تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دشمن عزیز

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 16 Nov 2013 00:00




ضمن عرض سلام و ارادت خدمت مدیران محترم

درخواست ایجاد تاپیک داستان در تالار داستانهای ادبی

عنوان : دشمن عزیز

نویسنده : جین وبستر

تعداد صفحات : بیش از ۶ صفحه

کلمات کلیدی: دشمن عزیز / رمان دشمن عزیز / جین وبستر/ اثر جین وبستر

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#2 | Posted: 16 Nov 2013 01:06 | Edited By: andishmand




فصل اول

استون گیت , وورسستر , ماساچوست

۲۷ دسامبر


جودی عزیز :

نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!
طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !
تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟ جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .


دوستدار همیشگی ,

همان بچه ی سر به هوای تمام عیار

که می خواهد همچنان سر به هوا بماند.
سالی مک براید

حاشیه ۱. دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .

حاشیه ۲ . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#3 | Posted: 16 Nov 2013 01:07 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
15 فوریه


جودی جان :

من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخی پیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .
حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .
به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .
امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .
با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))
متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .
راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.

بعدا:

غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !
بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .
امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.

باز هم بعد :


حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .

آماده ی دستورات شما

سالی مک براید

حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .
جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .

شب به خیر

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#4 | Posted: 16 Nov 2013 01:09 | Edited By: andishmand




جودی جان :

دکتر مک ری امروز عصر به اینجا سر زد تا با رئیس جدید نوانخانه بیشتر آشنا شود . لطفا وقتی که برای دیدار بعدی به نیویورک آمد او را به شمام دعوت کن تا خودت با چشمان خودت ببینی شوهرت چه دسته گلی به آب داده است .
آقا جرویس وقتی می خواست به من بقبولاند که مزایای رئیس شدن من مراوده ی روزانه با مرد خوش برخورد , عالم و جذابی چون دکتر مک ری است , اشتباه می کرد .
او بلند قد و لاغر با موهای جوگندمی و چشمانی سرد و خاکستری است . در مدت یک ساعتی که با من بود ( و من خیلی شاد بودم ) حتی سایه ی لبخندی کوچک هم لبانش را روشن نکرد . آیا سایه می تواند روشنی بدهد ؟ احتمالا نمی تواند , اما به هر حال این مرد را چه می شود ؟
نکند جرمی سنگین مرتکب شده و یا کم حرفی اش ناشی از طبیعت اسکاتلندی اوست ؟ او به اندازه ی یک سنگ قبر قابل معاشرت است .
از قضا آقای دکتر , همان قدر از من خوشش می آید که من از او . او فکر می کند من سبک و بی منطق هستم و مرا برای این مقام نالایق می داند . مطمئنم تا الان از طرف او نامه ای به آقا جرویس رسیده که فورا مرا اخراج کند . ما حتی در حین گفتگو نتوانستیم با هم کنار بیاییم .
او به طور گسترده و با لحنی فیلسوفانه از مضرات زندگی پرورشگاهی کودکان بی سرپرست سخن می گفت و من با بی خیالی از آرایش تازه ی مو که بین دخترانمان رواج یافته و زیاد هم قشنگ نیست , تاسف می خوردم .
برای ثابت کردن حرفم سدی کیت یکی از دختران یتیم را که نامه رسان مخصوصم بود , صدا کردم . موهایش چنان به عقب کشیده شده که انگار با آچار فرانسه آن را کشیده اند . پشت سرش هم مثل دو تا دم موشی به هم بافته شده است . احتمالا گوش های بعضی از یتیم ها را باید مالید ولی دکتر (( ری )) اصلا به این مساله اهمیت نمی دهد . او فقط می خواهد شکم آن ها را سیر نگه دارد . ضمنا ... ما سر لباس زیر قرمز رنگ بچه ها هم حرفمان شد . من نمی فهمم چطور یک دختر می تواند با پوشیدن زیر پیرهن فلانل که دو سانت و نیم از لباس کتان آبی رنگش بلند تر است , احساس شخصیت کند ولی آقای دکتر فکر می کند که لباس قرمز شادی بخش و راحت و انرژی زاست . از اکنون حکومت پر جنگ و جدالی برای مدیر بعدی پیش بینی می کنم . البته باید بگویم که آقای دکتر یک مورد خوب هم دارد که باید به آن اقرار کرد . او هم مثل من تازه کار است , پس نمی تواند درباره ی رسم و رسوم نوانخانه به من دستور بدهد .
اصلا فکر نمی کنم که می توانستم با دکتر قبلی کار کنم . چون از یادگاری هایش که روی بچه ها باقی مانده , می شود فهمید که او حتی به اندازه ی یک جراح دامپزشک هم درباره ی نوزادان معلومات ندارد .
درباره ی آداب و رسوم نوانخانه باید بگویم که همه ی کارکنان , مشغول آموزش دادن من هستند . حتی امروز صبح آشپزمان صریحا به من گفت که نوانخانه جان گریر , چهارشنبه ها برای شام حریره ی آرد ذرت دارد .
فکر می کنم شماها دارید با عجله دنبال سرپرست جدید می گردید . تا موقع آمدنش صبر می کنم ولی خواهش می کنم زودتر .

احتراما – با عزمی راسخ
سالی مک براید

از دفتر نوانخانه جان گریر
21 فوریه

گوردون عزیز :

گویا به تو بر خورده است که به حرفت گوش نکردم و هنوز ناراحتی . مگر نمی دانی که آدمی مو قرمز با اصل و تبار ایرلندی که رگی هم از اسکاتلندی ها دارد , نمی تواند به زور مجبور به کاری شود ؟ باید او را با آرامی و نرمش جلو برد ؟ اگر به طرزی وحشتناکی مصر نبودی من به آرامی حرف هایت را می پذیرفتم و در امان می ماندم . ولی حالا صادقانه اعتراف می کنم که در طی پنج روز گذشته از دعوایی که با تو کردم , احساس پشیمانی می کردم . تو درست می گفتی و من در اشتباه بودم . می بینی چطور دارم به اشتباهم اقرار می کنم ؟ ببین , اگر بتوانم از شر این حالت بد , خلاص شوم ; در آینده و همیشه با دل و جان به حرف هایت گوش خواهم سپرد . فکر می کنی هیچ زنی بتواند به این راحتی مثل من جا بزند ؟
زیبایی های رویایی که جودی برای این نوانخانه ترسیم کرده , فقط به درد تخیلات شاعرانه ی خودش می خورد . این محل واقعا وحشتناک است . کلمات نمی توانند دلتنگی , ملالت و بوی بد این محل را برسانند , راهروهای بلند , دیوارهای برهنه , روپوش های آبی , کودکان هم منزل با چهره های بی حال که اصلا شباهتی به بچه ی آدم ندارند . وای , وای از این بوی وحشتناک اینجا که آمیخته ای است از بوی کف راهروهای تمیز شده و اتاق هایی با هوای کثیف و بوی غذایی که برای صد نفر همیشه روی گاز در حال قل زدن است .
نوانخانه , نه تنها باید دگرگون شود , بلکه همه ی بچه ها هم احتیاج به تغییر و تحول دارند و این کار برای دختری سر به هوا و مرفه و تنبل مثل سالی مک براید بس دشوار است . به محض اینکه جودی بتواند سرپرست تازه ای برای اینجا پیدا کند , استعفا می دهم ولی متاسفانه باید بگویم که به این زودی ها امکان پذیر نیست . او به جنوب رفته و مرا در اینجا سرگردان و درمانده رها کرده است . البته چون من قول حتمی داده ام , نمی توانم نوانخانه را به حال خودش رها کنم , ولی در حال حاضر مطمئن باش که دلم برای خانه تنگ شده است .




نامه ای برایم بنویس که شادم کند و همچنین دسته گلی بفرست تا اتاق نشیمن خصوصی ام رنگ و بویی تازه بگیرد . این اتاق مبله از خانو لیپت به من ارث رسیده . دیوار ها را کاغذ دیواری قرمز و قهوه ای پوشانده است ; میز وسط اتاق که زر اندود است و مبل ها با مخمل آبی براق درست شده اند . رنگ زمینه ی قالی سبز است و گل های آن برجسته به نظر می رسند . اگر چندتا غنچه ی صورتی گل سرخ به من هدیه می کردی , رنگ های اتاق تکمیل می شدند .
آن روز عصر خیلی زننده رفتار کردم ولی تو هم تلافی کردی .


دوست پشیمان تو
سالی مک براید


حاشیه : تو نباید به خاطر دکتر اسکاتلندی آن قدر قیافه می گرفتی . این مرد به همان اندازه کله شق است که کلمه ی اسکاتلندی آشکار می کند . من از دیدن قیافه ی او متنفرم و او از من . وای ... خدای مهربان عجب جفت جالبی برای کار کردن با یکدیگر هستیم .



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#5 | Posted: 16 Nov 2013 01:14 | Edited By: andishmand




29 فوریه

گوردون عزیزم :

تلگراف مفصل و گران قیمتت به دستم رسید . می دانم که چقدر پول داری ولی دلیلی ندارد که این طور آنها را حرام کنی . وقتی که از حرف هایت مشخص است که داری از عصبانیت منفجر می شوی و فقط یک تلگراف صد جمله ای می تواند تو را راحت کند , اقلا شب آن را ارسال کن که ارزانتر تمام شود . اگر تو به پولت احتیاجی نداری , بچه های یتیم من احتیاج دارند .
ضمنا آقای محترم یک کمی عقلت را به کار بینداز . مطمئن باش که من نمی توانم آن طور که تو می خواهی این نوانخانه را به حال خود رها کنم . بروم . این کار از نظر جودی و جرویس منصفانه نیست . باید به خاطر این حرف مرا ببخشی . آنها سال های زیادی است که با من دوستند . حتی بیشتر از سالهای دوستی من و تو , و من اصلا قصد ندارم رویشان را زمین بیندازم .
من با روحیه ای خوب و ماجراجویانه به اینجا آمدم , پس باید کار نیمه تمامم را تمام کنم و اگر من آدمی دمدمی مزاج بودم , مطمئنا تو از من خوشت نمی آمد . البته این حرف به این معنی نیست که خودم را تا ابد به ماندن در اینجا محکوم کنم . قصد من این است که در اولین فرصت مناسب استعفا دهم , ولی خب , باید کمی هم از اعتمادی که پندلتون ها به من کردند و این مفقام حساس را به من دادند , سپاسگزار باشم . ولی شما , آقای محترم , نباید تردیدی داشته باشید که من توانایی های قابل توجهی برای مدیریت و عقلی بیشتر از آنچه که به نظر می آید , دارم .
اگر بخواهم با تمام وجودم این کار را انجام دهم , بهترین سرپرستی می شوم که تا به حال یتیمان به خود دیده اند . حتما فکر می کنی حرفم مسخره است , نه ؟ ولی این طور نیست . جودی و جرویس هم به همین دلیل مرا به اینجا فرستاده اند . پس ببین , حالا که آنها این قدر به من اطمینان کرده اند , نمی توانم آن طور که تو می گویی حرفشان را رد کنم . تا زمانی که من اینجا هستم , بیست و چهار ساعته کار می کنم . می خواهم این نوانخانه را در حالی به جانشینم تحویل دهم که همه چیز رو به راه باشد .
ولی تا آن موقع خواهش می کنم مرا دور نینداز و فکر نکن که من آن قدر مشغولم که اصلا دلم تنگ نمی شود . نه این طور نیست . من هر روز صبح که بیدار می شوم , با نوعی حیرت به کاغذ دیواری اتاق خانم لیپت خیره می شوم , مثل اینکه دارم خواب بدی می بینم و اینکه من واقعا اینجا نیستم . اصلا روی چه حسابی به خانه ی قشنگ و شادم و تفریحات خوبی که به حق از آن من بود , پشت کردم و به اینجا آمدم ؟ گاهی اوقات با تو موافقم که می گویی کمی خل هستم .
ممکن است بپرسم که تو چرا این قدر ناز می کنی ؟ تو که به هر حال مرا نمی بینی . وورسستر همان قدر از واشنگتون دور است که نوانخانه ی جان گریر ; و برای اینکه خیالت راحت شود , باید اضافه کنم که دور و بر نوانخانه اشخاص زیادی نیستند که از موی قرمز خوششان بیاید در خالی که در وورسستر زیادند ; پس آقای مشکل پسند , خیالت راحت باشد من برای کینه توزی با تو به اینجا نیامدم . فقط می خواستم کمی ماجراجویی کنم و عزیزم دارم همین کار را هم می کنم .
لطفا فوری نامه بفرست و مرا کمی شاد کن
دوست آس و پاس تو
سالی

از نوانخانه جان گریر
24 فوریه


جودی جان :

به آقا جرویس بگو که من با عجله تصمیم نمی گیرم . من طبیعتی شیرین , روشن و آرام تقریبا مثل همه ی مردم دارم , و به همه علاقه مندم ولی مطمئنم هیچ کس از این دکتر اسکاتلندی خوشش نمی آید . او هرگز لبخند نمی زند . امروز عصر دوباره به من سر زد . دعوتش کردم تا روی یکی زا مبل های آبی براق خانم لیپت لم بدهد ; خودم هم مقابلش نشستم تا کمی با هم گپ بزنیم و از هماهنگی رنگ ها لذت ببریم .
لباسش از پارچه ی وطنی بود به رنگ خردلی که خط های سبز و زرد در آن به کار رفته بود . این رنگ آمیزی متنوع به این دلیل کنار هم قرار گرفته بودند تا به روح غم گرفته ی اسکاتلندی اش شادی ببخشند . جوراب های ارغوانی , کراوات قرمز با سنجاق یاقوتی رنگ , این تابلو نقاشی را کامل می کرد . ظاهرا دکتر نمونه ی شما نمی تواند سطح زیبایی شناسی را در این موسسه بالا ببرد !
در حین ملاقات پانزده دقیقه ای , مرتبا درباره ی تغییراتی که دوست داشت در اینجا انجام بگیرد وراجی می کرد . حقا که احمق است . در خاتمه می توانم بپرسم که یک رئیس چه مسئولیتی دارد ؟ آیا صرفا یک رئیس پوشالی است که دستوراتش را از یک پزشک می گیرد ؟

دوست رنجیده خاطرت
سالی


از نوانخانه گریر

دوشنبه

آقای دکتر مک ری عزیز :
من این نامه را توسط سدی کیت برایتان می فرستم , چون تماس گرفتن با شما از طریق تلفن امکان پذیر نیست . آیا این زنی که خودش را خانم مک گورک می نامد و پابرهنه وسط حرف مخاطب می پرد و گوشی را قطع می کند خدمتکار شماست ؟ اگر او غالبا به تلفن ها جواب می دهد , نمی دانم ایا بیماران بد حال شما حالی برایشان باقی می ماند یا نه ؟ چون شما امروز صبح طبق قرارمان نیامدید نقاش ها آمدند و من مجبور شدم خودم رنگ ذرتی شادی را برای دیوار های آزمایشگاه انتخاب کنم . فکر نمی کنم رنگ ذرتی غیر بهداشتی باشد .
ضمنا اگر امروز عصر چند دقیقه وقت اضافی داشتید , خواهشمندم سوار اتومبیلتان شوید و خودتان را به مطب دکتر برایس در خیابان واتر برسانید و نگاهی به صندلی دندان پزشکی و سایر لوازم مربوطه که نصف قیمت به فروش می رسد , بیندازید . اگر تمام اثاثیع و لوازم کار مطب دندان پزشکی آقای دکتر برایس در گوشه ای از آزمایشگاه شما باشد , او می تواند سریع تر به یکصد و یازده بیمار خود برسد به جای آن که مجبور شویم بچه ها را جدا جدا به خیابان واتر بفرستیم . فکر نمی کنید این عقیده ی خوبی باشد ؟ من نیمه شب به این فکر افتادم ولی چون تا به حال هرگز صندلی دندان پزشکی نخریده ام , از راهنمایی های حرفه ای شما ممنون می شوم .


دوستدار شما

مک براید




بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#6 | Posted: 16 Nov 2013 01:18 | Edited By: andishmand




از نوانخانه ی جان گریر

اول مارس

جودی جان
:
جودی جان خواهش می کنم تلگراف فرستادن را بس کن .
مطمئن باش من متوجه هستم که تو می خواهی تمام وقایع اینجا را مو به مو بدانی , من هم گزارش روزانه را می فرستم ولی جودی جان , باور کن حتی فرصت سر خاراندن را هم ندارم . شب ها آن قدر خسته ام که اگر به خاطر دستور صریح جین نبود , با لباس هایم می خوابیدم .
ان شاءالله بعد ها که کارها روی غلتک بیفتد و من مطمئن شوم که دستیارانم کارهایشان را خوب انجام می دهند , جواب نامه هایت را آن طور که می خواهی , به طور منظم می دهم . درست پنج روز پیش بود که برایت نامه ای فرستادم این طور نیست ؟ در این پنج روز اتفاقات زیادی افتاده است . من ودکتر ری نقشه ای با هم کشیده ایم و داریم اینجا را مثل آش رشته به هم می ریزیم .
روز به روز علاقه ی من به او کمتر می شود ولی موقتا برای کارهایی که در پیش داریم به هم آتش بس داده ایم . این مرد واقعا کاری است . همیشه فکر می کردم که خودم پر انرژی هستم ولی وقتی کارهای اصلاحی در پیش باشد , من هم نفس نفس زنان , سخت با او کار می کنم . او مثل سایر اسکاتلندی ها لجباز , محکم و کله شق است ولی خب نوزادان را خوب درک می کند .
منظورم این است که او جنبه های فیزیکی نوزادان را می داند ولی شخصا همان اندازه به نوزادان علاقه مند است که به تشریح چند قورباغه .
به یاد می آوری که یک شب آقا جرویس در حدود یک ساعت و نیم درباره ی هدف های ایده آل و بشر دوستانه ی دکتر ری حرف زد ؟ ست اقیق cast a rire , این مرد فکر می کند که این نوانخانه آزمایشگاه شخصی اوست و اینکه او می تواند آزمایشهای علمی را بدون هیچ اعتراضی از طرف خانواده ها روی نوزادان انجام دهد . اصلا اگر روزی ببینم دکتر ری دارد برای کشف سرم جدیدش میکروب مخملک را توی غذای نوزادان کشت می دهد , تعجب نمی کنم .
در میان تمام کارمندان دو نفر هستند که من واقعا جذب آن ها شده ام . اولی معلم دبستان ابتدایی و دیگری مسئول تاسیساتی ماست .
نمی دانی بچه ها چطور به طرف دوشیزه ماتیوس می دوند تا نوازششان کند و چطور در مقابل سایر معلم ها به زحمت ادب به خرج می دهند . بچه ها برای درک اخلاق باطنی مردم خیلی تیزند . اگر روزی برسد که آنها با من خیلی مودب باشند , خجالت زده می شوم .
به محض اینکه جا بیفتم و بدانم دقیقا چه احتیاجاتی داریم , می خواهم بعضی ها را مرخص کنم . دوست دارم با دوشیزه اسنیث شروع کنم , ولی تازگی ها کشف کرده ام که او برادرزاده ی یکی متولیان سخاوتمند ماست , پس نمی شود اخراجش کرد . او آدمی مرموز و کم حرف با چشمانی زرد رنگ است. تودماغی حرف می زند و با دهانش نفس می کشد . نمی تواند صریح حرف بزند و بعد سکوت کند . جملات بی ربطی بر زبان می راند که آخر همه حرف هایش به زمزمه تبدیل می شوند و نامفهوم .
هر وقت این زن را می بینم بی اختیار و از صمیم قلب دلم می خواهد شانه هایش را بگیرم و محکم تکان بدهم تا کمی عقل به کله اش فرو رود . اتفاقا دوشیزه اسنیث مسئولیت کامل هفده بچه از سن دو تا پنج سال را در اختیار دارد ولی با آنکه نتوانستم اخراجش کنم بدون اینکه متوجه شود , مسئولیت او را کم کرده ام .
آقای دکتر یک دختر با نمک برایم پیدا کرده که همین دور و برها و در فاصله ی چند کیلومتری اینجا زندگی می کند و هر روز برای اداره کودکستان به اینجا می اید . او دارای چشمانی گرد و قهوه ای ملایم , درست مانند چشم های گاو مادر است و اخلاقی مادرانه دارد ( نوزده ساله است ) و بچه کوچولو ها واقعا دوستش دارند . سرپرست شیرخوارگاه را زنی سرزنده و مسن و راحت برگزیده ام که پنج بچه ی خودش را از آب و گل گذرانده و واقعا در کارش استاد است . این زن را آقای دکترمان پیدا کرد . پس ملاحظه می کنید که او چندان هم بی خاصیت نیست . عملا این زن زیردست خانم اسنیث کار می کند و کم کم دارد کارها را خودش به دست می گیرد . حالا دیگر می توانم شب ها راحت بخوابم بدون ترس از اینکه اطفالم از بی لیاقتی پرستارشان تلف شوند .
جودی جان در اینجا اصلاحاتی را شروع کرده ام . با وجود اینکه به تمام دستورهای بهداشتی پزشکمان از جان و دل تن در می دهم , ولی باز گاهگاهی ناامید می شوم . مساله ای که مغز مرا می فرساید این است که چگونه اندکی عشق و محبت و گرمای آفتاب را به زندگی این کوچولو های بی پناه وارد کنم .
فکر نمی کنم علم دکتر بتواند در این زمینه کاری از پیش ببرد . یکی از احتیاجاتی که ما را سخت تحت فشار قرار داده است منظم کردن پرونده هاست . دفاتر به صورتی نامنظم نوشته شده اند . خانم لیپت دفتر یادداشت سیاه بزرگی داشته که هرچه به دستش می رسیده از قبیل خانواده کودکان , اخلاق و سلامتی شان در آن یادداشت می کرده ولی هفته ها می گذشته و او زحمت وارد کردن مطالب تازه را به خود نمی داده ; اگر خانواده ای که می خواهد سرپرستی کودکی را به عهده بگیرد , از اصل و نسب او از ما سوالی کند حتی نمی توانیم بگوییم که کودک از کجا آمده است .
- بچه جان از کجا پیدایت شد ؟
- آسمان دهان باز کرد و از آن بالا پایین افتادم .
این است آنچه از گذشته بچه ها می دانیم .
ما به یک نفر احتیاج داریم که به گوشه و کنار دهکده سرک بکشد و تمام آمار اجدادی کودکان ما را بیابد . کار آسانی خواهد بود چون تمام کودکان , اینجا و آنجا اقوامی دارند . فکر می کنی جانت ور به درد این کار بخورد ؟ یادت می آید چقدر در درس اقتصاد تیز بود ؟ خوراک او جدول ها و نقشه ها و فهرست ها بود . ضمنا باید بگویم که در این ماه یک سری آزمایش های پزشکی روی بچه ها انجام دادیم . نتیجه آزمایشها که حقیقتی است تکان دهنده , این بود که از میان بیست و پنج کودک بی پناه شیطان , فقط وضع پنج نفرشان رضایت بخش است و تازه ... این پنج نفر مدت زیادی نیست که به اینجا آمده اند .
جودی جان , آن اتاق پذیرش سبز بدقواره طبقه اول یادت هست ؟ تا جایی که توانستم سبزیهایش را زدودم و آنجا را به عنوان یک آزمایشگاه برای دکتر جان آماده کردم . یک ترازو , مقداری دارو و با برخوردی حرفه ای تر از همه یک صندلی دندان پزشکی و یک دستگاه تراش دندان در آن اتاق قرار دادم . (این ها را به قیمت دست دوم از دکتر براین که در دهکده ساکن است و برای دلخوشی بیمارانش این وسایل را با رنگ لعابی سفید روکش کرده است , خریدم )
بچه ها به دستگاه تراش دندان به چشم یک ماشن دوزخی , و به من که آن را نصب کرده ام به چشم یک هیولای دوزخی می نگرند . ولی هرگاه که یک قربانی با دندانی پر شده از درمانگاه بیرون بیاید می تواند تا یک هفته , هر روز به دفترم بیاید و دوتا شکلات بگیرد . هرچند که بچه های اینجا خیلی شجاع نیستند ولی تا جایی که ما فهمیده ایم خوب می جنگند . توماس کهوی جوان بعد از دوبار لگد زدن به میز ابزار تقریبا شست دکتر را گاز گرفت . مثل اینکه دندان پزشک معالج نوانخانه علاوه بر مهارت در شغلش باید قدرت جسمانی مناسب هم داشته باشد .
من گزارشم را قطع کردم و همراه یک خانم نیکوکار که به بازدید آمده بود , برای نشان دادن موسسه رفتم . او صدتا سوال بی معنی از من کرد و یک ساعت وقتم را گرفت و آخر سر بعد از خشک کردن یک قطره اشک چشمش , یک دلار به یتیم های کوچولو و بی پناه من صدقه داد !




تا الان که این یتیم های بی پناه کوچک به اصلاحات اینجا خیلی خوش بین نیستند . مثل اینکه آنها به جریان ناگهانی هوای تازه ای که به سر و صورتشان می خورد و یا سیل آب توجهی نشان نمی دهند . من هفته ای دو بار آنها را به حمام می برم و به محض اینکه وانها و شیرهای آب بیشتری برسد , حمام کردنشان به هفت بار در هفته می رسد , ولی خب لااقل یک اصلاح مورد پسند انجام داده ام . می دانی چیست ؟ هزینه ی روزانه ی ما زیاد شده به طوری که آشپزمان از آن به عنوان دردسر سازی و سایر کارمندان به عنوان خرج تراشی بیهوده , با تاسف یاد می کنند . سال های سال است که اقتصاد موسسه به صورت ا-ق-ت-ص-ا-د با حروف بزرگ هجی شده و این روش سرلوحه کارهای اینجا بوده و به صورت یک اصل درآمده است . من هر روز بیست و یک بار به کارمندان ترسویم تذکر می دهم که با وجود رئیس سخاوتمندمان , بودجه ی اهدایی ما دقیقا دو برابر شده و من به علاوه بودجه قابل ملاحظه ای که خانم پندلتون برای خرج کردن در اختیارم گذاشته اند , خودم هم پول زیادی برای هزینه ها , مثلا خریدن بستنی برای بچه ها , کنار گذاشته ام . البته آنها نمی توانند به خود بقبولانند که برای تغذیه بچه ها , این کار یک ولخرجی شرورانه نیست !
من و آقای دکتر فهرست غذاهای بچه ها را با دقت خوانده ایم و من مبهوتم که این برنامه غذایی از مغز چه کسی تراوش کرده است . برای مثال یکی از برنامه های غذایی را که خیلی هم تکرار می شده می نویسم :
سیب زمینی آب پز
کته
لرزانک
تعجب نمی کنم که این صد و یازده کوچولو با خوردن این غذاها چرا کمی بیشتر از صد و یازده گلوله نشاسته ای هستند !
با دیدن این موسسه آدم دلش می خواهد در شعر رابرت براونینگ دست ببرد .
(( بهشت ممکن است وجود داشته باشد , بودن جهنم حتمی است ))
ولی جان گریر صد در صد وجود دارد !

س.مک براید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#7 | Posted: 16 Nov 2013 01:23 | Edited By: andishmand




فصل دوم

از نوانخانه جان گریر
شنبه
جودی جان :

دیروز جنگ دیگری سر مسئله ای ناچیز بین من و دکتر ری اتفاق افتاد ( حق هم با من بود ) و من از آن به بعد برای دکترمان اسمی مستعار پیدا کردم .
(( صبح به خیر دشمن )) این اولین جمله ای بود که امروز صبح به او گفتم و او جدا آزرده خاطر شد . می گوید که دلش نمی خواهد . به نام دشمن شناخته شود و تا زمانی که من سیاست های کاری ام را در قالب خواسته هایش انجام دهم , مخالفتی از خود نشان نمی دهد و کارهایش خصمانه نیست .
ما حالا دوتا بچه جدید داریم ایزادور گوچ نایدر و ماکس بوگ که توسط انجمن خیریه بانوان غسل تعمید , به ما سپرده شده اند . واقعا نمی دانم بچه ها این مذهب را از چه کسی به ارث برده اند . اول نمی خواستم سرپرستی آنها را قبول کنم ولی بعدا که خواهران بیچاره خیلی اصرار کردند , قبول کردم. آنها ضمنا با سخاوت هر چه تمام تر هفته ای چهار دلار و پنجاه سنت برای ار بچه می پردازند !
تعداد بچه ها به رقم 113 می رسد و اینجا خیلی شلوغ شده . چند تایی هم نوزاد داریم که می خواهم آنها را به خانواده ها بدهم . لطفا چند خانواده مطمئن و مهربان برای آنها پیدا کنید .
واقعا باعث خجالت است که آدم نتواند به خاطر آورد که خانواده اش چند نفرند , ولی خانواده من مثل بازار اوراق بهادار هر روز با روز دیگر فرق می کند . ولی من دلم می خواهد همیشه یک جور باشد . وقتی زنی بیشتر از صد بچه دارد , نمی تواند آن محبت و علاقه را به تک تک آنها بدهد .
دو روز است که این نامه روی میزم خاک می خورد و من حتی فرصت چسباندن تمبر را هم روی آن نکرده ام ولی حالا فکر می کنم که عصر وقت آزاد دارم , به همین دلیل می خواهم قبل از اینکه مسافرت لذت بخش به فلوریدا آغاز شود , یکی دو صفحه به آن اضافه کنم .
حالا دیگر کم کم بچه ها را از هم تشخیص می دهم و آنها را می شناسم . قبلا این کار غیر ممکن به نظر می رسید چون با آن روپوش های زشت غیر قابل وصف آبی , انگار همگی از روی یک الگو بریده شده بودند . خواهش می کنم برایم ننویس که فورا روپوش بچه ها باید عوض شود , می دانم که دوست داری این کار را بکنی . قبلا پنج بار به من گفته ای . من تا یک ماه دیگر می توانم مسئله را بررسی کنم , ولی الان باید بگویم که برای من درون بچه ها مهم تر از بیرونشان است .
به طور کلی یتیم ها در جمع جلب توجه مرا نمی کنند . درین باره شکی نکن . کم کم ترسم برداشته که نکند این غریزه مادری که این همه از آن صحبت می شود , در من وجود نداشته باشد . اصولا , بچه ها موجوداتی کوچک و کثیف هستند که همیشه آب دماغشان آویزان است و باید آ« را پاک کرد . هر از گاهی بچه شیطان کوچولویی می بینم که نظرم را جلب می کند ولی در بیشتر مواقع آنها ترکیبی از صورتی و سفید و لباس شطرنجی آبی هستند . در اینجا فقط یک استثنا وجود دارد و آن هم سدی کیت است که روز اول از جمع خارج شد و به نظر می رسد که همیشه همین طور بماند . این دخترک , نامه رسان مخصوص من است که سرگرمی و تفریح روزانه مرا فراهم می کند . در این هشت سال اخیر هیچ شیطنتی انجام نگرفته مگر اینکه از فکر غیر عادی او تراوش کرده باشد. این موجود جوان سرگذشتی بسیار جالب و شنیدنی دارد . البته به نظر من تمام بچه های یتیم سرگذشتشان کم و بیش یکسان است .
یازده سال پیش او را روی آخرین پله ی یک خانه در خیابان سی و نهم پیدا کردند , در حالی که توی یک جعبه مقوایی که علامت (( التمن و شرکاء )) روی آن چاپ شده بود خوابیده بود و روی در جعبه نوشته بود : (( سدی کیت کیلکوین پنج هفته ای . با او مهربان باشید . ))
پاسبانی او را پیدا کرد و به بله وو برد ; جایی که تمام بچه های سر راهی را به آنجا می بردند و به ترتیب ورودشان و با بی طرفی هر چه تمام تر مذهبی مثل کاتولیک و پروتستان به او می دادند .
بچه سر راهی ما سدی کیت بر خلاف اسم و چشمان آبی ایرلندی اش , پروتستان شد و رگ ایرلندی اش روز به روز گل کرد , اما با وفاداری به مذهبش هر روز سر کوچکترین ناهمواری زندگی با صدای بلند اعتراض کرد.
دو گیس بافته شده سیاهش , در دو جهت مختلف به صورت افقی قرار دارند , و در صورت کوچک میمونی اش شیطنت موج می زند . مثل یک سگ کوچک پر جنب و جوش است و باید هر لحظه او را سرگرم کنیم . پرونده اش پر از شیطنت هایی است که از او سر می زند . آخرین موردش این است : (( برای دستپاچه کردن مگی گیر که در نتیجه دستگیره در را به دهانش فرو برده , تنبیه شده و بعد از ظهر را در رختخواب سر کرده و برای شام فقط بیسکویت خورده ,
به نظر می رسد مگی گیر با دهانی که قدرت انبساطی زیادی داشته دستگیره در را به دهان برده و دیگر نتوانسته آن را بیرون بیاورد . بلاخره دکتر را آوردند و از او کمک خواستند. دکتر با روشی عاقلانه و با کمک پاشنه کشی که رویش کره مالیده بود آن را بیرون آورد و بعد از آن به مگی گیر لقب (( دهن گشاد )) را داد .

ببین چطور افکارم مضطربانه , در تمام زوایای زندگی سدی کیت جا خوش کرده اند . هزاران مسئله هست که باید با مدیر عامل در میان بگذارم . اصلا منصفانه نبود که مرا با گرفتاری های این نوانخانه رها کنید و برای تفریح به جنوب بروید . اگر همه چیز را خراب کنم سزاوار آن هستید . شما دوتا که با ماشین خصوصی تان می چرخید و در زیر نور ماه نخلستان های جنوب پرسه می زنید , به یاد من هم باشید که زیر باران مارس باید مواظب 113 بچه که در حقیقت به شما تعلق دارند باشم . قدر مرا بدانید .

ارادتمند شما ( تا مدتی محدود )
س.مک براید


از نوانخانه گریر
دوشنبه
آقای دکتر مک ری عزیز :


من این نامه را توسط سدی کیت برایتان می فرستم , چون تماس گرفتن با شما از طریق تلفن امکان پذیر نیست . آیا این زنی که خودش را خانم مک گورک می نامد و پابرهنه وسط حرف مخاطب می پرد و گوشی را قطع می کند خدمتکار شماست ؟ اگر او غالبا به تلفن ها جواب می دهد , نمی دانم ایا بیماران بد حال شما حالی برایشان باقی می ماند یا نه ؟ چون شما امروز صبح طبق قرارمان نیامدید نقاش ها آمدند و من مجبور شدم خودم رنگ ذرتی شادی را برای دیوار های آزمایشگاه انتخاب کنم . فکر نمی کنم رنگ ذرتی غیر بهداشتی باشد .
ضمنا اگر امروز عصر چند دقیقه وقت اضافی داشتید , خواهشمندم سوار اتومبیلتان شوید و خودتان را به مطب دکتر برایس در خیابان واتر برسانید و نگاهی به صندلی دندان پزشکی و سایر لوازم مربوطه که نصف قیمت به فروش می رسد , بیندازید . اگر تمام اثاثیع و لوازم کار مطب دندان پزشکی آقای دکتر برایس در گوشه ای از آزمایشگاه شما باشد , او می تواند سریع تر به یکصد و یازده بیمار خود برسد به جای آن که مجبور شویم بچه ها را جدا جدا به خیابان واتر بفرستیم . فکر نمی کنید این عقیده ی خوبی باشد ؟ من نیمه شب به این فکر افتادم ولی چون تا به حال هرگز صندلی دندان پزشکی نخریده ام , از راهنمایی های حرفه ای شما ممنون می شوم .

دوستدار شما

مک براید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#8 | Posted: 16 Nov 2013 01:26 | Edited By: andishmand





از دفتر رییس نوانخانه جان گریر

دشمن عزیز:


همراه این نامه ( به بهانه دیگری ) سامی اسپیر را که امروز صبح موقع معاینه شما غیبش زد و بعد از اینکه رفتید توسط خانم استیث ظاهر شد , می فرستم لطفا انگشت شستش را معاینه کنید . من هرگز کانون چرکی ندیده ام ولی فکر می کنم چرک کرده .
با تقدیم احترام
سالی مک براید


از دفتر ریاست نوانخانه جان گریر:
ششم مارس
جودی جان:

نمی دانم بلاخره این کوچولو ها به من علاقه مند می شوند یا نه؟ ولی مطمئنم عاشق سگم هستند.هرگز موجودی با این محبوبیت از درهای این نوانخانه وارد نشده است . هر روز عصر سه پسر که رفتارشان خوب بوده , اجازه دارند پشمهایش را شانه بزنند و سه پسر خوب دیگر هم با غذا و نوشیدنی از او پذیرایی می کنند.
صبح هر شنبه که نقطه اوج ماجرا است , سه پسر بسیار خوب و با ادب او را به حمام می برند و با آب گرم و صابون ضد کک می شویند . امتیاز خدمت به سنگاپور تنها محرکی است که می توانم به وسیله ی آن در اینجا نظم و ترتیب برقرار کنم .
واقعا غیر طبیعی و تاسف آور نیست که این جوانها در حومه شهر زندگی کنند و حیوان دست آموزی نداشته باشند ؟ مخصوصا وقتی که آنها ( منظورم بچه هاست ) به چیزی برای عشق ورزیدن و محبت نیازمندند.من هر طوری شده برایشان حیوانات اهلی جور می کنم , حتی اگر مجبور شوم تمام بودجه ی اینجا را صرف خریدن آنها کنم .
ببینم , نمی توانی چندتا بچه سوسمار و یک پلیکان با خودت بیاوری؟ از هر موجود زنده ای در اینجا استقبال می شود .
باید بگویم که این اولین ملاقات من با هیئت امنا است . واقعا از آقا جرویس به خاطر ترتیب دادن جلسه ساده ی شغلی در نیویورک ممنونم , چون ما هنوز برای دیدار هیئت امنا از اینجا آمادگی نداریم ولی امیدواریم که تا اولین چهارشنبه ی ماه آوریل چیزی برای نمایش داشته باشیم . اگر تمام عقاید دکتر و چندتایی هم از من شکل بگیرند و عملی شوند , وقتی ما متولیان را برای بازدید می بریم , چشمهایشان گرد خواهد شد .
من یک فهرست غذایی برای هفته آینده تدارک دیده ام که می خواهم آن را در آشپزخانه و در معرض دید آشپز آزرده خاطرمان , نصب کنم . تنوع لغتی ست که تا به حال در موسسه ی (( ن.ج.گ)) درست هجی نشده است . هرگز حتی در خواب هم نمی توانی ببینی که ما چه غذاهای دلپذیری خواهیم داشت : نان برشته , نان ذرت , کلوچه , ذرت جوشیده در شیر , فرنی برنج با کشمش زیاد , سوپ غلیظ سبزیجات , ماکارونی به روش ایتالیایی , کیک پولنتا با شیره قند ,پای سیب , نان زنجبیلی و خدای من یک عالمه غذاهای دیگر . اگر دختران بزرگ ما بتوانند در پختن چنین غذاهایی کمک کنند در آینده قادر خواهند بود برای همیشه شوهرانشان را راضی نگاه دارند .
وای عزیزم دارم این چرت و پرت ها را می نویسم در حالی که هنوز خبرهای مهم را برایت ننوشته ام.ما حالا کارمند چدیدی داریم نه یک کارمند بلکه یک تکه جواهر.
آیا بتسی کیندرد را در سال 1910 به خاطر می آوری؟او سردسته ی گروه سرود و رئیس تئاتر بود . او را خوب به خاطر می آورم که خیلی شیک پوش بود.
خب,با اجازه تان باید بگویم که او در دوازده مایلی ما زندگی می کند . بر حسب تصادف او داشت با اتوموبیلش از توی دهکده عبور می کرد که به او برخوردم و یا بهتر است بگویم نزدیک بود او به من بخورد . با وجود اینکه هرگز در عمرم با او حرف نزده بودم , ولی مثل دوستان قدیمی با هم سلام علیک کردیم . واقعا چه خوب است که انسان گاهی رنگ مویی متمایز داشته باشد . او فوری مرا شناخت . من روی سپر ماشین پریدم و به او گفتم : (( بتسی کیندرد , سال 1910 تو باید به نوانخانه من بیایی تا با هم آنجا را سر و سامان بدهیم . ))
او از حرفم آن قدر متحیر شد که آمد . قرار است چهار یا پنج روز در هفته به عنوان منشی موقت در اینجا کار کند . باید ترتیبی اتخاذ کنم تا به طور دائم در اینجا بماند . او فعال ترین انسانی است که تا به حال دیده ام. امیدوارم طوری با کودکان انس بگیرد که دیگر نتواند آنها را ترک کند . فکر می کنم اگر دستمزد قابل ملاحظه ای به او بدهم , جا خوش کند . او دلش می خواهد مستقل باشد . همه ما در این دوران وانفسا استقلال را دوست داریم.
با شوق بی پایانی که برای ثبت آماری مردم دارم , بدم نمی آید که حال و روز دکترمان را هم جدول بندی کنم . اگر آقا جرویس در مورد او شایعه ای شنیده خواهش می کنم برایم بنویس . هرچه بدتر بهتر ! دیروز آمده بود تا کانون چرکی شست سامی اسپیر را نشتر بزند . بعد به اتاق نشیمن آبی براقم آمد و نشست تا دستوراتی برای باندپیچی سامی بدهد . وظایف رئیس چقدر متنوع است .درست ساعت صرف چای بود , بنابراین مودبانه دعوتش کردم و او هم پذیرفت . البته نه به خاطر مصاحبت با من , البته که نه , فقط چون در همان لحظه جین با بشقابی پر از کلوچه برشته ظاهر شد .
آقای دکتر گرسنه بود ; دست کم تا جایی که من فهمیدم . و هنوز به وقت شام خیلی مانده بود . در وسط خوردن کلوچه ها ( که تمام بشقاب را هم خالی کرد ) وقت را برای بازجویی من مناسب یافت , تا ببیند که من برای این مقام مناسب هستم یا نه. آیا در کالج زیست شناسی خوانده ام ؟ در درس شیمی چقدر پیشرفت داشته ام؟چه اندازه جامعه شناسی می دانم ؟ آیا من آن نوانخانه نمونه را در هستینگز دیده ام ؟ با مهربانی و روی باز به همه سوالاتش جواب دادم . بعد به خودم اجازه دادم که یکی دوتا سوال از او بکنم ; می خواستم بدانم چه نوع تربیتی در کار بوده تا چنین نمونه ای از منطق , دقت , وقار که هم اکنون در مقابلم نشسته , به وجود آمده؟ با کنجکاوی های مصرانه ام , چند حقیقت جزئی ولی کاملا محرمانه را از او بیرون کشیدم . از ساکت بودنش این حس به آدم دست می دهد که نکند در خانواده اش مساله ی حادی وجود داشته باشد .
پدر مک ری در سکاتلند چشم به جهان گشود و برای تصدی مقامی در دانشگاه هاپکینز به آمریکا رفت .رابین پسر برای تحصیلات با کشتی عازم اولدریکی شد.مادربزرگش یک لاچلان از تیره استرات لاچان بود (مطمئنم که زن محترمی بود) رابین مک ری تعطیلاتش را در بلندیها در پی شکار آهو می گذرانیده است .
فقط همین قدر اطلاعات توانستم جمع کنم . همین قدر و نه بیشتر . به من بگو , التماس می کنم,خواهش می کنم چندتایی شایعه درباره ی این آقای دکتر به من بگو . هر چه مفتضح تر , بهتر !
ولی اگر او آدم متشخصی است ,چرا خودش را در چنین محل گمنامی حبس کرده؟ به نظر نمی رسد که یک دانشمند فعال بخواهد در یک دستش بیمارستانی و در دست دیگرش مرده شور خانه ای داشته باشد . تو مطمئنی که او جنایتی مرتکب نشده و حالا از دست قانون فرار نمی کند ؟
انگار من کلی کاغذ سیاه کردم بدون آنکه مطلب مفیدی برایت نوشته باشم Vive la bagatelle ویول باگانی
ارادتمند تو مثل همیشه
سالی
حاشیه : اقلا درباره یک چیز خیالم راحت است . دکتر مک ری لباسهایش را خودش انتخاب نمی کند.او این مسائل مبتذل و کم اهمیت را به خدمتکارش خانم مگی مک گورگ می سپارد.
دوباره و قطعا خداحافظ


از نوانخانه جان گریر
چهارشنبه
گوردون عزیز:

گل سرخ های قشنگ و نامه ات تمام صبح مرا روشن کرد . از چهاردهم فوریه که وورستر را ترک کرده ام تا کنون این اولین باری است که مزه شادی را چشیده ام.
کلمات نمی توانند احساس کسالت و بیچارگی را که از زندگی روزمره در نوانخانه به انسان دست می دهد ,بیان کنند. تنها دلخوشی و نقطه روشنایی که در همه این ماجرا وجود دارد این است که بتسی کیندرد هفته ای چهار روز را با ما می گذراند . بتسی و من در گذشته همکلاسی بوده ایم و گاهی اوقات مسائلی را به یاد می آوریم تا کمی به آنها بخندیم.
دیروز که در اتاق نشیمن ترسناکم داشتیم چای می خوردیم ,یکهو به سرمان زد تا علیه این همه زشتی بی مورد شورش کنیم .شش بچه ی خرابکار و خوش بنیه ی نوانخانه را صدا زدیم و با کمک یک نردبان چرخان و یک سطل آب گرم در ظرف دو ساعت تمام کاغذها را از دیوار کندیم. نمی دانی پاره کردن کاغذ از روی دیوار چه کیفی دارد . همین الان دو نفر کارگر از فروشگاه کاغذ دیواری دارند بهترین کاغذی را که در دهکده وجود دارد روی دیوار اتاقم می چسبانند و یک مبل دوز آلمانی زانو زده و مشغول اندازه گیری مبلهاست ; چون می خواهد با کشیدن پارچه چیت گلدار روی مبلها , مخملهای خوابدار قبلی را زیر آنها پنهان کند .
خواهش می کنم عصبی نشو.این کارها برای این نیست که من می خواهم برای همیشه در این نوانخانه بمانم بلکه فقط می خواهم استقبالی شایسته از جانشینم بکنم .نمی دانم وضع کسالت بار اینجا را چطور به جودی بگویم .چون نمی خواهم مانع خوشحالی و تفریح او در فلوریدا بشوم . اما به محض اینکه به نیویورک برگردد ,استعفانامه رسمی مرا در انتظار خود خواهد دید.
دلم می خواست در جواب نامه هفت صفحه ای تو نامه مفصل تری می نوشتم ولی دوتا از کوچولوهای عزیز من در زیر پنجره اتاقم مشغول دعوا هستند , باید بروم و آنها را از هم جدا کنم.
دوستدار همیشگی ات
س.مک.ب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#9 | Posted: 16 Nov 2013 01:30 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
8 مارس

جودی جان:


من از طرف خودم هدیه کوچکی به نوانخانه جان گریر تقدیم کرده ام که عبارت است از دوباره مبله کردن اتاق نشیمن شخصی مدیر نوانخانه .
از شب اول ورودم به اینجا متوجه شدم که نه من و نه هیچ کس دیگر نمی تواند از مخمل آبی براقی که خانم لیپت به جا گذاشته ، راضی باشد . حالا می فهمی جودی جان ، من می خواهم کاری کنم که جانشینم در اینجا پای بند و ماندگار شود.
بتسی کیندرد در بازسازی قرارگاه وحشت خانم لیپت به من کمک کرد و من و از تلفیقی از رنگهای آبی پر رنگ و طلایی به وجود آوردیم ، ولی حقیقتا و جدا این دوست داشتنی ترین اتاقی است که تا به حال در عمرت دیده ای . تماشای این اتاق برای یتیمان خود یک آموزش هنری است . کاغذ دیواری تازه ، فرشهای گران قیمت که کف اتاق را مفروش کرده اند (فرشهای ایرانی من که خانواده ای غرغرو از وورستر برایم ارسال کرده اند ) پرده های نو سه تا پنجره ام که حالا منظره ای جذاب و وسیع را به نمایش گذاشته اند ، قبلا با ملیله دوزی های ناتینگهام پوشانده شده بود . میزی بزرگ و نو ، چندتا چراغ و تابلو و یک بخاری دیواری واقعی...خانم لیپت بخاری دیواری را بسته بود چون هوا می کشید.
هیچ وقت در عمرم نمی دانستم که یک محیط هنری چه تاثیر شگرف و آرام کننده ای بر روح انسان دارد.دیشب مقابل بخاری دیواری نشستم و انعکاس نور آتش را بر روی آهنهای نو بخاری دیدم و سرشار از رضایت شدم . به تو اطمینان می دهم که این اولین رضایتی است که از لحظه ورود این گربه ، از دروازه های جان گریر به او دست داده است .ولی بازسازی مبلمان اتاق نشیمن ،کمترین کاری بود که در اینجا باید انجام می گرفت . اتاقهای خصوصی کودکان آن قدر به تغییرات اساسی احتیاج دارند که نمی دانم از کدامیک شروع کنم . اتاق بازی تاریک شمالی واقعا بک فاجعه تکان دهنده است . ولی باید بگویم که هیچ چیز تکان دهنده تر از اتاق غذاخوری و یا خوابگاه های عاری از هوای تازه نیست ، همچنین دستشویی های بدون لگن . ببینم ، اگر موسسه خیلی صرفه جویی کند ، نمی شود این ساختمان بوگندوی قدیمی را سوزاند و به جای آن عمارتهایی نو با تجهیزات و هوای کافی علم کرد ؟
هر وقت که به نوانخانه هستینگز فکر می کنم ، وجودم از حسادت لبریز می شود .اگر انسان بتواند در موسسه ای با آن امکانات کار کند، کار کردنش نوعی تفریح است.
به هر حال هر وقت به نیویورک برگشتی و خواستی با کارشناس یا مهندسی درباره بازسازی ساختمان مشورت کنی،خواهش می کنم پیشنهادهای مرا هم در نظر بگیر.در میان خواسته هایم باید به عرض برسانم که بهارخوابی می خواهم به طول دویست متر که دورتادور خوابگاه ها کشیده شود.
می دانی جودی جان ، قضیه از این قرار است:
از معاینات پزشکی که روی بچه ها انجام گرفته به این نتیجه رسیده ایم که نیمی از بچه های ما دچار کم خونی ، کم خونی ، کم خونی ( آه خوب شد یادم آمد،چه کلمه سختی!) هستند . اجداد بیشتر آنها مسلول و تعداد زیادی الکلی هستند . احتیاج اولیه آنها اکسیژن است نه درس؛ و اگر بچه های بیمار به اکسیژن محتاج باشند چرا بچه های سالم نباشند.من خوشم می آید همه بچه ها چه در زمستان و چه در تابستان در هوای آزاد بخوابند . ولی می دانم اگر چنین بمبی را روی سر هیئت امنا منفجر کنم،کل تشکیلات منهدم خواهد شد.راستی حرف از هیئت امنا به میان آمد؛من با هون سایروش وایکوف ، ملاقاتی داشتم،راستش فکر می کنم از او حتی بیشتر از دکتر مک ری یا معلم کودکستان و یا آشپزمان بدم می آید .
می بینی برای تشخیص دشمنان چه حس ششمی دارم؟چهارشنبه گذشته آقای وایکوف [مدیر جدید] برای ملاقات به اینجا آمد . در حالی در راحت ترین مبل دسته دار من فرو رفته بود،روزش را آغاز کرد . از شغل پدرم پرسید و اینکه در کارش موفق است یا نه ؟ من گفتم که پدرم لباس تولید می کند و با وجود اینکه زمان بدی برای تولید این گونه لباس هاست ولی هنوز بازار آنها گرم است و یکنواخت.





از این حرف من راحت شد.به نظر او تولید لباس کار پر منفعت است . از این می ترسید که نکند من از خانواده وزیر،پرفسور یا نویسنده ای باشم که به عقیده سایروس ، این افراد ، بلند پرواز و فاقد عقل سلیم هستند . سایروس ، عقل سلیم را باور دارد.
سوال بعدی این بود که من برای این مقام ،چه نوع دوره ی کارآموزی دیده ام؟جواب این سوال همان طور که خودت می دانی،کمی خجالت آور بود.ولی من تحصیلات کالج و چند سخنرانی در مدرسه مددکاری را عرضه کردم و عضویت کوتاه مدت در بنگاه خیریه ی کالج را ( به او نگفتم که کارم در آنجا تنها رنگ کردن پله ها و سرسرای پشت خانه بوده است) هم به آن افزودم بعد هم چند کار اجتماعی بین کارگران پدرم و چند بازدید دوستانه از نوانخانه زنان الکلی را پیش کشیدم.تمام این مدت او خر خر می کرد.به او گفت که اخیرا مطالعه ای در زمینه توجه به کودکان بی سرپرست داشته ام و خیلی اتفاقی به بازدید از آن هفده موسسه اضافه کردم.
دوباره خرخری کرد و گفت که به نیکوکاری های من درآوردی من،اهمیتی نمی دهد.
درست در این گیر و دار جین با دسته گلی از طرف گل فروش وارد شد.خدا پدر این گوردون هالوک را بیامرزد که هفته ای دو بار برای تنوع زندگی من در اینجا،گل می فرستد.
متولی ما تا گلها را دید شروع به سوالات تازه ای کرد.می خواست بداند که گلها از کجا رسیده است.و موقعی که شنید من این گل سرخها را هدیه گرفته ام و از پول نوانخانه پرداخت نشده،به طور قابل ملاحظه ای سبک شد.بعدا می خواست بداند که این جین دقیقا کیست!من این سوال را پیش بینی کرده بودم و تصمیم گرفتم واقعیت را بگویم.
گفتم: «خدمتکار من است»
غرشی کرد و با چهره ای کاملا برافروخته گفت: «چی چی ات؟»
ـ خدمتکارم.
ـ اینجا چه کار می کند؟
و من با مهربانی گزارش کاملی دادم : «لباسهایم را رفو می کند،کفشهایم را واکس می زند،کشوهای میز توالتم را مرتب می کند و موهایم را می شوید.»
فکر کردم که ممکن است مردک با شنیدن این حرفهای سکته کند ،بنابر این با نرمش اضافه کردم که دستمز او را از درآمد شخصی خودم می پردازم و هفته ای پنج دلار و پنجاه سنت هم برای مخارج اتاق و غذای او به موسسه می دهم و نیز متذکر شدم که با وجود اینکه چاق است ولی زیاد غذا نمی خورد.ضمنا به من گفت که چرا از وجود یکی از بچه ها برای کارهای قانونی استفاده نمی کنم؟من هنوز لحنم مودبانه بود ولی با بی حوصلگی کامل به او توضیح دادم که جین سالهاست مستخدمه من بوده و وجود او لازم است.بلاخره خودش را جمع و جور کرد و به من گفت که شخصا هیچ گونه اشتباهی در کارهای خانم لیپت ندیده و اینکه او یک زن مسیحی با عقلی سلیم بوده است و به تجمل پرستی عقیده نداشته،کارش خوب بوده و آخر جلسه به این ختم شد که من باید در سرپرستی اینجا خانم لیپت را الگوی خود قرار دهم!و حالا جودی جان نظرت درباره این یکی چیست؟
چند دقیقه بعد از رفتن او آقای دکتر داخل شد و من تمام حرفهایی را که بین خودم و سایروس رد و بدل شده بود ،عینا تحویلش دادم.از اول آشنایی من و دکتر ،این نخستین بار بود که سر یک موضوع هم عقیده بودیم.
آقای دکتر غرشی کرد و گفت : « چی؟خانم لیپت؟خدا به این مردک کله پوک کمی عقل بدهد!»
زمانی که این دکتر ما عصبانی می شود واقعا خون اسکاتلندی اش به جوش می آید.
آخرین اسم خودمانی که (التبه پشت سرش) برایش انتخاب کرده ام حنایی است!
الان که دارم نامه می نویسم ، سدی کیت روی زمین نشسته و دارد گره های نخ گلدوزی را باز می کند و خیلی مرتب برای جین که کاملا شیفته این شیطان کوچولو شده ، می بافد.
به سدی کیت می گویم: « دارم برای عمه جودی نامه می نویسم،چه می خواهی به او بگویی؟»
ـ در عمرم چنین اسمی نشنیده ام.
ـ او عمه تمام دختر بچه های خوب این نوانخانه است.
ـ به او بگو بیاید و حتما آب نبات هم برایمان بیاورد.
من هم امیدوارم بیایی.

با کمال عشق و علاقه به رئیس
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#10 | Posted: 16 Nov 2013 01:35 | Edited By: andishmand




به خانم جودی ابوت پندلتون محترم :

خانم عزیز ، چهار نامه ، دو تلگراف و سه فقره چک شما به دست من رسید . دستورات شما به محض این که ، این مدیر خسته و کوفته از کار بتواند ، اجرا خواهد شد . من کار اتاق غذا خوری را به بتسی کیندرد سپردم و مبلغ صد دلار برای بازسازی آن اتاق وحشتناک اختصاص دادم.بتسی هم قبول کرد و پنج تا از یتیمهای زبر و زرنگ را برای کمک در کارهای فنی انتخاب کرد و در را پشت سرش بست.
سه روز پیاپی است که بچه ها روی میز درسشان ، در کلاس ، غذا می خورند . کوچکترین اطلاعی ندارم که بتسی داخل اتاق چه می کند ، ولی هر چه هست از من با سلیقه تر است . پس اصلا در کارش مداخله نمی کنم . چه مزه ای دارد که آدم کاری را به دیگری بسپارد و مطمئن باشد که خوب انجام می شود.
با تمام احترامی که برای سن و سال و تجربه ی کارمندانم دارم ، باید بگویم که آنها به ایده های جدید خیلی عقیده ندارند .نوانخانه ی جان گریر که در سال 1875 توسط موسس شریف و اصیلش تاسیس شده است ، تا به امروز با همان سبک و برنامه ریزی اداره می شود . ضمنا جودی عزیزم ، اول که پیشنهاد تو را برای اختصاص دادن اتاق غذا خوری اختصاصی به خودم شنیدم ، چون خیلی معاشرتی هستم ، اهمیتی به آن ندادم ولی حالا می بینم باعث نجات من شده است.
وقتی که من تا سر حد مرگ خسته هستم ،تنها غذا می خورم ولی ما بین فواصل زنده بودنم یکی از همکارانم را برای صرف غذا دعوت می کنم و در حین محاوره صمیمی سر میز غذا ، کاری ترین ضربه هایم را وارد می کنم . هنگامی که اوضاع را برای کاشتن چندتایی تخم هوای آزاد در روح خانم اسنیت مناسب می بینم ، او را به شام دعوت می کنم و با ظرافت تمام کمی اکسیژن لابه لای لقمه های بیفتک به خوردش می دهم . بیفتک بهترین اسمی است که آشپزمان توانسته برای این پی یس دو قیزانس که شام امشب ماست ، انتخاب کند.
ماه آینده قرار است من مساله تغذیه کارکنان اجرایی را بررسی کنم تا آن موقع به موازات موضوع بیفتک ما ، مسائل خیلی مهم تر از راحتی شخصی ما وجود دارد که باید نگرانشان باشیم.
همین الان اتفاق وحشتناکی بیرون اتاقم رخ داد ؛ مثل این که ملکه ای کوچولو دارد ملکه کوچولوی دیگری را با لگد از بالای پله ها به پایین می فرستد .ولی من به نوشتن ادامه می دهم . اگر قرار باشد اوقاتم با کودکان بی سرپرست بگذرد ، باید تا لحظه ی آخر استعفایم اوقات شادی داشته باشم. راستی کارتهای لئونورا فن تون به دستت رسید یا نه؟ او دارد با یک دکتر مبلغ مذهبی ازدواج می کند و می خواهد برای زندگی به سیام برود . از این مزخرفتر چیزی شنیده ای که لئونورا می خواهد خانم خانه یک مبلغ مذهبی باشد ؟ فکر می کنی می خواهد با دامن رقص از چند تا بت پرست پذیرایی کند ؟
البته از بودن من در این نوانخانه ، و یا تو به عنوان یک زن شوهردار محافظه کار و یا مارتی کین که در پاریس مشغول خوشگذرانی می باشد ، مزخرف تر نیست.
فکر می کنی با لباس سواری به میهمانی های سفارت می رود ؟ یا حدس می زنی که با موهایش چه می کند ؟ مسلم است که به این زودی رشد نکرده اند ؛ پس باید کلاه گیس سرش بگذارد . واقعا شاگردان کلاس ما شگفت انگیز شده اند.
همین حالا نامه رسان آمد.ببخشید ، می خواهم یک نامه چاق و چله را که از واشنگتون رسیده است ، بخوانم ... اصلا جالب نبود . خیلی هم گستاخانه بود . گوردون هنوز بودن من در اینجا و سرپرستی صد و سیزده یتیم را ، شوخی می گیرد ، ولی اگر چند روز می آمد و اینجا را اداره می کرد دیگر مزاحی در کار نبود . به هر حال می خواهد در سفر آینده اش به شمال ، سری به اینجا بزند و شاهد درگیریهای من باشد . چطور است او را چند روزی به جای خودم بگذارم و برای خرید سری به نیویورک بزنم.تمام ملافه های ما تکه پاره شده اند و ما بیشتر از دویست و یازده پتو در اینجا نداریم . سنگاپور تنها سگ محبوب قلب و خانه ام ، سلام و درود فراوان می فرستد . من هم همین طور.

س مک ب

از نوانخانه جان گریر
جمعه
عزیزترین عزیزانم ، جودی جان :


نمی دانی بتسی کیندرد در اتاق غذا خوری با صد دلارت چه کرده ! رنگ اتاق مثل رویا خیره کننده و زدر است .چون اتاق رو به شمال است ، فکر کرد بهتر است روشن باشد و این کار را هم کرد . دیوارها به رنگ زرد نخودی است و در حاشیه ی بالای دیوارها هم چند خرگوش بازیگوش که دارند جست و خیز می کنند ، حک کرده است .
تمام وسایل چوبی به اضافه میز و نیمکت ها رنگی زرد و شاد دارند . به جای رومیزی که ما بودجه خرید آن را نداشتیم ، از نوار های کتانی که رویشان چند خرگو ش در حال جست و خیز نقاشی شده است استفاده کردیم . گلدانهای زرد در حال حاضر با بیدمشک پر شده اند ولی به زودی با گلهای زرد و گاو زبان و آلاله پر خواهند شد و ...
وای خدای من روی بشقاب های نو سفید گل نسرین نقاشی شده – البته ما این طور فکر می کنیم – شاید هم گل رز باشند چون ما در اینجا کارشناس گیاه شناسی نداریم که نظر بدهد . جالبترین مسئله این است که ما دستمال سفره خریده ایم و این اولین بار است که در عمرمان چنین چیزی دیده ایم . به همین جهت بچه ها فکر کردند که دستمال جیبی اند و با شور و شعف شروع کردند به فین کردن در آنها ! به افتخار گشایش اتاق جدید ، ما برای دسر بستنی و کیک داشتیم.



نمی دانی چه کیفی دارد تماشای بچه ها . البته اگر دلمرده و ناراحت نباشند . من برای هر کس که بیشتر سر و صدا ایجاد کند ، جایزه تعیین کرده ام . این جایزه شامل همه غیر از سدی کیت است . او امروز داشت با کارد و چنگالش روی میز طبل می زد و با آن می خواند « به طالار طلائی خوش آمدید !»
آن عبارت را که بالای سر در اتاق غذا خوریمان تذهیب شده بود ، به یاد می آوری ؟ عبارت این بود :«خدا رزاق است » ما آن را پاک کردیم و رویش خرگوش کشیدیم.
آموزش این باور به کودکی طبیعی که خانواده ای مناسب و سقفی بالای سرش دارد خیلی خوب و طبیعی است ولی برای کسی که تنها و آخرین پناهش هنگام ناراحتی ، نیمکت پارک است ، آموزشی مکم تر لازم است.
«خدای مهربان دو دست و یک مغز و دنیایی بزرگ به ما عطا کرده است . اگر از آنها خوب استفاده کنید ، به همه چیز می رسید،در غیر این صورت به چیزی نمی رسید» این شعار مشروط ماست.
در دسته بندی ای که اخیرا بین بچه ها کرده ایم ، از دست یازده بچه خلاص شدم . خدا بیامرزد پدر انجمن ایالتی کمکهای مردم دوستانه را که سه تا از دخترها را گرفت و به خانواده های بسیار خوبی سپرد.قرار است یکی از آنها به فرزندی خانواده پذیرفته شود و این در صورتی است که او را بپذیرند و من مطمئنم که حتما او را قبول خواهند کرد .او بچه نمونه مدرسه ماست ، بسیار مودب و سر به زیر و پر محبت با موهایی قرمز.او دقیقا همان دختر کوچولویی است که هر خانواده ای احتیاج دارد.
هر وقت که خانواده ای می خواهد دختری را از پرورشگاه ما بگیرد ، من با قلبی لرزان می ایستم و انگار دارم در نقشه های سرنوشت دست می برم . کوچکترین حرکتی ممکن است همه چیز را به هم بریزد ؛ کودکی می خندد و خانواده ای با عشق او را می برند ؛ کودکی عطسه می کند و برای همیشه شانسش را از دست می دهد .
سه نفر از بزرگترین پسرهای ما در مزرعه ای مشغول کار شده اند . یکی از آنها به غرب رفته تا در یک چراگاه کار کند و طبق گزارشی که رسیده او می خواهد یک گاوچران و شکارچی خرس شود . هرچند فکر می کنم که او عملا مشغول چوپانی و درو گندم است . او در حالی که چشمان مشتاق بیست و پنج کودک ماجراجو بدرقه اش می کردند ، قهرمانانه از این جا رفت و بچه ها با آه و حسرت به زندگی یکنواخت و بی خطر خود در ن ج گ برگشتند.
پنج بچه ی دیگر ما به نوانخانه های مناسب حال خود فرستاده شدند . یکی از آنها کر است . یکی صرع دارد و سه تای دیگر هم در مرز بی عقلی هستند.هیچ کدام از آنها نمی بایست در اینجا پذیرفته می شدند . نوانخانه ما موسسه ای آموزشی است ؛ ما وقتی برای تلف کردن با بچه های معلول نداریم.
به طور کلی نوانخانه های کودکان بی سرپرست از شکل اصلی خود خارج شده اند . کاری که من در صدد انجام آن هستم ، ایجاد مدرسه ای است با غذا و اتاق برای پرورش نیازهای بدنی و اخلاقی و روحی بچه هایی که خانواده هایشان نتوانسته اند این نیازها را برای آنان تامین کنند.
ما در اینجا اصطلاحا به بچه ها یتیم می گوییم در حالی که بیشتر آنها اصلا یتیم نیستند .آنها خانواده هایی پر دردسر و سمج دارند که نمی خواهند ورقه واگذاری فرزندشان را امضا کنند و به همین دلیل من نمی توانم سرپرستی این بچه ها را به خانواده ای واگذار کنم . ولی وضع بقیه بچه ها که می شود برایشان کاری کرد ، فرق می کند . واقعا بهتر است که آنها در خانه هایی با افراد مهربان و با محبت زندگی کنند تا اینکه در موسسه ای که قرار است من بازسازی کنم.به همین دلیل به محض اینکه بتوانم ، آنها را رد می کنم و دنبال خانه هایی برایشان می گردم.
حتما تو در حین مسافرتت به خانواده هایی مناسب بر می خوری . نمی توانی چندتا از آنها را با قلدری راضی کنی که بچه ها را به فرزندی قبول کنند؟البته در درجه اول پسرها،چون ما در اینجا به طور عجیبی پسر اضافی داریم که هیچ کس آنها را نمی خواهد ! وت ازه درباره عقیده ضد زن بودن در جامعه صحبت می کنیم و این در مقابل ایده های ضد پسر در خانواده هایی که مایلند سرپرستی کودکان بی کس را به عهده بگیرند ، هیچ است.
من می توانم هزاران دختر بی حال زرد و رنگ پریده را آب کنم در حالی که یک پسر خوب سرحال در سن نه تا سیزده سال مثل جنسی بی خریدار توی بازار است .

انگار تمام خانواده ها فکر می کنند که پسرها در خاک غلت می زنند و خاک را به خانه می آورند و مبلمان چوب ماهون را خراش می دهند.
فکر نمی کنی باشگاه آقایان بخواهد برای برکت خانه های اعضایش هم که شده ، چندتا بچه راقبول کند؟نمی شود پسر بچه ها در خانواده ای محترم اسکان داده شوند و اعضای باشگاه ، عصر روزهای شنبه آنها را بیرون ببرند؟آنها می توانند بچه ها را به تماشای بازی فوتبال و سیرک ببرند و بعد که بچه ها به اندازه کافی تفریح کردند ، آنها را بازگردانند.درست مثل برگرداندن کتابی به کتابخانه!این می تواند تمرین با ارزشی برای پسرهای مجرد باشد.مردم همیشه درباره تعلیم و تربیت دختران جوان برای وقتی که مادر شدند ، صحبت می کنند . چرا پسرها برای مسئولیت پدری آماده نشوند؟این کار مهم می تواند به باشگاه اقایان محول شود .خواهشمندم به جرویس بگو برای این منظور با مسئولان باشگاههای مختلفی که می رود صحبت کند ؛ بعد هم من گوردون را در واشنگتن برای این کار آماده می کنم.آنها به قدر کافی در باشگاه های مختلف عضویت دارند و به این ترتیب ما می توانیم چندین پسر را از سر باز کنیم.

مادر همیشه آشفته 113 کودک
س مک ب


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دشمن عزیز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites