تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

من آمده ام

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 7 Nov 2013 16:40
در خواست ایجاد تاپیک با عنوان

من آمـــــــــــــده ام

نویسنده : استاد ایـــــــــــــرانی

در تالار داستان ها و خاطرات ادبی دارم

تعداد ارسال : این داستان در بیش از ۲۰ قسمت منتشر خواهد شد


با سپاس

آره داداش







Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#2 | Posted: 9 Nov 2013 00:44
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۱

تقریبا سی و هفت سال گذشته است . به اندازه دوران پادشاهی همسرم آخرین شاهنشاه ایران زمین . حال به تنها چیزی که می اندیشم یازگشت به وطنیست که سی و هفت سال از آن دور مانده ام . نمی دانم که باید چه احساسی داشت . به چه روزی و به چه لحظه ای اندیشید . راستش دلم می خواهد به هیچ نیندیشم . دوست دارم چشمانم را ببندم زشتی ها و زیباییها را فراموش کنم . تنها آن چه را که می بینم احساس کنم . و به آن چه که احساس می کنم بیندیشم . پسرم شاهزاده رضا از من خواسته بود که در این سفر او را همراهی نکنم . می گفت نمی توان از دشمنان مملکت که در کمین نشسته و هر آن امکان توطئه ای از ایشان می رود غافل ماند . -رضا جان من هم مانند تو و پدرت یک جان بیشتر ندارم هر چه خواست خدا باشد همان می شود . هرج و مرج و ناامنی و فساد در کشور بیداد می کرد . مردم به ستوه آمده بودند .تظاهرات خیابانی نه به طور گسترده به راه افتاده بود . ارتش به کمک نفوذیان سپاه کودتایی کرده با حداقل کشتار حکومت را از از چنگ ملایان خارج کرده بودند . مجلس منحل شده بود . تنها عده ای از فداییان ولایت فقیه که خود را از صف ملت خارج می دانستند و می گفتند که در راه خدا و دین ازکم بودن همراهان نباید که هراسید به مبارزه ادامه می دادند که همانها هم خطر ناک بودند . در تهران و بسیاری از شهر های کشور حکومت نظامی بر قرار بود . ارتش و سردمداران سپاه از شاهزاده رضا خواسته بودند که به ایران بر گردد و تا بر پایی یک انتخابات آزاد و حکومتی که خواست مردم باشد زمام امور را در دست بگیرد . راستش او با این شرط پذیرفت که در اسرع وقت این همه پرسی و رای گیری انجام پذیرد تا ملت از بلا تکلیفی رهایی یابد . حال من و رضا از امریکا به سوی ایران می رفتیم . بچه ها را گذاشتیم همین جا بمانند تا امنیت به طور کامل بر قرار شود . از دشمنان ملت و این آب و خاک هر کاری که بگویی بر می آید . دلم می خواست چشمانم را ببندم . به افق روشن و تیره اندیشه هایم بیندیشم . راستش دقیقا نمی دانستم چه کسانی همراه منند . البته شاهزاده بیشتر آنها را می شناخت . خیلی ها با اشک و التماس از من می خواستند که بر نگردم . دیگر برایم اهمیتی نداشت که چه بلایی بر سرم می آید . به سر زمینی بر می گشتم که قلبم را در آن جا جا گذاشته بودم . قبل از این که سوار هواپیما شوم به آسمان بالای سرم نگریستم . یک روز بهاری زیبا . آسمان صاف و آفتابی بود . هنوز خورشید غروب نکرده بود . چقدر دلم می خواست احساس کنم این آسمان به رنگ آسمان ایران من است . یک لحظه به سن خود و پسرم که فکر می کردم خنده ام گرفته چون هردو جفت عددی یکسان بودند . من 77 سالم بود و شاهزاده 55 سالش . واقعا نمی دانستم آن سوی آبها چه خبر است . اولش می ترسیدم که این یک دام باشد ولی شاهزاده احساس کرد که بار سنگینی بر دوش اونهاده شده اینک که همه باید دست به دست هم داده تا ایرانمان را از نو بسازیم کنار کشیدن و احساس مسئولیت نکردن گناهی بس بزرگ و بی توجهی به آرمان ملتیست که از حدود چهل سال پیش تا به حال به خواسته های خود نرسیده اند .هواپیما حرکت کرده بود . سی و هفت سال ..تقریبا نیمی از عمر من .. سالهای جوانی و میانسالی من در مملکتی بیگانه گذشت . نمی دانستم به چه فکر کنم . نمی دانستم که اینک وقت خندیدن است یا گریستن . نمی دانستم که باید خوشحال باشم یا غمگین .. نمی دانستم که باید حسرت روز های گذشته را خورد یا به خاطر آینده و سفری که در پیش دارم خدای را شاکر بود . دلم می خواست قلمی در دست می داشتم و کاغذی و از وطنم می نوشتم .. با تمام گریز از اندیشه ها از احساسم می گفتم . مهمانداران خودمانی از گوشه و کنار سعی بر آن داشتند که به بهترین نحو از من پذیرایی کنند . اشتهای خوردن و آشامیدن نداشتم . شوق و هیجان و استرس عجیبی بر من حاکم بود . اما با همه اینها این را می دانستم که هر اتفاقی که برای من بیفتد من وطن خود را خواهم دید . چقدر دلم تنگ ایرانم بود . وقتی به گذشته های تلخ و تلخی گذشته هایم می اندیشیدم احساس می کردم که ایرانم دوستم نمی دارد ولی من وطن خود و مردمان عزیزش را همیشه دوست داشته ام . چشمانم را بستم تا دیگر کسی صدایم نزند . به آرامش نیاز داشتم . در آن لحظات هیچکس نمی توانست احساس مرا درک نماید .. با چشمانی بسته در خیال زمزمه ای برای ایران خود برای دل خود سر دادم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#3 | Posted: 9 Nov 2013 00:45
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۲

ایران من ! من آمده ام . ایران من ! هموطنی به من گفته بوده است بگو کی می آیی ؟! من اینک آمده ام . من اینک می آیم . به سوی همانی که سالها پیش مرابا قلبی پر از درد و رنج به سرزمین بیگانگان سپرد و به دنیای بیگانگی . اما هر گز از خدمتگزار وطن و هم وطنان بودن پشیمان نگشته ام . آخر ایران وطن من است . ایران من ! روزگاری مرا رانده ای و اینک مرا خوانده ای . قسم به خدایی که شاه و میهن را آفرید هر گز به رویت نخواهم آورد که مرا , دوستانت را رانده ای و دشمنانت را دوست پنداشته ای . امروز زمان زخم زبانها نیست . امروز که باید زخمها را التیام بخشید . ایران من ! من به سوی تو می آیم . آغوشم را برای تو می گشایم . در زمین تو به سوی آسمان تو خدای تو را فریاد می زنم . ایران من ! من امروز تو را فریاد می زنم .. من آمده ام .. آمده ام تا بگویم که تو تنها نیستی تا بگویم که اگر تنهایم گذاشته ای من رهایت نخواهم کرد . به دست دیو و ددت نخواهم داد . خواهم آمد و به ملت آگاه خود نشان خواهم داد که دیو که بود و فرشته که بود . هر چند ملت خود دانست آن دیو سیه دل سیه چهره را که رشته ها ی این ملت را پنبه کرد و کاشته ها را به طوفان ویرانگر سپرد . ایران من ! تو بیگانه نیستی .. تو خون جاری در رگهای منی . تو نفسهای منی تو صدای نفسهای منی . تو فریاد هزاران هزار جان بر کفی که خون خود را در راه تو برای پایداری تو نثار خاک مقدست کرده اند . ایران من ! من اینک می آیم . من آمده ام . تا ساعت هایی دیگر در آسمان تو خواهم بود . بر زمین تو خواهم نشست . ایران من . انگار همین دیروز بود . و انگار همین هزار سال پیش .گویی که سالهای تلخ جدایی از ازل تا ابد بوده است .. لحظه دیدار تو با همه تلخیهای جدایی و درد های نا جوانمردانه آن چنان شیرین است که می توان اندوه را به دست طوفان زمانه سپرد تا برای لحظاتی فراموش کنم که چه بر سر تو و تاریخ تو آمده است . گاه می رود تا برگ ننگینی بر صفحه تاریخ ایران عزیزمان نوشته شود اما ایران من ! تو همیشه سر بلندی . سر بلند و پر افتخار . چون نگین های تو با ننگین ها می جنگند . من آمده ام . برفراز آبها از دل آسمانها می گذرم تا به سرزمین مادری خود برسم . تا بتوانم در آغوش تو, تو را فریاد بزنم . می دانم که می دانی چه ناجوانمردانه هجرتمان داده اند. هجرتمان داده اند تا بهشت آخرت را در همین دنیا بجویند . ایران من ! از زیر ستاره ها خواهم گذشت . آنان از تو برایم خواهند گفت . و به ستاره ها خواهم گفت به ایران من بگو که من می آیم . که من با عشق می آیم . روز گار جوانی من رفته است . آن که با تمام وجودم دوستش می داشتم آن که پادشاه ایران زمینم و پادشاه جسم و جان و وجودم بوده در کنار من نیست . ایران من ! به خدا می خواستم که همراهم باشد . چه سخت است با او سفر کردن و بی او باز گشتن . پادشاه در کنار من نیست . می دانم که روحش در کنار من و بر فراز آسمان توست . او زود تر از من خود را به آغوش تو سپرده .. تو او را از من مخواه .. چه سخت است بی او باز گشتن . چه سخت است اندوه را به قلب خود فشردن .. مگر خرده های دل شکسته من تا به کجا توان شکسته شدن دارد ؟/؟ دنیایی از اشک و آه و فریادم . چون آن روز که ترک وطن کردم باز هم باید درد ها را در سینه ام حبس کنم . به آنان که با من بد کرده اند نگویم که بد کرده اید . نباید کسی را به خاطر اندیشه هایش به دار کشید . این سر نوشت من بوده است . سر نوشت ملکه شادیها و غمها . افسوس که عمر شادیها چه کوتاه بود . افسوس ! نتوانستم و نشد که شادی ملت و اعتلای ایرانی را ببینم و ببینیم آن چه را که برایش خون دلها خورده بودیم . ایران من . ! من آمده ام . آمده ام تا باز هم برایت از عشق بگویم . از وطن پرستانی که دیوانه وار وطن خود را می پرستند و وطن را بر تر از شیطانی می دانند که در لباس دین و ملا ظاهر شده است . ایران من ! چقدر دلم هوای پادشاه را کرده است ! کاش یک لحظه .. فقط برای یک لحظه او را در کنار خود می دیدم . می دیدم که لبخند می زند و از باز گشت به وطن خوشحال است . نه به این خاطر که آنانی که روز گاری فریاد مرگ بر او را سر می داده اند پی به اشتباه خود برده اند بلکه به این دلیل که اینک به خوبی دانسته اند آن راهی که دهها سال و یا دهها سال قبل , از آن می رفته اند به ترکستان بوده است نه به کعبه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#4 | Posted: 9 Nov 2013 01:45
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۳

من آمده ام تا صدای شکست و شکستن شیطان را بشنوم . آمده ام تا باز هم به هم وطنم بگویم که من هم از اویم در کنار اویم و با او .. با او آزادی را فریاد خواهم زد .. ...... کاش کسی کاری به کارم نداشت و می تونستم چشامو باز کنم و برای ایرانم بنویسم . هر چند اگه ازشون می خواستم محیط آرامی برام فراهم می شد ولی دوست نداشتم توی ذوق کسی بزنم . تا چهل سالگی خودم در ایران بودم . حالا سی و هفت سال از اون روز می گذره . گویی که لحظه ها و زمان هیچ نبوده اند . هیچ مرزی بین گذشته و آینده نبوده است و من فقط درامروز بوده ام . پس او کو ؟/؟ چرا من بی او بر می گردم ؟/؟ بی او که غرورش را شکستند و غرورش را شکست تا به ملتش آسیبی نرساند . می دانست که ملت اشتباه می کند . می دانست که آنان تحت تاثیر احساسات خود نمی دانند چگونه باید برای تحقق خواسته هایشان بکوشند . آخر در کجای جهان ما جمهوری اسلامی داشته ایم که امتحان خود را پس داده باشد ؟/؟در کدام جمهوری و آیین دموکراسی این گونه از ولایت فقیه و دیکتاتوری می گویند .ایران من ! می دانم که تو هم از این کلاه گشادی که معدودی از فرزندانت به کمک بیگانگان بر سر اکثریت ملت گذاشته اند غمگینی .. اما آن دوران دیگر گذشته است . مردم خود مدیر اموراتشان خواهند بود . مردم خود حکومت و حاکم خود را بر خواهند گزید ... کمی از خط احساس و شعر خارج شده و به آن چه که در این چند روزه بر من گذشته بود فکر می کردم . اولش خیلی نگران بودم . ولی حالا دوست داشتم از این لحظه ها لذت ببرم . لحظه هایی در در آسمان امید .. راهی به سوی امید .. اما با از دست دادن نیمی از امید واران .. لیلا .. علیرضا و پادشاه در کنار من نیستند . هر چند روزی که ازایران خارج می شدم فرزندانم در امریکا بودند... دنیا محل از دست دادنها و به دست آوردنهاست . من هم روزی از این دنیا خواهم رفت . مانند آن خود خواهی که آمد و بی تفکر تنها می گفت که حرف حرف من است و می خواست که یک شبه حکومت خدا را بر این ممکلت پیاده نماید . به خیالش که پیروز شد . اگر از کشور خارج نمی شدیم اگر خواست و همکاری امریکا و اعلام بی طرفی ارتش نبود چپا ولگران هر گز نمی توانستند دیکتاتوری دینی خود را علم نمایند . حکومتی که از همان روز نخست با چاشنی اقتصاد و مافیا به روی کار آمد که بعد ها این دین بود که چاشنی حکومت مافیایی گردید . هر چند ما از همان روز اول هم بر این باور بودیم که هرگز چیزی به نام دین حاکم بر جان و مال و ناموس مردم این سرزمین نخواهد شد . می دانستم که رضا هم مثل من هیجان زده بوده و با خود فکر می کند که بهترین راه کنار آمدن با آنهایی که هنوز هم دل خوشی از گذشته ها و حکومت شاهی ندارند چیست ؟/؟ البته آن گونه که از داخل ایران به اطلاع ما رسانده بودند افرادی که مخالف با شاه و رژیم گذشته باشند درصد کمی از ملت ایران را تشکیل می دهند . تازه شاهزاده که قصد نداشت دوباره حکومت شاهنشاهی رو راه اندازی کنه .. عصر دیکتاتوری ها به سر آمده . مردم از ملایی به نام فقیه خسته شده اند . آنان نه تنها به دین خدمت نکرده اند بلکه بزرگترین ضربه را بر پیکر دین وارد آورده اند . طوری که بسیاری از افراد ملت می گویند که اصلا ریشه اسلام و دین از اول هم کلک بوده است ولی من می دانم که چنین نیست . آنانی که از 57 تا کنون حاکم بر این کشور بوده اند از دین و اسلام بویی نبرده دشمن در جه یک همان دینی بوده اند که از آن دم می زده اند . یه لحظه چشامو باز کردم .. رضا داشت به من نگاه می کرد . -مادر به چی فکر می کنی . لبخندی زده گفتم به همون چیزی که تو فکر می کنی . عزیزم می دونی که چه مسئولیت سنگینی روی دوشته ..-مادر هنوز که نه . موقتا برای این که هر ج و مرج و هرکی به هرکی نشه زمام امور رو در دست می گیرم ولی یه خورده که سر و صدا ها خوابید و آشوبگرانی که در اقلیت هستند ساکت تر شدند انتخابات آزاد برگزار می کنیم .. -دلم می خواد تو هم کاندید شی . -فکر می کنی ضروری باشه -می دونم که موفق میشی . می دونم که می تونی کشورت رو به خوبی اداره کنی . می تونی کاری کنی که پدرت بهت افتخار کنه .. منم به داشتن تو ببالم و ملتی که دهها ساله داره عذاب می کشه . ملت باید بدونه و بشناسه دوست و دشمن واقعی خودشو . می دونستم که شاهزاده رضا از پسش بر میاد . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#5 | Posted: 9 Nov 2013 18:34
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۴


تا اونجایی که می دونستم یک فرود گاه جدید در تهران و اول جاده قم احداث کرده بودند . واقعا هنر کرده بودند که بعد از چهل سال همچین اقدامی صورت گرفته بود . ولی من خواستم که طوری بر نامه رو ترتیب بدن که هواپیمای ما در همان فرود گاه مهر آباد به زمین بشینه . این برایم یک رویا شده بود که از همون راهی که رفتم از همون راه بر گردم . واقعا نمی دونستم احساس خودمو چطور بیان کنم . می تونستم تا ساعتها بشینم و بنویسم .. دوست داشتم که زمان برای ساعتها وایسه تا این کارو انجام بدم . از یه طرف هم دوست داشتم که هر چه زود تر به ایرانم برسم . به خودم گفتم که دیگه به جنبه های مثبت سفرم فکر کنم . ولی مگه خاطرات میذاشتن ؟/؟ گاه چشام پر اشک می شد . راستی وقتی که بر گردم ایران حداقل یه مدتی رو نمی تونم از تهرون خارج شم . چه کسانی رو می تونم ببینم . عکس العمل آدما نسبت به من چطوره ؟/؟ بر خورد اونا .. من که به کسی بی احترامی نکردم و از کسی بد نگفتم .. انتقاد من هم در مواردی بوده که احساس کردم حقی از من تضییع شده یا تو هینی به من شده .. چشامو گذاشتم رو هم دلم می خواست یکی دو ساعتی رو بخوابم . نمی دونستم چقدر از آغاز پرواز گذشته . چقدر هیجان داشتم . مثل اون وقتایی که بچه بودم و فرداش می خواستیم بریم به سفر . اون شب از هیجان تا صبح خوب نمی خوابیدم . همه چیز مثل یک فیلم از جلو چشام رد می شد . خیلی سریع .. حتی یک دقیقه هم نمی شد . در حالی که به اندازه چند برابر عمرم رنج و عذاب رو به جون خریدم . همیشه سعی کردم تا اونجایی که می تونم خونسرد باشم . غمهامو در سینه نگه داشته باشم . ولی چه کنم قلب من که از سنگ نیست . گاهی وقتها اگه نخوام بغضمو بترکونم خودم می ترکم . اگه می خواستم گریه کنم اشک بریزم هزاران برابر بیشتر از اونی که اشکامودیده بودندوبودم باید می گریستم , اشک می ریختم . وقتی با تمام وجود و احساس و عاطفه ات خودت رو وقف ملتی کنی که جز سعادت و رفاهش آرزوی دیگه ای نداشته ای و این جور پاداشتو دریافت کنی چه روحیه ای برات می مونه .. هر گز از ملت خود شاکی نبوده ام . عقاید اونا خواسته هاشون برام اهمیت داشته . هر چند می دونم خیلی ها بودند و هنوز هم هستند که به کار هایی که ما می کردیم ایمان داشته می دونستند که هدف ما اعتلای ایران عزیز و سر بلندی ملتمونه . در میان غمها بی اختیار لبخندی به روی لبهام نشست که از دید رضا پنهون نموند . -می خندی مادر .. الان خیلی وقته که در خودت غرق شدی .. -نمی دونم .. نمی دونم واقعا چه احساسی باید داشته باشم . جای لیلا و علیرضا و پدرت خالیه ..فرحناز می تونه بعدا بیاد ولی اونایی که دیگه پیش ما نیستند چی . من حالا به ایران خودم فکر می کنم . به سر زمینی که با دنیایی از درد و حسرت اونو گذاشتیم و به دنیایی کوچ کردیم که هر چند پناهمون داد ولی بازم برای ما وطن نشد . وطنی که به دست گرگهای درنده ای افتاد که اگه چاره می داشتند خاک اونو هم می فروختند . می دونم این گرگها کاملا از وطن دور نشدن . اونا در کمینند ولی ملت مظلوم ما دیگه به اونا اعتماد نمی کنه . دیگه کسی باورشون نمی کنه . تو باید این باور و فرهنگ رو درشون به وجود بیاری که دیکتاتوری چه دینی چه غیر دینی یعنی مرگ باور های ملتی که سالها برای آزادی و رهایی خود خون دادند و جانفشانی ها کردند . به چهره رضا خیره شده بودم . به باباش شباهت داشت ولی پادشاه روزای آخر خیلی رنجور و نحیف شده بود . سرطان اونو از پا انداخته بود . وقایع تلخ 57 اونو بیشتر اونو به مرگ نزدیک کرده بود . شاید اگه این جریانات نبود اون به این زودیها ترکمون نمی کرد . گاهی وقتا فکر می کردم که خداوند احساس هزاران زن و قدرت هزاران مرد رو به من داده که در قلبم کینه ای نداشته بتوانم همچنان قرص و استوار باامید به آینده روی پاهاهای خود ایستاده امید وارانه به فردای ایران بنگرم . دلم می خواست همچنان به این شیوه عمل کنم . خدایا این چه صبریه که به من دادی که مرگ عزیزانمو تحمل کنم . شکست اون همه غرور و له شدن به نا حقو تحمل کنم و حالا داری بعد از سی و هفت سال منو به وطن بر می گردونی . خدایا این چه حکمتیه . کمکم کن تا بتونم تا اونجایی که میشه و این اجازه به من داده میشه به ملتم کمک کنم . نسل جدید دیدش خیلی وسیع تر شده .. اونا حالا می دونن که نباید سر نوشت خودشونو بدن به دست عده ای که فکر می کنند قیم ملت هستند ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#6 | Posted: 9 Nov 2013 18:36
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۵


دلم می خواست زود تر به آلمان برسیم .. احتمالا از ترکیه وارد ایران می شدیم . این مسیر سالهای دور بود .. من که نمی خواستم در کشور های حاشیه خلیج فارس توقف داشته باشم . به رضا گفتم اگه ملت قبولش کردند که بمونه و براشون کار کنه یه درس خوبی باید به این کشور های حاشیه خلیج فارس بده که وقتی آب سر بالا میره ابوعطا نخونن .. تا وقتی که بلبل چهچه می زنه آواز قورباغه دردی رو دوا نمی کنه .. احتمالا از مسیری بر می گشتیم که نمی تونستم خلیج همیشه فارسمو ببینم ولی می دونستم خدایی که منو دوست داره و کاری کرده که یک بار دیگه ایران عزیزمو ببینم این قدر به من فرصت زندگی میده که بتونم جای جای ایران عزیزمو ببینم . کشوری که در این سالها بار ها و بار ها خوابشو دیدم . و هربار فکر می کردم که با جسم و روحم در ایران عزیزم قرار دارم . من شده بودم میدانی که در آن خواب و بیداری با هم پیکار می کردند . بالاخره به آلمان رسیدیم . اصلا احساس خستگی نمی کردم . هنوز ابر ناباوری بر سرم سایه افکنده بود . آیا اینم یکی از اون خوابهاییه که منو اسیر خودش کرده ؟/؟ آبی به صورتم زدم احساس خنکی مطبوعی می کردم . وقتی دندونامو مسواک زدم و با کف دستم چند بار زدم به صورت دیگه کاملا باورم شد که بیدارم . به آینه نگریستم . چین و چروکهای صورتم به من می گفت که دیگه پیر شدی . من دیگه اون جوون دیروزی نبودم .به یاد آوردم سال 57 رو که وقتی از ایران بر می گشتم و جلوی آینه قرار گرفته بودم احساس غم و اندوه سنگین منو مثل آدمی که پای مرگه داغونم کرده آینه با من قهر کرده بود ولی حالا برای دقایقی می رفتم که با سالها قهر قهر کنم . دیگه از اون جوونی خبری نبود ولی حس کردم که لبخند امید داره اون روزای جوونی رو به من بر می گردونه . می دونستم پادشاه و روح پادشاه ازمن و پسرش انتظار داره . انتظار داره که بر گردیم و نشون بدیم که ما به خاطر ترس از جانمون نبود که وطنمونو ترک کردیم . ما می تونستیم بمونیم و مثل اونایی رفتار کنیم که در سال 88 با آرمان ملت و آزادیخواهی اونا به اون صورت جنگیدند و صدای حق طلبی رو در گلو خفه کردند . ما می تونستیم بمونیم و با چند تا کشتار دسته جمعی مردم رو به خونه هاشون بفرستیم . ولی هر گز نخواستیم که جواب اشتباهات اونا رو با اشتباه دیگه ای بدیم . آفتاب زیبای بهاری به همه جا سایه افکنده بود . با این که چند ساعتی رو تا ایران راه بود ولی بوی ایران رو حس می کردم . مثل همیشه همه چی قره قاطی شده بود . وقتی که از غرب به شرق میری باید ساعتتو ببری جلو . حس می کنی که ماه و ستاره و خورشید با تو در حرکتند . چه خوب شد که حرکتمون به این صورت و در این ساعات صورت گرفت . این طور دوست داشتم . می تونستم ایران عزیزمو در روز روشن ببینم .. احتمالا اولین جایی رو که می دیدم آذر بایجان بود ..جایی رو که پادشاه نذاشت از ایران جدا شه .. خدایا تو شاهدی که چقدر اذیتش کردند . هر کاری که اون برای وطنش انجام می داد یک توجیهی براش می کردند . نتیجه اشو هم دیدیم . حدود چهار دهه غارت .. چپاول و به یغما بردن ثروتهای ملی و خون مردمو در شیشه کردن . احساس کردم کمی خسته ام . دلم می خواست دو سه ساعتی رو بخوابم وقتی به آسمان ایران نزدیک شدم بیدار شم . حس می کردم اون دلی رو که سالها پیش در وطنم گذاشتم باید که بر دارم و با همون دل به آدما محبت کنم . نشون بدم که دل ایرونی جایی برای رشد و نفوذ کینه نداره و اونایی که سالها بر این مملکت حکمرانی کرده جز خودشون هیچی رو نمی دیدند ایرانی نبودند . نمی خوام بگم عرب صفت یا هندی صفت بودندوبه این اقوام توهین کنم چون انسانها از هر قوم و هر نژادی واسه خودشون شخصیت دارند ولی یک ایرانی درد یک ایرانی رو بهتر می فهمه و اونه که باید حافظ جان و مال و ناموس مردم باشه .. از همه اونایی که دور و برم بودند خواستم که وقتی که به نزدیک پاره تنم رسیدیم اگه خوابم بیدارم کنند .. هر چند دلم هول بود . چشامو بستم .. با رویا ها و آرزوهای شیرین برای دقایقی خودمو از این دنیا رها کردم .. پادشاه اومد به خوابم .. با اون لبخند روز های خوش و آرامشش .. لبخند روز هایی که می گفت چقدر خوشحاله که کشورش پله های ترقی رو یکی پس از دیگری طی می کنه .. اون بهترین ها رو برای کشور و ملتش می خواست . مثل همیشه یا بیشتر وقتا که به خوابم میومد حس نمی کردم که مرده باشه . هر چند اون همیشه برای من و در وجودم زنده هست و زندگی می کنه .. همراه با هر نفس با هر حرکت اونو حس می کنم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#7 | Posted: 9 Nov 2013 18:37
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۶


هرجا میرم اونو می بینم . گاهی وقتا پنجه هامو به هم می فشرم . به هوا چنگ میندازم . خنده ام می گیره . شاید این جوری می خوام روح لطیف و مهربون پادشاه مهربونمو با دستام لمس کنم ولی اون که در وجودمه . چقدر خوشحال بودم از این که پادشاه داره لبخند می زنه . هیچوقت تا به این حد اونو خوشحال ندیده بودم . با تمام وجودش لبخند می زد . انگار ازم می خواست که بر گردم و در کنار ملت برای ویران کردن ویرانه های ایران تلاش کنم . چقدر این لبخندشو دوست داشتم . دنیایی از عشق و سادگی و محبت درش نهفته بود . انگار ی لحظه به لحظه لبخندش پر نور تر می شد .. حالا دیگه خیلی آروم می خندید و من با خنده هاش از خواب بیدار شدم .. رضا بود که از خواب بیدارم کرد . -مادر یک ساعتی مونده هنوز .خیلی خوابیدی . -بابات بابات .. اون اینجاست با ماست .. اونم داره بر می گرده وطن .. اونم با ما داره میاد .. اونم دلش با ماست . با ملتشه ..من اونو دیدم که داره می خنده .. اون هیچوقت فراموشمون نمی کنه با ماست .. بغض گلومو گرفته بود . سرمو گذاشتم رو سینه رضا صورتمو به سمتی قرار دادم که اشکامو کسی نبینه .. احساس می کردم که بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم برای پادشاه تنگ شده .. بیش از هر وقت دیگه ای دلم می خواست که در کنارم باشه .. کاش بود و می دید که داریم به وطن بر می گردیم . ولی نه ..اون داره می بینه حالا هم داره می بینه . ..دلم هوای اونو داشت ..چرا خدا نمی تونه اونو بهم بر گردونه . اون با قلبی شکسته از این دنیا رفت . قلبش با فریاد های ملتی شکسته شد که قلب خود را هم شکستند .. -مادر چت شده داریم به ایرانمون بر می گردیم چرا گریه می کنی .. -بابات اینجا بود همین الان دیدمش که داره می خنده . صورت رضا رو بوسیدم . برای ثانیه هایی سر و صورتشو غرق بوسه کردم بوی پادشاه میومد . کمی آروم گرفتم . چشامو بستم .. دیگه خوابم نمی گرفت . قلبم به شدت می تپید . سعی کردم بر خودم مسلط شم . من که خودمو جز خد متگزار مردمم کس دیگه ای نمی دونستم . هر گز سعی نکرده بودم از جایگاهی که در آن قرار دارم سوءاستفاده کنم . دیگران از روی علاقه و محبت دوست داشتند که بزرگم کنند . و یا شاید هم خواستهایی دیگه داشتند . باهاشون مدارا می کردم چیکار می کردم با ید با اخلاقی خوش با آدما بر خورد می کردم . همیشه سعی می کردم که خاکی و مهربون باشم . منم از دل همین مردم بر خاسته بودم . دلم می خواست راحت احساسات خودمو نشون بدم . نیمی از زندگی من در خارج از ایران سپری شده بود .. خدایا دلم می خواد فریاد بزنم . نمی دونم این مردم با من چه بر خوردی خواهند داشت .. فعلا که تا مدتی رو باید مراقب بود .. نمیشه انتظار داشت که همه آدما دوستت داشته باشند .. مگه گاندی چند تا دشمن داشت ؟/؟ ما که از اون بالاتر و محبوب تر نیستیم . چند تا خبر نگار هم با ما بودند . -شهبانو فرصت دارید که چند تا سوال از شما بکنیم .. اگه اعلیحضرت اجازه می فرمایند و احساس خستگی نمی کنند ؟/؟ -تا مرز هوایی ایران چقدر مونده ؟/؟ -حدود چهل و پنج دقیقه .. -مانعی نداره .. فقط چند دقیقه مونده به ایران می خوام به حال خودم باشم . نذاشته بودم که خبر نگاران زیادی باهام بیان . واقعا به آرامش نیاز داشتم . با این حال حدود ده نفری با ما اومده بودند . -ببینید این که من شهبانو باشم برایم بزرگترین افتخاره . همسر مردی که تا آخرین نفس به یاد ایران بود برای پیشرفت ایران از جونش مایه گذاشت ولی اگه بخواهید منو به عنوان همون بانوی اول مملکت حساب کنید من حتی همون وقتشم جز خد متگزار وطن کسی نبودم . -شهبانو ما هم برای شاه , شخصیت و اهداف ایشان ارزش قائلیم و با عشق به این گونه خطابتان می دهیم .. -شهبانو پس از سی و هفت سال به وطن بر می گردید . چه احساسی دارید ؟/؟ .. یک لحظه لبخند زدم و به یاد ان پیر ویرانگری که در آسمان این سوال ازش شده بود گفتم هیچ .. دسته جمعی به خنده افتاده بودیم . همه شون می دونستند و به این پی برده بودند که دارم شوخی می کنم و در واقع به نوعی متلک میگم . البته آن پیر ویرانگر به خیال خود می خواست که خدا گونه عمل کند . ولی تا می تونست پای شیطان زاده ها را به تمام این کوی و برزن های مملکت باز کرده بود . شیطان راهی رو پیدا نکرده بود جز ان که از راه دین به دین ضربه بزنه .. حالا از من پرسیده بودند که شهبانو چه احساسی از باز گشت به وطن داری . کاش این چند سوالو قبلا به من می دادند و یه پاسخ مناسب تری رو آماده می کردم .. -ازمن پرسیدید که چه احساسی دارم . کاش این سوالو می کردید که چه احساسی ندارم !.... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#8 | Posted: 9 Nov 2013 18:38
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۷

احساس می کنم که دوباره متولد شدم . مثل یک نوزاد ..نوزاد هوشیار . اما به جایی بر می گردم که برای من بیگانه نیست . فکر می کنم که این همه سال از زندگی من خواب و خیالی بیش نبوده . احساس یک پرنده ای رو دارم که در زمستان کوچ کرده و با بهار به لونه اش بر می گرده . اما سی و هفت بهار گذشته . وقتی که بر گردی انگار اون روز های غمو می تونی فراموش کنی . چون شادیها و عشق به وطن , به تو امید زندگی میده . دستامو بردم بالا و گفتم این دستها و این بدنم از خاک اون سر زمینه و باید که دوباره خاک همون سر زمین شه . این احساس منه .. یک وجب از خاک ایران عزیزمان را به بیگانه نمی دهیم . جسم من روح من متعلق به ایران منه . من بدون پادشاه دارم به وطن بر می گردم ولی روزی اونو برش می گردونم استخوانهای پاکشو بر می گردونم به وطن . احساس پرنده ای رو دارم که جفتشو از دست داده . نیمی از جوجه هاشو در غربت جا گذاشته .. دلم می خواد اونا هم به وطن بر گردن . آخه ایران سر زمین منه . به چه قیمتی از این سر زمین رفتیم . به چه قیمتی ما را کوچاندند .. ما چند نفر بیشتر نبودیم . جانمان فدای میهنمان ولی مملکتی را به خاک سیاه نشاندند . فقر و فحشا و جنایت و سرقت را رواج دادند . احساس وطن پرستی رو دارم که که باید بر ویرانه های ایران اشک بریزم . باید که وطن را دوباره ساخت . باید که جنگید . همه دست به دست هم باید که همت کنیم . زندگی زیباست حتی اگر ما زشتیهای آن را دیده باشیم . وقتی که سر انجام همه ما به سوی اوست چرا متکبر باشیم . اگر ملت رضا را بخواهد او به خوبی از اداره امور بر آمده به مرور زمان همه مشکلات رفع خواهد شد . وقتی سر مایه های ملی در آمد های حاصل از فروش نفت و گاز و معادن و ذخایر دیگه در راه ورود صنایع مادر استفاده شه وقتی که دست دزدان و مافیای اقتصادی و عمامه داران کوتاه شه ..کشور خود به خود به سوی توسعه اقتصادی خواهد رفت . اما حالا خوشحالم . از این که تا لحظاتی دیگر پای به آسمان کشوری می گذارم که بزرگترین آرزوی من دوباره دیدنش قبل از مرگ بوده است . و من امروز خوشحالم . خوشحالم که تا دقایقی دیگر به این بزرگترین آرزوی زندگیم خواهم رسید . به لحظه ای که برایم مثل یک رویا بود .. خواب و خیال .. چه روز ها و شبها که در خلوت خود به دیدن تصاویری از ایران عزیزم اشک می ریختم . حالا دیگه از این که دیگران احساس کنند شهبانوی ایران هم اشک می ریزه این خیالو ندارم که منو ضعیف بپندارند . هر چند هیچوقت این احساسو نداشتم و همیشه به خاطر روحیه بخشی به دیگران و دوستان سعی می کردم در کنار اونا اشکی نریزم . فکر نمی کنم هیچیک از شما احساس منو درک کنین .. اگه دنیای منهای ایرانو بهم بدن با دنیای فقط ایرانم عوضش نمی کنم . ماه در آسمان ایران درخشش زیبا تری داره .. خورشید ایران خورشید عشق و سادگی و محبته .. با ستاره های ایران راحت تر میشه به فردا و فر دا ها نگاه کرد . به خدا حتی دلم برای کویر خشک ایران هم تنگ شده .. حس می کنم که بال و پر تازه ای پیدا کردم . آخه منم یک انسانم .... در گوشه ای چند خبر نگار دیگه تر تیب مصاحبه ای با شاهزاده رضا رو داده بودند . هر چند شب قبل هم اون به سوالات خیلی از خبر نگارا پاسخ داده بود . .. سعی کردم کمی آروم بگیرم . فیلمبردار ها سعی داشتند از این لحظات تاریخی فیلم بگیرند . مصاحبه با من ادامه داشت . حالا دیگه وقت شادی بود . وقت فریاد زدن و از عشق گفتن . وقت گفتن و سرودن و نوشتن از ایران من . از سر زمین من . از عشق من از خون و هستی و مستی من .. از ایرانی که قاتلان و جانیان و قربان کنندگان هنوز موفق به قربانی کردن آن نشده بودند .. فرزندان وطن همچنان فریاد می زنند که اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم و این را به خوبی ثابت نمودند . -اگه ایرادی نداره بقیه پرسش ها رو بذارین برای وقتی که رسیدیم به تهران .. قراره که یک کنفرانس مطبوعاتی هم داشته باشیم .. من باید انتظار اونو هم می کشیدم که مخالفینی هم باشند که هنوز آثار فریاد مرگ بر شاهی در سرشان باقی مانده .. افرادی که با شکست انقلاب پوشالی منافعشان به خطر میفتاد هم می تونستن از دشمنان اصلی ما باشن .. خیلی ها بودند که چند برایر میانگین در آمد مردم در آمد داشتند به انواع مختلف از راههای نا مشروع پول در می آوردند و سرشون با سر رژیم در یک آبشخور قرار داشت . اونا هم مجبور بودند با ما و با قاطبه ملت مبارزه کنند .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#9 | Posted: 9 Nov 2013 18:39
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۸

خدایا ! این لحظه تولد مرا لحظه مرگم قرار مده . مچ دست رضا را گرفته محکم فشارش می دادم . -مادر این قدر استرس نداشته باش . به خاطر پدربه خاطر ایرانیانی که چشم امیدشون به ملکه مهربانشونه .. -چشم امیدشون به خدا و به توست . من دیگه کاره ای نیستم . از نظر اونا من سالهاست که مرده ام . دیگه کسی به من توجهی نداره .- خود ایران .. مادر ایران تو رو می خواد . ببین چه برسرش آوردن مادر . اون تو رو فریاد می زنه . تو و اونایی که دوستش دارن باید نجاتش بدین . .. اعلام شد که تا دقیقه ای دیگر به آسمان ایران خواهیم رسید -ببین رضا اون طرف کوهها خاک ایرانه .. من اینجا رو خوب می شناسم . .به احترام کشورم از جا بلند شدم . بقیه هم به پیروی از من و احترام به خاک و آسمان مقدس ایران بر خاستند . بگذار اشکها ببارند . بگذار آسمان طوفانی گردد . بگذار که ابر های سیاه تیر و تار گردند . بگذار آسمان ببارد . چون سیلی شیطان را به کام خود فرو برد . بگذار خون خسته قلبم صورت سرخم را خونین سازد . بگذار تا به زندگی و مرگ در سر زمین خود خوشامد گویم . اینجا ایران من است . سرزمین من است . سرزمین پدران و مادران من است . اینجا سرزمین مرداب های پاک است . سرزمین کوروش .. سرزمین داریوش سرزمین خشایار .. سرزمین سوخته دلانی که صد ها سال با ستم بیگانگان جنگیدند تا استقلال وطن خود را حفظ نمایند . اینجا سرزمین مردان جنگ است . ببینید اینجا ایران من است . درزیر پایم خاک و بر سرم آسمان ایران من است . به خدا دیگر ترکت نخواهم کرد . آن قدر در کنار تو خواهم ماند تا با تو غروب خورشید را ببینم تا مرا به ستارگانی برسانی که هر شب برای تو دعا می خوانند . و من از زمین تو به آسمان وطنم خواهم رفت به کنار ستاره ام . آن که پیش خداست . آن که عاشقانه برای تو هرشب دعا می خواند تا خداوند تو را از شر شیاطینی که عمامه دین بر سر نهاده اند بر هاند . سر زمین من سلام ..ایران من سلام .. اشک خون مادران داغدیده سلام .. آذر آبادگان من .. مازندران من .. کارون من سلام .. تخت جمشید من سلام .. من آمده ام . آمده ام تا بگویم که تنها نیستید . آمده ام تا تن خاکی خود را به خاک شما بسپارم .. ایران من ! من آمده ام تا بگویم که دیگر نخواهم رفت . آسمان صاف و آفتابی بود بدون لکه ای ابر . دلم می خواست چون پرنده ای , چون خود همین هواپیما سینه آسمان را می شکافتم و به آسمان ایرانم با قلبی پر از خون آبی سلام می گفتم .. به آبی عشق . به آبی زندگی . چشمانم دیگر جایی را نمی دید . صورتم غرق اشک بود . تازه به این پی بردم که در زندگیم هر گز تا به این حد نگریسته بودم . خدای را زیر لب زمزمه می کردم . صدای هق هق گریه های خود را می شنیدم . کاش چون پرنده ای بر خاک آسمان ایران می نشستم تا بر این باور باشم که به نقطه اوج رسیده ام . آخر اینجا سر زمین من است . سی و هفت سال دوری از وطن .. ایران من سلام ! عشق من ! ای همه دار و ندارم سلام ! احساس کردم که حتی برای دقیقه ای هم صبر و طاقت آن را ندارم که خاک وطنم را ببینم و نتوانم که خود را به روی آن بیندازم . باورم نمی شد که این من باشم که سی و هفت سال دور از وطن و در غربت به سر برده ام . سالهای دور از خانه .. سالهایی که با حسرت به فیلمهایی که از ایران می رسید نگاه کرده از خدا می خواستم که مرا به سر زمینم به ایرانم بر گرداند . ایران من ! مگر تو خاک خدا نیستی .. پس چرا این اجازه را به نا خدایان دادی که معشوق و معشوقه ات را از تو جدا گردانند . ایران من بگو مگر با تو چه کرده ام ؟/؟ کلمات در قلب و روحم می رقصیدند .. با رقص واژگان به آفتاب زیبای بهاری می نگریستم . چقدر همه جا زیبا بود . هنوز به خانه های ایرانی نرسیده بودیم .به خاطر این که بقیه بشینن منم مجبور شدم که بشینم . از پنجره بیرونو زیر نظر داشتم . سرعت تپش قلبم زیاد شده بود . هیجان زیاد برام خوب نبود . ولی مگه از این لحظات چقدر در زندگی آدم پیش میاد ؟/؟ دلم می خواست همچنان برای ایران خود بخوانم . براش زمزمه کنم .. بهش بگم که چقدر دوستش دارم . می دونم که اون خودش همه اینا رو می دونه .. از همراهان و محا فظان خواسته بودم که وقتی رسیدیم تشریفاتی بر خورد نکنند هر چند که شرایط و مصلحت طوری بود که باید مراقبتهای ویژه ای رو اعمال می کردیم . ظاهرا تا یکی دو ساعت دیگه به تهران می رسیدیم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی


Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
#10 | Posted: 9 Nov 2013 18:41
من آمــــــــــــــــــــــــــــده ام ۹

می رفتم تا به نقطه آغاز برسم . از همونجایی که حرکت رو شروع کرده بودیم . زندگی یعنی پیوند و جدایی ها . خیلی چیزا واسه فکر کردن داشتم . ولی به هرچه فکر می کردم فوری اونو از سرم خارج می کردم . برای لحظاتی به دموکراسی و حکومت مردم بر مردم فکر کردم . به این که انسانها در جوامع غربی آزادند که خودشون سر نوشت خودشونو انتخاب کنند اما این دیکتاتور های دینی واقعا با چه تر فندی تونستن سالها خودشونو تحمیل کنند . مردم خسته اند خسته . هنوز خستگی اون فریاد های بی نتیجه سال 57 بر تنشون نشسته . درسته که نسل جدید در انقلاب کذایی و بی نتیجه سال 57 دخالتی نداشته ولی ویروس آن از پدران بر تنش نشسته و عوارض اون هنوز بر گوشه و کنار این خاک خودنمایی می کنه و تا دهها سال باقی می مونه . از گوشه و کنار شنیده بودم که مردم به تنگ اومده و در هر کوی و برزنی عکسهای خمینی و خامنه ای رو به زیر کشیده و آنها را به آتش کشیده اند . دلاوران چند کشته هم داده اند ولی بسیاری از حزب الشیطانی ها هم در این راه جانشونو از دست دادند . اصلا قتل و خونریزی برای چه ؟! وقتی که هدف ما اعتلای ایران و سر بلندی آن باشد برای چه و برای چه کسی خود را به کشتن دهیم . نمی دونم آیا موفق میشم که برای این ملت سخنرانی کنم . فعلا که موقعیتش نیست . شاید حداکثر یک چهارم جمعیتی که در سال 57 شاهد انقلاب بوده اند زنده باشند و نیمی از این یک چهارم هم پیرانی باشند که به خوبی سیر نزولی و تخریبی انقلاب را دیده اند . انقلابی که پیروز نشد .. در واقع به نوعی کودتای نرم بود . کودتای پیرمردی با استفاده از نام خدا و احساسات عده ای از مردم ساده دل .. چند هواپیمای شکاری هم ظاهرا در هوای ایران اسکورتمون می کردند . -پسرم نگرانی ؟/؟ -نه خوشحالم که مردم ایران دارن به خواسته شون می رسن . -آره پسرم اونا سالهاست که متوجه شدن اونی که خودشو جای فرشته جا زده یک دیو بوده .. حکومت دیوان دیگه به سر اومد . حالا نوبت انسانها و فرشته هاست که خودشونو نشون بدن . یک پیراهن یک سره نخی به رنگ سپید تنم کرده بودم با حاشیه هایی که اونو تا حدودی شبیه به لباس عروسی کرده بود .طوری هم خودمو آراسته بودم که در اونایی که هنوز محبتی نسبت به من دارند این حسو به وجود بیارم که شهبانو هنوز بانوی خدمتگزار وطنشه .. و دوست داره در بهترین حالتی که بهش میاد با افتخار به وطنش خدمت کنه .. چقدر همه جا زیبا بود . هر چند همه جا رو کوچک و خرد می دیدم . در ختان انبوه وکوهها .. همه جا رو خیلی ریز می دیدم .. هیجان داشت دیوونه ام می کرد . دلم می خواست با هر وجب از سرزمین خودم حرف بزنم . ظاهرا کوههایی که زیر پای خود داشتیم رشته کوه البرز بود . به تهران نزدیک شده بودیم . قلب تپنده ایران .. رنگم پریده بود . بازم بی اختیار پنجه در پنجه رضا انداخته بودم . -خدایا شکرت .. شکرت .. خدایا کمکم کن بر خودم مسلط باشم .. ببین ایران جون من دوباره بر گشتم . منو از خودت دور کردی من به خاطر تو بر گشتم . اومدم .. تا فراموش کنم تا جوانی خودمو دور از تو و در دیاری دیگه گذاشتم . اومدم تا یک بار دیگه ازت زندگی بخوام .. با آغوشی باز اومدم .. .. ایران من .. می خوام بازم سر بلندت ببینم . ایران خانوم می خوام ببینم که بازم داری آقایی می کنی . من و رضا به خاطر تو اومدیم . اومدیم تا بگیم که سیاه روزیها تموم شده .. تمومش می کنیم . دوران جدایی به سر اومده .. اومدیم تا به همسایه ها بگیم که همدیگه رو بشناسن . آخه ایران من .. سرزمین ما سر زمین عشق و محبت بود .. سرزمین معرفت و مردانگی ها ..اومدیم تا با هم یک بار دیگه نشون بدیم که بی معرفت ها جایی در این آب و خاک ندارن . خدایا کمکم کن -مادر .. خودت رو کنترل کن . من درس استقامت و شکیبایی رو از تو یاد گرفتم .. -رضا جان اگه بدونی چه دردی کشیدم . تو نمی دونی درسته که من خودمو بر ترین بانوی این سرزمین نمی دونستم ولی منم مثل هر انسان دیگه ای از این که دوستم داشته باشند لذت می بردم . سعی می کردم با محبت خالصانه به دیگران کاری کنم که از شرمندگی هام کم شه شرمندگیهایی که در اثر لطف بی اندازه مردم در من به وجود میومد . جز خوبی اونا هیچی نمی خواستم . اگه امکانات مالی در اختیارم گذاشته می شد دلم می خواست برای محرومان خرجش کنم .. حالا یه سری اسمشو گذاشته بودند ریا .. یه سری می گفتند مگه از مال بابات خرج می کنی ؟/؟ .. من که جز از خدا از هیشکی توقعی نداشتم . تازه از اونم هیچی نمی خواستم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی



Signature

طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / من آمده ام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites