تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تقاص

صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  
#81 | Posted: 12 Nov 2013 18:21
رمان تقاص پست57


دستای داریوش رو محکم توی دستاش گرفت و گفت:
- داریوش ... آروم باش ... رزا که چیزیش نبود. فقط صورتش کبود شده بود، همین. تو مثلاً مردی، باید محکم تر از این باشی. بهت که گفتم بین همه زن و شوهرها ...
داریوش دستاش رو از دستای آرمین خارج کرد و با صدایی که از زور خشم به شدت لرزش داشت گفت:
- بین همه زن و شوهرا؟ تو رزای منو با بقیه مقایسه می کنی؟ رزای من مثل بقیه اس؟ لیاقت اون این بود؟ دِ لعنتی حرف بزن بگو ببینم به نظر تو لیاقت فرشته من این بود؟ لیاقتش این بود که بره زیر دست یه نفهم بیشعور عوضی تا کتکش بزنه؟ رزای من که آزارش به مورچه هم نمی رسید، باید کتک بخوره؟
رگ گردن داریوش برجسته شده بود و من حس می کردم هر آن منفجر می شه. آرمین دیگه نتونست حرفی بزنه و بدون حرف از ماشین پیاده شد. منم سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. صدای نفسای ملتهب داریوش رو می شنیدم. داریوش از زور خشم حتی نمی تونست درست نفس بکشه. بعد از دقایقی آرمین برگشت و دوباره کنار داریوش نشست. چند لحظه ای تو سکوت سپری شد تا اینکه آرمین سکوت رو شکست و گفت:
- ببین داریوش جان با غصه خوردن و عصبانی شدن ما که کاری درست نمی شه.
داریوش که هنوز خشمش فروکش نکرده بود مثل دینامیت منفجر شد و گفت:
- تو بگو باید چه غلطی بکنم؟ بگو چی کار کنم تا همه زندگیم از زیر دست اون جانی بیاد بیرون؟
- داریوش داریوش ... چته اینقدر تند می ری؟ بابا باربد اینقدر ها هم بد نیست. من دیدمش باهاش حرف زدم. یه خورده عصبی هست، ولی دیگه اینجوری هم نیست که تو فکر می کنی.
داریوش پوزخندی زد و گفت:
- یه بار دیگه هم گفتم بازم می گم. اون آشغال حتی لیاقت نداره کفشای رزای منو واکس بزنه! چه برسه به اینکه ... لا اله الا الله.
- خیلی خب حق با توئه. ما همه می گفتیم رزا لیاقتش بیشتر از باربده، ولی این چیزی بود که خودش خواست. حالا هم که نمی شه زرتی بهش بگیم طلاق بگیر. تو انگار زن ایرانی رو نمی شناسی؟ تو که خوب می دونی زن ایرانی تا جایی که بتونه با بدترین اخلاقا سر می کنه و جیکش در نمی یاد. اون بیدی نیست که با این بادا بلرزه.
- رزا رو با دیگران مقایسه نکن.
- می شه بپرسم چه فرقی داره؟
- اون لطیفه، حساسه، از فرشته ها مهربون تر و فرشته تره. اون... اون...
- خیلی خب اینایی که می گی درست، ولی آیا بقیه زنا اینجوری نیستن؟ داریوش، تنها فرقی که رزا با بقیه داره اینه که یه عاشق مجنون مثل تو داره. رزا واسه تو تکه، واسه تو منحصر به فرده، ولی برای کسایی که به اون هم به چشم بقیه زن ها نگاه می کنن هیچ فرقی با دیگران نداره.
داریوش سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت. تا وقتی که تو به همراه سپیده برگشتی، همه سکوت کرده بودیم و حتی کلمه ای حرف نمی زدیم. تاکسی زرد رنگی جلوی در خونه آجری ایستاد و شما دونفر پیاده شدین. رزا زودتر وارد خونه شد و سپیده به طرف ما نگاه کرد و سرش رو به نشونه اینکه همه چیز مرتبه تکون داد. آرمین سریع با گوشی او تماس گرفت و گفت:
- سلام سپید جان چی شد؟
-...
بعد از چند لحظه سکوت، صورت آرمین به خنده باز شد و گفت:
- خوب خدا رو شکر. خیلی هواشو داشته باش.
-...
- قربونت برم. خداحافظ.
بعد از قطع ارتباط با نگاهی به چشمای مشتاق داریوش گفت:
- حالش خوب خوبه. نه سرش چیزی شده و نه اتفاقی برای بچه اش افتاده. فقط صورتش حدود یک هفته طول
می کشه تا خوب بشه.
داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
- کاش من جای اون بودم.
آرمین به شوخی گفت:
- یعنی تو هم دوست داری حامله بشی بعد شوهرت بزنه توی گوشت؟
من خنده ام گرفت، ولی داریوش فقط پوزخند زد. ظهر ناهارو همون جا توی ماشین خوردیم، ولی برای شام به اصرار آرمین به رستورانی که در همون حوالی قرار داشت رفتیم. داریوش چند قاشق به زور فرو داد و ساز برگشتن زد. آرمین خندید و گفت:
- بابا چه خبرته بذار غذا از گلومون بره پایین بعد.
- خب زود باش دیگه. چقدر آروم می خوری؟
- حالا مگه قراره اتفاقی بیفته که تو اینقدر عجله داری؟
داریوش دوباره روی صندلی نشست و گفت:
- نه قرار نیست اتفاقی بیفته، ولی من دوست دارم همونجایی باشم که رزام داره نفس می کشه.
- خب هوا هوائه دیگه.
- بس کن آرمین! تو اصلاً منو درک نمی کنی.
آرمین خندید و رو به من گفت:
- مریم خانم شما غذاتون رو خوردین؟
با اینکه چیز زیادی نخورده بودم، ولی به خاطر داریوش گفتم:
- بله خوردم می تونیم بریم.
داریوش سریع از جا برخاست و بعد از حساب کردن پول میز از رستوران خارج شدیم و دوباره به محل قبلی برگشتیم. سپیده هر چند ساعت یه بار زنگ می زد و ما رو از اوضاع تو آگاه می کرد و احوالی هم از داریوش
می پرسید. ساعت حدود یک بود که خوابیدین. آرمین هم صندلی جلو رو خوابوند و خودش خوابید. با صدای
آهسته ای گفتم:
- داریوش.
داریوش بی حرف به سمتم چرخید و نگام کرد. گفتم:
- تو هم برو جلو، اون یکی صندلی رو بخوابون و بخواب.
سری تکون داد و گفت:
- من خوابم نمی یاد.
- آخه اینطور که نمی شه... دیشب هم نخوابیدی.
- مریم خانوم من بچه نیستم هی بهم بگی اینکارو بکن اون کارو نکن.
ترسیدم دوباره عصبانی بشه. برای همین گفتم:
- باشه هر طور راحتی.
خودمم همون جا سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم، ولی خوابم نمی برد. چون همه حواسم پی داریوش بود که دیوونه وار سیگار می کشید. با ته مونده هر سیگار، سیگار بعدی رو روشن می کرد و من
نمی دونستم این همه سیگار رو از کجا میاره! چند باری هم از ماشین پیاده شد و کمی تو کوچه ها قدم زد. خیلی نگرانش بودم. کلافگی از سر تا پاش می بارید و راه به حال خودش نمی برد. حتی دیدم چند باری به سمت زنگ خونه هم اومد و دستشو پیش برد که زنگو بزنه. اما هر بار پشیمون شد و برگشت. دلش پیش تو بود و اگه کمی اونو آزاد می گذاشتن به طرفت پر می کشید. تا صبح اوضاع همین بود. صبح با صدای زنگ گوشی، آرمین از خواب بیدار شد و خواب آلود جواب داد. سپیده بود که خبر داد قراره تو با باربد تماس بگیری. داریوش گفت:
- این چه معنی می ده؟ یعنی رزا می خواد منت کشی کنه؟
- منت کشی چیه؟ به هر حال اون شوهرشه. درست نیست این همه مدت از رزا بی خبر باشه. اون فقط
می خواد بهش بگه که خونه دوستشه که باربد نخواد همه جا رو خبر کنه که رزا گم شده. این واسه خودش بهتره.
- خب بذار همه جا رو پر کنه که رزا از خونه اش رفته. بذار همه بفهمن چه آدم رذلیه.
- بله حق با شماست، ولی رزا هم دیگه بچه نیست. صلاح کار خودشو خوب می دونه.
به دنبال این حرف ماشین تو سکوت فرو رفت و آرمین از ماشین پیاده شد. حدس زدم برای گرفتن صبحونه رفته. چند لحظه بعد که با پاکت کیک و آبمیوه برگشت حدسم به یقین مبدل شد. هر کاری کردیم داریوش لب به چیزی نزد. درست یادم نیست چه ساعتی بود که سپیده در خونه رو باز کرد و با چهره ای از خشم برافروخته به سمت ما اومد. آرمین زیر لب گفت:
- یا باب الحوائج! نکنه رزا مارو دیده باشه؟
سپیده در جلو رو باز کرد و خودش رو روی صندلی انداخت و گفت:
- راه بیفت آرمین.
آرمین از حالت بهت خارج شد و گفت:
- چی شده سپید؟
سپیده با خشم فریاد کشید:
- هیچی نشده. فقط زودتر منو از اینجا ببر وگرنه یا خودمو می کشم یا اون رزای احمق رو.
حالا دیگه همه فهمیدیم موضوع به رزا مربوط می شه. داریوش پرسید:
- سپیده مگه چی شده؟ رزا چی کار کرده؟
- هیچ اتفاقی نیفتاده ...
- پس می شه بگی دلیل این همه عصبانیتت چیه؟
سپیده دیگه طاقت نیاورد و با فریاد گفت:
- به این رزای دیوونه می گم فقط زنگ بزن به این مرتیکه و بگو من خونه دوستم هستم، به این زودی ها هم برنمی گردم تا یه کم بترسه و به غلط کردن بیفته، ولی زنگ زده به باربد می گه من فردا می یام خونه.
داریوش لب پایینش رو مکید و سرش رو بالا برد. سپیده ادامه داد:
- با دوتا دوستت دارم و دلم برات تنگ شده خر شد. اصلاً هم به علامت هایی که من بهش می دادم توجه
نمی کرد. بعد هم که بهش می گم چرا اینجوری کردی، می گه بالاخره اون شوهرمه و من باید یه روز بر می گشتم خونه. می گه باربد تقصیری نداشته، اون لحظه توی شرایط خوبی نبوده!
داریوش محکم دستی به سر و صورتش کشید و گفت:
- حالا تو چرا اومدی پایین؟
- من چرا اومدم؟ داشتم دیوونه می شدم! اگه نمی اومدم ممکن بود یه چیزی بهش بگم و لو بدم که شما اینجایید.
داریوش با لحنی پر از تمنا گفت:
- سپیده، رزا به تو احتیاج داره!
سپیده دوباره گلوله ی آتیش شد و گفت:
- غلط کرده ... اون به هیچ کس احتیاج نداره. حتی به خودش زحمت نداد یه مشورت کوچولو با من بکنه!
- به قول آرمین رزا دختر عاقلیه. حتماً صلاح رو توی این دیده که برگرده خونه.
- بس کن داریوش! اون اصلاً هم عاقل نیست. اگه آرمین یه روزی دست روی من بلند کنه، دیگه نگاش هم
نمی کنم.
قبل از اینکه آرمین فرصت کنه حرفی بزنه، داریوش گفت:
- غم های زندگی باعث شده رزای من صبور بشه. صبور و خانوم!
- در هر صورت من پیش اون برنمی گردم.
بغض صدای داریوشو لرزون کرد و گفت:
- تو که رزا رو خیلی دوست داشتی ... اون که مثل خواهر تو بود، حالا چی شده؟
- هنوز هم دوسش دارم، ولی برنمی گردم. باید تنبیه بشه.
یهو داریوش از ماشین پیاده شد و در جلو رو باز کرد. روبروی پای سپیده زانو زد و در حالی که دستاشو توی دستاش می گرفت، با بغض محسوسش گفت:
- سپیده التماست می کنم رزای منو تنها نذاری! ... سپیده رزا الان فقط تو رو داره. کسی که از دل اون خبر نداره. فقط تویی که می دونی چه اتفاقی افتاده. اگه تو اینجوری ترکش کنی، رزای من دق می کنه.
بغض مجال ادامه حرفو از او گرفتو صورتش رو برگدوند. با دیدن وضعیت داریوش، سپیده و من و آرمین هر سه بغض کردیم و سپیده به گریه افتاد. آرمین گفت:
- عزیزم حرف داریوش رو زمین ننداز.
سپیده دوباره به داریوش و چشمای سرخش نگاه کرد. داریوش آب دهنشو قورت داد و گفت:
- سپیده تو مثل خواهر من می مونی. من فقط می تونم از تو خواهش کنم ... سپیده التماست ...
سپیده حرف داریوشو قطع کرد و با گریه گفت:
- بس کن ... لازم نیست بیشتر از این به خاطر اون زبون نفهم غرورت رو له کنی. باشه قبوله. من می رم پیشش.
داریوش با خوشحالی کودکانه مخصوص خودش گفت:
- آه سپیده ازت ممنونم. تو بهترین خواهر دنیایی! من این لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. به خدا جبران می کنم.
سپیده دستشو روی موهای طلایی داریوش کشید و گفت:
- به خدا قسم که هیچ کس نمی تونه به اندازه تو اون موجود سرکش رو دوست داشته باشه.
داریوش لبخندی به روی سپیده پاشید و گفت:
- اون موجود سرکش شیشه عمر منه سپیده، مگه کسی می تونه شیشه عمرشو دوست نداشته باشه؟
سپیده داریوشو از روی پاهاش بلند کرد و گفت:
- تو دیوونه ای ... حالا جسم گنده اتو از روی پاهام بکش اونطرف تا برگردم کنار شیشه عمر جنابعالی.
داریوش خندید و از جا بلند شد و گفت:
- حالا نرو. صبر کن یه خورده چیز بخرم براش ببری.
- چی می خوای بخری؟
- یه سری مواد غذایی که براش لازمه.
سپیده خنده اش گرفت و گفت:
- چشم آقای دکتر!
واقعاً داشتم حسادت می کردم. داریوش طوری به تو می رسید که انگار بچه خودشو تو شکم داشتی. این بار خودش پشت فرمون نشست و بعد از چند دور توی خیابون ها گشتن، مقدار زیادی مرغ و گوشت و میوه و لبنیات و تنقلات خرید. اینقدر زیاد بود که صدای سپیده در اومد:
- ای بابا حالا کی قراره اینارو بکشه تا توی خونه؟ حالا که خریدی خودت هم زحمتشو بکش و بیارشون تو.
داریوش لبخند تلخی زد و گفت:
- اگه بگم حاضرم همه چیزم رو بدم، ولی بتونم یه لحظه بیام توی اون خونه و رزا رو ببینم غلو نکردم. اما حیف
که ...
سپیده وسط حرفش پرید و در حالی که وسایلو از ماشین بیرون می برد، گفت:
- خیلی خب آقای عاشق! می دونم داری پرپر می زنی که ببینیش، ولی اینو بدون که همچین تحفه ای هم نیست.
- هی هی سپیده حواست باشه ها! درمورد رزای من این طور حرف نزن.
سپیده صاف ایستاد و بدون توجه به اصل حرف داریوش گفت:
- تو هنوز هم می گی رزای من؟ بابا قبول کن که اون شوهر داره.
داریوش سرشو زیر انداخت و گفت:
- می دونم، ولی دست خودم نیست. من رزا رو همیشه واسه خودم می دونستم. بعضی وقتها از اینکه هنوز هم بهش فکر می کنم ... از اینکه هنوز هم با خاطراتم زندگی می کنم، احساس عذاب وجدان می کنم. به خودم روزی هزار بار می گم که اون شوهر داره. دیگه به کسی دیگه تعلق داره، ولی دست خودم که نیست .. از نظر من رزا تا ابد مال منه!
سپیده که دوباره بغض کرده بود بی حرف پلاستیکا رو برداشت و وارد خونه شد.
شب آخر آرمین که خیلی خسته بود به هتل رفت تا یه کم استراحت کنه. داریوش تا صبح پلک نزد، ولی من که خیلی خسته بودم، خوابم برد. صبح که بیدار شدم متوجه شدم که هنوز بیداره. پرسیدم:
- هنوز نیومده بیرون؟
- نه.
دیگه چیزی نگفتم و سرجام صاف نشستم. آه هایی که داریوش از ته دل می کشید دلمو ریش می کرد. ساعت نه و نیم بود که ماشینی جلوی در خونه ایستاد و بوق زد. زمزمه وار گفتم:
- فکر کنم زنگ زدن به آژانس.
داریوش بدون اینکه حرفی بزنه سیخ نشست و همه وجودش چشم شد. چند دقیقه ای طول کشید تا در خونه باز شد و تو خارج شدی. دستای داریوشو دیدم که چطور دور فرمون محکم شد. تو به درو دیوار خونه نگاه
می کردی و سپیده سر به سرت می گذاشت. وقتی با اونا خداحافظی کردی و خواستی سوار آژانس بشی نگام به داریوش افتاد. چنان فرمون رو توی مشت هاش فشار می داد که بندهای انگشتاش سفید شده بود. آروم صداش زدم، ولی اون نفهمید و هیچ عکس العملی نشون نداد. همین که سوار آژانس شدی و در رو بستی ناگهان دست داریوش به سمت دستگیره در رفت. فهمیدم که دیگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره. برای همین هم سریع دستگیره رو گرفتم و گفتم:
- دیوونه شدی! کجا می خوای بری؟
داریوش محکم هلم داد و در رو باز کرد، و پیاده شد. ولی خدا رو شکر که تو رفته بودی. سپیده و دوستش با چشمایی متعجب به داریوش نگاه می کردند. داریوش با پاش محکم سنگریزه های کف کوچه رو شوت کرد. سریع کنارش رفتم و گفتم:
- داریوش ... اون رفت سر خونه زندگیش، تو باید از این قضیه خوشحال باشی... اگه تو رو دیده بود همه چیز خراب می شد.
داریوش بی توجه به حرفای من برگشت سمت ماشین، کف دستاشو روی صندوق عقب قرار داد و سرشو زیر انداخت، نفس هاش عمیق و تند بود. دوست سپیده که بعداً فهمیدم اسمش بیتاست سریع وارد خونه شد و لحظه ای بعد با لیوانی آب قند برگشت و زمزمه وار گفت:
- صبح که سپیده برام ماجرا رو تعریف کرد باورم نشد، ولی حالا ...
لیوان آب قند رو به سمت من گرفت که به داریوش بدم و خودش در حالی که بغض کرده بود به خونه رفت. سپیده هم لب پله ها نشسته بود و گریه می کرد. در همون موقع آرمین رسید و با دیدن وضعیت ما هول شد و مرتب می پرسید:
- چی شده؟ داریوش چته؟ سپیده جان چرا گریه می کنی؟ رزا چیزی شده؟
سپیده میون هق هق گریه قضیه رو براش تعریف کرد. آرمین در حالی که صورتش از غم تیره شده بود، زیر بازوی داریوش رو گرفت و اونو به زور سوار ماشین کرد. سپیده هم بالا رفت و لحظه ای بعد با کیف و وسایلش برگشت. بیتا هم برای خداحافظی اومده بود. همه مون از زیر قرآنی که آورده بود رد شدیم و سوار ماشین شدیم. بیتا رو به سپیده گفت:
- فقط امیدوارم صبح رزا حرفای مارو نشنیده باشه.
- نه نشنیده. دیدی که من چطوری ماست مالی اش کردم.
بیتا با چهره ای گرفته گفت:
- امیدوارم هر دو خوشبخت بشن.
- واسه این دو نفر جدای از هم خوشبختی وجود نداره.
دیگه کسی چیزی نگفت. بیتا سپیده رو بغل کرد و با هم خداحافظی کردند. وقتی ماشین به راه افتاد، بیتا پشت سرمون ظرفی پر از آب خالی کرد و دستشو به نشونه خداحافظی تکون داد. داریوش هنوزم آشفته بود. پس از چند دقیقه گفت:
- نمی دونم چرا یه حسی به من می گه رزا الان ناراحته.
حالا همه می دونستیم که حس داریوش بهش دروغ نمی گه، ولی دلیل ناراحتی تو رو نمی فهمیدیم! سپیده با نگرانی گفت:
- نکنه باربد باز دوباره چیزی بهش گفته؟
خواست باهات تماس بگیره که آرمین مانعش شد و گفت:
- سپیده اگه اتفاقی بیفته مطمئن باش رزا به اولین کسی که خبر می ده خود تویی.
سپیده با این حرف آروم گرفت و گوشیشو سرجاش گذاشت. به اصفهان که رسیدیم اینقدر خسته بودم که چشمام دیگه جایی رو نمی دید. جلوی در خونه پیاده شدیم و با خداحافظی کوتاهی داخل خونه رفتیم. بی حرف لباس هامو عوض کردم و خوابیدم.
     
#82 | Posted: 12 Nov 2013 18:21
به اینجای حرفاش که رسید صدای کسی هر دونفرمان رو متوجه خودش کرد. سپیده بود که هن هن کنون به طرفمون می یومد. بلند شدم و در حالی که صورتم از اشک خیس بود، گفتم:
- سپیده، مریم راست می گه؟
سپیده در حالی که نفس نفس می زد و با تعجب و حیرت در و دیوار و تابلو ها رو نگاه می کرد، گفت:
- چیو؟
مریم پیش دستی کرد و گفت:
- قضیه رفتن به تهرانو!- آهان آره راست می گه. نمی تونی حتی فکرش رو بکنی که اون چند روز داریوش چی کشید!
بعد سوتی زد و گفت:
- دمش گرم! چه نقاشی های قشنگی کشیده ... باورم نمی شه که اینقدر نقاشیش خوب باشه.
روی مبل نشستم و گریه رو از سر گرفتم. خدای من داریوش مهربون من چی کشیده بود؟ داریوش عزیزم چهار سال تموم وقتی من غرق خوشبختی بودم، زجر کشیده بود و من چقدر احمق بودم که تموم تهمت های عالم رو بهش نسبت می دادم! چطور تونستم یه روز ازش متنفر بشم؟ چرا عشق رو تو نگاهش با دیده تردید نگاه می کردم؟ مریم ادامه داد:
- داریوش از اون ماجرا به بعد از قبلش هم بدتر شده بود. بدخلق تر و منزوی تر شده بود و حتی سپیده و آرمین هم نمی تونستند اونو از اون حال و هوا خارج کنند. یکی دوبار در لفافه حرف طلاق رو پیش کشیده بود، ولی هر بار من طفره می رفتم. جدایی ازش واقعاً برام سخت بود. هر چند که خوشبختیش رو می خواستم، ولی حالا که تو نبودی دلم نمی خواست به این راحتی ها از زندگیش بیرون برم. باز داشتم به زندگی عادیمون خو می گرفتم که یه روز دوباره داریوش دیوونه شد. از شانس خوبم همون روز عصر آرمین و سپیده هم اونجا بودن. جلوی تلویزیون نشسته بودیم و در حالی که قهوه می خوردیم از هر دری حرف می زدیم. این طور که سپیده تعریف می کرد تو دیگه مشکلی با شوهرت نداشتی و همین داریوش رو راضی می کرد. اون شب آرمین جوکی تعریف کرد و همه به خنده افتادیم، وسط خنده هامون و قهقهه های بامزه خود آرمین یهو داریوش سرشو چسبید و چشماشو بست، من با نگرانی صداش کردم:
- داریوش جان ... خوبی عزیزم؟!
هنوز حرفم تموم نشده بود که یهویی از جا بلند شد و شروع کرد به داد کشیدن. چنان اسم تو رو صدا می زد که ما سه نفر سر جا خشک شده بودیم. دستاشو روی گوشاش گذاشته بود و نعره می زد. آرمین زودتر از ما به خودش اومد و سریع به طرفش رفت و سعی کرد آرومش کنه، ولی داریوش فقط تو رو صدا می زد. با هزار مصیبت روی صندلی نشوندیمش و دستاشو هم محکم گرفتیم. داریوش می لرزید و بازم داد می کشید. من که به گریه افتاده بودم سرش داد کشیدم:
- باز دوباره چی شده؟ حالا هم که اون خوشبخت داره زندگیش رو می کنه و پا به ماهه تو نمی تونی ببینی؟ حسودیت می شه؟ چت شده باز؟
داریوش بی توجه به حرفای من فقط داد می کشید و تو رو صدا می زد. اینقدر داد کشید که صداش گرفت. سپیده که خیلی ترسیده بود، پایین پای داریوش روی زمین نشست و گفت:
- داریوش بگو چی شده؟ چرا یه دفعه یاد رزا افتادی؟ مرگ رزا بگو چی شده!!!
داریوش که نیم ساعتی فقط فریاد کشیده بود، حالا به گریه افتاد و با هق هق گفت:
- رزا داره می میره!
سپیده تقریبا روی زمین ولو شد و با صدایی که از زور نگرانی گرفته بود، گفت:
- چی داری می گی؟ حالت خوبه؟
داریوش سرشو محکم میون دستای لرزونش گرفت و گفت:
- به خدا دارم صدای ناله هاشو می شنوم ... ای خدا! ... رزا داره ...
دیگه نتونست ادامه بده و هق هق زد. سپیده که کمی از اون حالت بهت خارج شده بود، سریع از جا بلند شد و به طرف تلفن یورش برد. همه می دونستیم احساس داریوش هرگز به اون دروغ نمی گه. سپیده تند تند شماره می گرفت، ولی بعد از چند لحظه با خشم گوشی رو قطع کرد و گفت:
- لعنتی کسی برنمی داره!
آرمین گفت:
- باز هم بگیر.
سپیده دوباره مشغول شماره گیری شد. ولی کسی جواب نداد. داریوش گوشی رو گرفت و خودش شماره رو گرفت، ولی بازم بی فایده بود. با این حال ناامید نمی شدن و پشت سر هم شماره می گرفتن. شاید سه ربع تموم زنگ زدن، ولی کسی گوشی رو برنداشت. صدای گرفته داریوش هر لحظه اوج می گرفت:
- رزای من داره درد می کشه. به خدا داره درد می کشه!
فکری مثل جرقه به ذهنم اومد. از سپیده شنیده بودم که این روزای آخر بارداری، مهستی تقریباً هر روز پیش توئه. برای همین گفتم:
- به گوشی مهستی زنگ بزن. اون هر جا که باشه از رزا خبر داره.
چشمای سپیده برقی زد و سریع شماره مهستی رو گرفت. آرمین گوشی رو روی آیفون زد و هر سه با تموم وجود گوش شدیم. بعد از چند بوق آزاد صدای مهستی تو گوشی پیچید:
- الو...
- سلام مهستی جان من سپیده ام.
- به به سلام سپیده جون خوبی؟ آرمین خان خوب هستن؟
- ممنونم اونم خوبه. خودت خوبی؟
- خیلی ممنون. چه عجب یادی از ما کردی؟
- راستش مهستی می خواستم ببینم تو پیش رزا هستی؟
- رزا؟ نه من تا ساعت پنج عصر پیشش بودم، ولی بعد کاری برام پیش اومدم نتونستم پیشش بمونم.
دوباره تب نگرانی به جونمون افتاد. سپیده گفت:
- نمی دونی رزا کجاس؟
- چرا توی خونه اس.
سپیده بی حال شد و روی مبل افتاد:
- نه مهستی جان خونه نیست. هر چی زنگ می زنم کسی گوشی رو برنمی داره.
مهستی هم تعجب کرد و گفت:
- مگه ممکنه؟
- باور کن! راستش خیلی دلم شور می زنه.
- شاید با باربد رفتن بیرون به گوشی اون زنگ زدی؟
- نه نزدم، شمارشو نداشتم. ولی به گوشی خود رزا زنگ زدم کسی جواب نداد.
- خیلی خب من الان زنگ می زنم به باربد. اگه اون هم جواب نداد می رم خونشون. دل منم شور افتاد. انشالله که با هم رفتن واسه خریدی چیزی ...
- ممنونت می شم مهستی جون. فقط هر طور که شده بود سریع به من خبر بده.
- باشه عزیزم همین الان پی گیر می شم.
بعد از قطع گوشی آرمین زمزمه وار گفت:
- خدایا خودت به خیر بگذرون.
سپیده در حالی که رنگش از زور نگرانی پریده بود گفت:
- خدا کنه این بار حدس داریوش غلط باشه.
داریوش در حالی که با عصبانیت قدم می زد گفت:
- امیدوارم اشتباه کرده باشم، ولی من صدای رزا رو می شنیدم که کمک می خواست.
ناگهان ایستاد و گفت:
- چرا اینجوری داریم بال بال می زنیم؟ من خودم الان راه می افتم می رم تهران ... نمی خوام دیر بشه، نمی خوام بلایی سر رزام بیاد. من رفتم آرمین.
به دنبال این حرف خواست از خونه خارج بشه که آرمین سریع بازوشو گرفت و گفت:
- وایسا ببینم ... کجا شال و کلاه کردی؟ تو رو خدا یه کم دیگه صبر کن تا ببینیم چه خبری از مهستی می رسه؟ بعدش می ریم. تا ما برسیم کلی طول می کشه، مهستی زودتر از ما به رزا می رسه.
داریوش با صدایی که کمی بلند شده بود گفت:
- آرمین من می ترسم. به خدا می ترسم! نمی خوام طوریش بشه. نمی خوام یه ثانیه بدون رزا رو حس کنم.
- خیلی خب بابا یه کم دیگه صبر کن اگه تا یه ساعت دیگه خبری نشد خودم راه می افتم.
داریوش که عقلش به کل از کار افتاده بود و نمی دونست چه کاری درسته و چه کاری غلط سرجاش نشست و ساکت شد. هر چهار نفر سکوت کرده بودیم و با دلهره زیر لب دعا می خوندیم که بلایی سر تو نیومده باشه. وقتی یه ساعت گذشت و خبری از مهستی نشد سپیده با کلافگی دوباره شماره اش رو گرفت. ولی اینبار جز بوق آزاد چیزی نشنیدیم. داریوش از جا پرید و گفت:
- می دونم یه چیزی شده ... من رفتم آرمین.
آرمین که خودش هم نگران بود گفت:
- بذار با هواپیما بریم. زودتر می رسیم.

داریوش با کلافگی گفت:
- از کجا معلوم که این ساعت پرواز به تهران باشه؟
آرمین گوشی رو برداشت و گفت:
- پرسیدنش ضرری نداره.
تند تند چند تا شماره گرفت و بالاخره موفق شد سه تا بلیط به مقصد تهران تهیه کنه. وقتی قطع کرد داریوش گفت:
- پرواز کیه؟
- چهل و پنج دقیقه دیگه.
- پس بجنب پسر.
قرار بود سپیده هم بره ولی من خودم تمایلی به رفتن نداشتم. خیلی سریع سوار ماشین شدند و منم با اونا رفتم که ماشین رو برگردونم. هر سه رو به فرودگاه رسوندم و خودم برگشتم خونه. اون هم با حالی نزار! اون لحظه بود که تصمیم گرفتم خودم برای طلاق اقدام کنم. وقتی حال داریوش رو می دیدم می فهمیدم که هیچ امیدی برای اینکه بتونم جایی توی خونه کوچیک قلبش برای خودم باز کنم وجود نداره. پس بهتر بود که من از بازی خارج بشم. حداقلش این بود که دیگه نمک روی زخمش نبودم. اگه من از زندگیش خارج می شدم اون کمتر زجر می کشید. اون روز دیگه تصمیم نهاییم رو گرفتم.
بعد از این حرف به سپیده نگاه کرد. سپیده درست شبیه کسایی که قصد سخنرانی دارن سرفه ای کرد و گفت:
- هر سه اومدیم تهران. نمی دونستیم باید بیایم دم خونه تون یا جای دیگه دنبالت بگردیم. ولی عقل حکم می کرد که از خونه تون شروع کنیم. همین که رسیدیم سر کوچه تون از صحنه ای که دیدیم تن هر سه مون لرزید. جلوی در ساختمونتون خیلی شلوغ بود و و یه آمبولانس هم ایستاده بود که آرم پزشک قانونی رو داشت. داریوش با دیدن این صحنه فقط گفت:
- یا ابوالفضل...
و خودش رو تقریباً از تاکسی انداخت بیرون. راننده تاکسی سریع ترمز کرد و گفت:
- هوی آقا چته؟
آرمین که داریوش رو درک می کرد سریع دستی سر شونه راننده گذاشت و گفت:
- مرسی آقا ما هم پیاده می شیم.
بعد از دادن کرایه ما هم پیاده شدیم. داریوش انگار پاش پیش نمی رفت. کمی مونده به جمعیت ایستاده بود. آرمین دستش رو سر شونه داریوش گذاشت و از کنارش گذشت. انگار اونم حال درستی نداشت. با دیدن مهستی که کنار در ساختمون روی زمین نشسته و خودش رو می زد و شیون می کرد قلبم از کار ایستاد. دیگه مطمئن بودم که تو مُردی. سرم رو بالا گرفتم و از ته دل ضجه زدم:
- خدا ...
رضا هم کنار مهستی بود و بی توجه به مهستی فقط اشک می ریخت. آرمین زانو هاش تا خورد و کنار دیوار نشست. خدایا چی شده بود؟ یعنی ما تورو از دست داده بودیم؟ یعنی من دیگه دختر خاله نداشتم؟ یعنی دیگه رزایی نبود که داریوش به خاطرش دیوونگی کنه؟ صورتم از سیلاب اشکام خیس شد. اصلاً حواسم به داریوش نبود، ولی توی یک لحظه متوجهش شدم که با زانوهایی لرزون ولی استوار به سمت برانکاردی رفت که جسد روش خوابونده شده بود و نزدیک در آمبولانس قرار داشت. پلیس هایی که اون اطراف چرخ می زدن نشون می دادن که قضیه هر چیزی که هست طبیعی نیست! داریوش به نزدیک تخت که رسید ماموری جلوشو گرفت و اجازه نداد نزدیک بشه. داریوش که معلوم بود توی حالت عادی نیست دست مامور رو با خشونت پس زد و اونو به سمتی هل داد. اینبار دو مامور به طرفش اومدن. منم سریع بلند شدم و کنارش رفتم. مامور با خشونت گفت:
- آقا اینجا منطقه ممنوعه اس! می فهمی یا حالیت کنم؟
و به دنبال این حرف اسلحه اش رو بالا آورد. داریوش که حال خوبی نداشت و هر آن ممکن بود با مامور گلاویز بشه باعث ترسم شد. باید یه کاری می کردم، خودم داشتم می مردم اما مهم تر از من داریوش بود. نگاهی به دور و برم انداختم، باور کن همه جا رو مات می دیدم. باز نگام روی رضا قفل شد، همینطور که هق هق می کردم فریاد کشیدم:
- رضا ...
رضا سرش رو بالا آورد و ما رو دید. سریع اشکاشو پاک کرد و به سمت ما اومد. داریوش دوباره داشت به سمت تخت می رفت و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم. رضا که رسید بی حرف گفتم:
- بهشون بگو بذارن داریوش بره جلو ...
رضا مردونه هق هق کرد و نالید:
- چیو می خواد ببینه؟ بدبختی خواهرمو؟
ناگهان صدای فریاد مامور بلند شد:
- برو اونور دیگه یارو! من حکم تیر دارم می زنم داغونت می کنما! دور این جنازه ...
داریوش نعره زد:
- جنازه هفت جد و آبادته ... اون جنازه نیست ... شیشه عمر منه! باید مطمئن بشم شکسته تا ...
به اینجا که رسید صداش ضعیف شد و نالید:
- تا بمیرم.
رضا سریع جلو پرید و رو به مامور گفت:
- بذارین ببینتش.
رضا فهمید داریوش اشتباه کرده، ولی خواست خودش متوجه بشه. مامور کنار کشید و داریوش لرزون جلو رفت. چند بار دستش رو بالا آورد تا ملافه خونی رو پس بزنه ولی هر بار دستش می افتاد و انگار که قدرت نداشت. دستش رو توی موهای پریشونش فرو کرد و عربده کشید:
- یا امام غریب .... تو قدرتشو بهم بده.
اون لحظه اونجا برای من شده بود صحرای کربلا! نمی دونی چی کشیدیم رزا! منم عین داریوش فکر میکردم تو زیر اون ملافه خوابیدی. می دونستم اگه چشمم به جسم بی جونت بیفته همراه داریوش می میرم. وقتی یاد اون روز می افتم بدنم می لرزه!
سپیده پوفی کرد و بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد:
- به دنبال این حرف دست لرزونش رو جلو برد و آهسته ملافه رو پس زد. با دیدن باربد با شقیقه سوراخ شده لحظاتی میخکوب شدیم. هم من و هم داریوش. صدای گریه رضا بلندتر شد و داریوش با بهت به اون خیره شد. رضا میون گریه گفت:
- اشتباه نمی بینی .... این باربده شوهر خواهرم. ولی ببین نامردا چه بلایی سرش آوردن. هم باربدو کشتن هم بچه اشو.
داریوش که دیگه طاقت این شوک هایی که بهش وارد می شد رو نداشت اشک از چشمای خونبارش چکید و پرسید:
- رزا ...
گریه رضا شدت گرفت و گفت:
- اینقدر از مرگ باربد گیج بودم که نفهمیدم بردنش کدوم بیمارستان ...
داریوش به زحمت پرسید:
- زنده اس؟
رضا سری تکون داد و گفت:
- و خدا کنه زنده بمونه ... آش و لاش بود. خدایا این چه بلایی بود که سرمون اومد؟ مگه رزای من چقدر تحمل داره؟!
هر دو نگامون رفت سمت آسمون، همین که زنده بود جای شکر داشت! بعدش من با گریه گفتم:
- کدوم نامردی ...
گریه امونم نداد و رضا گفت:
- اگه می دونستم که زنده نمی ذاشتمش ... ولی معلوم نیست کار کیه؟! اونا نه دشمن داشتن نه خصومتی با کسی. من نمی دونم کدوم حیوونی دلش اومد .... آخ رزای کوچولوی من. فنچ کوچولوی منو زیر پا له کردن.
داریوش به بدنه آمبولانس تکیه داد و با صدایی که به زور از حنجره اش خارج می شد گفت:
- بپرس بردنش کدوم بیمارستان؟
رضا سری تکون داد و از ما فاصله گرفت. لحظاتی بعد هر پنج نفر سوار بر ماشین رضا به سمت بیمارستان
می رفتیم. مهستی اینقدر تو بغلم ضجه زد که از حال رفت و حالا رضا مثل جت می رفت که هم از حال خواهرش خبر بگیره و هم زنشو به بیمارستان برسونه. وقتی فکر می کردم می دیدم مهستی حق داره اینجوری بیتابی کنه. از فکر اینکه روزی بلایی سر سام بیاد ... چنان زبونم رو گاز گرفتم که دهنم پر خون شد. چشمام رو بستم و زیر لب شروع به خوندن دعا کردم.
سکوت ماشین رو صدای آرمین شکست:
- تیر خورده؟
رضا که هنوز هم گریه اش بند نیومده بود میون گریه پوزخند زد و گفت:
- نه چوب خورده ...
- چوب؟
- آره ... دکتری که دیدش می گفت با یه چوب کلفت زدنش. اونقدر که بچه اش سقط بشه. انگار قصدشون فقط کشتن بچه بوده. چون بیشتر ضربه ها توی ناحیه شکم و پهلو بوده.
داریوش آهی کشید و لب بالاش رو محکم به داخل دهانش کشید و با مشت گره شده اش چند بار به بالای لبش کوبید. رضا پرسید:
- شما از کجا خبر دار شدین؟
داریوش تو موقعیتی نبود که جواب بده از این رو آرمین گفت:
- داریوش یهو نگران رزا شد ما زنگ زدیم به مهستی که اون خبری بگیره به ما هم بگه ولی وقتی خبری نشد خودمون اومدیم.
برای راضا هم این حالت داریوش طبیعی بود. فقط گفت:
- کاش رزا چیزیش نشه. به خدا از فکر اینکه ممکنه ...
دوباره بغض کرد و بقیه حرفش رو خورد. داریوش سکوتش رو شکست و گفت:
- رزا چیزیش نمی شه. من مطمئنم!
با بغض گفتم:
- از کجا اینقدر مطمئنی. یه زن حامله رو با چوب زدن! مگه چقدر طاقت داره؟ چه جوری باید دووم بیاره؟ شوهرشو جلوی چشماش کشتن! وای خدا ... از تصورش مو به تنم راست می شه ... رزا که دیده چطور باید ...
داریوش لبخند تلخی زد که توی اون موقعیت عجیب بود. سپس آهسته گفت:
- نگران دختر خاله تی؟ نگران نباش اگه رفت می رم دنبالش. تنهاش نمی ذارم.
بغضم دوباره به هق هق تبدیل شد و گفتم:
- داریوش ...
ولی داریوش بی حرف به مناظر بیرون خیره شد. آرامشش یه کم برام عجیب بود! انگار از آینده خبر داشت. شنیده بودم بعضی اوقات عشق زیاد آدم رو به درجه ای از معرفت می رسونه که برای آدمای عادی امکانش نیست. طوری که از همه رفتارای معشوقه ات با خبری و اونو کامل حس می کنی. شاید داریوش به اونجا رسیده بود! شاید که نه، حتما رسیده بود! رضا ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کرد و سریع برای آوردن برانکاردی رفت تا مهستی رو ببره. منم موندم تا اون بیاد ولی آرمین و داریوش سریع وارد بیمارستان شدند. بعد از بستری شدن مهستی سریع خودم رو به اونا رسوندم و پرسیدم:
- چی شد؟ حالش چطوره؟
داریوش بی حرف از جا بلند شد و به سمت در رفت. آرمین از پشت دستش رو گرفت و گفت:
- کجا می ری؟
در یک کلام گفت:
- امام زاده صالح ...
دست آرمین از دستش سر خورد و داریوش مثل مه ناپدید شد. چقدر صوفی مسلک شده بود! چقدر کاراش شبیه دراویش بود. به خصوص که موها و ریش هاش هم بلند شده بود. دقیقاً از وقتی که تو رو از دست داد دیگه نه صورت بدون ریششو کسی دید و نه موهای کوتاه و مرتبش رو. از اون موقع دیگه بیشتر لباساش مشکی شدن .... بگذریم. دوباره آستین آرمین رو چنگ زدم و گفتم:
- حالش چطور بود آرمین ... رزا رو می گم.
- بد ...
بغضم ترکید و با هق هق روی نیمکت نشستم. آرمین هم کنارم نشست و گفت:
- با گریه کاری درست نمی شه. باید دعا کنیم. باید از ته دل برای بهبودش دعا کنیم.
فقط تونستم سرم رو تکون دادم، چون کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد. خبر خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردیم پخش شد و همه به بیمارستان اومدن.
     
#83 | Posted: 12 Nov 2013 18:22
رمان تقاص پست۵۸


وقتی کارام تموم شد ساعت هفت و نیم بود، دقیقا همون موقع گوشیم زنگ خورد. همینطور که گوشواره مشکی و قرمزم رو توی گوشم می کردم، جواب دادم:
- بله بفرمایید.
صدای داریوش توی گوشی پیچید و قلبم رو به لرزه انداخت:
- سلام الهه خوشبختی من ... عزیز دل من ...
خندیدم و گفتم:
- تو با این حرفات داری منو لوس می کنی!
- بهت که گفته بودم، لوس شدنت هم عالمی داره.
- داریوش تو که قراره نیم ساعت دیگه بیای اینجا دیگه چرا زنگ زدی؟
- خوب شد یادم انداختی، وگرنه باور کن یادم رفته بود برای چی زنگ زدم ... آخه حواس که برای آدم نمی ذاری.
- داریوش!! بس کن حرفتو بزن.
- هیچی عزیزم می خواستم ببینم کروات چه رنگی بزنم؟
خندیدم و گفتم:
- از من می پرسی؟
- خب می خوام با تو ست بشم عزیز دلم.
- خودت چی فکر می کنی؟
داریوش بدون لحظه ای درنگ گفت:
- قرمز؟
چشمام گرد شد و گفتم:
- باز کی به تو خبر رسونده؟
- باور کن این بار قلبم بهم خبر داد.
- تو خیلی بدجنسی!
- برای اینکه عاشقتم ... آدمای عاشق اصولاً بدجنس می شن.
- خیلی خب آقای عاشق بدجنس، زود بیا که دلم برات تنگ شده.
به دنبال این حرف ارتباط رو قطع کردم. قلبم از خوشحالی در حال پرواز بود. گوشی رو روی قلبم فشار دادم که در با شدت باز شد و مهستی جیغ کشون وارد اتاق شد و قبل از اینکه مهلت پیدا بکنم حرفی بزنم، منو توی بغلش کشید و پشت سر هم می گفت:
- عزیزم ... الهی قربونت برم ... نمی دونی وقتی شنیدم چقدر خوشحال شدم ... الهی خوشبخت بشی!
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم! چند لحظه بعد رضا هم وارد شد و بعد از مهستی بغلم کرد. سرم رو روی شونه های پهن مردونه اش گذاشتم و گفتم:
- داداشی اینبار راضی هستی؟
- الهی داداش قربونت بره. اگه یه کار درست و حسابی توی طول عمرت کرده باشی همین کاره ... داریوش لیاقت تو رو داره و خوشبختت می کنه.
- خیلی دوستت دارم رضا!
- منم دوستت دارم خواهر عزیزم. خودت خوب می دونی که قد دنیا برام عزیزی.
از بغل رضا که بیرون اومدم، دیدم سپیده و سام و آرمین هم جلوی در ایستادن و با چشمایی اشک بار به من نگاه می کنن. خندیدم و به شوخی گفتم:
- ای بابا گمونم فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده من دارم شوهر می کنم!
سپیده با خنده گفت:
- چرا اتفاقا اونم همین چند دقیقه پیش خبردار شد، چون من برات فال گرفتم.
با خنده دست سامو گرفتم و گفتم:
- خواهرت دیگه داره خوشبخت می شه سام، برام دعا کن!
- دعای یه برادر همیشه بدرقه راه خواهرشه ... رزای عزیزم داریوش همون کسیه که لیاقت تو رو داره. دیگه از بابت تو نگران نیستم.
با لبخند دستشو رها کردم و سپیده رو بغل کردم، با آرمین هم دست دادم. همون لحظه مژگان دنبالمون اومد و گفت:
- رزا خانم مادرتون گفتن مهمونها رسیدن.
با عجله همه با هم به سالن رفتیم. هنوز نیومده بودن داخل. جلوی در به انتظارشون ایستادیم. قلبم تند تند توی سینه ام می کوبید، یه بار دیگه احساس رزای هجده ساله رو داشتم. چند لحظه بعد عمو خسرو با قامتی استوار و بسیار خوش تیپ در حالی که کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و کروات نباتی رنگی زده بود وارد شد. بی اراده با همه وجودم چشم شدم و به اون و مامان نگاه کردم. نه تنها من که هر کس جریان قدیم رو می دونست خیره مونده بود به اون دو نفر ... رنگ مامان پریده بود و تقریباً کنار بابا پناه گرفته بود. بابا به حرمت مهمونا بود که مامان رو نمی کشید توی بغلش، اینو از نگاه نگرانش حس می کردم. خسرو خونسرد و عادی با همه دست داد و به مامان که رسید چند لحظه مکث کرد، لبخندی سرد زد و گفت:
- خوشحالم که دوباره می بینمتون.
مامان سرشو آورد بالا، عزیزم! همین که دیدمش احساس کردم اونم یه دختر هجده ساله اس، رنگش پریده بود ولی گونه هاش گل انداخته بود و این نشون از حال خرابش داشت. سرشو بالا آورد و بدون اینکه مستقیم به خسرو نگاه کنه گفت:
- خیلی خوش اومدین ...
یه لحظه از خودم بدم اومد ... همه شون رو توی بد موقعیتی قرار داده بودم. چشمم رفت سمت خاله کیمیا اونم وضعش بهتر از مامان نبود! رنگ پریده و مستاصل! ای خدا بگم چی کار کنه من و داریوشو!!! خسرو رفت سمت بابا، همه تن چشم شدم!!! چند لحظه خیره به هم نگاه کردن، درست عین دونفر که می خوان با هم دوئل کنن ... آخر سر این خسرو بود که دستش رو بالا آورد ... بعد از اون دست بابا هم بالا اومد و با هم دست دادن ... بازم خسرو بود که خم شد و گونه بابا رو بوسید ... بابا هم جوابش رو داد ... تعارفشون در حد دو جمله بود:
- خوشبختم آقای سلطانی ...
- خوش اومدین آقای آریا نسب ...
تموم شد! خسرو گذشت و رفت سر وقت بقیه ... به عینه دیدم که نفس حبس شده توی سینه همه خارج شد. چه وضعیت نفس گیری بود! ولی خوشحال بودم! خیلی هم خوشحال بودم که کینه ها پر زده و به جاش مهربونی به قلبامون لبخند می زنه. واقعاً که چرا ما آدما دوست داریم با کینه قلب سرخمون رو سیاه کنیم؟ قلب فقط جای عشقه نه جای نفرت و دو رنگی... کاش می فهمیدیم! خاله کیمیا زودتر از بقیه به خودش اومد، اومد سمت من و همینطور که با لبخند گونه م رو می بوسید کنار گوشم گفت:
- همیشه نگران این ملاقات بودم، ولی حالا می بینم که به راحتی تموم شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاده. انشالله تا آخرش هم همینطور خوب باشه ... همه اینا به خاطر توئه عروس قشنگم.
لبخندی زدم و ضمن تشکر گفتم:
- خاله این خودمون هستیم که همه کارا رو واسه خودمون سخت می کنیم.
بعد از خاله کیمیا، چشمم به داریوش افتاد که درست پشت سر مامانش ایستاده بود ... دلم براش ضعف رفت. کت و شلوار مشکی پوشیده بود، با پیراهن مشکی و کروات قرمز... درست شبیه اون شب! اما جا افتاده تر و خوشگل تر از اون شب مهمونی ... موهاش رو کوتاه کرده و ریشاشو هم سه تیغه کرده بود. صورتش برق می زد و دوباره زیباییش نفس گیر شده بود. سبد گل بزرگی دستش بود که پر از رزای آتشین و نرگس بود. خیلی خوشحال بودم که از یاد نبرده من چه گلایی رو دوست دارم. دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
- خیلی ممنون. تو خودت گل بودی چرا زحمت کشیدی؟
- می دونم گل واسه گل بردن صفایی نداره، ولی ...
وسط حرفش رفتم و گفتم:
- بهتره بریم تو، چون همه رفتن نشستن و منتظر ما هستن.
داریوش ریز ریز خندید و گفت:
- پس آبرومون رفته.
هر دو با خنده وارد سالن شدیم. حرفا خیلی زود به مسیر اصلی هدایت شد. هر دو خونواده راضی بودن و بحثی وجود نداشت. وقتی صحبت از مهریه شد، داریوش بی معطلی گفت:
- همه دارایی من به اضافه شاهرگ گردنم.همه با چشمایی گرد شده به داریوش نگاه کردیم. انگار همه لال شده بودیم چون کسی حرفی نمی زد. داریوش همینطور که توی چشمای من زل زده بود، گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنین؟ خب من اونقدر عاشقم که اگه رزا یه روز تصمیم بگیره ازم جدا بشه بهتره زنده نباشم. همه زندگیم رو به اضافه جونم برداره و بره هر جایی که دلش می ره.
احساست همه به غلیان در اومد و اشک از چشمای همه جاری شد. عمو خسرو اول از همه از جا بلند شد و داریوش رو با مهر سرشار پدری در آغوش کشید و گفت:
- عزیزم من بهت افتخار می کنم!
بابا هم که دیگه یخش حسابی باز شده بود، دستی سر شونه داریوش زد و گفت:
- من هم به داشتن چنین دامادی افتخار می کنم. تو کسی هستی که من راحت می تونم دست دردونه ام رو بذارم توی دستش.
به نوبت همه من و داریوش رو بغل کردن و تبریک گفتن. وقتی نوبت به دادن حلقه رسید، بابا خواست حلقه خودش رو به داریوش بده که داریوش دستش رو بالا آورد و حلقه ای که سالها پیش بهش هدیه داده بودم رو به همه نشون داد و گفت:
- رزای من سالها پیش وجودم رو به نام خودش کرده.
من خجالت کشیدم، ولی هیچ کس سرزنشم نکرد و همه با لبخندی مهربون نگام کردن. وقتی خاله خواست حلقه خودش رو توی دست من بکنه، منم دستم رو بالا آوردم و در حالی که حلقه داریوش رو نشون می دادم، گفتم:
- منم ...
خجالت کشیدم ادامه بدم و سکوت کردم. کسی هم منتظر ادامه حرف من نبود چون صدای دست بلند شد و داریوش با علاقه چشمکی بهم زد که باعث شد تپش قلبم چندین برابر بشه. نمی دونم چرا در برابر چشمکای داریوش اینطور از خود بیخود می شدم و قلبم به تقلا می افتاد. تاریخ مراسم عقد و عروسی برای یک ماه بعد، قرار داده شد. خوشبختیم رو بعد از اون حادثه سهمگین باور نداشتم و می ترسیدم یه دفعه از خواب بیدار بشم. وقتی همه حرفا زده شد و خیال همه از بابت این قضیه راحت شد عمو خسرو سرفه ای کرد و گفت:
- خوب ... همه چیز که تا اینجا به خوبی و خوشی سپری شده و من دینم رو نسبت به پسر خودم و رزای گلم ادا کردم ... حالا می مونه یه چیزی ...
همه با کنجکاوی نگاش کردیم ... نگاه خسرو از روی تک تک ما رد شد و بعد روی مامان متوقف شد ... باز رنگ مامان پرید ... مشغول بازی با گوشه روسریش شد و سرشو زیر انداخت ... اخمای بابا هم در هم شد ... عمو خسرو آهی کشید و گفت:
- می خوام با اجازه فرهاد خان ... خصوصی صحبتی با شکیلا خانوم داشته باشم ...
قیافه همه ما توی اون لحظه دیدنی بود ... اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که عمو خسرو همچین حرفی بزنه. اون لحظه من و داریوش بیشتر نگران مراسم خودمون بودیم. اما مامان و بابا و خاله کیمیا لب مرز سکته بودن چون نمی دونستن هدف خسرو چیه! عمو خسرو از جا بلند شد و گفت:
- فکر کنم بعد از نزدیک چهل سال این حق رو داشته باشم که مستقیم از خود شکیلا یه سری چیزا رو بپرسم ... اون موقع نشد! اما تا وقتی که ندونم آروم نمی گیرم ... این دینیه که شکیلا به گردن من داره و باید اداش کنه ...
بعد از این حرف زل زد به مامان و گفت:
- غیر از اینه؟!!!
مامان آب دهنش رو قورت داد و سرشو به نشونه نفی تکون داد ... لرزیدن چونه مامانو حس می کردم ... بابا بین دو راهی بدی گیر افتاده بود هم حق رو به خسرو یم داد هم غیرتش چنین اجازه ای رو بهش نمی داد ... همه مونده بودیم توی یه حالت سردرگمی که رضا از جا بلند شد و گفت:
- ببخشید بابا ... ببخشید مامان ... اما حق با آقای آریا نسبه! من هربار اون جریان رو برای خودم ترسیم کردم باز به این نتیجه رسیدم که شما مقصر بودین ... حرفی که می زنن هم کاملاً منطقیه!
بابا غرید:
- رضا!
- چیه بابا؟ حرف بدی زدم؟!! مگه غیر از اینه؟!! مامان باید با آقای آریا نسب حرف بزنه و دلیل کارش رو توضیح بده ... باید این کار رو بکنه ...
باز جمع توی سکوت فرو رفت ... عمو خسرو یه قدم به مامان نزدیک شد و گفت:
- لازمه که خواهش کنم؟
بابا آهی کشید، دستشو سر شونه مامان گذاشت و گفت:
- برو شکیلا ... می تونی راهنماییشون کنی توی باغ ...
مامان با ترس به بابا خیره شد و بابا پلک زد ... مامان ناچاراً بلند شد و بعد از نگاهی شرمسار به خاله کیمیا که انگار روح از بدنش پرواز کرده بود رفت سمت در ورودی و عمو خسرو هم همراهش رفت ... جمع توی سکوت بدی فرو رفته بود و هیچ کس هم سعی نمی کرد اون سکوت رو بشکنه! داریوش که کنار من نشسته بود سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
- عزیزم ...
برگشتم به سمتش و گفتم:
- جونم؟
- استرس داری؟!! حس می کنم رنگت پریده!
- نه ... فقط یه کم می ترسم ...
- ترس برای چی؟!
- نکنه همه چی خراب بشه؟
لبخند زد و گفت:
- دیگه قرار نیست چیزی خراب بشه ... چون مرگ هم فکر نکنم بتونه من و تورو از هم جدا کنه ... هر اتفاقی می خواد بیفته بیفته!
- یعنی بابات با مامان چی کار داره؟!
- مطمئناً نمی خواد مامانتو آزار بده ... فقط می خواد دلیل رفتار مامانت رو بدونه ... میخواد از زبون خودش بشنوه و فکر می کنم حق داره ...
آهی کشیدم و گفتم:
- امیدوارم همین باشه ... من می رم برای مامانت یه لیوان آب قند بیارم ... بنده خدا رنگ به روش نمونده ...
داریوش لبخندی زد و من از جا بلند شدم ...
حرف زدن مامان و عمو خسرو یه ساعت طول کشید اما وقتی برگشتن تو هر دو لبخند به لب داشتن و همین باعث شد خیال همه راحت بشه ... به خصوص من و داریوش ... البته بابا و خاله کیمیا هنوزم نگاشون نگران بود و مطمئن بودم تا وقتی که همسراشون رو توی خلوت گیر نیارن و باهاشون حرف نزنن آروم نمی شن ... منم تصمیم داشتم بعدا از جزئیات این دیدار کامل با خبر بشم ... ساعت از دوازده رد شده بود که مهمونا تصمیم گرفتن خونه رو ترک کنن ... همون لحظه که همه مشغول خداحافظی بودیم یهو سپیده فریادی از درد کشید و روی مبل پشت سرش ولو شد. از رنگ و روش مشخص بود وقت زایمانش رسیده به خصوص که وارد ماه نهم هم شده بود ... آرمین هول کرده بود. نمی دونست باید چی کار کنه. مامان سریع حاضر شد و همراه با آرمین و خاله کیمیا سپیده رو به بیمارستان رسوندند. من و داریوش هم همراهیشون کردیم. برعکس من که دلم شور می زد، داریوش لبخندی زد و گفت:
- بچه سپیده و آرمین خیلی خوش قدمه. دقیقاً شبی که من رسماً تو رو خواستگاری کردم به دنیا اومد. اینجوری باعث شد که من هیچ وقت تولدش یادم نره.
منم باهاش موافق بودم. سپیده رو منتقل کرده بودن اتاق عمل و ساعتای بدی رو همه مون داشتیم سپری می کردیم ... برای اینکه وقت کشی کنم رفتم کنار مامان نشستم و صداش کردم:
- مامان ...
مامان که مشغول صلوات فرستادن بود نگام کرد و گفت:
- جونم؟
- مامان گلم ... برام می گی عمو خسرو بهت چی گفت؟!!
مامان خنده اش گرفت و گفت:
- تو این شرایط هم دست بر نمی داری؟!
- نه ... می دونی که چقدر کنجکاوم ... بگو مامان ...
مامان لبخندی زد و گفت:
- وقتی رفتیم بیرون من داشتم از ترس می مردم ... جالبیش اینجاست که خودمم نمی دونستم از چی می ترسم!!! چند لحظه ای سکوت کرد و هیچی نگفت تا من آروم تر بشم ...
وقتی یه کم ریلکس تر شدم گفت:
- می دونی اولین بار کی دیدمت؟ یادمه لای در باغمون باز بود و تو داشتی توی باغ سرک می کشیدی ... من بین بوته های گل بودم و تو منو ندیدی ... سرتو یواشکی از لای در آوردی و تو و خوب خونه مون رو دید زدی ... چشمای درشت سبزتو گرد کرده بودی و مشتاقانه همه جا رو نگاه می کردی ... من بیچاره به گمون اینکه حوری ای چیزی وارد باغ شده بین گلا خشک شده بود و مبهوت تو مونده بودم ... خوب که نگاهاتو کردی سرتو عقب کشیدی و رفتی ... نفهمیدم با چه سرعتی خودمو به در رسوندم و پریدم بیرون ... دقیقا وقتی از در خارج شدم که تو و یه دختر دیگه همزمان وارد باغ سر کوچه شدین ... از اون روز من رسماً دیوونه شدم ... دقیقا بلایی که دخترت با یه نگاه سر پسرم آورد ... فقط دعا می کردم ساکن همون خونه باشین و برای اینکه مطمئن بشم مدام کشیک می کشیدم تا ببینمتون ... یکی دوبار که اونجا دیدمتون مطمئن شدم که متعلق به همون خونه این ... دیگه سر از پا نمی شناختم ... فهمیده بودم دختر کی هستی ... اون دختری که باهات بود خواهرته ... یه برادر بزرگتر دارین ... کلی چیز در موردتون فهمیده بودم ... یه روز که یواشکی داشتم تعقیبتون می کردم شنیدم که به خواهرت گفتی محبوبه شب دوست داری و همون روز یه شاخه محبوبه شب دم خونه تون گذاشتم ... وقتی تو برش داشتی داشتم روی ابرا سیر می کردم ... خیلی طول کشید تا متوجه من شدی و فهمیدی منم وجود دارم ... من روز و شبم شده بود چشمای تو و تو اصلا منو نمی دیدی! تصمیم داشتم کم کم مامانو بفرستم خونه تون که ماجرای فرهاد و کتک کاریمون پیش اومد ... هیچ وقت فکر نمی کردم دختری که عاشقش شده باشم برای خودش معشوقه داشته باشه! فرهاد خیلی زرنگ تر از من بود که تونسته بود خیلی زودتر از من قاپ تو رو بدزده ...
به اینجا که رسید دادم در اومد ...
- این چه حرفیه؟ منم عین شما فرهاد رو اون روز برای بار اول دیدم ...
پیچید جلوم و گفت:
- و برای پسری که یه بار دیدیش مراسم عقدت رو با من به هم زدی؟!!! چرا انتظار داری باور کنم؟!!
نمی دونستم بهش چی بگم! واقعاً خطار کار بودم ... من نامزد اون بودم اما مدام فرهاد رو می دیدم ... درسته که با یه نگاه دلم براش لرزیده بود اما دیدارای بعدیمون باعث شده بود که عاشقش بشم ... وقتی سکوتم رو دید گفت:
- من و تو کم با هم تنها می شدیم؟ چرا یه بار! فقط یه بار به من نگفتی منو نمیخوای؟ چرا بی آبروم کردی؟!! چرا نگفتی دلت جای دیگه است؟ اگه به خودم می گفتی فقط دل خودم می شکست ... اما تو آبروی منو بردی ... بعد از تو مجبور بودم با کیمیا ازدواج کنم چون می دونستم تنها دختریه که بیخیال اتفاق افتاده با من ازدواج می کنه ... مادرم داشت سکته می کرد ...فقط با ازدواجم می تونستم آرومش کنم ... اما دیگه دست رو هیچ دختری نمی تونستم بذارم چون کسی به من زن نمی داد! همه می گفتن ببین پسره چیه که ختره مراسم عقدشو باهاش به هم زد ...
حق داشت ... هر چی که می گفت حق داشت ... یهو بغضم ترکید ... نشستم روی یه نیمکت و گفتم:
- تو هر چی می گی حق با توئه ... من گناهکارم ... خدا هم سالای اول زندگیم خوب تنبیهم کرد و بهم بچه نداد ... پدر مادرامون رو خیلی زود ازمون گرفت ... منم تقاصش رو پس دادم ...
- فقط بگو چرا ...
با حال خرابم گفتم:
- چون دوستت نداشتم ...
آهی کشید ... نشست کنارم و گفت:
- یه عمر این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود که من چیزی برای تو کم گذاشتم که تو چسبیدی به فرهاد؟!! هان؟
با هق هق گفتم:
- نه ... معلومه که نه ...
- چیزی کم داشتم؟
- نه ...
- احساسم کم بود؟
- نه ...
- پس چرا دوستم نداشتی؟ یه دلیل بیار ... قانعم کن!
صورتمو بین دستام گرفتم و گفتم ... باید می دونست ... از ملاقاتام با فرهاد ... از حرفاش ... از دل خودم ... از عشقمون ... وقتی حرفام تموم شد هر دو سکوت کردیم ... شاید ده دقیقه ای هیچی نمی گفتیم ... آخر سر اون بود که سکوت رو شکست و گفت:
- خیلی بد کردی ...
با بغض نگاش کردم ... بد کرده بودم اما دوست داشتم ازش بخوام حلالم کنه ...
     
#84 | Posted: 12 Nov 2013 18:23
رمان تقاص پست۵۹

هنوز حرفی نزده بودم که با لبخند تلخی گفت:
- اما متاسفانه تقاصش رو بچه هامون پس دادن ...
بهت زده نگاش کردم ... رزا تو خیلی چیزا رو راجع به خودت و داریوش به من نگفته بودی و من از زبون خسرو شنیدم! خدا شاهده چقدر به خاطر دل تو و داریوش ... به خصوص داریوش دلم خون شد! وقتی حرفاش تموم شد گفت:
- منم بد کردم ... باعث شدم دختر تو توی جوونی بیوه بشه ... پسر خودمم مطلقه ... اما حالا باید هر دو جبران کنیم ... ازت یه قول می خوام ... بیا هر دو از جونمون مایه بذاریم تا بچه هامون خوشبخت بشن ...نه به خاطر خودشون ... شاید خودخواهی باشه! اما من به خاطر حسرت دل خودم می خوام داریوش با رزا خوشبخت باشه ... می گن هر پدر مادری حسرتای خودشون رو به بچه هاشون تحمیل می کنن ... من به تو نرسیدم و این برام شد یه حسرت ... یه عقده! یه درد ... حالا با دیدن این دو نفر کنار هم به آرامش می رسم ... انگار که خودم جوون شدم ...
سرمو تکون دادم و گفتم:
- من جلوی تو احساس دین می کنم... پس هر چی که میگی قبوله ... فقط ... تکلیف کیمیا چیه؟ تاوان چیو پس داد؟
- تاوان؟ من برای کیمیا کم نذاشتم....
- از لحاظ مالی شاید ... اما عاطفه چی؟
- خیلی ها توی این رزوگار کثیف طعمه می شن ... کیمیا هم طعمه شد ... بی گناه اسیر یه مرد دل سنگی مثل من شد ... اما من قدر همه خوبی هاش رو می دونم ... هیچ وقت بهش خیانت نکردم و تصمیم دارم توی این سالای باقی مونده عمرم باهاش طور دیگه ای زندگی کنم ... برای اونم برنامه های جدیدی دارم ...
خوشحال شدم و گفتم:
- خیلی خوشحالم ...
از جا بلند شد و گفت:
- با اینکه حرفات بیشتر آتیشم زد ... اما بالاخره جوابم رو گرفتم ... حالا می تونیم بریم تو ...
بعدش هم که هر دو اومدیم تو ...
آهی کشید و گفت:
- طفلک عمو خسرو ... مامان خیلی بدی به خدا!
مامان چپ چپی نگام کرد و خواست جوابمو بده که در اتاق عمل باز شد و پرستار خبر زایمان سپیده رو بهمون داد. همه خوشحال شدیم و خدا رو شکر کردیم ... بچه شون یه پسر ناز ملوس بود که با به دنیا اومدنش قلب باباش رو لبریز از شادی و حس پدرونه کرد. دو روزی که سپیده تو بیمارستان بود منم پیشش بودم، ولی بعد از اون همه به خونه رفتیم و من درگیر مراسم ازدواج خودم شدم. عمو خسرو برام سنگ تمام می ذاشت. من و داریوش رو به خرید می فرستاد و اجازه نمی داد هیچ کس همراهمون بیاد. جریان خرید لباس عروسم خاطره ای شد برام ... یه مزون جدید به تازگی توی تهران باز شده بود که لباسای عروسش فوق العاده بودن. از داریوش خواستم که به اونجا بریم و داریوش بی هیچ حرفی قبول کرد. وقتی وارد مزون شدیم، فهمیدم که تعریف هایی که در مورد اون شنیده ام بیخود نبوده و واقعاً لباس هاش محشره. چند تایی رو پسندیدم و به اتاق پرو رفتم. نذاشتم داریوش منو توی لباس عروس ببینه و خودم به تنهایی لباس ها رو پرو کردم. همه شون خوشگل بودند و انتخاب برام سخت بود. اما یه چیزی مانع از انتخابم می شد. اونم یه چیز خیلی مسخره و لوس! دلم می خواست برم کیش و همون لباس عروس محشری که یه روزی اونجا دیده بودم رو بخرم، ولی خجالت می کشیدم چنین درخواستی از داریوش بکنم. چون مطمئن بودم بهم می خنده. سالها از اون روز گذشته بود و قطعاً اون لباس فروخته شده بود. وقتی از اتاق پرو بیرون اومدم، تحت تاثیر تفکراتی که در مورد اون لباس توی سرم چرخ می زد، چهره ام گرفته شده بود. داریوش که پشت در ایستاده بود بهم نزدیک شد و آروم پرسید:
- چی شد محبوب من؟
لبخندی زدم و گفتم:
- همه اشون قشنگن، ولی ...
- ولی چی معبود من؟
به اینطور حرف زدن داریوش عادت کرده بودم و برام چیز عجیب و تازه ای نبود. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
- هیچی ... هرکدوم رو که تو انتخاب کنی برمی دارم.
داریوش هم لبخندی زد و گفت:
- یه خبرایی توی اون سر خوشگل تو هست ... نمی خوای به عاشقت بگی چیه؟
از اینکه همیشه فکرم رو می خواند خنده ام گرفت و گفتم:
- داریوش من چیزیم نیست.
داریوش با اخم ظریفی گفت:
- چرا! خودت هم می دونی که یه چیزیت هست ... رزا اگه نگی کتک می خوری ها!
- آخه وقتی چیزی نیست چی باید بهت بگم؟
داریوش آستین مانتومو گرفت و بعد از تشکر و عذر خواهی از فروشنده از فروشگاه خارج شد و منو هم همراهش کشید. بی حرف دنبالش می رفتم. اخم صورت داریوش رو گرفته کرده بود. حالا نوبت من بود که پیله کنم:
- چیزی شده داریوش؟
- نه
- پس چرا اخم کردی؟
- یه کم دلخورم.
- بابت چی؟
- بابت اینکه خانومم منو لایق این نمی دونه که حرف دلشو بهم بزنه. لابد من هنوز اونقدر در نظرش ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- نه داریوش باور کن اینطور نیست.
با همون اخم که غلیظ تر هم شده بود گفت:
- باشه قبول می کنم.
غر غر کردم:
- آره پیداست چقدر قبول کردی. با اون اخمت که با یه من عسلم نمی شه بازش کرد. همیشه همینطوری تا یه کاری بر خلاف میلت بکنم بد اخلاق می شی. خب شاید یه حرفایی رو نشه زد. چقدر تو پیله ای پسر! منو باش
می خوام زن کی بشم!
داریوش که از غرغر های من خنده اش گرفته بود در ماشین رو باز کرد و خندید. از خنده اش شاد شدم و منم خندیدم. وقتی سوار ماشین شدیم، هر چه منتظر شدم داریوش ماشین رو روشن نکرد. پرسیدم:
- چرا راه نمی افتی؟
خیلی جدی گفت:
- منتظرم.
با تعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم:
- منتظر کی؟
- منتظر کی نه، منتظر اینم که تو حرف دلت رو بهم بزنی و بگی چته؟
از سماجتش خنده ام گرفت. هیچ چیز رو نمی شد ازش پنهان کرد. زیر لب گفتم:
- جهنم بذار فکر کنه زنش دیوونه اس. وقتی خودش می خواد دیگه به من ربطی نداره.
به دنبال این حرف گفتم:
- هیچی بابا ... راستش یک دفعه یاد لباس عروسی که توی کیش دیدم افتادم ... وقتی یاد اون افتادم، این لباسا جلوه اشون رو برام از دست دادن، ولی دیگه فایده ای نداره و من مجبورم یکی از همینارو انتخاب کنم. البته اگه اون لباسه رو یادت باشه!
داریوش با خنده جذابی کاملاً به سمتم چرخید و گفت:
- معلومه که یادمه ... ولی می تونم بپرسم چرا؟
- چی چرا؟
- چرا باید یکی از همینا رو انتخاب کنی و می خوای قید اون لباس رو بزنی؟
- خب برای اینکه کلی از اون سال گذشته و من مطمئنم اون لباس رو فروخته.
- خب بله فروخته.
- پس باید بریم یکی از همون لباسا رو انتخاب کنیم... حالا که اومدیم بیرون، باشه برای یه روز دیگه.
- لازم نیست عمر من.
- چی لازم نیست؟ منو گیج کردی داریوش. اصلاً چطوره من لباس عروس نپوشم؟
داریوش باز لبخند زد و دل منو لرزوند. گفت:
- چرا، ولی همون لباسی رو می پوشی که دوستش داری.
- چی داری می گی داریوش؟ من فکر کردم خودم خل شدم که هوس اون لباس به سرم زده. ولی حالا می بینم وضع تو از من اسفبار تره! ... تو خودت هم گفتی اون لباس فروخته شده. اون وقت می گی من همونو بپوشم؟
- بابا یه دقیقه زبون به کام بگیر بذار منم حرف بزنم آخه.
- خب بگو .... آخه حرف که نمی زنی فقط منو گیج می کنی.
خندید و گفت:
- خانومی من گفتم اون لباس فروخته شده ولی تو مهلت ندادی که بگم .... به من فروخته شده.
با حیرت از جا پریدم و گفتم:
- چی؟!
با عشق به چشمای متعجبم خیره شد و گفت:
- همین که شنیدی.
- ولی آخه ... چطوری؟ کی خریدیش؟
- همون روزی که تو ازش خوشت اومد.
- هشت سال پیش؟
- بله.
- داریوش پس چرا چیزی نگفتی؟
داریوش که از نگاهش مشخص بود از هیجان زده شدن من لذت می بره، گفت:
- عزیزم من پیش خودم فکر کردم شاید تو لباس دیگه ای دیدی و از اون بیشتر خوشت اومده، این بود که بهت نگفتم یه لباس دیگه هم داری.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم:
- وای داریوش ... داریوش تو محشری!
- آدمای محشر همه رو محشر می بینن.
اون روز با هم رفتیم توی سوئیتی که داریوش برای خودش اجاره کرده بود و داریوش لباس رو که توی جعبه چوبی قهوه ای رنگی قرار داشت به دستم داد. با اینکه هشت سال گذشته بود، ولی هنوز هم تک بود و مدلش رو هیچ جایی ندیده بودم. هر چه اصرار کرد لباس رو تنم کنم تا ببینه، قبول نکردم. چون می خواستم روز عروسی غافلگیرش کنم. لباس رو توی جعبه اش برگردوندم کنارش روی مبل نشستم و سوالی که به ذهنم رسید رو پرسیدم:
- داریوش تو برای چی این لباسو خریدی؟
بی معطلی گفت:
- خب معلومه! چون تو ازش خوشت اومده بود.
- ولی اون زمان که تو اینجوری عاشق من نبودی ... نمی خواستی با من ازدواج کنی، در ضمن من به تو گفته بودم نامزد دارم. روی چه حسابی لباس به این گرونی رو خریدی؟
موهام رو از روی صورتم کنار زد و گفت:
- رزا من از همون لحظه اولی که دیدمت عاشقت شدم. اوایل باور نداشتم، ولی کم کم باورم شد. البته زیاد هم طول نکشید، دو روز بعد از اینکه دیدمت مطمئن شدم که به شدت می خوامت و تنها قصدم هم ازدواج با توئه. به کسی نگفتم توی سرم چی می گذره، ولی خودم که می دونستم چه مرگمه ... وقتی گفتی نامزد داری دنیا رو دو دستی کوبیدی توی مغز من ... با این حال یه حسی بهم می گفت اول آخرش مال خودمی. قضیه جلوی در هتل که اتفاق افتاد، دیگه مطمئن شدم که یه لحظه هم بدون تو دووم نمیارم ... اون روز توی اون فروشگاه وقتی دیدم از این لباس خوشت اومده با این فکر که شاید یه روز عروس قشنگ خودم بشی خریدمش. آرمین بعدها که فهمید این لباس رو برای چی خریدم بهم می گفت اگه یه روز تو با کسی دیگه ازدواج بکنی لباس رو چی کار می کنم؟ من هم گفتم برات پستش می کنم. چون اون لحظه یه حس عجیبی بهم می گفت تو زن خودم می شی، ولی بعد ...
وقتی سکوت کرد، گفتم:
- پس چرا وقتی ازدواج کردم برام پستش نکردی؟
آهی کشید و گفت:
- برای اینکه اولاً من دو روز قبل از مراسمت خبر دار شدم. دوماً اینقدر حالم خراب بود که خودم رو هم فراموش کرده بودم، چه برسه به این لباس.
بعد از این حرف کمی بهم نزدیک تر شد. آب دهانش رو قورت داد و گفت:
- داشتم می مردم رزا، می فهمی؟ داشتم می مردم. از فکر اینکه داری می ری تو بغل ...
تو یه لحظه نگاش پر از تمنا و خواهش شد. سریع از کنارش بلند شدم و در حالی که جعبه لباس رو برمی داشتم، گفتم:
- خب داریوش من دیگه می رم خونه. کلی کار دارم که باید انجام بدم خداحافظ.
منتظر جوابش نشدم و سریع از آپارتمانش خارج شدم. اصلاً دوست نداشتم توی این یه هفته آخر مرتکب خطایی بشیم. داریوش برای راحت تر بودن خودش توی تهران این سوئیت رو اجاره کرده بود. اما محل اصلی زندگیمون یه آپارتمان بزرگ سه خوابه بود که عمو خسرو خریده و به نام جفتمون زده بود. برای مراسم عقد تالار یکی از بزرگ ترین هتل های تهران در نظر گرفته شد و برای عروسی هم باغ خونه خودمون. من خواهان این همه بریز بپاش نبودم. به هر حال من یه بار دیگه هم عروس شده بودم، ولی داریوش با پافشاری می گفت:
- اون جشنی که من و تو داشتیم هیچ کدوم لذت بخش نبود. یعنی برای من که جهنم بود! حالا می خوام پیوندم رو با عزیزترین کسم به همه دنیا اعلام کنم و جشنمون رو هم تا اونجایی که در توانم باشه باشکوه می گیرم.
و من مثل همیشه در برابر نگاهش کم آوردم و قبول کردم.
***
روز جمعه بود. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. روز عقد ما ... عقد من و داریوش ... از صبح به همراهی سپیده و مهستی و مریم رفتم آرایشگاه. باز دوباره قرار بود عروس بشم. لباسم رو هنوز هیچ کس ندیده بود. از همون اول به اتاقی رفتم و زیر دست آرایشگر ساکت نشستم. از ساعت هفت صبح تا ساعت دو بعد از ظهر کارم طول کشید. با دیدن خودم تو آینه لبخند زدم ... از قیافه خودم با اون آرایش ملیح خوشم اومد ... با اینکه آرایشم زیاد نبود اما خیلی عوض شده بود و گمونم یه جورایی گریمم کرده بود! لباس پر چین و سنگینم رو جمع کردم و به آرومی و خرامان خرامان از اتاق خارج شدم. سپیده و مهستی و مریم با دیدنم سر جاشون ولو شدن و هیچ کدوم نتونستن حرفی بزنن. چرخی زدم و گفتم:
- بچه ها چرا ماتتون برده؟ بد شدم؟
سپیده اولین کسی بود که به خودش اومد. از جا بلند شد و در حالی که اشک از چشمای قهوه ایش جاری بود منو محکم بغل کرد و گفت:
- رزا ... تو فرشته ای!
صدای یکی از آرایشگارها در اومد:
- خانم شما که آرایشتون خراب شد! بیا بشین اینجا تا ریملت رو دوباره بزنم، در ضمن عروس به این خوشگلی رو اگه دوبار دیگه اینطوری فشار بدین همه پرستیژش بهم می ریزه.
سپیده رو به زور از من جدا کردن و بعد از اون نوبت مهستی و مریم بود. مریم با بغض گفت:
- واقعاً تو نیمه گمشده داریوش هستی ... تو و اون هر دو فوق العاده این!
با محبت به مریم نگاه کردم. حق این دختر این نبود! واقعا لیاقت خوشبختی واقعی رو داشت. اون لحظه به خودم عهد کردم که هر طور شده تا پای جونم بایستم تا مریم هم مثل من طعم خوشبختی رو بچشه!
مهستی جلوم ایستاد و با بغض گفت:
- خوشحالم رزا... خوشحالم که زن داداش خوشگلم دوباره داره خوشبختی رو لمس می کنه. وقتی می بینم داریوش چطور دور و بر تو مثل پروانه می چرخه می فهمم که واقعاً لیاقت تو رو داره.
هر دو رو به آرومی طوری که آرایشم خراب نشه بوسیدم و تشکر کردم. سپیده هم دوباره به جمعمون پیوست و گفت:
- رزا وقتی داریوش اومد اجازه بده من برم اول آماده اش کنم بعد تو بیا جلو. چون اینجوری یک دفعه تو رو ببینه دیوونه میشه و به جای سفره عقد باید ببریمش خُلستان.
خندیدم و گفتم:
- باشه فقط یکی هم باید منو آماده کنه که با دیدن اون خل نشم.
همون لحظه یکی از کارکنان اونجا گفت:
- خانم آریا نسب؟
من و مریم همزمان گفتیم:
- بله.
و بعد به روی هم لبخند زدیم. دختر هم خندید و گفت:
- آقای داماد و فیلمبردار دارن می یان بالا.
بعد رو به بقیه مشتری ها بلند اعلام کرد:
- خانمها یکی از دامادها داره میاد بالا لطفاً روسریهاتون رو سر کنین.
همه به تکاپو افتادن ... سپیده با زور منو داخل یکی از اتاق ها هل داد و گفت:
- تو بمون تا صدات کنم.
قلبم مثل قلب گنجشک می زد و هر آن منتظر صدای سپیده بودم که صدام کنه. صدای زنگ در بلند شد و در رو به روی پرنس من باز کردن. مطمئن بودم که زیبایی منحصر به فرد داریوش همه رو میخکوب می کنه توی افکار خوشایند خودم بودم که صدای داریوش بلند شد:
- سپیده جون من خودم رو برای تلف شدن حاضر کردم. صداش کن بیاد تا زودتر از موعد تلف نشدم!
صدای خنده مهستی و مریم و سپیده بلند شد و به دنبال اون سپیده صدام زد:
- رزا بیا. توصیه من توی این داماد اثر نداره.
ضربان قلبم شدیدتر شد. نفس عمیقی کشیدم و آروم آروم وارد سالن شدم. سرم رو زیر انداخته بودم و به هیچ کس نگاه نمی کردم. جلوی داریوش که رسیدم فقط کفش های واکس خورده مشکی رنگش رو می دیدم که برق می زد. صدای آروم داریوش بلند شد:
- سرتو بیار بالا رز من ... سرتو بیار بالا بذار ببینمت.
آروم سرم رو بالا آوردم و جنگل چشمام رو توی آسمان نگاهش قفل کردم. اینقدر جذاب شده بود که دیگه نمی تونستم چشم ازش بردارم. کت و شلوار سفید رنگ پوشیده بود با پیراهن سفید و کروات نقره ای. بازم با من ست شده بود چون لباس منم مخلوطی از سفید و نقره ای بود. درست شبیه مانکن های ایتالیایی شده بود. داریوش با دیدن من خیره به چشمام موند و توی سکوت فقط آب دهنش رو قورت داد. هیچ کدوم حال خوبی نداشتیم، دستم رو جلو بردم تا دسته گلم رو از دستش بگیرم ... پر بود از گلای یاس ... همین که نوک انگشتام اشاره شد به دستش دسته گل از دستش افتاد روی زمین ... همزمان با هم خواستیم برای برداشتن گل خم بشیم که دستشو جلوی من نگه داشت یعنی تو نه ... من صاف ایستادم و داریوش جلوی پام خم شد ... هنوزم چشم ازم بر نمی داشت. دسته گلم رو برداشت و گرفت به طرفم ... داشت اشکم در می یومد. احساساتش رو حتی توی سکوت هم حس می کردم. با بغض گفتم:
- خوبی داریوش؟
لبخند تلخی روی صورت داریوش نشست که از مظلومیتش دلم لرزید ... بلند شد ایستاد ... سرشو جلو آورد و آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
- هیچ وقت خودمو اینقدر بی جنبه باور نداشتم! رز ... باورت می شه الان توی قلبم زلزله است؟ کار من دیگه از لرزیدن قلب گذشته ... رزا به خدا خیلی دوستت دارم. هنوزم باور نمی شه که دیگه مال منی.
چونه ام لرزید و گفتم:
- از امشب تو همه کاره من می شی. اگه می دونی دارم اذیتت می کنم، سرمو ببر و خودتو راحت کن.
داریوش اخم کرد و گفت:
- من وقتی راحت می شم که بدونم تو مال خودمی ... دیگه نشنوم از این حرفا بزنی!
صدای فیلمبردار ما رو از اون حال و هوا خارج کرد:
- شما دونفر که ماشالله خودتون بازیگرای هالیوود هستین! دیگه نیازی نیست من بگم چی کار بکنین. فکر کنم بهترین فیلم طول عمرم رو امروز گرفتم.
همه حرفش رو تایید کردن و صدای دست و سوت بلند شد. داریوش لبخندی به من زد و بعد از دادن انعام کارکنان آرایشگاه در رو برام باز کرد تا برم بیرون. قرار بود سپیده و مهستی و مریم با آرمین و رضا برگردن. برام جالب که داریوش هنوزم روی عقیده خودش هست و دستمون می گیره ... و چقدر ممنونش بودم! دوتایی به سمت پله ها رفتیم. دو طبقه بود که فیلمبردار گفت با پله برویم. داریوش مدام نگران بود که بیفتم و همه اش مواظب من بود. خنده ام گرفته بود و به کارهاش می خندیدم. حتی فیلمبردار هم خنده اش گرفته بود و سر به سر داریوش می گذاشت. وقتی سوار ماشین شدیم دسته گل رو بوییدم و گفتم:
- داریوش توی بهمن گل یاس از کجا آوردی؟
- عزیزم تو ارزش اینو داری که من واست ماه و خورشید رو هم بیارم، این که چیزی نیست!
     
#85 | Posted: 12 Nov 2013 18:24
رمان تقاص پست60


بعدش خندید و گفت:
- رزا یکی بزن توی گوش من تا مطمئن بشم که خواب نیستم و توی بیداری به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم.
با شوق خندیدم و گفتم:
- نیازی نیست بزنمت. دو روز دیگه که مجبورت کردم توی کوچه بخوابی، اون وقت باورت می شه که بیداری و بزرگترین حماقت عمرت رو مرتکب شدی.
- الهی قربونت برم رزا! الهی من فدات بشم! به خدا اگه یه لحظه فقط یه لحظه بعد از این ازت جدا بشم ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- داریوش حیف نیست توی روز به این قشنگی حرف از جدایی بزنیم؟
داریوش لبخندی بهم زد و گفت:
- بله عزیزم حق با توئه. فعلاً باید بخونم:
امشب چه شبی است؟ شب مراد است امشب
قهقهه مستانه ام فضای ماشین رو شکافت و گفتم:
- آقا شعرتون از رده خارجه.
همینطور که ماشین رو روشن می کرد گفت:
- الهی قربون خنده هات برم من فقط از همینا بلدم.
بعدش هم پاش رو روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد. سی دی فوق العاده شادی توی ضبط می خوند. منم اینقدر شاد بودم که باهاش می خوندم. داریوش به جای اینکه جلوش رو نگاه کنه، همه حواسش به من بود. گفتم:
- داریوش جان تو که قصد نداری امشب منو بفرستی اون دنیا؟ بابا جلوتو نگاه کن تو رو خدا.
با خنده سرشو تکون داد و گفت:
- آخه لامصب یه دقیقه خودتو بذار جای من. مگه می تونم اینهمه خوشگلی رو ببینم و نگاه نکنم؟
- کلی وقت داری که به من نگاه کنی. فعلاً حواست به جلوت باشه.
- چشم عزیزم امر امر شماست.
اما همون لحظه ماشین رو کنار خیابون کشید و توقف کرد. وقتی نگاه متعجبم رو دید، گفت:
- خوب حالا اگه گفتی نوبت چیه؟
با حواس پرتی شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
- نمی دونم ... چرا وایسادی؟
به پشت سرمون که نگاه کردم، دیدم ماشین فیلمبردار هم پشت سرمون ایستاده و فیلمبردار پیاده شده داره از همه زوایای ماشین فیلم می گیره ... دوباره به داریوش نگاه کردم و گفتم:
- چی شده؟
داریوش به سمتم چرخید و گفت:
- امروز چه روزیه؟
خندیدم و گفتم:
- خوب معلومه، روز عقدکنون ما!
در حالی که به خوبی متوجه منظورش شده بودم و از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم. اون روز بیست و هشتم بهمن ماه و روز تولدم هم بود. داریوش گفت:
- عزیزم ... عشق من ... بیست و شش سال پیش توی چنین روزی خدا یه فرشته واسه من آفریده که بیست و شش سال بعد، یعنی امروز اونو به من تحویل بده و منو توی اقیانوس خوشبختی غرق کنه.
لبخندی زدم و گفتم:
- ممنونم داریوش. ممنونم از اینکه یادت نرفته.
اخمی ظریف ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت:
- مگه می شه یادم بره؟ تولدت مبارک همه کس من!

بعد از این حرف دست توی جیب شلوارش کرد و گفت:
- هر چی فکر کردم عقلم به جایی نرسید که برات چی بخرم. برای همین هم مجبور شدم اینو بگیرم. در ضمن هفت تا کادوی دیگه هم پیش من داری که مال از هشت سال پیش تا حالاست. بعداً بهت می دم.
واقعاً نمی دونستم با چه زبونی اول از خدا و بعدا از داریوش تشکر کنم! بغض آلود نگاش می کردم، جعبه نقره ای رنگی از جیبش خارج کرد و گرفت جلوم. با حالتی پر از ذوق و شوق و بغض جعبه رو گرفتم و درش رو باز کردم. ساعت طلایی رنگی توی جعبه به من چشمک می زد. ساعت گردی که زنجیر طلایی بلندی داشت. با ذوق
بچه گونه ای ساعت رو برداشتم و به آرومی در اون رو باز کردم. از چیزی که دیدم فریاد پر ذوقم بلند شد. هدیه اش ساعت نبود، بلکه چیزی شبیه قاب عکس بود. یک طرفش عکسی از چهره خود داریوش بود که به من لبخند می زد و طرف دیگه اش عکس خودم. با یه دنیا احساس توی چشماش خیره شدم و گفتم:
- داریوش خیلی قشنگه! ازت ممنونم.
- خواهش می کنم عزیزم، قابل تو رو نداره. خیلی خوشحالم که خوشحال شدی.
فیلمبردار جلوی ماشین ایستاده بود و از همه حالتای من و داریوش فیلم می گرفت. می دونستم که فیلم عروسیمون محشر می شه! همینطور که زنجیر رو به گردنم می انداختم، گفتم:
- خیلی خوب بهتره دیگه راه بیفتی. الآن همه نگرانمون می شن.
در حالی که نگران نگرانی بقیه نبودم، نگران این بودم که آویزون داریوش بشم و سر و صورتشو غرق بوسه کنم. داریوش هم اعتراضی نکرد، دستی برای فیلمبردار تکون داد که اون سریع به ماشین خودشون برگشت و بعد راه افتاد. وقتی جلوی در هتل رسیدیم، داریوش به سمتم چرخید و گفت:
- رز ...
با علاقه بیش از اندازه ای گفتم:
- جانم؟
- بگو دوستم داری.
خنده ام گرفت و گفتم:
- دیوونه! بیا درو باز کن می خوام پیاده بشم همه منتظرن.
با چشمای پر تمناش خیره نگام کرد و گفت:
- بگو رزا. تصور اینکه تو دیگه دوستم نداشته باشی و بهم ترحم بکنی عذابم می ده.
با ناراحتی گفتم:
- داریوش یعنی چه؟ به خدا من دوستت دارم! خیلی هم بیشتر از قبل، ولی خب...
- ولی چی؟
برای اینکه سر به سرش بذارم، چشمکی زدم و گفتم:
- به خاطر حرفایی که اون روز بهم زدی منتظر انتقام من باش.
داریوش لبخند زد و گفت:
- منتظرم ... حتی برای مردن ... جون من مهریه توئه ... این یادت باشه!
از تصور نبودن داریوش رعشه به بدنم افتاد. من یه بار عشقم رو از دست داده بودم نمی خواستم دوباره این بلا سرم بیاد. وقتی در ماشین باز شد از فکر خارج شدم و به کمک داریوش پیاده شدم ...
جلوی در بابا با چشمانی پر از اشک نگام می کرد. محبت توی چشماش بیداد می کرد. خدایا چقدر دوستش داشتم نمی دونم! گاوی جلومون سر بریدن و بابا صورت هردومون رو بوسید. از خود بیخود شدم و دست بابا رو بوسیدم. بابا سریع دستش رو عقب کشید. سرم رو روی سینه اش فشرد و در گوشم زمزمه کرد:
- تو همه چیز منی بابا! سعی کن خوشبخت بشی که جز خوشبختیت هیچ آرزویی ندارم.
داریوش هم خواست دست بابا رو ببوسه که بابا نذاشت و پیشونیش رو بوسید. سپس ما رو به داخل هتل راهنمایی کرد ... جلوی در سالن مامان و خاله کیمیا و سپیده و مریم و مهستی ایستاده بودن. با اینکه یکی از قوانین هتل این بود که مراسم مختلط نباشه اما عمو خسرو و آرمین و سام و رضا هم پشت سرشون ایستاده بودن. فکر کنم برای مراسم عقد اجازه داده بودن فامیل نزدیک داخل بشن. لباسم آستین سه ربع داشت و جلوشون راحت بودم... اینقدر کل و جیغ کشیدن و دست و سورت زدن که حس می کردم مغزم الان از هم می پاشه. من و داریوش فقط از کارا و هیجاناشون می خندیدم. عمو خسرو قبل از داریوش منو بغل کرد و در گوشم حرفای محبت آمیز زد که به خاطر صدای بقیه یک در میون می شنیدم. بعد از اون مامان و خاله کیمیا و به ترتیب بقیه جلو اومدن ... بابا از پشت کمرم رو فشار داد و گفت:
- برو دخترم ... عاقد منتظره ...
منتظر تر از عاقد من و داریوش بودیم ... همراه هم به سمت جایگاه عروس و داماد که وسط سالن بود رفتیم. همه مهمون ها جلوی پامون می ایستادن و با تحسین نگامون می کردن. جایگاه عروس و داماد به قدری قشنگ درست شده بود که دلم نمی یومد نزدیکش بشم. اینم یکی از سورپریز های داریوش بود. جایگاه کامل، غرق توی گلای نرگس بود. از کف زمین گرفته تا روی سفره عقد. جایگاهی هم که قرار بود روش بشینیم مثل کالسکه ای بود که کامل با گلای رز آتشین تزئین شده بود. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با صدایی تحلیل رفته گفتم:
- خدای من چقدر قشنگه!
داریوش سر در گوشم فرو برد و گفت:
- قشنگ بود، ولی حالا که تو اومدی دیگه هیچ شکوهی نداره.
با چشمایی لبریز از تشکر نگاهش کردم. داریوش لباسم رو جمع کرد و کمک کرد روی صندلی بشینم. بعد از اینکه من نشستم خودش هم نشست کنارم و گفت:
- فقط توی آینه به من نگاه می کنی. دوست دارم وقتی نگات می کنم نگام کنی!
با اخم براش ناز کردم و گفتم:
- چه انتظارایی داری داریوش! اون وقت همه می گن چه عروس پروئیه.
اونم اخم کرد و گفت:
- بذار هر چی می خوان بگن. من به خاطر تو زندگی می کنم و تو به خاطر من ...غیر از اینه؟
سرم رو به نشونه منفی تکون دادم. ادامه داد:
- پس نتیجه می گیریم که حرف دیگران اصلاً مهم نیست.
در جوابش فقط لبخند زدم. جمعیت دور تا دور جایگاه رو گرفته بود. داریوش خم شد و زیر گوشم گفت:
- دارم از زور غرور خفه می شم!
- نکنه می خوای خودتو بگیری؟
- هر کس جای من بود و صاحب چنین دختری می شد خودشو می گرفت.
وقتی صندلی عاقد رو نزدیک صندلی من و داریوش قرار دادن و همه سکوت کردن من و داریوش هم هر دو صاف نشستیم و پچ پچامون رو برای بعد گذاشتیم. توی آینه زل زده بودم به نگاه مشتاق داریوش ... عاقد خطبه رو می خوند، ولی من دیگه اونجا نبودم. نمی دونم چرا یاد حرفای مامان و خاطره اش افتاده بودم. یاد اون روزی که با اجبار سر سفره عقد با پدر داریوش نشسته بود. اون روزی که هیچ علاقه ای نسبت به مردی که کنارش نشسته بود نداشت و در عوض قلبش برای مردی می تپید که پشت در با چشمای گریون ازش خواسته بود مراسم رو به هم بریزه. صدای عاقد مثل پتک توی سرم فرود می اومد که می گفت:
- خانم رزا سلطانی، فرزند فرهاد سلطانی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای داریوش آریا نسب فرزند خسرو آریا نسب دربیاورم؟
حس می کردم می گه:
- خانم شکیلا ارحامی فرزند باقر ارحامی آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم آقای خسرو آریا نسب فرزند امیر بهادر آریا نسب در بیاورم؟
درست یاد اون لحظه ای افتادم که مامان با شنیدن این حرف از جا بلند شده و گفته بود حاضر نیست همسر خسرو شه. هنوزم توی آینه خیره چشمای داریوش بودم ... چشمامو بستم و وقتی باز کردم جای چشمای داریوش چشمای منتظر باربد رو دیدم با یه لبخند مظلوم گوشه لبش ... سریع چشمامو بستم ... مامان رو دیدم که جلوی سفره عقد ایستاده و نفس نفس می زنه ... یه وقت به خودم اومد که دیدم منم ایستاده ام! همه با تعجب به من نگاه می کردن. رنگ مامان پریده بود سپیده با چشمایی گشاد شده نگام می کرد و با تکون دادن سرش از من می پرسید چه مرگم شده. به پشت سرم که نگاه کردم دیدم داریوش رنگش مثل گچ شده و انگار روح از بدنش پرواز کرده. دست لرزونش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
- رزا نکنه می خوای اینطوری ازم انتقام بگیری؟ ... نه رزا! خواهش می کنم اینکارو با من نکن ... من طاقتش رو ندارم رزا ...
لعنتی! چه مرگم شده بود؟!!! چرا داشتم همه رو قبضه روح می کردم؟!!! سریع حرفش رو قطع کردم و با صدای بلند گفتم:
- با اجازه پدر و مادر و برادرم بله.
همه نفس عمیق کشیدن و بعد یه دفعه صدای دست و سوت و کل بلند شد. انگار یه وزنه سنگین از روی قلبم برداشته شد، با خیال راحت کنار داریوش نشستم و نفس راحتی کشیدم. صدای نفس های بلند داریوش رو هم شنیدم. قبل از اینکه داریوش فرصت کنه حرفی بزنه، سپیده از پهلوم نشگونی گرفت و گفت:
- مرض گرفته فقط می خواستی پسره رو زهره ترک کنی؟ شاید هم می خواستی گربه رو دم حجله بکشی.
مریم از طرف دیگه خم شد و گفت:
- شاید هم می خواست خودشو عزیزتر کنه.
داریوش با صدایی که هنوز هم لرز داشت گفت:
- وقتی اینقدر عزیزه دیگه چه نیازی هست که بخواد اینکارو بکنه؟
مامان هم به جمعمون پیوست و گفت:
- رزا ... چرا یهو ایستادی؟ تو که وایسادی قلب منم وایساد! این چه کاری بود دختر؟
با خنده گفتم:
- خدا نکنه مامان! ببخشید یهو جو زده شدم ... خودمم نفهمیدم چی شد که ایستادم. باور دوباره خوشبخت شدنم برام سخت بود ...
مامان لبخند تلخی زد و گفت:
- انشالله همیشه خوشبخت باشی مامان ...
بعدش گونه ام رو بوسید و گفت:
- مبارکتون باشه ...
با رفتن مامان و سپیده و مریم، داریوش با اخم به سمتم برگشت و گفت:
- می خواستی منو بکشی؟
با شیطنت گفتم:
- تو خودت گفتی هر وقت خواستم می تونم جونت رو بگیرم.
- بله، ولی نه اینجوری!
- پس چه جوری؟
با صدای دوباره مامان که گفت:
- بچه ها وقت گرفتن کادوهاست.
بحثمون نیمه تموم موند. اون روز اینقدر طلا و جواهر گرفتم که تبدیل به تندیسی از طلا شده بودم. همه رو داخل یه جعبه خیلی بزرگ قرار دادم. چون اصلاً نمی دونستم باید با اونا چی کار کنم. وقتی که دور و برمون یه کم خلوت شد داریوش دستشو جلو آورد و بعد از مدت ها دست یخ کرده ام رو گرفت توی دستش ... با لذت چشمامو بستم. سرشو نزدیک آورد و گفت:
- وقتی لمست می کنم ... دنیا رو توی دستام حس می کنم! اینو باور کن رز ... غرق آرامش می شم.
چشمامو باز کردم، لبخندی به روش زدم و گفتم:
- مطمئن باش هر حسی که داری دو طرفه است ...
چند لحظه نگام کرد و بعد گفت:
- قبول نیست!
با تعجب گفتم:
- چی قبول نیست؟!
- چرا کسی نگفت داماد عروسو ببوس؟!
خنده ام گرفت و از ته دل قهقهه زدم ... داریوش هم بی پروا خم شد و با عطش گونه م رو بوسید و چند لحظه سرشو همونجا نگه داشت ... شرمزده خودمو عقب کشیدم و گفتم:
- اِ داریوش ... من و تو وسط سالن نشستیما! همه دارن نگامون می کنن ... زشته به خدا!
- دیگه طاقت ندارم رز ...
همون لحظه رضا بهمون نزدیک شد و گفت:
- داریوش ... این خانوم فیلمبرداره می گه نوبت آتلیه گرفتی ... آره؟!!
داریوش از جا بلند شد و گفت:
- آره! نو- پس پاشین برین ... انشالله بعدش هم می یاین خونه بابا اینا ...
داریوش سری برای رضا تکون داد و چرخید سمت من ... همونطور که نشسته بودم دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو محکم گرفت و کشیدم به سمت بالا ... با عذر خواهی از مهمونا از مجلس خارج شدیم. دستم توی دست داریوش قفل شده و بود و یه لحظه هم ولم نمی کرد ... در حین رانندگی هم هر از گاهی دستمو به لبش نزدیک می کرد و می بوسید ...
- رزا ...
- جان رزا؟!
- جانت بی بلا ... باورت می شه دلم می خواد الان برم بالای یه کوه از زور خوشی اینقدر داد بکشم که حنجره ام پاره بشه؟
با اخم گفتم:
- خدا نکنه ... من حالا حالاها به صدای عشقم نیاز دارم ...
- الهی عشقت فدات بشه ...
- بهم نگفته بودی قراره بریم عکس بگیرم زرنگ خان!
- این یکی رو استثنائاً یادم نبود ...
جلوی در آتلیه که رسیدیم باز خودش در رو برام باز کرد و کمک کرد پیاده بشم. بازوشو محکم بین دستام گرفتم و به نگاه عاشقش لبخند زدم.
عکاسمون یه خانوم جا افتاده حدودا چهل ساله بود که خیلی هم باهامون صمیمی برخورد می کرد و همین جو خوبی ساخته بود. اسمش هم مینا بود و به درخواست خودش ما هم مینا صداش می کردیم. ژست هایی که مینا می گفت باعث شرمنده شدن من و شیطنت بی اندازه داریوش می شد. اولش خوب بود، فقط در حد تکیه دادن به هم و نشستن داریوش روی دنباله لباس من و گل رد و بدل کردن و اینجور کارا ... اما کم کم اوضاع قرمز شد ...
- رزا ... از پشت تکیه بده به سینه داریوش ... داریوش جان دستاتو از روی سینه اش رد کن و محکم بچسبونش به خودش ... رزاجون سرتو بده عقب و تکیه اش بده به شونه چپ داریوش ... داریوش سرتو ببر توی گردن رزا ... چشاتو ببند ... آهان!
مینا شروع کرد به عکس گرفتن ... توی هر ژستی شش هفت تا عکس از زاویه های مختلف می گرفت و برای همین داریوش فرصت پیدا می کرد که شیطنت کنه ... اونم داریوشی که تا این سن هیچ زنی رو لمس نکرده بود و حالا پر بود از نیاز و خواهش ... من خیس عرق و شرم شده بودم و نمی دونستم چه خاکی تو سرم کنه که لبای داغ داریوش رو توی گردنم حس کردم. شوک زده از جا پریدم که دستای داریوش روی سینه و کمرم محکم شد و کنار گوشم زمزمه کرد:
- هیش!!! آروم باش عشق من ...
بعدش آروم گردنم رو بویید و بوسید ... با صدای مینا از خدا خواسته از داریوش فاصله گرفتم ...
- خیلی خوب عالی بود! داریوش حالا دستتو بنداز دور کمر رزا ... رزا جان از پشت کامل خم شو روی دست داریوش ... انعطاف بدنت که خوبه ایشالله؟ پای چپتو می خوام بیاری بالا و دور پای داریوش بپیچونی ... می تونی؟
خنده ام گرفت! چیزی که من زیاد داشتم انعطاف بود! پامو دور پای داریوش پیچیدم ... باز صدای مینا بلند شد:
- خوبه رزا، حالا کروات داریوش رو بگیر توی دستت و محکم بکشش سمت خودت ... داریوش اون یکی دستت رو ببر پشت سر رزا ... تور پشت سرش رو مشت کن توی دستت ... حالا سرتو ببر پایین و رزا رو ببوس ...
     
#86 | Posted: 12 Nov 2013 18:24
جانم؟!!!!!! این دیگه نوبرش بود ... خیره مونده بودم توی چشمای خمار شده داریوش ... آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به طرفیین تکون دادم یعنی اینکار رو نکن ... خودمم می خواستم ... منم تشنه داریوش بودم اما الان توی این وضعیت به شدت ازش خجالت می کشیدم. فشار دست داریوش دور کمرم زیاد شد ... زیاد و زیاد تر و سرش اومد پایین ... هر چی صورتش به من نزدیک می شد چشمای من بسته تر می شد. همین که چشمام کامل بسته شد، لبای داغ داریوش رو روی لبام حس کردم ... صدای چیک چیک عکس گرفتن مینا می یومد ... با دست آزادم بازوی داریوش رو چنگ زدم ... لباس روی لبام تکونی خوردن و صدای آه کشیدنش رو شنیدم. نمی تونست ازم جدا بشه منم از اون بدتر ... مینا هم نمی خواست کات بده و تند تند داشت عکس می گرفت ... داریوش از خود بیخود کمرم رو صاف کرد و هر دو ایستادیم روبروی هم ... منو کشید توی بغلش و دوباره بوسید ... مینا هم عکس می گرفت ... انگار دیدن این صحنه ها براش عادی بود ... نفس بریده خودمو کنار کشیدم و با گونه های سرخ شده نگاش کردم ... دستشو جلو آورد ... گونه مو نوازش کرد و گفت:
- رزا ... کاش بریم خونه ....
لبخند نشست روی لبم ... مینا بی توجه به وضع ما گفت ...
- عالی بود بچه ها ... حالا رزا دراز بکش روی اون کاناپه ... داریوش یکی از زانوهات رو بذار روی کاناپه ... اونطرف پاهای رزا ... خم شو روی صورتش ... رزا کف هر دو دستت رو بگیر سمت داریوش که یعنی می خوای جلوشو بگیری که بهت نزدیک نشه ... آهان خوبه ...
داریوش بهم لبخند می زد ... حرارت تنش رو حس می کردم ... دستشو جلو آورد و یکی از دستای بازم رو گرفت توی دستش و فشار داد ... خم شد روی صورتم و پیشونیم رو نرم بوسید ... بالاخره عکسای مینا تموم شد و قرار شد من و داریوش بریم باغ خونه مون برای مراسم عروسی ... نمی تونستم تو چشمای داریوش نگاه کنم و خدا رو شکر می کردم که اونم سکوت کرده ... اگه می خواست به روم بیاره آب می شدم می رفتم توی زمین ...
جایگاه عروس داماد اونجا هم دست کمی از هتل نداشت و پر از گل بود. همه مشغول پایکوبی بودن و زن و مرد هم جدا نشده بودن. سپیده و مهستی و مریم و سام و آرمین و رضا و بقیه جوونای فامیل همه وسط داشتن می رقصیدن. نگام به مریم خورد، عین یه خواهر واقعی داشت شادی می کرد. یهو نگام میخ شد روی سام ... به به! چه کشفی کردم ... البته نه مریم حواسش به سام بود و نه سام به مریم ... اما چرا که نه؟!!! حسابی محو افکار خوشایند و خبیثانه ام شده بودم که داریوش دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- تو فکری خانومی؟
هنوز ازش خجالت می کشیدم، بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
- فکر؟ نه ...
خندید و گفت:
- آره معلومه ...
قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم صدای هیجان زده آرمین کنارمون بلند شد:
- داریوش بجنب! آماده است ...
داریوش سری برای آرمان تکون داد و در جواب نگاه متعجب من لبخند زد و گفت:
- با من که می رقصی خانومی؟!!
رقص؟ با داریوش؟! برای اولین بار! از خدام بود ... خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم:
- حتما ...
سپیده هیجان زده اومد کنارم، نشست روبروی پام و گفت:
- رزا پاشو ... باید فنر زیر لباستو در بیارم ...
با تعجب گفتم:
- وا چرا؟!! همینطوری می تونم!
- نمی تونی پاشو بهت می گم ...
مونده بودم اونا چشون شده ، ایستادم و سپیده بدون اینکه دامن لباسم بالا بره فنر زیر لباس رو در اورد ... داریوش جلوم ایستاد و گفت:
- حالا بریم خانومم ...
- اینجا چه خبره داریوش؟
داریوش دستمو گرفت و گفت:
- یه رقص به من بدهکاری ... یه سالسای شیک!
تازه یادم افتاد ... داریوش حسرت داشت که با من سالسا برقصه ... بی اختیار خندیدم ... باز هجده ساله شدم و سراسر شور و هیجان ... دست تو دست هم رفتیم وسط ... هیچ کس وسط سالن نبود و همه کنار ایستاده بودن تا رقص عروس و داماد رو تماشا کنن ... فیلمبردار هم با هیجان مشغول فیلمبرداری بود ... آهنگ پلی شد و من و داریوش شروع کردیم ... این رقص کجا و اون رقصی که با آرمین انجام دادم کجا؟!! این رقص پر از حس بود ... وقت دست داریوش روی بدنم کشیده می شد و من توی بغلش ولو می شد همه اش واقعی بود نه برای قشنگ تر شدن رقص ... وقتی شیرجه می رفتم توی بغل داریوش و پاهامو دور کمرش حلقه می کردم و داریوش می چرخوندم می فهمیدم که دستاش با همه قدرتش منو گرفته که مبادا بیفتم و اتفاقی برام بیفته ... وقتی سرشو توی گردنم فرو می کرد، وقتی ادای بوسیدنم رو در می آورد وقتی دستمو می گرفت و می چرخوندم وقتی منو به خودش می چسبوند وقتی وقتی وقتی ... همه حرکات واقعی بود و همین باعث شده بود همه بهمون خیره بمونن و حتی پلک هم نزن ... وقتی رقص تموم شد توی آغوش داریوش فرو رفتم و صدای سوت و جیغ کر کننده بلند شد ... حس می کردم دنیا مال منه. چشمای هردومون برق خاصی داشت. هر دو نفس نفس می زدیم، اما چشم از هم بر نمی داشتیم.
بعد از چند ثانیه مکث از هم جدا شدیم دستمو گرفت و برگشتیم سمت جایگاهمون. همین که نشستیم، داریوش با نگاهی پر از خواهش گفت:
- رز...
- جانم؟
- می خوام ببوسمت.
دوباره خجالت کشیدم و گفتم:
- اِ داریوش!
- تو زن منی و من می خوام همین الآن بوست کنم.
داریوش پر از شیطنت شده بود و من شرمنده. همون موقع سپیده و مریم اومدن سراغم که دوباره برای رقص بلندم کنن و من برای فرار از دست داریوش به درخواستشون جواب مثبت دادم. هر چه داریوش بیشتر شیطنت می کرد من بیشتر شرمنده باربد می شدم. گاهی فکر می کردم اون راضیه و به من و خوشبختیم لبخند می زنه. گاهی هم فکر می کردم نه! نه اون خوشحاله و نه خونواده اش که توی مراسم بودن. حتی فکر می کردم بقیه اعضای فامیل هم ریشخندم می کنن. شاید اگه بار اولم بود که ازدواج می کردم و قبلاً یه بار عروس نشده بودم به اندازه داریوش شیطنت می کردم. ولی موقعیتم طوری بود که از خودمم خجالت می کشیدم. چه برسه به دیگران! تا آخر مجلس سعی کردم کمتر کنارش قرار بگیرم و بیشتر بین سپیده اینا بودم. دلخوری از نگاه داریوش مشخص بود، ولی من مجبور بودم ازش دوری کنم. دست خودم نبود، حس خوبی نداشتم! بعد از خوردن شام که با همه تلاشم مریم رو کنار خودم نگه داشتم که با داریوش و دلخوری هاش تنها نشم، همه سوار ماشیناشون شدن و ما رو تا دم آپارتمانمون بدرقه کردن. بابا دست منو توی دست داریوش گذاشت و منو به اون سپرد. خانواده ها هم خیلی زود علی رغم میل من با آرزوی خوشبختی برامون و ریختن چند قطره اشک شادی ترکمون کردن. وقتی همه رفتن داریوش بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و کشیدم داخل ساختمون. منتظر بودم حرف بزنه اما هیچی نمی گفت ... هر دو سوار آسانسور شدیم. اون هیچی نمی گفتم منم حواسم رو داده بودم به دکمه های آسانسور که یعنی حواسم نیست! از وقتی که از خونه مون بیرون اومده بودیم یه کلمه هم حرف نزده بود. نمی دونستم از دستم ناراحته یا تو فکر نقشه ای برای اذیت کردن منه. هر چی که بود منم ترجیح دادم سکوت کنم و حرفی نزنم. آپارتمانمون توی طبقه چهارم قرار داشت. وقتی جلوی در آپارتمان رسیدیم، داریوش کلید انداخت و در رو باز کرد. قبل از اینکه وارد آپارتمان بشیم، دستش رو جلوی در گذاشت. با تعجب نگاش کردم، سرشو پایین انداخته بود و لباش رو کشیده بود توی دهنش ... مجبور شدم سکوت رو خودم بشکنم ...
- می شه برم تو؟!
سرشو بالا آورد ... غم توی نگاهش بیداد می کرد ... بدون اینکه دستشو برداره با صدای گرفته گفت:
- چته رز؟ پشیمونی از ازدواج با من؟!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- چی؟!!! معلومه که نه!
- پس دلیل فرارت چیه؟! ازم ترسیدی؟ یا ازم بدت اومده؟! تصورت از من چیز دیگه ای بوده؟ از من خوشت نیومد؟! از وقتی بوسیدمت و بعد هم رقصیدیم عوض شدی ... دائم فرار می کنی ... نگاتو می دزدی ... چرا؟!!! تو که منو خوب می شناسی! می دونی طاقت ناراحتیتو ندارم ... پس چته؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- می شه بریم تو؟!! حرف می زنیم با هم ...
چند لحظه نگام کرد و بعد دستش رو برداشت. بدون اینکه نگاش کنم رفتم تو ... اینبار کل وسایل خونه رو خود داریوش خریده بود و چیزی به عنوان جهیزیه با خودم نیاورده بودم ... با اینکه بابا خیلی اصرار کرد اما داریوش زیر بار نرفت ... در ازاش بابا هم توی ساختمونی که جدیدا با یکی از شرکاش ساخته بودن و تجاری بود یکی از واحداشو به نام من زد که داریوش مطبش رو اونجا بزنه چون داریوش به میل خودش منتقل شده بود به تهران. مستقیم رفتم سمت مبل های چرمی قهوه ای رنگ و نشستم ... داریوش هم با قدمای آروم بهم نزدیک شد، همین که بهم رسید مسیرش رو تغییر داد و رفت سمت آشپزخونه ... با تعجب نگاش کردم. توی آشپزخونه مشغول قهوه درست کردن شد و چند دقیقه بعد با دو فنجون قهوه تلخ برگشت و نشست روبروی من ... زل زدم بهش ... می خواستم حرف بزنه اما اونم منتظر حرفای من بود ... دل به دریا زدم و گفتم:
- تو که ... انتظار نداری ... باربد رو فراموش کنم...
بدون لحظه ای مکث گفت:
- ابداً
- پس ... خوب ... ببین داریوش یه کم برام سخته! نگاه فامیل ... نگاه خونواده باربد ... این که همه در مورد من امشب چه فکرایی می کنن ... دردناکه برام! از فکرشم گر می گیرم ... از طرفی ... باربد ... خوب درسته که خطار کار بود و به سزای عملش رسید ... اما ... خوب می ترسم از دستم دلگیر باشه ...
داریوش چند لحظه نگام کرد و گفت:
- عاشقت بود؟!
- باربد؟!
- آره ... عاشقت بود؟!!!
آهی کشیدم و گفتم:
- خیلی ...
- پس مطمئن باش خوشحاله! من اگه یه روزی بمیرم ...
پریدم وسط حرفش و با داد گفتم:
- دور از جون ...
دستشو بالا آورد و با جدیت ادامه داد:
- اگه من بمیرم از خدامه که تو بعد از من با کسی باشی که برات بمیره و خوشبختت کنه ... شک نکن!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- مردم چی ...
- رزا! تو یه تصمیمی گرفتی ... به من جواب مثبت دادی ... وقتی این کار رو کردی به حرف مردم بها نمی دادی! من اون رزا رو می خوام ... زا این به بعدم به حرف مردم بها نده چون هر کاری که بکنی باز یه عده پشت سرت حرف می زنن ... خلاف شرع کاری نکن، اما برای دل خودت زندگی کن! باشه؟!
حرفاش آرومم کرد ... خیلی زیاد ... آهی کشیدم و گفتم:
- باشه ...
از جاش بلند شد، فنجون قهوه منو برداشت اومد نشست کنارم فجون رو گرفت جلوم ... وقتی گرفتم بهم لبخندی زد و گفت:
- حالا نگام کن ...
نگاش کردم ... وقتی دیدم هیچی نگفت و توی سکوت مشغول خوردن قهوه اش شد با تعجب گفتم:
- خوب نگات کردم دیگه! چی می خوای بگی؟!
خونسرد گفت:
- هیچی نمی خوام بگم ... به خاطر اون لحظه هایی که امشب نگاتو دزدیدی می خوام نگام کنی ...
با لبخند به سختی پاهامو زیر لباس جمع کردم چهار زانو نشستم، فنجون قهوه خودمو یه نفس تا ته خوردم و گذاشتمش روی میز، بعدش دستمو زدم زیر چونه م و مشغول تماشاش شدم ... دیدن اون همه جذابیت برام پر از لذت بود ... با اینکه حسابی لاغر شده بود اما هنوزم خواستنی و تو اوج بود ... سعی می کرد خونسرد قهوه اشو بخوره ... اما مشخص بود که خونسرد نداره ... یکی دوبار از گوشه چشم نگام کرد ... تصمیم گرفتم اذیتش کنم ... دستمو گذاشتم روی پاش و همین که نگاش چرخید سمتم یه خمیازه مصلحتی کشید ... فنجون توی دستش خشک شد و بهم خیره موند ... یکی دوبار پلک زدم و به در اتاق خواب اشاره کردم ... آروم خودشو کشید سمت من ... منم نامردی نکردم رفتم عقب ... باز اومد جلو ... از جا بلند شدم ... اونم بلند شد ... یه قدم رفتم عقب ... اونم به دنبالم ...
وارد اتاق خواب که شدم بی اراده لبخند روی لبام نشست. تموم سطح تخت خواب رویاییمون پر از گلبرگهای گل رز و مریم بود و کف اتاق شمع های کوتاه و بلند روشن شده بود. باورم نمی شد برای اولین شب با هم بودنمون چنین بزمی چیده باشه. مطمئن بودم که از قبل یه نفر رو فرستاده تا شمع ها رو روشن کنن! لابد آرمین! لب تخت نشستم، داریوش لبخند بهم زد و رفت سمت استریوی کنار اتاق و گفت:
- عشق من ... اجازه می ده یه آهنگ بذارم؟!!
فقط سرمو تکون دادم و داریوش ضبط رو روشن کرد ... خواب خیلی زود مهمون چشمام شده بود. داریوش کنارم نشست و گفت:
- رزا می دونی چقدر برای رسیدن به این شب صبر کرده بودم؟
سرم رو زیر انداختم و چیزی نگفتم. نور شمع ها روی صورتم افتاده بود و می دونستم چهره ام رو خاص کرده.
- چی سرت آوردند که انقد بیقراری
حالت خرابه دیگه طاقت نداری
چقدر پیر شدی اینجا
چقدر اینجا غریبی
چی شد غرورت
به چه روزی رسیدی
دوباره گفت:
- این روزای آخری که داشتم تو تب داشتن و نداشتنت می سوختم، این آهنگ رو دائم گوش می کردم. همه اش حی می کردم این آهنگ رو تو داری برای من می خونی و بیچاره تر می شدم ...
شاید تقاص گناهت همینه
که این غم به قلب تو باید بشینه
اون روز که رفتی من این حالو داشتم
منی که به جز تو کسی رو نداشتم
آهی کشید و گفت:
- همیشه فکر می کردم دیگه هرگز چنین شبی توی زندگیم به وجود نمی یاد. فکر می کردم حتی توی خواب هم نمی تونم ...
به اینجا که رسید نفس عمیقی کشید و سکوت کرد و چیزی نگفت. سرمو بالا آوردم و نگاش کردم ... دو تا دستاشو گذاشت پشت سرش وزن بدنش رو روی دستاش انداخت و گفت:
- می دونی؟!! همیشه آرزو داشتم توی این شب تو کرواتم رو باز کنی ... بازش می کنی؟!!!
بگو قسمتم این بود
که اینجوری بمونه
مقصر تو بودی بریدی بی بهونه
بزار نگات کنم تا یکم آروم بگیرم
منم وقتی تو رفتی
دلم میخواست بمیرم
لبخندی زدم و خودمو کشیدم به طرفش ... آروم گره کرواتش رو شل کردم و بعد از توی سرش درش آوردم ... به این کار عادت داشتم ... برای باربد هم زیاد این کار رو می کردم ... درست به عادت همون موقع ها تند تند دکمه های پیرهنش رو هم باز کردم به وسط که رسید از داغی نگاش تازه متوجه کارم شدم و سریع دستمو عقب کشیدم که دستمو از مچ گرفت و خودشو کشید به سمتم ... شرم صورتمو داغ کرده بود ... نالیدم:
- داریوش ...
سرشو جلو آورد و زیر گوشم گفت:
- از من خجالت می کشی؟!!! از مــــن؟! از عشقت؟!!!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- اوهوم ..
لبخندی زد و گفت:
- بیا موهاتو باز کنم ...
شاید تقاص گناهت همینه
که این غم به قلب تو باید بشینه
اون روز که رفتی من این حالو داشتم
منی که به جز تو کسی رو نداشتم
یاد باربد افتادم ... اونم همینقدر مهربون بود ... قلبم آروم شد ... سرمو نزدیک بردم و داریوش آروم آروم گیره های سرم رو باز کرد ... همینطور که موهامو باز یم کرد هی خم می شد و روی سرم رو می بوسید ... همین کاراش داشت دیوونه م می کردم ... بی اختیار بغلش کردم ... دستش از توی موهام بیرون اومد و دور کمرم حلقه شد ... سرم رو به شونه اش تکیه دادم و بی اراده دقیقاً همون سوالی که توی چنین شبی از باربد پرسیده بودم رو پرسیدم:
- داریوش ... می شه امشب بیخیالش بشی؟
خودش رو یه کم عقب کشید، صورتم رو گرفت بین دستای داغش و با چشمای ریز شده گفت:
- اینطور می خوای؟!
فقط سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. لبخند زد، خم شد روی صورتم پیشونیمو بوسید و بعد که عقب رفت از جا بلند شد و گفت:
- از الآن تا وقتی که تو آمادگیشو نداشته باشی، من توی اون اتاق می خوابم عزیزم. چون فقط حضورت برام مهمه و هیچ چیز دیگه ...
باورم نمی شد! از خودم حرصم گرفت که باربد رو با داریوش مقایسه می کردم. واقعاً که بی وفا بودم. سعی کردم با تکون دادن سرم افکار مسخره رو بیرون بریزم و شبی رویایی رو به داریوش هدیه کنم. به خاطر همینم از جا بلند شدم جلوش ایستادم، مچ هر دو دستش رو گرفتم و گفتم:
- کجای دنیا دیدی که داماد شب عروسی جدا از عروس بخوابه؟
لبخند شیرینی نشست کنج لبش رو زیر لب گفت:
- دیوونه ...
سرم رو نزدیک صورتش بردم و گفتم:
- حالا مونده تا این دیوونه رو بشناسی ...
* * * * * *
صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم. درست نمی دونستم کجا هستم. کمی به در و دیوار قرمز و مشکی رنگ اتاق نگاه کردم و یهویی به یاد آوردم که توی خونه داریوش هستم. سرم رو به سمت داریوش برگردوندم و دیدم مثل یه بچه معصوم کنارم خوابیده و دستم هنوز توی دستشه. با یادآوری دیشب لبخندی صورتم رو پوشوند. همینطور که دستم توی دستش بود، سر جام نشستم و با دست دیگه ام که آزاد بود چشمام رو مالیدم. بعدش آروم دستم رو از دست داریوش بیرون آوردم که بلند شم، هنوز دستم از دستش بیرون نیومده بود که چشماش باز شدن دستم رو محکم گرفت. با خنده گفتم:
- سلام عزیزم صبح به خیر.
داریوش همینطور که دستم رو محکم گرفته بود گفت:
- صبح تو هم به خیر عزیزم.
سعی کردم دستم رو از دستش خارج کنم و گفتم:
- داریوش دستم رو ول کن. می خوام برم.
سر جاش نشست و بدون اینکه دستم رو ول کنه گفت:
- کجا؟
- برم صبحونه درست کنم بابا! چرا ترسیدی؟
لبخند زد و گفت:
- ترس از دست دادنت همیشه با منه.
خندیدم و گفتم:
- مگه زده به سرم که تو رو ترک کنم؟
بعدش آروم دستم رو از دستش در آوردم و گفتم:
- من تا وقتی که نفس می کشم پیش تو می مونم و با تو هستم. حالا هم فقط می خوام برم صبحونه ات رو درست کنم.
بازم نذاشت از جا بلند شم و یهویی بغلم کرد. من که تعادلم رو از دست دادم چپه شدم روی تخت و داریوش هم همونطور که منو توی بغلش نگه داشته بود دراز کشید کنارم و تو همون حال زمزمه وار گفت:
- عشق من ... بهتره صبحانه رو بذاری واسه بعد، فعلاً من کارت دارم.
خندیدم و گفتم:
- خوش اشتهای دیوونه!
با صدای زنگ از جا پریدم و خواستم به سمت در بدوم که داریوش اجازه نداد و گفت:
- تو بمون خودم می رم.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم و داریوش برای گشودن در از اتاق خاج شد. از جا بلند شدم و ربدوشامبرم رو پوشیدم و جلوی میز توالت از اول شروع به آرایش کردم. صدای سلام تعارف که بلند شد فهمیدم مامان اینها اومدن و بازم برامون صبحونه آوردند. سریع لباس مناسبی پوشیدم و از اتاق خارج شدم. مامان و خاله کیمیا و مهستی و سپیده و مریم بودن. با همه سلام احوالپرسی کردم و همه رو بوسیدم. مامان مثل دفعه قبل صبحونه مفصلی برام آورده بود که با کلی خنده و شوخی همراه داریوش خوردیم. داریوش اینقدر قربون صدقه من می رفت که مامان عصبانی شد و گفت:
- اِ خاله جان مگه تو جونت رو از سر راه آوردی که هی فدای این دختر من می کنی؟
     
#87 | Posted: 12 Nov 2013 18:25 | Edited By: Alijigartala
رمان تقاص پست61 و قسمت اخر


داریوش از ته دل گفت:
- خاله آخه هیچی با ارزش تر از جونم ندارم که فداش کنم.
خاله و مهستی خندیدن و مامان پشت چشمی نازک کرد. پشت دستش زدم و گفتم:
- داریوش قرار نبود اینقدر بی پروا باشی.
داریوش بی توجه به حضور بقیه خم شد و قبل از اینکه بتونم خودم رو عقب بکشم با بی پروایی تموم منو بوسید. سریع خودمو عقب کشیدم و چشام گرد شدن. خاله روی دستش زد و گفت:
- داریوش!
داریوش همینطور که لیوان آب پرتغالش رو سر می کشید، شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
- همینه که هست. من این همه سال از داشتن رزای عزیزم محروم بودم. حالا بهم حق بدین که نتونم جلوی خودم رو بگیرم. زنمه ... دوسش دارم ... می خوام ببوسمش.
خاله و مامان و مهستی با لبخند از آشپزخونه خارج شدن و من با قهر روم رو برگردوندم. داریوش با یه حرکت سرم رو به سمت خودش برگردوند و گفت:
- اگه یه بار، فقط یه بار روتو از من برگردونی اینو بدون که بدون اینکه بخوای منو کشتی.
با دلخوری گفتم:
- آخه ببین چی کار می کنی! آبروم جلوی مامان اینا رفت.
- رزا جان اونا باید عادت کن. من نمی خوام به خودم ریاضت بدم، برای همین هم هر وقت که خواستم ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- خیلی خب خیلی خب فهمیدم.
- پس دیگه به من خرده نگیر عزیزم.
- خیلی خب شما راحت باش و آبروی منو همه جا ببر.
داریوش با عشق صورتم رو نوازش کرد و گفت:
- از یه عاشق دیوونه انتظاری نباید داشته باشی خانومم.
خندیدم و از سر میز بلند شدم. اون روز همه خانمای فامیل به خونه خودمون اومدن و مراسم اونجا برگزار شد. عصر وقتی همه مهمون ها رفتن داریوش دستم رو گرفت و رو به همه گفت:
- من و رزا می خوایم بریم ماه عسل.
با تعجب به داریوش نگاه کردم و گفتم:
- کجا؟
داریوش دوتا بلیط هواپیما جلوم گذاشت و گفت:
- اول ونیز، بعد هم محمود آباد.
چشمام گشاد شد و گفتم:
- ونیز؟
- آره عزیزم، چون فکر می کنم جای قشنگی باشه. همیشه دوست داشتم برم و حالا می خوام برای اولین بار با محبوبم برم موافقی؟
جیغی از زور خوشحالی کشیدم و در حالی که دستام رو دور گردنش می انداختم، گفتم:
- وای داریوش تو معرکه ای! من ونیزو خیلی دوست دارم، از روی عکساش می دونم که خیلی رویاییه!
- نه بیشتر از تو عزیزم ... حالا هم سریع حاضر شو بریم فرودگاه که پرواز برای سه ساعت دیگه اس.
- ولی من که چمدونم رو نبستم!!!
- من اینکارو کردم عشق من. تو فقط کافیه حاضر بشی.
اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت. تند تند با همه خداحافظی کردم و با داریوش راهی فرودگاه شدیم. به درخواست داریوش هیچ کس همراهمون به فرودگاه نیامد. کم کم داشتم می فهمیدم که زندگی با داریوش پر از سورپرایز و اتفاقای عجیبه!!!

دو هفته ای که توی ونیز بودیم بهترین روزای عمر من محسوب می شه. داریوش روز به روز عاشق تر می شد و منو هم عاشق تر می کرد. اینقدر محبت به پام می ریخت که بعضی اوقات خجالت می کشیدم. کلی عکس از شهر توریستی و دیدنی ونیز گرفتیم. بعد از دو هفته به تهران برگشتیم. مامان، بابا، رضا، مهستی، مادر جون و پدر جون، سام و خاله شیلا و حتی خاله کیمیا و عمو خسرو و آرمین و سپیده به پیشوازمون اومده بودن. اینقدر حرف برای زدن داشتم که حد نداشت. پسر کوچولوی سپیده که اسمش رو آرش گذاشته بود، توی بغل آرمین خوابیده بود. سپیده وقتی نگاه پر لذتم رو روی صورت پسرش دید با لبخند گفت:
- من بی صبرانه منتظرم دخترت به دنیا بیاد تا پسرم رو سر و سامون بدم و براش زن بگیرم.
همه خندیدند. از فرودگاه به خونه مامان اینها رفتیم. هر بار که نگام به سام می افتاد بیشتر مصر می شدم که با مریم آشناش کنم. اما از اونجایی که مریم یه بار شکست خورده بود و سام هم پسری نبود که زیر بار هر کسی بره دوست داشتم خودشون از هم خوششون بیاد. در کل آینده روشنی رو براشون آرزو می کردم. خیلی زود از خونه مامان اینا رفتیم چون فردای اون روز قرار بود بریم شمال و نیاز داشتیم که حسابی استراحت کنیم ...
* * * * * *
قبل از راه افتادن به سمت محمود آباد به بهشت زهرا رفتیم و من جلوی روی داریوش حسابی با باربد درد دل کردم و از خوشبختیم براش گفتم. داریوش هم سنگ قبر رو با گل و گلاب شستشو داد و به باربد قول داد که خوشبختم کنه. بعد از اون به طرف محمود آباد راه افتادیم. ویلای خاله اینا که به تازگی عمو خسرو به نام داریوش کرده بود، هنوز هم سراسر خاطره بود برای من و داریوش. وقتی وارد ویلا شدیم با یاد خاطراتی که با داریوش داشتیم نا خودآگاه از گردن داریوش آویزون شدم و صورتش رو غرق بوسه کردم. داریوش با خنده بغلم کرد و گفت:
- عزیزم بذار بریم تو، بعد ...
خیلی آروم زدم توی صورتش و گفتم:
- اِ داریوش بی ادب نشو! یاد خاطراتمون افتادم دلم برات ضعف رفت. واسه همین بوست کردم.
- آخ عزیزم حرف اونروزا رو که می زنی قلبم تند تر می زنه. توی همین ویلا بهم گفتی که دوسم داری عشق من ...
- الهی من دورت بگردم!
- خدا نکنه!
لبخندی به هم زدیم و دست تو دست هم وارد ویلا شدیم. یه هفته هم اونجا موندیم و واقعاً خوش گذشت. تموم خاطراتمون رو زنده می کردیم و لذت ماه عسل رو برای خودمون چندین برابر می کردیم. وقتی که برگشتیم زندگی روی روال عادیش افتاد. مرخصی تحصیلی من تموم شده بود و من دوباره به دانشگاه می رفتم. داریوش هم مطبش رو راه انداخته بود و از صبح تا ظهر و از عصر تا شب مشغول بود.
زندگی واقعاً داشت بهمون لبخند میزد. سال بعد وقتی درسم تموم شد با داریوش واحدی با دو اتاق خریدیم و من به عنوان پزشک عمومی و اطفال مشغول کار کنار داریوش شدم. من و داریوش کنار هم هیچی کم نداشتیم، دعواهامون کوتاه بود و لذت آشتی حتی همون قهر و دعواها رو هم شیرین می کرد. کم کم توی زندگی با هم عشقمون پخته شد و از اون شور و هیجان آتشین به یه لذت گرما بخش ملایم تبدیل شد که به هر دومون آرامش می بخشید. وقتی دوسال از زندگیمون گذشت، هوس بچه به سرم زد. با وجود تجربه تلخ سری قبلم دوست داشتم این ریسک رو به جون بخرم و بچه داریوش رو داشته باشم. پس تصمیم گرفتم تصمیمم رو با داریوش در میون بذارم. اما یه کم هم استرس داشتم. می ترسیدم داریوش بازم مثل قدیما دوست نداشته باشه من باردار بشم. با این وجود قصد داشتم راضیش کنم. برای همین یک شب بهترین لباسم رو که داریوش عاشقش بود و رنگ سبز تندی داشت به تن کردم و مطابق میل اون آرایش کردم. غذا رو خودم درست کردم و به سلیقه خودم میز رو چیدم. درست ساعت نه بود که داریوش وارد شد. زودتر از همیشه اومده بود، چون معمولاً نه تازه از مطب خارج می شد و نیم ساعتی طول می کشید تا به خونه برسد. وقتی به پیشوازش رفتم با عشق نگام کرد و چشماش برق زد. کیفش رو به گوشه ای پرت کرد و آغوشش رو به روم باز کرد. با میل به آغوشش پناه بردم و در حالی که خودم رو لوس می کردم گفتم:
- خسته نباشی عزیز دلم.
پیشونیم رو بوسید و گفت:
- درمانده نباشی قربونت برم!
کتش رو از تنش خارج کردم و گفتم:
- بدو بیا سر میز که شام داره صدات می زنه.
- آخ اگه بدونی چقدر گرسنه امه.
با خنده به سمت میز غذا رفتم و گفتم:
- پس بجنب تا سرد نشده.
تا وقتی که رفت دست و صورتش رو بشوره و لباسش رو عوض کنه، غذا رو کشیدم. سر میز نشست و همینطور که دستانش رو با دستمال خشک می کرد گفت:
- عزیزم پس کوکب خانم کجاست؟
چند وقتی بود که زن مسنی رو استخدام کرده بود تا کارای خونه رو بکنه. چون منم شاغل شده بودم وقت نمی کردم به همه کارا برسم. اما اون شب خودم کوکب خانوم رو مرخص کرده بودم که تنها باشیم. در حالی که از ظرف سوپ برایش سوپ می ریختم گفتم:
- فرستادمش مرخصی.
قاشقی از سوپ رو چشید و گفت:
- از کی؟
- ظهر که می رفتیم بهش گفتم بره.
با تعجب پرسید:
- پس کی این غذاهای خوشمزه رو درست کرده؟
چشمکی زدم و گفتم:
- مگه به من نمی یاد غذای خوشمزه درست کنم؟
داریوش دست از خوردن کشید و با تعجب گفت:
- تنهایی؟
- آره خوب مگه چیه؟ قبل از اومدن کوکب هم من خودم برات غذا درست می کردم.
- رزا ... عزیزم ... تو توی مطب خسته می شی. دوست ندارم با این کارا خودتو خسته تر بکنی. برای چی گفتی بره؟!!
- اینقدر لوسم نکن ... منم نیاز دارم بعضی از شبا با شوهرم تنها باشم ...
دستم رو بوسید و گفت:
- دیوونه من! یه کاری کنم از تنهایی با من پشیمون بشی ...
اینو گفت و با شیطنت چشمک زد. خندیدم و براش غذا کشیدم. وقتی غذا تموم شد با کمک هم میز رو جمع کردیم و پای تلویزیون نشستیم. داریوش نشسته بود و پاهاش رو دراز کرده لب میز گذاشته بود. منم دراز کشیده بودم و سرم روی پاهای داریوش بود. یکی از کانال ها فیلم سینمایی پر هیجانی نشون می داد و داریوش محو فیلم شده بود. با صدایی آهسته گفتم:
- داریوش...
داریوش خم شد و پیشونیم رو بوسید. سپس به همون آهستگی گفت:
- جانم؟
یه کمی خودم رو بالا کشیدم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم. همینطور که با دکمه پیراهنش بازی می کردم گفتم:
- می خوام باهات حرف بزنم.
بی توجه به فیلم، تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:
- بفرمایید.
- داریوش من و تو خیلی خوشبختیم. اینو که قبول داری؟
داریوش منو بالاتر کشید و روی پاهاش نشوند و گفت:
- معلومه عزیزم. مگه شک داری؟
در حالی که از نگاه کردن به چشمای خوش رنگش پرهیز می کردم، گفتم:
- نه شک ندارم، ولی ...
یک تای ابروی داریوش بالا پرید و گفت:
- ولی چی؟
- داریوش ازت یه خواهشی ...
سریع انگشتش رو روی لبام گذاشت و گفت:
- خواهش نه عزیزم، فقط دستور
دلم رو به دریا زدم و گفتم:
- داریوش من دلم یه بچه می خواد.
چند لحظه هیچ حرفی نزد. به خودم جرئت دادم و سرم رو بالا آوردم. هیچ چیزی رو نمی شد از چشماش خوند، نه تعجب، نه خشم، نه تردید، نه شادی!
- چرا چیزی نمی گی؟
- نمی دونم باید چی بگم.
- تو موافقی؟
خیلی بی روح گفت:
- نه.
با اینکه برای این جواب آماده بودم اما بازم جا خوردم و گفتم:
- اِ چرا؟ داریوش باور کن یه بچه زندگی مارو از اینی که هست شیرین تر می کنه.
- می دونم عزیزم منم بچه دوست دارم، ولی نمی تونم اجازه بدم ... رزا هنوز یادم نرفته سر بچه قبلیت ... داشتم از دست می دادمت!!! ترس من بی دلیل نبود. نمی تونم بذارم تو درد زایمان رو تحمل کنی. رزا مطمئن باش ما بدون بچه هم خوشبخیتم و هیچ چیزی کم نداریم.
با سماجت گفتم:
- ولی من بچه می خوام داریوش. تو مگه نگفتی دستور بده؟ خب منم بهت دستور می دم.
- چرا من اینو گفتم، ولی نمی تونم با حرفی موافقت کنم که به ضرر تو باشه.
- چه ضرری؟ من یه بار دیگه هم این درد رو تحمل کردم. پس باز هم می تونم.
از جا بلند شد و غضبناک گفت:
- همون یه بار برای هفتاد پشت من بسه!!! بچه یکی دیگه بود و من پا به پای تو زجر کشیدم ... نمی ذارم رزا! نمی ذارم!
بعد از این حرف راه افتاد سمت اتاق ... سریع دنبالش راه افتادم و گفتم:
- داریوش اذیت نکن دیگه! تو باید به نظر من هم توجه کنی.
ولی حرف داریوش یک کلام بود و هیچ توجهی به حرف من نمی کرد. منم باهاش سر سنگین شدم! یک هفته تموم محل بهشش نمی ذاشتم. داریوش خیلی سعی می کرد خودش رو به من نزدیک کنه، ولی من کاری به کارش نداشتم و به محبت هاش بی اعتنایی می کردم. بعد از یک هفته داریوش جلوی پام نشست و گفت:
- رزا نگام کن ...
بدون اینکه توجهی به خواهشش بکنم، روم رو برگردوندم. داریوش دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند. با دیدن چشمای پر از اشکش قلبم فشرده شد و خودم رو نفرین کردم که چرا اذیتش
می کنم. داریوش دستم رو گرفت و گفت:
- رزا ... جرم من چیه که اینطور مجازاتم می کنی؟ یه بار بهت گفتم اگه نگاتو از من بگیری بدون اینکه خودت خواسته باشی منو می کشی ... رزا باور کن دیگه تحمل ندارم ... تو رو خدا بس کن ...
بی اراده دستم رو دراز کردم و روی گونه اش کشیدم. سرش رو بالا آورد و همینطور که توی چشمام خیره شده بود دستم رو گرفت و هزاران بوسه نثار انگشتام کرد. از این همه محبت دلم به درد اومد و چشمام پر از اشک شد. داریوش طاقت از کف داد و به سمتم خم شد. صورتم رو محکم بین دستاش گرفت و چشمام رو بوسه بارون کرد.
بعد از اون دیگه نتونستم به قهرم ادامه بدم. با اینحال هنوزم توی تب داشتن بچه می سوختم، ولی داریوش به هیچ نحوی زیر بار نمی رفت. سه سال از زندگیمون گذشت و من کم کم به این نتیجه تلخ رسیده بودم که باید برای همیشه قید بچه رو بزنم و همین باعث شد به افسردگی شدید دچار شم. دیگه نمی تونستم سر کار برم. از صبح تا شب و گاهی شب تا صبح گوشه ای می نشستم و به در و دیوار زل می زدم. بعضی اوقات هم بی دلیل زیر گریه می زدم. داریوش پا به پای من آب می شد. با من حرف می زد. مهمونی می داد و منو به زور مهمونی می برد. هر شب منو به رستوران می برد. کادوهای رنگارنگ برام می خرید، ولی هیچ کدوم افاقه نکرد. به ناچار دست به دامن بابا شد و بابا هم با کامران تماس گرفت ... کامران با چند جلسه صحبت فهمید من از چی رنج می کشم و به داریوش گوشزد کرد که به خواسته ام توجه کنه. روز آخر وقتی کامران رفت، داریوش پیشم اومد. بی حرف بغلم کرد و ساعت ها توی بغلم موند. من هیچ عکس العملی نشون نمی دادم. دست خودم نبود، ولی دیگه هیچی برام مهم نبود.
داریوش وقتی منو به خودش فشرد با بغض شدید تو گلو گفت:
- همیشه از خودم می پرسیدم تو چته؟ مگه چی کم داری که اینجوری شدی؟ هر چی به دور و برم نگاه می کردم هیچ کمبودی نمی دیدم، ولی امشب فهمیدم ایراد از من بوده ... تو به خاطر من به این روز افتادی. خدا منو بکشه که هر دو راحت بشیم ... باشه عزیزم هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای. من فقط نمی خواستم تو اذیت بشی، ولی اگه قراره بدون بچه هم اذیت بشی پس بهتره بچه دار بشیم. لااقل من بازم خنده تو رو می بینم و این برای من از هر چیزی توی این دنیا زیباتره.
از همون وقتی که فهمیدم حامله ام افسردگی ام برطرف شد و دوباره شاد و سرحال شدم، ولی می ترسیدم به داریوش بگم حامله ام. با اینکه اون موافقت کرده بود، ولی می ترسیدم خوشحال نشه. برعکس حاملگی قبلیم که به شدت بد ویار بودم و مرتب حالم به هم می خورد، این بار اصلاً دل بهم خوردگی نداشتم و دلم چیزای عجیب، غریب می خواست. توی اردیبهشت ماه بودیم، ولی من دلم زردآلو می خواست و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودم. بیشتر از این ویارهای عجیب پنهون کاری از داریوش برام عذاب آور بود. تا اینکه یه روز همه چیز برملا شد. توی مطب مشغول کار بودم که حالم به هم خورد. مریضی که توی اتاق بود هول شد و سریع منشی رو خبر کرد. منشی که زنی جا افتاده بود هم با دیدن من با اون رنگ پریدگی و بی حالی ترسید و داریوش رو با فریاد صدا زد. داریوش سریع به اتاقم اومد و وقتی دید من اونطور روی صندلی ولو شدم، بدون هیچ حرف و سوال و جوابی بغلم کرد و از پله ها به پایین سرازیر شد. طبقه همکف مطب یکی از دوستاش بود که دکتر فوق العاده حاذقی هم بود. دوست داریوش با دیدن اون بدون نوبت منو پذیرفت و با یه معالجه سطحی پی به بارداریم برد و چون نمی دونست داریوش از چیزی خبر نداره، گفت:
- درایوش جان تو که ماشالله خودت باید بدونی یه زن باردار کار کردن براش خطرناکه. اونم توی ماه های اولیه بارداری ...
رنگ داریوش پرید و گفت:
- باردار؟!
چشمای دوستش گشاد شد و گفت:
- نکنه شماها خبر نداشتین؟ بدون تردید می تونم بگم خانم شما الان سه ماه رو داره.
داریوش بی حال شد و روی صندلی افتاد. دوستش بی توجه به اون از من پرسید:
- شما می دونستین؟
سرم رو زیر انداختم و زمزمه وار گفتم:
- بله...
داریوش باز از جا پرید و گفت:
- تو می دونستی و به من نگفتی؟ چطور دلت اومد به من نگی؟ آخه چرا رزا؟
همین طور که مراقب بودم سرم از دستم خارج نشه سر جام نیم خیز شدم و گفتم:
- چون از عکس العملت وحشت داشتم!
دوست داریوش بی حرف اتاق رو ترک کرد که ما راحت تر باشیم. داریوش موهام رو که از زیر روسری بیرون زده بود کشید و با غیظ گفت:
- حقته حالا یه شکم سیر کتکت بزنم؟
- داریوش یه خورده به من حق بده.
- تو چطور تونستی در حق خودت اینقدر ظلم بکنی؟ سه ماهته، ولی اینقدر از خودت کار می کشی؟ اه لعنت به من که نفهمیدم.
- ببخشید داریوش. من نمی خواستم ناراحتت کنم.
- سرمت که تموم شد می برمت خونه. دیگه حق نداری کار بکنی.
نتونستم مخالفتی بکنم. وقتی سرم تموم شد همراه داریوش به خونه رفتیم. به زور منو روی تخت خوابوند و شروع کرد به آوردن انواع و اقسام غذاهای تقویتی. برای اینکه عصبیش نکنم همه رو خوردم. دست آخر گونه ام رو بوسید و گفت:
- رزا به خدا من هنوز هم می گم واسه تو زوده. آخه عزیزم چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی؟
بدون اینکه جوابی بدم چشمامو بستم و داریوش هم بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد. یک هفته بعد که برای سونوگرافی رفتیم وقتی شنیدیم بچه ها دوقلو هستن، چنان هردو متعجب شدیم که کم مونده بود شاخ در بیاریم. داریوش که از زور عصبانیت می خواست دکتر رو بزنه، ولی من هم متعجب بودم و هم خوشحال! چقدر دوست داشتم بچه هام یکی دختر باشن و یکی پسر. من اونا رو می پرستیدم! توجه داریوش به من چندین برابر شد. برام پرستار گرفت که توی مواقعی که خونه نیست اون مراقب من باشه. همیشه گوش به زنگ بود که ببینه من چی هوس کردم، برام بخره. مامان و خاله کیمیا و بقیه هم مطلع شدن، ولی به هیچ کس نگفتیم بچه ها دوقلو هستن.
یک روز که به شدت هوس زردآلو کرده بودم خودداری ام رو از دست دادم و به داریوش گفتم. سریع از خونه خارج شد و چند ساعت بعد با پلاستیکی پر از زرد آلو برگشت و من فهمیدم از سرد خونه برام گرفته. واقعاً که داریوش کوهی از محبت بود. هیچ علاقه ای به تکون های بچه ها نداشت و مثل من با اشتیاق برخورد نمی کرد. فقط نگران خودم بود و بس. آرمین مسخره اش می کرد و می خندید. رضا هم که به تازگی دخترش به دنیا اومده بود دلداریش می داد، ولی داریوش مدام نگران بود. وقتی وارد نه ماهگی شدم از تلفنای دقیقه به دقیه اش دیوونه می شدم. تموم تایم کاریش بعد از اینکه هر بیمار رو ویزیت می کرد یه رنگ هم به من می زد. شبا هم تا بیست بار می پرید و وضعیتم رو چک می کرد. خاطره بارداری قبلیم خیلی ترسونده بودش! به شدت می ترسید که منو از دست بده! بالاخره روز موعود فرا رسید. از سر شب درد داشتم، ولی برای اینکه نخوام به زور داریوش بیمارستان برم بروز ندادم. حس می کردم چیز مهمی نیست، ولی بود ... درست ساعت سه شب بود که دردم شدت گرفت. اونقدر که بی اختیار دادم بلند شد. داریوش که کنارم دراز کشیده بود و تازه چشم روی هم گذاشته بود، سراسیمه نشست. با دیدن رنگ و روی من و عرقی که از صورتم می ریخت، خودش رو باخت و فقط زمزمه وار در حالی که دستم رو فشار می داد پرسید:
- وقتشه عزیزم؟
با درد سرم رو تکون دادم. با سرعت نور حاضر شد و لباس پوشید. با اینکه خیلی خیلی سنگین شده بودم، بغلم کرد و با دست دیگه اش ساک بچه ها رو برداشت. منو توی ماشین گذاشت و خودش پشت فرمون نشست. اونقدر با سرعت می رفت که وحشت کردم و چشمام رو بستم. دردم شدت گرفته بود و ناله هام تبدیل به فریاد شده بود. وقتی به بیمارستان رسیدیم نگام به داریوش افتاد که صورتش از اشکاش برق می زد! با دیدن چشمای باز من با خشونت گفت:
- من که گفته بودم نمی خوام حامله بشی. گفته بودم طاقت درد کشیدن تو رو ندارم. حالا دیدی؟
نتونستم جوابش رو بدم چون داشتم از زور درد می مردم! پرستاری منو از اون تحویل گرفت و سریع برای اتاق عمل حاضرم کرد. چنان فریاد می کشیدم که همه بیمارا بیدار شده بودن. جلوی در اتاق عمل که رسیدیم از پرستار خواستم چند لحظه صبر کنه. دست داریوش رو گرفتم و با زحمت بوسیدم. سپس توی چشمای غرق اشکش زل زدم و گفتم:
- دار...یوش اگه من... برنگشتم تو... موظفی بچه... هامو بزرگ کنی ... نذار... درد بی مادری رو... حس کنن.
داریوش که تا اون لحظه به سختی خونسردی خودش رو حفظ کرده بود به شدت عصبی شد و فریاد کشید:
- خفه شو رزا ... خفه شو ... تو باید برگردی! وگرنه منم دنبالت می یام. اصلاً بچه ها برام مهم نیستن. فقط تو مهمی! باید برگردی. فهمیدی چی گفتم؟ باید برگردی!
دردم شدت گرفت. خواستم دوباره ازش خواهش کنم که پرستار مهلت نداد و منو داخل اتاق عمل برد.
     
#88 | Posted: 12 Nov 2013 18:29
اصلاً نمی دونم چقدر اونجا موندم. فقط می دونم همون لحظات اول آمپولی بیهوشی به من تزریق کردن و برای سزارین آماده ام کردن. بعد از اون دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی چشمام رو باز کردم حس کردم کسی دستم رو توی دستش گرفته و محکم فشار می ده. چشمام رو که باز کردم داریوش رو کنار تختم دیدم. شکمم بدجور می سوخت ... با درد زمزمه کردم:
- داریوش بچه ... هام!
داریوش پیشونیم رو بوسید و گفت:
- تا وقتی خوب نشی اجازه نمی دم رنگ بچه ها رو ببینی.
از درد به گریه افتادم و التماس کردم کمکم کنن. داریوش هم با فریاد از پرستار خواست تا آرام بخش به من تزریق کنه. دوباره به عالم بی خبری فرو رفتم. اینبار وقتی چشم باز کردم علاوه بر داریوش بقیه خونواده ام هم حضور داشتن و همه لبخند به لب داشتن. حتی مریم هم بود! دردم هم خیلی کمتر شده بود. با سر به همه سلام کردم و رو به داریوش که از همه به من نزدیک تر بود گفتم:
- پس بچه ها؟
سپیده پسرش رو در آغوش گرفته بود و می خندید. از دیدن خنده اش منم خنده ام گرفت، بیحال گفتم:
- زهر مار چرا می خندی؟
- آخه بچه ام علاوه بر زن، یه برادر زن اخمو هم پیدا کرده.
لبخندی دلنشین چهره ام رو پوشوند و رو به داریوش گفتم:
- می خوام ببینمشون.
داریوش چشمام رو بوسید و گفت:
- باورت می شه منم هنوز اونارو ندیدم؟
- ولی من می خوام ببینمشون.
- باید خوب بشی.
- من خوبم خواهش می کنم داریوش.
داریوش دیگه مخالفتی نکرد و رو به پرستار گفت بچه ها رو بیاوره. مامان با خنده دستمو گرفت و گفت:
- رزا به خدا اگه ببینیشون دهنت باز می مونه.
با این حرف مامان بیشتر مشتاق دیدنشون شدم. پرستار بچه های عزیزم رو در حالی که توی دو پتوی صورتی و بنفش پیچیده شده بودن به دستم داد. با اینکه بخیه هام خیلی می سوخت، ولی توجهی نکردم و با تموم وجود عزیزام رو توی بغلم فشردم. چشمای هر دو بسته بود، ولی پرزهای طلایی رنگ روی سرشون این نوید رو به من می داد که هر دو شبیه داریوش شدن. داریوش با دیدن اون صحنه لبخندی زد و در حالی که لبش رو به دندون گرفته بود از اتاق خارج شد. با تعجب نگاش کردم که رضا با خنده گفت:
- تعجب نکن مامان کوچولو! منم وقتی دیدم مهستی بچه مو توی بغلش گرفته از شوق گریه ام گرفت. آخه
نمی دونی چه صحنه قشنگیه!
خندیدم و گفتم:
- پس لطفاً برین از اتاق بیرون. می خوام به بچه هام شیر بدم.
همه بدون مخالفت به سمت در رفتن. مریم و سام همزمان به در رسیدن و سام با احترام عقب کشید تا اول مرییم بره ... باز لبخند نشست روی لبم ...
فقط مامان توی اتاق مونده بود تا کمکم کنه به بچه ها شیر بدم. هر دو حسابی مشغول بودیم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرم رو که بالا آوردم دیدم داریوش توی چارچوب در اتاق ایستاده و با لذت مشغول تماشای منه. لبخندی نثارش کردم و گفت:
- داریوش بیا جلو ببینشون ... بیا ببین چقدر قشنگ شیر می خورن.
مامان از کنارم بلند شد و جاش رو به داریوش که آروم آروم جلو میومد، داد. داریوش کنارم لب تخت نشست و محو تماشای بچه هاش شد. به شوخی دستم رو جلوی صورتای کوچیکشون گرفتم و گفتم:
- نخیر اصلاً تو حق نداری نگاهشون کنی. تو که دوسشون نداشتی.
داریوش با ملایمت دستم رو کنار زد و گفت:
- تو فکر می کنی مردی روی کره زمین وجود داشته باشه که دوست نداشته باشه بابا بشه؟ نه رزا اشتباه نکن! من هم از خدام بود کسی بهم بگه بابا، ولی تو رو خیلی بیشتر از اون لذت دوست داشتم. حاضر بودم تا آخر عمرم خودم رو از این لذت محروم کنم، ولی تو درد نکشی. یا خدای نکرده تو رو از دست ندم!
بعدش از جا بلند شد و از کشوی میز کوچکی که کنار تخت خوابم بود دو تا جعبه خارج کرد و به دستم داد. با تردید به جعبه ها نگاه کردم و پرسیدم:
- اینا چین؟
- بگیر ببین عشق من.
بچه ها رو که خوابشون برده بود، به دستای مشتاقش سپردم و جعبه ها رو گرفتم. در اولی رو که باز کردم چشمام برق زد. سرویس طلای زرد رنگ که با فیروزه آبی تزئین شده بود. اینقدر قشنگ بود که نمی تونستم چشم ازش بردارم. زمزمه وار گفتم:
- داریوش چقدر قشنگه!
داریوش که از به ذوق اومدن من خوشحال شده بود، گفت:
- امیدوارم از اون یکی هم خوشت بیاد.
تازه یاد جعبه دومی افتادم و با ذوق درش رو باز کردم. اینبار دیگه نتونستم جلوی فریاد خوشحالیم رو بگیرم. سرویس طلای سفید پر از زمردهای سبز رنگ. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
- وای خدای من!
داریوش بچه ها رو به مامان و مهستی سپرد و دستای منو گرفت. با لبخند گفت:
- خوشت اومد عزیزم؟
دستام رو دور گردن اون حلقه کردم و گفتم:
- داریوش باز هم می گم تو محشری!
خندید و گفت:
- خوشحالم که خوشحالی.
- حالا چرا دو تا؟
- چون تو هم دو تا دسته گل به من دادی. دو تا موجود کوچولو که از یه عشق به وجود اومدن. رزا اونا جوانه های عشق من و تو هستن.
در برابر محبت های اون طبق معمول فقط تونستم لبخندی نثارش بکنم. در اتاق باز شد و گلنوش جون و پدر جون با سبد بزرگی از گل های رز و میخک وارد شدن. با دیدن ما لبخند زدند و اشک از چشمای گلنوش جون جاری شد. خودمم گریه ام گرفت. گلنوش جون بغلم کرد و هر دو از ته دل زار زدیم. نبود باربد بدجور آزاردهنده بود. پدرجون که کلافگی داریوش رو دید گلنوش جون رو از من جدا کرد و در حالی که بغضش رو قورت می داد گفت:
- ای بابا خانوم! حالا که وقت گریه نیست حالا وقت شادیه. ما اومدیم بچه های دسته گلشونو ببینم نه اینکه اشکشو در بیاریم. یالا بخندیدن ببینم. زودباشین...
از لحن پدرجون هر دو لبخند زدیم و اشکامون رو پاک کردیم. داریوش هم بچه ها رو توی تخت مخصوصشون گذاشت. کنارم ایستاد و اخم آلود دستمو گرفت. به روش خندیدم تا ناراحتیش رو فراموش کنه. همون لحظه در اتاق باز شد و سام و مریم همزمان اومدن تو ... معلوم نبود این زرنگا کجا رفته بودن!!! همینطور که نگاشون می کردم سقلمه ای به داریوش زدم و وقتی داریوش متوجه م شد اشاره به اون دو تا کردم و انگشت حلقه م رو یواشکی نشون دادم ... داریوش با دیدن شیطنت من خندید و چشمک زد ... مطمئن بودم که اونم فکرم رو پسندیده ... می خواستم به محض مرخص شدن با خاله در این مورد حرف بزن ... مریم بهترین عروس دنیا می شد ...
***
اسم بچه ها رو با توافق داریوش و بقیه رهام و رها گذاشتیم. داریوش دیوونه هر سه ما بود و بدون ما حتی آبم از گلوش پایین نمی رفت. ساعت ها می نشست و شیر خوردنشون رو تماشا می کرد. بعد که خوابشون می برد توی تخت خوابشون می خوابوند و به سراغ من می اومد. اون عشقش رو بین هر سه ما تقسیم کرده بود و من از این بابت خوشحال و راضی بودم و هستم. سالی سه الی چهار بار ما رو به مسافرت های جور واجور می برد و محبتش رو مثل بارون روی سر ما می ریخت. هیچ وقت نذاشت من کمبود باربد رو توی زندگیم حس کنم و با کمال بزرگواری بهم اجازه می داد که هر سال مراسم سال براش برگزار کنم و خودش توی تموم مراسم کمکم می کرد. با کمک هم یه موسسه خیره هم به اسم باربد دایر کردیم که سرمایه اولیش پول همون آپارتمان مشترک من و باربده. دوست دارم همیشه روحش قرین شادی و رحمت باشه. داریوش برای بچه ها پرستار گرفت که من دست تنها نباشم. مطبمون رو عوض کردیم و یک واحد سه اتاقه خریدیم که یکی از اتاق ها در اختیار بچه ها باشه. تا وقتی که ما توی مطب مشغول کار هستیم، پرستار بچه ها توی اون اتاق که پر از وسایل بازی هم هست از بچه ها مواظبت کنه. توی زندگیم هیچی کم نداشتم و با جرئت می گم خوشبخت ترین زن ایران زمین هستم. تنها دعایی هم که هر شب می کنم اینه که خدا شوهر و بچه هامو برام نگه داره و خوشبختی منو ازم نگیره فقط همین ...
کلام آخر ... خدایا! ما بنده های نا چیز از تو سپاسگذاریم که قشنگ ترین حس رو که همون عشق و دوست داشتنه در وجود ما قرار دادی. ما انسان ها با هم این حس رو می شناسیم و این همون دلیل زیبایی هست که وقتی به هم نگاه می کنیم، حس می کنیم در حال پرواز توی آسمان هفتم تو هستیم. وقتی با هم صحبت می کنیم آرامشی توی وجود ما سرازیر می شه که ناگفتنیه! این آرامش از همون عشق سرشاری که توی وجود ماست نشات می گیره و به ما احساس امنیت رو هدیه می کنه. خداوندا التماس می کنم این آرامش و امنیت را همیشه برای ما زنده نگه داری و تا ابد آن را از ما دریغ نکنی. آمین یا رب العالمین ...

پایان...
     
صفحه  صفحه 9 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تقاص بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites