تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تلافی

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 18 Nov 2013 15:57




با سلام و خسته نباشید :

درخواست برای ایجا تاپیک در تالار داستانهای ادبی

عنوان داستان : تلافی
نویسنده : خانم سیمین شیر دل
تعداد صفحات : یش از ۶ صفحه
کلمات کلیدی : رمان تلافی / تلافی / سیمین شیر دل / رمان سیمین شیر دل / اثر سیمین شیر دل

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#2 | Posted: 18 Nov 2013 16:08




فصل اول

مامان می خواد ازدواج کنه ...
نمی دونم در آیینه بود یا خودم بودم که حرف می زدم . هر چه بود خیلی سمج بود . مدام ، در فضای ساکت اتاق تکرار می شد تا حقیقت تلخ را بر سرم بکوبد که در شرف انجام شدن بود . دلم می خواست از جلوی آیینه بلند شوم ؛ اما قدرت اینکار را نداشتم و همانطور پریشان ، به چشمان خیره ام زل زده بودم.
به یاد صبح افتادم . چه قدر به مادر التماس کردم . چه قدر خواهش کردم ؛ اما او ناراحت و سردرگم بود . از اعتراض های من خسته شده و به ستوه آمده بود ، از مخالفت هایم ، از لج بازی ها و تلاش هایی که در این مدت انجام دادم تا شاید بتوانم او را از تصمیمی که گرفته منصرف کنم ، به شدت دلگیر و نا امیدانه نگاهم می کرد .
مادر با چشمان زیبایش ، که با وجود چهل و پنج سال ، چروک های ریز در اطراف آن خودنمایی می کرد ، به عمق چشمانم خیره شد تا شاید برای رسوخ به قلب و مغزم که مثل آهن سخت و سرد شده بود ، روزنه ای پیدا کند . گفت : حمیرا ، دست از لجاجت بردار . به خدا اون مرد بدی نیست . خودت خوب می دونی . غریبه ای نیست که از راه رسیده باشه . ما سالهاست که می شناسیمش . تو که دوستش داشتی ؛ چطور یک دفعه با تمام وجودت از اون متنفر شدی؟
_ از اولم اون ادا و اصول ها رو می ریخت که خودش رو جا کنه . شما خیلی ساده اید . با حیله گری تمام اومده تا ... تا جای پدر رو بگیره .
_ هیچ کس جای پدرت رو نمی گیره . با این فکر ها خودت رو آزار نده
_ واقعیت همینه ( با التماس گفتم : ) به خاطر من و حوری بیشتر فکر کنید . نذارید آرامش زندگیمون به هم بخوره
_ حرف دیروز و امروز نیست . پنج ساله که منتظرش گذاشتم . حوری قبول کرده ، اما تو با وجودی که از اون بزرگ تری اون قدر مساله رو برای خودت بزرگ کردی که فکر می کنی آخر دنیا شده.
با اعتراض گفتم : چه توقعی دارید . فکر آبروی من و نمی کنید ؟ شما که می خواستید ازدواج کنید زودتر از این به فکر می افتادید ، وقتی که هنوز عقل ما نمی رسید.
_ اشتباه کردم به پاتون نشستم . اشتباه کردم جوونیم و گذاشتم تا بد و خوب زندگی رو بفهمید . عوض دستت درد نکنه یه چیزی هم بدهکار شدم . چند ماه خونم رو کردی تو شیشه . میخواهی حرف ، حرف خودت باشه . نه منطق حالیت میشه نه تلاشی برای درک اطرافیانت می کنی.
_ حرف منطق و درک اینه که شما ازدواج کنین ؟ اگه قبول کنم آدم با منطقی بنظر می رسم ؟
_ بحث ازدواج نیست . بحث سر اینه که تو با خود خواهی تمام حرف می زنی و تصمیم می گیری . من بچه نیستم که بخوام از روی احساس کاری رو انجام بدم . سالهاست دارم راجع به اون فکر می کنم و با ده تا بزرگتر مشورت کردم . نه کاری خودسرانه است و نه جرمه
_ مگه هر چی بزرگترا بگن درست از آب در میاد؟ شما باید صلاح ما رو در نظر بگیرید
_ در نظر گرفتم که تصمیم به اینکار دارم . فکر می کنی تو و حوری رو ول می کنم می رم دنبال زندگی خودم ، من فقط میخوام از تنهایی در بیام. زمانی که تو و حوری نیستید لااقل کسی باشه که دو کلام باهاش درد و دل کنم.
پوزخدنی زدم و گفتم : درد شما من و حوری هستیم . اگه ما نباشیم خیلی راحت تر می تویند به کارهاتون برسید.
_ حمیرا ، بهتره بفهمی چی میگی . خوب داری دستمزد من و میدی ...
با فریاد گفتم : شما خودتون دارین همه چیزو لگد مال می کنید . با این کارتون هر چی رشته بود پنبه کردید . شما دنبال هوس بازی ....
مادر مهلت نداد تا حرفم تمام شود و با خشم سیلی ای به صورتم زد و گفت : گاهی لازمه که ادبت کنم ( و از من رو برگرداند و بیرون رفت )
سرم را روی زانوانم گذاشتم و گریه سر دادم . بی امان ، ناله می کردم ، از کار مادر ، از توهینی که به او کرده بودم و از دست دنیا و قسمت بدی که برای ما رقم زده بود.
****
سیزده ساله بودم و حوری فقط شش سال داشت که پدر از دنیا رفت . ما اشک ریزان در کنج حیاط به رفتن غمبار و ناگهانی پدر در میان جمعیت نگاه می کردیم و به طنین رعب انگیز لا اله الا الله گوش می دادیم که همواره احساسی دوگانه در انسان برمی انگیزد ؛ ترس از خدا و حس نمودن کسی که بار سفر ابدی بسته و به دنیای باقی میشتابد. هر دو حالت هشدار برای زندگان و بیداران روزگار است . خاله مرضیه دست روی شانه هایمان گذاشته بود و گریه کنان ما را دلداری می داد . مادر ضجه می زد تا همسرش را نبرند ، چرا که طاقت دوری نداشت ؛ سرم را بر زمین گذاشتم و درد آلود نالیدم و از خدا خواستم هر انچه می دیدم خواب باشد و پدر هنوز در کنارم باشد . اما افسوس که تمام آنچه می دیدم حقیقت بود . حقیقتی تلخ که چون جام شوکران ناگزیر به نوشیدن ان بودم . پدر شتابان، در فضایی بین زمین و آسمان از زیر درختان سیب و خرمالوی حیاط گذر کرد و همراه نسیم شکوفه های درختان برای همیشه خانه ، همسر و فرزندان خود را تنها گذاشت و رفت . معمولا انسانها وقتی به عقب بر می گردند همه چیز روشن و زیبا و خاطره انگیز است اما برای من هر بار که به عقب بر می گردم سیاهی و دود است و تیرگی ... تمام خاطراتم با مرگ پدر سوخت و از بین رفت و گذشته فقط برای من غم است و غم است و غم .
نوجوان بودم و پر امید . در اوج شناخت خود و دنیای اطراف ناگهان از بلندی پرتاب شدم و خود را تنها و شکسته بال دیدم . تنها و بدون پدری که بعد از خدا همه چیز من بود...
مادر را دوست داشتم و پدر را می پرستیدم . آن قدر برایش عزیز بودم که اطرافیان ، حاج محمود را تنها پدری می دانستند که تا این اندازه عاشق فرزند خود بود و از این بابت غبطه می خوردند . رشته عاطفی بس عمیق و ریشه دار میان ما برقرار بود . هر زمان که پدر به من نگاه می کرد با حسرت می گفت : حمیرا کاش زمان متوقف می شد و تو همیشه دختر کوچولوی من باقی می ماندی
آن زمان معنای حرف او را درک نمی کردم ؛ اما حالا می فهمم که می خواست تا من همیشه در کنارش بمانم چرا که طاقت دوری ام را نداشت . چه کسی باور می کرد که خداوند آن قدر عمر به پدر نمی دهد و او بود که برای همیشه مرا تنها می گذاشت و سایه پر مهرش را تا اید از من محروم کرد
پدر رفت و خیلی چیزها را با خود برد . به نظر اطرافیان ، حاج محمود فروزان فر همه چیز برای ما گذاشته بود ؛ اما من می دانستم آن چه گذاشته در برابر انچه برده بود به اندازه گندمی نمی ارزید
کاش من و مادر ان اندازه عاشق پدر نبودیم . کاش واقعا خاک آن قدر سرد بود که بر احساساتم زود غلبه می کردم و فقط به یاد پدر بودم ، اما سال های طول کشید تا برای همیشه باور کنم و به خودم بقبولانم که پدر در دنیایی دیگر در انتظار من است و باید تا ان زمان صبر پیشه کنم
حاج محمود از خانواده ای متول و متدین بود . حجره طلا فروشی در بازار بعد از چند پشت به او و عمو مهدی رسیده بود . مادر را در یک روز بهاری که همراه مادر بزرگ برای خرید النگو به انجا پا می گذارد می بیند و یکدل نه صد دل عاشق می شود . بعد از رفتن آنها پدر شاگرد مغازه را به دنبال آنها می فرستد تا آدرس محل زندگی مادر را پیدا کند . بعد از ساعتی شاگرد مغازه با دست خالی بر می گردد ، زیرا در ازدحام جمعیت آنها را گم می کند . پدر روزها انتظار می کشد و دعا و نذر و نیاز می کند تا شاید دوباره مادر را ببیند . و بالاخره بعد از چند ماه این اتفاق می افتد . مادر برای تعمیر النگوی شکسته اش به مغازه پدر می رود . اینبار پدر از هول آن که مبادا دوباره فرصت را از دست بدهد ، بی رو در بایستی از مادر بزرگ نشانی خانه شان را برای امر خیر می گیرد.
وقتی به پدر می گفتم مامان چه شکلی بود ؟ می خندید و می گفت : شبیه به تو کمی جوون تر . صورتش مثل ماه از زیر چادر پیدا بود . چشم و ابروی سیاهش من و جادو کرد . عین چشم های تو .
من با شوقی بچگانه در جواب می گفتم : خوش بحال مامان که شما عاشقش شدید!
و او می گفت : همین دیگه ببین چه پدری از من در آورده ؟

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#3 | Posted: 18 Nov 2013 16:13




مادر بسیار زیبا بود. پوستی روشن ، بینی قلمی و لبانی چون شکوفه گل داشت . عجیب آنکه من نیز بی هیچ کم و کاستی شبیه مادر بودم.
طایفه پدرم ام آنقدر در بازار اسم و رسم داشتند که کسبه بازار حاضر بودند فقط به نام انها خیلی کارها انجام دهند و هیچ گاه این اعتماد خدشه دار نشد و سالهای سال است که از اعضای هیئت امنا و اصناف بازار هستند.
مادر از خانواده ای متوسط و البته فرهنگ دوست پا به دنیا نهاده بود . پدر بزرگ او از علمای بنام زمان خود بود و به واسطه همین مساله دیگران با دیده احترام به آنها می نگریستند . پدر بزرگ من دبیری برجسته بود و در کل بیشتر اعضای خانواده مادر فرهنگی بودند که این مسئله در زمان خود از اهمیت زیادی برخوردار بود . مذهب در دوخانواده پدر و مادر ریشه دار و عمیق بود و سرمایه ای عظیم به حساب می امد که با رعایت اصولی پذیرفته شده انجام می شد و همه چیز سر جای خود بود ؛ جر پدر که رفته بود ....
پدری که هیچ گاه تبسم از لبانش دور نمی شد و خلق و خوی آرام و نجیبش زبانزد اقوام و دوستان بود. منشی خاص در رفتار و کردار او به چسم می خورد که احترام همگان را بر می انگیخت . و دست روزگار خواست گلی بچیند و چه گلی زیبا تر و خوش بو تر از پدر...
بعد از فوت پدر مادر بزرگ مادری ام همراه ما در خانه ویلایی و نسبتا بزرگ که درمرکز شهر قرار داشت زندگی می کرد اکثر اقوام پدری ام در همان حوالی سکونت داشتند .
من 22 سال داشتم و حوری پانزده سال . چندان شباهتی به یکدیگر نداشتیم . مادر چهره او را به جوانی عمه فخری شبیه می دانست . حوری تقریبا کوتاه قد و سفید رو بود و موهایی صاف وبراق و چشمانی برنگ میشی داشت و من برخلاف او موهایی مجعد با فرهای درشت که بنظر اطرافیان آرایشی خدایی داشت و انقدر پرپشت بود که گاه از مهار آن عاجز می شدم . مادر زیبایی مرا مانند زنان عرب می دانست !
آش نذری مادر بزرگ که شب اربعین پخته میشد و شله زردو سمنوی مادر و طعم خوشمزه آن در محله و فامیل معروف بود . نذر پدر که پذیرایی از هیئت عزاداری امام حسین بود و قربانی کردن گوسفند هنوز پا بر جا بود و مادر با وسواس و به نحو احسن انها را برگذار می کرد . شب هایی پر خاطره در حیاط خانه شکل می گرفت . دیگ های بزرگ بار می شد و تا سپیده صبح همه به دعا و نیایش می پرداختند و هیچ گاه فراموش نمی کنم . در شب سمنو پزان بود که عروس عمه فخری بعد از چند سال نازایی حاجت خود را گرفت . مینو بعد از دعا و نیایش به خواب می رود و در عالم خواب خانمی را رویت می کند که صورتی نورانی داشته که از شدت نور نمی تواند چهره او را ببیند . آن بانو نورانی دستی به شکم او میکشد و می ورد . مینو از خوب پرید و زار زار گریه کرد . همه دور او جمع شدند ، مینو از هیجان زیاد قادر نبود خواب خود را تعریف کند .
بعد از چند هفته مینو باردار شد و این خبر مثل بمب همه جا صدا کرد ؛ الته مادربزرگ می گفت هر کس نان قلب خود را می خورد و اعتقاد داشت مینو مهربان و خوش قلب است که خداوند به او نظر کرده
اکثر دختران و پسران فامیل به خواست خود زود ازدواج می کردند . اغلب پسر ها در بیست سالگی و دختر ها از هفده سالگی آماده پذیرش این مسئله بودند و ترجیح می دادند بعد از تشکیل خانواده به تحصیلات خود ادامه دهند ، اما من نمی خواستم رویه آنها را در پیش بگیرم تا آینده ای بهتر برای خود رقم بزنم .
رضا پسر عمو مهدی یکی از خواستگارانم بود. ان سال تازه دیپلم گرفته بودم . شبی که قرار بود هیئت عزاداری امام حسین به خانه ما بیاید همه در تکاپوی برگزاری مراسم بوند . حیاط چراغانی بود . گوسفندی در گوشه حیاط در انتظار ذبح ناله می کرد و پرچم های سیاه سر در خانه اویخته شده بود .
به ایوان رفتم تا پیغام مادر را به عمو مهدی برسانم که نگاه رضا بر من خیره ماند . بی توجه به نگاه خیره او گفتم : آقا رضا به عمو جان بگید مادر کارشون دارن .
رضا شرمسار سرش را پایین انداخت و گفت : چشم الان میگم
بعد از ماه سفر عمومهدی به مادر پیغام داده بود که با کسب اجازه برای خواستگاری بیایند . مادر با من صحبت کرد و من قاطعانه جواب رد دادم .
رضا اولین و آخرین خواستگار من نبود و من مغرورانه دست رد به سینه انها می زدم . چند ماه قبل رضا با یکی از اقوام دور مادری اش ازدواج کرد ، اما همچنان نگاهی حسرت بار بر من می انداخت .
من اصولا رو گرفتن رو دوست نداشتم . ترجیح می دادم رو بنده بیاندازم ، مثل زنان قدیم که دیگر چندان باب نبود ، تا اینکه بخواهم با چادر صورتم را بپوشانم . چادر را برای حفظ بهتر حجاب سر می کردم نه رو گرفتن . مادر همیشه می گفت : حمیرا تو خوشگلی و جوان. مسلمه که همه نگات می کنن و تو باید خودت و حفظ کنی تا نتونن از زیباییت بهره ببرن
از اینکه چادرم روی زمین کشیده شود وسواس داشتم و آن را تا مچ پا می دوختم . کفش هایی انتخاب می کردم که قد متوسطم را بلند تر نشان دهد . دختر های فامیل با حسرت نگاهم می کردند و سلیقه و پوشش مرا تحسین می کردند . چرا باید فکر کنند دختری که چادر سر می کند نمی تواند امروزی و شیک پوش باشد ؟ من برای مبارزه با این افکار موفق و مطرح بودم.
هنگام ورود به دانشگاه مادر مرا در انتخاب پوشش آزاد گذاشت اما من عاشق چادر بودم و احساس غرور میکردم ازا ین که در محیط دانشگاه با دیدن من لحظه ای جا می خوردند . دختران گاه با متلک می خواستند حسادت خود را فرو بنشانند و پسر ها با دیده احترام و تحسین نگاه می کردند . البته در محیط دانشگاه دختران محجبه فراوانی هستند ، اما من طوری به خودم می رسیدم که باعث غبطه و رنج دخترانی می شدم که تا می توانستند خود را رها می کردند که شاید به توفیقی برسند!
از کودکی ، به حالت خانمها در مجالس توجه می کردم ، خانم هایی که با پوشش کامل وارد می شدند و بعد از دقایقی با لباس های فاخر و زیور آلات و آرایش های زیبا وارد سالن می شدند.به نظرم نوعی شعبده بازی بود و مادر نیز دست کمی از انها نداشت ، اما با مرگ پدر کمی از حال و حوصله افتاده بود . شاید آرایش نمی کرد اما همواره تمیز و خوش پوش و خوش بو بود . از لباسها و رنگهای روز استفاده می کرد و بهترین عطر ها را به خود می زد
حاج آقا صادقی همکار پدر در بازار و یکی از دوستان صمیمی او نیز محسوب میشد و عجیب اینکه حاج آقا صادقی بسیار به پدر شباهت داشت . عمو مهدی که چندان شباهتی به پدر نداشت همیشه به شوخی می گفت : وقتی بچه بودیم ما رو با هم عوض کردن و حاج آقا صادقی باید برادر حاج محمود می شد.
شاید همین شباهت ظاهری باعث شد مادر چنین تصمیمی بگیرد . بعد از مرگ پدر با هر بار دیدن او دلم می ارزید . سعی میکردم در جایی قرار بگیرم تا بتوانم او را خوب نگاه کنم و کمتر برای پدر دلتنگ شوم . انگار خود او نیز فهمیده بود و با مهربانی و تبسمی دلنشین نگاهم می کرد و با حوری بازی می کرد . بیشتر اوقات در مراسم های عمو مهدی و گاه سایر اقوام شرکت می کرد و من با هر بار دین او حس خوبی پیدا می کرم و دلم می خواست ساعتها نگاهش کنم . قبل از فوت پدر نیز او را می دیدم و هیچ وقت نفهمیدم چرا تنها به جمع خانواده ما رفت و امد می کند.
مدتی بود که حرف حاج آقا صادقی در خانه ما بود و من از همان ابتدا علاقه ام به نفرت تبدیل شد . بحث های من با مادر تمامی نداشت . مدام قهر می کردم و به هر بهانه ای گریه می کردم . مادر با صبوری می خواست مرا رام کند و تنها عکس العمل او ، سیلی امروز بود که فکر میکنم مستحق آن نیز بودم.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#4 | Posted: 18 Nov 2013 16:16




فصل دوم

از جلوی آینه به سنگینی برخاستم و بیرون رفتم . مادر بزرگ روی مبل حال نشسته بود و طبق معمول با تسبیح ذکر میگفت . با دیدنم آغوش گشود . به طرفش رفتم و سرم را روی پاهایش گذاشتم . در حالی که موهایم را نوازش می کرد گفت : حمیرا جان نمی خوای با مامانت آشتی کنی؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم . اشک هایم سرازیر شد . با سر انگشت اشک هایم را پاک کرد و گفت : همیشه تو زندگی همه چیز به میل ما پیش نمیره . زندگی پستی و بلندی داره ، خوشی و ناخوشی داره ، قهر و آشتی داره
_ مگه مامان چی کم داره؟
مادر برزرگ آهی کشید و گفت : مادرت همه چیز داره ، جز پدرت . فکر نکن تصمیمی که گرفته تو این چند ماهه بوده . الان چند ساله که داره با خودش کلنجار می ره . خدا رو خوش نمیاد ناراحتش کنی و دلش رو بسوزونی . یه روزی می رسه که تو و حوری سر خونه و زندگیتون رفتید ، اون وقته که می فهمید مادرتون فکر این روزها رو می کرده . روزهایی که نه من هستم و نه تو و حوری ، باید بخوره ، تنها بشینه ، تنها بگرده و سرگرمیش نگاه کردن به در و دیوار خونه باشه ، اگه خدای نکرده غش کنه هیچ کس نیست یه نم گلاب روش بپاشه
_ من پیش مامان می موندم . تنهاش نمی ذاشتم.
_ اینا همه حرفه . وقتش که برسه مجبوری بری سوی زندگیت ، مثل همه دخترا
در چشمان مهربان او نگاه کردم و گفتم : نمیشه شما منصرفش کنین؟
_ باز رفتی سر خونه اول؟ مادرت بچه نیست که من بخوام راهنماییش کنم .خودش بهتر میدونه از زندگی چی میخواد . اون بنده خدام آدم بدی نیست . سالهاست همه به خوبی میشناسنش . از زن شانس نیاورده . وقتی پسرش کوچک بوده زنش میزاره میره و خودش به تنهایی پسرش رو بزرگ می کنه . حالا می خواد سر و سامونی به زندگیش بده . خیلی وقته مادرت و می شناسه و براش احترام زیادی قائله
با نفرت گفتم : اون میخواد جای پدرمو بگیره . ازش متنفرم
_ دست از لج بازی بردار . برو از دل مادرن در بیار . از صبح تا حالا لب به غذا نزده مترسم بلایی سرش بیاد.
مادر بزرگ صورتم را بوسید و گفت : پاشو دخترم . محض خاطر من !
سری تکان دادم و به سمت اتاق مادر رفتم . در زدم ، بعد از لحظاتی با صدای مادر که اجازه ورود داد ان را گشودم . با دیدنم در سکوت نگاهم کرد
_ معذرت می خوام مامان . اگه بی ادبی کردم من و ببخشید
_ بیا بشین
به کنار مادر رفتم . با مهربانی به صورتم دستی کشید و گفت : منم معذرت می خوام . نباید دست روی تو بلند می کردم
_ به قول خودتون گاهی لازمه
_ تو اون قدر برای من ارزش داری که هیچ وقت دلم نمی خواد حرف یا حرکتی ببینم که در حد و اندازه تو نیست . برای داشتن دختری مثل تو همیشه به خودم افتخار می کنم . تو بهترین الگو برای حوری و بهترین همدم برای من هستی
_ مرسی مامان ، فقط
_ فقط چی؟
_ حرفی مونده که می خوام بگم .
_ هر چی دوست داری بگو
_ من با شما نمی ام . می خوام با مادر بزرگ بمونم
مادر با شنیدن این حرف لحظه ای نگاهم کرد . تا معنای ان را بفهمد . سپس گفت : اما مادربزرگ میخواد بره سر خونه زندگیش . الان نه ساله که به پای ما نشسته . دوست داره تو خونه و محله خودشون باشه . پیش همسایه ها و دوستاش
_ می تونم تنها زندگی کنم
_ حوری چی؟ تو نباشی اون غصه می خوره
_ عادت می کنه
_ حمیرا تو من و سر در گم می کنی ، با حرفهایی که می زنی و تصمیم هایی که می گیری نمی دونم چی کار کنم
_ من 22 سالمه . می تونم از خودم مراقبت کنم . شما نگران من نباشید
_ مگه می تونم نگران نباشم ؟ چرا می خوای همه چی رو خراب کنی؟
در حالی که بر می خاستم گفت : هر تصمیمی که می گیرید احساس و موقعیت من و در نظر بگیرید . این تنها خواسته منه ( سپس به اتاقم رفتم و نفس راحتی کشیدم )
ساعتی بعد حوری امد و گفت : مامان میگه تو نمی خوای با ما بیای .
_ درسته . من همین جا می مونم
_ منم با تو می مونم
حوری را در آغوش گرفتم و در گوشش گفتم : تو باید با مامان بری . باید مواظب مامان باشی . مفهمی چی میگم؟
حوری از من فاصله گرفت و در چشمانم نگریست و گفت : اما تو چی؟
_ من احتیاج به زمان دارم . باید فکر کنم . به همه چی ..
سپسس برای اطمینان ، به او لبخندی زدم و گفت م: نگران نباش . فقط مواظب مامان باش . ما هنوز نمی دونیم این آقا چه جوریه
_ به نظر که مرد خوبی میآد
با حالتی عصبی گفتم : کی اومده بود اینجا؟
_ دیروز بود. تو کلاس داشتی . ولی خیلی شبیه باباست مگه نه؟
با خشم گفت : دیگه این حرف و نزن . هیچ کس مثل بابا نیست .
حوری سرش را پایین انداخت و گفت : منظوری نداشتم
با کلافگی گفتم : اشکالی نداره . تو مقصر نیستی . مقصر اطرافیان هستن که می خوان این حرفها رو به ما دیکته کنن . حالا قراره کی برید؟
حوری با سادگی گفت : تا دو ، سه روز دیگه
_ مرتب با من تماس بگیر
_ روزی ده بار خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم : هر وقت که خونه خلوته زنگ بزن . نمیخوام کسی بفهمه
_ خیالت راحت باشه
حوری را بوسیدم "شب بخیر" گفت و به اتاق خود رفت
در آن چند روز با وجودی که می دانستم قرار است اتفاقاتی بیفتد تلاش می کردم در ظاهر خودم را بی تفاوت نشان دهم . از این که اطرافیان با دیدن من سکوت اختیار می کردند از حرص پر می شدم . خاله مرضیه و خاله عاطفه مدام به انجا می امدند و دایی ناصر مرتب سر می زد.
از قبل می دانستم که عمو مهدی نه تنها مخالفتی نداشت بلکه بیشتر از هر کس باعث و بانی این امر به قول خودش خیر شده بود . با وجود چنین پشتیبان هایی دست من از همه جا کوتاه بود.
بعد از خواب آشفته ای که دیدم خوشحال از اینکه بالاخره صبح شده و من از اسارت خواب هایم آزاد می شوم در حالی که اگر می دانستم آن روز همان روز موعود است هرگز به بیداری خوش بین نمی شدم و خواب هایم را به قیمت روز از دست نمی دادم . از جو حاکم بر خانه متوجه شدم که باید خبرهایی باشد.
مادر بزرگ با دیدن من گفت : حمیرا بیا صبحانه بخور
_ میل ندارم
_ میل ندارم چیه ؟ حداقل یه لیوان شیر بخور . این طوری پس می افتی
_ طوریم نمیشه . خداحافظ
_ حمیرا ... ( صدای مادر بود )
برگشتم و گفتم : صبح به خیر !
_ صبح به خیر ! چرا صبحانه نمی خوری؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم : دیرم شده . سر راه چیزی می خورم .
برگشتم تا بروم که مادر دستم را گرفت و گفت : حمیرا امروز قراره من و حوری بریم . تو تصمیمت عوض نشده؟
_ قرار بود دیگه راجع به این موضوع با هم بحث نکنیم
مادر بعد از مکثی کوتاه گفت : نمی خوای با من خداحافظی کنی؟
برای رنجاندن مادر با بیتفاوتی گفتم : چرا ... خداحافظ ! ( و به سرعت بیرون آمدم ) مادر باز صدا کرد ؛ اما بی توجه به او با بغض بیرون آمدم و به حیاط رفتم . در ماشین را باز کردم و کیفم را داخل آن انداختم . اتومبیل هدیه مادر به مناسبت ورودم به دانشگاه بود . لحظه ای ایستادم . پشیمان شدم ، کیف را برادشتم و دوباره در را قفل کردم و بیرون آمدم . در راه با خود فکر کردم که ( پیاده روی هم برای خود عالمی دارد) !

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#5 | Posted: 18 Nov 2013 16:21




تا مسیری پیاده رفتم . مقداری از راه را با تاکسی پیمودم . تلفن همراه را که هدیه عمو مهدی بود خاموش کردم و وارد کلاس شدم . هیچ چیز از حرف های استاد نمی فهمیدم . بحثی شدید میان بچه ها صورت گرفته بود . من عاشق این مباحث بودم ؛ اما ان روز اصلا حوصله شرکت در گفت و گو ها را نداشتم
استاد ستوده به کنار میز من امد و گفت : خانم فروزان فر ، امروز خیلی ساکت هستید . از بحث پیش امده خوشتون نمی آد/
سرم را بلند کردم و به استاد ستوده نگاه کردم . به عادت همیشه یک دستش روی میز و دست دیگرش در جیب بود . استاد نگاهی گرم و گیرا داشت . اما بنظرم وقتی به او نگاه کردم دستپاچه شد و بی انکه منتظر جواب بماند سر میز خود برگشت .
ترانه به طرف من برگشت و آهسته گفت : باز هم طرف مغلوب شد!
البته این نظر ترانه و بچه ها بود که فکر می کردند استاد شیفته من است و حالتی عجیب در برخورد با من به او دست میداد
آن روز انقدر زهنم در گیر مسائل خانه بود که هیچ چیز برایم اهمیت نداشت
استاد ستوده یکی از استادان مطرح دانشگاه بود و بیشتر بخاطر جوانی و خوش لباسی و چهره مطلوبش زبانزد بود.
بعد از اتمام کلاس همراه ترانه و سیما و رویا بیرون امدم
ترانه گفت : دیدی حدسم درست بود؟
سیما گفت : امروز خیلی دقت کردم . حق با تو بود
رویا گفت : استاد که خیلی وقته تابلو شده . همه پسرام فهمیدن
وقتی با سکوت من مواجه شدند هر سه با هم گفتند : نظر تو چیه؟
ایستادم و به چهره تک تک آنها نگاه کردم و گفتم : گیریم که اینطور باشه . چه استفاده ای برای شما ها داره ؟
ترانه گفت : خوب ، اگر زن استاد بشی پارتی ما هم کلفت میشه !
با خنده گفتم : تو می خوای تنبلیت و با بد بخت کردن من جبران کنی؟
رویا گفت : کی بهتر از استاد؟ خدایی خیلی خوش تیپه
گفتم : گذشته از شوخی بهتره حرف رو کش ندیم ممکنه برامون بد بشه
ترانه : هیچم شوخی نیست
سیما : خوب راست میگه . باید صبر کنیم ببینیم طاقت استاد کی طاق می شه !
در محیط دانشگاه همیشه از این حرفها و شایعات فراوان بود . بعد از دو سال تحصیل کاملا با برخورد ها و شایعه پراکنی دانشجویان آشنا شده بودم . موضوع استاد ستوده برای من در حد شوخی دوستانه بود و چندان وقت و حوصله این حرفها را نداشتم
همراه سیما ، از رویا و ترانه جدا شدیم و پیاده به سمت چهار راه به راه افتادیم.
سیما به پهلویم زد و گفت : ببین استاده ستوده تو اون ماشین مشکی نشسته
_ توجه نکن . شاید فکرکرده تو تنها میری
_ مسخره نکن . حالا این بنده خدا رو هر جا ببینید می خواهید بگید منتظر منه
_ تو نمی خوای بری خونه؟
_ نه میخوام برم سینما . امروز کسی خونه نیست . اگه کاری نداری با من بیا مهمون من
سیما فکری کرد و گفت : فقط سینما مهمونت باشم ؟
_ یه فلافل می خرم که از گشنگی نمیری !
_ زیادی ولخرجی نکن !
_ خیله خوب ، با من بیا ، باقیش و خدا بزرگه
فیلم ایرانی جالب و مطرحی بود ؛ اما من فقط تصویر مادر؛ حوری و حاج آقا صادقی رو روی پرده سینما می دیدم و هیچ چیز از موضوع فیلم نفهمیدم
در حالیکه از سینما خارج می شدیم سیما گفت : فیلم خوبی بود . خوشت نیومد؟
_ چرا خوب بود.
سیما در حال تجزیه و تحلیل کردن فیلم بود و بحث را درباره هنرپیشه ها و بازی انها و کارگردان یک طرفه پیش می برد
بدبختانه با سکوت من فکر می کرد با تمام نظریاتش موافقم و این بیشتر موجب تشویق او می شد و بی هیچ مکثی سخنرانی اش را ادامه می داد . عاقبت گفتم : سیما تو چرا منتقد سینما نمی شی؟
با غرور گفت : اتفاقا همین الان این مساله به ذهنم خطور کرد
_ چه جالب ! حداقل در این مورد به تفاهم رسیدیم.
در کنار رستورانی ایستادم و گفتم : اگه قول بدی دیگه راجع به فیلم حرف نزنی می برمت این رستوران
سیما با ناامدید نگاهم کرد و گفت : من فکر کردم خیلی خوب دارم تجزیه و تحلیل می کنم و حوصله ات رو سر نبرم
با خنده گفتم : حوصله ام رو سر نبردی . سرم رو بردی
سیما با دلخوری به داخل رستوران رفت و گفت : حالا می خواد یه ناهار بده کوفت کنیم هی متلک میندازه
_ ناهار که چه عرض کنم . شد عصرونه !
_ دیگه بدتر ساعت سه که ناهار منت نداره
_ خیله خوب جوش نیار . بیا سر میز بشین هر چقدر می خوای راجع به فیلم دو ساعته که فعلا چهار ساعته راجع به اون حرف زدی سخنرانی کن!
سیما با حرص پشت میز نشست . با خنده من شکلکی در اورد و گفت : حالا تعریف کن ببینم امروز چت شده ؟
_ می ترسم تعریف کنم اشتهات کور شه !
_ نترس جا برای غذا زیاد دارم
سیما همواره متوجه حالات من بود و بی انکه حرفی بزنم به خوبی می فهمید که مشکلی برایم پیش امهد
_ چرا ساکت شدی ؟ به چی فکر می کنی؟
آهی کشیدم و گفتم : به همه چی
_ هر چی دوست داری بگو . اینقدر غم باد نگیر
_ مامان رفت !
_ مبارکه بلاخره کار خودش و کرد ؟ این که ناراحتی نداره . مادرت زن فهمیده ای بنظر می رسه . حتما می دونه که چی کار کرده
_ با تمام این حرفها قبول این موضوع برام دشواره
_ عادت می کنی
_ من با مامان و حوری نزفتم . قراره با مادر بزرگ بمونم
_ کار درستی نکردی . این حرکت به معنای قبول شکسته . باید می رفتی و پشت مامانت و حوری می ایستادی
_ که چی بشه ؟
_ یعنی چه ؟ حمیرا می فهمی چکار کردی؟ چطور دلت اومد اونا رو تنها بذاری؟ مادرت و حوری به تو احتیاج دارن . نباید معنای خانواده رو با ورود یک آدم دیگه به بی راهه می کشیدی . در هر حالی باید خانواده تو حفظ می کردی

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#6 | Posted: 18 Nov 2013 16:31




در حالیکه اشک می ریختم گفتم : نمی تونم ... نمی تونم وجود اون و تحمل کنم
سیما با تاسف نگاهم کرد و گفت : برای چی گریه می کنی؟
_ دارم از تنهایی میمیرم
_ تو با اون همه بستگی که به مامانت و حوری داشتی چطور تونستی این تصمیم و بگیری؟ حمیرا نمی خوام سر کوفت بزنم اما این توقع رو از تو نداشتم.
در حالیکه اشک روی گونه هایم را پاک می کردم با لجاجت گفتم : اصلا پشیمون نیستم . من بدون مادر و حوری می توانم زندگی کنم . به تنها موندنم عادت میکنم
_ امیدوارم موفق بشی . اما بدون شکنجه روحی با آرامش
پیش خدمت غذا ها را روی میز چید . و بدین وسیله رشته کلام ما نیز از هم بریده شد .
ساعتی بعد از سیما جدا شدم و به خانه رفتم . با وجودی که می دانستم کسی خانه نیست بی جهت زنگ زدم و دلم می خواست حوری آیفون را بردارد و بعد با شور و شوق همیشگی به استقبالم بیاید .
با ناامیدی در را باز کردم و به حیاط پا گذاشتم .
همه جا در سکوت بود . در ایوان نشستم و گریه یر دادم . گوشی همراهم مرتب زنگ می زد .
آن را خاموش کردم و به کناری انداختم
بعد از ساعتی برخاستم و به اتاق ها سرک کشیدم . با دیدن سجاده چادر مادر آنها را بوسیدم و باز گریه کردم . باورم نمی شد که مادر مرا تنها گذاشته و رفته بود.
بعد از دقایقی برخاستم و با بی حوصلگی لباسهایم را عوض کردم و روی تخت افتادم . ساعتی از نیمه شب گذشته بود نوازش دست هایی مهربان را روی سرم حس کردم . در خواب نالیدم : مامان اومدی؟
صدای مادر بزرگ بود ک حمیرا جان منم مامان بزرگ
برخاستم و در آغوش گرم او فرو رفتم . او بوی مادر ، بوی خوبی ها ، بوی مهربانی و خاطرات مرا میداد .
_ تصذقت بگردم . چرا با خودت اینطور می کنی ؟ تک و تنها نشستی توی خانه به تلفنم جواب نمیدی . با این حال و روزی که دارم نفهمیدم چجوری اومدم . پاشو گریه نکن . پاشو قربون شکل ماهت
با حرف های مادر بزرگ بیشتر دلم گرفت و به سان کودکی که مادر خود را از دست داده در اغوش او ضجه زدم .
شبی وحشتناک بر من گذشت و چه صبح غمگینی پیش رویم بود ! خانه در سکوتی غزیبانه فرو رفته بود و تنها صدای آشنا صدای مادر بزرگ بود.
با چهره ای متورم از اشک در کنار مادر بزرگ ، صبحانه خوردم و بی آنکه به مادر بزرگ حرفی بزنم به بهانه کلاس از خانه بیرون آمدم . سوار اتومبیل شدم و با سرعت پیش رفتم .
دسته گلی خریدم و بعد از ساعتی با دیدن مزار پدر خود را روی آن انداختم و گریه کردم . بعد از دقایقی سر از قبر پدر برداشتم و عاشقانه آن را لمس کردم .
گل هایی تازه پر پر شده روی ان ریخته بود . فهمیدم که کار مادر است . انها را برداشتم و گلهای تازه را روی آن ریختم . با پدر حسابی درد و دل کردم . چند رهگذر در کنار قبر نشستند و بعد از خواندن فاتحه رفتند .
لا اقل ما ایرانیان آن قدر حس همدردی داریم که در هر موقعیتی آن را ابراز می کنیم.
بعد از ساعتی برخاستم و با آرامشی مطبوع براه افتادم
به خانه رسیدم . مادر بزرگ در حال پختم غذا بود . سلام کردم و صورتش را بوسیدم.
_ سلام دخترم . چرا زود آمدی؟
_ کلاس نداشتم اومدم شما تنها نباشید
به حمام رفتم و دوش گرفتم . بعد از خوردن ناهار ساعتی خوابیدم . با صدای تلفن چشم گشودم . به ساعت نگاه کردم و گوشی را برداشتم . حوری بود.
_ سلام چطوری؟ مامان خوبه؟
_ سلام . ما خوبیم . شما چطورید؟
_ من و مادر بزرگ خوبیم . چه خبر؟
_ دیروز مامان مدام به تلفنت زنگ زد . مثل اینکه خاموش بود.
_ آره خاموش بود . خوش می گذره؟
_ راستش و بخوای آره . فقط تو نیستی نه
با خنده گفتم : بالاخره آره یا نه؟
_ هر دو . حمیرا خونشون خیلی بزرگه . یه خانمه هست کارها رو انجام میده . اسمش زری خانمه . فامیل هاشون هم مهربونن . اتاق منم خیلی خوشگله . اتاق تو پر کتابه . مامان می گه اسمشو نیار خودش اتاق تو رو دکوراسیون داده . مثل مدل مجله های خارجی . راستی یه چیز دیگه ، پسر اسمشو نیار خیلی پسر خوبیه . بخاطر ما از اینجا رفته . دیروز دیدمش . خیلی ...
_ خیلی چی؟
حوری به سرعت گفت : خیلی همه چی بود
_ خیلی مسخره حرف می زنی . حوری تو کی می خوای بزرگ بشی؟
_ وقت گل نی ! حمیرا کی می آی اتاقت رو ببینی؟
_ برام مهم نیست .
_ مامان گفت ( اگه منم دانشگاه قبول بشم " اسمشو نیار " مثل این اتاق و برام درست می کنه)
_ مامان درست گفته . اگه می خوای اتاقی پر از کتاب داشته باشی باید به درسهات بیشتر اهمیت بدی
حوری غمناک گفت : مامان بزرگ چی کار می کنه؟
_ مثل همیشه . کار خاصی نمی کنه
_ تو حوصلت سر نمی ره؟
_ جای تو خیلی خالیه ؛ اما چاره ای ندارم
_ حالا که اینطور شد خیلی زود میام دیدنت
بعد از دقایقی صحبت تلفن را قطع کردم . با وجود زندگی خوبی که داشتیم نمی دانم خانه حاج آقا صادقی چطور بود که تا آن اندازه برای حوری جالب توجه بود.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#7 | Posted: 18 Nov 2013 22:08




فصل سوم
سه روز بود که از مادر بی خبر بودم . حوری مرتب تماس می گرفت و حرفهای بی اهمیت می زد و گاه با حرف هایش کلافه ام میکرد : خوردم ؛ خوابیدم ، آمدند ، رفتند ... من به دنبال نکته ای منفی در زندگی مادر بودم و از حرف های حوری چیزی دستگیرم نمی شد.
وقتی به خانه رسیدم اعظم خانم را در حال آب و جارو کردن حیاط دیدم. او هر چند وقت یکبار برای نظافت به آنجا می آمد . سلام و احول پرسی کردم و به داخل خانه رفتم.
میوه و شیرینی و وسایل پذیرایی روی میز چیده شده بود . با تعجب گفتم : مامان بزرگ مهمون داریم؟
مادر بزرگ خندید و گفت : آره و مامانت و حوری و ..
_ و ...؟
_ خوب ، به وقتش می فهمی
_ اگه اجازه بدید من می رم خونه خاله عاطفه
برگشتم تا بروم . مادر بزرگ با تحکم گفت : حمیرا! ...
برگشتم و گفتم : بله ؟
_ بیشتر از این خودت و سنگ رو یخ نکن . تو دیگه بچه نیستی . واسه خودت خانمی شدی . پس بمون و خانمی کن
دقایقی ایستادم . هیچ گاه به یاد نداشتم که روی حرف مادر بزرگ حرفی زده باشم . به ناچار و با دلخوری از کنارش گذشتم و به اتاقم رفتم . از طرفی دلم برای مادر و حوری تنگ شده بود و از طرفی از برخورد با آن مرد احساس بدی به من دست میداد . دلشوره داشتم و هر لحظه بر اضطرابم افزوده می شد.
ساعتی بعد زنگ در نواخته شد . از گوشه پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم . مادر بود و حوری و بعد آن مرد. ..
با دیدن او نفرتم به هیچ تبدیل شد و قلبم تیر کشید . اگر با چشمان خود جنازه پدر را نمی دیدم باور می کردم که او زنده است.
حوری به سرعت خود را به اتاقم رساند و بی توجه به حالم مرا در آغوش کشید و گفت : حمیرا خیلی دلم برات تنگ شده بود.
_ منم همینطور
کمی از من فاصله گرفت و گفت : چیزی شده ؟ از دیدنم خوشحال نیستی ؟
صورتش را بوسیدم و گفت : چرا خیلی خوشحالم
_ نمی خوای بیای بیرون؟
_ چرا می آم
چادرم را سر کردم و با چهره ای گرفته بیرون رفتم
مادر با دیدن من به طرفم امد و لحظاتی در آغوش یکدیگر باقی ماندیم . سپس دستم را گرفت و به سمت حاج آقا برد . او سراپا ایستاده بود و با تبسمی آشنا در انتظار من بود. آهسته سلام کردم
با صدایی آرام و متین گفت : سلام دخترم . مشتاق دیدار ! احوال شما ، خوب هستید ؟
با سردی گفتم : ممنون خوش آمدید
در کناری نشستم . مادر عاشقانه نگاهم می کرد . حوری گل و شیرینی را به آشپزخانه برد . مادر بزرگ با حاج آقا صادقی احوالپرسی می کرد و از زحماتی که ان شب کشیده بود تشکرمی کرد.
زیر چشمی نگاهش کردم . با خود فکر کردم ( کاش می توانستم و او را در آغوش می گرفتم ) اما با یاد آوری آن که او فقط شبیه پدر است و مادر را از من دزدیده باز احساس نفرت وجودم را پر کرد.
مادر گفت : حمیرا با درسهات چطوری؟
نمی دانم مادر بزرگ چه گفت که حاج آقا گفت : خدا رحمتشون کنه . خوبی هاشون زبانزد خاص و عامه
مادر بزرگ گفت : خدا رفتگان شما رو بیامرزه
حاج آقا صادقی با همان تبسم به من و مادر نگاه کرد و گفت : حمیرا خانم شنیدم سال دوم رشته زبان هستید
با صدایی آرام گفتم : با اجازتون
_ انشالله موفق باشید !
می دانستم به دنبال حرفی برای گفتن است ، اما هیچ حرفی نمی توانست میان ما باشد. او مزاحمی بیش نبود.
حوری در حالیکه گل ها را در گلدان گذاشته بود امد و سپس شیرینی را که در ظرفی چیده بود به طرف مادر بزرگ گرفت و تعارف کرد
مادر با صدایی آهسته گفت : حمیرا جان نمی خوای چند روزی مهمان من باشی؟
وقتی سکوتم را دید گفت : فقط چند روز
_ اگه تصمیم گرفتم بیام خبرتون می کنم.
مادر زیبا شده بود. موهایش را به رنگی تازه در اورده بود و بسیار سر حال بنظر می رسید .
حوری طبق معمول هیاهو براه انداخته بود و مثل گنجشک که از این شاخه به ان شاخه می پرد از این اتاق به آن اتاق می رفت و مرتب حرف می زد.
بعد از ساعتی آنها رفتند . وسایل پذیرایی را جمع کردم و به آشپزخانه بردم . مادر بزرگ روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و در حالیکه شیرینی ها را در جعبه می چید گفت : حمیرا جان ما که شیرینی خور نیستیم . یه جعبه از این شیرینی ها را بده اعظم خانم با خودش ببره
_ چشم حتما . مادر کمی لباس و برنج گذاشته میدم با اون ها ببره
در حالیکه فنجان ها را می شستم گفتم : مامان بزرگ انگار همیشه ما همینطور زندگی می کردیم . چه قدر زود آدم به همه چی عادت می کنه!
مادر بزرگ آهی کشید و گفت : ای ننه ! کجاش رو دیدی ؟ وقتی روزگار بخواد سر آدم بازی در بیاره خوب می چرخونه . همچین آدم زود به همه چی عادت می کنه که یادش میره قبلا کی بوده و چی بوده و کجا بوده
_ اره مامانی حق با شماست
_ حوری رو دیدی چه زود عادت کرده !
_ حوری سنی نداره . زود با همه چیز انس می گیره
مادر بزرگ کمی فکر کرد و گفت : به سن و سال نیست . تو از اولم لجباز بودی و زیر چشمی نگاهم کرد
در حالیکه دستانم را با حوله خشک می کردم گفتم : قرار نبود از من ایراد بگیرین !
_ ایراد نیست . اخلاقت این طوریه
سنجاق زیر گلوی مادربزرگ را باز کردم و چار قدش را روی سرش مرتب کردم و دوباره سنجاق را بستم و گفتم : من هر چی هستم به شما رفتم . اگه حرف منو قبول ندارین می تونین از دایی جون بپرسین
مادر بزرگ خنده ریزی کرد و گفت : ای ناقلا ! این و میگی تا ازت ایراد نگیرم؟
_ شما که گفتید ایراد نیست !
_ حالا که به من رفتی یه عالمه حسنه .سپس برخاست و گفت : نمازم مونده . پاشم ننه . این حرف ها نون و آب نمی شه
به راه رفتن مادربزرگ خیره شدم . تمام حرکاتش ظریف و با مزه بود . با خود فکر کردم مادر بزرگ در جوانی برای خود شهر آشوبی بوده ! و از تصور این موضوع با صدای بلند خندیدم
مادر بزرگ در حالیکه می رفت گفت : بسم الله . دختره واسه خودش می خنده ! حمیرا بیا سر نماز کم مونده قضا بشه

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#8 | Posted: 18 Nov 2013 22:11




البته تا نماز قضا شود خیلی مانده بود اما همین یک ساعت تاخیر نیز از نظر مادر بزرگ که همیشه سر وقت نماز می خواند برای قضا شدن نماز کافی بود.
سراغ فریزر رفتم و بسته ای گوشت کبابی آماده بیرون گذاشتم . بعد از خواندن نماز تکه های گوشت مرغ را به سیخ کشیدم . مقداری سالاد درست کردم و با چند تکه نان به اتاق بردم
مادر بزرگ مشغول تماشای تلویزیون بود . گفت: حمیرا عجب دود و دمی راه انداختی
با دیدن سینی غدا ادامه داد : دستت درد نکنه . از ظهر غذا مونده بود
_ غذای مونده برای شما خوب نیست
_ کاش می دادم اعظم خانم می برد
_ مامان بزرگ شما زیاد توی آشپزخانه نایستید . براتون خوب نیست . شام با من ناهار هم حاضری می خوریم
_ حاضری چشه ؟ حیف قیمه و قورمه و فسنجون نیست ؟ لابد سوسیس و کالباس و می گی حاضری
_ می خواهید چلو کباب بگیرم ؟
_ نه ننه ولخرجی نکن._ کباب خالی بگیرم ؟
_ دیگه نگو میترسم برسی به تخم مرغ !
با صدای بلند خندیدم و گفتم : خوب من هر چی می گم شما قبول نمی کنید . چی دوست دارید؟
_ تو نگران غذا نباش . اگه اونم نپزم که حوصله ام سر می ره . یواش یواش واسه خودم می پزم سرم گرم میشه . ازروزی که مادرت رفته خونه سوت و کور شده . تو هم که صبح می ری یه وقت ظهر میای یه وقت بعد از ظهر . منم و این خونه . امروز اعظم خانم اومد کمی سرم گرم شد
از حرفهای مادربزرگ دلم گرفت . با اندوه گفتم : میدونم تقصیر منه
_ تقصیر تو نیست . من اگه خونه خودمم بودم حوصله ام سر می رفت . آدم پیر هر جا بره همینه . لااقل اینجا باز دلم خوشه تو درو باز می کنی و می آی . خونه خودم اونم که نیست
_ مامانی ، چرا حاج آقا صادقی از زنش جدا شد؟
_ وا ! یک دفعه می پری وسط حرف . از کجا به کجا رسیدی؟
با خنده گفتم : اون حرف ها که تموم شد . خیلی وقته که می خوام از کسی بپرسم.
مادر بزرگ با زیرکی گفت : کی بهتر از من؟
- خوب راستش قبلا که می دیدمش برام مهم نبود چرا همیشه تنها می یاد . فکر نمی کردم به من ربط پیدا کنه ، اما حالا کنجکاو شدم و دلم می خواد خیلی چیزها بدونم
_ چرا تو این چند ماه نخواستی بدونی؟
وقتی سکوت مرا دید گفت : دیدی از سر لج و لج بازی گوشاتو گرفتی، حالا دوست داری بشنوی
_ مامان بزرگ شما مدام گوشه و کنایه می زنید . اصلا فراموش کنید.
با دلخوری به تلویزیون چشم دوختم
_ خیله خوب ، چه زود ترش می کنه ! می خواستم سر به سرت بزارم . بیا بشین اینجا تا برت تعریف کنم .
نزدیک نشستم و منتظر شدم تا مادر بزرگ صحبت کند.
_ حاج آقا صادقی مثل خیلی از جوونا عاشق زنش می شه
خانوادش که آدم های با خدا و مومنی بودن مخالف سر سخت این وصلت می شن . پری خانم از خانواده وزیر وزرا بود . خیلی امروزی می گشت و با خانواده حاج آقا صادقی که همه محجبه بودن زمین تا آسمون فرق داشت . جوونیه و عشق و عاشقی هم که این حرفها سرش نمی شه . خلاصه حاج اقا صادقی می گه یا پری خانم یا هیچ کس . به هر زحمتی بود خانواده شو راضی به این وصلت می کنه . یه چند سالی هم بعد از ازدواجشون با هم کنار می آمدن . تا اینکه انقلاب شد و طاقت پری خانم طاق شد و تصمیم گرفت همراه خانواده اش به خارج بره . حاج آقا صادقی مخالف صد در صد رفتن بود . پری خانم پاش و تو یه کفش می کنه که یا طلاقشو بده یا با هم برن . خلاصه حاج آقا صادقی می بینه که حریف زنش نمی شه مجبور میشه طلاقش بده . پری خانم رفت . این بنده خدام به پای تنها پسرش می شینه تا بزرگش می کنه
_ شما پری خانم و دیده بودید؟
_ آره اون وقت ها گاه گداری منت می ذاشت و بعضی مجالس شرکت می کرد . تو بچه بودی . یادت نمی آد . خیلی خوشگل بود . واسه زمان خودش کسی بود . مثل درباریها لباس می پوشید. خانمی از سر و روش می بارید اما خوب به حاج آقا صادقی نمی اومد . پشتش به پدرش و عموش خیلی گرم بود . دبدبه و کبکبه داشت . عروسی مادرت اومده بود . معلوم بود دو دنیای متفاوت هستند . بعد ها زیاد از اختلافاتشون می شنیدیم . همیشه حاج آقا واسه پدر خدا بیامرزت در و دل می کرد . از طرفی عاشق زنش بود و از طرفی نمی تونست قر و فر اون و جمع کنه . پری خانم خیلی راحت می گشت و اهل مهمونی و برو بیا بود . هر چی حاجی صادقی تو گوش زنش می خوند که کمی رعایت ظواهر و بکنه و موقعیت اونم در نظر بگیره تو گوشش نمی رفته که نمی رفته . دست آخر کار خودش و می کرده و مدام سر کوفت می زده که تو از اول من و این جوری دیدی و پسندیدی . آخر عاقبت هم که اینطور شد . زن هایی مثل پری خانم مثل پرنده می مونن که نمی شه تو قفس نگهشون داشت . به محض اینکه در قفس و باز کنی پرواز میکنن و می رن . پری خانم فکر می کرده شوهرش کم کم مثل اونا می شه و تغییر می کنه . آدم های با اصالتی مثل حاج آقا هیچ وقت نمی تونن رنگ عوض کنن و همیشه اصالتشون رو حفظ میکنن. مثا ترمه می مونه که هر چی بگذره اصیل تر و با ارزش تر می شن
سپس آهسته گفت : پیش خودمون بمونه . شنیده بودم زنش اهل کافه و قمار بوده
مادر بزرگ مثل اینکه گناه بزرگی مرتکب شده بود بلافاصله استغفار فرستاد و گفت : بی خودی نیست که می گن غیبت شیرینه . تو مجبورم کردی حرف بزنم . گناهش گردن اونهایی که می گن
باری انکه او را اذیت کنم گفتم : الان که شما گفتید
_ منم از این و اون شنیدم . بقیه اش گردن تو که حرف از دهنم بیرون کشیدی
_ خوبه گناهانتون و تقسیم کردید
_ تقصیر من چیه ؟ اگه جوابت و نمی دادم قهر می کردی
_ مامان بزرگ یه سوال دیگه ...
_ اینم جواب میدم . اون وقت باید تا صبح بشینم و دعا کنم ؛ بلکه خدا گناهم و ببخشه و از سر تقصیراتم بگذره
_ پسرش چی شد؟
_ پسرش امید خان و میگی؟ اون جور که شنیدم بنده خدا حاج آقا برای اون خونه جداگانه گرفته تا شماها راحت باشید
_ چه جوری دلش اومده؟
_ امید خان خودش پیشنهاد داده و گفته 28 سالمه بچه که نیستم و بالاخره دیر یا زود باید از شما جدا می شدم .
مادر بزرگ عادت داشت با اذان صبح بیدار شود ظهر چرتی بزند و به همین خاطر شب ها زود به رخت خواب می رفت . احساس کردم خسته شده و ساعتی از خواب او نیز گذشته بود. شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم . با ملاقات مادر و حوری بیشتر دلم گرفت . تصمیم گرفتم از فردا کمی بیشتر به درس و کارهای عقب مانده ام برسم تا کمتر به آنها فکر کنم.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#9 | Posted: 18 Nov 2013 22:15




فصل چهارم
با استاد ستوده کلاس داشتم . طبق معمول بحث و گفتگو میان بچه ها بر سر مقاله یکی از دانشجویان داغ بود.
بعد از اتمام کلاس همراه سیما برخاستم . استاد مشغول جمع کردن جزوه های خود بود . سیما به او گفت : خسته نباشید.
استاد نیم نگاهی به ماانداخت و گفت : متشکرم . خانم فروزان فر لطفا تشریف داشته باشید.
سیما با آرنجبه پهلویم زد و باخنده ای موزیانه بیرون رفت . چند نفر در کلاس بودند که ان ها نیزرفتند . استاد همان طور که سرگرم کارش بود گفت : خانم فروزان فر مشکلی برای شما پیش آمده؟
_ نخیر ، مشکلی نست
دست از کار کشید و با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت : چند وقت میشه که شما در کلاس حضور دارید اما در واقع غایبید
_ متاسفم استاد . جلسه بعد سعی می کنم بهتر باشم.
_ اگه فکر می کنین کمکی از دست من بر می آد بهعنوان یه مشاور صدیق می تونم راهنمایی تون کنم.
_ از لطف و توجه شما ممنونم . فکر میکنم مشکلم به مرور زمان حل بشه
استاد ستوده با لبخند گفت : امیدوارم
خداحافظی کردم و بیرون آمدم . سیما به محض دیدنم گفت : چی کار داشت؟
_ میگفت چرا حواسم به کلاس نیست
_ تو چی گفتی؟
_ بیست سوالیه؟
_ حمیرابدجنس نشو . چی مشه تعریف کنی ؟ ازت کم میاد؟
_ گفتم جلسه بعد جبران می کنم
_ همین ؟!
_ همین
_ اگه به من دروغ بگی خفت می کنم
با خنده گفتم : به جان تو همین بود . می خواستی پشت در گوش کنی !
_ جون خودت حرفت و باور میکنم
سیما اهل مشهد بود و در خوابگاه دانشجویی اقامت داشت . از سیما جدا شدم و بهخانه رفتم . در راه مادر تماس گرفت و حالم را پرسید.
***
روز جمعه مادر وحوری از صبح به آنجا امدند . قرار بود خاله مرضیه و عاطفه نیز بیایند . از این که باز خانه مثل گذشته شلوغ می شد خوشحال بودم و خوشحال تر به خاطر اینکه آقای صادقی حضور نداشت.
هنگاهی که مهمانها برای رفتن اماده می شدند مادر متوجه حالت افسردگی من شد و گفت : حمیرا اگه با هم باشیم همیشه همینطور دور هم هستیم و دلتنگ هم نمیشیم.
باز سکوت کردم . جوابی برای حرف مادر نداشتم.
***
دو هفته از رفتن مادر می گذشت . با وجود آنکه مرتب تماس می گرفت و سر می زد احساس تنهایی آزارم میداد . امدنش خوب بود و رفتنش افسرده ترم می کرد.
ان روز به محض رسیدن به خانه مادر بزرگ را با ساکی در کنارش آماده در انتظار خود دیدم . با تعجب گفتم : مامانی کجا میخواید برید؟
_ امروز مادرت زنگ زد و دعوت کرده بریم اونجا
_ قرار بودخودم وقتش رو بگم ..
_ دلش برات تنگ شده . بچه ام پشت تلفن بغض کرده بود خدا روخوش نمیاد منتظرش بذاریم. قول دادم دو سه روزی بمونیم.
با حیرت گفتم : دو سه روز؟ مگه شهرستان میریم؟
_ توی خونه که خبری نیست . فکر کن سفر می ری
_ اگه شما خواستید می تویند برید من خونه کار دارم
_ باشه هر جور راحتی . من فکر کردم بدت نمیاد چند روز مهمون مادرت باشیم . اگه تو نمونی منم نمی مونم.
دلم برایم ادر بزرگ سوخت . او مدام ملاحظه مرا می کرد . در صورتی که می دانستم تا چه اندازه وابسته مادر است و به ماندن در کنار او عادت دارد . علیرغم میل باطنی ام برای آنکه خوشحالش کنم گفتم : مامانی ، شما می دونید که رو حرف شما حرف نمی زنم . اگه قول دادید نباید زیر قولتون بزنید . الان حاضر می شم و راه می افتیم.
_ الهی قربون تو دختر مهربونم بشم . که دل مادرت و نمی شکنی
البته می دانستم او بیشتردل خود را می گفت تا مادر را!
کیف دستی کوچکی برداشتم و مقداری وسائل در آن ریختم . در و پنجره را بستم و براه افتادیم . ادرس محل زندگی مادر منطقه ای در شمال شهر در محله ای خوب و مدرن قرار داشت . از همان نزدیکی گل و شیرینی تهیه کردم . مادر بزرگ خانه را خوب می شناخت و با اشاره به دری بزرگ آ ن را نشان داد. جای پارکن بود به اجبار پشت اتومبیلی ایستادم که دو نفر مشغول بررسی موتور ان بودند . زیربغل مادر بزرگ را گرفتم تا راحت تر راه برود . زمانیکه از کنار آن دو نفر میگذشتیم صدای یکی از انها به گوشم خورد که عمدا بلند صحبت می کرد : چادری به این خوشگلی دیدی؟ جون من نگاه کن ...
به متلک پسر اعتنا نکردم و از کنارشنا گذشتم . دوست همراه او گفت ک هیش کارت و بکن
وقتی کنار در ایستادیم و زنگ را فشردم دوباره همان پسر گفت : ای وای امید ! مثل اینکه سوتی دادم . رفتن خونه شما !
در یک لحظه ان پسر که نامش امید بود سرک کشید و وقتی با نگاه من مواجه شد به سرعت سرش را دزدید

در باز شد داخل حیاط رفتیم ؛ حیاطی با باغچه های کوچک و بزرگ در اطراف که از گل های رنگارنگ پر شده بود و ویلایی سفید در انتهای آن که منظره ای دلفریب را پیش رویمان به نمایش می گذاشت . مادر بزرگ گفت : ببین چه خونه و زندگی داره ! آدم حظ می کنه
_ بله خیلی قشنگه
حوری دوان دوان خود را به ما رساندو بعد از روبوسی دست مادر بزرگ را گرفت . به اطرافم نگاه کردم و با خود گفتم : اینجا خونه مامانه؟ چه جوری سر از اینجا در آورده ؟

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#10 | Posted: 18 Nov 2013 22:22 | Edited By: andishmand




آهی کشیدم و به طرف ساختمان رفتم . با استقبال گرم مادر به خانه وارد شدیم . خانه ای بزرگ و زیبا که مادر به سان ملکه ای در آن می خرامید.روی مبل های بزرگ و نرم هال نشستیم . زنی میانسال باسینی چای وارد شد و سلام کرد . مادر گفت : حمیرا جان ایشون زری خانم هستن . به من تو کارها کمک می کنن . سپس رو به زری خانم گفت : دخترم حمیرا
زری خانم با شوقگفت : وای ! حمیرا خانم هستن ؟ خوش امدید . خانم خیلی از شما تعریف میک نن . ماشالله تعریفی هم هستید.
_ شما لطف دارید.
بعد از رفتن زری خانم مادر بزرگ گفت : زن نجیب و تمیزیه . از این لحاظ شانس اوردی
مادر گفت : خدا عمرش بده . من دست تنها نمی تونم از عهده کارها بر بیام ( سپس رو به من گفت حمیرا جان از اینجاخوشت وامد؟)
_ خونه قشنگی دارید
حوری گفت : بیا اتاق ها رو نشونت بدم
_ مرد که تو خونه نیست؟
مادر گفت : راحت باش هیچ کس نیست .
همرا ه حوری به اتاقها سرک کشیدم . به طبقه بالا رفتیم و حوری اتاق خود را نشان داد . سپس در اتاقی راباز کرد و گفت : این هم اتاق حمیرا خانم
اتاقس بزرگ و زیبا با دکوراسیونی فوقالعاده گرم و راحت . عکسی از من در کنار تخت خواب قرار داشت . ان را برداشتم و گفت : کار مامانه
حوری گفت : کار اسمشو نیاره !
قاب را سر جایش گذاشتم و به کتابخانه نگاه کردم . از کف اتاق تا نزدیکی سقف از کتاب های گران قیمت پر بود . حوری گفت : اسمش و نیار می گه این قسمت بالایی تاریخی و این قسمت فلسفی و تحقیقی واین قسمت هم رمانه ..
_ خیله خوب ، خودت و خسته نکن.
محو کتابها شدم . دستیبه انها کشیدم تا خوب لمسشان کنم . خم شدم و فهرست وار قسمت پایین را خواندم . حوریگفت : تا تو نگاه کنی من اومدم
با خود زمزمه کردم : معرکه است . تا حالاکتابخانه شخصی به این زیبایی ندیده بودم . در حالیکه قسمت بالا را بررسی می کردم برگشتم تا حوری را صدا کنم ، اما در مقابل ، چشمانم از حیرت گرد شد . در باز بود وکمی انطرف تر پسری جوان ایستاده بود و با چشمانی شوخ و متحیر نگاهم می کرد . ناگهان متوجه شدم حجاب ندارم . به سرعت در را بستم و به ان تکیه دادم.
لحظه ای بیادم آمد که او همان پسری بود که در کنار اتومبیل ایستاده بود و دزدانهمرا نگاه می کرد . با چه جراتی ایستاده بود و باز نگاهم می کرد آن هم با وضعی که هیچ پوششی نداشتم ؟
بعد از لحظاتی آهسته لای در را باز کردم . کسی در راهرونبود . به سرعت پایین رفتم . نفسم بند امده بود . مادر با دیدن حالم گفت : چی شده حمیرا؟
وقتی کمی از هیجان درونم کاسته شد گفتم : مامان شما که گفتید مرد توخونه نیست...
_ آه امید خان و می گی؟ من فکر کردم تو اتاق حوری هستی . ماشینش خراب شده رفت بالا وسائل برداره
سپس با نگرانی گفت : چیزی شده؟
_ نه چیزی نشده؟
صدای یاالله امد . با دیدن امید فوری چادرم را سر کردم . مادر به سوی او رفت .
_ ببخشید که بی موقع مزاحم شدم.
_ خواهش می کنم . شما مراحمید . تشریف داشته باشید
_ ممنونم . زنگ زدم تعمیر کار بیاد
مادر گفت : حمیرا جان یک دقیقه بیا
ناچار برخاستم و به کنار آنها رفتم . مادر گفت : حمیرا دخترم ( ورو به من ادامه داد : حمیرا جان ایشون امید خان پسر آقای صادقی هستن
با سردی آشکاری گفتم : حالتون خوبه؟
_ ممنونم . از آشنایی با شما خوش وقتم.
بی اختیار در چشمان او نگاه کردم تا شاید کمی خجالت بکشد اما خجالتی در کار نبود. بعداز لحظاتی گفتم : منم همینطور
_ با اجازه خداحافظ
مادر گفت : خدا به همراهتون
برگشتم و سر جای خود نشستم . از نگاه شوخ و پر از شیطنت او احساسی ناخوشایند به من دست داد . اگر یک نظر حلال نبود به این راحتی از حزکتی که انجام داده بود و دزدانه براندازم کرد نمی گذشتم . مادر بزرگ به مادر گفت : پسر آقاییه . خدا به پدرش ببخشه
من بی درنگ پرسیدم : همیشه اینجا میاد؟
_ تو این مدت امروز ناهار با حاج آقا اومد ؛ اون هم با دعوت قبلی . موقع رفتن ماشینش خراب شد ناچار شد برای درست کردنش بمونه
_ دم در با یه نفر دیگه بود
_ زنگ زد به یکی از دوستاش شاید اون سر در بیاره مثل اینکه اونم نتونسته کاری بکنه . حالام زنگ زده تعمیرکار بیاد
مادر بزرگ گفت : حالا دیگه وقت زن گرفتنشه
_ حاج آقاخیلی نگرانشه . مثل اینکه می خواد بره پیش مادرش . بعضی وقتها میگه میرم بعضی وقتهامی گه می مونم و ازدواج می کنم . فعلا بلاتکلیفه . از طرفی صورت خوشی نداره تنهازندگی کنه . دوره و زمونه ای نیست که جوونا رو به حال خودشون رها کنیم . ( و بانگاهش فهماند که منظورش به من نیز هست)
گفتم : مادرشون کدوم کشور زندگی میکنن؟
_ فرانسه
_ تا حالا نرفتن اونجا؟
_ چرا . اوائل چند بار رفته ، الان مدتیه که مادرش و ندیده . اون جور که شنیدم خودش تمایلی نداره که به مادرش سر بزنه
_ چرا؟ بالاخره مادرشه
_ از وقتی پری خانم ازدواج کرده امید خان خودش اینطور خواسته
مادر بزرگ با افسوس گفت : چه زندگی هایی پیدا میشه ! حیف مملکت خودمون نیست ؟ هم شوهرش و اواره کرد هم بچه شو
مادر با حرکت سر حرف مادر بزرگ را تایید کرد
شب حاج آقا صادقی آمد. با دیدن من بیش از حد اظهار لطف کرد و مرتباز اوضاع درس و دانسگاه می پرسید و من ناچار با جملات کوتاه پاسخش را می دادم.
بعد از خوردن شام حاج آقا از من دعوت کرد تا برای قدم زدن به حیاط برویم ،علیرغم میلم پذیرفتم . مادر با لبخندی رضایتمند به ما نگاه می کرد.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تلافی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites