تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 1 از 36:  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین »  
#1 | Posted: 5 Jan 2014 23:27 | Edited By: sepanta_7
درود



درخواست تاپیکی در بخش خاطرات و داستان های ادبی دارم





نام کتاب :راند دوم(جلد دوم رمان رییس کیه؟)



نویسنده : راز.س (شاهتوت)







تعداد صفحه:بیش از ۶ صفحه



کلمات کلیدی:


رمان + رمان ایرانی+راند دوم(جلد دوم رمان رییس کیه؟)+راز.س (شاهتوت)
     
#2 | Posted: 6 Jan 2014 18:53
گذری به رئیس کیه

سرگرد پویش اریا ... افسری وظیفه شناس ... که با یه دنیا امید و وطن پرستی وارد گروه رئیس میشه تا بتونه هویت کسی که همیشه چیزی جز اسم رئیس رو یدک نکشیده پیدا کنه . تو این راه از چند نفر کمک میگیره . مثل یه دزد ... یه پلیس ... یه نابغه ریاضی ... یه جاسوس ... یه هکر ... و یه راننده .
اما همه چیز مطابق افکار سرگرد پیش نمیره ... اول دلش و می بازه و بعد بازی رو ...
رئیس کسی نیست جز اتش ... دزدی که قلب سرگرد و هم به سرقت برده . اما رئیس ... از همه ی ماجرا باخبره و اخر بازی پویش و از میدان بیرون می فرسته ... تا به همه ثابت کنه ... مثل اسم واقعیش یه اتش سوزاننده هست . اما این اتش گاهی هم بین شعله هاش خودش و قربانی می کنه ... قربانی یه عشق نو پا ...




خلاصه داستان

بعد از تصادفی که برای پویش اتفاق افتاد و اینکه همه فکر می کنن مرده ، پویش توی بیمارستانی بستری شده ( این و که خودتون هم می دونستین ) و حالا پویش قراره زنده بمونه یا بمیره ... اینبار بازی بین کله گنده هاست ... اینبار می بینیم که چطور انتقام گیری چند تا ادم سر نوشت ادما رو عوض می کنه . و یه ادم چطور بازیچه ای برای انتقام میشه
     
#3 | Posted: 6 Jan 2014 19:00
راند دوم

روی یه نیمکت میشینی ، دستت و میزاری زیر چونت و به زندگیت نگاه می کنی ، مدام چکش چراها میخ هایشان را در چوب پوسیده ذهنت می کوبند . چرا ؟

چرا من به اینجا رسیدم .

دست میزاری روی قلبت

چرا ؟

چرا دنیا طوری شده که احساساتت کُلت به دست بی مهابا به سمتت شلیک می کنند .

چرا ؟

چرا دیگر پاسخ دوستت دارم تکرار این جمله نیست

چرا

چرا دیگر نمی توان با اعتماد پرسید : می تونم بهت اعتماد کنم ؟

چرا پاسخ خوبی دیگر بدی نیست، بی تفاوتی هم نیست .

شاید چیزی فراتر از این ها

شاید خیانت

اما

معنای خیانت چیه ؟

خیانت به عشق

خیانت به خانواده

خیانت به ایمان

خیانت به خدا

خیانت به دوستانت

خیانت به دو چشم خاکستری

و بالاخره خیانت به خودت

به راستی خیانت چیه ؟

و دلیلش چیه ؟

چرا دنیا پر شده از ادمایی که از کنار هم عبور می کنن

بهم لبخند میزنن

همدیگر و در اغوش می کشند

و خنجری در سینه هم فرو می کنند

بازم میرسی به چرا

و چرا

و چرا

و چرا

...
     
#4 | Posted: 6 Jan 2014 19:02 | Edited By: sepanta_7
صداي مادر در گوشش پيچيد : پويش ... پويش ... نخواب ... مگه ديشب نخوابيدي... !
پويش با اينكه صداي بهار را ميشنيد اما چشمانش را باز نكرد .
پريناز بازوي پويش را تكان داد : داداش ... خوابت نبره ... الان مامان عصباني ميشه ها !
پويش خسته چشمانش را باز ميكند . اما هنوز منگ است . پريناز با شيطنت نيشگوني از بازوي پويش ميگيرد . پويش از جا ميپرد.
-:چه خبرته؟!
پريناز با قيافه اي حق به جانب گفت : داره ديرم ميشه ... !
پويش نگاهي به ساعت ديواري انداخت و گفت : هنوز نيم ساعت تا زنگتون مونده !
پريناز زبانش را براي پويش در آورد . پويش به طرف پريناز خيز برداشت . در همين حين بهار از آشپزخانه بيرون آمد و با ديدن پويش گفت : پويش... چيكار داري ميكني !؟
پويش به طرف بهار برگشت : مامان ... ببين داره چيكار ميكنه ! واسم زبون در مياره !
بهار به سمت پريناز برگشت .
-:راست ميگه !؟
پريناز آرام سرش را پايين انداخت .
بهار ادامه داد : آدم با داداشش اينطوري ميكنه !؟
پريناز سر بلند كرد : آخه مامان ... همش ميخوابه !
بهار كلافه سرش را تكان داد : از دست تو پويش ... ! باز شب دير خوابيدي !؟
پويش چيزي نگفت . بهار قدمي به طرف پريناز برداشت و مقنعه سفيد پريناز را درست كرد .
-:مواظب پريناز باش ! از مدرسه كه دراومدي برو دنبالش ... نزار زياد جلوي مدرسه بمونه !
پويش مثل تمام اين سالها آرام گفت : چشم !
تغذيه اش را داخل كوله اش گذاشت و دست در دست پريناز از خانه خارج شدند . پريناز تا ازدر خارج شد شروع به دويدن طول كوچه كرد . پويش سعي كرد قدم هايش را تند كند تا به او برسد . بي حوصله مدام تكرار ميكرد : پريناز ... آروم ...
از پيچ كوچه گذشت و راهش را به طرف خيابان ادامه داد . پريناز چند قدمي با خيابان فاصله داشت .
پويش صدايش را صاف كرد و بلند گفت : پريناز صبر كن منم بيام !
پريناز بلند فرياد زد : خودم بلدم از خيالبون رد شم ... !
-:پريناز ... !
پويش به سرعت قدمهايش افزود . پريناز بي توجه اولين قدم را برداشت و وارد خيابان شد .
پويش با عصبانيت فرياد زد : پريناز ...
پريناز برگشت و نيم نگاهي به پويش انداخت . پويش چشم غره اي به پريناز رفت . در همين حين صداي بوق گوش خراش كاميوني به همراه صداي سائيده شدن لاستيكهاي بزرگ روي آسفالت در خيابان پيچيد .
تنها چيزي كه پريناز حس كرد برخورد جسم سنگيني با بدنش بود . شدت ضربه به قدري بود كه پريناز را نقش زمين كرد .
صداي هراسان پويش در ميان صداي بيب بيب دستگاه كارديو گراف گم شد .
خط هاي منظم روي صفحه كارديوگراف ، كه مدام بالا رفته و دوباره سقوط ميكردند نشان از ضربان قلب مرتب داشت . خط با سرعت به سمت پايين ميرفت و با زحمت خود را دوباره بالا ميكشيد . هر لحظه بيم آن ميرفت كه خط خسته شود و مسير مستقيم را به مسير تكراري و پر پيچ و خم سابق ترجيح دهد .



******************************



ايران-تهران-2 ماه بعد از حادثه تصادف:



خانم مهتابي برگه هايي كه حاوي گزارش وضعيت بيمار بود كنار گذاشت و رو به زنان و مردان سفيد پوش دور ميز گفت : تا هفته ي ديگه صبر ميكنيم... اگه تغييري تو وضعيت بيمار مشاهده نشد ، دستگاه ها رو قطع ميكنيم ... !
مرد ميانسالي كه موهاي روي شقيقه اش رو به سپيدي ميرفت ، سرجايش راست نشست و مصمم گفت : به نظر من هفته ي ديگه ديره ... ! بايد همين امروز تصميممون و عملي كنيم .
خانم مهتابي لبخندي زد : دكتر محمودي ... ما تو اين تصميم گيري تنها نيستيم ... ! مثل اينكه فراموش كردين كه اون مرد تو نزديكي يكي از عمليات هاي نظامي پيدا شده ...
مهتابي مكث كوتاهي كرد و ادامه داد : با يه گلوله تو شونه اش ... !
محمودي گلويش را صاف كرد و گفت : درسته كه اون ميتونه يه شاهد مهم براي پليس باشه ... اما بعد از دو ماه كما ...
سرش را به چپ و راست تكان داد : ... من فكر نميكنم بتونه به هوش بياد ...
محمودي به صندلي تكيه داد : در ضمن ... مخارج بيمارستان و كي ميخواد پرداخت كنه ... ؟! پليس ؟! اين مرد ... ؟! شايد وقتي به هوش بياد ؛ دچار فراموشي شده باشه !
يكي از دكترها به جانب داري از محمودي گفت : اگه به هوش بياد ... !
مهتابي با خونسردي گفت : من اين تصميم و با مشورت سرهنگ معتمدي گرفتم ... ايشون هم موافق هستن كه فعلا تا هفته ي بعد صبر كنيم ... اگه به هوش اومد كه فبها ... اگه هم نيومد ، دستگاه ها رو قطع ميكنيم !
دكتر صمدي كه تا كنون سكوت اختيار كرده بود گفت: منم با خانم مهتابي موافق هستم ... ! به هر حال ما تو اين مورد صاحب اختيار تام نيستيم ... !
بعد از اينكه هر كدام از دكتران نظر خود را در مورد بيمار ناشناس ابراز كردند ، جلسه به نفع مهتابي به پايان رسيد .

مهتابي روي صندلي اش نشست. اين بيمار ناشناس دوباره ذهنش را مشغول كرده بود. با تقه اي كه به در خورد به خود امد و آرام گفت: بفرماييد!
در باز شد و قامت مردانه ي رحمان در آستانه در پديدار گشت. مهتابي لبخند خسته اي زد.
رحمان درحاليكه با لبخند به طرفش مي آمد با مهرباني گفت: خسته شدي!؟
مهتابي به صندلي تكيه داد و آه بلندي كشيد: اين محمودي نمي دونم چرا هميشه ساز مخالفه!
رحمان پشت مهتابي ايستاد و شروع به ماساژ دادن شانه هاي مهتابي كرد: اينطوري خوبه!؟
مهتابي با آرامش گفت: عاليه!
چشمانش را بست و خود را در دستان همسرش رها كرد.
-:فرزانه...!
-:هوم...
-:به نظر منم حق با محموديه! اگه اون مرد به هوش نياد يا حتي اگه فراموشي گرفته باشه دولت حتي يه پاپاسي هم به من و تو نميده! تمام زحماتمون هدر ميشه...! وضعيتشم نشون ميده كه خيال به هوش اومدن نداره! ميتونيم حتي با اهداء اعضاش جون چند نفرم نجات بديم...! ميدوني چندتا خانواده تو نوبتن...!؟
فرزانه بدون اينكه چشمهايش را باز كند گفت: منم ميدونم حق با محموديه!
-:پس چرا اصرار داري كه اون اينجا بمونه!؟
فرزانه بلند شد و راست نشست. رحمان كنارش به ميز تكيه داد.
-:ميخوام يه چيزي بهت نشون بدم!
رحمان كنجكاو پرسيد: چي شده؟!
فرزانه كشوي بالايي ميزش را بيرون كشيد و از درونش پاكت بزرگ زرد رنگي را برداشت و روي ميز گذاشت.
-:اين...
رحمان با تعجب پاكت را برداشت و درحاليكه آن را بررسي ميكرد، پرسيد: حالا اين چيه؟!
فرزانه آب دهانش را فرو برد و شمرده شمرده گفت: دو روز پيش اين و گرفتم... نه آدرس فرستنده اي داره و نه...
نفس عميقي كشيد: نه نشوني... فقط روش اسمم و نوشته!
رحمان به چشمان فرزانه زل زد و درحاليكه در پاكت را باز ميكرد گفت: باز تهديدت كردن...!؟
-:نه...
رحمان پاكت را خم كرد و چيزي توي دستش افتاد؛ چند بسته تراول پنجاهي...!
رحمان با تعجب به فرزانه چشم دوخت: اينا چين؟! كي فرستاده...!؟
فرزانه تكه كاغذ سفيدي را به طرف رحمان گرفت: اينم باهاش بود!
رحمان پاكت و اسكناس ها را روي ميز گذاشت و مشغول خواندن يادداشت شد.
سركار خانم فرزانه مهتابي، از اينكه از امانتي ما پذيرايي ميكنين، تشكر ميكنيم!
اميدواريم بتونيم از خجالتتون دربيايم!
نيازي به گفتن نيست كه سرهنگ معتمدي چيزي ندونن بهتره!
رحمان با قيافه اي در هم سر بلند كرد: يعني...
بقيه ي حرفش را فرو خورد.
فرزانه به جايش ادامه داد: اين بابا... از اون كله گنده هاست...!
رحمان راست ايستاد و مضطرب گفت: بايد به سرهنگ بگيم!
فرزانه درحاليكه نگراني در صورتش موج ميزد گفت: مگه نخوندي چي نوشته!؟
-:پس ميخواي چيكار كني؟!
فرزانه شانه هايش را بالا انداخت: هيچي...!
رحمان بازوهاي فرزانه را گرفت و در چشمانش خيره شد: فرزانه... اگه قبول كني؛ به اينجا ختم نميشه...
فرزانه سرش را پايين انداخت: تو اون نامه محترمانه تهديدمون كردن كه چيزي به سرهنگ نگيم...!
رحمان دوباره نگاهي به يادداشت انداخت و جمله ي آخر را بارها و بارها خواند.


***************************************




صمدي آرام از پله ها پايين آمد. موج هواي گرم و سوزان تابستان به صورتش ميخورد. نگاهي به صفحه ي موبايلش انداخت و زمان را چك كرد: 1:45 . موبايل را چپ و راست كرد و دوباره به صفحه اش خيره شد. خواست موبايل را در جيبش بگذارد اما از نيمه راه منصرف شد.
گوشي را دوباره مقابلش گرفت و شروع به شماره گيري كرد:...0912 فكري كرد و ادامه ي شماره را وارد كرد. نگاهي به دور و برش انداخت. تا شعاع چند متري كسي نبود. برقراري تماس را فشرد.
بعد از دو بوق ارتباط برقرار شد.
صمدي مضطرب گفت: منم... صمدي...
-:...
وقت زيادي ندارين...! ميخوان دستگاه ها رو قطع كنن...!
-:...
-:فقط تا هفته ي بعد فرصت دارين...
بدون هيچ جوابي تماس قطع شد. بوق ممتد... صمدي موبايل را جلوي رويش گرفت و بعد از چند ثانيه درحاليكه چهره اش حالت بي تفاوتي را نشان ميداد، دكمه ي قرمزرا فشرد.
به او ربطي نداشت كه بيمار ناشناس كيست؟ يا چه كسي دنبالش هست و چرا؟ حتي پليس ها هم برايش اهميتي نداشتند. تنها چيزي كه برايش مهم بود اين بود كه اين ناشناس، پول زيادي با خود برايش آورده بود.
     
#5 | Posted: 6 Jan 2014 19:07
پرستار سورنگ را در سرم فرو برد و خطاب به پرستار ديگر گفت: بهت مرخصي نداد؟
پرستار آرام باند دست راست را باز كرد: نه... ميگه تازه مرخصي گرفته بودي!
-:از بس خسيسن... با دو ساعت چي ميخواد بشه...!
-:همين و بگو... همين خانوم عباسي... هشت روز هفته رو مرخصيه...!
به سمت پرستار ديگر برگشت: از بس واسش عشوه مياد...!
نگاهي به دست ملتهب و قرمز كه كم كم داشت رويش پوست تشكيل ميشد انداخت. صورتش را جمع كرد و با تاسف گفت: بيچاره به چه روزي افتاده...
پرستار ديگر سر بلند كرد و سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد: آره...
مكث نسبتا طولاني اي كرد و ادامه داد: حالا اوضاع صورتش از اينم خرابتره...!
-:ببين چه دسته گلي آب داده كه اين بلا ها سرش اومده... هيچي بي حكمت نيست...! حتما از هميناييِ كه دور ور ميدارن و جولون ميدن ... آخرشم خدا حالشون و ميگيره...
در جواب ابروانش را بالا انداخت: والله اعلم... اما انگار ميگن قاچاقچيه...!
-:آره... پس فكر ميكني واسه چي دو ماهه اين سرباز و كاشتن اينجا...
سري تكان داد و چيزي نگفت. باند دست را عوض كرد. به سمت صورتش رفت و باند آن را باز كرد.
-:خيلي جون سخته كه تا حالا زنده مونده...
با تمسخر گفت: تو به اين ميگي زنده... اگه برق يكي از اين دستگاه ها قطع بشه... نفس اينم قطع ميشه...
پرستار لايه ي اول باند را باز كرد. ناحيه ي اطراف چشمانش بيشتر معلوم شد.
پرستنار آرام زير لب زمزمه كرد: يعني الان به چي داره فكر ميكنه...؟!!
صدايي در گوشش پيچيد:
بسمه تعالي

جناب سروان پويش آريا

بنا به پيشنهاد پليس آگاهي فرماندهي انتظامي تهران بزرگ؛ با ارتقا درجه جنابعالي از سرواني به

سرگردي به جهت انجام وظيفه ي صادقانه و ميهن پرستانه به اين آب و خاك علی الخصوص در

پرونده كشف قتل هاي سريالي موافقت به عمل مي ايد. اميد است همواره در جهت خدمت

صادقانه خود در اين لباس مقدس بيش از پيش ثابت قدم باشيد

فرماندهي نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران

تيمسار نامه را به دستيارش داد و در عوض درجه ها را از او گرفت. به سمت پويش چرخيد و نگاهي به قامت استوار و همچون كوه خواهر زاده اش انداخت. با غرور لبخندي زد و چند قدم به او نزديك شد.
پويش با غرور سينه اش را جلو داده بود و به حالت خبردار ايستاده بود. خوشحالي در تك تك رگهايش جريان داشت. بالاخره درجه ي سرگردي را هم گرفت و افتخاري ديگر به مجموع افتخاراتش افزود.
تيمسار آرام دكمه سرشانه ي راست پيراهن سبز رنگ را باز كرد و درجه سرواني را بيرون آورد و درجه ي سرگردي را جايگزينش كرد.
سپس دستش را پايين انداخت. سربازان و افسران حاضر در حياط با صداي بلند صلوات فرستادند.
تيمسار با غروري كه در صدايش موج ميزد رو به پويش گفت: سر بلندم كردي پسرم... خدا هميشه سر بلندت كنه...
چشمانش را روي هم گذاشت: مباركت باشه... تو لياقتش و داري...
پويش لبخندش را بزرگتر كرد: ممنونم تيمسار...


پرستار آرام چرخ را به سمت سرباز راند. در حاليكه از در عبور ميكرد با خوشرويي گفت: خسته نباشين...!
سرباز نيم نگاهي به چشمان خاكستري انداخت و زير لب تشكر كرد.
پرستار لبخندي زد و وارد شد. چرخ را كنار تخت نگه داشت و به بيمار نيمه جان كه روي تخت افتاده بود نگريست. به صورت باند پيچي شده اش خيره شد. كمي نزديكتر آمد.
زير لب زمزمه كرد: كي فكر ميكرد تو انقدر سگ جون باشي...
لبخندي زد: سرهنگ وظيفه شناس پويش آريا... حالا اينجا بدون هيچ حركتي خوابيده... خيلي مظلوم و بي دفاع...
برگشت و نگاهي به كارديوگراف انداخت. نگاهش به سمت كپسول اكسيژن كنارش كشيده شد.
ادامه داد: اونقدر بي دفاع كه من راحت ميتونم از دســتــــــش...
كلمه ي آخر را كشيد. دستش را آرام به سوي كليد خاموش دستگاه برد: ... راحت بشم...
درحاليكه آماده خاموش كردن دستگاه بود برگشت و دوباره نگاهي به پويش انداخت. باز هم بي حركت...
     
#6 | Posted: 6 Jan 2014 19:08
دستش را پس كشيد و كامل به طرفش برگشت.
-:اما من واسه اين اينجا نيستم ... اومدم ببينمت ... ببينم چطور بي كس و تنها موندي ... ميخوام بدونم بي خانواده بودن ... بي كس و كار بودن ... بودن و نديده شدن ... غريبگي در عين آشنايي ... مجرم شناخته شدن ... واسه تو چجوريه ... !
اشكي كه تازه داشت نفس ميگرفت را خفه كرد و با حرص و لبخند گفـت : واسه من كه فوق العاده بود ...
با بدانديشي به طرفش خم شد : تو هم ميخواي فوق العاده بشي ... يا ميخواي اينجا ... بين خاطره هات ... بين صداي اعصاب خردكن اين دم و دستگاه جون بكني ... !؟ پروانه شدن برات خيلي سنگينه پيله كوچولو ...
آتش آرام صورتش را نزديك سر پويش برد و جايي نزديك گوشش ، اگر ميشد از زير باند تشخيص داد حريصانه زمزمه كرد:
-:پليسي كه هر هفته مياد و بهت سر ميزنه ... سرگرد رضاييه ...
ابروهاش و بالا انداخت : آره ... اونقدر از ريخت افتادي كه حتي رضايي هم نمي شناستت ...
كمي فاصله گرفت : باور نميكني ؛ پاشو و خودت ببين ...
دوباره با خنده پيروزمندانه اي گفت : طعم خشم رئيس و با تمام وجودت حس كن ... اينه رئيسي كه همه ازش ميترسن ... حتي اميرارسلان ... حتي تو ...
آتش كمرش را راست كرد و آخرين نگاهش را به سر تا پاي پويش انداخت و با رضايت برگشت و به سمت در رفت . هنوز چند قدم به در مانده بود كه صداي بيب ممتد گوشش را خراش داد . آتش لبخندي زد و به سرعت از در بيرون رفت .
با قدمهايي تند طول سالن را طي ميكرد . چند پرستار و دكتر را ديد كه به سمت اتاق پويش مي دويدند . لبخندش بزرگتر شد . پويش عكس العمل نشان داده بود ...
دكتر بالاي سر پويش ايستاده بود و مدام با استرس دستگاه شوك را به قفسه ي سينه ي پويش ميچسباند اما خبري از علايم حيات نبود ... انگار دستگاه ها ديگر خسته شده بودند ...
پرستاري سورنگ بزرگي را در قفسه ي سينه ي بيمار فرو برد . سوزن قلب پويش را نيش زد و زهرش را درونش خالي كرد . دكتر با فرياد از پرستار خواست كه ولتاژ دستگاه را افزايش دهد اما صداي فريادش در ميان خيابان شلوغ استرس و نگراني گم ميشد.
انگار زمان به كندي حركت ميكرد ... ثانيه ها به زحمت جاي خود را به دقايق ميدادند ... اما هيچكس داخل آن اتاق اين كاهش سرعت را حس نميكرد ... هيچ كس به جز پويش ... آخرين نفسهايش ... آخرين نفسهاي مصنوعي اش رو به پايان بود ... اينبار ديگر وقت رفتن بود ...
سربازي با استرس گوشه ي اتاق ايستاده بود و مدام اين استرس را به كادر بيمارستان منتقل ميكرد . تلاش پرستاران براي بيرون كردنش هم بي نتيجه بود ... وظيفه داشت كه از كنار بيمار تكان نخورد ... ان هم در اين وضعيت بحراني ...
سرگرد رضايي به سرعت خود را به جلوي در اتاق رساند ، اما اجازه ي ورود نيافت ... همه نگران بودند ... انگار همه به نوعي به اين غريبه عادت كرده بودند ... بعد از دو ماه جاي خالي اش خيلي تو چشم ميزند ...
تلاش دكتر بي فايده بود ؛ مانند شمردن تمام ستاره هاي هستي ...
دكتر دستش را روي پيشاني اش كشيد و درياي شور عرق را پاك كرد . نفسش رابا تاسف بيرون داد و آخرين نگاه را به صورت نامعلوم بيمار انداخت ... اولين بار بود كه بيمارش دنيا را وداع مي گفت بی انكه چهره اش را ببيند . هميشه معتقد بود از حالت صورت جسد ميتوان احساساتش را درك كرد ... اما حالا ... حالا چيزي از زير آن باند هاي سفيد آغشته به بتادين معلوم نبودكه حالتي هم داشته باشد ...
دكتر صمدي روي برگرداند و به طرف در رفت . پرستارها مشغول جداسازي دستگاه ها از جسد شدند . صمدي تا قدم در آستانه در گذاشت با صورت نگران رضايي رو به رو شد . كمي سرش را چرخاند و به صورت آرام دكتر مهتابي چشم دوخت و به نشانه ي تاسف سرش را تكان داد .
رضايي صبرش تمام شد : تموم كرد ؟!
     
#7 | Posted: 6 Jan 2014 19:09
-:بله ... ما خيلي تلاش كرديم اما ...
رضايي شاكي گفت : بايد بيشتر تلاش ميكردين ... ! مگه نمي دونستين اون چقدر برامون مهم بود ...
مهتابي ، رضايي را به آرامش دعوت كرد: سرگرد ... بهتره آروم باشين ... شما كه اينجا بودين و ديدين دكتر صمدي و همكاراشون چقدر تلاش كردن ... از اولشم اميدي به زنده موندن بيمار نبود ...
-:مگه وضعيتش ثابت نبود ... پس چرا اين اتفاق افتاد ... ؟
-:نميدونم ... ممكن در اثر يه عامل خارجي باشه و يا بدن ديگه نتونسته مقاومت كنه ... تا همينجاشم معجزه بوده ...
رضايي نا اميدانه زير لب زمزمه كرد: تيرمون به سنگ خورد...
رضايي رو به سرباز همراهش گفت: به مركز زنگ بزن و وضعيت و به سرهنگ معتمدي گزارش بده...
روي برگرداند برود كه ناگهان؛ انگار كه چيزي يادش آمده باشد به طرف سرباز كشيك برگشت: امروز كس خاصي وارد اتاق نشده...؟!
سرباز با صدايي رسا گفت: خير قربان... به جز كادر بيمارستان كسي داخل نشده...
رضايي سرش را به بالا و پايين به نشانه ي فهميدن تكان داد.
-:فقط قربا...
هنوز سرباز جمله اش را كامل ادا نكرده بود كه پرستاري هيجانزده از داخل اتاق بيرون پريد و رو به جمع گفت: برگشت... بيمار برگشت...
دكتر صمدي فوري به داخل اتاق برگشت رضايي هم به دنبالش اما مهتابي مانع شد.
-:اجازه بدين دكتر كارشون و بكنن... به ما اعتماد كنين...




*****************



فرانك با لودگي گفت: پسر عمه... كاش هر روز تا لب مرگ بري و برگردي تا ما به يه نون و نوايي برسيم...
مسعود نوشابه اش را تا ته سر كشيد و گفت: فرانك خانم جوري ميگين انگار بردتمون يه رستوران شيك...
به صورت پويش كه اخم شيريني كرده بود چشم دوخت: تو هم ناراحت نشو... بادمجون بم آفت نداره... در ضمن بگما، من با يه ساندويچ تو شهربازي راضي نميشم... بايد بسپاري زن عمو يه شام چرب و چيلي برام بپزه...
پويش خواست چيزي بگويد كه پريناز گفت: شما اين چربي ها رو آب كردي كه به فكر غذاي چرب و چيلي هستي...!!؟
مسعود با قيافه اي حق به جانب گفت: اينا گلوكزن... براي مغز لازمه... اونم مغز من...
پويش با تمسخر گفت: آره سر ثابت كردن قضيه تالس خيلي گلوكز سوزوندي... اصلا يه مشت پوست و استخون شده بود بچه م...!
همه ريز خنديدند.
-: عيب نداره آقا پويش... وقتي كارت اون طرفا افتاد ميگم كي قضيه ي تالس و اثبات كرد...
فرانك خنده اش را كنترل كرد و گفت: اما من كه راضيم... من بدبخت سال تا سال يكي رو پيدا نميكنم باهاش بيام شهربازي... ثواب كردي پسر عمه... خودشم از اون پر اجرتاش...
جمله ي آخر را با شيطنت گفت و دستانش را به نشانه ي مقدار زياد بالا برد.
پريناز با لودگي گفت: آخه... دلم برات سوخت... بي كس و تنها موندي...
فرانك چيزي نگفت.
مسعود: واقعا...؟! چرا با فرناز خانم نميرين...!؟
فرانك غمزده گفت: فرناز هميشه ي خدا سرش شلوغه...
پويش: هر وقت خواستي به من بگو خودم باهات ميام...
فرانك: زنگ بزنم چي بگم...؟! بگم پسر عمه من و ببر دي دي...!
ناگهان جمع از خنده منفجر شد.
فرانك بي توجه ادامه داد: هر وقت ما خونه ي شما تلپ ميشيم، شما عين يه جنتلمن ما رو دعوت كن... منم افتخار ميدم و باهات ميام...
فرناز كه كنار فرانك نشسته بود نيشگوني از بازوي فرانك گرفت و آرام زير لب گفت: زشته فرانك...
فرانك با جديت به طرفش برگشت و با صداي بلند گفت: خواهر من ... تو اين دور و زمونه بايد پررو بود...
با اين حرف فرانك همه ي سرها به طرف آن دو برگشت. فرناز لبخندي زد وبا شرم گفت: هر جور راحتي!
پويش از جا بلند شد و گفت: كي ميره رنجر...
پريناز: تا هر چي خورديم بالا بياريم...!
مسعود حرف پريناز را تائيد كرد: يه ساندويچ دادي؛ اونم ميخواي از تو حلقوممون بكشي بيرون...!؟
پويش: خيلي خوب... تو بشين همين جا آقاي خسيس... يهو تكون ميخوري يه ذره از اون ساندويچ و ميسوزوني...!
همه خنديدند.
مسعود با آرامش گفت: من مثل تو تنبل نيستم... الان ميخوام قدم بزنم...
پريناز بلند شد و گفت: ما هم تا دم رنجر باهاتون ميايم...
فرانك با شيطنت گفت: تا تو راه گربه نخورتمون...
فرانك بلند شد و رو به فرناز با اصرار گفت: بيا ديگه... ضدحال...
-:فرانك چرا تو امروز پاپيچ من شدي؟! حالم به هم ميخوره...
فرانك چشمكي زد و آروم طوريكه فقط فرناز بشنود گفت: چون مامان سپرده شما دو تا رو به سوي هم راهنمايي كنم...!
فرناز نفسش را بيرون داد: مامان...
سر بلند كرد و گفت: سرباز... ماموريتت باشكست مواجه شده... بار هاي همنام همديگه رو جذب نمي كنن...!
-:اگه مثل الكترون ميدان مغناطيسي توليد كنن؛ جذب ميكنن...!
فرناز ابروهايش را در هم گره كرد و گفت: چي؟!
فرانك در حاليكه در پوست خود نمي گنجيد گفت: خوردي...؟! نميدوني چقدر منتظر بودم تا جوابت و اينطوري بدم...!
فرناز پوزخندي زد. فرانك انگار كه شارژ شده باشد با هيجان گفت: بريم...؟!
پريناز رو به فرناز گفت: فرناز... تو هم پاشو با هم بريم... سوار نميشيم...
فرناز ابروانش را بالا انداخت و از جا بلند شد.
پويش جلوتر به راه افتاد. پريناز خودش رابه كنارش رساند.
پويش برگشت و لبخندي به رويش زد.
پريناز با خوشحالي گفت: داداش! نمي دوني چقدر خوشحالم كه برگشتي... اونقدر كه دلم ميخواد داد بزنم...
     
#8 | Posted: 6 Jan 2014 19:11 | Edited By: sepanta_7
پويش با نيشخند گفت: حيف كه موقعيتش نيست... وگرنه خودمم يه دل سير داد ميزدم...
-:مامان خيلي گريه كرد... همه باورشون شده بود كه تو مردي... اما من مطمئن بودم... ميدونستم كه تو برميگردي...!
-:به قول مسعود؛ بادمجون بم آفت نداره...! اما خوبه كه بهم اعتماد داري... من قول داده بودم كه برميگردم...!
پريناز لبخند شيريني زد و دست پويش رادر دست گرفت. چند قدمي بيشتر برنداشته بودند كه مسعود پريناز را صدا كرد. پريناز پا نگه داشت تا مسعود برسد.
در عوض فرانك دست فرناز را گرفت و كشان كشان او را همراه خود به سمت پويش كشيد.
-:پسر عمه... مطمئني كه حالت به هم نميخوره...؟! يهو بالا نياري سه بشه...!؟
پويش پوزخندي زد: تو نگران خودت باش؛ دختر دايي!!
كلمه ي دختر دايي را با غيظ گفت.
فرانك هم در جواب گفت: كلا ساختار بدن من فرق ميكنه...! فرنازم شاهده...!
فرانك بازوي فرناز را كمي كشيد: مگه نه فرناز...!؟
فرناز با جديت گفت: راست ميگه...!
نگاه شيطنت آميزي به فرانك انداخت: يه جونوريه اين فرانك... تو تاريخ هم ساختمانش پيدا نشده!
فرانك چپ چپ به فرناز نگاه كرد. فرناز شانه هايش را بالا انداخت.
پويش بي توجه خنده اش را فرو خورد: به روباه گفتن شاهدت كيه؟! گفت دمم...!
فرانك حق به جانب گفت: باور نميكني شرط ببنديم...! هر كي حالش به هم خورد بايد... بايد...
پويش ميان حرفش آمد: بايد تا خونه پياده بره!
فرانك با جسارت گفت: قبوله...
نيم نگاهي به پشت سرش انداخت و گفت: من برم به اونا هم بگم كه زيرش نزني...!
پويش شانه هايش را بالا انداخت: برو بگو... به نفع منه...!
فرانك جوابي نداد و برگشت و راهش را خلاف جهت مسير در پيش گرفت.
فرناز و پويش در كنار هم بدون هيچ حرفي راه ميرفتند.
-:چه خبر دختر دايي... از بس حرف نميزني ادم دلش ميپوكه!
-:هيچي مثل هميشه... فعلا كه تو تو بورسي...
-«ما اينيم ديگه...
-:خوبه كه برگشتي... هيچ كس باور نميكرد كه ...
جمله اش را ادامه نداد.
-:كه چي؟! انقدر سگ جون باشم!!؟
فرناز زود گفت: نـــــــــــه! منظورم اين نبود! كه... كه بتوني از عهده ي اون ماموريت سخت بر بياي...! در افتادن با قاچاقچياي لب مرز كار هركسي نيست...!
پويش لحظه اي ايستاد. فرناز به طرفش برگشت.
-:چي شد؟!
-:تو از كجا ميدوني ماموريت من چي بود!؟
فرناز لبخندي زد: من... خوب... از بابا شنيدم...!
پويش دوباره راه افتاد: تيمسار خودش ماموريت و لو ميده... اونوقت به ما ميگه حواستون باشه حتي خانوادتونم نبايد بفهمن!
فرناز سرفه ي كوتاهي كرد: اوهوم... اوهوم...
پويش پرسشگر به طرفش برگشت: من اينجام ها... پسر عمه!
پويش لبخندي زد: ببخشيد... اما تو كه غريبه نيستي...!
فرانك: پسر عمه بپر دو تا بليط بگير كه ميخوام ضربه فنيت كنم!
-:به همين خيال باش...
پويش به سرعت به طرف باجه رفت. صفش طولاني نبود.
فرانك به سرعت به طرف جلوي دستگاه دويد: پسر عمه اينجا حالش بيشتره... بيا اينجا...!
پويش كنارش نشست: اگه روم بالا بياري، ميكشمت ها!
-:اين همه جا... چرا روي تو بالا بيارم!؟
-:پس خودتم اعتراف ميكني...
فرانك ابروهايش را بالا انداخت: نه... اما واسه تو يه كيسه آوردم تا راحت باشي!
تا پويش خواست چيزي بگويد دستگاه به راه افتاد. پويش محكم محافظ را چسبيد. حق با فرانك بود. جلوي دستگاه بهتر بود. ميشد كل تهران را ديد.
دستگاه شروع به بالا رفتن كرد. هر چه بالاتر ميرفت صداي خنده فرانك بلند تر ميشد. صداي جيغ از پشت به گوش ميرسيد.
دستگاه به شدت چرخيد.
پويش بدون اينكه به فرانك نگاه كند گفت: بايد جيغ بزني نه اينكه بخندي...!
-:اينطوري حالش بيشتره!
دستگاه دوباره شروع به بالا رفتن كرد و درست در بالاترين نقطه ناگهان ايستاد. همه چيز ساكن مانده بود. رنجر... فرانك... جمعيت زير پايش...
هراسان به اينطرف و آنطرف نگاه ميكرد. ناگهان صداي گوش خراشي در ميان سرش پيچيد. صداي شليك گلوله...صداي وحشتناك مرگ... ميتوانست گلوله را در حال پيشروي ببيند كه به سمتش مي آمد و همراه آن جملاتي شنيد:
همش تقصير توئه...! به خاطر تو... به خاطر توي لعنتي!
با اضطراب چشمانش را باز كرد و به بالا خيره شد.
پرستار با ترس عقب پريد: يا حضرت عباس...!
     
#9 | Posted: 6 Jan 2014 19:12
مهتابي كنار تخت ايستاد و به صورت پويش خيره شد.
لبخند به لب گفت: من مهتابي هستم... رئيس بيمارستان...!
پويش عكس العملي نشان نداد. فقط بي تحرك به صورت معمولي مهتابي خيره شده بود.
مهتابي سر بلند كرد و نگاهش را بين دكتر صمدي، يك پرستار و سرباز چرخاند و روي سرهنگ معتمدي ثابت كرد. سرهنگ كه مرد 50 ساله ي جا افتاده اي بود سرش را آرام به نشانه ي تائيد تكان داد.
مهتابي دوباره به پويش خيره شد: اگه حرفام و ميفهمي چشمات و دوبار باز و بسته كن...
پويش عكس العملي نشان نداد. مهتابي نيم نگاهي به سرهنگ انداخت و حرفش را دوباره تكرار كرد. پويش باز هم عكس العملي نشان نداد.
معتمدي با صداي مردانه اي گفت: شايد هنوز كاملا هوشيار نشده...
صمدي به سرعت جواب داد: من معاينش كردم... كاملا به هوشه...
مهتابي نگاهش را از جمع گرفت و براي بار سوم اما شمرده شمرده تكرار كرد: ميفهمي من چي ميگم... اگه ميشنوي، چشمات و دو بار باز و بسته كن...
پويش چند لحظه حركتي نكرد بعد آرام چشمانش را دو بار باز و بسته كرد.
مهتابي با لبخند رضايت بخشي به سرهنگ نگاه كرد. عكس العمل بيمار كمي از اضطراب پنهان معتمدي كاسته بود.
مهتابي ادامه داد: يادت مياد چه اتفاقي برات افتاده؟!
پويش دهانش را آرام باز كرد و سعي كرد حرفي بزند كه مهتابي مانع شد: نه... فعلا نبايد حرف بزني... اگه جوابت نه هست چشمات و يه بار باز و بسته كن و اگه مثبته مثل قبل دو بار...
پويش چند دقيقه به صورت مهتابي خيره شد و بعد چشمانش را باز و بسته كرد... فقط يك بار...
سرهنگ جلو تر آمد و بي صبرانه پرسيد: يادت مياد كي هستي؟!
پويش چند بار پشت سرهم پلك زد و بعد فقط يك بار چشمانش را با آرامش باز و بسته كرد.
معتمدي نااميدانه پرسيد: حتي اسمت هم يادت نمياد؟!
و باز هم نه... !
-:خوب فكر كن... هيچي يادت نمياد؟!
نه!
معتمدي خواست سوال ديگري بپرسد كه مهتابي پا در مياني كرد: سرهنگ... نبايد به بيمار فشار بيارين...
صمدي متفكر گفت: ضربه اي كه به ناحيه ي پيشاني بيمار وارد اومده خيلي سنگين بوده، احتمال فراموشي حافظه خيلي زياده!
-: كي حافظش بر ميگرده؟!
-:نميشه گفت... وضعيت بيمار كاملا معلوم نيست... شايد تا چند روز ديگه... چند سال ديگه...
معتمدي سرش را به نشانه تاسف تكان داد.
صمدي ادامه داد: اگه بهش فشار بيارين حتي شايد هيچ وقت حافظش برنگرده!
معتمدي خونسرد گفت: دكتر صمدي... چرا شما شرايط ما رو درك نمي كنين... ما الان نزديك سه ماهه كه منتظر هستيم... مي دونين اين مرد چه اطلاعات خوبي رو ميتونه بهمون بده...! ما بيشتر از اين نمي تونيم منتظر بمونيم...!
-:اين مرد فعلا بيمار منه، نه مظنون شما... و من هم ميگم نبايد بهش فشار بيارين...
معتمدي تا خواست جواب صمدي را بدهد مهتابي آرام گفت: اقايون... بهتره آروم باشين... تشويش براي بيمار خوب نيست...!
معتمدي به طرف مهتابي برگشت: دكتر... شما بهتر حرف من و ميفهمين...
مهتابي لبخند زد: سرهنگ... من حساسيت پرونده رو درك ميكنم... اما خودتون كه وضعيت بيمار و ميبينين... حتي اگه حافظش و هم به دست بياره بازم نميتونه اطلاعاتي رو به شما بده... به نظر من بهتره چند روز صبر كنين... مغز بخش حساسيه اما نه اونقدر كه حافظه به كل از دست بره...!
سرهنگ ابروانش را بالا انداخت: يعني تا چند روز ديگه...
حرفش را ادامه نداد اما مهتابي منظورش را فهميد.
-:دكتر صمدي... شما ميتونين به كارتون برسين...! من همراه سرهنگ هستم...!
صمدي چشمي گفت و از اتاق بيرون رفت.
-:شما ميخواين از بيمار اطلاعات بگيرين، درسته!؟
سرهنگ سرش را كمي خم كرد: ادامه بدين...
مهتابي اشاره اي به پويش كه دوباره بيهوش شده بود كرد و گفت: به نظرتون اين مرد كه هيچ حسي نداره و حتي نميتونه حرف بزنه ميتونه به شما اطلاعات بده!؟
معتمدي چيزي نگفت. مهتابي ادامه داد: به نظر من عاقلانه تره كه صبر كنين تا وضعيت بيمار بهتر بشه... اون وقت بيمار در اختيار شماست... اين مرد الان بيمار ماست و مسئوليتش با منه... اما بعد از بهبودش مظنون شماست و مسئوليتش با شما...
مهتابي لبخندي زد و با زيركي گفت: فكر نكنم سرهنگ وظيفه شناسي مثل شما بخواد كه يه دكتر بي گناه تو دردسر بيفته...!
سرهنگ عقب نشيني كرد: حرف شما كاملا منطقيه... اما مقامات بالا هم من و تحت فشار گذاشتن تا هر چه زودتر اين پرونده مجهول حل بشه...!
-: اوناييكه پشت ميز ميشينن سختي كار و درك نميكنن... اما شما كه اينجا هستين بايد ما رو درك كنين... منم تا حد امكان سعي ميكنم شما رو درك كنم... شما كه سه ماه صبر كردين... چند روزم روش... به هوش اومدنش يه نشونه خيلي خوبه...!
-:شما خيلي خوب من و قانع كردين دكتر مهتابي... اميدوارم همونطور كه شما ميگين بشه...!
مهتابي لبخند پيروزمندانه اي زد و چشمانش را روي هم گذاشت: به من و همكارام اعتماد كنين...
سرهنگ سرش را كمي خم كرد: پس فعلا...
مهتابي سرش را تكان داد: ميبينمتون...!
سرهنگ برگشت و به سمت در رفت. هنوز چند قدم با در فاصله داشت كه مهتابي با ترديد صدايش كرد: سرهنگ...
معتمدي به طرفش برگشت: بفرماييد...
مهتابي خواست چيزي بگويد اما منصرف شد.
-:مي خواستين چيزي بگين...!؟
مهتابي چند لحظه من و من كرد. معتمدي با دقت به دهان مهتابي چشم دوخته بود.
     
#10 | Posted: 6 Jan 2014 19:13
مهتابي لبخندي زد: چيز مهمي نيست... بعدا... باهاتون صحبت ميكنم...!
-:هر وقت خواستين من در خدمتتون هستم...!
-:ممنون...
رحمان وارد اتاق شد و سلام کرد.
سرهنگ از اتاق بیرون رفت و جلوي در مشغول دادن دستورالعمل هاي جديد به سرباز كشيك شد. رحمان داخل اتاق شد. مهتابي به او خيره شده بود.
لبخندي زد: بالاخره به هوش اومد؟!
-:آره...
-:بهت تبريك ميگم... تلاشات نتيجه داد...
فرزانه لبخند گرمي زد: مرسي... اما...
رحمان چيني بر پيشاني انداخت: اما...؟!
مهتابي به تخت پويش نزديك شد: ميترسم خرابش كنن... سرهنگ امروز اصرار داشت كه ازش بازجويي كنه!
رحمان ناباورانه گفت: مگه ميتونه حرف بزنه...!؟
فرزانه شانه هايش را بالا انداخت: معلومه كه نه... حتي حافظشم از دست داده...
رحمان حق به جانب گفت: اين كه عاديه... انتظارش ميرفت!
رحمان در طرف ديگر تخت ايستاد: دوباره از هوش رفت؟!
-:فقط چند دقيقه به هوش بود...!
رحمان به صورت پويش دقيق شد: بايد يه يه سالي اينجا بمونه... چند تا جراحي پلاستيك لازم داره تا صورتش يه كم قابل تحمل بشه...!
-:فكر نكنم همينطور بمونه... بهتر ميشه... اما زندگي با يه كليه سخت ميشه... اونم با اين وضعيتي كه داره...
رحمان فقط با صداي آرام زمزمه كرد: آره...
رحمان همانطور به پويش خيره شده بود و فرزانه هم به رحمان....
-:رحمان...
-:بله...
-:در مورد نامه...
رحمان سريع سرش را بلند كرد و به فرزانه خيره شد.
فرزانه مصمم تر گفت: تصميمم و گرفتم. ميخوام همه چي رو به معتمدي بگم...
رحمان با صدايي كه ترديد در آن موج ميزد گفت: مطمئني...؟! بهتر نيست بي خيالش بشيم...
مهتابي با تعجب گفت: تو چت شده رحمان... مگه خودت نمي گفتي كه...
رحمان دستانش را كمي بالا برد و كف دستانش را نشان داد: آروم...!! من يادمه چي گفتم اما بعدش يكم فكر كردم. نمي خوام ديگه با ترس زندگي كني... فرزانه... تو استحقاقش و داري كه آروم زندگي كني... يادته وقتي اون مرتيكه تهديدت ميكرد چقدر ترسيده بودي... منم ترسيده بودم... ديگه نمي خوام نه تو، نه من بترسيم... اين آدما، آدماي درستي نيستن...
فرزانه متفكر گفت: آره... اما نمي خوام با دروغ آرامش داشته باشم... اين مشكل پليس و اوناست... نه مشكل من...
-:آره... مشكل اوناست پس بزار خودشون حلش كنن، خودت و درگير نكن...
-:رحمان... رحمان... تو كه انقدر ترسو نبودي... واسه همين باهات ازدواج كردم...
رحمان لبخند مهرباني زد: اون موقع چيزي براي از دست داشتن نداشتم... اما الان دو تا جواهر دارم...
به طرف فرزانه امد و درحاليكه سرش را به چپ و راست تكان ميداد ادامه داد: نمي خوام از دستتون بدم... اين خانواده رو... اين خوشبختي رو...
دستان فرزانه رو گرفت: حتي پرستو هم در امان نيست... حتما تو آلمان هم آدم دارن... اونا نابودمون ميكنن...
فرزانه با لحن مشكوكي گفت: طوري حرف ميزني كه انگار خيلي خوب ميشناسيشون!
رحمان پوزخندي زد و با دست اشاره اي به پويش كرد: از دست گٌلشون معلومه چجور آدمي هستن...
مهتابي خنده ي بي صدايي كرد. رحمان هم همينطور.
مهتابي لبانش را به هم فشرد: تا حالا از اعتماد كردن بهم دلسرد شدي!؟
رحمان سريع و كوتاه گفت: نه...
-:پس دوباره بهم اعتماد كن... هيچي نميشه... تازه، نمي فهمن... از كجا بايد بفهمن...!؟
مهتابي اين را گفت و به رحمان نزديك شد و لبخند اطمينان بخشي زد. تا رحمان خواست حرفي بزند فرزانه از كنارش رد شد و به سمت در رفت. رحمان سريع چرخيد و صدايش زد:
-:فرزانه... صبر كن...
مهتابي بدون اينكه برگردد گفت: شب مفصل حرف ميزنيم... يكم كار دارم...
     
صفحه  صفحه 1 از 36:  1  2  3  4  5  ...  32  33  34  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites