تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه )

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 25 Oct 2013 20:49
با سلام و عرض ادب و احترام
درخواست تاپیک در تالار داستانهای ادبی داشتم .
عنوان : مردانی که دوست داشته ام ...
شامل 54 داستان کوتاه
نویسنده : نادره افشاری

با تشکر

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#2 | Posted: 25 Oct 2013 21:34 | Edited By: anything
در ابتدای به امر ، بیوگرافی نویسنده رو از زبان خودشون که در پیش در آمد یکی از کتابهاشون نوشته بودند ، کمی خلاصه تر مینویسم .


☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆


راستش اولین بار است که میخواهم از خودم و از خودِ خودم بنویسم ؛ پس لابد باید گزارشی از زندگیم که معمولا نباید به کسی مربوط باشد بدهم ، آن هم برای اینکه به خیلی از شایعه ها خاتمه دهم که خیال نکنند زن بد ترکیبی هستم ، یا مثل آن رفیقی که مرا همیشه با شلوار جین می دید ، خیال کنم که پاش (یعنی پای من ) سوخته و از بی تنبانی خانه نشین شده ام !
عرض شود که تاریخ تولدم به درستی معلوم نیست ؛ چون خودم دلم نمی خواهد معلوم باشد. در واقع اگر کسی از سن و سالم بپرسد و روش زیاد باشد و بخواهد در بیاورد که من چند دور دور خورشید گشته ام ، یا به قول گالیه ی مرحوم چند دور با این کره ی خاکی " شرت و شلخته" دور آن گوی آتشین چرخیده ام ، فورا حرف را عوض می کنم و کار ی میکنم که طرف پشیمان شود.
اما می توانم بگویم که در یک روز دل انگیز اسفند ماه ، چند روز مانده به عید نوروز در تهران ، پشت باغ شاه به دنیا آمدم.
مجبد مرد خوش قیافه ای بود با قدی بلند، چشمانی خوش رنگ و خوش حالت ، ورزشکار و نظامی وکم حرف و جدی گاه هم شیطان و بذله گو.
نسبت دوری با هم داشتند . همدیگر را در یک مهمانی دیده بودند.
مجبد از خانم شیرازی پرسیده بود : "بپرس ببین زن من میشود؟" و خانم شیرازی با خنده گفته بود : "چرا که نه ، کی از تو بهتر، از خدا بخواهد !"
و من اولین میوه ی عشقشان بودم.
دلم نمی خواهد تهرانی باشم ، در واقع با اینکه بیستو پنج درصد شیرازی ام یعنی یکی از پدربزرگ هام شیرازی بوده است( چون دبیرستان را شیراز خوانده ام ) خودم را دربست شیرازی می دانم .
مخصوصا با این شعار خانم های باحال شیرازی صدردصد موافقم که میگویند :
"وای کاکو ، شوور پارسالتو داری ؟ دلت نپُکید؟!"

بنابراین به شدت طرفدار آدمهای نو ، کارهای نو ، لباس های نو و خیلی چیزهای نو دیگر هستمو دلم از تکرار می پُکد ، یعنی می ترکد!
بیست و شش سال است در آلمان هستم ، سه تا بچه دارم و ...
" خُب دیگر چی؟!"
در همان شلوغی های پیش از انقلاب زدو لیسانسم را از مدرسه ی عالی بازرگانی گرفتم ، ولی نه بازرگان شدم و نه در دولت امام زمان (!) که شیخ مهدی بازگان بود کاری به من پیشنهاد نشدو ...

☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆


و در کل بیوگرافی مختصر نویسنده بدین گونه است :

نادره افشاری ، نویسنده و طنزپرداز فمنیست ایرانی مقیم آلمان بود. وی مسلمان سابق و خداناباور بود. از نادره افشاری آثار متعددی درباره حقوق زنان و مسائل تاریخی و اجتماعی ایران به‌جای مانده‌است.
وی سال‌ها از اعضای فعال و هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران بود، اما متحول شد و به یکی از منتقدین سازمان مجاهدین بدل گشت.
و در نهایت در‎۱۹ آبان ۱۳۹۱ در شهر بندر گذشت . یاد و خاطرش گرامی باد .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#3 | Posted: 25 Oct 2013 22:10 | Edited By: anything


در آمد

نمیدانی چه سخت است که کسانی راکه دوست داری ، نمی فهمی و ... آنها هم که دوستت دارند _ خیال می کندد دوستت دارند_ تو را نمی فهمند ، و تمام مدت در تلاشند که دست و پات را ببندند و بکشانندت یک جایی که کلی کار کرده ای تا از آنجا بگریزی و دیگر آنگونه نباشی که آنها میخواهند ؛ چون انگونه اصلا انسانی نیست ، هرچند که مهر "اصالت " داشته باشد ؛ چون میدانی و خوب میدانی که دینها را و اخلاق را مردان ساخته اند.
و حالا تو کسی را دوست داری که انگار ته مغاکی ایستاده و با زنجیر دوست داشتن ، میخواهد تو را بکشد به ته ته آن مغاک و تو ... در نوسان بین عشق و آزادی ... هی میروی و هی می آیی و گاه خودت را سانسور میکنی و گاه زنجیر پاره میکنی و اسم اینره گذاشته ای زندگی ...
قشنگ است ، نه ؟
در آزادی ، عشق نداری و در تملکِ عاشق، باید تمام آزادی ات را هبه کنی که شاید لحظه ای از این زندگی را با قلب تپنده ای سر کنی ، ولی پس از این که آتش افسرد ، از تو چه می ماند ؟ نه عشقی و نه ازادی که ان را به بهای ارزانی _به بوسه ای _ فروخته ای و چه زیانی کرده ای و چه تلخ ...
شراب تلخ کارش همین است . هم مستت میکند و هم زهر به کامت میریزد ... و من که میخواهم راهی میانبر پیدا کنم _ که هم عشق را داشته باشم و هم آزادی را ..._ بین این دو در نوسانم ...
راستی مگر آزادی ، خود عشق نیست؟ و راستی مگر عشق در زنجیر همان نیست ه خیلی ها دارند و سالهاست میکوشند و میکوشند تا از بندش رها شوند... با دندانهای موشی شان زنجیرها را میجوند و دست آخر هیچ ...
تو را دوست دارند ، اما با زنجیر ، با حلقه ، با اسارت ، یا بکن /نکن اسم این چیزها را میگذارند عشق ... اسم مالکیت را میگذارند " دوست داشتن " اسم بکن/نکن را میگذارند " اصالت " و وقتی از آزادی ات با محترمانه ترین بیان دفاع میکنی، متهم میشوی که وقیحانه می نویسی ... بله ... چون تا حالا مد بوده که فقط مردها بنویسند از همه چیزشان و حالا که زنان می نویسند ، وقیحند و باید با هزار و یک ترفند خفه شان کرد ، حتی با ترفند عشق و دوست داشتن ...
نه عزیزم ... عشقت را ببر به همان حرمسرایی که اتوپیای توست ... من بین بوسه های تو ، بوسه ها و تن داغ تو ... و ... تنهای بی کسی ... آزادی را انتخاب میکنم ...
ببخش عزیزم ...
16 اکتبر 2008 میلادی

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#4 | Posted: 25 Oct 2013 22:15
در جستجوی آقا خره !

به نظرم خر خوبي از آب درآمد. همان خر رو جلد کتاب را ميگويم. چه مصيبتي بود. تو اين دنياي اينترنتي، دربدر دنبال خري باشي که خودت هم نميداني چه شکلي بايد باشد؟! چاق و چله، پير و اکبيري، کور و زهوار درفته، يا به قول گلسرخي بيچاره، از آن خرهاي زحمتکش، يا نميدانم خنده رو، دو نبش و..؟ و من در تمام اين چند ماهي که دربدر در جستجوي اين آقا خره بودم، تازه کشف کردم که دنياي خريت چه دنياي گل و گشادي است که تا حالا نميدانستم. براي پيدا کردن عکس خره دست به دامن همه شده بودم. کار به جايي کشيده بود که پسر ده/يازده ساله ي شادي، با اي ميل و اسکايپ هي برام عکس خر ميفرستاد، با اين پيوست که: «خاله جون، اين خره خوبه؟» يا: «از اين يکي ديگه حتما خيلي خوشت ميآيد، چون خره خيلي خره!». تازه وقتي به رضا گفتم که دنبال عکس خري براي رو جلد کتابم ميگردم، نه گذاشت و نه ور داشت، يک کاره گفت: «بيخود اينقدر زحمت نکش، يک خورده چشاتو واکن، اين همه خر دور و ورت ريخته.» و من از خجالت آب شدم و رفتم تو زمين. کدام خر را ميگويد؟ خرهاي فرنگي را يا بعضي از اين هموطنهاي ينگه دنيايي را؟ قضيه تا اين جا در حد تئوري مانده بود، چون عکس هيچ خري را نميپسنديدم. يکي ميگفت: «برو تو گوگل، بخش عکسها، بنويس خر يا الاغ يا يابو و اگر هيچي گيرت نيومد، بنويس قاطر، بالاخره يک چيزي پيدا ميکني!» و من ماهها و ماهها در جستجوي خر نازنيني بودم که به دلم بچسبد. تازه اگر خري را ميپسنديدم، بايد از صاحبش اجازه ي استفاده شو ميگرفتم. بعضي از اين مالدارها بدعنق بودند. به اي ميل ات جواب نميدادند، يا مثل آن يکي طاقچه بالا ميگذاشتند که «چند هزار دلار براي خره ميسلفي؟» هر چه ميگفتم: «بابا، ننه ات خوب، بابات خوب، مگر من تو مملکت خودمم که بتوانم اين همه بسلفم؟» يارو نه ميگذاشت و نه ورميداشت که «اگر بي اجازه از اين غلطها بکني، مشمول قانون کپي رايت ميشوي و کارت ساخته است». و من بدبخت ميرفتم تو گوگل و هي خرها را که حالا ديگر برام دست نيافتني شده بودند، تماشا ميکردم و هي غصه ميخوردم. براي خودم که نه، براي کتابم دلم ميسوخت که بايد اين همه حسرت خري را ميکشيد که ميتوانست اين همه نزديک باشد، و حالا کلي دور شده بود، آن هم درست موقعي که به قول رضا يک خروار خر اين دور و بر ريخته بود.
يکي از اين شبهاي تنهايي که در جستجوي خر نازنيني پستان به تنور گوگل ميچسباندم، خر سياه پوست گردن کلفتي را تو بخش يابوها پيدا کردم که بيشتر شبيه گاوميش بود تا خر. چون هيچ دلم نميخواست يارو صاحب خره بدعنق از آب دربيايد، همان شبي تا صبح با آن رفيق نروژي نشستيم خره را دستکاري کردن. اول موهاي وزوزي شو پاک کرديم، چون نقاشش از قرار فاشيستي/راسيستي چيزي بود و اين آقا خره را با صورت تيره و موهاي وزوزي نقاشي کرده بود. بعد يک کلاه شاپوي واقعي سرش گذاشتيم که خيلي کمدي شد. چون کلاه شاپوِ عکس بود و خره کاريکاتور، آن هم چه کاريکاتور بدترکيبي. کلي زحمت کشيديم. در مرحله ي بعدي جفت گوشهاشو بريديم و به جاي گوش راستش يک فروند کلاشينکوف فرد اعلا و به جاي گوش چپش، يک راس شمشير دو دم و خميده، از آنها که روي پرچم «لاالاالله» دار عربستان سعودي هست، چسبانديم. گوش خره انگاري تنه اي هم به «ذوالفقار» علي ابن ابيطالب ميزد، و من از ترس اين که مبادا اهالي ايالت ترور/مرور را قلقلک داده باشم، ته دلم احساس خوبي نداشتم. بالاخره خر وحشتناکي از آب درآمد که نگو و نپرس. رفيق نروژي که در اين جور خربازي ها کلي تجربه پس انداز کرده و کلي آگاهي به هم زده بود، اجازه داد اسمشو به عنوان طراح خره تو شناسنامه ي کتاب ضبط کنم، تا اين عمليات واقعا درخشانش در تاريخ و تاريخ ادبيات ينگه دنيايي ها جاودانه شود.
فرداي همان شبي که سه تايي - من و رفيق نروژي و خره – جمع بوديم، و نشست داشتيم و داشتيم اندر فوايد انواع خرها و الاغها و يابوها و قاطرها منبر ميرفتيم، جاي شما خالي، با بچه هام قرار داشتم. براي اين که «دستت درد نکنه» اي هم از اين جماعت شنيده باشم، يک نسخه از خر تغيير ماهيت و هويت داده شده را چاپ کردم و چپاندم تو کيف دستي شيک و پيکم و همچين که تو کافه/رستوران محل قرارمان تلپ شدم، آن را مثل يک سورپريز واقعي از تو کيفم کشيدم بيرون و گذاشتمش روي ميز. چشمتان روز بد نبيند. بچه ها بدجوري ترش کردند که مامان اين ديگه چيه؟ چرا اينقدر بدترکيبه؟ اين تفنگ و شمشير چيه؟ چرا خره گوش نداره؟ چرا اصلا مغز نداره؟ و من هي سعي ميکردم توضيح بدهم که خري ميخواستم، بي گوش، يعني که گوشش به کسي بدهکار نيست؛ که بفهمي/نفهمي بي کله باشد، يعني از بالاخانه معيوب باشد و...
قيافه ها بدجوري تو هم رفته بود. نه تنها باريکلا و آفرين و «دستت درد نکنه» اي در کار نبود که کلي هم زدند تو ذوقم و تمام شيريني شيرينکاريهاي ديشبي با رفيق نروژي و خره دود شد و رفت هوا!
از همان کافه تلفن کردم به ناشر که: «بابا فعلا عکس اين خره را بگذار کنار، تا يک خر ديگه برات پيدا کنم!» ناشر که هنوز فرصت نکرده بود اي ميل نصف شبي مرا باز کند، همان جا پاي تلفن بازش کرد. اونم زد تو ذوقم که: «خانم فلاني، اين خره واقعا خيلي بدترکيبه. اصلا شکل خر نيست. بيشتر به گاوميش ميمونه!»
ناهار آن روز تو کافه زياد به دلم نچسبيد. شب شبکاري را راحت خوابيده بودم که بالاخره کار مهمي را به سرانجام رسانده ام و... حالا يخ... دوباره بايد از اول شروع ميکردم.
دوباره گوگل گردي شروع شد. جالب اين که هر بار ميزدم خر يا الاغ و يا چند تا نقطه، کلي عکس از اهالي سياست ايران – زنده و مرده – حاضر ميشدند، يعني بيهوا ميپريدند وسط مونيتور و من که دربدر دنبال همان آقا خره ي نازنينم بودم، از ديدن قيافه هاي بدترکيب اين آدمها اوقاتم تلخ ميشد. تا اين که بالاخره يک روز خر ناز و نازنيني را ديدم که چشماش خمار بود، يک پاش، يعني دستش رفته بود بالا، به بهانه ي مستي و تازه کلي هم خوشگل و ماماني بود. هم خر بود، هم مست بود و هم به دلم چسبيد. ديگر اينجا از شمشير و تفنگ و ذوالفقار خبري نبود. کسي که آن را روي اينترنت گذاشته بود، اسم جالبي داشت: «قم دات کام» درست خوانديد، قم دات کام و من همانطور که از اسمش ميخنديدم، براش اي ميل زدم که: هموطن نازنين، قم دات کام عزيز، اميدوارم حال و احوالتان حسابي خوب باشد و اميدوارم در اين دنياي مجازي اينترنتي به سلام گرگي که حتما بي طمع نيست، پاسخ مثبت بدهيد. هر چند که اين خاله گرگه با خودتان کاري ندارد، اما در صدد است آن خر نازنين روي سايتتان را از شما کش برود. چنان که با اين کش رفتن موافقيد، مراتب توافقتان را به شرف عرض همايون ما برسانيد و در دو دنياي مادي و اينترنتي به حظ بصر نائل آييد. بابايي که اسم مستعارش «قم دات کام» بود، هنوز بيست و چهار ساعت نشده، يک اي ميل با لطف و محبت برام زد که: چه عجب، تو اين دنياي ولنگ و واز، يکي ما رو آدم حساب کرد و براي کارهايي که تو سايتمون گذاشتيم، ازمون اجازه خواست. بعد هم نوشت که همشيره – آخر من اسممو پاي نامه ام نوشته بودم – هر چي خواستي از رو سايتم بردار. اين خره رو، خودمو و خلاصه هر چي خواستي مفت و مجاني وردار و صفا کن. بعد هم يک ماچ آرتيستي همراه با عکس اوريژينال آقا خره برام فرستاد که کلي صفا کردم. هر کي پاش به کتابفروشي اي رسيد و خواست از ديدن خر نازنين من حظي ببره، حتما سراغ کتاب «عين الله خره» رو بگيره.
يک اتفاق ديگر هم اين وسطها افتاد که براي اون، هم کلي خنديدم و هم به خودم بد وبيراه گفتم. داستان از اين قرار بود که دو تا از رفقا رفته بودند اسپانيا و از بس من حرف خره و آقا خره را زده بودم، به جاي اين که آنجا با هم صفا کنند، هر جا خر يا خريتي کشف ميکردند، فورا ميپريدند تو يک «کافي شاپ» محلي و عکس يارو را برام اي ميل ميکردند. اين عکسها هم تو کامپيوتر نازنينم ضبط و طبقه بندي ميشد. شماره هم خورده بودند، يک، دو، سه. سه تا عکس از خودم هم آنجا بود و با کمي حروف عوضي آنها هم شماره خورده بودند، يک، دو، سه. يک بار که ميخواستم متني را که به عنوان درآمد همان کتاب آمده، در وب سايتي بگذارم، به جاي عکس خودم که شماره ي 3 داشت، عکس شماره ي 3 آقا خره را گذاشتم. تا رفتم روي سايت و عکس آقا خره را با زير نويس اسم خودم ديدم، برق از سرم پريد. براي اين که ديگران به خريتم پي نبرند، در تلاش براي پاک کردن جاي پاي خريت، خريت ديگري مرتکب شدم و با يک کليک همه ي عکسها را از تو آرشيوم پاک کردم. شما بوديد دلتان نميسوخت؟!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#5 | Posted: 25 Oct 2013 22:17
عیال حاج آقا خاطی

وای سکينه خانم جان... الهی قربانتان بروم... چه خوب که تلفن کرديد... ممنون... از احوالپرسيهای شما... نخير... مشتاق ديدار... آی کوکب... مواظب غذا باش... زيرشو بکش پائين... ببخشيد سکينه خانم جان... اين دختره واقعا شلخته است... آی کوکب... ده بجنب زن... آفتابه رو بده دست آقا...
خب... ميفرموديد... بله... عرض ميکردم... قربان دهانتان... بله... از وقتی حاج آقا «وبلوگ» من لچک به سر را راه انداخته اند، فکر کردم برای نظر قربانی هم شده، يک سفره ی حضرت ابوالفضل راه بياندازم که همه بيايند... بله.. ممنون... قربان دهانتان حاج خانم... خدا از دهانتان بشنود... بله ميخواستم شما زحمت روضه اش را بکشيد... نخير... يعنی شما نميدانيد «وبلوگ» چيه؟!... خجالتم ندهيد شما را به خدا... شما که ماشاالله ماشاالله ختم علم و معلومات هستيد... والله دور از جانتان اين حاج آقای ما از بس به اين ضعيفه ی لچک به سر لطف دارند... بله... «وبلوگ» مرا راه انداخته اند... البته همه ی کارهاشو خودشان ميکنند... بله... وقتی بنده دارم غذا ميکشم، ميآيند تو آشپزخانه و شعرهايی را که خودشان نوشته اند – بعله – ماشاالله ماشاالله خيلی «باسوات» تشريف دارند... «نقد» هم مينويسند...کتاب چاپ ميکنند... عرض کردم خيلی «باسوات»هستند... بله...عرض ميکردم سکينه خانم جان شعر برای من ميخوانند... بعله... همه ی زحمتهاشو خودشان با دست مبارک خودشان ميکشند... کوکب ببين حاج آقا چی ميخوان!...
واه؟چطور شما نميدانيد «وبلوگ» چيه؟ وای سکينه خانم جان... نه والله... والله... دست رو دلم نگذاريد... شش تا پسرم را کفن کردم اگر دروغ بگويم... شما را به خدا بيشتر از اين خجالتم ندهيد... کوکب... ببين حاج آقا چی ميگن... بله... عرض شود که برای شب جمعه ی اول ماه... بله... هم شگون دارد و هم انشاالله بخت «وبلوگ» بنده بلند باشد... بله... خدا شما را از بزرگی کمتان نکند.. يک «نوت بوک» هم برام خريده اند که شبها ميگذارند تو بغلشان و کلی چيز/ميز از آن تو نشانم ميدهند. ماشاالله... خدا حاج آقای شما را هم بالای سرتان حفظ کند... بله... نخير... بله... ممنونم... سکينه خانم جان... به اين «نوت بوک» يک نظر قربانی آويزان کرده ام و منتظرم شما که انشاالله برای زيارت و سياحت تشريف ميبريد به مرقد مطهر امام [سه تا صلوات] ببريد اينها را برام طيب و طاهر کنيد و از متولی آنجا اجازه ی استفاده از «وبلوگ» و «نوت بوک» را هم برام بگيريد... کوکب... کجايی خبر مرگت؟ ببين حاج آقا چيکار دارن؟... بله... چشم... روی چشمم... هرچی بفرمائيد، تقديم ميشود... ای داد بيداد... شما را به خدا دست رو دلم نگذاريد... بعله...
بله سکينه خانم جان... کوکب هم صيغه ی آقاست... نه خير گريه نميکنم... خب... دلم ميسوزد... البته تا حالا صيغه ها را تو خانه نميآوردند... ولی ... اين دفعه ديگر حرف آخر را زدند... تو مملکت امام زمان... کوکب... چقدر فس فس ميکنی؟... الان هشت ماهشه... بايد کار کند... حاج آقا گفتند من خانمم و اين کوکب ذليل مرده خانه شاگرده....آخ... دست رو دلم نگذاريد سکينه خانم جان... آدم بايد به داده رضا باشه... خب من هم شش تا شيکم زائيدم که به اين روز افتادم... عوضش حاج آقا همه ی کارهای فرهنگيشونو با من ميکنند... خب من چند کلاس «سوات» دارم و .... نه نه... نه... شعر که ميگويند به اسم من چاپ ميکنند... ميخواهند من هم معروف بشوم... البته... اسمم ... ميگويند خوب نيست اسم ضعيفه ها تو «نوت بوک» بيايد... مسعتاره... بله... ولی خودم ميدانم که خودمم...
شما را به خدا... جان حاج آقاتان... چيزی به حاج آقا نگوييدها... بله... عرض ميکردم... بله... خدا مرگم بدهد... ذليل مرده ها... زنهای بيحيا... همچين که پاشان به سرزمين کفار ميرسد، دين و ايمانشان را قی ميکنند و ميروند دنبال... چه ميدانم... من که عقلم قد نميدهد... اينها را حاج آقا ميگويند... بله... بعله... خب... حاج آقا از اين زنهای ضد انقلاب خيلی چيزها برام تعريف ميکنند... بيحياها چه چيزها که... کوکب... ببين کليد آقا کجا افتاده... سلام حاج آقا... بعله... سکينه خانم... سکينه خانم جان... قربونت يک لحظه گوشی... کوکب... کوکب... چشم حاج آقا... چشم... خدا پشت و پناهتنان... چشم... حتما... چشم...
ببخشيد سکينه خانم جان... بله... خب... بعله... دارند تشريف ميبرند وزارت... بعله... ارشاد... کار دارند... فکر کنم ميخواهند کتاب شعر چاپ کنند... پای خودشان... ميگويند چوب دو سر طلا شده اند... بله... من هم گفتم خدا به دور... دلشان ميخواهد تو خارج هم گل کنند... بله... سد راهشان؟ والله ميگويند همين زنهای بيحيای خارجه... نميدانم... شايد حسوديشان ميشود... بله... نخير... شما مرحم ضد حسادت تو بساطتان نداريد؟...دلم نميخواهد ناراحت باشند... خب... چه ميشود کرد؟... قانون خدا... بله حلال خدا را که نميخواهم حرام کنم... نميتوانم... بله... بالاخره ما هم خدايی داريم... دست رو دلم نگذاريد شما را به خدا سکينه خانم... من هم عرض کردم که چرا به اين ضعيفه ها... والله گفتم... بالله گفتم... ولی تا گردنشان قرمز ميشود. راه ميروند... تسبيح مياندازند و زير و روی اين سليطه ها را يکی يکی زير و رو ميکنند... نخير... نميدانم چه مينويسند... فقط يک دفعه از دهنشان پريد که از قطر ماتحتشان مينويسند... خدا مرگم... حيا را قورت داده اند... باور کنيد... البته دور از جان شما من هم به زنهای آنجا حسودی ام... نه... ولی شنيده ام آنجا از صيغه... بله... نخير... شما خير داريد؟ آنجا هم ميشود صيغه را آورد تو خانه؟... فکر نميکنم... نميدانم... خدا خودش ميداند... الله اعلم... خدا ببخشدشان...
بله ... فشار خون دارند... قند هم دارند... قلبشان را هم دوبار عمل کرده اند... از بس که حساس هستند... بله... دور از جان شما... هی حرص ميخورند... بله... من هم گفتم که بابا گور پدرشان... ولی رگ گردنشان همچين بالا ميآيد... که ميترسم دور از جانشان پس بيافتند... خب... بعله... راضی هستيم به رضای خدا... ولی اگر يک وقت... زبانم لال... چه خاکی به سرم بريزم؟ با اين ذليل مرده [کوکب] چه کار کنم؟.... شما را به خدا... شما دعايی چيزی بلد نيستيد برای رفع اين بلا؟... چی چی پين؟... «کمپين»...؟ اين ديگه چيه؟... آش ميپزند... دعا ميکنند؟ بله... فکر کنم چند ماه پيش حاج آقا گفتند بروم پيش شيرين خانم... جدی؟ اين شيرين خانم هی خودشان را پيش حاج آقا ها شيرين ميکنند؟ برای همين شيرينند؟ وای خاک بر سرم. ... چه بی حيا!... والله ... چه عرض کنم؟... من حوصله ی اين کارها را ندارم... همين که اين کوکب اينجا نباشد... بله... شما را به خدا يک دعايی... بله نذر ميکنم...
اصلا نميخواهم معروف بشوم... «وبلوگ» هم نميخواهم... فقط ميخواهم آخر عمری به دعا و زيارتم برسم... نه بابا... باشد... يک دفعه بياييد با هم برويم پيش شيرين خانم... اين شيرين خانم هم ماشاالله خيلی زرنگ... با شما نسبتی دارند؟... نوه ی خاله ی... شما... ماشاالله ماشاالله... چی؟ تو روی همه ی خارجه نشينها ايستادند؟ جدی؟ ماشاالله... ماشاالله... خدا هم شما و هم نوشين خانم... چی؟ ببخشيد شيرين خانم را از خانمی کم نکند... چشم... همين فردا... اجازه ميگيرم... چشم... حتما اجازه ميدهند... کی ديگه به من پيرزن نگاه ميکند؟... البته غيرتشان خيلی زياد است... يادش بخير... آن وقتها... کمی که چادرم کنار ميرفت... بله... خودشان را ميزدند... ميزدند تو پيشانی خودشان... بله... آخرين بار که قلبشان گرفت... برای يکی از همين زنهای بيحيای خارجه بود... داشتند پس ميافتادند... هی ميگفتند «اين زنک فرسنگها تا شاعر شدن فاصله دارد.» گفتم... بله گفتم حاج آقا ... به جهنم... فدای سرتان... اين طوری يک وقت بلايی سرتان ميآيدها... هی داد ميزدند که «در»ش را برده بالا... من هم نفهميدم... ميگفتند کلمه ی «در» را بالا تايپ کرده... چه ميدانم؟ بعله... باور کنيد من هم همين را گفتم... گفتم... بله... من هم همين را گفتم... اشتباه چاپی... اشتباه تايپی... ولی هی ميگفتند «در»ت را ببر پائين تا شاعر بشی... بله... من هم گفتم... شايد تقصير «وبلوگ» يا همين «نوک بوک» باشد... نه... تمام بدنشان ميلرزيد... ميگفتند خيلی بيحياست... سکينه خانم اگر کسی «در»ش يک خط بالا باشد، بيحياست؟... والله من هم همين را گفتم... اصلا داشتند سکته ميکردند... باور کنيد داشتم از ترس ميمردم... من که شاعر نيستم... اصلا شاعر شدن خيلی دردسر دارد... نه والله نميخواهم.... اعصابش را ندارم... به نوشين خانم... ببخشيد به شيرين خانم سلام برسانيد... مرسی قربان دهانتان... سلام برسانيد... مرحمتتان زياد... هفته ی اول ماه يادتان نرود... بله ساعت يازده... همينجا... خدا از بزرگی کمتان نکند...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#6 | Posted: 25 Oct 2013 22:20
سيمون دوبوار بخوره تو سرت!

بايد يکی را پيدا کند که باهاش مصاحبه، نه، گفتگو کند. فارسی هم يادش رفته است. اين همه شعار داده است که فارسی سره بنويسيد [!] و حالا که حرصش درآمده، شعارهاش همه شده اند کشک...! اين طوری نميشود. بايد گفتگويی «من درآوردی» هم شده، راه بياندازد و نقطه نظراتش را بگويد. بهتر است گفتگو نوشتاری باشد. اينطوری ميشود منتشرش کرد. ميشود توش دست برد. بعد در کتاب چهل و نهمی چاپش کرد. حالا با اين دوازده تا کتاب چاپ نشده اش چه کار کند؟ چه خاکی به سرش بريزد؟ هيچ ناشری کتابش را منتشر نميکند. مجبور است بعضی شبها شوفری کند و پولهای حلال کرده و طيب و طاهری را که از اين غربيهای «امپرياليست» ميگيرد، جمع کند و بعد کتابها را با بدبختی و دانه دانه منتشر کند و... بعد يکی يکی - به ضرب و زور - به مردم بفروشاند.
چرا اينقدر حسودی اش ميشود؟ چرا دارد دق ميکند؟ دارد خفه ميشود. از همه بدتر اين زن است. همين زنک که هنوز نيامده، هم سايتش را راه انداخته، هم کتابش چاپ شده، و تازه تو راديو «ساواک» زر زر هم کرده است. البته خودش همين چند سال پيش با اين راديو و راديوهای ديگر مصاحبه، نه، گفت و گو کرده است! ولی چرا حالا ديگر با او مصاحبه نميکنند؟ چرا جدی اش نميگيرند؟ چرا الان همه افتاده اند دنبال زنها؟ لابد يادشان رفته که زنها ناقص العقلند و بايد بتمرگند تو خانه و پشت سر يک مرد بزرگ...
کی بود ميگفت که «پشت سر هر مرد بزرگی، يک زن بزرگ هست!» پشت سر اين عفريته ها که مرد بزرگی نيست. مرد کوچکی هم نيست. اصلا مردی نيست. لامصبها همچين که سر شوهرهاشان را ميخورند، تازه گل ميکنند! بيشرفها! کاش آن مردک لات هنوز مثل همين ده/دوازده سال پيش آشغالهای اين زنک را جر ميداد و ميريخت دور، تا يک دفعه اينطوری رو نميآمد.
دارد خفه ميشود. کاش روش ميشد و ميرفت با اين مرتيکه ی لات حرف ميزد و وادارش ميکرد که دور جنده بازی را چند صباحی خط بکشد و بيايد بتمرگد تو خانه و جلو زنش را بگيرد! مردک اصلا غيرت ندارد. کور است و نميبيند که زنش همه اش از پائين تنه اش مينويسد و به جندگی اش افتخار ميکند. آی...
وای که چه سخت است. کسی نيست يقه اش را بگيرد و بگويد: «بيا جان مادرت با من مصاحبه کن! بيا آنقدر از من تعريف کن که اين زنک و زنهايی مثل او زير دست و بالم له شوند!»
آه... چقدر دلش ميخواست ترتيب اين زنک را بدهد و بهش بفهماند که هيچ گهی نيست و فقط برای لای پای مردها خوب است! برای زير ران مردها و همين مردها هستند که روی اينها ميافتند و خونين و مالينشان ميکنند، حامله شان ميکنند و مهرشان را به پيشانيشان ميکوبند. حامله شان ميکنند.
آه... چه احساس خوبی است ترتيب يک زن پرمدعا را دادن و زنک را به زير ران کشيدن. البته يک کمی خرج دارد. بايد دسته گل خريد. گاه مثلا گوشواره ای يا چيزی شبيه به اين آت/آشغالها، يا مثلا جور رستورانشان را کشيد. پول وکانسشان را داد... يا هی هندوانه زير بغلشان گذاشت و... بعد قيشان کرد. تفشان کرد و بهشان فهماند که هيچی نيستند. فقط خوبند که بهشت زير پای مردها باشند. بايد چای و چلوی مردها را آماده کنند. تازه آن وقت است که ميشوند زنی بزرگ، چون پشت سر يک مرد بزرگ قرار دارند.
آخ... چقدر دلش ميسوخت که پشت سر اين جنده ها هيچ مردی نيست. هيچ مردی. خودشان هستند. خودشان پشت سر خودشان هستند. کاش مردها اعتصاب ميکردند و به اين ضعيفه ها حال نميدادند، تا خودشان ببينند چقدر به مردها نياز دارند؟ اصلا بدون مردها، زنها بايد بروند گل لگد کنند، آب از چاه بکشند و... اصلا مگر همه ی اختراعات جهان را زنها کرده اند؟
چه خوب، قدرت هميشه دست مردها بوده است. پيغمبرها همه شان مرد بوده اند. تازه آن زنکی که خواست ادعای پيغمبری کند، همين حضرت محمد نازنين داد ترورش کردند که بقيه ی زنها جرات نکنند پا جای پای مرد جماعت بگذارند. پتياره، يک کاره ميخواست پيغمبر شود. چه غلطها!

* * *
زن تقی که کشيک شب بوده و تازه از سر ِ کار برگشته، با احتياط ميچپد تو رختخواب که مردک را بيدار نکند. تقی خر خر ميکند. انگار خواب بدی ميبيند. نفسش به تنگی افتاده است. زن که از خستگی دارد ميميرد، به عنوان قرص خواب کتاب «جنس دوم» سيمون دوبوار را برميدارد که چند کلمه ای بخواند، تا لابد در حسرت «آزادی فرنگی» چرتکی بزند...
روح سرگردان تقی غلتی ميزند. از جاش بلند ميشود و تا زن را کنارش ميبيند، دو دستش را دور گردن ظريفش حلقه ميکند و با عربده ميگويد: «لامصب، تو از کجا پيدات شد! من شاشيدم به گور اون شوهر قرمساقت!»
زن، برای اين که خودش را خلاص کند، کتاب سيمون دوبوار را محکم تو سر شوهرش ميکوبد و ميگويد: «مرد حسابی، مگه خل شدی؟» و با خودش فکر ميکند: «الاغ حمال، من که نويسنده نيستم، شاعر هم نيستم. حسود بدبخت. خاک بر سرت عمله! الاغ جان، من همان زن بزرگی هستم که پشت سر تو ايستاده ام و خرجت را ميکشم که تو کلغوز بتوانی راحت زر زر کنی و شعارهای صدمن يک غاز بدهی. چشمهاتو وا کن، ببين! فهميدی؟ خاک بر سرت، مرتيکه ی لات الدنگ. کاش تو يک ذره غيرت سيمون دوبوار را داشتی! خاک بر سرت! داشتم خفه ميشدم ها!»
و دوباره محکم کتاب را ميزند تو سر تقی. شاعر بيحال از آن سمت تخت ميافتد پائين، بدون اين که کسی را برای مصاحبه ی کذايی اش تو اتاق خوابش پيدا کرده باشد، يا دوربين خبرنگاری پشت پنجره ی اتاق خوابش، حکايت سرگشتگيهای روح دربدرش را رونويسی کند. حيف!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#7 | Posted: 25 Oct 2013 22:23
لندن - مسجد قمر بنی هاشم

اینجا لندن است. شهری مهد تمدن و تجدد. از همه جورش اینجا پیدا میشود. در ناف شهر، محل تردد آدمهای جورواجور مکلا و معمم و محجب، یک آگهی چسبانده اند به در و دیوار شهر با این مضمون که:

«بسمه...!

«در راستای گسترش فرامین الهی به دیگر نقاط جهان و برای این که جهانیان و باورمندان به دیگر ادیان کتابدار [!] نیز از دستورات آسمانی مذهب تشیع بهره مند شوند، مسجد «قمر بنی هاشم» واقع در خیابان شاه، بلوار ملکه، نبش کوچه ی ولیعهد، پلاک قمر بنی هاشم، برنامه ای برای جهانیان در نظر گرفته است. برای آگاهی از چند و چون این برنامه، به دفتر مسجد قمر بنی هاشم، واقع در بن بست ملکه، کوچه ی شاهزاده، سه راهی پرنس چیز مراجعه فرمائید! آقایانی که میخواهند از مزایای قانونی این مذهب آسمانی بهره منده شوند، حتما پول نقد و کارت اعتباری شان را همراه بیاورند. خانمها نیازی به پرداخت وجه ندارند.
ایشان در صورت پذیرفته شدن برای شرکت در این پروژه ی تبارک و تعالی مذهبی، پول هم دریافت خواهند کرد. خانمهایی که میل دارند از مزایای این فرمان الهی بهره مند شوند، حتما دو قطعه عکس [6×4] پرستلی همراه داشته باشند!
«... مع الصابرین!»

رهگذران نگاهی به آگهی می اندازند و رد میشوند. در وسط هاید پارک چند مرد جوان با ریش پانزده روزه و چند دختر بچه با لچکهایی سیاه و خاکستری و سورمه ای و قهوه ای آفیشهایی با همین مضمون را بین رهگذران تقسیم میکنند. رهگذران آفیشها را میگیرند و بعضیشان – بدون آن که نگاهی به متن اطلاعیه بیاندازند - آن را مچاله، در سطلهای ذباله ی سر راهشان میاندازند. میز کتابی در همان نزدیکیها گذاشته اند که دختربچه ای با مقتعه ی سیاه و پسر بچه ای که تازه پشت لبش سبز شده است، پشت آن ایستاده اند. این دو جوانک مسئولند به پرسشهای بی پایان رهگذران کنجکاو، با زبان انگلیسی دست و پا شکسته شان پاسخهای دست و پا شکسته تر بدهند. دست آخر مجبورند کنجکاوان را به روز موعود انجام «پروژه» حوالت دهند.
زن و مردی ایرانی که از همین مسیر رد میشوند، ابتدا با بی اعتنایی و سپس - بعد از پچ پچی با هم - باکنجکاوی آفیشی را میگیرند و بدون آن که نشان دهند زبان اهالی حکومت اسلامی را میفهمند، به زبان انگلیسی شروع میکنند با هم گفتگو کردن. قرار میشود زن دو تن از دوستانش را برای تهیه ی گزارشی از این پروژه دعوت کند. مرد هم قرار میگذارد که چند تن از دوستان فرنگی اش را برای آگاهی یافتن از چند و چون قضیه راهی مسجد «کمر بانی هاشیم» کند.
روز موعود سر میرسد. زن و مرد سر ساعت 5 بعد از ظهر پنجشنبه و به قول آفیش پخش کنها «شب جمعه» در محل حاضر میشوند. جلو مسجد جای سوزن انداختن نیست.
چند جوان ریشدار مامورند زنها و مردها را در دو صف جداگانه و از دو در جداگانه به محل گیشه های اطلاعات راهنمایی کنند. چهار گیشه در چهار سمت برای مردان در نظر گرفته اند و گیشه ای هم آن ته ته، درست پشت در عقبی مسجد برای بانوان. زنی چادر به سر کیسه ای بزرگ از این کیسه های آبی آشغال را در دست گرفته و به هر زنی که از کنارش رد میشود، یک فروند لچک سیاه کهنه و رنگ و رو رفته را زورچپان میکند. بعضی از زنها روسری را میگیرند، بعد که بوی نامطبوع لباس کهنه دماغشان را میآزارد، آن را به سویی پرتاب میکنند. دو مرد در کنار صف ایستاده اند که این گونه زنها را – برای بی احترامیشان به لچکهای بوگندو - از صف خارج کرده و با بی ادبی از محل بیرونشان میاندازند. چند پلیس محلی با اونیفورمهای شیک نظامی و اتومبیلهای پلیس در همان حوالی کشیک میکشند. گویا این بار اولی نیست که این مسجد اعظم از این ناپرهیزیها میکند.
زمان آغاز پروژه درست همزمان با پخش اذان مغرب و عشاست. از بلندگوی مسجد صدای اذان و صلوات و دعا و «قل هو الله» گوش مردم را کر میکند. اکوی صدای بلندگوها بدجوری در محل میپیچد. بیشتر مراجعین را زنهای جهان سومی، عربها و ترکها و افغانها و روسها تشکیل میدهند. در صف مردان غوغاست. چند نفری برگه های بلیط مانندی را دستشان گرفته اند و دارند آن را در «بازار سیاه» به آنانی که حوصله ندارند در صف بایستند، میفروشند. در چند قدمی مسجد، مسافرخانه ی ارزان قیمتی است که برای امر مهم خرید و فروش سکس با برچسب «صیغه» اجاره شده است. مردها ظاهرا عجله دارند. در محوطه ی مسافرخانه جای سوزن انداختن نیست. زنهای پذیرفته شده برای انجام «پروژه» باید از محل مسجد تا اتاقهای مسافرخانه، چادر به سر داشته باشند. بوی عطر شاهچراغی و شابدوالعظیمی و بوی قیمه پلو و دارچین و شله زرد و ... محل را برداشته است.
زنی که همراه با دو خبرنگار انگلیسی آنجا نشسته است، پسر دوازده ساله اش را برای سر و گوش آب دادن به مسجد و مسافرخانه میفرستد. یکی از زنان خبرنگار خودش را جزو مدعوین قاطی صف کرده است. همو وقتی آخر شب برمیگردد، با تلخی به زن هموطن ما میگوید: «نزدیک بود خودم را برای یکساعت 15 پوند بفروشم!» و اشک چشمانش را پر میکند. خبرنگار ایرانی دستش را روی شانه ی همکارش میگذارد که دلداری اش بدهد، اما خبرنگار اروپایی با تلخی دست او را از روی شانه اش برمیدارد و راهش را میکشد و میرود. مردهای میهمان میخندند. زنهای میزبان دستشان تو جیبشان است. گویا چند پوندی کاسب شده اند. پروژه ی «شیعی» مسجد قمر بنی هاشم با موفقیت انجام شده است. حالا جا دارد که دفتر ریاست جمهوری حکومت اسلامی از موفقیت این طرح جهانی در راستای اتمیزه کردن سیاست خارجی اش سمینارها مرتکب شود. مهد تمدن و تجدد در اروپا گوشه ای از خانه ی عفاف کرج را تجربه کرده است. تیتر اول هفته نامه ی تایمز لندن این هفته این است: «دولت جمهوری اسلامی ایران طی پروژه ی موفقی زنان اروپایی را به ساعتی 15 پوند اجاره داد!»

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#8 | Posted: 25 Oct 2013 22:26
ناموس ضد امپریالیستی!

اصلا زحمت نکشید. خواهش میکنم. قربان شما را به خدا زحمت نکشید. اصلا راضی به زحمتتان نیستم. سپاسگزارم. مرسی. ممنونم. دستتان درد نکند. بله... عرض میکردم که... خب... انگار شما روش زندگیتان را تغییر داده اید! خیال میکردم هنوز به آرمان مشترکمان وفادارید! حیف، زیاده عرضی نیست. رفع زحمت میکنم. خودتان را دردسر ندهید. اصلا لازم نیست چای بیاورید. تشکر میکنم. عرض کردم که رفع زحمت میکنم. چطور دلتان میآید....ما یک وقتی مشترکاتی داشتیم... البته چای خوبی است...چه عطر و بویی دارد...هیممم... عالیست.... بله،عرض میکردم که زمانی بود که... زحمت شیرینیها را خانم کشیده اند؟
منظورم این است که دست پخت ایشان است؟... به به به... عجب، چه زن هنرمندی! نه، آخ... ببخشید. خیال کردم ایشان پخته اند. جسارتا عرض شود که عیال سابق بنده هم دست پخت خوبی داشتند، حیف، حیف که نتوانستیم با هم کنار بیاییم.
دلیلش... بله، بنده که گرفتار شدم، بله همان زمانی که شما تشریف آوردید فرنگ، بنده گرفتار شدم... بله خیلی طول نکشید، ولی بالاخره زندگی ما به هم خورد.
ایشان زندان را باعث سرشکستگی میدانستند... البته به نظرم ابوی ایشان در تغییر نظرشان نسبت به بنده بی تاثیر... بله چشم... صرف میشود. دستتان درد نکند.. عالیست...
عرض میکردم که بله... ابوی عیال سابق بنده – جسارت است – از سیاست هیچی متوجه نبودند. برایشان اصلا شاه و جناب مصدق فرقی نداشت. باور بفرمائید جدی عرض میکنم... بله ایشان بازاری بودند و خب... به ریش ما جوانهای آن دوران میخندیدند. البته کم لطفی میفرمودند. من در آن سالها خیلی هم جوان نبودم. دانشکده را تمام کرده بودم... بله دانشکده ی حقوق را... بله... دستتان درد نکند.
بفرمائید سرکار علیه اینقدر زحمت نکشند، باعث شرمساری میشود.عرض میکردم. بنده و جنابعالی هر دو در دانشکده ی حقوق... میز شام را... مگر ساعت چند است؟ نه شب... ای داد... یعنی بنده چهار ساعت است خدمتتان هستم؟
میبخشید عرض میکردم از قرار جنابعالی... بله... بله... حالا که این همه اصرار میفرمائید در خدمت میمانم... به به... دستتان درد نکند.
جنابعالی بفرمائید بالا... قربان بالا و پائین ندارد... بنده همینجا در خدمت خواهم بود... باشد... حالا که این همه... این که درست نیست... خانم تشریف نمیآورند؟ سر ِ کار؟ این وقت شب؟ که اینطور؟ پزشک هستند... کشیک شب... شما چطور راضی میشوید ایشان... این موقع شب... تنها... بله خیلی ممنون... کافی است... کافی است...
برای کلسترولم این همه چربی خوب نیست... بله... متاسفانه... این هم از یادگارهای زندان شاه ملعون است... الان بهتر است... قربان خیلی از آن دوران کودتاچیان امریکایی خون آشام... بله... حالم بهتر است... عرض میکردم... دست کم امپریالیسمی در کار نیست. البته هست ولی قاچاقی است... مرسی... ماء الشعیر است؟ الکل؟... نه قربان... بنده مدتی است نماز میخوانم... وقت نمیشود... شما همه چیز زندگیتان را تغییر داده اید... البته در این سفر میخواستم هم خدمتتان برسم و هم عرض کنم که بله جبهه... بله خیلی خوشمزه است... دست پخت خانم... نه... آه پس دست پخت خدمتکارتان است...
آماده خریده اید از مغازه ی افغانیها... پس ما چی؟... ای بابا... من فکر کردم که خانمتان... در ایران راستش ما میخواستیم شما قبول بفرمائید و بخش خارج کشوری جبهه را ... چه ترشیهایی... از اینها در ایران پیدا نمیشود... مال ترکیه است... برنج چی... پاکستانی است... خاویارها... از مراکش... پس خاویارهای ایران... کیفیت ندارد... چطور میتوانید اینطوری... قربان وطن... وطن... همه چیز وطن ... حتا چاقوکشهای وطن... بله... یک موقعی بود که ... چه دوغی... عالیست...آماده خریده اید؟ ای وای... مثل دوغ اراج خودمان است... از کشور ترکیه... ترکیه ی اسلامی... هرچند که آنها همه شان امریکایی... بگذریم... صرف شد... دستتان درد نکند... امشب... با تاکسی... اینجا؟ ... قبول نمیفرمائید... از سیاست ... کناره... آخر چرا؟... بالاخره این وطن مال ماست... بله... نخیر قربان بیشتر از این مزاحم نمیشوم. متشکرم... قربان... شما به ایران تشریف نمیآورید؟ آخر چرا؟ خب... چه اشکالی دارد؟ حالا شما قبول بفرمائید...
ما باید جبهه را سر پا نگه... اصلا قربان... بله قربان همه چیز صرف شد... در این مورد حتما فکر بفرمائید... به این زودی جواب منفی... خواهش میکنم... بله... بنده فردا عازم هستم به سوی ایران... بله... خیر... نخیر قربان... در فرودگاه امام خمینی... خب... چه اشکالی دارد... باور کنید از بالا...
مرقد مطهر امام... بله... خب... این هم از بیت المال هموطنان... است... خواهش میکنم... شب و روز شما هم خوش... به امید دیدار در وطن... بله... خوب بخوابید... بله... تاکسی... خب... سلام بنده را مجددا خدمت عیال محترمتان ابلاغ بفرمائید... خدانگهدارتان... پاینده ایران....

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#9 | Posted: 26 Oct 2013 20:07 | Edited By: nazi220




داستان سفارشی حوا

بازجو - نام ؟
حوا -حوا !
بازجو -نام خانوادگی ؟
حوا - ندارم
بازجو چطور نداری ؟
حوا - خوب ندارم دیگه
بازجو -مگه میشه ؟
حوا-چرا نمیشه ؟داری می بینی که میشه ؟ اونوقت ها که هنوز رضا شاهی نبود که ثبت و اسناد راه بندازه .
بازجو -تو مگه سلطنت طلبی؟
حوا -چی چی سلطنت طلبیم ؟
بازجو - پس چرا مثل ضدانقلابی ها حرف می زنی ؟
حوا - ضد کدوم انقلاب ؟
بازجو - انقلاب اسلامی دیگه !
حوا - خیال کردم از انقلاب بلشویکی حرف میزنی !
بازجو - تو که سنو سالی نداری ؟
حوا - مرسی پسر جون .اهان مشروطه رو میگی ؟
بازجو - نه . چند سالته ؟
حوا - بی تربیت ادم از هیچ خانمی سن و سالشو نمی پرسه ؟
بازجو - مامورم معذور
حوا - مزدورم که باشی چیزی دستگیرت نمیشه !
بازجو - اسمت چیه ؟
حوا - چند دفه می پرسی ؟
بازجو -نام خانوادگی ؟
حوا - خودمم نمی دونم
بازجو -بالاخره اسمتو یه جای تو قران یه چیزی ننوشتن ؟
حوا - نخیر اونوقت ها قران نبود
بازجو یعنی چی قران نبود ؟
حوا یعنی نبود دیگه
بازجو ترس برش داشت .
بازجو -اسم پدر ؟
حوا - ندارم
بازجو نداری ؟ بالاخره یک موقعی داشتی ؟
حوا - بابام یک دنده ی چپه
بازجو یعنی چی ؟
حوا یعنی پسر جون تو نمیفهمی از دنده ی چپ درست شدن یعنی چی ؟نخیر هیچوقت بابا نداشتم .
بازجو -یعنی به دنیاامدی بی پدر بودی ؟
حوا - همچین میگن .
بازجو - کی میگه ؟
حوا- تو قران نوشته
بازجو - تو که گفتی پشت قران اسمت نوشته نشده ؟
حوا- تو قران نوشته منازدنده ی چپ یک یاردان قلی درست شده ام .یعنی اسممو ننوشته شغلمو نوشته .
بازجو - شغلت چیست ؟
حوا - زوجه
بازجو - پس چرا عوضی می گی ؟
حوا - عوضی نمی گم . تو قران نوشته
بازچو - خوب میشه برام توضیخح بدی ؟!
حوا - اسمم که معلوم بود . از اون قدیم /ندیما معلوم بود .
بازجو - مارو گذاشتی سر کار ؟
حوا - نه جوون چی چی رو گذاشتمت سر کار ؟
بازجو - حالا چرا ناخونهاتو لاک زدی ؟
حوا - دلم خواست


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#10 | Posted: 26 Oct 2013 20:50




بازجو - یعنی چی دلت خواست ؟
حوا - یعنی اینجوری خودم از خودم خوشم اومد
بازجو - ببین ابجی ... من خیلی سعی میکنم باهات محترمانه حرف بزنم
حوا - معلومه که بابد محترانه حرف بزنی
ادم که به مامانش بی احترامی نمیکنه !
بازجو - خودمونیم خیلی خوشگلیا
حوا- جدی ؟باباتم همینومی گفت
بازجو - بابام ؟مگه شما با بابام دوست بودین ؟
حوا - نه بچه جون .من زن بابات بودم .شما هم تخم ترکه ی منو بابا تی
ترس بازجو جدی تر میشود حالا نگران است که با دیوانه ای طرف باشد . باادب می شود سرش را به پشت صندلی تکیه می دهد ومی گذارد حوا حرفش را بزند
حوا - منو بابات داشتیم تو بهشت صفا می کردیم .البته من زیاداز بابات خوشم نمیومد.بازجو سعی می کند زنگ خطر
زیر میزش را بزند که اگر حوا بهش حمله کرد غافل گیر نشود .ئلی گویا وقت ناهار است کسی جواب نمی دهد .
بازجو -...
حوا - بابات خیلی قلدر بود .ترسو هم بود .کلی پشمالو بود .ولی من خیلی نازومامانی بودم .می بینی که هنوزم هم هستم
بازجو -...
حوا - مرددیگه ای هم انجا نبود که ادم قدرت انتخاب داشته باشه .مثل حالا .فقط من بودم بابا ی یاردان قلی ات
بازجو -من شنیده ام که ماری هم انجا بوده !
حوا -اخ ..اره چه ماری ! یک ذره مو به تنش نبود.انقدر نرم و لطیف بود که ادم حظ می کرد بهش دست بماله
بازجو - شیطان هم بود ؟
حوا - تو از کجا خبر داری ؟
بازجو - تو قران نوشته
حوا - جدی ؟نوشته بابات پشمالو بود ومن ازش خوشم نمیومد ؟
بازجو همچنان دارد زنگ می زند
حوا - حتماداستان سیب رو هم می دونی ؟
بازجو - خودتون تعریف کنین ؟
حوا - به این میگن پسر خوب
بازجو - شمااز من خیلی جوون ترین چطور میتونین مادر من باشین ؟
حوا- نکنه می خوای اعدامم کنی و به زور به من بقبولونی باکره ام ؟
هان ؟
بازجو -نه خانم جون ان دوران گذشت !
حوا -جدی ؟ کدوم دوران ؟
بازجو -همون دوران که به ما تهمت می زدن که ما دخترها رو
حوا - اخ .. گوشه ی ناخنم پرید .ببین پسر جون سوهان ناخنمواز تو کیفی که ازم گرفتیبده !
بازجو نگران همچنان از زیر میز زنگ میزند
بازجو - واسه چی می خوای ؟
حوا - ناخنم شکسته
بازجو -متاسفانه اجازه ندارم به زندانی الت قتاله بدهم
حوا - چی گفتی الت قتاله چیه مرد حسابی ؟ ناخنم شکسته .بیانگاه کن !
بازجو بوی عطر حوا را زیر بینیش احسا س می کند و قلبش به تپش می افتد
بازجو - حالا اگر سوهان ناخن نباشه چی می شه ؟
حوا شما همیشه این قدر به مسائل زنان اهمیت میدین ؟
روسری حوا از روی سرش سرمی خورد ومیافتد پایین .بازجوی دیگری در را باز می کند که ببیند بازجوی اولی چرا اینقدر زنگ می زند.بازجوی اولی رفته است زیر میز و مثل بیدداردمی لرزد
حوا همچنان که ناخنش را می جود به بازجوی دومی پسر چوان این بابا رو ببر بهداری زندان .انگار از این که مامانشو دیده شوکه شده .
حوا زیر لب اهنگی را زمزمه میکند و بلندمی شود باب کرم برقصد .از مناره ی مسجد زندان صدای اذان اما به گوش می رسد.
حوا - اه ...ذلیل مرده ....خفه شو دیگه ...حوصله امو سر بردی ...این لامصب ها اینجارو هم کردن دانشگاه ...این بازرگان لعنتی
بازجو - نذار بره بیرون
بعد حوا سینه ها را بالا می دهدپاییش را می گیرد بالا انگار از جوی لجنی می پرد واز روی ان دو مردکه روی زمین بهم ور میروند رد می شود در رامی بندد و بیرون می رود



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مردانی که دوست داشته ام ( داستان کوتاه ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites