تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غرب ... وحشی ِ آرام

صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#1 | Posted: 10 Dec 2013 17:24 | Edited By: sepanta_7
درود



درخواست تاپیکی در بخش خاطرات و داستان های ادبی دارم



نام کتاب : غرب ... وحشی ِ آرام



نویسنده : moon shine کاربر انجمن نودهشتیا



تعداد صفحه:بیش از ۶ صفحه



کلمات کلیدی: رمان + رمان ایرانی + رمان غرب ... وحشی ِ آرام + غرب ... وحشی ِ آرام + moon shine کاربر انجمن نودهشتیا




جلد رمان





خلاصه رمان




النور سالی ..دختری جنگجو وسخت کوش که درسالهای خیلی دور دریکی از دهکده های جنوب امریکا با مری زندگی میکرده .
یه دهکده معمولی با یه سری ادم معمولی ..یه سری ادم که همه باهم دوست ورفیقن ...ولی یه روز قشنگ بهاری یه تازه وارد مغرور..بدجوری موی دماغ النور میشه.. تا جایی که ...
     
#2 | Posted: 10 Dec 2013 22:50
فصل اول



گوشهءدامنش رو از جلوی پا کنار کشید ونفسی تازه کرد ..
با اینکه هوا گرم بود ولی بادهای موسم بهاری موهای ازادش رو که از زیر کلاه بیرون زده بود نوازش میکرد ..
دو سه قدم دیگه برداشت ..از زیر سایهءدرخت رد شد وحصار خونه رو بازکرد ..
خیلی وقت بود که سری به میسیز هلن نزده بود ..
سه تا پلهءچوبی رو بالا رفت وچند تا تقه به در زد ..
-میسیز هلن ...؟؟میسیز هلن ..؟؟
سرک کشید تا از پنجره های چوبی.. زن مسن رو ببینه ...ولی چیزی عایدش نشد ...سر که برگردوند ..
دستشو رو قلبش گذاشت وخیره شد به مرد
-اوه ترسیدم ..شما دیگه کی هستید ..؟
مرد کلاهش رو از سر برداشت و با اون فک تراشیده ...با جذبه وحوصله از پله ها بالا اومد .نگاه النور درپی مرد جوان تازه وارد بود ..
النور بدون اینکه اهمیتی به سکوت مرد بده دوباره پرسید ..
-شما میدونید میسیز هلن کجاست ..؟
مرد دستگیره رو کشید ودرو بازکرد ..
-از اینجا رفته ..
-چی ..؟
بی اراده پشت سر مرد وارد کلبه شد ..
واقعا میسیز هلن رفته بود؟ ..ولی چه جوری ..؟اون زن پیر فرتوت که جایی برای رفتن نداشت ...
-چرا ..؟اون که اینجا رو دوست داشت ..؟
-حالش خوب نبود ..
کلاهش رو اویز گیرهءلباس کرد وبا پارچ مقداری اب توی کاسهءبرنجی ریخت .نگاه النور صورت مرد جوان رو کاوید ...
چشمهای میشی پرابهت ..به همراه گونه هایی سخت وچونه ای مربعی شکل که مثلت میان ان نشون از صلابت مرد داشت ..
درکل از نظر النور بیشتر خشن بود تا جذاب
استین های لباسش رو تازد ...عضلات ساق برجستهءمرد خیره کننده بود ..
-حالا کجا رفته ..؟
-فکر نکنم به تو مربوط باشه ..؟
النور اخم کرد ..
-ببینید اقا ..من اصلا شما رو نمیشناسم ..نگران اون زن پیر هستم ..
-بهتره دیگه نگرانش نباشی ..اون از اینجا رفته ..
-وتو کی هستی ..؟اصلا اینجا چی کار میکنی ..؟چرا هیچ کس نفهمیده که میسیز هلن رفته وتو به جاش اومدی ..؟
خود النور هم متوجه نبود گستاخانه از مرد سوال میکرد
صورتش رو با حوله خشک کرد وبا ابروهایی که تارهاش لا به لای هم گره خورده بود رو کرد به النور ..
-اروم تر خانم جوان ..چرا من باید به تو جواب بدم ..؟مگه تو کی هستی ..؟کلانتر ...؟
النور چونه اش رو مغرورانه جلو گرفت وگفت ..
-النورسالی دوست صمیمی میسیز هلن ..
تای ابروی مرد بالا رفت ..
-خب داری میبینی که اینجا کسی به اسم میسیز هلن نداریم ..پس تو هم میتونی کنجکاویت رو ورداری وبری ..
سینهءالنور سنگین شد ..این مرد جوان بیش از حد بی نزاکت بود ..
سرش رو با غرور بالا گرفت ... عضلات گونه اش بی اراده منقبض شده بود یه جورهایی دوست داشت با مرد جوان قوی هیکل مجادله کنه وپیروز بشه ..
-ولی تو باید به من توضحیح بدی که چه بلایی به سر اون پیرزن بیچاره اومده ..؟
مرد غریبه ...اروم وکشداراز کنارش گذشت ..بوی خاک وهوای گرم تومشام النور پیچید ..
دروبازکرد وبا اشاره گفت ..
-لطفا برو بیرون میس النور ..من وقت برای سوال های بیهودهءتو ندارم ..گرسنه ام ..خسته ام ..وتازه از راه رسیدم ..
النور فقط میخواست تفنگ شکاری رابی رو غرض بگیره وهردو تیر اون رو تو پیشونی ِمرد ِمستبد خالی کنه ..
مرد غریبه به هیچ کدوم از سوالهای النور جواب نداده بود وحالا با بی ادبی تموم از کلبه بیرونش میکرد ..
با قدمهایی پرحرص تا دم در رفت ..دوباره چونه اش رو مغرورانه بلند کرد وتو چشمهای مرد که شاید دو وجب بالاتر از چشمهاش بود خیره شد ..
-من ورودت رو به کلانتر اطلاع میدم تا مجبور شی به این سوال ها جواب بدی ..
مرد کمی سرش رو خم کرد تا هم قد النور بشه ..
-مهم نیست خانم جوان ..بهتر میدونم منتظر کلانتر بشم تا به سوال های بی وقفهءتو جواب بدم ..
چشمهای النور از عصبانیت ریز شد ..
این مرد واقعا دیوانه کننده بود ..نفسش رو پر حرص رو صورت مرد تابوند وبا قدم هایی تند از کلبه ءمیسیز هلن بیرون اومد ..
باید هرچه سریعتر با کلانتر صحبت میکرد ...وجود مرد غریبه تو کلبهءمیسیز هلن اون هم تا این حد عجیب وغریب... جای سوال داشت.
     
#3 | Posted: 10 Dec 2013 22:51
-جویی ...هی جویی ؟
جویی وسط راه ایستاد وکلاهش رو جا به جا کرد تا راحت تر النور رو ببینه ..
-اوه سلام النور ؟باز چی شده ..؟اقای هنکس سر چریدن گاوهات اذیتت کرده ..؟
النور کلاهش رو بالاتر داد ..تارموهاش گردنش رو میگزید ..با نوک انگشت تارهارو کنار زد ..
-نه مسئله این نیست... تو میدونی یه غریبه به اینجا اومده ..؟
جفت ابروهای جویی بالا پرید ..
-غریبه ..؟کجا ..؟
-کلبهءمیسیز هلن ..صبح که رفته بودم به اون پیرزن بیچاره سر بزنم دیدمش ..جویی! ...این مرد یه جورهایی عجیبِ..هرچی ازش سوال کردم که میسیز هلن کجاست ...جوابم رو نداد وحتی ..
دوباره با یاد اوری حرکت مرد عصبانی شد .تا به حال هیچ کس تا این حد بی ادبانه باهاش برخورد نکرده بود ...اگرچه اخلاقش کمی تند بود ولی همه دوستش داشتن وبهش احترام میذاشتن
-حتی من رو از کلبه بیرون کرد ..
لبهای جوئی کش اومد ..انگار داشت میخندید ..
النور چشم غره ای رفت وتوپید ..
-کلانتر ..؟!!
حالا جویی داشت به راحتی میخندید..
-باشه باشه النور عزیز ..میرم ببینم این غریبه ای که تونسته خانم زیبایی مثل تو رو از کلبه بیرون کنه ..کیه!! ..تو هم بامن میایی..؟
النور رو چرخوند مغرور تر از اون بود که بخواد مثل پیرزنهادنبال جویی راه بیفته ..
-نه ..ترجیح میدم خودت به تنهایی بری سراغش.. اون مرد هیچ بویی از نزاکت نبرده ..
از کنار جویی گذشت باید خرید میکرد ..مری تو خونه منتظرش بود ..
چند تا سیب قرمز رو تو پاکت گذاشت وبه دستش داد ..
-ممنون فرانکی
سکه ها رو رو پیشخون به سمت فرانکی هول داد
-هی النور خبر جدید رو شنیدی ..؟
النور بی حوصله به مرد پیر نگاه کرد ..
-کدوم خبر فرانکی ؟..این دهکده پراز خبرهای عجیب وتازه... مثل زائیدن گاو سیندی یا شکستن پای پاتریک ...
-اوه نه ..مهمتر از اینهاست ..
سرش رو به شکل مرموزی به النور نزدیک کرد انگار که جز او والنور کس دیگه ای هم تو مغازهءقدیمیش درحال گوش کردن بود ..
-اینکه یه غریبه جای میسیز هلن اومده ..
خبر چندان هم جدید نبود ..النور هم خبر تازه وارد رو داشت... هم به شخصه باهاش همکلام شده بود ..
-خودم میدونم فرانکی ..
-تو دیدیش النور ..؟
با بی حوصلگی ما بقی پول رو از رو پیشخون برداشت وتو جیب کوچیک جلیقه اش جا داد .
امروز بی حوصله تر از قبل بود ..دیدن مردجوان روزش رو به کل خراب کرده بود ..ترجیح میداد راجع به بچهءگربه مانند امیلی که به تازگی به دنیا اومده بود بشنوه تا راجع به تربیت اون مرد مغرور صحبت کنه
-اره دیدمش ..به نظرم اون مرد ..بی ادب ترین مردیه که تا حالا دیدم
با یاد اوری سوالهای بی جوابش از مرد جوان ..با هیجان به سمت فرانکی چرخید ...
-راستی فرانکی تو میدونی چرا به این شهر اومده ..؟اصلا کی هست ..؟
-اره میدونم ..دکتر جدیده ..
ابروهای النور به هم نزدیک شد ..
به هیچ عنوان حاضر نبود برای درمان پیش همچین دکترمستبدی بره .
با گیجی پرسید ..
-پس به خاطر همین دکتر سیمون رفت ...؟ولی میسیز هلن چی ...؟
-اون پیرزن دوست مادر دکتر بوده ..الان هم برای درمان به شهر رفته ..وکلبه اش رو به دکتر تازه وارد قرض داده ..
برای النور واقعا عجیب بود که مرد چونه مربعی چه جوری میتونه دکتر باشه ..وطبابت کنه
حالا که جواب سوالهاش رو گرفته بود ...میتونست راحت تر راجع بهش اظهار نظر کنه ...
-ممنون فرانکی
برگشت به سمت در که صدای فرانکی باعث شد بایسته ...
-النور سیبهات ..!
چشمهاش رو با حرص بست ..دکترتازه وارد شدیدا ذهنش رو درگیر کرده بود ..
پاکت سیب ها رو گرفت واز در شیشه ای مغازه بیرون رفت ..
با وجود خبر اومدن دکتر جدید ومستبد ..امروز روز بدی خواهد بود ...
     
#4 | Posted: 10 Dec 2013 22:57
آروم وبدون دغدغه با اسب یورتمه میرفت ..هوانسبت به صبح بهتر بود ....
نسیمی که گلهای وحشی دشت رو به نوسان مینداخت پوست گونه اش رو نوازش میکرد وازیقهءباز لباسش وارد تنش میشد وقلقلکش میداد
حس خوبی تو وجودش میچرخید ..
گه گاهی هم فکر مرد بی نزاکت درکلبهءمیسیز هلن تلنگری به افکارش میزد ...ولی حس النور خوب تر از اون بود که بخواد خودش رو درگیر این تلنگر کنه ..
مری مثل همیشه دم درکلبه روی تک صندلی نشسته بود وبافتنی میبافت ..
ازهمونجا بلند سلام کرد ..
-سلام مری ...
مری عینک کوچیکش رو ازقوس بینیش برداشت ویه لبخند اشنا زد ..
النور با یه خیز از اسب پائین پرید... دامنش رو مرتب کرد ...افسار رو به دست گرفت ونوازش گونه روی یالهای اسب دست کشید ..
افسار رو به ارومی به تیرک جلوی ایوون بست
-سلام عزیزم ..
خورجین اسب رو خالی کرد ومایحتاجش رو روی پلهءچوبی گذاشت
-خبر جدید رو شنیدی مری ..؟
مری دست از بافتن کشید ..
-کدوم خبر؟ ..تو همچین شهر کوچیکی هرحرف وحرکتی یه خبر جدیده ..
-یه دکترجدید به اینجا اومده ...
مری دوباره مشغول بافتنیش شد .انگار که این خبر چندان هم تازه نبود ..
-دکتر ..؟
-اره یه دکتر جوون ..
-وتو ازکجا میدونی جوونه ..؟
النور دوباره عصبی شد ...
-چون دیدمش ..چون اون بی ادب ترین مردیه که تابه حال دیدم ..
-واقعا ...؟ولی من چیز دیگه ای شنیدم ..
-اوه مری ..هرچی رو که شنیدی دور بریز ..من با اون مرد حرف زدم ازش پرسیدم کیه واصلا چرا به خونهءمیسیز هلن اومده ..ولی اون بی ادبانه وگستاخانه من رو از کلبه اش بیرون کرد ..
با یاد اوری حرف مری با تعجب برگشت ..
-تو چی شنیدی مری ..؟
-شنیدم که اون دکتر جوان مرد خوبیه وجونِ جِف پیر رو نجات داده ..
-واقعا؟؟ ولی اون که تازه اومده ...من همین امروز صبح دیدمش ...
-جف پیر دیروز کنار پرچین خونه اش پاش پیچ میخوره وپسرش اسمیت هم نبوده که کمکش کنه ..جاناتان میبینتش وکمکش میکنه ..
-از کی این حرف روشنیدی ..؟
-خود جف امروز برای بردن شیر هریت اومده بود وتعریف کرد ..
(پس این اقای به ظاهر دکتر ..نیومده کارخودش رو شروع کرده بود ..)
پاکت خرید رو بلند کرد ودرکلبه رو باز کرد ..فکر دکتر جدید ورفتار چند گانه اش ذهنش رو مشغول کرده بود ..
     
#5 | Posted: 10 Dec 2013 22:58
نون های داغ وبرشته رو مرتب روی هم می چیدبوی خوش نون تمام مغازه رو گرفته بود وادم رو به اشتهاءمیاورد ...
شیرینی های معطری رو که همون لحظه از تنور دراورده بود هم کنارشون گذاشت که زنگولهءمغازه به صدا درامد ..
-سلام النور ..
-سلام رزیتا ..حالت چطوره ..؟
گونهءمارگاریتای کوچک رو نوازش کرد وسوال پرسید ..
-مثل هرروز ؟
رزیتا به تائید سری تکون داد
-راستی حال پاتریک چطوره ..؟
-بد خیلی بد.. قراره ببریمش به شهر ..دکتر هریسون میگفت باید زودتر برای درمان ببریمش..
النور با تعجب به رزیتا نگاه کرد
-منظورت همون دکتریه که تازه اومده ..؟
چشمهای رزیتا برق زد وبا اشتیاق گفت
-اره دیدیش ...؟وای النور خیلی مرد جذابیه نه ..؟
النور به تمسخر یک تای ابروش روبالا برد .جذاب ..؟اون مرد فقط یه گستاخ بود ..این لقب شایسته تر بود تا جذاب ...
-واقعا به نظرت جذابه ..؟
-اوه النوربی انصاف نباش ..اون مرد واقعا بی نظیره..
النور به طعنه جواب داد ..
-البته درمقابل پدر مارگاریتا واقعا جذابه
رزیتا چشم غره ای به لبخند باز النوررفت وبا شیطنت پرسید ..
-خب تو چرا ازدکتر جدید عصبانی هستی ..؟
النور بستهءنون رو روی پیشخون گذاشت ..هنوزبخار گرم از نون ها بلند میشد ..
با تعجب سر بلند کرد ..
-چرا همچین حرفی میزنی ؟؟.
چشمهای رزیتا با زیرکی ریز شد ..
-از رفتارت کاملا معلومه ..به قدری ازش ناراحتی که بدون اینکه حواست باشه حمله میکنی ..
چشمهای النور گشاد شد ..چقدر راحت احساسش رو فهمیده بود ..
-رزیـــــتا !!!مودب باش ...
لبخند شیطنت بار رزیتا وسعت گرفت ..
-حرف بزن النور ..چه اتفاقی بین تو ودکتر جوان وجذاب ما افتاده ..؟
النور بی حوصله شانه ای بالا انداخت ..نمیدونست چرا تو عرض یک روزونیم گذشته تا این حد راجع به دکتر تازه وارد شنیده ..
مگه اون کی بود ..؟یه دکتر مثل دکتر سیمون ..شاید یکم جذابتر یا شاید هم جوون تر وکمی هم.... بلندتر ..
با این تفاوت که از وقتی قدم به دهکده گذاشته ...النور رو به طرز بدی از کلبه اش بیرون کرده وتمام دهکده رو باخودش همراه کرده بود ..
اهالی دهکده جوری راجع به جاناتان هریسون صحبت میکردن انگار که راجع به شخصی غیر از مرد بی نزاکت درکلبهءمیسیز هلن صحبت میکنن ..
-النور ..جواب ندادی ..؟
-تمایلی به صحبت راجع به اون مرد مستبد ندارم ..
-النـــــور ..!!
حالاصدای رزیتا متعجب بود ..
-اتفاقا اون مرد مهربون ترین ومودب ترین مردیه که تا حالا دیدم ..یه جورهایی عاشقش شدم ..
وچشمکی با شیطنت حوالهءالنور کرد .
-بسه رزیتا نون هات رو بردار وبرو ..گفتم که نمیخوام راجع بهش صحبت کنم ..ازدیروز صبح هرکسی که من رو دیده ..از این مرد تعریف کرده درحالی که اون مرد به شدت منزجر کننده است .
خدای من انگار همتون رو جادو کرده ...
-النور اشتباه میکنی .
النور که حالا واقعا عصبانی بود با غیض گفت ..
-اوه رزیتا ...خواهش میکنم این همه حمایت از اون مرد غریبه رو بس کن ...
-باشه
رزیتا لبهاش رو به نشونهءناراحتی جمع کرد وبا سر حرف النور رو تائید کرد .
النور به سرکار خودش برگشت
-خوبه فکر میکنم مارگاریتا خسته شده ..
بستهءنون رو بیشتر به سمت رزیتا هول داد ..
-ممنون النور ..
     
#6 | Posted: 10 Dec 2013 22:59
رزیتا سکه هارو روی پیشخون گذاشت ..
-پس قراره فردا بری .؟
-آره پدرم حالش خوب نیست
-برات دعا میکنم رزیتا ..امیدوارم مسیح به پاتریک کمک کنه ..
-ممنون النور ..خدا به توبرکت بده ..
پاکت نون ها رو برداشت و به سمت در رفت ...دست رزیتا رو دستگیرهءدر بود که دکتر تازه وارد در رو بازکرد ....
مودبانه سری برای رزیتا تکون دادودررو به احترامش باز نگه داشت ..
رزیتا با لبخند ووقار سری برای این ادب مرد پائین آورد واز در بیرون رفت ...
چهرهءالنور با یاد آوری رفتارهای واقعا گستاخانهءمرد باخودش درهم رفت ..
با غضب رو برگردوند وبه سمت قفسه ها رفت ..دوست داشت با بی اهمیتی مرد رو به زانو دربیاره ..
-سلام ..
النور همچنان بدون نگاه به مرد.. نون های داغ رو کنار هم میچید تا جای بیشتری تو قفسه ها باز کنه ..
-امرتون اقا ..؟
-سه قرص نون لطفا
النو سه قرص نون از نون های بیات دیروز بیرون کشید ..وبا لبخند موزی نون ها رو تو پاکت چید ..
قد راست کرد وبدون اینکه به مرد نگاه کنه گفت ..
-سه سکه ..
جاناتان سکه ها رو روی پیشخون گذاشت ...بستهءنون رو بلند کرد وبو کشید ..النور همچنان سفت وسخت آمادهءحمله بود ..
-این نون ها قدیمیه ..من پول نون های تازه رو دادم ..
النور به سختی لبخندش رو مخفی کرد ..
-متاسفم اقا درحال حاضر همین نون ها رو داریم ..
جاناتان با تعجب پرسید
-به اون خانم قبلی هم از این نون های بیات دادی ..؟مطمئنم که نه ....
النور همچنان بی حرکت به چشمهای مرد خیره بود ..
جاناتان که النور رو همچنان مسکوت دید ..خودش به سمت قفسهءنان های تازه رفت وسه قرص نون برداشت ..
النور متعجب به سمتش برگشت ..
-چی کار میکنید اقا ..؟
-نون هام رو برمیدادم ..
النور سعی کرد ممانعت کنه ..
-ولی بهتون گفتم که اونها فروشی نیست ..
-من پول نون تازه رو دادم ..پس حقم رو برمیدارم ..
پاکت نون ها رو خالی کرد وسه قرص رو درکمال بهت النور داخل پاکت گذاشت ..
النور همچنان درتکاپو بود .حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد مرد تا این حد عجیب باشه ...
-تو حق نداری .
ولی جاناتان همچنان خونسردانه کارش رو انجام میداد
-چرا خانم جوان من حق دارم واینکارو انجام میدم ..
سر کلاهش رو با نوک انگشت بالاتر برد ..
-روز خوش میس النور
وبانان های داغ ازمغازه خارج شد ...النور بی نهایت عصبانی بود ...
-باید روی دستت همون پمادی رو که دادم بذاری سیسیلی ..
-نمیتونم النور ...خیلی سوزش داره ...بهتر نیست پیش دکتر تازه وارد برم .؟
النور بی جهت عصبانی شد ...همه جا حرف از دکتر تازه وارد بود...گویی مثل یه شعبده باز همه رو جادو کرده بود ..
-اوه نه سیسیلی ..این یه زخم ساده است که با کمی پماد خوب میشه ...
-ولی خودت که دیدی اون پماد به درد من نمیخوره ..
همزمان با اتمام جمله اش چشمهایش درشت شد وبه پشت سر النور خیره شد .
النور واقعا نمیدونست این همه شفافیت وعلاقه برای چی تو چشمهای سیسیلی وجود داره ..
-اوه خودشه ...همون دکتر جوان ..خدای من چقدر جذابه ..
النور بی حوصله نفسش رو بیرون داد ..کم کم به محض شنیدن این جمله حساسیت نشان میداد ..
-خواهش میکنم سیسیلی ..این چندمین باریه که این حرف رو تو طول روزهای گذشته میشنوم ..اون مردِ گستاخ به هیچ عنوان جذاب نیست ..
هرچند درفکرش به یاد ساقهای عضلانی دست مرد افتاده بود که درهم پیچ خورده بود وقوی به نظر میرسید ..
-چرا نگاش کن ..واقعا تو این کت وشلوار جذابه ..
النور با غیض چشم بست ..
-سلام میس النور ..سلام خانم ..
النور معذب وبی حوصله سربلند کرد وبا سردترین لحنی که میتونست جواب سلام جاناتان رو داد ..
سیسیلی با شوقی که نمیتونست پنهانش کنه دستهاش رو روی هم فشرد ..
-اه اقای دکتر خوب شد که دیدمتون ..دست من زخمی شده وپمادی که النور روش گذاشته هنوز درمانش نکرده ..
جاناتان کلاهش رو از سر برداشت وبی ادبانه روی دستهای النور گذاشت ..النور احساس میکرد یه سطل اب یخ از سر تا به پاش ریختن
چرا که جاناتان گستاخانه از او به عنوان گیرهءرخت اویز استفاده کرده بود ..وبدون کسب اجازه کلاهش رو تو دستهای النور گذاشته بود ..
اگه النور میتونست تو همون لحظه کلاه رو به زیر پا می انداخت وبا پا به روش لگد میزد ..تا عصبانیتش کمتر بشه ..
ولی میدونست که هرچی بیشتر حساسیت نشون بده دکتر جوان راضی تر خواهدشد ..
جاناتان موشکافانه دست سیسیلی رو معاینه کرد ..
-بله پماد هیچ تاثیری دربهبود زخم نداشته .هرنوع پمادی برای هرنوع زخمی استفاده نمیشه ..بهتره با من بیاید تا یه پماد بهترروی زخمتون بذارم ..
حالا النور درحال گداختن بود ..چرا که مطمئن بود اون پماد بهترین وسیلهءدرمان زخم سیسیلیست ..ولی دکتر جوان جسورانه اون رو بی ارزش خونده بود ..
جان کلاهش رو از دست النور گرفت ..
-ممنون میس النور ..
النور سخت وسنگ درحال لرزیدن بود ..تحمل این مرد واقعا از عهده اش خارج شده بود ..
جاناتان برخلاف رفتارش با النور به سمت سیسیلی برگشت ومودبانه راه رو برای حرکت سیسیلی باز کرد ..
-بفرمائید خانم زیبا از این طرف ...
-اُه اقای دکتر هریسون واقعا از اشنایی با شما خوشحال شدم ..ممنونم که با اومدنتون به دهکده به سلامتی مردم اینجا کمک میکنید ..
جان مودبانه کنار سیسیلی به راه افتاد وبی توجه به النور گذشت ..
-بله البته وظیفهءمن همینه ..
سیسیلی چنان محو جذابیت دکتر تازه وارد شده بود که به کل النور رو فراموش کرد وبه همراه دکتر جوان راهی شد ..
النور به قدری عصبانی وخشمگین بود که احساس میکرد تمام صورتش کبود شده ..
دکترجوان واقعا بی ادب وگستاخ بود ..گوشهءدامنش رو با حرص ازجلوی پا کنار کشید وبدون توجه به صدای خندان سیسیلی برخلاف جهتشون حرکت کرد ..
     
#7 | Posted: 10 Dec 2013 23:00
صبح زیبای یکشنبه بود وهمهءاهالی برای خواندن دعا در کلیسای دهکده جمع شده بودن ..
النور سنگین ومحجوب کنار مری ایستاده بود وکتاب در دست ...دعا رو زیر لب زمزمه میکرد .
از گوشهءچشم متوجهء جاناتان شد که دقیقا کنارش ایستاد وکلاهش رو توی دست جابه جا کرد
النور امروز احساس خوبی داشت البته اگر حضور بی موقع جاناتان رو اون هم درست در یک قدمیش ...میتونست نادیده بگیره ...
النور بی توجه به جاناتان همچنان دعا رو زمزمه میکرد ..ولی از درون میگداخت .. واقعا تحمل حرکات بی ادبانهءجان رو نداشت ..
-سلام میس النور ..
النور همچنان زمزمه میکرد .تنها راه دوری از این مرد مغرور بی اعتنایی بود ..
-صبحت بخیرخانم جوان ..
مری که با صدای پچ پچ جان متوجه حضورش شده بود از کنار النور سرک کشید
جاناتان مودبانه سری خم کرد ومری هم به طبع ... سرخم کرد ..
النور بی توجه همچنان زمزمه میکرد ..
-واقعا صدای زیبایی داری میس النور ..
النور صبور ومقاوم زمزمه میکرد ..
دعا به پایان رسید وهمه روی سینه صلیب کشیدن وامین گفتن وروی صندلی های چوبی کلیسا نشستن ...
موقع سخنرانی پدر فِرِد رسیده بود ..
-میس النور هنوز هم با من صحبت نمیکنی ..؟
بالاخره النور عصبانی شد وازکوره دررفت .. ..این مرد یه لجباز به تمام معنا بود ..
با حرص از جا بلند شد واز کنار مری گذشت ودرسمت چپ مری درست به فاصلهءسه صندلی از جاناتان نشست ..
جاناتان کبود شد ..این یه گستاخی واقعی بود ..ولی سعی کرد مثل گذشته خونسرد باقی بمونه و بهایی نده ..
ازصندلی بلند شد وکنار مری نشست ..
-سلام خانم سالی..
مری فقط به ارومی سری تکون داد ..
جان دست مری رو نوازش کرد وکنار گوشش نجوا کرد ..
-خوشحال میشم بعداز مراسم با شما صحبت کنم ..گویا مشکلی تو راه رفتن پیدا کردید .؟
صورت مری مثل گل شکفت ..اگر دکتر جوان میتونست مشکلش رو حل کنه تا ابد مدیونش بود ..
دست دکتر رو تو دست گرفت وبا اشتیاق زمزمه کرد ..
-بله بله حتما من هم خوشحال میشم ..
.........
بعداز مراسم بود که جاناتان رسما النور رو به لجن کشید...
مری خوشرو وخوش برخورد دست در دست جان راه میرفت وسعی میکرد از درد پا که مدتها امونش رو بریده بود شکایت کنه .
ودراین بین النور مثل یه بچهءبی پناه ...لجوج وعصبانی به دنبالشون روان بود ..
اون روز صبح مثل همیشه... کلاه قدیمیش رو با کلاه زیبایی پراز گلهای زیبای صورتی ولیمویی عوض کرده بودوطبق رسوم یکشنبه ها بهترین لباسش رو که به رنگ صورتی روشن بود تن کرده بود ..
جان در ته وجودش اعتراف میکرد که این دختر خیره سر وجسور با این لباسهازیباتر از هروقت دیگه ای شده ..
کمر باریک ودستهای خوش ترکیبش که معمولا درمعرض دید نبود تو این لباس صورتی زیباتر دیده میشد ..
مخصوصا حالا که از شدت بغض وحرص گونه هاش گل انداختن وگلبهی شدن ..
جان به مری کمک کرد تا سوار کالسکه بشه ...
-ممنونم جانی ..سعی میکنم تمام تمرین هایی که گفتی رو انجام بدم ..
-خواهش میکنم میس سالی شما زن قوی ای هستید مطمئنم درد مفصل هاتون به زودی خوب میشه ..
النور متعجب بود که چرا مری جاناتان هریسون رو به این اسم صدا کرده ...
جاناتان سرچرخوند وبه النور که معذب وعصبی نگاهشون میکرد پوزخندی زد
النور سرد وسخت بدون اینکه حتی لحظه ای اهمیت به پوزخند جان بده ..سوار کالسکه شد
اسب رو با صدای بلندی هی کرد واز کنارش گذشت ..
وجاناتان رو درحالی که خشمگین وعصبانی به بازی لجوجانهءالنور فکر میکرد تنها رها کرد ..
     
#8 | Posted: 10 Dec 2013 23:04
النور از در بیرون اومد وخواست جلوی مغازه رو جارو کنه که درمطب دکتر سیمون باز شد ..تعجب کرد ..کی توی مطب بود ؟
مطمئن بود دکترسیمون که برای استراحت به شهر رفته ..به این زودی ها به دهکده برنمیگرده ..
همون طور که چشمش به در باز خیره مونده بود تازه وارد رو دید که از در بیرون اومد ..
با همون نگاه مغرور ...چونهءمربعی وچهرهءبرافراشته ...
چشمهای النور ناخواسته با حرص کوچک شد .گویی این مرد فقط به قصد ازار النور به این دهکدهءدور افتاده اومده ...
جان به محض دیدن النور با نخوت سری خم کرد ..
- عصر بخیر میس النور ..
دندون های النور روهم سائیده شد ..درست مثل جاناتان با غرور سری تکون داد .
-تو اینجا چی کار میکنی ..؟
چشمهای جاناتان درخشید ...این بازی بیش از حد براش مهیج بود ...بازی با دختر خیره سری به اسم النور سالی
-معلومه اومدم به مطب جدیدم سر بزنم ..
-چی ..؟مطبت ...؟
-بله مگه نمیدونی ...؟من دکتر جدید دهکده هستم ..
با غرور بادی به غبغب انداخت وسرش رو بالاتر برد .. النور هنوز متحیربود
-ولی اینجا مطب دکتر سیمونه ...!!
-درسته
کمی مکث کرد تا النور رو بیشتر هیجان زده کنه ...
-وحالا به من واگذارش کرده ...
نگاه سردی به مغازهءالنور انداخت وادامه داد ..
-شرط میبندم حتی فکرشو هم نمیکردی که من قراره به جای دکتر سیمون درهمسایگیت کار کنم ...؟
النور فقط با عصبانیت به جان نگاه میکرد ...باورش نمیشد که این مرد قراره به زودی درهمسایگیش کار کنه ..اون هم به فاصلهءیک دیوار ...
خدایا نه ...این دیگه خارج از تحملِ
جان لبخند لاقیدانه ای زد وادامه داد
-این طوری خیلی راحت تر میتونیم با هم معاشرت کنیم ..
-خدای من ...تو واقعا خود شیطانی ..امیدوارم دچار صاعقه بشی وبمیری ...
لبخند زیبایی روی لبهای جاناتان نشست ...بازی با این دختر بچه... بی نهایت جالب وهیجان انگیزبود ...
ودرهمون لحظه ...النور دردل اعتراف کرد که جاناتان با این لبخند نادر واقعا جذاب میشه ..
-مشکلی نیست خانم جوان تو میتونی امیدوار باشی ...حتی میتونی دست به دعا برداری که با یه کالاسکه به قعر دره سقوط کنم ..
خندهء صدا داری کرد وادامه داد ..
-منتظرم ببینم نتیجهء دعاهات چی میشه ..
النور درحال سقوط بود ...نمیتونست باور کنه که باید از فردا صبح این مرد مزدور رو درهمسایگی خودش تحمل کنه ..
جاناتان به سمت النور خم شد ...جوری که رایحهءنفس هاش روی صورت النور پخش شد به ارومی نجوا کرد
-بهتره اروم باشی خانم جوان ..این جوری قطعا دچار مرگ زودرس خواهی شد ...
النور احساس میکرد نفس کم اورده ..
جاناتان از النور فاصله گرفت وراضی از بُردِ خود لبهءکلاهش رو پائین تر اورد وسری به سمت النور خم کرد ..
-عصر خوش میس النور ..امیدوارم همسایه گان خوبی برای هم باشیم .
النور چنان از داخل میگداخت که شعله های سرکشش از چشمهاش زبانه میکشید ....
همسایگی؟؟ اون هم با مردمستبدی مثل جاناتان هریسون ؟؟
محال بود ...
     
#9 | Posted: 10 Dec 2013 23:05
جاناتان وسایلش رو رو میز میچید که بوی لطیفی از لا به لای حاشیه های در سرک کشید ..
سربلند کردونفس کشید ...هــــــوم بوی خوبی بود ...بویی مثل بوی شیرینی خونگی ...
ناخواسته به سمت در رفت وبازهم بو کشید ..واقعا بوی شیرینی بود ..
چشمهاش رو بست وبا تمام وجودش نفس عمیق کشید ..فوق العاده خوش بو بود
دستگیرهءدر رو پائین کشید واز مطب بیرون اومد ..بوی خوش از مغازهءدخترک مغرور میومد ..
اونقدر بوی شیرینی وسوسه کننده بود که نتونست جلوی قدمهاش رو بگیره وبه سمت مغازهءالنور رفت..
ازپشت شیشهءمغازه نگاهی انداخت ... کسی نبود ..
دستگیره رو پائین داد ووارد شد ...بوی خوش تمام مغازه رو گرفته بود ..سرک کشید تا النور رو پیدا کنه ولی چشمش به شیرینی های خوش رنگ و معطر ِروی قفسه افتاد ..
بازهم سرک کشید وبازهم خبری از النور نبود ...
صدای کشیده شدن جارو روی زمین از اطاق پشتی مغازه به گوش میرسید ..
وسوسه باعث شد تا یکی از شیرینی ها رو برداره ...واقعا که بوی خوبی داشت ...به دهن گذاشت ..
هوم ..لذیذ بود ..شیرین وخوش طعم .چشمهای جان به خاطر این حس خوب بسته شد
-تو اینجا چی کار میکنی ..؟
جاناتان چنان مست مزهءگس شیرینی شده بود که بی توجه به حرف النور قسمت دیگه ای از شیرینی رو بلعید .. وبا خونسردی جواب النور رو داد
-سلام میس النور .
اونقدر شیرینی خوش مزه ولذیذ بود که جان حتی یه تک نگاه هم به النور نینداخت ...
النور قدمی جلوتر گذاشت ..
-تو حق نداری به شیرینی های من دست بزنی .
جان شیرینی داخل دهانش روبلعید وبدون اهمیت به اخطار النور گفت
-واقعا که شیرینی های خوش طعمی درست میکنی ..
النور طوفانی شد ..
-زود باش از مغازهءمن برو بیرون ..
جان همچنان خونسردانه تکهءبعدی رو هم بلعید ..
-تو قانونا اجازهءبیرون کردن من رو از مغازه ات نداری ..
-دارم و...اینکارو میکنم ..زودبیرون ...
-اوه میس النور این شیرینی واقعا بی نظیره ..چه جوری درستشون میکنی ..؟
-نمیشنوی تازه وارد ..از مغازهءمن برو بیرون ..
جاناتان دست برد تا یه تیکهءدیگه هم برداره ..که النور خصمانه جلو اومد ومانعش شد ..
-گفتم که حق نداری بهشون دست بزنی ..
جاناتان مثل یه بچه که نظاره گر یه شکلات چوبی خوشمزه است به ارومی گفت ..
-من بابتشون پول میدم ..
وچند سکه روی پیشخوان گذاشت ودوباره دست دراز کرد که النور جوشید ..
-حق نداری ..
درهمین حین زنگولهءبالای مغازه به صدا دراومد .النور فوری به حرف اومد ..
-اوه سلام کلانتر ..خوب شد که اومدید ...
-سلام النور ..جان ..
-سلام کلانتر ..دستت چطوره ..؟
-بهتره ...زخمم رو خوب درمون کردی ..واقعا ازت ممنونم ...خیلی وقت بود که نمیتونستم با این زخم باز اسلحه به دست بگیرم ...
النور مبهوت به احوالپرسی کلانترو جان نگاه میکرد ..با این شرایطی که میدید قطعا کلانتر از جان دفاع میکرد ..
جاناتان دوباره برگشت وبا چشمهایی که میدرخشید گفت
-خب شیرینی های من چی شد ..؟
النور با غضب سکه ها رو که خیلی بیشتر از مبلغ شیرینی ها بود داخل جیب جلیقه اش جای داد وچهار تا شیرینی کوچیک جدا کرد ودرپاکت گذاشت ..
جاناتان میدونست که النور بیشتر از مبلغ برداشته ولی اهمیتی نداد ..فعلا درآرزوی نوش جان کردن شیرینی های درون پاکت بود ..
به محض جلو اومدن دست النور... پاکت رو گرفت ولبخند مرموزانه ای به النور زد ...به هدفش رسیده بود
مودبانه با کلانتر والنور خداحافظی کرد .
اگه النور میتونست ...حتما جاناتان رو با ضربه های جاروش بیرون میکرد ولی الان ...اون هم جلوی کلانتر نمیتونست ..
جان بعد از اینکه از مغازه بیرون اومد بسته رو بازکرد ودوباره بوکشید
باید مقداری چای هم اماده میکرد ...
شیرینی های این دخترک مغرور برخلاف رفتار خصمانه اش فوق العاده خوش طعم بود ...
     
#10 | Posted: 10 Dec 2013 23:06 | Edited By: sepanta_7
خمیر شیرینی پزی رو کاملا ورز داد تا یه دست بشه ..روی میز پهن کرد ولبخندی زد ...
خمیر رو به تیکه های کوچیک تقسیم کرد وشکل داد ..حالا وقتش بود که تو گرمای تنور برشتشون کنه ..
ساعتی نگذشته بود که بوی خوش شیرینی همه جا رو گرفت مطمئن بود که جاناتان هم این بو رو حس میکنه وبه زودی پیداش میشه ..
بازهم لبخندی زد ..نمیتونست جلوی غلیان احساساتش رو بگیره ..
شیرینی ها رو بعد از یه ساعت از تنور در اورد و کنار هم توی سبد چید ...
واقعا که جاناتان مرد کلاشی بود ..یه بسته میخ رو به قیمت یک سبدپراز شیرینی واگذار کرده بود .این نهایت حقه بازیش رو میرسوند
شیرینی های گرم وداغ رو بیرون اورد وبو کشید ...عالی بود ..بهتر ولذیذتر از همیشه ..
تموم هنرش رو به کار برده بود تا زیباتر وخوش بو تر از همیشه شیرینی بپزه
حالا همه چی اماده بود... فقط باید کمی صبر میکرد ..تا جاناتان به دنبالشون بیاد ...
زیاد طول نکشید که زنگ سر در مغازه به صدا دراومد ..وجاناتان سرخوش وخوشحال سلام بلندی داد ...
-سلام ...عصرت بخیر میس النور ..
النور سرد وسخت جوابی نداد ..جاناتان کنار قفسه ها ایستاد وبا ولع چشم به شیرینی های داخل سبد انداخت .
-اینها برای منه ...؟
جوری سوال پرسید که النور یه لحظه فکر کرد درمورد یه آرزوی محال صحبت میکنه
سبد شیرینی ها رو جلوتر گذاشت ..
-شیرینی هات رو بردار و برو ...حاضر نیستم بیشتر از این با تو همکلام بشم ..
چشمان جاناتان برقی زد ..
-خانم جوان این طوری نباش ..من وتو یه معامله کردیم وفکر میکنم هردو هم راضی هستیم ..
اشاره ای به قفسه های النور کرد وادامه داد
-نگاه کن ..قفسهءتو سالمه ومن هم به شیرینی هام رسیدم ..
النور برنّده جواب داد ..
-پس بهتره زودتر شیرینی هات رو برداری تا منصرف نشدم ..
جاناتان شتاب زده سبد رو برداشت ...بو کشید وبا همون لبخند سرحال گفت ..
-تو دختر بداخلاقی هستی ..
-دکترهریسون ..!!
باغرش النور جاناتان دستش رو به علامت تسلیم بودن بالا برد
-باشه ..باشه ..حرفم رو پس میگیرم ..تو بی نهایت بد اخلاق هستی ..
سری خم کرد وادامه داد ...
-روزت خوش میس النور ..ممنون بابت شیرینی های خوشمزه ات ..
همون طور که جاناتان به سمت در میرفت ..النور نمیتونست لبخند خود رو پنهان کنه ...جان دروبازکرد وبیرون رفت ..
النور بیشتر از این تعلل نکرد ..کلاه وکیف کوچکش رو برداشت وبه سمت در رفت ..
بدون اینکه به جایی نگاه کنه دروقفل کرد وسوار اسب شد ...
همزمان به رابی سلام کرد واسب رو با هی کردن راه انداخت ..موقع فرار رسیده بود ..
النور از اسب پائین پرید .امشب بی نهایت خوشحال بود ...
-سلام مری ...
مری عینکش رو جا به جا کرد .وبا موشکافی به النور نگاه کرد ..
-سلام چقدر خوشحالی ..؟
النور بازهم لبخند زد درس خوبی به جاناتان مغرور داده بود ..
-النور !؟
-همین جوری ...نمیتونم خوشحال باشم .؟
مری بازهم به نگاه موشکافانهء خود ادامه داد
-چرا عزیزم میتونی... ولی از وقتی که جاناتان به دهکده اومده تو هرروز ناراحتی .
لبخند النور وسعت گرفت ...
-اره ولی امروز نیستم ..
مری چشمهاش رو ریز کرد ..
-نگو که بلایی سر جان اوردی ..؟
النور واقعا نمیتونست جلوی لبخندش رو بگیره .دقیقا بلایی به سر جان اورده بود ...
مری خوب این حالت النور رو میشناخت ..این چشمهای درخشان واین لبخند باز روی لبش رو ...
-پناه برخدا النور حرف بزن ...چی کار کردی ..؟
النور افسار اسب رو به تیرک بست ومقداری اب براش ریخت ..
-مری بهتره راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنیم ...
-النور سالی... من مطمئنم که تو یه بلایی سر اون مردبیچاره اوردی ...وقتی که چشمهات این طوری برق میزنه واز شدت خوشحالی رو پاهات میرقصی پس یه کاری کردی ..
النور بی توجه به عصبانیت مری شونه ای بالا انداخت
-حتی اگه بلایی هم به سرش اومده باشه حقش بوده .
مری کم کم بی طاقت میشد ..
-النور محض رضای خدا بگو چی کار کردی ..؟
-مری کافیه باشه؟؟ ..اون مرد لیاقت طرفداری تو رو نداره ..
-النور!! اون مرد بهترین ومسئول ترین مردیه که تا به حال دیدم ..
النور کم کم عصبانی میشد
-دیگه نمیخوام حرفی بشنوم ..به شدت گرسنه ام وخسته ..بهتره این بحث رو تموم کنی مری ..
-النورسالی تو یه لجباز خرابکار هستی ...
مری کلافه از بحث بی نتیجه اش ...با عصبانیت دوباره مشغول به کارش شد ...خوب میدونست طوفانی در انتظار النورِ
النور پشت به مری کرد ..هنوز هم نمیتونست از تجسم اتفاقی که درراه بود لبخند نزنه ..
اون شب النور... بعد از چند وقت شام خوشمزهءمری رو تا ته خورد ...کنارش نشست واز قهوهءخوش طعم وبویی که بعد از مدتها درست کرده بود نوشید واز زندگی لذت برد ...
رفتار جاناتان رو چنان تلافی کرده بود که دیگه نتونه باهاش بجنگه
     
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غرب ... وحشی ِ آرام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites