب سپیده هر چهار نفر خندیدم. آرمین کیف سپیده رو گرفت و جعبه قره قوروت رو بیرون کشید و گفت:
- بیا خانمی. من نمی دونم تو چرا چشمات ضعیف شده.
- مال اینه که دارم هر روز تو رو می بینم.
- دست شما درد نکنه.
- خواهش می کنم.
سپیده و آرمین سر به سر هم می ذاشتن و من و داریوش می خندیدیم. آخر شب مامان بلند شد و گفت:
- خب دیگه ما اینبار واقعاً رفع زحمت می کنیم. رزا جان مامان پاشو حاضر شو.
داریوش زودتر از بقیه دنبال مامان از جا بلند شد و گفت:
- خاله جان حالا کجا می خواین برین؟ بمونین صبح برین.
مامان خندید و گفت:
- نه خاله اگه قرار باشه اینطوری پیش بره ما تا یک ماه دیگه هم از این در بیرون نمی ریم.
آرمین و سپیده هم بلند شدن که صدای داریوش در اومد و گفت:
- شما دو تا دیگه کجا می رین؟
سپیده پیش دستی کرد و گفت:
- می ریم ویلای خاله ام اینا.
- مگه اینجا بد می گذره؟
- نه بابا ولی نمی خوام این رزا رو تنها بذارم. این تنها بمونه کارای بد بد می کنه.
- اِ سپیده!
سپیده خندید و گفت:
- خب اینم یه دلیل بود دیگه.
خاله خندید و گفت:
- بگو بهانه سپید جون.
- خب حالا همون خاله جون.
با خاله و داریوش خداحافظی کردیم. داریوش لحظه آخر آروم گفت:
- پنج شنبه یادت نره بیای. منتظرم.
- ببینم چی می شه.
- رزا بیا ... خواهش می کنم!
چنان با عجز خواهش کرد که دلم براش سوخت و گفتم:
- خیلی خب می یام.
چهره اش پر از نشاط شد و گفت:
- ازت ممنونم.
در جوابش فقط لبخند زدم. با مامان سوار ماشین آرمین شدیم و به سمت ویلا رفتیم.
***
تو چشم به هم زدنی پنجشنبه شد. توی این یه هفته مامان چند بار به دیدن خاله کیمیا رفته بود، ولی من نرفتم. چون اصلاً حوصله دیدن هیچ کدومشون رو نداشتم، نه محبتای اغراق آمیز و عجیب غریب خاله کیمیا رو و نه نگاه های دزدکی داریوشو. به خودم نمی تونستم دروغ بگم، بازم با نگاهاش دلم لرز بر می داشت و همین کلافه م می کرد. داریوش پست فطرتی که یه بار به بدترین شکل از روی من و شخصیتم رد شد دیگه حق ورود به قلب منو نداشت. از اون گذشته، نمی خواستم به یاد باربد خیانت کنم. به اندازه کافی از این فکر که باربد با شک به من از دنیا رفته عذاب می کشیدم. دیگه نمی خواستم صورت واقعی به خودش بگیره. سپیده به زور لباسی برام خریده بود که لباسای گذشته رو نپوشم. لباسی از ساتن صورتی که بلندی اش تا کمی پایین تر از زانو هام می رسید و کمری چسبون و تنگ داشت. یقه اش هفت بود و دورش مروارید سفید کار شده بود. خیلی خوشگل بود، ولی نه برای من که معمولاً ترجیح می دادم رنگای تیره بپوشم!
هر چی هم مخالفت کردم مخالفتم راه به جایی نبرد و سپیده طبق معمول حرف و خواسته اش رو به کرسی نشوند و من لال شدم. درد اجبار لباس رو پوشیدم و خودمو به دست سپیده سپردم. آرایش فوق العاده کمرنگی به رنگ صورتی روی صورتم جا خوش کرد. خیلی عوض شده بودم. صندل تختی به رنگ سفید به پا کردم و موهام رو بالای سرم جمع کردم. سپیده به اصرار غنچه رز صورتی کنار گوشم جا داد و گفت:
- حالا دیگه یه فرشته ناز شدی. بچه من به داشتن چنین خاله ای افتخار می کنه!
پوزخندی زدم و گفتم:
- حالا همه فکر می کنن من دارم دنبال شوهر می گردم.
- همه غلط می کنن. در ضمن تو نیاز نداری دنبال شوهر بگردی. همه پسرا حسرت یه نگاه تو رو می خورن.
پوزخندم غلیظ تر شد و گفتم:
- بله مشخصه!
حدود ساعت پنج بود که به ویلای خاله رفتیم. ویلا رو خیلی بامزه تزئین کرده بودند. کف سالن بزرگش رو با بادکنک های مشکی و قرمز پر کرده بودند. دو رنگ مورد علاقه من! این قدر قشنگ شده بود که انگشت به دهن موندیم. آرمین از صبح برای کمک به داریوش اومده بود و همه اونا حاصل زحمتای خودشون دو نفر بود. اولین کسی که برای خوش آمد گویی جلو اومد داریوش بود. کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود، همراه با پیراهن و کروات آبی رنگ که خیلی به چشماش می یومد. تو دلم اعتراف کردم که خیلی جذاب شده ... با لبخند دوست داشتنی و منحصر به فرد خودش، که به نظر من فقط به درد خر کردن دخترها می خورد، گفت:
- خیلی خوش اومدی رزا. باور نمی کردم که واقعاً بیای!
با پوزخند کج کنج لبم با تمسخر گفتم:
- اوه من چقدر مهم بودم و خودم خبر نداشتم.
آروم سرشو جلو آورد و کنار گوشم گفت:
- بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنی!
احساس کردم ضربان قلبم چندین برابر شد. لعنت به تو که هنوزم می تونی قلب خاک بر سر و هرجایی منو بلرزونی! دوست داشتم اینقدر به قلبم فحش بدم تا آروم بشم. با دستی لرزون دست گل رز سفیدی رو که براش گرفته بودیم و دست من بود، به سمتش گرفتم و گفتم:
- تولدت مبارک.
دستش رو جلو آورد و دسته گل رو گرفت، لبخند زد و گفت:
- ممنون ...
بی توجه خواستمو راهمو بکشم و برم، می خواستم هر چه سریع تر ازش فاصله بگیرم. اما هنوز یه قدم هم دور نشده بودم که صداشو شنیدم:
- راستی ...
چرخیدم به سمتش، کاش می تونستم بی توجه برم، اما پاهام به فرمان من نبودن. کمی مکث کرد و ادامه داد:
- خیلی ناز شدی.
بعد از این حرف سریع از من فاصله گرفت و رفت. منم خشک شده سر جام موندم، بار اول نبود بهم اینو می گفت، اما اینبار جور دیگه ای به دلم نشسته بود که باز دوست داشتم دلمو فحش کش کنم! سپیده آهسته دم گوشم زمزمه کرد:
- مثل اینکه اینبار واقعاً خودشو باخته!
سریع جبهه گرفتم، شایدم نصف حرفایی که به سپیده زدم برای آروم کردن دل خودم بود.
- غلط کرده! نخیر سپیده خانم امثال این آقا فقط برای خوش گذرونی و جلوگیری از سر رفتن حوصله اشون این اداها رو در می یارن.
سپیده با قیافه ای در هم رفته گفت:
- نه رزا تو داری اشتباه می کنی و این یه روز بهت ثابت می شه.
دیگه جوابشو نداشتم، چون کل کل کردن توی این موراد همه انرژیمو می گرفت. نگاهی به دور تا دور سالن بزرگ ویلا انداختم ... کسی هنوز از مهمونا نیومده بودند، به جز دو تا از دوستای خود داریوش که از قرار معلوم با آرمین هم آشنایی داشتند و هر دو مجرد بودند. یه لحظه حس کردم وسط سالن دارم خودمو آرمین رو می بینم که سالسا می رقصیم و داریوش با چشمایی خونبار نگامون می کنه. سرمو تکون دادم، لعنتی افکار گذشته دست از سرم بر نمی داشتن. با سپیده وارد یکی از اتاقا شدیم و مانتو هامون رو در آوردیم و آویزون کردیم.
سپیده چشمکی زد و گفت:
- امشب اگه کمتر از ده تا خواستگار واست پیدا شد من اسممو عوض می کنم. اولیاش هم همین دو تا پسر بودن که با نگاهشون می خواستن قورتت بدن.
با منگی گفتم:
- منو؟
- نه پس منو! تازه داریوش هم هر چی بهشون چشم غره رفت فایده ای نداشت و هر دو میخ تو شده بودن.
- غلط می کنن!
سپیده خندید و گفت:
- پس از قرار معلوم هر کسی که تو رو بخواد غلط می کنه. اون از داریوش ... اینم از این بنده های خدا!
- دقیقاً.
بعد از این بحث فرسایشی، هر دو با هم از اتاق خارج شدیم. یه خانم و آقا همراه با دختر جوونشون هم اومده بودن. بدون هیچ شناختی با اونا سلام و احوالپرسی کردیم و نشستیم. باز نگام دور سالن چرخید، خاله کیمیا رو هنوز ندیده بودم، مامان هم نبود. فقط داریوش و آرمین و دوستاشون بودن که مشغول چیدن باقی مونده وسایل پذیرایی بودن ... مشغول بازی با انگشتام شدم و گفتم:
- سپیده ... می گما ...
سپیده همینطور که بشقاب میوه روی پاش بود، و پرتقال پوست می کند گفت:
- هان؟
- چقدر امروز شبیه اونروزه.
سپیده با قیافه ای خنده دار گفت:
- خیلی ممنونم که اینقدر دقیق و همه جانبه حرف می زنی. الان قشنگ فهمیدم منظورت چیه.
خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
- دیوانه! منظورم اون روزه دیگه ... شش سال پیش ... مهمونی که خاله کیمیا توی این ویلا داد.
سپیده شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- یادم نمی یاد.
اعصابمو خورد کرده بود، به ناچار گفتم:
- همون شبی که من با آرمین سالسا رقصیدم. همون شبی که داریوش لباسش رو با من ست کرده بود.
سپیده با موذماری خندید و گفت:
- خیلی خب کافیه یادم اومد. آره حق با توئه خیلی بهم شبیهه.
می دونستم که الکی نقش بازی می کنه و از اولش هم منظورم رو فهمیده بود، ولی نمی دونستم چه اصراری داره که من اون روزا و شبها رو کامل به یاد بیارم و یادآوری کنم. با اومدن عده ای دیگه مهمونی تقریباً شروع شد و دختر و پسرها دوباره تحرکشون رو شروع کردن. سپیده و آرمین هم بلند شدن. با اینکه سپیده زیاد نباید تحرک می کرد، ولی نتونست از رقص بگذره و بلند شد. مشغول تماشای بقیه بودم که کسی کنارم نشست. وقتی سرم رو بلند کردم متوجه شدم یکی از دوستای داریوشه. بی تفاوت روم رو برگردوندم که پسر گفت:
- عذر می خوام که جای دختر خاله تون رو اشغال کردم.
ناچار گفتم:
- خواهش می کنم ایرادی نداره.
- ببخشید شما همیشه اینقدر ساکت هستین؟
نمی دونم چرا یاد باربد افتادم. حرکات این پسر و صحبت هاش شبیه به باربد بود. البته از لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به اون نداشت. وقتی می خواستم جوابش رو بدم صدام می لرزید، گفتم:
- بله من دلیلی برای شلوغ کردن نمی بینم.
خندید و گفت:
- اوه بله. از خانم متشخصی مثل شما غیر از این هم انتظاری نباید داشت.
- خیلی ممنونم.
ببخشید می تونم از شما دعوت کنم با این آهنگ منو همراهی کنید؟
خدای من چرا این پسر قصد داشت منو یاد باربد بندازه؟ با اخم گفتم:
- نخیر.
- اه.... ولی چرا؟
- من اهلش نیستم.
- مطمئنید؟ آخه از طرز راه رفتنتون حس کردم که باید توی رقص هم خیلی بی نقص باشین.
با غیظ گفتم:
- اشتباه متوجه شدین.
- مثل اینکه من مزاحم شدم؟
خواستم جواب بدم که داریوش بالای سرمون ظاهر شد و گفت:
- رسول جان، متین کارت داره.
پسر که حالا فهمیده بودم اسمش رسوله از جا بلند شد و با بی میلی عذر خواهی کرد و رفت. داریوش سر جاش نشست و گفت:
- اذیتت که نکرد؟
اذیت نکرده بودم، ولی خاطرات خودم داشت اذیتم می کرد، آهی کشیدم و گفتم:
- نه بابا بنده خدا چیزی نگفت.
- پس چرا اینقدر سرخ شده بودی؟
نمی خواستم به داریوش راستشو بگم پس سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم. داریوش گفت:
- مثل اینکه امشب اصلاً به تو خوش نگذشته.
- نه... چرا اینطور فکر می کنی؟ اتفاقاً خیلی هم خوب بوده. ایراد از منه که یه خورده بی حوصله ام.
- می خوای بری توی اتاق من استراحت کنی؟
- نه فکر نکنم چیز زیادی از جشن مونده باشه. می تونم تحمل کنم.
با صدای خاله کیمیا که داریوش رو صدا می زد گفت:
- در هر صورت اگه دیدی داری اذیت می شی برو توی یکی از اتاق های طبقه بالا. اونجا جز صدای دریا هیچ صدایی نمی یاد. می دونی که ...
لبخندی زدم و سرم رو به نشونه تشکر تکون دادم. داریوش اینقدر مهربون و خوب برخورد می کرد که شرمنده می شدم اگه می خواستم باهاش بد برخورد کنم. با رفتن داریوش سپیده سر جاش برگشت. ساعتی بعد کیک بریده شد و کادوها باز شد. مامان براش یه سکه خریده بود، ولی من به یاد اون روزا یه دیوان فریدون مشیری براش گرفته بودم که داریوش با دیدن اون فقط نگام کرد و چیزی نگفت، ولی توی چشماش رازی نهفته بود که مو به تنم راست می کرد. بعد از کادوها شام سرو شد که لازانیا بود! از اینکه همه چیز طبق علایق من بود خیلی تعجب کرده بودم، ولی به خودم تشر می زدم که همه اینا اتفاقیه و عمدی در کار نبوده. بعد از خوردن شام که خیلی هم چسبید همه یک صدا از داریوش در خواست کردند که با پیانو آهنگی بزنه و بخونه. داریوش قبول کرد و از جا بلند شد، ولی همین که جلوی من رسید وایساد ... چند لحظه نگام کرد که نه تنها من توجه همه رو جلب کرد. با نگام ازش پرسیدم چته؟! لبخندی زد و یه دفعه با صدای بلند گفت:
- امشب که شب تولد منه دوست دارم به عنوان یه هدیه از رزا خانم خواهش کنم که یه آهنگ طبق سلیقه خودشون برامون با پیانو بزنه.
از درخواست غیر مترقبه اش حیرت کردم. اصلاً داریوش از کجا می دونست که من پیانو زدن رو دنبال کردم؟!!! همه داشتن دست می زدن ومن با نگاه بهت زده نگاش کردم. شونه بالا اندخت و گفت:
- پاشو دیگه!
با غیظ آروم گفتم:
- داریوش زده به سرت؟
سرش رو خم کرد و در حالی که به بقیه لبخند می زد مثل خودم آروم گفت:
- نه ولی فکر نمی کنم درخواست خیلی بزرگی ازت کرده باشم.
     
#69 | Posted: 1 Nov 2013 16:23
رمان تقاص پست49


خواستم درخواستش رو رد کنم که همه یکنوا شروع کردن به خوندن:
- ما آهنگ می خوایم یالا ... ما آهنگ می خوایم یالا ...
داریوش با لبخند شونه هایش رو بالا انداخت. بعد از مرگ باربد دستم به کلاویه های پیانو نخورده بود. جرات این کار رو پیدا نکرده بودم. باربد عاشق پیانو زدن من بود. حالا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و به ناچار از جا بلند شدم و پشت پیانو نشستم. دیگه صدا از کسی در نمی یومد. با کمی تفکر نت ها توی ذهنم شروع به رقصیدن کردن. انگشتام روی کلیدها شروع به حرکت کرد. همه سحر آهنگ زیبایی شده بودن که می زدم. حس کردم باربد کنارم نشسته و ب لبخند به دستام خیره شده ... کم مونده بود اشکم در بیاد اما به عشق باربد با احساس تر نواختم. آهنگی که می زدم حرفای دلم به داریوش بود اما همه فکرام متعلق به باربد بود! چه به روزم اومده بود؟ بعد از چند لحظه داریوش که پشت سره ایستاده بود شروع کرد به خوندن اون آهنگ زیبا ... اینقدر قشنگ می خوند که دیگه کسی حتی نفس هم نمی کشید. بعد از چند لحظه همه با او هم صدا شدند:
- تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلوار به پايم شكستي
خاطرات باربد داشت جاشو می داد به خاطرات داریوش ... یاد اون شبی افتادم که مهتاب توی آسمون بیداد می کرد ... همون شبی که برای داریوش رقصیدم و داریوش مجنون وار هزار بار جلوم شکست ... یاد اون شبی که ماه کامل بود و نقاشیشو کشیدم ... هر بار با یه اتفاق مهم توی زندگیم مهتاب هم منو همراهی کرده بود ...
قلم زد نگاهت به نقشآفريني
كه صورتگري را نبود اين چنيني
پريزاد عشق رو مه آسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي
بعد یادم افتاد به دورغای داریوش ... لعنتی ... چطور تونست اینقدر راحت با احساسم بازی کنه و اینقدر منو بکشنه که توی زندگی با باربد هم همیشه حس کنم اعتماد به نفسم کمه؟!!! این بلا رو داریوش با شکستنم سرم آورد ... و من چوب سادگی و بچگیم رو خوردم ... بدم خوردم ...
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه در ياب
یاد اون روزی افتادم که منو برد بین دوستاش ... که منو به همه نشون داد و گفت که عاشقمه ... که بهم ثابت کرد جز من کسی براش مهم نیست ... اما ...
قسم خوردي بر ماه كه عاشق تريني
تو يك جمع عاشق تو صادق تريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
آره داریوش دروغ گفت و من توی وقت خودش نفهمیدم ... بچگی کردم و چوبشو هم خیلی بد خوردم ... خیلی بد!
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
یه دفعه داریوش نسیت کنارم ... نگاشو روی صورتم حس می کردم و لرزش صداشو که انگار داشت خطاب به خود خود من می خوند ...
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه
هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه
بیت آخر رو بی اراده باهاش همراهی کردم ...
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو يادگاری
بعد از تموم شدن آهنگ صدای دست و سوت از هر طرف بلند شد. پاهام خشک شده روی پدال پیانو مونده بود ... بازم حس خیانت به باربد داشت آزارم می داد ...
بازم زیادی به داریوش و خاطراتش فکر کرده بودم و باربدم از یاد برده بودم ... چشم از داریوش که زل زده بود توی چشمام و از هیجان قفسه سینه اش بالا و پایین می شد گرفتم، خواستم از پشت پیانو بلند شم که همه یک صدا گفتند:
- دوباره دوباره.
با عجز به داریوش خیره شدم ... من دیگه طاقتش رو نداشتم! اما داریوش خندید و گفت:
- یه بار دیگه زحمتشو بکش.
دیگه واقعاً در توانم نبود. خسته شده و اعصابم بهم ریخته بود. دلم می خواست سر همه جیغ بکشم. دوست داشتم داریوش رو بکشم که منو مجبور کرده دوباره دستم به پیانو بخورد و بدتر از اون دوباره یاد خاطرات قدیمم بیفتم. اما همه این فکرا در حد فکر باقی موند و من دوباره پشت پیانو نشستم و همون آهنگ رو دوباره زدم. اینبار از همون ابتدا همه شروع به خوندن کردن. بی اراده همراه با صدای جمعیت پشت سرم اشک می ریختم، یه بار که سرم رو بالا آوردم و به دیوار روبروم نگاه کردم باربد رو دیدم ... خیلی واقعی به دیوار روبرویم تکیه داده و با لبخند به من نگاه می کرد. دستام لرزید، بغض گلوم رو فشرد و سرعت ریزش اشکم بیشتر شد. خدا می دونه با چه زوری جلوی شکستن هق هقم رو می گرفتم که آبرو ریزی نشه. باربدم اخم کرد و یهو از جلوی چشمام رفت ... می خواستم بلند شم برم دنبالش ... دیگه من نبودم که پیانو می زدم ... دستام بی اختیار می زدن ... وهمه می خوندن. آهنگ مورد علاقه باربدم رو می خوندن ... داریوش خواننده مورد علاقه باربدم بود ... با احساس دستی روی کلید های پیانو اونم یه اکتاو اونطرف تر متوجه قصد داریوش شدم و سریع از جا بلند شدم و جامو به داریوش دادم ... اخمای داریوش حسابی در هم بود و مشخص بود حال من رو دیده و فهمیده. به قدری ماهرانه آهنگ رو ادامه داد که هیچکس نفهمید جای ما عوض شده. واقعاً داریوش از قدرت درک بالایی برخوردار بود و خیلی راحت متوجه حال دگرگونم شده بود! تند تند اشک هامو پاک کردم و با چشم دنبال سپیده گشتم. اونو دیدم که روی یکی از پله ها نشسته و با لبخند به من نگاه می کنه. به آرومی از میان جمعی که همه تو حال خودشون بودن راهی برای خودم باز کردم و کنار سپیده رفتم. آهسته گفت:
- عالی بود!
بی روح گفتم:
- مرسی.
چشماش رو ریز کرد و موشکافانه پرسید:
- گریه کردی؟
سکوت کردم. دروغ فایده ای نداشت. دوباره پرسید:
- چرا؟
- جای خالی باربد خیلی عذابم می ده.
چشمای سپیده همزمان با چشمای من پر از اشک شد. بغلم کرد و سرم رو به شونه اش تکیه داد. چند لحظه تو همون حالت موندیم تا به خودم تسلط پیدا کردم و ازش فاصله گرفتم. سپیده برای عوض کردن حال و هوام چشمکی زد و گفت:
- اگه بدونی رسول وقتی داشتی پیانو می زدی چطوری نگات می کرد.
همه آرامش پر زد و با اخم گفتم:
- اه سپیده جون هر کسی که دوست داری شب منو با این حرفا خراب نکن.
ریز ریز خندید و گفت:
- همه دخترا آرزو دارن که یکی بهشون از این حرفا بزنه.
- دخترا بله، ولی من که دیگه دختر خونه بابام نیستم. من یه زن بیوه ام که این حرفا اذیتم می کنه.
ضربه محکم و بی رحمانه ای پشت گردنم زد و گفت:
- خفه شو! اینا افکاریه که تو خودت داری.
من که حوصله بحث نداشتم دیگه چیزی نگفتم و به نوای زیبای پیانو گوش سپردم. آهنگ عوض شده بود و داریوش آهنگ دیگه ای رو می زد. سپیده همین طور که آروم آروم با آهنگ زمزمه می کرد از بازوم نیشگونی گرفت و گفت:
- تازه داریوش هم هنوز تو رو دوست داره.
از کوره در رفتم و گفتم:
- سپیده تو نمی خوای بس کنی؟ این حرفا چه دردی از من دوا می کنه؟ اصلاً با نمک پاشیدن روی زخم من چه دردی از خودت دوا می شه؟
سپیده لب برچید و گفت:
- اِ چرا عصبانی شدی؟ من اون چیزی که دیدم رو گفتم.
- سپیده خانم خوب گوش کن ببین چی می گم! داریوش هیچ وقت منو دوست نداشت و تو هم اینو خوب می دونی. پس الکی نگو هنوز هم منو دوست داره. در ضمن اونی رو که دوست داشت، مثل تفاله پرت کرد یه گوشه دیگه. چه برسه به من!
سپیده با چشمای گشاد گفت:
- این چه حرفیه که می زنی؟ تو از کجا می دونی اون زنشو پرت کرده یه گوشه؟
- خب حدس می زنم. همین که از هم جدا شدن خودش نشون می ده که داریوش خان از اونم سیر شده.
- بس کن رزا! بس کن و در مورد چیزی که نمی دونی الکی قضاوت نکن.
- خب شما که می دونی بهم بگو تا منم بر مبنای واقعیت قضاوت کنم.
از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:
- به زودی زود بهت می گم فقط منتظر باش.
بعد هم از من فاصله گرفت و پیش آرمین رفت. واقعاً گیج شده بودم. فقط می دونستم چیزی هست که من نمی دونم. همون راز .... یه راز تو زندگی داریوش!
* * * * * *
سپیده و آرمین سه روز بعد از تولد داریوش برگشتن، ولی از لب و لوچه هر دو نفر می شد فهمید که به هدفی که داشتند نرسیدن. نمی دونستم برای چی شمال اومده بودن، اما مطمئناً هدف مهمتری از تولد داریوش داشتن. بعد از رفتن اونا دیگهه تاب نیاوردم و یه هفته بعد از اونا ما هم به تهران برگشتیم. روحیه ام خیلی بهتر از قبل شده بود و دیگه بیخود پاچه کسی رو نمی گرفتم. زیاد هم خودمو توی اتاق حبس نمی کردم و کمی بیرون توی حیاط یا پیش مامان و بابا توی هال می نشستم. هم بابا و هم مامان از این تغییرات من خوشحال بودند. مهستی و رضا و سام هم منو به حال خودم رها نمی کردن. در این بین همه اونا اصرار می کردند که به درسم ادامه بدم و به دانشگاه برگردم. دانشگاهی که بیشتر از یه سال بود قیدش رو زده بودم. اصلاً فکرش رو هم نکرده بودم و به هیچ وجه حوصله اش رو نداشتم. از اونا اصرار و از من انکار. تقریباً هر شب با بابا و مامان و رضا و گاهی سام این بحث رو داشتیم. دست آخر که نا امید شدن کامران رو به سراغم فرستادند و بازم من در برابر زبان منطقی کامران کم آوردم و قبول کردم. به کمک یکی از دوستای بابا کارم دوباره توی دانشگاه درست شد و به سر کلاس برگشتم. اوایل زیاد دل به درس نمی دادم ولی کم کم محیط دانشگاه باعث شد که به خودم بیام و به کتاب هام بچسبم. کتابهام تسکینی بودن برای دردم و من با فرو رفتن و غرق شدن توی اونا دردامو از یاد می بردم. سه ماه گذشته بود و من دوباره یکی از بهترین دانشجوهای دانشگاه شده بودم. یه روز که مشغول یک سری آزمایشات توی آزمایشگاه بودم گفتند کسی برای ملاقات با من اومده. واقعاً تعجب کردم! کی می تونست باشه؟ لباسم رو عوض کردم و به محوطه رفتم. مردی حدود چهل ساله با موهایی که کمی جو گندمی شده بود انتظارم رو می کشید. با دیدنم جلو اومد و گفت:
- خانم رزا سلطانی؟
با حیرت گفتم:
- خودم هستم آقا بفرمایید؟
با لبخندی دوستانه گفت:
- من امیری هستم. هوشنگ امیری.
با حیرت یک تای ابرویم بالا پرید و گفتم:
- باید بشناسم؟
خندید و گفت:
- اوه حق با شماست. باید خودم رو معرفی می کردم. من مباشر آقای خسرو آریا نسب هستم.
با شنیدن اسم بابای داریوش اخمام در هم رفت و گفتم:
- با من چی کار دارید؟
- راستش آقای آریا نسب مایلند که هر چی زودتر شما رو ملاقات کنند.
چشمام گرد شد و گفتم:
- منو؟
- بله شما رو.
با ناراحتی و با حالتی عصبی گفتم:
- برای چی؟ با من چی کار دارن؟ کم از دست پسرشون کشیدم که حالا نوبت خودشونه؟
خونسرد گفت:
- نه خانم سلطانی. یک سری مسائلی هست که شما از اون بی خبر هستید و آقای آریا نسب قصد دارند همه رو برای شما بازگو کنند.
- در مورد چی؟
- در مورد زندگی پسرشون.
پوزخندی زدم و گفتم:
- زندگی داریوش به من ربطی نداره! اگه خیلی مایل بود چیزی در اون رابطه بدونم خودش بهم گفته بود.
- خانم سلطانی خواهش می کنم روی منو زمین نندازین. من اگه بدون شما برگردم آقای آریا نسب دوباره سکته می کنن.
پوزخندی زدم و گفتم:
- یعنی من اینقدر مهم هستم؟
خیلی جدی گفت:
- خیلی زیاد.
- چطور می تونم به شما اعتماد کنم؟
گوشی موبایلش رو از جیب خارج کرد و گفت:
- چند لحظه صبر کنین...
بعدش تند تند شماره گرفت. چند لحظه نگذشته بود که گفت:
- الو سلام اسد گوشی رو بده به آقا.
- ...
- الو سلام آقا من الان پیش خانم سلطانی هستم، ولی ایشون قبول نمی کنن که بیان. یعنی خب به من اعتماد ندارن. البته حق هم دارن. حالا شما می گید چی کار کنم؟
- ...
- بله.
- ...
- بله پس من گوشی رو می دم به خودشون.
گوشی رو به سمت من گرفت و گفت:
- کسی هست که می خواد با شما صحبت کنه.
با تردید گوشی رو گرفتم و همینطور که چشم از آقای امیری بر نمی داشتم گفتم:
- الو
به جای اینکه صدای یه مرد رو بشنوم، صدای پر از خنده سپیده توی گوشی پیچید :
- الو رزا.
با تعجب گفتم:
- سپیده تویی؟!
- آره خودمم ... چته ناز می کنی؟
با حیرت و چشمای گرد شده چشم از آقا امیری گرفتم و گفتم:
- تو اونجا چی کار می کنی؟ اینجا چه خبره؟!!!
- به تو چه! تو فقط به حرف گوش کن و بلند شو بیا اینجا.
- چی شده سپیده؟
- می خوام تموم چیزایی رو که یه روزی می خواستم واست بگم، ولی نمی تونستم رو بگم. پاشو بیا که قراره چیزای جالبی بشنوی.
- من که کاملاً گیج شدم.
- پاشو بیا اینجا از گیجی درت بیاریم.
- بیام اصفهان؟
- آره عمو برات بلیط رزرو کرده. بجنب که تا یک ساعته دیگه باید توی فرودگاه باشی.
نفسم از زور حیرت سنگین شده بود ... به زور گفتم:
- این همه عجله واسه چیه سپید؟
- بیا خودت می فهمی.
- دونستن یه راز اینقدر اهمیت داره؟!! من اگه نخوام بدونم باید کیو ببینم؟
داد سپیده در اومد:
- تو غلط می کنی ... همین الان می یای اینجا! فهمیدی؟!!! وگرنه خودم می یام کت بسته می یارمت ...
آهی کشیدم و گفتم:
- خیلی خوب با این وضعیتت نمی خواد حرص بخوری! من الان می یام.
گوشی رو قطع کردم و رو به آقای امیری گفتم:
- حالا باید چی کار کنم؟
- من شما رو با ماشین خودم به فرودگاه می رسونم، فقط عجله کنین.
- من باید به خونه اطلاع بدم. تازه یک سری وسایل هم لازم دارم که باید حتماً از خونه بردارم.
- خیلی خوب پس اول می ریم خونه شما و بعد می ریم فرودگاه فقط بجنبین.
سریع وسایلم رو جمع و جور کردم و با آقای امیری به خونه رفتم. به مامان گفتم قراره از طرف دانشگاه برای یک تحقیق خیلی مهم به اصفهان برویم و تا فردا هم برمی گردیم. مامان هم بدون شک قبول کرد. کیفم رو به همراه یک سری لوازم ضروری برداشتم و راه افتادیم. توی فرودگاه آقای امیری کارت پروازم رو گرفت و گفت:
- مواظب خودتون باشین. توی فرودگاه اصفهان راننده آقای آریا نسب دنبالتون میاد.
همینطور که به سمت سالن پرواز می رفتم، گفتم:
- از کجا باید بشناسم؟
- اسم شما رو روی پلاکارد نوشته. برید خودتون متوجه می شید.
سریع خداحافظی کردم. وارد سالن شدم و بعد از انجام یک سری کارهای تشریفاتی سوار هواپیما شدم. اینقدر شوکه شده بودم که مغزم به من دستوری نمی داد. اصلاً قادر به تفکر نبودم و فقط منتظر نشسته بودم که ببینم بعد چی پیش می یاد. سه ربع بعد توی فرودگاه اصفهان بودم. کیفم رو برداشتم و از هواپیما خارج شدم. چون هیچ چمدونی نداشتم زیاد معطل نشدم. کنار در خروجی مردی مسن ایستاده بود و روی پلاکارد دستش نوشته شده بود سلطانی. به سمتش رفتم و گفتم:
- آقا من سلطانی هستم. شما از طرف آقای آریا نسب هستین؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
- بله خانم بفرمایید بریم که آقا منتظر شما هستن.
همراه پیرمرد به سمت اتومبیل بنز مشکی رنگی رفتیم که تو پارکینگ پارک شده بود. چقدر تشریفات! سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. مشاعرم به درستی کار نمی کرد و درست نمی فهمیدم کجا می ریم. چشمام رو بستم تا شاید بتونم کمی آروم بگیرم. نمی دونم چقدر تو راه بودیم که مرد وارد خیابون ملاصدرا شد. چند لحظه بعد جلوی در مشکی رنگ بزرگی ایستاد و چند بار بوق زد. پسر نسبتاً جوونی در رو باز کرد و سری تکون داد. پیرمرد بوقی زد و وارد خونه شد. حیاط خونه خیلی بزرگ بود و مثل تموم خونه های ویلایی که تا اون روز دیده بودم، چمن کاری شده و استخر بزرگی جلوش خودنمایی می کرد. از نظر بزرگی تقریباً مثل خونه خودمون بود. عمارت وسط باغ سه طبقه و مدور بود. پنجره های فراوونی که داشت به زیبایی اون افزوده بود. چیزی که نظر هر کسی رو جلب می کرد و باعث حیرت من نیز شده بود، جنس خونه بود از دور درست مثل چوب بود، ولی از نزدیک متوجه می شدی که با سنگ ساخته شده با طرح چوب. پیرمرد کنار ساختمون توقف کرد و با مهربونی گفت:
- بفرمایید خانم.
آب دهنم رو قورت دادم و پیاده شدم. اصلاً نمی دونستم چه اتفاقی در شرف وقوعه. در عمارت باز شد و زنی از اون خارج شد. با دیدن من لبخندی زد و گفت:
- سلام خانم خوش اومدین
     
#70 | Posted: 1 Nov 2013 16:24
رمان تقاص پست50


گیج و ویج جواب دادم:
- سلام ممنون.
- بفرمایید بریم تو. من شما رو راهنمایی می کنم.
همراه زن راه افتادم. خنده ام گرفته بود که یکی یکی از دست این، به دست اون شوت می شم. وارد عمارت که شدیم تازه معنای جلال و شکوه رو فهمیدم. همیشه خونه خودمون رو مجلل ترین خونه تصور می کردم،
ولی این ... از چندین سالن و راهروی بزرگ عبور کردیم تا زن جلوی دری ایستاد و گفت:
- اینجا اتاق آقای آریا نسبه. چون کمی کسالت داشتن خواستن مهمون هاشون رو توی اتاقشون ملاقات کنن.
به نشونه تفهیم حرفاش سرم رو تکون دادم و زن منو به حال خودم رها کرد و رفت. کمی جلوی در مکث کردم، اما دیگه طاقت نداشتم. باید می فهمیدم اوضاع از چه قراره. دستم رو بالا آوردم و سه ضربه کوتاه به در زدم. صدای مردی اومد:
- بفرمایید داخل.
با ترس در رو باز کردم و داخل شدم. اتاق خیلی بزرگی بود. دیوارها سرتا سر پر از تابلو های نقاشی بود. و این چیزی بود که تو لحظه ورود حسابی جلب توجه می کرد. یک دست مبل چرمی توی مجاورت تخت خواب دو نفره بزرگ قرار داشت. مردی روی تخت به صورت نصفه نیمه جلوس کرده و سه نفر هم روی مبل های کنار تخت نشسته بودن. فقط تونستم چهره یکی از اونا رو ببینم که دختری در حدود بیست و پنج- شش ساله بود. دو نفر دیگه پشتشون به من بود. گیج و گم جلوی در ایستاده بودم و نمی دونستم چه خاکی باید تو سرم کنم که مرد روی تتخت پیش دستی کرد و با لبخند گفت:
- سلام دخترم چرا ایستادی؟ بیا جلو.
تازه به خودم اومدم و با صدای لرزان گفتم:
- سلام.
همون موقع اون سه نفر از روی مبل ها بلند شدن و نگاهشون به سمت من چرخید. تازه متوجه شدم که اون دو نفر دیگه همون سپیده و آرمین هستن. پس همه چی واقعی بود و سپیده اینجا بود! خواستم باز سوالم رو بپرسم ...
- شما اینجا ...
وسط کار نفس کم آوردم اون همه حیرت برای من زیاد بود! وقتی دیگه نتونستم ادامه بدم، مرد کمی به سمتم خم شد و گفت:
- دخترم تعجب نکن. بیا جلو خودت به زودی همه چیز رو می فهمی.
با قدمای سست جلو رفتم. تا اون لحظه به چهره آقای آریا نسب دقت نکرده بودم. تازه اون موقع بود که درست نگاش کردم و از چیزی که دیدم به خودم لرزیدم. دقیقاً می شه گفت که او همون داریوش بود توی چند سال آینده! از اون همه شباهت جا خوردم. چهره اش خیلی کمتر از سن واقعیش می زد. در اون لحظه شاید پنجاه و پنج سالی داشت، ولی چهل ساله می زد! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- شما چقدر به داریوش شبیه هستین!
همه خندیدند و آقای آریا نسب گفت:
- به هر حال پدرش هستم.
خودم از حرف نسنجیده ام خجالت کشیدم و کنار سپیده روی مبل نشستم. حتی یادم رفته بود سپیده رو بغل کنم و توی اون شرایط کسی هم از من چنین انتظاری نداشت. صدای آقای آریانسب یه جور خاصی غمگین بود:
- توام به شکل عجیبی شبیه شکیلا هستی ... عین یه سیب که از وسط نصف شده باشه!
طوری صمیمی اسم مامانو گفت که حس کردم داره در مورد صمیمی ترین شخص زندگیش حرف می زنه. با حسرت دستی روی صورتش کشید و سکوت کرد ... اون دختر غریبه که ناشنخاته ترین فرد اون جمع برای من بود، با صدای ظریفی گفت:
- شما خیلی از عکستون خوشگل ترین.
اینبار با تعجب به اون دختر خیره شدم! این دیگه کی بود؟!!! از طرز نگاه من آقای آریا نسب خنده اش گرفت و گفت:
- ببخشید که معرفی نکردم. ایشون مریم هستن، دختر عزیز برادر من.
احساس کردم کسی چیزی تیز رو روی تیغه کمرم گذاشت و به سمت پایین کشید. عرق سرد روی تنم نشست، با خشم از جا بلند شدم و گفتم:
- گفتین من بیام اینجا تا تحقیرم کنین؟ سپیده از تو انتظار نداشتم!
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تقاص بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites