تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#1 | Posted: 17 Oct 2013 15:02
درود

درخواست ایجاد تایپیک در تالار

خاطرات و داستانهای ادبی رو دارم

نام رمان :طلایه


نویسنده :نگاه عدل پور

کلمات کلیدی:رمان / طلایه / نگاه عدل پور

تعداد صفحات بیش از : ۶ صفحه

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#2 | Posted: 17 Oct 2013 20:17 | Edited By: shomal
بسم الله ارحمن الرحیم

طلایه



فصل ۱
عقربه های پت وپهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت ۴ جا خوش کرده

بودند.تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشمهایم
پف آلود شده بود،ولی این چشمهای کشیده ی یشمی رنگ هیچ مدلی قصد
زشت شدن نداشت.خودم میدانستم صورت بی نقص و فوق العاده زیبایی دارم.این خصیصه راو بارها و
بارها همه ی دوستانم و کلا هر کسی که میشناختم بهم گوشزد کرده بود.ولی
متاسفانه این زیبایی در آ ن سن و سال کم با من کاری کرده بود که از وجود خودم
بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم.از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که
در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش
شده بودند و انگار یک جورایی بهم دهن کجی میکردند،کنار رفتم. انگار آنها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی دست و دلبازانه تقدیمم
کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود.مخصوصا از دیدن
اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.یه خورده از خودت تعریف کن...!!!! راستش هیکل های آنها را توی آن لباس های پرچین و شکن گل گشاد نمیتوانستم تشخیص بدهم.ولی حتم کمی تپل بودند آخه اون زمانها چاقی از لاغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذبتر بوده. اصلا شنیده بودم شاهزاده خانمها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر
بادشون میزده،سرحال و شاداب بودند،نه تکــــــــونی به خودشون میدادند و نه آفتاب و
مهتاب به پوستشون میخورده و از اونجایی که بشر همیشه فکر میکنه هر چی
مال پولدارهاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم اونی میشده که شاهزاده
خانمها بودن...!واقعا که در زمانهای مختلف و کشورهای مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حالا چه برای مرد چه برای زن متفاوت بوده..!!!!! انگار باز دوباره رفته بودم توی هپروت!اصلا این فکرا چی بود کردم.من باید به بدبختی های خودم فکر میکردم به من چه ربطی داشت زنهای عهد قاجاریه یا
هخامنشی چطوری بودند و چه افکاری داشتند.سفید رو خوب بوده یا همین برنزه
کردن های دوره ی ما که جوانها پیه ی صدها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و ی ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سولاریم های جدیدرو به تن می مالند تا رنگ
پوستوشون از سپیدی دربیاد...یا اینکه حسذت یه دل سیر غذا یا دسر رو به جون میخرند تا مبادا سایز سی و ششون بشه سی و هشت. حالا نمیدونم این چیزها چه گره ای از مشکل من باز میکرد،من باید یه فکری به
حال خودم میکردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام.راستش اصلا قصد نداشتم خودم رو برای خواستگار جدید بیارایم،نیاراسته این بودم وای به حال اینکه دستی
هم به سر و رویم میکشیدم...!اصلا باید کاری میکردم که خیلی هم زشت و بدقیافه به نظر برسم تا بلکه دست از
سرم بردارند...!ولی آخه چطوری...؟!؟ افکارم حسابی به هم ریخته بود.این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید.یعنی از هر لحاظ که فکرشو میکردم عالی بود.اگه
کوچکترین عیبی روش میذاشتم خنده دار میشد و همه مسخره ام میکردن. آقا جونم او را افتخار مملکت میدانست برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش
بود.توی این چند روز هر وقت میخواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم
جبهه میگرفتند و صدامو در نطفه خفه میکردند.به حال و روز بدم لعنت فرستادم و اشکهایم دوباره روان شد.هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر احساس بدبختی
نموده و مطمئن میشدم راه فراری ندارم.نمیدونستم چه باید بکنم تا به چشم این
خواستگار همه چی تموم نیام.باید از هر راهی بود حتی اگه کار به التماس و استغاثه می رسید به پاهاش میفتادم ازش خواهش میکردم که منو به عنوان
همسرش نپذیره ا از شر این کابوس،هرچند به طور موقت نجات پیدا کنم.
نمیدونم...!شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگه منو میدید حتما مثل همه ی
خواستگارانم که با چندیدن مرتبه جواب رد دادن بازهم پاپس نمیکشیدند.او هم با
این موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری که داشت همان طور رفتار میکرد و عقب نمیرفت...!
نفسم باز هم بالا نمیامد قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام میکوبید....درمانده و
مستاصل بودم.اگر او مرا میپسندید چه آبرو ریزی میشد...!دختر نجیب و با اصالت آقا
رضامشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبرو داری،دین داری اش قسم
میخوردند تو زرد از آب دربیاید چه فاجعه ای به بار می آمد
بالاخره بعد یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی میرفتم
توش تا ساعتها خیره به یک نقطه همه حواسم رو از دست میدادم،بیرون آمدم.
آخر به این نتیجه رسیدم که به طوری چادر سفید گلدارم رو به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام رو ببینه و چنان لباس گشاد و بی قواره ای بر تن کنم که
هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا این جوان زیبا و مشهور ایده آل،با کوچکترین
خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت
بدهد.با خودم فکر میکردم آخه برای اون که دختر قحط نبود.اون بهترین فوتبالیست در
سطح کشور است،پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم،اردوان صولتی
معروف که همیشه به پشتوانه ی شهرتش نامی بود،این طور هم که فرنگیس خان
مادرش گفته بود تصمیم داشتند بر تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب
کنند تا بابت زندگی مجردی اش در تهران خیالشان راحت باشد.من بیچاره را هم در
مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوستی آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه
مامان و خاله اینا رفته بودیم،دیده وبرای تک پسر معروفش که از محسناتش هرچه
بگویم کم گفتم پسندیده بود.تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم
باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تل کرده است و درشرکت کی از دوستان تهرانی اش که خیلی کله گنده است سرمایه
گی فتی کرده این هم آن معنا یدهد که آای خواستگارحترم اومالیش عالیه،بهترین
انه را آن طور مادرجونش تعریف د توی تهرانداشت و چنین آخرین مدل ماشین.البته
اینها دیگرادی بودمیدانم جدیدا هتبالیست میشودچیها هم جلاینفک دگیش
میشه.البته از ریخت و قیافه اش که دیگه نگو ونپرس!من که زیاد اهل فوتبال و این
چیزها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و خوش هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم آورده بود.یک جفت چشم سیاه دارد که
از همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را میگیرد و وقتی به ترکیب آن
ابروهای سیاه و مرتبش اضافه شود دیگه حرف نداره و روی هم رفته دلپذیر و
زیباست طوری که هیچ گونه عیبی نمیشد روش گذاشت مخصوصا اون موهای پرپشت و سیاهش که خیلی خوش حالت روی پیشونی اش ریخته بود و به
]جذابیتش اضافه میکرد آخرین حربه رو که اون هم ایراد به قیافه اش بود از من
گرفت...! دوباره رفته بودم تو هپروت خودم که مامان وارد اتقم شد و در حالیکه طبق عادت
همیشه تا مرا میدید شروع به قربان صدقه رفتن میکرد،گفت: -مادر چشمم کف پات!الهی فدای اون چشمای قشنگت بشم باز که گریه
کردی.آخه حیف اون چشمهای نازت نیست که هی اشک میریزی؟به خدا ما
صلاحتو میخوایم...!این پسره از ه لحاظ که فکرشو بکنی خوبه...!عزیز دلم آخه چرا
لگد به بخت خودت میزنی...؟هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این
طوریه و اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو
رست میگی...!ولی این یکی خدارو شکر ایرادی نداره...!تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سرو سامون بگیره.واله و بالله هر دختر دم
بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه.خانواده ی با آبرو،باتقوا۷سرشناس و
همه چی تموم.پسره هم که قابل توصیف نیست.سر وشکلشو که دیدی.به حد
کفایت چشم گیر و خوش قد وبالا...!اصلا چه بچه ای بشه بچه ی شما دوتا...!!! مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش رو نقاشی کرده بودو میخواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسشو که برخلاف ظاهرش
عقل ناقصی داشت به راه بیاورد...ادامه داد...: مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدمو میزنه و چنی بختی از راه میرسه.فرنگیس
جون میگفت"همهی فامیل وآشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشونو دودستی تقدیم کنن"ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی
همین مجلس ختم انعام دیده و پسندیده.به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با
این وجنات که همه چی تموم هم باشه پیدا نمیکننتو هم حالا اینقدر بغ نکن و اشک نریز.شوهر کردن که بد نیست.ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم...!الان دیر نشده.ولی زود هم نیست.دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طوری نشستی خوه غمبرک زدی.به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی
خونه بمونه و روی هر کسی هم یه عیب و علتی بذاره میگگن خودشون مرد
دارن...حالا پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش الانه که دیگه پیداشون
شه...!

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#3 | Posted: 17 Oct 2013 20:26
فصل ۲

سپس در حالیکه پیشانیم را میبوسید گفت:
قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده و روزی چند بار زنگ میزنه و پیگیر میشه.
انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام رو عملی کنم،این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد:
مادر،الکی رو جوون مردم عیب نذاری آقا جونت شاکی میشه.هرچند چه ایرادی!به هر کس میگم اردوان صولتی میخواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت میکنه که یه ساعت فقط میپرسه راست میگم یا دروغ.همین سمانه،دخترعموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده،خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد"مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم"دهنشو نبست.
بالاخره مامان بعد از کلی سفارشات لازم خارج شد.
دلم به حال مادرم که زنی مهربان و دلسوز بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم وغمش برقراری رفاه و آرامش هسر و فرزندانش بود میسوخت.مامان بیچاره ی من خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی رو به دل میکشه و قدرت گفتن هیچ حرفی هم نداره.
مامانم خبر نداشت دختر معصومش اسیر چنگال هوی و هوس بی صفتی شده که گوهر با ارزش هستی اش رو نابود کرده و الان از شرم آبروی خود و خانواده ی با اصل و نسبش مجبور به سکوت شده و دم نمیزنه.و اون بی صفت بعد عمل حیوانیش خیلی راحت به شهرش بازگشته و اونو با ویرانه های زندگی و رویاهاش رها کرده.
آخ....کاش اون روز قلم پام میشکست و برای جشن تولد فریبا نمیرفتم.هیچ و قت اهل میهمانی و جشن تولد و این قبیل مراسم ها نبودم ولی آنقدر فریبا خواهش و تمنا کرد تا بالاخره مامانم راضی شد و رضایت داد که برم.ولی کاش رضایت نمیداد و کلاغ شوم بخت من همون شب رو شونه ام نمی نشست.
من اصلا نممیدونستم مراسم مختلطه اون هم بدون هیچ بزرگتری.همه جوان و اکثرا مست و لایعقل.من فکر کرده بودم مثل تولدهای خانوادگی خودمونه.از همونایی که سمانه بارها و خودم هم یکی دوبار گرفته بودم.
از همان بدو ورود وقتی متوجه جو غیر اخلاقی اونجا شدم تصمیم گرفتم چند دقیقه بنشینم و بعد اونجارو ترک کنم ولی مگه فریبا میذاشت.به قول خودش اونقدر از سر و شکل و قیافه ی من برای تمام دوست و آشنایانش تعریف کرده بود دوست داشت منوبه همه معرفی کنه و از ابراز تعریف و تمجید های تک تک اونا در مورد دوست زیباروش افتخار کنه

اون شب از نگاه های همه ی کسایی که فریبا به عنوان پسرخاله و پسر دایی و پسرعمو و صدتا پسوند و پیشوند دیگه معرفی کرد معذب شده بودم.انگار هر کدوم منو لخت و عور میدیدن که این جوری چشماشون برق میزد.لحن کلامشون اونقدر مشمئز کننده بود که حالمو بد میکرد و حسابی ترسیده بودم.از بچگی مامانم منو به نجابت و خیلی مسائل اخلاقی دیگه تشویق کرده بود،ما از خانوداده ی متدین و آبرو داری بودیم و شاید خیلی مسائل که برای دیگران عادی بود در نظر ما غیر اخلاقی و زشت بود.

تو این فکر بودم که یه جوری ازاون جشن تولد فرار کنم که مراسم اهدای کادوها شروع شد و فریبا دوباره با خواهش خواست برای باز کردن هدیه ها در کنارش باشم.خلاصه ساعتی گذشت و بد از اون مراسم بریدن کیک و پخش اون بود و دوباره اصرار فریبا که میگفت تا شام نخوری نمیذارم بری و به هر زبونی بود باز هم نگهم داشت.
انگاراون شب همه و همه چیز دست به دست همدیگه داده بودن تا منو به سمت بی سیرتی سوق بدن...
ساعت از نیمه گذشتهب دو و من کلافه برای برگشتن به خونهب دوم.فریبا دیگه هیچ بهانه ای برای نگه داشتنم نداشت و قرار بود که خودش منو به خونه برسونه.تولد فریبا در ویلای پدرش برگزار شده بود و از اون جا تا خونه ی ما مسافت زیادی بود و من به تنهایی نمیتونستم برگردم ولی بعد شام هیچ خبری از فریبا نبود.
وقتی هم به سختی اونو بین اون همه شلوغی یافتم اصلا حالت طبیعی نداشت و زمانی که ازش خواهش کردم دیرم شده و باید طبق قولش منو به خونه برسونه خیلی راحت گفت:
یه کم دیگه صبر کن چون نمیتونم این همه مهمونو ول کنم و تورو برسونم.
تازه فهمیدم از اول هم اشتباه کردم که قولشو قبول کردم چون وقتی کسی خودش صاحب مهمونی باشه نمیتونه تا همه ی مهمونا نرفتن مجلس رو ترک کنه.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#4 | Posted: 17 Oct 2013 20:27
فصل ۳
فریبا دختر خیلی خوبی بود و توی مدرسه جز شاگردای ممتاز.با همدیگه رقابت درسی خوبی داشتیم ولی هیچ و قت فکر نمیکردم در خانواده ای به این راحتی زندگی کنه که برای جشن تولدش فقط اونو از لحاظ مالی مساعدت کرده باشن و حتی خودشون هم شرکت نکرده باشن. [b]البته میدونستم پدر و مادرش چندید سال است از هم جدا شدن و اونطور که تعریف میکرد به خاطر پدر و مادرش گاهی پیش پدرش میماند و گاهی هم پیش مادرش و به قول خودش یه وقتایی که میخواست شیطنت کنه و به همراه بعضی از دوستاش یا فامیل به کوه مسافرت و گردش بره به پدرش میگفت خونه ی مادرشه و یه مادرش هم میگفت خونه ی پدرشه.اون طور هم که تعریف میکرد اونا هم چندان پیگیر نبودن. به طور کامل من خیلی از اخلاقای فریبا رو نمی پسندیدم تو که اینجوری می دیدی فکر میکردی واسه تولد مولودی راه میندازه...؟ ولی از اون جایی که سعی میکردم در رفتار و منش من تاثیر نا مطلوبی نذاره باهاش دوست بودم....خیلی از خودت تعریف میکنیا....دقت کردی....؟ و حتی یه وقتایی با تجربیاتی که داشتم راهنماییش میکردم. فریبا از لحاظ عاطفی کمبودهایی داشت که همیشه این خلا رو با دوستاش پر میکرد و در این بین بیشتر از بقیه دوستاش به من ابراز علاقه میکرد...یعنی اکثرا در مدرسه دوست داشت با من بگرده و در ساعتهای کلاس یا زنگای تفریح کنارم بود... و همیشه از شکل ظاهری و رفتارم تعریف میکرد...اصلا خودش رو شیفته و عاشقم میدونست.... راستش چون ذاتا آدم خیلی صبور و آرومی بودم با روحیات ضد و نقیضش کنار میومدم و تا حر زیادی روش تاثیر گذار بودم.... ولی اون شب نحس حسابی به خاطر این رابطه و دوستی خودمو نفرین میکردم هر چه ساعت از نیمه میگذشت استرسم بیشتر میشد. از فریبا هم خبری نبود.... مستاصل دور خانه ی بزرگ ویلایی میگشتم تا اونو پیدا کنم وای چه کنم وای چه کنم کجا اون پیدا کنم...و حداقل به طریقی برام آژانس یا تاکسی بگیره تا از اون محیط فرار کنم ولی انگار فریبا آب شده و تو زمین رفته بود.دو مرتبه همه ی اتاقای طبقه بالا رو که در هر کدومو باز میکردم حسابی شرمنده میشدم و عرق سردی بر پیشانم می نشست گشته بودم و با اون کفشای پاشنه بلند که راه رفتنو برام حسابی سخت کرده بود،اونقدر پله ها رو بالا پایین رفته بودم که هیچ توانی برام نمونده بود. صدای بلند و آزار دهنده ی موسیقی هم چنان احوالمو دگرگون کرده بود که دوست داشتم گوشه ای بنشینم و گریه کنم.تا بالاخره بعد از یک ساعت سر و کله ی فریبا از دور پیداشد(در حالیکه به نظر آشفته میرسید).وقتی از دور دیدمش انگار فرشته ی نجاتی رو در برهوتی پیدا کرده بودم.سریع به سمتش رفتم و با عجز و زاری که در صدایم مشهود بود گفتم: آخه فریبا توکجا غیبت زد...؟یه ساعته دنبالت میگردم.من دیرم شده....الان آقا جونم اینا نگرانم میشن... فریبا که معلوم بود از دعوت هم کلاسی غیر اهل حالش پشیمون شده گفت: تازه سر شبه.چقدر عجله داری؟ احساس کردم غیر طبیعی حرف میزنه.ولی بی اهمیت بهش ملتسمانه گفتم: فریبا تو رو خدا اگه خودت هم نمیتونی منو برسونی یه آژانسی چیزی بگیر من برم.به مامانم قول داده بودم نهایت تا یازده یا دوازده برگردم.تو رو خدا یه کاری بکن خیلی دیرم شده. فریبا که رو پاش بند نبود گفت: وایسا الان میگم اشکان برسونتت. دستمو به سمت یکی از پسرایی که اول مهمونی دکتر جون معرفی کرده بود کشید و بی آنکه به من اجازه صحبت بده گفت: اشکان جان دوست منو میرسونی خونشون؟میگه خیلی دیرش شده،توهم که گفتی دیگه حوصله ی موندن نداری. اشکان نگاه عمیقی به سرتا پام انداخت.انگار او هم مثل فریبا چندان حال مساعدی نداشت.سری تکان داد و رو به فریبا گفت: من گفتم حوصله ی اینجارو ندارک،که زودتر برم....خب شاید هم قسمت امشب ما هم اینطوریه! بعد درحالیکه لبخندی تحویلم میداد،ادامه داد: بزن بریم. من که حتی فرصت نکرده بودم به فریبا حرفی بزنم به آرامی بهش گفتم: ولی من با این..... فریبا وسط حرفم اومد وگفت: ببین اگه با اشکان نری معلوم نیست تا دو سه ساعت دیگه کسی قصد رفتن داشته باشه...از آژانس و این حرفا هم که اینجا خبری نیست و من هم که نمیتونم این همه مهمونو ول کنم بیام تو رو برسونم. مستاصل نگاش کردم و گفتم: آخه خودت.... فریبا منو به سمت اشکان که به طرف حیاط میرفت هول داد و گفت: آره خودم گفتم...ولی نه الان.آخر شبو گفتم.حالا تا این پسره پشیمون نشده برو... ناار بودم همراه او بروم چون برای فرار از اون محیط هیچ راه دیگه ای نداشتم....با این که تا اون سن هیچ وقت همراه پسر غریبه ای جایی نرفته بودم ولی به دنبال اشکان که با آن قد بلند به سمت اتومبیل آخرین مدلش میرفت،روان شدم.ترس و دلهره ی عجیبی سراپای وجودمو فرا گرفته بود ولی هیچ چاره ای جز رفتن نداشتم. اگر تو اون باغ و ویلای بزرگ دور از شهر میماندم معلوم نبود کی میتونستم برگردم. اشکان که با اون چشمای خمار عسلی رنگش نگاه عمیقشو به چهره ام دوخته بود،گفت: حالا خونتون کجاست...؟ آهسته گفتم: شما تا همون ۴باغ برید بقیشو میگم. سرشو آهسته تکــــــــون داد و اتومبیلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاریکی پیش میرفتیم...مدتی در سکوت راند...تا اینکه گفت: اسمتون یادم رفت،افتخار همراهی با.... آهسته گفتم: طلایه هستم. لبخند مرموزی زد و گفت: چه اسم برازنده ایی! بعد نگاهی به من که تا اخرین حد ممکنبه سمت در اتومبیل چسبیده بودم،انداخت. نمیدونستم چی بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا میکردم هرچه زودتر اون شب لعنتی تموم شه.نمیدونم این سکوت چقدر طول کشید و من در افکار ضد و نقیضم دست و پا زدم و در عالم هپروتی همیشگی ام غرق شده بودم که با توقف کامل اتومبیل چشمامو باز کردم. لحظه ای از اون چه میدیدم،قدرت نفس کشیدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حیاطی که وسط ساختمون وم ساختمان سفیدی قرار داشت خیره شدم. انگار مغزم قدرت تجزیه وتحلیل آنچه چشمهام میدید رو نداشت.با ترس تمام قوایمو که برام مونده بود رو جمع کردم و در چشمهای مشتاق اشکاه که به قرمزی میرد خیره شدم و با لکنت گفتم: اینجا کجاست منو آوردی؟ پاهای سست و ناتوانمو به سختی تکان دادم و در اتومبیل رو گشودم.صدای نفسهای بلندم رو که به شماره افتاده بود میشنیدم و لی انگار نفسی در کار نبود.در اون لحظات رعب و وحشت سر تاپای وجودمو گرفته بود و از شدت ترس میخواستم پا به فرار بذارم و لی به کجا؟نمیدونستم.در چشمانم نهایت درماندگی و استیصال فریاد میزد و فکر اینکه چه بلایی میخواست سرم بیاد به حات جنون میکشاندم و حتی قدرت ایستادن نداشتم. اشکان در هایت خونسردی نگاهم میکرد و در همان حال لبهایش تکان میخورد اما من آنقدر در مغزم افکار عجیب دور میزد که حتی حرفاشو نمیشنیدمو سعی میکردم به زحمت چیزی بگمو التماس کنم و به پاش بیفتم.ولی به خاطر ترس و وحشتی که سر تا پای وجودمو گرفته بود زبانم در کام نمیچرخید.... اشکان بی محابا به سمتم میومد و من فقط عقب عقب میرفتم.دستشو سمتم دراز کرد.اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم حرکت کنم.یعنی من عاجزتز از اون حرف بودم.از شدت هراس داشتم قالب تهی میکردم و دندان هایم به سختی روی هم قفل شده بود که یک آن احساس کردم همه چیز به دور سرم میچرخه و ناگهان در ناحیه ی قلبم درد شدیدی احساس کردم که نفس کشیدنو برام سخت کرده بود و بعد همه چیز در برابرم تار شد و دیگه هیچ نفهمیدم

در حالی که درد عجیبی در وجودم زبانه میکشید چشمهایم را که هنوز سنگین بود گشودم.در وجودم هیچ رمقی نبود،لبهایم خشک شده و سرم حسابی سنگینتر از بدنم شده بود.
بعد از اون بالاخره چشمهایم موقعیت جدید رو تشخیص داد.آه از نهادم براومد وتازه وقتی به سختی برخاستم و لباسم رو مرتب کردم به عمق فاجعه پی بردم.اشک بی پروا بر صورتم روان شده بود و من حتی نمیدونستم با اون همه بدبختی و آشفتگی چیکار کنم.
دختری که همیشه به اخلاقیات اهمیت میداد و برای گوهر پاک وجودش خیلی بیشتر از بقیه چیزها ارزش قائل بود حالا همه چیز رو ویران شده میدید.دختری که حفظ پاکدامنی اش رو از هر چیزی در دنیا مقدس تر میدونست حالا همه ی وجودش چه جسمش و چه روحش خدشه دار شده بود و خود را در منجلابی بی پایان می دید که برای نجات هیچ جای دست و پا زدن نداشت.
اونچه ذره ذره در مخیله ام هضم میشد زلزله ای ویرانگر برای افکار و ذهنیت های وجودیم شده بود.بتی که همیشه برای خودم از نجابت و پاکدامنی ساخته بودم به یکباره در نهایت قساوت ویرون شده و در یک کلام زندگی برایم به پایان رسیده بود و فقط آرزوی مرگ داشتم و نمیتونستم پیش خودم سر بلند کنم.با اینکه من تقصیری نداشتم و فدای هوس زودگذری شده بودم ولی پیکان تقصیرها رو به جانب خودم میگرفتم.چون هرگز نباید به همچین مهمانی قدم میگذاشتم و از اون بدتر با مرد غریبه ای که هرگز نمیشناختمش همراه میشدم.
ولی گاهی اوقات انسانها در مخمصه ای قرار میگیرند که برای فرار از اون به تونل میانبری که به پرتگاه ختم میشه حتی فکر هم نمیکنند و ومن اون شب برای زسیدن به موقع به هیچ چیز دیگه فکر نکرده بودم.در دلم هزاران بار بر خودم لعنت میفرستادم ولی نه اون لعنتها و نه اون همه فحش و ناسزا که به خودم نثار میکردم هیچ فایده ای نداشت و منو اسیر بختی به سهی شب کرده بود.منیی که همیشه فکر میکردم چنین فاجعه هایی مال دیگرونه و هیچوقت برای من و در نزدیکی من اتفاق نمیفته.
منی که همیشه با خودم فکر میکردم کسایی که به همچین سرنوشت شومی دچار میشن و در چشم به هم زدنی دامنشون لکه دار میشه فقط دخترای کژاندیش و فراری و کلا کسایی هستن که از بطن مادر ناپاک به دنیا اومدن و شاید هر موقع حرف از چنین کسایی به وسط میومد با غروری کاذب چنان اونا رو بی بند و بار و بی آبرو میخواندم که انگار اونا از یه کره ی دیگه اومدن و ما از کره ای پاک و نجیب هستیم.هیچوقت به این مسئله به این شکل فکر نکرده بودم که هر آن همچین خطری برای خودم هم هست.یعنی اصلا فکر نمیکردم به همین راحتی یه چنین عاقبتی گرفتار بشم.هرچند ناخواسته و بی تقصیر.
ساعت از ۲:۳۰ صبح هم گذشته بود.زار و درمانده نشسته بودم که چه باید بکنم....چطور میتونستم به روی خانواده ام نگاه کنم.اگه آقاجونم میفهمید فقط مرگ رو شایسته ی من میدونست و اگه مامانم متوجه میشد...
وای برمن حتی فکر کردن بهش هم برام سخت بود.نفسم از گریه بالا نمیومد.اشکان خیلی راحت و بیخیال در اتاقی به خواب رفته بود و هنوز همون لباس مهمونی رو به تن داشت.لحظه ای چنان از او متنفر شدم که میخواستم با دستام خفه اش کنم.
ولی تا همینجای کارهم به اندازه ی کافی بدبخت شده بودم.دیگه خون سگ به گردن گرفتن چاره ای برام نمیشد.باید از اون جا فرار میکردم ولی به کجا...؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#5 | Posted: 17 Oct 2013 20:37 | Edited By: shomal
فصل ۴
لحظه ای از ذهنم گذشت که دیگر به خانه نروم وقتی خانواده ام میفهمیدند خودشون بیرونم میکردند تازه اگر سرمو نمیبریدند...ولی باز با خودم فکر کردم که لزومی نداره اونا بفهمند چه به سرم اومده.دخترایی که من همیشه به چشم بد بهشون می نگریستم خیلی راحت در خانواده هاشون زندگی میکردند و اونا هم هیچوقت متوجه نمیشدند.نمونه ی اوا رو کم از همکلاسی هام نشنیده بودم.
حالا دیگه عزم و اراده ام برای برگشتن به خونه و کتمان هر آنچه فاجعه ی زندگیم میدانستم،راسخ شده بودم.فقط میموند عذر و بهونه ای که تا اون موقع بیرون از خونه موندنمو توجیه کنه که اون هم با وجودخانواده ی سرسختی که من داشتم در نهایت چند روزی تنبیه و دعوا در انتظارم بود...
با همین خیال نفسی به آسودگی کشیدم...فقط نمیدونستم چطور باید فرار کنم؟اگه در ها قفل بود چه باید میکردم؟!کفشهایم رو که گوشه ای افتاده بود به همراه کیف دستی ام برداشتم و خیلی آهسته طوری که حتی خودم هم صدای پامو نمیشنیدم و فقط صدای نفسهامو از همه چیز بلندتر بود از هال و سپس کریدور باریک گذشتم و خودمو به تراس خونه که با ۴پله به حیاط میرسید،رسوندم و با قدمهایی لرزان مسیر طولانی حیاط رو که با موزاییک سنگ فرش بود طی کردم.
در دلم دعادعا میکردم در حیاط قفل نباشه،از کنار اتومبیل اشکان که همچون تابوتی برام دهن کجی میکرد رد شدم.چنان با احتیاط قدم برمیداشتم انگار اشکان گوش تیز کرده بود که صدای قلب منو هم از داخل خونه بشنوه هر چند که خودم میدونستم با حالی که اونو دیشب دیده بودم هرگز نمیتونه بیدار بشه ولی ترس و احتمالات هیچ دلیل منطقی نمیپذیره.وقتی زنجیر در آهنی بزرگ رو کشیدم و در آهسته با صدای قرقر باز شد حکم پرنده ای رو داشتم که که بعد سالها راه فرار پیدا کرده باشه.نفسم از فرط خوشحالی که نه چون شادی با اون وضعیت هیچ مفهومی نداشت،شاید از فرط هیجان بالا نمیومد و با نیرویی مضاعف پاهای خسته و وامانده ام رو میکشوندم.
خیابان در اون وقت حسابی خلوت و تاریک بود انگار همه خوابیده بودند و دوباره اضطراب و وحشتی عمیق بر وجودم مستولی شد.نمیدونستم تو کدوم خیابون هستم.حسابی گنگ شده بودم حتی نمیدونستم به کدوم سمت باید حرکت کنم که از دور روشنایی اندکی توجه ام رو جلب کرد.با اینکه نمیدونستم چیست و کجاست با تمام وجود به سمتش پر کشیدم.حکم آهویی رو داشتم که از بیم جانش از دست یوزپلنگیپر قدرت میدود.
وقتی تقریبا نزدیک تابلوی نئون شدم،در حالیکه که به نفس نفس افتاده و دیوار رو تکیه گاهم کرده بودم،نوشته ی رو تابلوی رو خوندم"متل" و انگار امیدو زندگی دوباره ای بهم ارزانی شده بود به سختی از کنار دیوار قدم برمیداشتم تا کمی نفسم جابیاد.عرق پیونیمو گرفتم و آهسته وارد شدم.هنوز پاهایم میلرزید.مسئول اونجا که در حالت خواب و بیدار برنامه تلویزیون که فکرکنم راز بقا بود رو نگاه میکرد با لحن خشک و سردی گفت:
همه اتاق ها پرند.
در حالیکه سعی میکردم از لرزش صدام کم کنم گفتم:
سلام
متصدی،این بار به طرفم نگاهی انداخت و دوباره با همون لحن تلخ ولی با لهجه ی شیرین اصفهانی گفت:
سلام،خانم جان همه ی اتق ها پر هستند.اگر میخوای برو هتل میدون بعدی.
به زحمت زبونمو چرخوندم و گفتم:
اتاق نمیخوام فقط اگه ممکنه یه تاکسی برام خبر کنید. مرد نگاه اخم آلودی به سر تا پایم انداخت و گفت:
بریا کجا تاکسی میخوای؟نکنه نصفه شبی هوس گردش توی شهر رو کردی دختر جان...؟
نه حال و حوصله ی بحث رو داشتم نه وقتشو....گفتم:
میخوام برم خونمون.
آدرس رو گفتم و برای اینکه زودتر از زیر نگاه کنجکاو و بی اعتمادش راحت بشم به دروغ گفتم:
آخه دانشجو هستم و به خاطر خرابی اتوبوس این موقع بع اینجا رسیدم.
با اینکه احساس میکردم مرد اخمو حرفامو باور نکرده ولی محکم ادامه دادم:
لطا سریع یه تاکسی برام بگیرید.خانواده ام نگران هستند.
مرد نیم نگاهی پرسشگر به سر تا پایم انداخت و منو در اون لباسها که کاملا مشخص بود به رخت عروسی میخورد تا یه دانشجو،برانداز کرد و بعد شماره ی تاکسی تلفنی رو گرفت و بعد از گفنگویی رو بهم کرد و گفت:
تا ۵دقیقه دیگه میاد.میتونی همینجا منتظر بمونی.به صندلی پیشخوان اشاده کرد.نفس آسوده ای کشیدم.بی رمق تر از اون بودم که۵ دقیقه سر پا بمونم و روی صندلی ولو شدم.سرم مثل کیسه ای بزرگ و سنگین شده بود و خداروشکر میکردم که در اون وقت شب تونسته بودم به راحتی خیالی آسوده تاکسی گیربیارم ولی این دلخوشی با اندیشیدن بر اونچه بهم گذشته بود دوباره تبدیل به اندوه و وحشت شد.
۵دقیقه هم نشده بود که متصدی هتل گفت:
پاشو خانم.تاکسی اومد.
با نگاهم از او با همه ی بداخلاقی هایش تشکر کردم و خودمو به تاکسی رسوندم.بعد از سلام کوتاهی آدرسو گفتم و راننده بی هیچ سوالی اتومبیل رو به حرکت در آورد.فقط مونده بودم حالا به مامانم انا چی بگم...؟قلبم به شدت میکوبید و هر چه به محلمون نزدیکتر میشدیم اضطراب بیشتری وجودمو فرا میگرفت.
بالاخره تصمیم گرفتم دروغ بگویم ولی چه دروغی نمیدونستم اما مطمئن بودم هر چه بگویم باور میکنند.مامانم ساده تر از این حرفا بود که حرفمو باو رنکنه.یعنی در اصل اونقدر در تمام دوران زندگیم درست رفتار کرده بودم کخ حالا بهم اعتماد کامل داشت،هرچند که تا به حال سابقه نداشت هیچ وقت به جز ساعات مدرسه و کلاس هی غیر درسی ام از خونه بیرون برم حتی بادوستان صمیمی ام هم در محیط خارج مدرسه هیچ رابطه ای نداشتم.فریبا هم فقط یه بار به خونه ی ما اومده بود اون هم برای آماده شدن در امتحان زبان.
در همین افکار بودم که راننده ی خواب آلود تاکسی رو مقابل خونمون توقف کرد و سپس باگفتن خانم همین است درسته؟ منو از هپروت به دنیای واقعی دعوت کرد.
دنیایی که دوست داشتم بریا همیشه از اون فرار کنم.با گفتن چقدر میشه سریع درکیفمو باز کردم و بعد از پرداخت کرایه و تشکرپیاده شدم.
روبه روی در آهنی سفید رنگ حیاطمون ایستاده بودم ولی نمیدونستم چه کار باید بکنم،میترسیدم زنگ بزنم.همانطور که مستاصل ایستاده بودم در باز شد و مامان در حالیکه استرس و نگرانی از چهره اش هویدا بود گفت:
کجا بودی دختر؟نصفه عمر شدم!میدونی چند ساعته پشت این در نشستم تابیایی؟
چندبار تا سر خیابون اومدم و برگشتم؟اصلا میدونی ساعت چنده؟نصفه شبه!
هاج و واج نگاهش میکردم و مانده بودم حالا چه بگویم که اشکهایم بی اختیار جاری شد.مامان که مات نگاهم میکرد با نگرانی گفت:
چی شده دختر؟دزدیده بودنت؟تصادف کردی؟مادر بگو چه بلایی سرت اومده؟قلبم وایستاده.
من که کلمه ی تصادفو بین اون همه واژه می دزدیدم با گریه گفتم:
تو راه تصادف کردیم تا الان هم تو بیمارستان بیهوش بودم و تا به همو اومدم سریع تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم.میدونستم شماهم نگرانید.
مامان با محبت منو داخل چادر نخی گلدارش گرفت و با مهربانی بوسیدم وگفت:
حالا خدا رو شکر به خیر گذشت.داشتم از دلشوره میمردم.آخه چند بار بهت گفتم مادر جون این جشن تولدها و این جور جاها نرو چشمت میزنن...خوشگل و بر و رو داری.کافیه یکی بدچشم باشه..همین جوری میشه دیگه...!
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#6 | Posted: 17 Oct 2013 20:40
فصل ۵
بیچاره مامان خبر نداشت که هیچ چیز به خیر نگذشته بلکه شر هم پیش اومده.غافل از همه جا آهسته کنار گوشم گفت:
آقاجونت تمیدونه هنوز نیومدی...خوابه...یواش برو تو.
منو در آغوش پرآرامشش به اتاقم رشوند و دلواپسیشو با سوالهای پی در پی برطرف
کرد و در آخر گفت:
شام خوردی؟
سری تکان دادم و از شرمی که در وجودم فریاد میکشیدسرمو پایین انداختم.
مامان بعد از پرسیدن چند سوال که مثلا با ماشین فریبا بودیم یا دوست دیگرم،چراغ خواب رو خاموش کردو گفت:
بخواب که تا آقا جونت نفهمیده من هم برم بخابم.
و با حالت تاکیدی ادامه داد:
حق نداری بعد از این بریا رفتن به این طور مراسم ها خواهش و تمنا کنی.دیگه نمیتونم از دلشوره دق مرگ بشم تا تو بیایی...به این دوستات هم بگو دیگه حق ندارن پی گیرت بشن.
حرفشو زد و در تاریکی از اتاقم خارج شد.واقعا چقدرگوشه ی امن خانه ی پدر و مادر دلپذیره...هرچند که
از خودم خجالت زده بودم ولی همین که خونه دوباره پذیرایم بود بالاترین لطف خدا شامل حالم شده بود.
از فکر اینکه ساعاتی پیش چه برمن گذشته بو د در اوج آوارگی و بی پناهی پرسه میزدم،اشکهایم دوباره ججاری شد.خدارو شکر میکردم ولی در اعماق وجودم نمیدونستم با بلایی مه به سرم اومده چه کنم؟پتو رو برسرم کشیدم تا صدام بیرون نره و مدتها به حال خودم و درد بی درمان لاعلاجم زار زدم.نمیدونم چقدر طول کشید که از شدت بدبختی و درماندگی خواب چشمهایم رو ربود.صبح با صدای مامن که میگفت:
من میرم سبزی خوردن بگیرم.تو هم دیگه پاشو.
از خواب پریدم و برای لحظه ای تمام کابوس های شب قبل رو فراموش کرده و با خیالی راحت انگار نه انگار که اتفاقی افتاده برخاستم ولی وقتی چشمهای از گریه ورم کرده وقرمزم رو که باز نمیشد با کردم به یاد اونچه که به من گذشته بود افتادم.
باید مدتی از فریبا دوری میکردم تا مبادا جلوی مامانم حرفی بزنه که تصادفی در کار نبوده.دوست نداشتم پرده از رازم حتی پیش فریبا بردارم.اون که زیاد اشکان رو نمیشناخت و اون طور که میگفت اولین باری بود که در جمع اونا حاضر شده بود.
واگر هم اشکان حرفی بمیزد و رسوایم میکرد میتونستم به راحتی انکار کنم و همه رو زاییده ی فکر بیمارش بخونم.
فریبا اونقدر بهم اعتماد داشت که حرفای منو باور کنه.با این افکار نفس آسوده ای کشیدم و گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی فریبا رو گرفته و منتظر موندم ولی تلفن همراهش خاموش بود.
اون روزها هنوز همه موبایل نداشتن....ولی فریبا به برکت ثروت زیاد پدر و ماردش هم موبایل داشت و هم ماشین هرچند که من نه موبایل داشتم نه از رانندگی چیزی سر
در می آوردم.
وقتی برای بار دوم هم صدای خاموش است در گوشی پیچید شماره خونشونو گرفتم.هرچند بعید میدونستم فریبا دیشب از باغشون به خونه رفته باشه ولی از سر ناچاری شماره رو گرفتم و در نهایت خوشحالی بعد از چندین بوق مستمر خودش خواب آلود جواب داد.وقتی صدای منو شنید همون طور که خمیازه میکشد گفت:
تویی طلایه!دیشب راحت رسیدی؟
در حالی که با خودم میگفتم ای کاش واقعا این طور بود گفتم:
آره.فقط زنگ زدم بهت بگم مامانم به خاطر تاخیر دیشب خیلی حساس شده لطفا یه مدتی به خونه ی ما زنگ نزه.خودم باهات تماس میگیرم.
فریبا که معلوم بود از حرفهای من متحیر است گفت:
میخوای من خودم با مامانت صحبت کنم؟
ازتصورش هم ترسیده و گفتم:
نه نه اصلا....هیچ وقت این کارو نکن!الان خیلی عصبانیه.من خودم وقتی موضوع رو فراموش کرد بهت زنگ میزنم.شاید مدتی طول بکشه ولی برای اینکه دوباره با شنیدن صدای تو یاد مراسم تولد و تاخیر من نیفته باید یه مدت آفتابی نشی.در ضمن دوست ندارم این پسره که دیشب منو رسوند متوجه آرس یا شماره ی تلفنم بشه،بهش حرفی نزنی.
فریبا که با تعجب به حرفام گوش میداد گفت:
خب مگه خودش نرسوندت؟آدرس رو حتما بلده...
دستپاچه شده و گفتم:
نه...من وقتی فهمیدم پسر خیلی خوبی نیست چند تا خیابون پایین تر پیاده شدم.
فریبا که معلوم بود هنوز تو شوک حرفای منه با تعجب خاصی که در لحن صداش بود گفت:
اشکان پسر خیلی خوبی نیست؟
-آره....تورو خدا همه ی حرفام یادت بمونه و یه موقع کاری نکنی اوضاع خرابتر بشه.
فریبا که ساکت بود گفت:
نه...خیالت راحت...هرچی توبگی فقط زودتر بهم زنگ بزن دلم برات تنگ میشه...اصلا کاشکی تابستون نیومده بود و تو مدرسه همدیگه رو میدیدیم.
-من هم دلم برات تنگ میشه.حالا برو چون میترسم مامانم سر برسه.اون وقت بهم گیر میده.
فریبا با گفتن مواظب خودت باش خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشتم.
دوباره به ندیای فکر و خیالات وحشتناکی که از دیشب میهمان ذهنم شده بود فرو رفتم که با شنیدن صدای در از اون هپروت تلخ بیرون اومدم و به حموم رفتم...حتما مامان با دیدن اون چشمای پفی مشکوک میشد مخصوصا که دیشب چن بار پرسیده بود:
مادر جاییت درد نمیکنه؟چیزیت نشده؟اگه جایی از بدنت درد میکنه نباید از بیمارستان میومدی،باید زنگ میزدی ما خودمونو بهت برسونیم.مادر چرا بیهوش شدی؟ضربه ای به سرت خورده؟
خدارو شکر قصه ای رو که سر هم کردم باور کرده بود و به شکرانه سلامتی من میخواست صدقه بدهد و به آقاجونم گفته بود صبح یه مرغی یا خروسی بگیرد و خونش رو بریزد.این که آنها اینقدر بهم اطمینان داشتند فریب داده بودم عذاب وجدان گرفتم ولی خب چیکار میتونستم بکنم....
راهی جز رو آوردن به دروغ و کلک نداشتم.... مدتی از اون شب تلخ و سیاه گذشته بود.یک هفته ای که همه اعضای خانواده ام متوجه تغییر روحیه ی شدید من شده بودند.مرتب تو فکر بودم و گاهی ساعت ها به گوشه ای خیره میشدم و در افکارم هزاران بار از خودم میپرسیدم چرا کار به آنارسیده بود و هزاران بار خودمو نفرین میکردم که چرا اصلا بریا رفتن به اون مهمونی تلاش کرده بودم و بیشتر از همه چیز هم از دست اشکان شاکی بودم و ناله و نفرینش میکردم ولی انگار با این حرفها و افکار هیچ چیز قابل تغییر نبود و فقط حسرت عمیقی رو بر دلم می نشاند.از اون دختر بی دغدغه و آسوده خیال که همه فکر و ذکرش درس و مشق بود هیچ اثری باقی نمونده بود حتی وقتهایی که رها دختر خاله ام میومد تا با همدیگه مثل گذشته ساعتها به حرف زدن و درددل و جک گفتن وکلی کارهای دیگه می گذراندیم تنها باشیم هیچ حال و حوصله اش رو نداشتم و به طریقی سعی میکردم خودم باشم و تنهاییم.
مامان که کاملا متوجه تغییراتم شده بود فکر میکرد شرایط روحیم به خاطر ترس از تصادف به این شکل در اومده.چون میدونست ذاتا دختر نازک نارنجی و ترسویی هستم و خیلی نگرانم بود.

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#7 | Posted: 17 Oct 2013 20:41 | Edited By: shomal
فصل ۶
روز کنکور نزدیک بود ولی من هیچ تمایلی برای آماده سازی خودم نداشتم و لای هیچ کدام از کتابهای درسی و تست رو باز نکرده بودم.یعنی بر روی یک صفحه که بازمانده بود نگاه میکردم ولی نمیتونستم افکارم رو متمرکز کنم.درست مثل آدمهای افسرده هیچ انگیزه ای در وجودم نبود وفقط ترس مبهمی از آینده و سرنوشتم تمام وجودمو فراگرفته بود مخصوصا که آقاجونم هم برایم حد و حدودهای بیشتری در نظر گرفته بود و با اینکه خودم دیگر میلی به تنها بیرون رفتن نداشتم ولی آنطور که احساس میکردم بعد از شنیدن ماجرای آن شب اصلا بیرون رفتن رو برام قدغن کرده بود.

بالاخره آقاجونم آدم متعصبی بود و همین که فهمیده بود دخترش تا پاسی از شب رو به تنهایی بیرون از خانه گذرانده هرچند در بیمارستان،برایش قابل قبول نبود و فقط به علت احترامی که برای نجابت و اعتماد و اعتبار به دخترجوانش قائل بود رو در رو به مواخذه ام نپرداخته بود.

دلم خیلی گرفته بود و خودم رو سزاوار بدتر از این ها میدونستم.همیشه با خودم فکر میکردم اگر چنین بلایی سر هر دختری بیاد فقط کرگ میتونه همه چیزو درست کنه.ولی حالا که در اون موقعیت قرار گرفته بودم نمرده و زندگی هم روال عادی خودش رو در پیش داشت.

روز امتحان کنکور که قبل آن واقعه ی نحس آنقدر برایش لحظه شماری می کردم هم فرا رسید.در این مدت هیچ خبری از هیچ کدوم از دوستانم به خصوص فریبا نگرفته بودم چون احساس میکردم هیچ حرفی برای گفتن ندارم.حتی دوست نداشتم برای امتحان بروم.ولی از جهتی اگر نمیرفتم باید هزاران دلیل برای توجیه عملم میگفتم که من حوصله ی حرف های معمولی رو هم نداشتم چه برسه به پاسخگویی برای همچین کاری.

وقتی دفترچه ی مربوط به آزمون رو رو به رویم گذاشتند در تنم نیرویی که اون رو ورق بزنم هم نداشتم و به همین خاطر بی هیچ فکری برگه ی پاسخگویی به سوالات رو مقابلم گذاشتم و برای اینکه خالی نمونه با مداد سیاه بعضی از خونه های اونو سیاه کردم و زمانی که بغض گلومو فشرد قطره اشکی به خاطر آینده ی تباه شده ام که میتونست خیلی خوب پیش بره روی برگه چکید و من در اوج استیصال و درماندگی سرمو روی ممیسز گذاشتم و شروع به گریه ای اهسته و مظلومانه کردم.از همون گریه هایی که شبها زیر پتو تا سپیده دم ادامه داشت و خودم به حال خودم دل میسوزوندم.


متاسفانه با اینکه زیاد در هیچ جمعی حاضر نمیشدم ولی سر و کله ی خواستگاران رنگارنگ پیدا شده بود و همین موضوع بیشتر آشفته ام میکرد.از اینکه بخوام باکسی ازدواج کنم و کوس رسواییم به گوش خانواده امبرسد،داشتم دیوانه میشدم.از خواب وخوراک افتاده و به شکل چشمگیری وزن کم کرده بودم و بیچاره مادر ساده ام فکر میکرد به خاطر سانحه ی تصادفم و همچنین بیش از حد درس خواندنمبریا کنکور به آن حالت در آمدم و مرتب آبمیوه و هر چیزی که فکر میکرد بهم نیرو میده یه دستم میداد و میگفت:

مادر بخور قوت بگیری.

بالاخره روز اعلام نتایج کنکور هم رسید و من که میدونستم چه نتظارمو میکه هشوروحالی برای گرفتن نتایج نداشتم.البته بهتره بگم در خانواده ام این چیزها زیاد مهم نبود.مخصوصا میدونستم آقا جونم در اعماق قلبش زیاد هم دوست نداره دخترش وارد دانشگاه بشه و ادامه تحصیل بده و با اینکه به دختر باوقار و متینش اطمینان داشت ولی می گفت:

چون طلایه دختر خیلی نجیب و محجوبیه راضی شدم که برای دانشگاه البته تو شهرخودمون اقدام کنه والا به عقیده ی من درس زیادی خوندن برای دخترها که آخر سر هم باید به وظایف مهمتری مثل شوهر داری و بچه داری و رسیدگی به امور خونه برسن واجب نیست و چه بهتر که دختر تا هنوز چشم و گوشش بسته است بره زیر پرو بال شوهرش.

خلاصه این طرز فکر آقاجونم بود ولی بیچاره انگار از اونچه بدش میومد به سرش اومده و خبر نداشت اون دختر چشم و گوش بسته که حرفشو میزد حالا از همون ناحیه چشم و گوش بسته بودن ضربه خورده بود.

با این حال روز اعلام نتایج وقتی رها که تقریبا هم سن و سال من بود روزنامه گرفت و از این که خودش در شهر دوری قبول شده غمگین بود وللی بیشتر از اون قبول نشدن براش عجیب و غیر قابل باور بود.طوری که به صراحت گفت:

صد در صد اشتباه شده.تو باید پیگیر بشی و بخوای نتایج رو دوباره بررسی کنن.

رها بیشتر از هرکس شاهد تلاشهای من برای قبولی در کنکور بود.ولی وقتی دید حرفهایش کوچکترین حس پیگیری و کنکاشی رو د رمن ایجاد نمیکنه او هم سکوت کرد و تازه انگار آن زمان بود که متوجه تفاوت های عمیق شخصیتی من شده بود.من که اصلا مردود شدن برام مهم نبود طبق روزهای قبل صبح تا شب تو اتاقم مینشستم و فقط وقتهایی که مامانم کار خونه رو بهم محول میکرد به اون میرسیدم ولی اونقدر خاموش بی صدا که انگار در این دنیا هیچ چیز نمیتونه منو از اون حصار سکوت و از اون رخوت و پوچی بیرون بکشه.نگاه های نگران مامانو نسبت به خودم حس میکردم ولی داغونتر از اونی بودم که بتونم دلداریش بدم و نگرانی ها و دلواپسی هاش رو برطرف کنم.

دو سه هفته به همین منوال گذشت و تازه اون زمان بود که آه از نهادم براومد و به اوج حماقتم پی بردم چون آقا جونم به مامان گفته بود حالا که نتیجه ای تو کنکور نگرفتم بهتره از بین خواستگارای خوبم یک رو انتخاب کنم.تا اونجایی که متوجه شده بودم مامان از رفتارای عجیب و غریب اخیرم برای آقاجون گفته و ابراز نگرانی کرده و آقاجونم هم انگارتنها راه چاره رو تو ازدواج من و تغییر زندگی و شرایط روحیم دونسته بود که مصرا تاکید داشت جواب مثبت رو نسبت به یکی از خواستگارها از طرف من بگیره.

همین مسئله باعث شده بود اون روزا به شدت بی قرارتر و پرتشویش تر از قبل در هر زمانی که تنها میشدم گریه کنم.اوهام شبانه هم بیشتربه اون کابوس واقعی دامن میزد و هر چی سعی میکردم به هر طریقی دل مامانو به رحم بیارم فایده نداشتم و در بد مخمصه ای گیر کرده بودم.از این که باز هم کم عقلی و حماقت کرده بودم و حداقل تو کتکور قبول نشده بودم تا بلکه به بهانه ی اون تا چند سال از ازدواج سر باز بزنم به شدت از خودم شاکی بودم.هرچند که در خانواده ی من به خاطر درس خوندن هم عقیده نداشتند که دختر دم بختشون ازدواج نکنه ولی خب بالاخره فرصتی برام فراهم میشد و اوضاع بهتر از حالا که هیچ راه گریزی نداشتم بود.

یه وقتهایی از این همه سادگی و خنگی خودم حرصم میگرفت و میخواستم برای همیشه از دست خودم راحت بشم ولی اونقدر دین و ایمان داشتم که به همچین تصمیمایی همل نکنم.این افکار جورواجور لحظه ای رهام نمیکرد چون میدونستم بالاخره کسی پیدا میشه که هیچ ایرادی نمیتونم ازش بگیرم و آبروم میره و حالا روزی که اون همه از رسیدنش میترسیدم رسیده بود ونمیدونستم چه کار باید بکنم!
خانواده ی اردوان بسیار معتبر و خوش نام بودند.مادر او هم که یک دل نه صد دل مرا پسندیده بود و فکر میکرد بهترین عروس دنیا رو برای پسرش انتخاب کرده.خود اردوانه هم که گفتم هیچ جای حرف نداشت و وصف محبوبیتش در همه ی روزنامه ها و مجله ها پیچیده بود.روزهایی که بازیش به طور مستقیم پخش میشد اطرافیان چنان اونو تشویق میکردند که انگار بالاترین مسند مملکتیو داره و جزو بهترین هاست و حالا من نمیتونستم مثل بقیه خواستگارانم عذری برای اون بیارم و ردش کنم.پس فقط میموند همون نقشه که این بار به جای اون که بریا جواب کردن خواستگارم به پای مامانم بیفتم و هزار و یک دلیل بی ربط بگییرم و به طریقی از خود خواستگارم خواهش میکنم که جواب منفیشو به خانواده ابلاغ کنه تا خانواده ام مدتی دست از سرم بردارند.
برای اجرای نقشه ام به سراغ لباس های مامان بزرگم رفتم.مادر مادریم سلطان خانم،هرچند هفته یکبار مهمان خانه ی یکی از فرزندانش بود و چون نمیتونست تنها زندگی کنه خیلی سال پیش خونه بزرگشو فروخته و به هرکدوم از بچه هاش حق الارثشونو دادهو نابقی رو برای خودش تو بانک گذاشته تا با سود بانکی اون که رقم قابل توجهی هم بود زندگی کنه...
هر چند که با زندگی تو خونه ی بچه هاش چندان خرجی نداشت و اکثر مبلغ دریافتی اش خرج هدایایی برای عروس و دامادها و بیشتر نوه هایش میگرفت،میشد و یا برای سفرهای زیارتی که به اصراربچه هاش میرفت و همچنین خدایی نکرده اگر بیمار بود خرج هزینه های پزشکی و درمانیش میکرد.
میدونستم مامان یزرگ سلطان همیشه چند دست از لباس هایش رو در کمد داخل صندوقچه ی زیبای قدیمی که فکر کنم حالا دیگه حکم عتیقه داشت میگذاشت.از غفلت مامان که داشت میوه و شیرینی ها رو با دقت و وسواس خاص خودش می چید استفاده کردم و یک پیراهن گل و گشاد رو که به رنگ قهوه ای روشن بود و روی اون برگ های زرد و آجری از همون طرح هایی که مخصوص سن و سال مامان بزرگ بود رو انتخاب کردم و یکی از چادر های بته جقه ایش رو هم از زیر پیراهن دور تادور کمرم پیچیدم تا حسابی چاق به نظر برسم و همچنین روسری بلند و چادر نسبتا ضخیمی رو هم طوری به سر کردم که فقط نوک دماغم پیدا باشه.
حالا دیگه هیچ کجای اندام و صورتم که بخواد نظر خواستگار محترم رو جلب کنه و از تقاضا و خواهش من برای صرف نظر کردن از این عروس خانم پوشیده استقبال نکنه مشخص نبود و با خیال آسوده منتظر رسیدن مهمون ها شدم.
بعد از دقایقی که چندان هم طول نکشید،پیدایشان شد.صدای سلام و احوال پرسی ها رو میشنیدمو سپس حول و هوش هوا و پیرامون مسائل دیگر کشیده شد و من دیگه حواسم اونجا نبود و فقط در افکارم حرفایی رو که آماده کرده بودم تا به اردوان بگم رو مرور میکردم.
قصد داشتم با انگشتی که در دهانم میگذارم کمی صدامو تغییر بدم و سپس بگویم"من الان به هیچ وجه قصد ازدواج ندارم و تصمیم دارم درسم رو بخونم و به درجات بالا برسم و برم سرکار.و برای خودم استقلال داشته باشم.ولی انگار مادر شما خیلی به این وصلت اصرار دارن و متاسفانه از اونایی که نمیتونم رو حرف بزرگترام حرفی بزنم ازتون خواهش میکنم شما از جانب خودتون بگید منو نپسندیدید."
اگه هم راضی نشد و قبول نکرد که مخالفتش رو به راحتی به فرنگیس خانم بگه به پاهاش بیفتم و بهش بگم برای شما دختر خوب زیاده اصلا من شما رو دوست ندارم و کس دیگه ای رو دوست دارم.اصلا چطور میخوای با دختری که یه نفر دیگه رو دوست داره ازدواج کنی...؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#8 | Posted: 17 Oct 2013 20:44
فصل ۷
خلاصه با خودم فکر میکردم آنقدر اصرا میکنم تا بیخیال من بشه و بگه که به دردش نمیخورم.حتی خودمو آماده کرده بودم که با اشک و گریه خواسته مو بهش بقبولونم.
نمیدونم چقدر در افکارم غرق شده بودم که مامان صدام زد تا چای هایی رو که با دقت ریخته بودم ببرم.
قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام میکوبید و نفسم بالا نمیومد.تو این مدت خواستگار زیاد اومده بود ولی این دفعه خیلی فرق میکرد.از تصمیمی که گرفته بودم میترسیدم و عرق سردی روی صورتم نشسته بود.
بارویی که من میخواستم بگیرمحمل سینی چای خیلی سخت بود ولی به زحمت گره ی محکمی به روسریم زدم و بعد چادر رو هم به حد افراطی جلو آوردم و با یه نگاه به جداره ی فلزی سماور که قل قل میکرد و حالا حکم آینه رو برام داشت از زیر چادر به سختی چهره ی پوشیدمو برانداز کردم و سینی رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.
لحظه ای نگاهم متوجه مامان که از طرز چادر سر کردن من تعجب کرده بود و با حرص گوشه ی لبش رو
[b]میگزید،شدم که با اخمی غلیظ منو نظاره میکرد و معلوم نبود تصمیم داره بعد از خروج این مهمونای عزیز چقدر مواخذه ام کنه.وای آقا جونم چندان حواسش به این مسائل نبود و پدر اردوان هم لابد پیش خودش فکر میکرد همسرش چه عروس محجبه و با کمالاتی برای پسرش در نظر گرفته کاملا" خرسند نشون میداد.
و اما داماد....!اردوان معروف که سرشو پایین انداخته و ساکت بود حتی نیم نگاهی هم بهم نینداخت و خیالمو تا حدی داحت کرد.فرنگیس خانم با گشاده رویی چاییشو برداشت وگفت:
به به دختر گلم....آفرین به این همه نجابت...آفرین به این متانت و وقار...آدم حظ میکنه...
با این که از شنیدن کلمه ی نجابت حالم منقلب شده بود ولی ممنون آرامی که فقط خودم شنیدم، گفتم و در قسمتی که اردوان چندان دید نداشته باشه قرار گرفتم.
فرنگیس خانم همونطور که در حال تعریف و تمجید بود وچنان اغراق آمیز از نهایت پاکی و خانمی من سخن در داده بود لحظه ای داشتم فراموش میکردم چه دسته گلی به آب دادم و چقدر او ساده است که به صرف یک حجاب عالی



؟!؟!؟!؟ منو همون دختر آفتاب و مهتاب ندیده میخوند....ولی وقتی منو دختری خطاب کرد که سر سفره ی پدر و مادر بزرگ شده وخیال آدم از عفت و پاکدامنیش راحته بیشتر از اینکه با آبروی آقاجونم بازی کرده بودم عذاب وجدان داشتم با شنیدن این حرفا نیشتری به قلبم فرو میکردن که میسوخت و نمیتونستم خودمو ببخشم...هرچند که تقصیرم فقط سر به هوایی و بی عقلیم بود نه چیز دیگه ای...
افکارم دوباره به جاهایی کشیده بود که از درون داغم میکرد و در هپروتی عمیق که این روزا مقصد و مبدا افکار متناقضم بود دست و پا میزدم.وقتی به خودم اومدم که این بار فرنگیس خانم از آقاجونم اجازه خواسته بود به همراه اردوان برای صحبت داخل اتاق بشیم.
راستش حالم اصلا مساعد نبود ومیترسیدم زیر اون روسری وچادر از شدت گرما غش کنم،داغی صورتم رو کاملا حس میکردم.حتما قرمز هم شده بودم ولی خوشبختانه معلوم نبود.زمانی که فرنگیس خانم با حالت مودبانه ای گفت:
عروس عزیزم،میدونم خیلی دختر مجبه و با اصالتی هستی ولی یه خورده دست و دلبازی کن تا خیال پسرم از انتخابم راحت بشه.
باز هم قلبم تکــــــــون خورد ولی فقط چشم آهسته ای گفتم و در مقابل نگاه نگران مامان بلند شدم و اردوان هم با اون قامت کشیده و هیکل چهارشونه ی مردونه که توی تلویزیون به اون خوبی به نظر نمیرسید دنبالم راه افتاد.آهسته قدم برمیداشتم و بار سنگینی رو شونه هام بود که قرار بود تا دقایقی دیگه رو زمین بذارم وتردید داشتم ولی انگار اردوان خیلی عجول بود که حتی زودتر از من بی تعارف داخل همون اتاقی که راهنماییش کرده بودم شتافت و خیلی راحت بعد از ورود من در اتاق رو تا اونجایی که امکان داشت بست
با این که از این کارش متعجب شده بودم چون خواستگارای قبلیم هیچ کدوم به خودشون اجازه نمیدادن به در اتاق دست بزنن!در سکوت اونو که به نر آشفته میومد نگاه کردم...
از زیر چادرم به سختی میتونستم تماشایش کنم ولی کاملا" تشویش و اضطربای رو که تو چشمای سیاهش نشسته بود میدیدم و حس میکردم.حتی برای لحظه ای فراموش کرده بودم چه حرفایی رو آماده کردم.اردوان اجزای صورتشو منقبض کرد و با حالت خاصی شروع بع صحبت کرد.جاخوردم.توقع داشتم مثل بقیه یه کم تامل کنه و بعد از تعارفات معمو در این مجالس از حاشیه شروع و بعد اصل صحبت رو بگه
ولی اردوان بی هیچ حاشیه و مقدمه ای یکراست رفت سر اصل مطلب و با لحنی که معلوم بود خشم و عصبانیتشو کنترل میکنه گفت:
ببین خانم،من نمیدونم مادر بنده از چی شما خوشش اومده و به من گفته در هر صورتی باید با شما ازدواج کنم وگرنه باید قید خانواده و همه چیزمو بزنم و یه عمر هم ناله و نفرین مامان و بابام پشت سرم باشه یعنی عاقم کنن....و دوباره ادامه داد:
ولی من میخوام به صراحت به شما بگم که بنده برعکس خانواده ام از این تیپ دخترا نه تنها خوشم نمیاد بلکه بیزارم و نفرت دارم...ولی نمیدونم چرا این مامان من نمیخواد حرفمو بفهمه و هی حرف خودشو میرنه.الان هم اومدم همینو بگم.من شو ما به درد هم نمیخوریم.
احساس میکردم هر لحظه از اون همه محکم ادا کردن جملات فکش خورد میشهبشه....با غیظ دندوناشو بهم سائید و گفت:
راستش من خودم دوست دختر دارم.اصلا بهتره بگم نامزدمه.شماهم باید عاقل باشی وسرنوشت و زندگیت رو به خاطر من خراب نکنی.میدونم مامانم از شما بله رو گرفته و با خیال راحت پا بیخ گردن من گذاشته که همین دختر خوبه.
اردوان که حلالا دیگه بلند شده بود و در طول اتاق قدم های عصبی میزد،ادامه داد:
خوب میدونم که توی دلت قند آب کردی که یکی مثل من اومده خواستگاریت و با این حرفای من هم هیچ نمیخوای عقب نشینی کنی ولی محض اطلاعتون باید بگم من مرد زندگی شما نیستم و به اندازه ی تموم موهای سرم دوست دخترایی دارم که اگه من هم بیخیالشون بشم اونا دست از سرم برنمیدارن


دیگه باید اینقدر سطح شعورت به این مسائل برسه که بهمی چی میگم.آخرش هم باید این نکته رو بگم که بهتره خودت بری و بهشون بگی دلم نمیخواد زن همچین مردی بشم.چه میدونم از جانب خودت یه بهونه بیار و منصرفشون کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.این رو هم بدون که باید یه عمر تنها زندگی کنی چون شاید من به زور خانواده ام باهات ازدواج کنم ولی هیچ وقت حتی حاضر نیستم نیم نگاهی بهت بندازم،تو هم نباید جز این از من توقعی داشته باشی.گفتم که من اصلا قصد ازدواج ندارم و این خانواده ام هستن که گیر دادن چون تو شهر غریبم تنهام حتما باید ازدواج کنم.اما من اصلا تو شرایط این کارها نیستم و اگر هم بودم مطمئن باش انتخابم امثال تو نبود.سعی کن بفهمی ولی اگه حماقت کنی و به امید این که بعدا" همه چیز درست میشه خودتو عقب نکشی به خواسته ات میرسی و با خوشحالی میری همه جا پز میدی که فلانی اومده منو گرفته ولی اینو مطمئن باش این موضوع فقط و فقط در حد یه پز برات میمونه چون من نمیتونم تعهدی بهت داشته باشم پس بیخودی به خاطر این حرفای مسخره و عشق و عاشقی بچه گونه ی یه طرفه با آینده و زندگی خودت بازی نکن.دختر جون آب پاکی رو به هر شکلی شده بریز روی دست پدر و مادرت.من به تنهایی نمیتونم کاری کنم یعنی اصلا اونا به من حق انتخاب ندادن.
با حالت کلافه و خنده داری اضافه کرد:
یکی غش میکنه و اون یکی عاقم میکنه!چه میدونم گفتن حتما باید با شما ازدواج کنم.
در نهایت درماندگی روی صندلی ولو شد و سرشو بین دستاش گرفت و بعد از کمی مکث گفت:
من نظرمو گفتم.بهتره یقین داشته باشی که بلوف نزدم و اگه نخوای راهتو بکشی و بری،بد سرنوشتی در انتظارته.باید حسرت یه شب داشتن شوهرتو توی خواب ببینی.حالا دیگه خود دانی در ضمن این مطلب رو دوباره تاکید میکنم که فراموشت نشه من از زن هایی مثل تو که فکر میکنن دنیا فقط خلاصه شده توی این ادا و اطوارای ظاهری و و این قبیل مسخره بازی ها بیزارم و از دخترای راحت و اجتماعی که خودشونو اسیر هیچ قید و بندی نیکنن خوشم میاد.یعنی دنیای حرفه ای به این سمت رفته که بعید میدونم شما اصلا منظور منو فهمیده باشید.بگذریم.الان من میرم بیرون و هیچ حرفی هم روی کلام حاجی اینا نمیزنم ولی امیدوارم شما تمام حرفای منو ضبط کرده باشی و خوب فکر کنی بعد جواب بدی در غیر این صورت منتظر چیزهایی که گفتم باش.اصلا هم فکر نکن میتونی بعد از عروسی به نفع خودت یا به واسطه ی خانواده ام کاری کنی چون قراره تهران زندگی کنی و صدات به گوش کسی نمیرسه یعنی مهم هم نیست برسه.فوقش یه درسی هم برای پدر و مادرم و همه ی پدر و نادرایی میشه که به زور بچشونو گرفتار نکنن.طلاقت میدم عین آب خوردن...
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#9 | Posted: 17 Oct 2013 20:46 | Edited By: shomal
فصل ۸
در حالی که گوشه ی لبشو با ناراحتی میحوید با غرور کاذبی که در نگاه و کلامش مشهود بود ادامه داد:
وا... ما دیده بودیم به زور دختر شوهر میدن ولی ندیده بودیم به زور برای پسرشون زن بگیرن!
بعد در کمال بی ادبی بی اون که نظری از من بخواد و یا اصلا منو هم داخل آدم حساب کنه و بگه حرف آخر یا چه میدونم اولت چیه؟گفت:
دختر جون با آینده ات بازی نکن.
با خشم از اتاق خارج شد و منو حیرت زده و مچاله به جا گذاشت.هیچ وقت فکر نمیکردم بعضی از کسایی مه وجهه ی عالی دارن و در بین مردم تا اون حد محبوب هستن،از لحاظ اخلاقی و شخصیتی تا این حد در سطح پایینی باشن که به شکل مشمئز کننده ای خودخواهی و غرور تو وجودشون بیداد کنه وطوری از بالا به همه نگاه کنن که انگار جایگاه و طبقه ی اونا با بقیه متفاوته.با این که خودم از اول قصد داشتم بهش جواب منفی بدم و با التماس و عجز و لابه اونو از ازدواج با خودم منصرف کنم ولی آن قدر غرور وجودمو لگد مال کرد که حالم به شدت منقلب شده بود.چقدر زشت حرف میزد.دوست داشتم سرش فریاد بزنم و بگم فکر کردی چه تحفه ای هستی.من حالم از امثال تو بهم میخوره و هرگز هم قصد نداشتم بهت جواب مثبت بدم.ولی راستش کورسوی امیدی به قلبم تابیده بود.خدا همیشه هوای بنده هاشو با تدبیری بی نقص داشت و اون لحظه هم من خدا رو به طور ملموس حس کردم...آری...!این بهترین گزینه بود.


اگر آن طور که با جدیت میگفت من قبول کنم و زنش بشم نمیخواست منو به عنوان همسر بپذیره و حتی نیم نگاهی هم بهم نمینداخت،دیگه هیچ مشکلی نمیموند.خوب میدونستم بالاخره باید به یکی از خواستگارانم جواب مثبت بدم.هرچند به تعویق مینداختم ولی دیر و زود داشت و سوخت و سوز نداشت.
اگه من خواستگاری اردوان رو فبول میکردم و نهایتا بعد مدتی از اون جدا میشدم و دیگه هیچ سوالی برای کسی نمیموند و من یه زن مطلقه محسوب میشدم.
با این افکار که مثل برق از ذهنم جهید نفس راحتی کشیدم و در حالی که هنوز میترسیدم مبادا اردوان با جواب مثبت من تهدیداشو عملی نکنه ولی تصمیممو گرفتم.دوباره پرنده ی خیالم به دوردستها رفته بود که خانواده ی اردوان قصد رفتن کردن.فرنگیس خانم به سراغم اومد.پیشونیمو بوسید و گفت:
من فردا زنگ میزنم تا جواب عروس قشنگم رو بگیرم.
سرو صورتم رو که هنوز ردپایتوهین های اردوان روی اون مونده بود دوباره بوسید و ادامه داد:
انشالله که خوشبخت باشی.
وقتی خداحافظی کردن و رفتن،مامان با اخم و ترشرویی وارد شد.من تصمیم نهاییمو گرفته بودم و قصد داشتم خودمو از اون مخمصه ای که گرفتار شده بودم با افکار و دید مسخره اردوان نجات بدم چون لیاقتش همین بود که زنش یکی مثل من دست خورده باشه



و با اون طرز فکش منم دیگه یه سر سوزن عذاب وجداننداشتم.با اون نخوت پوچی که وجودشو گرفته بود مستحق بدتر از اینا بود.من اونو نردبان رهایی و رسیدن به راحتی میدیدم که با حضورش همه چیز رو به شکلی برام درست میکرد و نجاتم میداد.
به همین خاطر در مقابل مامان که رنجش ونگرانی چهره اش را در بر گرفته بود،سکوت کردم و او گفت:
دختر خجالت نکشیدی؟این ادا و اطوارا چی بود از خودت در آوردی؟!اون چه قیافه ای بود که برای خودت درست کرده بودی؟ببینم دیگه چه عیب و ایرادی روی این پسره میخوای بذاری...؟به خدا من که دیگه روم نمیشه حرفای تورو به آقاجونت برسونم.خودت برو هرچی ایراد خواستی رو پسر مردم بذار.اگه قبول نکرد به خودت مربوطه تا جوابشو بدی.
من که در سکوت مامانمو تماشا میکردم،اومدم وسط حرفش و درنهایت آسودگی گفتم:
ولی مامان جون من که حرفی ندارم و موافقم پسر خوبی بود.
مامانم که یه لحظه به گوشای خودش شک کرده بود با نگاهی متعجب منو برانداز کرد و بعد در حالی که منو در آغوش میکشید با خوشحالی گفت:
آفرین دختر قشنگم.....میدونستم بخت به این خوبی رو از دست نمیدی.الهی قربونت برم.دیگه از این خواستگار بهتر نمیتونستی پیدا کنی.
به افکار ساده لوحانه ی مامانم که فقط ظاهر امر رو دیده بود و خبر از حرفای نامربوط و وقیحانه ی اردوان نداشت افسوس خوردم اما چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم.مامان که هول شده بود و میخواست زودتر خبر سر و سامان گرفن دخترشو برای همسرش ببره....با گفتن"مادر الهی مبارکت باشه...انشالله خوشبخت و غاقبت به خیر شی"برای چندمین بار منو بوسید و از اتاق خارج شد.هرگز فکر نمیکردم مامانم تا این حد از رضایت من برای ازدواج خوشحال بشه.ولی انگار این اواخر واقعا فکر کرده بود دخترش حسابی مشکل روحی و روانی پیدا کرده که تا این حد خشنود شد.
فرنگیس خانم بعد از شنیدن جواب مثبت ما انگشتری رو برای نشون کردن من هوراه با قواره ای پارچه و شیرینی آورد و با بهانه هایی که فقط من میدونستم علت اصلیش چیه گفت که اردوان نتونسته خودش بیاد و همه چیز رو به علت مشغله کاری سپرده به مادرش.حتی تاریخ عقد و عروسی رو هم تعیین کردن تا اردوان خودشو برسونه.
این رفتارای اردوان خیلی غیر معقول بود ولی مامان اینا به پای نجابت ذاتی اش گذاشته بودن که قبل از محرمیت نخواسته همسرشو ببینه و من هم که از اصل موضوع باخبر بودم هیچ نمیگفتم و حتی خداروشکر میکردم چون نمیخواستم اردوان به طور واضح منو ببینه.میترسیدم از تصمیمش برگرده و اون وقت همه چیز خراب بشه.
خلاصه در مدت یک ماه فرنگیس خانم دست و دلبازانه همه ی خریدهای مربوط به عروسی رو به همراه من و مادرم انجام داد.موقع خرید لباس عروس پوشیده ترین رو انتخاب کرده بودم همراه با تور ضخیمی که مامان چندان رضایت نداشت و می گفت:
عروسی که مختلط نیست این چیزا چیه انتخاب میکنی...؟
ولی من کار خودمو کرده و چادر گلدار سفید ضخیمی رو هم خریدم.همه ی خریدامون از آیینه و شمعدان گرفته تا حلقه های ساده ای که هر چه فرنگیس خانم اصرار کرد یه جفت ازمدلای دیگه که چشمگیرتر هم بود انتخاب کنم قبول نکردم.چون میدونستم من و اردوان اون حلقه رو فقط یه شب استفاده خواهیم کرد نه بیشتر،انجام شد....بدون حضور داماد.
از لحاظ جهیزیه هم که مادرش گفته بود همه چیز به حد عالی و کفایت در منزل تهران اردوان مهیاست و قرارنبود ما وسیله ای تهیه کنیم...
هرچی به روز تعیین شده ی عقد و عروسی نزدیک میشدیم دلشوره و استرسم بیشتر میشد ولی همه چیز رو سپرده بودم به خدا.مدتها بر سر سجاده مینشستم و با راز و نیاز از خدایم میخواستم که خودش همه چیز رو به خیر و خوشی بگذرونه و آبروی من و خانواده مو حفط کنه.
شب قبل از عروسی آن قدر خوابهای آشفته و عجیب و غریب دیدم که اصلا خوابم نبرد.از فکر اینکه اردوان بر سر حرفاش نمونه و فرنگیس خانم اون همه اعتماد به نفس و اطمینانی رو که به من داشت بر آب ببینه،قلبم میخواست بایتد مخصوصا که اردوان هم منتظر چنین چیزی بود تا مادرش رو به استیضاح بگیره و بگه بفرمایید این هم دختری که دم از نجابت میزد.
اونقدر افکار مشوش و درهم و برهمی داشتم که از درون داغون شده بودم ولی سعی میکردم ظاهرمو حفظ کنم چون نمیخواستم مامانو رو بیشتر از این نگران کنم به همین خاطر وقتی برای اصلاح ابرو به همراه چندین نفر از خانواده ی خودم و اردوان به آرایشگاه رفتیمبا اینکه اصلا آرام و قرار نداشتم ولی هر طور بود خودمو بیخیال نشون دادم.
فرنگیس خانم که در این مدت مرتب میگفت "اردوان بچه م تمرین داره یا در اردوست"و یا صدها دلیل دیگه برای موجه کردن حضور نداشتنای پسرش،ولی این بار با نهایت شادی گفت:
قربونت برم اردوان هم دیشب خودشو رسونده.بیچاره بچه م قرار بود زودتر بیاد ولی امان از دست این شغل که یه ساعتم وقتت برای خودت نیست و به قول حاجی اگه این مسئولین باشگاهشو ول کنن برای مراسم عروسی بازیکنا هم نمیخوان رضایت بدن اینا بیان سر وقت زندگیشون،ولی بالاخره حاجی با هزار ترفند از وسط مسابقات اردوان رو کشیده بود بیرون.نمیگن جونون مردم عروس چشم انتظار داره به خدا اگه دست من بود،دیگه نمیذاشتم به این حرفه اش ادامه بده.چه فایده داره هیچ وقت مال خودش نیست.
خوب میدونستم اردوان خودش دوست نداشته زودتر بیاد و همه ی اینا عذر و بهانه ی غیر موجهی بود که برای پدر و مادرش آورده،هیچ نگفتم ولی با خودم می اندیشیدم اگر چنین مشکلی نداشتم هیچ وقت راضی نمیشدم به چنین آدمی هرچند محبوب در اجتماع برای ازدواج حتی فکر کنم چه برسه به اینکه جواب مثبتنم بدم.
فرنگیس خانم که فکر میکرد من به خاطر نبود اردوان در این مدت دلگیرم گفت:
خب حالا که اردوان خودشو رسونده دیگه خوشحال باش.
بعد دست بند طلای بسیار سنگین و زیبایی رو به دستم بست و به خانم آرایشگر که بساط و لوازم کارشو آماده میکرد گفت:
بسم الله مهری انم ببینم عروس گلمو چیکار میکنی...؟
مهری خانم با خنده گفت:
دستم خوبه....انشالله سفید بخت بشه.
مهری خانم کارشو شروع کرد ولی با هر حرکت دستش درد خفیفی به صورتم مینشست.هرچند که این درد با دردی که به قلبم نشسته بود قابل مقایسه نبود.بعد از دقایقی بالاخره کار اصلاح به پایان رسید.
مامانم و فرنگیس خانم اونقدر شاد بودن که قابل توصیف نبود و منم برای حفظ ظاهر به همه لبخند میزدم و اطرافیانم برام آرزوی خوشبختی میکردن و به فرنگیس خانم تبریک میگفتن که چنین عروس زیبارویی نصیبش شده.
جاری کوچک فرنگیس خانم که زن فوق العاده خوش پوش و شیکی بود و انگار این آرایشگاه هم پیشنهاد او بوده چون به قول فرنگیس خانم اکثر وقتشو در آرایشگاه ها سپری میکرد،گفت:
فرنگیس جون چنین لعبتی رو از کجا گیر آوردی...؟یکی هم برای بنیامین من پیدا کن.خودت که میدونی پسر منم از جمال و کمال هیچ چیز کم نداره فقط مثل اردوان تو مشهور نیست.از مال و منال هم که خودت میدونی صولتی هیچ مذایقه ای براش نداره.
به قول مامان داشت یه جوری تو فامیل و نزدیکان پیشاپیش اعلام میکرد یعنی ما آمادگی عروس دار شدن رو داریم.در عالم خودم بودم و بی هیچ توجهی به حرفاشون نقشه میکشیدم چطور رفتار کنم که داماد عزیز نتونه عروشو خوب ببینه.راستش میترسیدم همه چیز اونطور که من فکر میکردم پیش نره و اردوان مثل دفعه ی قبل که دیده بودمش رفتار نکنه و اخلاق و طرز فکرش عوض شده باشه،حسابی دلم آشوب بود.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#10 | Posted: 18 Oct 2013 16:50
فصل ۹
بعد از چند ساعتی بالاخره کار مهری خانم پایان گرفت.وقتی لباسمو پوشیدم و مقابل آیینه قدی ایستادم،یه لحظه همه چیو فراموش کردم و به عروسی که در لباس سفید مثل فرشته ها ده بو خیره موندم با اینکه مهری خانم حرفمو گوش کرد و خیلی ملایم آرایشم کرده بود ولی اونقدر زیبا شده بودم که همه چیز رو از یاد برده بودم.کاش این اتفاقات شوم نیفتاده بود و من هم مثل بقیه دخترا با سری بلند منتظر همسرم میموندم البته نه کسی مثل اردوان و در نهایت عشق و پاکی پا به زندگی جدیدم میگذاشتم ولی افسوس که چنین چیزی ممکن نبود و من باید سرافکنده از همسرم فرار میکردم.با این افکار هالهی ازغم بر چهره ی عروس زیبا ولی نادم تو آیینه نشست و من در نهایت نا امیدی منتظر ورود مادر و فرنگیس خانم بودم مهری خانم هم رفته بود ازشون رونما بگیره و بعد به داخل اتاق مخصوص عروس دعوتشون کنه.
وقتی مامان و فرنگیس خانم به همراه مهری خانم که معلوم بود انعام درشتی هم دریافت کرده وارد شدن
به وضوح نهایت خوشحالی رو در نگاه و چشمهای هرجفتشون دیدم.فرنگیس خانم که لبش از تعریف و تمجید بسته نمیشد سریع به مهری خانم گفت:
برو اسپند دود کن.
مامان در حالی که منو در آغوش میکشید و گوشه ی چشمش قطره اشکی خودنمایی میکرد،گفت:
یه تیکه ماه شدی عزیز دلم.الهی که به حق خانم فاطمه زهرا(س) سفید بخت بشی.
فرنگیس خانم همونطور که وسط آرایشگاه بشکن میزد و قری به کمرش میداد و منو در آغوش کشید،بوسید و گفت:
اردوان از دیدن عروس خوشگلش پس نیفته خوبه.آخه بچه ام هنوز یه دل سیر زن قشنگشو ندیده.
بعد رو به مامانم که حالا اشک شوق در چشمانش میرقصید کرد و گفت:
درست نمیگم سیما جون؟!
مامان اشکاشو با دستمال پاک کرد و گفت:
خداکنه بختشون با هم جفت باشه و برامون چندتا کاکل زری بیارن.
فرنگیس خانم که با این حرف مامان خوشحالیش بیشتر شده بود و اسپندی رو که شاگرد مهری خانم دود کرده بود آورد و دور سرم چرخوند و برای خودش شعر بادا بادا مبارک بادا رو خوند و خندید.
قرار بود اردوان ساعت۳ به دنبالم بیاد برای مراسم عقد همه به همراه عاقد منتظر بودن ولی اردوان هنوز نیومده بود و نمیدونستم وقتی هم بیاد چه برخوردی خواهد داشت.اوهمه ی حرفاشو در روز خواستگاری زده بود و اتمام حجت کرده بود.از اون شب به بعد نه دیده بودمش و نه حتی تلفنی صحبت کرده بودم ولی مامان و بقیه فکر میکردن حداقل تلفنی در ارتباط بودیم به همین خاطر حسابی دلشوره داشتم و مرتب در طول سالن آرایشگاه قدم میزدم و از نگرانی نه میتونستم غذایی رو که مامان اینا گرفته بودن بخورم و نه هیچ چیز دیگه که بالاخره فرنگیس خانم از پله ها دوتا یکی پایین اومد و با خوشحالی گفت:
داماد هم اومد.
با شنیدنش نفس راحتی کشیدموچادر ضخیممو به دست مهری خانم دادم و گفتم:
طوری رو سرم بنداز که اصلا معلوم نباشم.
مهری خانم سعی میکرد چادر رو طوری بندازه که موهام خراب نشه و مدام تکرار میکرد:
مواظب آرایشت باش.چادر سنگین تر از این پپیدا نکردی این که همه ی موهاتو خراب میکنه.
من که قصد و نیتم چیز دیگه ای بود،گفتم:
اینطوری راحت ترم.
فرنگیس خانم که از پیدا کردن چنین عروس محجبه ای به خود میبالید با کشیدن کل و ریختن نقل منو بدرقه کرد و مامان هم که از افراط من تو حجاب متحیر مونده بود چیزی نگفت و به همراه فرنگیس خانم مشغول کل کشیدن و پرتاب نقل شد.
خانم های عکاس و فیلمبردار با دیدنم به طرفم اومدن و گفتن:
عروس خانم این طور که به نظر میرسه جناب داماد چندان قصد همکاری با گروه ما رو ندارن.به خدا ما صدبار قسم و آیه خوردیم خیالتون از بابت پخش فیلم راحت باشه.اگه این فیلم جایی پخش شد اصلا از ما سکایت کنین.ولی انگار آدمای معروف خیلی میترسن!عروس خانم حداقل شما برای فیلم عروسیتون هم که شده کمی با ما همکاری کنید.
من که فرصت رو غنیمت شمرده بودم سرم رو به حالت ناچاری تکان دادم و گفتم:
چی بگم...همسرم خیلی حساسه.اصلا شما بیشتر از مهمونا فیلم و عکس بگیرید و زیاد هم برای گرفتن عکس و فیلم از ما اصرار نکنید چون امکان داره یه دفعه عصبانی بشه.آخه باهام قید کرده اگه عکاس و فیلمبردار به عروسی بیاد یه لحظه هم نباید حجابمو بردارم.
خانمای عکاس و فیلم بردار نگاهی از سر ناچاری به همدیگه کردن و گفتن:
میل خودتونه ولی اینجوری که نمیشه.
آهسته گفتم:
تو رو به خدا کاری نکنید شب عروسیمون تلخ بشه.آقای صولتی روی این مسائل حساسه.این هم که اجازه داده فیلمی داشته باشیم با اصرار من بوده وگرنه اصلا نمیخواست از مراسم فیلم بگیره.
خانمای جوان که اخماشون در هم گره خورده بود گفتند:
ما به خاطر خودتون میگیم.نمیخوایم خدایی نکرده باعث ناراحتی و عروس و داماد بشیم.
بعد درحالی که بهم فرمان حرکت میدادن از پله ها بالا رفتم.خدا میدونه اون لحظه چقدر از برخورد اردوان در مقابل دیگران میترسیدم ولی همین که اومده بود یعنی به این ازدواج صوری رضایت داده و اگه میخواست حرکت غیرمعقول و ناجوری جلوی بقیه انجام بده اصلا نمیومد.
از دیدن اردوان د رکت و شلوار با اون شکل و ظاهر زیبا برای لحظه ای دلم غنج رفت.چه داماد برازنده ای بود با این که اخماش در هم گره خورده و سعی میکرد حتی نیم نگاهی هم به من که سرتا پا پوشیده د رچادر بود نندازه ولی من اونو سیر نگاه کردم و در دلم هزاران بار خودمو لعن و نفرین کردم که چرا سرنوشتم باید این گونه میشد.
به گفته ی فیلم بردار اردوان به اکراه از ماشین پیاده شد و دسته گلی رو که خیلی هم بی سلیقه انتخاب شده بود به دستم داد و در اتومبیل رو که گل زده شده بود باز کرد و بی آنکه کمکی برای سوار شدنم با اون لباس پف دار بکنه به سمت دیگه رفت و سریع سوار شد.
خانمای فیلم بردار که حساب کار دستشون اومده بود دیگه هیچ نگفتند و با بی تفاوتی شانه ای بالا انداختند یعنی خودتون خواستید.یکی از اونا در صندلی عقب ماشین عروس جای گرفت و دیگری هم سوار اتومبیل مخصوص خودشون شد و با دست به اردوان علامت حرکت داد.در بین راه من و اردوان هیچ کلامی نگفتیم.خانم فیلم بردای هم که د راتومبیل ما نشسته بود کمی فیلم گرفت و وقتی که گفت:
عروس خانم لطفا دستتون رو بذارید رو دست آقای داماد تا....
اردوان چنان فریادی کشید که کلامش رو نیمه تموم رها کرد،گفت:
من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد.
دختر بیچاره کم مونده بود سکته کنه.هرچند که من هم حال و روز بهتری نداشتم و نزدیک بود اشکام سرازیر بشه ولی مگه نه اینکه من خودم چنین چیزی میخواستم پس باید خوشحال هم میشدم و ناراحتی و غم برای چی بود...بغضم رو فرو دادم و سکوت کردم.خانم فیلم بردار گفت:
آقای صولتی چند بار باید بگم خیالتون راحت باشه.این فیلم هیچ جا درز نمکینه.البته حق هم دارید سواستفاده بعضی از همکاران باعث شده که شما نتونید به ما اعتماد کنید ولی اوقاتتون رو تلخ نکنید.ماهم کمتر فیلم میگیریم.
در برابر گفته های اون خانم نه من کل امی گفتم و ن هاردوان و فقط اردوان به حالت دفعه ی قبل که هنگام عصبانیت گوشه ی لبشو میگزید دنده رو با غیظ عوض کرد و با سرعت وحشتناکی تا در منزل پدریش راند.
مراسم عروسی قرار بود منزل اونا برگزار بشه.تمام حیاط چراغونی شده و میز و صندلی ها رو به شکل سنتی آرایش داده بودن و میوه و شیرینی های تازه رو بر بروی دیس های چهارگوش چیده بودن.صدای خواننده ی ارکستر که مشغول خوندن بود میومد و زمانی که متوجه رسیدن ماشن عروس شد گفت:
به یمن و افتخار حضور عروس و داماد کف مرتب.
مهمونا در حالیکه دست میزدند به استقبالمون اومدند.بوی اسپند تمام فضارو پرکرده بود و با بیردن سر گوسفند جلوی پامون همگی وارد خونه ی بزرگ و قدیمی حاج آقا صولتی شدیم.در این مدت کوتاه که مثلا نامزد بودیم دو سه بار یبه خونه شون اومده بودم.اون قدر فضا داشت که مراسم عقد و عروسی اونجا برگزار بشه.هرچند برای من اصلا مهم نبود این مراسم به چه شکل پایان بگیرد.فقط تو دلم صلوات میفرستادم که همه چیز به خیر تموم بشه.
وارد اتاقی که سفره ی عقد رو خیلی شیک چیده بودن،شدیم.اردوان به قدری عصبی بود که من هر لحظه میترسیدم مراسم رو به هم بریزه و بره ولی خدا رو شکر روی صندلی که مخصوص ما گذاشته بودن نشست و چندتا از دخترای اقوام و همچنین رها دختر خاله ام هم مشغول ساییدن قند بر سرمون شد.فرنگیس خانم هم با کیسه ای مملو از جعبه های طلا کنارمونایستاده بود.مامان هم به تبعیت از اون با جعبه های مشابه در اونجا حضور داشت.آقا جون و حاج آقا صولتی به همراه چند تن از بزرگترای خانواده به ترتیب دو طرف عاقدی که پیرمردی نورانی بود،ایستاده بودند.احساس میکردم هیچ چیز جز صدای بلند قلبم رو نمیشنوم.همه چیز در هیاهوی غریبی فرو رفته بود و از شدت ترس نفسم بالا نمیومد.نمیدونم و نمیدونستم اون لحظه که میگفتند هر دعایی مستجاب میشه چه بر زبان بیارم.فقط از خدا خواستم هر چه به صلاحم هست همون رو مقدر کنه.
در همین افکار بودم که رها سقلمه ای به پهلوم و آهسته گفت:
طلایه پس چرا ساکتی؟دفعه ی سومه که میپرسه.
من که هاج و واجاز زیر پارچه ی ضخیم چاردم اطراف رو نگاه میکردم مونده بودم چه کنم که عاقد گفت:
عروس خانم بنده وکیلم؟
در نهایت اضطراب و استرس فقط گفتم:
بله!
و همه شروع به کف زدن و کل کشیدن کردن و بعد بقیه ی مراسم که هیچ از اون نفهمیدم جز دیدن اخمای در هم اردوان که با نهایت حرص اوراق رو امضا میکرد.
بعد از دقایقی آقایون به حیاط رفتن و فرنگیس خانم هم همه ی خانمها رو بیرون کرد و جعبه ی محملی رو که باقی مانده ی اون همه کادویی بود که دقایقی پیش بهمون اهدا کردن بودن به دست اردوان داد و گفت:
اردوان جان رونمای عروس قشنگت رو بده و صورتش رو نگاه کن.
و خودش هم از اتاق با اون کفش های پاشنه بلند که انگار چندان تحمل وزن زیادشو نداشت خارج شد.شاید اگه بگم در اون لحظه به سر حد مرگ ترسیده بودم گزاف نگفتم.طوری که به ××××××که افتاده بودم و سعی میکردم اردوان متوجه نشه.اردوان وقتی که مطمئن شد اتاق خالی شده و کسی نیست یه دفعه مثل یه گوله ی آتشی منفجر شد و به سرعت از جاش بلند شد و جعبه ای که مادرش گفته بود به عنوان رونما به من تقدیم کنه محکم به سمتم پرتاب کرد و با حر ص فریاد زد:
خیالت راحت شد؟مگه نگفته بودم نمیخوامت.واقعا برات متاسفم.فکر نمیکردم این قدر حقیر و سبک باشی.حالم ازت بهم میخوره.دختره ی رقت انگیز نفهم!
لگدی به قسمتی از سفره ی عقد زد وگفت:چیه؟فکر کردی دروغ گفتم و باهات شوخی کردم؟نه عروس خانم حالا وقتی مجبور شدی مثل سگ تنها بمون میفهمی حرف گوش نکردن چه عواقبی داره و وقتی اردوان حرفی میزنه یعنی چی؟فکر کردی از سادگی مامان من سواستفاده کردی و خودت رو غالبم کردی چی عایدت میشه؟گفته باشم هر فکر مزخرفی کردی کورخوندی.در ضمن تا چند ساعت دیگه مجبوری راه بیفتیم بریم تهران.من کار و زندگی دارم و بیخود منو کشوندی این جا.هرچند همچین بیخودی هم نیست.حداقل هر روز مامانم زنگ نمیزنه پاشو بیا برات زن بگیرم.زن میخواست که گرفتم ولی تو اینو بفهم و برای خودت هجی کن تو اونور خط و من این ور خط.حق هیچ اعتراضی هم نداری.
با حالت تاکیدی اضافه کرد:
اگه بشنوم به کسی مخصوصا مادرم چیزی گفتی اون موقع است که قید آبرو و هرچی که فکرشو بکنی میزنم و طلاقت میدم.شیرفهم شدی؟
سپس در حالی که با خشم دستی داخل موهای پرپشت سیاهش میکشید ادامه داد:
بعد از شام حرکت میکنیم به بقیه بگو برای خودشون برنامه نچینن.
و با همون حالت عصبی از اتاق بیرون رفت.قلبم مثال گنجشکی زخمی که شلاق باران امانش رو بریده بود درون سینه ام میکوبید.غرورم اون قدر له و لورده شده بود که اگه عقل مانع نمیشد همون لحظه بلند میشدم و همه چیزمو بهم میریختم و اونو که در نظر مهمونا بت بود طوری که همه ی دخترای فامی و آشنا به حالم غبطه میخوردن و هر کدوم به نحوی میگفتن خوش به حام شده با دستای خودم میشکستم و چنان تفی به شخصیت و وجود و عنوان دهن پرکن اردوان صولتی میکردم که هیچ وقت تا آخر عمرش فراموش نکنه. ولی آخه همه چیز همون طور که من میخواستم پیش رفته بود پس چرا این همه بهم خورده و غمگین بودم.دلم اونقدر شکسته شده بود که حتی لبخند تصنعی هم به لبانم نمینشست.با این حال نفس عمیقی کشیدم تا آتش تحقیری رو که درون م شعله ور بود خاموش کنه.و سعی کردم در دل به خود نوید بدم همه چیز عالی شکل گرفته.چادرم رو در آوردم و تور رو بالا زدم و جعبه شوت شده وسط سفره رو برداشتم.جواهر زیبای کبود رنگ دو که بی شباهت به قلب کبود شده ام نبود به گردنم آویختم تا کسی متوجه ذلت و خواری که نصیبم شده بود نشه و در رو برای ورود بقیه گشودم.
نمیدونم اون لحظات رو که داماد حتی یک بارهم تا آخر مراسم سراغم نگرفت و موقع خوردن شام هم به بهانه ی این که خانمها معذب میشن نیومد چگونه سپری کردم.اما انگار زیاد برای بقیه مهم نبود و در نظرشون عادی بود که جشن عروسی و رفتار یک فوتبالیست متفاوت از بقیه دامادها باشه که هیچ سوالی نمیکردن و سراغی هم از داماد اخمو نمیگرفتن.
رها دختر خاله ام میگفت:
همون بهتر که داماد زیاد تو سالت خانم ها نیاد یه موقع کسی ازتون عکس و فیلمی میگیره و پخش میکنه.اون موقع مایه ی درد سرتون میشه.
من هم که اصلا در اون عالم نبودم هرچی همه میگفتن تایید میکردم و فقط به خودم دلداری میدادم که بالاخره تا چند ساعت دیگه از همه ی اون نگاه های ابلهانه که بعضی حسادت به خاطر موقعیتم و بعضی حسرت به خاطر اقبالم بود،میگریختم.با این که نمیدونستم در تهران چه چیزی در انتظارمه ولی با رفتارای اردوان تا اون لحظه دیگه مطمئن شده بودم که کاری به کارم نخواهد داشت و نقشه ام تمام و کمال در حال اجرا بود.
به فرنگیس خانم و مامان گفته بودم که اردوان خیال داره آخر شب به سمت تهران حرکت کنه،اونا هم با اینکه دوست داشتن عروس و داماد شب اول زندگی مشترکشون رو نزد اونا بمونه اما قبول کردن.فرنگیس خانم گفت:
من به همه گفتم که فردا برای مراسم پاتختی بیان ولی خب حالا که اردوان گفته اشکال نداره.میترسم شاکی بشه.عزیزم تو هم چیز نگو.
انگار بنده خدا جرات هیچ اعتراضی رو نداشت و همین که پسرش طبق سلیقه ی او زن گرفته بود براش کفایت میکرد.فرنگیس خانم برای توجیه این عمل پسرش رو به مامان ادامه داد/ک
بچه ام به خاطر فشار کارش ناراحته.آخه باید عروسش رئ بذاره بره سر تمرین اون هم به این زودی.خب هرکی باشه ناراحت میشه.
مامان ساده ی من هم بهش دلداری میداد و میگفت:
خودتو ناراحت نکن.دیگه تو تهران مشکلی ندارن و همیشه پیش همدیگه هستن.
همگی تا سر بزرگ راه عروس و داماد به ظاهر خوشبخت رو بدرقه کردن.آقاجونم در حالی که سفارش دخترشو میکرد منو به دست اردوان سپرد و همچنین سند زمینی رو که به عنوان جهیزیه برام گرفته بودن به دستم داد و در گوشم سفارش کرد که زن خوبی برای همسرم باشم و اونا در تربیتم روسفید کنم.
فرنگیس خانم هم نوبتی من و اردوان رو در آغوش میکشید و اشک میریخت و چنان گفت:
دیگه خیالم ازت راحت شد و تو اون شهرغریب تنها نیستی.
که من دلم به حالش سوخت که چه بازی از ما دونفر خورده و خبر نداره.
خلاص بعد از کلی اشک و زاری از پدر و مادرهامون که منقلب بودن جداشدیم و خودم رو اول به خدا و بعد به تقدیرسپردم و در کنار اردوان که حالا چهره اش بی تفاوت و مات شده بود جای گرفتم و برای اون که هر وقت با اون تنها میشدم شروع به تحقیرم میکرد خودمو به خواب زدم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چون خیالم دیگه از بابت همه چیز راحت شده بود و حتم داشتم که این داماد همچنان بدعنق با سرعتی سرسام آور میراند و قصد هیچ ملاطفت و سازشی نداه،از شدت خستگی و ضعف بنیه و همچنین سکوت ماشین به خواب عمیقی که دیر زمانی بود حسرت اون رو داشتم،فرو رفتم

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites