تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دشمن عزیز

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 17 Nov 2013 00:24




از نوانخانه جان گریر،9 ژوئن
جودی جان:


واقعا که شما پندلتون ها برای یک دختر جوان که به ملاقاتتان می آید، خانواده چندان مناسبی نیستید. آخر پس از دیدن زندگی زناشویی گرم شما در آن محیط سعادت آمیز و پر از تفاهم، چگونه توقع دارید که من دوباره به این نوانخانه بازگردم و به زندگی ادامه دهم؟
در قطار بازگشت، تمام مدت به جای ور رفتن با دو کتاب داستان، چهار مجله و یک بسته شکلات که شوهرت با درایت هر چه تمام تر سر راهم گذاشته بود، در درونم با یادآوری مردان جوانی که تا به حال مقایسه کرده ام، گذراندم و هیچ کس را به خوبی آقا جرویس نیافتم. البته چرا (کمی بهتر از آقا جرویس) از امروز به بعد او قربانی ای به حساب می آید که هدف قرار گرفته است!
من از فکر واگذاری نوانخانه به کس دیگر پس از هیجان فراوانی که صرفض کرده، متنفرم ولی تا وقتی که نخواهید آن را به پایتخت منتقل کنید راه حلی نمی بینم.
قطار سر وقت نیامد. ما روی نیمکت نشستیم و سیگار دود کردیم. در این حال دو قطار مسافربری و یک قطار باری رد شدند. احتمالا چیزی شکسته بود چون موتور قطارمان می بایست تعمیر شود. دیزل بان مرتبا از ما دلجویی می کرد ولی سودی نداشت.
ساعت 7.30 دقیقه بود که من تک و تنها پیاده شدم. در ایستگاهی معمولی و در تاریکی و زیر باران شدید و بدون چتر ضمنا آن کلاه قیمتی هم روی سرم بود.
هیچ استقبال کننده ای نداشتم. درشکه یا سیله نقلیه دیگری هم وجود خارجی نداشت. البته زمان ورودم به ایستگاه را تلگراف نکرده بودم ولی خوب باز هم احساس می کردم که مسامحه شده است. می دانی چیست؟ من انتظار داشتم که همه یکصد و سیزده یتیم،گل به دست روی سکو به صف ایستاده باشند و برای ورودم دست تکان بدهند و آواز خوش آمد بخوانند.
داشتم با سوزنبان در مورد پیدا کردن یک ماشین برای رفتنم به خانه صحبت می کردم و می گفتم که من مراقب دستگاه تلگرافش خواهم بود که اتومبیلی با نور چراغ بالا که مستقیما توی چشمهایم می زد از جاده سر رسید. داشت مرا زیر می گرفت ولی با فاصله یکی-دو متری از من ایستاد. صدای حنایی را شنیدم که می گفت:
ـ عجب، عجب دوشیزه سالی مک براید، فکر می کنم موقعش رسیده که بیایید و اون کوچولو ها را از چنگ من بیرون بکشید.
طفلکی حنایی سه دفعه به ایستگاه آمده و برگشته بود چون نمی دانست زمان دقیق ورود من چه وقتی است. به هر حال من و کلاه تازه ام، چمدانهایم، کتابها و شکلاتها همگی سوار شدیم و شلپ شلپ کنان از آنجا دور شدیم. داشتم حس می کردم که دوباره به خانه ام برمی گردم و از فکر دوباره ترک کردن آنجا غمگین بودم. می دانی چیست؟ من در ذهنم استعفا داده، چمدانهایم را بسته و آنجا را ترک کرده بودم.
فکر اینکه توباید برای بقیه عمرت در یک محل نباشی، حسی مثل حس ناپایداری به تو دست می دهد. برای همین است؛ برای همین است که ازدواجهای آزمایشی و موقت به هدف نمی رسند، باید حس کنی که آمدنت بازگشت ناپذیر و همیشگی است. تا بتوانی کمربندت را محکم ببندی و تمام فکر و ذکرت پیشرفت در آن راه باشد.
فکر اینکه در چهار روز غیبت من این همه برنامه ممکن است پیش آمده باشد، مبهوت کننده است. حنایی هم نمی توانست اخباری را که می خواستم بشنوم با سرعت به من بگوید ولی در بین حرفها متوجه شدم که سدی کیت دو روز در درمانگاه بستری شده و بنابر تشخیص اقای دکتر علت ناخوشیش خوردن نصف کوزه مربای انگور و خدا می داند چندتا پیراشکی بوده است.در غیبت من او برای ظرف شستن در آبدارخانه دفتر انتخاب شده بود و دیدن آن همه نعمت خدا داده برای رروح با تقوی و شکننده اش زیادی بوده است.
آشپز رنگین پوستمان سالی و مرد رنگین پوست کارآمدمان نوح هم به تیپ هم زدند و جنگی به راه انداختند. آتش این دعوا بر سر یک سطل آب داغ روشن شد که سالی با تمام وسواسی که در کارش به خرج می دهد از پنجره به تو را به خدا می بینی که بیرون ریخته بود.تو را به خدا می بینی که مدیر یک نوانخانه برای اداره آن چه شخصیت عجیب و غریبی باید داشته باشد. او هم باید پرستار بچه و هم رئیس کلانتری باشد.
به هر حال وقتی که ما به خانه رسیدیم، دکتر فقط نصف قضیه را برایم تعریف کرده بودو چون هنوز به علت سه بار آمدن به ایستگاه شام نخورده بود، از او خواهش کردم که با شام جان گریر بسازد. می خواستم بتسی و آقای ویترسپون را هم برای برگزاری یک جلسه هیئت مدیره ای دعوت کنم تا اشتباهات موجود را رفع کنیم. ولی بعد متوجه شدم که «بتسی» برای دیدار از پدربزگ و مادربزرگش به خانه رفته و «پرسی» هم برای بازی بریج به دهکده رفته است.
خیلی هم پیش می آمد که این مرد جوان از اوقات بعداز ظهرش استفاده ای ببرد. واقعا از اینکه فرصتی برای سرگرمی پیدا کرده بود، خوشحال شدم.
آخر سر من و دکتر دو به دو tete a tete ماندیم تا رودر رو شامی را که با عجله درست شده بود بخوریم. ساعت تقریبا هشت بود و معمولا شام ما در شش و سی دقیقه صرف می شود. ولی اشن شام آن قدر سرسری پخته شد که مطمئنم خانم مک گورک هم هرگز چنین شامی جلو اربابش نگذاشته بود. سالی که می خواست مرا تحت تاثیر ارزشهایش قرار دهد نهایت تلاش جنوبی اش را کرد. بعد از شام، در اتاق مطالعه آبی راحتم مقابل بخاری دیواری نشتسیم و قهوه خوردیم. در بیرون باد به شدت می وزید و پنجره ها را به هم می زد.
ما شبی صمیمی و دوست داشتنی را با هم گذراندیم. راستش از بدو آشناییمان پیش نیامده بود که این خصوصیت را در او ببینم. اگر بتوانی او را کاملا درک کنی و بشناسی ، خصوصیتی جذاب در او خواهی یافت. ولی شناخت او وقت و دقت می طلبد. هرگز چنین شخص مرموز و غیر قابل توصیفی ندیده بودم. تمام اوقاتی که با او حرف می زنم، حس می کنم که پشت آن دهان رک گو و چشمان نیمه بسته اش آتش زبانه می کشد. جدا مطمئن هستید که سابقه دار نیست؟
خب او با رفتارش نشان می دهد که مرتکب جنایتی شده اس!
باید اضافه کنم که اگر حنایی بخواهد، می تواند هم صحبت خوبی باشد. او تمام ارزش های ادبی یک اسکاتلندی را دارا است.
«چه عالمی داره اون پیرزنه وقتی کنار آتیش می شینه و به بارون نگاه می کنه که اون بیرون چه غوغایی کرده» هنگامی این حرف را زد که تندبادی شدید و استثنایی باران را به پنجره ها چسباند. راستی که به نظر ایرلندی می آمد نه؟ هرچند که اصلا نمی دانم معنی اش چیست.
راستی این یکی را دریاب:
بین فنجان های قهوه که خالی می کرد (اصولا نسبت به اینکه دکتر است زیاد قهوه می نوشد) گریزهایی به این مسئله می زد که خانواده اش با خانواده ر ل س دوستان صمیمی اند و با هم در رستوران شماره 17 خیابان هریوت شام می خورند.
وقتی شروع به نوشتن این نامه کردم، اصلا قصد نداشتم آن را با افسون هایی که تازگیها آقای دکتر رو کرده، پر کنم. این فقط یک نوع معذرت خواهی همراه با پشیمانی است. او دیشب آن قدر مهربان و اجتمعی بود که من تمام روز را از مسخره کردنش پیش تو و آقا جرویس دچار عذاب وجدان بودم. باور کن از گفتن تمام آن حرف های زشتی که درباره او به شماها گفته ام، منظور بدی نداشتم. اقلا ماهی یک بار هم که شده این مرد شیرین و رام شدنی و جالب است.
همین الان وروجک سری به من زد. طی این ملاقات او، سه بچه قورباغه دو-سه سانتی را که در جیبش بود گم کرد. سدی کیت یکی از آنها را زیر قفسه کتاب پیدا کرد ولی دو تای دیگر گم و گور شدند. خدا جونم می ترسم آنها در رختخواب من جا خوش کرده باشند. متاسفم از این که مار و قورباغه و موشها و کرمها قابل حمل و بازی هستند. هرگز نمی شود فهمید که در جیب یک پسربچه محترم امروزی چه خبر است.

در کاسا پندلتون خیلی خوش گذشت. لطفا برای پس دادن بازدید عجله کنید.

دوستدارت مثل همیشه
سالی

حاشیه: من یک جفت دمپایی آبی کمرنگ زیر تخت اتاق خواب جا گذاشته ام. ممکن است خواهش کنم به مری بگویید آنها را بسته بندی کرده و برایم بفرستد؟
لطفا وقتی که دارد نشانی مرا روی پاکت می نویسد دستش را بگیرید؛ آخر او اسم مرا روی کارتهای سر میز مک برد می نوشت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#32 | Posted: 17 Nov 2013 00:27




فصل ششم

سه شنبه
دشمن عزیز:


همان طور که قبلا هم به شما گفته ام من در اداره کاریابی نیویورک تقاضانامه ای پر کرده ام و درخواست یک پرستار متخصص برای بچه ها کرده ام که به شرح زیر می باشد:
«آگهی استخدام-دختر خانم پرستاری با زانوهای بزرگ که بتواند در آن واحد هفده بچه را بخواباند مورد نیاز است!»
او امروز عصر آمد، خدا جونم.
اگر بچه ای با سنجاق به دامنش وصل نشود مطمئنا از روی زانوهایش سقوط می کند.
خواهش می کنم مجله را به سدی کیت بدهید. امشب آن را می خوانم و فردا بر می گردانم. هرگز شاگردی مطیعتر و سر به راه تر دیده اید از : سالی مک براید؟

پنجشنبه
جودی جانم


سه شنبه گذشته را شدیدا صرف اجرای آن بدعتهایی کرده ام که در نیویورک قرارشان را گذاشته بودیم. حرف تو قانون است. کوزه ای دهان گشاد و پر از کلوچه برای بچه ها نصب شده.
ضمنا هشتاد جعبه برای اسباب بازی های بچه ها سفارش داده شده. واقعا که ایده جالبی است. اگر هر کدام از بچه ها، جعبه ای مخصوص به خود داشته باشد، می تواند گنجینه اش را هم داخل آن بگذارد. مالکیت یک شیئ خصوصی می تواند در بچه ها احساس مسئولیت پذیری را تقویت کند.
خودم باید از اول فکر خرید جعبه ها را می کردم ولی منی دانم چرا به سرم نیفتاد. طفلکی جودی! تو آرزوهای قلبی کوچک آنها را خوب می شناسی . آن قدر می شناسی که من با تمام علاقه و دلسوزی که نسبت به آنها دارم، هرگز قادر نیستم بدانم.
ما نهایت تلاشمان را می کنیم تا با حداقل قوانین دست و پا گیر اینجا را اداره کنیم ولی خب درباره آن جعبه های اسباب بازی نکته ای هست که من جدا روی آن پافشاری می کنم. بچه ها نباید توی جعبه هایشان موش، قورباغه، و کرم خاکی نگهدارند.
نمی دانی از افزایش حقوق بتسی چقدر خوشحالم بیشتر از این جهت که او در اینجا دائمی خواهد ماند. ولی هون سای به این مساله بها نمی دهد. او تحقیقات مفصلی انجام داده و به این نتیجه رسیده است که خانواده بتسی قادرند حتی بدون اینکه دستمزدی بگیرند از او حمایت کنند.
من به او گفتم: « آیا شما خودتان بدون هیچ دستمزدی مشاوره حقوقی می کنید؟ پس چرا انتظار دارید که بتسی به طور رایگان به ما سرویس بدهد؟»
ـ آخر این یک کار خیریه است.
ـ اگر تعهد کاری را برای منفعت خودتان قبول کنید، حقوق می گیرید ولی اگر در جهت منافع مردم باشد، نباید دستمزد گرفت؟
و او در جواب گفت:« مزخرف است. او یک زن است و خانواده اش می توانند از او حمایت مالی کنند.»
این حرف مقدمه جنگ و دعوایی بود بین من و هون سای که من صلاح نمی دانستم، در گیر شویم. بعد حرف را عوض کردم و به او گفتم:
«فکر می کنید بهتر است د رزمین سراشیبی که به دروازه ختم می شود، چمن بکاریم یا علف؟»
او دوست دارد مردم نظرش را بپرسند؛ بنابر این تا جایی که امکان داشته باشد من در مورد جزئیات غیر ضروری با او مشورت می کنم. می بینی جودی جان من دارم اندرز حنایی را به کار می بندم که گفت: «متولیان مانند سیم ویولون هستند. آنها نباید خیلی محکم کوک بشن. دلشونو به دست بیار و کار خودتو بکن.»
وای پناه بر خدا. تو را به خدا ببین این نوانخانه چه کلکهایی یاد آدم می دهد. من باید زن یک سیاستمدار بشوم!

پنجشنبه شب:
حتما اگر بشنوی که «وروجک» را به دو پیردختر که مدتها آرزوی داشتن بچه را می کشیدند سپرده ام، خوشحال می شوی.بلاخره آنها هفته ی پیش سر و کله اشان پیدا شد و به من گفتند که حاضرند برای مدت یک ماه مسئولیت بچه ای را قبول کنند تا اصولا ببینند مزه اش چیست. البته آنها دختر عروسکی ای میخواستند که لباس سفید و صورتی تنش باشد و از میان گلهای زنگوله ای بیرون آمده باشد.من جواب دادم که هر کسی می تواند یک چنین دختری را عروس جامعه جلوه دهد، ولی مهم این است که پسری از یک مطرب ایتالیایی دوره گرد و مادر رختشوی ایرلندی را تربیت کند. به این ترتیب من وروجک را معرفی کردم. اصالت ناپلی و طرز حرف زدن هنرمندانه اش می تواند از او یک پسر ایده آل بسازد. فقط باید او را در محیط سالمی بار بیاید تا بشود در آن تمام علف های هرز روح او را کند.
من این مسئله را به صورت تفریحی برای آنها مطرح کردم طوری که حاضر شدند وروجک را برای یک ماه با خود ببرند تا تمام نیروهای جمع شده سالهای متمادی خودشان را صرف بازسازی شخصیتش کنند؛ طوری که او آمادگی زندگی کردن در بین خانواده ای به طور قانونی داشته باشد/ آنها هر دو آدمهای شوخ طبع و متعهدی هستند، در غیر این صورت وروجک را به آنها نمی سپردم. بر این باورم که این کار می تواند راهی مناسب برای مطیع کردن این جوان آتش خوار باشد. آنها در طی این مدت آن محبت و احساس و توجهی را که او هرگز در عمر کوتاهش ندیده ، به او خواهند بخشید.
آنها در خانه ای کهنه ولی زیبا زندگی می کنند که باغچه اش به سبک ایتالیایی ساخته شده است. اسباب و اثاثیه این خانه از اطراف و اکناف دنیا جمع آوری شده و به نظر می رسد که رها کردن چنین بچه خرابکاری میان این همه گنجینه ارزشمند و نفیس توهین بزرگی است به مقدسات، ولی باور کن در طی یک ماه اخیر او چیزی را نشکسته. حس می کنم که روح ایتالیایی این بچه به تمام زیبایی ها جواب خواهد داد.
به آنها یادآوری کردم که اگر بچه چیزی کفرآمیز گفت، به دل نگیرند.
او دیروز با اتومبیلی بسیار گران قیمت اینجا را ترک گفت. از خداحافظی با این پسر جوان بد سابقه زیاد خوشحال نبودم. او باعث شده بود که تقریبا نصف نیروی بدنی من تلف شود.

جمعه:

آویز گردن بندم امروز صبح رسید؛ خدایا شکرت، ولی کار درست این بود که آن را برایم نفرستی. یک صاحبخانه نمی تواند برای همه چیزهایی که مهمانان در خانه اش گم می کنند، مسئول باشد.
خب از این حرف ها گذشته خیلی به گردنم می آید. دارم به سورخ کردن دماغم به سبک سیلانی ها می اندیشم تا این قطعه جواهرم را جایی آویزان کنم که در معرض دید باشد.
به عرضتان برسانم که پرسی دارد کارهای خوب و سازنده ای برای نوانخانه ما انجام می دهد. او بانک جان گریر را افتتاح کرده و طوری تمام کارها را به طور حرفه ای و بازاری ترتیب داده که برای ذهن من که مفاهیم ریاضی را درک نمی کند، قابل فهم نیست.
تمام بچه های بزرگتر ، دسته چک چاپ شده و مناسبی دارند و هر کدام به مناسبت کاری که می کنند، مثلا رفتن به مدرسه یا اداره امور خانه در هفته پنج دلار دستمزد می گیرند. بعد باید از حقوقشان بابت اتاق و غذا و لباس با کشیدن چک شهریه بپردازند، که در حقیقت آن پنج دلار دریافتی در این راه مصرف می شود. مثل یک چرخه ناقض است. ولی به خدا کارآموزی خوبی است؛ چون آنها قبل از ورود به این دنیای دیوانه و مادی ارزش پول را درک می کنند. آنهایی که در درس ها و کارهایشان بیشتر موفق هستند، حقوق بیشتری می گیرند. راستی که از فکر حساب و کتاب این کارها سرم گیج می رود ولی خب خوشبختانه پرسی را دارم. قرار است حسابدارهای ممتاز کار ما را انجام دهند. ما می خواهیم آنها را تا سر حد حسابدارهای قسم خورده تعلیم دهیم.
اگر آقا جرویس پست مناسبی برای یک بانکدار سراغ دارد مرا خبر کن، چون تا سال دیگر همین موقع من مدیر، صندوقدار و مسئول بودجه حرفه ای تربیت خواهم کرد که آماده کار باشند.

شنبه:
دکتر ما دوست ندارد دشمن صدایش کنند. احتمالا قلبش جریحه دار می شود یا به او بر می خورد یا چنین چیزی.ولی از آنجایی که من اصرار دارم با جود مخالفت شدیدش ، او بلاخره اسم مستعار جالبی برایمیدا کرده تا تلافی کرده باشد.
دوشیزه سالی خل و چل
او آن قدر از این اسم مغرور شده که دارد در آسمانها پرواز می کند. ن و آقای دکتر سرگرمی تازه ای کشف کرده ایم؛ به این ترتیب که او به زبان اسکاتلندی حرف می زند و من به ایرلندی جوابش را می دهم. یک نمونه اش را برایت می نویسم.
ـ بعد از ظهر شما به خیر باشد جناب دکتر، احوالات شما چطور است؟
ـ بد نیستم، حال کوچولوها چطوره؟
ـ بسیار عالی. همگی در کمال صحت و خوبی و خوشی زندگی می کنند.
ـ چه خوب، خوشحالم. این هوا برای بچه ها ضرر داره چون ویورس جدیدی شایع شده.
ـ حمد وسپاس به درگاه ایزد منان که هنوز این بیماری به اینجا نرسیده ست. استدعا دارم تشریف داشته باشید و راحت باشید و افتخار نوشیدن یک فنجان چای را به ما بدهید.
ـ باعث زحمت می شه خانم جون. اما داغ باشه. خیلی هم می چسبه.
ـ این طور نفرمائید. اصلا زحمتی نیست.
مطمئنم فکر نمی کنی که این یک بازی احمقانه و سبکسرانه است ولی به تو اطمینان می دهم که به دلیل شان و بزرگی اقای دکتر ، فتنه انگیز است.
از رمانی که برگشته ام این مرد به طور معجزه آسایی آرام است. حتی یک کلمه ناجور هم بر زبان نیاورده است. کم کم به این فکر افتاده ام که بهتر است او را مثل وروجک اصلاح کنم.
این نامه حتی برای تو به قدر کافی طولانی است. من آن را ذره ذره و در طی سه روز هر وقت بیکار می شدم و سر میز تحریر می آمدم، نوشتم.

دوستدار همیشگی ات،
سالی

حاشیه: من که دیگر به آن نسخه ای که برای تقویت مویم نوشته و آن همه درباره اش تبلیغ کردی اعتقاد ندارم. یا نسخه پیچ دراوخانه آن را خوب نساخته و یا جین از آن درست استفاده نکرده، چون امروز صبح سر من به بالش چسبیده بود!

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#33 | Posted: 17 Nov 2013 00:28




از : ن ج گ
شنبه
گوردون عزیز:


نامه مورخ پنجشنبه تو پیش من است و چقدر به نظرم احمقانه می آید. نه، اشتباه نکن اصلا نمی خواهم تو را سرزنش کنم. من این کاره نیستم. اگر هم بخواهم این کار را بکنم می توانم خیلی سریع و تیز سرزنشت کنم. ولی صادقانه کی گویم. اصلا متوجه نبودم که سه هفته است برایت نامه ننوشته ام. مرا می بخشی؟
ضمنا آقای محترم. باید به عرضتان برسان که من می دانم شما هفته پیش در نیویورک بودید و اصلا زحمت دیدار از ما را به خود ندادید. فکر کردی نمی فهمیم ها...؟ ولی می بینی که فهمیدیم. انگار به ما توهین شده است. دوست داری گزارشی از کارهای امروزم را برایت بنویسم؟ بسیار خوب، بفرمایید
نوشتن گزارش ماهانه به جلسه هیئت مدیره، ممیزی حسابها، صرف ناهار با نماینده ایالتی انجمن کمک به ایتام که مهمان من بود، رسیدگی به لیست غذای کودکان برای ده روز آینده، نوشتن پنج نامه به پنج خانواده ای که سرپرستی پنج تا از بچه های ما را به عهده گرفته اند، دیدار از کودک کندذهنمان لورتا هیگینز ( ببخشید که این کلمه را به کار بردم. می دانم که دوست نداری در حرفهایم اشاره ای از کندذهنی به میان آید) که به خانواده ای آسوده خاطر سپرده شده و مشغول یادگرفتن کار است، بازگشت جهت صرف چای و ترتیب دادن جلسه ای با آقای دکتر درباره این که کودکی مسلول را به آسایشگاه مسلولین بفرستیم و خواندن مقاله ای درباره سیستم مجتمعه کلبه ای برای اسکان بچه های وابسته. ( بده در راه خدا! راستی ما به چند کلبه نیازمندیم. می توانی برای هدیه کریسمس چندتایی برایمان بفرستی؟!)
و حالا هم که ساعت نه شب است من خواب آلوده شروع به نوشتن این نامه برای تو کرده ام. چندتا دختر اجتماعی جوان می شناسی که در طول روز این همه کار مثبت انجام داده باشند؟
راستی یادم رفت که برایت گزارش امروز صبح را بنویسم که ده دقیقه از وقت حسابرسی ام را برای انتصاب آشپز جدیدمان از برنامه حذف کردم. آشپز ما سالی واشنگتن که غذاهایی مناسب حال فرشته هایمان می پخت، امروز واقعا عصبانی شد و نوح طفلک را به وحشت انداخت، طوری که او مجبور شد به من گزارش دهد. خودت که می دانی نوح کارگزار تاسیساتی ماست و به همین دلیلی نمی شود او را کنار گذاشت. خب دیگر سالی واشنگتن جانستون به درد ما نمی خورد. موقعی که اسم آشپز جدیدمان را پرسیدم، جواب داد:«اسم حاجیت «سوزان استله» ولی بر و بچه ها «پت» صدام می کنن.»
«پت» شام امشب را پخت ولی متاسفانه باید اقرار کنم که او مهارت قابل توجهی را که سالی داشت ندارد. متاسفم از اینکه در طی اقامت «سالی» به ما سری نزدی. تو فرصتی عالی را برای ستایش از روش خانه داری من از دست دادی.
من خوابم برده بود. حالا دو روز گذشته است و به نوشتن نامه ادامه می دهم.
طفلکی گوردون فراموش شده! همین الان به این فکر افتادم که چرا از هدیه خمیر مجسمه سازی تو که دو هفته پیش برایمان فرستاده بودی ، تشکر نکرده ام. گرفتن این هدیه آن قدر غیر منتظره و هوشمندانه بود که من می بایست سپاس قلبی ام را تلگراف می کردم. وقتی که هدیه رسید و من در جعبه را باز کردم و آن خمیر های قشنگ و بتونه ای را دیدم همان جا نشستم و مجسمه ای از سنگاپور ساختم. بچه ها که عاشق آن خمیرها هستند و تشویق آنها به ساختن صنایع دستی در کنار یادگیری درسهای دیگرشان چقدر می تواند مفید باشد.
من بعد از یک مطالعه دقیق روی تاریخ آمریکا به این نتیجه رسیدم که برای رئیس جمهور بعدی هیچ چیز جز اینکه در بچگی کارهای کوچک را مخلصانه و از روی دقت انجام داده باشد، اهمیت ندارد. بنابر این من وظایف روزانه بچه ها را در این نوانخانه به صد قسمت تقسیم کرده ام و بچه ها به نوبت هر هفته کارهایی را که با آن آشنا نیستند، انجام می دهند. خب البته کارها را به هم می ریزند، ولی در طی عمل چیزهای جدیدی هم یاد می گیرند.
به خدا دنبال کردن روش سنتی و نا متعارف خانم لیپت برای من خیلی آسانتر بود که می خواست بچه ها را محکوم به یک زندگی تک بعدی کند و هر بچه فقط در یک کار مهارت پیدا کند ولی هر وقت به دنبال کردن روش خانم لیپت وسوسه می شوم، تصویری از زندگی وحشتناک فلورنس هتی در هنم مجسم می شود که هفت سال دستگیره های برنجی درهای این نوانخانه را برق می انداخت، آن گاه مصرانه بچه ها را به جلو می رانم.
هر وقت یاد خانم لیپت می افتم می خواهم از عصبانیت سرم را به دیوار بکوبم. نظریه او درست مثل آن سیاستمدار یعنی «تامانی» است که نداشتن هیچ گونه حس مسئولیت و انجام کار برای جامعه می باشد. خانم لیپت نه تنها اصلا به فکر کمک کردن به این نوانخانه نبود، بلکه فقط می خواست زندگی اش را از این راه تامین کند.

چهارشنبه:
فکر می کنی آخرین درس من به بچه های این نوانخانه چه بوده؟ حدسش را هم نمی توانی بزنی. بله، آداب غذا خوردن در سر میز.
هرگز فکرش را هم نمی کردم که آموختن چگونه خوردن و اشامیدن به بچه ها این همه مشکل و طاقت فرسا باشد. میدانی بچه ها دوست دارند چگونه شیر بخورند؟
دوست دارند دهانشان را توی لیوان شیر فرو ببرند و همانند بچه گربه ها شیر را بلیسند.
اجرای آداب و رسوم اجتماعی ، الگوبرداری از روش ثروتمندان نیست البته باور خانم لیپت در رژیم خود بر این بود که هست. پروتمندان فکر می کنند نظم شخصی و به فکر دیگران بودن برای خودشان خیر ولی برای دیگران الزامی است و بچه های من حتما باید این آداب و رسوم را فرا می گرفتند. آن زن در حین غذا خوردن بچه ها هرگز به آنها اجازه نمی داد که صحبت کنند. هر وقت که من می خواستم سر میز غذا با آنها حرف بزنم، فقط کمی بلند تر از یک نجوای همراه با ترس از دهانشان بیرون می آمد. بنابراین، برای خودم و تمام کارمندان این رسم را تغییر دادم. حالا ما همگی با آنها بر سر یک میز می نشینیم. سعی می کنیم از موضوعات شاد و سازنده گفتگو کنیم، ضمنا برنامه آموزش غذا خوردن را به طور جدی ولی کوچک ترتیب داده ایم که تمام عزیزان کوچولوی من باید طی یک هفته آزار دهنده آن را فرا گیرند.
یکی از گفتگوهای با روح ما در سر میز غذا به این شرح می باشد:
ـ بله «تام» ناپلئون بناپارت مرد بزرگی بود ـ بازوهایتان را از روی میز بلند کنید.
ـ او صاحب قدرت بود و تمکر حواس فوق العاده ای در هر مسئله ای که می خواست داشت و این راه انجام کارها است ـ قاپ نزن سوزان مودب باش و خواهش کن تا کری به تو نان بدهد ـ ولی نمونه بارزی از این حقیقت بود که فقط به فکر خود بودن بدون توجه به ارزش زندگی دیگران، به فاجعه ختم می شود.
ـ تام، وقتی غذا را می جوی دهانت را ببند ـ بله بعد از نبرد واترلو _ شیرینی سدی را ول کن ـ سقوطش وحشتناک بود چون ـ سدی کیت، می توانی از سر میز بلند شوی تفاوای ندارد که او چه گفته. در هیچ شرایطی یک خانم نباید در گوش یک آقا سیلی بزند.
دو روز دیگر هم گذشت. این نامه از نوع همان نامه های پیچ در پیچی است که برای جودی می نویسم. به هر حال آقای محترم باید بگویم که اصلا این فکر را از سر به در کن که من این هفته به یاد تو نبوده ام. می دانم از شنیدن مسائل مربوط به نوانخانه بیزاری، ولی باور کن دست خودم نیست؛ چون که فقط همین چیزها از ذهن من می گذرد. در طی روز حتی پنج دقیقه هم وقت روزنامه خواندن ندارم. دنیای بزرگی که بیرون از دروازه های این نوانخانه هست، برایم مرده. تمام علایق من منحصر به داخل این حصارهای آهنی است.

در اختیار شما سالی مک براید – ن ج گ

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#34 | Posted: 17 Nov 2013 00:30




پنجشنبه
دشمن جان:


«زمان چیزی جز یک رودخانه نیست که من داخل آن مشغول ماهیگیری هستم.»
آیا این قطعه معنای فیلسوفانه و خدایی و عارفانه ندارد؟ این گفته از هنری دیوید توره است که من اخیرا شروع به خواندن آن کرده ام. همان طور که می بینید من دست از ادبیات شما کشیده و دوباره دارم به زبان خودم حرف می زنم. دو روز گذشته ام صرف خواندن کتاب والدن شده است. کتابی که دنیایش با دنیای یک کودک وابسته تفاوت دارد. راستی تازگیها از کتابهای هنری دیوید توره پیر چیزی دست گرفته اید؟ پس واجب است این کار را بکنید و من مطمئنم که دنیای او را هم مسلک با دنیای خودتان خواهید یافت. به این قطعه گوش کنید:« جامعه در حالت معمولی بسیار پوچ است. ما در فواصل زمانی کوتاهی به هم بر می خوریم بدون آن که وقت فراگرفتن ارزشهای تازه ای از همدیگر را داشته باشیم. بهتر است در هر مایل مربع فقط یک خانه ساخته شود. درست مثل جایی که من در آن زندگی می کنم.»
عجب مرد جالب و معاشرتی و همسایه دوستی! او بعضی از اوقات حنایی را به یادم می آورد. لازم به عرض است:خانمی که مامور یافتن خانواده های جدید برای سرپرستی بچه هایمان است، می خواهد از ما دیدن کند. در حال حاضر او قصد دارد به زندگی چهار نفر از جوجه هایمان سر و سامان بخشد. یکی از آنها تاماس که هو است. خب، نظرت در این باره چیست؟ فکر می کنی به امتحانش می ارزد؟ او می خواهد تاماس ما را به مزرعه ای ببرد که در بخشی خارج از محدوده ناحیه کانکتی کت است. آنجا تاماس باید در مقابل مخارج اتاق و غذایش سخت کار کند. او در میان خانواده های روستایی زندگی خواهد کرد. مثل اینکه درست به هدف زده ایم! چون ما که نمی توانیم او را برای همیشه در اینجا نگه داریم. بلاخره او باید روزی به سوی این دنیای دیوانه روانه شود، یا نه؟
متاسفم از این که شما را از مطالعه دلپذیر جنون جوانی باز می دارم. لطف کنید و حدود ساعت هشت برای مذاکره با آن مامور، سری به ما بزنید. مرهون الطافتان خواهم شد.

دوستدار همیشگی شما
س مک براید


17 ژوئن
جودی جان


بتسی سر یک زوج که می خواستند بچه ای را به فرزندی قبول کنند شیره مالید! قضیه از این قرار است که آنها قصد داشتند هم برای گردشی در روستا و هم برای گرفتن دختری به فرزندخواندگی با اتومبیلشان به سمت شرق سفر کنند. فکر می کنم که آنها در شهر خود سرشناس باشند. اسم شهرشان الان در ذهنم نیست ولی به هر حال شهر بسیار معروفی است که مجهز به برق و گاز خانگی است و این آقای سرشناس در هر دو کارخانه سهم دارد. او می تواند با یک بشکن تمام شهر را در تاریکی فرو برد.
ولی خب او این کاره نیست و حتی اگر مردم او را دوباره به سمت شهردار انتخاب نکنند، کارهای خشن نمی کند. او در خانه ای آجری که بام های سنگی و دو برج دارد، زندگی می کند. در آن خانه یک استخر بزرگ با فواره و مقدار زیادی درخت سایه دار وجود دارد که گوزنی در لابه لای آنها می پلکد (همیشه عکس خانه اش را در جیب دارد). آنها خوش باطن، سخاوتمند، مودب و خندان و البته کمی فربه هستند. حالا متوجه شدی که آنها چه خانواده مطلوبی هستند؟
خب! ما دختر رویاهایشان را به آنها معرفی کردیم ولی چون ایشان بدون خبر سر و کله شان پیدا شد، دخترک را با لباس خواب فلانل صورتی و کثیف و نامرتب دیدند. آنها نگاهی به سراپای کارولین انداختند . انگار که زیاد تحت تاثیر قرار نگرفتند. مودبانه از ما تشکر کردند و گفتند که بهتر است درباره اش فکر کنند. آنها می خواستند قبل از انتخاب ، یتیم خانه نیویورک را هم ببینند و ما خوب می دانستیم که اگر آنها چشمشان به آن بچه های مرتب و تمیز بیفتد، دخترک بیچاره ما دیگر شانسی نخواهد داشت. در این موقع بود که بتسی حقه اش را رو کرد. او مودبانه از آنها خواهش کرد تا آن روز عصر برای صرف چای و دیدار از یک بخش کوچک از یتیم خانه ما که برادرزاده اش در آنجا نگهداری می شود، به خانه اش سری بزنند. آقا و خانم سرشناس مردم زیادی را در شرق نمی شناختند، و از آنجا که در این قسمت کشور دعوتی که مناسب حالشان باشد از آنها نشده بود با کمال میل دعوت بتسی را برای بازدید پذیرفتند.
همان موقع که آنها برای صرف ناهار به محل اقامتشان رفتند، بتسی با عجله توی اتومبیلش پرید و کارولین را با خود به خانه اش برد و او را با بهترین لباس که عبارت بود از یک پیراهن ابریشم دوزی شده صورتی و سفید، کلاه ایرلندی تور دار، جورابهای صورتی و کفشهای سفید، چنان با ظرافت و دقت روی چمن زیر درخت سایه دار نشانده بود که قابل عکس برداری بود. بتسی همه این لباسها را از برادر زاده اش قرض کرده بود. پرستاری با پیش بند سفید ( که آن هم از برادرزاده قرض گرفته شده بود) از او با شیر و شیرینی پذیرایی و سرش را با اسباب بازی های رنگی گرم می کرد. از لحظه ای که زن و شوهر مهمان چشمشان به او افتاد مجذوبش شدند و خواستارش . اصلا هم به این مسئله فکر نکردند که این غنچه مامانی و شیرین همان دختر ژولیده ای است که صبح آن روز دیده بودند. بنابراین با انجام مقداری تشریفات و کاغذبازی به نظر می رسد که اکنون کارولین در برجها و با اشخاص سرشناس زندگی می کند.
حالا دیگر باید بدون هیچ تاخیری سر کارم برگردم و به موضوع لباسهای نو برای بچه ها بیندیشم. با احترامات فائقه، خانم جان.

چاکر و مخلص شما،
سالی مک براید



19 ژوئن
عزیزترین عزیزانم جودی جان


دوست داری درباره آخرین و بزرگترین بدعت من چیزی بشنوی؟ جدا اگر بشنوی قلبت مالامال از شادی می شود.
دیگر کتان شطنجی آبی، کافی است!

با این فکر که می توانم در روستاهای اشرافی اطرافمان ، از هر کمکی که از دست مردم برای نوانخانه برمی آید استفاده کنم، اخیرا در مجامع عمومی ده شرکت می کنم.
دیروز در مهمانی ناهار با خانم بیوه ای جذاب و دوست داشتنی آشنا شدم. لباسی ظریف و لغزنده بر تن داشت که خودش آن را طرح کرده بود.
او محرمانه به من گفت که عاشق طراحی لباس و دوزندگی است و کاشکی هنگام تولد به جای قاشق طلایی سوزن به دهانش می گذاشتند. او به من گفت که تا به حال نشده دختری زیبا ولی بد لباس را ببیند و دلش نخواهد که اختیار او را به دست گرفته و تیپ لباسش را عوض کند!
هرگز تا به حال چیزی این چنین به جا شنیده بودی؟
از لحظه ای که دهانش را باز کرد فهمیدم که درست به اندازه یک مرد کارایی دارد. او را زیر نظر رگفتم . گفتم: «من می توانم پنجاه و نه دختر بد لباس را به شما نشان بدهم. حتما باید با من بیایید و برای لباس تازه آنها طرح بدهی و بازسازی شان کنید.»
دوستانه معترض شد ولی جدی نبود. او را به طرف اتومبیلش راهنمایی کردم و توی ماشین چپاندم و زمزمه کنان به راننده گفتم: «نوانخانه جان گریر لطفا»
اولین کودکی که سر راهمان سبز شد سدی کیت بود که شاداب و سرحال و با صورتی چسبناک بانکه شیره قند را بغل کرده بود و با خود می برد.
دیدن این صحنه برای آدمی هنر دوست و با فکر تکان دهنده بود. تازه یک لنگه جوراب سدی کیت پایین آمده و دکمه های پیش بندش یک در میان بسته شده و جای یک روبان روی سرش خالی بود. ولی مثل همیشه با شیرین زبانی و لبخندی شاد از ما پذیرایی و با دست چسبناکش با آن خانم حترم دست داد.
من با افتخار گفتم:«خب ...! می بینید چقدر اینجا به وجود شما احتیاج داریم؟ برای زیبا کردن این دخترک کاری از دستتان بر می آید؟»
خانم لی ور مور گفت:«او را بشویید»
و به این ترتیب سدی کیت در حمام من شسته شد وقتی که کار شستشو و بستن موها از پشت سر و پوشاندن صحص جورابها تمام شد من سدی کیت را برای بازدید دور دوم بازگردانیدم.
حالا او یم یتیم طبیعی می نمود. خانم لیور مور سرتا پایش را برانداز کرد ، نگاهی دقیق و دلگرم کننده به او کرد.
سدی یکت طبیعتا دختر بچه ای زیبا و وحشی و کولی است. بیشه زارهای بادخیز «کونه مارا» او را چنین شاداب و سرزنده کرده، ولی خدا جون ما با پوشانیدن این روپوش وحشتناک نوانخانه ای حق و حقوقش را به زور از او گرفته ایم.
بلاخره پس از پنج دقیقه سکوت همراه با تفکر سرش را بالا گرفت ، نگاهی به من انداخت و گفت: «مثل اینکه درست می گفتی. تو اینجا به من احتیاج داری.»
همان لحظه برنامه ریزی کردیم.قرار شد او رئیس کمیته لباس شود و سه نفر دستیار برگزیند تا با کمک آنها و دو جین از بهترین دختران خیاطمان با معلم خود و پنج ماشین خیاطی چهره این نوانخانه را دگرگون کنند. از آن گذشته، ما ثواب هم می بریم چون داریم خانم لیورمور را سر کاری می گذاریم که همیشه از آن محروم بوده است.
دست مریزاد به خودم که این خانم را کشف کردم. امروز صبح طلوع آفتاب از خوشحالی بیدار شدم و به جای خروس آواز خواندم!
تازه چندتا خبر دیگر هم هست که می شود آنها را در نامه دومبنویسم. چون می خواهم این نامه را به وسیله آقای ویترسپون بفرستم که با یقه بلند و تیره ترین لباس شبش عازم مجلسی در اطراف است. پس سخن را کوتاه می کنم. به او سفارش کردم که از بهترین دخترانی که با آنها ملاقات می کند ، چندتایی انتخاب کند تا بیایند و شرح حال مجلس را برای کودکانم تعریف کنند.
خاک بر سرم! دارم به آدمی توطئه گر تبدیل می شوم. وقتی با کسی صحبت می کنم تمام مدت در این فکرم که این آدم چه استفاده ای می تواند برای نوانخانه ام داشته باشد!
اوضاع غریبی دارد می شود ها ... فکر می کنم که این مدیر نوانخانه آن قدر به کارش علاقه مند شود که هرگز نتواند اینجا را ترک کند. بعضی اوقات من خودم را پیرزن موسفیدی مجسم می کنم که توی یک صندلی چرخ دار مچاله شده ولی هنوز با قدرت دارد چهارمین نسل بچه های این نوانخانه را تربیت می کند.
لطفا قبل از این اتفاق او را اخراج کنید!

دوستدارت
سالی

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#35 | Posted: 17 Nov 2013 00:32 | Edited By: andishmand




جمعه
«جودی» جان :


دیروز صبح یک درشکه بدون هیچ اطلاع قبلی وارد نوانخانه شد، دو مرد، دوتا پسربچه و یک دختر کوچولو با یک اسب چوبی گهواره ای و یک خرس پشمالوی عروسکی در کنار پله ها از آن پیاده شدند . بعد درشکه از در بیرون رفت.
آن دو مرد هنرمند بودند و بچه ها از آن هنرمند دیگری که هفته پیش فوت کرده بود. آنها هم بدون لحظه ای درنگ آن کرمها را پهلوی ما آوردند. چون به نظر آنها اسم جان گریر ، محکم و محترم، نه شبیه یک نوانخانه دولتی به نظر می آمد ولی هرگز این فکر به کله پوک آنها خطور نکرده بود که سپردن یک بچه به پرورشگاه تشریفات خاصی هم دارد.
من برای آنها شرح دادم که جای خالی نداریم ولی آن قدر به آنها برخورد که ناچار شدم و گفتم بنشینند تا ببینم چه کاری از دستم بر می آید تا آنها را راهنمایی کنم. به سفارش من جوجه ها به اتاق بچه ها فرستاده شدند که به آنها نان و شیر بدهند و در این فرصت داستان زندگیشان را بشنوم. شاید به خاطر لهجه و گویش وحشتناک و شاید هم به خاطر خنده آن دختر بود که قبل از تمام شدن صحبتها آنها را پذیرفتم.
هرگز در عمرم موجودی این چنین بشاش مثل «آلگرا» ندیده بودم.(ما معمولا کودکانی چنین اشرافی با اسامی چنین با نشاط را به دست نمی آوریم) دخترک سه ساله است و نوک زبانی که صحبت می کند ، بسیار شیرین است؛ مخصوصا که همیشه در حال خندیدن است. حادثه دلخراشی را که پشت سر گذاشته تاثیری بر او نکرده است ولی «دان» و «کلیفورد» که کودکان کوچولوی پنج و هفت ساله و قلدری هستند، قبلا چشمانشان خیس شده و از سختی زندگی وحشت کرده اند. مادرشان معلم کودکستان بوده که با یک هنرمند که سرمایه ای جز شور و شوق و چند قوطی رنگ در دستش چیزی نداشت، ازدواج کرده است. دوستانش می گویند که او با استعداد بوده ولی برای پرداخت پول شیر به مرد شیر فروش مجبور شده استعدادش را دور بیندازد. آنها در تک اتاقی اسقطی و کهنه با روشی الله بختکی زندگی می کردند. پشت پرده غذا می پختند و بچه ها را روی قفسه ها می خواباندند.
اما آنها با هم خوشبخت بودند، چون عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند و دوستانی فراوان و هم سطح خودشان ولی هنرمند و خوش فکر و خوش مشرب دور آنها را گرفته بودند. بچه ها هم که خوبی و اصالت از سر و رو رویشان می بارید نشان می دادند که خوب بار آمده اند. آنها حال و هوایی دارند که بچه های من با تمام تلاشهایی که برایشان می کنیم، فاقد آن هستند.
مادر بچه ها چند روز پس از تولد آلگرا در بیمارستان درگذشت و پدر بدبخت دو سال تمام سرسختانه برای نگهداری و بزرگ کردن بچه ها و داشتن سقفی بالای سرشان کار کرد. کار تبلیغات،نقاشی و غیره .... بلاخره او هم سه هفته پیش از شدت کار زیاد و نگرانی و با مرض ذات الریه در بیمارستان سنت وینسنت درگذشت.
پس از این ماجرا دوستان او کودکانش را سر و سامان دادند. از اسباب و اثاثیه خانه هر چه را که از ودیعه گذاشتن جان سالم به در برده بودند، فروختند و قرضهای آنها را پرداختند. سپس به دنبال بهترین نوانخانه برای بچه های بی نوا پرداختند.
و بابا دست مریزاد! تیری در تاریکی رها شد و به کله تاس ما خورد! بله قرعه به نام ما اصابت کرد! من آن دو هنرمند را به ناهار دعوت کردم. آنان با کلاه های نرم و کراواتهای تا شده خودشان هم کاملا از نفس افتاده بودند. هر طوری بود دوباره به سمت نیویورک بازگشتند. من به آنها قول محکم دادم که این خانواده کوچک که حالا به من نیاز دارند، مراقبتهای مربوطه را دریافت خواهند کرد.
خب، حالا آنها اینجا هستند. یکی از کرمها در شیرخوارگاه و دو تای دیگر در کودکستان به سر می برند. چهار تا چمدان بزرگ پر از چارچه کرباس نقاشی شده آنها در زیر زمین و دوتا بسته پر از نامه های پدر و مادرشان در انباری جا داده شده اند. همراه با اینها حالتی در صورتشان موج می زند،چیزی با روح و نامحسوس که به ارث برده اند.
نمی توانم فکر آنها را از سرم بیرون کنم. سراسر شب گذشته را داشتم برای آینده شان نقشه می کشیدم. پسرها مشکلی ندارند، از حالا می توان گفت که آنها از کالج فارغ التحصیل شده اند، و با کمک آقای پندلتون شغل های آبرومند و بازاری دارند، ولی درباره آلگرا باید اعتراف کنم که زیاد مطمئن نیستم. اصلا نمی دانم در آینده چه می شود. اگر خیلی خوش بینانه فکر کنم، احتمالا یک خانواده مهربان سر راهش قرار خواهند گرفت و او را به فرزندخواندگی قبول خواهند کرد که جای خالی خانواده اش را پر کند، چیزی که اقبال از او دریغ کرده است. ولی در این مورد دزدیدنش از برادرها واقعا کاری ناپسند است. محبت آنها برای این دختر کوچک ضروری است. می بینی جودی جان آنها هستند که او را تربیت کرده اند. تنها وقتی صدای خنده شان را می شنوم که دخترک ادایی ، چیزی از خودش درآورده باشد. جدا جای پدر این کوچولوها خالی است. دیشب من «دان» پنج ساله را در حالی یافتم که در رختخوابش گریه می کرد. فقط به این دلیل که نتوانسته به پدرش شب به خیر بگوید.
ولی شخصیت آلگرا درست مثل اسمش شادی بخش است. بین این سه نفر و بین تمام بچه هایی که تا به حال دیده ام، او از همه بشاش تر است. پدر بیچاره اش او را خوب تربیت کرده چون از همین حالا این بی وفای کوچولو غم از دست دادن پدرش را از یاد برده است.
حالا به نظر تو با این کوچولوها باید چه کنم؟ من می نشینم و درباره شان ساعتها فکر می کنم. نمی توانم آنها را به خانواده ای بسپارم چون تربیت شدن با این ترتیب برای آنها مناسب نیست. ما هر قدر در جهت اصلاح و بازسازی این نوانخانه تلاش کنیم یه هر حال اینجا یک پرورشگاه است و کودکانمان تنها جوجه های متولد شده از ماشین جوجه کشی اند و فاقد مراقبت و توجه انفرادی که یک مرغ پیر می تواند به آنها ببیند.
خبرهای جالبی دارم که باید برایت می نوشتم ولی این خانواده کوچک نورسیده ، همه فکر و ذکرم را به خود معطوف کرده است.
بچه ها به راستی لذت زندگی هستند و به مراقبت فراوان نیاز دارند.

دوستدار تو تا ابد،
سالی

حاشیه 1: فراموش نکن که هفته دیگر قرار است برای دیدار از من به اینجا بیایی.
حاشیه 2: آقای دکتر ما که معمولا علم زده و سرد است، عاشق «آلگرا» شده. او اصلا نگاهی به لوزه های دختر بچه نینداخت ولی در عوض با دستهایش او را بلند کرد. خدا جون او واقعا یک کوچولوی افسونگر است. چه بلایی قرار است به سرش بیاید؟

جودی عزیزم:

اجازه می خواهم تا گزارش کنم که دیگر نگرانی درباره سیستم آتش نشانی ما وجود ندارد. آقای دکتر و آقای ویترسپون نهایت توجه را به این مسئله کرده اند و فکر نمی کنم تا به حال هیچ سرگرمی جالب و مخربی به اندازه این تمرین اطفاء حریق اختراع شده باشد.
بچه ها همگی توی رختخوابهایشان شیرجه می روند و چرت می زنند، البته با هوشیاری کامل. صدای زنگ خطر بلند می شود! بچه ها مثل فنر از جایشان بالا می پرند و کفشهایشان را می پوشند. بعد پتوی رویی رختخوابها را بر می دارند و آن را دور لباس خواب خیالیشان می پیچند صف می بندند و به سمت راهرو و پله ها می روند. هر یک از سرخپوستهای ما مسئول یکی از هفده کوچولوی شیرخوارگاه است که در موقعیت خطر با شتاب و بدون تشریفات در حالی که کوچولوها از خوشی جیغ می کشند آنها را بیرون می برند. سرخ پوستهای باقی مانده با اطمینان از اینکه سقف فرو نخواهد ریخت، مشغول اطفاءحریق و کمک به دیگران خواهند شد. پرسی که در حین اولین تمیرن مبارزه با آتش رئیس بود، محتویات همه یک دو جین قفسه لباس را در ملافه ها پیچیده و از پنجره به پایین انداخت. من درست سر موقع رسیدم و با استبداد هر چه تمام تر از بیرون انداختن بالشها و تشکها جلوگیری کردم. بعد از ساعتها که لباسها دوباره در قفسه ها چیده و مرتب شدند، آقای دکتر و پرسی که دیگر اشتیاقشان را به این بازی از دست داده بودند به خیمه ها برگشتند و مشغول پیپ کشیدن شدند.
قرار شده تمرین های آینده ما کمی غیر واقعی تر باشد. هر چند خوشحالم به عرض برسانم با وجود مدیریت صحیح ویترسپون در اطفاء حریق ما توانستیم کل عمارت را در شش دقیقه و بیست و هشت ثانیه تخلیه کنیم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#36 | Posted: 17 Nov 2013 01:21
خسته نباشی عزیزم ‏‎
     
#37 | Posted: 17 Nov 2013 01:25




mereng
مرسی عزیز دل گیسو

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#38 | Posted: 17 Nov 2013 22:40




در رگهای آلگرای عزیز ما خون فرشته ها جاری است. تا به حال این نوانخانه رنگ چنین بچه ای را به خود ندیده است. البته به جز یک نفر که فقط من و آقا جرویس می دانیم کیست. او آقای دکتر را کاملا مفتون خود کرده است. چون او حالا به جای عیادت از بیمارانش دست در دست آلگرا به کتابخانه من می آید و هر بار تقریبا نیم ساعت روی قالی اتاق چهار دست و پا اسب بازی می کند. آلگرا هم در حالی که روی پشتش سوار است، لگد می زند و کیف می کند.
می بینی جودی جان کم کم دارم به این فکر می افتم که این آگهی را به دفتر مجله بدهم:
شخصیت ها با ظرافت بازسازی می شوند.
سالی مک براید

پریشب که حنایی برای گفتگوی کوتاهی با من و بتسی پیش ما آمده بود واقعا احمق به نظر می رسید. سه تا لطیفه گفت و بعد پشت پیانو نشست و چندتا آهنگ قدیمی اسکاتلندی را زمزمه کرد:« عشق من به رنگ گل سرخ است،سرخ سرخ سرخ» «بیا زیر شنل من» «چه چیز زیر پنجره منه؟ چه چه چه؟»
این کارش نه تنها اصلا آموزشی نبود بلکه بعد از خواندن شروع به رقصیدن کرد. چند گام استراتسپی برداشت.
من سر جایم نشستم و به دست پرورده ام خیره شدم. بله درست است. من این کار را با سبکسریهایم و کتابهایی که به او دادم و همچنین با معرفی دوستان شادی مثل جیمی و پرسی و گوردون هالوک انجام داده ام. اگر چند ماه دیگر برای کار کردن روی او وقت داشته باشم از او یک آدم حسابی می سازم. او دیگر کراواتهای ارغوانی نمی بندد و با پیشنهاد ظریفی که به او دادم حالا یک کت و شلوار خاکستری رنگ می پوشد. تصورش را هم نمی توانی بکنی که چقدر با آن جذاب می شود. به محض اینکه بتوانم او را از حمل اشیاء قلمبه سلمبه در جیبهایش منع کنم، قیافه اش تومنی صد دینار با دیگران فرق خواهد کرد.

خداحافظ عزیزم؛ و بدان که ما در روز جمعه در انتظارت هستیم.
«سالی»

حاشیه: یک قطعه عکس آلگرا را که آقای ویترسپون از او برداشته، برایت می فرستم. خوشگل نیست؟ لباسی که پوشیده زیبایی اش را خوب نشان نمی دهد؟ به زودی و تا چند هفته دیگر او در یک لباس صورتی گلدوزی شده ، دیده خواهد شد.

چهارشنبه 24 ژوئن
ساعت 10 صبح


خانم آقای جرویس پندلتون
خانم محترم


نامه شما رسید. گویا شما طبق قرار قبلی و برای دیدار از من نمی توانید روز جمعه اینجا باشید. البته دلیل آن ، کار زیاد آقا جرویس است که او را مجبور به ماندن در شهر کرده است.
این دیگر چه جور مزخرفاتی است؟ یعنی شما کارتان به جایی رسیده که نمی توانید او را حتی برای دو روز تنها بگذارید؟ 113 بچه نتوانستند مانع از دیدار من با تو بشوند، نمی فهمم چطور یک دانه شوهر شما را از دیدار با من منع کرده است! با این حال من طبق قرار قبلی روز جمعه در ایستگاه منتظر ورود شما با قطار سریع السیر برکشایر خواهم بود.

س مک براید


30 ژوئن
«جودی» عزیزم:


دیدار تو از ما واقعا رویایی و زودگذر بود. ولی ما به خاطر تمام محبتهای کوچک سپاسگزاریم. از اینکه تو از اوضاع اینجا راضی هستی جدا خوشحالم و اصلا نمی توانم برای دیدار آقا جرویس و آن مهندسین معمار که قرار است به اینجا بیایند و تعمیرات اساسی را شروع کنند، صبر کنم.
می دانی چیست جودی جان، تمام اوقاتی که تو اینجا بودی من حس عجیبی داشتم. اصلا باورم نمی شود که تو، بله تو جودی عزیز و مهربانم در این نوانخانه بزرگ شده ای و با قلب رنج کشیده ات از همه بهتر به نیازهای این کوچولوها واقفی.
بعضی وقتها سرگذشت غم انگیز تو، خون مرا از عصبانیت به جوش می آورد. آن قدر شدید که دلم می خواهد آستین هایم را بالا بزنم و با جنگ و دعوا این دنیا را به محل مناسب تری برای رشد و تربیت بچه ها تبدیل کنم. مثل این که در رگهای اجداد ایرلندی_اسکاتلندی من خون ماجراجویی و نبرد جاری بوده که به من هم منتقل شده است. اگر تو مرا به جای فرستادن به این نوانخانه به جایی مدرن که کلبه های تمیز و عالی و هواگیر داشت و اوضاعش مرتب بود، می فرستادی، اصلا نمی توانستم یک نواختی و نظم ساعت گونه آن محل را تحمل کنم. می دانی چیست جودی جان، دیدن تمام این کارهای نیمه تمام که قرار است به دست من مرتب شوند، انگیزه ای شده که من اینجا بمانم.
باید اعتراف کنم که بعضی اوقات صبح ها که بیدار می شوم و به قیل و قال نوانخانه گوش می سپرم و هوای اینجا را تنفس می کنم، قلبم برای آن زندگی شاد و بی مسئولیتی که استحقاق آن را دارم می تپد. تو جادوگر عزیز، وردی خواندی و مرا ظاهر کردی. بعضی اوقات در نیمه های شب افسون ت کمرنگ می شود و روز بعد را با اشتیاقی آتشین برای فرار از جان گریر شروع می کنم، ولی خب، من این کار را به بعد از خوردن صبحانه موکول می کنم و بعد از صبحانهتا به سرسرا قدم می گذارم، یکی از کوچولوهای مهربان به طرفم می دود و با خجالت مشت کوچک و گرم و مچاله شده اش را توی دستم می گذارد و با چشمانی معصوم و باز شده به من می نگرد تا بلکه اندکی محبت دریافت دارد. آن وقت است که من او را بلند کرده بغل می کنم و در حینی که به آن ور شانه ام و به طرف آن کرم های بیکس کوچک می نگرم، آرزویی ندارم غیر از اینکه 113 کودک را بغل کنم و به آنها کمی محبت نشان بدهم. واقعا که نکته ای جادویی در کار کردن با این بچه ها وجود دارد. هر چه بیشتر تلاش کنی بیشتر غرق می شوی. انگار که دیدار تو از اینجا مرا در چهارچوب ذهنی فیلسوفانه ای قرار داده است، ولی دو-سه تا خبر ناب دارم که باید به عرض برسانم.
لباس های نو بچه ها دارند مرتب و آماده می شوند. وای خدا جون جدا که عالی خواهند بود. خانم لیورمور که واقعا شیفته آن عدل های پارچه کتانی رنگارنگ شده است که فرستاده بودی. باید اتاق کارمان را ببینی که پر از آنها شده و وقتی که به ان شصت دختر کوچولو فکر می کنم که با لباسهای صورتی و آبی و زرد و ارغوانی در یک روز آفتابی به دنبال هم می دوند و جیغ می کشند به فکرم رسیده که بهتر است چندتا عینک دودی برای ملاقات کننده هایمان کنار بگذاریم.
البته خودت هم بهتر از من می دانی که بعضی از آن پارچه ها رنگشان زود می پرد و اصلا به درد نمی خورند. اما خانم لیورمور درست به بدی خودت است. او اصلا صبر نخواهد کرد. او حتی اگر لازم باشد دست دوم وسوم را هم می دوزد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#39 | Posted: 17 Nov 2013 22:43 | Edited By: andishmand




*مرگ بر روپوشخهای شطرنجی!*

خوشحالم که از آقای دکترمان خوشت آمده. البته ما این حق را به خودمان می دهیم که هرچه دلمان بخواهد به او نسبت بدهیم ولی اگر شخصی ثالث او را مسخره کند احساساتمان جریحه دار می شود.
من و او هنوز داریم مطالعات یکدیگر را کنترل می کنیم – هفته گذشته او کتاب نظام استنتاجی اثر هربرت اسپنسر را به من داد تا نگاهی به آن بیندازم، من هم با خوشحالی قبول کردم و در عوض کتاب مری باش کرتسف را به او دادم.
دوران کالج را به یاد می آوری زمانی که ما همیشه سخنرانی هایمان را با نقل قول هایی از «مری» دنبال می کردیم؟ حنایی آن را از من گرفت و به خانه برد تا با دقت و زحمت فراوان روی آن مطالعه کند.
روزی که او برای گزارش مربوطه مراجعه کرد، گفت :« بله این اثر صحیح نوعی از شخصیت بیمار و خودپرست مخصوص است که اصلا وجود خارجی ندارد. من اصلا نمی فهمم تو چرا زحمت خواندنش را به خود دادی. محض رضای خدا بس کن، سالی، آخر تو و «باش» نقطه اشتراکی ندارید!»
این دیگر بالاترین ستایشی است که از او شنیده ام و جدا از خوشحالی پر درآوردم.
او مری بدبخت را با نام باش صدا می زند.می دانی چرا؟ آخر او نمی تواند درست اسمش را بر زبان بچرخاند و خیلی هم توهین آمیز است.
ما در اینجا کودکی جدید داریم. او دختر یک خواننده کر است و جدا خودبین، خودخواه، عاطل و باطل ، متظاهر و فاسد و دختر کوچولوی گستاخ است ولی عجب مژه هایی دارد. حنایی بدجور از او نفرت دارد و از زمانی که خاطرات طفلکی «مری» را خوانده است صفت کامل و جامعی برای تمام رفتارهای ناپسند او انتخاب کرده . او کودک را «بشی» صدا می زند و از او دوری می جوید.

خداحافظ و به امید دیدار مجدد
سالی

حاشیه: بچه هایم دارند رفتار مخربی از خود نشان می دهند. آنها تمام موجودی حساب پس اندازشان را صرف خریدن آب نبات می کنند.



سه شنبه شب
«جودی» جان :


فکر می کنی حنایی به چه شاهکار تازه ای دست زده است؟ او سفری علمی تفریحی به تیمارستانی کرده که رئیس آن چند وقت پیش از ما دیدن کرده بود. هرگز کسی را مثل این مرد دیده ای؟ دیوانه ها او را سرمست می کنند و نمی تواند آنها را به حال خود بگذارد.
وقتی که تقاضای چند راهنمایی پزشکی در مدتی که اینجا نیست از او کردم، می دانی چه گفت؟
او گفت: «به مریض سرما خورده غذا بده. قولنجی را گرسنه نگاه دار و اصلا به دکترها اعتماد نکن!»
ما با این سفارش و چند شیشه روغن کبد ماهی در این نوانخانه به حال خود رها دشه ایم. حالا من احساس آزادی و ماجرا جویی می کنم. شاید بهتر باشد که دوباره به این جا بازگردی چون اصلا معلوم نیستمن در غیاب آقای دکتر چه شورشی بر پا کنم.
س


از ن ج گ
جمعه
دشمن عزیز

مرا در اینجا وارونه به دکل بسته اند و شلاق می زنند در حالی که تو داری دور و بر کشور سیاحت و با دیوانگان حال می کنی. مرا باش که فکر می کردم مرض روانی تمایل به تیمارستان را از وجودت بیرون کشیده ام. جدا که ناامید کننده است. تو در این اواخر داشتی آدم می شدی.
ممکن است بپرسم چند وقت می خواهی آنجا بمانی؟ تو فقط اجازه دو روز را داشتی و تا الان چهار روز است که رفته ای. دیروز «چارلی مارتین» از بالای درخت گیلاس به پایین افتاد و سرش چاک خورد و ما مجبور شدیم از یک دکتر غریبه کمک بگیریم.
بفرما، پنج تا بخیه. حال مریض خوب. ولی ما اصلا غریبه ها را دوست نداریم. اگر برای انجام دادن کار واجبی رفته بودی، حرفی نبود ، ولی خودت هم خوب می دانی که بعد از یک هفته ارتباط با مالیخولیایی ها تو با حالتی افسرده به خانه باز می گردی و اطمینان کامل داری که انسانیت به دست فراموشی سپرده شده است و مسئولیت شاد کردن تو دوباره به گردن من می افتد. لطفا بیا و آن مردم دیوانه را به حال خودشان رها کن و به ن ج گ که به تو نیازمند است، برگرد.

ما همه در حسرتت هستیم
دوستیم و همیشه در خدمتت هستیم.

س مک براید

حاشیه : این قطعه شعر گونه آخر نامه شاهکار من است که آن را از «رابرت برنز» قرض کردم کتابی که هفته ها است دارم با جدیت می خوانم که به دوست اسکاتلندی ام تقدیم کنم.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#40 | Posted: 17 Nov 2013 22:48




6 ژوئیه

جودی جان


آقای دکتر ما هنوز غایب است و بر نگشته. بدون هیچ کلامی ناگهان در فضا غیبش زده است. نمی دانم بلاخره بر می گردد یا نه، ولی خب مثل اینکه بدون او هم ما می توانیم با خوشحالی زندگی کنیم. من دیروز ناهار را همراه آن دو خانم مهربانی که محبت وروجک در قلبشان جا گرفته است، خوردم. به نظر می رسد مرد جوان ما خیلی احساس رضایت می کند. او دست مرا گرفت و باغ را به من نشان داد و گل استکانی آبی رنگ مورد علاقه ام را به من هدیه داد.
سر ناهار پیشخدمت انگلیسی او را سر جایش نشاند و چنان با دقت و وسواس پیش بندش را به گردنش بست که انگار دارد به یک شاهزاده خدمت می کند. این پیشخدمت اخیرا از خانه «ارل آو دورهام» به آنجا آمده و وروجک از زیر زمینی در خیابان هوستون! جدا که این منظره روحبخش بود. بعد از صرف شام خانمهای مهماندار با تعریف ماجراهای دو هفته اخیر مرا سرگرم کردند. ( از این تعجب می کنم که چرا پیش خدمت توجهی نشان نمی داد او به مرد محترمی می مانست.)
به هر حال، اگر مسئله مخصوصی پیش نیاید، وروجک با داستانهای خنده دارش آنها را برای بقیه عمرشان سرگرم کرده و حتی یکی از خانمها به ذهنش رسیده که کتابی بنویسد. او در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:
ـ در هر صورت ما مدتی با هم زندگی کردیم!
هون سای دیشب در ساعت شش و سی دقیقه نزول اجلال فرمود و مرا در حالی دید که لباس شب پوشیده بودم و آماده برای رفتن به مهمانی شام خانم لی ور مور بودم.او با ظرافت خاطر نشان ساخت که خانم لیپت آرزوی این را نداشت که در مهمانی ها بدرخشد بلکه تمام توانش را صرفا برای کارش جمع می کرد.
خودت می دانی که من آدم کینه توزی نیستم ولی هر وقت که به این مرد نگاه می کنم، نمی توانم آرزو نکنم که ته استخر باشد در حالی که سنگی به پایش بسته شده چون در غیر این صورت روی آب می آمد و شناور می ماند!
سنگاپور با احترام تمام سلام خود را ابلاغ می دارد و از این که تو او را با این وضعی که دارد نیم بینی از ته قلب خوشحال و ممنون است. قیافه اش بدجوری درب و داغان شده است. بچه بدی که نمی دانیم دختر بوده یا پسر پشمهای این موجود بدبخت را از ته قیچی کرده طوری که او شبیه سگ های گر شده و انگار یک انبار پشم بید زده سات.
هیچ کس نمی داند کی این کار را کرده است. البته سدی کیت در کار با قیچی بسیار ماهر است به همان اندازه برای در رفتن از صحنه ماجرا و حاشا کردن!
درست در زمانی که این فاجعه مصیبت بار اتفاق می افتاده به تایید و شهادت بیست و هشت بچه سدی کیت رو به روی دیوار ، روی چهارپایه ای در کلاس درس نشسته بوده است. حالا کار روزانه او این دشه که از داروی تقویت موی تو به قسمتهایی از بدن سنگاپور که صاف شده بمالد.

دوستدارت مثل همیشه
سالی

حاشیه: این آخرین عکس «هون سای» است که می بینید. صورتش از دردسرهای زندگی چین و چرک افتاده است. این مرد از بعضی جهات سخنگوی ماهری است. او با دست و دماغش حرف می زند.



پنجشنبه شب
جودی جان


پس از ده روز غیبت، حنایی برگشته است. هیچ توضیحی در کار نیست. او در افسردگی عمیقی به سر می برد و تلاشهای خیر خواهانه ما در جهت شاد کردنش هیچ تاثیری نکرده است. او کاری با هیچ کس ندارد به جز آلگرای کوچولو که امشب او را برای صرف شام به خانه اش برد و تا ساعت هفت و نیم بر نگرداند. خودت می دانی که برگشتن یک دختر جوان سه ساله به خانه در این ساعت فاجعه است. اصلا نمی دانم با این آقای دکتر چه کنم او روز به روز غیر قابل تحمل تر می شود.
باید درباره پرسی بگویم. او جوانی روشنفکر و قابل اعتماد است. همین الان مرا به شام دعوت کرد. ( او در تمام رسوم اجتماعی مردی مبادی آداب است) تمام مدت صحبتهای ما درباره دختری از دیترویت بود. او تنهاست و عاشق صحبت کردن درباره اوست و چه حرفهای جالبی که نمی زند. امیدوارم که این دوشیزه دیترویتی ارزش تمام این محبت های گرم را داشته باشد. ولی من کمی می ترسم که نباشد. او از گوشه مخفی جیب جلیقه اش کیفی چرمی بیرون کشید و دو تا زرورق تا شده را که در کیف بود، باز کرد و از لای آن عکس آن موجود کوچولوی مو فرفری را نشانم داد که فقط چشمها و گوشواره هایش جلب توجهم را کرد. من سعی کردم به او تبریک بگویم ولی راستی که قلبم برای آینده این پسر بدبخت تپید.
واقعا که مسخره نیست که گاهی اوقات بهترین مردها بدترین زنها را انتخاب می کنند و بهترین زنان بدترین مردها را؟ فکر می کنم که خوبی خودشان چشمشان را کور می کند و بدگمانی را در وجودشان می کشد.
می دانی چیست جودی جان، جالبترین پی گیری در دنیا مطالعه شخصیت آدم ها است. فکر می کنم که من برای نویسندگی زاده شده ام. مردم مرا مجذوب خود می کنند که بتوانم کاملا آنها را بشناسم. پرسی و آقای دکتر در این میان بیشترین تضاد را دارند. همیشه می شود حدس زد که در هر لحظه این مرد جوان به چه فکر می کند. او مثل کتابی است که با حروف بزرگ و لغات تک سیلابی نوشته شده است، ولی وای خدا جون آقای دکتر: او هم مثل کتاب است، کتابی که با حروف چینی ناخوانا نوشته شده است. تا به حال تو درباره آدمهای دو شخصیتی چیزی شنیده بودی؟ من می گویم که حنایی سه شخصیتی است!
او در حالت عادی مردی عالم و به سختی سنگ است، ولی گاه به گاه فکر می کنم زیر این نقاب رسمی احساساتی عمیق نهفته باشد. بعضی وقت ها او صبور و مهربان و کاری است و به همین علت علاقه ای به او در من پیدا می شود. بعد بدون هیچ اعلام قبلی، مردی نامنظم و وحشی از اعماق وجودش ظاهر می شود و خدا جون این هیولا واقعا غیر قابل تحمل است.
بعضی اوقات با خود فکر می کنم که او در گذشته، احساساتش از مسئله ای جریحه دار شده است. و هنوز دارد از آن زجر می کشد. تمام اوقاتی که او حرف می زند، این حس ناراحت کننده در شنونده ایجاد می شود که او در گوشه ای از اعماق مغزش به چیز دیگری فکر می کند ولی شاید این فقط تعبیر عاطفی من از یک موجود غیر عادی و عصبی مزاج باشد. به هر حال او مردی عاطل و باطل است.
ما یک هفته تمام منتظر یک بعد از ظهر بادخیز بودیم . متشکرم خدا جون امروز روز موعود است. بچه های من دارند بادبادک بازی می کنند. این کار سوغات ژاپن است. تمام پسرهای بزرگسال ما و بیشتر دخ0ترانمان در نولتاپ پخش شده اند.(مرتع صخره ای که چراگاه گوسفندان است و در قسمت شرق به ما متصل می شود) آنها دارند بادبادکهایی را که خودشان ساخته اند، هوا می کنند.
راستی که برای گرفتن اجازه از آن آقای پیر صاحب زمین که صورتش پر از چین و چروک بود به من خیلی سخت گذشت. به گفته خودش او از یتیم ها خوشش نمی آید و اگر حتی یک بار اجازه بدهد تا یکی از آنها قدم توی ملکش بگذارد، آن محل تا ابد از بوی آنها متعفن خواهد شد.



احتمالا اگر پای صحبتش بنشینی خواهی شنید که یتیم ها نوعی زنبور خطرناک و مهلک اند . بلاخره بعد از نیم ساعت گفتگوی سرسختانه با اکراه به ما اجازه داد که بچه ها دو ساعت در چراگاه گوسفندانش بازی کنند و خاطر نشان ساخت که ما نباید توی علفهایی که محل چرای گاوها است قدم بگذاریم و راس دو ساعت آنجا را ترک کنیم. برای انکه به او ثابت شود که حرمت چراگاهش را حفظ خواهیم کرد، راننده و باغبان آقای نولتاپ و دوتا از مهترهایش را در حین بادبادک بازی و برای مراقبت از آنجا به کار گمارد. بچه ها هنوز مشغولند و دارند روی آن بلندی بادخیر کیف می کنند و توی نخ بادبادکهای یکدیگر می روند. وقتی که آنها خسته و کوفته به خانه برگردند، از آنها با شیرینی زنجبیلی و لیموناد که برایشان غیر مترقبه است، پذیرایی خواهد شد.
این جوان های کوچک و بی کس را با صورتهای پیرشان ببین. واقعا جوان نمودن آنها کار مشکلی خواهد بود، ولی من بر این باورم که می توانم این کار را انجام دهم. واقعا از این که داری برای رضای خدا کاری مثبت انجام می دهی ، حس خوبی است. اگر من سخت علیه آن تلاش نکنم، تو به هدفت که تبدیل کردن من به یک انسان مفید است می رسی. هیجانات اجتماعی ورسستر در مقابل به سر انجام رساندن 113 کودک یتیم زنده و گرم که وول می خورند هیچ است.

دوستدارت با عشق
سالی

حاشیه : فکر می کنم امروز رقم صحیح تعداد بچه ها 107 باشد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دشمن عزیز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites