تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غرب ... وحشی ِ آرام

صفحه  صفحه 5 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#41 | Posted: 11 Dec 2013 19:37
-دکتر هریسون ..؟دکتر ..؟
-سلام سالواتوره ...چه خبره .؟
-تلگراف دارید دکتر ..
جاناتان متن تلگراف رو گرفت ...سالواتوره با یه خداحافظی ساده از مطب بیرون اومد وجان شروع به خوندن تلگراف کرد ..
با خوندن هر خط ابروهاش بیشتر درهم شد ..
(جان عزیزم ..
همون طور که تو نامهءقبلی گفتم حال پدرت هرروز وخیم تر میشه وماهر دو چشم به انتظار تو هستیم ... جای خالی تو وجیمی ما رو ازار میده ..لطفا تا اتفاقی برای پدرت نیفتاده پیش ما برگرد ..
مادرتو ایزابلا ..)
زیر لب زمزمه کرد ..نامه ..؟کدوم نامه ..؟
به سراغ جعبهءپستی ای که قبلا مادرش فرستاده بود رفت ودوباره محتویات اون رو چک کرد .حتی تمام جعبه رو خالی کرد ولی هیچ نامه ای نبود ..
جاناتان به یاد اورد که اخرین بار بستهءباز شده اش رو روی پیشخون نونوایی النور دیده بود که درنهایت وقاحت بدون اجازه بسته اش رو بازکرده بود ..
باورش نمیشد که النور این کار وکرده باشه ...ولی مگه کس دیگه ای هم به جز النور به این بسته دسترسی داشته ..؟جواب نه بود وهمین هم خشم جان رو صد برابر کرد .
-النور سالی ..!!؟؟؟من بالاخره یه روزی تو رو میکشم ..
متن تلگراف رو تو دست گرفت وبه سمت مغازهءالنور رفت ..
مغازه مثل هرروز شلوغ بود واستوارت به همراه دوقلوهای میسیز لوئیز درحال خرید بودن ..
دوقلوها واستوارت سلام کردن ولی جان بی توجه به اونها عصبانی وخشمگین جلو رفت ومتن تلگراف رو روی پیشخون کوبید ..
-نامهءمن کجاست ..؟
النور مبهوت از حرکت جان ابتدا متعجب شد ولی بعد با یاد اوری اینکه نامهءجان رو برداشته سعی کرد خونسرد باشه ..
-منظورت از نامه چیه ...؟
جان متن تلگراف رو به سمت النور پرت کرد
-بخونش خوب میفهمی ...
النور با یه نگاه سرسری متوجه شد که جان حتما جریان رو فهمیده ..
-دست من نیست ..
جان فوران کرد ..
-تا این مغازه رو بهم نریختم بهم بگو نامهءمادر من کجاست ..؟
دوقلوهای مسیز لوئیز متعجب به دعوای بین جان والنور نگاه میکردن ..
استوارت برعکس بقیه از این جنگ لفظی راضی بود ومنتظر بود تا ببینه کدوم یکی میتونه برنده بشه .
النور نه جرات داشت نامه رو برگردونه چون به واسطهءاستوارت وبچه ها همهءدهکده خبر دار میشدن ..
ونه جرات داشت پنهونش کنه ..جاناتان غرید
-النور نامه ..
ولی النور بازهم تمام شهامتش رو جمع کرد
-گفتم که دست من نیست ..اصلا چرا باید نامهءمادرت رو بردارم ..؟
چشمهای جاناتان چنان برقی زد که واقعا النور رو ترسوند...جاناتان بی نهایت ترسناک شده بود ....
-خودت خواستی النورسالی ..جنگ دوباره شروع شد .
وتوعرض چندلحظه درمغازه رو محکم بهم کوبید ورفت ..قلب النور همچنان میتپید ..
استوارت با زیرکی گفت ..
-کار خوبی نکردی النور ...تو نباید به وسائل شخصی جان دست بزنی ..
النور تنها یک جواب برنده داشت ..
-تو دخالت نکن استوارت ..
قرص نون های دوقلوها رو داد واستوارت رو هم راهی کرد ..
حالا النور دقیقا نمیدونست که با این نامهءکذایی چی کار کنه ..
اگه به جان میداد مطمئنا اونقدر عصبانی بود که خبر رو به همهءاهالی دهکده بده و اگه نمیداد ..
نمیدونست ....فعلا باید سکوت میکرد تا بعد ..
جاناتان به محض بیرون اومدن ازمغازه سوار اسبش شد وبه کلبه اش برگشت ..باید هرجه زودتر خودش رو برای سفر مهیا میکرد تا به شهر بره
حال پدرش خوب نبود ..واین جان رو وادار میکرد تا بدون وقت تلف کردن زودتر به راه بیفته ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#42 | Posted: 11 Dec 2013 19:38
سوفیا گریزبی لبهءدامنش رو خانمانه کمی جمع کرد وبا دست دیگرش چتر افتابیش رو بالاتر گرفت ..
چشمهاش با دیدن منطقهءجدید درخشید ..اینجا محل خوب وارومی برای زندگی وفرار از هیاهوی شهر بود ..
-خانم گریزبی عزیز...خیلی خوشحالم که میبینمتون
سوفیا از پله های کالسکه پائین اومد
-ممنونم کلانتر .
-بهم گفته بودن که معلم جدید رو تو مسیر دیدن ..این باعث خوشبختی ماست که خانم محترمی مثل شما معلم جدید دهکده باشه ..
سوفیا لبخند جذابی زد.... این دختر شیک پوش وبا هوش به خوبی میدونست چه طوری اطرافیان خودش رو تحت تاثیر قرار بده ...وچه طور دیگران رو شیفتهءخودش کنه ...
چشمهای براق واندام ظریفش دل هر بیننده ای رو به تپش میانداخت ..
جویی کلاهش رو بالاتر برد وراه رو برای معلم تازه وارد زیبا بازکرد ...
واقعا که این زن یکی از زیباترین زنانی بود که به عمرش تو دهکده دیده بود ..
سوفیا رو به کلبهءمعلم سابق...که فاصلهءکمی با مدرسه داشت راهنمایی کردتا کمی استراحت کنه ...
خبر دهان به دهان وگوش به گوش گشت وحالا تمام دهکده خبر ورود معلم تازه وارد روشنیده بودن ..
جفرسون به خاطر ورود معلم جدید همون شب جشنی ترتیب داد وهمه رو به بار خودش دعوت کرد .
النور بی اندازه مشتاق دیدن معلم جدید بود ...اون طور که رزیتا تعریف میکرد زن واقعا زیبایی بود وهمین زیبایی به همراه عشوه گری های ملایم وطبع ارومش همه رو جذب کرده بود ..
النور خوشحال از نبود جاناتان ...بهترین لباس روز یکشنه اش رو به تن کرد لباسی به رنگ سورمه ای که دامن پرچین وکمر ظریفش واقعا النور رو زیباتر از همیشه نشون میداد ...
کلاه زیبای سورمه ایش رو هم روی سر گذاشت ومقداری شیرینی معطر که به تازگی پخته بود برای معلم جدید به ارمغان برد ..
سوفیای زیبا وخوش اندام ...با اون لباس قیمتی متجددانه ...ازش تشکر کرد ..
النور محو زیبایی سوفیا شد ..واقعا که رزیتا حق داشت ...
سوفیا موهای عسلیش رو به زیبایی جمع کرده بود ولباس مجلسی به رنگ زرشکی پوشیده بود ..که دامن اون بزرگ وپرچین بود
یقهءلباس باز بود وسینهءهای برجسته وپوست مرمرین سوفیا رو سخاوتمندانه در معرض تماشا گذاشته بود ..
مردهای مجرد دهکده دور سوفیا حلقه بسته بودن وهرکدوم گوی سبقت رو از دیگری می ربودن ..
به راستی که سوفیا ستارهءبی قید وشرط اون شب بود ...
لبخند دلفریبش... چشمهای درشت وسبز رنگش که مثل دو زمرد قیمتی میدرخشید ...هربیننده ای رو مجذوب خودش میکرد ..
النور ناخواسته محبت شدیدی نسبت به این دختر ظریف وبی نهایت زیبا احساس میکرد ...
سوفیا گریزبی بی همتا بود ...
جاناتان گیلاس ویسکیش رو سر کشید واون رو روی میز گذاشت ..
تو این سه روز ....مرگ جیمی ازاردهنده تر از قبل شده بود ..مادرو پدرش فوق العاده حساس بودن وهمین حساسیت ها باعث میشد دوری از جان رو طاقت نیارن ..
-جانی پسرم ..چی شده ..؟
جان نفس عمیقی کشید ..
-چیزی نیست مادر ...
-ولی از وقتی که اومدی خیلی تو فکری ...
جان با بی حوصلگی دوباره حرفش رو تکرار کرد ..
-گفتم چیزی نیست ..حالا پدر چطوره ..؟
-از وقتی که تو اومدی خیلی بهتر شده ...جانی درمورد جیمی ...؟
-بس کن مادر خواهش میکنم ..جیمی مرده ...اون هم تو یه نزاع احمقانه ..کاری از دست کسی برنمیاد باید تحمل کنید ..
ایزابلا قطرهءاشکی رو که ازچشماش سرازیر شده بود پاک کرد وگفت ..
-چه جوری تحمل کنم؟ ..اون برادر کوچک تو بود پسر دوم ما ..چه جور میتونم جای خالیش رو تحمل کنم ..؟
جان بازهم با بی حوصلگی نفسش رو بیرون فرستاد .به خاطر همین حرفها بود که به دهکده پناه برد ..
باد دهکده تو ذهنش پررنگ شد ...دلش برای اهالی دهکده تنگ شده بود ..دوست داشت پیش اون مردم معمولی برمیگشت ..حتی دلش برای النور هم تنگ شده بود ..
یاد خرابکاری هاش ونقشه هایی که براش میکشید افتاد ..یاد اینکه با اون همه عصبانیتی که نشون داد بازهم النور نامه رو پس نداده بود ..
جان اعتراف میکرد که النور همیشه فرد جالبی بوده ..
-میشنوی پسرم .؟ازت میخوام پیش ما بمونی ..؟
جاناتان از فکر اون دهکدهءکنار دشت بیرون اومد ...
-نمیتونم ...باید درکم کنید ..مردم دهکده حتی یه دستیار پزشک رو هم ندارن که کمکشون کنه ..
حتی تو همین لحظه ای که من اینجا موندم ممکنه کلی حادثه براشون به وجود اومده باشه وبه من احتیاج داشته باشن ..
ایزابلا با بهت گفت ..
-پس من وپدرت چی ...؟
جاناتان فقط جواب داد ..
-شما هردو سالم وقبراقید ...ولی اگه دوباره اتفاقی افتاد حتما خبرم کنید
از جا بلند شد وجلیغهء رسمی وقیمتیش رو مرتب کرد .
متاسفم مادر ولی من بیشتر از این نمیتونم بمونم ..باید زودتر به دهکده برگردم ...
****
از صبح فردا بود که سوفیا رسما کارش رو به عنوان معلم جدید دهکده شروع کرد ..واموزش به بچه های کوچک وبزرگ دهکده رو به عهده گرفت ..
النور اعتراف میکرد که شیفتهءسونیا شده ..حتی حاضر بود قسم بخوره که بهتر از سوفیا برای معلمی دهکده پیدا نمیشد .
سوفیا زیبا ...جذاب ..باهوش وشیک پوش بود وتمام خصایص یک ادم موفق رو داشت ..وهمین هم النور رو وادار به تمجید میکرد ..
النور جوری عاشق سوفیا شده بود که تقریبا همهءکارهاش رو با نظر اون پیش میبرد ..وحالا بعد از یک هفته سوفیا نزدیک ترین دوست النور شده بود .
****
النور ظرف شیرینی خونگی رو به دست گرفت .از درمغازه بیرون اومد ونگاهی به در بستهءمطب جان انداخت .واقعا خوشحال بود که دیگه جاناتان هریسون نیست تا ازارش بده ..
با ناپدید شدن نامه ودرنهایت تلگرافی که به دست جان رسید ..جان مجبور شد تا برای دیدن والدینش به شهر بگرده وحالا النور میتونست با خیال راحت به کارهاش برسه ..
البته این به جز ناراحتی ومشکلات اهالی دهکده بود که بدون جاناتان ودکتر دهکده به مشکل بر میخوردن .
تو این دو هفته مشکلات زیادی به وجود اومده بود که اگر جاناتان دردهکده میبود میتونست خیلی راحت حلشون کنه ...
النور اروم وملایم به سمت مدرسه میرفت ..جایی که سوفیا در کلبهءکناریش زندگی میکرد ..
صدای گریان روی کوچولو وشماتت های سوفیا باعث شد تاپشت در مکثی کنه
-تو پسر بدی هستی روی وبه خاطر انجام ندادن تکالیفت باید تنبیه بشی ..
صدای گریهءروی بیشتر شد که النور طاقت نیاورد وتقه ای به در زد ..
سوفیا به محض دیدن النور ابروهاش رو از هم بازکرد .
-اوه النور تو هستی ..؟بیا داخل ..
روی کوچولو که از وجود فرشته آسای النور خوشحال بود گفت ..
-میتونم برم ..؟
سوفیا با لحنی مخالف لحن چند لحظهءقبل گفت
-البته میتونی بری ...ولی تکالیفت رو فراموش نکن ....

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#43 | Posted: 11 Dec 2013 19:40
جاناتان با خستگی از اسب پائین پرید ...بعد از دوهفته دوری دوباره به دهکده برگشته بود ..
به قدری خسته بود که یک سره به سمت کلبه اش تاخت درکلبه رو که بازکرد ...وبدون اینکه اهمیتی به لباسهاش بده تا صبح فردا رو خوابید ..
افتاب به تازگی بالا اومده بود که جاناتان سرحال ومشتاق برای دیدن اهالی و....النور موش فضول دهکده ...به سمت مطبش راه افتاد ..
هوای تازهء بهاری وبوی خوش گلهای وحشی جاناتان رو مست کرده بود ..اروم واهسته با اسبش به سمت مطب میرفت که توی مسیر نگاهش به قامت زنی افتاد که هم مسیر با جان سوار درشکهء تک اسبش به سمت مرکز دهکده میرفت ..
قبل از اینکه به زن برسه ..زن از صدای سم اسب جان سر برگردوند ..جاناتان تو لحظه ءاول نگاهش به چشمان زمرد نشان زن افتاد ...
زن غریبه بود ...ناخواسته با زانو به پهلوی اسب فشار اورد تا به زن نزدیک تر بشه ..
-سلام ...
اسب جان کنار درشکهء زن که اسب سفید وزیبایی اون رو میکشید هم قدم شد ..
زن که تجدد وثروت از لباسها وکلاه زیبا ودستکشهای سوار کاریش مشخص بود به سمت جان برگشت
-سلام ..
جاناتان خوش رو ومودب خودش رو معرفی کرد ..
-من جاناتان هریسون هستم دکتر دهکده ..تازه وارد هستی ..؟
سونیا لبخند زیبایی روی لب نشوند ..از نظر جاناتان زن غریبه لبخند زیبایی داشت
-من هم سوفیا گریزی هستم معلم تازهءدهکده ..بله تازه یک هفته است که به دهکده اومدم ..ولی من شما رو تو این چند روز ندیدم ..
نگاه درخشان سوفیا روی صورت وسینهءستبر جان چرخید ...این مرد فوق العاده جذاب بود ..
ساق دستهای عضلانی وشونه های پزشک جوان حس خوبی رو تو وجود سوفیا بیدار کرد ..میشد گفت یه جورهایی نشناخته شیفتهء این مرد جذاب شده بود..
-بله اینجا نبودم برای دیدن خونواده ام به شهر رفته بودم ..مرکز ایالت ..
نگاه سوفیا مثل یک عقاب درخشید ...
-اوه خدای من ...خونوادهءشما ساکن مرکز ایالت هستن ..؟
-بله خوانواده ام اون جا ساکن هستن
هیجان سوفیا بیشتر شد ..اسم اشنا ومعروف هریسون که در مرکز زندگی میکردن بیش از حد وسوسه کننده بود ..
-اوه پس شاید شما متعلق به خونواده ی هریسون هستید ..؟
چشمهای زیبای سوفیا از شعف وشور میدرخشید وجاناتان رو متعجب تر میکرد ..
جان تنها لبخند محجوبی زد ...
دیدن تک وارث عظیم خونواده ی هریسون ..اون هم تو این دهکدهءکوچیک با همچین سینه ی ستبر وصورت جذابی قطعا یکی از خوش شانسی های زندگی سوفیا محسوب میشد ..
-خیلی از دیدارتون خوشبختم اقای هریسون ..
-میتونید جان صدام کنید ..من هم همینطور
-اوه البته جان ..راستی برای مرگ برادرت متاسفم ..
جاناتان دستی به منظور مهم نیست تکون داد ..
-ممنونم سوفیای عزیز ..این لطف تو رو میرسونه ..
لبهای زیبا وگونه های خوش رنگ سوفیا سکفته شد ..جان پیش خود اقرار کرد که این سوفیا واقعا زیباست ..
سوفیا دقیقا مثل یک نجیب زاده ی اصیل بود ..واین خصلتش درهمهءرفتارهاش به چشم میومد ..
با رسیدن به دو راهی سوفیا مودبانه ودر نهایت لطافت از جان خداحافظی کرد وراه مدرسه رو در پیش گرفت ...
جاناتان اسب روبا زانو هی کرد وبه سمت مرکز دهکده راه افتاد
هرچی به مرکز واهالی خوشروی دهکده نزدیکتر میشد .احساس میکرد بیشتر دل تنگ این مردم خوب وصمیمی شده
حتی پیش خودش اقرار کرد که دلش برای النور فضول هم تنگ شده ..

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#44 | Posted: 11 Dec 2013 19:40
جاناتان از اسب پائین پرید ...افسار اسب رو به تیرک بست وبا قد مهایی بلند از پله های ایوون بالا رفت ..
بوی خوش شیرینی های النور مثل هرروز صبح تا دم مطب هم میومد ..جاناتان ناخواسته بدون اینکه وارد مطب بشه به سمت مغازه رفت ..
مثل اکثر اوقات یکی دو تا مشتری تو مغازه بودن
رابی ..ماتیلدا وویلیام ..که برای گرفتن نون تازه اومده بودن ..به جاناتان سلام کردن ..
جاناتان هم با روحیه وانرژی مضاعف جواب هرکدوم رو داد ...
ولی النور با شنیدن صدای جان ابرو درهم کشید .
جاناتان هریسونِ گستاخ دوباره برگشته بود واین النور رو اذیت میکرد ..
-چطوری ویلیام ..؟
-خوبم دکتر ..سفر چطور بود ..؟
جاناتان با یاد اوری سفربی سرانجامش نفسش رو به کندی بیرون داد ..
-خسته کننده ..
به سمت النور برگشت ومغرورانه وبدون هیچ حرف اضافه ای خواسته اش رو گفت ..
-پنج تا شیرینی خونگی میس سالی
النور دوباره به همون شرایط تهاجمی سابق برگشت ..
-من شیرینی ای برای تو ندارم ..
ابروهای جان بالا پرید ..موش فوضولش نرسیده جنگ رو شروع کرده بود ..
-البته که داری !!توی قفسه هاست نگاه کن ..
ویلیام وماتیلدا ورابی هرسه به این گفت وگو نگاه میکردن ..برای هر سه جالب بود تا نتیجه رو بدونن ..
ایا النور پیروز میشه؟ یا جاناتان مثل همیشه با زیرکی به خواسته اش میرسه ..؟
النور نون های ماتیلدا رو حساب کرد ..
-پنج سکه ماتی ..
ماتیلدا سکه ها رو درحالی که با نگاه متعجب به جان نگاه میکرد با مکث روی پیشخون گذاشت
والنور بسته ی نون ها رو به دست ماتیلدا داد ..
به آرومی به سمت جاناتان برگشت ...خوب میدونست که این مکث ها چقدر جاناتان رو عصبی میکنه ..
-بهت که قبلا گفتم ...من به تو نون میفروشم چون مجبورم... ولی درمورد شیرینی ها اجباری نیست ..
پس اگه نون نمیخوای بهتره از مغازه ی من بری بیرون ..
فک جان منقبض شد ..تحمل النور هنوز هم سخت بود
به سمت پیشخون رفت وبا همون صورت پرجذبه کمی به سمت النور خم شد ..
-شرط و شروط ما هنوز باقیه و من هنوزچهار شرط از پنج شرطم رو دارم ..
شرط دوم من اینه که تو هرروز پنج شیرینی خونگی وتازه برام درست کنی وبه مطبم بیاری .این شرط از همین الان باید اجرا بشه ..
-اوه ...
این صدای ماتیلدا بود ..
النور ابرو درهم کشید
-تو حق نداری... من مجبور نیستم به این دستور احمقانهءتو عمل کنم ..
جاناتان به عصبانیت بچه گانهءالنور لبخند محوی زد
-چرا مجبوری خانم جوان ..چون تو شرط بستی
ویلیام هم در ادامهءحرف جاناتان اضافه کرد ..
-تو شرط بستی النور...این رو تموم دهکده میدونن ...پس باید انجامش بدی ..بهتره همین الان شیرینی های دکتر هریسون رو بهش بدی ..
النور ازخشم سرخ شده بود ...نگاهی به رابی که با دلسوزی بهش نگاه میکرد انداخت
-ولی ولی ..
ماتیلدا هم حرفی نمیزد ولی نگاهش به النور طوری بود که النور فهمید باید همین الان به این شرط عمل کنه وگرنه از فردا تمام دهکده بهش خواهند خندید ..
اینکه کسی شرط ببنده واون رو انجام نده باعث میشد تا اهالی دهکده دستش بندازن ودیگه باهاش شرط نبندن ..
النور عصبانی بود ..اونقدر عصبانی که میخواست تمام مغازه رو بهم بریزه
ولی به جای اینکار ....به ارومی به سمت قفسهءشیرینی ها رفت وپنج تیکه شیرینی رو تو یه بسته ریخت وروی پیشخون گذاشت ..
جاناتان با لبخندی که نمیتونست پنهانش کنه شیرینی ها رو برداشت وروکرد به النور ..
-لطفا هرروز عصر موقع رفتن شیرینی ها رو به مطبم بیار .درضمن فراموش نکن ..من داروی ملین رو همیشه به همراه دارم ...پس لطفا مرتکب کار احمقانه ای نشو ..
وبدون اینکه حتی پول شیرینی ها رو روی پیشخون بذاره از ویلیام ورابی وماتیلدا خداحافظی کرد ...
النوز از عصبانیت کبود شده بود .زنگ سردر مغازه به صدا دراومد وجان از مغازه بیرون رفت ...
-اوه عزیزم .متاسفم ..
النور لبخند معذبی زد ..
-مهم نیست ماتی ...
به سراغ سفارش رابی رفت ولی همزمان به این فکر کرد که جاناتان هریسون به دهکده بازگشته
بله... مردجهنمی.. دوباره جنگ رو شروع کرده بود

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#45 | Posted: 11 Dec 2013 19:40
جاناتان نگاهی به توبی انداخت ...
-چیه توبی ..؟چی فکرت رو مشغول کرده ؟
توبی چکش کوچکی رو که جان برای تست حرکت زانو به کار میبرد رو نشون داد وپرسید ..
-این چکش خیلی کوچیکه... واقعا برای کوبیدن میخ استفاده میشه ؟
جاناتان با شنیدن این حرف قه قه ای زد وگفت
-نه پسرجان این چکش اصلا برای کوبیدن میخ نیست ..
چشمهای توبی پراز سوال شد ..
-پس برای چیه .؟
جاناتان به ارومی توبی رو بلند کرد ورو تخت نشوند ..
شلوارش رو تا زانو بالا برد وبا چکش تلنگری به زانوی توبی زد ..
پای توبی براثر تحریک بلند شد ودوباره افتاد ...چشمهای توبی پراز تعجب شد ...با دهانی باز به معجرهءدکتر هریسون خیره شده بود
-تو چه جوری این کارو کردی .؟
جاناتان لبخندی به قیافهءمتعجب توبی زد ...
-خیلی اسون توبی ...نگاه کن...روی زانوی تو زیر پوستت کلی حس هست یکیشون برای بلندکردن پاته ...
وقتی با این چکش به اون حس ها میزنم ..باعث میشه واکنش نشون بدن ..
چشمهای توبی درخشید
-وای دکتر هریسون ..تو همه چیز رو میدونی ...من هم دوست دارم مثل تو دکتر بشم ..تا همه چیز رو بدونم ..
-این عالیه توبی ...تو باید درس بخونی وسرکلاس خانم گریزبی حواست رو جمع کنی تا بتونی یه روزی پزشک خوبی بشی ..
توبی دستهاش رو مشت کرد وبا تمام توان بچگانه اش قول داد ..
-من درس میخونم دکتر هریسون ومطمئنم که یه روز مثل شما دکتر خوبی خواهم شد ..
جاناتان موهای سرکش توبی رو بهم ریخت وگفت ..
-البته مطمئنم توبی ..تو حتما دکتر خوبی خواهی شد ...
.........
عصر روز یکشنبه بود وجوون های دهکده در بار جفرسون جمع شده بودن سوفیا والنور وجاناتان هم از این قاعده مستثنی نبودن ..
النور لیوان لیمونادش رو مزمزه کرد وبا سیسیلی درمورد برداشت محصول صحبت کرد ..
نگاه النور از همون فاصله روی خنده های سوفیا خیره بود ..
سوفیا درحالی که دست به دور بازوی جان حلقه کرده بود میخندید وهرلحظه بیشتر از قبل به جاناتان میچسبید ..
برای سوفیا متاسف بود که چرا تا این حد به جاناتان هریسون گستاخ علاقه پیدا کرده ...؟
به نظر النور جاناتان فقط یک دکتر متکبر خودخواه بود
همون طور که به سوفیا نگاه میکرد دیدکه دست جان رو گرفت وهمراه خود به سمت مرکز سالن خالی که برای رقص های دو نفره بود برد ..
النور کاملا بی تفاوت بود هیچ حسی نسبت به جاناتان نداشت ..دیدن این منظره به هیچ عنوان تاثیری توی وجودش نداشت ..
هرچند که دلش برای سوفیا میسوخت ..جاناتان هریسون گاهی واقعا بی رحم میشد ...
یاد بوسه ای که درگذشته از لبهاش گرفته بود اونقدر کمرنگ شده بود که حتی به یادش هم نمی اورد ...النور تنها حسی که داشت بی تفاوتی بود وبس .
جاناتان دستش رو به دور کمر سوفیا حلقه کردورقص دونفرشون اغاز شد ..
لیمونادش رو دوباره مزمزه کرد و به سمت سیسیلی که با غصه به این صحنه نگاه میکرد برگشت ..
النور واقعا نمیدونست که چطور سیسیلی تا این حد عاشق ودلباختهءجان شده ...
شاید جاناتان جذاب بود ..قد بلند وخوش چهره ..
ولی غرور بیش از حد ورُک بودنش .تمام این صفات رو تحت الشعاع قرار میداد ..
النور به هیچ وجه نمیتونست حتی برای یک لحظه خودش رو به جای سیسیلی یا سوفیا بذاره ...چرا که از نظر النور جاناتان بی منطق ترین وبی ادب ترین مردی بود که میشناخت ..
صدای قه قهءمستانهءسوفیا باعث شد تا سر برگردونه ..
سوفیا دراغوش جان بود ومیخندید ..سیسیلی اروم اشک گوشهءچشمش رو پاک کرد ..النور متعجب گفت ..
-اوه محض رضای خدا سیسیلی بس کن ...سوفیا دختر زیبائیه وجان مسلما نمیتونه ازش چشم پوشی کنه ..
هردو با هم به سمت سوفیا که درحال چرخ زدن بود نگاه کردن
لباس سورمه ای یقه باز سوفیا که دامن پرچین وپف الودش با حرکت رقص به هر سمیتی میرفت واقعا برازنده اش بود ..
-النور؟.. .
النور به سمت سیسیلی برگشت ..
-بله
سیسیلی دستمال توی دستش رو بازکرد واشکش رو پاک کرد .
-من فکر میکردم که دکتر هریسون از تو خوشش میاد .
واکنش النور یک خندهءبلند واز ته دل بود ..طوری که حتی جان وسوفیا هم به سمتش برگشتن ..
نگاه جان برای لحظه ای روی چهرهءگشادهءالنور که ندرتا شاهدش بود خیره موند ...دلیل این خنده رو نمیدونست فقط این لبخند زیبا رو دوست داشت
-اوه سیسیلی ...سیسیلی کوچولوی من ..چطور همچین فکر احمقانه ای تو سرت افتاده...؟
اشک گوشهءچشمش رو که به خاطر خندیدن زیاد سرازیر شده بود ..پاک کرد ونفسی گرفت .
ولی با یاداوری حرف سیسیلی بازهم لبخند زد ..
سیسیلی ناراحت ومعذب سرش رو به النور نزدیک کرد ..
-اروم النور همه میفهمن ..
النور با حرکت دست وسر اشاره کرد که نگران نباش ..
گونهء سیسیلی رو به ارومی نوازش کرد وگفت ..
-سیسیلی عزیزم ..چرا این حرف رو میزنی ..؟مگه تو از جنگ بین من وجاناتان هریسون با خبر نیستی ..؟
من واون همیشه با هم مشکل نداریم ..چطور فکر میکنی ممکنه بهم علاقه داشته باشیم ..؟
سیسیلی زمزمه کرد ..
-چون حسم بهم میگفت ...
-اوه عزیزم ..خودت بهتر از هرکسی میدونی که من دیر با مردها کنار میام ..بیشتر دوست دارم مستقل باشم وحتی اگه یه روزی تصمیم بگیرم با کسی باشم مطمئنا اون یه نفرجاناتان هریسون دکتر احمق دهکده نخواهد بود ..
-ولی تو نگاهِ دکتر هریسون .
النور حرف سیسیلی رو قطع کرد ..
-من تو نگاه دکتر هریسون فقط غرورودشمنی میبینم همین ..بهتره ذهنت رو درگیر این مسائل نکنی ..
به سمت جاناتان وسوفیا اشاره کرد وگفت ...
-ببین! واقعیت اونجاست ..جاناتان وسوفیا همدیگه رو انتخاب کردن ..
سیسیلی به سمت جاناتان چرخید وبا آه به صورت تراشیده وچشمهای میشی جاناتان خیره شد ..
مرد افسانه ایش دیگر برای اون نبود ..

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#46 | Posted: 11 Dec 2013 19:41
سوفیا با دیدن دکتر چشمهاش درخشید وبه سمت جاناتان رفت ..
-سلام جان .
جان با شنیدن اسمش به سمت سوفیا برگشت ..
-اوه سلام سوفیا ..حالت چطوره ؟
-خوب ..امروز عصر یه مهمونی کوچیک تو کلبهءدنیل گرفته میشه همراه من میایی ..؟
جان دستی توی موهاش کشید.زیاد مایل نبود ..
-نمیتونم سوفیا قراره به عیادت پاتریک برم گویا صبح حالش بد شده .
سوفیا دستش رو به دور بازوی جان حلقه کرد وبدنش رو سخاوتمندانه بهش چسبوند ..
-اوه جاناتان تو نمیتونی درخواست من رو رد کنی ..؟من امشب به همراهیت نیاز دارم ...
جاناتان نمیدونست چه جوابی بده ..ولی چشمهای ملتمس سوفیا باعث شد که بگه ...
-باشه سوفیا همراهت میام ولی اول باید به دیدن پاتریک برم ..
سوفیا روپنجهءپا بلند شد وگونهءجاناتان رو بوسید ..
-این عالیه جان ...شب منتظرتم ..
دستش رو از دور بازوی جان بازکرد وهمون طور که اومده بود برگشت ..
جاناتان با تعجب به رفتار سوفیا فکر میکرد ..سوفیا بی پرواتر از اون چیزی بود که فکر میکرد ..
با گیجی به سراغ وسائلش رفت ..این طور که معلوم بود برای رفتن به این مهمونی باید زودتر به دیدن پاتریک میرفت ..
.......
انگشتهای سوفیا روی سینهءجان به حرکت دراومد ...هردو درحال رقص بودن ونور کم سالن هیجان سوفیا رو بیشتر کرده بود ..
سوفیا بی اعتنا به سایر اهالی دهکده چرخی زد وگفت ..
-اوه جاناتان تو فوق العاده ای ..
جاناتان لبخندی زدو با نخوت گفت ..
-البته من فوق العاده ام ..
قه قهءسوفیا باعث جلب توجه بقیه شد ..
-تو مغرور هم هستی جاناتان ..
جان بازهم تائید کرد ..
-البته سوفیا ی عزیز ..مغرور هم هستم ..
سوفیا سرانگشت اشاره ومیانیش رو روی سینهءجان بالا برد ..
اشاره... میانی ..اشاره ...میانی ..
-خب جاناتان هریسون مغرور .ایا حاضری که من رو به کلبه ام برسونی .؟خیلی تمایل دارم این راه رو به همراه تو برم ..
جاناتان حرفی نداشت ..شاید سوفیا بی پروا بود ولی همراهیش تا کلبهءکنار مدرسه مشکلی نداشت ..
-البته ...از این طرف ..
راه رو برای سوفیا بازکرد وشانه به شانه اش از کلبهءدنیل بیرون رفت ..
هوا تاریک ومحیط ارام ودل چسب بود ..باد خنکی که از هرطرف به سمتشون سرازیر بود باعث میشد میل سوفیا نسبت به جان بیشتر بشه ..
دم کلبه که رسیدن ..سوفیا جاناتان رو به یه فنجون چایی دعوت کرد ..
جاناتان از کالسکه ء سوفیا پائین پرید ..یه فنجون چای قطعا میتونست خستگیش رو در کنه ..
سوفیا اب رو روی هیزم گذاشت وبه سمت جاناتان رفت
طبق معمول همیشه که جسورو بی پروا بود بدون اجازه روی زانوی جان نشست ودستش رو به دور گردن جان حلقه کرد ..
-اون جاناتان تو بی نظیری ..
جان متعجب بود ..توقع چنین برخورد نزدیکی رو نداشت سوفیا که به خاطر نوشیدنی های که خورده بود مست ومست تر میشد با لحن غیر معمولی گفت ..
- تو واقعا مرد جذابی هستی ..
جاناتان که از این نزدیکی بیش از حد راضی نبود ..سرش رو برگردوند .
هیچ تمایلی نداشت که تو شرایط زنی مثل سوفیا باهاش همبستر بشه ...مخصوصا نه حالا ونه تو مستی سوفیا .
همون طور که دست سوفیا به دور گردنش حلقه بود دست دیگه اش رو به زیر زانوی سوفیا برد و به ارومی از جا بلند شد
وسوفیا رو به سمت تخت برد ..
چشمهای سوفیا میدرخشید از صمیم قلب خوشحال بود که نقشه اش گرفته ومیتونه امشب رو با مرد جذابی مثل جان بگذرونه .
جاناتان سوفیا رو روی تخت نشوند ..دستهای سوفیا رو از دور گردنش بازکرد وقد راست کرد .
سوفیا منتظر قدم اول جان بود ولی جان چرخید وبه سمت درکلبه رفت ..
سوفیا صدا زد
-جانی کجا میری ..؟
جاناتان درحالی که کلاهش رو برمیداشت گفت ..
-تو امشب مستی ومن خسته ام ..دعوتت به چایی رو درکمال احترام رد میکنم ..شب خوش سوفیا ...
واز کلبه بیرون رفت ..
نگاه سوفیا تیره شد ..توقع این همه خودداری رو از جان نداشت
عصبانی وناراحت بالشت رو پرت کرد وتخت رو بهم ریخت ..جاناتان هریسون لعنتی بیش از حد مغرور بود ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#47 | Posted: 11 Dec 2013 19:41
صبح روز بعد بود که جاناتان با یک شایعه مواجه شد ..
شایعهءرابطه اش با سوفیا ..جاناتان اصلا نمیفهمید این شایعه چه جوری واز کجا سر دراورده ..هرکسی که جان رو میدید راجع به سوفیا ازش سوال میپرسید ..
-دکتر هریسون این درسته که شما توماه جولای با سوفیا ازدواج میکنی .؟
جاناتان براشفت ..از صبح به حد کافی شنیده بود ..
-کی این حرف رو زده .؟
بن متعجب از خشم بیش از اندازه ءجان گفت
-تمام دهکده راجع به این موضوع حرف میزنن ..
جاناتان با کلافگی نفس کشید ..
-اصلا این طور نیست ..بهتره به بقیه هم بگی که هیچ رابطه ای بین من وسوفیا گریزبی نیست ..
-ولی دکتر ...
-خواهش میکنم تمومش کن بن این تنها جواب منه ..
-باشه جان ..متاسفم که ناراحتت کردم ..
جاناتان بی حوصله بستهءداروها رو به بن داد واون رو تا دم در بدرقه کرد ..
خدایا کی بود که این خبر رو پخش کرده ..؟ازدواج با سوفیا ؟؟محال بود ..
........
جان تک ضربه ای به در کلبهءسوفیا زد ..سوفیا درچوبی رو بازکرد وبه محض دیدن جان لبخند زد ..
-اوه جاناتان حالت چطوره ..؟
جاناتان سرد وبی حوصله گفت .
-سلام سوفیا ..خوبم ..میتونم بیام تو ..؟
سوفیا از سر راه کنار رفت وبه داخل اشاره کرد ..
-البته بیا تو ..
جان قدم به کلبهءسوفیا گذاشت ..هرچند که بار اولی نبود که به این کلبه اومده ..سوفیا به صندلی اطاق اشاره کرد .
-بیشین جاناتان ..
جاناتان بدون اینکه به حرف سوفیا گوش بده ..برگشت به سمتش ..
-نه سوفیا زیاد نمیمونم ..میخواستم باهات صحبت کنم ..
سوفیا مشتاقانه لب فرو بست ..امیدوار بود که جاناتان هریسون با اقرار به عشقش نسبت به سوفیا خوشحالش کنه
-البته گوش میدم جانی ..؟
جان لبهءکلاهش رو که به دست گرفته بود لمس کرد
-بهتره باهات رو راست باشم سوفیا... من هیچ از شایعاتی که تو دهکده پیچیده خوشم نمیاد ..دوست ندارم اهالی رابطهءمن وتو رو جدی بگیرن وبرای ازدواجمون لحظه شماری کنن .
نگاه سوفیا ..تیره وتار شد .جاناتان مغرور اون رو نمیخواست
لبخندش کمرنگ شد ..
-منظورت چیه ..؟
-منظورم واضحه سوفیا .لطفا اگر کسی ازت سوال پرسید بگو که هیچ رابطه ای بین من وتو نیست بهتره هرچه زودتر به این شایعات خاتمه بدیم ..
-یعنی تو من رو دوست نداری ..؟
-البته که نه ..
-ولی من فکر میکردم تو به من علاقه داری ..؟
جاناتان متعجب گفت چطور همچین فکری کردی ؟من وتو به هیچ عنوان مناسب هم نیستیم ...
-ولی من به تو علاقه دارم ..
-خدای من سونیا این چه حرفیه که میزنی ؟..چطور میتونی به من علاقه داشته باشی درحالی که همه اش دو هفته است که با هم اشنا شدیم؟
-اوه ..
این نهایت عجز وناراحتی سوفیا رو نشون میداد ..
-تو نمیتونی اینقدر سنگدل باشی ..؟
-کافیه سوفیا من حرفی با تو ندارم ..فقط میخوام به این شایعات پایان بدم ..
کلاهش رو به سر گذاشت وبا یه روز خوش از کلبهءسوفیا بیرون اومد ..
سوفیا به شدت عصبانی بود
زیباترین ودل ربا ترین زن دهکده بود وسوفیا اصلا فکر نمیکرد که روزی جاناتان به این شدت او رو ازخودش برونه ...
مشتش رو جمع کرد وبا خودش زمزمه کرد ..
-جاناتان هریسون ...مطمئنم که یه روزی مجبور به ازدواج با من میشی این رو بهت قول میدم ..
لبخند مزوارنه ای زد وبه سمت لیوان روی میز رفت .صحبت راجع به دیشب وقرار ومدار غیر واقعیش ..با رزیتا خوب جواب داده بود ...
حالا همه اونها رو متعلق به هم میدونستن ...حتی النور سالی که گه گاهی نگاه جان رو به خودش جذب میکرد
......
جاناتان بالای پله ها ایستاد وپرسید ..
-چی شده توبی ..؟چرا اینقدر ناراحتی ..؟
توبی جوابی نداد .. جاناتان روی پله کنار توبی نشست ..
-توبی ..؟نمیخوای حرف بزنی ..؟
توبی همچنان مغموم وناراحت به روبه رو خیره بود ...جاناتان دستش رو به دور شونهءتوبی حلقه کرد وتوبی رو به خودش فشرد ..
-با من حرف بزن توبی ...از چی ناراحتی ..؟
توبی جاناتان رو پس زد وبا ناراحتی گفت ..
-به من دست نزن ...
این لحن توبی برای جاناتان عجیب بود ..
-توبی .؟
-تو به من دروغ گفتی ..
-چه دروغی ..؟
-تو گفتی میتونم یه روزی دکتر بشم ..ولی دروغ گفتی... من با پای کوتاهم نمیتونم دکتر بشم ..
-این چه حرفیه ..؟کی این حرف رو زده ...؟
-توگفتی میتونم یه دکتر مثل تو باشم
جان دستهای توبی رو مهار کرد وسعی کرد تا توبی رو اروم کنه ..
-توبی اروم اروم ..
-نمیخوام ..ولم کن دکتر هریسون ..تو دیگه دوست من نیستی ومن دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم .
دستهاش رو ازاد کرد وبا همون پای کوتاه وبلند از پله ها پائین دوید ..
جاناتان متعجب ومبهوت به خشم وتلاطم توبی فکر میکرد ونمیفهمید که چرا توبی کوچولو تا این حد ازدستش عصبانیه ...؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#48 | Posted: 11 Dec 2013 19:42
-صبر کن جاناتان باید باهات حرف بزنم ...
جاناتان عصبی وبی حوصله چشمهاش رو رو هم فشار داد .
این بار سوم بود که سوفیا مزاحمش شده بود ..
هوا داشت تاریک میشد وجان خسته از یک روز کاری داشت به سمت بارمیرفت که سوفیا صداش کرد ..
-چیه سوفیا .؟بهتره حرف مهمی داشته باشی ..چون من اونقدر خسته ام که هیچ تمایلی برای صحبت کردن راجع به علاقهءتو ندارم .
اخم های سوفیا درهم شد ..سابقه نداشت کسی مثل جان تمایلی بهش نداشته باشه ..
-جاناتان با من این جوری صحبت نکن ..من وتو همدیگه رو دوست داریم .
-نه خانم جوان تو من رو دوست داری نه من تو رو ..این علاقه کاملا یک طرفه است
-چطوری میتونی همچین حرفی بزنی ...؟از رفتارت کاملا معلومه که من رو دوست داری ..
جاناتان کسل جواب داد ..
-نه ندارم ..بذار برای اخرین بار بهت بگم سوفیا ..تو فقط درحد یک دوست ساده هستی ..نه یه عشق ...نه حتی زنی برای ازدواج .
-جاناتان !!
سوفیا تمام راهها رو به روی خودش بسته میدید ..نگاهش روی صورت جان میچرخید که از گوشهءچشم النور سالی رو دید که از در مغازه بیرون اومد ودر رو قفل کرد ..
سوفیا اناً تصمیم گرفت ..فاصلهءبین خودش وجان رو با یک قدم پرکرد ولبهاش رو گستاخانه روی لبهای جان گذاشت ..
النور به محض برگشت با صحنهءبوسهءجان وسوفیا که درتاریک روشنای خیابون زیاد به چشم نمیومد مواجه شد
جان که متعجب شده بود حرکتی نکرد ..نه بوسید نه حتی دستش رو بلند کرد ..هیچ حرکتی نکرد ..
سوفیا لبهای جان رو با ولع میبوسید ولی جان بازهم هیچ احساسی نداشت ...
به سوفیا حق میداد مرتکب همچین عملی بشه ..همون جوری که خودش در شبی نچندان دور بی اراده وناخواسته لبهای النور رو بوسیده بود
بی دلیل وبی فکر ...
النور با دیدن این بوسه ته لبخندی زد وبه ارومی به سمت اسبش راه افتاد ..از نظر النور بالاخره جاناتان هریسون مغرور درتلهءسوفیا افتاده بود ..
اسب رو به ارومی به حرکت دراورد ...وپشت به مسیر جان وسوفیا حرکت کرد
سوفیا به محض رفتن النور از جان فاصله گرفت ..جان تنها با یک پوزخند ایستاده بود .
سوفیا عصبانی وخشمگین دستهاش رو مشت کرد .حتی بوسهء پرحرارتش هم تاثیری دررفتار جان نداشت .دستهاش رو جمع کرد وگفت
-جاناتان هریسون تو بالاخره من رو میپذیری این رو مطمئن باش ...
جان فقط سری از تاسف تکون داد .کم کم داشت به سلامت روانی سوفیا شک میکرد ..این علاقهءبیش از حد براش عجیب بود .
تنها سه هفته از دیدارشون میگذشت وسوفیا این طور عاشق جان شده بود ...تنها لغتی که معنی حسش رو میرسوند تعجب بود ..
....
سوفیا با عصبانیت دست توبی رو کشید .
-تو پسر احمق بالاخره خواهی فهمید که با این پای کوتاه نمیتونی پزشک بشی ...
توبی مغرورتر از اون بود که با عصبانیت ودادو فریاد سوفیا تصمیمش رو عوض کنه ..
-ولی دکتر هریسون به من گفته میتونم
سوفیا عصبانی تر شد ..وبا حرص شونهءتوبی رو تکون داد ..
-بسه ...بس کن پسرک احمق ...تو نمیتونی دکتر بشی ...
وشونه اش رو هل داد جوری که توبی از پشت روی زمین افتاد
توبی عصبانی وناراحت جوشید ..
-من اینکار تو رو به دکتر هریسون میگم ...
سوفیا به قدری خشمگین شد که خط کش چوبی قدیمیش رو برداشت
-سرجات وایسا توبی .
توبی از جا بلند شد
-به خاطر این گستاخی تو بیست ضربه خواهی خورد ..
توبی درست مثل یک مرد مصصم دستهاش رو بالا اورد ..ضربه های خط کش رو راحت تر ازحرفهای معلم عصبانیش قبول میکرد ..
سوفیا اولین ضربه رو وارد کرد .توبی اخم کرد وفک منقبضش رو روی هم فشرد ..
این بار اولی نبود که سوفیا گریزبی تنبیهش میکرد ..عادت کرده بود با سوفیا بحث کنه ودراخر کتک بخوره ..
دومین ضربه ...توبی سخت ومحکم ایستاد ..سوفیا با عصبانیت ضربه های بعدی رو فرود اورد تا جایی که وقتی ضربهءبیستم تموم شد تمام دستهای توبی پرازخون بود ..
سوفیا با خشونت شونهءتوبی رو گرفت وسرجاش نشوند ..
-این تنبیه رو هیچ وقت فراموش نکن توبی .تو نمیتونی با پای کوتاهت یک پزشک بشی ..
توبی تنها دستهای دردناکش رو روی میز گذاشت اونقدر درد داشت که جای هیچ صحبتی با سوفیا نبود ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#49 | Posted: 11 Dec 2013 19:42
-دکتر هریسون ...دکتر ...؟
مطب به شدت باز شد وکریستینا دختر کوچولوی ماتیلدا روی دستهای مادرش به داخل مطب اورده شد .
صورت ماتیلدا وکریستین خیس از اشک بود ..
جاناتان بلافاصله دست به کار شد ..کریستینا رو روی تخت خوابوند ونگاهی به صورت گریان کریستینا انداخت
-چی شده ؟
-دست دخترم ...دستش شکسته ..
جاناتان شال روی دست کریستینا رو بازکرد وبا یه نگاه متوجه استخوان شکستهءبازوش شد ..
دو تیکه چوب نازک روکه خودش به خوبی برش داده بود درکناره های دست گذاشت وسعی کرد با نوار محکمی اتل ها رو سرجا ثابت نگه داره ..
گریهءکریستینا ودرد زیادش باعث میشد تقلا کنه وهمین هم جاناتان رو معذب میکرد..جاناتان دست رو بست ورو به ماتیلدا کرد ..
-چه جوری این اتفاق افتاده؟
-توی مدرسه ...
-چطور ..؟
-نمیدونم فقط سوفیا گریزبی خبرم کرد که کریستینا دچار سانحه شده
جاناتان کمی خم شد تا هم قد کر یستین بشه .
موهای درهم ریخته اش رو نوازش کرد وپرسید ..
-چه اتفاقی برای دستت افتاده کریستینا ؟..
کریستینا حرفی نزد ..
-کریستینا تو بامن دوست بودی ..باید بهم بگی ...
کریستینا درحالی که گریه میکرد سری به معنی نه تکون داد ...ماتیلدا وجان هردو متعجب بودن ..مطمئنا کریستینا اتفاقی رو که براش افتاده بود مخفی میکرد ..
جان همون طور که موهای نازک وروشن کریستینا رو نوازش میکرد .با خودش اندیشید ..
(از وقتی سوفیا گریزبی به دهکده اومده اتفاقات عجیب وغریب زیادی افتاده ...)
این دست شکسته دومین حادثه درطول هفتهءگذشته بود که بچه ها هیچ توضیحی راجع به حادثه نمیدادن ...
.....
جان سر راه توبی رو دید که دور دستهاش رو بسته بود ..متعجب به سمتش راه کج کرد ..
-توبی ..؟
توبی با دیدن هریسون ایستاد ..
-حالت خوبه توبی ..؟
توبی فقط نگاه کرد ..
هریسون نگاهی به هردو دست توبی انداخت وکنارش زانو زد ..دستهاش رو تو دست گرفت ..
-چه بلایی به سر دستهات اومده ..؟
توبی دستهاش رو مشت کرد ..اشک تو چشمهای مغرورش نشست ..هریسون انگار تلاطم وجود توبی رو درک کرد
-توبی چرا دیگه با من حرف نمیزنی ..؟من وتو همیشه با هم دوست هستیم .
قطرهءاول اشک از چشمهای توبی سرازیر شد ..جاناتان مردانه توبی رو دراغوش گرفت .
توبی با همون دست دردناک لباس هریسون رو چنگ زد ..اونقدر غرور داشت که جلوی گریه هاش رو بگیره ..
جاناتان توبی رو از خودش جدا کرد و دستهاش رو بازکرد با دیدن صحنهءخط های کج وموج خونی روی کف دست توبی اه از نهاد جان برخواست ..
-خدای من توبی ..؟
توبی حرفی برای گفتن نداشت ..
جان مج دست توبی رو کشید وبا خودش به سمت مطب برد ..
.........
همون طور که داشت زخم های کف دست توبی رو پانسمان میکرد پرسید ..
-توبی نمیخوای بگی چه بلایی به سرت اومده ..؟
توبی حرفی نزد ..
-توبی ..؟
بازهم توبی چیزی نگفت ..
جاناتان با ناراحتی زخم های توبی رو شست با نواز زخم ها رو بست .وتوبی بدون هیچ حرفی به ارومی از مطب خارج شد ..
جاناتان با تاثر به خط های روی دست توبی فکر میکرد ...یه حسی بهش میگفت که حوادث جدید به محض ورود سوفیا به دهکده شروع شده ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#50 | Posted: 11 Dec 2013 19:43
زنگ بالای سر در مغازه به صدا دراومد والنور سر بلند کرد ...
-سلام سوفیا ...صبحت بخیر ...
-سلام النور ..
سوفیا مغموم وناراحت به سمت پیشخون رفت ...مغازه برعکس باقی مواقع خلوت واروم بود
-چی کار میتونم برات انجام بدم سوفیا .؟
-چند قرص نون میخوام .
-البته ...همین الان ..
النو با خوش رویی نون ها رو توی بسته گذاشت وبسته رو به سمت سوفیا گرفت ..صورت سوفیا همچنان ناراحت وافسرده بود .
-مشکلی پیش اومده عزیزم ..؟
سوفیا قطرهءاشکش رو پاک کرد ..النور منقلب شد .
- سوفیا عزیزم ؟چی شده ..؟
از پیشخون بیرون اومد ...سوفیا با دستمال کوچک گلدوزی شده اش اشک چشمش رو گرفت ..
-اوه النور من خیلی بدبختم ...
النور خواهرانه سوفیا رو دراغوش گرفت ..
-نه عزیزم چرا این حرف رو میزنی ...؟
-جاناتان من رو دوست نداره ...
تمام این مدت با من بوده حتی به من قول ازدواج داده بود ولی حالا..
گریه هاش شدت گرفت
-اوه النور دوست دارم بمیرم ...
وتو اغوش النور زار زد ..النور با همون قلب مهربونش شروع به تسلا دادن سوفیا کرد ..
-سوفیای عزیزم این حرف رو نزن شاید اشتباه میکنی ...
-نه من اشتباه نمیکنم ..جان هیچ علاقه ای به من نداره ..خدایا باورم نمیشه ..من حتی باهاش رابطه داشتم .
النور شوکه شد به هیچ عنوان فکر نمیکرد رابطهءجان وسوفیا تا این حد پیشرفت کرده باشه ...ولی با این اتفاق ...این عمل جاناتان نهایت بی شرمی بود ..
چطور میتونست از سوفیا سواستفاده کنه وبعد هم بهش بگه که هیچ علاقه ای بینشون نیست ..؟
سوفیا با بغض ادامه داد ..
-همهءاهالی دهکده از رابطهءمن وجان خبر دارن ولی اون با بی انصافی من رو پس میزنه ...اوه النور من دوستش دارم ...واقعا نمیتونم دوریش رو تحمل کنم ..
النور واقعا عصبانی شد ..تمام ذهنیتش نسبت به جاناتان بهم ریخت ..
مطمئنا این حق سوفیا نبود ....با عصبانیت گفت ...
-باید جواب این حرفش رو بدیم ..تو نباید کوتاه بیایی سوفیا ...با من بیا ...باید قاطعانه باهاش صحبت کنیم ..
دست سوفیای گریان رو کشید وبه سمت مطب رفت ..
***
جان با گوشی داشت سینهءمیسیز ویمبلدون رو معاینه میکرد ..که النور تقه ای به در زد وبدون اجازه وارد شد ...
جان از وقتی به دهکده اومده بود با النور سروکار داشت ومیدونست وقتی که عصبانی بشه صورتش یک پارچه سرخ میشه
با خونسردی ذاتی خودش گفت
-اتفاقی افتاده النور ..؟
النور فوران کرد ...
-معلومه که اتفاقی افتاده ...چه چیزی مهمتر از اینکه تو از سوفیا سوءاستفاده کردی ...وحالا داری با بی محلی هات ازارش میدی ..
جان جا خورد ولی به همون سرعت خونسردی خودش رو به دست اورد وبه سمت میسیز ویمبلدون برگشت ..
-الان وقت برای صحبت کردن راجع به این موضوع ندارم
النور از حرص وغضب کبود شد ..میسیز ویمبلدون به ارومی گفت ..
-مشکلی نیست دکتر هریسون تو میتونی جواب النور رو بدی .
جان با خوش رویی تشکر کرد ...به سمت النور رفت وسخت وقاطع درست مثل یک تیکه سنگ گفت ..
-بهتره این طور جوابت رو بدم ..رابطهءمن وسوفیا به تو هیچ ربطی نداره .النور سالی ...
النور دستهاش رو مشت کرد ..هرلحظه بیشتر از قبل تمایل به زدن این مرد نفرت انگیز پیدا میکرد ..
-درسته به من مربوط نیست ولی کسی باید با تو مقابله کنه ..تو از سوفیا سوءاستفاده کردی
-جان خونسردانه دستهاش روروی سینه جمع کرد
-نه من همچین کاری نکردم .
صدای گریهءسوفیا بلند تر شد ..والنور عصبانی تر ..
-چطور میتونی این حرف رو بزنی ؟اگه بهش قول دادی که باهاش ازدواج میکنی باید به قولت عمل کنی ..
جان کم کم بی حوصله میشد
-النور کافیه ..تو هیچی نمیدونی ..
به سمت سوفیا برگشت وبا همون لحن برنده وقاطع گفت ..
-تو هم بس کن سوفیا ..خودت میدونی که هیچ رابطه ای بین من وتو نبوده ..
سوفیا تنها با گریه روش رو برگردوند واز مطب بیرون رفت ..
النور قدمی جلو گذاشت ..ومستقیما تو چشمهای جان خیره شد ..
-از امثال تو متنفرم هریسون ..کسایی که فقط از زن ها سوءاستفاده میکنن وبا قول وقرارهای دروغین لذت میبرن ...
اب دهنش رو کنار پای جان تف کرد وگفت ..
-حالا که فکر میکنم تو هم مثل هری مک گوایر هستی ..رذل وپست ...
جان هیچ عکس العملی نشون نداد ..ولی از درون میسوخت
واقعا براش سخت بود که النور هم طرف سوفیا باشه ..ولی با نمایشی که سوفیا ماهرانه اجرا میکرد توقعی از النور نداشت ..
النور به سمت در رفت که جان به حرف اومد ..
-النور سالی ...روزی که مشخص شد سوفیا گریزبی تنها یک شیاد ...تو باید از من عذرخواهی کنی ..
النور تنها دروبازکرد وبیرون رفت ..
حتی فکرش رو هم نمیکرد سوفیای زیبا با اون چشمهای زمرد نشانش یک شیاد باشه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 5 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غرب ... وحشی ِ آرام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites