تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کافه پیانو

صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#11 | Posted: 30 Nov 2013 19:40
هیچ وقت یادم نمی رود که به سفارش یکی از بجه ها ؛ که گفته بود امروز بعد از ظهر یک نیمچه پروفسوری می آید پیشم که پیشنهاد صفحه بدهد _ و از دوستانش است که تهران دانشجوست ، شیمی می خواند اما بچه ی متفاوتی ست و با این که سابقه ی نوشتن ندارد آن قدر بچه با هوش هست که بشود رویش حساب کرد _ منتظر بودم که سرو کله اش یک وقتی پیدا شود.


وقتی که آمد ؛ لابد توی راه پیش خودش فکر کرده بود با چه سردبیر با پرستیژ و متشخصی روبه رو خواهد شد .از این که مثل شان توی هر مجله ای ،صدتا ،صد و پنجاه تا ریخته است . چون همین که نشست و گفتم پیشنهاد بدهد؛ گفت یک صفحه می خواهد که تویش درباره ی «فلسفه ی مدرن » چیز بنویسد .
چشم تنگ کردم و پرسیدم : فلسفه ی چی ؟
با این که جا خورده بود گفت : فلسفه ی مدرن .
گفتم احتمالا آدرس را عوضی آمده . خوب به برو بچه ها _ که توی تحریریه برای خودشان می پلکیدند و همه ی هوش و حواسشان پیش املتی بود که برای نهار ترتیب داده بودیم و بس که نرفته بودیم سراغش ، ماسیده بود _ نگاه کند و ببیند روشنفکری چیزی توی شان می بیند ؟!

و اصلا به ریخت و قیافه ام می خورد عشق این چرندیات باشم و پول بی زبانم را بدهم توی مجله ام از این مزخرفات چاپ کنم تا همه بهم اشاره کنند و بگویند طرف خیلی چیز سرش می شود ؟ یعنی فکر کرده ای من این جا توی یک هفتم ، خرحمالی می کنم برای این که فلسفه ی مدرن بدهم دست مردم ؟!


وقتی جا می خورد یا چیز مسخره ای می شنود ؛ این طوری واکنش نشان می دهد که روی صندلی ، همان جور که نشسته ؛ آن شانه ای از خودش را که طرف شماست می دهد بالا .

گردنش را هم راست و چشم هایش را گرد می کند . نگاهی می اندازد به یک جای نامعلوم توی فضا _ که انگار پهن شده ی ذهن خودش باشد _ و مثلا تظاهر می کند به این که توی ذهنش ؛ دارد اطلاعاتی را که سر جمع کرده ،تجزیه تحلیل می کند . اما گویا به هیچ نتیجه ای هم نمی رسد . آن وقت با یک اختلاف دو سه ثانیه ای ،بر می گردد و باچشم هایی تعجب زده ،زل می زند توی چشم شما . تشریفاتی که آن روز هم ،مو به مو رعایت شان کرد.


اما من تُخمم نبود چه طوری دارد نگاه می کند؛ادامه دادم که اگر دلش بخواهد ، می تواند یک صفحه داشته باشد به اسم باشگاه هواداران منچستر یونایتد و اصلا هم برایم اهمیت ندارد که خودش فوتبال نگاه می کند یا نه . یک فَنِ منچستر هست یا نه . فقط این برایم مهم است که توی صفحه اش؛شروع کند به قصه تعریف کردن درباره ی منچستر و منچستری ها و طوری خودش را برای خواننده هایم جا بزند که انگار دل و دینش برای اریک کانتونا غش می رود.

وگرنه ؛ برود همشهری ماه . بغل دست یک مشت پروفسور دیگر مثل خودش و تا دلش می خواهد از فلسفه ی مدرن بنویسد و احساس کند خیلی چیز سرش می شود. و گفتم من نماینده ی خوانندگانم توی تحریریه هستم و اجازه نمی دهم هیچ چیزی که از سطح فهم خودم بالاتر باشد ؛توی مجله ام چاپ شود.
و طوری هم گفتم فهم خودم که گویا عقب مانده ای چیزی باشم !


بلند شد و انگار که هیجان زده باشد اما نتواند جلوی خودش را بگیرد _ و آن روحیه ی جنتلمن مآب انگلیسی هم هیچ کاری در این زمینه ازش ساخته نباشد _ شروع کرد به راه رفتن توی اتاقم و همان طوری که از دست هایش کمک می گرفت تا مقصودش را بهتر برساند پرسید : جدی می گین ؟!

وقتی هم که می ایستد و می خواهد درباره ی چیزی مطمئن شود ؛ دست هایش را پشت کمرش به هم قلاب می می کند و یک پایش را می گذارد جلوتر از پای دیگرش .طوری که لابد فکر می کند اسحاق نیوتون است و قرار است کسی ازش عکسی بگیرد که روی جلد شماره ی جدید ساینس چاپ بشود !
برگشتم و بهش گفتم هنوز آنقدر با هم رفیق نشده ایم که باهاش احساس صمیمیت بکنم. یعنی دست کم ؛ده دقیقه ای باید بگذرد تا خودم را با او خودمانی و بی تکلف بدانم . که منت بگذارم بهش و سر شوخی را باهاش باز کنم.
پرسید : یعنی شما یه صفحه ی فن منچستر می خاین ؟... واقعا ؟! باورم نمی شه .
گفتم : مگه چیز دیگه ای گفتم ؟
گفت : نه ... ولی باورش سخته. مگه همچین چیزی ممکنه ؟
انگار داشت از کسی کمک می خواست تا بهش کمک کند آن چه را که شنیده ،باور کند .اما آن وقت خاص؛ هیچ کس نزدیک مان نبود تا به دادش برسد. یا اگر هم بود ؛ تمام فکرش پیش املتی بود که توی آشپزخانه و روی اجاق ماسیده بود . این بود که برداشتم و گفتم این جا_یعنی توی مجله من _ هر چیزی که توی بقیه مجله ها تصورش نا ممکن است ،متصوّر است.

عاجز مانده بودم که این واکنش او یعنی چه . این که دوباره بلند شد ایستاد و آن قیافه ی نیوتونی را به خودش گرفت . باید پیشنهادم را رد شده تلقی کنم یا آن که آن را پذیرفته. چون تا وقتی که مشغول تجزیه و تحلیل قضایاست؛واقعا نمی شود از روی حرکاتش یا حالت دست و صورتش،یا حتا لحن بیان جملاتش؛بفهمید توی مغز وامانده اش چه می گذرد.درست مثل هر نجیب زاده ی دیگر.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#12 | Posted: 30 Nov 2013 19:43
فقط ؛ وقتی آمد جلو و باهام دست داد _ طوری که انگار وظیفه دارم بروم طرفش و بغلش کنم _ و گفت سه شنبه ی همین هفته دست نویس اولین صفحه روی میزم است؛تازه آن وقت بود که فهمیدم پیشنهادم را پذیرفته.
و همان جا بود که فهمیدم او هم اگر دست بدهد؛ یک هولیگان تمام عیار و یک فنِ دو آتشه ی منچستر است . ومثل من سرش را می دهد برای اینکه دوایت یورک و اندی کول از توی دایره ی وسط زمین یک دو کنند،همه ی آن بی دست و پاهای عوضی لش آرسنال را جا بگذارند و توپ را قل بدهند توی گل.


حالا دوباره او این جا بود .منظورم این است که یک جایی بود که من هم آن جا بودم . نشستم کنارشو پرسیدم: تو کجا این جا کجا نجیب زاده ؟! پس کو چترت ؟!
گفت که یک سمینار یک روزه درباره ی کود و این جور گه و گند ها بوده که او هم دعوت داشته . همین امروز صبح آمده و شب هم پرواز دارد . یعنی چیزی حدود دو ساعت دیگر باید برود به هتل ، جل و پلاسش را جمع کند و برگردد.


ازش پرسیدم پس کی می خواهد از ماتحت گاو و گوسفند ها دست بردارد و آن بنده های خدا را به حال خودشان رها کند . تولیدات آن ها مال این است که هر کجا دل خودشان بخواهد آن را بیندازند روی زمین و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد. یعنی یک عده بر ندارند آن را بررسی کنند که چه چیز هایی تویش هست یا نیست که هر کجا می افتند؛ علف های آن دور و بر، کم کم یک متر قد می کشند.
البته معلوم است که داشتم لیچار بارش می کردم و مزخرف می گفتم تا بعد مدت ها ، باز هم احساس خودمانی بودن بکند و مثل روز اول فکر نکند با چه آدم متشخص و با پرنسیپی رو به روست و برود توی یک قالبی که نتوانیم مثل بچه ی آدم گپ بزنیم. وگرنه معلوم است که آن ها کارشان چیز دیگری است و ابدا کاری به ما تحت گاو ها ندارند و تازه ؛ رقیب شان هم محسوب می شوند از جهاتی !


بیشتر از ده بار برایش گفته ام که هر وقت به یک کارخانه ی کود سازی فکر می کنم ، توی مغزم یک گاو خیلی بزرگ مصنوعی می بینم که چشم هایش از زور درد ؛زده بیرون و یک بند _ یعنی بدون این که استراحتی تنفسی در کار باشد _ از ما تحت بلا زده اش پهن های بسته بندی شده ی صد کیلویی می افتد بیرون .
که هیچ تزئینی هم ندارندو همه هم ؛ شکل هم اند. یعنی نمی دهند یک کسی بنشیند و کیسه ها را طوری طراحی کند که خوشگل به نظر برسند.


و این ؛ مال این است که لابد پیش خودشان فکر می کنند دهاتی ها خوشگلی سرشان نمی شود یا لیاقتش را ندارند . در حالی که یک گاو یا گوسفند واقعی ؛ هیچ کدان از دو پهن هایشان ریخت هم نیست . هر چند که خیلی هم به نظر شبیه باشند . و هرکدام شان برای خودشان یک جور قشنگی دارند و وقتی می افتند روی خاک ؛ بویی بلند می کنند که آدم می میرد برای اینکه آن را از فاصله ی چند متری بو بکشد . دست کم ؛ من که این طوری ام .


برداشت و حال گل گیسو را پرسید . همیشه همین طور است . اول از همه ؛ برمی دارد و حال کسی را از شما می پرسد که می داند تمام توجه تان به اوست و بعد ؛ تازه حال زن یا شوهرتان را می پرسد.
گفتم برایش که گل گیسو تا همین دو ساعت پیش این جا بوده و خیلی بد شانس است که نتوانسته او را ببیند که چه خانمی شده برای خودش. هر روز می آید کافه، ظرف هایم را که از دم صبح روی هم تلنبار شده می شورد و پولش را تا قران آخر گرفت؛ می رود خانه ی من یا مادرش.


باز هم شانه اش را داد بالا. گردنش را راست کرد و به جایی توی فضای خالی خیرهشد . اما پیش از آن که مطابق معمول همیشه ، زل بزند توی چشم هایم و بعد چیزی بپرسد؛ گفتم که چند وقتی ست من و پری سیما ،جدا زندگی می کنیم.
پرسید : یعنی ؟ ...


و با دستش ؛ چیزی توی فضا کشید شبیه ضربدر که معنی اش تقریبا این بود:
یک کدام تان دادخواستی چیزی داده اید . بعد از مدتی دعوت شده اید به جلسه ی رسیدگی . قاضی حرف های هر دونفرتان را شنیده و بعد در حالی که اصلا دلش رضایت نمی داده و مرتب به تان می گفته چه قدر شما دو تا به هم می آیید ؛ حکم داده ولی معلوم است که نمی توانید با هم به خوبی و خوشی زندگی کنید . این است که باید بروید محضر و پای یک برگه ی طلاق نامه ی توافقی را امضا کنید شما هم رفته اید و همه ی تشر یفات را انجام داده اید و رسما جدا شده اید ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#13 | Posted: 30 Nov 2013 19:43

گفتم : نه . هیچ کدوم از این کارایی رو که تو توی هوا کشیدی انجام ندادیم . پری سیما رفته بوده پیش یه وکیل . از این قزمیتایی که واسه صدتا یه تومنی؛ علیه مادرشونم دادخواست می دن. الاغ نشسته و تا دلش می کشیده ، درد دل کرده بوده . وکیله هم برداشته یه اظهارنامه برام فرستاده که آدم خوبی نیستم و زنم طوری که خودش می گه نمی تونه باهام زندگی کنه . بهتره برم مهریه شو مث بچه ی آدم بدم . وگرنه ممکنه کاری کنه که بقیه ی عمرمو تو زندون بخوابم.


فکرشو بکن ! تو دیوونه ی زنت باشی ، زنتم دیوونه ی تو باشه ؛ اون وخ یه بار که خر شده بوده ، بره پیش یه وکیل دله ی حمال و بشینه پیشش به درد دل کردن. بشینه از شوهرش بد بگه.
در حالی که صد بار بهش گفتی زنا، خیلی وقتا خر میشن و نمی دونن دارن چه غلطی می کنن. و این طور وقتا ؛ خودشون باید بفهمن که نباید برن پیش کسی و بشینن به درد دل کردن . چون طرف ممکنه باورش شه و فکر کنه اونا واقعا شوهراشونو دوس ندارن. در حالی که این طور نیست... اونم از همه جا پیش این وکلا که نون نحس و نجس شون ، وسط دعوا وَر می یاد.


یکی از مشتری ها مثل این که سفارشی چیزی داشت . چون داشت این طرف و آن طرف سرک می کشید بلکه مرا پیدا کند و خب ؛ نمی توانست. فکرش را هم نمی کرد نشسته باشم پیش یک مشتری . چون از این عادت ها ندارم که خودم را با مشتری هایم دوست نشان بدهم و بازارم را با این روش های دوپولی که توی کتاب های یک دقیقه ای یاد آدم می دهند ، داغ کنم.
چه می دانست نشسته ام پیش دوستم که خیلی هم دلم می خواهد پیشش بنشینم و کسی دائم خدا نگردد دنبالم تا سفارش قهوه ای چیزی بدهد و موی دماغم شود . این بود که بلند شدم و به علی گفتم : الان بر می گردم...ببینم ؛ هنوزم با اسپرسو شروع می کنی؟


این که آدم از خودش یک کافه داشته باشد از خیلی جهات خوب است . دست کم به این دلیل که هر چه قدر دل خودش بخواهد توی تُرک اش شکر می ریزد. اما این که هی باید حواست پیش مردم باشد که مبادا دارند دنبالت می گردند تا سفارش بدهند و پیدایت نمی کنند و تو حواست یک جای دیگری است _ حالا پیش لوزه های گل گیسو یا پایان نامه ی زنت _ از آن چیز هایی ست که یک حال گیری اساسی ست .


طوری که حقیقتا آدم در می ماند . که بالاخره بهتر است آدم از خودش کافه ای داشته باشد یا بهتر است به همان کافه ی لجن در مال دیگران بسازد ؟! حالا هر چند که ، هر چه قدر دل خودشان می خواهد توی تُرک ات شکر بریزند . یا این که بهتر است آدم با قرض و قوله هم که شده ، برای خودش کافه ای دست و پا کند تا هرچه قدر دل خودش خواست و هر مقدار که عشق خودش کشید توی تُرک اش شکر بریزد ؟!
حالا به جهنم که دخل و خرجش هم نخواند.


وقتی برگشتم ، داشت به ساعتش نگاه می کرد.
گفت :این جا چه زود خورشید غروب می کنه.
گفتم : ملالی نیس . زودم طلوع می کنه!
خندید و پرسید که دور و برم جانماز پیدا می شود یا نه . که گفتم برای آدم هایی مثل او؛ فکرش را کرده ام و رفته ام یک جانماز مشت خریده ام که حتما با نقش و نگار های رویش صفا خواهد کرد . پرسید خیلی ضایع نیست که همین جا نمازش را بخواند؟ که گفتم نه . راحت باش . فک کن این جام مث کنج از مادربزرگ قجرت بهت ارث رسیده... کی به کی یه علی ؟!


تا من بروم و برایش جا نماز بیاورم ؛ میز و صندلی ها را همان گوشه طوری جابه جا کرد که هیچ کس صدایی ازشان نشنید . و آن قدر جا برای خودش باز کرد که بتواند جانمازم را رو به قبله اش پهن کند و شروع کرد با خدایش عشق و حال کردن.


وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف می ریختم که رفته بود توی نخ علی _ که داشت آن گوشه برای خودش نماز می خواند و پاک توی این دنیا نبود _ و طرف ، مثل این که بردپیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم هایش از حدقه بیرون زده بود؛ داشتم به این فکر می کردم که چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
این که یک اسپرسو خور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی کافه ی پر از خِرت و پِرت های دنیای مدرن ؛ یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده ی بُتّه جقّه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می خواند.
یعنی من که می میرم برای این که کسی _ حالا هر کجا که هست _ عین خودش باشد وقتی که آن جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهر ی که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد.


راستش؛همیشه او را تحسین کرده ام که تُخمش نیست و هر کجا که وقتش برسد، بساطش را پهن می کند و باکش نیست که یک عده دارند چپ چپ بهش نگاه می کنند و پیش خودشان می گویند این بابا رو... از همه جا اومده تو کافه نماز می خونه !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#14 | Posted: 30 Nov 2013 19:58
پرفورمانس


دو هفته ی پیش بود که سر و کله اش پیدا شد . از سرمای زود رس این وقت سال کبود شده بود و حتا وقتی خزیده بود توی کافه و یک راست رفته بود و پشت کرده بود به شومینه؛داشت نفس گرمش را توی گودی دست هایش که آن ها را گرد کرده و گرفته بود پیش دهانش ،«ها» می کرد.
من اما توی بار داشتم چیپس و پنیر کسی را ردیف می کردم که تا پیش از آن او را توی کافه ندیده بودم . پسرک لاغر استخوانی درازی که ریش انبوه حنایی رنگی داشت. و موهای لخت بلندی که ریخته بودشان روی شانه ها و بس که خودش سفید و ریشش بور بود ؛ مثل مسیح ای بود که انگار همین امروز از جلجتا آمده پایین و ماموریت داشته بیاید پیانو و به دخلم برکت بدهد.
چون همین که پایش را گذاشت تو ؛از در و دیوار مشتری بود که می ریخت توی کافه اما بیرون نمی رفت. طوری که تا مدت ها ؛حتی نتوانستم سرم را بخارانم.


دخترک همین که گرم شد ؛از پای شومینه آمد پیشم و گفت می خواهد با مدیر کافه حرف بزند. به چارپایه ای اشاره کردم که کنار کانتر بار گذاشته ایم . تا وقت مبادا،کسی که جایی برای نشستن پیدا نمی کند یا دلش می خواهد سرش توی بار باشد و احساس خودمانی بودن بکند؛بنشیند آن جا و اگر عشقش کشید گپی هم با من بزند.


البته صورت حسابش فرق می کند. می خواهم بگویم ، اگر کسی دلش بخواهد با من گپ بزند حین آن که قهوه اش را مزه مزه می کند؛نباید جا بخورد از این که سی درصدی روی صورت حسابش کشیده شود.
این راننوشته ایم جایی بزنیم تا همه بفهمند . بلکه هرکس پای بار را برای نشستن انتخاب می کند،بعد که می خواهد حساب کند؛تازه آن وقت می فهمد حرف زدن با من قیمتی دارد که خیلی کمتر از قهوه ای که می خورد نیست. این قاعده را گذاشته ام تا راحت باشم و هر وقت سفارشی چیزی ندارم و مال خودم باشم و بتوانم هر کاری که عشقم می کشد بکنم.پیپم را روشن کنم و چند صفحه ای تافلر یا هانتیگتون بخوانم. که هر کدامشان را صد بار خوانده ام و باز هم از خواندنشان سیر نمی شوم . سیگاری روشن کنم و به وبلاگم برسم که ده پانزده تایی خواننده دارد و می ارزد آن را مرتب به روز کنم. گوشی را بردارم و با گل گیسو عشق بازی کنم یا چرخی توی وب بزنم و ببینم دنیا؛از وقتی من ولش کردم به امان خدا،دست کیست.


اشاره کردم همان جا بنشیند . در حالی که سیگاری که پشت لبم بود و داشتم یک بشقاب چینی را که تازه شسته بودم،خشک می کردم. چون دود سیگار از کنار بینی ام مثل مار می خزید و می آمد از گوشه ی چشمم می رفت توی و می سوزاندشان؛ تا می توانستم تنگ شان کرده بودم.


مثل فیلم های وسترنی که کلینت ایستوود توی شان بازی می کند و دائم خدا یک سیگار برگ گوشه ی لبش است و چشم هایش را هم تنگ کرده که با خودت می گویی الان است که تیرش خطا برود و خودش به جای مردکی که روبه رویش ایستاده و دارد مرتب تهدیدش می کند ،تیر بخورد و بمیرد.
اما همیشه ی خدا آن مردک بدبخت مادر مرده است که روی پلاک سینه اش دست می کشد تا باورش شود مرده و باید مثل تپاله بیفتد زمین. می خواهم بگویم همیشه این طور است که پلاک را از روی سینه اش برمیدارد و می بیند وسطش سوراخ شده و تیر باید قاعدتا خورده باشد به قلبش و باید خودش را بزند بهمردن. وگرنه کات می دهند و دهنش را موقع برداشت دو باره ، گِل مال است.


وقتی نشست، تازه دیدمش . دخترک بلند بالای سبزه ای بود که لب و دهن ؛دندان های ردیف و مرواریدی قشنگی داشت. از آن هایی که وقتی یک لبخند ریز تحویل کسی می دهند و تو داری از نیمرخ می بینی شان؛ دلت می خواهد بنشینی و تا هر وقت که دنیا ادامه دارد نگاه شان کنی.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#15 | Posted: 30 Nov 2013 19:59
البته ؛ اگر او تا ابدالدهر ، به همان نحوی که تو دوست داری بخندد. وگر نه همین که دهانش را ببندد؛هیچ فرقی با زن های دیگر که این جور لب و دهنی ندارند نداشت. حتا اگر از روبه رو هم بهش نگاه می کردی و او می خندید،باز هم دلت نمی خواست دائم خدا نگاهش کنی . می خواهم بگویم خیلی مهم بود که از چه زاویه ای بهش نگاه می کنی. از روبه رو یا از بغل .


گفت دانشجوی هنر های نمایشی ست و آمده بهم پیشنهاد بدهد شنبه ی هر هفته ی ، یک پرفورمانس توی پیانو داشته باشد که هیچ کافه ای مثلش را نداشته باشد.
گفتم : موافقم . از کی شروع می شه ؟
ذوق برش داشت و معلوم بود اصلا آمادگی اش را نداشته تا خیلی زود و بی آن که نکّ و نالی بکنم،پیشنهادش را بپذیرم. چون شروع کرد برایم توضیح بدهد که اصلا پرفورمانس یعنی چه و او چه کار هایی می خواهد بکند.
بشقاب را کاملا خشک کرده بودم و سیگارم را توی زیر سیگاری مخصوص خودم _ که یک لاستیک مینیاتوری مارک بریجستون است که وسطش یک شیشه ی گود کار گذاشته اند _ تا کرده بودم.
این بود که نشستم و به او که داشت بی وقفه توضیح می داد ؛گفتم آن قدر ها سرم می شود که پرفورمانس یعنی چه و او ممکن است چه نقشه هایی توی سرش داشته باشد . پس یک راست برود سر خانه ی آخر و بگوید از کی می خواهد کارش را شروع کند و اولین برنامه اش برای پرفورمانس دقیقا چیست تا ترتیب پوستر و خبر رسانی اش را بدهم.


کمی شباهت به گل گیسو می برد که سیب دو نصف مادرش است ،اما رنگ و رویش را از من به ارث برده . به علاوه ی یک خال سیاه متحرک که من هم داشتم و تا همین اواخر _که عاقبت زیر سینه ی چپم آرام گرفت_ برای خودش می رفت این طرف و آن طرف و من هر بار که می خواستم آن را نشان کسی بدهم؛ باید همه ی کار و زندگی ام ول می کردم و روی بدنم می گشتم دنبالش. دست آخر هم؛ کسی که قرار بود خالم را نشان بدهم بهم می گفت این جاس . دنبالش نگردم. با این حال نوبت بعد ؛باز هم مصیبت داشتم اگر که می خواستم آن را نشان کسی بدهم . و همیشه ی خدا هم اگر فرصتی پیدا می کردم ؛از خودم می پرسیدم یعنی همه ی خال ها همین طورند و یک جا بند نمی شوند یا از بخت خوش من یکی ست که این لعنتی آرام و قرار ندارد؟!


پرسید : همین شنبه چه طوره ؟
گفتم : خوبه . سه چار روزی فرصت داریم همه رو خبر کنیم.
گفت که اگر مخالف نباشم ؛می خواهد چند باند بهداشتی_ از آن ها که اگر دستت بشکند آن را با همان ها می بندند و وبال گردنت می کنند_ بخرد و با آن سر و کلّه ی مشتری ها را بانداژ کند.
ایده ی خوبی بود می توانست داد همه را در بیاورد و می توانست یک حال اساسی به همه شان بدهد . یعنی خیلی بستگی به این داشت که مشتری های آن روز کافه ، چه تیپی باشند. از این آدم های یُبسی که نمی آیند کافه تا از این دلقک بازی ها ببینند یا از آن هایی که می آیند کافه؛ بلکه گاه گداری از این دلقک بازی ها هم ببینند.
پرسیدم : با قهوه چه طورین ؟
که گفت بدش نمی آید .
گفتم : من که پایه ی ترک خاچیک ام.
پرید وسط حرفم که : فرانسه.


از آن هایی ست که مثل اسفند روی آتش اند. یعنی محض خاطر خدا ،یک جا آرام و قرار ندارند و اگر پا بدهد و به شان پیشنهاد بدهی ؛حاضرند صبح علی الطلوع با شما بیایند به یک کله پزی پایین شهر و کنار دست عمله هایی که می خواهند نیم ساعت دیگر بروند آجر بدهند دست بنّا ،یا کف یک جایی را دوغاب سیمان بدهند و بدنشان هنوز بوی عرق خرحمالی دیروزشان را می دهد؛یک شکم سیر کلّه پاچه بخورند و باکشان نباشد که عمله ها _ مثل این که بیانسی آمده باشد پیش شان و بناگوش سفارش داده باشد_ همین طور برّ و برّ نگاه شان کنند.


فرانسه اش را که خورد، طوری گشت دنبال کیفش که من فکر کردم می خواهد حساب کند . اما کیف چرمی اش را برداشت و انداخت شانه اش. و بعد گفت سه چهار هزار تومنی بدهم بهش تا ترتیب خرید باندهای بهداشتی برای پرفورمانس شنبه را بدهد.
خیلی ازش خوشم آمد. خیلی . می خواهم بگویم حظ کردم از این همه اعتماد به نفس و بی تعارفی . و از این که مثل بیشتر آدم های ریاکار دوپولی که مدام تعارف تکه پاره ی هم می کنند نیم ساعت تمام وقتم را نگرفت تا دست آخر راضی بشود پول باندها را ازم قبول کند و فرانسه اش راهم مهمان من باشد؛آن قدر کوک شدم که به آن همه عزت نفس درود فرستادم.


چیزی که ازش متنفرم ؛این است که کسی دلش غنج بزند برای پولی که مستحقش است،آن وقت دائم خدا بگوید قابلی ندارد،حالا بعد حساب می کنیم. و این طور دو رویی های نفرت آوری که من هیچ وقت خدا تحملش را نداشته ام و همیشه ؛ هر وقت که با آن رو به رو می شوم حالت استفراغ بهم دست می دهد و دلم می خواهد روی صورت طرف بالا بیاورم. ودرست وقتی که ؛ دستمالی چیزی هم آن دور و بر نباشد تا خودش را با آن پاک کند.


و البته؛ دلم می خواهد طوری رویش بالا بیاورم که مجبور بشود تاکسی بگیرد ،برود خانه دوش بگیرد و لباس هایش را هم به طور کل عوض کند. و با این که میدهد لباس های استفراغی اش را بشورند،اما هر وقت که می پوشدشان؛احساس کند بوی ترشیدگی کهنه ای که نمی فهمد از کجاست دارد توی دماغش می پیچد و الان است که خودش هم بالا بیاورد.


از در که بیرون می زد ،تازه یادم آمد اسمش را نپرسیده ام و نمی دانم روی اعلامیه ی پرفور مانس همین شنبه _ که باید بدهم طراحی کنند یا اگر حوصله کردم خودم بشینم پای فتوشاپ و یک چیز خوش آب و رنگ بسازم _ اسم چه کسی را باید بدهم بنویسند و با این که خانوم!... خانوم محترم صدایش زدم،نفهمید .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#16 | Posted: 5 Dec 2013 17:40
شکلات داغ


اگر او را ببينيد محال ممكن است پيش خودتان فكر كنيد كه او پارانوئيدي چيزي دارد يا شيزوفرنيكي چيزي ست.و صرف نظر از اين كه هميشه خدا-حالا مي خواهد تابستان باشد يا زمستان-پوتين هاي سربازي تاف پايش مي كند و بند هايش را هم نمي بندد و مي گذارد كه بروند زير دست و پايش و اهميتي هم نمي دهد كه كثيف شوند يا بپوسند؛وافعش را بخواهيد هيچ فرق عمده اي با هيچ كدام از ما ندارد كه بشود درباره ش گفت مي دوني.يه جوري يه!
لباس هايش كمي كهنه و رنگ و رو رفته هستند و جين سياه پاچه تنگي كه مي پوشد خيلي وقت است كه بور شده.اما هيچ كدام اين ها،باز هم دليل نمي شود كه شما پيش خودتان فكر كنيد كه او مريضي چيزي ست و رابطه اش را با واقعيت از دست داده و آدم متوهمي ست.
كارش اين است كه همين طوري،بدون هيچ نقشه و طرح و برنامه اي راه مي افتد توي خيابان.مي رود به شركتي جايي و مي گويد مترجم است و اگر متني نامه اي دارند؛مي تواند بدهند به او تا همان جا براشان ترجمه كند.حق الزحمه كمي-فقط آن قدر كه همين اامروزش را باهاش سر كند-بگيرد و برود پي كارش.


اين است كه شما نمي بينيد هر روز خدا پا شود بيايد پيانو و شكلات داغ سفارش بدهد.يعني هربار كه او را مي بينيد،پيداست كه همين نيم ساعت پيش؛ترجمه اي چيزي به پستش خورده و آمده تا پول كمي را كه ساخته،بدهد پاي شكلات داغ.كه اغلب هم؛به سرعت آن را مي بلعد و تا سرت را ازش برگرداني غيبش مي زند.


اين را هم بگويم كه مبادا پيش خودتان فكر كنيد او خل و چلي چيزي ست.نه!خيلي هم پسر آقا و معقولي ست و كاري نمي كند كه آدم را بترساند.طوري كه مجبور بشوي ازش فاصله بگيري و به ديگران هم بگويي ازش پرهيز كنند.مبادا كاري دست شما يا ديگران بدهد.نه!مي خواهم بگويم حتا از اين بابت كه آدم راحتي ست و نمي كند خودش را اسير آدابي بكند كه بيشتر ما اسيرش هستيم؛قابل تحسين هم هست.


البته اين را گفته باشم كه هربار مي آيد پيانو؛قبل هركاري،ليوان آبي سفارش مي دهد.با اضطراب دست مي كند توي يكي از جيب هاي كت گاواردين سورمه اي رنگش كه يك دكمه اش را هم هميشه خدا عوضي بسته است و كم پيش مي آيد جفت جا دكمه اي مربوط به خودش باشد.
آن وقت؛از يك قوطي پلاستيكي در دار كه مخصوص نگاتيو فيلم عكلاسي ست،كلي قرص هاي جورواجور رنگي درمي آورد و مي ريزد كف دستش.بعد با يك جرعه آب،همه آنها را يك مرتبه فرو مي دهد.و طولي نمي كشد كه،يعني همان قدر كه من يك فنجان ترك را بخار بدهم؛او هم شده همان پسر آقا و معقولي كه برايتان گفتم.
وقتي هم مي گويم پسر؛منظورم اين نيست كه پانزده شانزده سالي بيشتر ندارد.نه!بايد چهل و پنج شش را داشته باشد.اما طوري ست كه انگار بچه درونش رشد نكرده باشد.يا يك باباي سخت گير داشته باشد كه نگذاشته او هيچ وقت رشد كند.چون به اندازه شانزده ساله ها،پاك و معصوم است و هربار كه نگاهش كني؛فكر نمي كني بيست و سه چهار سالي بيشتر داشته باشد.منظورم اين است كه اين قدر جوان مانده.چون دنيا پاك به تخمش نيست و خودش را بابت اين كه به چه نكبتي مي گذرد،اذيت نمي كند.مي خواهم بگويم مثل اغلب ما نيست كه از همه چيز ناراضي هستيم،مدام به بخت مان لعنت مي فرستيم و همه اش را هم به سرنوشت نكبت مان نسبت مي دهيم.


امروز هم آمد و نشست جايي كه هميشه مي نشيند.و اگر من نروم و پيشش ننشينم؛همين كه شكلات داغش را تمام كند،مي گذراد مي رود.انگار كه از بنا؛هيچ وقت خدا نيامده بوده و به روح سرگرداني مي ماند كه هيچ كجا آرام و قرار ندارد.درست مثل همان خالي از خودم كه درباره اش براي تان گفتم.كه حتا همين حالا هم؛نمي دانم كجاست اگر بخواهم به تان نشانش بدهم.


كافه؛پاك بي مشتري بود و كاري هم نداشتم كه سرم را بند آن كنم.اين بود كه وقتي شكلاغ داغي برايش رديف كردم و بردم گذاشتم روي ميزش و خواست كه بنشينم؛نگفتم ببخش.كار دارم بايد بروم پي كارم.بلكه صندلي را كشيدم عقب و نشستم.


تا بنشينم؛انگشت كوچكش را كرد توي گوشش و گفت:ممنون كه نشستين.و بعد كه انگشتش را از گوشش بيرون آورد؛نگاهي به زير ناخنش انداخت كه زرد شده و قي گرفته بود.اما نكرد تميزش كند.
از آن آدم هايي ست كه هيچ وقت خدا حال آدم را نمي پرسند و مي گويد خيلي مسخره است كه وقتي مي بيني طرف صحيح و سالم روبه رويت ايستاده يا نشسته؛ازش بپرسي حالتان چه طور است.
خب معلوم است كه اگر مريض بود نمي آمد پيشت بنشيند.يعني نمي توانسته اين كار را بكند و حتما توي خانه افتاده بوده روي تخت و دائم خدا مجبور بوده برود دستشويي و خلط قهوه اي يا سبز سينه اش را توي كاسه دستشويي بيندازد بيرون و شير آب را هم باز بگذارد كه با فسار آب؛پيچ بخورد،برود توي زمين و جايي گم و گور شود.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#17 | Posted: 5 Dec 2013 17:40
پانزده سالي از عمرش را توي آمريكا زندگي كرده و خودش كه مي گويد اين عادت از همان جا برايش باقي مانده.كه خيلي،خودش را درگير تعارف و تكلف ايراني جماعت نكند و به شان باج ندهد.و براي همين است كه آدم منزوي و طرد شده اي ست.چون بقيه با خودشان فكر مي كنند چه آدم سرد مزاجي ست و چه قدر خودش را براي آدم مي گيرد.در حالي كه اصلا اين طور نيست.


همين طور كه داشت شكلاتش را هم مي زد و بدون آنكه هيچ نظمي توي كارش باشد،برداشت و گفت:مبادا زندگي تونو هدر بدين.چون به خاطرش،اون دنيا به سختي تنبيه مي شين.طوري كه فكرشم نمي تونين بكنين.
وقتي ازش پرسيدم از كجا اين طور خبر دقيقي دارد؛گفت كه ديشب آمده بودند تا او را با خودشان ببرند.اما مقاومت كرده و توانسته فريب شان بدهد.
پرسيدم:كي اومده بوده شما را با خودش ببرد؟
گفت اسم شان را نمي داند.فقط همين قدر مي داند كه آنها ماموريت دارند تا (بي مصرف ها)يا آن طور كه خودشان مي گويد (يوزلس ها)را از چرخه زندگي حذف كنند.همين طور چرخ مي زنند و همين كه ببينند كسي دارد زندگي اش را مفت و مسلم از دست مي دهد؛مي آيند و او را با خودشان مي برند.


پرسيدم:حالا چه طور فريب شون دادي تا دست از سرت بردارن؟
چشم هايش كه از شيطنت برق زدند گفت:به شون گفتم امروز خيلي هم بي مصرف نبودم و صبحش يه چيزي ترجمه كردم.
و در حالي كه از زير چشم نگاهم مي كرد تا واكنشم را ببيند،پشت بندش اضافه كرد:واقع شو بخاين؛هيچ چي ترجمه نكرده بودم.يعني رفتم دم پنج شيش تا شركت،اما هيچ كدوم كاري نداشتن كه بهم بسپرن.
مي توانستم بپرسم آنها كه اين قدر دقيق اند تا كسي مفت و مسلم زندگي اش را هدر ندهد،چه طور مفت و مسلم فريب او را خورده اند و گذاشته اند چند روز ديگر هم روي زمين باشد؟اما پيش خودم گفتم چرا بايد بزنم توي ذوقش و شكلاتش را برايش زهرمار كنم.بگذارم بهش خوش بگذرد و فكر كند توانسته سرشان را شيره بمالد و من هم حرفش را باور كرده ام.
گفت:مث اين كه باور نكردين.
گفتم:چرا.باور كردم.
گفت:نه!پيداس كه باور نكردين.
ازش پرسيدم چرا بايد بهش دروغ بگويم؟و در حالي كه حرفش را باور نكرده ام،بگويم حرفش را باور كرده ام؟


انگار كه بخواهد خودش را سرزنش كند؛سرش را انداخت پايين-و همان طوري كه هنوز گرم هم زدن شكلاتش بود-گفت يك هيب بزرگش همين است.اين كه چيزهايي را كه حقيقت دارند اما بيشتر آدم ها نمي فهمند و باورشان برايشان سخت است؛احتياط نمي كند و برمي دارد صاف و پوست كنده به شان مي گويد.و همين است كه خيلي ها فكر مي كنند مشاعرش مختل شده و زده به سرش.
بهش اطمينان دادم من يكي كه مثل آنها فكر نمي كنم و به نظرم؛از خيلي آدم هاي ديگري كه مي شناسم آدم معقول تري ست.


خيلي خوشحال شد.چون برداشت گفت:آقا،هات چاكلت مهمون من.
داشت پيشنهاد مي داد بروم توي بار و براي خودم يك شكلات داغ،به حساب او رديف كنم و بعد بنشينم كنارش سق بزنم.
گفتم:مث اينكه امروز كار و بارتون سكه بوده ها.
اما خيلي زود پشيمان شدم كه اين چه حرفي بود زدم.خب لابد آن قدر پول توي جيبش هست كه شكلات مرا هم حساب كند.وگرنه آدم بيراهي نيست كه همين طور بختكي چيزي بپراند.تازه؛اصلا قصد تحقير كردنش را هم نداشتم.اما ممكن بود پيش خودش اين طور فكر كند كه خواستم زندگي روزمزدش را بهش يادآوري كنم.براي همين،خيلي زود برگشتم و گفتم:پس يه مخصوص شو واسه خودم رديف مي كنم.


مخصوصش اين است كه به جاي اين كه مثل متقلب ها پودر كاكائو با يك مشت شكر و شير،بريزم توي يك فنجان دهان گشاد-و آن وقت،آن قدر بهش بخار بدهم كه فرقي با شيركاكائو نداشته باشد-يك تكه شكلات كدبري اعلا برمي دارم و آن قدر آن را توي يك فنجان سفيد كه يك تعداد گل ريز با لعاب زرد كم حال رويش نقاشي شده بخار مي دهم،كه وقتي قاشقت را مي زني توي فنجان تا يك كم ازش برداري و بمالي به تخت زبانت؛مشكل از شكلات توي ظرف كنده مي شود.


گفت كه باكش نيست.و حالا كه مي روم براي خودم هات چاكلت رديف كنم؛لطف كنم و پيپم را-كه گاه گداري گوشه دهانم ديده-برايش بياورم تا چند پكي بهش بزند.خيلي وقت است كه يك دود اعلا نداده توي ريه هايش و حالا كه شكلاتش را خورده؛هيچ چيزي به اندازه چند كام دود اعلا صفا نمي دهد.
با آنكه حاضرم سرم را بدهم اما ندهم كسي پيپم را بگذارد توي دهانش و آن را تف مالي كند؛گفتم باشه.و وقتي برگشتم سر ميزش و پيپم را از توي غلاف چرمي اش درآوردم و گذاشتم دم دست او؛ديدم كه داشت به باقي مانده شكلاتش كه روي ديواره فنجان ماسيده بود،با انگشت ناخنك مي زد.اما معلوم بود نگاهش به ديواره فنجان نيست.بلكه دوخته شده به يك جايي روي سطح ميز كه معلوم نبود معادل ذهني اش چيست يا كجاست.
اصلا دلم نمي خواست پيش خودش فكر كند آن جمله اي كه همين طور يك دفعه از دهن نحسم پريد و حالم را از نفهمي خودم به هم زد؛مال اين است كه آدم گند مزخرفي هستم.
يعني آن قدر گند و مزخرفم كه نمي دهم پيپم را بقيه بگذارند گوشه لبشان.نه براي اين كه دلم نمي خواهد كسي آن را تف مالي كند.نه!فقط براي اين كه آدم بي شعوري هستم و خودم را براي بقيه مي گيرم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#18 | Posted: 5 Dec 2013 17:42
بهش نگو(این)!


مادر زنم تلفن كرد و گفت هركجا باشد،به همين رودي سر و كله اش پيدا خواهد شد.سه چهار ساعتي هست كه با اتوبوس،راه افتاده و آمده.
معلوم است كه خودش را نمي گفت.بلكه دختر ديگرش را مي گفت كه خواهر پري سيماست و چيزي حدود ده دوازده سال از او كوچكتر است.اما جفت خود اوست.مثل اين كه زده باشند يك سيندرلاي خامه اي را از وسط نصف كرده باشند.يعني از اين جنبه كه چطور ممكن است خدا دو نفر را از روي يك قالب بريزد؛آدم را انگشت به دهان مي گذارند.
اما اين كه آنها آنقدر به هم شبيه اند كه ممكن است يك نفر كه نداند،با هم اشتباهشان بگيرد؛اصلا معني اش اين نيست كه هيچ هم با هم فرقي ندارند.چون هرچه قدر كه پري سيما توي ارتفاعات،جايي توي ابرها زندگي مي كند؛عوضش اين يكي خواهر روي زمين راه مي رود و پايش را جاي سفتي مي گذارد.


مي خواهم پري سيما طوري توي روياهايش گير افتاده كه هربار مي خواهم مجسمش كنم؛مي بينيم كه يك بلوز دامن صورتي بدحال-از آنها كه دهه چهل توي آمريكا مي پوشيدند و دامنش پر بود از چين هاي ريز و بلند كه من مي ميرم براي شان-تنش است.نشسته لبه يك تكه ابر قلمبه و پاهايش را هم انداخته پايين.كفشي چيزي هم پايش نيست.و يك ليوان شير هم گرفته توي دستش و مثل يك گربه اشرافي كه به ظرف شيرش خيره شده-كه تازه پرش كرده اند و او هم بي قرار،چشم مي كشد كه صاحبش برود و پي كار و زندگي اش تا بتواند بيفتد به جان ظرف شيرش-دارد با اشتياق بهش نگاه مي كند.

مطلبي كه من هميشه خدا به پري سيما مي گفتم اين است كه با اين كه حالا براي خودش يك زن جاافتاده سي ساله است؛اما هنوز كه هنوز است؛پيش خودش فكر مي كند زندگي چيزي ست مثل اين كتاب هاي قصه كه وقتي بازشان مي كني،لنگه كفش سيندرلا يا خودش،يا حتا درشكه اي كه فرستاده اند عقبش تا او را هرطور شده به مهماني شاهزاده برساند،از توي دل كتاب مي زند بيرون.
از همان هايي كه گل گيسو هم عاشقشان است و يك مجموعه ازشان را به زحمت براي خودش جمع كرده و نمي گذارد كسي به شان دست بزند و پي ببرد كه چطور روي هم تا مي خورند بدون اين كه مزاحم هم باشند.
منظورم اين است كه وقتي با من ازدواج كرده،لابد پيش خودش فكر كرده من شاهزاده اي چيزي هستم و يك اتاق خواب،از آن اتاق خواب هايي كه آن مردك براي سندرلا ترتيب داده بود؛برايش ترتيب مي دهم.
يعني پر از پرده هاي مخمل اعلا،روتختي هاي طلا بافت و تورهاي ابريشمي كه خيمه زده باشند روي يك تخت چوب گردوي كپي شده از روي تخت يكي از آن شانزده هفده تا لويي مخنث قزميت.
كه من حاضر نيستم به چنين تختي،حتا نگاه كنم.چه برسد به اين كه بخواهم خودم را بيندازم رويش و شروع كنم به خواندن عقايد يك دلقك كه كم كم،سالي دو سه بار بايد بخوانم تا آن سال واقعا اسمش سال باشد و بيارزد كه آدم آن را جز عمرش حساب كند.


همين كه مادر زنم گوشي تلفن را گذاشت؛زنگ زدم به گل گيسو و گفتم الان است كه خاله فرح اش بيايد پيانو و اگر دلش بخواهد مي تواند تلفن كند به آژانس سر كوچه،ماشين بگيرد و بيايد اينجا.البته خودش بايد پولش را حساب كند.چون من كه نمي خواهم بروم جايي خاله ام را ببينم.به اندازه كافي هردو تا خاله ام را ديده ام.گفت:نه.تو بايد حساب كني.
گفتم:اگر اصرار داشتم برم جايي كه خاله ام اونجاس،حتما خودم حساب مي كردم.


لحنش را از آنچه هست بچه گانه تر كرد و طوري گفت نه.تو بايد حساب كني كه انگار اگر پول تاكسي اش را حساب نكنم حسابي از دستم دلخور مي شود و خيلي هم طول مي كشد تا از سر تقصيراتم بگذرد.
پرسيدم:معلومه واسه چي حقوق مي گيري؟...خب واسه همين وقتاس ديگه.
گفت كه تا پانصد تمونش را قبول دارد.اما بيشترش نه.
گفتم:باشه.جهنم ضرر.


ازين جهت قبول كردم(پانصد تومن به بالا)كرايه تاكسي اش را بدهم كه فرحناز،فقط خاله گل گيسو نيست.خواهر زن من هم هست و به عنوان يك پدر،تكليف دارم كاري كنم كه بچه ام بتواند قوم و خويش هايش را هراز چند وقتي ببيند.
بس كه دوستش دارد؛مثل برق و باد خودش را رساند كافه و همين كه از راه رسيد،آمد توي بار و گفت بايد سيصد تومن بهم بدي.
و تا سيصد تومنش را نگرفت و نگذاشت توي كيف پول آبي رنگي كه خاله اش براي خودش خريده بود-اما داده به او و يك بند بلند هم دارد كه مي تواند آن را آويزان كند به گردنش-دست از سرم برنداشت.
و تا خاله اش سر برسد،كم كم ده بار؛از كافه زد بيرون و توي پياده رويي كه به خيابان اصلي مي رسيد چشم كشيد.بلكه خاله اش را يك كم زودتر ببيند.وبيشتر دفعات آمد توي بار و با نگراني ازم پرسيد:پس كوش؟نكنه نياد خاله فرح؟
با لحني كه بهش نشان داده باشم بي دليل مضطرب است،گفتم:پيداش مي شه نگران نباش...وقتي گفته مياد،حتما مياد.


كافه سرشار بود از مشتري.و دود يكنواخت غليظي،از ارتفاع يك و نيم متري به بالا-كه هرچه به بالا مي كشيد متراكم تر مي شد-پوشانده بودش.اين بود كه به گل گيسو گفتم فن زيمنس بي صدايي را كه كلي گشتم تا پيدا كرده ام و داده ام بالاي در ورودي كافه كار گذاشته اند-طوري كه خيلي هم توي چشم نزند اما زيمنس بودنش معلوم باشد-روشن كند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#19 | Posted: 5 Dec 2013 17:45
چون خودم دستم به ظرف بستني يي بند بود كه داشتم مرتب با يك اسكوپ انگليسي دسته ليمويي؛ازش بستني مي كندم و مي گذاشتم توي پياله هاي نازك پوست پيازي پايه داري كه خيلي دوستشان داشتم.
از همان سرويسي كه يكي اش را همين ديروز،دخترك دست و پا چلفتي زدنبويي؛زد به گلدان سفالي كوچك روي ميز و لبه اش را پراند.وقتي داشت آن را هل مي داد تا ببرد نزديك دست دوست پسرش كه بستني تويش را مزه كند.و اصلا هم موقع حساب كردن به رويش نياورد كه معذرتي چيزي بخواهد يا خودش را دست كم متاسف نشان بدهد.
وقتي فرحناز آمد و از پشت گل گيسو را بغلش كرد؛سرش به بازيگوشي هاي معمولش بند بود و داشت با يك همزن دستي اعلا كه انگ هم زدن كافه گلاسه است و من نديده ام توي كافه ديگري از آنها داشته باشند بلكه با يك مخلوط كن پر سر و صدا كه اعصاب آدم را به هم مي ريزد كارشان را پيش مي برند؛ور مي رفت.اما من كه فرحناز را ديده بودم،به روي خودم نياوردم تا بتواند گل گيسو را غافلگير كند و از پشت بغلش كند.
چيزي كه بچه ها برايش مي ميرند.اين كه يك كسي كه خيلي دوستش دارند؛غفلتا آنها را از پشت بغل كند و بعد هم نگذارد كه برگردند و نگاهش كنند.
از خلقيات اين نسل اخير كه توي چشم شان هيچ چيزي پيدا نيست بي خبرم.اما دست كم خود من كه بچه بودم؛مي مردم براي اين كه عمو يا عمه اي كسي-بدون آن كه متوجه آمدنشان بشوم-از پشت بغلم كنند.كه همين كه برگردم؛از اين كه آنها بوده اند كه بغلم كرده اند غافلگير شوم و يك مدت بروم توي اين بهت كه كي اومدن كه من نديدمشون؟
كه البته هيچ وقت هم فرصت دست نداد.يعني يا آنها توي باغ نبودند؛يا خبر داشتم كه مي آيند؛و يا از بخت بد من،هميشه صورتم بهشان بود كه سر مي رسيدند.


گل گيسو گفت اي خاله فرح بدجنس و تقلا كرد از دست خاله اش بيرون بخزد و بپرد توي بغلش.اما خاله اش هم كوتاه نيامد.تا اين كه گل گيسو آخرش مجبور بشود از او بخواهد پيش از آنكه گريه اش بگيرد،ولش كند:تو رو خدا ولم كن خاله فرح.
تازه آن وقت بود كه ولش كرد و گل گيسو توانست برگردد و ذوق زده بپرد توي بغل خاله اش كه خم شده بود و دست هايش را آنقدر باز كرده بود كه گل گيسو بتواند از خوشحالي،همين كه خود را انداخت توي بغل او؛پاهايش را هم دور كمرش قلاب كند.
تا سفارشي را ببرم و بگذارم روي ميز و برگردم؛خاله بازي شان تمام شده بود.گل گيسو نشسته بود روي زانو هاي خاله اش و با اين كه صدبار برايش گفته ام نبايد از كسي كه تازه از راه رسيده هي بپرسي تا كي مي موني؟وگرنه ممكن است طرف با خودش فكر كند هنوز نيامده،كسي دارد براي رفتنم لحظه شماري مي كند داشت ازش مي پرسيد تا كي پيشم مي موني؟
چشم غره اي بهش رفتم تا حساب كارش را بكند و ديگر از خاله اش هي نپرسد تا كي پيشش مي ماند.اما برگشت و بهم گفت:خب اين خاله مه.مهمون كه نيس.
گفتم:خاله فرح ات،فنجون نعلبكي نيست كه بهش مي گي(اين).آدمه واسه خودش!
گفت:خب ببخشين.
گفتم:من كه نبايد ببخشم.
اين بود كه رو كردم به فرحناز و پرسيدم:تو مي بخشيش خاله فرح؟
و زير سيگاري پر از خاكستر و فيلترهاي سفيد نازكي را كه رژ قرمز كم حالي تا نزديكي هاي خط طلايي آخر فيلتر را صورتي كرده بود؛و به نظر،مال زني بود كه لبهاي برگشته كلفتي داشته-ار آنهايي كه يك وقتي فقط كلوديا كارديناله داشت-چپه كردم توي زباله دان استيلي كه كافي ست پايت را بگذاري روي پدالش.تا درش بالا بيايد و دهانش را براي بلعيدن زباله ها باز كند.
مي خواهم بگويم طراحي اش طوري است كه آدم فكر مي كند بايد پنگوئني چيزي باشد؛اما آنقدر انتزاعي ست كه گاهي پيش خودت فكر مي كني ممكن است يك فك چاق و چله ي ابله باشد كه روي دمش ايستاده و با ولعي وصف ناپذير و چشم هاي از فرط ذوق زدگي گشاد شده اش؛منتظر و مشتاق است برايش ماهي پرت كني.


فرحناز گفت:به شرط اين كه گردنمو ول كنه...دارم خفه مي شم.
با تحكم گفتم:ولش كن گل گيسو.
تشر كه زدم؛تازه دست هايش را كه قلاب كرده بود دور گردن خاله اش-و اين بود كه نمي توانست به خوبي نفس بكشد-ولي كرد و گذاشت كه فرحناز سرش را بلند كند و بگويد آخيش...راحت شدم.و آن وقت روسري اش را كه داشت از سرش مي افتاد،بالا بكشد.
پرسيدم:چي مي خوري؟چيپس و پنير بذارم برات؟
تا فرحناز بيايد و جواب بدهد و بگويد با سس مخصوص آقاي باربد؛گل گيسو از بغلش پريد پايين و گفت:خودم مي زارم.هيش كي دس نزنه لطفا.
عاشق اين است كه چيپس و پنير كسي را رديف كند.نه براي اين كه چيپس و پنير درست كردن را دوست دارد.بلكه به اين خاطر كه؛مي تواند آن را بگذارد توي ماكروفر و از اين كه هيچ آتشي يا حرارتي ندارد اما مي تواند چيزها را بپزد به هيجان بيايد.لابد چند باري كه آن را امتحان بكند از صرافتش خواهد افتاد.اما فعلا كه ممكن نيست اجازه بدهد تا وقتي خودش هست و البته دل و دماغش را هم دارد؛كس ديگري چيپس و پنير يك نفر ديگر،مخصوصا خاله فرح اش را رديف كند.


تا گل گيسو برگه هاي نازك سيب زميني را بريزد روي يك بپقاب و به ترتيب ژامبون،سس و ذرت اضافه كند؛و آن وقت با وسواس به ارث برده از مادرش،پنيرهاي ورقه اي را بچيند روي شان و بعد هل شان بدهد توي شكم ماكروفر؛به فرحناز گفتم:موسفيدتر از تو پيدا نكردن بفرستن پادرميوني؟
فقط خنديد.با اين كه برخلاف پري سيما-كه هميشه توي ابرها يا اين كتاب هاي قصه سه بعدي ست-فرحناز روي زمين راه مي رود،اما خجالتي هم هست و خيلي كم پيش مي آيد شروع كند با شما به حرف زدن.و هروقت هم كه ناچارر است بخندد؛لب بالايي اش را جمع مي كند و مي كشد پايين كه يك وقت شما دندان هايش را نبينيد.


نه براي اين كه دندان هاي سفيد و قشنگي ندارد.نه!براي اين كه يك دندان نيشش بفهمي نفهمي افتاده روي دندان ديگرش و پري سيما-براي اين كه سربه سرش بگذارد-بهش مي گويد هروقت كه مي خندد؛مثل اين خون آشام هاي توي فيلمها مي شود.كه حتا وقتي دهان شان بسته است،دندان هاي نيش شان بيرون مي مانند و مي افتند روي لب شان.كه اغلب؛ازشان خون هم مي چكد!
در حالي كه اصلا اين طور نيست و من كه بهش گفته ام به خاطر اين قبيل بدجنسي ها ي پري سيما؛خودش را از اين كه راحت بخندد محروم نكند و هي لب بالايي اش را نكشد روي دندان هايش كه يك وقت ديده نشوند.كاري كه به آن عادت كرده و اصلا قشنگ نيست.
و مبادا يك وقت بدهد دندان هايش را اين دكترهاي ديوانه سيم بيندازند.چون هرچيزي همان طوري كه خدا داده خوشگل است و لابد حكمتي توي كارش بوده.وگرنه؛واقعا خدا نمي توانست كاري بكند كه دندان هايش نيفتد روي هم؟تا اون مرتب مجبور نشود لب بالايي اش را بكشد روي شان كه يك وقت كسي نبيندشان؟يا اصلا بترسد كه بخندد؟!


اين كه پري سيما هرچند وقت يكبار،فرحناز را دست مي اندازد و بهش مي گويد شبيه خون آشام هاي توي اين فيلم ها مي شود هربار كه مي خندد؛از آن معدود بدجنسي هاي كوچكي است كه پري سيما دارد.
مي خواهم بگويم اين ديگر آخر بدجنسي هاي اوست و خيلي كه بخواهد آدم بدي باشد،از اين جور بدذاتي ها مي كند.وگرنه يك فرشته است كه من تا مدت ها بعد ازدواج مان مشكوك بودم او اصلا آدم است يا نه.
طوري كه آن اوايل ازدواج مان؛بيشتر وقت ها انگشت دستش را مي گرفتم توي دستم و فشار مي دادم تا ببينم دردش مي آيد يا نه.كه بفهمم واقعي ست يا من بنگي چرسي كشيده ام و دارم خيال مي كنم اين كه من دارم انگشتش را فشار مي دهم و پيشم نشسته،يك آدم واقعي ست.



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#20 | Posted: 5 Dec 2013 17:46
تازه خيلي از اين بدجنسي هايش را هم،من به مرور يادش دادم.وگرنه او واقعا همان فرشته اي ست روي ابرها كه يك وقتي توصيفش را برايتان كردم و معلوم نيست چه جوري و با چه وسيله اي؛خودش را رسانده اين پايين بين ما.طوري كه ليوان شيرش هم از دستش نيفتاده.
چون هروقت خدا كه او را ببينيد،دارد يك ليوان شير سر مي كشد و اگر يك ليوان خمره اي شير دستش نباشد؛بدانيد همان دور و برهاست.فقط مجبور شده آن را يك جايي بگذارد زمين تا دندان هايش را نخ بكشد!


مي خواهم بگويم طوري ست كه اگر با او زندگي بكنيد؛مجبوريد دائم خدا مراقب باشيد كه دست تان يا پاي تان به ليوان شير او نخورد.كه هركجا نخ دندانش را پيدا كرده،گذاشته همان جا تا نخ دندانش را بردارد و بيفتد به جان دندان هايش كه سالي كم كم،و با اين كه هيچ مرگشان نيست؛ده بيست بار مي دهد پرشان كنند.
كه من مي گويم بيشتر عصبيتش مال همين است.مال اين كه هروقت فرصت پيدا مي كند و پولي دستش مي رسد؛مي دهد تا مته بگذارند توي دندانش و اشكش را در بياورند.
هميشه هم اين شماييد كه بايد بدانيد او آخرين بار نخ دندانش را كجا گذاشته.مي خواهم بگويم خودش به هيچ وجه من الوجوه،مسئوليتي در اين باره قبول نمي كند كه آن را يك جاي مشخصي بگذارد كه خودش بتواند پيدايش كند.يا يادش باشد آن لعنتي را كه در يك چهارم از عمر نكبتم مجبور بودم دنبالش بگردم؛آخر بار كجا گذاشته.تا دست كم؛آسان تر بتوانم پيدايش كنم.


صرف نطر از اين كه او فرشته اي ست كه هيچ وقت خدا نمي داند نخ دندانش را كجا گذاشته؛فكر نكنم حتا توي آدم ها هم كسي پيدا بشود كه به اندازه او لج باز و يك دنده و كينه توز باشد و نتواند كسي را كه حالا يك وقتي اشتباهي درباره او مرتكب شده،ببخشد.
طوري كه فكر كنم او الهه كينه كشي و انتقام باشد كه اسمش به هر دليل،از فهرست اساطير يونان جا افتاده.شايد چون ايراني بوده و آنها فارسي نمي فهميده اند.يا شايد هم پيش خودشان گفته اند به چه مناسبت بايد يك ايراني را بين اسطوره هاي خودمان جا بدهيم.خودمان كم اسطوره داريم كه نمي دانيم باهاش چه كار كنيم؟!
فكرش را بكنيد مثلا پنجاه سال پيش،ساعت يازده و بيست و سه دقيقه ي بيست و نهم مهر؛بهش گفته باشيد بلد نيست بيست درصد چهل را حساب كند و بهش خنديده باشيد.خيلي خوب خاطرش هست كه شما كي چنين ظلمي را درباره اش مرتكب شده ايد.
يعني ممكن است يكهو و بدون هيچ مقدمه اي برود توي اتاق و بنشيند به گريه كردن و غم خوردن.و شما كه برويد بپرسيد چه كارش شده؛بگويد هيچ وخ نمي تونم فراموش كنم كه بيست و نهم مهر ماه پنجاه سال پيش،بهم گفتي بلد نيستم بيست درصد چهلو حساب كنم...تازه بعدشم بهم خنديدي.


عوضش فرحناز؛خيلي خاطرس را مكدر اين جور قضايا نمي كند و مي فهميد زندگي،آن قدر بهش فرصت نمي دهد كه بخواهد تمام عمرش را بنشيند و يكي يكي اشتباهات ديگران را-آن هم با اين دقت نظر و حوصله-توي ذهنش ثبت و ضبط كند.تا بعد سر فرصت بنشيند به حساب رسي و به يكي يكي شان رسيدگي كند.


يكي از مشتري ها،با اشاره دستش يك ليوان آب خواست.ته يك ليوان مخروطي شكل خيلي بلند؛براي خوشگلي اش يكي دو تا زيتون انداختم و تا سر،پرش كردم از آب تگري محشري كه مي دانم بعد قهوه حسابي مي طلبد.آن قدر تگري و يخ،كه في الفور روي بدنه ليوان بخار مي بندد و شر مي كشد پايين.
آن وقت گذاشتمش روي يك سيني كانتر بار.و بعد خودم رفتم آن طرف بار توي خود كافه تا برش دارم و ببرم پاي ميز كسي كه ازم آب خواسته بود.


برايم راحت تر است-و تازه درآمد خوبي هم دارد-كه وقتي كسي آب سفارش مي دهد؛بردارم و يك بطر از اين آب معدني هايي كه معلوم نيست از كدام فاضلابي پرشان كرده اند-چون اگر يك مدت بگذاريدشان كنار،خودتان مي بينيد كه روي سطحشان لجن مي بندد-بگذارم روي ميز.
اما مسئله اين است كه نمي خواهم هيچ چيز كافه،شبيه كافه هاي ديگر باشد.نه كه نخواهم؛متنفرم از اين كه كسي پيش خودش فكر كند اين كه همونه كه توي اون كافه هم به خورد آدم مي دن.يا به خودش بگويد لعنتي يا،آبشون ام فروشيه.


براي همين است كه ترجيح مي دهم حتا آب پيانو با جاهاي ديگر فرق داشته باشد.ته مزه زيتون يا آلبالو بدهد و روي جدار ليوان هم بخار بسته باشد.طوري كه طرف دلش بخواهد با انگشت رويش دست بكشد،يخ بودنش را حس كند يا حتا رويش شكل و شمايلي بكشد كه يكهو ديده دلش مي خواهد روي ليوان آبش آن شكلي باشد.


توي فاصله اي كه از بار مي رفتم به لابي كافه؛راستش كمي خجالت كشيدم از اين دارم قهوه چي گري مي كنم و براي اين و آن آب يا هر زهرمار ديگري مي برم.حالا مي خواهد كافي شاپ خودم باشد يا كافي شاپ نكبت يك آدم نكبت ديگر كه هرچه قدر دل خودش بخواهد توي ترك تان شكر مي ريزد و فكر مي كند چون صاحب كافه است،حق دارد ترك تان را آن قدر شيرين كند كه خودش دوست دارد شيرين باشد.


واقعش؛چون فرحناز آنجا نشسته بود پيش خودم خجالت كشيدم و بغض راه گلويم را گرفت.وگرنه باكم نيست كه من بايد چه كاره باشم اما چه كاره ام،كجا بايد باشم اما كجا هستم.و خيلي وقت است رسيده ام به اين مطلب كه از خيلي جهات؛اين كه شكم آدم ها را پر كني شرف دارد به اين كه بخواهي توي مغز پوكشان چيزي را فرو كني.
چون بابت آن كه چيزي فرو مي كني توي شكم شان-حالا هرچه كه مي خواهد باشد-پول خوبي بهت مي دهند.اما بابت اين كه مغزشان را پر كني؛پهن هم بارت نمي كنند.لابد؛چون فكر مي كنند به حد كافي پر هست و همين طوري هم خيلي چيز حالي شان مي شوند.كه از سرشان هم زياد است و بيشتر از اين مي خواهند چه كار؟!
وقتي از سر ميزي كه آب برده بودم برمي گشتم،سعي كردم نگاهم نيفتد توي چشم هاي فرحناز و خودم را پاك بيخيال نشان دادم.طوري كه به نظر برسد برايم مهم نيست كه دارم-مثل گارسن هاي توي فيلم ها-چيز مي برم براي اين و آن و مي گذارم روي ميزشان كه زهرمارشان كنند.
براي اين كه آدم پيش خواهرزنش-و نه حتا برادر زنش-كه جلو چشم هاي خودش قد كشيده؛يك طور ديگري اعتبار دارد كه شبيه پيش هيچ كس ديگر نيست.


اين حسي كه دارم،از اينجا ريشه مي گيرد كه خواهر زن ها هميشه،يعني هروقت كه بخواهند به مردها فكر كنند؛تو را مجسم مي كنند و پيش خودشان فكر مي كنند مرد يك كسي ست كه حتما مثل شوهر خواهرشان باشد.
در حالي كه مردها-تازه تا جايي كه من حوصله كرده و شمرده ام-براي خودشان دويست سيصد جورند و همه شان هم مرد هستند.سعني از اين جنبه كه با زن ها فرق دارند،هيچ باجي به هم نمي دهند.اما خب؛خواهرزن ها پيش خودشان طور ديگري فكر مي كنند و نمي شود هم از اين طور فكر كردن منصرفشان كرد.


انگار فرحناز هم بو برده بود كه عارم شده.چون همين كه از سر ميز برگشتم طرف بار؛ديدم سرش را-از من كه داشت دزدكي نگاهم مي كرد-برگرداند و خودش را سرگرم نگاه كردن گل گيسو نشان داد.كه چشم دوخته بود به اجاق ماكروفر و داشت به ورقه هاي پنير نگاه مي كرد كه تحت فشار چيزي كه ديده نمي شد؛به سرعت آب مي شدند و وا مي رفتند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کافه پیانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites