تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غرب ... وحشی ِ آرام

صفحه  صفحه 6 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#51 | Posted: 11 Dec 2013 19:45
فصل سوم





برایان از کالسهءمخصوص حمل بسته های پستی پائین پرید ..دراین فصل از سال که غرب درست مثل جهنم میشد رفت وامد زیادی انجام نمیشد وبرایان مجبور بود برای دیدن دوست قدیمیش سوار اون کلاسکهءقدیمی بشه ..
از کالسکه ران پرسید ...
-کجا میتونم دکتر هریسون رو پیدا کنم ..؟
مرد عرق روی پیشونیش رو خشک کرد وگفت .
-برو سمت مرکز دهکده
با سر انگشت مرکز رو نشون داد وگفت ..
-مطب دکتر اونجاست ..
برایان خسته وبی حوصله ساک دستیش رو برداشت و به سمت جایی که مرد اشاره کرده بود رفت ...
بالاخره تونست مطب جان رو پیدا کنه ..ولی قبل از اینکه درنیمه باز مطب رو بازکنه صدای مشاجره شنید ..
-جاناتان تمام اهالی دهکده میدونن که من و تو باهمیم ...تو نمیتونی اینقدر راحت من رو پس بزنی ..
-اروم تر سوفیا ...بارها بهت گفتم که من هیچ علاقه ای برای ایجاد رابطه با تو ندارم ..
برام مهم نیست مردم دهکده چی میگن ..مهم اینه که من هیچ تمایلی به تو ندارم ...بهتره این رابطه همین جا تموم بشه ...
-سزای این کارت رو میبینی جاناتان هریسون
صدای قدم های کسی که به در نزدیک میشد باعث شد برایان خودش رو به مغازهء شیرینی فروشی کناری برسونه ..
دختر زیبا وخوش لباسی رو دید که از مطب بیرون اومد ودرومحکم بست ..
برایان با چشمهای ریز شده قد وقامت زن رو از نظر گذروند ..شک داشت که ایا این زن رو میشناسه یا نه ...
سوفیا چتر افتابیش رو بازکرد ..لبهءدامنش رو بالا برد واز پله ها پائین رفت ..
برایان با همون اخم روی پیشونی به زن شیک پوشی که ازش دور میشد خیره بود ...
واقعا این زن همون سوفیا گریزبی معلم مرکز ایالت بود؟ ..همون معلمی که باعث کور شدن یکی از دانش اموزان شده بود ودرحال حاضر به عنوان یک فراری تحت تعقیب بود ..؟
برایان نگاهش رو از زن گرفت تک ضربه ای به در مطب جان زد ووارد شد ..
جان که مشغول مخلوط کردن چند نوع گیاه دارویی بود برای دیدن شخص تازه وارد سر بلند کرد ..
بادیدن برایان چشمهاش رو ریز کرد وزیر لب نجوا کرد ..
-برایان ...؟!
چشمهای جان درخشید وادامهءجمله اش رو بلندتر ادا کرد ..
-هی رفیق
برایان از دیدن دوست قدیمیش لبخندی زد
به سمت جان رفت وهردو دوست دراغوش هم فرو رفتن ..
-حالت چطوره جانی ..؟
جان از برایان فاصله گرفت وگفت ..
-خوبم ...چی شده که به این دهکدهءدور افتاده اومدی ..؟
-برای سفر اومدم ..تو که میدونی نمیتونم تو شهر زندگی کنم ...
-این عالیه .میتونی چند روزی پیش من بمونی ..؟
-البته ..راستی اون دختری که اینجا بود اسمش سوفیا گریزبی ؟ ...
ابروهای جان تو هم رفت ..
-تو سوفیا رو میشناسی ؟
-پس خودشه ..البته که میشناسم ..سوفیا گریزبی معلم مرکز ایالت بود ..
ولی با فاجعه ای که راه انداخت فراری شد ..چطور با همچین جادوگری رابطهءدوستی داری جان ..؟
جاناتان متعجب شد ..
-کدوم فاجعه برایان ؟
-قصه اش طولانیه مرد ..
-من گوش میدم ...فقط قبل از اون بهتره به کلبهءمن بریم ..
هردو کلاه هاشون رو روی سر مرتب کردن واز مطب بیرون اومدن ..
.........
سوفیا خط کش رو بلند کرد ..ولی تیفانی کوچولو با ترس دستش رو عقب کشید ..
-دستت رو بالا بیار تیفانی ..
تیفانی با هق هق گفت
-خواهش میکنم میسیز گریزبی قول میدم اینبار دقت کنم ..
-دستت رو بیار بالا تیفانی ..
تیفانی با پشت دست اشکاش رو پاک کردو دوباره به التماس افتاد
-بهتون التماس میکنم میسیز گریزبی درد داره ..
-تیفانـــــــــی ..
تیفانی کوچولو از ترس دستهاش رو بالا اورد ..که با ضربهءخط کش سوفیا به خود پیچید وگریه اش به هق هق تبدیل شد ..
-این بار اخریه که بهت میگم تیفانی ...باید سرکلاس به دقت گوش بدی وگرنه دفعهءبعد ده ضربه تنبیه خواهی شد ..
تینفانی اشک ریزان باهمون دستهای سرخ از ضربه به سرجاش رفت ..درد دستهاش برای تیفانی کوچولو بیش از حد بود ..
......
لیندا عصبی وناراحت به دستهای دخترش نگاه کرد وپرسید ..
-خدای من تیفانی... کی این بلا رو به سرت اورده ..؟
تیفانی تنها گریه میکرد ..لیندا مچ دست تیفانی رو گرفت وبه قصد دفتر کلانتر از خونه خارج شد .
باید با شوهرش در این مورد صحبت میکرد ..
......
جویی هنوز درحال بحث با جان بود ...
-دکتر هریسون بهت گفتم تا وقتی که جواب تلگراف از مرکز ایالت نرسه نمیتونم میسیز گریزبی رو دستگیر کنم .
لیندا همون لحظه سررسید ویک راست به سمت شوهرش رفت .
-سلام دکتر ..سلام جویی ..
-چی شده لیندا اینجا چی کار میکنی ..؟
لیندا عصبی وناراحت دستهای مشت شدهءتیفانی رو جلوی چشمهای جویی وجان بازکرد
هردو با دیدن صحنهءدستهای زخمی تیفانی کوچولو متاثر شدن ..
جویی با تعجب به سمت دخترش رفت
-چی شده دختر کوچولوی من ..؟چه بلایی به سر دستهات اومده ..؟
تیفانی که هنوز هق هق میکرد خودش رو تو اغوش پدرش انداخت وشروع به گریه کرد ..
جان واقعا متاثر بود در سه روز گذشته این دومین بچه ای بود که با زخم روی دست از مدرسه به خونه برمیگشت ..
جاناتان مکثی کرد ودرادامهء صحبتهاش گفت ..
-به تو گفتم جویی... این زن یه دردسر بزرگه .توبی هم بدتر از این زخمی شده... ولی چون با هیچ کس حتی مادرش هم حرف نمیزنه نمیتونیم از سوفیا گریزبی شکایت کنیم ...
جویی تیفانی رو دراغوش گرفت وبلند شد
زجری که دختر کوچولوش کشیده بود مصمش میکرد تا باسوفیا گریزبی رو مقابله کنه ..
تیفانی رو به ارومی دراغوش لیندا گذاشت وبه سمت تلگراف خونه به راه افتاد ..تا ببینه ایا جواب تلگرافش رسیده یا نه ...
     
#52 | Posted: 11 Dec 2013 19:46
-شما نمیتونید من رو دستگیر کنید .اصلا به چه جرمی ..؟
جان... جویی ...سالواتور ...به همراه فرانکی وکلایو طرف صحبت سوفیا بودن ..
جویی خونسردانه گفت ..
-سوفیا گریزبی معلم ِمرکز ایالت... تو به جرم ضرب وشتم یه دختر بچهء شیش ساله تحت تعقیب هستی وهمون طور که تو این تلگراف ذکر شده باید تو رو به ماموران زندان ایالتی تحویل بدم ..
سوفیا براشفت ...
-از کجا میدونید که من همون معلم مرکز ایالت هستم ؟
برایان که تا این لحظه گوشه ای ایستاده بود به حرف اومد ..
-تو خود همون معلم هستی من عکست رو دیدم .روزی که باعث اون اتفاق شدی من خبر رو به روزنامه دادم حتی با مادر اون دختر من صحبت کردم ..تو بیماری میسیز گریزبی ...
سوفیا واقعا دیوانه شد ..
-شما حق ندارید ...
جویی که هنوز به خاطر دیدن زخم کف دست دخترش عصبانی بود گفت ..
-تو دختر من رو تنبیه کردی ..جوری که حتی نمیتونه دستهاش رو باز کنه ..
النور که تازه رسیده بود با شنیدن این حرف متعجب شد ..خدایا چه اتفاقی داره میوفته ...؟واقعا سوفیا... تیفانی کوچولو رو به این شدت تنبیه کرده ..؟
سوفیا بی حوصله گفت ..
-اون دختر احمق حقش بود که تنبیه بشه .
جان بازوی جویی رو کشید تا جویی کار احمقانه ای انجام نده ...وبا خونسردی از سوفیا پرسید ..
-شاید از نظر تو تیفانی احمق بود ..درمورد توبی چطور ..؟
سوفیا پوزخندی زد
-البته اون هم یه احمق دیگه بود ..چطور میخواست با همون پای کوتاهش پزشک بشه ..؟درست مثل تو ..
بهش گفتم که هیچ وقت نمیتونه پزشک بشه حتی تنبیهش کردم ولی اون پسرک لجباز فقط به حرفهای تو گوش میداد ..
قلب جان فشرده شد ..این زن یک بیمار روانی بود ..جویی که دیگه صبر نداشت گفت ..
-حتما دست کریستینا وپای ژوزفین هم به خاطر تنبیهاشون شکسته ..درسته .؟
سوفیا فقط جواب داد ..
-اون بچه ها یه مشت کودن هستن ..
النور که اشک تو چشمهاش حلقه بسته بود جلو اومد ...
-چطور تونستی سوفیا ..؟اونها فقط بچه ان ...این مردم تو رو دوست داشتن ..به تو محبت میکردن ..
سوفیا لاقیدانه گفت ..
-برام مهم نبود .حتی تو النور ..بارها ازت استفاده کردم ..تا بتونم به جان نزدیک بشم ..ولی نشد.... اون هم مثل بقیهءاهالی یه بی خاصیت بیچاره بیشتر نیست ..
النور مبهوت پرسید ...
-یعنی تو با جان رابطه نداشتی ..؟
جان توپید
- النور ..
ولی سوفیا قه قه زد ..
-تو هم احمقی النور.... همتون احمقید ..
النور به ناگاه عصبانی شد ..دستش رو بلند کرد وسیلی محکمی رو تو صورت سوفیا کوبید... ولی سوفیا همچنان میخندید ..
جویی با تاسف بازوی سوفیا رو کشیدوگفت ..
- میسیز سوفیا گریزبی همراه من بیاد ما شما روبه ماموران ایالتی تحویل میدیم ...
.......
لحظه ای که کالسکهء حامل سوفیا وماموران ایالتی از نظر ناپدید شد هیچ وقت از خاطر جان نرفت ..
سوفیا واقعا بیمار بود ..علاقهءوافرش به جان ...خشونت علیه بچه ها واسیب رسوندن به اونها ...علامتهای واضح بیماریش بود که متاسفانه جان دیر اون رو کشف کرد .
جان همچنان به مسیر کالسکه خیره بود که صدای النور رو شنید ..
-هریسون ..؟
جان بدون اینکه نگاه از جاده بگیره زیر لب جواب داد ..
-بله النور ..
-راجع به سوفیا ..
لبخند کجی روی لب جان نشست ...وقت تلافی قضاوت بی جای النور رسیده بود ...
جان با غرور برگشت چشمهای میشی اش مثل یه گرگ میدرخشید ..
-اوه راجع به سوفیا ...بله فراموش کرده بودم تو یه عذرخواهی به من بدهکاری ...
ابروهای النور درهم گره خورد وفکش از اون همه عصبانیت منقبض شد .واقعا برای النور سخت بود که به اشتباهش اقرار کنه
جان پاهاش رو به اندازهءعرض شونه بازکرد ودستهاش رو روی سینه گره زد ..تای ابروش رو بالاتر برد ولبخند پلیدی زد
-خوب عذرخواهیت رو میشنوم النور ...
النور مغرورانه سر بلند کرد ..حتی برای عذرخواهی هم غرورش رو حفظ میکرد ..
باهمون مشت گره زده تو چشمهای جان خیره شد ..
-به خاطر اشتباهاتم ازت عذرخواهی میکنم جاناتان هریسون ..
لبخند جان پررنگ تر شد ..با نخوت گفت ..
-عذرخواهیت پذیرفته شد
ولبخند خبیث دیگه ای زد ..
النور با همون غرورهمیشگی برگشت ..قدمی برخلاف مسیر برداشت ولی دوباره سرجا ثابت شد ..
-درضمن فراموش نکن که این عذرخواهی تنها درمورد سوفیا گریزبی بود وبازهم جنگ بین من وتو ادامه داره
ابروهای جان درهم گره خورد ...النور به راه افتاد وجاناتان لبخند دیگه ای زد ..
النور سالی هیچ وقت عقب نشینی نمیکرد ..وجان عاشق ادامهءاین بازی مهیج بود
......
برایان گیلاس برندیش رو روی پیشخون بار گذاشت ..
-این طور که معلومه شایعهءجنگ هرلحظه بیشتر میشه ..مکزیکی ها به خاطر اعلان استقلال امریکایی هایی که ساکن تگزاس هستن دارن نفرات جمع میکنن ...این جنگ حتمیه جان .
جان جرعه ای از اب جوش رو خورد ..
-امیدوارم جنگی صورت نگیره ..
استوارت با حرارت گفت ..
-من مطمئنم که مکزیکی ها به زودی حمله میکنن مردم تگزاس نگرانن ..بعضی ها هم از خونه هاشون فرار کردن .
جفرسون که درحال سرو مشروب رابی بود گفت ..
-من شنیدم ارتش مکزیک درحال تجهیز شدنه ..به زودی خبر جنگ به اینجا هم میرسه ..
جاناتان با ناراحتی لیوان اب جویی که تو دستهاش بود رو بلند کرد وگفت ..
-برای صلح ...
برایان هم گیلاس برندیش رو بلند کرد وبه لیوان اب جوی جان کوبید وهماهنگ با افراد بار بلند گفت ...
-برای صلح....
     
#53 | Posted: 11 Dec 2013 19:46
گروه گاوچرون ها گوساله های جوان رو هی کردن ...ده نفر از زبده ترین گاوچرون هابرای رسوندن گلهءگوساله های جوان به جنوب ایالت کنار هم جمع شده بودن ..تا بتونن این گلهءبزرگ رو که بالغ بر هشتاد راس گوساله قوی وسالم بود به مقصد برسونن ..
گاوهای قهوه ای وسفید وسیاه که از شادابی وانرژی سرشار بودن ...
مَتیو شلاغش رو تو هوا بلند کرد وکوبید ..صدای برق اسای شلاق باعث شد گوسالهءچموش به میون گله برگرده ..
گروه کم کم خسته میشد هوا تاریک میشد وگوساله ها احتیاج به استراحت داشتن ..
گروه متیو جایی کنار محوطهءباز دشت رو درنظر گرفتن واطراق کردن ..
گوساله ها رو گوشه ای جمع کردن وسه نفر همزمان مشغول نگهبانی شدن ...
محوطهءدشت کم کم غرق درسکوت شبانگاهی میشد وتنها صدای جیرجیرکها وقورباغه های میان لجنزار سکوت رو میشکست ..
ساعتی از استراحت گله نگذشته بود که با لرزش خفیف زمین و نعره وبی تابی گوساله ها ...گله به تکاپو افتاد ..
گاوچرون ها هم با زمین لرزه بیدار شدن ولی اونقدر گیج شده بودن که برای هرنوع واکنشی دیر شده بود ..
گله رم کرده بود ودراندک زمان کوتاهی تمام گله شروع به تاخت کرد ..
وهرچی روکه سرراهشون بود زیر سم هاشون نابود کردن ..حتی گاوچرون های گیج از خواب رو ..
مردهای گاوچرون بدون اینکه لحظه ای به خودشون بیان میون سم های گوساله های لجام گسیخته زخمی شدن
متیو که به محض احساس اولین لرزش ازجا بلند شده بود هیچ کاری از دستش برنمیومد ..
گله رم کرد ..گاوچرون ها رو زخمی کرد وتو عرض چند لحظه تنها گردو گبار ناشی از کوبیدن سم هاشون تو هوا باقی موند ..
متیو وفرانکلین تازه متوجه وخامت اوضاع شدن .وضع گاو چرون ها وخیم تر از اونی بود که بتونن تنهایی از پس بستن زخم هاشون بربیان ..
استخوان شکستهءسیلوستر که به شکل زننده ای از پوست پا بیرون زده بود ...سر غرق درخون هاردی ..
باید به دکتر خبر میدادن ...
متیو آلن رو به سمت دهکده فرستاد تا دکتر رو به همراه خود بیاره ...این وقت از شب احتیاج به دکتر داشتن ..
***
سحر دمیده بود که جاناتان زخم اخرین گاوچرون رو هم بست ..
متیو ودوستانش میخواستن به دنبال گوساله ها برن ..ولی تعدادشون کم بود ..
مردهای دهکده به اضافهءالنورو سینتیا که همگی به تازگی خبرروشنیدن بودن جمع شدن ..
-باید همین الان راه بیفتیم ..تا خیلی دور نشدن باید دنبالشون بریم وگرنه هرچی زمان بگذره دیرتر میتونیم جمعشون کنیم ..
فرانکلین متفکر رو به متیو کرد ..
-نمیتونیم خودت ببین ...از ده نفر فقط ما چهار نفر زخمی نشدیم ..
متیو با ناراحتی نگاهی به افرادش کرد ..واقعا نمیتونست با این افراد زخمی به دنبال گله بره ..
جاناتان که تا این لحظه سکوت کرده بود گفت ..
-من همراهتون میام ..
متیو به سمت جان برگشت ..
-ولی ما احتیاج به افراد زبده داریم ..
جاناتان مغرورانه گفت ..
-من از پسش برمیام ..تو مسابقهءسوارکاری امسال نفر اول شدم ...
ونگاه مرموزی به النور انداخت .النور چشم غره ای به جان رفت ونگاهش رو چرخوند .
-خیل خب ...پس دکتر هم میاد دیگه کی میتونه کمکمون کنه ..؟
استوارت وبیلی دست بلند کردن سالواتور گفت
-من دوست دارم بیام ولی نمیتونم پست خونه رو رها کنم ..
متیو گفت ...
-ممنون سالواتور ..تا اینجا شدیم شیش نفر ..
ویلیام هم دست بلند کرد ولی بقیهءاهالی دهکده یا تبحری در سوارکاری نداشتن یا مجبور بودن به خاطر شغلشون تو دهکده بمونن ..
متیو با ناراحتی گفت ..
-نمیتونیم تعدادمون هنوز کمه .
-من هم میام ..
همه به سمت النور برگشتن ..متیو که چندان اشنایی ای با النور نداشت پوزخندی زد ..وجان ابرو درهم کشید
-النور این بچه بازی نیست ..
النور مغرورانه جلو اومد ..سینتیا میخواست جلوی النور رو بگیره ولی میدونست که کاری ازدستش برنمیاد ...
کسایی که النور رو میشناختن میدونستن که النور لجوج تر از اونه که از حرفش عقب نشینی کنه ..
-هریسون تو دخالت نکن .
به سمت متیو رفت وگفت ..
-تو به کسی نیاز داری که سوار کار ماهری باشه ..با سرعت بتازه وگوساله هارو جمع کنه ..خب من همهءاین شرایط رو دارم ..
متیو با نخوت نگاهی به سرتا پای النور ریز جثه انداخت ..
جاناتان کم کم داشت عصبی میشد ..میدونست که النور اونقدر پافشاری میکنه تا همراهشون بیاد ..
-النور این کار تو نیست ..
النور جوشید ..
-بهت اخطار میکنم هریسون ..تو کار من دخالت نکن
به سمت متیو برگشت
- چیه .؟من چهار سال متوالی برندهءمسابقات سوارکاری جشن های بهاره بودم ..امسال هم دوم شدم ..میتونی از استوارت وبیلی بپرسی ..
قدمی به سمت متیو برداشت ومستقیم تو چشمهای متیو خیره شد ..
-من از پسش برمیام اقا ..
استوارت تائید کرد .
-همهءحرفهاش واقعیت محضه... از پسش برمیاد ..
متیو تو چشمهای این دخترک ریزه ءجنگو... چیزی به جز استقامت واراده ندید ..دستی به گوشهءسیبیلش کشید وگفت ..
-باشه همین الان راه میوفتیم ..
جان براشفت ..
-ولی اون یه دختر بچه است ..
متیو برگشت وبا خشونت گفت ..
-اگه تونسته چهار سال پشت سرهم رکورد دار مسابقهءسوارکاری باشه وامسال هم نفر دوم شده پس به دردمون میخوره
برام مهم نیست که بچه است یا بزرگ ...من به سرعتش نیاز دارم ..
به سمت مردانش رفت وفریاد زد
-حرکت میکنیم ..
النور با پیروزی لبخند مغرورانه ای به جان زد وبه سمت کلبه اش تازوند ..باید هرچه سریعتر لوازم مورد نیازش رو اماده میکرد ...
     
#54 | Posted: 11 Dec 2013 19:47
خورشید وسط اسمون بود که جان... النور ...ویلیام ...بیلی واستوارت به همراه متیو وفرانکلین وآلن ورایان برای پیدا کردن گوساله های رم کرده به راه افتادن ..
جان از همون اول با حضور النور موافق نبود ...درسته که النور سخت ومقاوم بود ولی این کار ومسیر طولانی برای جثهءبیش از حد کوچیک النور واقعا دشواربود ..
نگاهی به النور انداخت که لجوجانه با اسبش میتاخت وحتی خللی هم تو تصمیمش ایجاد نمیشد ..
این جور که میدید النور به هیچ عنوان ناراحت نبود ..
کمی از مسیر رو که سراشیبی بود باهم طی کردن ولی به محض رسیدن به رودخونه بود ...که مجبور شدن به چند دسته تقسیم بشن ..
از رد پای روی گل ولای مشخص بود که گله پخش شده و برای بازگردوندن همشون باید به سه دسته تقسیم میشدن..
متیو همون جور که روی زین بلند میشد فریاد زد ..
-آلن.... استوارت ...ویلیام ...به طرف غرب برید ..
-من ...رایان ..جان ..به شمال ..والنور... بیلی وفرانکلین به شرق ...
جان درجا پاسخ داد ...
-جای من وبیلی رو عوض کن ..
النور دوباره عصبانی شد ..
-من تمایلی ندارم که با تو هم گروه باشم ..
متیو حرفی نزد فقط با همون چشمهای تیز عقابی نگاهی به النور وبعد به جاناتان عصبانی وعبوس انداخت ..
نهایتا تصمیمش رو گرفت ...
-جان ...النور وفرانکلین به شرق میرن ..بجنبید .گله داره هرلحظه دورتر میشه ..
جان لبخندی زد واز کنار النور گذشت ولی النور زیر لب غرغر کرد ..
-تو همیشه مزاحم من هستی هریسون ..
لبخند جان وسعت گرفت... درسته که نتونسته بود جلوی اومدن النور رو بگیره ولی حداقل میتونست درکنارش باشه تا احیانا اتفاقی براش نیفته ..
النور با حرص گفت ..
-من بچه نیستم هریسون ..
هریسون تنها قه قه ای زد وبدون پاسخ به راهش ادامه داد ..
زمین که شیب دار شد جان والنور وفرانکلین اسبهاشون روهی کردن وبه تاخت به سمت مسیری که فرانکلین رد یابی کرده بود رفتن ..
هرچی به عصر نزدیک میشدن پیدا کردن رد گله مشکل تر میشد ..
اسب ها بعد از چند ساعت تاخت وتاز خسته شده بودن وهوا روبه تاریکی بود ..وپیدا کردن گلهءپخش شده ..سخت وطاقت فرسا .
فرانکلین دستور توقف داد ..
-امشب رو اینجا اطراق میکنیم وطلوع افتاب به دنبالشون میریم ..
النو واقعا به این استراحت احتیاج داشت ... ساعتها سوارکاری بدنش رو خسته کرده بود ..
جان از اسب پائین پرید وفرانکلین به دنبال هیزم برای اتش درست کردن رفت
النور به ارومی زین برفی رو برداشت ویالهای زیبای اسبش رو نوازش کرد ..اسب وفادارش بیش از حد تاخته بود
باروشن شدن اتش ...غذای مختصری رو که به همراه اورده بودن خوردن وسعی کردن زمان باقیمانده رو استراحت کنن ..
النور واقعا خسته بود ..
فرانکلین که درست مثل متیو سرد وخشن بود گفت ..
-باید نگهبانی بدیم ..شما بخوابید اولین نگهبانی رو من میدم .
النور زین اسب رو زیر سرش گذاشت وبه ارومی به خواب رفت .
جاناتان علارقم تمام خستگی هاش نمیتونست بخوابه ..به سمت النور برگشت وتو تاریک روشنای نورهای اَلوان اتیش به صورت معصوم النور خیره شد ..
حالا بعد از چند ماه میتونست بهتر راجع به النور قضاوت کنه ..النور جنگجو بود لجباز ویک دنده وجان
اعتراف میکرد که تمام اینها به خاطر بلایی بود که هری تو پونزده سالگی به سرش اورده بود ..
دست جان بی اراده مشت شد ...
جان نمیدونست چه حسی نسبت به النور داره... وقتی کنارش بود با لجبازی های گاها بچه گانه اش جان رو عصبانی میکرد
ولی همین دختر لجوج اگه احتیاج به کمک داشت جان ناخواسته برای کمک به موش فوضولش پیش قدم میشد ..
یه جورهایی حس میکرد النور برخلاف ظاهر سخت ومقاومش روح شکننده ای داره ...
جاناتان به النور حق میداد ...دردو عذابی که هری به قلب کوچیک النور سرازیر کرده بود باعث این همه لجبازی وقدرت دافعهءالنور بود ..
از نظر ظاهر النور دختر زیبایی بود ...مخصوصا وقتی عصبانی میشد ...ولی اونقدر اخلاقش درمقابل مردها تند وخشن بود که زیبایی صورتش هم نمیتونست باعث جذب مردان بشه .. ..
جاناتان بازهم با یاد اوری اتفاقی که هری باعث اون شده بود... عصبانی شد ..مطمئن بود یه روزی انتقام النور رواز هری مک گوایر میگیره ..
با صدای خفه ای که شنید انا بلند شد...صدای فرانکلین بود ؟
     
#55 | Posted: 11 Dec 2013 19:48
با صدای خفه ای که شنید انا بلند شد...صدای فرانکلین بود ؟
صدا زد ..
-فرانکلین ..
ولی پاسخ بازهم صدای داد بود ..
جان سریع النور رو صدا زد ..
-النور؟
النور چشم بازکرد .
-یه اتفاقی افتاده ...
النور انا هشیار شد ..وپشت سر جان بلند شد ..
جان هیزمی رو که درحال سوختن بود بلند کرد وبازهم اسم فرانکلین رو صدا کرد ..
با جلوتر رفتن ...صدای ناله ها بیشتر شد ..
نفس النور وجان با دیدن صحنهءمقابلشون حبس شد ...دو گرگ درنده به فرانکلین حمله کرده بودن ..
جان با شتاب وباهمون هیزم گداخته به سمت گرگها رفت وبه النور دستور داد
-ببرش کنار اتیش .
وخودش با حرکت دادن مشعل توی دستش سعی کرد گرگها رو دور کنه ..
النور کشان کشان فرانکلین رو به سمت اتیش برد ...جان هیزم به دست عقب گرد میکرد ...
النور فرانکلین رو کنار اتیش رها کرد ..دو هیزم رو از بین اتیش بیرون کشید وفریاد زنان به سمت گرگها دوئید ..
گرگها با دیدن النور که با صدای بلند فریاد میزد وبا مشعل های روشن به سمتشون میدوید عقب گرد کردن
جان مات ومبهوت به صحنهءدوئیدن النور با مشعل های شعله ور وفرار گرگ ها نگاه میکرد ..
احتمالا این دختر دیوانه بود ..رفتار النور به قدری عجیب بود که جان فکر میکرد نمیشناسدش ...
با برگشت مشعل ها تو تاریکی دشت ودرنتیجه دیدن النور به خودش اومد ..النور یک جنگجوی واقعی وشاید تا حدی دیوانه بود ..
صدای ناله های فرانکلین جان رو هشیارتر کرد ..به سرعت پیش فرانکلین برگشت ..
جای ارواره های گرگهای درنده روی بدن فرانکلین پرازخون بود ..
جان دست به کار شد ..لباسهای فرانکلین رو پاره کرد وبه وارسی زخم ها پرداخت ..صدای النور باعث شد سربلند کنه ..
-حالش چطوره ..؟
جان نگاهی به زخم ها انداخت ...
-بد ..خیلی بد ..
به سمت زین اسبش رفت ...مقدای ضمادرو که به همراه خودش اورده بودبرداشت وبه پیش النور که با دستمال مرطوب زخم های فرانکلین رو تمیز میکرد برگشت ..
فرانکلین از درد به خود میپیچید ..وحتی اجازهءتمیز کردن زخم ها رو هم نمیداد ..
جان به النور دستور داد ..
-دستهاش رو مهار کن بایدزخم هاش رو تمیز کنم ..
النور مطیعانه به حرف جان گوش داد وسعی کرد با تمام قوا دستهای فرانکلین رو مهار کنه تا جان بتونه به خوبی روی زخم ها رو پماد بزنه ..
جان با دقت تمام زخم های فرانکلین رو تمیز کرد ودراخر النور نوارهایی رو از گوشهءدامنش جدا کرد تا جان بتونه زخم فرانکلین روببنده ..
جان بعد از فارغ شدن از زخم ها مقداری اب به فرانکلین نوشاند از کنارش بلند شد ورو به النور گفت ..
-تو استراحت کن من نگهبانی میدم ..
-نه من خوابیدم تو بخواب ..
جان عصبانی از لجبازی النور قاطعانه گفت
- با من بحث نکن النور جند ساعت دیگه بیدارت میکنم تا تو نگهبانی بدی ..
والنور درمقابل قاطعیت جان سکوت کرد ..به سرجاش برگشت وبازهم یاداوری کرد که حتما چند ساعت دیگه من رو بیدار کن ..
جان تنها سری تکون داد والنور چشم بست ...ناله های گاه وبیگاه فرانکلین باعث میشد خوابش نبره ولی خستگی طول روز اونقدرزیاد بود که بعد از چند لحظه پلکهاش سنگین شد وخوابش برد ..
جان نگاهی به فرانکلین انداخت این طور که معلوم بود دردش کمتر شده بود ..
ازکنار فرانکلین بلند شد وچشمهاش روی صورت النور چرخید ..
با یاد اوری کار احمقانه ودرعین حال شجاعانهءالنور لبخندی زد ..این دختر سراپا عجایب بود ..
پتوی کوچک النور رو بالاترکشید واز کنارش گذشت ..
گاهی فراموش میکرد که مدت کمیه النور رو میشناسه ...به قدری باهاش جنگیده بود که بیش ازحد بهش احساس نزدیکی میکرد
النور با صدای زوزهءگرگ از خواب پرید ..نگاهی به اطراف انداخت ..فرانکلین اروم خوابیده بود ولی جان؟ ...جان نبود ..
از جا جهید ...نکنه گرگ اینبار به جان حمله کرده باشه ..؟
با چالاکی هیزمی از کنار اتیش برداشت وبه سمتی که صدای زوزه ءگرگ میومد شتافت ..وهمزمان اسم جان رو صدا کرد ..
-جان ..جاناتان ...
حتی حواسش نبود که جان رو به اسم کوچیک صدا میکنه ..
جان با صدای النور به سمت اتیش برگشت ...ولی النور نبود ..
-النور النور کجایی ..؟
النور با شنیدن صدای جان به پشت سرش نگاه کرد ..جان سالم وسلامت کنار هیزمهای اتش گرفته ...ایستاده بود ..
نفس راحتی کشید وبه سمتش برگشت ..النور مشعل رو بالاتر اورد ...
-اینجام ..
-چی شده ..؟
النور نمیدونست چه جوابی بده ..اگه میگفت نگران حال جان شده قطعا جان مورد تمسخر قرارش میداد ..
هیزم درحال سوختن رو کنار باقی چوبهای شعله ور انداخت وگفت ..
-چرا بیدارم نکردی .؟
جان که هنوز حرکات النور رو درک نمیکرد واین همه ترس تو صدای النور براش عجیب بود تای ابروش رو بالا برد ..
-نیازی به بیدار شدن تو نبود ..بهتره استراحت کنی ..
النور مثل اکثر اوقات که مستقیما به چشم طرف مقابلش خیره میشد به چشمهای جان دیده دوخت ..
-نه نوبت نگهبانی دادن منه ...بهتره تو استراحت کنی .
جان خواست حرفی بزنه ..که النور مخالفت کرد ..
-هریسون بهتره استراحت کنی ..فردا نمیتونی سوار کاری کنی ..
جان بعد از مدتها با این حرف النور موافق بود واقعا نمیتونست بیشتر از این بیدار بمونه ..
-باشه پس تو نگهبانی بده ..
کنار زین اسبش درازکشید وگفت ..
-هراتفاقی افتاد بیدارم کن النور ...
النور تنها سری تکون داد ..
جان دوباره تاکید کرد ..
-النور هراتفاقی ..هرصدایی ...هرزوزه ای ...متوجه شدی ...؟درضمن از این جا دور نشو ...
النور با حرص نفسش رو بیرون فرستاد ..
-بهتره بخوابی هریسون ...
جان با نگرانی چشمهاش رو بست ولی اونقدر خسته بود که به زودی خوابش برد ..
النور کنار اتیش نشست وبا یه تیکه چوب شروع به جا به جا کردن زغالها کرد .نگاه النور روی جان ثابت شد ..
واقعا چه دلیلی داشت که اینقدر نگران هریسون بشه ...؟
النور پیش خودش توجیه کرد ..
(خب اون مرد همیشه تو سختی ها کمکم کرده ...اگه به کمک احتیاج داشت وظیفه ام بود کمکش کنم .)
این دلیل تا حدی النور رو قانع کرد ..قطعا به خاطر ادای دین بود که اگه جاناتان هریسون به کمک احتیاج داشت به کمکش میرفت ..
نفسش رو بیرون فرستاد وبا تیکه چوب مشغول هیزم ها شد ..تا صبح وبالا اومدن خورشیدزمان زیادی نمونده بود
     
#56 | Posted: 11 Dec 2013 19:49
خورشید تازه طلوع کرده بود که گروه سه نفرهءجان النوروفرانکلینِ زخمی ...سفر خودشون رو به شرق ادامه دادن ..
فرانکلین علارقم تمام زخمهایی که روی بدنش داشت به خوبی از پس سوارکاری برمیومد وبا رد یابی مسیر گوساله های رم کرده سعی میکرد زودتر بهشون برسه ..
خورشید وسط اسمون بود که النور روی زین اسبش بلند شد وداد زد ..
-اونجان دارم میبینمشون ..
لبخند روی لبهای فرانکلین وجان نشست ..چند راس گوسالهءگم شده درحال چرا بودن ..
النور درست مثل یه گاوچرون حرفه ای به سمتشون تاخت وسعی کرد دراندک زمان ممکن تمام گوساله ها رو بدون پخش شدن جمع کنه ..
جان درحالی که داشت گوساله رو به سختی هدایت میکرد اعتراف کرد که سرعت النور و عکس العملش واقعا ستودنیه ...
النور پیش فرانکلین برگشت ...
-ده تا اینجان ...
جان از همون فاصلهءدور داد زد .
-پونزده تا هم اینجان
فرانکلین هم شمارش تعداد گوساله ها رو تموم کرد .
-نه تا هم اینجان ..
کلاهش رو بالاتر برد وروی زین جابه جا شد .
-فکر میکنم همین تعداد باشن ...بهتره زودتر برگردیم ..
النور وجان دست به کار شدن ...با راهنمایی فرانکلین وپشتکار هردو تونستن گله روجمع کنن وراه بیفتن ..حالا موقع برگشت رسیده بود ..
النور کنار گله وجان پشت سرگله حرکت میکردن تا مبادا گوساله ای از مسیرخارج بشه .
جان گوسالهء قهوه ای مشکی رو هی کرد وفریاد زد
-باید اطراق کنیم ..
النور نگاهی به فرانکلین کرد وازهمونجا داد زد ..
-باشه ..
فرانکلین به سختی از اسب پائین اومد .
-بهتره خوب استراحت کنید ..چون تمام شب رو حرکت میکنیم ...
جان متعجب گفت
-ولی این امکان نداره ..
النور اخمی کرد وگفت ..
-چه طور میخوای با سی وچهار گوسالهء جوون میون اون همه گرگ اطراق کنی ..؟
جان فقط سکوت کرد ..اینبار هم حق با النور بود ..اگه گرگها گله رو پیدا میکردن تمام زحماتشون به هدر میرفت ..
جان والنور بعد از یک استراحت کوتاه دوباره راهی شدن ..النور همچنان مصمم ومسئولیت پذیر با چالاکی نیمی از گله رو جمع کرد تا فرانکلین بتونه استراحت کنه ...
جان اقرار میکرد که نظرش درموردن اومدن النور اشتباه بوده ...النور بیشتر از اون چیزی که نشون میداد ...وارد بود ..
خورشید داشت غروب میکرد که فرانکلین بازهم دستور پیش روی داد ..نمیتونست با این تعداد کم جایی توقف کنه ...
امکان حملهءگرگها زیاد بود والنور وجان ناوارد تراز اون بودن که بتونن از پس این تعداد گوساله بربیان .
النور با اینکه واقعا خسته بود ولی درظاهر کارش رو به خوبی انجام میداد ...تمام شب رو تو تاریکی جلو رفتن ...
فرانکلین به سختی مسیر رو رد یابی کرد ودم دمای صبح بود که به رودخونه وافراد متیو که اطراق کرده بودن رسیدن ..
النور حتی به سختی میتونست چشمهاش رو بازنگه داره ....جان هم خسته بود ..ولی بیشتر نگران النور ..
خوب میدونست که این سفر تا چه حد براش سنگین بوده ..
کنار اتیش روشن نشستن وبا فنجون چایی که ویلیام بهشون داده بود خستگیشون رو درکردن ..
متیو داشت از مناطقی که دیده بود میگفت ...
-جنگ داره جدی میشه اواره ها همه جا دیده میشدن ...ارتش داره هرلحظه بیشتر تجهیز میشه
النور با نگرانی فقط به اخبار مهمی که متیوبا خودش اورده بود گوش میکرد ..واقعا سرنوشت جنگ به کجا میکشید ..؟
خورشید داشت طلوع میکرد که النور وباقی اهالی دهکده از میتو خداحافظی کردن وبه سمت کلبه هاشون حرکت کردن ...هرچند که اخبار جنگ وعواقب اون ذهنشون رو درگیر کرده بود ..
     
#57 | Posted: 11 Dec 2013 19:49
هرروز بیشتر از روز قبل خبر شروع جنگ شدت میگرفت .اوضاع دهکده بهم ریخته بود ...ارتش مکزیک برای جلوگیری از شورش های تگزاسی ها به سمت سان انتونیو درحرکت بود ..
مردم دسته دسته کوچ میکردن واز ترس جنگ غریب والوقوع به سمت مکانهای امن تر میرفتن ..
دهکدهءکوچیک وارام النور هم از این قاعده مستثنی نبود ..هرروزه مسافرانی که سرراه خودشون برای استراحت وگاهی خرید مایحتاج وارد میشدن دهکده رو از حالت سکون دراورده بودن ..
با افزایش تعداد مسافران مشکلات هم بیشتر میشد
کمبود اذوقه ومایحتاج اصلی ترین مشکل ساکنین دهکده محسوب میشد ..
النور سخت تراز گذشته به پختن نون های تازه ادامه میداد وسعی میکرد با هزینهءمناسب برای مسافران نون بپزه ..
نزدیک غروب بود که النور مثل هرروز پنج شیرینی خوشمزهءخانگی رو تو بسته ریخت ...وبه قصد مطب جان بیرون رفت ..
هنوز هم بعداز این همه وقت به عهدش پایبند بود ..
درسته که این نهایت سوءاستفادهءجان از شرط وشروطش بود ولی النور به خاطر پایبند بودن به قراروقانونش همچنان هرعصر شیرینی های خانگی رو تو بسته میریخت وبرای جان میبرد ..
تقه ای به در زد که جان همون لحظه دررو بازکرد ...
-عصر بخیر هریسون ..
-عصر تو هم بخیر ..
وازسر راه کنار رفت ..تا النور وارد بشه ..
جان همون طور که به سمت وسائل کثیف وخون الود روی میز میرفت تا تمیزشون کنه گفت ..
-امروز روز پرمشغله ای بود وخوردن شیرینی های توبعد از یک روز خسته کننده واقعا لذت بخشه ..
صورت النور ناخواسته باز شد ..قطعا این تعریف برازندهءالنور بود ..
-کلایو چطور بود ..؟
-تیررو از پهلوش دراوردم ..ولی باید خوب استراحت کنه ..نباید با دارودستهءهری درگیر میشد ..اون ها هیچ بویی از انسانیت نبردن ..
دست النور از عصبانیت مشت شد ..شنیدن اسم هری کافی بود تا بی اراده عصبانی بشه .
جان با حس دلسوزی وهم دردی به سمت النور نگاه کرد ..النور سخت وسنگ ایستاده بود وچشمهای زیباش عصبانی وخشمگین بود ..
جان از دست خودش ناراحت شد ..نباید این حرف رو میزد ..برای جلوگیری از فکر النور حرف دیگه ای رو پیش کشید ..
-امروز مریضی داشتم که میگفت ارتش مکزیک هرلحظه داره نزدیک تر میشه ..
النور پلک زد ونفس کشید ..
-من شنیدم که تگزاس هم برای حنگ اماده میشه ..خدایا ...به هیچ عنوان دوست ندارم جنگی به راه بیفته ..
تکلیف زن وبچه هایی که اونجا زندگی میکنن چی میشه ..؟
جان نگرانی ودلشورهءالنور رو درک میکرد .. تو این مورد کاملا با النور موافق بود جنگ مساوی با ویرانی وفقرو مرگ بود ..
وجاناتان به عنوان یک پزشک شدیدا مخالف جنگ بود ..
صدای کوبش قدم هایی که به سمت مطب نزدیک میشد هردو رو متعجب کرد ..
-دکتر هریسون ..؟دکتر هریسون ..؟
صدای استوارت بود ..درباز شد واستوارت با نفس های بریده بریده داد زد ..
-جنگ شروع شد دکتر ..مکزیک به تگزاس حمله کرد .
اه از نهاد هردو برخواست
النور با چشمهای نگران ....به جان نگاه کردوسری ازروی تاسف تکون داد .
جان هم متفکرانه با سرانگشت پلکهاش رو مالید ..این جنگ خانمان برانداز بالاخره شروع شد ..
.........
دهکده به علت نزدیکی به مرز ومحل جنگ ...پراز افراد بی خانمان شده بود ..
کم کم مشکلات جنگ همه رو من جلمه النور ودهکدهءساکت وارامشون رو درگیر کرده بود ...
تعداد بی خانمان ها زیاد بود وهمین هم باعث کمبود اذوقه شده بود والنور وفیونا از صبح تا شب نون میپختن وبه مردمی که از ترس جنگ به دهکده پناه اورده بودن میفروختن ..
ولی کمبود ارد ومشکلات باعث میشد تا حتی برای نون پختن هم مشکل داشته باشن ..
     
#58 | Posted: 11 Dec 2013 19:50
هوا کم کم داشت تاریک میشد که فیونا از النور خداحافظی کرد ...داشت در رو قفل میکرد که صدایی مانعش شد ..
-میشه چند قرص نون به من بدید ...؟
به سمت صدا برگشت ..زنی که از ظاهرش به خوبی مشخص بود که حامله است ودرماه های اخر بارداری کنار پله های ایوون ایستاده بود ..
النور لبخند ملایمی زد ..
-البته ..
دروبازکرد وگفت ..
-بیاین تو ..
به سمت پیشخون رفت وپرسید ..
-چند قرص نون ..
-پنج تا
النور شمع کنار پیشخون رو روشن کرد وبه سمت قفسه ها رفت تنها سه قرص نون باقی مونده بود ..
-متاسفم فقط سه قرص نون داریم ..
زن چیزی نگفت والنور قرص نون ها رو داخل بسته گذاشت ..
سربلند کرد تا زن رو مخاطب قرار بده ولی با دیدن زن که از درد خم شده بود نگران شد ..
-خانم چیزی شده ..؟
زن لبهءپیشخون رو گرفت وزیر لب ناله کرد ..
النور از پشت پیشخون بیرون اومد .
-خانم ...؟
زن قد راست کرد ولبخند ملایمی به النور زد ..
-خوبم ...
النور پرسید .
-میتونم کمکتون کنم ..؟
-نه دوروزه که دردهام زیاد شده ..فکر کنم بچه به زودی به دنیا میاد ..
النور لبخند گشاده ای زد ..
-اوه خیلی براتون خوشحالم ...
نون ها رو به دست زن داد
-متاسفم همین مقدار مونده بود ..
زن نگاهی به سه قرص نون انداخت
-ممنون همین کافیه ..
النور سکه هایی که زن روی پیشخون قرار داده بود برداشت ..وبه همراه زن از مغازه خارج شد ...
زن بازهم تشکری کرد واز پله ها پائین اومد .
النور درحالی که داشت درروقفل میکرد نگاه دیگه ای به زن انداخت ولی با دیدن بستهءنون ها که روی زمین افتاده بود وزن که از درد خم شده بود به سمتش دوئید .
-خانم خانم حالتون خوبه ...؟
ولی زن تنهاازدرد به خود میپیچید وناله میکرد ...
-خانم ...
صدای نالهءزن ناگهان به فریاد تبدیل شد ..
-داره به دنیا میاد .خدایا داره به دنیا میاد .
اینها تنها جملاتی بود که از لابه لای صدای ناله وجیغ زن شنیده میشد ..
النور دستپاچه ومضطرب شونهءزن رو لمس کرد ..
زن که عرقهای روی پیشونیش خودنمایی میکرد بازوی النور رو دردرست گرفت ..
-یا مسیح داره بچه ام به دنیا میاد ..
این جمله کافی بود تا النور زودتر دست به کار بشه ..دست به زیر بازوی زن که از جثهءخودش بزرگتر بود انداخت وسعی کرد به سمت مطب ببره ..
زن جیغ میزد وبه خود میپچید ..
-اروم الان میریم پیش دکتر ..اروم .
زیر لب به مسیح پناه برد و ..از همونجا صداکرد
-هریسون ..
جان که به تازگی کارش تموم شده بود ومیخواست شمع ها رو خاموش کنه با شنیدن فریاد النور بی اراده به سمت در دوئید .
ولی همین که در روبازکرد با زن حامله ای که النور به زور سعی داشت با خودش از پله ها بالا بیاره مواجه شد ..
با یک نظر میشد به خوبی تشخیص داد که زمان وضع حمل زن فرارسیده وهرچه زودتر باید دست به کار بشه ..
دست به زیر بازوی زن انداخت وبا کمک النور روی تخت خوابوند ..
زن خیس از عرق درحالی که گه گاهی جیغ میکشید از درد به خود میپچید ...جا ن فورا به سراغ وسائل رفت ولی برای به دنیا اوردن بچه احتیاج به یه همکار داشت ..درنتیجه با قاطعیت دستور داد ...
-النور برام اب جوش بیار ...حوله وملافه های تمیز ..
النور بدون تامل به سراغ دستورات جان رفت ..چند تیکه هیزم به شعله های شومینه اضافه کرد ومقداری اب داخل ظرف ریخت وروی شعله ها گذاشت .قبلا دیده بود که حوله ها وملافه ها کجاست ..
جان با بیشترین سرعت ممکن مقدمات زایمان زن غریبه رو اماده میکرد .
مقداری دارو گیاهی به زن خوراند تا بعد از زایمان دچار خون ریزی بیش از حد نشه
النور با اب جوش حاضر شد ..جان کارش رو شروع کرده بود ولی ..
اه از نهاد جان برخواست وابروهاش درهم گره خورد ..
النور مضطرب وکلافه پرسید ..
-چرا دست نگه داشتی ..؟چی شده ..؟
جان سربلند کرد ..
-این جوری بچه به دنیا نمیاد ..
صدای جیغ زن دوباره بلند شد ..بعد هم صدای التماسش
-کمکم کنید خواهش میکنم
النور عصبانی شد وفریاد زد ..
-منظورت چیه؟ ..این زن داره میمیره ...
جان کلافه پاسخ داد
-بچه داره با پا به دنیا میاد واین برای هردوشون خطرناکه..
النور مکث کرد ..اونقدر میدونست که همچین زایمانی چقدر خطرناکه ..دوباره صدای زن ..
-ولی باید یه کاری کنیم ..
جان متفکرانه وبا استرس گوشهءپلکش رو مالید ..
-باید عملش کنم ..
-چی .؟
-ببین النور اسم این عمل سزارینه ..یه تیکه از شکم رو میبریم وبچه رو از بدن مادر خارج میکنم ..
-چی داری میگی .؟
-النور به من گوش بده وقت بحث کردن با تو روندارم ..الان فقط باید بهم اعتماد کنی وهرکاری که میگم رو انجام بدی وگرنه هردوشون میمیرن ..
النور با ترس گفت ..
-این امکان نداره ممکنه بچه رو هم زخمی کنی ..؟
جان بی قرار گفت .
-نه النور این عمل قبلا انجام شده ..مطمئنم جواب میده ..
-ولی اگه جواب نداد ..اگه هردوشون مردن ..؟
جان به سمت زن برگشت که کم کم داشت از فشار ودرد زیاد بیحال میشد
-اگه اینکارو هم نکنم ممکنه بمیرن ...
به سمت النور اومد وتو چشمهای النور خیره شد ..
-النور ازت خواهش میکنم برای یک بار به من اعتماد کنی ..من به همکاریت احتیاج دارم ..
     
#59 | Posted: 11 Dec 2013 19:51
النور تحت تاثیر جذبه واعتماد به نفس جان سری تکون داد وجان مصمم دست به کار شد ..
جان لوازم جراجیش رو بازکرد ومقداری داروی بیهوشی روی دستمالی ریخت وبه دست النور داد .
-این دستمال رو جلوی دهنش بگیرتا وقتی که بیهوش بشه
زن که از دردو تقلای بیهوده خسته شده بود دستمال رو استشمام کرد وبه فاصلهءچند لحظه از هوش رفت ..
جان سریعا دست به کار شد ..داروی بیهوشی اثر زیادی نداشت وزن به زودی به هوش میومد ..
چاقوی جراجیش رو روی شعله گرفت ولباس زن رو بازکرد ..وبا یک حرکت شکم زن رو برید ..
النور متعجب به حرکات جان نگاه میکرد ..جان با دستمال های کوچیک خون روی زخم رو گرفت وفشاری به شکم زن وارد کرد ..
هجوم اب وخون روی شکم زن النور رو منقلب کرد ..
ولی همچنان با جدیت دستمال اغشته رو روی بینی زن نگه داشته بود .
لحظه ای نگذشت که جان نوزاد رو از داخل رحم بیرون کشید وبا سرانگشت ضربه ای به پشت نوزاد زد ..صدای گریهءنوزاد بلند شد ..
لبهای النور وجان غرق لبخند شد ...نوزاد سالم بود ..یک دختر زیبای سالم
-النور اون ملافه روبیار ...
النور ملافه روروی دستش بازکرد وجان بچه رو به ارومی روی ملافه گذاشت .
حالا نوبت به بستن زخم شکم زن بود ..
النور صورت کثیف بچه رو با دستمال مرطوبی تمیز کرد وروی تخت دیگه ای گذاشت وبه سراغ جان اومد ...
-النور لطفا کمکم کن به تنهایی نمیتونم ..
جان نخ وسوزن جراجی رو برداشت وشروع به وصل کردن لایه های شکمی زن کرد ..
النورهمزمان با هرگره نخ رو میبرید تا جان بتونه قسمت بعدی رو بدوزه ..
زن کم کم با ناله بیدار میشد که کار جان والنور تموم شد ..صدای گریه های کودک نشون از بیتابی برای اغوش مادر بود ..
النور دستهای خون الودش رو پاک کرد وملافه ای که بچه داخلش بود رو به کنار بستر زن برد ..
زن که تازه به هوش اومده بود با ناله چشم بازکرد ...
النور موهای عرق کردهءزن رو به کناری زد واروم نجوا کرد ..
-تبریک میگم بهت ...یه دختر سالم به دنیا اوردی ...
نوزاد رو به ارومی دراغوش مادر گذاشت ..زن درد میکشید ولی بادیدن فرزند سالمش لبخند ملایمی زد ..
جان رو کرد به النور ..
-کارت خوب بود النور ..
النور نگاهی به مادر وکودک انداخت وگفت ..
-کار تو هم خوب بود ..فکر نمیکردم بتونی این کار رو انجام بدی ..
جان لبخند غرور امیزی زد ..
-من تو این کار بهترینم ...
النور لبخندی زد ..
جاناتان هریسون همیشه مغرور بود ..
- هریسون !دست از این غرور لعنتیت بردار ..
صدای قه قهءجان میون گریه های نوزاد پیجید ...
****
جان بعد از اینکه داروهای مورد نیازش رو از کلبه برداشت به سمت مطب دوباره راه افتاد ..
شب طولانی وبلندی بود ولی با همکاری النور وبه دنیا اومدن یه نوزاد سالم خاطرهءخوشی ازش باقی مونده بود ..
نزدیک به طلوع خورشید بود که درمطب رو بازکرد ونگاهی به النور ومادرونوزاد انداخت ..
النور خسته از یک شبانه روز کار حالا به ارومی کنار تخت مادر خوابیده بود ..
نگاه جان پراز قدردانی شد ...موش کوچکش واقعا نترس ومقاوم بود وهمین برای جان ارزش داشت ...
داروها رو اروم روی میز گذاشت وبه سمت شومینه رفت تا شعلهءاتیش رو بیشتر کنه ...صبح جدیدی شروع شده بود ...
جاناتان یه بار دیگه به تلگرافی که به تازگی به دستش رسیده بود نگاه کرد ..
(دکتر جاناتان هریسون ..به دلیل جنگ ووجود افراد زخمی از شما میخوایم تا به همراه یک دستیار پزشک برای معالجهءبیماران جنگ زده درسان انتونیو حاضر شوید ..
شورای پزشکان تگزاس ..)
جاناتان مشکلی برای رفتن به منطقهءجنگی نداشت ولی کسی رو نمیشناخت که حاضر باشه به عنوان دستیار پزشک باهاش همکاری کنه ..
البته به جز النور سالی موش فضول جنگجوش که موقع وضع حمل اون زن غریبه بهش کمک کرده بود ..
باید با مردم دهکده صحبت میکرد ...هرنیروی کمکی دردوران جنگ یک فرشته نجات برای مردم محسوب میشد
صبح روز یکشنبه بود که اهالی دهکده بعد از مراسم دعا برای شنیدن خبر جدید جمع شدن ..النور به همراه سیلسیلی درگوشهءکلیسا نشسته بود ..
جان کف دستهاش رو بهم کوبید ودو ضربه بلندتر از حد معمول زد ..همه چشم انتظار به جان دیده دوختن .وجان بلند ورسا شروع به صحبت کرد ..
-همگی میدونید که جنگ شروع شده وتعداد زخمی ها در منطقهءجنگی زیاده ...
تلگرافی به دستم رسیده که به همراه یک دستیار پزشک به سمت منطقهءسان انتونیو برم ..حالا میخوام ازشما بپرسم که کی حاضره همراه من بیاد ..
همهمه ای درجمعیت افتاد ..دنیل با نگرانی گفت ..
-ولی رفتن به اون منطقه خودکشی محضه ...
جان تائید کرد ..
-البته خطرناکه ولی فراموش نکنید که ما زیاد هم وارد میدان جنگ نمیشیم
دوباره همهمهءوابراز نگرانی
-من همراهت میام هریسون ..
همگی سکوت کردن ..جان پوزخندی زد وگفت ..
-احتیاج به یه دستیار دارم نه یه بچه ..
النور قوی ومقاوم از سرجا بلند شد واز بین جمعیت جلو اومد ..
-من با دیدن خون غش نمیکنم ..راههای بستن زخم رو خوب بلدم ..حتی به تو هم تو عمل کردن اون زن کمک کردم ..از پس اینکار بر میام ..
جان کلافه نفسش رو بیرون داد .
-النور سالی به تو گفتم که من محاله تو رو با خودم ببرم ..
النور یک تای ابروش رو بالا برد ..
-هیچ کس دیگه ای نیست ..تنها منم ..
جان کم کم داشت عصبانی میشد ..از اخلاق لجوجانهءالنور خبر داشت ومیدونست تا وقتی به مقصود خودش نرسه دست برنمیداره ..
به سمت جمعیت برگشت
- یعنی کسی نیست که بخواد داوطلب بشه ..؟
فردریک که به تازگی به همراه خونواده اش به شهر اومده بود دستش رو بلند کرد
-من همراهت میام دکتر ..
لبخند کوچکی روی لب جان نشست ...ولی همزمان همسر فردریک با ترس گفت ..
-اوه عزیزم تو با رفتن به اون منطقه کشته میشی ..چطور میتونی ما رو تنها بزاری ؟
فردریک با ناراحتی شونهءهمسرش رو لمس کرد ...
-اروم عزیزم ...دیدی که دکتر چی گفت ..
-ولی تو نباید بری ..من بدون تو نمیتونم زندگی کنم ...
النو جوشید
-نمیبینی؟.. همسرش راضی نیست ... تو نمیتونی فقط به خاطر اینکه یه دخترم من رو نبری..من کارم خوبه وتو این رو خوب میدونی ..
فردریک که با گریهءهمسرش دستپاچه شده بود حرفش رو پس گرفت ..
-متاسفم دکتر نمیتونم همسرم رو تنها بزارم ..
جویی از بین جمعیت گفت ..
-دکترهریسون باید النور رو ببری ..
-ولی کلانتر ..
نگاهش بین باقی افراد چرخید ..نگاه جویی و جمعیت رو دوست نداشت ..النور دوباره تکرار کرد ..
-هریسون تو موظفی به تلگرافی که به دستت رسیده عمل کنی ..
جاناتان کلافه وعصبی نفسش رو بیرون داد ..
-پس مغازه چی ..؟کی میخواد برای مردم نون بپزه ..؟
النور لبخندی زد ..از اینکه جاناتان تا این حد بچگانه حرف میزد خنده اش گرفته بود ..
-فیونا این کارومیکنه ..
به سمت فیونا برگشت ..
-درسته فیونا ؟...
فیونا فقط سری به معنای تائید تکون داد ...
جان نفسی کشید ...مجبور بود این بچه گربهءسرتق رو همراه خودش ببره ..
-خیل خوب تو به عنوان دستیار همراه من میایی
لبخند النور وسعت گرفت ..
-ولی تو تمام لحظات سفر من مافوق تو هستم .. ...تمرد نداریم ..سرکشی نداریم ..
چشمهای النور برق میزد ...عاقبت جان رو راضی کرده بود ..باقی مسائل چندان مهم نبود
فقط سری تکون داد .
جان از کنارش گذشت وزمزمه کرد ..
-امیدوارم از این انتخاب پیشمونم نکنی ...
     
#60 | Posted: 11 Dec 2013 19:52
فردا خورشید طلوع کرده بود که النور با خداحافظی از مری به همراه جاناتان به سمت سان انتونیو جایی که جنگ دراون هنوز ادامه داشت راه افتاد ..
مسیر پرفراز ونشیب به همراه دو اسب چالاک طی میشد ..النور سرشار از انرژی برای کمک به همنوعان خودش راهی این سفر شد
تمام روز رو تاختن ولی شب هنگام بود که با رسیدن به گروه کولی های مهاجر تصیمیم گرفتن که درکنارشون شب رو به صبح برسونن ..
ودرکنار اتش گرم وشعله وری که برپا کرده بودن اطراق کردن ..
النور که تا به حال از دهکده وزاد گاهش خارج شده نبود از دیدن دامن های پراز رنگ وزنهای کولی با موهای عجیب وارایش های متفاوت صورتهاشون ...متعجب بود ..
زنهای کولی بیش از حد برای النور جالب وجذاب بودن ..
بعد از صرف شام درکنار کولی های خوش مشرب بود که سرگیس شروع به نواختن ساز کرد وماهاتی همراه با ریتم اهنگ شروع به رقصیدن کرد ..
چشمهای النور مثل دو ستاره میدرخشید .ماهاتی درست مثل یک رقاصه کهنه کار به بدنش موج میداد .
النور مبهوت رقص زیبای ماهاتی شده بود ..ماهاتی به کنار جان اومد وبا لبخند وحرکاتی اغواگرانه به دور جان چرخید ..ودرنهایت بوسه ای بر روی گونهءجان زد ...
جان به سلامتی ماهاتی لیوانش رو بلند کرد وسرکشید ..
نگاه النور با رقصیدن های ماهاتی میچرخید ولی نگاه جان روی صورت النور گیر کرده بود ..کاملا مشخص بود که النور داره از لحظه به لحظه اش لذت میبره ..جاناتان مدتها بود که این صورت ارام بخش رو از النور ندیده بود ..
شاید مشکلات وسختی ها باعث شده بود تا النور این روحیهءخوب رو از دست بده ...نور شعله های رقصان اتیش که روی صورت النور منعکس میشد جان رو به شبی نه چندان دور برد ..
همون شبی که کتف النور دررفته بود وجان به خاطر عذاب وجدانش به مغازه رفته بود ..تا حالش رو بپرسه ..
ولی با دیدن النور که با همون دست اسیب دیده سعی داشت کیسهءارد رو جا به جا کنه شرمنده شده بود ..
احساساتی که اون شب درکنار النور بهش دست داده بود مثل یه موج اطرافش رو احاطه کرد ..
حسی که الان داشت درست مثل همون لحظه ای بود که لبهای شیرین النور رو برخلاف ممانعتش بوسیده بود ..
انگشت شصتش رو به روی لبش کشید ..طعم لبهای النور شیرین ترین طعم ها بود ..
جان مطمئن بود که کم کم داره جذب این دختر وحشی میشه ..این دختری که گرچه زیبا بود ولی تندی واخلاق لجام گسیخته اش همیشه جان رو دفع میکرد .
صدای موسیقی ای که تو دل شب میپیچید... باد خنک شبانگاهی ونور الوانی که چهرهءالنور رو دل پذیر کرده بود... .جان رو بی نهایت وسوسه میکرد ..
کاش میتونست امشب رو با النور باشه ..
با قطع شدن صدای موسیقی از خلصه بیرون اومد ونگاهش رو از النور جدا کرد ..
واقعا امشب چه بلایی به سرش اومده بود ؟چه طور همچین فکری با خودش کرده بود .؟
داشت با تاسف سرش رو تکون میداد که نگاهش به زن پیر مسنی که از ابتدا با چشمهای عقابیش هردو رو زیر نظر گرفته بود ..افتاد ..
زن موشکافانه جان رو بررسی میکرد ..جوری که جان حس میکرد زن تمام ذهنش رو میخونه ..
جمعیت کم کم پخش میشد وکولی های خسته به بستر خود میرفتن ..جان والنور وزن مسن همچنان کنار اتیش بودن ..زن انگشتش رو به سمت جان گرفت وگفت ..
-مرگ درانتظار تواِ ...
جان والنور متعجب از حرفهای زن سربلند کردن ..زن تو چشمهای میشی جان که حالا همرنگ شعله های اتیش گداخته شده بود خیره شد
-سایهءمرگ رو درکنار تو میبینم ..
ماهاتی با لحن جدی روبه جان گفت ..
-شرما فال بین گروه ماست ..اون هرچی بگه درسته ..
جان پوزخندی زد گفت ..
-یعنی باور کنم که قراره بمیرم ..؟
ماهاتی بدون اینکه اهمیتی به حرف جان بده گفت ..
-شرما همیشه درست پیش بینی میکنه ..
شرما به سمت النور برگشت .
-وتو دختر جوان روزی رو میبینم که با این مرد هستی
النور به طعنه خندید .ورو به جان پوزخندی زد
ولی جان مستقیما به شرما نگاه میکرد ..براش عجیب بود که شرما دقیقا همون چیزی رو که تو ذهنشه بگه شرما دوباره لب گشود ..
-دختر جوان مراقب اطرافیانت باش کسانی که درکمین تو هستن... درکمین تو وهمه چیزت .
النور خندید وگفت
-ولی من چیزی ندارم .
شرما دوباره با همون چشمهای تیره اش که به سیاهی شب بود گفت ..
-دسیسه های اطرافت رو میبینم ..عشق... بوسه ...اغوش وتو باید قوی باشی ..
النور کم کم بی حوصله میشد ..حرفهای زن براش بی معنی بود .
شرما از جا بلند شد وگفت ..
-سایه ها رو جدی بگیرید .
وهمون طور اروم وملایم به سمت چادرش رفت ماهاتی زمزمه کرد ..
- مراقب خودتون باشید مخصوصا تو دکتر...سایه های مرگ همیشه خطرناکن ...
النوربازهم پوزخندی زد ..ولی جان نگران بود ..شرما دقیقا از فکرهای جان با خبر بود ...
     
صفحه  صفحه 6 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غرب ... وحشی ِ آرام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites