تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غرب ... وحشی ِ آرام

صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#31 | Posted: 11 Dec 2013 18:29
النور مشتاق مسابقهءتیر اندازی بود ..رابی مثل همیشه با هفت تیر پرش امادهءشلیک بود ..
هدف ها رو گذاشتن والنور با لذت به صف مردانی که همگی هفت تیر به دست امادهءشلیک بودن نگاه میکرد ..
مطمئن بود که حتما رابی مثل سالهای گذشته میبره النور دردل خدا رو دعا کرد که جاناتان دراین مسابقه شرکت نکرده ...چون کم کم داشت از این تازه وارد میترسید ..
با شروع مسابقه صدای شلیک بلند شد ..بعضی ها خطا زدن وبعضی ها هم به هدف ..
اونها که به خطا زدن با ناراحتی مسابقه رو ترک کردن ومثل تماشاچی ها کنار مسابقه ایستادن ..
النور با طیب خاطر رابی رو تشویق میکرد ..حق رابی بود که برنده بشه ..
هدف ها رو دورتر بردن وبازهم شروع مسابقه ..مهارت رابی وباب تو شلیک گلوگه اونقدر زیاد بود که همه به محض شلیک تشویقشون کردن ..
دوباره هدف ها رو نیم متر عقب تر بردن ..از میون ده شرکت کننده حالا سه نفر مونده بودن ..باب ..دنیل ..و رابی ..
مسابقه به قدری هیجان انگیز بود که النور به کل مسابقهءشیرینی پزی رو هم فراموش کرده بود ..
زمان شلیک فرا رسید وهرسه نفر همزمان باهم شلیک کردن ..
خدای من باب ورابی زدن به هدف ودنیل حذف شد ..
حالا باید بین این دو نفر یکی گل شیش پر رو به خونه میبرد ..
نگاهها همه به هدف دوخته شده بود ..که چند قدم از مرحلهءقبل عقب تر برده شد ..
هیجان مسابقه همه رو به وجد اورده بود ..رابی وباب هردو دست به هفت تیر منتظر شروع مسابقه بودن وبعد ...
صدای کلانتر جو باعث شد که هردو شلیک کنن وهورا ..
لبهای النور به لبخند باز شد ..جان که از همون اول به هیجانات بیش از حد النور نگاه میکرد با لبخند زیبای النور متعجب شد ..تا به حال همچین لبخند شفافی رو از النور ندیده بود ..
رابی برنده شد وگل شیش پر مثل هرسال روی سینه اش نشست ..
النور میدونست که این حقه رابیِ تا برنده بشه ..
کلانتر جوییبعد از دادن مدال رابی به النور نزدیک شدو گفت ..
-خب النور حالا نوبت به مسابقهءشیرینی پزیه ..وچون همه بین تو وپاتریشیا به تو رای دادن تو برندهءمسابقه ای ..
صورت النور درخشید ..کلانتر اهالی رو جمع کرد وگل شیش پر رو هم روی سینهءالنو زد ..
نگاه النورولبخند روی لبش به قدری زیبا وبکر بود که جاناتان ناخواسته تپش قلب گرفت ..این دختر ریز جثه بیشتر از اونی که فکر میکرد جالب وشگفت انگیز بود ..
.......
روزاول درحالی به پایان رسید که صورت همه از خوردن ونوشیدن وهیجان میدرخشید و...لبها به خنده باز بود
النور داشت وسائلش رو جمع میکرد که جان کنارش ایستاد ..
-بهت تبریک میگم النور سالی ..جایزهءشیرینی پزی رو بردی ..
النور به همون اندازه که باد بهاری زود تغیر میکنه ابرو درهم کشید
-احتیاجی به تبریک تو نیست ..بهتره بری و این روز قشنگ روبرام خراب نکنی ..
-البته بانوی جوان
ناخنکی به شیرینی ها زد ..خدایا این مرد چقدر شکم پرست بود ..
-ولی خواستم قرار فردا رو بهت گوشزد کنم .. هنوز که سرحرفت هستی ..؟
النور برنّده جواب داد ..
-البته... النور سالی هیچ وقت زیر حرفش نمیزنه ..بهتره اسبت رو خوب تمیز کنی جاناتان هریسون ..چون مطمئنم که فردا من برنده میشم
لبهای جاناتان به لبخند باز شد ..
-میس النور یه وقتهایی تو خیلی بامزه میشی ..اگه مهارت من رو دیده باشی میفهمی که توهیچی نیستی ..
النور با چشمهای براق مثل گربه به جاناتان خیره شد وگفت ..
- ترجیج میدم تا فردا صبح صبر کنم تا به حرفهای بیهودهءتو گوش بدم ..
پشت به جان کرد وبدون توجه بهش ازش فاصله گرفت ..
خشم جان دوباره زبانه کشیددستهاش رو مشت کرد وبا نگاه براقش به النور خیره شد ..
این دختر کاملا بلد بود چه جوری جان رو عصبانی کنه ..
......
تا شب هنگاهم خواب تقریبا نیمی از اهالی با دیدن النور... شرط وشروطش رو با جان یاداوردی کردن ..
النور واقعا از این که این خبر تا این حد مهم شده وهمه برای مسابقهءفردا لحظه شماری میکنن ناراضی بود ..
دلش نمیخواست حتی برای یه لحظه هم به برد جان فکر کنه ولی نگرانی باعث میشد نتونه راحت پلک روی هم بذاره ..
مری هرچند از شرط بندی النور خبردار شده بود ولی چون النور حرفی نمیزد مری هم چیزی نمیگفت ..ترجیح میداد خود النور مشکلش رو با جانی حل کنه ..
     
#32 | Posted: 11 Dec 2013 18:30
صبح روز بعد برای النور سرشار از دل نگرانی وهیجان بود ..
هیجان یه مسابقهءجدید ...هیجان اینکه جاناتان هریسون رو ببره وبتونه برندهءمسابقه بشه ..
از اون جایی که مسابقه تنها برای افراد چالاک وجوان دهکده برپا میشد تنها پنج نفر توی اون شرکت میکردن
استوارت پسر جوان دنیل ...
رابینسون ...سالواتوره ..النور ودراخر جاناتان ..
هرپنج نفر خودشون رو برای شرکت در مسابقه اماده میکردن ..برخلاف زنان دهکده النور همیشه سوار کار موفقی بود ..جثهءظریف وشکننده اش ونژاد عالی اسبش باعث میشد با چالاکی همهءموانع رو رد کنه وزودتراز بقیه مسابقه رو ببره...
درواقع کوچکی وچالاک بودن النور یه پوان مثبت براش به حساب میومد ..
النور که اسب سواری رو از کوچیکی یاد گرفته وتمرین کرده بود ..حالا یکی از بهترین سوارکاران دهکده به حساب میومد
هیچ کس نمیدونست چه جوری ...ولی النور خیلی راحت توی مسابقه سرعت میگرفت واز کنار تک به تک مسابقه دهندگان رد میشد ودراخر بدون اینکه کسی بفهمه کی !! از خط پایان رد میشد ...
ولی حالا النور یه رقیب قوی پیدا کرده بود ..جاناتان هریسون مرموز ..
شایعاتی که رزیتا مسئول پخش اونها بود دهن به دهن میگشت وهمه حالا راجع به اشرافیت جان حرف میزدن ..
درصورتی که جان فعلا سکوت اختیار کرده بود وهیچ حرفی راجع به شایعاتی که از هرطرفی شنیده میشد نمیزد ..
با بالا اومدن خورشید واماده شدن هر پنج نفر هری با شلیک هفت تیر شروع مسابقه رو اعلام کرد وهر پنج اسب همزمان از خط شروع ....به تاخت دور شدن ..
النور سعی داشت تا مثل همیشه از کنار مسیر رد بشه واز بقیه جلوبزنه اینکار همیشه اسون بود ولی نه حالا که جاناتان راه رو بهش سد کرده بود و اجازهءپیشروی رو نمیاد ...
النور کم کم عصبی میشد از هرطرفی که میرفت جاناتان زیرکانه راه رو به روش میبست وهمین کار هم باعث شده بود تا از بقیه جلوتر بیفته ..
النور اصلا نمیفهمید هدف جان چیه ...مدام اسب رو هی میکرد وسعی داشت پیشی بگیره ولی جان همچنان به همون روش قبلی راهش رو سد میکرد ..
النور به مرحلهءانفجار رسیده بود ..لعنت به هوش وزکاوت جاناتان هریسون
النور اونقدر افسار رو به سختی کنترل کرد واز پیچ وخم های جاده گذشت که به کتف اسیب دیده اش فشار اومد ودردکتفش شروع شد ..
خدایا این دیگه بدشانسی بود جان همچنان پیشتاز مسابقه بود وهمگی ازکنار درختهای مسیر جاده رد میشدن وجلو میرفتن ..
کلانتر وهمکارانش هم برای مراقبت از شرکت کنندگان وتقلب نکردن به دنبالشون میتازوندن ..
حالا نیمی از مسیر طی شده ودرد کتف النور ازاردهنده تر شده بود ..
جاناتان ....النور ..استوارت ...رابینسون ودراخر سالواتوره به ترتیب وبه فاصلهءکم ازهم پیش میرفتن ..
درد النور به بی نهایت رسیده بود وهمین هم انرژیش رو تحلیل میبرد ..تا جایی که دیگه واقعا نمیتونست افسار اسب رو حرکت بده ..
ولی بازهم برفی رو هی کرد و زیر لب گفت ..
-بجنب برفی سریعتر... ما باید برنده شیم ..
بازهم روی اسب خم شد وسرعت بیشتری به برفی داد ..قسمتهای پایانی مسابقه بود که در یه پیچ ...جاناتان به خاطر اشنا نبودن با مسیر مجبور شد اسب رو به کنار جاده هدایت کنه وهمین مسئله هم باعث شد راه برای النور باز بشه وحالا کنار به کنار اسب جان بتازونه ..
لبخند النور رو صورت براقش برای جان جذاب بود ..دختر چشم قهوه ای علاقهءزیادی برای برد داشت ..وهمین هم باعث هیجان زیاد جان میشد ..
مسافت زیادی تا پایان مسابقه نمونده بود ..واهالی دهکده کنار خط پایان منتظر دیدن برندهءمسابقه بودن ..شرط بندی ها انجام شده بود وکافی بود کمی دیگه صبر کنن تا برنده مشخص بشه ..
درد النور طاقت فرسابود وهمین هم باعث شد تا سرپیچ بعدی برفی رو نتونه کنترل کنه ویه قدم از اسب جان عقب مونه ...چیزی به خط پایان نمونده بود وهردو تنگاتنگ هم میتازوندن ..
صدای تشویق وهمهمه نزدیک ونزدیک تر میشد وجلوی چشمهای متعجب اهالی والنور ...
جاناتان به فاصلهءیک قدم... بله یک قدم... زودتر از النور از خط پایان گذشت ..
اه از نهاد النور بلند شد ...اگه کتفش درد نمیکرد... اگه میتونست یه قدم فقط یه قدم از اسب جان جلوتر باشه حالا اون برندهءمیدان بود ومیتونست انتقامش رو از جان بگیره ..
النور مبهوت ونفس نفس زنان برفی رو نگه داشت ..درد دستش اونقدر زیاد شده بود که چشمهاش از درد خیس شده بود ..
نگاهی به جاناتان انداخت که چهره اش به خاطر عرقهای ریز روی صورتش میدرخشید .. نفس نفس زنان باهمون لبخند مرموز ِخودش برفراز اسب سیاه وخوش تراشش مغرورانه به النور پوزخند میزد ..
النور باخت وحالا نوبت به اجرای حکم شرط بندی رسیده بود ..کسانی که روی دکتر تازه وارد شرط بسته بودن سرخوش از پیروزیشون سکه ها رو از نفرات بازنده میگرفتن ..
النور خصمانه به جاناتان نگاه میکرد تمام اینها تقصیر اون بود اگه از ایوون پرت نشده بود حالا میتونست برندهءمسابقه باشه ..
از اسب به سختی پیاده شد ...حالا که تمام تلاشش رو برای پیروز شدن کرده بود انرژی پیاده شدن هم نداشت ..
مری ناراحت ونگران جلو اومد انگار میدونست که النور چقدر درد میکشه ..ولی النور با لبخند ازش جدا شد وبی نفس وخسته افسار برفی رو کشید ..
-باختی میس النور ..
النور با غیض به سمت جان برگشت ..
-البته به لطف پرت شدن از ایوون ودست اسیب دیده ام ..
جاناتان قدمی جلوتر گذاشت
-نه اینکارو نکن النور عزیز ..خودت هم دیدی که سوارکاری من بی نظیر بود ..
النور بی حوصله نفسش رو بیرون داد ...کتفش رو کمی مالید که باعث شد جان چشمهاش رو تنگ کنه وبا موشکافی بپرسه ..
-برای دستت اتفاقی افتاده ..؟
النور تای ابروش رو با اخم بالا برد ..
-فکر نکنم به تو مربوط باشه ..بهتره پنج خواسته ات رو بگی ..
چان بازهم مرموزانه خندید ...این دختر بازیگر ماهری نبود کاملا مشخص بود که درد کتفش برگشته بود ..
-فعلا هیچی ..
النور شوکه شد
-منظورت از این جملهءمسخره چیه ..؟
-منظورم واضحه ..پنج تا خواسته باقی میمونه تا سروقت دونه به دونه شون رو انجام بدی ..
النور خیز برداشت ..
-ولی قرار ما این نبود ..
-چرا میس النور قرار مون همین بود اینکه تو به پنج خواستهءمن عمل کنی ولی راجع به زمانش حرفی نزدیم ..
-اوه جاناتان هریسون تو داری با من بازی میکنی ..
-نه النور عزیز فقط دارم سعی میکنم از شرط هام نهایت استفاده رو ببرم ..
جویی جاناتان رو صدا کرد جان کلاهش رو با نوک انگشت پائین اورد و به طعنه گفت ..
-باید برای گرفتن جایزه برم ...مسابقهءخوبی بود
النور دیگه طاقت نیاورد با همون کتف دردناک افسار برفی رو کشید ..وبدون جواب دادن به سوالات سیسیلی ورزیتا از کنارشون گذشت باید فکری به حال دردش میکرد ...
     
#33 | Posted: 11 Dec 2013 18:31
النور ملایم ولبخند برلب به جمعیت رقصان جلوی روش نگاه میکرد ..درد کتفش اروم تر شده بود وحالا که هوا خنک تر از صبح بود
شرط وشروطش با جان رو به فراموشی سپرده وتصمیم داشت از لحظه های آخر جشن بهاری لذت ببره ..
نگاهش روی فیونا وبیلی که عاشق وبی قرار درکنار هم میرقصیدن ثابت بود ..جشن رقص که هرساله بعد از ناهار و در دشت باز جلوی دهکده اجرا میشد ..زیباترین قسمت جشنهای بهاری بود ..
عشاق دست در دست هم با آهنگ زیبای پیانوی پاتریک پیر میرقصیدن وبه لبهای هم بوسه میزدن ..
النور همیشه عاشق این قسمت جشن بود ...دیدن زوجهای عاشق درمیون دشت سرسبز کنار دهکده با صدای زیبای پیانو ...درمیان بادهای بهاری که دامن های ظریف زنها رو به حرکت درمیاورد چشم هر بینده ای رو خیره میکرد ..
هوا بی نهایت لطیف وشاعرانه بود ودلها رو بهم نزدیک تر میکرد
فردریک وتامی کوچولو پسر بن به همراه دو سه پسر بچهءدیگه دور النور چرخیدن ...
النور به شور وهیجانشون لبخند زد که بچه ها همون طور به دنبال هم دوئیدن وبه سمت چادر لوازم اتیش بازی رفتن ..
هرساله برنامه ءروز دوم جشن بهاری از این قرار بود ..
مسابقهءاسب سواری ...ناهار ...رقص دونفره وحسن ختام جشن های بهاری ..
اتش بازی زیبا درشب بودکه تمام اهالی برای دیدن اون لحظه شماری میکرد ن ...
نگاه النور هنوز به بچه ها بود که پشت چادر مهمات از نظرش پنهان شدن ...دوباره رو گردوند وبه زوج ها نگاه کرد ..
استوارت وسالواتوره ازش درخواست رقص کرده بودن ولی النور واقعا اون شوروهیجان لازم برای رقص رو نداشت ..
بعد از استرس واون همه هیجان حالا فقط به دیدن یه رقص ملایم وآرام بخش به همراه موزیک زیبای پیانو وویولون اکتفا میکرد ..
نگاه جاناتان کنجکاوانه صورت النور میکاوید ..
باد تو موهای النور میپیچید واونها رو اشفته میکرد ..النور برخلاف روزهای قبل موهاش رو به طرز زیبایی باز کرده بود وبه خواهش مری دو غنچهء کوچک بهاری رو هم لابه لای موهاش گذاشته بود ..
جاناتان هر لحظه بُعد جدیدی از وجود النوررو کشف میکرد ..این دختر زیبا تو این لباس زیبای کمر باریک که استین هاش تا به ارنج تنگ بود وبعد از اون کمی گشاد میشد ...
با اون دامن چین دار کرم رنگ حریر واقعا برازنده شده بود ..
لبخند زیباش ..وارامش توی صورتش برای لحظه ای جان رو جادو کرد ..
باد ملایمی که تو بستر دشت میچرخید ...موهای زیبای النور رو موج میداد ..دامن لباسش رو به بازی میگرفت وجان رو شیفته تر از قبل میکرد ..
انگار که جاناتان فراموش کرده بود که این دختر همون دختر جنگجوی گذشت هاست ..
بی اراده جلو رفت وکنار النور ایستاد ..
النور هنوز به جمع عشاق روبه روش خیره بود ..
جان کنار گونهءالنور سرخم کرد وآروم نجوا کرد ..
-بامن میرقصی دوشیزهءجوان ..؟
النور سرعقب بود ...متعجب بود که چطور جان به کنارش اومده واون متوجه نشده ..
جان یک بار دیگه خواسته اش رو تکرار کرد ...انگار که تو حال عادی نبود ..
-بامن برقص النور ..
ابروهای النور درهم گره خورد ..
-ابداً ..
جان لاقیدانه شانه بالا انداخت ...
-باشه مشکلی نیست ..
کمی مکث کرد وادامه داد .
-تو امروز به من باختی وپنج شرط بدهکاری ..
چشمهای النور ریز شد ...موعد اجرای پنج شرط فرا رسیده بود ..
-اولین شرطم اینه که با من برقصی ...
النور عصبانی شد ..
-تو... تو ...
درست مثل تمام لحظاتی که دچار عصبانیت میشد به لکنت افتاده بود ..
جاناتان لبخندی زد ...حتی تو این حالت هم این دختر فوق العاده بود ..
-خودت رو خسته نکن النور عزیز... من خود شیطانم ..وبهتره تا مجبور نشدم به همه بگم که تو چه دختر متقلب وحقه بازی هستی بامن برقصی ...
وبعد ..بدون اینکه اهمیتی به جواب النور بده دستش رو گرفت وهمراه با خودش به میون جمع عشاق برد ..
النور احساس میکرد تو تله افتاده ..نه میتونست ازجان فاصله بگیره ونه دوست داشت این رقص رو کنار جان انجام بده ..
جان بازوش رو به دور کمر النور حلقه کرد وزمزمه کنان گفت ..
-بس کن النور... تو قول دادی ...مطمئن باش اگه تو برده بودی من اسبم رو براحتی تقدیم تو میکردم ..
النور همون جور که سعی میکرد نسبت به نگاه کنجکاو بقیه بی اهمیت باشه گفت ..
-اگه توی احمق من رو پرت نکرده بودی وکتفم در نمیرفت خیلی راحت میتونستم سر پیچ اخر جا بذارمت ..
جان انگشت النور رو گرفت تا النور همراه با رتیم اهنگ چرخی بزنه ..
والنور با مهارت کامل وگونه های سرخ از غضب چرخ کاملی زدو درآغوش جان جای گرفت ..دوباره شروع به رقصیدن کرد ..
جاناتان با لبخندی که النور فکر میکرد همیشه حرفهای زیادی رو پنهان میکنه کنار گوشش نجوا کرد ..
-البته تو سوار کار ماهری هستی ولی خودت میدونی که به پای من نمیرسی ..
النور بازهم سرخ شد ..چشمهای جاناتان درخشید ..این دختر واقعا زیبا بود ..
-کاش کتفم مشکلی نداشت ..
جاناتان دستش رو دور کمر النور تنگ تر کرد
-خب تو میتونی امیدوار باشی تا بعد از بهبودی بازهم با من مسابقه بدی ...ولی مطمئن باش که اینبار هم من میبرم ..
دوباره یه چرخ کامل وفشرده شدن در آغوش جان ...
النور پیش خودش متاسف بود که اعتراف کنه جان یه مرد کامل بود ..
قوی... خوش بنیه ودرعین حال جذاب ...
بله دقیقا همون کلمه ای که همه متفق القول درمورد جان به کار میبردن ..
نگاه النور درحین چرخیدن به بچه ها افتاد که هنوز دور چادر مهمات میچرخیدن وبازی میکردن ..
النور نمیدونست چرا با دیدنشون مضطرب شده ..معمولا تامی وفردریک بچه های شیطون وکنجکاوی بودن که نمیشد لحظه ای به حال خودشون رها کرد ..
-میدونی النور ..یه وقتهایی با خودم فکر میکنم که تو مثل یه اسبِ وحشی خشمگین وسهمگینی ...
جواب النور به این تشبیه تنها یه پوزخند بود ..النوربه خوبی میدونست که جان یه ادم فوق العاده بی نزاکت ...پس از شنیدن این حرف تعجب نکرد ..
نگاهش رو دوباره به سمت پسرها گردوند ..داشتن دور چادر مهمات میچرخیدن ..
-ولی یه وقتهایی مثل حالا ظریف وشکننده میشی ...بی نهایت دل ربا وخواستنی ..
النور باشنیدن این جمله متعجب سر بلند کرد ..
این یه تعریف بود یا یه جملهءمضحک دیگه برای دست انداختنش ..؟
-تعجب نکن دوشیزهءجوان ...این نظر واقعی من بود ..تو یه وقتهایی بیش از حد زیبا ودل فریب میشی ..
نگاه النور تو نگاه رنگی جان گره خورد ... وهردو درنگاه هم غرق شدن ...النور با توجه به رفتار نامتعارف جان نمیدونست چه واکنشی نشون بده
نگاه جان روی صورت النور چرخ خورد و بی اراده رو لبهاش ثابت موند ...
النور مسخ بود ..نه قدرت کاری رو داشت نه حتی میتونست درست فکر کنه ...
جاناتان بی صبرانه سرش رو به سمت لبهای النور پائین اورد که آسمان نیلی رنگ دم غروب بی مقدمه هزار رنگ شد وصدای پرتاب فشفشه ها به آسمان ...گوش ها رو پرکرد ..
اهالی دهکده به حساب اینکه حس ختام برنامه زودتر از موعدش اجرا شده دست از رقصیدن برداشتن وجفت به جفت درکنار هم به آسمان هفت رنگ خیره شدن
ولی نگاه النوربه سمت چادر برگشت . ...خدای من از چادر مهمات دود بلند میشد ..نگاهش رو چرخوند ..
بچه ها ..؟پس بچه ها کجان ..؟
     
#34 | Posted: 11 Dec 2013 18:31
النوردرنگ نکرد ..مطمئن بود که اتفاق بدی افتاده ..بدون توجه به جاناتان که محو زیبایی اسمان بالای سرش بود از اغوشش بیرون اومد وبه سمت چادر دوئید ..
جان متعجب از فرارالنور به دوئیدن های بی مقدمهءالنور نگاه کرد ..از خودش پرسید ..
-چرا فرار میکنه ...؟
شلیک فشفشهءبعدی ونور هزار رنگ اون ...باعث شد نگاه جان با لذت به اسمان خیره بشه ..
ولی همزمان با فروکش کردن جرقه ها نگاهش پائین تر اومد ..چشمهاش به دنبال النور میگشت که ...
دود تیرهءبالای انبار مهمات وحرکت النور به سمتش هشیارش کرد .
چادر داشت اتیش میگرفت والنور مستقیما به سمت چادر درحال سوختن میرفت ...
-خدایا این دختر داشت چی کار میکرد ..؟
جان حتی یه لحظه رو هم از دست نداد ..به محض فهمیدن موضوع پشت سرالنور دوئید ..
-النور ..النور نرو ..
صدای جان بقیه اهالی رو هم هشیار کرد ووقتی همگی نگاهشون به دود تیره وچادر درحال سوختن وفشقشه هایی که از طرف چادر به اسمون میرفت افتاد پشت سر النور وجان دوئیدن ..
-النور ...صبر کن ...
ولی النور نمیشنید ..شاید هم نمیخواست بشنوه ..
النورنرسیده به چادر ..با چشمهای گریون تامی مواجه شد ..
تامی گریه میکرد وروی کوچولو رو صدا میکرد ..
خدایا روی کوچولو تو چادر بود ..وچادرهرلحظه بیشتر میسوخت ..
صدای جان رو میشنید که اسمش رو صدا میکرد ولی نجات روی از میون شعله ها مهمتر بود ..
النور لبهءدامن حریر وکرم رنگش رو بلند کرد ودرمیان بهت وتعجب جان که تازه داشت به چادر نزدیک میشد به میون شعله ها رفت ..
چادر هرلحظه بیشتر درمیان زبانه های اتیش اسیر میشد ..
النور میون کلی جرقه ونور وگرما روی کوچولورو که یه گوشه پناه گرفته بود دید ..
جان سرعت بیشتری به قدم هاش داد ..دختر احمق به میون شعله ها رفته بود ...شعله هایی که حالا سر به اسمون گذاشته بود وفشفشه های مداوم رو به هوا میفرستاد ..
النور به سمت روی کوچولو دوئید خدا روشکر که چادر بزگتر از اون بود که به این زودی خاکستر بشه ..هوای خفه وگرم داخل چادر هرلحظه تنفس رو سخت تر میکرد ...
روی رو بغل کرد وخواست به سمت درورودی چادر بره که همزمان جعبهءکناری درست روبه روش منفجر شد وفشفشه های بعدی به اسمان رفت ..
النور اونقدر نگران بود که توجهی به خودش وروی کوچک نداشت فقط میخواست از اون جهنم بیرون بیاد ..
جان به محض رسیدن به چادر تامی وبچه های گریان رو دید که روی والنور رو صدا میکردن ..اتیش از هرطرفی زبانه میکشید وحتی به جان اجازه ءنزدیک شدن رو نمیداد ..
قلب جان به درد اومد ..اگه النور مغرور وچموش تو این شعله ها خاکستر میشد ..
حتی فکر کردن به این اتفاق هم دیوانه کننده بود ..
النور سرِ روی رو تو بغلش گرفت وبه سمت ورودی چادر رفت ...ولی دهانهءاصلی چادر اتیش گرفته بود ...
افرادی که اتیش رو زودتر دیده بودن با سطل هایی پراب سعی کردن اتیش رو خاموش کن
امیلی مادر روی کوچولو زار میزد وجان حتی نمیتونست فکرش رو هم کنه که اون داخل چه اتفاقی داره میوفته ..
النور به دور خود میچرخید ولی گرما ودود گوگرد باعث میشد چشمهاش جایی رو نبینه که تو همین لحظه یکی از تیرکها ی سوخته افتاد وبدنهءچادر رو پاره کرد ...
شاید تمام این اتفاقات به چند دقیقه یا حتی ثانیه هم نرسید
همون لحظه ای که تیرک کناری چادر بدنهءچادر رو شکافت ..النور وروی کوچولو درحالی که پای روی کوچیک میسوخت بیرون اومدن ..
جان نفس حبس شده اش رو ازاد کرد وزودتر از بقیه به سمتشون دوئید
سعی کرد با ضربات دست شعله های کوچک روی پای روی رو خاموش کنه ..
سوختگی پای روی شدیدتر از اون چیزی بود که به چشم میومد
جان بدون اینکه حتی لحظه ای هم مکث کنه روی کوچولو رو از بغل النور کشید وبه سمت مطب دوئید
هرچندتو لحظه های اخر سینهء غرق به خون النور هم نگرانش کرد ولی اول باید به روی کوچولو کمک میکرد ..
باید هرچه زودتر پای روی کوچولو رو که حالا مثل ابر بهاری گریه واز سوختگی پاش زار میزد درمان میکرد ...
جاناتان رُویِ گریان رو روی تخت خوابوند وبه سراغ داروهاش رفت ..
امیلی بی تاب کنار تخت ایستاد واشک میریخت ..
النور با درد ی که داشت دیربه مطب رسید وچون کلانتر جویی اجازه ءورود به کسی رو نمیداد ..
مجبور شد منتظر بمونه تا از سلامت جسمی روی کوچولو خبردار بشه ..
سینهء النور که حالا با شال نازکی اون رو پوشونده بود به شدت میسوخت وبی طاقتش میکرد ..
اونقدر که روی سکوی کنار مغازه اش نشست ..
سیسیلی ورزیتا وفیونا دورش جمع شدن ..
فیونا با نارحتی گفت ..
-اوه النور تو خیلی شجاعی عزیزم ..نزدیک بود تو و رُوی کشته بشید ..
النور از سوزش بازوش اشک به چشم اورد هنوز کسی نمیدونست که چه بلایی به سر النور اومده البته به جز .. جاناتان
دوست نداشت روز خوش بقیه رو خراب کنه ..
سیسیلی پرسید
-النور حالت خوبه ..؟
النور فقط جواب داد ..
-خوبم سیسیلی
درد کم کم اونقدر ازار دهنده میشد که النور حتی یه لحظه رو هم نمیتونست تحمل کنه ..
     
#35 | Posted: 11 Dec 2013 18:31
اهالی دهکده با خبر سلامتی روی کوچولو متفرق شدن وبه جشن برگشتن ...جشن همچنان ادامه داشت ..
امیلی وسباستین روی کوچولورو تو بغلشون گرفتن واز مطب بیرون اومدن ..
امیلی با چشمهای اشکی النور رو که کنار در به انتظارشون ایستاده بود دراغوش گرفت ..درد قفسهءسینهءالنور بیشتر شد ..
-ممنون النور اگه تو نبودی ..
النور لبخند بی جونی زد وگفت
-چیزی نگو امیلی مسیح رُوی رو به تو برگردوند ..
امیلی وسباستین خاضعانه از النور تشکر کردن وبه خونه برگشتن ...هردو به خاطر نجات جون تک فرزندشون از النور سپاسگذار بودن
النور که با دیدن روی خیالش راحت شد ...به ارومی از پله های ایوون پائین رفت ..
جان به محض بیرون رفتن امیلی وپسرکش ..به یاد جناق سینهءپراز خون النور افتاد ..با تعجب به مطب خالی نگاه کرد ..واز خودش پرسید
-پس النور کجاست ..؟
با شتاب به سمت در رفت ..وچشمش به النور افتاد که میخواست با همون زخمی که حالا با شال نازکش اون رو پوشونده بود سوار اسبش میشد ..
صورت وگردن النور پراز گرده های سیاه باروت بوده وهمین هم باعث میشد زخم روی قفسهءسینه اش دیده نشه ..
جاناتان درست حدس زده بود النور مغرور حتی حاضر نبود برای مداوای زخمش پیش اون بیاد ..
-النــور .!!
صدای جاناتان بی نهایت شماتت کننده بود
النور سر بلند کرد
-کجا داری میری ..؟
النور از درد وسوزش چشمهاش رو بست ونفس عمیقی کشید ..
-پیش مری ..تنهاست ..
جاناتان عصبانی از خود سری های النور از ایوون پائین پرید وافسار اسب النور رو گرفت دوباره به تیرک بست ..ودست النور رو کشید ..النور لجوجانه پرسید
-چی کار داری میکنی ..؟
جاناتان عصبانی وخشمگین برگشت به سمت النور ..
-فکر نمیکردم تا این حد احمق باشی ..با خودت چی فکر کردی ..؟میدونی ممکنه زخمت عفونت بگیره ودچار قانقاریا بشی ...یا حتی به خاطر تب ناشی از عفونت بمیری ؟"
چشمهای النور پراز ترس شد ..ولی روحیهءجنگجوی قدیمی نمیذاشت تا این ترس روی صورتش سایه بندازه ..
-دستم رو ول کن ..
جاناتان کشان کشان النور رو ازپله های ایوون بالا برد وتقریبا به داخل مطب هل داد ..
-تو اینجا میمونی وتا زخمت رو پانسمان نکردم جایی نمیری ...
از شدت عصبانیت دوباره فریاد زد ..
-خدایا من دختری به احمقی تو ندیدم ..به خاطر یه لجبازی بچه گانه میخوای بمیری ؟
النور هنوز هم درحال تکاپو بود ...
-من احتیاجی به کمک تو ندارم ...
جاناتان با فک منقبض شده غرید ..
-النور سالی بهت اخطار میدم ..کاری نکن ازقدرتم برای نگه داشتنت استفاده کنم ..بشین وبذار زخمت رو ببینم
النور با خشم تو نگاه عصبانی جان خیره شد ولی این طور که میدید چاره ای نداشت ..
با غیض نفسش رو بیرون فرستاد وروی تخت اطاق نشست ...
جان هنوز هم عصبانی بود ..گاهی لجاجت های احمقانهءالنور بیش از حد خطرناک میشد ..
شال روی سینهءالنور رو بازکرد ..با دیدن قفسهءسینهءالنور که پراز دوده وخون بود عصبانی تر شد ..دندون هاش روروی هم سائید وزیر لب غر زد ..
-النور سالی تو یه احمق تمام عیاری ...هیچ وقت فکر نمیکردم موجودی به لجاجت ویک دندگی تو تو زندگیم ببینم ..
دستمالی رو با اب مرطوب کرد ودکمهء اول یقهءالنور رو بازکرد وروی قفسهءسینهءالنور کشید ..
النور درد میکشید ولی سخت تر از اون بود که چیزی بروز بده ..
     
#36 | Posted: 11 Dec 2013 18:34
با پاک شدن دوده... زخم باز النور رو دید که به صورت یه خط مورب تا پائین تراز یقهءالنور ادامه داشت ...
وخون همچنان ازش خارج میشد ..
جان مستاصل بود نمیدونست عکس العمل این دختر وحشی وخود سر درمقابل بازکردن بیش از حد یقهءلباسش چیه ..
ولی این افکار رو پس زد وبه ارومی گوشهءلباس النور رو پائین کشید ..النور معذب شد ...
ولی دردش زیاد بود ونمیتونست بیشتر از این تحمل کنه باید به حرف جاناتان گوش میداد تا زخم رو ببنده ..
جان دکمهءبعدی یقهء لباس النور رو بازکرد
النور حتی تکون هم نخورد فقط با دست مشت شده از درد ...صورتش رو به سمت دیگه ای برگردوند ..
جان با دستمال مرطوب کم کم شروع به پاک کردن خون ودودهء زخم النور کرد ...پوست سینهءنرم وخوش تراش النور با شونهءبرهنه اش بیش از اونی که جان میاندیشید اغوا گرانه بود ..
النور زمزمه کرد .
-تمومش کن هریسون
جاناتان نفسی کشیدولی همین تنفس باعث شد تا بوی پوست النور مشامش رو پرکنه ...
باید زودتر زخم النور رو تمیز میکرد ..زیبایی این دختر وحشی کم کم داشت رامش میکرد ..
زخم که کاملا تمیز شد نگاه جاناتان تازه به تیکهءکوچک چوبی که داخل پوست النور فرو رفته بود افتاد ..
-خدای من چه بلایی به سر خودت اوردی ..؟این تیکه چوب از کجا اومده ..؟
النور نگاهی به تیکه چوب کوچکی که به اندازهءدو بند انگشت بود انداخت
-نمیدونم فکر کنم موقع منفجر شدن جعبهءمهمات ...به سمتم پرت شده ...
رنگ صورت جاناتان به کبودی میزد ...اونقدر عصبانی بود که حدی براش قائل نبود ...با غیض وحرص غرید
-وتو میخواستی با همین تیکه چوب به خونه برگردی ..؟
النور حرفی نزد درد بیشتر از استانهء تحملش بود
جان نفسش رو به زور بیرون فرستاد و نزدیک تر شد
سعی کرد تیکه چوب رو به ارومی از تو پوست سینه ءالنور در بیاره ..
همین نزدیکی بیش از حد دوباره ضربان قلبش رو بیشتر کرد اخرسر تیکه چوب رو دراورد که النور تنهای اهی کشید وبازهم روش رو برگردوند ...
با دستهایی که سعی میکرد نلرزه ونفس هایی که سعی میکرد کنترلشون کنه ...
مقداری پماد روی زخم زد وبا سرانگشت شروع به پخش کردن مایع نرم رو پوست شونه وجناغ سینهءالنور کرد ...
النور با یک دست سعی میکرد تا مانع از افتادن لباسش بشه ولی دردش اونقدر زیاد بود که دستش رو مشت کرده بود ولب میگزید..
انگشتان جان روی شونهءخوش تراش النور میچرخید ..ضربان قلب جان بالا رفته بود ..کم کم داشت جادبهءجنسی این دختر رو کشف میکرد ..
النور بدن زیبا وپوست خوش بویی داشت ...
-اخ ..
با صدای النور به خودش اومد ..داشت چی کار میکرد ..؟
دستش رو به سرعت کشید وبه سراغ وسائلش رفت ..قلبش همچنان پرتپش میزد ..
با نوار پارچه ای زخم رو به ارومی بست ...هرچند برای اینکار مجبور شدیک سمت لباس النور رو بازکنه تا بتونه زخم رو کاملا ببنده ..
لرزش دستهای جان ازارش میداد ...ولی درهرحال نمیتونست جلوی خودش رو بگیره ..
کاملا از خود بی خود شده بود ...کمر وپشت النور به همراه قسمتی از سینه اش کاملا درمعرض دیدش بود وهمین هم کار رو دشوار تر کرده بود ..
نوار رو به ارومی روی زخم گذاشت اززیردست النور رد کرد ودورشونه هاش بست ..
گرمای نفس های جان النور رو ازار میداد ..یاد خاطره ءاون شب نفرین شده به همراه هری هرلحظه بیشتر میشد ..
درد ویاد اوری لجظات گذشته النور رو عاصی تر میکرد ..
جان سعی کرد خودش رو کنترل کنه به خاطر همین زیر لب غر زد ..
-واقعا باورم نمیشه همچین حماقتی کنی ..به خاطر یه لجبازی بچه گانه میخواستی زخمت رو رها کنی ...
از النور فاصله گرفت ونفس حبس شده اش رو رها کرد ...کشش جنسی النور هرلحظه بیشتر میشد ..
مقداری پماد داخل بسته ای گذاشت و به دست النور داد ..به صورت مداوم تلاش میکرد تا ذهنش رو منحرف کنه ..
-بهتره لجاجت رو بذاری کنار وبه زخمت اهمیت بدی ..چون اگه دچار قانقاریا بشی من هیچ کاری نمیتونم برات انجام بدم وتو مطمئنا بعد از کلی درد به شکل بدی میمیری
این پماد رو روزی سه بار روی زخمت بزن وهربار پانسمان رو عوض کن ..
برگشت وادامه داد ..
-حالا دیگه میتونی بری ...دوست ندارم بیش از این دختر لجبازی مثل تو رو تحمل کنم ..
النور با غیض بلند شد ...اگر درد تا این حد ازاردهنده نبود حتما میتونست جواب قاطعی به این مرد متکبر بده ..
ولی الان نمیتونست باید برای استراحت پیش مری برمیگشت
بدون اینکه حرفی بزنه بستهء پماد رو تو دستش گرفت ...قطعا دوست نداشت زخمش دچار عفونت وبعد هم قانقاریا بشه ..پس فعلا به این پماد احتیاج داشت .
به محض بسته شدن در جان نفس اسوده ای کشید ...خدایا چه بلایی به سرش اومده بود ..؟
واقعا دوست داشت با این دختر بچه باشه ؟...این دختر بچهءلجوج ..
سرانگشتش رو لمس کرد هنوز پمادی که روی پوست نرم النور کشیده بود روی دستش خودنمایی میکرد ..
به قدری مجذوب النور شده بود که حتی خودش هم باور نمیکرد ..
سرانگشتش رو با حرص پاک کرد ودستمال رو به گوشه ای انداخت ..
لعنت به النور سالی ...داره چه بلایی به سرم میاره ...؟
     
#37 | Posted: 11 Dec 2013 18:35
النور همون طوی که داشت جلوی مغازه رو تمیز میکرد نگاهی به ایوون خالی ِبار ِجفرسون انداخت ..
برخلاف هرروز که سارا خسته وبی جون با همون گونه های فرورفته گه گاهی بهش سلام میکرد وجلوی سالن رو تمیز میکرد امروز بیرون نیومده بود ..
رزیتا مثل هرروز به سمتش اومد والنور مجبور شد چشم از ایوون خالی بار بگیره ..
-سلام رزیتا بیا تو ..
وهمزمان موهای دخترش رو نوازش کرد ...همینکه النور پا به مغازه اش گذاشت سارای بیچاره رو فراموش کرد ومشغول گپ زدن با رزیتا شد ..انصافا که رزیتا اخرین خبرهای جالب روز رو داشت ..
النور تا فردا صبح حتی یک لحظه رو هم به سارا ونبودش فکر نکرد ..
ولی صبح روز بعد که دوباره برای تمیز کردن ایوون ِجلویِ مغازه بیرون رفت ..بازهم جایِ خالی سارا متعجبش کرد ..
سارا واقعا نبود ..وجلوی بار مثل دیروز سوت وکور بود ..
دلشوره باعث شد که النور کارش رو رها کنه وبی اراده به سمت بار بره ..
درهای دولنگهء بار رو هل داد وداخل رفت ..سالن بار خلوت واروم بود وخبری از مردهای قه قه زن وبی کار نبود ..
سرچرخوند تا جفرسون رو پیدا کنه ولی نبود ..
به کنار پیشخون رفت وسرک کشید بازهم کسی نبود ..صدا زد ..
-جفرسون ..؟سارا ..؟
صدای جفرسون از اطاق پشتی اومد ..
-چیه النور ..؟
النور به سمت صدا برگشت که با شیلا دختر روسپی دهکده که به شکل زننده ای دراغوش جفرسونِ نیمه برهنه بود ...مواجه شد ..
النور معذب وکلافه پوفی کرد وبدون توجه به شرایطشون پرسید ..
-سارا کجاست ..؟
جفرسون نیشخندی زد که النور با تنفر صورتش رو جمع کرد ..
-نمیدونم ..
چشمهای النور ریز شد ..
-نمیدونی ..؟واقعا نمیدونی کجاست ..؟محاله جفرسون ..نمیتونم باور کنم که تو خبری از سارای بیچاره نداشته باشه ...تو حتی یه لحظه هم اون رو به حال خودش رها نمیکردی ..
جفرسون لاقیدانه شونه ای بالا انداخت
-نمیدونم وبرام مهم نیست ..همون بهتر که با اون هیکل لاغر وپوست سیاهش جلوی چشمم نیست ..لطفا برو مزاحم ما نشو ..
النور حس بدی داشت بی قیدی جفرسون واقعا عجیب بود ..
-تا وقتی ندونم سارا کجاست از اینجا نمیرم .
شیلا که به گردن جفرسن اویزون بود با لحن زننده ای گفت ..
-اوه بس کن النور ..نمیبینی وقت بدی برای سوال پرسیدن انتخاب کردی ..؟بهتره خودت دنبال اون کاکا سیاه بگردی ..جفرسون فعلا سرش شلوغه
وبا اتمام جمله اش ...چونهء جفرسون رو به سمت خودش چرخوند وبا ولع شروع به بوسیدن لبهای زمخت جفرسون کرد ..
النور مطمئن بود که بیشتر از این چیزی عایدش نمیشه ..
بی حوصله وکلافه برگشت واز بار بیرون اومد ..
جای خالی سارا کاملا مشهود بود
سربلند کرد وبادیدن فرانکی که کنار دربازِ مغازه انتظارش رو میکشید به سمتش رفت ..
فعلا باید مشتری هاش رو راه مینداخت وبعد به سراغ جویی میرفت تا سارا رو با کمکش پیدا کنه .
هرچند بعید میدونست که جویی ذره ای اهمیت به این کارگر شونزده سالهءسیاه پوست بده ..
........
النور از کنار مغازهءرابی گذشت وبه سمت دفتر کلانتر رفت ..
هوا داشت تاریک میشد والنور تازه تونسته بود از دست مشتری هاش نفسی تازه کنه ..
ولی گم شدن سارا که تو این دوروز به شدت ازارش میداد باعث شد تا قبل ازرفتن به خونه سری به جویی بزنه
جویی به همراه دستیارش کلایو تو دفتر کلانتری بودن ...
النورسلام کرد ..
جویی هفت تیر لوله بلندش رو روی میز گذاشت وسر بلند کرد ..
-اوه سلام النور ..چی شده به دفتر کلانتری اومده ...؟نکنه باز با جاناتان هریسون به مشکل خوردی ..؟
النور خسته وبی حوصله نفسیش رو بیرون داد ..اتفاقا تو این دوروز به هیچ عنوان از دست جاناتان عصبانی نشده بود ..
-سارا از دیروز صبح گم شده ..یا شاید هم از سه روز پیش ..جفرسون خبری ازش نداره ومن نگرانش هستم ..
جویی که اصلا حوصلهءبحث راجع به اون دختر بی جربزهءسیاه پوست رو نداشت با بی قیدی گفت ..
-خب شاید پیش خونواده اش برگشته ..
النور چشم غره ای رفت ..
-فکر میکنی چون سیاه پوسته اون قدر احمقه که با کارنکردن خونواده اش رو گرسنه نگه داره ..؟
کلانتر اسلحه اش رو از رو میز برداشت وتو رکاب کمرش گذاشت ..
-بهتره باهات روراست باشم النور ..هیچ علاقه ای ندارم تا بدونم اون دخترک احمق کجاست وچی کار میکنه .
-کلانتـــــر...!!
-حقیقت رو گفتم النور ازمن ناراحت نشو ..
-ولی شاید هری ..؟
جویی کم کم از سماجت النور عصبانی میشد ..
-بس کن النور هری کاری به اون دختر نداره ...لطفا اگه حرف دیگه ای نداری این بحث رو تموم کن .خوشم نمیاد وقتم رو برای یه سیاه پوست بی چیز تلف کنم ..
النور عصبانی تر از قبل بدون خداحافظی از دفتر بیرون اومد ..
این جور که معلوم بود باید خودش به دنبال سارای بیچاره میگشت ..
     
#38 | Posted: 11 Dec 2013 18:36
نبود ....سارا هیچ جا نبود.. نه پیش جفرسون..نه حتی پیش بقیهء سیاه پوست ها ..هیج جا ..
سارا به کل ناپدید شده بود والنور نمیدونست کجا باید دنبالش بگرده ..
نگاهی به هری ودارودسته اش انداخت وعصبانی ومحکم جلو رفت ..
هری با دیدن النور لبخند کثیفی زد ..هنوز هم بعد از چند سال لذت هم اغوشی با النور روفراموش نکرده بود ..
واگه میتونست بازهم تمایل داشت تا یه بار دیگه با النورکوچولو باشه ..
البته این النور سخت ویک دنده به هیچ عنوان به درد هری نمیخورد ..هری اصولا از دخترهای ضعیف وبی چاره درست مثل النور پونزده ساله یا سارای شونزده ساله خوشش میومد ..
هری با همون چشمهای براق به سمت النور جلو رفت ..
-سلام النور ..اینجا چی کار میکنی ..؟
النور با عصبانیت پرسید ..
-سارا کجاست ..؟
هری بی تفاوت به سوال النور قدمی جلو گذاشت وفاصلهء خودش رو با النور کم تر کرد ..
بوی موهای النور به همراه گونه های گل انداخته اش به شدت هری رو تحریک میکرد وخاطرات سالیان گذشته روبه یادش میاورد
جاناتان که داشت برای مداوای لیندی به خونهءجویی میرفت شاهد این نزدیکی بود ...
خیلی دوست داشت بدونه چرا النور تو این چند روز مدام به دنبال سارا میگرده ...وچه رابطهءعجیبی بین النور وهری هست ..
به نظر جان این همه دلشوره ونگرانی تنها برای یک زن سیاه پوست بیش از حد عجیب بود ..
هری صورتش رو به النور نزدیک کردولی النور همچنان محکم وپابرجا سرجاش ایستاده بود .
تو تمام سالهای بعد از تجاوز ِهری ...فهمیده بود که باید جلوی هری قوی ومحکم باشه وگرنه بازهم ممکن بود همون بلا ی نوجوونی به سرش بیاد ..
هری سرش روبه گردن النور نزدیک کرد وبوی تن النور رو وقیحانه بلعید ..وبی توجه به سوال النور زمزمه کرد
-میدونی النور؟ امروز اغوا کننده تر از همیشه شدی ..
النور تعلل نکرد وبا همون دستهای لرزان وصورت سرخ شده از عصبانیت سیلی محکمی به صورتش زد که حتی جاناتان هم از واکنش بعدی هری نگران شد ..
ولی لبخند هری که هنور روی لبش بود چیز دیگه ای میگفت
افراد هری تو سکوت به سردسته شون خیره شده بودن ومنتظر عکس العملش بودن ...
همگی خوب میدونستن هری حتما جواب این سیلی النور رو پس میده ..
هری صورت موربش رو که دراثر شدت ضربهءسیلی به چپ متمایل شده بود چرخوند ودوباره به النور نزدیک شد ..
-این اخرین باره النور ...اخرین باره که اجازه دادم به صورت من سیلی بزنی ..
بازهم نزدیک تر شد ..جوری که هرم نفس هاش روی گردن وسینهءالنور میچرخید واز یقهءباز لباسش داخل میرفت ..
-اینبار فقط به خاطر اون لذت قدیمی کاریت ندارم وگرنه ..
النور از عصبانیت وخشم میلرزید
-تو...تو... یک شیطانی ...هری مک گوایر ..امیدوارم به زودی ...شاهد ...شاهدمرگت باشم ..
-هری با همون فاصلهءکم زمزمه کرد ..
-ومن امیدوارم که بازهم با تو باشم النور ...سالی ..
وزودتر از اون که حتی النور بتونه دستش رو بالا ببره از النور فاصله گرفت ..
دستهای النور مشت شد واشک توی چشمهاش نشست ..
فقط خدا میدونست که النور تا چه حد از این مرد رذل بیزار بود ..
جاناتان حتی از همون فاصله هم میتونست خشم وجنون النور رو درک کنه ..
هری به سمت دوستهاش برگشت وهمون جوری جواب داد ..
-من خبری از سارا ندارم ..میتونی بازهم به دنبالش بگردی ..
النور درجا برگشت که با نگاه متعجب جان مواجه شد ..جان بازهم درک نکرد که این همه خشم از کجا به وجود النور سرازیر شده ..
تا اونجایی که جان به یاد داشت النور حتی در بدترین شرایط هم تا این حد عصبانی ودرعین حال ناراحت نمیشد ..
چشمهای خیس النور که به سختی سعی داشت مانع از چکیدن اشکهاش بشه پراز نفرت بود ..غرور ....وشاید هم درد ..
النور چشم از جان گرفت واز کنارش گذشت ...جان هنوز هم متعجب وگیج بود ..دلیل این همه نفرت چی بود ...؟
النور بدون اینکه به اطرافش نگاه کنه ...از هری وجان فاصله گرفت
اگه میتونست هری رو به حرف بیاره مشکلش هم حل میشد چون النور به خوبی میدونست که هری از سرنوشت سارا خبر داره ..
کلانتر جویی کلاهش رو بالاتر فرستاد وبا دست مگسهای اطراف صورتش رو پس زد ..
نگاهی به خون خشک شدهء اطراف جسد انداخت وبا انزجار روشو برگردوند ..
مردن یک کاکاسیاه اون هم یه زن ....زیاد هم عجیب نبود ..
ولی میدونست که النور به محض شنیدن این خبر جنگ به راه میندازه ..
به چشمهای باز سارا که ترس رو میشد هنوز هم توشون حس کرد نگاهی انداخت وبالاجبار خم شد تا چشمهای بازش رو ببنده ..
دوست نداشت وقتش رو به خاطر یه سیاه پوست بی ارزش هدر بده ولی مجبور بود قضیهء مرگ سارا رو معلوم کنه ..
هرچند خیلی خوب میدونست که چه کسی این طور فجیع سارا رو کشته ..
این همه شقاوت فقط از یه نفر ساخته بود ..هری مک گوایر ..
انگشتهاش رو رو پلک چشم سارا گذاشت وچشمهاش رو بست ..سارای شونزده ساله قربانی چی بود ..هوس ؟یا شاید عصبانیت انی هری ..؟
کلانتر که از بوی بد جنازه ومگسان دور جسد دلزده بود بلند شد وبه راه افتاد ..
به دستیاریش کلایو دستور داد مایکل رو که مسئول کفن ودفن مردگاه دهکده است خبر کنه تا زودتر از شر این جسد جنگ افروز خلاص بشن ...
***
رزیتا که در رو بازکرد تنها بود ..
-سلام رزیتا پس مارگاریتا کجاست ؟
-خواب بود پیش پدرم موند ..
-حالا پاتریک چطوره ..؟
-به خاطر درمانی که دکتر هریسون داره روش انجام میده... هرروز بهتر میشه ..
رزیتا عجولانه درحالی که واقعا تحمل این احوال پرسی های ساده رو نداشت پرسید ..
-راستی النور خبر جدید رو شنیدی ..؟
النور که مثل همیشه داشت نون های رزیتا رو داخل بسته میذاشت پرسید
-کدوم خبر ..؟
ودست از کار کشید که خبر داغ رزیتا رو راحت بشنوه .
رزیتا علارقم اینکه میدونست النور تا چه حد نگران ساراست توضیح داد ..
-اینکه جسد سارا رو کنار رودخونه پیدا کردن ..؟
چشمهای النور به رزیتاخیره موند ..
واقعیت داشت ..؟یعنی سارا مرده بود ..؟وجسد بی جونش کنار رودخونه رها شده بود ..؟
النور زمزمه کرد ..
-امکان نداره ..
رزیتا که از واکنش النور بیش از حد تعجب کرده بود فقط گفت ..
-نه باور کن این افتاق افتاده ..
مثل اینکه صبح جویی جنازه اش رو کنار رودخونه پیدا میکنه که بوی بد اون حال جویی رو بد کرده قرار شده مایکل دفنش کنه ..
این حرف اونقدر تو سر النور تکرار شد که اخرسر باورکرد که سارای بیگناه با چشمهای ترسان کشته شده ..تیکهءنون از دستش رها شد ..
هری کار خودش رو کرد ...عاقبت سارا رو کشت ..
دستهاش رو مشت کرد وغرید ...
-هری مک گوایر ...من تو رو میکشم ...
رزیتا قبل از اینکه بتونه عکس العملی نشون بده ..النور از مغازه بیرون دویده بود ..
     
#39 | Posted: 11 Dec 2013 18:36
رزیتا واقعا غافل گیر شد ..خوب میدونست که مقصد النور کجاست ...هری مک گوایر ..
بدون اینکه فکر کنه یا حتی تصمیمی بگیره پشت سرالنور بیرون رفت ... النور رو میدید که گوشهءدامنش رو به طرفی جمع کرده وبه سمت پاتوق هری میدوئید ..
خدای من..فاجعه در راه بود
رزیتا مضطرب ونگران از پله های ایوون پائین دوید والنور رو صدا کرد ..ولی النور بی وقفه میدوید ...
النور به محض دیدن هری که همراه سالواتور و دار ودسته اش کنار پستخونه ایستاده بودن به سمتش دوئید وتو همون حال فریاد زد ..
-هری مک گوایر... من تو رو میکشم ..
هری با شنیدن صدای النور برگشت ...بعد از کشتن سارا مطمئن بود که یه روزی النور به سراغش میاد ..
النور به محض رسیدن به هری دست مشت شده اش رو تو صورت هری کوبید ..که هری از شدت ضربه فریادی کشید وقدمی به عقب گذاشت ..
رزیتا باور نمیکرد که جلوی چشمهاش النور تو صورت هری بزنه ..این کار جرات میخواست چون که هری یه درندهءکامل بود ..
هری با نفرت زخم روی لبش رولمس کرد توقع چنین خشمی رو نداشت ..
به سمت النور برگشت ودرجواب ضربه ءفعلی وسیلی دو روز قبل جواب ضربهءالنور رو با مشت محکمی داد ..
النور از شدت ضربه روی زمین افتاد ..
-خدای من ..
این تنها واکنش رزیتا درمقابل ضربه زدن هری به النور بود ..
به کنار النور رفت وسعی کرد بلندش کنه ولی تمام بغض وکینه النور که توی وجودش سر بلند کرده بود ..باعث شد دست رزیتا رو پس بزنه ..
حالا وقت انتقام گرفتن از هری بود ..
از جا بلند شدو دوباره به سمت هری هجوم اورد
رزیتا جیغ کشید وسالواتور متعجب وشک زده به این زد وخورد نگاه کرد ...
هری با خونسردی جا خالی داد والنور بازهم روی زمین افتاد ...
رزیتا که دید هیچ کاری از دستش برنمیاد عقب گرد کرد وبه سمت دفتر کلانتری دوئید
ولی وسط راه بود که جاناتان رو کنار مطب دید ..
هری عصبانی از لجاجت احمقانهءالنور برای حمله ..به سمت النور رفت وشونه اش رو بلند کرد ..
النور به محض تماس دست هری با شونه اش واکنش نشون داد ودوباره با دست مشت شده به صورت هری کوبید ...
-تو کشتیش ...تو سارا رو کشتی ..
هری زبونش رو بروی خون روی لبش کشید وبا غیض گفت .. ...
-اره من کشتمش ..اول باهاش بودم وبعد که ازش لذت بردم مثل یه سگ که زوزه میکشه کشتمش ..
النور اونقدر منزجر بود که اب دهنش رو با حرص توی صورت هری تف کرد وهمین هم باعث شد تا هری مثل یه گرگ درنده عصبانی وطوفانی بشه ..
-دکتر هریسون ..
جان سر بلند کرد ..رزیتا بیش از حد اشفته بود
-صبح بخیر رزیتا چی شده ..؟
-النور.. النور رفت سراغ هری ..
همین جمله کافی بود تا جان به خودش بیاد ..
-چی ...؟چطور ..؟
-سارا رو کشتن والنور ..
جان دیگه منتظر باقی حرف رزیتا نموند ..میدونست النور اونقدر از هری متنفره که ممکنه با این تنفر مشکل ایجاد کنه ..
از ایوون پائین پرید وپرسید
-کجاست ..؟
-دم پست خونه است ..محض رضای خدا دکتر... الان هری میکشدش ..
هری عصبانی از کار النور چنان با مشت توی صورت النور کوبید که النور حس کرد برای چند لحظه از درد فلج شده
ولی خشم ونفرتش اونقدر زیاد بود که بدون توجه به درد... با ناخون هاش روی صورت هری خراش انداخت ..
هری مشت بعدی رو هم رو صورت النور فرود اورد ..افراد هری با پوزخند به کتک خوردن النور نگاه میکردن ..
سالواتوره هم که میخواست به النور کمک کنه توسط افراد هری متوقف شد ..
مشت سوم بود که جاناتان سر رسید ..ومچ دست هری رو گرفت ..
-بس کن هری ..
جان نگاهی به النور انداحت که از درد زیاد بی حال شده بود ..
نگاه عصبانی هری به سمت جان چرخید ..هردو مرد ...قوی وپرزور تو چشمهای هم خیره شده بودن
جاناتان مچ دست هری رو با شدت بیشتر فشرد ..
-ولشکن ..
فک هری از درد وعصبانیت منقبض شد انگار که حالا هری وجان در حال زور ازمایی بودن ..
جان یه بار دیگه محکم دستور داد ..
-تمومش کن هری ..
هری شونه ای النور رو رها کرد والنور بی حال وناتوان روی زمین افتاد ..جاناتان فوری مچ هری رو رها کرد وبه سمت النور رفت ..
تمام صورت النور به خاطر شدت ضربه پراز خون شده بود ..
هری از کنار النور بلند شد وداد زد ..
-دیگه به من نزدیک نشو النور ..چون دفعهءبعد ممکنه سرنوشت تو هم مثل سارا بشه ..
النوراز بین دندونه های چفت شده از درد نالید ..
-تقاص مرگ سارا رو پس میدی ...
جاناتان از اون همه خشم متعجب بود ..النور درد میکشید ولی بازهم حرف خودش رو میزد ..
جاناتان بازوی النور رو گرفت وکمک کرد تا بلند بشه ...
النور پراز خشم با کمک جان به سمت مطب برگشت ولی نگاه عصبانیش ودستهاش مشت شده اش هنوز هم ادامه داشت ..
رزیتا نگران وناراحت پشت سر اونها روون شد ...واقعا از اینکه این خبر رو به النور داده بود ناراحت بود ..
جان النور رو روی تخت نشوند وبه سراغ وسائلش رفت باید زخم های النور رو میبست ..
     
#40 | Posted: 11 Dec 2013 18:37
بغض النور تمومی نداشت از شدت خشم دستهاش رو مشت کرده بود وبی دلیل به جایی خیره شده بود ..
جان دستمال رو مرطوب کرد وزخم صورت النور رو تا حدی تمیز کرد ..چشمهای النور از درد خیس شد ولی بازهم فقط فکش منقبض شد ومشت دستش رو بیشتر فشرد
سرسختانه وبیهوده سعی میکرد جلوی ریزش اشکاش رو بگیره ...
ویلیام به دنبال رزیتا اومد ورزیتا به ناچار از النور جدا شد ..
حالا النورِ پراز خشم باقی مونده بود وجاناتان ..
النور سر سخت... پراز بغض... پراز نفرت بود و ..فقط به یه نقطه خیره شده بود وحرفی نمیزد ..
جاناتان به هیچ وجه از سکوت النور راضی نبود ..میدید که چقدر عصبیه ....که لبهاش از بغض ونفرت میلرزه ...واین مطلب ازارش میداد
زخم روی پیشونی النور رو هم تمیز کرد وبازهم النور حرفی نزد ونگاهش رو برنگردوند ..
جاناتان نمیدونست چرا اینقدر ناراحته ..چرا دوست داشت النور حرف بزنه ...فحاشی کنه و حتی حمله کنه
ولی این سکوت برای جاناتان غیر قابل تحمل بود ..
به ارومی صداش کرد ..
-النور ..
النور همچنان خیره بود ..
- تو نباید اینکار ومیکردی ..درسته که سارا مرده ولی معلوم نیست که این کار هری بوده یا نه ..
به محض گفتن این حرف النور جوشید
-بسه ...بس کن ..حمایت از اون خوک رو تموم کن ..من مطمئنم که اون اینکاروکرده ..
جان مقداری پماد روی زخم النور گذاشت ...
-به هرحال تا ثابت نشه تو نمیتونی کاری کنی ..
النور دست جاناتان رو با خشونت پس زد ..
-ثابت بشه ..؟چه جوری قراره ثابت بشه که سارا رو کشته ..؟
جان خونسردانه پرسید ..
-تو از کجا میدونی ..؟اصلا چرا باید بکشدش ..؟
-چون اون یه حیوونه ..چون وقتی یه نفر مقابلش ایستادگی میکنه دیوونه میشه ..چون ..
بغض گلوی النور بیشتر شد ..النور جلوی چشمهای متعجب جان که از اون همه صلابت النور متحیر بود داشت درهم میشکست ..
النور جنگجو درست مثل یه درخت تو دست طوفان... ذره ذره خرد میشد ...
-چون چی النور ..؟
این جمله ناخواسته گفته شد ...جاناتان فقط دوست داشت تا النور بغضش رو بشکنه ...تا حرف بزنه ..
وقتی جوابی از النور نگرفت سنگدلانه ادامه داد
-توحتی نمیدونی هری با سارابوده یا نه ..؟
النور فریاد زد ..
-میدونم بوده ..
جاناتان بازهم مصرانه پرسید ..
-چه جوری میدونی ..؟از کجا میدونی ...؟النور تو داری اشتباه میکنی ...
بغض النور شکست وبا فریاد گفت ..
-چون باهاش بودم ...چون چند سال پیش با من هم مثل سارا برخورد کرد ..چون به من تجاوز کرد ..خدایا اون خود شیطانه ..دوست دارم بکشمش ..دوست دارم ..
هق هق دردمند النور ادامهءسخنش بود ..
نگاه جاناتان پیوسته تیره وتارترمیشد ..
باورش نمیشد ..باورش نمیشد کینهءالنور به خاطر این اتفاق باشه ..که یه روزی هری خونخوار بخش تجاوز کرده .. واقعا هری کی بود ...؟النور ...؟رابطشون ..؟
النور از درد خم شد .
-قسم میخورم یه روزی یه گلوله تو سرش خالی کنم ...
جاناتان متاثر از اون همه درد النور ...دستهاش روبه اروم بازکرد وبه دور شونه های النور پیچید ..
این تنها کاری بود که میتونست برای تسکین این جنگجوی کوچیک انجام بده ..
النور بی تاب وزخمی تو اغوش جان پناه گرفت ..خودش هم نمیدونست چرا ولی به اغوش امن جان احتیاج داشت ..
مرگ سارا دردناک تر از اون چیزی بود که بقیه میفهمیدن ..النور با مرگ سارا ..مرگ خودش رو هم میدید ..
اون همه تلاش کرده بود تا جلوی هری رو بگیره وحالا هری خیلی راحت سارای بی گناه رو کشته بود ..واین ثابت میکرد که هری هیچ وقت دست از کارهاش برنمیداره
النور دستهای مشت شده اش رو به ارومی بازکرد وروی سینهءجان گذاشت ..
جاناتان مثل یه پدر مهربان کتف النور رو نوازش کرد ..انگار که هردو تمام مشکلات وجنگهای گذشته رو رها کرده بودن ..
النور سر رو سینهءستبر جان گذاشته بود واز ته دل گریه میکرد ..خیلی وقت بود که این بغض بزرگ رو نگه داشته بود ..
دقیقا از همون روزی که هری پلید تو انبار کاه گیرش انداخت بود .
وبین کلی کاه وفضله بهش تجاوز کرده بود ...النور رو تحقیر کرده بود ..
جاناتان واقعا متاسف بود که چرا زودتر متوجه ءموضوع نشده ...
النور سر از روی سینهءجان برداشت وتنها زمزمه کرد ..
-متاسفم جان ...متاسفم که تو رو هم درگیر کردم ..
وبا همون سروصورت زخمی از مطب بیرون رفت ..
جاناتان خشمگین وناراحت دستهاش رو مشت کرد ..از نظر جان هری مک گوایر یه حیوون بیشتر نبود ..حیوونی که نه تنها به سارای سیاه پوست بلکه به النور ضعیف وکوچیک هم رحم نکرده بود ...
****
-هی جویی صبر کن تو نباید بذاری هری به جنایتهاش ادامه بده ..
جویی که از تکرار این حرفها خسته شده بود گفت ..
-بس کن النور تا کی میخوای این موضوع رو ادامه بدی ..من هیچ مدرکی علیه هری ندارم ..پس نمیتونم دستگیرش کنم ..
-ولی همه میدونن هری چه جور ادمیه ..حتی تو ...مگه یادت نیست ..؟
-چرا یادمه ولی این دلیلی برای کشتن سارا به حساب نمیاد ..لطفا برو مزاحمم نشو ..من کارهای مهمتری دارم که باید بهشون رسیدگی کنم ..
-جویی ...؟
-النور این موضوع تموم شده است ...
النور با حرص از دفتر کلانتری بیرون اومد ..این طور که معلوم بود هری مک گوایر همچنان ازاد بود والنور هیچ کاری از دستش برنمیومد ..
     
صفحه  صفحه 4 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غرب ... وحشی ِ آرام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites