تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین »  
#101 | Posted: 16 Nov 2013 18:37
طلایه ۱۶

نمی دانم چقدر در این افکار غرق شده بودم که مریم و فرشته به همراه نامزد فرشته جلو آمدمد و شروع به سلام و احوالپرسی و بعد شروع به تعریف و تمجید کردند. مریم که می خندید، گفت:
- همچین وارد شدی که ما گفتیم عروس اومده، بعد دیدیم نه بابا عروسِ بعد از این اومده.
با خنده گفتم:
- پس تو دست زدی!؟
با خنده گفت:
- نه بابا، هول شده بودم. فقط نگاهت می کردم و می گفتم یعنی این طلایه ی خودمونه!؟ خوبه نمی خواست بیاد، اگر با برنامه ریزی قبلی می اومدی چی می شد! خب کلک، خوب خوشگل کردی.
و آهسته در گوشم گفت:
- بیچاره شوهرت اگر بدونه چنین زنی داره، وسط همین سال غش می کنه.
آرام گفتم:
- همچین هم مطمئن نباش منو به اون سوگلی اش ترجیح بده.
مریم که با چشم های باز نگاه می کرد، با مزه گفت:
- نگو، مگه دور از جونت خره !
از دستِ کارهای مریم خنده ام گرفته بود. کوروش گفت:
- خب، بلند بگید بلکه ما هم بخندیم، چرا یواشکی حرف می زنید.
مریم گفت:
- دکتر جان شما بشنوی، گریه می کنی نه خنده.
کوروش سری تکان داد و آن چهره ی فوق العاده زیبا و جذابش که در آن کت و شلوار فوق العاده عالی کِرِم رنگ که شیدا می گفت مارک معروفی دارد، حسابی چشمگیر می شد، گفت:
- این مریم خانم، انگار آمار قلب مریض ما دستشه ! بفرمایید، بفرمایید.
و همگی را سر میزی نزدیک به میز اردوان هدایت کرد و از روی عمد صندلی را که یک جورهایی من و اردوان به همدیگر دید داشته باشیم، انتخاب کرد و بلند گفت:
- طلایه خانم زیباترین و دلرباترین خانم مجلس، بفرمایید.
من که می خندیدم و به قول شیدا که می گفت ردیفِ سفیدِ دندان هاتو به نمایش گذاشتی، آهسته گفتم:
- شاعر هم که شدی !؟
- شاید باورت نشه، امشب احساس شاعری هم دارم. اصلاً روی هوا هستم، یکی منو قِل بده پایین، رو زمین حال و هوا بهتره.
در هیمن لحظه دختر خانمی که سریع به نظرم آشنا آمد و با صدا کردن "پسرعمو کوروش" دیگر حدسم به یقین تبدیل شده بود. در حالی که لباس مشکی قشنگی بر تن داشت با اندامی کشیده و زیبا نزدیکمان شد و گفت:
- پسر عمو کوروش!
و در حالی که سعی می کرد، صداشو از آنچه هست بلندتر کند تا در آن ازدحام بشنویم، ادامه داد:
- من همیشه فکر می کردم این پسرعموی ما حروم می شه، یعنی دختری زیبا که همسرش بشه و از خودش پایین تر نباشه، پیدا نمی کنه، ولی حالا می بینم این خانم زیبارو شاید حروم بشه.
کوروش اخم هاشو تو هم کرد و گفت:
- داشتیم نگار ! یعنی باید پاک آبروی ما رو جلوی دوستان عزیزمون ببری؟
نگار بلند خندید و گفت:
- ببخشید پسرعموجان، این قدر این خانم زیباست که هول شدم، اصلاً چنین فرشته ی بی نظیری رو از کجا پیدا کردی ! آخه این خان داداش ما هنوز، تو هیچ کار نکرده، حسودیش شده و منو فرستاده ببینم ایشون خواهر دوقلویی نداره؟ اگر نداره که بیاد با خودت دوئل کنه. من هم بهش گفتم مگه کوروش این قدر بی لیاقته که حتی فکر چنین کاری رو بکنه، نرو جلو که الان مجلس رو از حضور چنین پریزاده ای به خاطر ترس از امثال تو، بی نصیب می کنه.
کوروش که از خنده تا دندان های آسیابش هم معلوم شده بود، گفت:
- وروجک همین طوری زبان می ریزی! گویندگی قبول شدی، این انوش کجاست تو رو ببره، محض اطلاعش هم بگم که ایشون صاحب دارن.
نگار که به چشم هایم خیره شده بود، گفت:
- بهتون تبریک می گم، خیلی ناز و زیبا هستید.
انگار همه ی این حرف ها را بلندتر از حد معمول برای رسیدن به گوش گلاره و اردوان می گفت، ادامه داد:
- وصف جمالتون رو از نهال شنیده بودم، ولی در وصف نگنجید.
با لبخند گرمی گفتم:
- خیلی لطف دارید نگار خانم، من طلایه هستم. قبلاً هم از حُسن نیت و حرف های ستایشگر و زیباتون مستفیض شده بودم. باز هم ممنون.
نگار دستم را فشرد و این بار آهسته گفت:
- تو این زمانه شاید هم زمانه های قدیم، لیاقت، عنصر خیلی جالی بود که بعضی ها زیادش رو دارن و بعضی ها هم اصلاً ندارن، امیدوارم در هر شرایطی موفق باشید.
- باز هم ممنونم، شما هم همین طور.
نگار که سرش را تکان می داد، گفت:
- تا بعد.
و به سمت دیگر سالن رفت. چقدر دختر خونگرم و جالبی یود. انگار با صدایش تا عمق جان آدم نفوذ می کرد. همان روز هم که در خانه ی اردوان حرف می زد احساس می کردم باهام تلپاتی داشت. خیلی خوب آرامم می کرد. کاش می فهمیدم رازِ آن صدا در چیست، بی خود نبود که گویندگی قبول شده بود. بس که کلامش اعجاز داشت و لطیف بود. اصلاً این خانواده صداشون مثل لالایی بود. چقدر هم وقتی از نزدیک دیده بودمش، خوش صورت بود، از نهال هم قشنگ تر.
در همین افکار بودم که انگار موسیقی برای ورود عروس و داماد، همه ی میهمانان را برای کف زدن با آهنگ شاد تشویق کرد.
نهال تو اون لباس نباتی رنگ مثل فرشته هایی شده بود که روی ابرها آهسته قدم برمی دارند. چنان محو چشم های قشنگش که بر رویمان لبخند می زد، شده بودم که دیگر حواسم از اردوان و گلاره کاملاً پرت شده بود و فقط در نهایت شادی برایش آروزی خوشبختی می کردم. نهال که آهسته با همه ی میهمانان خوش آمدگویی می کرد، وقتی کنارم رسید، با لبخندی مهربان گفت:
- خیلی خوشحال شدم که اومدی، وقتی گفتی قراره بری اصفهان، حسابی دلگیر و غصه دار شدم.
نهال هم حرف زدنش خیلی جالب بود، همیشه با قدری ناز و آرام حرف می زد، طوری که احساس می کردی توی گوشت شعر می خواند، گفتم:
- امیدوارم همیشه خوشبخت باشی، افراسیاب پسره خیلی خوبیه.
نهال که واقعاً عروس شدن بهش می آمد و حسابی آن شب نازتر هم شده بود، گفت:
- محشر شدی، حسابی خواستی دل این دایی عذب اُقلی ما رو ببری!
با خنده گفتم:
- تو که مثل فرشته ها شدی، قابل توصیف نیستی.
نهال که انگار افراسیاب برای خوش آمد گویی با یکی از دوستانش صداش می زد، گفت:
- مجلس بعد باید مال تو و دایی کوروش باشه، گفته باشم.
گیج می زدم، یعنی نهال جریان من با اردوان را نمی دانست، پس چشور نگار می دانست، شاید هم می دانسته ولی با وجود گلاره حتماً پیش خودش آن هم به این نتیجه رسیده، اردوان برای من شوهر بشو نیست. پس بی خیال کنار شیدا که با حالت خشمگین، اردوان و گلاره را زیرنظر گرفته بود، نشستم.
شیدا آهسته زیر گوشم پچ پچ می کرد، گفت:
- ببین طلایه، اردوان بد رفته تو هم، فکر کنم بد زدیم تو بُرجکش.
لبخندی زدم و گفتم:
- مریم اینها کجا رفتند؟
شیدا اخمی تو صورتش نشسته بود، گفت:
- تو فعلاً به مأموریت مان فکر کن، این همه هزینه کردیم.
نیم نگاهی به اردوان که عنق نشسته بود، انداختم و همچنین گلاره که مغرور نشسته بود و پشت چشم نازک می کرد. با خنده گفتم:
- شیدا یعنی واقعاً دوستم داره؟ من دارم می میرم.
شیدا اخمی کرد و گفت:
- خاک بر سرت، نسخه ام یادت باشه، بعد هم به این کوروش فلک زده یه گوشه چشمی داشته باش، به نظر من که امشب بدتر از تو ترکونده.
در همین حین مریم هم رسید و در حالی که می خندید، گفت:
- این کلیه های من اصلاً تحمل استرس رو نداره.
نگاه عمیقی به اردوان انداخت و گفت:
- طرف بدجور تو لکِ، آکله خانم هم معلوم نیست دو دقیقه یک بار برای کی پشت چشم قیف می کنه.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#102 | Posted: 16 Nov 2013 18:38
طلایه ۱۶

گفتم:
- تو رو خدا مریم، این قدر تابلو بازی در نیار، می فهمه همه حواسمون اونجاست.
مریم چشم هایش را گشاد گرد و رنگ عسلی شو به رُخ کشید و گفت:
- خیالت راحت، چه می دونه ما کی هستیم که این قدر نگاهش می کنیم؟ لابد فکر می کنه عشق فوتبالیم.
من که دیگر سکوت کردم. شیدا گفت:
- حالا مریم جان، شما یه خورده خودت رو کنترل کن، ما آبرو داریم اینجا.
مریم پقی زد زیر خنده و گفت:
- وای بچه ها از دستتون رفت، آکله خانم لپ شوهرت رو کشید، بعد هم یه لبخند ژکوند زد و منو چپ چپ نگاه کرد، انگار فکر کرده طالب نامزدش شدیم.
گفتم:
- بس که نگاه می کنی ! این فرشته با نامزد جانش کجا رفته یک ساعته!؟
مریم که هیکل تپلی اش را تکان داد و گفت:
- آقاشون سرشون درد گرفته از صدای موزیک، رفتند تو حیاط.
دلم خیلی شور می زد، هنوز نتوانسته بودم به حضور ادوان و گلاره کنار همدیگر عادت کنم، ولی جلوی شیدا به روی خودم نمی آوردم. در همین حین کوروش به همراه خانم بزرگ و خانم و آقای دیگری که خاله و شوهر خاله اش معرفی می کرد به سمت مان آمدند و ما هم در کمال ادب بلند شدیم و خانم بزرگ مثل سری قبل با نگاهی از بالا به ماها نگاه کرد و بعد انگار که شیدا و مریم را نمی بیند در کنار گوش کوروش چیزی گفت، کوروش گفت:
- طلایه خانم، می شه چند لحظه!
وقتی جلو رفتم تازه شروع به سلام و احوالپرسی کردند و کوروش، خاله و شوهر خاله اش را به عنوان خانم و آقای شهریوری معرفی کرد. آن ها هم در کمال ادب ابراز خرسندی کردند. من که گیج رفتار خانواده ی کوروش بودم، متوجه ی اردوان و گلاره شدم که از کنارمان می گذشتند که خانم بزرگ رو به گلاره با لحن قاطع و محکمش گفت:
- دوشیزه گلاره !
گلاره که هول شده بود و به وضوح رنگ از صورتش رفته بود، گفت:
- بله، بله خانم بزرگ.
خانم بزرگ که تو چشم های گلاره خیره شده بود، گفت:
- نگفته بودی با این جوان نامزد شدی !؟
گلاره که انگار نیروی تازه پیدا کرده بود، خودش را جمع کرد و یک ابروشو بالا برد و نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و دست اردوان را جلو کشید و گفت:
- اردوان صولتی، دست بوس هستیم.
خانم بزرگ با نگاهی عمیق ، اردوان را برانداز می کرد. گفت:
- از صولتی های به نام هستی؟
اردوان که انگار از این برخورد خانم بزرگ راضی به نظر نمی رسید، گفت:
- اصالتمان اصفهانیست، نمی دونم شما کدام صولتی ها مَد نظرتونه !
کوروش وسط صحبت شان آمد و گفت:
- خانم بزرگ، انگار نشناختید ! اردوان دوستمه، همون که با همدیگه دو بار اومدیم فرانسه، شریک تجاریم.
من که انگار تازه فهمیده بودم اردوان همراه کوروش فرانسه هم رفته، با حیرت نگاهش کردم، آب دهانم را به زحمت قورت دادم. خانم بزرگ گفت:
- عجب تو همون اردوانی، پس با گلاره چه کار داری!؟
و طوری که به گلاره، نگاه تحقیرآمیزی کرد که دلم خنک شد. ولی گلاره پُر روتر از این حرف ها بود. گفت:
- خانم بزرگ تعجب کردید، من بالاخره تصمیم به ازدواج گرفتم.
خانم بزرگ که انگار حوصله ی پُرحرفی های گلاره را نداشت، گفت:
- فعلاً برو گلاره، در شُرُف کار مهمی هستم.
به وضوح متوجه ی رنگ پریدگی صورت اردوان شدم که یک لحظه نگاهش مات شده و حالت به خصوصی گرفت، مثل همان وقت هایی که التماس آمیز نگاهم می کرد و رنجیده. من هم مثل شُلِ زرد، وا رفته بودم که گلاره با حرص دست اردوان که نگاهش روی صورتم مات مانده بود، کشید و گفت:
-مگه نمی بینی، خانم بزرگ کار دارند.
و با حالت زشتی، اشاره به من و کوروش کرد. هنوز مسیر نگاه اردوان در چشمانم زنده بود که خانم بزرگ گفت:
- دختر جوان، من تصمیم دارم برای مراسم عروسی نهال، ساقدوش ها را شما رهبری کنید و اگر ممکنه برای تهیه ی لباس های هماهنگ و انتخاب ساقدوش ها منو در جریان همه ی مسائل و امور قرار بدهید.
من که آن قدر حواسم به اردوان بود که معنی حرف های خانم بزرگ را هم نفهمیدم. گفتم:
- چَشم خانم بزرگ.
اصلاً خودم هم نفهمیدم برای چی چَشم گفتم، که خانم بزرگ گفت:
- می دونی که یک ماه و نیم بیشتر وقت نداری!
من که تازه به خودم آمده بودم، گفتم:
- بله، حتماً با کوروش خان هماهنگ می کنم.
کوروش که فهمیده بود من چقدر معذب شدم، گفت:
- بله، من همراهشون هستم، خیالتون راحت.
دیگر نفهمیدم، ولی بعد از کمی گفتگو، بالاخره خانم بزرگ و پدر و مادر افراسیاب به همراه کوروش رفتند و من هم نفس راحتی کشیدم و همانجا کنار شیدا و مریم که باز هم گیج رفتارهای خانم بزرگ بودند، ولو شدم.
غرق در افکار بودم اما به ظاهر، خودم را مشغول مهمانان نشان می دادم، از اردوان هم هیچ خبری نبود. از همان موقع رفته بودند، مریم را فرستاده بودم بلکه خبری ازش بیاورد ولی هیچ خبری از او هم نبود. شیدا گفت:
- معلوم نیست این مریم کجا گیر کرده که همه را برای صرف شام دعوت کردند، اون هنوز نیومده.
طبق معمول آن قدر دلم شور می زد که هیچ اشتهایی نداشتم ولی به همراه شیدا به راه افتادم. کوروش به سراغمان آمد و گفت:
- ببخشید من امشب یه خورده سرم شلوغه، امیدوارم بنده رو عفو بفرمایید.
و ما را به سمتی راهنمایی کرد، انگار همان چند دقیقه همراهی با خانم بزرگ کافی بود که او هم کمی لفظِ قلم حرف بزند. که نگاهم دوباره در نگاه اردوان گره خورد. می فهمیدم خیلی ناراحت است.
آن قدر می شناختمش که وقتی عصبانی بود از ده کیلومتری هم تشخیص بدهم، ولی انگار گلاره حسابی سرِ کِیف بود و چشم هایش می خندید. داشتم با خودم فکر می کردم یعنی آن همه از عشق گفتن هایِ اردوان الکی بود. مگر خودش صد بار نگفته بود، بی تو نمی توانم زنده بمانم، یعنی هنوز هم دوستم داشت، ولی چقدر راحت منو رها کرده بود و همه حرف هایش یادش رفت که شیدا آهسته به پهلویم زد و گفت:
- مثل اینکه خیلی دلت براش تنگ شده، حالا اگر دیدن رابطه ی عاشقانه اش تمام شد، یک چیزی بخور.
- شیدا میل ندارم، دارم دِق می کنم، دیگه تحمل دیدنشون رو ندارم.
- خب، نگاه نکن ! اصلاً به کوروش نگاه کن، ببین چه همه ی نگاه های دختر خانم های جمع بهش خیره شده.
سری تکان دادم و گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#103 | Posted: 16 Nov 2013 18:39
طلایه ۱۶

- شیدا تو هنوز هم روی حرفت هستی ! یعنی اصلاً امشب تأثیری رویش داشتم، یعنی عشق کهنه دوباره زنده شده؟
شیدا با حرص قاشق را به دستم می داد، گفت:
- بخور، اصلاً جهنم هم که زنده نشده باشه، مگه کوروش جان مُرده!
فهمیده بودم شیدا هم ناامید شده و عصبی به نظر می رسید. پس سکوت کردم و به زور چند قاشق خوردم.
حوصله ی بقیه ی میهمانی را نداشتم. اگر هر اتفاقی می خواست بیفتد، دیگر افتاده بود. منتظر بودم کوروش زودتر بیاید تا بهش بگویم و رفع زحمت کنیم که گلاره، دست اردوان را کشید و به سمت کوروش آمدند، ما هم که تازه کوروش را پیدا کرده بودیم، به شیدا گفتم:
- دیگه پاشو بریم، هر چی می خواست بشه شده، بیا از کوروش خداحافظی کنیم.
شیدا سری تکان داد و به مریم که در حال دسر خوردن بود، گفت:
- پاشو دیگه مریم، چقدر می خوری، مگه از قحطی اومدی!؟
مریم که ماشا ا... هر چی بهش می گفتی، می خندید و اصلاً بهش برنمی خورد، گفت:
- یه خورده صبر کن، مگه هولی این همه غذاهای خوب ! شما هم که دائم تو رژیم هستید.
با کمی ناراحتی به دنبالمان راه افتاد، منتظر بودیم کوروش به گفتگو با گلاره و اردوان خاتمه بدهد و خداحافظی کنیم. کوروش که کمی صورتش غمگین شده بود رو به شیدا گفت:
- تشریف می برید؟
ما که دیگر نزدیک تر شده بودیم، گفتیم:
- با اجازتون مرخص می شیم.
گلاره لبخندی تمسخر آمیز بهم زد و گفت:
- پس دکتر جان برای جشن عروسی نا هرگز تأخیری پذیرفته نمی شه، رأس ساعت چهار تو مراسم عقدکنان ما باشید.
کوروش که نگاهش کاملاً رنگ غم گرفته بود، به من که مثل آل دیده ها نگاه شان می کردم، نگاه رنجیده ای کرد و گفت:
- باشه، خدمت می رسم.
نیم نگاهی به من کرد و بعد رو به اردوان که سعی می کرد من را نگاه نکند، گفت:
- حالا فکر نمی کنیید خیلی عجله دارید، حداقل می ذاشتید برای بعد از مراسم نهال اینها.
گلاره که طرف صحبتش انگار من هستم، گفت:
- آخه اردوان باید برای تیم جدیدی که می خواد عضوش بشه، بره آلمان، گفتیم تا قبل از اون، شرایط رو درست کنیم، که با همدیگه بریم.
خیلی خودم را کنترل کردم که اشک هایم سرازیر نشود ولی دیگر روی پاهایم هم، بند نبودم.
شیدا که حال مرا فهمیده بود، سریع گفت:
- کوروش خان با اجازتون، برادرم آمده دنبالمون.
و خداحافظی سَرسَری کردیم که من حتی یادم نیست اصلاً خداحافظی کردم یا نه، ولی مثل آدم هایی که واقعاً تو یک لحظه مغزشون از کار افتاده دنبال شیدا و مریم که آن ها هم چندان حال مساعدی نداشتند، راه افتادم و با همان حالت، سریع از نهال و افراسیاب که جلوی در بودند، خداحافظی کردیم. من که مثل آدم آهنی قدم بر می داشتم، تُهی از هر حس و احساسی، چه بد و چه خوب، و تا هوای تاریک یافتم، اشک هایم روان شد.
دیگر همه چیز رو شده بود، اردوان مرا نخواسته بود. حالا با هر شکل و ظاهر دلفریبی، او مرا نجیب و دست نخورده و پاک می خواست، که نبودم. پس حسابی قیدم را زده بود. در این مدت باید می فهمیدم، ولی چقدر ساده بودم و خوش باور که به امیدِ بخشش نشسته بودم.
پیش بینی های شیدا این بار اشتباه از کار در آمده بود. به یک باره شکسته و خوار و خفیف شده بودم. کاش اصلاً نمی آمدم، حداقل غرورم جریحه دار نشده بود که اردوان و گلاره به آن راحتی جلویم برای جشن عروسی شان میهمان دعوت کنند.
دیگر دنیا برایم به آخر رسیده بود نتیجه ی آن همه عشق و عاشقی به کجا کشیده بود. حالا باید با سری افکنده و دست از پا درازتر بر می گشتم خانه ی آقاجونم. حالا جدایی بهترین راهکار بود. حداقل زیر چنین ننگی له نمی شدم. باید قبل از عروسی شون، برای طلاق اقدام می کردم، که حداقل آقا جونم اینها را هم برای دیدن حقایق تلخی دعوت کنم. وای به آقاجونم، چه حالی می شه، وقتی می فهمید داماد عزیزش سرِ دختر یکی یکدونه اش چه بلایی آورده، حتماً از غصه دِق می کرد.
در همین افکار بودم که شیدا گفت:
- بشین تا کسی ما رو ندیده بریم، با این اشک هات ببین چه رنگین کمانی درست کردی!
دلم غصه دارتر از آن بود که به حرف های شیدا که قصدِ عوض کردن حال و هوامو داشت، حتی فکر لبخند زدن را کنم. در حالی که سوار ماشین می شدم، با تعجب گفتم:
- تو که گفتی برادرت اومده دنبالمون!
شیدا نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت:
- الکی گفتم، برای حسادت بعضی ها.
این شیدا عجب حوصله ای دارد، حتی آخرین لحظه در آن شرایط هم موقعیت را مغتنم شمرده و ضربه ی آخر را زده بود. سکوت کردم که شیدا گفت:
- یک دقیقه بشین با فرشته و مریم خداحافظی کنم، تو سرت رو بگیر، می گم حالت خوب نیست، مریم که دَرَک، فرشته هم که حواسش فعلاً پیش همان نامزد جونشه.
و سریع از ماشین پیاده شد. مریم که بعد از چند دقیقه کنار ماشین آمد و گفت:
- طلایه، خودت رو ناراحت نکن. بهترین کار همینه که دفعه ی قبل گفتیم، ازش جدا شو، همه چیز رو هم بسپر به وکیل که حتی تو رو نبینه، به خانواده ات هم چیزی نگو، بیا تو خوابگاه، چه می فهمند با موبایل باهاشون حرف بزن، بگو از اون خونه هم رفتید، این ها هم اگر برن آلمان، بهانه ی خوبیه بگی یه مدت شوهرت ایران نیست.
با این که اصلاً حال و حوصله ی فکر کردن نداشتم، ولی مریم بد هم نمی گفت، می توانستم کلارهای طلاقم را انجام بدهم، حتی خانواده ام نفهمند، حداقل تا مدتی که به زندگی جدیدم عادت کنم. به مریم که بیچاره معلوم بود، خیلی نگرانم شده و مرتب دلداری می داد و سر و صورتم را می بوسید. گفتم:
- برو، فرشته شک می کنه.
با کلی مهربونی، یه خورده نصیحتم کرد و رفت. شیدا هم که انگار هرگز چنین پیش بینی نمی کرد، حسابی عصبی و ناراحت بود. این را در رفتارش می خواندم، ولی تا رسیدن به خانه هیچ نگفت.
بعد وقتی ماشین را متوقف کرد. گفت:
- ببین طلایه، دیگه بقیه کارها به خودت بستگی داره، اردوان آب پاکی رو ریخت روی دستمون، به نظرم اصلاً مهم نیست، حداقل خوبیش اینه که تکلیف روشن شد، باید پیش دستی کنی و برای طلاق اقدام کنی، این که مرد زندگی بشو نیست، پس قبل از این که آمار جشن عروسیش، به گوش خانواده ات برسه، خودت همه چیز رو بگو.
- آخه چطوری!؟ اون ها بفهمن خیلی عذاب می کش، در ضمن باید برگردم اصفهان، بعید می دونم بذارن تک و تنها تهران بمونم، آقا جونم این ها خیلی تعصبی هستن.
شیدا گفت:
- بالاخره که چی!؟ اردوان معروفه، همه چیزش پخش می شه، اون هم خبر جشن عروسیش، که با وجود این آکله باید مفصل هم باشه.
با استیصال گفتم:
- یعنی نمی شه طلاق بگیرم و هیچی به خانواده ام نگم، مریم می گفت، چه می فهمند، اینها که دارن می رن آلمان.
شیدا با ناراحتی نگاهم می کرد، گفت:
- خود دانی، ولی بالاخره که می فهمند، فعلاً یک مدت نگو، بعد همه چیز رو توضیح بده.
-اصلاً الان چه کار کنم؟
شیدا سری به تأسف تکان داد و گفت:
- هیچی، خیلی راحت بگو دیگه با این وضعیت کنار نمی آیی، حتی تهدیدش کن چه می دونم هر کاری تونستی انجام بده تا برای طلاق توافقی بیاد دادگاه، بعد هم یه مدتی بیا خونه ی ما، یعنی بیا با هم بریم آپارتمان شاهرخ، تا ببینیم چه کار می کنیم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#104 | Posted: 16 Nov 2013 18:40
قسمت پایانی طلایه ۱۶

- نه مزاحم نمی شم، می رم خوابگاه مریم اینها.
شیدا با اخم نگاه کرد و محکم گفت:
- دیگه بهم توهین نکن، امشب هم برو وسایلت رو جمع کن، صبح زود می یام دنبالت، الان هم نمی یام بالا که مرتیکه نفهمه موضوع از کجا آب می خوره، و اِلّا می خواد سیریش بشه.
سری تکان دادم و گفتم:
- شیدا خیلی ازت ممنونم. من ... راستش اگر تو نبودی جرأت چنین جسارتی رو نداشتم.
- بالاخره پیش می یاد، باید محکم باشی، تشکر هم نداره، هر کسی جای من بود همین کار رو می کرد. تو هم بودی همین طور، فقط طلایه بهت یه نصیحتی می کنم غصه نخور، تو این دنیا هیچ چیزی ارزش غصه خوردن و ماتم گرفتن رو نداره و دیگه گریه نکن، بذار یه چهره ی عالی از تو، توی خاطرش ثبت بشه.
سری تکان دادم و ازش خداحافظی کردم. شیدا نمی دانست همین جمله آخرش بیشتر آتیش به جونم زد و اشک هایم روان شد، ولی با این حال سریع خودم را به طبقه ی خودم رساندم. بعید می دانستم اردوان بیاید، حتماً می رفت خانه ی گلاره اینها، ولی بعد از یکی دو ساعتی که گذشت و من روی سجاده ام خوابم برده بود، صدای درِ طبقه ی پایین آمد که آهسته بهم خورد. نمی دانم چرا، ولی همین که برگشته بود خانه، قلبم آرام گرفت. باید بلند می شدم و آهسته وسایلم را جمع می کردم تا فردا صبح برای همیشه از آن خانه و صاحبش و همه ی خاطراتم خداحافظی کنم. ولی همین که آخرین شب اقامتم را هم تنها در همین خانه بود، قلبم را التیام می بخشید.
چمدان هایم را بستم، کلی خِرت و پِرت داشتم که داخل پاکت های بزرگ که از خریدهای دوران خوشبختی کنار اردوان داشتم، جای دادم. می دانستم اردوان صبح خیلی زود برای تمرین می رود، ساعت را روی پنج صبح گذاشتم تا هم به خودم کمی برسم و هم قبل از خروج باهاش صحبت کنم. چون خیلی خسته بودم هم از لحاظ روحی و هم جسمی، خیلی سریع خوابم برد. صبح مثل مسافری که باید زودتر به مرکب سفرش برسد، سریع حاضر شدم و بعد از مدت ها شماره ی موبایل اردوان را گرفتم، ضربان قلبم بالا رفته بود. همانطور که به دنیای رؤیاها و خاطرات گذشته ام که وقتی بهش زنگ می زدم با واژه های قشنگ و شیرین جوابم را می داد، فرو رفته بودم.
اردوان با صدای خواب آلود که وجودم را لبریز از عشق می کرد با این که دیشب خبر عروسی اش را شنیده بودم و هزار بار قلبم را شکسته بود. گفت:
- بفرمایید.
کاملاً معلوم بود، متعجب شده ولی به روی خودش نمی آورد و جوری حرف می زد که مرا نشناخته و این وقت صبح مزاحمش شدم. کمی به خودم مسلط شدم و به آهستگی گفتم:
- طلایه هستم. خواستم بگم اکه ممکنه من دارم می یام پایین، چند لحظه وقتت رو بگیرم.
اردوان که مکثی کرد، گفت:
- من وقت ندارم، الان باید سریع برم باشگاه.
آهسته گفتم:
- زیاد وقتت رو نمی گیرم.
گوشی را قطع کردم. می دانستم اگر بیشتر گوشی را نگه دارم، اشک هایم روان می شود و می فهمد چقدر از جدایی غمگینم. ولی نباید اینها را می فهمید. نباید بیشتر از این غرورم لگدمال می شد. او انتخاب خودش را خیلی پیش تر ها کرده بود، تا همین امروز هم من خودم را سنگِ روی یخ کرده بودم و به زور میهمان خانه اش بودم. چند تا نفس بلند کشیدم و به خودم که دیگر چیز زیادی ازم نمانده بود، اخطار کردم چند دقیقه اجازه ندهم، احساساتم بهم غلبه کنه و از باقیمانده ی غرورم دفاع کنم.
تمام وسایلم و چمدان هایم را توی آسانسور چیدم و به شیدا پیام فرستادم که هر موقع بیدار شد بیاید هتل هُما دنبالم. بعد داخل آیینه به چهره ی خسته ام نگاه کردم که هنوز با آن همه مصائبی که در وجودم بود و از دیشب تا به حال پشت سر گذاشته بودم، بد نبود. به شیدا اینها حق می دادم که به خاطر آن، مرتب بهم امیدواری بدهند. پایین رفتم، اردوان که کلّه صبحی حسابی به خودش رسیده بود از دستشویی بیرون آمد و حوله ی کوچکش را دور گردنش انداخته بود، بی توجه به من وارد آشپزخانه شد، حتی جواب سلام مرا هم نداد. نمی دانم نشنید یا خودش را به نشنیدن زد و به طرف آشپزخانه رفت و طبق معمول از داخل یخچال که خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم، تخم مرغ و موز و مخلّفات درست کردن معجونش را بیرون کشید. من هم بدون توجه به رفتارش تو دلم گفتم "برو به جهنم، راحت می شم" در حالی که بی اعتنایی هایش بیشتر شیرم کرده بود، محکم گفتم:
- آقای صولتی، من دارم می رم.
اردوان که تازه سرش را بلند کرد، و بهم خیره شد و با پوزخندی گفت:
- کجا به سلامتی؟
من که آب دهانم را با غیظ فرو می دادم، گفتم:
-اونش به شما مربوط نمی شه ولی خواستم بگم یه قراری بذاریم و برای...
حالا به من من افتاده بودم و ادامه دادم:
-ببین من دیگه حوصله ی این وضعیت رو ندارم یعنی...تو که داری به زودی ازدواج می کنی گفتم بهتره قبل از اون توافقی جدا بشیم.
نفس راحتی کشیدم.اردوان که حالا تازه متوجه شده بود موضوع جدیه و کمی هم عصبی شده بود.گفت:
-کی این حرف ها رو یادت داده،من گفته بودم شاید ازدواج کنم ولی حرفی از طلاق نزده بودم.
من که حسابی حرصم درآمده بود گفتم:
-یعنی چی؟من طلاق می خوام این که تو چی گفتیَاصلا برام مهم نیست،باید بیایی هر چه زودتر همه چیز رو تموم کنی.
رنگ صورتش مثل سابق که عصبانی می شد به همان رنگ ارغوانی درآمد و با عصبانیت گفت:
-آهان خانم می خوان طلاق بگیرن و به تقاضی ازدواج کوروش جان توسط خانم بزرگ جواب مثبت بدن ولی کور خوندی،هر دوتون کور خوندید،هم تو و هم اون شریک بی همه چیزم....
با فریاد گفتم:
-درست صحبت کن تو حق نداری....
ژخواستم بگویم در مورد چیزی که نمی دانی قضاوت کنی که پرید وسط حرفم و گفت:
-همین که گفتم و قبلا هم گفته بودم من طلاقت نمی دم تا هر غلطی خواستی بکنی.
-یعنی چی؟به تو چه ربطی داره من چه کار می کنم مگه خودت هر کار می خواهی نمی کنی؟فعلا هم که برای جشن عروسیتون همه رو دعوت کردی
به من دیگه چی کار داری؟
از شدت عصباینت صدایم می لرزید ادامه دادم:
-باید بیایی توافقی از همدیگه جدا بشیم.
اردوان که کاملا مقابلم ایستاده بود،چشم هاشو با غیظ در چشم هایم خیره کرد و گفت:
-طلاقت نمی دم که بعد هم جفتی به ریشم بخندید،حرف اضافه هم بزنی همین الان زنگ می زنم اقا جونت بیاد تهران و ببینه دختر خانمش به خاطر خواستگاری یه عوضی می خواد بره،می گم خودش تکلیفت رو معلوم کنه،پس همه ی نقشه هات که معلوم نیست به اسم من کدوم گوری می خوای بری و چه غلطی بکنی خانواده ات هم نفهمند خراب می کنم،البته فکر نکن این که می گم طلاقت نمی دم به خاطر تفکرات اون موقع هاست،اونها فقط یک مشت حرف های مسخره بود که....
من که از حرص داشتم منفجر می شدم با فریاد گفتم:
-منو از چی می ترسونی؟من خودم می خوام هر چه زودتر به خانواده ام بکم،اصلا اگر دوست داشته باشی برای مراسم عروسیت دعوتشون می کنم تا علت طلاق دخترشون رو هم بهتر درک کنند.
اردوان توقع شنیدن این حرف ها را نداشت،قیافه اش مثل برق گرفته ها شده بود سریع بع سمت آسانسور رفتم و از داخلش چمدان هایم را بیرون کشیدم و به سمت در رفتم.
از دیدن چمدان ها تازه فهمیده بود که قضیه جدیه و تصمیمم را گرفتم،تصورش این بود که فقط به خاطر شنیدن خبر عروسیش کمی خواستم اذیتش کنم.با عصبانیت جلوی در ایستاد و گفت:
-نمی ذارم بری،حق نداری زن اون اشغال بشی من بهش گفته بودم حق این کار رو نداره و نباید فکری راجع به تو داشته باشه چون طلاقت نمی دم.
در حالی که وسایل سنگینم را به زور می کشیدم گفتم:
-ولی من طلاق می گیرم،هر طوری بشه تو هم اگر ابروتو دوست داری و علاقه ای به این نداری که خانواده زن اولت هم تو عروسیت شرکت کنند بهتره در صلح و دوستی با وکیلم کنار بیایی.
از شنیدن این حرف چشم هایش داشت بیرون می افتاد که گفت:
-وکیلت،وکیلت دیگه کدوم خریه؟
در چشم های گستاخ و از خودراضیش که فکر می کرد هر طور اون دوست داره من باید زندگی کنم خیره شدم و با خونسردی گفتم:
-اردوان لج و لج بازی هم حدی داره وقتی همدیگه رو نمی خواهیم چه لزومی داره از هم جدا نشیم،به خدا برا یخودت هم بهتره تو هم می تونی احت به زن و زندگیت برسی.تو از من متنفری چرا وجودم رو تحمل می کنی؟
با دستم پسش زدم و گفتم:
-برو کنار می خوام برم.
اردوان دستم را محکم گرفت و گفت:
-گفتم نمی ذارم بری!برو بالا بعدا با هم صحبت می کنیم.
با حرص دندان هایم را بهم فشار دادم و گفتم:
-دیگه یک دقیقه هم دوست ندارم عمرم رو تو این خونه حروم کنم.
اردوان که از من هم عصبی تر شده بود گفت:
-چیه!بهت وعده وعید داده؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#105 | Posted: 21 Nov 2013 23:13
طلایه ۱۷

دست هایش را به سینه زد و با حرص ادامه داد:

-چیه؟بهت گفته فقط بیا و فکر هیچی رو هم نکن،می برمت فرانسه،آمریکا یا هر جایی که دیگه ریخت اردوان رو هم نبینی؟لابد اون مادر فولاد زره هم بالاخره تونست عروس در خور پسر ته تغاریشو پیدا کنه آره؟ولی بیچاره خبر نداره خانم قبلا چه غلط هایی که نکرده و بدتر از اون شوهرم داره،همچین که دستت رو پیشش رو کنم از صرافت همه چیز می افتی.

با حرص گفتم:

-هر غلطی خواستی بکن ولی من طلاقم رو می گیرم.قصد ازدواج با هیچ کسی رو هم ندارم.

خواستم در رو باز کنم که با دست هولم داد عقب و گفت:

-یه کاری نکن دیوونه بشم طلایه!

اردوان که شراره های خشم در نگاهش بیداد می کرد.گفت:

-دیگه به این فکر نکن طلاقت بدم باید بمونی همین جا زندگی کنی،این که من دارم با گلاره ازدواج می کنم هم هیچ ربطی به تو نداره،اگر بخوای در موردش حرف بزنی من هم می گم چه دختری تحویلم دادند که ماشالله برای خودش خانمی بوده.

من که آه از نهادم برآمده بود با غیظ گفتم:

-ولی تو هیچی رو نمی تونی ثابت کنی من الان چندساله یک زن شوهردارم.

سریع شماره ی گلاره رو گرفتم.اردوان که نمی دونست من دارم به کی زنگ می زنم با فریاد گفت:

-به اون آشغالی که زنگ زدی بگو شوهرم طلاقم نمی ده،پاشو بکشه بیرون.اتفاقا تصمیم داشتم امروز بهش تاکید کنم.

گلاره با صدای خواب آلود ولی نازدار گفت:

-بفرمایید.

-طلایه هستم لطف کن سریع بیا اینجا.

گلاره که می خواست حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم.اردوان که بی خیال از مکالمه ی من با گلاره پوزخند می زد گفت:

-خب بگو بیاد،فکر کردی من از شریکم حرف شنوی دارم.اتفاقا چه خوبه بیاد همین جا تکلیف اون رو هم یک سره می کنم تا به ناموس مردم چشم نداشته باشه.

من که در دلم به حماقتش می خندیدم سکوت کردم و منتظر گلاره بر روی مبل نشستم.اردوان که معلوم بود آرامشش را از دست داده و تظاهر به آسودگی می کند،مشغول درست کردن همان معجونش بود و زیر لب از کوروش گرفته تا جد و آبادش را فحش می داد و به موبایلش هم که مرتب تو اتاقش زنگ می خورد توجه نمی کرد.

من لحظه شماری می کردم تا گلاره بیاید و هر چه زودتر مقابل این اردوان خودخواه بایستد و کاری کنم تا بلکه حداقل یک خورده هم به خاطر پشت چشم نازک کردن های دیشبش لجش را دربیاورم.هرچند که تحمل دیدنشان را با هم نداشتم ولی برای رهایی از این مخمصه و ندیدن بدتر از این ها را جلوی چشمم باید تحمل می کردم.

در همین افکار بودم که صدای زنگ خانه بلند شد و قبل از این که اردوان به خودش بیاید و از دیدن تصویر گلاره در مانیتور،عکس العملی نشان بدهد دکمه آیفون را زدم.

اردوان با حرص به سمت آیفون دوید و گفت:

-این اینجا چی کار می کنه؟چرا در رو باز کردی؟

پشت چشمی برایش نازک کردم و رویم را برگرداندم.اردوان با غیظ صورتم را برگرداند و گفت:

-در رو باز نمی کنیم.

با حرص گفتم:

-اتفاقا چرا باز می کنیم،من می خوام بهش بگم می تونه با وجود من تو این خونه زندگی کنه؟صد در صد راحت تره من نباشم پس باید شوهر کله شق آینده شو راضی کنه با زبان خوش دست زا سرم برداره.

اردوان آهسته گفت:

-بیا این ور،دست از مسخره بازی بردار من حوصله ندارم که گلاره مسائل خصوصی ما رو بفهمه.

اهمیتی بهش ندادم و گفتم:

-پس خیلی راحت قبول کن از هم جدا بشیم.

اردوان دندان هایش را بهم فشرد و گفت:

-دردت همینه که بری زودتر زن اون بی ناموس بشی؟!

با اخم گفتم:

-لطفا خفه شو دیگه،تحمل شنیدن اراجیفتو ندارم.

اردوان که توقع شنیدن این حرف ها را نداشت چون هیچ وقت کوچکترین توهینی بهش نکرده بودم با خشم گفت:

-چیه بهت برخورد؟!هر چند که باید هم بهت بربخوره بالاخره یکی پیدا شده با هر شرایطی....

صدای زنگ در ورودی به صدا درآمد و اردوان که حالا با غیظ نگاهم می کرد با تهدید گفت:

-یک کلمه هم جلوش حرف نمی زنی.

با اخم گفتم:

-نترس،سیریش تر از این حرف هاست با این حرف ها ازت جدا نمی شه.

اردوان به سمت در رفت.گفتم:

-خودت چمدان هایم را می گذاری بیرون فهمیدی؟

اردوان به سمتم برگشت و گفت:

-بی خود،اصلا برو بالا ببینم.

با پوزخندی گفتم:

-شرمنده ام باید برم.

و با حرکتی سریع در راباز کردم.گلاره با تعجب مرا که مانتو و روسری پوشیده در را می گشودم نگاه کرد و گفت:

-کله صبحی زنگ زدی من بیام اینجا که چی بشه؟

خیلی خودم را کنترل کردم که نگویم زنگ زدم بلکه جلوی این نامزد سمجت را بگیری دست از سرم بردارد،ولی سکوت کردم که اردوان گفت:

-حالا اون بگه تو چرا کفش هات جلو پات جفت بود؟

گلاره با نگاهی که معلوم بود خیلی از دست اردوان شاکی است اول اردوان ون بعد مرا نگاه کرد و گفت:

-گفتم شاید خواسته گریه زاری کنه و جشن عروسیمون رو بهم بزنیم،اومدم آب پاکی رو روی دستش بریزم که خیالش راحت بشه.

با پوزخندی به من گفت:

-اگر به من زنگ زدی که وساطتت کنم که جل و پلاست رو نریزه بیرون اشتباه کردی،احمق نیستم هیچ وقت هم من چنین کاری نمی کنم.آخه دختر،این زندگی چه سودی برای تو داره که دست برنمی داری؟!

در حالی که با کفش های پاشنه بلندش در سالن قدم می زد و همه جا را کثیف می کرد ادامه داد:

-دخترجان برو دنبال زندگیت،آخه چطور باید اردوان از دست تو راحت بشه.

از خشم قرمز شده بودم نگاهی خشمگین به اردوان انداختم و به سمت چمدان هایم رفتم و با حرص گفتم:

-اتفاقا پیش پای شما داشتم همین کار رو می کردم.

سریع وسایلم را که خیلی هم زیاد بود برداشتم و خواستم از در بیرون بروم که اردوان بی توجه به گلاره امد جلو و چمدان را از دستم کشید و رو به گلاره که مات نگاه مر کرد اخمی کرد و بعد گفت:

-تو دخالت نکن و برو تو اتاق.

گلاره که چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد گفت:

-یعنی چی؟اردوان بذار بره چیکارش داری؟

اردوان که عصبانی تر شده بود با فریاد گفت:

-گفتم دخالت نکن و برو تو اتاق،باید خودم تحویل پدر و مادرش بدم.

با خشم گفتم:

-به تو ربطی نداره که بخوای منو تحویل کسی بدی.

رو به گلاره گفتم:

-خب چرا وایستادی زنگ زدم بیایی جلوی نامزدت رو بگیری تا بذاره برم دنبال زندگیم.

اردوان که حسابی بهم نزدیک شده بود با خشم چشم هاشو بهم دوخت و گفت:

-هنوز طلاقت ندادم که سر خود هر غلطی خواستی بکنی.

رو به گلاره کردم و گفتم:

-پس چرا وایستادی منو نگاه می کنی،مگه قرار نیست تا چند وقت دیگه با این آقا عروسی کنی،خب بهش بگو خوشت نمی یاد من بالای سرت باشم،بهش بگو هوو نمی خواهی،چرا مثل مترسک نگاه می کنی.

انگار روی نقطه ضعفش دست گذاشته بودم که گلاره با حرص جلو آمد و گفت:

-اردوان ولش کن،بهت می گم ولش کن.راست می گه وقتی ما با هم ازدواج کنیم من یک روز هم بهش اجازه نمی دم اینجا بمونه،تا همین الان هم قیافه ی نحس شو به زور وعشق تو تحمل کردم،حالا که خودش می خواد بره خب،بذار بره تو هم نگران نباش اگر خانواده ات فهمیدن بهشون بگو دوست داری با انتخاب خودت یه عمر زندگی کنی نه انتخاب اونها.

اشک در چشمهایم چرخید و به زحمت جلوی ریزشش را گرفتم و در مقابل اردوان که خیره نگاهم می کرد سرم را پایین انداختم و سریع گفتم:

-خداحافظ.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#106 | Posted: 21 Nov 2013 23:14
طلایه ۱۷

بعد در را بهم زدم.اردوان که دنبالم آمد گلاره دستش را کشید و با حالت تحقیر آمیزی گفت:

-به زور که نمی تونی نگهش داری،خب وقتی تو نباشی می ره ولش کن.

با آن همه وسایل مثل غربتی ها کنار خیابان ایستاده بودم و چشم هایم همه جارا تار می دید.سریع به آژانس زنگ زدم دقایقی بعد همه وسایلم را سوار آژانس کردم و به سمت هتل راه افتادم.چقدر آن دقایق برایم سخت بود با این که تا آن سن یک وقت هایی زجرآورتر از آن را هم گذرانده بودم ولی آن لحظه هم مثل کسانی که دیگر به انتها رسیدن و هیچ هدفی ندارن برای خودم اتاق گرفتم و زیر نگاه های کنجکاو مسئول پذیرش هتل سرم را پایین انداختم.

هنوز ده دقیقه نبود راحت و تنها به چشم هایم مجال برای تخلیه داده بودم که اسم شیدا روی گوشیم افتاد سعی کردم صدایم را صاف کنم.گفتم:

-بله،شیدا بالاخره آمدم بیرون.

شیدا که متوجه حال پریشانم شده بود گفت:

-بهترین کار ممکن رو کردی،حالا کجا هستی خودم رو برسونم.

در حالی که از گریه نفسم بالا نمی آمد و سعی می کردم صدایم را آرام تر کنم که شیدا ناراحت نشود گفتم:

-همون هتل که یه بار اومدیم.

شیدا گفت:

-همون طرف هام الان می رسم.

تا شیدا برسد دوباره های،های،بی هیچ مزاحمی اشک ریختم وقتی شیدا آمد از قیافه ی قرمز و آبلمبو شده بام فریادش به آسمان بلند شد و تند تند شروع کرد:

-تو چرا این قدر احمقی،این مسخره بازی ها چیه که درآوردی؟آخه دختر خوب چی کم داری که با خودت این کارها رو می کنی تو که از اول قید این یارو اردوان زده بودی،حالا برات عزیز شد.

به زور هلم داد تو حمام و گفت:

-کلید آپارتمان شاهرخ رو آوردم،حاضر شو بریم یه خورده اونجا رو درست و راستی کنیم،بعد بیاییم چیزهای تو رو ببریم.

با این حال که حال و حوصله ی دوش گرفتن را نداشتم ولی روی حرف شیدا نمی توانستم حرف بیاورم.مخصوصا که حسابی هم عصبانی بود.حالا می فهمیدم یک وقت هایی ازش می ترسیدم و به قول معروف حساب می بردم به نظرم که شیدا خیلی دختر جالبی بود به قول خودش از دخترهای زق زقو خوشش نمی آمد.

می گفت منو بکش ولی جلویم الکی گریه نکن،من هم مجبور بودم با این که دلم خیلی پر بود سکوت کنم.طبق اوامرش سریع حاضر شدم تا برویم آپارتمان شاهرخ را برای اقامت خودمان که معلوم نبود تا چه زمان هست مرتب کنیم،مانده بودم به مامان اینها چه دروغی بگویم تا همیشه،فقط به موبایلم زنگ بزنند.آن قدر دل شکسته و غمگین بودم که راستش دوست نداشتم به هیچ کس جز خودم فکر کنم و به قول شیدا باید همه ی گذشته ها را فراموش می کردم ولی مگر می شد فقط اردوان و حرف هایش و نگاه هایش بود که تو ذهنم می چرخید بعد هم گلاره.

با این حال همراه شیدا برای آماده کردن آپارتمان شاهرخ از هتل خارج شدیم.

****

همه چیزِ خانه را با سلیقه ی خوبی چیده بودیم. شیدا آن قدر سرحال بود و خوشحال، که دلم نمی آمد با غم و غصه های خودم غمگینش کنم. فقط وقت هایی که برای کلاس های رزمی اش می رفت،آخه به تازگی مربّی هم شده بود و چند روز در هفته، کلاس داشت، می نشستم و گریه می کردم، آن هم باید تا وقتی اون می رسید، آن قدر صورتم را می شستم و رنگ و روغن مالی می کردم که نفهمد، هر چند مطمئن بودم از سرخی چشم هایم می فهمد، ولی به رویم نمی آورد.

به مامان اینها گفته بودم دیگه اون شماره را نگیرند، چون خیلی مزاحم تلفنی داشتیم، خط جدید گرفتیم و شماره آپارتمان شاهرخ را داده بودم. بیچاره شاهرخ به سفارش شیدا یک بار هم سر و کله اش آفتابی نشده بود، من که می ترسیدم تو معذورات قرار بگیرم و مجبور شوم روی خوش نشان بدهم، تازه به مرام شیدا بیشتر پی بردم که چقدر دختر با معرفتی است.

دو هفته تعطیلات تمام شده و ترم چهارم هم شروع شده بود، در کنار شیدا بودن، انگیزه ی بهتری برای درس خواندن بهم می داد. تو این پنج روزی که از خانه اردوان به آپارتمان شاهرخ آمده بودم، اردوان چندین بار روی گوشیم زنگ زده بود ولی شیدا اجازه نمی داد جوابش را بدهم، شیدا می گفت:

- می خواد آمارت رو بگیره و اذیتت کنه.

کوروش هم چند بار تماس گرفته بود که شیدا حرفی از مکالمه ی خودشان نمی زد.

دادخواست طلاق را هم داده بودیم، حسابی دلهره داشتم، ولی شیدا آن قدر زیر گوشم حرف می زد که مجاب می شدم، به قول شیدا وقتی گلاره را بگیرد، معلوم نیست رضایت به طلاق بدهد، حداقل الان از ترس گلاره، نمی توانست زیاد اصرار کند یا حداقل دوباره با گلاره طرف حسابش می کردیم. مجبور می شد که بی سر و صدا همه چیز را تمام کند، ولی تا روز دادگاه از روی تاریخ، فقط یک هفته ی دیگر مانده بود. جون به لب بودم، ولی بروز نمی دادم، مخصوصاً که تو دانشگاه هم از دست شایان داشتم دیوانه می شدم، راه و بیراه می آمد و تقاضای خواستگاری آمدن می کرد. کلافه شده بودم و این آخر سری هم گفتم نامزد دارم که باورش نشده و کلی اخم و تَخم کرد که چرا بهش اجازه ی خواستگاری آمدن را نمی دهم.

حال و روزم هر روز نسبت به قبل بدتر می شد. وقتی به دروغ، مامان اینها را فریب می دادم دیگر دیوانه می شدم و زار زار گریه می کردم. شیدا هر روز به هوای گردش و تفریح مرا بیرون می برد و سعی می کرد گریه نکنم ولی دیگر نه حوصله ی خندیدن داشتم و نه چیز دیگری، همین که جلوی اشک هایم را می گرفتم، خیلی بود.

هر روز شیدا سعی می کرد چشم هایم را روی زندگی واقعی بازتر کند، از چیزهایی که دیده و شنیده بود می گفت، از سرگذشت عشق های یک طرفه و گاهی دو طرفه که سرانجامی نداشت، از کتاب و فیلم گرفته تا مجله هایی که پُر از سرگذشت های عبرت آمیز بود، برایم می آورد. یک وقت ها آن قدر با خودم کلنجار می رفتم و حرف های زشت و رفتارهای ناراحت کننده ی اردوان را به خاطر می آوردن تا ازش متنفر بشوم. ولی یاد یکی از لبخندهای اردوان در روزهایی که ادّعای عشق می کرد، کافی بود تا دوباره عشق اش همه ی وجودم را بگیرد. ولی توانسته بودم عقلم را به احساسم ارجح بدانم و به قول شیدا به جای عشق و عاشقی به آینده ام فکر کنم.

بالاخره آن شب که دو روز مانده بود به روز دادگاه و حتماً تا آن موقع احضاریه به دست اردوان رسیده بود، فرا رسید. طبق معمول همه ی شب ها که اول شام می خوردیم که معمولاً هم حاضری بود و بعد هم یک فیلم به سلیقه ی شیدا حالا گاهی شب ها رومَنز بود که من را به خاطرات خوش با اردوان بودن و عشق او می انداخت و بعضی از شب ها جنگی و رزمی و خیلی هم تخیّلی که شیدا عاشقشون بود. بعد هم شیدا می رفت بالای منبر و شروع می کرد از نوک پا تا فرق سر، از من تعریف کردن، بعد هم این که کی لایقم هست و کی لایق نیست و خلاصه کلی حرف های دیگر، ولی آن شب همین که خواست به قول خودش بند صحبت را محکم بچسبد با خنده گفتم:

- شیدا این قدر نگران نباش، من هم به این نتیجه رسیدم که دیگه بهش فکر نکنم. تو دادگاه هم به هر شکل شده ازش جدا می شم، احتیاج به وکیل و این حرف ها هم نیست که تو اصرار داری بگیریم و خودم نرم.

شیدا که انگار چشم هایش آرام گرفته بود گفت:

- خوبه، خدا رو شکر که بالاخره عقل به اون کله ی پوکت نشست، من که زبانم دیگه از کف سرم پِر موتر شده بود، ولی به نظرم باهاش رو به رو نشی، بهتره، حالا باز هم خودت هر چه صلاح می دونی !

- نه خودم باید برم، دوست دارم خودم همه چیز رو تموم کنم.

شیدا که سری تکان می داد، گفت:

- بعید می دونم اردوان سر عقل اومده باشه و به همین راحتی کوتاه بیاد، ولی تو باید مقاوم باشی، یک طوری هم رفتار کن که سر لج نیفته، یعنی یک جوری رفتار کن که حساب کار دستش بیاد و فکر نکنه بی دست و پا هستی و نقطه ضعف داری، یعنی مثل همیشه آبروی خانواده ات را هی تو سرت نزنه.

- خیالت راحت.

با این که خودم زیاد اعتقادی بهش نداشتم و کلی حرف های دیگر هم زدم که مطمئن بشود، طبق معمول روی تخت خواب دو نفره ای که محل خواب جفتمان بود به خواب رفتیم.

آن روز دانشگاه، کلاس داشتم، ولی چون ساعت ده باید دادگاه می رفتم، خیلی زود بیدار شدم و برای آن که به قول شیدا تصویر خوبی ازم داشته باشد، دوش گرفتم و به خودم کمی رسیدم و به همراه شیدا که آن هم نمی خواست تنهایم بگذارد و قید درس و کلاس را زده بود، وارد سالن بزرگ دادگاه شدیم. دیدن آن همه آدم که هر کدام پرونده به دست، مرتب در راهروها از این اتاق به اون اتاق می رفتند، حسابی حالم را خراب کرده بود، خدا می دانست توی همان روز چه زندگی هایی که روزی با عشق شروع شده بود، به پایان می رسید.

نمی دانم چرا احساس می کردم، دارم بدترین کار را در زندگیم انجام می دهم، از همه چیز و همه کس خجالت می کشیدم، هر چی هم شیدا تو گوشم می خواند که باید محکم باشم و اتفاق به خصوصی نمی افتد، فایده نداشت و رنگ پریده ی صورتم و ترسی که توی چشم هایم خانه کرده بود، همه گویای این بود که هنوز نتوانسته بودم روی پای خودم بایستم و همان خنگی هستم که همیشه احتیاج به یک پشتیبان داشت و اِلّا خودم، بی عرضه تر از این حرف ها بودم و هیچ فرقی نکرده بودم.

در همین افکار بودم که شیدا به پهلویم زد که اردوان هم آمد. اردوان از ترس شناخته شدن مثل وقت هایی که تو بعضی مراکز خرید و یا رستوران ها و اماکن عمومی، عینک بزرگ تیره ای می زد و کلاهی که حسابی چهره اش را محفوظ کند، استفاده می کرد، آمده بود و یقه ی کاپشنش را هم تا آنجا که می شد بالا کشیده بود، تنها بود و چشم های جستجوگرش به دنبال ما می گشت، به گفته ی شیدا سریع دویدیم در راهروی پشتی قایم شدیم تا نوبت مان بشود.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#107 | Posted: 21 Nov 2013 23:15
طلایه ۱۷
ده دقیقه ای گذشت که به سمت شماره ی اتاقی که ابلاغ کرده بودند، رفتیم. چون باید تنها وارد می شدم و شیدا نمی خواست اردوان ما را باهم ببیند. شیدا کمی بهم قوّت قلب داد و تشویقم کرد همان دعاهایی که موقع گرفتاری های می خواندم برای خودم بخوانم و گفت:

- تو ماشین منتظرت هستم.

وقتی وارد دادگاه که با آن چیزی که من فکر می کردم خیلی متفاوت بود، یعنی یک تریبون بزرگ بود که قاضی نشسته بود و چند ردیف صندلی که با آنچه من تو فیلم ها دیده بودم که چه عظمتی دارد، کاملاً فرق داشت. اردوان قبل از من وارد شده بود و عینک و کلاهش را برداشته بود و در ردیف جلو نشسته بود. یک لحظه احساس کردم که چقدر لاغر شده، یعنی اردوان هم تو این مدت مثل من زجر کشیده بود.

قاضی مردی حدوداً چهل ساله بود، شاید هم جوان تر، گفت:

- بفرمایید.

حسابی ضربان قلبم بالا رفته بود، احساس می کردم دست هایم هم می لرزد و بدتر از آن صدایم بود که وقتی سلام کردم، خیلی تابلو می لرزید، در نهایت ادب با دو صندلی فاصله از اردوان نشستم. اردوان که نگاه زیرچشمی بهم انداخت و گفت:

- یعنی من باید اینجا تو رو ببینم!؟

لال مونی گرفته بودم و معنای حرفش را هم نمی فهمیدم، فقط سکوت کردم. که قاضی پرونده نگاه عمیقی به ما کرد و گفت:

- بسم ا..، خب خانم طلایه مشایخی درخواست طلاق از شما بوده ! چرا می خواهید از همسرتون جدا بشید؟ کدام یکی از موارد حق طلاق را ایشون دارد، دست به زدن، ندادن نفقه، عدم تمکین، و چه و چه و .... ؟ بفرمایید بنده گوش کنم.

تو دلم داشتم خودم را لعنت می کردم، کاش به یک شکل دیگر جدا می شدم، حالا چی باید می گفتم، آب دهانم را قورت دادم و به خودم گفتم طلایه محکم باش. تازه با کلی مِن مِن که اگر شیدا بود اعصابش بهم می ریخت، آهسته گفتم:

- آخه من، یعنی ما، به درد هم نمی خوریم.

قاضی که انگار تو دلش مسخره ام می کرد، با لبخندی گفت:

- اون وقت چرا شما تنها به این نتیجه رسیدید.

من که هاج و واج اردوان را نگاه می کردم، گفتم:

- خودشون هم موافق هستند.

اردوان وسط حرفم آمد و گفت:

- نه حاج آقا، من اصلاً راضی نیستم، من همسرمو دوست دارم، الان هم به احترام ایشون، اینجا هستم، در غیر این صورت نمی اومدم.

قاضی نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:

- خب، ایشون که هم می دانم ورزشکار بزرگی هستند و هم این قدر برای شما احترام قائل هستند، چرا اذیتشون می کنید؟ امیدوارم قصد تفریح و سنجیدن میزان علاقه نباشد.

عینکش را برداشت و با خنده گفت:

- خب بفرمایید تا ما هم گوش این آقای صولتی رو به خاطر اون پنالتی مهم بپیچونیم.

از نگاه ها و حرف های قاضی که مرا به چشم زن احمقی که برای تفنن، شوهر معروفش را کشانده دادگاه، حرصم در آمده بود و اردوان چه راحت همه چیز را مسخره جلوه داده بود، محکم گفتم:

- نه خیر جناب قاضی، بنده از ایشون می خوام جدا بشم، چون قراره تا چند روز دیگه ازدواج کنند، من خب صلاح دیدم از زندگیشون بیرون برم.

اردوان از روی صندلی بلند شد و گفت:

- نه حاج آقا، ازدواج کدومه، من تو همین یکیش هم موندم، چه برسد به زن دیگه ای.

قاضی که انگار بعد از خستگی های کاری، سوژه ی خنده و تفریح خوبی گیر آورده بود، گفت:

- عجب، حسادت های زنانه، آقای صولتی پس می گویند فوتبالیست ها وضعشون خیلی خوبه، درسته، که خانمتون اذعان می کنه شلوارتون دو تا شده !؟

از ریتم دادگاه حسابی عصبی شدم، با قاطعیت رو به قاضی گفتم:

- حسادت زنانه چیه؟ آقای قاضی ایشون نامزد داره، خودش هم خوب می دونه، خبر عروسیشون رو هم داده، همه می دونند.

قاضی که می خندید، گفت:

- خب آقای صولتی، درست خبر به ایشون رسوندن؟

اردوان سری تکان داد و به ناجاری گفت:

- چی بگم حاج آقا، اگر بنده همین جا به ایشون قول بدم هیچ نامزدی و عروسی در کار نیست، بر می گردند خونه و این بچه بازی ها رو تمام می کنند؟

چشم هایم از حدقه بیرون زده بود، به قاضی که هنوز حرف هامو باور نکرده بود، نگاه کردم. قاضی گفت:

- خانم مشایخی، شما خانه زندگیتون رو ترک کردید؟

من که از بی زبانی و خنگی خودم حسابی شاکی شده بودم و گریه ام گرفته بود، با بغض گفتم:

- بله، وقتی ایشون می خوان ازدواج کنن، چه لزومی داره من بمونم!؟

قاضی خندید و گفت:

- یک زن نباید با این افکار که درست و غلطش را نمی داند، خانه و زندگی را ترک کد.

با ناراحتی از جایم بلند شدم، گفتم:

- فکر درست و غلط چیه، من خودم همه چیز رو می دونم.

قاضی نگاهی به اردوان که قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود، انداخت و گفت:

- شما آقای صولتی تعهد می دهید خانموتون داره اشتباه می کنه و شما بی اذن ایشون هیچ قصد تجدید فراش ندارید؟

اردوان که جان دوباره گرفته بود، گفت:

- بله حاج آقا تعهد می دم، فقط به ایشون بگید همین امروز برگرده خونه.

قاضی که رو به من کرده بود، گفت:

- من دیگه جایز نمی دونم شما خارج از خانه بمانید. باید همین امروز برگردید و ان حرفها را از گوشتون بیرون کنید. از این حرف ها ...

پریدم وسط حرفش و با فریاد گفتم:

- نه من بر نمی گردم، داره دروغ می گه، اگر باور نمی کنید من خودم به نامزدش می گم بیاد دادگاه.

اردوان که نگاه عمیقی بهم می کردگفت:

- من دروغ نمی گم، همین امروز باید برگردی خونه و اِلّا همین جا ازت شکایت می کنم.

و بعد رو به قاضی گفت:

- حاج آقا من می تونم از ایشون به خاطر این چند وقته گذاشته رفته شکایت کنم دیگه؟

قاضی که سری تکان می داد، گفت:

- دخترجان معلومه همسرت، دوستت داره، اگر می خواست زن بگیره این جوری که شما می گید از خداش بود که از دست اولی راحت بشه، پاشو برو سر خونه زندگیت.

- من براتون مدرک می یارم، اون وقت قبوله!؟

قاضی رو به اردوان کرد و گفت:

- پاشو برو از دل زنت در بیار، الان ناراحته این حرف ها رو می زنه تو هم نمی خواد به خاطر غیبتش شکایت کنی، حتماً این جوری خواسته بفهمه چقدر بهش علاقه داری؟

با حرص دندانم را بهم فشردم که همه چیز به نفع اردوان تمام شده و حتی قاضی با جمله ی آخرش بهم اخطار داده بود که اردوان می تونه ازم شکایت کنه، با حرص کیفم را برداشتم و گفتم:

- داره دروغ می گه، حرف هاش دروغه، من بهتون ثابت می کنم، به زودیِ زوی.

به سمت قاضی که هنوز به چشم یک دختر لوس که خوشی زده زیر دلش نگاه می کرد، رفتم و گفتم:

- وقتی نامزدش رو آوردم، ایشون هم دست از زبان درازی بر می دارند و شما دیگه این جوری نگاه نمی کنید و کاملاً می فهمید من توهّم ندارم.

و با گفتن خداحافظ، از اتاق بیرون آمدم. اردوان سریع پشت سرم آمد و بلند صدایم زد و گفت:

- طلایه صبر کن کارت دارم.

حسابی عصبانی بودم، بی تفاوت از دادگاه خارج شدم، اردوان که خیلی سریع خودش را بهم رساند، دستم را گرفت و گفت:

- پنج دقیقه صبر کن، کارت دارم.

دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

- ولم کن، چرا دست از سرم بر نمی داری!؟ مگه نگفتی من آشغالم، مگه نگفتی من کثافتم، مگه هزار تا چیز دیگه نگفتی؟ پس چرا ولم نمی کنی؟ برای چی تو دادگاه دروغ می گی؟ برای چی تو چشم های من نگاه می کنی و منکر همه چیز می شی !؟ من چوب صداقتم رو می خورم و تو همه جا دروغ می گی !

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#108 | Posted: 21 Nov 2013 23:16
طلایه ۱۷
سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم و خونسردتر حرف بزنم، گفتم:

- ببین اردوان، من بد هستم درست، اشتباه کرم درست، به قول تو به بازیت گرفتم درست، اصلاً هر چی تو می گی درست، ولی بیا دوستانه هر کدوم بریم سراغ سرنوشتمون، مگه تو بچه هستی که می خوای لج کنی؟

کمی مکث کردم و لحن دوستانه تری به صدایم دادم و گفتم:

- اردوان باور کن یه زن نمی تونه یه زن دیگه رو تحمل کنه، برای چی می خوای زندگی جدیدت رو هم دچار تزلزل کنی؟ فقط به خاطر لجبازی ! خب بالاخره همه چیز رو می شه، حالا تو امروز تو دادگاه دروغ گفتی، فردا که اسمتون رفت تو شناسنامه هاتون، همه چیز ثبت شد، چی؟ باز هم می تونی دروغ بگی؟

اردوان که تو چشم هایم خیره شده بود، موجی از التماس را به صورتم می پاشید، گفت:

- طلایه، من تو دادگاه دروغ نگفتم، من چنین کاری نمی خواستم بکنم، به خدای احد و واحد قسم می خورم، یه لحظه هم چنین فکری نداشتم، فقط می خواستم تنبیه بشی، آخه خیلی برام دردناک بود، من یه دفعه شوک شده بودم.

کلی هم فکرهای ناجور در مورد تو و کوروش کرده بودم، که بعداً باهاش صحبت کردم و فهمیدم اشتباه کردم. طلایه به خدا صد بار زنگ زدم روی گوشیت که همه چیز رو اعتراف کنم ولی جواب ندادی، کوروش هم زنگ زد، صحبت نکرده

بودی، به دوستت گفت هر طور شده یک بار صحبت کنیم، ولی انگار قبول نکرده بود، یه جوری حرف زده بود انگار من دشمنت هستم، من نمی تونم تو رو فراموش کنم طلایه، من دوستت دارم، از وقتی رفتی یه شب هم خواب درست و

حسابی نداشتم، روزی صد بار سرمربّی بهم گیر می ده، از فکر و خیال بیرون بیام، به خدا همون روز که تو رفتی همه چیز رو برای گلاره گفتم، از عشقم، از این که نفسم به نفس تو بنده، از این که نمی تونم بی تو زندگی کنم، اون هم


همان روز برای همیشه رفت، فقط قبل از این که بره پیش عمه اش آمریکا، برای حداحافظی آمد، بعد هم رفت، به خدا دارم می میرم، من با همه ی شرایط دوستت دارم، تو رو خدا برگرد، همه چیز رو جبران می کنم، فکر نمی کردم کار به اینجا بکشه.

قلبم به شدت می زد و نفسم بالا نمی آمد، با هزار زحمت گفتم:



زندگیم که با تو بودم و مسافرت رفتیم و در خودم سوختم و

- دروغ می گی، همه ی حرف هات دروغه، می خوای به زور منو برگردوی تو اون خونه که هرشب تا صبح عذابم بدی، می خوای من برگردم و تقاص چیزی رو که اصلاً دست من نبوده، بگیری، تو می دونی تو اون مدت چقدر عذاب کشیدم؟ تو که ادعا می کردی عاشق دخترهای امروزی و راحت هستی که اسیر تعصبات پوچ نباشند، تو که همش می گفتی خیلی عقاید، دیگه کهنه و پوسیده شده و باید پوسیده هاشو خاک کرد، چی شد ! که یک دفعه همه چیز عوض شد، نگاهت فرق کرد، من که به تو گفتم مقصر نبودم.

بغضم ترکید و به یاد تمام زجرهایی که اردوان بهم روا داشته، اشک هایم روان شد و با گریه نالیدم. اردوان نگاه رنجورش را به چشم هایم دوخت و گفت:

- جبران می کنم، حق با توست، ولی به من هم حق بده، دختری که فکر می کردم از نجابت شهره ی آفاقه، دختری که عاشق نگاه معصومش شده بودم، دختری که توی یک نگاه، همه چیزم شده بود، خیلی راحت تو چشمم نگاه کرد و همه ی باورهامو خط قرمز کشید، اون وقت توقع داشتی چه برخوردی داشته باشم، نگفتی دیوانه شدم، نمی گی

کمرم رو شکستی، نمی گی صد بار تو خودم مُردم، تازه بدتر از اون، وقتی که بعد از سه روز جون کندن فهمیدم بیشتر از همیشه عاشقتم و نمی تونم ازت دل بکنم، اول همه چیز رو انکار کردم و پیش خودم گفتم کنار خودش می مونم و فراموشش می کنم، بعد وقتی نتونستم، خواستم به کمک گلاره این کار رو بکنم، وقتی به دانشگاه می رفتی، هزار

جور فکر و خیال به جونم می ریختی و اون قدر زجر می کشیدم که تصمیم گرفتم یه کاری کنم تو هم زجر بکشی، با این که خودم مجبور بودم از صبح تا شب سر تمرین باشم ولی به گلاره می گفتم بیاد تو خونه، تا تو هم به اندازه ی


من عذاب بکشی، تا بلکه ازت انتقام بگیرم، ولی این جوری هم آروم نشدم، تا روز مراسم خواهرزاده ی کوروش، اون قدر زیبا شده بودی که دلم رو بُردی و دوست داشتم همانجا وسط همه ی آن جمعیت بیام و به عشقم اعتراف کنم، دیدم خانم بزرگ که هیچ کسی رو حتی آدم حساب نمی کنه، اون طور شخصاً اومده جلو برای خواستگاری از تو،

داشتم نابود می شدم، فقط یک فکر از سرم گذشت، اون هم ین بود که با گفتن اون حرف ها کم نیارم، ولی باز هم آروم نشدم، بدتر عصبی شده بودم، تا ساعت دو صبح تو خیابان ها چرخ می زدم، و مثل دیوانه ها گریه می کردم،

شاید اگر هر کسی اون موقع ها منو می دید که بلند بلند با خودم حرف می زنم و گریه می کنم، به مشاعرم شک می کرد. همه چیز عذابم می داد، این فکر که تو و کوروش به همدیگه علاقمند باشید، دیوانه ام می کرد، بدتر از اون فردا صبحش که دیدم چمدان هاتو بستی، می خوای بری، اول فکر کردم داری شوخی می کنی، بعد که دیدم جدّی هستی، گفتم حتماً کوروش بهت گفته و می خواد بیاد دنبالت، می خواستم همونجا به پات بیفتم و بگم منو به


کوروش نفروش، ولی دیدم گلاره اومد، اون لحظه احساس کردم یعنی مطمئن شدم خیلی برات بی ارزش هستم که زنگ زدی گلاره بیاد و از دست من راحت بشی و بری دنبال زندگیت، دوست داشتم هر طور شده نگهت دارم، حتی یک بار اومد به ذهنم بگم گلاره گورت رو گم کن و منو زنم رو تنها بذار، ولی از فکر این که توی قلبت دیگه جایی نداشته باشم، پشیمون شدم. بعد از اون رفتم سراغ کوروش، می خواستم زیرزبان کشی کنم و بفهمم شماها چه رابطه ای دارید و به دروغ ترغیبش کنم با تو ازدواج کنه که خیال من هم راحت باشه، ولی کوروش که حتی خبر نداشت تو رفتی، این حرف ها رو بهش زدم کلی شاکی شد . گفت "حیف طلایه نیست که می خوای ازش جدا بشی و حتی بهم


اطمینان داد که تو مطمئناً فقط منو دوست داری و کلی حرف های دیگه که مطمئن شدم یین شماها چیزی نیست". بعد هم هر چی بهت زنگ زدم، جواب ندادی، به کوروش گفتم از طریق دوستانت پیدات کنه، که اون هم نتونست و تنها امیدم به امروز بود که بیایی و به دست و پات بیفتم که برگردی طلایه، به خدا همه ی زندگیم تویی، فهمیدم وقتی که نیستی دیوانه می شم، تو رو خدا برگرد، خواهش می کنم، الان بیشتر از هر وقتی بهت احتیاج دارم.

دوباره شده بودم همان عاشق دیوانه ای که بودم و به چشمان براق مشکی اش زُل زدم اما به حرف شیدا گوش کردم و راه عقل را در پیش گرفتم تا به امروز از احساسم هیچ خیری ندیده بودم. بنابراین با صدایی آرام اما محکم، گفتم:

- نمی تونم .... دیگه نمی تونم بهت اطمینان کنم.... تو به خاطر چیزی که من هیچ تقصیری در رخ دادنش نداشتم، اون طوری مجازاتم کردی، دروغ می گی عاشقمی، چون یک بار اجازه ندادی از خودم دفاع کنم، یک بار باهام همدردی نکردی که اون شب کذایی چی بهم گذشت.

آهی از نهادم بیرون دادم و گفتم:

- آقا اردوان ! اگه من دختر بدی بودم می تونستم تو رو گول بزنم و بدون این که رازم رو بفهمی با هزار تا کلک کنارت بمونم، ولی من نمی خواستم فریبت بدم. اگه دختر بدی بودم، روز خواستگاری با اون وضع، ظاهر نمی شدم. تو که

دم از عشق و عاشقی می زنی، حتی بهم اجازه ندادی کل ماجرا رو برات تعریف کنم. چقدر بهم تهمت زدی، تهمت کاری که هیچ نقشی درش نداشتم. تنها اشتباه من که می دونم بزرگ بوده، بچگی کردن و شرکت کردن در مهمانی

بود که دختر و پسر قاطی بودن، تازه من اصلاً نمی دونستم، وقتی رفتم توی مهمونی فهمیدم.... من دختر بد و کثافتی نبودم، چون بهترین روزهای زندگیم که با تو بودم و مسافرت رفتیم، در خودم سوختم و عشقت رو پنهون کردم، برای


این که نمی خواستم پایبندم بشی، اگر دختری بودم که می خواستم به زور تو رو به دست بیارم، از اول عاشقانه رفتار می کردم و بلد بودم چی کار کنم که تو هرگز پی به حقیقت نبری، همون طور که در مورد گلاره، پی به خیلی حقایق نبردی.

از بهت و سکوت اردوان استفاده کرده و نفسی تازه کردم و ادامه دادم:

-تو که ادعای عاشقیت می شه این قدر درک نداری که بفهمی من توی اون هچل افتادم،با میل خودم نرفتم.

اردوان که مستاصل شده بود،فوری گفت:

-درک می کنم،می فهمم تو چه وضعی قرار گرفتی و چی پیش اومده بوده.....

پوزخندی زدم و گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#109 | Posted: 21 Nov 2013 23:22 | Edited By: shomal
طلایه ۱۷
-باز هم داری اشتباه می کنی،تو نمی دونی چه وضعی بوده،تو نمی فهمی چی بهم گذشته وگرنه نمی گفتی وقتی می ری دانشگاه دلم شور می زنه و عذاب می کشم،نمی گفتی برو دنبال خوش گذرونی،اون اتفاق یه حادثه بود نه خوش گذرونی....

اردوان ادامه ی صحبت مرا گرفت و گفت:

-هر طور بخوای جبران می کنم....

سری تکان دادم و گفتم:

-من جبران نمی خوام،مهم اینه که تو منو باور نداری و این برای من خیلی دردآوره....

بعد از این جمله تازه فهمیدم که اشک بی محابا مرا همراهی می کرده و خودم نفهمیدم در همین حین شیدا که اشک های مرا دیده بود به ما نزدیک شد و با فریاد به اردوان گفت:

-چی می خوای از جونش برو گمشو دنبال زندگیت و اون دختره ی آکله!خجالت نمی کشی هی مثل عقده ای ها دنبال انتقام هستی؟پسره ی لات بی آبرو.

اردوان که شاکی شده بود با غیظ گفت:

-به تو چه ربطی داره تو زندگی ما دخالت می کنی؟اصلا همه چیز زیرتوست به چه حقی زن منو پنهان کردی؟از زندگی زنم می ری بیرون والا ازت شکایت می کنم.

اردوان آن قدر عصبانی بود که رگ های گردنش بیرون زده بود و با فریاد حرف می زد رو به من گفت:

-طلایه به این بگو تو زندگیمون دخالت نکنه!

حرصم درآمده بود به شیدا که دوست صمیمی و غم خوارم بودتوهین کرده بود.گفتم:

-من زن تو نیستم،تو هم حق نداری به شیدا توهین کنی.

اردوان به سمتم آمد تا دستم را بگیرد شیدا که استاد رزمی بود با یک حرکت اردوان را به عقب راند و با حرص به اردوان که اوهم با فن جالبی حرکت او را مهار کرده بود خیره شد و گفت:

-واقعا که حیف لقب ورزشکار که روی امثال شماست،شنیده بودم بعضی فوتبالیست ها خیلی مغرورن اما فکر نمی کردم به این حد برسن.حالا هم برو گمشو،طلایه دیگه به اون خونه بر نمی گرده برو با همون مترسک جونت بگو و بخند راه بنداز،طلایه هم احمق نیست برگرده این چیزها رو ببینه و تحمل کنه فوتبالیست بی لیاقت بی جنبه.

شیدا به سمتم آمد وگفت:

-بریم.

اردوان به دنبالمان راه افتاده بود گفت:

-طلایه من دوستت دارم،بفهم،عاشقتم دیوونه آخه تو زنمی،تو رو به هر کسی می پرستی نرو طلایه جون مامانت.

بدون این که توجهی به حرف هایش کنم به دنبال شیدا می رفتم که فریاد زد:

-هیچ وقت طلاقت نمی دم،حرف های این دیوونه رو گوش نده.

وقتی سوار ماشین می شدیم گفت:

-دست از سرت برنمی دارم.

و رو به شیدا گفت:

-ازت شکایت می کنم باید زنم رو بدی حالا وایستا ببین!

شیدا بی اهمیت بهش ماشین را روشن کرد و گفت:

-هرچیزی لیاقت می خواد که تو نداشتی،هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی شکایت هم خواستی بکن من که در نرفتم اتفاقا منتظرتم آقای جوگیر شده ی خودشیفته.

اردوان که برای آخرین بار از پنجره ی ماشین نگاهم می کرد و انگار چشم هایش خیس شده بود در اوج استیصال به دنبال ماشین شیدا چند قدمی دوید و بعد ایستاد تا زمانی که در پیچ کوچه پیچیدیم،در آیینه دیدم که ایستاده و به رفتن ما نگاه می کند.

ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#110 | Posted: 28 Nov 2013 13:14
طلایه ۱۸

این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را .....

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است ...

همین...

چند روزی از دادگاه گذشته بود.روزی هزار بار موبایلم زنگ می زد و جوابش را نمی دادم.

باببک هم به شیدا گفته بود که اجازه بدهد تا با خانواده شان برای خواستگاری به خانه اشان بروند.شیدا هم قبول کرده بود البته با کلی موعظه و ترغیب من،ولی خودش هم راضی بود.

هر روز به همراه شیدا به دانشگاه می رفتیم و از آن موقع که فهمیده بودم گلاره از ایران رفته و توسط نهال هم مطمئن هم شده بودم حال و روز بهتری داشتم.شیدا هم از وقتی که حرف های اردوان را برایش تعریف کرده بودم دیگر مثل سابق نسبت بهش آن قدر تند نبود و شبی یک ساعت نصیحت نمی کرد که اردوان اله و بِله و باید ازش جدابشم.

چند روز بود که هر موقع از دانشگاه بیرون می آمدیم اردوان تو ماشین جدیدش طبق معمول که عینک و کلاه می گذاشت نشسته بود و بی هیچ حرفی ما رو نگاه می کرد بعد هم تامسیری دنبالمان می آمد ولی شیدا با دست فرمان خوبش گمش می کرد اما این تعقیب و گریزها به همانجا ختم نشد،بلکه عده ای هم اردوان را شناخته بودند و فهمیده بودند که هر روز به انتظار چه کسی می آید و می رود،دوباره به شایعات قبل در مورد من و اردوان دامن زده بودند و از همه بدتر هم شایان بود که یک روز وقتی تنهایی از سلف داشتم برمی گشتم و شیدا هم برای تحقیقش به کتابخانه رفته بود و مریم و فرشته هم نبودند جلویم را گرفت و مثل همان دفعه که مریم از طرق رضا بهش جریان اردوان را رسانده بود عصبانی بود و با حالت زشتی گفت:

-به به خانم مشایخی!چه عجب وکیل مدافعتون نیست،می خواتسم بگم راست می گن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها،خانم مشایخی.

تمام جسارتم را جمع کردم چون از این مسخره بازی هایش خسته شده بودم گفتم:

-ببخشید آقا شایان می شه بفرمایید زندگی خصوصی من چه ربطی به شما داره؟!انگار شما قصد ندارید این مزاحمت هاتون رو تموم کنید،شما به من پیشنهاد ازدواج دادید و من هم رد کردم حالا شما از جون من چی می خواهید که راه و بیراه جلوم سبز می شین.

شایان که به اوج عصبانیت رسیده بود گفت:

-واقعا آن قدرها هم که مردم در موردتون فکر می کنند بی زبان نیستید،انگار شما بیشتر بی لیاقت هستید،من با تمام وجودم به شما ابراز احساسات کردم ولی شما به هیچ می گیرید الان هم هر روز می بینم که طرف می یاد سراغتون هر چند ناکام می ره ولی انگار زیاد هم بهش بی میل نیستید.

دیگر داشتم کفری می شدم پسره ی فضول هر چی می گفتی باز ساز خودش را می زد.با حرص گفتم:

-به شما ربطی نداره که تو مسائل شخصی من کنکاش می کنید،مطمئن باشید هیچ وقت جواب مثبتی از من نمی شنوید من اصلا به شما فکر هم نمی کنم فقط حالم از این سیریش بازی هاتون بهم می خورده این همه مدت خسته نشدید دنبالم آمدید و هیچ چیز عایدتون نشد.خب،بید سراغ زندگیتون.

با حرص ازش جدا شدم و سایان بلند داد زد تا به گوشم برسد:

-بالاخره عایدم می شه حالا می بینی اگر من تو رو از رو نبردم.

می خواستم به دفتر حراست بروم و از دستش شکایت کنم ولی ترسیدم آن هم حرف هایی بزند که برایم بد شود،آخه اگر می گفت جریان چیه و اصل موضوع چطوره درسر می شد.

در حالی که از خشم می لرزیدم و دیگر حوصله ی دانشگاه را نداشتم،زدم بیرون و همان طور که تو دلم داشتم به خودم و شایان و هر چی آدم سمج بود فحش می دادم متوجه بوق ممتدی که کنارم می خورد شدم حوصله نداشتم برگردم داشتم با خودم فکر می کردم یه مزاحم خیابانی است که اردوان از ماشین پیاده شد و گفت:

-طلایه،طلایه خواهش می کنم وایستا،بی معرفت حداقل بذار پنج دقیقه ببینمت دیگه پنج دقیقه که حق دارم زنم رو ببینم.

می خواستم همه ی دق و دلیم را سر اون که با رفت و آمدهایش باعث دردسرم شده بودم خالی کنم،به سمتش برگستم.هنوز بدنم می لرزید و آشفته بودم وصورتم از عصبانیت قرمز بود،اردوان که متوجه شده بود گفت:

-چی شده؟چرا ناراحتی،اتفاقی افتاده؟!

معلوم بود نگران شده و همان طور خیره نگاهم می کرد که با فریاد گفتم:

-از دست تو دیگه،بس که الافی،باید از هر کس و ناکسی حرف مفت بشنوم مگه تو کار و زندگی نداری بیست و چهار ساعت اینجا بیکار وایستادی؟!

اردوان که حالا حسابی بهم نزدیک شده بود در حالی که تو چشم هایم نگاه می کرد گفت:

-چی شده کدوم کس و ناکسی جرأت کرده به تو حرف بزنه؟

من که دیدم او خیلی موضوع را جدی گرفته و رگ های گردنش از خشم بیرون زده گفتم:

-هیچی به تو مربوط نیست فقط لطف کن از پست دادن دم دانشگاه دست بردار.

انگار حرف مرا نشنیده بود با اخم همان اخم هایی که جرأت نمی کردم یک کلمه هم به غیر حقیقت چیزی بگویم کفت:

-گفتم کدوم ناکس حرف زده؟

-هیچ کس،اصلا به تو چه ربطی داره!

حسابی عصبانی شده بود.گفت:

-طلایه دارم باهات جدی حرف می زنم یا می گی یا همین الان می رم تو اون خراب شده تکلیف همشون رو روشن می کنم،مثل این که منو نشناختی،زودباش بگو کی؟

چشم هایش را تنگ کرد و گفت:

-آهان حتما همون شایان آره؟!

در حالی که با غیظ اسم شایان را تکرار می کرد گفت:

-شایان درسته؟!

و بدون این که منتظر جوابی از من باشد به سمت دانشگاه به اه افتاد.من که ترسیده بودم دنبالش دویدم تا نگذارم برود و جلوی آبروریزی را بگیرم ولی ماشالله چنان تند می دوید که من به هن هن افتاده بودم و بهش نرسیدم و جلوی چشم هایم گم شد.

بعد از چند دقیقه با سر و صدایی که از طرف آب خوری داشنگاه می آمد متوجه داد و فریاد اردوان شدم،وقتی جلوتر رفتم اردوان را دیدم که یقه ی شایان را گرفته و با مشت و لگد به جانش می زد که دونفر از حراستی های داشنگاه رسیدند.

اردوان را به زور از شایان که رنگ و رویش پریده بود جدا کردند و چنان با سلام و صلوات آقای صولتی،آقای صولتی می کردند انگار رئیس جمهوره ولی اردوان بی اهمیت به آنها فریاد می زد.

-دیگه نبینم دور و ور زنم بگردی،دفعه ی دیگه فکت رو خورد می کنم.

من که زانوهایم سست شده بود،همان طور که نگاه می کردم اما خانمی که توی حراست بود زد به شانه ام و با اخم نگاهم کرد که از ترس نزدیک بود غش کنم گفت:

-شما طلایه مشایخی هستید؟

زبان خشک شده بود با سر حرفش را تایید کردم که گفت:

-تشریف ببرید داخل حراست.

نگاهم به اردوان بود که به سمت حراست می رفت و شایان با پوزخندی نگاهم می کرد،نفسم بالا نمی آمد به دنبال انها به سمت دفتر حراست روان شدم.

آن لحظه ان قدر منقلب بودم که انگار برای جرم بزرگی دستگیرم کردند انگار وزنم زیاد شده بود و به پاهایم غل و زنجیر بود که نمی توانستم گام بردارم ولی به هزار زحمت وارد اتاق حراست که همیشه سعی می کردم از بیست متری اش هم رد نشوم،شدم.

اردوان و شایان که روی صندلی نشسته بودند با دیدن من سر بلند کردند در نگاه شایان حالتی بود که انگار منو رسوا کرده و حالا هم نشسته تا با آبروریزی تمام مرا سکه یک پول کند و به قول شیدا حال بگیرد.ولی اردوان با نگاهی که از آن کلی پشتیبانی و محبت می بارید،بهم قوت قلب می داد.

مسئول حراست رو به من گفت:

-خانم مشایخی موضوع چیه؟فکر نمی کنید تو دانشگاه که مکان مقدسی هست این مسائل خیلی وقیحانه باشه؟

من که زبان بند آمده بود نگاهی مستاصل به اردوان که چرا این فضاحت و آبروریزی را درست کرده،کردم که اردوان صدایش را صاف کرد و گفت:

-جناب آقای .... ببخشید اسم شریفتون رو هم نمی دونم!

رئیس حراست که حجتی نام داشت گفت:

-حجتی هستم.

اردوان گفت:

-بله،اقای حجتی بنده هم نسبت به محیط دانشگاه همین نطر رو داشتم که اجازه دادم همسرم برای تحصیل بیاد ولی انگار بعضی ها خیلی راحت بگم ناموس سرشون نمی شه و هر چی هم یکی بهشون بی اعتنایی می کنه باز خجالت نمی کشن،این آقا هم چندین مرتبه خانم بهشون تذکر دادند ولی انگار حرف تو گوششون نرفته تا امروز که دیگه من گنرتل خودم رو از دست دادم.

رئیس حراست که به شایان نگاه بدی می کرد گفت:

-درست می گن ایشون!آخه خجالت نمی کشی برای ناموس مردم اون هم تو این محیط مزاحمت درست می کنی؟

شایان نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت:

-آقای حجتی کدوم زن،کدوم ناموس ایشون دروغ می گن،خانم مشایخی چند ترمه که همکلاسی ما هستند ولی شوهر ندارند ایشون دروغ می گه خودش هم یه مزاحمه و هر روز می یاد دم دانشگاه وا می ایسته و خانم مشایخی رو تعقیب می کنه.

رئیس حراست که با حرف های شایان به شک افتاده بود گفت:

-یعنی چه؟!آقای صولتی حتما ایشون همسرتون هستند؟

اردوان با خونسردی به شایان نگاهی کرد و گفت:

-بله چند ساله،منتها چون شرایط من یه خورده متفاوته،خودتون که در ک می کنید!؟نخواستیم تو دانشگاه برای همسرم مشکل ساز بشه،چیزی نگفتیم من هم هر روز مجبورم هر وقت می یام دنبال همسرم منتظر بمونم و از این اطراف دور بشیم و بعد سوار ماشین خودم بشه.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 11 از 12:  « پیشین  1  ...  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites