تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

دشمن عزیز

صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#51 | Posted: 17 Nov 2013 22:40 | Edited By: andishmand




شنبه صبح
می خواستم این نامه را دو روز پیش بفرستم. حالا من مانده ام و چندین نامه نوشته شده که روی دستم مانده اند.
ما دیشب یکی از وحشتناک ترین شبهای عمرمان را گذراندیم. وقتی که توی رختخواب می روی سرد و یخی است و وقتی می خواهی در تاریکی بیدار شوی گرم و بی حسی در حالی که زیر خروارها پتو خوابیده ای.
وقتی که دارم پتوهای اضافی رویم را کنار می زنم و بالش را جا به جا می کنم و احساس راحتی به من دست می دهد، فکرم به سوی آن نوزادان قنداق شده که در هوای تازه مهدکودک تنفس می کنند، کشیده می شود.
این گونه شبها پرستار به اصطلاح کشیک آنها درست مثل یک خرس قطبی به خواب زمستانی فرو رفته است. (من اسم او را در لیست سیاه قرار داده ام) من هم بلند شدم و روی چندتا از نوزادان را پوشاندم و زمانی که کارم تمام شد، دیگر خواب از چشمانم پرید. من اغلب شبهایم شب سفید ] شبی توام با بی خوابی A unit Blanche[ نیستند و بعضی اوقات که هست من به حل کردن مشکلات دنیا می پردازم. واقعا خنده دار نیست، وقتی که تو در تاریکی بیدار سر جایت دراز کشیده ای مغزت چقدر تیزتر می شود؟
شروع کردم به فکر کردن درباره هلن بروکس و دوباره ماجرای زندگیش را مرور کردم. نمی دانم چرا داستان غم انگیز هلن بروکس این قدر روی من تاثیر گذاشته است. به راستی داشتن این تفکرات برای یک دختر نامزددار، ناراحت کننده است.مرتب به خودم می گفتم که اگر من و گوردون درست آن موقعی که با هم انس گرفته ایم، دیگر نخواهیم همدیگر را دوست داشته باشیم، چه می شود؟ این ترسها گاهی به جانم می افتد و قلبم را می جود ولی خب من به خاطر حس محبت است که دارم با او ازدواج می کنم. من آن قدرها هم مغرور نیستم. می دانی نه پول و نه شغل او هیچ کدام تاثیری در این تصمیم نداشته اند و من این کار را به خاطر یافتن شغلی دائم انجام نمی دهم. آخر خودت هم که می دانی حتی با این ازدواج باید کاری را که عاشقش هستم رها کنم. من واقعا عاشق کارم هستم . پی در پی نقشه هایی برای آینده این کودکان می کشم و بعد برای بچه های آنها. مثل اینکه دارم برنامه بیست ساله آینده مملکت را طرح ریزی می کنم. هر برنامه ای که بعد از این برایم پیش بیاید، مطمئنم که لایق ترین آدم برای این تجربه عظیم بوده ام و جدا که این تجربه عظیم است. یعنی کوتاه ترین راهی که یک نوانخانه را به سمت انسانیت می کشاند. من هر روز آن قدر چیزهای نو یاد می گیرم که وقتی روزهای شنبه به شب می رسد به تجارب یک هفته گذشته سالی می نگرم و از ندانم کاری او متحیر می شوم!
جودی جان عجیب نیست که دارد در من یک نوع شخصیت کهنه مسخره ظهور می کند؟ من کم کم دارم از دگرگونی متنفر می شوم. اصلا دوست ندارم زندگی ام از هم بگسلد. در گذشته من همیشه عاشق هیجانات آتشفشانی بودم، ولی حالا سهم من از زندگی سکوتی ساده در زمینی مسطح شده است. می دانی من جایم راحت است. میز کارم، گنجه ام و میز آرایشم و کشوهایش همه اسباب راحتی من هستند. وای ... خدا جون وقتی که به تغییر و تحولی که قرار است سال آینده برایم ا تفاق بیفتد فکر می کنم از کوره در می روم. خواهش می کنم تصور نکن که من آن ارزشی را که باید و شاید برای یک مرد قائل باشم برای گوردون قائل نیستم. نه ، این نیست که دیگر او را دوست ندام ولی انگار یتیمها را بیشتر دوست دارم.
همین چند دقیقه پیش مشاور بهداشتی مان را که داشت از شیرخوارگاه بازمی گشت ، ملاقات کردم. آلگرا در این نوانخانه تنها موجودی است که از توجهات سرسختانه او او بهره ای جدی برده است. وقتی او داشت سریع از کنارم رد می شد مکثی کرد و ایستاد . مودبانه درباره تغییر سریع آب و هوا حرف زد و امیدوار بود که اگر نامه ای به خانم پندلتون نوشتم، سلام او را فراموش نکنم.
این نامه ای فقیر برای رهسپار کردن به سوی تو است. اصلا در این نامه از آن نوع اخباری که مورد نظر تو است، خبری نیست، ولی نوانخانه کوچولوی برهنه ما که بالای تپه ها قرار گرفته است در مقایسه با آن درختان نخل و درختستان های پرتقال و سوسمارهای کوچولو! و رتیل های ظیف ! که تو داری از وجودشان لذت می بری، فاصله زیادی دارد.
خوش بگذرد. نوانخانه ج گ از یادت نرود و همچنین :
سالی

11 دسامبر
جودی جان


نامه ای که از جامائیکا فرستاده بودی ، به سلامت رسید. من از اینکه می بینم جودی دوم دارد از مسافرت لذت می برد خوشحالم.
تمام جزئیات سفرت را برایم بنویس. عکس هم بفرست تا بتوانم تو را در آن ببینم.
چقدر جالب است که آدم یک کشتی شخصی داشته باشد تا بتواند روی آن دریاهای زیبا را درنوردد.
ببینم، آن هجده دست لباس سفیدت را تهیه کرده ای یا نه؟ از اینکه نگذاشتم تا موقعی که پایت به بندر کینگزتون برسد، یک کلاه پانامایی بخبری ، خوشحال نیستی؟
از حال ما بخواهی داریم پیش می رویم و بدون هیچ گونه واقعه تاریخی هیجان انگیزی دور خودمان می چرخیم. راستی می بل فولر کوچولو را یادت می آید ؟ بچه آن زنی را می گویم که در گروه کر آواز می خواند. همان بچه ای که آقای دکتر اصلا از او خوشش نمی آید. ما برای او خانواده ای یافتیم. دلم می خواست آن زن هتی هیفی را انتخاب کند. دختر کوچولویی که جام کلیسا را هنگام مراسم عشاء ربانی دزدید. ولی خدایا نشد ، مزه های می بل کار خودش را کرد. به هر حال همان طور که طفلکی ماری می گفت مسئله مهم خوشگلی است. تمام چیزهای دیگر در زندگی فقط به این یک مسئله بستگی دارند.
وقتی که هفته پیش پس از جیم شدنم به نیویورک ، به خانه بازگشتم سخنرانی کوتاهی برای بچه ها کردم. به آنها گفتم که من همین حالا از بدرقه عمه جودی آمده ام که با یک کشتی بزرگ به سفر دربایی بزرگ می رفت. با خجالت هر چه تمام تر باید گزارش کنم که مسئله مورد علاقه بچه ها ، لااقل پسرها که عمه جودی بود، جایش را با مسئله کشتی عوض کرد :
ـ کشتی روزانه چند تن زغال سنگ مصرف می کند؟
ـ آن قدر دراز هست که از درشکه خانه تا اردوی سرخپوستها برسد ؟
ـ آیا توی کشتی اسلحه هم هست و اگر دزدان دریایی حمله کنند می تواند از خود دفاع کند؟
ـ اگر در کشتی شورش شود ، آیا ناخدای آن می تواند به هر کس که می خواهد شلیک کند و آیا وقتی که به ساحلمی رسند او را اعدام می کنند ؟
من با التماس از حنایی خواستم تا سخنرانی مرا تمام کند. فکر می کنم که حتی پیشرفته ترین مغزهای زنانه در این دنیا نمی توانند با سوالاتی که در مغز یک پسر سیزده ساله به وجود می آِد ، کنار آیند.
حنایی با مشاهده علاقه مفرط بچه ها به دریانوردی به آنها گفت که می خواهد هفت نفر از بزرگترین بچه ها را برای گردش یک روزه به نیویورک ببرد تا بتوانند از نزدیک کشتی اقیانوس پیما را تماشا کنند.
آنها دیروز ساعت پنج صبح از خواب برخاستند و سوار قطار ساعت 7 ½ شدند و قشنگ ترین و ماجرا جویانه ترین روزی را که تا به حال در عمرشان اتفاق نیفتاده بود، تجربه کردند.
آنها به بازدید یکی از بزرگترین کشتیها رفتند (حنایی با مهندس اسکاتلندی اش آشنا از آب درآمد) از بالا و نوک کشتی تا ته انبار آن را که در زیر عشه قرار دارد، بازدید کردند. بعد روی عرشه کشتی ناهار خوردند. بعد از صرف غذا به دیدار آکواریوم و جانوران دریایی و بعد از آن به پشت بام ساختمان سینگر رفتند و بعد سوار قطار زیرزمینی شدند تا بازدیدی یک ساعته از کبوترهای آمریکایی و لانه هایشان داشته باشند. البته حنایی خیلی مشکل توانست آنها را از موزه تاریخ طبیعی به منظور رسیدن به قطار شش و پانزده دقیقه ، جدا کند. آنها شام را در رستوران قطار خوردند و با اشتیاق هر چه تمام تر می خواستند بدانند که هزینه شام چقدر می شود و وقتی که شنیدند گران تر از بیرون نیست و قیمت غذا در کم یا زیاد خوردن آن تاثیری ندارد نفس راحتی کشیدند و آرام شدند. آخر آنها نمی خواستند سر مهماندارشان کلاه برود. تکانهای قطار اصلا تاثیری در این مهمانی نداشت و تمام مسافران اطراف میز بچه ها ، شام خوردن را متوقف کردند و به خوردن بچه ها خیره شدند. یکی از مسافران از حنایی پرسید که آیا این بچه ها وابسته به یک مدرسه شبانه روزی هستند و او مسئول آنها است ، یا نه؟ حالا می توانی بفهمی که آداب و رفتار و بردباری بچه ها تا چه حد بوده است؟ قصدم اصلا لاف زدن نیست ولی اگر این هفت نفر بچه های خانم لیپت بودند، هرگز کسی چنین سوالی از او نمی کرد. می دانی جودی سوالی که پس از مشاهده آداب میز بچه های خانم لیپت مطرح می شد این بود :«ایا دارند آنها را به دارالتادیب می برند؟ »
گروه بچه های بازدید کننده دور و بر ساعت ده ، سر و کله شان پیدا شد و همان موقع شروع کردند به وراجی درباره اعداد و ارقام موتورهای ترکیبی که حرکت متناوب می کنند و دیواره های چوبی که دهلیزهای کشتی را از هم مجزا می سازند و مانع دخول آب می شوند، هشت پاها و ساختمان های مرتفع و پرنده های بهشتی . هرگز فکر نمی کردم بتوانم آنها را توی رختخوابشان بفرستم ولی خدای بزرگ ، چه روز دلپذیری را با هم گذراندند. دلم می خواست می توانستم گاهی از این برنامه ها ترتیب بدهم و در این صورت آنها نگاهی تازه تر به زندگی پیدا می کردند ، این کار شباهت آنها را به بچه های معمولی زیادتر می کند. این عمل حنایی جدا فوق العاده بود ، نبود؟ ولی خدایا باید قیافه اش را وقتی که می خواستم از او تشکر کنم ، می دیدی. وسط حرفم مرا با دست کنار زد و غرغر کنان به خانم اسنیث گفت که آیا بهتر نیست در مصرف اسید کاربولیک کمی صرفه جویی کند. نوانخانه بوی بیمارستان می داد.
باید بگویم که وروجک برگشته و کاملا از این رو به آن رو شده است. دارم دنبال یک خانواده می گردم که سرپرستی اش را به آنها بسپارم. امیدوار بودم که آن دو پیر دختر باهوش به طریقی می توانستند ، او را برای همیشه نگه دارند ولی آنها قصد سفر دارند و فکر می کنند که وروجک برای آنها مانعی خواهد بود.


من همین الان طرحی را که از کشتی بخار شما با گچ رنگی کشیدم و وروجک آن را تکمیل کرد ، برایتان می فرستم. البته جهتی را که کشتی در پیش گرفته کمی مورد تردید است. نقاشی این فکر را به انسان القا می کند که کشتی دارد به عقب و به طرف بروکلین باز می گردد. از آنجایی که من مداد آبی ام را گم کرده ام، رنگ پرچم بالای کشتی به ناچار به رنگ پرچم ایتالیا درآمده است. آن سه آدمی که روی عرشه ایستاده اند ، تو و آقا جرویس و کودک عزیزتان هستید. گفتن این نکته دردناک است ولی باید به عرض برسانم که تو بچه ات را از گردنش گرفته ای و درست مثل اینکه او یک بچه گربه است. ما که در شیرخوارگاه ن ج گ ب کودکانمان را این طوری نگاه نمی داریم. لطفا این نکته را هم در نظر بگیر که هنرمند نقاش ما تمام تلاشش را در جهت کشدن پاهای آقا جرویس به خرج داده است. وقتی که از وروجک درباره ناخدای کشتی پرسیدم که کجاست، گفت ناخدا داخل کابینش است و دارد ذغال توی کوره می ریزد !
وقتی که وروجک شنید کشتی بخار شما روزی سیصد بارکش ذغال می سوزاند ، تا حد امکان تحت تاثیر قرار گرفت. با خودش فکر می کرد که لابد همه دستها به سمت دریچه انبار دراز شده است.
واق ! واق !
این صدای پارس «سنگاپور» است. به او گفتم دارم برای تو نامه می نویسم و او درجا ، عکس العمل نشان داد!
ما هر دو نهایت عشقمان را به تو تقدیم می داریم.


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#52 | Posted: 17 Nov 2013 22:46




از : ن ج گ
شنبه

دشمن عزیز


دیشب وقتی می خواستم به خاطر آن روز فوق العاده که برای بچه ها ترتیب دادید ، از شما تشکر کنم، یکهو آن قدر خشن شدید که من نوانستم حتی نصف احساساتم را برایتان بیان کنم.
حنایی جان شما را به خدا چه تان شده است ؟ شما قبلا مردی بسیار عالی و خوش مشرب بودید ، (البته بعضی وقت ها) ولی این سه ـ چهار ماه اخیر با همه مهربان بوده اید، غیر از من.
درست است که ما از ابتدا یک سری سوءتفاهم زیاد و گاهی اوقات برخوردهای ناجور داشتیم، ولی خب پس از بروز هر برخورد یک جورهایی با هم کنار می آمدیم. آن قدر خوب تا جایی که من فکر می کردم دوستی ما بسیار پا بر جا است که می تواند هر ضربه ای را تحمل کند. بعد از آن بعد از ظهر زشت ژوئن گذشته رسید که شما با تحمل فراوان آن بی ادبی احمقانه را پشت سر گذاشتید. من اصلا نمی خواستم این اتفاق بیفتد. راستی که من سر این ماجرا حالم بد شد و دلم می خواست معذرت خواهی کنم از طرفی رفتار شما مرا دعوت به این کار نمی کرد. راستش این است که من هیچ گونه توضیح یا عذری برای این کار ندارم. باور کن ندارم. خودت هم می دانی که گاهی اوقات من چقدر سبک سر و احمقم ولی باید این را هم قبول کنی که من اگر گاهی اوقات احمق و سبک سر هستم، در عوض باطن من مثل سنگ محکم است. البته شما می توانید قسمت بد جمله قبلی را از یاد ببرید. پندلتون ها از خیلی قبل این را می دانستند وگر نه مرا به اینجا نمی فرستادند و تابستانشان را در اینجا نمی گذراندند. من سعی کرده ام تا حد امکان کارم را با صداقت انجام دهم ولی به خاطر اینکه جلب اعتماد آنها را بکنم، ضمنا دست داشتم سهم این بچه گربه های بیچاره را از شادی و خوشبختی در دنیا به آنها بدهم ولی بیشتر چون بر این عقیده بودم که نظر شما نسبت به من بیمار گونه است، می خواستم خلاف آن را ثابت کنم. ولی خواهش می کنم که خاطره آن پانزده دقیقه بعد از ظهر منفور ژوئن ماه گذشته را در حیاط نوانخانه از ذهنتان پاک کنید و به جای آن پانزده ساعتی را که من صرف خواندن خانواده کالیکاک ها کردم جایگزین کنید.
دوست دارم حس کنم ما دوباره با هم دوست هستیم.

سالی مک براید

از نوانخانه جان گریر
یکشنبه
دکتر مک ری عزیز

کارت ویزیت شما با جواب یازده کلمه ای در پشت آن رسید. اصلا دلم نمی خواست باعث آزار شما شوم. اینکه شما چطور فکر یا رفتار می کنید، برای من مسئله ای کاملا بی تفاوت است ولی شما بی ادبانه ترین راه را انتخاب کرده اید.
س مک ب

14 دسامبر
جودی جان

لطفا نامه هایی را که برایم می فرستی فلفل و ادویه اش را اضافه کن و مقدار زیادی تمبر در داخل و خارجش بگذار، چون من در خانواده ام سی کلکسیونر دارم. از آنجایی که تو در سفر هستی، هر موقع روز که موقع رسیدن نامه می شود، گروه زیادی با اشتیاق هر چه تمام تر دم دروازه نوانخانه جمع می شوند تا نامه های طرخ خارجی را از دست هم بقاپند و وقتی که نامه ها می رسند ، نمی دانی برای ربودن نامه ها چه غلغله ای بین آنها برپا می شود. به آقا جرویس بگو که از آن درختان ارغوانی رنگ هنوراسی بیشتر برایمان بفرستد یا اگر دلش خواست از آن طوطی های سبز گواتمالایی بفرستد. می توانم یک «پاینت» از آنها را به کار ببرم.
از اینکه این موجودات کوچولوی وارفته ما دارند اینقدر با حرارت می شوند ، خوشحال نیستی ؟ بچه های من کم کم دارند شبیه بچه های معمولی می شوند. دیشب در خوابگاه «ب» جنگ بالش درگرفت هر چند این کار برای پارچه کتان و اندک موجودی من خطرناک بود ، ولی من فقط به سادگی کنار کشیدم و نگاه کردم. ناگفته نماند که خودم هم چندتایی پرتاب کردم.
شنبه گذشته آن دوتا دوست خوب پرسی تمام بعد از ظهر را صرف بازی با پسرانم کردند. آنها سه تفنگ با خود آورده بودند و ریاست هر یک از چادرهای سرخپوستی با یکی از آنها بود و تمام بعد از ظهر را به رقابت در تیراندازی به بطری های خالی گذراندند. هر چادر که برنده می شد یک جایزه می گرفت.
آنها جایزه را هم با خود آورده بودند که عبارت بود از سر نقاشی و رنگ شده یک سرخپوست بی رحم بر روی چرم. واه واه چه سلیقه وحشتناکی. البته مردها آن را می پسندیدند. به همین دلیل من با تظاهر تا جایی که می شد از آن تعریف و تمجید کردم.
موقعی که کار مسابقه تمام شد من به آنها کلوچه و شکلات داغ تعارف کردم و فکر می کنم به جا بود ، چون مردهای گنده هم درست مثل بچه ها از آن لذت بردند. باید بگویم بی شک آنها لذت بیشتری بردند تا من. تمام مدتی که تیراندازی ادامه داشت، من نمی توانستم جلو هیجان زنانه خود را بگیرم که نکند در حین تیراندازی کسی اشتباها کس دیگری را بزند. خب این را هم می دانم که نمی شد این بیست و چهار سرخپوست را به پیشبند آشپزخانه ام ببندم. ضمنا هرگز نمی توانستم سه مرد مهربان تر و بهتری از اینها برای جلب علاقه بچه ها بیابم.
می بینی چه مقدار کمک مردمی سالم و فراوان درست زیر دماغ ن ج گ به هدر می رود . حدس می زنم که همسایگان دور و بر ما بتوانند کلی از این کمک ها را به رایگان به ما بکنند. می خواهم کاری کنم که از آنها استفاده شود. ولی چیزی که بیشتر از همه می خواهم ، وجود هشت دختر جوان مهربان ، زیبا و معقول است که در هفته یک شب به اینجا بیایند، کنار آتش بنشینند و در حالی که بچه هایم ذرت بو داده میل می کنند، برایشان داستانهایی زیبا بگویند.
من واقعا دلم می خواهد مقداری محبت هرچند کوچک برای کودکانم بیابم. در واقع من دوران کودکی تو را به یاد می آورم و سخت تلاش می کنم تا چاله های آن را برای دیگران پر کنم.
جلسه هیئت امنا که هفته گذشته برگزار شد، به خوبی گذشت. زنان جدید خیلی بیشتر کارسازند و از مردها فقط خوبهایشان آمدند. با خوشحالی اعلام می دارم که هون سای وایکوف قصد دارد برای دیدار دخترش که ازدواج کرده به اسکرانتون برود . چقدر خوب می شد دخترک پدرش را برای یک اقامت دائم دعوت می کرد!

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#53 | Posted: 17 Nov 2013 22:48




چهارشنبه
بدون هیچ دلیل واضحی ، حالتی کودکانه نسبت به دکتر دارم. او مسیر راست و سرد خود را بدون ابراز کوچکترین توجه به کسی یا چیزی می گیرد و جلو می رود.
طی این چند ماه اخیر ، من بیشتر از تمام طول عمرم بی توجهی را لمس کرده ام و حس انتقام جویی شدیدی در وجودم ظهور کرده است. تمام اوقات فراغتم را در خیال می گذرانم. خیال طرح نقشه هایی برای ضربه زدن به او به این امید که شاید از من کمک بخواهد و من با بی اعتنایی شانه هایم را بالا بیندازم و پشتم را به او بکنم و بروم.
کم کم دارم از آن آدم شیرین و گرم و جوانی که دیده بودی به آدمی متفاوت تغییر پیدا می کنم.

شب همان روز:
می دانی که من در امر توجه به کودکان وابسته صاحب نظر هستم. قرار است فردا من و دیگر مسئولان رسما از «انجمن حمایت از کودکان بی سرپرست یهودی» (هما اش یک اسم است ها!) در پلیسانتویل دیداری کنیم. واقعا از اینجا سفر سخت و دشواری خواهد بود. این سفر از صبح زود شروع می شود و باید مسیر را با دو قطار و یک ماشین طی کنیم. ولی اگر قرار است من یک صاحب نظر باشم باید برای رسیدن به این عنوان مسیرم را طی کنم. می دوانی می خواهم چه کار کنم؟ به سراغ نوانخانه های دیگر می روم تا ببینم چه نوع اصلاحاتی در برنامه شان به کار می برند تا من هم آنها را با اصلاحات سال آینده خودمان مقایسه کنم و بهترین راه را در نظر بگیریم.
راستی که این نوانخانه «پلیسانتویل» نوانخانه نمونه ای برای این کار است.
حالا که فکر می کنم می بینم چه کار عاقلانه ای کردیم که بازسازی عمارت را تا تابستان آینده به تعویق انداختیم. درست است که من اول ناامید شدم دلیلش این بود که می دیدم، نمی توانم محور نوسازیها باشم، در حالی که خیلی دوست دارم که باشم.
جزئیات تعمیرات آن دو عمارتی را که قبلا با هم صحبتش را کرده ایم، امیدوار کننده است . نه ؟ رختشویخانه ما دارد روز به روز بهتر و بهتر می شود. آن بوی بد که همراه بخار آب بود ، دیگر در نوانخانه نمی پیچد. کلبه باغبان ، هفته آینده آماده می شود. تنها چیزی که احتیاج دارد یکدست رنگ و چندتا دستگیره در است.
وای ، خدایا، خدا جون مثل اینکه افتضاح دیگری به بار امد. خانم ترنفلت که زن خیلی راحت و بشاشی است از هیاهوی بچه ها بیزار است. آنها او را عصبی می کنند. از آقای ترنفلت بگویم. با وجود اینکه او مردی فنی و کارامد و باغبانی ماهر است، هنوز آن طور که می خواستم مراحل رشد ذهنی اش تکمیل نشده. روزهای اول که به اینجا آمد او را برای انجام هر کاری در کتابخانه آزاد گذاشتم. او اولین کاری که کرد، در اولین قفسه کتابها به سراغ سی و هفت نسخه کتابهای «پنسی» رفت. در نهایت ، پس از اینکه چهار ماه وقتش را روی آنها گذاشت با خودم گفتم بهتر است تنوعی ایجاد شود، بنابر این او را با کتاب هاکلبری فین روانه خانه کردم. ولی چند روز نشد که او آن را برگرداند، سرش را تکان داد و گفت که پس از خواندن کتابهای «پنسی» ، خواندن هرنوع کتاب دیگری کسالت آور است. از این می ترسم که ناچار شوم دنبال آدمی بگردم که باهوش تر باشد. ولی به هر حال او در مقایسه با استری یک دانشمند است!
نام استری به میان آمد. او چند روز قبل کاملا پشیمان و محترمانه سری به ما زد. این طور به نظر می رسید که مرد پولداری که استری زمینهایش را اداره می کرده دیگر به او احتیاجی ندارد و او موقرانه برای بازگشت به اینجا اعلام آمادگی کرد و گفت که مانعی ندارد . بچه ها می توانند هر کدام برای کاشتن تکه زمینی داشته باشند.
من هم با مهربانی هر چه تمام تر ولی کاملا قاطع، پیشنهادش را رد کردم.

جمعه:

من دیشب با قلبی مالامال از حسادت از «پلیسانتویل» بازگشتم.
آقای مدیر عامل ! خواهشی از شما دارم. من چند تا کلبه خاکستری رنگ سیمانی می خواهم که تصاویر مقدسین روی نمای آنها پخته شده باشد.
آنها در آن نوانخانه تقریبا از از هفتصد بچه نگهداری می کنند که همه شان تقریبا بزرگسال هستند . خب این حالت کمی با صد و هفت کودک من فرق دارد که از سن نوزاد تا سنین بالا هستند. من از مدیر آن نوانخانه چندین ایده ناب گرفتم. تصمیم دارم جوجه هایم را به دسته های کوچک و بزرگ خواهران و برادران تقسیم کنم. طوری که برای هر بچه کوچک خواهر یا برادری بزرگتر به منظور حمایت و تشویق و دلداری وجود داشته باشد. سدی کیت که خواهر بزرگ است باید مواظب خواهر کوچکش ، گلادیولا باشد تا همیشه موهایش شانه زده و جورابهایش مرتب باشد. درسش را خوب بخواند. گاهی اوقات دستی بر سرش کشیده شود و سهم شکلاتش را دریافت کند. این کار برای گلادیولا بسیار مطلوب و برای سدی کیت پیشرفتی محسوب می شود. همچنین می خواهم بین بچه های بزرگترمان، نوعی خودمختاری محدود ایجاد کنم. درست مثل آنچه در کالج داشتیم. این کار آنها را برای داخل شدن به دنیای شلوغ آماده می کند و اگر زمانی پایشان به آنجا برسد، می توانند خود را اداره کنند.
هل دادن بچه های شانزده ساله به سمت دنیای شلوغ کمی بی رحمانه است. پنج تا از بچه هایم آماده هل دادن هستند، ولی اصلا دلم راضی نمی شود با آنها این کار را بکنم. من دائما جوانی سبکسرانه ای را که خودم پشت سر گذاشته ام، به یاد می آورم و نمی دانم اگر مجبور می شدم در سن شانزده سالگی سر کار بروم، چه بلایی سرم می آمد.
حالا دیگر باید نامه نوشتن به تو را متوقف کنم و برای سیاستمدار محبوبم در واشنگتن نامه بنویسم. جدا چه کار مشکلی است. چه چیز می توانم بنویسم که برایش جالب باشد؟ حالا دیگر کاری جز وراجی درباره کودکانم ندارم و می دانم که اگر همه بچه های روی زین هم از صفحه روزگار محو شوند، او اهمیتی نخواهد داد. همین طور است او اهمیتی نمی دهد. خدا مرگم بدهد دارم به او افترا می زنم. نوزادان، اقلا نوزادان پسر بزرگ که بشوند رای دهندگان خوبی برای او می شوند.

به امید دیدار
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#54 | Posted: 17 Nov 2013 22:48




عزیزترین عزیزانم جودی جان
اگر امروز منتظر خواندن نامه ای شاد هستی، این نامه را اصلا نخوانی بهتر است. زندگی یک انسان همانند جاده ای سرد است. مه ، برف ، باران ، گل و شل ، باران ریز ریز و سرما. بابا عجب هوایی دارد. عجب هوایی و شما در جامائیکاری عزیزتان دارید تابش لطیف نور آفتاب و شکوفه های پرتقال را تجربه می کنید.
اینجا سیاه سرفه شیوع پیدا کرده و اگر تو دو مایل آنطرف تر از قطار پیاده شوی صدای سرفه های ما را می توانی بشنوی. اصلا نمی دانم چطوری ، فقط می دانم که این هم یکی از لذائذ زندگی در نوانخانه است. آشپزمان ما را ترک کرده است. آن هم شبانه ! این چیزی است که اسکاتلندی ها به آن اصطلاحا «فرار زیر نور ماه» می گویند. اصلا نمی دانم چطور اسباب و اثاثیه اش را بست و رفت. ولی به هر حال او رفته است و آتش آشپزخانه ها با او رفته. لوله ها یخ زده اند و لوله کش ها مشغول تعمیرات هستند. کف آشپزخانه تکه پاره شده است. یکی از لوله کش ها استخوان پایش ورم کرده و برای حسن ختام اخبار شاد باید بگویم که پرسی شاد و با تدبیر ما ، در اعماق یاسی پایان نا پذیر دست و پا می زند. اصلا طی سه روز گذشته مطمئن نبودم بتوانیم او را از انجام خودکشی باز داریم. آن دختر دیترویتی یادت هست ؟ من از اول هم می دانستم او ماده روباهی بی قلب و بی احساس است. او بدون هیچ خبر قبلی و حتی بدون پس فرستادن حلقه ازدواج، رفته با یک مرد که چند اتومبیل و یک قایق تفریحی دارد ازدواج کرده است. این بهترین اتفاقی است که در طول عمر پرسی روی داده است ولی تا بیاید بفهمد ، زمان طولانی طولانی طولانی می برد.
بیست و چهار سرخ پوست ما به داخل خانه بازگشته اند و حالا با ما هستند. اصلا دوست نداشتم به ساختمان برگردند، ولی خب آن کلبه های محقر برای فصل زمستان مناسب نیستند. من برای آنها محل های مناسبی در خانه یافته ام ، البته باید از ایوان های آهنی جادار که دور تا دور پله های فرار را احاطه کرده اند ، تشکر کرد. این ایده بسیار نو که دور تا دورشان را شیشه کنیم و به خوابگاه تبدیل سازیم از آقا جرویس بود. سالن نور گیر نوزادان هم علاوه بر شیرخوارگاه بسیار عالی است. حالا می شود به راحتی آن کوچولوها را دید که تحت تاثیر نور خورشید و هوای آزاد شکوفه می کنند و به گل می نشینند.
کار پرسی با بازگشت سرخپوست ها به زندگی معمولی ، تمام شد. باید برای تامین مسکن به هتل شهر پناه ببرد ، ولی او اصلا راضی به این کار نبود. به قول خودش به یتیمان انس گرفته و در صورت ندیدنشان دلش برای آنها تنگ می شود. فکر می کنم حقیقت امر این است که سر مسئله جدایی آن قدر خودش را بیچاره حس کرده که می ترسد تنها بماند. او احتیاج دارد در هر ثانیه از بیداریش ، غیر از کار بانک مشغول به کاری باشد. باید از خدا ممنون باشیم چون ما واقعا دلمان می خواهد او پیشمان باشد.
او چقدر با جوان هایمان عالی تا کرده و آنها هم به راستی به نیروی یک مرد محتاجند ولی خدا جون برای جا دادن این مرد چه کنیم؟ همان طور که خودت هم در تابستان گذشته متوجه شدی این قصر وسیع برای مهمانانش اتاق اضافی ندارد. به همین علت هم او بلاخره خودش را توی آزمایشگاه دکتر جا داد. داروها به علت کمی جا مجبور به اسباب کشی به داخل قفسه سراسری پایین شده اند . او و آقای دکتر این مسئله را بین خودشان حل و فصل کردند. خب اگر دوست دارند با ناراحتی و عذاب زندگی کنند ، من چکار می توانم بکنم ؟
خدایا شکرت ! من همین الان نگاهم به تقویم افتاد. امروز روز هجدهم است و کمتر از یک هفته تا کریسمس باقی مانده. فکر می کنی بتوانیم تمام نقشه هایمان را در یک هفته پیاده کنیم؟ جوجه ها دارند برای همدیگر کادو می پیچند. چیزی مثل هزار راز در گوش من نجوا شده است.
دیشب برف بارید و پسربچه ها امروز ، صبح خود را در جنگل گذراندند. آنها تعداد زیادی درخت کاج جمع کردند و روی کولشان تا خانه کشاندند. بیست تا از دختران بعد از ظهرشان را در رختشویخانه گذراندند و مشغول درست کردن تاجهای گل برای تزئین پنجره ها بودند. نمی دانم کار رختشویی این هفته مان را چطور می خواهیم انجام دهیم.
ما می خواستیم درخت کریسمس را تا روز عید پنهان کنیم ولی پنجاه تا از بچه ها توی درشکه خانه جمع شدند و از توی پنجره سرک کشیدند تا آن را ببینند . می ترسم پنجاه تا بچه ی دیگر هم از این موضوع با خبر شوند.
به اصرار تو ، ما عقیده به افسانه بابا نوئل را با سخت کوشی بین بچه ها رواج دادیم ولی اعتبار چندانی کسب نکرد. می دانی سدی کیت چه سوال تردید آمیزی از من کرد ؟ «چرا قبلا این موقع ها نیامده بود ؟ » ولی امسال بابانوئل مطمئنا سر و کله اش پیدا می شود.
من خیلی جسورانه از دکتر خواستم تا نقش اصلی را در درخت کریسمس امسال بازی کند. البته چون می دانستم که مخالفت می کند از قبل پرسی را در نظر گرفتم ، ولی اصلا نمی شود روی کارهای یک مرد اسکاتلندی حساب کرد. حنایی با مهربانی بی سابقه ای قبول کرد! و من هم به طور خصوصی پرسی را از این کار معاف کردم.

سه شنبه :
خنده دار نیست که بعضی مردم نامعقول چطور هر چه به ذهنشان می رسد ، بی محابا به زبان می آورند؟ مثل اینکه هیچ پس مانده ای برای گفت و شنودهای کوتاه ندارند و هرگز قادر نیستند درست وسط یک بحران ، موضوع را به آب و هوا تغییر دهند.
مثل بازدیدی که امروز از من به عمل آمد. خانمی آمده بود تا بچه خواهرش را به ما بسپرد. آخر خواهرش در یک آسایشگاه معلولین بستری است . ما باید از این کودک تا زمان مداوا شدن مادرش نگهداری کنیم ولی متاسفانه از حرفهایی که از گوشه و کنار می شنوم می ترسم که او هرگز مداوا نشود. به هر حال کارهای کودک ردیف شد و آن خانم فقط باید به سادگی بچه را تحویل می داد و پی کارش می رفت . او در طی دو ساعتی که برای سوار شدن به قطار فرصت داشت خیلی مایل بود تا بازدیدی از بخش های متفاوت نوانخانه بکند. به همین دلیل من او را به بخش کودکستان بردم و آنجا را نشانش دادم و همچنینی قفس (پارک بچه) لیلی کوچولو را که قرار بود در آن بماند و اتاق پذیرایی زرد رنگ همراه با نقاشی های خرگوش را به او نشان دادم تا بلکه گزارشی امیدوار کننده به مادر بیچاره کودک بدهد.
بعد هم چون پیدا بود که خسته شده است مودبانه از او خواستم تا برای صرف یک فنجان چای به اتاق نشیمن خصوصی ام بیاید. دکتر مک ری هم که آن دور و برها بود و ضمنا گرسنه به نظر می رسید به جمع ما اضافه شد . (این دیگر عجیب بود چون او صرف چای با مسئولین نوانخانه را در هر ماه فقط دو بار رضایت می داد!) مهمانی کوچکی برپا کردیم.
مثل اینکه چای برای آن خانم بسیار بجا بود ، چون در بین صحبتها به ما گفت که شوهرش عاشق دخترکی شده که مسئول فروش بلیط در یکی از تماشاخانه هایی است که تصویر متحرک نشان می دهند . ( به گفته او دخترک موجودی رنگ آمیزی شده با موهای زرد است که مرتب مثل گاوها دهانش می جنبد و آدامس می جود ) و این که مردک تمام پولهایش را خرج او می کند و هرگز به جز موقعی که مست است ، به خانه بر نمی گردد. و وقتی هم که میاید تمام اسباب و اثاثیه منزل را داغان می کند و می شکند . او یک بار ، یک سه پایه نقاشی را که از زمان پیش از عروسیشان نگه داشته و عکس مادر زن رویش تصویر شده ، فقط به خاطر شنیدن صدای جرینگ جرینگش به زمین زده و خرد کرده است . بلاخره خانم آن قدر از زندگی کردن با او حوصله اش سر رفته که بنا بر سفارش دوستانش یک شیشه آب باتلاق سر کشیده است . چون دوستش به او گفته که اگر یکباره تمام محتویات شیشه را بخورد ، کارش ساخته است. ولی کار خدا را می بینی؟ او نمرد ، فقط حالش به هم خورد و آقا برگشت و به او گفت که اگر یک بار دیگر سعی کند خودش را بکشد ، او را خفه خواهد کرد! و خانم هم می گفت که اگر این را می خواهد باید او را بیشتر دوست داشته باشد. او تمام این صحبت ها را به سادگی و هنگامی که داشت چایش را به هم می زد ، تعریف کرد.
داشتم فکر می کردم به او چه بگویم ولی مثل اینکه بعضی مقتضیات اجتماعی و مهمان نوازی مرا وادار به سکوت کرد ولی حنایی مثل یک آقای محترم با این قضیه برخورد کرد. او بسیار زیبا و معصومانه با او حرف زد و او را با روحیه ای قوی به سمت خانه اش روانه کرد. حنایی ما وقتی که بخواهد می تواند به طور استثنایی مهربان و خوب باشد. مخصوصا نسبت به مردمی که هیچ گونه ادعا نسبت به او ندارند. فکر می کنم این مسئله جزئی از آداب معاشرت حرفه ای او باشد. این بخشی از حرفه دکتر است. یعنی همان طور که بدن یک انسان را شفا می دهد ، روحش را هم تعالی می بخشد. بیشتر مردم روانشان به این شفا محتاج است . فکر می کنم بازدیدکننده اخیر من این احتیاج را در من به وجود آورده است. بعد از صحبت های آن زن دائما در این فکرم که اگر با مردی ازدواج کنم که مرا به خاطر یک دختر که آدامس می جود ترک کند و وقتی به خانه می آید خرده ریزها را بشکند ، چه خاکی به سرم بریزم.
فکر می کنم احتمالا با برداشتی که از دیدن تئاترهای این زمستان کرده ام ، به این نتیجه رسیده ام که این امر ممکن است برای هر کسی پیش بیاید ، مخصوصا در یک چنین جامعه پیشرفته ای مثل مال ما.
از اینکه شوهر خوبی مثل آقا جرویس داری باید سپاسگزار باشی. می دانی چیست جودی او مردی اطمینان بخش است. هرچه بیشتر می گویم بیشتر مطمئن می شوم که شخصیت یک انسان تنها مسئله موجود درباره اوست که می شود روی آن حساب کرد. ولی تو را به خدا به من بگو چطور می شود شخصیت یک انسان را شناخت ؟ آخر مردان در حرف زدن بسیار مهارت دارند.
خداحافظ و تقدیم تبریک کریسمس هم به آقا جرویس و هم دو تا جودی

س مک ب

حاشیه : اگر بتوانی نامه هایم را زودتر جواب بدهی به من لطف بزرگی کرده ای.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#55 | Posted: 17 Nov 2013 22:50 | Edited By: andishmand




از نوانخانه جان گریر
15 فوریه

جودی جان
یک هفته تمام سدی کیت مشغول نوشتن نامه کریسمس برای تو بوده است. او دیگر برای من حرفی باقی نگذاشته است که برایت بنویسم. وای خدا جون چقدر خوش گذشت. گذشته از همه هدایا و تفریحات و خوردنی های فراوان ، بر پشته های علف ، علف سواری کردیم . بعد از آن هم سرسره روی یخ و آب نبات کشی و ...
نمی دوانم می شود این یتیمان کوچولو را دوباره به زندگی عادیشان بازگرداند یا نه.
از آن شش هدیه ای که فرستادی متشکرم. از همه آنها خوشم آمد مخصوصا از عکس جودی دوم . آن تک دندانی که دارد ، زیبایی لبخندش را چند برابر کرده است.
از این که بشنوی هتی هیفی را به یک خانواده کشیش سپرده ام ، خوشحال می شوی. چقدر آدم های خوبی هستند وقتی که موضوع فنجان مقدس عشای ربانی را به آنها گفتم، ککشان هم نگزید. آنها «هتی» را به عنوان هدیه کریسمس به خودشان تقدیم کردند و با خوشحالی هر چه تمام تر در حالی که دست «هتی» در دست پدر جدیدش بود ، از اینجا رفتند.
دیگر بیشتر از این سرت را درد نمی آورم. البته دلیل اصلیش این است که پنجاه تا از بچه ها دارند نامه های تشکرآمیز برایت می نویسند و طفلکی عمه جودی موقع رسیدن کشتی بخار حامل نامه ها، زیر کوهی از نامه غرق خواهد شد.
عشقم را به پندلتون ها تقدیم می دارم.

سالی مک براید

حاشیه : سنگاپور به توگو درود می فرستد و از اینکه گوش او را گاز گرفته است ، پشیمان است.

از ن ج گ
سی ام دسامبر
گوردون جان

وای ... الان داشتم ناراحت کننده ترین کتابی را که می شود فکرش را کرد ، می خواندم. من دیروز سعی کردم قدری فرانسه صحبت کنم ولی چیز خوبی از آب در نیامد. پس تصمیم گرفتم تا زبان فرانسه را کاملا فراموش نکرده ام کمی تمرین کنم. دکتر اسکاتلندی ما به طور خیر خواهانه ای آموزش علمی مرا متوقف کرده به همین دلیل زمان فراغتم کمی بیشتر شده است. از بخت بد شروع به خواندن کتاب نوما رومستان اثر آلفونس دوده کردم. خواندن چنین کتابی برای دختری که نامزد سیاست مدار دارد ، واقعا آزار دهنده است.
گوردون جان حتما آن را بخوان و ساعیانه شخصیتت را از شخصیت نوما جدا کن ، کتاب ، داستان زندگی یک سیاستمدار است که به طرزی وحشتناک جذاب و پرستیدنی است (مثل تو) . چه کسی می تواند مثل تو با شد که همه بپرستندش (جز تو) چه کسی روشی متقاعد کننده در صحبت داشته و سخنرانی هایی بسیار جالب می کند ( باز هم مثل تو) همه او را می ستایند و به همسرش می گویند :«عجب زندگی شیرینی با او دارید البته با شناخت صمیمیتی که از آن مرد خوشگل داریم.»
ولی باید بدانی وقتی که این مرد به طرف خانه و همسرش می آمد خیلی هم جالب نبود . او فقط موقعی جالب بود که تماشاگرانی داشت و برایش کف می زدند.
او سر هر اتفاق معمولی و با هر کس و ناکسی مشروب می خورد آن وقت شاد می شد و با همه صمیمی و دوست بود. بعد که مستی از سرش می پرید عبوس و تیره و کسل به خانه باز می گشت. حرف اصلی کتاب این است :«توی خانه دیو هستی و خارج از خانه فرشته».
من دیشب تا ساعت 12 داشتم می خواندم و باید صادقانه بگویم آن قدر ترسیدم که خوابم نمی برد. می دانم عصبانی می شوی ولی گوردون عزیز به راستی و حقیقتا در این داستان واقعیت آزمایش شده ای وجود دارد که انسان را به تفکر وا می دارد. اصلا منظورم این نبود که دوباره به آن قضیه بد بیستم اوت رجوع کنم. من و نو به اندازه کافی درباره آن حرف زده ایم ولی خودت هم خوب می دانی که باید کمی بیشتر مراقبت باشم و من اصلا از این موضوع خوشم نمی آید. دلم می خواهد نسبت به مردی که می خواهم با او ازدواج کنم حس اعتماد و ثبات داشته باشم و اصلا دوست ندارم با حالتی مضطرب ، منتظر آمدن او به خانه شوم.
نوما را برای خودت هم که شده بخوان تا بتوانی نقطه نظرهای یک زن را بفهمی. من اصلا صبور و فروتن و زجرکش نیستم ولی خب از اینکه در صورت خشم فراوان چه توانایی هایی خواهم داشت، کمی می ترسم. قلب و دل من باید در حالتی باشد که بتواند آن را به ثمر برساند. وای ، پروردگارا جدا دلم می خواهد که ازدواج ما به ثمر برسد.
لطفا مرا از بابت نوشتن تمام این چرندیات ببخش. اصلا منظورم این نیست که تو در زمره مردان «در خانه دیو و در بیرون فرشته» هستی. موضوع این است که من دیشب اصلا نخوابیدم و حالا حس می کنم که دور چشمانم گود افتاده است.
آرزومندم سال آینده ، سالی مملو از خوشی و خوشبختی و آرامش برای هر دوی ما باشد.

مثل همیشه
س


1 ژانویه
جودی جان

چیزی بسیار عجیب و غریب اتفاق افتاده است و من نمی دانم که واقعا اتفاق افتاده یا من فقط خواب دیده ام.
موضوع را از اول برایت می گویم و فکر می کنم بهتر باشد این نامه را پس از خواندن بسوزانی. اصلا خوب نیست آقا جرویس این نامه را بخواند.
یادت می آید درابره «توماس که هو» برایت نوشته بودم که ماه ژوئن گذشته خانواده ای برایش پیدا کردیم؟ والدین او هر دو الکلی بودند و مثل اینکه این پسر در کودکی به جای شیر ، با آبجو پرورده شده است. او در نه سالگی وارد ن ج گ شد. با بررسی پرونده اش که از قبل یادداشت شده است ، دو بار مست کرده. یک بار آبجویی که از یک کارگر دزدیده و خورده و بار دیگر (مست کامل) با براندی آشپزخانه !
می دانی با چه اضطراب و دلشوره ای برایش خانواده ای یافته ایم؟ ما به آن خانواده هشدار هم دادیم (کشاورزان با ایمان و سختکوشی بودند) و برایشان آرزوی موفقیت کردیم.
دیروز تلگرافی از آن خانواده به دستم رسید حاکی از این که دیگر او را نمی خواهند. از من خواسته بودند که برای بازگرداندنش که با قطار ساعت شش می رسد به آنجا بروم. «ترنفلت» به ایستگاه راه آهن رفت ولی از پسرک خبری نبود. من شبانه تلگرافی برایشان فرستادم و از آنها علت را جویا شدم.
آن شب دیرتر به رختخواب رفتم. می خواستم میز تحریرم را مرتب کنم و خودم را برای رویارویی با سال جدید آماده سازم.
حدود ساعت دوازده بود که متوجه شدم دیروقت است و من خیلی خسته ام. داشتم آماده رفتن به بستر می شدم که یکهو متوجه شدم کسی دارد روی در می کوبد. سرم را از پنجره بیرون آوردم و پرسیدم کیست ؟
صدایی لرزان جواب داد :«من هستم. تامی که هو»
پایین رفتم و در را برایش باز کردم. فکرش را بکنم آن جوان شانزده ساله کاملا مست تلو تلو خوران به درون افتاد. خدا را شکر که پرسی ویترسپون در دسترس بود و دیگر در آن خیمه های سرخپوستی زندگی نمی کرد. او را پیدا کردم پسرک را بلند کردیم و با هم به اتاق مهمانان بردیم. این تنها اتاق مستقل این ساختمان است. من به آقای دکتر تلفن کردم. متاسفانه او روز سخت و طولانی را پشت سر گذاشته بود ولی آمد. وای که چه شب وحشتناکی را گذراندیم. بعدا فهمیدیم که پسرک همراه چمدانش یک شیشه مرهم رقیق که متعلق به صاحب کارش بوده است آورده است. نصف آن شیشه الکل و نصف دیگرش مایع الکلی تقطیر شده از پوست درخت «گورکن» بود و «تامی» در طول سفرش با این مایع تجدید قوا می کرده است!
حالش طوری بود که فکر می کردم نتوانیم او را داخل ساختمان ببریم و جدا می خواستم که این طور شود. اگر من یک طبیب بودم به منظور سلامت جامعه او را به همان حال می گذاشتم. ولی باید می دیدی حنایی چه کرد. آن غریزه وحشتناک نجات زندگانی یکباره در او عود کرد و با تمام ذرات وجودش با آن جنگید.
من قهوه سیاه درست کردم و هر کاری از دستم بر می آمد، انجام دادم ولی شرایط بسیار درهم برهم بود. به همین دلیل من آن دو مرد را برای حل قضیه رها کردم و به اتاقم بازگشتم. سعی نکردم توی رختخوابم بروم ، چون ترسیدم دوباره مرا بخواهند.
دور و بر ساعت چهار حنایی به کتابخانه ام آمد و گفت پسرک خوابیده و برای اینکه تنها نباشد پرسی تختخواب تاشویش را برداشته و برای خوابیدن به همان اتاق رفته است.
طفلکی حنایی به طرز خاصی رنگ پریده و فرسوده و تمام شده به نظر می رسید.
داشتم نگاهش می کردم که به فکرم رسید او چگونه سرسختانه برای نجات جان مردم کار می کند و نه برای نجات جان خودش. به آن خانه ملالت بار خالی از هر گونه شادی فکر کردم و آن حادثه دردناکی که در گذشته اش وجود داشت.
به نظرم رسید همه کینه هایی که از او به مرور زمان در ذهنم انباشته ام، از بین رفته است و موجی از احساسات وجودم را پر کرده .
دستم را به طرفش دراز کردم او هم دستش را به طرف من آورد. یکهو نفهمیدم چه شد که ما در کنار هم بودیم. او دستهای مرا شل کرد و روی صندلی راحتی بزرگی که آنجا قرار داشت نشاند و گفت :«خدایا! سالی فکر می کنی قلب من از آهن ساخته شده است؟» این را گفت و بیرون رفت.
من همانجا روی صندلی خوابم برد . وقتی چشمانم را گشودم ، نور آفتاب رویم پهن شده بود و جین مبهوتانه بالای سرم ایستاده بود.
امروز ساعت یازده صبح او برگشت و خیلی سرد ، بدون کوچکترین حرکت چشم توی چشمانم نگاه کرد و گفت که «توماس که هو» باید هر دو ساعت یک بار شیر داغ بنوشد و لکه های روی لوزه مگی پیترز باید بازدید شود.
حالا ما سر جای قبلی خود برگشته ایم و من نمی دانم آن یک دقیقه شب گذشته را خواب دیده ام یا واقعیت داشت.
خیلی بامزه می شود اگر من و حنایی متوجه شویم که داریم عاشق همدیگر می شویم.نه؟ او با وجود داشتن یک زن خوب در تیمارستان و من با وجود داشتن یک نامزد کله شق در واشنگتن . فکر می کنم بهترین کاری که در حال حاضر می توانم بکنم، این است که درجا استعفا بدهم و به خانه بازگردم تا بتوانم برای چند ماهی آنجا مستقر شوم و مثل هر دختر نامزددار خوب، بنشینم و حروف س مک ب را روی سفره ها و رومیزی گلدوزی کنم.
باز هم با صراحت اعلام کی نم که بهتر است آقا جرویس این نامه را نخواند. می دانی چه باید بکنی؟ نامه را ریز ریز کن و ریزه ها را در دریای کارائیب بریز.

سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#56 | Posted: 17 Nov 2013 22:53 | Edited By: andishmand




سوم ژانویه

گوردون گرامی


حق داری آزرده خاطر باشی. خود من هم می دانم که نویسنده خوبی برای نامه های عاشقانه نیستم. می دانم اگر نیم نگاهی به مکاتبات الیزابت بارت و رابرت براونینگ بیندازم ، متوجه می شوم که گرمی شیوه نگارش من هنوز به حد مطلوب نرسیده است. ولی می دانی گوردون جان ، تو از مدتها قبل ازن مسئله را فهمیده بودی که من آدمی احساساتی نیستم. شاید بتوانم جمله های فراوانی بنویسم مثل این :« در هر لحظه بیداری ، تو در ذهن منی » و یا «پسر عزیزم من فقط هنگامی زنده ام که تو پهلویم هستی » ولی خب این حرفها از طرف من نمی توانند واقعیت داشته باشند. تو به طور کامل نمی توانی ذهن مرا پر کنی ، در حالی که 107 کودکم می توانند. اگر تو در کنارم باشی یا نباشی به راحتی احساس زنده بودن می کنم. تو که مطمئنا نمی خواهی من بیشتر از آنچه احساس دلتنگی می کنم وانمود کنم. ولی من حقیقتا دوست دارم تو را بببینم. خودت هم این را خوب می دانی . وقتی که به دیدارم نمی آیی مایوس می شوم. من به راستی اخلاقیات جذاب تو را ستایش می کنم ولی پسر جان من که نمی توانم احساساتم را فقط روی کاغذ بیاورم. همین.
همیشه فکرم این است که گاهگاهی که تو نامه ای در پذیرش هتل برایم می گذاری ، خدمتکار هتل چگونه نامه را باز می کند و می خواند . احتیاجی ندارد گلایه کنی که تو همیشه آنها را همراه با قلبت برایم می فرستی چون به خوبی می دانم که این کار را نمی کنی.
اگر نامه قبلی ام احساساتت را جریحه دار کرده است ، مرا ببخش. از زمانی که به این نوانخانه قدم گذاشته ام ، درباره مشروبخواری به راستی حساس شده ام. می دانم تو هم هستی آخر تو هم اگر به جای من بودی این احساس را داشتی. می دانی چندتا از جوجه هایم که ثمره زشت پدر و مادر مشروبخوار هستند چقدر رنج می برند و خودشان هم می دانند که تا آخر عمرشان از شانس مساوی با بقیه افراد جامعه برخوردار نخواهند بود. نوانخانه ای مثل اینجا را وقتی که به گوشه و کنار آن نگاه می کنی ، نمی توانی بدون داشتن افکار وحشتناک اداره کنی . متاسفانه می دانم ، بله می دانم که حق داری بگویی زنی که می داند چطور نمایشی ساختگی از به اصطلاح بخشیدن یک مرد را نشان دهد و هیچ گاه نگذارد قضیه پایان پذیرد ، زنی بدجنس است. خب گوردون جان من اصلا درک صحیحی از لغت بخشایش ندارم. به طور قطع معنی فراموش کردن را نمی دهد چون این یک مرحله فیزیولوژیکی است که با اراده انسان انجام نمی گیرد و غیر ارادی است.
ما همگی مجموعه ای از خاطرات داریم که دوست داریم با خوشحالی آنها را به دست فراموشی بسپاریم ولی موضوعاتی هستند که خود به خود در ضمیر انسان می مانند. اگر معنی بخشیدن این است که درباره آن سخن نگویی ، بدون تردید من قادر به انجام دادنش هستم ولی همواره محبوس کردن خاطره ای زشت در ذهن کار عاقلانه ای نیست، چون آن خاطره در درونت می روید و می روید و تمام بدنت را فرا می گیرد.
اوه عزیزم از گفتن تمام این حرفها منظور خاصی نداشتم. من فقط می خواهم شاد باشم. یعنی آن سالی شاد و راحت ( و به نوعی سبکسر ) که تو دوست داری ولی می دانی گوردون جان من طی سال گذشته به مقدار زیادی «واقعیات» دست یافته ام و متاسفانه باید به عرضت برسانم که حالا من با آن دختری که تو عاشقش شدی ، کاملا فرق دارم. من دیگر موجود جوان و شادی نیستم که دارد با زندگیش بازی می کند. حالا کاملا می دانم موضوع چیست و این به آن معناست که من نمی توانم همواره در حال خندیدن باشم.
می دانم که این یک نامه شیطانی و دردناک دیگر است ، درست به وحشتناکی قبلی و شاید هم بدتر ، ولی دلم می خواست می دانستی که چه بلایی به سرمان آمده است. یک پسر شانزده ساله با توارثی نگفتنی خودش را به وسیله یک مخلوط نفرت انگیز که مرهم کبودی است تقریبا مسموم کرده است. سه روز تمام ما مشغول او بودیم و حالا کاملا مطمئنیم که او برای جبران مافات دوباره این کار را خواهد کرد «دنیای خوبی است ولی آدمهایی که توش زندگی می کنن اونو بد می کنن.» خواهشمندم این گفته اسکاتلندی را ندیده بگیر. از ذهنم پرید.
همه چیز را ببخش.

11 ژانویه
جودی جان

امیدوارم از دو پیغامی که برایت فرستادم زیاد به تنت لرزه نیفتاده باشد. بهتر بود صبر می کردم تا اولین خبر به وسیله نامه به دستت برسد تا بتوانم جئیات را بیان کنم ولی ترسیدم نکند خبر را از جای دیگری بشنوی . می دانی جودی جان همه چیز خیلی دردناک و وحشتناک است. ولی کسی از بین نرفت فقط یک حادثه جدی اتفاق افتاد . از این فکر که با وجود 107 کودک خفته در این ساختمان ناامن قضیه می توانست جدی تر باشد ، تنمان می لرزد. آن پله های فرار کاملا بی استفاده بود چون باد به طرفش می وزید و آتش را در آن شعله ورتر می کرد . ما همه را با استفاده از پلکان مرکزی نجات دادیم. من از ابتدای ماجرا برایت می گویم و همه داستان را تعریف می کنم.
تمام روز جمعه باران باریده بود و شکر خدا که تمام سقفها نم برداشته بودند . نزدیک شب بود که یخبندان شد و باران به بوران و برف تبدیل شد. حدود ساعت ده من به رختخواب رفتم که باد داشت به شدت از سمت شمال غربی می وزید و هر چیز سستی را که در ساختمان قرار داشت می لرزاند و به صدا در می آورد . تقریبا ساعت دو بود که ناگهان با تابیدن نوری شدید به چشمانم از خواب پریدم . به طرف پنجره دویدم و درشکه خانه را دیدم که در دود غرق شده بود و بارانی از آتش به طرف ضلع شرقی جرقه می زد. من به سمت حمام دویدم و سرم را از پنجره بیرون بردم. می توانستم سقف شیرخوارگاه را ببینم که از روی آن شعله به چندجای دیگر زبانه می کشید.


خوب عزیزم ، قلبم داشت از کار می افتاد فکرم به طرف آن هفده نوزادی معطوف شد که زیر آن سقف خوابیده بودند. یک لحظه نفسم از کار ایستاد. به زحمت توانستم زانوهایم را از لرزیدن باز دارم. با آخرین سرعت در حالی که کت مخصوص اتومبیل رانی خود را بغل گرفته بودم ، به سمت سرسرا دویدم. در اتاقهای بتسی و دوشیزه ماتیوس و دوشیزه اسنیث را کوبیدم. در همان زمان آقای ویتراسپون که با نور شعله ها بیدار شده بود ، لرزان و سه پله یکی در حالی که سعی می کرد پالتویش را تنش کند از پله های پایین آمد. من فریاد زدم : «همه بچه ها را اتاق ناهارخوری ببرید. اول نوزادان ... من زنگ خطر را می زنم.»



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#57 | Posted: 17 Nov 2013 22:58





او با عجله به طبقه سوم رفت. من به طرف تلفن دویدم تا با مرکز تماس بگیرم. وای خدا جون تصور می کردم هرگز نتوانم این کار را بکنم. تلفن بوق آزاد می زد.
گفتم :«نوانخانه جان گریر دارد می سوزد. زنگ خطر را بزنید و تمام دهکده را بیدار کنید ضمنا 505 را هم برایم بگیرید.»
ظرف یک ثانیه دکتر پشت خط آمد. شاید من از شنیدن صدای آرام و بی هیجانش آن قدرها هم خوشحال نبودم.
گریه کنان گفتم :« آتش ، آتش . سریع بیا و هر کسی را که می توانی با خودت بیاورد .»
ـ ظرف پانزده دقیقه آنجا هستم. وانها را پر از آب کنید و همه پتوها را در آنها بریزید.
و گوشی را گذاشت.
من سراسیمه به سرسرا برگشتم. «بتسی» داشت زنگ خطر را می زد . «پرسی » از قبل سرخپوستها را از خوابگاه های «ب» و «ث» بیرون آورده بود.
اولین فکر ما خاموش کردن آتش نبود بلکه بردن بچه ها به محلی امن بود. از بخش «ج» شروع کردیم و از تختی به تخت دیگر رفتیم و هر کودک را با یک پتو که دم دستمام می آمد چنگ می زدیم و او را به سمت در می بردیم . دهم در سرخپوستها محموله را از دستمان می گرفتند و پایین می بردند. اتاق پر از دود بود ولی کودکان آن قدر خواب آلود بودند که به زحمت می توانستیم سرپا نگهشان داریم.
ساعتهای بعد من برای چندمین بار از لطف خداوند و از پرسی ویترسپون به خاطر آن تمرین های اطفاء حریق که هفته ای یک بار انجام می دادیم ، تشکر کردم.
بیست و چهارتا از پسرهای بزرگمان با مدیریت او هرگز از کار غافل نشدند. آنها به چهار قبیله تقسیم شدند و هر کدام سر پست خود رفتند. دو قبیله به پاکسازی خوابگاه ها از کودکان و آرام کردن بچه های وحشتزده پرداختند. یک قبیله مسئولیت وصل کردن شیلنگ به منبع آب تا رسیدن ماموران آتش نشانی را به عهده گرفتند و بقیه هم مشغول جمع آوری اثاثیه شدند. آنها ملافه ها را کف راهرو پهن می کردند و محتویات تمام کشو ها و گنجه های لباس را در آن ریختند و به صورت بقچه از پله ها پایین بردند . تمام لباسها به جز آنهایی که بچه ها روز گذشته پوشیده بودند ، نجات پیدا کردند و همچنین بیشتر خرت و پرت های کارمندان. ولی تمام لباس ها و رختخواب و تمام اسباب و اثاثیه بخش های «ج» و «ف» سوختند . آخر می دانی آن دو اتاق آن قدر پر از دود بودند که بعد از نجات آخرین بچه صلاح در این بود که وارد آنها نشویم.
وقتی که دکتر با له ولن و دو تا از همسایه هایش رسیدند ، ما داشتیم بچه های آخرین خوابگاه را به آشپزخانه که دورترین نقطه به آتش بود ، متنقل می کردیم.
جوجه های بیچاره ام بیشترشان پابرهنه بودند و دورشان پتو پیچیده یودند . وقتی آنها را بیدار می کردیم و می گفتیم که لباسهایشان را هم بردارند در آن لحظه وحشتناک تنها فکرشان فقط در رفتن از آنجا بود.
حالا دیگر تمام راهرو ها آن قدر پر از دود شده بود که ما به سختی می توانستیم نفس بکشیم. به نظر می رسید تمام ساختمان در آتش می سوزد هر چند که باد در جهت غرب می وزید.
بلافاصله یک خودرو که در آن مستخدمان کلوپ نولتاب قرار داشتند سر رسید و همگی به خاموش کردن آتش پرداختند. مامورین آتش نشانی تا ده دقیقه پس از این موضوع نیامدند. می دانی جودی جان آنها فقط اسب دارند و ما سه مایل با جاده ای ناهموار با دهکده فاصله داریم. چه شب وحشتناکی بود. سرد با برف و بوران و باد چنان می وزید که انگار می خواهد انسان را به زمین بکوبد.
مردها روی سقف رفتند و با استفاده از کفش های مخصوص که از سر خوردنشان جلوگیری می کرد ، شروع به کار کردند. آنها با استفاده از پتوهای خیس جرقه ها را خاموش کردند. و مثل قهرمان داستانها با چند ضربه منبع آب را خرد کردند و آب منبع مثل فواره روی آتش پاشیده شد.
در این میان آقای دکتر مسئولیت حفاظت از بچه ها را به عهده گرفت. اولین فکری که به سرمان زد بیرون بردن بچه ها و رساندن آنان به جای امن بود. چون اگر قرار بود تمام ساختمان بسوزد و از بین برود ، بردن کودکان به خارج از ساختمان در آن باد وحشتناک در حالی که فقط با یک لباس خواب لای پتو پیچیده شده اند ، کاری عاقلانه نمی نمود.
حالا دیگر چند خودرو پر از آدم رسیدند و ما از آنها تقاضا کردیم ماشین ها را در اختیارمان بگذارند. خدا را شکر که کلوپ نولتاب در طی تعطیلات آخر هفته باز بود و مهمانی شامی به مناسبت شصت و هفتمین سال تولد صاحب کلوپ برپا بود. او یکی از اولین کسانی بود که خود را به محل حادثه رساند و خوشبختانه تمام ساختمان کلوپ را در اختیار ما گذاشت. آنجا نزدیک ترین محل برای پناهنده شدن ما بود و بلافاصله تعارفش را پذیرفتیم.
بیست تا از کوچکترین بچه ها را دسته دسته داخل ماشین قرار دادیم و به سمت کلوپ روانه کردیم. مهمانها که از قبل لباسهای خود را با هیجان پوشیده بودند که در خاموش کردن آتش کمک کنند ، با مهربانی هر چه تمام تر بچه ها را پذیرفتند و آنها را توی رختخواب های خودشان خواباندند. می دانی ، بچه ها کل اتاقهای عمارت را پر کردند ولی آقای رایمر ( نام خانوادگی صاحب نولتاپ ) به تازگی یک انبار با روکش گچ با توقفگاهی در کنارش به عمارت افزوده بود که تا ما به آنجا رسیدیم ، به خوبی برای ما گرم شده بود.
پس از اینکه نوزادان در عمارت جا گرفتند ، مهمانهای خوش قلب مشغول به کار شدند و انبار را برای پذیرایی از کودکان بزرگتر آماده کردند . آنها کف انبار را با یونجه پوشاندند و پتوها را کف آن پهن کردند و سی تا از بچه ها را درست مثل سی تا گوساله به ردیف روی آن خواباندند. دوشیزه «ماتیوس» همراه با یک پرستار شیر داغ پخش می کردند و ظرف نیم ساعت کوچولوهایمان با راحتی هر چه تمام تر ، همانطور که قبلا بودند در بسترهایشان خوابیده بودند. اولین سوال آقای دکتر هنگام ورود این بود :« بچه ها را شمرده اید ؟ می دانید که همه شان اینجا هستند ؟ »
من جواب دادم : « بله قبل از اینکه خوابگاه ها را ترک کنیم مطمئن شدیم که بچه ای باقی نمانده است.»
می بینی؟ ما که نمی توانستیم آنها را در آن وضعیت بشماریم. هنوز بیست پسر با سرپرستی ویترسپون داشتند برای نجات اسباب و اثاثیه کار می کردند و دختران بزرگتر داشتند گونی های پر از کفش را می گشتند تا بتوانند چند جفتی برای کوچکترها که پا برهنه و جیغ زنان این ور و آن ور می دویدند ، پیدا کنند.
خب ، پس از اینکه توانستیم هفت خودرو را پر از کودک روانه کنیم آقای دکتر ناگهان فریاد کشید : « هی ، ببینم ، آلگرا کجاست ؟»
برای چند لحظه سکوتی مرگبار حکمفرما شد. کسی او را ندیده بود. یکباره دوشیزه «اسنیث» از جا پرید و جیغ بلندی کشید . بتسی شانه هایش را گرفت و کمی تکان داد و به خود آورد.
گویا دوشیزه اسنیث با خود فکر کرده بود که آلگرا دارد سرما می خورد . پس برای جلوگیری از سرما خوردگی او ، تختش را از شیرخوارگاه که هوای تازه داشت به انباری برده و بعد هم او را فراموش کرده بود. خب عزیزم خودت می دانی که انباری کجاست. ما فقط با رنگ های پریده به هم خیره ماندیم. حالا دیگر بخش غربی از وسایل خالی بود و طبقه سوم هنوز داشت در آتش می سوخت. امکان زنده ماندن بچه کم بود.
دکتر اولین کسی بود که حرکت کرد. او پتوی خیسی را که روی کف سرسرا ولو شده بود قاپید و دوان دوان به سمت پله ها رفت. ما فریاد کشیدیم که برگرد چون این کار درست مثل خودکشی بود. اما او گوش نکرد و توی دود ناپدید شد. من بیرون پریدم و با فریاد مامور آتش نشانی را که روی سقف بود خبر کردم ولی پنجره انباری برای ورود او بسیار کوچک بود و آنها از ترس اینکه نکند جریان هوا آتش را تندتر کند آن را باز نکرده بودند. اصلا نیم توانم آنچه را که در ده دقیه بعدی به من گذشت توصیف کنم. پله های طبقه سوم با سقوطی وحشتناک فرو افتادند و پنج ثانیه پس از اینکه دکتر از آنجا عبور کرد سوختند. فکر می کردیم او را از دست داده ایم که ناگهان صدای فریاد مردمی که توی چمن ها جمع شده بودند بلند شد. دکتر برای ثانیه ای پشت یکی از پنجره های انبار زیر شیروانی ظاهر شد و خطاب به یکی از ماموریم آتش نشانی ، فریاد کشید که نردبانی برایش بگذارند. بعد ناپدید شد. ما به این فکر می کردیم که نردبان هرگز به آنجا نخواهد رسید ولی آنها این کار را کردند. بعد دو تا از مردان بالا رفتند . باز شدن پنجره جریان هوا را شدت بخشیده بود و انگار که از حجم دودی که از آن بالا داشت بیرون می زد از پای درآمده بودند.
پس از لحظاتی که ابدی به نظر می رسید . دکتر که بسته ی سفیدی در دستش بود ظاهر شد . او بسته را به مردان تحویل داد و دوباره تلو تلو خوران از معرض دید پنهان شد.
اصلا نمی دانم که در چند دقیقه بعد چه اتفاقی افتاد. من که برگشتم و چشمانم را بستم.
به هر طریقی که بود آنها او را بیرون کشیدند و تا نصفه های نردبان پایین آوردند بعد او را از آنجا رها کردند تا سر بخورد و پایین بیاید. می بینی جودی جان او از بلعیدن دود زیاد بیهوش شده بود و نردبان یخ زده و لغزنده و به طور وحشتناکی شل و ول بود. وقتی که من دوباره چشمم را باز کردم دیدم او به پشت روی زمین افتاده و مردم دارند به هر سو می دوند. یک نفر فریاد کشید که به او تنفس مصنوعی بدهند . اول فکر کردند که مرده ولی آقای متکاف ، دکتر دهکده او را معاینه کرد و گفت که فقط دوتا از دنده ها و ساق پایش شکسته است . از اینها گدشه او حالش خوب است. وقتی که داشتند او را روی دوتا دشک بچه که از پنجره پرتاب شده بود می خواباندند و به طرف ارابه ای که نردبان ها را آورده بود می بردند ، هنوز بیهوش بود. ارابه به طرف خانه اش به حرکت درآمد.
بقیه ما که آنجا مانده بودیم به کارمان ادامه دادیم هرچند مسئله خاصی پیش نیامد.
غریبترین موضوع درباره این حادثه این است که آن قدر کار برای انجام دادن در گوشه و کنار وجود دارد که تو حتی یک لحظه برای فکر کردن وقت نداری و تازه پس از اینکه غائله ختم شود به ارزشهای خودت پی می بردی.

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#58 | Posted: 17 Nov 2013 22:59 | Edited By: andishmand




آقای دکتر ما بدون لحظه ای تردید برای نجات آلگرا جان خودش را به خطر انداخت. این شجاعانه ترین کاری بود که من تا به حال دیده بودم. فکرش را بکن همه این قضیه فقط پانزده دقیقه طول کشید. در آن موقع این فقط به صورت یک رویداد می نمود.
به هر حال او جان آلگرا را نجات داد . آلگرا با مویی پریشان و هیجان زده و با نگاهی راضی بابت این بازی قایم باشک جدید از توی پتو بیرون آمد. او داشت می خندید. جودی جان ، نجات این کودک به یک معجزه می مانست. آتش از دو سه متری اتاق خواب او شروع شده بود ولی خدا را شکر که جهت باد برعکس بود چون آتش به طرف او سرایت نکرده بود. اگر دوشیزه اسنیث کمی بیشتر به هوای تازه عقیده داشت و پنجره را باز می گذاشت آتش به طرف آلگرا بر می گشت ولی خوشبختانه دوشیزه اسنیث عقیده ای به هوای تازه نداشت و به این ترتیب چیزی اتفاق نیفتاد .
اگر «آلگرای» کوچک از دست می رفت از این که او را به خانواده برتلند ندادم هرگز خودم را نمی بخشیدم و می دانم که حنایی هم خود را نمی بخشید.
با وجود تمام ضرر های مالی از اینکه از بروز دو حادثه دردناک جلوگیری شد ، خدا را شکر می گویم. چون برای هفت دقیقه ای که آقای دکتر در طبقه سوم گیر افتاده بود ، من از عذاب این فکر می سوختم که هر دوی آنها را از دست داده ام و نیمه شب با ترس و لرز از خواب پریدم.
سعی می کنم بقیه داستان را برایت تعریف کنم. آتش نشان ها و مردم معمولی مخصوصا راننده و مهتر نولتاپ تمام شب را با آشفتگی کامل تلاش کردند. آشپز رنگین پوست اخیرمان که در نوع خودش بی همتاست ، بیرون رفت و در رختشویخانه آتشی برپا کرد و یک قهوه جوش پر از قهوه آماده ساخت. این ابتکار خودش بود. آنهایی که درگیر آتش سوزی نبودند به مامورین آتش نشانی که برای چند دقیقه جای خود را به دیگری می سپردند ، قهوه تعارف می کردند و چقدر کار بجایی بود.
ما باقیمانده کودکان را به جز پسران بزرگتر ، به خانه های گوناگون رساندیم. آن پسرها درست به خوبی بقیه در طی شب کار کرده بودند.
همکاری مردم دهکده با ما واقعا فوق العاده بود. مردمی که حتی نمی دانستند نوانخانه ای هم در شهرشان وجود دارد، نیمه های شب خود را رساندند و خانه هایشان را در اختیار ما گذاشتند. آنها کودکان را پذیرفتند ، به حمام فرستادند و به آنها سوپ داغ خوراندند و توی رختخواب خواباندند. تا جایی که من می دانم هیچ کدام از یکصد و هفت بچه ام حتی از پابرهنه دویدن روی سرسراهای خیس و نه حتی از درد سیاه سرفه بیمار نشدند.
مدتی بعد که روشنایی روز بر همه جا گسترده شد، آتش مهار شد و به ما اجازه داد تا ببینیم چه چیزهایی را از دست داده ایم. باید به عرض برسانم که اطراف دفتر من کاملا سالم مانده است ولی کمی دودآلود است. سرسرای اصلی که به پله های وسط ختم می شود ، سالم مانده است. از پله های وسط به بعد وسایل خیس و نیم سوخته است. بخش شرقی کاملا سیاه شده و از سقف خبری نیست. جودی عزیزم، بخش «ف» که آن قدر از آن بدت می آید ، برای همیشه از بین رفته است. امیدوارم همان طور که این بخش از روی زمین محو شده است از ذهن تو هم کاملا محو شده باشد. نوانخانه جان گریر ، هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روانی کاملا ترتیبش داده شده است.
راستی بگذار موضوع خنده داری برایت تعریف کنم. آن قدر که در طول آن شب مسائل خنده دار دیدم در هیچ شب دیگری در عمرم ندیده بودم. درست وسط آن همه هیاهو که همه در اضطراب کامل بودند و لباس راحت خانه و خواب و بدون پیراهن یقه دار به تن داشتند ، هون سایروس وایکوف با لباسی کاملا رسمی انگار که برای صرف چای بعد از ظهر آمده، سر و کله اش پیدا شد. او لباسی همراه با کراوات که سنجاق مرواریدی آن را کامل می کرد پوشیده بود. ولی راستی که وجودش خیلی پر فایده بود. او تمام خانه اش را در اختیارمان گذاشت. من دوشیزه اسنیث را که در بحران عصبی کامل به سر می برد به او سپردم و او آنقدر مشغول دوشیزه اسنیث شد که در تمام طول شب کاری به کار ما نداشت.
خب دیگر نمی توانم جزئیات بیشتری از ماجرا را برایت تعریف کنم. هرگز در عمرم به این اندازه مشغله نداشته ام ولی به تو اطمینان می دهم که اصلا لازم نیست سفرت را کوتاه کنی و به خاطر این حادثه به اینجا بیایی.
پنج نفر از اعضای هیات مدیره نوانخانه، شنبه صبح در محل حادثه حاضر شدند و نمی دانی همه ما چطور دیوانه وار ، برای دوباره منظم کردن اینجا کار می کنیم. در حال حاضر نوانخانه عزیز ما در شهر پراکنده شده است. ولی بیخود مضطرب نشو. ما جای تک تک بچه ها را می دانیم و هیچ یک از آنها را برای ابد از دست نخواهیم داد.
من اصلا نمی دانستم که می شود غریبه ها هم این قدر مهربان باشند. می دانی جودی جان در عقیده من درباره انسانها تحولی ایجاد شده است.
دکتر را هنوز ندیده ام. تلگرافی به نیویورک زده اند و برای معالجه شکستگی پای او پزشک جراح خواسته اند/ شکستگی پا خیلی ناجور بوده است و جوش خوردنش زمان می برد. دکترها می گویند که جراحات داخلی ندارد ، هرچند که از لحاظ ظاهر به هم ریخته است. به محض اینکه بتوانم ، او را ببینم جزئیات بیشتری درباره اش برایت می نویسم و می فرستم. خب، مثل اینکه اگر بخواهم به کشتی بخار فردا برسم، باید نوشتن را قطع کنم.
خداحافظ و نگران نباش. مسائل دیگری هم هست که ان شاء الله فردا می نویسم و می فرستم.

سالی

حاشیه : پناه بر خدا ! خودرویی دارد می آید که «ج.ف.برتلند» داخل آن نشسته است.

از: ن ج گ
14 ژانویه
جودی عزیزم


این یکی را داشته باش. ج.ف.برتلند که درباره آتش سوزی اخیر در روزنامه نیویورک مقاله ای خوانده بود (روزنامه «متروپولیتن» جزئیات بیشتر نوشته بود) با حالتی کاملا مضطرب اینجا حضور یافت. همان طور که لرزان از آستانه سیاه شده در ورودی وارد شد اولین سوالش این بود : « حال آلگرا خوب است؟»
من گفتم :«بله بله !»
ـ خدا را شکر
بعد روی مبلی ولو شد و ادامه داد :« اینجا اصلا جای مناسبی برای بچه ها نیست. برای همین آمده ام که او را ببرم. » قبل از این که من حرفی بزنم ادامه داد :« پسرها را هم می برم. من و زنم در این مورد حرفهایمان را زده ایم و بالاخره تصمیم گرفتیم حالا که قرار است یک شیرخوارگاه درست کنیم ، پس چرا به جای یکی سه تا را بزرگ نکنیم؟»
من او را به کتابخانه ام راهنمایی کردم. از زمان آتش سوزی این خانواده کوچک در آنجا مستقر شده بودند. ده دقیقه بعد که مرا برای گفتگو با هیات امناء به پایین صدا زدند ج.ف.برتلند را با دختر جدیدش که روی زانوهایش نشسته بود و پسران او که هر کدام در یک طرف بازویش جا خوش کرده بودند ، رها کردم. در آن لحظه او مغرور ترین پدر در تمام ایالات متحده آمریکا بود.
پس می بینی که این آتش سوزی اقلا یک فایده داشته است و آن اینکه آن سه بچه آینده شان روشن شد و این مسئله به تمام ضررهایی که کرده ایم می ارزد.
مثل اینکه به تو نگفته بودم آتش سوزی چگونه شروع شد.
آن قدر مطلب برای نوشتن هست که حتی از فکر نوشتن آنها دست من درد می کند.
تا آنجا که ما متوجه شده ایم استری تعطیلات آخر هفته اش را به عنوان مهمان با ما سر می کرده. او پس از گذراندن شبی با می در مهمانخانه جک خودش را به درشکه خانه ما رسانده و از پنجره داخل آن شده و جای راحتی پیدا کرده و به خواب عمیقی فرو رفته است. احتمالا یادش رفته شمع را خاموش کند.بگذریم... آتش سوزی شروع شد و استری فوری با زنش پا به فرار گذاشتند. او حالا در بیمارستان شهر بستری شده است و در وان روغن شیرین حمام می گیرد و درد را همراه با تاسف ، برای به وجود آوردن این دردسر، تحمل می کند. خوشحالم از این که دریافته ام پول بیمه ای که بابت آتش سوزی به ما می دهند بسیار مناسب و کافی است.پس می بینی ضررهایی که به ما وارد شده آن قدر هم زیاد و مهم نیستند و بقیه ضررها هم طوری نیستند که جبران نشوند.
به راستی که تا این جای قضیه چیزی جز منفعت نبوده است. به جز مسئله آقای دکتر مصدوم و بیچاره ما ؛ همه فوق العاده بودند. اصلا فکرش را هم نمی کردم که این همه محبت و مهربانی در نسل بشر وجود داشته باشد. آیا من در گذشته حرف بدی درباره هیئت امناء زده ام؟ خب اگر بله، حرفم را پس می گیرم. چهار نفر از آنها صبح روز بعد از آتش سوزی از نیویورک خود را به اینجا رساندند. حتی هون سای هم آن قدر مشغول تقویت روحی آن پنج یتیمی که به او سپرده بودیم، شده بود که اصلا وقت دردسرسازی برای ما نداشت.
آتش سوزی نزدیک صبح روز شنبه اتفاق افتاد و یکشنبه تمام کشیش های شهر برای یافتن خانواده هایی که بتوانند داوطلب نگهداری بچه ها برای مدت سه هفته شوند، تبلیغ می کردند. این مدت کافی بود تا یتیم خانه بتواند مجددا روی پایش بایستد.
راستی دیدن چنین عکس العملی از طرف مردم الهام بخش بود. تمام کودکانم ظرف نیم ساعت اسکان داده شدند. تازه ببین این کار چه نقشی در آینده آنها دارد. میدانی چیست؟ از حالا به بعد همه آن خانواده هایی که بچه ها را پذیرفته اند نوعی دلبستگی به این نوانخانه خواهند داشت. همچنین فکر کن ، این کار برای کودکانم چه مفهومی دارد. آنها خواهند فهمید که معنای واقعی زندگی خانوادگی چیست. این اولین بار است که یک دوجین از کودکان در کانون یک خانواده زندگی می کنند و آن را درک می کنند.
اکنون به نقشه های اصولی که برای گذراندن زمستان کشیده ایم ، گوش کن.
باشگاه محلی ، ساختمان چایخانه ای دارد که در زمستان از آن استفاده نمی شود. آنها خیلی مودبانه آن را در اختیار ما گذاشتند. محدوده اش به پشت املاک ما می رسد و ما با سرپرستی خانم ماتیوس می خواهیم آن را برای چهارده تا از بچه هایمان آماده سازیم. از اتاق ناهار خوری و آشپزخانه مان که از این آتش سوزی جان سالم به در برده اند ، برای پذیرایی از این کودکان به هنگام صرف غذا و گذراندن کلاسهای درس استفاده خواهد شد. فقط نیم مایل راه پیمایی می طلبد که شب به خانه برگردند. ما اسم آن را گذاشته ایم :«کلاه فرنگی ضمیمه»
راستی خانم ویلسون با آن اخلاق مادرانه و مهربانش که در حیاط کنار خانه آقای دکتر زندگی می کند و با «لورتا» ی کوچولوی ما بی نهایت خوش رفتاری می کند قبول کرده است که پنج کودک دیگر در ازای هفته ای چهاردلار در خانه اش بپذیرد. من چندتا از خوش آتیه ترین و بزرگترین دخترهایم را که استعداد خاصی در خانه داری از خود بروز داده اند و حاضر به یادگیری مختصی اشپزی امروزی هستند، به او می سپارم. خانم ویلسون و شوهرش زوج فوق العاده ای هستند. آنها به راستی صرفه جو ، فنی ، ساده و عاشق هم هستند. فکر می کنم زندگی آنها برای دخترهای ما یک کلاس آموزنده همسر داری باشد.
درباره نولتاپ ها برایت گفته بودم ؟ که در سمت شرقی ما ساکن هستند و چهل و هفته جوان ما را در شب آتش سوزی قبول کردند و اینکه چگونه تمام مهمانان شام آن شب یکباره به پرستارانی مهربان تبدیل شدند؟
ما فردای همان روز آنها را از شر سی و شش تا از کودکان خلاص کردیم ولی هنوز یازده کودک باقی مانده اند. مثل این که گفته بودم آقای نولتاپ مردی پیر، چروکیده، بداخلاق و خسیس است. خب حالا حرفم را پس می گیرم. امیدوارم مرا ببخشید. او بره ای شیرین است. فکر می کنی درست وصط این قضیه که ما به کمک احتیاج داریم، آن مرد با خدا چه کار تازه ای انجام داده است؟ او یک خانه استیجاری خالی در وسط املاکش دارد که آن را برای سکونت نوزادان ما آماده ساخته است و یک پرستار انگلیسی دوره دیده را برای مراقبت از آنها استخدام کرده و هر روز آنها را با شیر بسیار عالی ، از دامداری نمونه اش تغذیه می کند. خودش می گوید که سالها برای این قضیه که با این شیرها چه کند حیران بوده است چون برایش مقرون به صرفه نیست که آنها را بفروشد زیرا چهار سنت در هر لیتر ضرر می کند.
راستی دوازده تا از دختران بزرگتر خوابگاه «آ» را هم در کلبه تازه باغبان جا داده ام طفلکی «ترنفلت»ها را که فقط دو روز در آنجا ساکن بوده اند به دهکده فرستادم. آنها به درد مراقبت از بچه ها نمی خوردند و من هم به محلشان احتیاج داشتم. سه چهار تا از این دخترها که قبلا در بین خانواده ها بودند و تمرد و سرکشی آنها باعث شد که دوباره به اینجا بازگردانده شوند ، به دقت و مراقبت خاصی احتیاج دارند. تو فکر می کنی من چه کردم؟
به هلن بروکس پیغام تلگرافی فرستادم تا ناشران را رها کند و در عوض سرپرستی دخترانم را بپذیرد. خودت هم می دانی او با آنها خوش خواهد بود. هلن بروکس موقتا پذیرفت طفلکی پلن از قضیه قرارداد دائمی واقعا دلخور است و هر چیزی را به شرط چاقو! می پذیرد. درباره پسرهای بزرگترم برایت بگویم که چیزی فوق العاده پیش آمده است. ج.ف.برتلند بابت سپاسگزاری هدیه ای برایمان فرستاده است. او شخصا برای تشکر از آقای دکتر برای نجات آلگرا به آنجا رفته و انها با هم ، صحبتی طولانی در مورد نیازهای ن ج گ کرده اند و ج ف ب هم چکی به مبلغ 3000 دلار بابت برپا کردن چادرهای سرخپوستی با مقیاس و اندازه واقعی ، به من داد. او و پرسی و معمار محلی مان طرحها را ریخته اند و امیدواریم ظرف دو هفته قبایل سرخپوست ما به چادرهای زمستانی مقرر شده شان منتقل شوند.
اگر همه صد و هفت کودکم با آتش سوزی از بین می رفتند ، در این دنیای خوش قلب مشکل بزرگی رخ می داد ؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#59 | Posted: 17 Nov 2013 23:02




جمعه :
شاید تعجب می کنی که چرا من درباره وضعیت دکتر گزارشی به تو نمی دهم. البته من اطلاعات دست اول ندارم ، چون او حاضر به ملاقات با من نیست. هرچند او همه را دیده غیر از من ، یعنی بتسی ، آلگرا ، خانم لی ور مور ، آقای برتلند ، پرسی و سایر متولیان نوانخانه را ...
همه می گویند که او حالش روز به روز دارد بهتر می شود البته با دو دنده شکسته و دو انکسار ساق کوچک احتمالا این نام علمی استخوان پای او است که شکسته. در این مورد دکتر اصلا دوست ندارد و نمی خواهد مثل یک قهرمان با او رفتار شود. من به عنوان یک مدیر قدردان چندین بار رفتم و خواستم از او سپاسگزاری کنم ولی هر بار جلو در ورودی به من گفته شد که او خواب است یا دوست ندارد کسی را ببیند.
اول یکی – دو بار فکر می کردم که مک گورک راست می گوید ولی بعد ... خب آقای دکتر را خوب می شناسم. بعد از آن وقتی که زمان فرستادن دختر کوچولویمان برای گفتن خداحافظی دردناک به مردی که زندگیش را نجات داده بود ، فرا رسید ، او را همراه با بتسی اعزام کردم.
اصلا نمی دانم مردک چه مرگش است. رفتار او هفته پیش خیلی دوستانه بود ولی حالا اگر بخواهم نظرش را درباره مسئله ای بپرسم باید پرسی را برای دریافت جواب بفرستم. اگر او دلش نمی خواهد دوستی خصوصی بین ما باشد ، فکر می کنم لازم است مرا به عنوان مدیره نوانخانه بپذیرد.
شکی ندارم که حنایی ما یک اسکاتلندی است!
بعدا :
راستی که برای فرستادن این نامه به جامائیکا باید کلی تمبر باطل کنم ، ولی خب دلم می خواهد تمام اخبار را بدانی. این را هم بدانی که از سال 1876 که این موسسه افتتاح شده است هیچ وقت یک چنین مسائل نشاط آوری در اینجا اتفاق نیفتاده بود.
آتش سوزی آن چنان ما را تکان داده است که می خواهیم برای چند سال آینده زنده تر از قبل باشیم. فکر می کنم بهتر باشد هر نوانخانه ای در هر 25 سال یک بار در اثر آتش سوزی با خاک یکسان شود تا لااقل از شر اسباب و اثاثیه کهنه و نیز ایده های کهنه خلاص شود. از اینکه در تابستان گذشته پول آقا جرویس را خرج نکردیم بی نهایت خوشحالم و راستی که سوختن آن پول فاجعه بزرگی می بود. من اصلا اهمیتی به اموال ن ج گ نمی دهم. چون اینجا با درآمد حق امتیاز دارویی ساخته دشه است که شنیده ام در آن دارو تریاک هم به کار فته است. درباره بقایای آنچه از آتش سوزی جان سالم به در برده اند ، باید بگویم که تا حالا همه تخته پوش و قر اندود شده اند و ما داریم در ساختمان قسمت خودمان ، به راحتی زندگی می کنیم. بد نیست بدانی این بخش برای کارمندان و غذاخوری برای کودکان و کارمندان و همچنین آشپزی اتاق کافی دارد و ما می توانیم برای آینده آن طرح های دائمی تری بکشیم.
می فهمی سر ما چه آمده ؟ خدای مهربان دعاهای مرا شنیده و حالا ن ج گ یک نوانخانه با کلبه های فراوان است.

من پر مشغله ترین آدم در بخش شمالی استوا هستم.
س مک براید

از ن ج گ
16 ژانویه،
گوردون جان


خواهش می کنم . خواهش می کنم خودت را کنترل کن و اوضاع را از آنچه هست خرابتر نکن، باید بگویم که صرف نظر کردن از این نوانخانه در حال حاضر برای من غیر ممکن است. باید بفهمی حالا که این کودکان بیشتر از هر زمانی به من محتاجند و ترک کردنشان غیر ممکن است، من هم بشخصه حاض به ترک این بشردوستی درب و داغان نیستم . (می بینی که چطور حرف زدن معمولی تو حتی روی نوشتن من تاثیر گذاشته است.)
دلیلی ندارد نگران باشی ، من در کارم زیاده روی نمی کنم و از این کار لذت می برم. هرگز نشده در عمرم به این اندازه سرم شلوغ باشد و خوشحال باشم. مجلات و روزنامه های مسئله آتش سوزی را خیلی بیشتر از آنچه بود ، بزرگ کردند. عکس من در حال پریدن از بام و داشتن نوزادی در زیر هر بازویم مبالغه آمیز بود.
یکی-دو تا از بچه ها گلودرد دارند و طفلکی دکترمان در وضعیت گچی به سر می برد ، ولی خدا را شکر که همه زنده ایم و خوشحالیم که بدون داشتن علامتی در صورت ، می توانیم به کارمان ادامه دهیم.
الان من نمی توانم جزئیات بیشتری را بنویسم ، آخر من راحت بگویم تا سر حد جنون سرم شلوغ است. خواهش می کنم نیا. الان نه. بگذار برای بعد و هنگامی که مشکلات کمی حل شوند. آن وقت من و تو بایستی صحبتهایی بکنیم ولی تو را به خدا به من فرصت فکر کردن بیشتری بده.

س

21 ژانویه،
جودی عزیزم :


می دانی چیست؟ هلن بروکس با روشی ماهرانه دارد از آن چهارده دختر بدخو مراقبت می کند. این شغلی که به او پیشنهاد شد سخت ترین کار ممکن بود و او راضی است. احتمال می دهم در آینده بتواند به جمع کارمندان ما اضافه شود. او همکار خوبی خواهد بود. راستی یادم رفت درباره وروجک برایت بنویسم. هنگام وقوع آتش سوزی ، آن دو خانم مهربانی که تمام تابستان از وروجک مراقبت کرده بودند، می خواستند با قطار به کالیفرنیا عزیمت کنند. باور می کنی اگر بگویم که آنها سر راهشان به راحتی وروجک را مثل دیگر چمدان ها بغل کردند و غیبشان زد . خب به این ترتیب وروجک زمستان را در پاسادنا به سر خواهد برد. این طور حدس می زنم که او حالا مال آنهاست. فکر نمی کنی با وجود تمام این اتفاقات روح من در حال عروج به آسمان باشد ؟

بعدا :
طفلکی پرسی داغدیده ، عصر را با من گذراند. آخر من می بایست مشکلات او را درک و حل کنم.
چرا من باید مشکلات همه را درک کنم. دلجویی از یک قلب تهی کاری خسته کننده است. طفلکی پسرک در حال حاضر روحیه اش بسیار خراب است ولی اینطور که معلوم است، با کمک من و بتسی از این نابسامانی نجات خواهد یافت.
او در مرز دوست داشتن بتسی است و خودش این را نمی داند. در مرحله ای قرار گرفته که انگار دارد از وجود دردسرهایش لذت می برد و خودش را یک قهرمان عشقی فرض می کند. او عمیقا زجر کشیده است ولی متوجه شده ام هنگامی که بتسی دور و برش می پلکد ، برای کمک به انجام هز کاری خشنود است.
گوردون امـــروز تلگراف زد که فـــردا دارد می آید. از این رویارویی می ترسم ، چون فکر می کنم مشاجره و جدایی رخ دهد. او امروز بعد از حادثه آتش سوزی نامه ای به من نوشت و ملتمسانه از من خواست تا نوانخانه را رها و فورا با او ازدواج کنم و حالا دارد می آید تا سر این موضوع جنجال به پا کند. من اصلا نمی توانم متقاعدش کنم که رها کردن شغلی که خوشبختی یکصد و هفت کودک در گرو آن است ، نوعی لاابالی گری است.
من خواستم او را از این قضایا دور نگه دارم ولی او هم مثل بقیه مردها کله شق است. خدا جون اصلا نمی دانم چه به سرمان می آید. دلم می خواست می توانستم برای یک لحظه هم که شده نظری اجمالی به اتفاقات سال آینده بیندازم.
دکتر هنوز هم در وضعیت گچی به سر می برد و شنیده ام که پش از یک سری غرولند حالش رو به بهبود است. او قادر است چند دقیقه ای بنشیند و مهمانان انتخاب شده خاصی را بپذیرد.
خانم مک گورک آنها را دسته بندی می کند و کسانی را که نمی پسندد با اردنگی از اتاق بیرون می اندازد.
خداحافظ عزیزم. باز هم نامه می فرستم. ولی حالا آن قدر خوابم می آید که چشمانم دارند روی هم می لغزند (این اصطلاح سدی کیت است) دیگر باید به رختخواب بروم و بخوابم تا بتوانم فردا خود را برای رویارویی با مشکلات یکصد و هفت کودک آماده کنم.

با تقدیم عشق به پندلتون ها،
س مک براید

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#60 | Posted: 17 Nov 2013 23:03




22 ژانویه
جودی جان


این نامه اصلا ربطی به مسائل نوانخانه جان گریر ندارد ، بلکه صرفا نامه ای از رف سالی مک براید است.
به یاد می آوری هنگامی که در کالج ، در آخرین سال تحصیل چطور نامه های هاکسلی را مرور می کردیم؟ جمله ای در آن کتاب هست که از همان موقع در ذهنم نقش بسته است و آن این است : « همیشه در دریای زندگانی مردم یک دماغه «هورن» قرار دارد که یا به سلامت از آن می گذرند و یا به صخره می خورند و از بین می روند .» راستی که این به طور وحشتناکی درست است و مشکل اصلی این است که در همه وقت و موقع گذشتن از دماغه هورن زندگی نمی توان آن را تشخیص داد . دریای زندگی گاهی مه آلود است و قبل از اینکه بفهمی با صخره برخورد کرده و له شده ای . تازگیها متوجه شده ام که من به دماغه هورن زندگی ام رسیده ام.
من در دوران نامزدی خود با گوردون بسیار صادق و امیدوار بودم ولی حالا دارم کم کم به آن شک می کنم . م ـ ن آن دختری نیستم که او عاشقش است . این همان م ـ ن ـ ی است که من تمام سال گذشته سعی داشته ام از آن بگریزم. مطمئن نیستم که او اصلا وجود داشته است . گوردون فقط او را در خیالاتش پرورانیده است . به هر حال او دیگر وجود ندارد و بهترین کار ، هم بای من و هم برای او پایان دادن به این مسئله بود.
ما دیگر هیچ گونه علایق مشترکی نداریم و دیگر دوست هم نیستیم . او اصلا این را درک نمی کند . با خودش فکر می کند که من دارم اینها را از خودم در میاورم . فکر می کند تنها کافی است به زندگیش علاقه مند شوم ، تا همه چیز عالی و رو به راه شود .
خب مطمئنا وقتی که او با من است ، علاقه وجود دارد . در آن هنگام درباره حرفهایی که او دوست دارد ، صحبت می کنم ولی این مسئله را نمی داند که بزرگترین بخش زندگیم در هیچ نقطه ای با او تطابق ندارد . هنگامی که با او هستم فقط وانمود می کنم . آن موقع من دیگر خودم نیستم و اگر قرار بود من و او زندگی مشترکی را زیر یک سقف شروع کنیم ، باید تمام عمرم را وانمود می کردم. او دلش می خواهد مواظب صورتش باشم ، تا وقتی لبخند می زند ، من هم لبخند بزنم و وقتی اخم می کند ، من هم اخم کنم . او اصلا این مسئله را درک نمی کند که من هم به اندازه او یک انسان منفرد هستم .
من فردی اجتماعی هستم . خوب لباس می پوشم ، فوق العاده زیبا هستم و می توانم خانه داری فوق العاده برای یک سیاستمدار باشم . او مرا این گونه دوست دارد .
بگذریم . ناگهان به وضوح چند سال آینده من و او جلو چشمانم شکل گرفت .
و اگر با او پیش می رفتم به آنجا می رسیدم که هلن بروکس رسید .
می دانی جودی جان زندگی مشترک هلن در حال حاضر برای من الگوی بهتری است تا زندگی تو و آقا جرویس .
به نظر من زندگی تو و آقا جرویس تهدیدی است برای جامعه ، شما دوتا آن قدر خوشبخت و شاد و راحت و همراه هم هستید که اگر شخصی بی دفاع به شما نگاه کند ، اغوا می شود تا برود و اولین مردی را که به سراغش می آید تور کند و البته همیشه این انتخاب درست نیست و اشتباه از آب در می آید.
خب بگذریم من و گوردون بلاخره حرفمان شد . البته دوست داشتم که این مسئله بدون مشاجره تمام شود ولی با در نظر گرفتن خلق و خوی من مطمئنا این قضیه بدون انفجاری وحشتناک پایان نمی یافت . به او نوشته بودم که نیاید ولی او دیروز عصر آمد و دوتایی قدم زنان به طرف املاک نولتاپ رفتیم . سه ساعت و نیم بیشه زار بادخیز را گز کردیم و درباره خودمان گلوی خود را پاره کردیم . حالا دیگر کسی نمی تواند بگوید که این جدایی بر اثر سوءتفاهم بوده است.
قضیه با رفتن گوردون به این منظور که هرگز باز نگردد ، تمام شد . بعد از آن من ایستادم و ناپدید شدن او را از مسیر ، و در طول امتداد تپه ها می پاییدم که ناگهان متوجه شدم که تا چه اندازه آزاد و تنها و ارباب خود هستم . وای جودی جان چه حس آسودگی شاد و چه حس آزادی سراپایم را فرا گرفت . اصلا نمی توانم احساسم را بیان کنم . یقینا کسی که ازدواج کرده است و خوشبخت است ، هرگز نمی تواند آن احساس زیبا و فوق العاده تنهایی مرا درک کند . دلم می خواست دستهایم را باز کنم و تمام آن دنیایی را که در انتظار من بود و به من تعلق داشت ، در آغوش بگیرم . وای خدا جون چقدر از حل شدن این قضیه احساس راحتی می کنم .من در آن شب کذایی هنگامی که سوختن جان گریر پیر را می دیدم ، با این حقیقت رو به رو شدم و آن موقع حس کردم که جان گریر جدیدی روی ویرانه جان گریر پیر بنا خواهد شد ، ولی من دیگر آنجا نخواهم بود . ناگهان حس حسادت وحشتناکی وجودم را فراگرفت . نمی توانستم از شرش خلاص شوم و درست در آن لحظات وحشتناکی که فکر می کردم آقای دکترمان را از دست داده ایم ، متوجه ارزش زندگی او شدم . و اینکه چقدر باارزش تر از زندگی گوردون است و آنجا بود که فهمیدم نمی توانم ترکش کنم . من باید می ماندم تا تمام نقشه هایی را که با هم کشیده بودیم ، اجرا کنیم .
مثل این که حرف هایی درهم و برهم زدم ، آخر من خودم لبریز از احساساتی درهم و برهم هستم . دلم می خواهد حرف بزنم و حرف بزنم تا اینکه به توازنی برسم . به هر حال در آن لحظه ، من آنجا به تنهایی در هوای گرگ و میش زمستانی ایستادم ، سینه ام را از هوای سرد پر کردم و نمی دانی چه حس زیبای فوق العاده و تکان دهنده ای از آزادی داستم . بعد هم دوان دوان و لی لی کنان به طرف پایین تپه دویدم و از کشتزارها گذشتم و به طرف دروازه آهنی رفتم. تمام وقت زیر لب آواز می خواندم. وای خدا جون چه فاجعه ای بود . من می بایست طبق آداب و رسوم ، با بالی شکسته راه خانه را در پیش بگیرم اما بر عکس کمترین فکری از گوردون در ذهنم نبود در حالی که او با قلبی شکسته و مجروح به سمت ایستگاه راه آهن می رفت . داشتم وارد عمارت می شدم که صدای همهمه شادی از بچه ها که برای شام صف کشیده بودند ، گوش مرا نواخت . آنها ناگهان مال من شده بودند در حالی که چندگاهی پیش قرار بود دست تقدیر مرا به سوی سرنوشت و زندگی زناشویی بفرستد و در آن هنگام دیگر این بچه ها به صورت غریبه هایی با چهره های محو و مه الود پیش چشمم می آمدند.
سه تا از نزدیک ترین کودکانم را گرفتم و محکم بغل کردم . نمی دانی جودی جان حالا چه شکل جدیدی از زندگی و فراوانی می بینم . این طور حس می کنم که از زندان آزادا شده ام. حس می کنم وای خدا جون ـ خب دیگر بس است . من فقط خواستم تو حقیقت را بدانی . این نامه را به آقا جرویس نشان نده فقط با لحنی که به خوبی نرم و مهار شده و دردناک است قضیه را به او حالی کن .
دیگر نیمه شب است ، می خواهم بروم ببینم می توانم بخوابم یا نه . واقعا که ازدواج نکردن با کسی که دوست نداری چقدر فوق العاده است . من از تمام احتیاجات این کودکان خوشحالم . از بابت هلن بروکس خوشحالم و بله . بله حتی از آتش سوزی هم راضیم و از هر چیزی که مرا قادر به دیدن حقیقت کرد.
طلاق در خانواده ما هرگز سابقه نداشته و خانواده من هم از طلاق بیزارند .
می دانم که به طور وحشتناکی سبکسر و خودپرست عمل کرده ام. باید به فکر قلب شکسته گوردون بیچاره باشم ، ولی اگر وانمود کنم که خیلی غمگین هستم ، فقط ساختگی است.
به هر حال او یک نفر دیگر را می یابد . کسی که موهایش مثل من روشن باشد و بتواند مهماندار خوبی باشد و به هیچ کدام از عقاید لعنتی امروزی از قبیل خدمات عمومی و اشتغال زنان و تمام کارهای احمقانه که زنان امروزی به آن معتادند خو نگیرد . ( من اظهارات جوان دل شکسته مان را فقط تفسیر می کنم)
خداحافظ عزیزانم . نمی دانی چقدر دلم می خواست با شما روی شنهای ساحل بایستم و به دریای آبی آبی بنگرم . من به دریای اسپانیا ادای احترام کنم !

آدیو
سالی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 6 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / دشمن عزیز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites