تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#91 | Posted: 14 Nov 2013 03:42
طلایه ۱۵

.جدا این ضرب المثل مصداق زندگی من بوده،می دونی اون شب وقتی تو رو توی خونه ی خودم دیدم پیش خودم گفتم"آخه خدا این چه دهن کجی بهم کردی؟!مثلا م یخواستی بگی چیَمی خواتسی بگی خیلی بچه ایَخیلی عجولیَخیلی نادونیَدیگه ادم شو یاد بگیر که هر چی صلاحت باشه خودم می ذارم جلو پات."
می دونی طلایه از اون ساعت به بعد یک حس به خصوصی دارم احساس می کنم خدا کنارم ایستاده و نگاهم می کنه و بدجوری منو زیر نظر گرفته،اون رروز تو شمال وقتی با کوروش حرف می زدم با این که متوجه بودم اون هم حال و روز خوبی نداره ولی حسابی از بازی روزگار تعجب کرده بود.راستش من نمی تونستم یعنی قدرت نداشتم به همه چیز اعتراف کنم،اگر کوروش تشویقم نمی کرد شاید باز هم صبر می کردم،ولی کوروش بهم امید داد که تو هم دوستم داری و یه چیزهایی برای مطمئن شدن از عشقت بهم گفت که وقتی فکر کردم دیدم بی راه هم نی گه،یه جورهایی خیالم راحتش د و قوت قلب گرفتم که همه چیز رو بهت بگم،حالا طلایه درست فکر کردم؟تو رو خدا بگو،حالا همه ی فکر من شده یه سوال که طلایه هم بهم علاقه داره یانه؟راستش امروز داشتم می مردم وقتی فهمیدم می خوای بری خونه ی این دختره،آخه شک نمداشتم داداشش هم اونجاست،باور کن تنها امیدم به این بود که بهش بگی شوهرم همه چیز رو فهمیده حالا هم تصمیم قطعی اش زندگی با منه،حتی اگر بهش هیچ علاقه ای نداشته باشم تا بلکه برن سراغ کارشون.
اردوان که ماشین را گوشه ای از خیابان پارک کرد و به من نگاه کرد.گفت:
-بهش گفتی؟!
سرم را پایین انداختم و گفتم:
-اره گفتمَاصلا وقتی فهمید دیگه خونشون نرفتیم.
اردوان که معولوم بود خیلی خوحال شده،گفت:
-وای خدا جون قربونت بشم چقدر دعا کردم که به حرف هایی که گفته بودی عمل نکنی.
خندیدم و گفتم:
-شانس اوردی شیدا دختر فهمیده و با شعورو منطقی هستش والا به من بود....
وسط حرفم آمد و گفت:
-می دونم خانمی خوشگل من،زن حرف گوش کنی هستش،مطمئن بودم که بهت گفتم همه چیز رو بهش بگو تو هم می گی.
با شیطنت گفتم:
-خب،همه چیز رو گفتم،چه ربطی به این حرف ها داره؟همه منتظرند تصمیم نهایی رو بگیرم،فعلا همه چیز منتفی شده.
اردوان اخمی کرد و با شیطنت گفت:
-ایراد تو اینه که فکر کردی همه چیز بستگی به تو داره ولی خبر نداری اینجا همه کاره من هستم.
بعد با خنده ماشین را روشن کرد و گفت:
-حالا شام چی میل دار؟
-نمی دونم،هر چی خودت دوست داری.
کمی فکر کرد و گفت:
-از غذاهای ایتالیایی خوشت می یاد؟
من که تا به حال چنین غذاهیی نخورده بودم و فقط شنیده بودم خیلی خوبه گفتم:
-آره خیلی.
اردوان هم با خوشحالی گفت:
-پس الان می برمت یه جایی که کیف کنی.
***
آن شب برعکس همیشه هیچ حرفی از گلاره و نامزد جون گفتن های من پیش نیامد. فقط اردوان از عشقش بهم که هر لحظه بیشتر می شود، می گفت. این که هر کدام از لباس ها چقدر بهم می آمده و اردوان عاشق زنی با چنین اندامی بوده، وقتی اردوان ازم تعریف می کرد، مثل دختر ترشیده ها می رفتم تو آسمان ها و کلی ذوق می کردم، طوری که حتی دوست نداشتم با آوردن اسم گلاره شب مان را خراب کنم، فقط مانده بودم چرا گلاره به موبایل اردوان زنگ نمی زند، یعنی باز هم گوشی شو از دسترس خارج کرده بود. با این که نمی دانستم، ولی ترجیح می دادم که نپرسم.
وقتی به خانه رسیدیم، بعد از تشکر به خاطر حسن سلیقه اش، به سمت آسانسور رفتم. اردوان هم انگار پذیرفته بود باید شرایط را قبول کند، فقط لحظه ی آخر ماتم زده به من نگاه کرد و توی گوشم آهسته گفت:
- دلم برات تنگ می شه.
با خنده گفتم:
- مگه کجا می رم، همین جا هستم.
- برای من یه دنیا فاصله است.
خندیدم و گفتم:
- فردا ناهار چی دوست داری؟
اردوان نگاه عاشقانه ای بهم کرد و گفت:
- فردا یعنی ناهار می یای پیش هم بخوریم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- نه، نه، قرارداد یه چیز دیگه است.
اردوان با اخم گفت:
- آهان، به نظر من چون همین چند روز به طور کامل تعطیل هستم، بریم یه جا تو جاجرود می شناسم، ماهی های خوشمزه ای داره، اصلاً فردا ناهار میهمان خودم، کنار رودخانه هم هست، می چسبه.
من خنده ام گرفته بود که به خاطر این که پیشم باشد این پیشنهاد را می دهد.
- اصلاً لازم نکرده، تو می خوای از قرارداد فرار کنی.
اردوان ملتمسانه گفت:
- نه به خدا، فقط گفتم آخه همین یک روز اختیارم دست خودمه، بریم بیرون.
چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:
- این دفعه هم باشه، ولی بعدش باید طبق قرارداد عمل کنی.
اردوان با خنده گفت:
- برو بابا ! قرارداد، قرارداد.
- پس این طور، همه چیز را به شوخی گرفتی، من فردا جایی نمی یام. زود باش غذایی رو هم که می خوای بگو بفرستم پایین.
اردوان که شاکی شده بود، گفت:
- نه، نه، به خدا شوخی کردم، خواستم ببینم جوش می یاری چه شکلی می شی که دیدم، باشه هر چی تو بگی، اصلاً قرارداد از این محکم تر وجود نداره.
و با خنده دوباره گفت:
- ماشاا... فور واردت یعنی همون حمله ات هم قویه !

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#92 | Posted: 14 Nov 2013 03:44
طلایه ۱۵

با خنده گفتم:
- باشه، فردا می بینمت.
و دکمه ی آسانسور را زدم. آن روز به جاجرود رفتیم و از آن به بعد هر روز و شب هر وقت که اردوان می توانست با همدیگر بیرون می رفتیم. از خرید برای خانه که اردوان می گفت آرزوشو داره بگیر تا سینما که مجبور بودیم ساعت های خیلی خلوت آن هم در شرایطی که حتی در فضای سر پوشیده، اردوان عینک بزرگ دودی می زد و طوری کلاه می گذاشت که کسی متوجه اش نشود.
دو هفته به همین شکل گذشت، با این که می خواستم در این مدت طبق قرارداد، کمتر همدیگر را ببینیم، ولی مرتب پیش هم بودیم و ناهار یا شام هم اگر توی خانه بودیم با همدیگر می خوردیم. فقط تعجبم از این بود که گلاره چرا پیدایش نیست، همه حواسم به تلفن های اردوان بود، حتی یک وقت هایی که اردوان می رفت حمام یا نبود، شماره

های موبایلش را چک می کردم، هیچ خبری از گلاره نبود، دوست داشتم از اردوان بپرسم کارِ گلاره به کجا کشید ولی می ترسیدم، نمی دانم چرا اردوان هم هیچ اشاره ای به او نمی کرد. می خواستم خیالم راحت بشود و بعد به شکلی همه چیز را از اول تا آخر برایش اعتراف کنم، ولی باز هم می ترسیدم، هر چی هم به پایان مهلت یک ماهه نزدیک می
شدیم، ترس بیشتری وجودم را می گرفت، به شکلی که این اواخر اصلاً شب ها خواب نداشتم و خیلی وقت ها آن قدر قهوه می خوردم و نسکافه و تا صبح فکر می کردم که زیر چشم هایم گود افتاده بود. اردوان هم بی اهمیت به این حرف

ها، تو چشم هایش می خواندم چقدر خوشحال است که وقتِ من رو به اتمام است. البته او همه چیز را به شکل یک بازی مسخره می دید و طوری حرف می زد، انگار دارم برایش ناز می کنم. این کارِ من هم خیلی بچه گانه بود و فقط به خاطر این که روی حرف من حرف نیاورده باشد، راضی شد یک ماه بهم وقت بده، و الّا از اول تا آخر، من همسر قانونیش بودم. اصلاً یک وقت هایی طوری حرف می زد، انگار من به هر بهانه ای بخواهم ازش جدا بشوم، ازم شکایت می کند. همین رفتارها و حرف هایش بیشتر من را می ترساند. حتی یک شب وقتی می خواستم بروم بالا، گفت:
- طلایه، چه لزومی داره به این بازی مسخره ادامه بدیم، بیا پیش من بمون.
آن شب حالش با همه ی شب ها متفاوت بود و اصلاً بیشتر ابراز علاقه می کرد، می خواستم بگویم هنوز جریان گلاره معلوم نشده، ولی می دانستم با گلاره یک جورهایی بهم زده و اگر حرفی بزنم فقط دهنش را باز کردم و شاید به همین یک ماه هم دیگر رضایت ندهد و بگوید اگر مشکل تو گلاره بود که دیگر حل شده و دیگر فرصتی برای مقدمه چینی و این که حرفم را مزه مزه کنم و در یک شرایط خوب و مساعد بگویم، نداشته باشم. پس گفتم:
- باید سر قولت بمانی.
سریع بالا رفتم. اصلاً از آن شب به بعد بود که خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم و حسابی بهم ریخته بودم و مرتب ذهنم درگیر بود، به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. تمام وقت به این فکر بودم که کِی و کجا، همه چیز را بگویم. در این مدت حتی حوصله ی شیدا و آینده نگری هاشو نداشتم، نه نهال و نه مریم، حتی جواب تلفن هاشون را هم خیلی سَرسَری و با بهانه های مختلف تمام می کردم. دوست داشتم از کوروش نتیجه ی نهایی رابطه ی گلاره و اردوان را بپرسم، ولی می ترسیدم اردوان شاکی بشه، چون یک وقت هایی تو حرف هایش هر گونه تماس با کوروش را ممنوع می دانست و یک جورهایی می گفت:
- بالاخره کوروش عاشقت بوده، شاید مقصر هم نبوده ولی این احساس رو نمی شه نادیده گرفت.
خودم هم نمی دانستم چِم شده، از یک طرف اگر اردوان با گلاره برای همیشه تمام کرده باشد، حسابی خوشحال بودم، ولی از یک طرف هم چون این موضوع پایان همه ی بهانه هایم بود، قدری ناراحت بودم، تا این که یک روز ظهر وقتی از رستوران دنجی که اردوان و خیلی دوست های دیگرش که ترس از شُهرت و خبرنگاران و این گونه مسائل داشتند، می رفتند، بیرون آمدیم، هنوز به ماشین نرسیده بودیم و تا اردوان خواست قفل ها را باز کند، گلاره که سر تا پایش از خشم می لرزید و صورتش دیگر کاملاً قرمز شده بود، رو به رویمان ظاهر شد. من که انگار جن دیدم، چنان ترسیده بودم و دست و پامو گم کرده بودم که نفسم بالا نمی آمد، ولی اردوان انگار نه انگار، خیلی محکم کنارم ایستاده بود که گلاره حسابی نزدیکم شد و با یک حرکت، دستش را بالا برد و چنان کشیده ای به صورتم زد که تا خواستم واکنشی نشان بدهم، بی اختیار اشک هایم روان شد، گلاره با لحن خیلی زشتی گفت:
- آشغال دهاتی، حالا نامزد منو می دزدی.
و رو به اردوان که رنگ چهره اش از خشم، ارغوانی شده بود و اگر دو دستی محکم نگهش نمی داشتم، معلوم نبود چه بلایی سر گلاره می آورد، گفت:
- به خاطر این اُمُل کثیف، اون دروغ ها رو تحویلم دادی؟ من احمق رو بگو که چرندیاتت رو باور کردم که زنت واقعاً خودش رو بهت تحمیل کرده و یه توله سگ تو راه داره و مجبوری باهاش بمونی و زندگی کنی، نگو آقا خیلی راحت زن داره، نامزد می کنه، یک دوست دختر هم می گیره !
و یک لگد به ماشین اردوان زد و با حرص گفت:
- اردوان خان، حالا می دونم چه آبرویی ازت ببرم، می دونی که چقدر خبرنگارا و خیلی های دیگه دنبال عکس ها و خبرهای دست اول هستن، یک کاری می کنم از زندگی سیر بشی و همه ی کثافت کاری هات، رو بشه.
رو به من گفت:
- تو رو هم ادب می کنم.
و با حرص، نگاه پر از کینه ای بهم انداخت و رفت. من که اصلاً نفهمیده بودم، گلاره کِی آمد و کِی رفت، فقط از شدت لرز، روی صندلی ماشین اردوان ولو شدم که اردوان گفت:
- من برم سراغ این دختره ی دیوونه، کار دستم نده.
و مضطرب، سریع به سمتی که گلاره رفته بود، دوید. قلبم به شدت می زد، انگار واقعاً من و اردوان بهش خیانت کردیم. بیچاره اردوان اگر خودش را می کُشت هم گلاره باورش نمی شد که زنش من بودم، ولی خُب اردوان زرنگ تر از این حرف ها بود، همان طور که چنین دروغ بزرگی که به عقل جن هم نمی رسید به گلاره گفته بود که به خاطر زنش که حالا دارد بچه دار می شود، ترکش می کند، ولی اردوان چه حرف بدی پشت سر من زده بود. دوست نداشتم حتی مصلحتی هم منو پیش گلاره ضایع کند. معلوم نبود چه دروغ های دیگری هم گفته بود، اگر بهش وعده و وعید داده باشد، بعداً می رود سراغش چی؟ اصلاً اردوان باید بهم توضیح بده، چرا حقیقت را به گلاره نگفته که زنش کیه و چه حسی در موردش دارد، چرا زنش را یک جوری معرفی کرده بود که یعنی دوستش ندارد و به زور خودش را بهش تحمیل کرده و با این فکرها، حرف های شیدا هم در مغزم می پیچید.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#93 | Posted: 14 Nov 2013 03:45
طلایه ۱۵

به خاطر سیلی که از گلاره خورده بودم و بدتر این که اردوان حتی نپرسید صورتت که این وحشی خانم روانی به خاطرِ من زده ! درد داره یا نداره؟ اشک هایم بی محابا روان شد. حتی حرف تسلاگونه ای به من نزد و بی تفاوت به حال و روز خراب من، فقط دوید و رفت.
نمی دانم، چقدر طول کشید ولی هیچ خبری از اردوان نبود. ساعت شش عصر بود. به قدری از دست اردوان ناراحت بودم و آن قدر فکر و خیال های مختلف کردم که سرم در حال انفجار بود. توی دلم باز هم به خاطر این که چرا در این مدت، سؤالی از اردوان نپرسیدم که تا الان راست و دروغ حرف هایش را بفهمم، خودم را لعنت کردم که همیشه بعد از هر اتفاقی، تازه می فهمیدم، چی کار می کردم بهتر بود. دیگر حوصله ی دیدن اردوان را نداشتم، درهای ماشین را قفل کردم و سوئیچ را هم به نگهبان پارکینگ دادم و یک تاکسی گرفتم و رفتم خانه، حسابی غمگین بودم، هم از دست خودم و هم از دست اردوان و هم از دست گلاره و همه ی توهین هایش که عامل اصلیش اردوان بود.
با تنی خسته، کلید انداختم و وارد شدم، ولی از دیدن گلاره وسط سالن همراه اردوان، خشکم رد، انگار دوباره نفسم بالا نمی آمد و هزار جور، فکر عجیب و غریب با هم در مغزم پیچید. با خشم و ناباوری به اردوان خیره شده بودم که اردوان با لکنت زبان گفت:
- گلاره اومده اینجا که ...
با فریاد گفتم:
- تو غلط کردی با گلاره.
به چشم هایش خیره شدم و گفتم:
- خیلی آشغالی اردوان، از اول هم نباید خام حرف هات می شدم. هر چند که حالا هم اتفاقی نیفتاده، می تونی بری گم شی، حالم ازت بهم می خوره.
اردوان که اخم هایش در هم رفته بود، گفت:
- چی می گی طلایه، گلاره فقط اومده اینجا شناسنامه هامون رو ببینه و باور کنه که ما از قبل زن و شوهر بودیم و من بهش دروغ نگفتم.
با عصبانیت می لرزیدم و فریاد زدم:
- چیه حالا راستگویی شما مسجّل شد ! شناسنامه هامون کاملاً رؤیت شد ! حتماً باید خانم رو می آوردی اینجا تا باور کنن.
به سمت گلاره رفتم و گفتم:
- چیه گلاره خانم، حالا دیگه قصد اجرای تهدیدهاتون رو ندارید. صد در صد باید توجیه شده باشید اون که این وسط دزد بوده، شما بودید نه بنده.
گلاره پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- در هر صورت چه زنش باشی چه نباشی، اردوان اول منو دیده بود و می خواست.
دندان هایم را بهم فشردم و گفتم:
- بله، کاملاً حق با شماست. الان هم اردوان ارزانیه خودتون، چون من شوهری که خیلی راحت زنش رو بذاره تو خیابون، یکی دیگه رو ببره خونه اش، نمی خوام.
سریع به سمت آسانسور رفتم. اردوان که رنگ از صورتش پریده بود، سریع به سمتم آمد و دستم را گرفت و گفت:
- طلایه، این حرف ها چیه که می گی!؟ من فقط گلاره رو آوردم که باور کنه.
با استیصال رو به گلاره کرد و گفت:
- گلاره تو رو خدا بهش بگو، من تو رو برای چی آوردم، الان هم می خوای بری، مگه نه؟
گلاره با حرص نگاهم کرد و گفت:
- چیه اردوان، ازش می ترسی، تو که از هیچ کس نمی ترسیدی ! حالا اصلاً برای هر چی اومده بودیم خونه ات، به این چه ربطی داره؟
من که دیگر داشتم منفجر می شدم نگاهی به اردوان که رنگ و رویش مثل گچ شده بود، انداختم که گفت:
- گلاره راستشو بگو، فقط برای همین اومده بودم، طلایه باور کن دروغ نمی گم، خدا رو شاهد می گیرم که فقط ...
گلاره که صورتش قرمز شده بود از حرص گفت:
- خوبه والّا، می خوای به دست و پاش هم بیفت و التماس کن، کارهای جدید ازت می بینم!
اردوان که با اخم بهش نگاه می کرد، گفت:
- لازم باشه به پاش هم می افتم، زنمه می فهمی؟
گلاره پوزخندی زد و گفت:
- زن شناس شدی !
و بعد رو به من گفت:
- واقعاً برات متأسفم که به زورِ یه بچه حرومزاده که معلوم هم نیست برای این احمق باشه! خودت رو چسبوندی به زندگی اردوان، از روز اولی که دیدمت فهمیدم چه مار خوش خط و خالی هستی، منتها فکر نمی کردم برای اردوان نقشه داری.
آن قدر عصبانی بودم که اگر زورم بهش می رسید، یک کتک مفصل بهش می زدم ولی فقط با غیظ گفتم:
- همه اش دروغه، هیچ بچه ای هم در کار نیست، تا الان هم نذاشتم اردوان دستش بهم برسه، مثل تو نبودم که با این چیزها افسار به گردنش ببندم. الان هم خودش گیر داده که عاشق زنشه و می خواد باهاش زندگی کنه و اِلّا من ....
اردوان وسط حرفم آمد و گفت:
- طلایه بس کن، چیه می خوای به گلاره بگی؟ می خوای بگی من از وقتی اولین بار دیدمت عاشقت شدم، می خوای بگی وقتی فهمیدم زنم هستی؛ دیگه نتونستم ازت بگذرم، آره گلاره همه ی حرفاش درسته، هیچ زوری نیست، هیچ بچه ای هم در کار نیست، منتها من نمی خواستم دلت رو بشکونم، نمی خواستم ناراحت بشی، مجبور شدم بهت دروغ بگم به خاطر خودت، خودت هم می دونی که من نمی خواستم باهات نامزد کنم، آقای پرنیان، خودش جشن تولدت رو اون طوری کرد که نامزدی بشه، الان هم حرفی ندارم، فقط لطف کن و به خاطر نون و نمکی که با همدیگه خوردیم به زنم بگو الان فقط برای چی اومده بودیم اینجا.
گلاره با خشم نگاهم می کرد و گفت:
- آره، اردوان راست می گه، من بهش اصرار کردم اگر راست می گه شناسنامه هاتون رو بیاره، بعد هم دنبالش اومدم بالا، ولی این رو بدون قبل از این که صیغه اش باشم، اون با التماس منو آورد اینجا، تو هم شاید حالا چون زنش هستی براش مهم شده باشی، ولی اینو بدون اردوان همیشه می گفت، از دخترهایی مثل زنش متنفره، حالا درسته خودت رو به این ریخت در آوردی، ولی یک سری چیزها باید ذاتی باشه که تو نداری. اردوان از دخترهایی که ذاتاً باحالند مثل من، خوشش می یاد، نه از قبیل تو که با اعترافات الانت دیگه به یقین رسیدم چقدر اُمُلی، صد در صد تا به حال خودش بهت گفته و در ضمن اردوان جون بهت یه نصیحتی می کنم، این جور دخترها که از شانس خیلی خوبشون، شوهری مثل تو نصیبشون می شه ولی روی خوش نشون نمی دن

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#94 | Posted: 14 Nov 2013 03:47
طلایه ۱۵

شک نکن سرشون یه جایی گرمه، عشقی عاشقی چیزی دارند، و اِلّا باید تو رو، روی سرش بذاره نه این که این همه مدّت حتی نگه شوهر دارم و برای خودش ول بچرخه، من از زندگیت به خاطر تو که دوستت دارم، می رم بیرون ولی تو هم حواست رو جمع کن، گول نخوری، از اول هم به نظر من، شرایط زنت مشکوک بود. حالا هم که ایشونند دیگه بدتر.
از شدّت خشم می خواستم گلاره را بکشم ولی خیلی زود کیفش را برداشت و بی خداحافظی از خانه بیرون رفت.
به اردوان نگاه طعنه آمیزی انداختم و سوار آسانسور شدم و دکمه را زدم. اردوان که سریع به سمت آسانسور می آمد، گفت:
- طلایه، صبر کن.
اهمیتی بهش ندادم و بالا رفتم. اردوان پشت سر من بالا آمد و گفت:
- کجا می ری سریع !
بی تفاوت بهش به اتاقم رفتم و مانتو و شالم را در آوردم و بعد به آشپزخانه رفتم و کتری را روشن کردم. اردوان که هر جا می رفتم، دنبالم می آمد، بالاخره دستم را کشید و گفت:
- تو رو خدا یه دقیقه وایستا، کارت دارم.
مثل طلبکارها نگاهش کردم و گفتم:
اردوان می شه بری پایین، من الان اصلاً حال و حوصله ندارم.

نگاه قشنگش را به چشم هایم گره زد و گفت:
-طلایه،جان من یک دقیقه به حرفام گوش بده اگر بهم حق ندادای می رم.
با اخم گفتم:
-زود باش.
نگاه معصومانه ای بهم کرد و گفت:
-طلایه به خدا مجبور شدم بیارمش تو که نمی شناسیش،پدرم دراومد تا همه چیز رو باور کرد،گیر داده بود باید عکس های عروسیتون رو نشونم بدی،اصلا من که نمی خواستم بیارمش بالا به جون خودت که عزیزترینم هستی،راست می گم خودش اومد من هم گفتم چیزی نگم بهش برنخوره اذیت کنه،مجبور شدم به خدا دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که تو الان تنها هستی،ولی خب چی کار می کردم اگر لج می کرد معلوم نبود چی کار کنه.
با اخم گفتم:
-اصلا از این که اومده بالا ناراحت نیستن،برای چی اون حرف ها رو بهش زدی؟من کی خودمو به تو تحمیل کردم که....
اردوان سرش را از استیصال تکان داد و گفت:
-به خدا به پیر به پیغمبر مجبور بودم این حرف ها رو بزنم،فکر می کنی یک سره می رفتم و می گفتم طلایه را که می شناسی،از شانس من زنم درامده تازه من هم عاشقش شدم باور می کرد و کنار می کشید.همین الان هم این قدر راحت رفت که من نگرانم ولی خالا خداکنه جدا بی خیالم شده باشه،یعنی بی خیالمون شده باشه.
-در هر صورت تو نباید منو تنها می ذاشتی و با گلاره می اومدی،آخه تو چرا مثل آدم های ضعیف و ترسو منو گذاشتی و رفتی دنبالش.
اشک هایم روان شده بود و اردوان با دست هایش اشک هامو پاک کرد و گفت:
-تو رو خدا اشک نریز،قول می دم دیگه تنهات نذارم،به خدا اون موقع ترسیدم بره احمق بازیش گل کنه شرفم رو به باد بده،طلایه به خدا مجبور بودم،دیگه ادامه نده،هیچی ارزش این اشک ها رو نداره،گلاره جای ترحم داره نه ناراحتی تو یه خورده فکر کنی خودت می فهمی خانم قشنگم من اگر گذاشتمت تو ماشین....
اردوان حالا با تعجب نگاهم می کرد .گفت:
-راستی ماشین کجاست؟
من که تازه یادم افتاده بود گفتم:
-سوئیچ رو دادم دست نگهبان اونجا و اومدم.
اردوان با ترس گفت:
-بی خیال،کدوم؟اسمش چی بود؟
من آن قدر هول کرده بودم که اصلا یادم نبود.گفتم:
-چه می دونم همونی که سوت می زد.
اردوان سری تکان داد و گفت:
-خوبه،دختر داور هم زیاد سوت می زنه،همین طوری هر کی سوت می زنه که نباید برات سند بشه.
سرش را تکان داد و گفت:
-خدا کنه ماشین هنوز سرجاش باشه.
لبخندی بهم زد و گفت:
-تو رو خدا اخم هاتو باز کن،من تحمل دیدن ناراحتی تو رو ندارم،من خودم م یدونم خطا کردم،خودم هم می دونم ناشکری کردم و یه غلط های اضافه هم کردم ولی قول می دم همه چیز رو درست کنم.
با لحن بامزه ای گفت:
-بخند،بخند خیالم راحت بشه برم سراغ ماشین...
لبخند کم رنگی زدم که با شیطنت گفت:
-آهان حالا شد،ولی واسه خودتون دربی،ببخشید همون لغت فارسی خودمون شهرآوردی راه انداخته بودیدها،تو هم که ماشالله خوب چیپ می زنی ها!
من که هیچ وقت از این اصطلاحات فوتبالیش سر در نمی آوردم با اخم گفتم:
-حالا یعنی چی اون وقت؟الان از من بد گفتی یا از گلاره خانم تعرف کردی؟
اردوان که بلند می خندید گفت:
-چی می گی دختر خوب!مثلا گفتم خوب مغلوبش کردی چیپ زدن یک حرکت حرفه ای که بعضی از فوتبالیست ها می زنند که دروازه بان از گرفتنش عاجز می مونه تو هم همچین به این گلاره خانم چیپ زدی کم اورد.
من لبخندی واقعی بر روی لب هایم نشست.گفتم:
-حالا برو تا ماشین منحصر به فردتو ندزدیدند.
اردوان به سمت آسانسور رفت و دوباره برگشت و گفت:
-طلایه دیگه که ناراحت نیستی؟
با بی تفاوتی شانه بالا انداختم که با لحن مغرورانه ای که از لحظه ی رویارویی با گلاره در کنار ترس در صدایش موج می زد و احساس می کردم جلوی گلاره یک جورهایی بادی به غبغب انداخته که زن غایبش من بودم گفت:
-طلایه خیلی خیلی دوستت دارم.
دیگر مثل قبل،حالم بد نبود توی دلم حرف های گلاره و اردوان را سبک و سنگین کردم و با خودم فکر کردم یعنی اردوان دیگه امادگی شنیدن حرف هایم را دارد و نفس آسودهخ ای کشیدم حالا گلاره برای همیشه رفته بود واقعا که دیدنش چقدر عذابم می داد و از این که می دانستم چقدر عاشق شوهرمه بیشتر عذاب می کشیدم ولی مطمئن بودم اردوان هیچ حسی نسبت بهش ندارد.خدارا شکربعد از اون حرف هایی که جلوی رویم تحویلش داده و آب پاکی را روی دستانش ریخته بود خیالم راحت شده بود اما نم دانم چرا با یادآوری گلاره در لحظه ی اخر دلم به حالش می سوخت،امروزوقتی من و اردوان را با هم دید چه حالی شد.کاملا منقلب شده بود.شاید دروغ نگفته باشم اگر بگویم لحظه ی اخر عشق ا در چشم هایش دیدم که به خاطر اردوان رفت و حتی اشک هایی که پایله ی چشمش را پر کرد را هم دیدم.با این که سعی می کرد خودش را کنترل کند و آن طور بلب زبانی کند ولی چه حالی شد وقتی اردوان خیلی راحتو تا حدی هم مفتخرانه اعتراف به عشقش کرد.با این که خیلی از حرف های تندش داغ و عصبی شده بودم ولی آن لحظه دلم برایش سوخت.
حالا با خودم می اندیشیدم،یعنی واقعا اردوان بیشتر سهم من بود یا گلارهَمطمئن بودم هر دو عاشقش هستیم ولی واقعا او حق کدام یک از ما بودَدرسته که اردوان شوهر منه ولی قبل زا من با گلاره اشنا شده با این حال اردوان که بهش هیچ علاقه ای نداشته و ندارد و به قول کوروش فقط برای فرار از تنهایی با او بوده.
اصلا به قول شیدا آدم باید دلش به حال خودش بسوزدَکم جیغ جیغ راه نینداخته بودَیک سیلی مفت هم که بهم زد تازه اردوان اصلا سعی می کرد این موضوع را عنوان هم نکند شاید برای دلداری من چیزهای دیگری از گلاره می گفت که دوست نداشت و اذیت می شد.نمی دانم این فکر چی بود که همه ی ذهنم را پر کردَدر هر صورت سرمو به دو طرف تکان دادم تا همه ی فکرهایم پاک بشود وبی خود به حال دشمن قسم خورده ام دل نسوزانم تازه باید یک شام خوب هم درست می کردم تا اردوان از انتخاب من به جای گلاره حسابی مطمئن بشود و با این افکار که احوال خوبی برایم نگذاشته بود ،مشغول شدم.
***
از آن ماجرا ده روز می گذشت و دیگر تا پایان مهلت فکر کردن من فقط دو سه روز مانده بود. من هم کاملاً تصمیمم را گرفته بودم، تقریباًً مظمئن بودم گفتن گذشته ام چندان خللی در رابطه ام با اردوان به وجود نمی آورد. از آن روز به بعد، اردوان هزار برابر بیشتر بهم علاقمند شده بود. آن قدر که دیگر تحمل یک ساعت دوریم را نداشت، حتی شب ها می گفت "باید اون قدر کنارم بشینی تا خوابم ببره، بعد بری بالا" با این که برنامه کاریش خیلی شلوغ بود، ولی تا از کارهایش فارغ می شد، سریع خودش را به خانه می رساند. حتی به قول خودش دیگر تحت هیچ شرایطی نه بُرد تیمش مهم بود و نه از باختش ماتم می گرفت، مثل قبل، ازش فرار نمی کردم. دیگر ازش خیالم راحت شده بود. خودش می گفت "بدون من نمی تونه نفس بکشه. چه برسه به این که زندگی کنه" شب ها آن قدر برایم حرف های عاشقانه می زد که فکر می کردم روی آسمان ها هستم. راستش این اواخر دیگر خودم هم طاقت دوریش را نداشتم. اردوان هم چنان روزشماری می کرد و می گفت:
- خدا را شکر می کنم که این بازی مسخره داره تمام می شه.
بالاخره روز آخر هم رسید. از صبح حسابی خانه را تمیز کردم. خودم هم رفتم آرایشگاه و تا آنجایی که می توانستم به خودم رسیدم و لباس زیبای سفید رنگی که در مزون یکی از دوست های اردوان خریده بودم، به تن کردم و منتظر اردوان نشستم. برای شام هم با این که اردوان گفته بود بیرون بریم ولی حسابی تدارک دیده بودم. سوپ شیر، مرغ شکم پُر، قیمه سیب زمینی، لازانیا و سوفله و همین طور پاستا که از مامانم یاد گرفته بودم که توی کلاس آشپزی یاد گرفته بود. خلاصه یک میز عالی که با نور شمع روشن می شد، چنان خودم را تو عطر و ادوکلن غرق کرده بودم که دیگر حدّ نداشت. با این که کمی دلشوره داشتم ولی چون به عشق اردوان مطمئن بودم، ته دلم خیالم راحت بود، ولی باز هم هر موقع جلوی آیینه می رفتم، خیالم راحت تر می شد.
ساعت نزدیک نُه شب بود که اردوان با یک بسته کادو که با تزئین بسیار زیبایی کادوپیچ شده بود و یک دسته گل بزرگ که تمام رزهای مخملین سرخ بود، وارد شد. با آن کفش های پاشنه بلند چنان سراغش رفتم، چشم های اردوان از شیطنت و شادی برق زد که تا حالا ندیده بودم، حتی همان روز اول که وقتی سرم را بلند کردم، دهانش مثل مَنگ ها بازمانده بود.
وقتی سلام کردم، اردوان حتی جواب سلامم را هم نداد و همان طور متعجب بهم خیره ماند؛ تصمیم داشتم بعد از شام همه چیز را برایش تعریف کنم.
بعد از این که به خاطر سرویس جواهر بسیار زیبایی که برایم خریده بود، ازش تشکر کردم، دعوتش کردم برای شام، اردوان که با چشم های مشتاقش مرا می نگریست به دست هایم بوسه ی نرمی زد و گفت:
- امیدوارم لیاقتت را داشته باشم. می دونی طلایه، تو زن رؤیاهای من بودی، هیچ وقت فکر نمی کردم تو مال من بشی، امشب بزرگ ترین شب زندگیمه، واقعاً ازت ممنونم خانمم.
من که برایش سوپ می ریختم، گفتم:
- اردوان جان من هم باید اعتراف کنم که راستش ... نمی دانم از چه زمانی ولی یه وقتی به خودم اومدم که حسابی بهت علاقمند شده بودم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#95 | Posted: 14 Nov 2013 03:47
طلایه ۱۵

اردوان با شیطنت گفت:
- یعنی باور کنم بالاخره بعد از این همه مدت این حرف ها رو از دهن تو می شنوم، مطمئنی خواب نیستم؟ آره! این پری زیبای من هم به بنده ی حقیر براز علاقه کرد!
با خنده گفتم:
- حالا خودت رو لوس نکن.
- چیه به من نمی یاد از عشق زنم شعر بشم؟
- راستش رو بخوای اصلاً نمی یاد.
اردوان نگاهی پُر از محبت بهم کرد و گفت:
- طلایه جان، تو هم واقعاً منو دوست داری؟ تو این مدت همیشه می ترسیدم تو یعنی .... هر چند ولش کن، شب به این قشنگی اصلاً نباید با فکرهای الکی من که وقت های تنهایی به سرم می زد، خراب شه، خب، می گفتی.
در حالی که می خندید، گفت:
- از اونجایی بگو که گفتی تو هم از اول از من خوشت می اومد.
تو چشم هایش خیره شدم و گفتم:
- اردوان، راستش من می خواستم یه موضوعی رو بهت بگم، راستش نمی دونم از کجا شروع کنم، ولی راستش من این وقت رو هم نیاز داشتم تا به عشق تو نسبت به خودم مطمئن بشم، می دونی اردوان من خیلی وقته نسبت به تو یعنی چه جوری بگم، من قبل از تو بهت علاقمند شدم ولی موضوعی هست که باعث شده تا الان حرف های دلم رو بهت نزنم.
چقدر حرف زدن در رابطه با اون موضوع سخت بود، چرا فکر می کردم خیلی راحت می تونم همه چیز را بگویم. مرتب در ذهنم می گفتم
"طلایه حرف هاتو بزن، چرا خفه خون گرفتی" .
اردوان از هر غذا مقداری تست کرده و من فقط بازی، بازی کردم و هیچ چیز هم از خوبی یا بدی غذاها نفهمیدم. گفت:
- پس خانم این همه وقت عاشق سینه چاکم بودی و بروز نمی دادی؟ من احمق رو بگو! فکر کردم بالاخره یک نفر از چنگال عشقم جون سالم به در برده.
زد زیر خنده، من که کاملاً گیج شده بودم و نمی دانستم چی باید بگویم. گفتم:
- می دونی چیه اردوان، من امشب می خوام یه حقیقت بزرگ رو بگم، من ...
اردوان لبخندی زد و شمعدان های روی میز را فوت کرد و گفت:
-می دونم چی می خوای بگی، می خوای بگی از همان نگاه اول عاشقم شدی، ولی خواستی من بیچاره رو صید کنی و بعد اعتراف کنی. اون هم به خاطر دیوونه بازی های روز خواستگاری و عروسی.
من با اضطراب گفتم:
- نه، من... من ...
اردوان که شمع ها را به ترتیب خاموش می کرد، گفت:
- مهم نیست، هیچی برام مهم نیست، الان فقط این مهمه که تو هم منو دوست داری و عاشقمی، اگر عاشقم هم نبودی، فقط یه ذره بهم علاقه داشتی برام کافی بود. دستش را به طرفم دراز کرد.
دست اردوان را پس زدم، ضربان قلبم بالا رفته بود که صدای گروپ گروپ هایش را واضح می شنیدم و می ترسیدم، اردوان هم بشنود. با غیظ گفتم:
- اردوان وایستا، من باید باهات حرف بزنم، کارت دارم.
اردوان که اصلاً حواسش به حرف های من نبود، خندید و گفت:
- باشه بریم تو اتاق من، هر چی خواستی بگو، پاشو دیگه طلایه، یه دقیقه هم بهت مهلت نمی دم، بسه هر چی توی این یک ماه حسرت خوردم.
داشتم غالب تهی می کردم، با استیصال گفتم:
- اردوان باید به حرف هام گوش کنی.
اردوان که به زور از روی صندلی بلندم می کرد، گفت:
- مطمئن باش یک عمر به همه ی حرف های گوش می دم، فقط الان نه گوش هایم می شنود و نه مغزم ....
دیگر تحمل نداشتم، دستم را از دستش با قدرت بیرون کشیدم و فریاد زدم:
- باید به حرفام گوش کنی.
اردوان با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهم کردو گفت:
- یه دفعه تو چت شده؟ نکنه هنوز نمی خوای این بازی رو تموم کنی !؟
ببین طلایه خودت هم خوب می دونی دیگه حوصله ی هیچ بچه بازی رو ندارم، گفتی یک ماه صبر کن، گفتم باشه، در صورتی که می دونی اگر نمی خواستم تو هیچ کاری نمی تونستی بکنی.
صدایش را کمی آرام تر کرد و آهسته به سمتم آمد و انگار که متوجه ی حال خرابم شده بود، کمی لحن صدایش را مهربان تر کرد و بعد دست هایم را گرفت و گفت:
- تو چرا این قدر وحشت زده هستی؟ من عاشقتم، درسته یه مدتی دیرتر از بقیه متوجه عشق و علاقمون شدیم، ولی خب اشکالی نداره، الان هم ...
وسط حرفش پریدم، سرم را بلند کردم و تو چشم هایش زل زدم و گفتم:
- اردوان تو باید به حرف های من گوش کنی، در غیر این صورت ....
اردوان که مهربان به چشم هایم نگاه می کرد و انگار حسابی نگران شده بود، گفت:
- چشم عزیزم، به حرفات گوش می کنم، هر چی دوست داری بگو، فقط این قدر نترس، چرا رنگت پریده؟ وایستا برای یه لیوان آب بیارم هر چی خواستی بگو می شنوم. اصلاً تا صبح هم که شده وقت هست به حرف هات گوش می کنم.
دستش را عقب کشیدم و گفتم:
- نه آب نمی خوام، اردوان تو رو خدا فقط چند لحظه گوش کن.
با لبخندی مهربان که به صورتم می پاشید، گفت:
- من سراپا گوشم، بفرمایید خانم قشنگم.
من که لب هایم می لرزید و مثل کسی بودم که دارند برای اجرای حُکم اعدام می برند و تازه می فهمیدم بعضی مواقع اعتراف چقدر سخته، گفتم:
- اردوان این حرف هایی که می خوام بگم راستش باعث شرمندگی منه، ولی نمی تونم سکوت کنم و باید همه چیز رو بدونی. راستش، راستش من ...
در حالی که جانم داشت بالا می آمد، گفتم:
- می دونی من مثل همه دخترها نیستم، می دونی من متأسفانه من، من ...
از شرمندگی سرم را پایین انداخته بودم، ادامه دادم.
- من طعمه ی هوس یک ناجوانمرد شدم، یعنی ...
اردوان که انگار عضلاتش منقبض شده بود، در حالی که دو دستی تکانم می داد، گفت:
- چی داری می گی طلایه؟ این دیگه چه شوخی مسخره ای که راه انداختی، خجالت نمی کشی این حرف ها از دهنت بیرون می یاد!؟ واقعاً توقع نداشتم، مگه می خوام بخورمت که این حرف های چندش آور رو آوردی، اصلاً اگر الان ...
من که دیدم اصل موضوع را گفتم و فقط اردوان باید به باور برسه تا بار سنگین از روی شانه هایم برداشته بشود، گفتم:
- نه، نه، اردوان شوخی نمی کنم، به خدا
مکثی کردم و گفتم:
- قسم که همش واقعیته، اصلاً علّت این که من نمی خواستم بهم علاقمند بشی، همین بود.
اردوان که با چشم های بهت زده بهم نگاه می کرد، گفت:
- طلایه، این چرندیات رو تمامش کن، بعضی چیزها حرفش هم زشته، اون هم از دهن تو.
تازه فهمیدم که اردوان برعکس آن حرف هایی که به زبان می آورد، اعتقادات و تفکرات دیگری دارد و احساس می کردم اگر الان همه چیز را شفاف کنم، خیلی بهتر از فرداست.
تمام نیرویم را جمع کردم تا زبان در کامم به حرکت درآیند. گفتم:
- اردوان تو راست می گی، این موضوع حرفش هم خیلی زشته ولی واقعیته، من به خاطر همین موضوع همیشه ازت فرار کردم، به عشقمون قشم، من نمی خواستم، من اسیر ...
اردوان با ناباوری تو چشم هایم خیره شد. نگاهش ترسناک شده بود، چنان فریادی کشید که تمام رگ های گردنش بیرون زده بود و چهره اش طوری شده بود که هیچ گاه ندیده بودم و گفت:
- خفه شو، عشق پاک من رو با هوس های کثیف قاطی نکن کثافت، نا نجیب.
و بعد در حالی که لگدی به زیر میز غذا زد که همه ی محتویاتش روی زمین می ریخت، بلندتر فریاد کشید، طوری که اندامم ریز می لرزید. گفت:
- یعنی تو این قدر کثافت بودی و من نفهمیدم، پشت این ظاهر معصومت یه هرزه ایستاده که بهم می خنده، بعنی تو ی این مدت منو به ریشخند گرفته بودی؟ راستش رو بگو کی بوده؟ همه چیز رو بگو.
دندان هایش را از خشم به هم می سایید، گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#96 | Posted: 14 Nov 2013 03:48
طلایه ۱۵

- کوروش! آره؟ کوروش، پس بگو جریان گم شدن تو جنگل اینها ...؟ من خرفت رو بگو! پس شما قبل از اینها با هم رابطه داشتید؟
در حالی که ضجه ی جگرخراشی می زد، گفت:
- خدا، آخه چرا؟
از واکنش و حرف های اردوان که آن قدر با نهایت حرص و غیظ بیان می کرد، بهت زده بودم، گفتم:
- نه، اشتباه می کنی، من ...
دوباره فریاد کشید و گفت:
- خفه شو، تو رو خدا فقط خفه شو، چه خوب بازیم دادی! من با همه ی زرنگیم، خیلی خر بودم، درسته!؟ چیه خوشحالی، داری تو دلت می خندی، گلاره راست می گفت، گلاره خوب توی کثافت رو شناخته بود. منو بگو به اون بیچاره که به خاطر من حتی یک بار هم بهش نگفتم دوستت دارم، همه کار می کرد، ولی انگار من خیلی بی لیاقت بودم، تو خیر سرت چه دختر نجیبی هستی.
اردوان که هر کلمه را انگار از زیر فشار دندان هایش با حرص بیرون پرت می کرد. گفت:
- حالم ازت بهم می خوره، اون قدر حالم بهم می خوره که دوست دارم تو صورت مظلوم نمات که با نقشه آمدی تو زندگیم، بالا بیارم.
با نهایت انزجار آب دهانش را به صورتم پاشید و گفت:
- هرزه ی کثیف، حیف اون همه عشقی که به پای تو که از اول با مکر و ریا جلو آمدی ریختم، افسوس، گلاره راست می گفت، تو یک مار خوش خط و خالی، منو بگو می ذاشتم پای حسادت های زنانه، در صورتی که اون چهره ی واقعی تو رو دیده بود. وقت هایی که برای کوروش جونت، عشوه می اومدی، چقدر هم به من خَر گفت، ولی من گفتم نه طلایه اینجوری نیست به من که شوهرش هستم رو نمی ده، چه برسه به غریبه، نگو همه ی اینها فیلم بوده والا تو خوب بلدی چطور اغواگری کنی، راست می گن از آن نترس که های و هوی دارد، از آن بترس که سر به تو دارد. خاک بر سر من که ادعام هم می شد، آدم شناسم.
من که اشک هایم به شدت از آن همه تهمت ها و توهین های اردوان، رها شده بود، به زحمت گفتم:
- تو اشتباه می کنی، به خدا به هر کی قبول داری، موضوع این طوری نبود. من فقط یک شب داشتم از جشن تولد یکی از دوست هام می آمدم و از روی سادگی سوار ماشین یکی از میهمان های پسر شدم که منو برسونه، این اتفاق افتاد، من می خواستم ....
اردوان که رنگش کبود شده بود و از لرزشش می ترسیدم سکته کند، گفت:
- تو رو خدا تو اسم خدا رو نبر، تو چطوری تونستی با زندگی من بازی کنی، تو چطور اون مامان ساده ی منو فریب دادی که حرف هایش یک در میان، حرف نجابت تو بود، آخه چطور ....
رنگ نگاهش به یک باره عوض شده بود. روبه رویم ایستاد و گفت:
- دروغه؟ نه!؟ دروغه، خواستی امتحانم کنی، آره؟ طلایه ی من، این طور آدمی نیست، دروغ گفتی!؟
محکم شانه هایم را تکان داد و گفت:
- تو رو خدا بگو داری دروغ می گی، اون دختری که من عاشقش شدم، نگاهش معصوم بود؛ نگاهش نجیب بود، من اشتباه نمی کنم، بهم بگو زن من، ناموس من پاکه، آره ناموس من نجیبه.
و به گریه افتاد. حالا من هم به هق هق افتاده بودم. گفتم:
- نه اردوان، ولی کاشکی دروغ بود. کاش همه ی آن شب خواب بود، دروغ بود، کابوس بود، ولی نبود، به خدا من بی تقصیرم، من فقط به اون یارو اعتماد کردم که منو به خونه برسونه، ولی اون نامرد ....
اردوان که شانه هایش خم شده بود، طوری به چشم هایم خیره شد که دوست داشتم همانجا قلبم از کار می ایستاد تا آن نگاه خسته، نگاه شکست خورده، نگاه پرحسرت، نگاه تباه شده که هیچ غرور نداشت و نگاهی که هزاران حرف داشت و منو له می کرد، نبینم. آرام گفت:
- هیچ کس تو زندگی نتونسته بود تا این حدّ، خُردم کنه، ولی تو کردی طلایه.
صدایش به حالت نجوا در آمده بود، گفت:
- تو منو شکستی، می فهمی، نابودم کردی، هیچ وقت نمی بخشمت.
و بدون این که کلمه ای دیگر حرف بزند، بی توجه به التماس های و استغاثه هایم از خانه بیرون رفت و مرا با هزاران فکر و خیال و ترس و تردید و اشک و حسرت و غصّه تنها گذاشت. به هر کجا که فکرم می رسید، زنگ می زدم، به کوروش، حتی گلاره، هیچ کس ازش خبر نداشت. دیگر آرام و قرار نداشتم. نه می توانستم بخوابم و نه چیزی بخورم، مدام تو خانه راه می رفتم و با هر زنگی یا صدایی به امید این که او باشد، از جا می جهیدم. شده بودم مثل بیماران روانی که فقط طول و عرض اتاق را طی می کردم و با خودم مدام حرف می زدم، هر چی هم شیدا یا کوروش علت دعوا و ترک اردوان را می پرسیدند، فقط سکوت می کردم و اشک می ریختم و شاید روزی صد مرتبه تمام حرف ها و خاطرات اردوان را زیر و رو می کردم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردم، اردوان تا این حد تعصّبی و غیرتی باشد. مگر خودش نگفته بود از زن امروزی و راحت خوشش می آید.
روز خواستگاری گفته بود، دوست دارم زنم راحت باشه و تفکّرات دست و پاگیر نداشته باشد. اصلاً همین انتخاب گلاره که پشت سرش آن همه حرف بود. خودم را توجیه نمی کردم، می دانستم معنای امروزی بودن خیلی مغایر با نانجیبی بود، ولی حداقل توقّع داشتم با آن طرز فکر مثلاً روشنفکرانه، با این مسئله راحت کنار بیاید. آخه همیشه طوری رفتار کرده بود که مغایر با این همه قهر و غضب و انفجارش از شنیدن این موضوع بود. یک جوری می گفت بگو ناموسم پاکه، بگو ناموسم نجیبه و گریه می کرد که هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی کردم. اصلاً نگاهش به زنش یا همان به قول خودش ناموسش این گونه باشد. ولی کسی که مقابلم بود، کاملاً فرق داشت، حتی گلاره در آن روز به قول اردوان دِربی من و گلاره گفته بود که چون مثل اون، من تو رابطه ام با مردها راحت نیستم، اردوان خوشش نمی آید ولی حالا می فهمیدم که هم من و هم گلاره سخت در اشتباه بودیم و هر مردی مخصوصاً ایرانی، به غیرت و تعصبات مرسومش پایبند است.
سه روز با همین افکار به سختی سپری شد، دیگر می خواستم به پلیس و بیمارستان ها مراجعه کنم که اردوان برعکس همیشه اش ژولیده و نامرتب با ریش های بلند و چشمانی که پایش گود رفته بود و به سیاهی می زد و فقط برق همیشگی نگاهش از آن چشم های نافذش باقی مانده بود، وارد خانه شد. آن قدر عبوس و غیرقابل نفوذ که با اون اردوانی که از من چند شب پیش جدا شده شود و حتی اردوانی که موقع خواستگاری و شب عروسی می شناختم کلی فرق کرده بود. بدون آن که نگاهی به من که در این مدت آن قدر بال بال زده بودم و هر دقیقه برایم سالی گذشته بود، بیندازد به اتاقش رفت و در را هم بست، ولی من از شدت خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم و خدا را شکر می کردم و همین که آمده بود، خیالم راحت شده بود. اصلاً چه اهمیتی داشت که به چه چشمی بهم نگاه کند و چه اهمیتی داشت که مرا بخواهد یا نه! اصلاً چه اهمیتی داشت مراببیند یا نه، همین که سالم بود، بزرگترین موهبت خدا بود و همه نذر و نیازهایی که سر سجاده و با ضجه های بلند کرده بودم را ادا می کردم، فقط خدا را شکر خودش بود، هر چند داغون و هر چند زار، ولی آمده بود. حتی اگر به قیمت خواستن عذر من بود. در این چند روز بود که فهمیدم چقدر عاشقش هستم، چقدر می پرستمش، حتی اگر از من متنفر باشد.
نور امیدی به قلبم تابیده بود. سریع برایش سوپ مقوی و همچنین غذا درست کردم و توی اتاقش بردم، خوابیده بود، با ورود من چشم هاشو باز کرد، از خجالت سرم پایین بود. اردوان که حتی نیم نگاهی بهم نمی کرد، گفت:
- گفتم گورت رو گم کردی و رفتی پی کثافت کاری هات، گفتم آقا کوروشت یا اون یکی کی بود آهان شایان جونت، شاهرخ داداش سمج اون دوست درازت، اومدند سراغت!
و با حالت مشمئز کننده ای گفت:
- حالا این دسته گل کدوم یکی بوده؟
بعد با پوزخندی ادامه داد.
- هر چند اونها هم مثل من خرِ این قیافه ات شدند، اصل کاری رو معلوم نیست خانم کجا قایم کرده!
سکوت کرده بودم. بدنم می لرزید ولی حقم بود، هر چی می گفت باید خفه می شدم و تقاص پس می دادم. اردوان همان طور که روی تخت خوابیده بود. گفت:
- چیه حالا اومدی باز به یه بشقاب غذا، یه ناز و عشوه اغفالم کنی؟
و با پوزخندی دوباره ادامه داد.
- ولی کور خوندی عزیزم، از این به بعد به چشم یه کلفت که موظفه تو خونه ام کلفتی کنه، بهت نگاه می کنم ولی نه این که به چشم یک هالوی خریدار. آخه دیگه مثل یه سگ می بینمت، اینم بهت بگم قصد طلاقت رو هم ندارم، همون آرزویی که خیلی وقته تو سرت هست تا بری راحت به فاسقت برسی، نه عزیزم این خبرها نیست، بیاد بمونی، کلفتی مو بکنی تا وقتی که موهات هم رنگ دندان هات بشه خبری از طلاق و بعد رسیدن به عشقت نیست، پس خیالت راحت برام جفتک اندازی نکن.
- اردوان من راضیم ...
بلند با فریاد گفت:
- خفه شو، نمی خوام صداتو بشنوم، حالم از صدای کثیفت هم بهم می خوره، حالا از جلوی روم گمشو، می خوام غذا بخورم.
خواستم حرفی بزنم و بگویم همین که اومدی خوشحالم، همین که سلامتی راضیم تا آخر عمر هم کلفتیتو کنم، اصلاً خدا را شکر نمی خوای طلاقم بدهی و همین جوری مرا پذیرفتی ولی چنان فریاد زد.
- مگه نمی گم خفه شو، هیچ وقت نمی خوام صداتو بشنوم، تا جایی که می تونی سعی کن بالا بمونی تا نبینمت، فقط همه کارها رو انجام می دی، غذا درست می کنی، به موقع می ذاری پایین، خودت هم گم می شی بالا، دوست ندارم اون ریختِ پُر نیرنگت رو ببینم.
با حالت زشتی گفت:
- حالا هم هِری آشغال خانم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#97 | Posted: 14 Nov 2013 03:48 | Edited By: shomal
طلایه ۱۵

لال شدم، بُغض توی گلویم داشت می ترکید، با این که احساس می کردم سرم روی تنم سنگینی می کند، سریع از اتاق بیرون دویدم و به هق هق افتادم و سریع بالا رفتم.
یک هفته گذشته بود، با این که اردوان صبح می رفت و شب می آمد، کارم شده بود هر روز غذا درست کردن، خودم که میلی به خوردن نداشتم، فقط برای آنکه از گرسنگی نمیرم لب به غذا می زدم. اردوان اصلاً نبود که چیزی بخورد و هر روز ظرف غذاها رو حتی نچشیده تو سطل زباله می ریختم و عذاب وجدان از اسراف هم به غُصّه هایم اضافه شده بود.
دوباره طبق معمول که کم می آوریم سراغ خدا می رویم، کارم شده بود اول وقت رو سجاده نشستن، نه حوصله ی شیدا را داشتم، نه نهال، نه مریم، نه هیچ کس دیگری، روزها یکی پشت هم مثل این که مسابقه بود، سبقت می گرفتند و می رفتند. هر موقع مامان اینها زنگ می زدند، به بهانه های مختلف مثل کلاس نقاشی نرفته و کلاس آشپزی نرفته، به قول معروف می پیچوندم شان.
یک ماه هم به این منوال گذشت. یک وقت هایی دلم آن قدر برای اردوان تنگ می شد که تو همان جای مخفی آشپزخانه قایم می شدم و صبح ها قبل از رفتنش می دیدمش، می دانستم از ته دل دوست ندارد مرا ببیند. یکی دوبار روزهای اول تا وقتی تا دیر وقت طبقه ی پایین منتظرش مانده بودم تا بیاد خانه، آن قدر حرف های زشت و تهمت های ناروا بهم زده بود که دیگر غرورم و شخصیت و بدتر از همه روح مجروحم، قدرت رویارویی باهاش را نداشت.
بدتر از همه وقتی رسید که آقا جونم اینها می خواستند برای تعطیلات آخر تابستانی به تهران بیایند، انگار عزای مرا اعلام کرده بودند. اردوان که صبح می رفت و شب می آمد و اگر هم بود با اون رفتارش، حرف هایش که نمی دانستم حالا که موضوع مرا فهمیده است با خانواده ام می خواهد چه برخوردی داشته باشد، اگر بهشون حرفی می زد چی؟ داشتم دیوانه می شدم که مامان اینها اومدند. من به دروغ گفتم اردوان مسافرت کاری برایش پیش آمده و کلی عذرخواهی کرده و بیشتر سعی می کردم آقا جون اینها بالا باشند و شب ها هم جاشون رو بالا می انداختم. صبحانه هم همانجا می دادم. تصمیم داشتم اگر یک موقع اردوان را دیدند، بگویم شبانه آمده مرا ببیند، صبح زود هم مجبور شده برود، کلی هم عذرخواهی کرده. آقا جون اینها دیگر بعد از آن مسافرت شمال، نگاه غیرعادی به زندگیم نداشتند و هر چی می گفتم، باور می کردند.
سه روزی که مامان اینها به تهران آمدند، نمی دانم اردوان از کجا فهمیده بود که اصلاً به خانه نیامد و خدا می داند من چی کشیدم که قابل توصیف نیست. فقط آن قدر بگویم که با هر صدایی از جا می پریدم. خلاصه جان به لب شده بودم تا بالاخره آقا جون اینها به اصفهان برگشتند.
حالا کم مانده بود دانشگاه باز شود، از این که تا حدّی سرم به درس و بچه ها گرم می شد، خوشحال بودم، ولی وقتی برای ثبت نام رفتم، تازه فهمیدم تو حسابم پول زیادی نیست، انگار آن پولی هم که بود فقط به اندازه ای که خرید مایحتاج خانه و پخت و پز لَنگ نمانده بود. چنان وامانده بودم که شیدا حسابی نگرانم شده بود، اون هیچ چیز از رابطه ی ما نمی دانست و فکر می کرد اردوان طبق گفته های قبل، عاشقمه و ما هنوز طبق قراراد زندگی می کنیم، یعنی شاید هم فکرهای دیگر می کرد. چون خیلی زرنگ بود ولی هیچ سؤالی ازم نمی کرد. حتی وقتی می دید حوصله ی گفتگوی تلفنی را ندایم و فقط چه خبر، چه خبر می کنم. زیاد مزاحمم نمی شد.
آن روز برای اولین بار برای شهریه دانشگاهم مجبور به فروش چند تا از سکه های هدیه ی سر عقدم شدم. هیچ وقت فکر نمی کردم با وجود شوهری به آن ثروتمندی، آن قدر پول نیاز بشوم. تازه به این نتیجه رسیده بودم که ای کاش در این مدت یک مقدار جداگانه پس انداز می کردم، ولی به عقلم نرسیده بود. خلاصه خدا کمکم کرد و به هر شکلی بود شهریه دانشگاهم جور شد. کلاس ها شروع شد و یک هفته بود که دانشگاه می رفتم ولی دیگر مثل سال گذشته، نه دل و دماغ داشتم و نه هوش و حواسم به درس ها بود. انگار همه ی بچه های کلاس هم متوجه تغییر حال من شده بودند، حتی مریم که هیچ گاه خنده از لب هایش نمی افتاد، دیگر جلوی من حال و حوصله ی شوخی نداشت. نگاه های شایان همیشه بدرقه ی رفت و آمدم بود، ولی انگار او هم فهمیده بود در نگاهم دیگر هیچ شور و حالی نیست. من بهش اهمیتی نمی دادم و تو دلم می گفتم آن قدر نگاهم کن تا خسته شوی.
هفته ی دوم بود که دیگر ساعت های کلاس های همه مشخص شده بود، بعضی نُه صبح و بعضی ده صبح، برخی هم اصلاً ظهرها دایر می شد. شیدا بیچاره مثل سرویس هر روز دنبالم می آمد، اما در طول مسیر نه من حرف می زدم و نه او، فقط در نگاهش نگرانی موج می زد، ولی حتی حوصله ی برطرف کردن نگرانی ها او را هم نداشتم.
یک روز که می خواستم به دانشگاه بروم، اردوان مشغول درست کردم معجونش بود. وقتی نگاهش به من که با عجله می خواستم بیرون بروم، افتاد و به طور خیلی آهسته سلام کردم، با پوزخندی گفت:
- چیه، باز دانشگاهتون با سوژه های دلبری باز شد. آخ بیچاره اون احمق هایی که تو دام تو می افتند.
مکث کرد و ادامه داد.
- اون پسره چی بود؟ آهان، شایان، همون بدبختی که گول ظاهر تو رو خورده بود، دوباره نیومد جلو؟ اون بیچاره رو بگو، حتماً تو فکر اینه بره سراغ ننه ای، کس و کاری بیاد خواستگاری چه آشغالی، بیچاره خبر نداره باید از شوهر طرف خواستگاری کنه.
من که گونه هایم از حرف هایش سرخ شده بود و بغض به گلویم نشسته بود. خیلی سریع به سمت در رفتم و همین که در را باز کردم، بلند فریاد زد:
- ناهار هم که تعطیله، هرچند نمی خواد زحمت بکشی، گلاره می یاد خودش یه فکری به حالمون می کنه، تو برو دنبال خوش گذرونیت.
واقعاً حسادت چه حس بدیست که بعضی وقت ها به جون آدم چنگ می ندازد. در آن چند وقته آن قدر تو خودم فکر و خیال کرده بودم که اردوان با گلاره دوباره دوست شده یا نه، ولی هر بار به خودم وعده و وعید می دادم که نه دوست نیست، کاری بهش نداره، ولی حالا آب پاکی را روی دستم ریخته بود، از شدت ناراحتی به شیدا پیغام فرستادم که برود، من با اردوان می آیم دانشگاه و خلاصه خودم به تنهایی رفتم و آن قدر تو راه به حال زار خودم اشک ریختم که مجبور شدم به خاطر نگاه های کنجکاو مردم، عینک تیره ای بزنم.
واقعاً هیچ چیز برایم فرقی نمی کرد، مثل آدم های منزوی، تک و تنها توی حیاط دانشگاه می نشستم و ساعت ها به فکر فرو می رفتم که واقعاً عشق اردوان هم دروغین بوده، اگر واقعاً کسی، کسی رو دوست داشته باشه، این قدر راحت از کنارش نمی گذرد، حتی اگر بزرگترین اشتباه را کرده باشد، یک وقت هایی وقتی مریم و شیدا مُچم را می گرفتند که تنها توی حیاط نشستم، اول شاکی می شدند، ولی بعد که می فهمیدند آن طوری راحت تر بودم، چیزی نمی گفتند. البته انگار مریم حرف زیاد داشت، همان طور که یک وقت هایی کوه سؤالاتش را روی سرم می ریخت، ولی شیدا فقط سکوت می کرد و چند بار به زبان بی زبانی گفت روی من، همه جوره حساب کن، ولی من کاری نداشتم که بخواهم روی کسی حساب کنم.
بعد از آن روز شرایط روحیم حسابی خراب تر شده بود، چون که یک روز بعد از پایان دانشگاه، وقتی خانه رفتم، صدای اردوان و گلاره از اتاقش می آمد که با هم حرف می زدند و بلند بلند می خندیدند، خیلی وقت بود صدای خنده های قشنگ اردوان را نشنیده بودم و حسرتش را داشتم، ولی حالا مثل ناقوس مرگ، تلخ و منزجرکننده بود. گوش هامو گرفتم و فرار کردم بالا و های های گریه کردم، طوری که صدای خنده هاشون توی گریه هایم گم شد. بعد از آن دیگر باور کرده بودم که اردوان با گلاره رابطه اش خیلی صمیمی شده و بی خود، من خودم را گول می زدم. مخصوصاً وقتی دیگر اکثر روزها گلاره پایین بود و حتی یک روز وقتی داشتم برای کلاس بعداز ظهرم از در آسانسور بیرون می رفتم، باهاش رو به رو شدم که توی آشپزخانه داشت غذا درست می کرد. چند وقتی بود که می دیدم آشپزخانه همیشه مرتب است و توی یخچال غذاهای مختلف هست، انگار او هم رگ خواب اردوان را پیدا کرده بود و سنگ تمام می گذاشت. آن لحظه با این که حسابی تلاشم را کردم مثل سنگ، خشک و بی احساس باشم ولی با دیدن گلاره که با یک لباس از همان لباش خواب های زرد تند پوشیده بود و توی خونه برای خودش می چرخید و هر کاری دلش می خواست می کرد، یک گوشه ی قلبم کنده شد. مخصوصاً وقتی که با نهایت ناز گفت:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#98 | Posted: 14 Nov 2013 03:51
قسمت آخر طلایه ۱۵

-اردوان جان، هر موقع حوله خواستی صدام کن.
و انگار نه انگار که من آدم بودم که از مقابلش رد شدم، بی توجه به من مشغول هم زدن غذای روی گاز شد. داشتم دق می کردم، چقدر تحمل بعضی چیزها سخته، چقدر دانستن سخته، کاش همیشه تو خریت و نادانی می ماندم و کار به اینجاها نمی کشید، آن لحظه شاید اگر اعتقادات قوی نداشتم، خودم را از همان طبقه به پایین پرت می کردم، ولی باز هم با پر رویی فقط چند قطره اشک ریختم، دیگر اشک هایم هم خشک شده بود. آن قدر هر شب اشک ریخته بودم و در تنهایی هایم شکوه کرده بودو که حد نداشت.
امتحانات دانشگاه شروع شده بود، با این که تمام تمرکزم روی درس هایم بود، ولی با هر صدا از پایین، پرنده ی فکرم به قهقرا می رفت و هوش و حواس درست و حسابی نداشتم، فقط خدا را شکر می کردم که حداقل پایان ترم وقتی نمراتم را روی تابلو می دیدم با وجود شهریه ای که خود به سختی جور کرده بودم، نیفتادم.
تصمیم داشتم برای تعطیلات میان ترم به اصفهان بروم، ولی آن قدر روحیه ام خراب بود که جز یک گوشه نشستن و خیره شدن، کاری نداشتم و می ترسیدم از آن همه بی حوصلگی، مامان اینها بو ببرند چقدر داغون شده ام، ولی طاقت ماندن هم نداشتم، مدتی بود که تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی هم که شده از اردوان جدا بشوم. با این که تهدیدم کرده بود، طلاقم نمی دهد، ولی اگر جلوی گلاره می خواستم، نمی توانست مخالفت کند. بالاخره ما زن ها، هیچ وقت نمی توانیم یک زن دیگر را حتی فقط به لحاظ اسمی کنار اسم شوهرمون ببینیم، حتی اگر ایمان داشته باشیم شوهرمون ازش متنفره، گلاره که ابراز عشق اردوان به من را شنیده بود. خلاصه در همین افکار بودم که بروم اصفهان یا نه که نهال زنگ زد و برای جشن نامزدیش با افراسیاب، دعوتم کرد. در این مدت آن قدر در خودم غرق شده بودم که نه حال و احوالی ازش می پرسیدم و نه متوجه نامزدکردنش شده بودم. او هم تا آن روز، صد بار به طُرُق مختلف خواسته بود به حریم خصوصی ام وارد بشود، ولی من راه را به رویش بسته بودم.
از این که باید به جشن نامزدی او می رفتم و کوروش را می دیدم، معذب شدم، چون کوروش چند مرتبه به موبایلم زنگ زده بود و من جوابش را نداده بودم و یکی دو باری هم آمده بود دانشگاه که دیده بودمش ولی به طریقی ازش دوری کرده بودم تا مرا نبیند. دیگر امکان نداشت اردوان و گلاره هم باشند و تحمل دیدن آن ها را کنار هم نداشتم، تازه پیش کوروش و شیدا هم آبرویم می رفت. به همین علت تصمیم داشتم نروم و حتی از نهال عذرخواهی کردم و گفتم:
- باید برم اصفهان.
آن روز نفهمیدم چرا بالاخره شیدا به صدا در آمد و بعد از این که از نهال خداحافظی کردم، زنگ زد و گفت:
- موضوع مهمی پیش اومده که باید ببینمت.
هر کاری کردم که از آن ملاقات شانه خالی کنم، فایده نداشت و بالاخره شیدا آمد دنبالم.
طبق روال این مدت که فقط کنار همدیگر می نشستیم و هر کدام توی دنیای خودمون غرق می شدیم، در سکوت فرو رفته بودم، شیدا برعکس همیشه که خیلی تند می راند، حالا خیلی آهسته از خیابان ها می گذشت، رو به روی یک کافی شاپ ایستاد و بهم گفت:
- طلایه، پاشو یک قهوه بزنیم، کارت دارم.
وارد کافی شاپ شدیم، وقتی سفارش را دادیم و تقریباً چشم هایمان به تاریکی عادت کرد، شیدا مثل بازجوها شمع روی میز را بلند کرده و توی چشم هایم انداخت و گفت:
- امروز دیگه باید همه چیز رو برام توضیح بدی، زود باش.
من که اصلاً حال و حوصله ی خنده نداشتم، لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- شیدا اذیت نکن.
شیدا با اخم نگاهی کرد و گفت:
- بی خود کردی، اصلاً دلم تنگ شده برای اذیت کردن، این همه مدت به احترامت که هی می گفتم معذب نشی، چیزی بهت نگفتم تا بلکه خودت اون دهن گاوصندوقی ات را که باید کُد بدی تا باز بشه، باز کنی، ولی انگار هنوز که هنوزه تو قصد نداری زیپ بکشی !
من که خودم هم تمایل داشتم، سفره ی دلم را باز کنم تا بلکه شیدا کمی مرهم غمهایم بشود، گفتم:
- چی می خوای بدونی ! هر چی من بگم همش غمه که تو رو هم ناراحت می کنه، گفتن غم من چه دردی از تو دوا می کنه !؟
شیدا مثل همیشه که از چیزی ناراحت می شد یا فکرش را مشغول می کرد، ساکت می شد و صورتش هیچ حالتی نداشت، گفت:
- ببین طلایه، همه نگرانت هستند، خوب می دونی آدم فضولی نیستم که همیشه لنگم وسط زندگی مردم باشه، ولی الان هم این خان دایی نهال زنگ زده ببینیم تو و این اردوان چه غلطی می کنید، طلایه خودت رو نزن به اون راه که خبر نداری اردوان با گلاره می گرده و این قیافه ات داد می زنه تو این چند وقت، چه دردی داری، چرا نمی نالی ببینم چه مرگته!؟
اخم هایش را در هم کشید و گفت:
- چیه عاشق این توپ جمع کن مزخرف شدی؟ هیچ به خودت نگاه کردی ببینی کی هستی؟ طلایه، صد بار بهت گفتم، دیگه هم حوصله ی یاسین خوندن ندارم، نه فکر کنی به خاطر شاهرخ مون می گم، اصلاً تو این مدت هم به خاطر اون هول خان که بدون آن که بذاره من نظر تو رو بپرسم، گیر داد اسمش رو بنویسم تو لیست خاطر خواهت چیزی بهت نگفتم، یعنی حالا گفتم فکر می کنی دارم سنگ اونو به سینه می زنم، ولی این طور نیست. آخه دختر تو چت شده؟ چرا خودت رو اسیر کردی؟ آخه دختر خوب تکلیفت رو، روشن کند. به خدا نه ننه ات و نه بابات راضی نیستند تو بشینی این آدمی رو که جلو چشم های دخترشون هر غلطی می کنه، تحمل کنی ! اصلاً اگر ترس داری من خودم باهاش صحبت می کنم. قدمت روی تخم چشم خودم، این شاهرخمون رو هم یه مدت می فرستم بره تو آپارتمان خودش، تنها زندگی کنه. نه اصلاً چرا این کار رو کنیم، تو برو اونجا راحت زندگی کن، خودم هم می یام یه مدت اونجا با هم زندگی می کنیم تا تکلیف زندگیت معلوم بشه.
بعد با اخم ادامه داد.
- ببین طلایه، آخه این چه زندگی مزخرفیه از سر گرفتی، آخه دختر خوب اگر منتظری تا درسِت تمام بشه خیلی احمقی، فکر می کنی سه سال زمان کمیه تا اون موقع با این شرایطی که صداشو در نمی یاری ولی من واقفم، پاک می شی یه بیمار روانی، اصلاً به چه حقی اجازه می دی این مرتیکه ی عوضی این کاها رو باهات بکنه، مگه تو شخصیت نداری؟
عصبی شده بود، داد میزد:
- طلایه، چرا خفه خون گرفتی!؟ یه چیزی بگو؟ مُخم رو پوسوندی، یه ترم رفتی تو لاک شِلمان، نطقم نمی کنی بفهمم تو اون کله ات چه خبره از دنیا بُریدی.
باز بلندتر فریاد زد:
- یا می گی طلایه یا خودم می رم سراغ این توپ جمع کن عوضی حسابش رو می ذارم کف دستش.
تحملم به یک باره ته کشید و بی اختیار اشک هایم روان شد. سرم را پایین انداختم و با خودم فکر کردم مگه شیدا چی می دونه که این حرف ها رو می زنه، حتماً باز همه چیز را حدس زده بود که همه اش هم درسته، شاید هم کوروش حرفی بهش زده و فرستادتش سراغ من، که همان موقع گارسون بیچاره با کیک و قهوه بالای سرمون رسید. شیدا هم که می خواست با چشم هایش دق و دلی همه چیز را سر آن بخت برگشته در بیاورد، با غیظ گفت:
- بذار برو، سینما که نیست این طوری وایستادی تماشا می کنی !؟
قهوه ها و بعد کیک شکلاتی قهوه ای را که به شکل خوبی بُرش خورده بود در مقابلم گذاشت و به پیش خدمت هم گفت:
- خوش اومدید.
کارگر بیچاره که فهمید اوضاع پَسه، بدون هیچ حرفی رفت. شیدا دستمال کاغذی به دستم داد و گفت:
- طلایه، ضجه مویه نزن، آخه دردت چیه؟ خودت رو عذاب می دی، دختر تو چی کم داری؟ چرا خودت رو دسته کم گرفتی؟ همه حسرت جای تو بودن رو دارن با این سر و شکل، با این هیکل، با این اخلاق آروم و متین. اون وقت تو این جوری مثل خُل و چل ها ضجه می زنی و گریه می کنی.
من نفس بلندی کشیدم و گفتم:
- تو رو خدا شیدا بس کن. تو آخه نمی دونی من چه دردی دارم.
شیدا صدایش را پایین آورد و گفت:
- چه دردی داری آخه تو، درد بی درمون گرفتی ما خبر نداریم، این قدر واسه خودت گنده اش می کنی، من که دیگه نمی تونم این مسخره بازی ها تو تحمل کنم، پاشو بریم تو ماشین ببینم چی می گی !
و در حالی که غُر می زد، گفت:
- همچین نگاه می کنن، انگار تئاتر خیابونیه !
به دنبال شیدا که میزمان را که دست نخورده بود حساب می کرد راه افتادم. وقتی شیدا با چشم های منتظرش نگاهم کرد، شروع کردم به گفتن حرف هایی که هیچ وقت دوست نداشتم برایش بگویم ولی از سرِ ناچاری شروع کردم همه چیز را برایش توضیح دادم.
بعد از پایان گفته هایم، گفتم:
- فهمیدی بدشانسی هایم از کجا شروع شده؟
شیدا با حرص نگاهم کرد و گفت
- آخه احمق جان نمی تونستی دردت رو زودتر به من بگی؟ آخه دختر خوب به من می گفتی قبل از این که زندگیت رو بپاشی، من همه چیز رو ردیف می کردم، مگه من دوستت نبودم !
سری به حالت تأسف تکان داد و گفت:
- هر چند حق هم داشتی !
بعد با لحن مهربان تر گفت:
- از همون روز اول که دیدمت، فهمیدم یه دردی داری و نمی گی، ولی خب، کاشکی گفته بودی به دادت می رسیدم.
با بغض نگاهش کردم، می دانستم احتیاج به این نیست که تأکید کنم جایی این موضوع را نگوید، چون اون از من هم دهنش قرص تر بود. ولی گفتم:
- شیدا دوست داشتم واقعیت رو بدونه، نمی خواستم یک عمر جلوش شرمنده باشم. این قدر افسوس نخور که چرا نتونستی همه چیز رو درست کنی.
شیدا روی فرمان کوبید و گفت:
- اولاً که به نظر من این موضوع آن قدرها که تو گنده اش کردی، مهم نیست، چون اصلاً تو مقصر نبودی چه می دونم این شوهر عقب افتاده ات هم اگر باشعور بود، جواب صداقت تو رو اینجوری نمی داد، پس حقش بوده که تو نادونی خودش بمونه.
- نه شیدا، اون موقع نمی تونستم خودم را ببخشم. الان اعصابم راحت تره، حداقل می دونم که گولش نزدم.
شیدا پوزخندی زد و گفت:
- آفرین ! حالا برو جایزه ات رو بگیر، احمق جان فعلاً که با این حرف هایی که زدی، اردوان تو رو همون خانم گول زن می شناسه، گلاره خانم هم دختر پاک بابا، اون کسی که من دیدم از تو اسراره بیشتری داره، ولی رو نکرده، اما تو خَر ....
مکثی کرد و گفت:
- اصلاً گور بابای اردوان بره به درک، تو زندگی خودت رو بکن، ببین طلایه اتفاقی بوده که افتاده، حالا تا شب هم بشین و بگو هر چی ! زندگی تعطیل نمی شه که تو بخوای تارک دنیا بشی. اصلاً از من می شنوی برای پنجشنبه پا می شی می یای مراسم نامزدی نهال، یه کار هم من باهات می کنم اول از همه چشم اون آکله ی فرصت طلب در بیاد، بعد هم اون شوهر نفهم بی غیرتت که حساب بانکی ات رو هم خالی کرده، ادب شه. حالا با این خان دایی هماهنگ می کنم یه حال اساسی بهش بدیم، آدم بشه، بعد از اون هم همه چیز رو می سپری دست من، کاری می کنم بیاد به دست و پایت بیفته.
لبخندی زد و گفت:
- طلایه تا منو داری، نبینم که ناراحت باشی و غم بشینه تو نگاهت، دختر برو خدا رو شکر کن سالمی، خوشکلی، پدر و مادر خوبی داری، نباید که به خاطر هیچ و پوچ این قدر خودت رو ببازی. به نظر من درسته که چنین بلایی سرت اومده ولی این دلیل بدی تو نیست، اتفاقی بوده ناخواسته، تو که دنبال این کارها نبودی، یه اشتباه کردی مهونی ناشناس رفتی، تاره من تو رو اون قدر می شناسم که به سرت قسم می خورم و اگر حرف خانمی و نجابتت باشه، باید بیایند از من بپرسند که از صدتا خانم مدعی، خانم تری.
- ولی آخه شیدا، چی کار باید بکنم من ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- تو هر غلطی به فکرت رسیده تا حالا کردی، از این به بعدش رو دیگه بسپر به ما.
- به تو و کی !؟
شیدا خندید و گفت:
- فضولی موقوف، تو فقط باید فرمانبردار باشی تا شرّ این آکله رو کم کنیم.
من که هنوز افسردگی توی گوشت و جانم بود، گفتم:
- چه فایده داره شیدا !
شیدا با اخم بهم نگاه کرد و گفت:
- به من ایمان داری؟
- آره، ولی ....
وسط حرفم آمد و گفت:
- طلایه، من بهت می گم این شوهرت هنوز عاشقته، فقط شاکی شده، چه می دونم غیرتی شده، من از همون روز اول هم که با دختره دیدمش، فمیدم هیچ علاقه ای بهش نداره، حالا اگر بره آشپز شاه هم بشه. اُسوه ی خوبی هم بشه، اردوان تو رو دوست داره، یعنی عاشقته؛ اصلاً مگه احمقه تو رو ول کنه به اون بچسبه، فقط می خواد تو رو اذیت کنه، اگر دوستت نداشت، مطمئن باش همان اول کار، طلاقت می داد، به حرفم ایمان داشته باش، ولی اگر می خوای دوباره به عشقش اعتراف کنه باید تو هم از لاک بیرون بیایی، این جوری راهی از پیش نمی بری، فقط جای پای گلاره رو سفت می کنی.
با اخم نگاهم کرد و ادامه داد:
- مرده شور این چشم های خوشکلت رو ببرن، فکر کردی کسی می تونه از تو بگذره، اون هم شوهر عاشقت، فقط مثل قبل شو، این طوری داری جوری که اردوان دوست داره زندگی می کنی که خیلی هم براش لذت بخشه، انگار داره ازت انتقام می گیره، ولی کاری می کنیم به غلط کردن بیفته، تو غصّه نخور.
دستم را در دست هایش فشرد و گفت:
- طلایه من بلد نیستم مثل همه همدردی کنم ولی تو رو خدا ناراحت نباش، تو این چند وقته که می دیدم ناراحتی، اعصابم بهم ریخته.
با ناامیدی بهش نگاه کردم و گفتم:
- ببخشید ناراحتت کردم ولی خیلی ازت ممنونم، خیلی هم باهام همدردی کردی، ولی تو مطمئنی همه چیز درست می شه، آخه ....
شیدا ماشین را روشن کرد و گفت:
- شک نکن احمق جان، فقط تو آدم شو، همه چیز حلّه عزیزم، می بینی جناب پُرمدعا چطور به دست و پات می افته.
بعد در حالی که بالای منبر رفته و از حُسن اخلاق و حُسن جمال من، اغراق آمیز داد سخن سر داده بود، گفت:
- خیلی هم دلش بخواد تو رو داشته باشه، اگر بی لیاقت هم بود به جهنم، با کسی باید ازدواج کنی که لیاقتت رو داشته باشه و قَدرت رو بدونه، حالا هم خوشحال باش، چون من همه چیز رو درست می کنم، غم هم به دلت را نده عزیزم، فردا صبح می یام دنبالت بریم همون مزون که قبلاً رفته بودیم.
لبخندی به رویم زد و گفت:
- طلایه، همه چیز درست می شه، مثبت فکر کن.
در حالی که کور سوی امیدی به دلم تابیده بود، گفتم:
- باشه، ساعت یازده و نیم بیا.
- خداحافظ.
چند بوق پی در پی زد و بعد رفت. فکر کردن به حرف های شیدا، کمی امیدوارم کرده بود. یعنی اردوان هنوز عاشقم بود، ولی بعید می دونستم، این اواخر اکثر اوقات گلاره اینجا بود، با این که می دانستم اردوان صبح های زود می رود تمرین و شب هم به خاطر تمرین هایش رأس ساعت نُه شب می خوابد، ولی نمی دانم این گلاره چرا همش تو خونه ی اردوان می ماند و اکثر اوقات صدای موسیقی را آن قدر زیاد می کرد، حتی مواقعی که امتحان داشتم، تو اون سرما می رفتم تو تراس درس می خواندم.
اون روز وقتی خواستم کلید را داخل قفل در بیندازم، آن قدر صدای موسیقی زیاد بود که پیش خودم گفتم کاش اصلاً حالا حالاها نمی آمدم تا شاهد شادی و پایکوبی شان باشم. و انگار آن یک ذرّه امیدی هم که در دلم بود، دوباره رخت سفر بر بست و رفت. دوباره افسردگی مزمنی که در این چند وقته تو وجودم رخنه کرده بود، جای خودش را پیدا کرد، مخصوصاً وقتی در را گشودم و قیافه های اجق و وجق چند تا از دوستان گلاره را دیدم، حالم بدتر شد. هر کدام با دیدن من که بی توجه بهشون به سمت آسانسور می رفتم، پشت چشمی نازک کردند که قلبم نیشتر کشید، ولی طبق معمول بی هیچ عکس العملی بالا رفتم.
کاملاً صدایشان را می شنیدم، یکی شون می گفت: ..........
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#99 | Posted: 16 Nov 2013 17:31
طلایه ۱۶

-دختره ی پررو،خب زوری که نیست چرا اردی جون رو ول نمی کنه؟!
یکی دیگه شون که صداشو حسابی نازک کرده بود مثل گربه گفت:
-حتما بی کس و کاره والا می رفت.
همان اولی گفت:
-پررو بودن هم حدی داره،دمش رو بگیر بنداز بیرون گلاره.
یکی دیگه که سعی داشت صدایش را حسابی پایین بیاورد گفت:
-گلاره ولی زنش خیلی خوشگله،چطور اردوان ازش خوشش نمی یاد؟!شاید بهت دروغ می گه،اگه هیچی نباشه چه اصراریه که نگهش داشته؟!
باز اولی صدایش را پایین تر آورد و گفت:
-اره گلاره خیلی بعض تو بود.
گلاره که عصبانی شده بود گفت:
-خفه بابا،دختره ی دهاتی به این ریختش نگاه نکنید،اردوان که حالش ازش بهم می خوره،تا الن هم "بی بیم" به خاطر مامی اش ولش نکرده بلکه،ما عروسی کنیم مامانش اینها تو عمل انجام شده قرار بگیرند،بی خیالمون بشن.اصلا من که دیگه حوصله ی این وضعیت رو ندارم.
باز اولی گفت:
-من که بعید می دونم کسی یه همچین زنی داشته باشه،حالش بهم بخوره!تازه طلاقش هم بده،راستش رو بخوای من اگر چنین زنی داشتم مثل پروانه دورش می گشتم.گلاره جون زیادی روی حرف های اردوان حساب نکن به نظر من که داره دروغ می گه.
گلاره که صدای فریادش بلند شد.گفت:
-اصلا بی خود کردم گفتم بیایید!
صدایش را پایین آورد و گفت:
-تقصیر منه که می خواستم بهتون خوبی کنم،تو نگار همیشه به من حسودیت می شه چون اون روز به حرفت گوش ندادم و خودم به اردوان پیشنهاد دوستی دادم ناراحتی و می خوای بگی چون حرفت رو گوش نکردم اشتباه کردم،اصلا سر قضیه ی دفعه ی پیش اسفندیار هم هی فضولی کردی تا اون دختره ی ایکبیری شبیه آفریقایی ها بینمون جدایی انداخت.
دختری که حالا فهمیده بودم اسمش نگار است گفت:
-تو هم انگار توهم داری گلاره!من اگر چیزی می گم به خاطر خودته می گم اسفندیار هم از اول فقط برای خنده اومد جلو تو نفهمیدی،جدی گرفتی،پسرعمو کوروش هم می گفت،من هم فقط خواستم هوشیارت کنم،الان هم تا اونجایی که من فهمیدم کوروش گفته اردوان عاشق زنشه این رو نمی خواستم بگم ولی حالا که این حرف ها رو زدی گفتم.
گلاره از حرص صدایش می لرزید گفت:
-تو غلط کردی با اون پسرعموی وراجت،انگار خبر نداری همون پسر عمو جونت تو نخ همین خانم بوده،جلو چشم خودم تو شمال همش با هم خلوت می کردند.
نگار صدایش را بلند کرد و گفت:
-اتفاقا همه چیز زو می دونم،اینم که کوروش بهش علاقه داره می دونم ولی اولا دختره هیچ محلش نمی ذاشته چون خیلی سنگسنه،دوما اون موقع کوروش نمی دونسته زن اردوانه،می خوای بدونی؟!بدون همه پشت سرت می گن که تو پاتو از زندگیشون بیرون نمی کشی،ولی اگر نظر منو بخوای فقط می تونم بگم خاک بر سر شوهرش،من فک رنمی کردم این قدر زنش خوشگل باشه خیلی وصفش رو شنیده بودم ولی تو تصورم هم این نبود اصلا خدا کنه اردوان خان واقعا همان حسی که تو می گی رو داشته باشه تا بلکه کوروش باهاش ازدواج کنه چون به کوروش ما خیلی بیشتر می یاد،مگه اردوان تحفه است؟یه شانسی آورده مطرح شده ولی به نظر من یه بی لیاقت به تمام معناست.
گلاره با فریاد گفت:
-لطف کن به اون پسر عموی خوش غیرتت بگو بگیرتش بلکه ما هم راحت بشیم،حالا هم گم شو برو بیرون که دیگه دوست من نیستی.
چند دقیقه ای صدای نگار شنیده نمی شد،نمی دانم چه کار می کرد ولی بعد از چند دقیقه گفت:
-خودم هم همین کار رو می خواستم بکنم،بالاخره حقیقت تلخه گلاره خانم،بچه ها خداحافظ.
بعد صدای بهم خوردن در آمد و بعد از آن هم گلاره شروع کرد به فحش دادن و گفت :
-دختره ی وراج،تو زندگی فقط زبون چرخوند رو یاد گرفته،بی چشم و رو صاف تو چشم من نگاه می کنه هر چی می خواد می گه.
یکی از دخترها گفت:
-ولش کن گلاره،نگار عادت داره هر چی تو دهنش می یاد بیرون بریزه ضبط رو،زوشن کن حال کنیم.
بعد صدای موسیقی بلند شد و دیگر تا وقتی که صدای در آمد که نشان از رفتن بقیه داشت،هیچ چیز نشنیدم.حالا فهمیده بودم که یکی از دخترها که تقریبا چشم هایش شبیه به نهال بودةنگار دخترعموی کوروش بوده و فهمیدم که اردوان پیش کوروش اعتراف کرده که عاشق من هستش،یعنی کوروش همه چیز را برای نهال اینها گفته که حتی دخترعمویش نگار هم جریان را می دانست ولی به رویم هم نیاورده،حتما تو این مدت نهال چقدر در موردم فکر های بد کرده که من چقدر آدم موذی هستم که موضوع به این مهمی رو از ش قایم کردم.
ان شب متوجه نشدم اردوان کی آمد فقط طبق معمول از ساعت نه به بعد هیچ صدایی نمی شنیدم دوست داشتم به چیزهای خوب فکر کنم به حرف های شیداةواقعا اگر از همان روز اول همه چیز را بهش می گفتم یعنی همه چیز درست می شد!ولی من آدمی نبودم که موضوع به این مهمی را از نزدیک ترین کسم،یعنی شوهرم پنهان کنم.حالا هم دیگر برایم مهم نبود دیگر تحمل این شرایط خیلی سخت تر از قبل شده بود.به قول شیدا اگر همه چیز درست پیش نمی رفت بهتر بود بی خیال ابرو و این حرف های خانواده ام بوم و از اردوان برای همیشه جدا بشوم.فکر و خیال و خیلی چیزهای دیگر کافی بود به قدر کافی در این مدت زج کشیده بودم.
****
مراسم نامزدی نهال در خانه که چه عرض کنم در کاخ،محل زندگیشون برگزار می شد.داماد که افراسیاب بود را دیده بودم و به نظرم خیلی پسر خوبی بود.از این که دوتا عاشق به همدیگر رسیدند خیلی خوشحال بودم،دیگر خیلی وقت بود حسرت عشق و علاقه ی دیگران را نمی خوردم و به تقدیر خودم هم کاری نداشتم.اصلا نمی دانم چرا ان قدر بی حال و حوصله و بی انگیزه شده بودم.

ان شب هم با این که پول زیادی توی حسابم نبود ولی شیدا مبلغ قابل توجهی قرض داد تا به قول خودش تدارکات رویارویی با هووی عزیزم را آماده کنم و یک لباس شب عنابی رنگ به شکل ماهی که اغراق نکنم هیچ وقت توی فیلم ها هم همچین لباسی ندیده بودم،خریدم.خانم مزون دار خودش کلی تعریف کرد که از بهترین فروشگاه های فرانسه خریداری کرده و البته مارک معروفی هم داشت که من ازش سر در نمی آوردم . در همان فروشگاه یک شال حریر عنابیس رنگ عم انتخاب کردم که به قول شیدا نه تنها بد نشد بلکه تضاد رنگ مشکی موهایم با آن رنگ تو ربسیار چشم گیر تر شده و اصلا بعضی ها مثل فرشته و مریم فکر کرده بودند مدل لباسمه که باید روس سرم هم توری قرار بگیرد و حالت لباس را زیباتر به نمایش بگذارد.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#100 | Posted: 16 Nov 2013 17:32
طلایه ۱۶

راستش صورتم هم که این بار به طور دست و دلبازانه ای نقاشی شده بود.خیل یمتفاوت و زیبا و به قول شیدا فشن بود.من که سر در نمی آوردم ولی به رنگ چشمان و پوستم خیلی می آمد.ان قدر قشنگ شده بود که اعتماد به نفس زیادی پیدا کردم.اصلا وقتی توی ایینه خودم را نگاه کردم دیگر از آن افسردگی و ماتم زدگی ها هیچ خبری نبود،بلکه دوست داشتم زودتر مقابل اردوان قرار بگیرم و حس حسادت و حساسیت و هرچه حس دیگر را در وجودش زنده کنم.
شیدا وقیت آن لباس سنگین کار شده با آن آرایش دید بعد از چند دقیقه که فقط مات مثل آدم ندیده ها بر و بر نگاهم می کرد.گفت:
-وای طلایه چی شدی!دست سارا جون در نکنه دیدی خوب شد آوردمت اینجا که دستش مثل جادوگرها جادو می کنه،دیدی ارزشش رو داشت هی گدابازی در می یاری.
من که خودم هم از خودم خیلی خوشم امده بود و قلبم از شدت هیجان به شدت می زد گفتم:
-اره خوب شد که حرفت رو گوش کردم،تو اینجاها رو از کجا بلدی؟!
شیدا خندید و گفت:
-خب دیگه،گفتم که اگه کاملا به حرف هام گوش کنی ضرر نمی بینی،حالا تحویل بگیر.
من که دیگه اصلا یادم رفته بود از شیدا هم که خیلی خوب شده بود تعرف کنم گفتم:
-تو هم خیل یخوب شدی ها!
شیدا با لبخند پررنگی که بر لب هایش نقش بسته بود.گفت:
-برو چاخان!اصلا کنار تو اون هم این شکلی من به چشم می یام؟
با خنده گفتم:
-خیل یخوب هم به چشم می یای،بی خود بی اعتماد به نفس نباش.
شیدا دستم را کشید و گفت:
-حالا شدی یک سربتاز دلیر برای رفتن به میدان جنگ.
-وای شیدا نگو،می ترسم ها‍
شضیدا به شدت دستم را کشید و جلوی آیینه ی بزرگ میخکوب کرد و گفت:
-این ملکه ی زیبایی رو ببین،بهرته از این همه زیبایی بترسی که برات دردسرساز نشه.
و نجواگونه در گوشم خواند:
-خدا به داد کوروش بدبخت برسه که باید از خیر تو بگذره،بیچاره امشب از غصه دق می کنه،شاید هم رفیق عزیزش رو به هیچ بگیره و بگه اردوان جان عزیز ببخشید من زنت رو می خوام تو رو خدا ثواب داره دل منو نشکن.
با خنده گفتم:
-بس کن شیدا،حالا چه وقت روضه خوانیه!بجنب،مریم دوباره زنگ زده من تنها تو جمع هستم بیایید دیگه.
شیدا گفت:
-من برم خرج شیکان و پیکان خانم رو بدم.
و از اتاقی که مخصوص میکاپ های خیلی خاص بود و تقریبا مخصوص عروس ها بود بیرون رفت.من هم وسایلم را برداشتم و به دنبالش بیرون رفتم.تا آن لحظه به ان همه زیبایی پی نبرده بودم وقتی وارد سالن اصلی آرایشگاه شدم،تمام پرسنل اریشگاه و مشتری ها،انگار دارند آدم فضایی می بینند محوم شدند و هر کدام بعد از چند لحظه که به خودشان آمدند یا هزار الله اکبر یا چه خوشگل شدی،به به و چهچه راه انداخته بودند که بیا و ببین خانمی هم که روپوش سفید داشت سریع رفت و با اسپند برگشت.کلی از مشتری هایی که انجا نشسته بودند و به خاطر قیمت،کمی دودل بودند و تردید داشتند که ایا وقت بگیرند یا نه،مبلغ های بیعانه را روی میز خانم حسابدار گذاشتند که به قول شیدا حالا برای تسویه حساب خودمان هم وقت نداشت.روی پاهایم بند نبودم و از شادی و شعف دوست داشتم تا خانه ی کوروش اینها پیاده بروم مانتوام را پوشیدم و شال سبکی هم روی آن تور که دست های هنرمند ارایشگر به شکل خاص بسته بود انداختم که حجاب نمی شد و به قول مامانم این جور حجاب ها به درد عمه ام می خورد.و به همراه شیدا از آن ارایشگاهی که ان قدر باعث تغییر روحیه ام و حس اعتماد به نفسم شده بود خارج شدیم.
در راه مریم دوباره زنگ زد و گفت:
-پس کجایید؟!فرشته و نامزدش هم رسیدند،الان قراره عروس و اداماد هم برسند زود بیایی که حاضر باشید.
من که دلم شور می زد نکنه این همه خرج کردم اصلا اردوان نیاید.گفتم:
-مریم اردوان هم آمده؟
مریم با حرص گفت:
-اره،با همون تحفه خانم هم اومده،تو نمی خوای همه چیز رو رو کنی؟تا کی می خوای قایم موشک بازی دربیاری؟!
مریم از هیچ چیز خبر نداشت،یعنی اصلا خیلی وقت بود باهاش مثل گذشته ها درد و دل نکرده بودم فقط گفتم:
-تا خدا چی بخواد،مگر نمی بینی شوهرم خودش نامزد داره؟راستی گلاره چه شکلی شده؟
مریم خندید و گفت:
-هیچی بابا،میمون هر چی ایکبیری تر ورجه وورجه اش هم بیشتره،جالب نیست،حالا می یای و می بینی،زود باشید اینها رسم دارن تا همه ی مهمان ها نیان عروس و داماد وارد نمی شن.
-تا پنج دقیقه دیگه می رسیم،خداحافظ.
گوشی را قطع کردم.شیدا که هی نگاهم می کرد گفت:
-اون ایینه رو بیار پایینبه خودت یه نگاه دیگه بنداز،هر ده دقیقه یک بار هم واکنس اون حمام زنونه رو تو ذهنت بیار،اون وقت از این حال بیرون می یای.
شیدا می ترسم یعنی اردوان....
شیدا با دست فرمان بی نظیرش سریع ماشین را در فاصله ی کم بین دو ماشین پارک کرد و گفت:
-نسخه ای رو که برات پیچیدم اجرا کن دیگه نمی ترسی.
تو ایینه خودم را نگاه کردم و بعد هم بی اختیار یاد هیاهویی که در ارایشگاه با دیدنم به پا شده بود،افتادم.انگار شیدا راست گفته بود طبق معمول با قدم هایی استوار از ماشین پیاده شدیم و فاصله ی ماشین تا خانه ی کوروش اینها را پیمودیم ولی دلشوره ام دست بردار نبود.
همین که تو حیاط،ماشین اردوان را دیدم دوباره هیجانم بالا رفته بود که شیدا گفت:
-کاش ما هم مثل از ما بهترون تو حیاط پارک می کردیم،به خاطر کمبود جای پارک این همه پیاده گز نمی کردیم،بذار من این خان دایی رو ببینم.
و در حالی که لبخندش را به صورتم می پاشیدا گفت:
-هر چند،چه حال گیری بالاتر از دیدن تو و افسوس خوردن برای تو.
و با خنده وارد سالن شدیم.انگار شیدا قصد داشت بر ترس من غلبه کند که موفق هم شد.چون بعد از تعویض لباس به آسودگی وارد سالن شدیم.
ازدحامی از میهمانان بود که در آن سالن بسیار مجلل بزرگ همه چشم انتظار ورود عروس و داماد بودند که یک عده که نمی دانم چرا ان قدر عقلشون کم بود،انگار فکر کرده بودند عروس من هستم و شروع کردند به کف زدن با آن لباس و تور وآرایش البته بنده خدا ها کم عقل نبودند خب،من هم ناپرهیزی نکرده بودم و همتای یک عروس بلکه بیشتر هم به خودم رسیده بودم.
در آن وضعیت که از خجالت داشتم سرخ می شدم.کوروش در نهایت خونسردی به سراغم امد و در حالی که مات و مبهوت نگاهم می کرد.گفت:
-خوش آمدید،طلایه جان یک لحظه فکر کردم الهه ی زیبایی ها از افسانه ها قدم به اینجا گذاشته.
من که خنده ام گرفته بود،با خنده گفتم:
-اغراق نکن،زیاد جنبه ندارم.
کوروش بلند خندید طوری که حسابی جلب توجه می کرد،رو به شیدا گفت:
-شیدا خانم دیگه فراتر از حده.یک فکری هم به حال دل مردم می کردید.
شیدا خندید و گفت:
-استعدادش عجیبه،من فکر همه جا رو کرده بودم.

من که دیگر بقیه ی حرف ها را نمی شنیدم، با چشم هایم به دنبال اردوان می گشتم که بالاخره نگاهم در نگاهش گره خورد. آن هم چه نگاهی، رنگ آتش، انگار اشعه هایش می خواست مرا هم بسوزاند، ولی من نمی سوختم، آن قدر در این مدت از دستش آتش گرفته و سوخته بودم که آهن آب دیده شده بودم.
چه شب هایی که از شنیدن راز ونیازهای عاشقانه شون تا صبح اشک ریخته بودم، چه شب ها که تا صبح بال بال زده بودم که بروم دست گلاره خانم را بگیرم و پرت کنم بیرون، ولی فقط اشک ریخته بودم. چقدر تحقیر، چقدر توهین از گلاره که مثل روانی ها صداشو بلند می کرد که به گوشم برسد و خلاصه چه ها و چه ها که نتیجه اش شده بود آن حال و روز که به قول مریم، چند ماهی بوده احساس می کرده با من غریبه است و من یا ضربه مغزی شدم یا یک اتفاقی افتاده که دیگر طلایه سابق نیستم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 10 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites