تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

غرب ... وحشی ِ آرام

صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#61 | Posted: 11 Dec 2013 18:53
خورشید هنوز طلوع نکرده بود که جان والنور به سمت مناطق جنگی سان انتونیو حرکت کردن ...
هرچی جلوتر میرفتن وبه منطقه نزدیک تر میشدن افراد بی خانمانی که سعی میکردن از جنگ وطبعاتش فرار کنن ومنطقهءامنی برای زندگی تازه پیدا کنن بیشتر میشد ..
جمعیت بیشتر وبیشتر میشد تا جایی که النور وجان به خاطر تعدد زیاد بی خانمانها .. مجبورشدن ارومتر حرکت کنن
النور با ناراحتی به جنگ وسرنوشت ادمهای بی خانمان فکر میکرد که هرچی نزدیک تر میشدن تعدادشون رو به فزونی بود ..بچه ها وزن ها وپیرمردهای رنجور که حتی توان طی کردن این مسیر طولانی روهم نداشتن ..
کم کم موج جمعیت کم وکمتر شد تا جایی که دهکدهء بعدی تقریبا خالی از سکنه بود وصدای قار قار کلاغها وهو هوی باد تنها صدایی بود که دهکده رو از سکوت دهشتناک رها میکرد ..
درمیانهءراه تگزاس وسان انتونیو بودن که با گروه کوچکی سرباز و چند مرد غیر نظامی مواجه شدن که در حال دفن کشته شده ها بودن
جان والنور مجبور به توقف شدن واز اسب به زیر اومدن ..وبه احترام افراد کشته شده کلاه از سر گرفتن وبه انتظار ختم مراسم دفن کشته شدگان ایستادن ..
النور از دیدن جنازه های خونین وزن ها وبچه های کوچیک که علارقم سن کمشون ناجوانمردانه کشته شده بودن منقلب شد ..
از نظر النور اولین قربانیان جنگ همین افراد ضعیف وناتوان بودن ..النور با دیدن صورت دختری که به خاطر اصابت گلوله تمام صورتش متلاشی شده بود وموهای بافته شده اش پراز بقایای خون وگوشت سوخته بود با انزجار رو گردوند .
جان که از شب قبل درفکر حرفهای کف بین کولی بود وصحبتهای شرما تاثیر نگران کننده ای روی روحیه اش گذاشته بود با ناراحتی حرکات النور رو میپائید ..
اشک تو چشمهای مغرور النور نشسته بود وهمین امر باعث میشد تا جان خودش رو به خاطر اوردن النور به اینجا شماتت کنه .
جان فاصلهءبین خودش والنوررو پرکرد وشونه به شونه اش ایستاد ..النور با ناراحتی وچشمهایی که از اشک برق میزد به جان نگاه کرد ..قلب جان با دیدن نگاه خیس النور فشرده شد ..
هردو متاثر از عواقب جنگ به یک چیز فکر میکردن ..این جنگ قدرت طلبانه تا به کجا ادامه خواهد داشت ..؟
اخرین جسد هم که یک پسرنوجوان بود به خاک سپرده شد والنور وجان صلیبی روی سینه کشیدن وبه صحبتهای کشیش حاضر گوش دادن .
-ازخاک به خاک... خاکستر به خاکستر ..
جو ناارام وغمگین گورستان که گه گاهی با صدای شلیک توپی دردوردست ها بهم میخورد قلب النور رو به درد میاورد ..
النور سعی داشت مثل همیشه قوی باشه ولی دیدن این منظره ها ازارش میداد ..
جان همون طور که کنار النور ایستاده بود شجاعت بی نظیر النور رو تقدیر میکرد ..این دختر کوه مقاومت بود
جان به خوبی متوجه درد النور بود ولی النور مغرورومحکم درد میکشید وسعی میکرد که هم چنان پابرجا باقی بمونه ..
بعد از مراسم بود که سفرجان والنور به سمت سان انتونیو ادامه پیدا کرد ..
خورشید وسط اسمان بود که مخروبها وصدای شلیک گلوله وزخمی ها نشون از وارد شدن به سان انتونیو منطقهءجنگی بود ..
النور با خود زمزمه کرد ..
-آه مسیح اینجا کجاست ..؟جهنم روی زمین ...؟
جان برای معرفی خود به تیم پزشکان مرکز ایالت مجبور بود به مقر فرماندهی مراجعه کنه .
هردو از اسب پائین اومدن ومیون خیلی عظیم سربازانی که به هرطرف میرفتن پنهون شدن ..
صدای شلیک وجنب وجوش ارتش درهمه جا به چشم میومد وهمین مسئله فضا رو وهم الود تر کرده بود ..
بوی مرگ تو هوا پخش شده بود وجنازهءسربازان وزخمی ها که مرتب جا به جا میشد هر فرد عادی رو منقلب میکرد ..
جاناتان واقعا از اینکه النور کوچولو رو به اینجا اورده بود پشیمون شده بود ..نباید به لجبازی احمقانهءالنور بها میداد ...
النور با اون بلیز ودامن معمولی مثل یک تیکه یاقوت میدرخشید ..وهمین جاناتان رو ازار میداد ...اینجا جایی برای النور نبود ..
هرچه قدر به مقر فرماندهی نزدیک تر میشدن جان کلافه تر میشد ..طوری که اگه میتونست دوست داشت هرچه سریعترموش فضولش روبه همون دهکدهءامن واروم برگردونه ..
بعد از رسیدن به مقر فرماندهی جان والنور اسبهاشون رو به تیرک جلوی هتل دو طبقه ای که حالا به پایگاه فرماندهان تبدیل شده بود بستن تا جان خودش رو معرفی کنه
جان النور رو به گوشه ای که به نظرش امن تر برد وتاکید کرد که از اونجا دور نشه ..وبه اجبار به داخل ساختمون رفت ..
النور خسته وکلافه از سفر دوروزه اش به درخت پشت سرش تکیه داد ونگاهش رو به جمعیت روبه روش دوخت
-خانم ...خانم ...؟
النور به سمت صدا برگشت ..سرباز جوانی که به فاصلهءچند قدم ازش ایستاده بود صداش میکرد ..
-بله ...با من هستی .؟
سرباز سری به معنی تائید حرکت داد وگفت ..
-میشه ازتون خواهشی کنم ..؟
النور قدمی جلو گذاشت
-البته
سرباز جوان که صورت مهربونی داشت بازوی زخمیش رو به سمت النور گرفت ..
-میتونم ازتون بخوام این دستمال رو به دور زخمم ببندید .؟
النور با نگاهی به بازوی زخمی مرد که همچنان خون ازش جاری بود فورا دست به کار شد النور دقیقا برای همین کار به اینجا اومده بود ..
دستمال رو ازمرد گرفت ولی با دیدن نوار تیره رنگ اخم هاش درهم شد ..
-ولی این پارچه خیلی کثیفه ممکنه زخمت عفونت کنه ..
روی زانو چمباتمه زد ومقداری از زیر دامنی تمیزش رو با دندون جدا کرد ..چشمهای سرباز جوان حرکات سرشار از محبت ومسئولیت النور رو میپائید ..
النور با رضایت از جا بلند شد وبدون دیدن نگاه مرد مشغول بستن زخم بازوی مرد شد ..
تیکهءلباس بریده شده رو به دور زخم بست وهمون طوری که از جان یاد گرفته بود نوار پارچه ای رو محکم گره زد .تا جلوی خونریزی رو بگیره ..
النور بعد از پایان کارش سربلند کرد که با نگاه خیرهءسرباز جوان که لبخند ملایمی روی لبش بود مواجه شد ..
-خیلی ممنون خانم جوان .
النور همون جور که داشت پارچه رو روی دست سرباز مرتب میکرد پاسخ داد .
-اسمم النور سالی ..
سرباز لبخند پررنگ تری زد ..
-ومن هم تاملی اسکات ...
النور لبخند دیگه ای زد اسم تاملی رو دوست داشت ..
-خوشبختم تام ..
درهمین لحظه نورفلاش دوربینی باعث شد النور وتام از هم فاصله بگیرن ..النور لحظه ای پلک زد وسعی کرد با دقت به فردی که عکس انداخته نگاه کنه ..
با دیدن مرد لبخند روی لبش نشست ..
-اوه برایان ..
-سلام النور ..اینجا چی کار میکنی ..؟
النور با غرورگفت ..
-برای دستیاری هریسون اومدم ..
-پس شما دوتا مبارز با هم به صحنهءجنگ اومدید ..؟
النور به لحن برایان خندید ..
تام محو لبخند زیبا و بکر النور بود ..جاناتان همون لحظه که از پله ها پائین اومد النو رو به همراه دومرد درحال گفتگو دید ..
لبخند روی لب النور جان رو عصبی تر کرد...این لبخند از آن چه کسی بود ..؟
به قدم هاش شتاب بخشید وبه سمتشون رفت ..ازهمون فاصله هم میتونست نگاه پرمهرسربازکنار النور رو ببینه ..
تنها چند قدم باقی مونده بود که با شنیدن صدای خندهءبرایان قدم هاش اهسته شد ...پس یکی از مردها برایان بود دوست قدیمیش ..؟
النور با دیدن جان گفت ..
-جنگجوی مبارزت اومد برایان ..
برایان نیم چرخی زد وبا دیدن جان لبخند اشنایی تحویلش داد .
-برایان
-جان
هردو دوست درمیون صدای شلیک گلوله وجنب وجوش بی حد منطقه دراغوش هم فرو رفتن ..
تام از فرصت استفاده کرد وبه سمت النور برگشت ..
-ازت ممنونم خانم جوان ..
النور تنها لبخندی زد وگفت .
-مراقب خودت باش تام ..
-البته تو هم همین طور النور ..
النور نمیدونست تا چه حد تام رو تحت تاثیر خودش قرار داده ..ولی تام مجبور بود که برگرده ...وقت جنگ بود وتام وظیفهء دفاع از وطن رو داشت ..
به ارومی از النور جدا شد ..درحالی که هنوز نگاه زیبا ومهربانی بی حد النور درذهنش نقش بسته بود ..
درلحظات اخر قبل از سوار شدن به اسبش نگاه دیگه ای به النور پرستار جوانش انداخت ..
هیچ کس نمیدونست که سرنوشت چه بازی هایی با تام والنور خواهد داشت ...
     
#62 | Posted: 11 Dec 2013 18:54
چهرهءجنگ زشت تر وکثیف تر از اون چیزی بود که النور فکر میکرد همه جا پراز بوی باروت وجسد وافراد زخمی ونیروهای ارتش بود ..
النور تا حد توانش به همراه جاناتان ودیگر اعضای گروه پزشکی مشغول مداوا شد ..ولی خیلی وقتها مقدار جراحت زخمی ها درحدی بود که یا نمیتونستن فرد زخمی رو نجات بدن یا بعد از مدتی به خاطر شدت عفونت کشته میشدن ..
اما النورقوی وصبور به کارش ادامه میداد ..
جاناتان بیش از هروقت دیگه ای نگران النور وسرنوشت موش کوچکش بود ..میترسید که النور نتونه این همه خون وزخم واجساد مردگان رو طاقت بیاره ...
ولی النور همچنان همراه دیگران به کارش ادامه میداد... به زخمی ها کمک میکرد ..اذوقه ومواد غذایی رو جا به جا میکرد
وهرکاری که از دستش برمیومد برای نجات مردم جنگ زده وارتشیان انجام میداد ..
.....
النور کیسهءبعدی اذوقه رو بلند کرد وروباقی کیسه ها گذاشت ..
-سلام پرستار جوان .
النور به سمت صدا برگشت ..
-آه سلام حالت چطوره ..؟
تام لبخند دلنشینی زد ..چقدر خوشحال بود که پرستار مهربانش رو دوباره میدید ..
-ممنونم ..
النور به سمت کیسهءبعدی رفت .ولی تام بلافاصله کیسه رو از دستش گرفت ..
-صبر کن النور... تو نمیتونی این رو بلند کنی ..
النور لبخندی زد ..
-مشکلی نیست تاملی ...میتونم ازپسش بربیام ..
ویک کیسهءدیگه رو بلند کرد وپشت سر تام به سمت باقی کیسه ها برد .
تام دیگه اصراری نکرد وبه همراه النور شروع به جا به جایی کیسه ها کرد ..
-راستی دستت چطوره ؟
تام نگاهی به نواری که النور چند روز پیش روی دستش بسته بود انداخت ..
با اینکه زخم بهبود پیدا کرده بود ولی نوار همچنان به دور بازوش بسته بود ..تام واقعا نمیتونست این نوار پرازمهر رو از دور بازوش بازکنه .
-بهتره ..چیز مهمی نبود ..
النور کیسهءاخر رو به همراه تام بلند کرد وروی باقی کیسه ها گذاشت
پیشونی النور پراز قطرات ریز ودرشت عرق بود وگونه های سرخش دل تام رو به تپش می انداخت ..
النور نمیدونست که بوی بدنش چقدر برای تام خوش بوست ..انگار که این بهترین رایحه ای بود که تام میون بوی دود و باروت حس میکرد ...
النور پیشونیش رو پاک کرد وبطری ابش رو برداشت ودو فنجون اب ریخت ..
-بیا تام ممنون که کمکم کردی ..
تاملی با مهربون ترین لبخندش فنجون اب رو گرفت
-خواهش میکنم النور ..
جرعه ای از اب رو خورد وپرسید
-راستی تو اینجا چی کار میکنی ..؟
النور پاسخ داد
-دستیار دکتر هریسون هستم ..
لبخند تام پررنگ تر شد ..
-پس چرا کیسه ها رو جا به جا میکنی .؟
النور با غرور جواب داد .
-چون از کمک به دیگران لذت میبرم ..
تام فنجون اب رو به النور برگردوند ..
- تو هم تو همین قسمت هستی تام...؟
تام فقط با سر تائید کرد وازجا بلند شد ..
دوست داشت لحظات بیشتری رو درکنار النوربمونه ولی زمانی براش باقی نمونده بود ..
احترامی شایسته به النور گذاشت وکلاه نظامیش رو روی سر گذاشت ..النور لبخند شیرینی زد وگفت ..
-درپناه مسیح تاملی ..
تاملی از ته دل پاسخ داد ..
-وهمچنین تو.... درپناه مسیح ...خداحافظ النور ..
النور بادست خداحافظی کرد واز جا بلند شد ...
تام درحالی که هنوز نگاهش به النور بود ازش فاصله گرفت ..ای کاش میتونست بیشتر با این دختر شیرین صحبت کنه .
     
#63 | Posted: 11 Dec 2013 18:56
دوهفته گذشته بود که جنگ به مراحل حساس خودش نزدیک میشد ..
نیروهای تگزاس در یک حملهءچند جانبه جلوتر اومده بودن وحالا النور وجان دربطن جنگ اسیر شده بودن ..
جان با کلافگی از چادر مجروحین بیرون اومد واز پرستار پرسید ..
-النور کجاست ؟
پرستار سری به معنی نمیدونم تکون داد وبه تندی از کنار جان گذشت .
جان کلافه دستی توی موهاش کشید وبه سمت چادرهای بعدی مجروحین رفت ..ازهرکسی که النوررو میشناخت سوال کرد ولی همه بی خبر بودن
جان تا مرز دیوانگی پیش رفته بود .خدایا پس النور کجاست ...؟
بازوی سربازی که به سمتش میومد رو محکم گرفت ..
-النور ...؟النور سالی رو میشناسی ..؟خواهر النور ..؟
-نه اقا ..
بازوی مرد رو با عصبانیت رها کرد ..وبه سمت صحنهءنبرد دوئید ..
النور کجایی .؟محض رضای خدا تو کجا میتونی باشی .؟
هیچ کس نمیدونست النور کجاست ..جان به قدری عصبی ونگران بود که حتی میترسید النور کشته شده باشه ..
بالاخره سربازی رو پیدا کرد که از خواهر النور خبر داشت .
-اون کجاست ..؟
-چند ساعت قبل دیدمش که با گروه پزشکی به سمت جلو میرفت ..
لبهای خشکیدهء جان از حرکت بازموند ..جلورفته .؟خدایا جلو ....یعنی قلب دشمن ..؟اخه چطور ممکنه ..؟
خواست به دنبالش بره ولی سرباز مانعش شد ...
-نمیتونی وارد بشی دکتر هریسون ..
-ولی النور اونجاست
مرد که به خوبی پرستار مهربون رو میشناخت سری به تاسف تکون داد ..
-متاسفم دکتر ...من اینجا مسئولیت دارم تا اجازه ندم کس دیگه ای وارد این منطقهءخطرناک بشه ..افراد زخمی زیادن ودشمن حمله کرده.. باید هرچه سریعترنیروهامون رو جمع کنیم ..
جان تو صدای گوشخراش گلوله وشکلیک توپها فریاد زد ..
-ولی من باید برم ..اون دختر تنهاست ..
مرد هم با فریاد جواب داد ..
-نمیتونید.. اجازه ندارم ..
ولی جان که بی وقفه نگران النور بود از دستور مرد سرپیجی کرد وتو یه لحظه به سمت جلو دوئید ..
سرباز به دنبال دکتر دوئید ولی وقتی که دید به هیچ وجهی نمیتونه جلوش رو بگیره به عقب برگشت وبرای سلامتی النور مهربان از ته دل دعا کرد ..
النور دست تاملی رو روی کتفش کشید
-اروم تاملی .اروم باش ..نمیذارم به این زودی بمیری ..
تام با همون پهلوی زخمی که همچنان خون ریزی داشت گفت ..
-النور من رو رها کن ممکنه کشته بشی ..
النور همچنان با قاطعیت بدن سنگین تام رو میکشید ..
-بس کن تاملی.. بهتره انرژیت رو روی پاهات بزاری تا باهام همکاری کنی ..خدایا تو چقدر سنگینی
تام به غرغر النور لبخند محوی زد وسعی کرد تا از سنگینی بدنش کم کنه ..
النور با دیدن مردی که تو غبار گوگرد وصدای وحشتناک گلوله ها نزدیک میشد صدا زد ..
-هی ..کمک کنید ...اقا ..اقا اینجا ..یه مجروح داریم ..
ریتم قلب جان با شنیدن صدای النور منظم شد ..خدایا النور زنده بود ..
به سمت سایه ای که درمیون غبار به همراه یک زخمی بهش نزدیک میشد دوئید ..
النور با دیدن جان لبخندی زد ..
-هریسون تویی ..؟
جاناتان عصبانی غرید ...
-تو اینجا چه غلطی میکنی ..؟
النور تنها گفت .
-کمکم کن هریسون... تام خیلی سنگین تر از اونه که بتونم بیارمش ..
جاناتان همون جوری که دست به زیر بازوی تام زخمی میبرد فریاد زد ..
-تو اینجا چی کار میکنی ..؟کی گفت به اینجا بیایی ..؟
النور همون طور که به نفس نفس افتاده بود گفت ..
-اینجا ...بهم ...نیاز ..داشتن ...باید ...میومدم ..
جان از کنار جسد سرباز مرده ای گذشت وگفت ..
-تو باید به من میگفتی ..
-نه ...این منم که باید برای خودم تصمیم بگیرم ..
-ولی مسئولیت تو با منه ...
النور با بی حوصلگی فریاد زد
-نه نیست... تو کار من دخالت نکن هریسون ..
-اخ ...خواهش میکنم بس کنید... النور تو باید به دکتر هریسون میگفتی
این صدای تام بود که برای اروم کردن هردوگفت
النور با تعجب فریاد زد ..
-تاملی اگه من نبودم تو اونجا مرده بودی ..؟
تام از صمیم قلب پاسخ داد..
-حاضر بودم بمیرم ولی تو درخطر نیفتی ..
جان والنور هردو با شنیدن جواب تام سکوت کردن ..جان به خاطر محبتی که در تک تک کلمات تاملی بود شوکه شد والنور به خاطر صراحت کلام تام درسکوت به کارش ادامه داد ..
کنار چادرها بود که مرد دیگه ای به کمکشون اومد والنور بازوی تام رورها کرد ..ودنبالشون به راه افتاد
     
#64 | Posted: 11 Dec 2013 18:56
جاناتان همون جور که داشت تام رو روی تخت میخوابوند دستور داد...
-النور کیف لوازمم رو بیار ..
النورزودترازجان به سراغ کیف لوازم رفته بود .جاناتان بلافاصله دست به کار شد ولی نگاه تام به دنبال فرشتهءنجاتش بود ..
النور کوچولو... پرستار شجاعش ..
جاناتان ناخوداگاه چشمش به تام بود که با نگاه النوررو تعقیب میکرد ..محبت چشمهای تام کاملا واضح بود ..
خدایا اینجا چه خبره ..؟این مرد النور رو از کجا میشناخت؟ ..چرا با این همه عشق به النور نگاه میکرد ..؟
النور بالای سر تام رسید..کیف لوازم رو کنار جان گذاشت وبا دستمال مرطوبی شروع به تمیز کردن زخم تام کرد ..
نگاه تام علارقم اون همه درد میدرخشید وجان رومتعجب تر میکرد ..واقعا این سرباز کی بود ؟
-اب میخوام النور ..
النور نگاهی به جان انداخت که جاناتان با حرکت سر گفت نه .
النور دستمال تمیزی رو مرطوب کرد وبا لبخند مهربونی گفت ..
-متاسفم تاملی ..نمیتونم بهت اب بدم ولی به جاش لبهات رو مرطوب میکنم ..
دستمال نم دار رو روی لبهای خشک تام کشید ...تام لبهای مرطوبش رو بهم مالید ..
-ممنونم النور تو جون من رو نجات دادی ..
النور با عطوفت موهای تام روکنار زد ..
-اروم تاملی ...تو خوب میشی ومیتونی برای جبران من رو به شام دعوت کنی ..
لبهای خشکیدهءتام به لبخند باز شد ..
-البته النور.. تو دوباره به من کمک کردی ..دعوت به شام کمترین جبرانه ..
جاناتان ناخوادگاه عصبانی شده بود ..
محبت درتک تک حرفهای مرد دیده میشد وجالب اینجا بود که النور لطیف تر ومهربون تر از هروقت دیگه ای باهاش صحبت میکرد ...
زخم تام رو به سختی بست ..هرچند مطمئن نبود که این پانسمان بتونه مانع عفونت تام بشه ..
به سمت النور برگشت ..
-النور با من بیا به کمکت نیاز دارم ..
النور سرش رو به سمت تام خم کرد ..عطر بدن النور تو مشام تام پیچید ...النوراروم وشمرده به تام توضیح داد ..
-من زود برمیگردم تام ومطمئنم که تا اون لحظه تو بهتر شدی ..هریسون اخلاق بدی داره ولی دکتر خوبیه ..
جان باخودش فکر کرد ..این تعریف بود یاانتقاد ..؟
به هرحال دور کردن النور از مرد مهمترین مسئله بود ..مطمئنا جان با وجود رفتار دل نشین النور با سرباز زخمی نمیتونست به راحتی کاری انجام بده ..
النور کیف لوازم پزشکی رو برداشت وهمراه جان به راه افتاد ..جان همونطور که به سراغ مریض بعدی که پاش رو به تازگی عمل کرده بود میرفت پرسید ..
-خب اون سرباز کیه .؟
النور بی حواس جواب داد ..
-کدوم سرباز ..؟
جان عصبی تر شد ونفسش رو به ارومی بیرون داد ..
-همون کسی که به خاطرش جلو رفته بودی ...
به سر بیمار رسید ..
-سلام شون ..
-سلام شون
-سلام خواهرالنور ..دکتر هریسون ...؟
جاناتان پارچهء دورپای شُون رو بازکرد ..
-امروز حالت چطوره ..؟
-خوبم دکتر ..
النور لوازم رو پیش جان گذاشت وبه کنار شون رفت وکمک کرد تا بتونه بشینه .
-زخمت بهتره شون ..؟
-بله خوب شدنش رو مدیون خواهر النور هستم ..
النور لبخند شیرینی زد ..این لقبی بود که افراد زخمی به النور مهربان ومسئول داده بودن ..خواهر النور... درست مثل یک قدیسه ..
-خوشحالم که حالت بهتره شون ..
لیوان ابی به دستش داد وهمزمان با جان نگاهی به پای شون انداخت ..
-خب شون.. فکر کنم فردا میتونی به خونه ات برگردی ..
-نه دکتر خونه نه ..به جنگ برمیگردم ..
-ولی تو نمیتونی با این پا بجنگی ..
-البته که میتونم بجنگم دکتر هریسون ..کافیه بتونم باهاش راه برم ..مسلما میتونم اسلحه دستم بگیرم وبه دشمن حمله کنم ..
جان نفس عمیقی کشید ...شون مصر بود که به جنگ برگرده .پس هیچ کار دیگه ای نمیتونست انجام بده ..
-باشه شون امیدوارم که این جنگ زودتر تموم بشه تا تو بتونی به خونه ات برگردی ..
-امیدوارم دکتر هریسون ..
جان جای خودش رو به النور داد تا النور زخم شون رو دوباره ببنده ..النور همون جور که پارچهءتمیز رو دور زخم میپیچید گفت
-شون ...من هم دوست دارم مثل تو به جنگ بیام ..
جان متعجب به سمت النور برگشت وشون تنها با لبخند ملایمی پاسخ داد
-تو نمیتونی خواهر النور ..باید تیراندازی بلد باشی ..
جان پوزخندی زد
-این دختر حتی از تو هم وارد تره شون ...
صورت النور گشاده شد ..این اولین بار بود که جان صریحا به مهارت النور اعتراف میکرد ..هرچند که اعتراف دلچسبی نبود ..
شون خندید وگفت ..
-خواهر النوردرهمه چیز عالیه ...
النور فروتنانه لبخند زد
- ولی بازهم نمیتونی جلو بری ..چون تو یه دختر خوب ومهربونی که قول میدم همهءما برای حفاظت از تو هرکاری میکنیم ...
النور حرف دیگه ای نزد ..شون تمام محبت قلبیش رو به النور نشون داده بود ..
پای زخمی شون رو روی تخت گذاشت وکیف لوازم پزشکی رو برداشت ودراخر بوسه ای روی شقیقهءشون گذاشت
-موفق باشی شون ..برات دعا میکنم ..
-ممنون خواهر النور ..درپناه خدا ..
     
#65 | Posted: 11 Dec 2013 18:57
به همراه جان از چادر خارج شد ..جان هرلحظه وهرثانیه شخصیت جدیدی از وجود النور رو کشف میکرد ..خدایا این دختر کی بود ..؟
به چادر بعدی رسیدن ..هوای خفه ءسان انتونیو واقعا جایی برای نفس کشیدن باقی نمیذاشت ..
النور به محض ورود به سراغ زخمی ها رفت ..وجان به سراغ مریض های بد حال تر ..
جاناتان همون جور که نفر به نفر رو معاینه میکرد رفتار النور رو هم زیر نظر داشت واقعا النور رو نمیشناخت ..
این النور مهربان رو که با لبخند به همه انرژی میداد نمیشناخت ..ایا واقعا این دختر همون النور مغرور دهکده بود که یه روزی به روی هری اسلحه کشید وباهاش درگیر شد .؟
تمام طول روز جان والنور به مجروحان سرزدن وجان حتی برای لحظه ای النور رو رها نکرد ..میترسید که به خاطر علاقه اش وارد منطقه بشه وصدمه ببینه ..
موقع شام بود که النور از جا بلند شد ..
-کجا میری النور .؟
النور ابرو درهم کشید ..
-چرا باید به سوالت جواب بدم ..؟
-النور فراموش نکن که تو با مسئولیت من به اینجا اومدی ..مطمئن باش اگه ببینم یک بار دیگه بدون نظر من کاری رو انجام دادی...تو اولین فرصت با کالسکهءبعدی به دهکده برمیگردونمت ..
-اوه خدایا تو خیلی نفرت انگیزشدی هریسون ..
-هرجورکه دوست داری میتونی فکر کنی ..ولی اول جواب من رو بده
النور بی حوصله جواب داد ..
-به دیدن تاملی میرم ..
-تو هنوز جواب سوال صبح من رو ندادی ..اون سرباز کیه ..؟ازکجا میشناسیش ..؟
النور این بار واقعا کلافه شد ..
-به تو ربطی نداره هریسون ..
-الــــــــنور
-هریسون تو کار من دخالت نکن .
-ولی من باید بدونم ...وگرنه اجازه نداری از این چادر خارج بشی ..
-بس کن اون فقط یه دوسته ..
-ازکجا میشناسیش ..؟
-همینجا دیدمش ..
-کی ..؟چطور من ندیدمش ..؟
النور نفسش رو با صدا بیرون فرستاد ..
-همون روزی که وارد سان انتونیو شده بودیم تو به مقر فرماندهی رفته بودی دستش زخمی بود واز من کمک خواست تازخمش رو ببندم ..
-وتو برای نجات اون به جلو رفته بدی ..؟
النور با حرص جواب داد ..
-معلومه که نه ...گروه پزشکی به کمک احتیاج داشت من هم به همراهشون رفتم ...حالا میتونم برم ..؟
جان به سردی گفت ..
-میتوی بری ولی زود برگرد ..برای مراقبت از دیگران اول باید مراقب خودت باشی ..
النوراز چادر بیرون رفت ..
تام تو تب میسوخت که النور بهش نزدیک شد ..
بعد از چند وقت کار میون زخمی ها میدونست که زخم تام ممکنه منجر به عفونت بشه
با دستمال عرق روی سینهءتام رو پاک کرد وبالای سرش نشست .تام با حس عطر تن النور به سختی چشم بازکرد ..فرشتهءنگهبانش برگشته بود ..
النور با دیدن چشمهای نیمه باز تام لبخندی زد
-حالت چطوره تام ..؟
-هرلحظه ای که فرشتهءنگهبان من درکنارم باشه خوبم ..
النور خندید ..
-ولی من فرشتهءنگهبانت نیستم ..
پهلوی تام تیر کشید ..صورت تام گرفته شد ..ولی به زحمت دوباره چشمهاش رو بازکرد وگفت ..
-تو فرشتهءنگهبانی النور .هربار تو کمکم کردی
- ولی این تصادفیه ..
-نه نیست وقتی کنارم هستی حس میکنم حالم از همیشه بهتره ..
اب گلوش رو به سختی قورت داد
من تشنمه النور ..میتونی به من اب بدی ..؟
النور تنها دستمال کنارش رو مرطوب کرد و روی لبهای خشکیدهءتام کشید ..
-متاسفم تام هنوز نمیتونم بهت اب بدم ..
تام پلک هاش رو با درد بست ...زخمش شدیدا درد میکرد ولی صحبت با فرشتهءنگهبانش براش مهمتر بود ...
-میدونی النور روز اولی که دیدمت احساس کردم تو رو قبلا دیدم واین حس اونقدر قوی بود که به دروغ ازت کمک بخوام ..
النور حرفی نزد فقط با لبخند به حرفهای تام گوش داد
-ولی حالا تو جونم رو نجات دادی .
النورسرش رو به سمت تام خم کرد ..
-اروم تاملی تو نباید با حرف زدن انرژیت رو تموم کنی ..
-میشه دستم رو بگیری النور ...؟
النور تنها درسکوت با دو دست دست سرد تام رو تو دست گرفت ..
-زود خوب شو تام ...دوست ندارم تو رو این طور زخمی ببینم ..زود خوب شو ومن رو به شام دعوت کن شاید هم یکم جین ...
تام فقط به ارومی لبخند محوی زد ..همین که فرشتهءنگهبانش کنارش بود کافی بود حالا میتونست به ارومی پلک هاش رو روی هم بزاره وبا بوی عطر تن النور به خواب بره ...
     
#66 | Posted: 11 Dec 2013 18:57
از برگشتن النور زمان زیادی گذشته بود ..جان عصبانی وکلافه ازچادر بیرون اومد ...ماه دراسمون میدرخشید واطراف رو روشن کرده بود ..
به سمت مسیری که النور رفته بود نگاهی انداخت ونفسش رو با حرص بیرون فرستاد ..
این سرباز چی داشت که النور حتی حاضر نبود موقع خواب هم رهاش کنه ...؟
ناخواسته مسیر چادر زخمی ها رو درپیش گرفت ..به کنار چادر رسید وسرک کشید
نور مهتاب به خوبی فضا رو روشن کرده بود وجان میتونست دستهای بهم جفت شدهءالنور وتام رو ببینه
جان لحظه ای پلک هاش رو بست ..اصلا این محبت بنیشون رو درک نمیکرد ..
چطور ممکنه که النور با اون خصوصیات اخلاقی خاص خودش ...تا این حد شیفتهءتام شده باشه ..؟
با عصبانیت به سمت چادر پزشکان برگشت ودرهمون حال فکر کرد نمیتونه به این راحتی بایسته ونگاه عاشقانهءتام به النور رو ببینه ..
.......
صبح فردا بود که النور با صدای دستوری جان چشم باز کرد ..
-پرستار سالی ..بجنب وقت نداریم باید برای مداوای زخمی ها بریم ..
النور به زحمت تونست چشم های خسته اش رو بازکنه وبدون اینکه شکایتی کنه از تخت پائین اومد ..
جان تمام روز از النور کار کشید ولحظه ای رهاش نکرد ..مدام دستور داد والنور بی حرف اجرا کرد ...
حتی زمان ناهار مجبورش کرد تا با همهءخستگیش برای عملی که به خاطر قطع کردن دست یک سرباز مجروح انجام میشد کنارش بمونه ..
جاناتان میدونست این نهایت سنگدلیه ولی نمیتونست النور رو برای یک لحظه رها کنه ..
چون این رهایی مساوی بود با برگشت پیش تام ودستهایی درهم فرو رفتهءتام والنور ..
وجاناتان به هیچ عنوان نمیتونست عشق وعلاقهء بیش از حد تام رو به موش فضولش ببینه ..
خورشید تازه غروب کرده بود که جان با توجه به خستگی جسمانی النور وچشمهای مظلومش دلش طاقت نیاورد وبهش اجازه داد تا استراحت کنه
ولی النور از همین فرصت استفاده کرد وبه سمت چادر تام به راه افتاد ..
عصبانیت جاناتان بی نهایت بود
النور چند شاخه گل وحشی از کنار مسیر چید وبا رویی گشاده وارد چادر زخمی ها شد .
تام خسته وبیمار تر از دیروز دراز کشیده بود ...از صبح که چشم گشوده بود تا به الان منتظر بازگشت فرشتهءنجاتش بود و حالا برای لحظه ای پلک روی هم گذاشته بود تا استراحت کنه ..
قلب النور با دیدن رنگ وروی تام فشرده شد .به هیچ عنوان دلش نمیخواست دوست مهربونی مثل تام رو از دست بده ..
تام واقعا با محبت بود والنور تا به حال با هیچ کسی مثل تام راحت نبود ..
گل ها رو داخل لیوان کنار تخت تام گذاشت ..
تام تو اوج تب ودرد با بوی عطر تن النور وگل های وحشی چشم بازکرد ..فرشته اش بعداز چند ساعت طولانی ....دوری بازگشته بود ..
با محبت زمزمه کرد ..
-فرشتهء من ؟؟؟ ..اومدی .؟
النورلبخند ملایمی زد وکنار تخت تام نشست
-البته ...حالت چطوره تاملی ..؟هنوز درد داری ..؟
-تو که هستی دردی ندارم ...
دستش رو ناخواسته به سمت دست النور برد النور بی حرف دست تام رو تو دستش گرفت ..
-متاسفم که از صبح نتونستم بیام ..هریسون به قدری عصبانی بود که جرات نداشتم بدون اجازه اش کاری انجام بدم ..
تمام روز از من کار کشید ...حتی نذاشت یک لحظه رو هم استراحت کنم ..
تام که از شنیدن صحبتهای النور لذت میبرد بالبخند به صورت مهربان فرشته اش نگاه میکرد ..
کاش النور میتونست برای همیشه درکنارش بمونه ..
     
#67 | Posted: 11 Dec 2013 18:58
جاناتان عصبی وکلافه بود ..ای کاش النور فقط به چشم یک زخمی به تام نگاه میکرد ..
ولی هرروز که میگذشت رابطهءالنور وتاملی عمیقتر از قبل میشد ..
تام عاشق النور شده بود والنور به عنوان یک دوست صادقانه به تاملی کمک میکرد ..
سه روز از زخمی شدن تام گذشته بود ولی زخم پهلوش بدتر از قبل شده بود ..
جان با ناراحتی زخم پهلوی تام رو معاینه کرد ..چرکی تر وعفونی تراز دیروز شده بود وهمین هم جان رو نگران میکرد ...
النور با دیدن وضع وخیم زخم تام دستهاش رو مشت کرد واز چادر بیرون رفت ..
تام با نگاه غمگینش رفتن النور رو نظاره کرد .مطمئن بود که قرار نیست زخمش بهبود پیدا کنه ..
جان زخم رو به ارومی بست خوب میدونست که با این عفونت مرگ تام حتمیه... تام دست جان رو به سختی گرفت
-دارم ...میمیرم... نه ..؟
جان تنها نگاه کرد وصادقانه جواب داد .
-تو باید قوی باشی تام ..
تام به زحمت پلک زد وگفت ..
-تا وقتی فرشتهءنگهبانم کنارمه سعی میکنم قوی باشم .
جان نفس عمیقی کشید ..چطور تام تا این حد شیفتهءالنور بود ...این موش فوضول ...این دخترک جنگجو ...
- اگه مردم ...تو پیششی درسته ..؟مراقبشی ..؟
-نگران نباش تام من مراقبشم ....بهتره استراحت کنی ...
جان از تام جدا شد واز چادر بیرون اومد ..چند قدم جلوتر النور رو دید که رو به دشت مقابل که به خاطر جنگ وشلیک توپها به ویرانه تبدیل شده ایستاده بود ..
دوش به دوش النور ایستاد ..والنور نگاهش رو به سمت جاناتان برگردوند ..
-اون نمیمیره درسته ..؟
جان جوابی برای این سوال واضح نداشت ..مسلما بدن تام طاقت این عفونت بیش از اندازه رو نداشت وبه زودی به خاطر شدت عفونت فوت میکرد ..
النور به تکاپو افتاد ...
-اون هنوز جوونه ..قویه ..میتونه ازپسش بربیاد ..
نگاه جان غمگین بود وجوابی نداشت ..
هیچ وقت فکر نمیکرد که النور تا این حد به این سرباز علاقه مند باشه ..النور ناگهان به سمت جان برگشت وفاصلهءبینشون رو با یک قدم بلند پرکرد ..
-هریسون ازت خواهش میکنم نجاتش بده ..
قلب جاناتان تیر کشید ..بار اولی بود که این همه التماس رو تو نگاه النور میدید .
چه حسی بینشون بود که النور رو تا این حد وابسته به تام کرده بود
-اروم باش النور ..ما داروی لازم برای درمان زخمش نداریم .حتی اگر هم داشتیم شدت جراحت به قدریه که دیگه نمیتونیم نجاتش بدیم ..تو باید قبول کنی که ما هرکاری که تونستیم انجام دادیم ..
النور سرسختانه ومغرور سینه اش رو جلو داد ..
-نه ..نه هرکاری ..من مطمئنم که میتونم تام رو نجات بدم .
خواست به سمت چادر برگرده که جان بازوی النور رو گرفت تا مانعش بشه ..
-احمق نشو النور ..به خودت نگاه کن .تو این چند روز مدام داری ازش پرستاری میکنی اون هم کسی که مطمئن نیستم چند ساعت دیگه دووم میاره ...
النور بازوش رو با خشونت کشید ..
-خفه شو هریسون ..دیگه احتیاجی به کمکت ندارم .خودم ازش مراقبت میکنم ..
وبه سرعت به سمت چادر زخمی ها برگشت .از ته دل امیدوار بود که با مراقبت از تاملی بتونه نجاتش بده ..
     
#68 | Posted: 11 Dec 2013 18:59
النور زخم پهلوی تام رو تمیز کرد ولی با دیدن عفونت چرکی فکش منقبض شد ...تام بیچاره داشت از بین میرفت ...تام به ارومی ودرحالی که رمقی نداشت پرسید
-الن..ور ..اسمون ...او..ن بیر..ون ....چه رن..گیه ...؟
النور از همون فاصله نگاهی به اسمون تیرهءبیرون از چادر که به خاطر شلیک توپها غلیظ ودود گرفته شده بود انداخت تو اون مه غلیظ حتی نمیتونست بفهمه خورشید وجود داره یا نه ...
لبخند محوی زد
-ابی وافتابی ..خورشید میدرخشه تام ...
-خیلی... دوس...ت دارم ...یه بار ..دیگ..ه... خورش...ید رو ....ببینم ..
النور حس کرد قلبش فشرده میشه .تاملی مرد خیلی خوبی بود .
-حتما تام ..یه روزی خوب میشی وبا پاهای خودت از چادر بیرون میری .
تام سرفه ای کرد ولبهای خشکیده اش رو به سختی حرکت داد ..
-ولی من... اینطو...ر فک..ر ...نمیکنم ..مید...ونم که ....دار...م ...میمیرم
-اوه تام... این چه حرفیه ؟تو به زودی خوب میشی ...درضمن هنوز من رو به شام دعوت نکردی ..
تام لبخند دردناکی زد ..این تمام آروزی تام بود ..که همراه با فرشتهءعزیزش شام رو صرف کنه ..
-اره ...حق... با تواِ...میدونی ..؟...دوس...ت دارم... تو این ...هوای.. افتا...بی ...تو رو به پی..ک نیک... ببرم... کنار رود...خونه .
النور واقعا طاقت مقاومت بیشتر رو نداشت ولی با تظاهر گفت ..
-حتما تام ... من تا حالا به پیک نیک نرفتم ..
-حت..ی... با دک...تر ...هریس...ون ؟
تام ناخواسته این سوال رو پرسید .خیلی دوست داشت بدونه رابطهءالنور ودکتر هریسون درچه حدیه ..؟
چرا النور از هریسون فراریه ولی جان بازهم مغرورانه النور رو وادار به اطاعت از خودش میکنه ..ایا واقعا نگرانشه یا سعی داره فرشتهءنگهبانش رو ازار بده ..؟
-البته ..چرا باید با اون مغرور کله شق ناهار بخورم ..؟
بازهم یک تک سرفه از طرف تام ..
-ولی... دکتر هری..سون... اص..لا مغ..رور... نیس..ت ..
-اوه تاملی بس کن ...واقعا از اینکه همه طرفداری هریسون رو میکنن خسته شدم من از این مرد متنفرم ...
-چ...را...؟
-همیشه غر میزنه ..دستور میده وبی جهت مثل یه بچه مراقبمه .
-واین ...یع.نی...علاق..ه ..
-نه این یعنی فضولی ...به اون ربطی نداره که من چی کار میکنم ..
-ولی ...دک..تر..هر..یسون ...مسئ.ل تو..اِ...
واخر جلمه اش به سرفه افتاد ..
النور لیوان اب رو به سمت تام برد ..
-اون مسئول من نیست وحق نداره بهم بگه چی کار کنم ...
-باشه ا...لنو..ر ار..ومتر ..مطم..ئنا ...کسی ..نمیخواد .تو رو ..واردار ..به کاری ...کنه ..
-النور باز که تو اینجایی ..؟
النور نفسش رو با حرص بیرون فرستاد که باعث شد از این همه حرصی که میخورد تام لبخند تلخی بزنه ..کاش واقعا میتونست النور رو برای همیشه داشته باشه ...
-دیدی خود مغرورشه ..
تام فقط لبخندی زد ..
-چیه هریسون ..؟
-به کمکت نیاز دارم .
-ولی من کار دارم ..
-نه نداری ومن فعلا بیشتر بهت نیاز دارم ..
النور کلافه از کنار تاملی بلند شد ..
روی گیج گاه تام رو بوسید ...چشمهای تام بی اراده بسته شد ...با تمام وجود از بوسهءپرمهر النور لذت برد ...
جان دندون هاش رو رو هم سائید ..این دیگه واقعا بیش از حد بود .بوسه؟؟؟ اون هم روپیشونی تام ..؟احمقانه بود ..؟
-زود خوب شو تام ...اگه بتونم ازچنگ هریسون فرار کنم بازهم به دیدنت میام ..
به سمت جاناتان چرخید ونفهمید که نگاه تام ...چه بی تابانه به دنبالش حرکت کرد ..
-نباید به دنبالم میومدی هریسون ...این وقت استراحتم بود ..
جان با کلافگی به راهش ادامه داد .
-النور بهتره دیگه وقتت رو صرف تاملی نکنی .
النور ابرو درهم کشید وبا قدمهای بلند راه جان رو سد کرد ..
-باراخریه که بهت میگم هریسون ..حق نداری بهم دستور بدی ...
-همین که گفتم تام رو فراموش کن .
-چرا باید اینکارو کنم ..؟
-با من بحث نکن النور از این به بعد فقط کنار من میمونی ..
-هریــــــــــسون ...تو حق نداری تو کار من دخالت کنی ..
-من مسئول تو ام ..
-نیستی تو فقط یه دکتر مغرورو خودخواهی ...
النورمشتهاش رو تو هم گره کرد وبا فریاد گفت ..
-دیگه نمیخوام ببنمت ..ازت متنفرم ...
-النور ...
-ازت متنفرم ..
وبرخلاف مسیر جان حرکت کرد ...جان مستاصل وکلافه به قدمهای تند النور خیره شده بود چرا نمیتونست با این دختر کنار بیاد ..؟
     
#69 | Posted: 11 Dec 2013 18:59
-دکتر هریسون ..اینجا یه زخمی داریم ...
جاناتان به سمت مردی که سرتا به پازخمی بود وخون زیادی از گردنش خارج میشد رفت ...با خستگی ضربان مرد رو گرفت ..چند لحظه تامل کرد تا مرد اخرین نفس هاش رو بکشه ...
-ببرید سمت اجساد ...کاری نمیشه براش انجام داد ..
با خستگی به روبه روش خیره شد .کم کم همه چیز واقعا براش سخت میشد.... هرروز تعداد زیادی کشته میشدن وجنگ هنوز ادامه داشت ...
النور ومخالفت شدیدش با جان انرژیش روکمتر کرده بود .
النور از امروز صبح با جان صحبت نکرده بود .حتی با اینکه مثل هرروز با هم به دیدن بیماران رفته بود ولی بازهم لب باز نکرده بود ...
واین جان رو عصبی تر از قبل میکرد .
خدایا !مگه تاملی کی بود که النور به خاطرش با جان صحبت نمیکرد ...؟
-دکتر ...دکتر هریسون ..
با خستگی پلک زد وبه سمت زخمی بعدی رفت .خدا روشکر که این بار با یک مجروح بدون دست مواجه میشد ..چون واقعا طاقت دیدن مرگ سرباز دیگه ای رو نداشت ..
*****.
-النور صبر کن ..
ولی النور با جدیت سعی داشت تا مانع ریزش اشکهاش بشه ..
-اون نمرده ..میدونم که نمیرده ..
به چند سرباز تنه زد واز کنار کیسه های پراز شن گذشت ..
-اون نباید بمیره ..زوده تام .....تو نباید بمیری ..
-النور وایسا ..
ولی النور بی مهابا میدوید ...
-النور ..
النور به کنار پرتگاه رسید ..قلب جان برای چند لحظه از تپش ایستاد ..فکر احمقانهءپرت شدن النور به ته دره ذهنش رو مختل کرد ..
النور با رسیدن به پرتگاه مجبور شد بایسته ..نگاهش روی اسمون پرباروت وفضای نامتنهای روبه روش میچرخید
تام نباید میمرد ...حق این مرد مهربون ودوست داشتنی نبود که به این زودی بمیره ...
جان به فاصلهءچند قدم از النور ایستاد ...واقعا نگران النور بود .
دستهای مشت شدهءالنور رو به خوبی میدید وناراحت تر از قبل میشد ..ای کاش النور تا این حد وابسته به تام نبود ..
به ارومی صداش کرد .
-النور ..
ولی النور عکس العملی نشون نداد وهمچنان پشت به جان به منظرهءروبه رو خیره بود ..جان نمیدونست النور به چی فکر میکنه ....
دوباره اسمش رو به ارومی صدا کرد ...مراقب بود تا بیش از حد بهش نزدیک نشه ....چون النور درشرایطی بود که هرکاری ازش برمیومد ..
قدمی به سمتش نزدیک شد ..قدم های بعدی رو اهسته برداشت تا النور رو عصبی نکنه ..
النور بدون توجه به صدای خش خش سنگ ریزه های زیر پای جان... که قدم به قدم بهش نزدیک تر میشد به یاد لحظات قبل افتاد ..
لحظاتی که تام در بستر مرگ اعتراف کرده بود عاشق النور بوده ..
عاشق نگاه سرد ومهربانی بی اندازهءالنور ..
النور با تمام توانش از تام مراقبت کرد ولی حتی پرستاری شبانه روز النور بازهم نتونست جلوی پیشرفت عفونت زخم پهلوی تام رو بگیره ودراخر همین عفونت باعث مرگ تام شد
-النور ...گر...دن...بندم ...بازش ...کن ...
النوربه ارومی گردنبند رو ازگردن تام بازکرد ..
-این تنها ..دارائیه ...منه ..
النورنگاهی به گردنبند انداخت .یک مسیح به صلیب کشیده بود ..
-میخ..وام ..به تو ..هدیه ...بدمش ...
-نه تام نمیتونم قبولش کنم ..
ولی تام با همون دستهای سرد وبی رمق ..انگشتهای النور رو که گردنبند دراون بود جمع کرد
-دوس...تت ...دارم ...النور ...درهمه...لحظاتی .که با تو ...بودم با اینکه ...درد میکشیدم ..ولی از ...صمیم قلب ...به خاطر محبت های .تو ممنون ...بودم ..امید...وارم ...دکتر هریسون ...بتونه ..همراه ...خوبی برای ...تو باشه ..
چشمهای النور از درد میسوخت ..واقعا دوست نداشت تام رو از دست بده ..
-بس کن تاملی... تو به زودی خوب میشی .
-میشه ...نامهءم...ن رو به ....خونواده ام ...برسونی ..؟
بغض تو صدای النور نشست ..
-تام اینکارونکن ..
-من فقط... به تو ...اطمینان ...دارم النور ...ازت خواه...ش میکنم ...نامهء..خداحافظی من ..رو به خونواده ام ...برسون ..
النور با جدیت درحالی که سعی داشت از ریزش اشکاش جلوگیری کنه قاطعانه گفت .
-حتما .مطمئن باش ...حتما این نامه رو به خونواده ات میرسونم ..
-ممنونم ..
درهمین لحظه بود که دستهای سرد تام لرزید ...تام زمزمه کرد ...
-مراقب ...خودت ...باش ..فرشتهءنگهبان ...من ..
وچشمهای مهربان تام برای همیشه بسته شد ...
جان با نگرانی قدم دیگه ای به النور نزدیک شد ..حالا درست کنار النور ایستاده بود .به ارومی نجوا کرد
-متاسفم النور .
النوربه سمت جان برگشت ..صورت النور از اشک خیس بود ..جان به یاد داشت اولین واخرین باری که اشکهای النور رو دیده بود بعد از مرگ سارا بود ..
با درد اسم النور روزمزمه کرد ..
-النور...
النور تنها قدمی به سمت جان برداشت وسرش رو به ارومی رو سینهءستبر جان گذاشت .
قلب جان به درد اومد .حتی غم وناراحتی النور هم با دیگران فرق میکرد ..
جان تنها دستهاش رو به دور بدن کوچک النور پیچید وبرای اولین بار از صمیم قلب دراغوشش کشید ...تو اون لحظه موش کوچکش غمگین واسیب پذیرتر از هرلحظهء دیگه ای بود ..
-چرا این جنگ لعنتی تموم نمیشه هریسون ؟
جان هم به این موضوع فکر کرده بود ...تا کی این جنگ ادامه داشت .؟؟
-تموم میشه النور ....به زودی تموم میشه ..
-ولی تا اون موقع خیلی ها مثل تاملی میمیرن ..مردها وپدرها حتی زن ها ....همه میمیرن ...
-میدونم النور جنگ بی رحمه ...خشنه ...
النو دستش رو رو سینهء جان مشت کرد ...
-دلم براش تنگ میشه ..کاش میتونستم نجاتش بدم ...
جاناتان صادقانه جواب داد ..
-توهرکاری تونستی انجام دادی بیشتر از اون نمیتونستی ...
النوربه ارومی گردنبندی که تو دستش بود رو فشرد
این تنها یادگاری از مرد عاشقی به اسم تاملی بود ...النور دیگه اشکی نریخت ..یاد گرفته بود که چه طوری خودش رو کنترل کنه .از اغوش جان بیرون اومد
-من روببخش هریسون نباید دیروز اون حرفها رو بهت میزدم ..
جان سخاوتمندانه گفت
-مهم نیست النور ..
النور بدون پاک کردن صورت اشکیش مشتش رو که زنجیر پلاک از اون اویزون بود بالا اورد ..وبه دور گردنش انداخت ..
-هروقت که جنگ تموم شد نامهء تاملی رو به خونواده اش میرسوم ..
-ولی ..
-هریسون سعی نکن منصرفم کنی ..من به تام قول دادم ..
جان حرفی برای گفتن نداشت ..النورقول داده بود ومحال بود که به حرفش عمل نکنه ...
     
#70 | Posted: 11 Dec 2013 19:00
النور بی هیچ حرفی یاختی قطرهءاشکی دفن کردن تام رو درکنار دیگر اجساد سربازان مشاهده کرد ودراخر به احترام تمام محبت های تام مشتی خاک برروی مزارش ریخت .
جان با نگرانی تمام این لحظات رو میدید ...این همه خود داری اصلا خوب نبود ...واین جان رو نگران تر میکرد ..
النور به محض پایان مراسم تدفین به سرکارش برگشت ...کمک به زخمی هاتنها کاری بود که النور انجام میداد
النور بی استراحت درست مثل یک خواهر روحانی به کار خودش ادامه میداد ...به زخمی ها کمک میکرد وبا تمام وجودش هرکاری روکه از دستش برمیومد انجام میداد ..
ولی اون لبخند زیبا دیگه به لبهای النور برنگشت ..
با وجودیکه درتمام لحظات سخت ومقاوم بود ولی درزمان استراحت افسرده وبی حوصله تر شده بود ..مدام با جاناتان درگیر بود وبه هیچ کدوم از حرفهای جان گوش نمیداد ..
زنگهای خطر مثل ناقوس های بزرگ مرکز ایالت برای جاناتان به صدا دراومد .
النور درحال افسرده شدن بود ...محیط جنگ وتعداد زیاد زخمی ها ....ومرگ نیمی از کسانی که النور با تمام وجود ازشون مراقبت میکرد روی روحیه اش تاثیر گذاشته بود ..همینجا بود که جان دست به کار شد
با شنیدن خبر اومدن گروه جدید پزشکان به النور گفت که صبح فردا به سمت دهکدهءکوچیکشون حرکت میکنن ..
-تو اگه میخوای بری میتونی بری ... ولی من اینجا میمونم ..
جان با جدیت گفت .
-النور فراموش نکن که این یه دستوره ...من وتو صبح فردا به محض رسیدن گروه جدید پزشکان به دهکده برمیگردیم ..
-امکان نداره ..خیلی از زخمی ها به من احتیاج دارن ..
-النور بهتره با من بحث نکنی ..تو به همراه من میایی ..
- نمیتونی مجبورم کنی .
-احمق نشو النور ...این اجبار تنها به خاطر خودته ..نمیبینی که هرروز افسرده تر از قبل میشی ..؟با مرگ هرکدوم از زخمی ها تو هم انرژیت رو از دست میدی ..
من النور سالی دختر جنگجو وهمیشه شاد دهکده رو به اینجا اوردم نه این دختر افسرده با رنگ وروی زرد
بهتره صبح فردا اماده باشی وگرنه دست وپات رو میبندم وبه زور باخودم میبرمت ..
-من با تو نمیام ...
-تو من رو خوب میشناسی النور پس بهتره تا صبح فردا تمام وسائلت رو جمع کرده باشی ..
درانتهای جمله اش با غرور وجدیت درست مثل همیشه از کنار النور گذشت ..
النور با اینکه به هیچ وجه دوست نداشت همراه جان برگرده ولی حرفهاش رو قبول داشت درمدت اقامتش با هرمرگ افسرده تر میشد وروحیهءسابقش رو به کل از دست داده بود ..
با توجه به اخطار جان ترجیح داد خودش اماده بشه به جای اینکه با دست وپای بسته به دهکده برگرده ..
النور از همهءمجروحین ودوستانش خداحافظی کرد حتی از کولینا پرستار مغروری که از ابتدای اومدنشون عاشق جاناتان هریسون شده بود ..
نزدیک طلوع خورشید بود که با ورود گروه تازه نفس ....از دکترهای شهر ودستیارانشون..
جان فرمان حرکت رو صادر کرد ..
النور نامهءتاملی رو درخورجین اسبش گذاشت وسوار برفی شد ..باید اول این نامه رو به مقصد میرسوند ..
-هریسون ..من میخوام به سمت شرق برم
نگاه جان برنّده به سمت النور چرخید ..
-چرا شرق؟ مسیر ما به سمت جنوبه ..
-ولی من اول به شرق میرم ..
-چرا .؟
-میخوام نامهءتاملی رو به خونواده اش برسونم ..
-ولی این امکان نداره ..تا محل زندگی تام راه زیادیه ..
-مهم نیست من باید وظیفه ام رو انجام بدم ..
لحن قاطعانهءالنور جایی برای بحث باقی نگذاشت ..جان مطمئن بود که النور اونقدر کله شق هست که با او... یا بی او ...به سمت شرق بره ...
حرفی نزد وبه دنبال النور به راه افتاد .جاناتان مطمئن بود ممکن نیست که النور رو تنها رها کنه .
مسیر دهکدهءتاملی دورتر وطاقت فرساتراز حد انتظار جان بودهوا به شدت گرم بود وذرات عرق رو پیشونی جان والنور خودنمایی میکرد ... ولی النور همچنان بدون خستگی با جدیت به راه خودش ادامه میداد ...
جاناتان ارادهءبیش از حد النور رو میستود ..این دختر الههءصبر ومقاومت بود وشاید به گفتهءتاملی یک فرشتهءاسمانی ..
خورشید داشت درپس کوه ها غروب میکرد که هردو خسته از یک روز کامل تاختن... توقف کردن ..
النور بطری ابش رو از تو خورجین دراورد وسرکشید ...هوا بی نهایت گرم بود وعطش شدیدباعث استیصال هردو شده بود ..جان زانو زد تا اتیش کوچکی برای شب روشن کنه ..
دستهءهیزمها رو کنار هم گذاشت وشعله رو روشن کرد ..النور داشت یالهای برفی رو نوازش میکرد که با شنیدن فریاد جان به سرعت برگشت .
جان درکنار اتیش نشسته بود ومچ پاش رو میفشرد ..
-چی شده ...؟چه اتفاقی افتاده ..؟
-نیشم زد ...
النور با دیدن عنکبوت بزرگی که از کنار پای جان دور میشد فریاد زد ..
-خدای من اون یه عنکبوته ..
نور شعله های اتیش رنگ سیاه عنکبوت رو واضح تر نشون میداد النور به خوبی این عنکبوت رو میشناخت ...سال گذشته گزش همین عنکبوت باعث مرگ یکی از اهالی دهکده شده بود ..
کنار پای جان زانو زد ...
-سم این عنکبوت مرگ اوره ...حالا باید چی کار کنیم ..؟
جان از درد به خود میپیچیدونفس نفس میزد ..
النور مستاصل وکلافه بود به خوبی میدونست که اگه جان درمان نشه مرگش حتمیه ..
-خدای من باید چی کار کنم ..چه جوری تو رو به دکتر برسونم ..؟
جان با دردونفس های تندش جواب داد ..
-النور ... من یه... دکترم .بهتره.... کمکم ..کنی ...
-چی کار باید بکنم ..؟
-چاقوی... ضامن دارت رو ...روی شعله ها ...بگیر ..
النور سریعا همین کار رو کرد نگاهش روی جان چرخید ...نفس های تند جان نشون از درد بیش از اندازه اش بود
-حالا ...بیا... اینجا ..
پائین شلوارش رو بالا کشید وخطاب به النور ادامه داد ..
- از اینجا... تا اینجا ...رو ببر ...
-چی ..؟دیوونه شدی ..؟
-النور ..بجنب زهر ...اون عنکبوت هرلحظه بیشتر ....از قبل تو... خونم پخش ...میشه ...
-ولی نمیتونم ..
جان دست النور رو که چاقورو گرفته بود کشید وروی زخم گذاشت ...
-سعیت ..رو بکن... النور وگرنه.... تا چند ساعت... دیگه من... هم مثل ...تاملی میمیرم ..
النور واقعا طاقت مرگ جان رو نداشت ..دندون هاش رو رو هم چفت کرد وسعی کرد با کمک نور شعله های اتیش بدون لرزش... یه زخم عمیق وطولانی روی مچ پای جان ایجاد کنه ..
با اولین برش جان فریادی زد وبا درد نفسش رو به سختی از لابه لای دندون های جفت شد ه اش بیرون فرستاد ..خون تیره از محل برش چاقو سرازیر شد وبه روی زمین ریخت ..النور چا قورو بست ..
-حالا ...باید تمام ...خون سمی ر....و از... بدنم... خارج ...کنی .
-ولی چه جوری ؟
جان همون جوری که مجکم بالای زخم پاش رو میفشرد با درد گفت ..
-باید خون ...محل زخم رو... با دهنت مک... بزنی وبعد... هم ...تف کنی ..
النور ترسی از این کار نداشت فقط میخواست جان زنده بمونه ..
سرخم کرد وشروع به مکیدن زخم باز پای جان کرد .هربار مقداری خون رو توی دهنش جمع میکرد وبعد هم اون رو به بیرون تف میکرد ..
مزهءخون تمام دهن النور رو گرفته بود ولی النور بی وقفه وبدون حرف به کارش ادامه داد تا جایی که جان با بی حالی گفت ..
-کافیه... النور... حالا ...میتونی... زخمم رو... ببندی ..
النور لبهای خونیش رو پاک کرد وزخم جان رو بست ..مقداری اب به جان نوشاند وجای مرتبی برای خوابیدنش اماده کرد ..
ودراخر به جان نیمه بیهوش کمک کرد تا بخوابه .
دونه های درشت عرق تمام صورت وپیشونی جان رو پرکرده بود ...النور دستمالش رو با مقداری اب مرطوب کرد ولی جان به مرور دچار تب ولرز میشد ...
التور دستمال مرطوب رو روی صورت جان کشیدوبا استیصال نالید
-خواهش میکنم هریسون یه حرفی بزن ..
جان بازحمت مچ دست النور رو گرفت ..
تمام حرارت دستهای بی جون جاناتان به مچ دست النور منتقل شد ...
النور واقعا نمیتونست مرگ جان رو هم تحمل کنه اگه جان میمرد النور قطعا دچار جنون میشد وهیچ وقت خودش رو نمیبخشید ..
چون خودش رو به خاطر این اتفاق مقصر میدونست اگه به حرف جان گوش داده بود تا به دهکده برگردن این اتفاق براشون نمیوفتاد ..
-النور اب .
النور به جان کمک کرد وجرعه های خنک اب رو به گلوی جان سرازیر شد ..
-جاناتان چی کار باید بکنم ..؟
جاناتان چشمهای تب دارش رو که زیر نور الوان اتیش به سرخی میزد بازکرد ...
-گرمه خیلی گرمه ..
چشمهای النور پراز اشک شد ..جاناتان توی تب میسوخت ..
النور دکمه های لباس جان رو بازکرد وسینهءستبر جان رو کاملا برهنه کرد ..
دستمال رو دوباره اغشته به اب کرد وروی سینه وشکم جان کشید .حرارت بدن جان به قدری بود که دستهای النور رو داغ میکرد ...
-خدایا جان باهام حرف بزن ..من باید چی کار کنم ...؟
سعی داشت تا با دستمال مرطوب تب جان رو پائین بیاره ...هوا تاریک تاریک بود وجز صدای سوختن هیزمهای گذاخته وجیر جیرکها صدای دیگه ای شنیده نمیشد ..
النور بی خستگی وبی کسالت به کارش ادامه میداد ..مدام بدن جان رو مرطوب میکرد ولی بدن جان هرلحظه داغ تر میشد .
اشک النور چکید و فریاد زد ..
-خدایا نه ..اون نباید بمیره
تو همین حین بدن جان شروع به لرزش کرد .اشکهای النور سرازیرشد ..
-نه نه جان تو نباید بمیری ...ازت خواهش میکنم قوی باش ..
دستهاش رو محکم روی سینهءعضلانی جان گذاشت تا مانع از لرزشش بشه
-جان خواهش میکنم من رو تنها نذار .تو مسئول منی ..چه طور میتونی بمیری ...؟
اشکهای النور روبدن جان میچکید ..النوراونقدر مستاصل بود که سرش رو روی سینهءجان گذاشت ودستهاش رو به دور بدن داغ جان پیچید ..
-اروم باش من پیشتم .تو تنها نیستی ..فقط اروم باش ..مطمئنم تو میتونی از پسش بربیایی ...ازت خواهش میکنم جان قوی باش ..
اونفدر بدن لرزان جان رو دراغوش گرفت که لرزش بدن جاناتان به مرور کم وکمتر شد تا جایی که لرزشها تقریبا فروکش کرد ..وجان به ارومی به خواب رفت ..
النورلبخند خسته ای زد ...واشک چشمهاش رو پاک کرد ..جان قوی بود ومطمئنا زنده میموند ..
النور تا طلوع خورشید پرستاری جان رو به عهده گرفت ..جان گه گاهی تب میکرد وگاهی به ارومی به خواب میرفت
النور خسته از یک شب طولانی... حتی جرات نداشت لحظه ای استراحت کنه وضعیت جان واقعا خطرناک بود والنور میترسید که با سهل انگاری باعث مرگ جاناتان بشه ..
خورشید داشت طلوع میکرد که النور با خستگی از جابلند شد وسائل رو جمع کرد وبه سختی جان رو سوار اسبش کرد واقعا که جابه جایی مرد درشت هیکلی مثل جان خیلی سخت بود دستهاش رو به گردن اسب بست تا از اسب نیفته ..
حالا باید به دهکدهءتاملی میرسید ..هرجوری که شده باید از جان حفاظت میکرد ..
درطول مسیر النور واقعا نگران جان بود ..تمام ذخیرهءابش تموم شده بود وهوا به شدت گرم بود ..دونه های درشت عرق مانع دیدش میشد وناله های خفیف جان دلش رو به درد میاورد .
خستگی روز وشب گذشته به قدری بهش فشار اورده بود که حتی نمیتونست چشمهاش رو باز نگه داره ...ولی مدام با خودش تکرار میکرد که باید به دهکده برسه .باید جان رو نجات بده .
افتاب وسط اسمون بود ولی نشانی از دهکده نبود ...حال جان هرلحظه وخیم تر میشد والنور هیچ کاری ازدستش برنمیومد ...
با شنیدن پارس سگ ها لبخند ملایمی زد النور بعد از یک شبانه روز طاقت فرسا ..درحال بی هوش شدن بود ..
به محض دیدن مردی که از دور میومد .چشمهاش ناخواسته بسته شد ..گرمای بیش از حد روز ...تمام شدن جیرهءاب و خستگی روز وشب گذشته باعث شد کم کم از اسب سربخوره ..وروی زمین بیفته ...النور کاملا از هوش رفته بود ...
     
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / غرب ... وحشی ِ آرام بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites