تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 11 از 36:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  35  36  پسین »  
#101 | Posted: 5 Apr 2014 02:21
انریکو نگاه خیره اش را به جی جی دوخت . جی جی به سختی و با لکنت نالید : او ... مدی ؟!
انریکو قدمی پیش گذاشت . دست روی شانه ی جی جی قرار داد و گفت : مگه نگفتم از اتاق بیرون نیا
چشمان مضطرب جی جی پشیمانی را به صورتش راه داد . برگشت نگاهش را به حسن و غلام دوخت و منتظر ماند وارد شوند . با بسته شدن در با ارامش به طرف منشی و خانم صادقی برگشت . خانم صادقی سر پا نگاهش را به او دوخته بود . سرش را به ارامی تکان داد : شما می تونید به کارتون برسید .
با حرکت خانم صادقی به راه افتاد . جی جی را جلوتر از خود به طرف اتاقش راهنمایی کرد . در اتاقش را باز کرد و عقب ایستاد . جی جی و به دنبالش غلام و حسن وارد شدند . قبل از ورود به اتاق رو به فردوسی گفت تماسی را منتقل نکند و کسی را راه ندهد . وارد اتاق شد و در را بست . جی جی گوشه ای دورتر از غلام و حسن ایستاده بود و نگاه خیره اش را به ان ها دوخته بود . انریکو لبخندی به حالت تدافعی جی جی که به طرف غلام و حسن گرفته شده بود زد . به طرف جی جی رفت . صندلی را عقب کشید و او را به روی صندلی هدایت کرد و در همون حال گفت : نگران نباش جی جی ... اینا برای محافظت از من و تو اینجا هستن .
جی جی سربلند کرده بود و با تردید نگاهش را به انریکو دوخته بود .
چشم روی هم گذاشت . نگاه اطمینان بخشش را به جی جی دوخت : من مواظب همه چیز هستم . اجازه نمیدم اتفاقی بیفته . اروم باش
جی جی پلک زد . به ارامی ... حرف انریکو برایش به اندازه هر سندی با ارزش بود .
انریکو دست روی شانه اش گذاشت : حالا باید فدریکو رو پیدا کنیم ، بگرد دنبالش ... تنها کسی که من مطمئنم از پس این کار برمیاد توئی ... بگرد و فدریکو رو پیدا کن جی جی هر چه زودتر بهتر !
جی جی اب دهانش را فرو داد . سعی کرد تمرکز کند و ارام باشد . اما باز هم با لکنت گفت : ب ... اشه !
انریکو صندلی را عقب کشید و در همان حال اشاره ای به غلام و حسن زد و اینبار به فارسی گفت : بشینین ... تا حواسش پرت نشه .
هر دو با فاصله ای نزدیک انریکو روی صندلی ها نشستند . جی جی لپ تاپش را پیش کشیده و مشغول بود . غلام نگاه خیره اش را به دستان پر سرعت جی جی دوخته بود که با سرعت سرسام اوری در حال حرکت روی کیبورد بودند .
جی جی بدون گرفتن نگاه از صفحه کامپیوترش گفت : پیداش نمی کنم . اون همه ی ردیاب ها رو از کار انداخته .
-:باید یه چیزی باشه جی جی ... من بهت اعتماد دارم تو می تونی ... عجله کن پسر !
جی جی که مشغول شد انریکو به طرف غلام برگشت : می تونی حدس بزنی ف... هادی کجا می تونه رفته باشه ؟ ماشینش همراهش نیست . به نظرت با چی رفته ؟
به جای غلام حسن جواب داد : با موتور رفته . امروز یه موتور گرفته
انریکو برای جی جی توضیح داد که فدریکو با موتور رفته و این کمکی به جی جی می کنه یا نه ! جی جی بدون توجه به انریکو مشغول بود .
انریکو سعی می کرد ارام باشد و استرسی که به وجودش چنگ میزد را به جی جی منتقل نکند .
لحظات به کندی می گذشت . انگشتان دستش را ما بین مشتش می فشرد و با صدای شکستن مهره های بند انگشتانش تشنج اعصابش بیشتر میشد . نگاهش از روی صورت نگران حسن و غلام به طرف جی جی می چرخاند و پر استرس از انگشتان جی جی به طرف ساعت روی میز می فرستاد و هر لحظه را زیر لب زمزمه می کرد . زمان برایش به اندازه صد ها سال در حال گذر بود .
اگر بلایی سر فدریکو می امد ! سرش را به طرفین تکان داد . علاقه ای به فکر در این مورد نداشت . هر بلایی که بر سر فدریکو می امد خود را مقصر می دانست . او بود که فدریکو را به ایران و ما بین دشمنانی که از ان فراری بود کشانده بود . به هیچ وجه نمی توانست خودش را ببخشد که فدریکو را به دام انداخته بود . حال بهترین حالت نجات فدریکو بود .


*************


گاهی وقت ها تو زندگی می رسی به جائی که بن بست نیست اما دیگر مقصدی نداری می نشینی و تمام . . .
قدم برداشت . سعی کرد قدمی که بر زمین می گذارد بدون صدا باشد . تمام ذهنش را به عقب متمرکز کرد . قطعا کسی به دنبالش بود . صدای پایی که از پشت سر میشنید . صدای پایی که به جز پاهای خودش روی خاک های ریخته شده بر زمین بلند میشد . حرکت ذرات خاک که صدای گرفته ای ایجاد می کرد . کسی که به دنبالش بود هیکل درشتی داشت ... چهارشانه و قد بلند بود . صدای پاهایش بخاطر سنگینی وزنش کشیده بود و قد بلندش را از کم دقتی اش میشد حدس زد . چرا که خود صدای حرکت پاهایش را به سختی می شنید . برخلاف هیکل درشت و قد بلندش بدن ضعیفی داشت . فدریکو لبخندی زد . همیشه در مواقع مبارزه چیزی که برای خود تکرار می کرد تمرکز و ضربه های فنی بود و نه هیکل درشت و بازوهای سنگین !
از حرکت نایستاد . در این مواقع حضورش در ان منطقه مانع از انجام یک عمل تاکتیکی و کشیده شدن افراد حاضر در ان منطقه به سوی خود میشد . حرکتی به تن و بدنش داد . قدم هایش را ارام و با دقت برمی داشت . در همان حال سعی می کرد مرد متوجه موقعیتش نکند . نگاهش را به اطراف چرخاند و به دنبال جای مناسبی برای مبارزه با مرد گشت .
خود را ما بین دو دیوار نزدیک به هم و راهروی طولانی پوشیده شده از میله های بلند کشید . مرد به دنبالش امد . به طرف میله ها رفت . هر لحظه سرعتش را کمتر و کمتر می کرد تا مرد به طرفش حرکت کند . فاصله اش که با مرد کمتر شد صدای نفس های حبس شده ی مرد را پشت سرش احساس کرد . با حرکتی به عقب برگشت و ارنج تا شده اش را در شکم مرد کوبید . قبل از اینکه مرد به خود بیاید زانویش را تا زد و در صورت مرد که دست روی شکم گذاشته و خم شده بود کوبید .
برای حرکت بعدی قدم هایش را عقب کشید و پای راست را بلند کرد تا ضربه ی بعدی را وارد کند که مرد مچ پایش را میان انگشتانش گرفت . چهره در هم کشید . چند باری تکان خورد و روی پای چپ بالا و پایین پرید تا کنترلش را بدست اورد . با چهره ای در هم به لب های درشت و گونه های اویزان مرد نگاهی انداخت . دستش را به دیوار گرفت و به تندی به حرکت در امد . دستش را به دیوار تکیه زد و با پرشی روی پا ، پای راستش را که در دست مرد بود به طرف او هل داد . این حرکت باعث شد مرد کنترلش را از دست داده و عقب رو رود . فدریکو پایش را از دست مرد بیرون کشید و راست ایستاد . مرد نگاه خشمگینش را به فدریکو دوخت و غرید .
فدریکو به طرفش خم شد . باید مانع ایجاد هر گونه صدایی میشد .
مرد با خشم به طرفش امد . دستش را بالا برد و مشتی که از طرف مرد صورتش را نشانه گرفته بود با قدرت تمام میان انگشتانش فشرد . قبل از اینکه مشت بعدی وارد شکمش شود پایش را بالا کشید و در برابر ضربه ی بعدی مرد قرار داد . مشت مرد سنگین بود . اما درد قابل تحملی بود .
فدریکو ابروانش را در هم گره زد ... درد خشمگینش کرده بود . مرد پای راستش را دور پای فدریکو قفل کرد ، تا به خود بجنبد و دستان مرد را رها کرده و دست به دیوار بگیرد نقش زمین شد . مرد زیر خنده زد و غرشی کرد . پایش را بالا اورد و به پهلوی فدریکو کوبید . روی پایش برخورد شلاقی با بدن فدریکو ایجاد کرد .
از درد پاهایش را به طرف شکمش بالا کشید . دستانش را روی ریزه های شن زیر بدنش به حرکت در اورد و به زمین چنگ زد . دست راستش کاملا روی شکمش امد .
مرد تکانی به بدن سنگینش داد و ضربه ی بعدی را درست در همان نقطه اینبار با نوک پا وارد کرد . احساس می کرد پهلویش هر لحظه سوراخ خواهد شد . تکانی به بدنش داد . دست فرو رفته در میان خاک را مشت کرد . چرخی زد و روی شکم خوابید . سر بلند نکرد تا به صورت مرد نگاهی بیندازد . به سختی زانوانش را جمع کرد تا از جا برخیزد . ضربه ی شدیدی به کمرش خورد و دوباره به شکم روی زمین افتاد . مرد پایش را روی کمر فدریکو گذاشت و به پایین فشرد . درد برخورد سینه اش با زمین باعث شد نفس حبس شده در سینه اش ازاد شود . خشمگین به زمین چنگ زد . برخلاف انچه فکر می کرد مرد پر انرژی بود و مغلوبش کرده بود . عصبانی تر از لحظه ی دیگر انگشتانش را در میان خاک فشرد . در این لحظه بیشتر از هر چیزی به توپش نیاز داشت تا عصبانیتش را تخلیه کند . اما حال که توپ در دسترس نبود ... چیزی بهتر از حریفش پیدا نمی کرد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#102 | Posted: 5 Apr 2014 02:22
کف دستانش را کاملا روی زمین قرار داد . ارنجش را بلند کرد و بازوانش را ستونی برای بدنش !
سینه اش را چند میلی متر از زمین دور کرد تا تحمل درد مرد کمتر باشد . منتظر ماند مرد انرژی اش را صرف نیروی لازم برای نابود کردنش کند . سعی می کرد به هر چیزی فکر کند تا تحمل دردی که می کشید کمتر شود . ذهنش میان ادم ها !!! میان اشیاء !!! میان شهرها و کشور ها پر کشید ... به سوی یک نفر ... کسی که هنوز به او چیزی در مورد علاقه اش نگفته بود ... علاقه ای که بیشتر از یک سال بود در سینه حفظ کرده بود . باید زنده بیرون می رفت . باید می رفت و از علاقه اش حرف میزد . با اعلام می کرد می خواهد دونا را خوشبخت کند . تمام تلاشش را برای خوشبختی او خواهد کرد .
با سبک شدن وزن روی کمرش فریاد خشمگینی کشید و خودش را به عقب فرستاد . مرد که انتظار این ضربه را نداشت تقریبا به عقب پرت شد . فدریکو تکانی به خود داد . زانویش را تکیه گاه کرد و برخاست . به طرف مرد که به طرفش می امد برگشت و تمام انرژی اش را در مشتش جمع کرد و با سر به طرف مرد هجوم برد . در چند میلی متری مرد مشتش را فرو داد و سرش را به طرف پایین خم کرد . سر فدریکو با شدت در سینه ی مرد فرو نشست . بدون بلند کردن سر از سینه ی مرد دست مشت شده اش را دوبار پشت سر هم در شکم مرد کوبید و با پای راست جای خالی ما بین دو پای مرد را پر کرد و با زانویش به ساق پای مرد ضربه زد ! مرد کنترلش را از دست داد و نقش زمین شد .
انریکو با شدت خود را بالای سر مرد رساند . پایش را روی کمر مرد گذاشت و با شدت چند ضربه ی پیاپی فرود اورد .
باید هر چه سریعتر مرد را خلاص می کرد . زمان داشت از دست میرفت و مرد ...
نگاهش را به اطراف چرخاند . میله ای توجهش را جلب کرد . میله را برداشت و با بستن چشمانش ان را بر سر مرد فرو اورد . ضربه اش انچنان شدید نبود که مرد را به کشتن دهد اما تا مدتها به خواب فرو می رفت .
به عقب برگشت . دستی به لباسهایش کشید و به راه افتاد . از کنار مرد گذشت ! باید هر چه زودتر خود را به ادم های امیر ارسلان می رساند . فکر می کرد شاید برای کشتنش هم نقشه کشیده باشند . از بین دو دیوار جدا شد و نامحسوس ان ها را زیر نظر گرفت .
با صدای زنگ موبایل بدون برداشتن نگاه زیپ جیبش را کشید و گوشی را بیرون اورد . گوشی را به گوش نزدیک کرد .
صدای مرد قد بلندی که در برابرش بود و گوشی را به حالت بدی به دور از گوش نگه داشته بود در گوشش پیچید : داری دیر می کنی !
پوزخندی زد . قدمی پیش گذاشت و خود را در مسیر دید مرد قرار داد .
مرد بدون انکه گوشی را دور کند با ارامش گفت : کارخوبی کردی اومدی !
نگاهش را برای لحظه ای به وحید که در سمت راستش قرار داشت و سپس به پسر جوانی که در سمت چپ مرد ایستاده بود دوخت . از بین انها نگاهش به زانتیای سیاه رنگ پشت ان ها خیره شد و به مردی که روی صندلی عقب زانتیا بودو دقایقی قبل او را کنار سه مرد دیگر دیده بود و راننده ی جوانش ! از ظواهر معلوم بود راننده ی حرفی را برای این کار انتخاب کرده بودند . نگاه مرد به سمت پایین بود . انگار داشت با موبایلش بازی می کرد . راننده با دقت به او خیره شده بود . چشمان درشتی داشت به رنگ ابی ! از صورتش می شد نارضایتی که در رفتارش مشخص بود را احساس کرد . قطعا با علاقه در ان موقعیت نبود .
مرد گوشی به دست توجهش را به خود جلب کرد : هادی فلش و بده و همه چیز و تموم کن !
در چشمان مرد خیره شد : مقامت بالا اومده عباس !
مرد چهره در هم کشید . فدریکو با حالت تمسخر امیز ادامه داد : داری کم کم پیشرفت می کنی !
عباس خشمگین گفت : فلش و بده !
فدریکو قدمی پیش گذاشت و اینبار رو به وحید گفت : وحید انتظار نداشتم پس رفت کنی ! تو یه زمانی رئیس عباس بودی !
عباس با پوزخند گوشی را در جیب گذاشت : تو چی هادی ! تو هم پسرفت کردی یه زمانی رئیس بودی !
فدریکو زیر خنده زد . کمی خم شد و لحظه ای بعد راست ایستاد و گفت : من الانم رئیسم
عباس ابرویش را بالا انداخت : واقعا ! فعلا ریاستی نمیبینم
هادی دستانش را به کمر زد : مگه نمیبینی ! امیر ارسلان همه ی شما رو فرستاده برای مقابله با من ! من رئیس این بازیم و امیر ارسلان می ترسید تا شما رو تنها بفرسته !
اشاره ای به زانیتا مشکی زد : میبینی امیر ارسلان حتی این مسئله رو به دست تو هم نسپرده ! یکی بالاتر از تو رو فرستاده ...
عباس دندان هایش را روی هم سایید !
فدریکو اینبار به طرف پسر جوانی که پشت عباس ایستاده بود چرخید . سر تا پای پسر را بررسی کرد . شلوار جین ابی به تن داشت . با پلیور سیاه رنگ ! موهایش را کاملا با ژل بالا فرستاده بود . دستانش را در جیب شلوار جینش فرو کرده بود . کم سن و سال به نظرمی رسید شاید کمتر از بیست و چهارسال ! پاهایش را به اندازه عرض شانه هایش باز کرده بود و کمی به طرف بیرون کشیده بود . حرفه ای بود !
عباس فریاد زد : داری وقت تلف می کنی هادی ! امیر ارسلان حوصله بازی نداره ! فلش و بده
فدریکو لبهایش را روی هم فشرد : چرا ؟ تا جایی که یادمه امیر ارسلان همیشه عاشق بازی بود ! مگه میشه از بازی خوشش نیاد ...
-:این امیر ارسلان اونی که تو میشناختی نیست
فدریکو از وحید پرسید : راست میگه ؟
وحید بی جواب نگاهش کرد .
سرش را به طرفین تکون داد : عباس فراموش کردی من کیم !
با صدای قدم هایی به عقب برگشتند . فدریکو لبخندی به روی دختر جوانی که شلوار ورنی و چکمه های بلند پوشیده بود زد . نگاهش را بالاتر اورد . دختر مانتوی کوتاه اسپرت سیاه با شال مشکی به تن داشت . دو طرفش دومرد قدم برمی داشتند . دختر پیش امد و رو به روی عباس و بقیه ایستاد . فدریکو به ارامی قدم هایش را به سمت عقب برداشت . ادمای امیر ارسلان سمت راستش و دختر و دو مرد مراهش در سمت چپش قرار گرفته بودند .
دختر نگاهی به عباس انداخت و به طرف فدریکو برگشت : رئیس حاضره باهات معامله کنه !
فدریکو دست در جیب هایش فرو برد . پاهایش را تکان داد .
پایش را تا ته روی پدال گاز فشرد . ماشین با سرعت خشمگینی به حرکت در اومد . قبل از بیرون امدن از شرکت جی جی را به غلام و حسن و دو محافظ شخصی خود سپرده بود . نگاهی به ترافیکی سنگین انداخت و با خشم نالید . ماشین را از میان ماشین های متحرک با سرعت مورچه ای به راست کشید . از جای خالی کنار جاده به حرکت در امد . صدای برخورد ماشین با جدول های کنار خیابان کاملا گوش خراش بود . اما تمام ذهن انریکو بر روی سریع رسیدن متمرکز شده بود .
در اولین چراغ قرمز نگاه غمگینی به مامور راهنمایی حاضر در میدان انداخت و با تکان دادن سر ماشین را به راه انداخت . از چراغ قرمز گذشت . تابلوی مامور به حرکت در امده بود اما سرعت ماشین در هر لحظه افزایش پیدا می کرد و ماشین با قدرت بیشتر هوا را می شکافت و در خیابان ها پیش می رفت . مقصدش در خارج از شهر بود . از اولین بریدگی دور زد و وارد اتوبان شد . با سرعت بیشتری حرکت می کرد . تمام قدرت موتور ماشینش را برای نجات همکارش به کار گرفته بود .
زیر لب برای خود تکرار کرد همکار ؟
گوشه ی لبش بالا رفت . همکار ... از کی فدریکو را به چشم یک همکار دیده بود . از کی ؟ همین حالا ... قطعا تا به حال فکر نکرده بود رابطه اش با فدریکو فقط به همکار بودن با او متصل میشود . فدریکو برایش هر چیزی بود جز تنها همکار بودن . شاید همکار بود . این را انکار نمی کرد اما فدریکو تنها همکار نبود . فدریکو خانواده اش بود . خانواده . این کلمه برایش کاملا با ارزش بود . فدریکو خانواده اش بود . خانواده اش را قبلا رئیس از او گرفته بود و اینبار هم خانواده اش را امیر ارسلان از او می گرفت . هرگز این اجازه را نمی داد . دوبار خود را در یک چاه نمی انداخت . به هر روشی که بود فدریکو را از این مخمصه بیرون می کشید . در این شکی نداشت !
پشت سمند طلایی رنگ قرار گرفت . دستش را روی بوق گذاشته بود و منتظر حرکتی از سمند بود اما دریغ از یک حرکت کوچک !
بعد از مدت ها و سالها حال پشت فرمان یک ماشین در خیابان های تهران نشسته بود و دستش را درست مثل گذشته ها روی بوق گذاشته بود و به تندی فشار میداد . ذهنش پر کشید به سالها پیش ... درست در اوج جوانی ! زمانی که تازه وارد نیرو شده بود و در همین خیابان های تهران به دنبال مرسدس بنز سیاه رنگ گذاشته بود ! صدای مافوقش در گوشش بود که فریاد میزد : تند تر اریا ! تندتر ...
چقدر از زمانی که اریا خطاب میشد گذشته بود . اریا ! مدت ها بود دوست داشت کسی او را به اسم واقعی اش خطاب کند . پویش ... پویش اریا !
با حرکت سمند خشمگین از کنارش گذشت و زیر لب فحشی نثار راننده سمند طلایی کرد . با سرعت از کنارش گذشت و پیش رفت . سرعتش بیشتر از انی بود که بشود با نیش ترمز جلوی حرکتش را گرفت . از شهر بیرون می رفت . کامیون های بزرگی که در حال رفت و امد بودند نمایان شده بودند . سمت چپش کاملا پر از ماشین های در حال سبقت بود . از اینه چپ نگاهش را به عقب انداخت تا به دنبال ان ماشین ها وارد پیست سبقت شود . اما ماشین هایی که از پشت به تندی می گذشتند مانع از این کار میشدند . انگشتانش را روی فرمان به حرکت در اورد و در همان حال نگاهش روی قلم سیاه رنگ روی تنه ی زرد کامیون خیره موند .
سرش را به راست متمایل کرد و لب از هم گشود :
حــالا که رفتــه ای....
این روزهــــا دلتنــــگم
دلـــتنگم که رفتـــه اند
آن روزهـــا...!
لبخند تلخی زد و دوباره نگاهش را به اینه ها برگردوند . فرمان را به چپ برگرداند و وارد لاین سبقت شد . صدای بوق ماشین پشت سری بلند شده بود . بیخیال پا روی پدال فشرد و همزمان در حال گذر از کامیون بوقی زد که توجه راننده را جلب کرد . لبخند کوتاهی زد . هر چند لبخندش از دید راننده محفوظ ماند .
مسافت زیادی طی نکرده بود که وارد فرعی با اسفالت رنگ و رو رفته شد . از کنار ساختمان ابی اسمانی رنگ شده گذشت و در میان جاده ی خالی با سرعت حرکت کرد . به خاطر اسفالت از بین رفته ای که جاده رو نقاشی کرده بود ؛ گرد و خاک های باقی مونده روی اسفالت با حرکت سریع تایر های ماشین به هوا برخاسته بودند و نقطه ی دید را کور می کردند .
موتوری از دور پدیدار شد . جوانی با کاپشن قرمز رنگ روی موتور بود . انریکو چنان با شدت از کنارش گذشت که نتوانست صورت جوان را شناسایی کند . نگاهش از دور روی برج ها متروکه و ساختمان کنارش ثابت ماند . با استرس لبخندی زد . بالاخره رسیده بود . سرعت ماشین را کم کرد و با دقت بیشتر و ارامتری دور از ساختمان توقف کرد . از ماشین پیاده شد و دستی به اسلحه اش کشید . به راه افتاد . قدم هایش را ارام و بی سر و صدا به طرف ساختمان برداشت . گوش هایش را تیز کرده بود تا کوچکترین صدایی را بشنود . تمام تلاشش برای حرکت ارام و جلب توجه نکردن ادامه داشت . وارد ساختمان شد .
صدایی با فریاد گفت : هادی ... !
انریکو وقت را تلف نکرد و به طرف مسیری که صدا می امد به راه افتاد . قدم هایش را تند و سریع اما با کمترین صدا بر می داشت . چون سرعتش زیاد بود از کنار دیواری گذشت اما با دیدن ماشین سیاه رنگ و ادم هایی که جمع شده بودند به سرعت خود را عقب کشید تا جلوی دید نباشد . از پشت دیوار سرک کشید . ماشین سیاه رنگی مانع از نقطه دیدش میشد . مردی درون ماشین جا گرفته بود و کسی هم پشت فرمان بود .
سه نفر پشت به او در جلوی ماشین ایستاده بودند . فدریکو سمت چپشان قرار داشت . دست در جیب هایش فرو برده و با بی حالی نگاهش را بین سه مردی که در سمت راستش قرار داشتند و زنی که به همراه دو مرد در سمت چپش قرار داشتند رد و بدل می کرد .
رفتار فدریکو به نظرش جالب بود .
نگاهش به طرف زن کشیده شد . دو مرد عقب تر از زن ایستاده بودند . قطعا ادم های رئیس بودند . تا انجا که اطلاع داشت بین ادم های امیرارسلان زنی وجود نداشت که مردان بعد از او باشند . اما اینجا ...
زن به طرف فدریکو برگشت و گفت : اون فلش مال ماست ... تو قول دادی ! فراموش نکن رئیس از بد قولی متنفره !
فدریکو نگاهش را به کفش هایش دوخته بود و ارام بود . مردی که ما بین دو مرد دیگر در سمت راست ایستاده بود گفت : امیر ارسلان چندین ساله دنبال اون فلشه ! تو اون و دزدی و باید برگردونی ! فلش و بده تا دوستات زنده بمونن !
فدریکو همچنان ارام بود .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#103 | Posted: 5 Apr 2014 02:23
فدریکو همچنان ارام بود .
عباس غرید : بازی رو تمومش کن هادی
انریکو کمی جا به جا شد . نمی توانست از جایی که قرار داشت صورت ادمای امیر ارسلان را کاملا ببیند . به جز مردی که در ماشین بود و راننده بقیه پشت به او بودند . اما ان زن و دو مرد پشت سرش کاملا رو به روی انریکو قرار داشتند و مورد دید او ...
نگاهی به ساعتش انداخت . خودش را به دیوار چسباند و به ارامی دو قدمی عقب رفت . همچنان صدای ان زن و عباس به گوش می رسید . برایش جای تعجب داشت که فدریکوی همیشه عصبانی سکوت اختیار کرده بود . این کاملا برای انریکو تعجب اور بود ... فدریکو همیشه عصبانی حال سکوت اختیار کرده بود و به ارامی پا به زمین می کوبید و با سنگ ریزه های زیر پایش بازی می کرد . نگاهش را به ساعتش دوخت . تا به حال باید می رسیدند .
کلافه سرکی به اطراف کشید . هیچ خبری نبود . برگشت و دوباره نگاهش را به جمع در حال گفتگو دوخت .
عباس با خشم موبایلش را بیرون کشید و گفت : تو انگار هیچ علاقه ای به دوستات نداری ؟
مشغول شماره گیری بود که فدریکو دست در جیب شلوار جینش برد و فلشی را بین انگشت شصت و اشاره اش بیرون اورد . ان را جلوی صورتش بالا گرفت و رو به عباس گفت : مگه این و نمی خوای ؟
عباس مردد گوشی را قطع کرد . فدریکو اینبار به طرف زن برگشت : شما هم این و می خواین نه ؟
زن جوابی نداد .
فدریکو ادامه داد : اگه این و به شما بدم در عوض قول دادین مواظب ادمایی که میخوام خواهید بود .
به طرف عباس برگشت : من این فلش و بهت بدم یا ندم تو من و خواهی کشت ...
عباس با پوزخند نگاهش کرد .
فدریکو نگاهش را به طرف وحید دوخت : مگه نه وحید ؟
وحید کلافه سر به زیر انداخت . فدریکو فلش را در مشت فشرد و دوباره به طرف زن برگشت : شما هم بعد از گرفتن فلش من و می کشین ... مگه نه ؟
زن با ارامش گفت : این قانون بازیه !
فدریکو با حالت تمسخر امیزی گفت : لازم نیست این و به من بگی ! من این قانون و از حفظم !
زن قدمی پیش گذاشت : پس بهتره وقت و تلف نکنی ... در صورتی که اون فلش به دست ما برسه جون دوستات حفظ خواهد شد .
فدریکو قدمی را که زن جلو اومده بود عقب رفت و گفت : اشتباهتون می دونید کجاست ؟
نگاهی به وحید انداخت . نگاهش پر از تردید بود . اما این تردید را کسی جز انریکو احساس نکرد .
دوباره به زن خیره شد و گفت : توی این قانون یه نکته ی خیلی مهم وجود داره ...
به طرف عباس برگشت و گفت : امیر ارسلان بهت گفته نکته اصلی این قانون چیه ؟
عباس نگاه خیره اش را به فلش دوخته بود .
فدریکو اینبار از پسر جوانی که در کنار عباس قرار داشت پرسید : تو نظرت چیه ؟ می دونی نکته ی اصلی این قانون چیه ؟
پسر با تردید نگاهش را بین فدریکو و عباس به حرکت در اورد .
زن به حرف امد : بدون برگ برنده بازنده بازی توئی
فدریکو ابروهاش و بالا فرستاد . دستی که فلش توی مشتش بود را درون جیبش فرستاد و گفت : افرین ... برگ برنده این بازی الان دست منه ... این فلش حافظ جون منه !
-:ولی حافظ جون دوستات نیست
فدریکو پوزخندی به زن زد : درسته اما این در شرایطی پیش میاد که دوستام برای من ارزشی داشته باشن .
انریکو با تردید نگاهش کرد . فدریکو روی پاشنه پا چرخید . عباس موبایلش را به دست گرفت : پس جون دوستات برات هیچ ارزشی نداره
فدریکو سرش را بالا و پایین انداخت : نمیدونم شاید تصمیم با توئه ... یادت باشه در صورتی که برای هر کدوم از دوستای من اتفاقی بیفته دیگه هیچ نشونه ای از این فلش نخواهی دید ...
زن عصبانی شده بود . قطعا فدریکو هر کاری می کرد به جز معامله کردن با او ... تمام مدت فدریکو زمان را بازیچه قرار داده بود .
زن خشمگین قدمی عقب گذاشت و با صدای بلند به افرادش اعلام کرد : فلش و ازش بگیرین ...
همین کار و عباس هم تکرار کرد . قبل از اینکه هر کدام از مردان قدمی به طرف فدریکو بردارند فلش را از جیبش بیرون کشید و روی زمین انداخت . نگاه متعجب همه به ان سو برگشت . زمان متوقف شده بود . انریکو چنگی به دیوار زد ... به عقب برگشت . مسیری که امده بود را به سرعت طی می کرد . تمام توانش را در پاهایش جمع کرده بود . با سرعت پیش می رفت .
در چاله ی کوچکی فرو رفت . سکندری خورد . قبل از اینکه نقش زمین شود دست به دیوار نزدیک خود گرفت و ایستاد . دوباره به راه افتاد . فدریکو تصمیم داشت فلش را نابود کند . اما در صورت نابودی فلش زندگی خودش هم در خطر می بود . به نفس نفس افتاده بود . زمان زیادی میشد اینطور برای دویدن تلاش نکرده بود .
سالها پیش در باشگاه اداره اگاهی تمرین می کرد ... گاهی در حیاط به همراه نیروهای تازه وارد می دوید . اما در این چند سال اخیر ... تمریناتش به مبارزات سنگین معطوف شده بود . بیشتر از یک سالی می بود دویدن به این سرعت را تجربه نکرده بود .
با دیدن ماشینش از دور بر توان پاهای کم جونش افزود ... سرعتش را افزایش داد ...
قبل از هرگونه حرکتی از طرف افراد رئیس یا امیر ارسلان دست به کمرش برد . اسلحه اش را بیرون کشید و به طرف فلش نشانه رفت .
صدای عباس بلند شد که با فریاد غرید : داری چه غلطی می کنی ؟
بدون گرفتن نگاهش از فلش پوزخند زد : چیه ؟ مخت اینقدری کار نمی کنه بفهمی دارم چه غلطی می کنم .
صدای وحید بعد از سکوت طولانی بلند شد : این کار و نکن هادی !
نگاهش نکرد اما گفت : چه عجب به حرف اومدی !
زن دستش را برای افرادش تکان داد . سرجایشان ثابت ایستاده بودند . فدریکو از زن پرسید : انگار زیادم به این فلش علاقه ندارید ...
قبل از اینکه زن حرکتی کند صدای برخورد تیر با فلش و تکه های پراکنده ی ان فریاد گوش خراشی ایجاد کرد و همزمان شد با اماده به شلیک شدن چندین اسلحه که به سوی فدریکو نشانه رفت .




*************


انریکو به سرعت پشت فرمان نشست و استارت زد. با اضطراب اما ارام پا روی پدال گذاشت و اتومبیل شروع به حرکت کرد. اتومبیل را به سوی محوطه ی نزدیک محل حضور فدریکو و دشمنانش راند. با فاصله از میدان نبرد بدون جلب توجه توقف کرد. از ماشین پایین آمد و گلنگدن کلت زعاف ( جزء سلاح های ساخت ایران و صادراتی ) را کشید.
در اتومبیل را باز گذاشت و آرام به طرف دیوار رفت و پشت ان پنهان شد. صورت تمام افراد حاضر در صحنه را به خوبی میدید. اضطراب فدریکو را درک میکرد. از نیمرخ تمام صورتها معلوم بود کسی قصد کوتاه امدن ندارد. با اینکه صدای هیچ یک را نمی شنید اما از فضای سنگینی که حاکم ، میشد درک کرد اوضاع خوب پیش نمی رفت.
پشتش را به دیوار بتنی چسباند و آرام طول دیوار را طی کرد. چند قدم به بریده ی دیگر دیوار نمانده بود که صدای دل خراش شلیک را شنید. به سرعت خود را به سمت بریدگی انداخت. همانقدر فرصت داشت که اسلحه های نشانه رفته به طرف فدریکو را ببیند.
فدریکو بدون تامل به دنبال شلیکی که به سمت فلش کرده بود گلنگدن را کشید و اسلحه را بالا آورد. همین چند میلی ثانیه فاصله برای بیرون اوردن اسلحه های اماده افراد رئیس و امیرارسلان کافی بود. نیم نگاهی به لوله ی اسلحه ها کرد. نگاهش روی اسلحه ای ثابت ماند. نگاهش از روی اسلحه و دستی که ان را گرفته بود بالا رفت و به صورت وحید رسید.
وحید با جدیت تمام اماده به شلیک بود. پوزخندی زد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد.
عباس که کنار وحید ایستاده بود گلنگدن اسلحه را کشید و فریاد زد: بکشیدش!
با فریاد عباس انریکو به سرعت اسلحه را به طرف افراد رئیس و امیرارسلان گرفت و از پشت شروع به شلیک کرد. فاصله اولین شلیک و برگشت تمام افراد به سمت او زیاد نبود. خیلی زود باران تیر بر سرش بارید. خود را دوباره پشت دیوار کشید. نغسش را با حرص بیرون داد. هدفش از تیراندازی تن کسی نبود فقط میخواست حواس آنها را پرت کند.
فریاد عباس میان فریادی خشمگین تر گم شد ؛ صدای فریاد گلوله ای که از ناکجااباد شلیک شد و سپر عقب اتومبیل سیاه رنگ را سوراخ کرد. این گلوله و ضارب ناشناسش توجه همه را به خود جلب کرده بود بطوریکه همه بی تردید شروع کردند به گشتن دنبال او.
اما برای فدریکو مهم نبود ضارب کیست همین که جان او را نجات داده بود و به او فرصت فرار را داده بود کافی بود. تلاشی برای یافتن ضارب نکرد و به سرعت و بدون جلب توجه به سمت دیوار خاکستری پشت سرش دوید.
اما فاصله اش با دیوار زیاد بود برای لحظه ای برگشت و پشت سرش را نگریست. تنها کسی که متوجه نبود او شده بود وحید بود که بدون توجه به درگیری ها و گلوله هایی که از کنارش میگذشتند در میان میدان ایستاده بود و به او خیره شده بود. فدریکو برای لحظه ای ایستاد و به صورت جدی وحید خیره شد.
نگاهش را بین وحید و اسلحه اش گرداند. لوله ی اسلحه هنوز او را نشان میداد. وحید لبانش را به هم فشرد و اسلحه را پایین آورد. فدریکو فرصتی برای تشکر نداشت. به سرعت برگشت و به راهش ادامه داد. اما قدمی بیشتر نرفته بود که با برخورد گلوله ای با خاک زیر پایش ایستاد. دوباره برگشت.
مردی از افراد رئیس اسلحه به دست کمی دورتر ایستاده بود و به سمت او شلیک میکرد.
معطل نکرد و بدون توجه به گلوله ها و با مشقت خود را به سمت دیوار رسانید.
انریکو برگشت و دوباره شروع به تیراندازی کرد. در میان گرد و غبار به پا شده اسلحه بدستانی که مدام تیراندازی میکردند کاملا به چشم می آمدند.
همچنان که انگشت اشاره اش روی ماشه بود و شلیک میکرد بدنبال فدریکو گشت. اما خبری از او نبود. ناگهان با دیدن پوزخند زن که لوله ی اسلحه را به طرفش گرفته بود به خود امد و به سرعت پشت دیوار رفت. صدای برخورد گلوله با دیوار بتنی کنار گوش انریکو باعث شد دندانهایش را به هم بفشارد.
تعداد گلوله ها رفته رفته کمتر میشد. آرام سرش را از پشت دیوار بیرون آورد تا سرکی بکشد که با گلوله ای جواب گرفت. به سرعت عقب کشید. این بار اسلحه را آماده شلیک کرد و دوباره از پشت دیوار شروع به سرک کشیدن کرد.
همزمان که شلیک میکرد به دنبال فدریکو گشت و او را در حال دویدن به سمت دیوار رو به رویی یافت.
معطل نکرد. اسلحه را غلاف کرد و طول دیوار را به دو برگشت. سوار ماشین شد و استارت زد. پایش را روی گاز فشرد. تایر عقب روی خاک چرخید و غباری به پا کرد. ماشین غرید و با سرعت از جا کنده شد.
انریکو بی توجه به تیرهایی که هر از چند گاهی به بدنه خودرو اصابت میکردند فرمان را به سرعت چرخاند و محوطه را از پشت دیوار های بتنی دور زد. خدا را شکر میکرد که آن دیوار های بتنی وجود داشتند تا بین او و انها سپری ایجاد کنند.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#104 | Posted: 5 Apr 2014 02:24
انریکو بی توجه به تیرهایی که هر از چند گاهی به بدنه خودرو اصابت میکردند فرمان را به سرعت چرخاند و محوطه را از پشت دیوار های بتنی دور زد. خدا را شکر میکرد که آن دیوار های بتنی وجود داشتند تا بین او و انها سپری ایجاد کنند.
نگاهش به دنبال فدریکو می گشت ... با دیدن فدریکو که پشت دیواری جا گرفته بود و به جلو شلیک می کرد دستانش را روی فرمان چفت کرد و ان را به راست برگرداند . ماشین با سرعت روی شن چرخ خورد و به طرف فدریکو رفت . ...
با حرکت چرخ های ماشین فدریکو به عقب برگشت و او را نشانه گرفت . اما لحظه ای مکث کرد ... دستش اسلحه به دست خشک شد و نگاهش رنگ تعجب گرفت . انریکو بی توجه به رفتار او ماشین را جلوتر کشید . از برخورد پای انریکو با فشار زیاد بر روی ترمز صدای ناهنجاری بلند شد . نگاه انریکو به عقب کشیده شد . بخاطر ترمز شدید ماشین روی فرمان خم شده بود . فدریکو همچنان گنگ نگاهش را به او دوخته بود . انریکو با تردید با او خیره بود ... سرش را طرف راست علامت داد . اما فدریکو همچنان سرجای خود بود ... نگاه انریکو از فدریکو گذشت ... به روی قامت بلندی رسید که خودش را جلوتر کشیده بود ... درست جایی در مسیر دید ، جایی که به راحتی می توانست هم او و هم فدریکو را ببیند . اسلحه ای که به دست داشت نشانه رفته بود ...
به سوی فدریکو ...
انریکو پلک زد . اسلحه کاملا اماده ی شلیک بود . صدای تیر ها بلند شده بود . کم کم قامت های دیگه ای هم پدیدار میشد که پیش می امدند . به چپ خم شد . کاملا روی صندل بغل خم شد و در ماشین را باز کرد . فریادش برای دعوت به سوار شدن فدریکو در صدای ازاد شدن گلوله ای که فدریکو را هدف قرار داده بود گم شد .
گلوله با صدای پر خروشی پیش امد ... فریاد انریکو زودتر از گلوله به فدریکو رسید . خودش را به جلو خم کرد و تیر پر انرژی از کنار بازوی فدریکو گذشت . انریکو نفس حبس شده اش را رها کرد . کاملا با چشم گلوله را که به طرف دیوار سنگی می رفت تعقیب کرد .
گلوله به دیوار برخورد کرد . نگاهش به سرعت به طرف فدریکو برگشت . دستی که اسلحه در ان سنگینی می کرد به روی بازوی دست راستش رفته بود . انریکو با خشم غرید . نگاهش را به طرف مرد هدایت کرد . اسلحه اش را چنگ زد و مرد را نشانه رفت . اما قبل از اماده به شلیک شدن اسلحه اش ... اسلحه ی فدریکو به سوی مرد نشانه رفت و گلوله ای از ان ازاد شد که پهلوی مرد را نشانه رفته بود . انریکو در میان نگرانی هایش لبخندی روی لبش نشست . لبخندی از رفتار فدریکو ... فدریکو اگر ادم امیر ارسلان می بود حال به جای شلیک به پهلوی دشمنی که قصد جانش را کرده بود قطعا مغزش را نشانه می رفت .
مرد به روی زمین افتاد . انریکو فریاد زد : بیا !
فدریکو تکانی به بدنش داد . گلوله از کنار بازوی چپش گذشته بود و زخمی بر روی ان قرار داده بود . چهره در هم کشید ... دردی ذره ذره در وجودش می پیچید ... چشم چرخاند و چرخش را به پاهایش هم منتقل کرد . اما قبل از تکان خوردن نگاهش روی چشمان رفیقش ثابت ماند . نگاه وحید در چشمانش چرخ میخورد و به روی بازوی تیر خورده اش کشیده میشد . صدای انریکو دوباره بلند شده بود که صدایش میزد . اما نگاه پر حرف وحید ... نگرانی که در چشمانش موج میزد ! نگاهش به طرف مردی که با چند قدم فاصله دورتر از وحید اسلحه اش را به سوی او نشانه رفته بود ثابت ماند . به سختی دستش را از بازو جدا کرد . اسلحه را نشان رفت ... درست به سمت مردی که رفیقش را نشانه گرفته بود .
چشمان وحید گرد شد ... نگاهش رنگ تعجب گرفت و به فدریکو خیره ماند .
فدریکو چهره در هم کشید ... وحید فکر کرده بود او را نشانه رفته است . قبل از اینکه مرد شلیک کند انگشتش را روی ماشه فشرد . تیر خلاص شد و لحظه ای بعد از کنار وحید گذشت و بر روی پای مرد نشست . او را نقش زمین کرد . با صدای فریاد گوش خراش مرد وحید به عقب برگشت و لحظه ای طول نکشید که نگاهش را دوباره به فدریکو دوخت . فدریکو جانش را نجات داده بود ... همچنان رفیقش بود . همان هادی همیشگی بود !
انریکو ماشین را از بین درب سیاه رنگ گذروند و وارد حیاط بزر گ و طولانی شد . ماشین را در برابر ساختمان متوقف کرد و به تندی پایش را از روی پدال گاز برداشت و دستش را به دستگیره گرفت و در را باز کرد . از ماشین پایین امد و با عصبانیت در باز ماشین را کوبید . ماشین را دور زد و به طرف در ورودی ساختمان قدم برمیداشت که صدای بسته شدن در ماشین و بعد خروج جی جی از ساختمان را شنید ... دوان دوان از پله ها پایین امد . ابتدا به طرف انریکو امد و با تردید نگاهش را به او دوخت .
نگاه مطمئنش را لحظه ای در چشمان جی جی دوخت و از کنارش گذشت .
جی جی به طرف فدریکو برگشت که با شانه های پایین افتاده به طرف ساختمان می امد . به سرعت قدم هایش افزود و با قدم های سریع به طرف او رفت . در برابر فدریکو ایستاد و با حرکتی سریع خودش را بالا کشید و دستانش را دور شانه های ستبر فدریکو حلقه زد . سرش را روی سینه ی فدریکو فشرد و گفت : خوشحالم سالمی !
فدریکو لبخند تلخی زد و دستش را بیشتر روی زخمش فشرد و ناله ی خفیفی از سینه اش بیرون زد .
جی جی به تندی عقب کشید . نگاهش را از صورت جمع شده ی فدریکو به طرف بازوی تیر خورده اش کشید و ناگهان از جا پرید : زخمی شدی ؟
فدریکو بدون حرف از کنارش گذشت و به دنبال انریکو که وارد ساختمان شده بود رفت . جی جی خودش را به او رسانده بود و به سرعت سوال می کرد ... چطور زخمی شده است ؟ زخمش چقدر عمیق است ؟ چرا بیمارستان نرفته است ؟
فدریکو کلافه از سوالات جی جی به طرف کاناپه ی گوشه ی سالن رفت و روی ان نشست . جی جی خود را به کنار فدریکو رساند و باز هم سوالاتش را از نو تکرار کرد .
فدریکو کلافه غرید : جی جی تمومش کن ... حالم خوبه !
نگاهش به انریکو افتاد که از پله ها پایین می امد . در دستش جعبه ی کمک های اولیه قرار داشت . جی جی به طرف انریکو برگشت و گفت : چی شد؟ به منم بگو دیگه... اصلا اون ادما کی بودن؟! فدریکو چرا اینطوری شده ؟!
انریکو بی توجه به او هم چنان به راهش ادامه داد. روی میز رو به روی فدریکو نشست. در جعبه را باز کرد و بتادین را از آن بیرون آورد و کمی روی پنبه ریخت.
جی جی نزدیکتر امد و دست به سینه به دیوار تکیه زد: چرا نبردیش بیمارستان؟!
انریکو سر بلند کرد و با قیافه ای حق به جانب جی جی خیره شد.
جی جی اخم کرد و نگاه از چشمان انریکو گرفت و به فدریکو چشم دوخت. انریکو هم همچنین.
پنبه را به آرامی روی زخم فدریکو کشید. با تماس پنبه سوزشی در بازوی فدریکو پیچید و لحظه ای بعد در تمام وجودش چرخید اما به رویش نیاورد.
انریکو بانداژ را از جعبه بیرون آورد و شروع به باند پیچی زخم کرد. عصبانی بود از دست فدریکو اما حرفی نمی زد.
بانداژ را با حرص ، با شدت کشید . طوریکه درد فدریکو دو برابر شد.
برای لحظه ای چینی بر پیشانی فدریکو افتاد. نگاهی به بانداژ و سر انریکو که به پایین خم شده بود انداخت. سکوت کرده بود. اما سکوتش پر از حرف بود. حتی جی جی هم فضای سنگین سالن را درک کرده بود. دیگر نه سوال میپرسید نه حرفی میزد. ارام به ان دو خیره شده بود.
فدریکو سعی کرد سکوت را بشکند: نباید میومدی؟! حالا اونا بازم میان دنبالم!
انریکو با لحنی جدی گفت: فعلا نه! با پلیسا کار دارن!
فدریکو از جا پرید: پلیسا!؟
انریکو با تمسخر گفت: آره... پس چی؟! فکر کردی من سوپرمنم یا چی که تنهایی بیام گندای تو رو تمیز کنم!
جی جی به حرف امد: وایسا... به یه زبونی حرف بزنین منم بفهمم!
سر هر دو به سمتش برگشت.
شانه هایش را بالا انداخت: ایتالیایی! ایتالیایی حرف بزنین!
انریکو سرش را برگرداند و به کارش ادامه داد.
فریکو آرام زمزمه کرد: نباید این کار و میکردی! همه چیز و خرابتر کردی!
انریکو با جدیت سر بلند کرد و به چشمان فدریکو خیره شد. جاذبه ی چشمانش فدریکو را هم مجبور به همین کار کرد.
بدون اینکه چشم از فدریکو بردارد خطاب به جی جی گفت: میشه یه لحظه ما رو تنها بزاری!؟
جی جی تکیه اش را از دیوار گرفت: هان!
نگاهش را بین فدریکو و انریکو رد و بدل کرد. اوضاع خوب به نظر نمی رسید. هر دو با جدیت به هم خیره شده بودند. نمی خواست انها را تنها بگذارد اما مجبور بود.
به سمت پله ها برگشت و بی هیچ حرفی از انها بالا رفت.
به محض قطع شدن صدای پای جی جی، انریکو به حرف امد: با اون ادما چیکار داشتی؟! چرا رئیس و امیرارسلان افتادن دنبالت؟
-:اونا ادمای رئیس و امیرارسلان نبودن!
-:فکر کردی با یه احمق طرفی!
لحظه ای درنگ کرد: پرسیدم با اونا چیکار داری؟!
نفسش را با حرص بیرون داد: مگه قرار نبود زندگی هادی رو پاک کنی؟! مگه قرار نبود دیگه سراغ اون ادمای دور و بر هادی نری؟!
فدریکو با سر تائید کرد.
انریکو دندانهایش را به هم سایید: پس حالا هادی دور و بر اون ادما چه غلطی میکرد؟ هان؟! چرا دوباره اسلحه دست گرفتی و مدام دور و بر پرسه میزنی!؟ دردت چیه؟! واسه اون ادما دلت تنگ شده؟! دلت واسه لجنزار تنگ شده!؟
فدریکو ناگهان از جا پرید: آره... آره دلم واسه این تنگ شده که ادم بکشم! که با ادمای لجن بگردم!
صورتش را مقابل صورت انریکو گرفت: آخه من خودمم لجنم!
انریکو حرفی نزد و سکوت کرد.
فدریکو از جا بلند شد: لازم نیست هر چی تو زندگی ادمای لجن میگذره تو ازشون باخبر باشی!
انریکو بانداژ را داخل جعبه رها کرد و در جعبه را به شدت کوبید. از جا بلند شد و به سمت فدریکو برگشت.
با جدیت گفت: فردا برمیگردی ایتالیا! می تونی اونجا به لجن بودن ادامه بدی! من یه آدمی میخوام که بتونم باهاش رو راست باشم! نه...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#105 | Posted: 5 Apr 2014 02:26
با جدیت گفت: فردا برمیگردی ایتالیا! می تونی اونجا به لجن بودن ادامه بدی! من یه آدمی میخوام که بتونم باهاش رو راست باشم! نه...
حرفش را نیمه کاره رها کرد.
فدریکو با حرص ادامه داد: آره... تو ادمی مثل جی جی میخوای که بی چون و چرا به حرفات گوش کنه! حتی اگه خواستی بمیره! اما آقای فریمان... باید بهت بگم که اشتباه میکنی! همه ی ادمای دنیا صادق و خوب نیستن! جی جی هم یه روزی بد میشه!
انریکو با آرامش جواب داد: خودم بهتر میدونم! لازم نیست بهم اخطار بدی!
این را گفت و بدون اینکه منتظر حرفی از فدریکو باشد از پله ها بالا رفت.
فدریکو با عصبانیت روی کاناپه نشست و سرش را در میان دستانش گرفت. سرش داغ بود بر خلاف دستانش. برای چند لحظه به همین حالت ماند که ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد. به سرعت موبایلش را از جیبش بیرون اورد و شماره ی دونا را گرفت.
با اضطراب پایش را تکان میداد و منتظر صدای دونا بود اما... بوق اول... بوق دوم... و ... هنوز خبری از صدای دونا نبود. استرسش بیشتر شد. تماس را قطع کرد و دوباره شماره گیری کرد. باز هم جوابی نیامد.
تماس را قطع کرد و این بار شماره شرکت را گرفت. منشی گفت دونا ساعتی ست از شرکت رفته و هنوز برنگشته است.
هر لحظه جریان خون در بدنش بالا تر میرفت. صورتش سرخ شده بود. دوباره شماره ی موبایلش را گرفت. این بار پس از چند بوق متوالی بالاخره صدای دونا در گوشی پیچید.
-:الو...
فدریکو نفس راحتی کشید: سلام...
-:سلام... چطوری؟
-:خوبم! چیکار میکنی؟ چرا جواب تلفنت و نمی دی؟
ناگهان صدای مردی در گوشی پیچید که به فارسی حرف میزد.
فریکو نگران و با تردید پرسید: چیزی شده؟
-:هیچی... تصادف کردم!
-:تصادف؟
-:آره... هیچی نشده!
-:اون صدا...
-:اهان... آقاییه که باهاش تصادف کردم. می دونی میگه تو رو میشناسه! تازه ایرانی هم هست!
فدریکو آب دهانش را فرو داد: من و میشناسه؟
-:آره... میگه منم از طریق تو میشناسه! خیلی مرد خوب و با ملاحظه ایه! با اینکه من زدم بهش من و به شام دع...
فدریکو میان حرفش پرید: دونا... من اصلا این آدم و نمی شناسم! صداشم برام غریبه ست! تو به چیزی مشکوک نشدی؟
دونا با تردید گفت: نه... یه دقیقه صبر کن!
با خوشحالی ادامه داد: خوب... کاری نداری؟
فدریکو با صدای بلند گفت: دونا... شنیدی چی گفتم!؟
دونا با آرامش گفت: فدریکو... بچه که نیستم! فهمیدم! من دیگه باید برم! بای...
و صدای بوق ممتد در گوشی پیچید!


ایتالیا، رم:

دونا تماس را قطع کرد و لبخندی به روی مرد پاشید. گوشی را در جیبش گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت.
مرد: خوب...
دونا: دوست دارین یه نوشیدنی بخوریم؟! مهمون من...
-:نوشیدنی؟!
-:بله... شما من و به شام دعوت کردین! منم دوست دارم شما رو به یه نوشیدنی دعوت کنم!
مرد با خوشرویی استقبال کرد: حتما. فقط...
دونا چینی بر پیشانی انداخت و منتظر ادامه حرف مرد شد.
-:فقط با من رسمی نباشین...!
دونا لبخندی زد: باشه... سعی میکنم!
مرد با لبخند تائید کرد.
دونا: خوب...
مرد به سمت اتومبیلش رفت و در کنار راننده را برای دونا گشود.
کنار ایستاد و رو به دونا ادامه داد: افتخار میدین؟
دونا به سمت اتومبیل به راه افتاد. زیر لب تشکری کرد و نشست. لحظاتی بعد نیز مرد کنارش جای گرفت.
دونا با ارامش گفت: یه کلابی این نزدیکی ها هست. بیشتر موقع ها میرم اونجا... امشب هم بریم اونجا!
مرد استارت زد: حتما...
دونا جلوتر از مرد وارد کلاب شد. صدای بلند موسیقی و بالا و پایین پریدن افراد در حال رقص ، شور و نشاطی به بیننده القا میکرد. دونا در حالیکه با چشم و نامحسوس دنبال کسی میگشت به سمت پیشخوان به راه افتاد.
کیفش را روی صندلی گذاشت. مرد کنارش جا گرفت. دونا سفارش نوشیدنی داد و سر برگرداند تا دور و بر را بکاود. با نگاهی گذرا تمام سالن را از نظر گذراند اما چهره ی اشنایی نیافت.
ناامید سربرگرداند که ناگهان با فاصله چند متر آنطرفتر مرد مسنی را دید. لبخند مرموزی بر لب آورد.
با حالتی ترسیده به سمت مرد برگشت.
مرد به سرعت پرسید: چی شده؟
دونا آرام اب دهانش را فرو داد.
با سر اشاره ای به مرد مسن کرد و گفت: اون مرد... همونی که جلوی پیشخوان ایستاده و داره ویسکی میخوره!
مرد نگاهی به مرد مسن انداخت: همونی که تنهاست؟!
-:آره... اون مرد یه دیوونه ست! مدام من و تهدید میکنه! اون مریضه! بیمار توجهه! مجبورم میکنه هر بار که میبینمش باهاش خوش و بش کنم و بهش توجه کنم! جوری که انگار معشوقشم!
-:چی؟! شوخیت گرفته!
دونا با لحنی جدی و صدایی گرفته گفت: نه!
و به تائیدش سرش را به نشانه منفی تکان داد.
-:خب... حالا میخوای چیکار کنی؟!
-:صد در صد اون من و با تو دیده! من میرم باهاش حرف بزنم! با تو کاری نداره اما... اما اگه بیاد سراغت...
دونا ارام اما طوریکه مرد بشنود با خود زمزمه کرد: اون وقت مثل دفعه قبل میشه!
مرد: مگه دفعه قبل چی شد؟
دونا به سرعت سر تکان داد: هیچی... هیچی!
صدایش را پایین آورد و پرسید: ببینم تو اسلحه داری؟!
مرد: اسلحه؟! نه! واسه چی؟
دونا رنجور گفت: خواهش میکنم! الان وقت پنهون کاری نیست! مگه نگفتی همکار فدریکویی! فدریکو هیچ وقت بدون اسلحه هیچ جا نمیره! تو هم که...
مرد: به فرض که داشته باشم، میخوای چیکار؟!
دونا صورتش را به گوش مرد نزدیک کرد و در گوشش گفت: ببین... این یارو خوشش نمیاد من با مردا برم این طرف و اون طرف! الان من میرم پیشش و همه چی رو بهش توضیح میدم! اما اگه خواست کاری بکنه ؛ نگات کرد یا خواست بیاد طرفت... فقط کافیه اسلحت و نشونش بدی... اون مرتیکه اونقدر ترسوئه که جرئت نمی کنه جلوتر بیاد!
مرد صورتش را کمی عقب کشید و به صورت دونا خیره شد: مطمئنی اشتباه نمی کنی!؟
نیم نگاهی به مرد مسن انداخت: اخه به صورتش نمیاد! تازه اگه اشتباه کنی تو دردسر میوفتیم ها!
دونا حق به جانب گفت: منظورت چیه؟! یعنی من بزرگترین کابوس زندگیم و نمی شناسم! تو فقط کاری که من میگم و بکن! اون وقت همه چی جور درمیاد!
دونا بدون اینکه منتظر پاسخی از مرد باشد روی برگرداند و به سمت مرد مسن به راه افتاد.
کنار مرد ایستاد و با خوشرویی سلام کرد.
مرد به طرفش برگشت: دوشیزه بوتزاتی از دیدنتون خوشحالم! فکر نمی کردم اینجا ببینمتون! پدرتون چطورن؟
-:خوبن... همسرتون چطورن؟
-:بهتره!
-:فکر میکردم سرتون خیلی شلوغ باشه! انتظار نداشتم اینجا ببینمتون!
-:بعد از بازنشستگی از اداره پلیس مشغله چندانی ندارم!
دونا در جواب مرد مسن فقط لبخندی تحویلش داد و زیر چشمی به مرد که نظاره گر ان دو بود انداخت.
مرد مسن نگاهی به صورت ترسیده دونا انداخت و با تردید پرسید: اتفاقی افتاده؟
دونا: نه... چطور مگه؟!
-:رنگتون پریده! به نظر ترسیدین!
دونا دوباره برگشت و نگاهی سریع به مرد انداخت.
برگشت و رو به مرد مسن گفت: همه چی خوبه!
-:ایشون... مزاحمتون شدن!؟
دونا خود را کمی به مرد مسن نزدیک کرد: راستش... از بعدازظهر که از شرکت اومدم بیرون این مرد دنبالمه! هر جا میرم دنبالم میاد. یه حالت تهاجمی داره! انگار میخواد من و بکشه!
-:بکشه؟!
دونا چینی بر پیشانی انداخت و ترسان ادامه داد: بله... تازه فکر کنم مسلحم هست!
مرد مسن به صورت مرد خیره شد. مرد به سرعت راست ایستاد و کمی کتش را کنار زد تا اسلحه اش نمایان شود. مرد مسن دوباره به دونا خیره شد.
دونا: دیدین!؟ من خیلی میترسم! پدر حتما الان نگرانم شده! اما نمی تونم برم خونه!
مرد متفکر به سمتش برگشت: خودتون و ناراحت نکنین! الان من به چند تا از مامورا زنگ میزنم تا بیان و به مسئله رسیدگی کنن!
دونا تظاهر کرد که کمی خیالش راحت شده اما باز با نگرانی ادامه داد: اما اگه اون موقع دیر شده باشه چی؟! به نظر نمیاد اهل مصالحه باشه! کاش حداقل میشد خلع سلاحش کرد!
مرد مسن لحظه ای اندیشید: دوشیزه بوتزاتی شما همین جا بمونین! من ترتیبش و میدم!
دونا با نگرانی پرسید: میخواین چیکار کنین!؟ ممکنه بهتون صدمه بزنه!
مرد مسن لبخندی زد و سعی کرد با شوخی کمی حال دونا را بهتر سازد: پیر شدم از کار که نیوفتادم! هنوز از پس این جوجه لات ها برمیام!
دونا لبخند خشکی امیخته با اضطراب بر لب آورد.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#106 | Posted: 5 Apr 2014 11:30
دونا لبخند خشکی امیخته با اضطراب بر لب آورد.
مرد مسن فکر کرد با توضیح نقشه ای که داشت میتواند کمی دونا را آرام سازد: من الان میرم پیشش و سعی میکنم اون و از در پشتی کلاب بکشم بیرون. بعد خلع سلاحش میکنم و بعد پلیسا میان و میبرنش! خودتون و نگران نکنین!
دونا کمی آرامتر شده بود. به صورت اطمینان بخش مرد مسن چشم دوخت. مرد مسن لبخندی زد و به سمت مرد به راه افتاد. دونا قدمی عقب رفت و به پیشخوان تکیه زد. لبخند پیروزمندانه ای زد و مشغول تماشای ان دو شد.
مرد مسن چند دقیقه ای با مرد سخن گفت و سپس هر دو به سمت در پشتی به راه افتادند. دونا بیخیال لیوان نوشیدنی را از روی میز برداشت و به رقص نورها خیره شد. پس از چند دقیقه صدای آژیر پلیس در محل پیچید. هرچند که کسی داخل کلاب با آن صدای بلند چیزی نمی شنید اما دونا به خوبی میتوانست صدای آژیر را بشنود و حضور پلیس ها را درک کند.
جرعه ای از نوشیدنی نوشید و با خنده گفت: فکر کردن با یه اسلحه می تونن از پس من بربیان!
گوشی اش که مدام زنگ میخورد را از جیبش بیرون اورد و به شماره فدریکو خیره شد: هزار بار بهش گفتم سلاح من قویتره و لازم نیست نگرانم باشه اما...
گوشی را خاموش کرد و دوباره در جیبش رها کرد: خیلی احمقه!
پوزخندی زد: پس بزار با حماقتش دست و پنجه نرم کنه تا بفهمه دونا بوتزاتی ؛ دختر وزیر بوتزاتی بزرگ کیه!


ایران، تهران:

وحید خودش را گوشه ی سلول سرد جا داده بود و سر به روی زانوانش گذاشته بود . صدای غرش عباس برای بار چندم به گوشش رسید. بی توجه به غرش عباس دست مشت شده اش را بیشتر بهم فشرد . صدای حرکت درب اهنی و بعد صدای سرباز که نام او را فراخواند باعث شد سر بلند کند و متعجب به سرباز چشم بدوزد .
عباس هم مانند او متعجب بود . سرباز نگاهش را به او دوخت و غرید : بلند شو دیگه !
وحید با تردید دستش را تکیه گاه کرد و از جا برخواست . عباس هم به دنبالش برخواست . سرباز از در فاصله گرفت تا وحید از کنارش بگذرد . قبل از اینکه عباس از در خارج شود در به روی عباس بسته شد و وحید از پشت دیوار اهنی پیش رویش چشمان متعجب و گرد شده ی عباس را تصور کرد .
سرباز بازویش را گرفت و او را جلوتر از خود به راه انداخت . قدم هایش ارام بود و این کارش سرباز را عصبانی می کرد . در برابر درب سبز رنگی ایستادند . سرباز چند ضربه به در وارد کرد و با صدایی که از داخل اتاق شنید در را باز کرد و او را به داخل اتاق هدایت کرد . نگاهش به روی صورت مرد میانسالی که پشت میز قهوه ای رنگ نشسته بود خیره ماند . مرد با دقت نگاهش را به سرتاپای او دوخت و لحظه ای بعد نگاهش را از او گرفت و به سمت چپ برگرداند . وحید مسیر نگاهش را دنبال کرد و به شمس الدین رسید . پوزخندی روی لبش جا گرفت . پس کسی که برای نجاتش پیش قدم شده بود کسی جز امیر ارسلان نبود ...اما ایا نباید امیرارسلان قبل از او عباس را بیرون می کشید؟
شمس الدین از جا بلند شد . در برابر مرد ایستاد و گفت : ازتون ممنونم سرگرد .
مرد لبخندی به روی شمس الدین زد : سلام ویژه ی من و به جناب افتخاری برسونید .
به طرف وحید برگشت و ادامه داد : بهتره یه بار دیگه خودت و درگیر این ماجراها نکنی !
وحید در سکوت به مرد خیره شد .
سکوت حاکم و شمس الدین شکست و رو به وحید گفت : بریم دیر شد .
وحید جلوتر از شمس الدین به راه افتاد . از کنار سرباز گذشت و بی توجه به تعارفات شمس الدین از اتاق بیرون رفت . شمس الدین به دنبالش امد و گفت : نمی تونستی زبونت و تکون بدی و تشکر کنی؟
وحید پوزخندی زد : جناب افتخاری اونقدری نفوذ داره که اگه من سر جناب سرگرد فریاد هم میزدم بازم ازاد بودم .
شمس الدین با تاسف سری تکان داد و از ساختمان اداری بیرون رفت . سری برای سرباز اسلحه بدست تکان داد و به طرف ماکسیمای سیاه رنگ رفت . وحید دنبالش حرکت می کرد . شمس الدین در عقب و باز کرد و منتظر ایستاد تا وحید سوار ماشین شود . خودش هم به دنبال وحید کنارش نشست و رو به راننده گفت : برو خونه !
ماشین به حرکت در امد . وحید خودش را به طرف شیشه کشید و سرش را به ان تکیه زد .
بالاخره شمس الدین سکوت را شکست و گفت : فلش نابود شد ؟
وحید کلافه سرش را بیشتر به شیشه فشرد و شانه هایش را بالا کشید : نمی دونم !



*************


مرد صفحات دفتر را ورق زد. روی صفحه ای مکث کرد و قسمتی از متن را خواند. سر بلند کرد و به آتش که بی صبرانه به او چشم دوخته بود نگریست.
عینک قاب مستطیلی اش را کمی روی چشمانش جابجا کرد و با لبخند گفت: این خیلی خوبه که بهتون ابراز علاقه میکنه! خودش پیشرفت بزرگیه!
آتش لبخند رضایتمندی زد: بعد از هشت سال دیگه وقتش بود!
مرد با سر تائید کرد و دوباره نگاهی به نوشته ها انداخت: به نظرم بهتره سعی کنین باهاش ریاضی کار کنین!
-:ریاضی؟!
مرد سر بلند کرد: بله... رمز نوشته های این دفتر عادی نیستن؟! یه ادم معمولی به ندرت می تونه یه همچین رمزهایی بسازه! وقتی نگاشون میکنی اصلا نمی فهمی منظورش چیه؟! اما وقتی حلش میکنی می بینی تمام مدت کلید جلوی چشمت بود. خیلی ساده در عین حال پیچیده! برادرتون هوش ریاضی فوق العاده ای داره! می تونه خیلی پیشرفت کنه!
آتش با امیدواری گفت: واقعا...؟! یعنی هیچ مشکلی براش پیش نمیاد؟!
مرد کمی سرش را تکان داد: بدون مشکلم که نه...! چون به هر حال شهاب متفاوت از دیگرانه و متاسفانه جوامع امروزی جوری شده که اشخاص متفاوت رو زیاد قبول نمی کنن! اما امکان پیشرفت هست! خیلی از افراد مشهور و بزرگ اوتیستیک بودن اما این بیماری باعث نشده که از جامعه عقب بمونن! موزیسین های بزرگ، نویسنده های مشهور و دانشمندها!
آتش با لبخند خطاب به شهاب که پشت میز قهوه ای وسط سالن نشسته بود و مشغول خط خطی کردن دفترش بود گفت: میشنوی شهاب! دکتر همایونی میگن تو یه نابغه ای!
شهاب بی توجه به آتش همچنان مشغول کارش بود.
آتش لحظه ای مکث کرد: شهاب جان! دکتر همایونی دارن در مورد تو صحبت میکنن!
اما شهاب همانند اینکه چیزی نشنیده باشد جوابی نداد.
آتش ابروانش را بالا انداخت و به سمت دکترهمایونی برگشت: هنوزم به ندرت به صدا کردن اسمش واکنش نشون میده!
دکتر همایونی سر تکان داد: خانم بینش نیا همون طور هم که قبلاگفتم نباید توقعتون زیاد بالا باشه! با اینکه زمان زیادیه شهاب تحت درمانه اما باید توجه داشت که کمی دیر برای معالجه اقدام کردین!
اتش با تاسف سر تکان داد: درسته! اما خودتون که اطلاع دارین! من از بچگی در خارج از کشور بودم و ارتباط زیادی با شهاب نداشتم. مادرم هم بیمار بودن. پدر هم که...
سخنش را ادامه نداد.
همایونی: بله... می فهمم!
دفتر را روی میز سفید رنگ چوبی گذاشت و دوباره به کاناپه تکیه زد: هنوزم با آقا عماد شطرنج بازی میکنه؟!
-:بله... در واقع عماد تنها کسیه که اجازه میده باهاش بازی کنه!
دکتر لبخندی زد: عماد و شهاب کاملا متفاوتن اما اینکه با هم رابطه خوبی دارن خوبه! اشخاص مبتلا به اوتیسم معمولا فقط یه سرگرمی یا بازی دارن و به ندرت کسی رو در بازی هاشون شریک میکنن! به همین کار ادامه بدین! سعی نکنین شرایط و تغییر بدین! می دونین که اینجور ادما به تغییر شرایط حساسن!
آتش با تاسف گفت: همین طوره! بعد از مرگ پدر شرایط خیلی تغییر کرد و با اینکه پدرم همیشه شهاب و آزار میداد اما این تغییر شرایط باعث به هم ریختگی روحی شهاب شد!
زهره که کنار اتش نشسته بود و تا کنون سکوت اختیار کرده بود دست آتش را در میان دستانش گرفت و گرمی دستانش را به او بخشید.
همایونی: دقیقا!
آتش: خب دکتر... دستورالعمل این بار چیه!؟
دکتر لبخندی زد: از نظر روابط اجتماعی پیشرفت داشته اما از نظر تکلم....
ابروانش را بالا انداخت: سعی کنین وقتی چیزی میخواد مجبورش کنین اسم اون چیز و به زبون بیاره! مثلا وقتی به چیزی اشاره میکنه تظاهر کنین که نمی فهمین چی میخواد تا ناچار بشه اسمش و به زبون بیاره!
زهره: اما این کار ساده ای نیست! شهاب عصبی میشه!
همایونی: درک میکنم که شما شهاب رو خیلی دوست دارین و این کار براتون سخته! اما به خاطر خود شهابم که شده باید این کار و بکنین! حتی همین عصبی شدنم مفیده! حداقل احساساتش و ابراز میکنه!
رو به آتش ادامه داد: همین طور باید ببرینش بیرون! بزارین با افراد بیرون در ارتباط باشه!
زهره با نگرانی به آتش چشم دوخت.
آتش که سنگینی نگاه زهره را احساس میکرد رو به همایونی گفت: اما دکتر همایونی... میدونین که نمیشه!
آتش که سنگینی نگاه زهره را احساس میکرد رو به همایونی گفت: اما دکتر همایونی... میدونین که نمیشه!
همایونی: درسته که شما میترسین بیرون خطری شهاب و تهدید کنه اما ... اگه اون و تو خونه حبس کنین هم از نظر روحی آسیب میبینه! اگه روح بمیره... جسم به کاری نمیاد!
دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و از جا بلند شد: خوب... من تو مطبم مریض دارم و ... متاسفانه باید برم!
آتش و زهره هر دو از جا بلند شدند.

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#107 | Posted: 5 Apr 2014 11:31
آتش روی صندلی چوبی تابدار نشسته بود و در حالیکه تاب میخورد مشغول خواندن کتاب در دستش بود. تقه ای به در خورد. آتش نیم نگاهی به در چوبی انداخت و بفرماییدی گفت.
در باز شد و قد بلند عماد در آستانه پدیدار گشت. عماد لبخندی زد و وارد کتابخانه شد. از کنار قفسه های بزرگ پر از کتاب گذشت و به سمت آتش امد.
عماد: داری کتاب میخونی؟!
آتش نگاهی به تصویر ملخ و پرنده ی روی جلد انداخت: فقط تظاهر می کنم که دارم میخونمش! در واقع همه فکرم پیش شهابه!
عماد چند قدم عقب رفت و روی میز چوبی نشست: دکتر اومده بود؟
-:آره... می گفت شهاب پیشرفت کرده!
عماد با خوشحالی گفت: خوب... اینکه خوبه!
-:آره... اما دکتر میگه که باید بره بیرون و با ادما در ارتباط باشه!
عماد با جدیت گفت: مگه ما آدم نیستیم!
آتش با خنده گفت: منظورش جامعه ست!
-:اهان! دردت اینه!
با لحن اطمینان بخشی ادامه داد: نگران نباش! خودم میبرمش پارک و برش میگردونم! خوبه! بعد تو پارک با تاب بازی میکنیم! براش کتابای آموزنده میخونم! اجازه نمی دمم کسی از شعاع یک کیلومتری رد بشه!
-:عماد... مسخره بازی در نیار!
-:باشه... جدی میشم!
ناگهان لبخند عماد تبدیل به اخم شد: درباره ی هادی میخوای چیکار کنی؟!
-:هادی...
ابروانش را بالا انداخت: نمی دونم! اگه اون همه چیز و درمورد ما به فریمان بگه، ماجرا پیچیده میشه! از طرفی هم فکر نکنم بره بهش بگه که قبلا قاتل بوده و اسم و هویت فعلیش جعلیه!
-:درسته!
لحظه ای سکوت بینشان حکم فرما شد.
عماد: تو فکر می کنی فلش واقعا نابود شده باشه!؟
آتش متفکر به کتاب در دستش خیره شد: شاید... اما هادی اونقدر احمق نیست! شاید فقط داره تظاهر میکنه!
عماد: چرا که نه! تو و امیرارسلان فلش و میخواستین! با نابود کردنش هم خودش و خلاص کرده هم شما رو! این به نغعشه!
-:اما اگه اطلاعات داخل فلش و داشته باشه؛ میتونه یه مشت محکم بزنه تو دهن امیرارسلان!
-:آره... اما تو رو که نمی تونست متوقف بکنه! نقطه ضعفی از رئیس نداره! اما با نابود کردنش هر دو تا تون و از سر باز کرد!
آتش متفکر و بی هدف به رو به رو خیره شد: اینم حرفیه!
عماد نگاهی به دور و بر انداخت. خود را جلوتر کشید و کتاب را از دست آتش گرفت.
-:این چیه؟!
-:ملخ شجاع نوشته ی ویتاتو ژیلینسکای!
عماد بی علاقه به نوشته های روسی روی کتاب نگریست: روسا چجوری این شکلای عجیب و میخونن؟!
آتش خندید: آسونه... کاری نداره که! بیا تا بهت بگم!
عماد سریع عقب کشید: نه ! من تو همون فارسیمم موندم چه برسه به روسی!
-:ای تنبل!!
دستانش را در هم گره زد و جلوتر از خود کشید . راست ایستاد و نگاهش را به امیر هوشنگ افتخاری دوخت .
امیر ارسلان تکانی به صندلی چهار پایه بزرگش داد و به طرف او برگشت . ابروی راستش را بالاتر کشیده بود و با پوزخند به او خیره بود . وحید به سختی جلوی حرکت صورتش را گرفت . با سردترین نگاهی که در خود سراغ داشت به او خیره شد . امیرارسلان با همان پوزخند از جا بلند شد . قدمی به طرفش برداشت و جلوی میز چهارپایه کرم ست صندلی اش ایستاد و نگاه ذره بینش را به او دوخت .
نگاهش را دزدید و به زیر دوخت .
بالاخره امیر ارسلان سکوت را شکست و رو به شمس الدین که در سمت چپ اتاق روی کاناپه ی کرم جا گرفته بود پرسید : بقیه چی شدن ؟
شمس الدین نگاه کوتاهی به وحید انداخت و پاسخ داد : فعلا حرفی نمیزنن . به بچه ها میگم زبون عباس و هم ببرن !
امیر ارسلان ریلکس ادامه داد : فکر نمی کنم دیگه بهش نیاز داشته باشیم
شمس الدین لحظه ای سکوت کرد . سکوتی که برای لحظه ای وحید را دچار تردید کرد . شمس الدین تکانی به خود داد و گفت : به بچه ها میگم !
-:بقیه رو هم دو سه روز بعد بکش بیرون ... زیاد اونجا بمونن هوایی میشن
شمس الدین از جا بلند شد : بله
امیر ارسلان نگاه خیره اش را به او دوخت . شمس الدین تکانی به پاهایش داد و به طرف در خروجی به راه افتاد . با صدای بسته شدن در امیر ارسلان دست در جیب شلوار پارچه ای سیاه رنگش فرو برد و به طرف وحید برگشت : خوب ...
وحید باز هم به او خیره شد .
-:اینم از دوستی که اونطور براش از جونت مایه میذاشتی
وحید لبخند کوتاهی به لب اورد . با تردید نگاهش را به زیر کشید . برای لحظه ای بسیار کوتاه . منتظر بود تا امیر ارسلان هر طور که در نظر داشت ادامه ی حرفش را بیان کند . منتظر بود منظور امیر ارسلان را درک کند . وقطعا به این خواسته تن می داد ... امیر ارسلان به سادگی او را از زندان بیرون نکشیده بود . قطعا برای انچه امیر ارسلان در ذهن داشت مفید بود ... در غیر اینصورت جایی به جز همراهی عباس نداشت .
-:دیدی چه ساده تو رو فرستاد تو هولوفدونی ! هنوزم می خوای براش از خودگذشتگی کنی ؟ اون هادی نیست ... وقتی پاش و از این گروه گذاشت کنار عوض شد . خیلی وقته مثل ما نیست . دوست و دشمن نمیشناسه . اگه فکر کردی می تونی هنوزم هادی رو دوست خودت بدونی اشتباه می کنی ... اگه چشمات و باز کنی و خوب اطرافت و ببینی می فهمی تنها کسی که بهت فکر میکنه منم . اگه با من راه بیای می فهمی چقدر سود خواهی کرد .
وحید چشم روی هم گذاشت . امیر ارسلان سعی داشت هادی را بد جلوه دهد ... اما ...
هادی او را به زندان انداخته بود . هادی او را هم در میان دشمنانش جا داده بود ...
اما هادی جانش را هم نجات داده بود .
امیر ارسلان راست ایستاد . با قدرت چند قدمی به جلو برداشت ! با فاصله ی قدم های کوتاه از وحید ایستاد و گفت : نباید اشتباه چند سال پیشت و تکرار کنی ... اگه همون موقع که ازت خواستم بگی هادی کجاست زبون باز کرده بودی الان هم جایگاه قبلیت و داشتی و هم هادی برامون شاخ نمیشد و این همه بخاطرش به دردسر نمی افتادیم .
وحید سرش را بیشتر پایین برد .
امیرارسلان ادامه داد : الان تنها یه راه حل برامون مونده . اگه هادی اون فلش و از بین نبرده باشه ، می تونه هممون و نابود کنه . کافیه اون فلش دست رئیس یا دولت بیفته ! باید هر چه زودتر از شر هادی خلاص بشیم . بهم بگو چطور باید هادی را از میدان بیرون بفرستیم .
وحید پوزخندی زد و به حرف اومد : هادی به اسونی کنار نمیره
-:این و می دونم که از تو می پرسم . هادی از مرگ وحشتی نداره که بخوام با مرگ از خودم دورش کنم . دوستان و خانواده اش هم براش بی ارزش هستند .
-:هادی از مرگ نمی ترسه ... از خانواده اش هم نمیترسه ... هادی فقط از یه چیزی می ترسه
لبخندی روی لب های امیر ارسلان نشست . نفسش را سنگین بیرون فرستاد و گفت : اون چیه ؟
-:زندان ...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#108 | Posted: 5 Apr 2014 11:32
فدریکو با حالتی عصبی شماره ی دونا را وارد کرد. باز هم جواب نمی داد. تا خواست قطع کند صدای دونا در گوشی پیچید.
بی حوصله گفت: بله؟!
-:الو، دونا... حالت خوبه؟!
-:فدریکو... یک... لهجت خیلی مسخره شده!
-:دونا...
دونا بی تفاوت ادامه داد: دو... من حالم خوبه!
فدریکو نفس راحتی کشید و لبخند زد.
دونا بی توجه ادامه داد: سه... کسی نمی تونه به دونا بوتزاتی آسیب برسونه! و چهار... شما دارین اونجا چیکار میکنین که ادم کش میفرستن سراغ من!؟
فدریکو با خنده گفت: هیچی...
دونا با جدیت گفت: من شوخی نمی کنم! واقعا...
دونا با جدیت گفت: من شوخی نمی کنم! واقعا...
خنده فدریکو قطع شد و حالتی جدی به خود گرفت.
-:اصلا انریکو کجاست؟! چرا جواب تلفناش و نمیده!؟
-:یکم سرش شلوغه!
-:بهش بگو بهم زنگ بزنه!
-:باشه!
فدریکو مکثی کرد: حالا کجایی؟!
-:دارم تو بار تجدید قوا میکنم!
فدریکو آرام لبخندی زد.
تماسش را خاتمه داد و به در کشویی چوبی خیره شد. تردید در صورتش موج میزد. تصمیمش را گرفت و قدمی به سمت در برداشت اما زود منصرف شد و دو قدم به عقب برگشت. دوباره به سمت در برگشت و خواست به سمت در برود اما دوباره منصرف شد.
بالاخره تصمیمش را گرفت.کلافه به سمت در برگشت و با قدمهایی استوار به در نزدیک شد. لحظه ای مکث کرد و سپس در زد.
صدای انریکو به گوش رسید: بفرمایید!
فدریکو نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. نیم نگاهی به انریکو که پشت میزش مشغول کار با لب تاب بود انداخت و جلوتر رفت.
انریکو سر بلند کرد و نیم نگاهی به او انداخت اما زود سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول شد.
فدریکو روی نیمکت جلوی میز نشست: میخواستم باهات حرف بزنم!
انریکو: میشنوم!
-:من نمی خوام برگردم ایتالیا!
انریکو سر بلند کرد و با آرامش گفت: فدریکو... من تو رو آوردم ایران... تو رو انداختم تو دهن شیر... اصلا حدس نمیزدم از دست امیرارسلان فرار کرده باشی! اینجا برات خطرناکه! باید برگردی!
انریکو آرام شده بود و دیگر خبری از خشم ساعتی پیش نبود.
فدریکو: ولی تو بهم نیاز داری!
-:من به کسی نیاز دارم که بتونم بهش اعتماد کنم! تو خودت خیلی خوب میدونی رئیس چجور ادمیه!
-:باشه... حق با توئه! من خیلی خوب میدونم رئیس چجور ادمیه! حتی بهتر از تو! پس خیلی میتونم کمکت کنم!
انریکو خواست حرفی بزند که فدریکو مانع شد: چهار سال پیش برای امیرارسلان کار میکردم؛ با وحید. همونی که امروز با ادمای امیرارسلان بود!
انریکو به صندلی تکیه زد و با دقت به صحبت های فدریکو گوش سپرد.
-:من و وحید با هم کار میکردیم! امکان نداشت امیرارسلان کاری بهمون بسپره و ما نتونیم انجامش بدیم! ادمکش های مورد اعتمادش بودیم! تا اینکه عکس یه مرد و بهم دادن و گفتن باید بکشمش! و بعد فلشی که تو خونه ش هست و بردارم!
طبق معمول نصف شب رفتم خونه ش. قرار بود اون روز تو خونه تنها باشه اما ... وقتی رفتم تو اتاق نشیمن تا بکشمش بچش تو بغلش بود؛ یه دختر پنج ساله! خیلی آروم رو دوش پدرش خوابیده بود. مرد خیلی آروم نگام کرد. وقتی اسلحه رو دید که به طرفش گرفتم با ناراحتی به دخترش خیره شد.
اون روز جرئت نکردم ماشه رو بکشم. جرئت نکردم خواب شیرین دخترک و به کابوس تبدیل کنم. آروم اسلحه رو پایین آوردم و از خونه بیرون رفتم. اون روز اولین روزی بود که نتونستم کسی رو بکشم!
وقتی داشتم از حیاطشون بیرون میرفتم همون مرد اومد دنبالم! بازوم و گرفت و یه فلش گذاشت تو دستم! "هنوز یکم انسانیت تو وجودت هست! اگه تو هم این و باور داری نزار کسی دستش به این فلش برسه. تو این فلش چیزایی هست که حتی از بمبم خطرناک تره!" دقیقا این حرفا رو بهم زد و فلش و بهم داد.
انریکو: فلش؟!
-:اره... یه فلش... حتما خیلی ارزش داشته که امیرارسلان من و فرستاده بود دنبالش! اما فردا صبح بیشتر به ارزشش پی بردم وقتی فهمیدم دیروز خونشون ترکیده بخاطر نشت گاز که خیلی مسخره بود!
با تاسف ادامه داد: یه خونه... چهار نفر... اون مرد و همسرش و دوتا دختراش... بخاطر فلش مرده بودن! اون موقع فهمیدم اگه امیرارسلان بفهمه فلش دست منه روزگارم سیاهه! همه چیز و به وحید گفتم و اون کمکم کرد فرار کنم!
انریکو: بعدش اومدی ایتالیا!
-:درسته! دو سال اونجا با بدبختی زندگی کردم تا اینکه تو رو دیدم! بعدش تو گفتی میخوای بیای ایران و از رئیس انتقام بگیری! فهمیدم یه بلایی سرت آوردن و میخوای تلافیش و سرشون در بیاری! اول نمیخواستم برگردم ایران! ولی بعد گفتم تا کی فرار کنم... باهات اومدم تا کمکت کنم که از دست همشون خلاص بشیم!
انریکو: با دروغ میخواستی کمکم کنی؟!
فدریکو: انریکو... تو من و نمی شناسی! نمی دونی چطور آدمی بودم! سوابقی که پاک کردی حتی ثلث کارایی که کردمم نبود!
-:مهم نیست گذشتت چی بودی... حالا چی هستی مهمه!
فدریکو سرش را پایین انداخت.
انریکو ادامه داد: خوب... امروز باهات چیکار داشتن!؟
-:نمی دونم از کجا فهمیدن فلش دست منه! امیرارسلان ادماش و فرستاد دنبالم و گفت اگه فلش و تا ساعت پنج نبرم کارخونه متروکه تو و جی جی و دونا رو میکشه... رئیس هم همینطور...! گفت اگه فلش و بهشون بدم در مقابل امیرارسلان ازمون دفاع میکنه اما اگه ندم خودش تک تک مون و میکشه!
-:تو هم رفتی تا خودت و بکشن! آره؟!

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#109 | Posted: 5 Apr 2014 11:33
-:تو هم رفتی تا خودت و بکشن! آره؟!
-:همونطور که اون مرد گفته بود اون یه بمب بود و بمبم باید خنثی میشد! من واستون محافظ گذاشته بودم!
-:واسه دونا چی؟!
-:نشد!
-:نشد؟! دستی دستی داشتی میکشتیش!
-:مجبور بودم! در هر حالت ما میمردیم!
انریکو با تاسف سر تکان داد: هی میگی عاشق دونایی اون وقت ولش میکنی به امون خدا تا ...
حرفش را نیمه تمام گذاشت.
فدریکو با لحنی حق به جانب پاسخ داد: انریکو... تو تا حالا عاشق نشدی که بدونی چطوریه!
با این حرف انریکو چینی بر پیشانی انداخت و به لبان فدریکو چشم دوخت.
-:وقتی که مجبور میشی وظیفت و به عشقت ترجیح بدی... نمی دونی چه حالیه!
انریکو پوزخندی زد. انگشتانش را با حالتی عصبی به روی میز ریتم میزد.
سعی کرد بحث را عوض کند: گفتی میخوای کمکم کنی... چجوری؟!
-:من چند سال واسه امیرارسلان کار کردم... اون و دشمنش و بهتر از هرکسی میشناسم!
-:خوب... از کجا باید شروع کنیم!؟
-:از قاسم کاظمی باید شروع کرد. اول سازمان اطلاعاتشون و فلج میکنیم! زمین زدنش اسونه! رئیسم بهش مشکوکه و زیاد ازش راضی نیست!
-:قاسم کاظمی... خب... امیرارسلان چی؟!
-:رئیس زمین زدنش آسونتره! اول باید اون و از میدون به در کنیم!
-:شاید...
فدریکو چیزی نگفت. انریکو دستش را مشت کرد و بر تک تک انگشتانش فشار آورد.
-:خب... همین؟!
فدریکو از جا بلند شد: آره... من دیگه میرم!
به سمت در به راه افتاد. درب را گشود و خواست خارج شود که انریکو صدایش زد: فدریکو...
به طرفش برگشت.
انریکو لب پایینش را گزید: منم عاشق شدم! منم وظیفم و انتخاب کردم!
فدریکو چینی بر پیشانی انداخت.
انریکو به سرعت گفت: خوب... حالا میتونی بری!
فدریکو بی توجه به انریکو به او خیره مانده بود.
انریکو اشاره ای به در زد و کلمات را به تندی ادا کرد: میتونی بری!
فدریکو سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و از اتاق خارج شد.
با بسته شدن در انریکو با پایش ضربه ای به زمین زد که سبب شد صندلی چرخدار مشکی اش نیم دور بزند. به سمت دکور پشت سرش برگشت. به مجسمه ها و آثار نفیس جاگرفته در آن چشم دوخت.
پوزخندی زد ؛ روزگاری حتی نمی دانست هنر چیست! نمی دانست طعم رستورانهای بین المللی و هواپیمای شخصی و هتل های گران قیمت و ماشینهای خارجی چیست! روزگاری می توانست به روی تمام دنیا لبخند بزند و نگران هیچ چیز نباشد! روزگاری هنگامیکه به چشمان خاکستری اش خیره میشد می توانست فراموش کند که اختلاف طبقاتی یعنی چه؟!
اما اکنون... حالا که در چشمان یاس می نگریست اثری از صنم نمی دید! اثر از مهربانی امیخته با خشونت او نبود! یاس ، زنی که مدام به سفر های خارجی میرفت، درباره ی هنر و سیاست و اقتصاد اظهار نظر میکرد، مارک لباسهایش همیشه بهترین بود؛ زمین تا آسمان با صنمی که تمام دغدغه اش اسلحه اش بود تفاوت داشت!
یاس همان صنم نبود! او هم دیگر فرزان نبود... پس چرا انتظار داشت یاس مانند صنم رفتار کند!؟
اما او عاشق صنم شده بود!؟ صنمی که روی پیمان اسلحه میکشید و مدام به دزدی میرفت!؟ یا صنم روی پشت بام خانه ی کوروش... صنمی که خود را مقصر مرگ پیمان میدانست!؟ کدامیک قلب پویش مرحوم را دزدیده بود؟!

یه کاغذ پاره ی ریزو نگه داشتی توی مشتت
بهم گفتی بیا بازی گرفتی دستاتو پشتت
بهم گفتی واسه عشقم یه جورایی دودل هستی
برای کشتن تردید به گل یا پوچ دل بستی...
تموم زندگیمونو گذاشتی توی این بازی
میون موندن و رفتن یه کاغذ پاره شد قاضی
گلو چرخوندی تو دستات نگاهت قلبمو لرزوند
یه لحظه صاحب گل شد یه لحظه پوچ باقی موند
من از چشمات فهمیدم که گل توی کدوم دسته
ولی هرگز نمیمونم توی راهی که بن بسته
حالا که قلبت از موندن توی آغوش من ترسید
همون بهتر که فرداتو نسازی با گل تردید
گل شکو خودت بردار من از پوچی هراسم نیست
خودم از قصد می بازم خودم از قصد حواسم نیست

چند ضربه به در خورد و با بلند شدن صدای بفرمایید در باز شد ، فردوسی خودش را از ما بین چهارچوب و در به داخل کشید و سلام کرد . انریکو نگاه از صفحات پیش رویش برداشت و به او خیره شد . در پاسخ سلامش فقط سری تکان داده بود . فردوسی چند برگه در برابرش روی میز گذاشت و گفت : بانک اقای توماس به زودی ورشکست میشه !
انریکو لحظه ای تردید کرد و به سرعت کاغذها را پیش کشید . نگاهش را به نمودار های پیش رویش دوخت و ان ها را بررسی کرد .
فردوسی با مکثی بسیار طولانی گفت : من سعی کردم باهاشون تماس بگیرم اما تو شرکت نیستن .
انریکو به ارامی سرش را بالا و پایین انداخت . فردوسی با تردید به او خیره بود . بالاخره انریکو سکوت را شکست و گفت : ممنونم شما می تونید برید ...
فردوسی به سرعت برگشت و از اتاق بیرون رفت .
انریکو لپ تاپش را پیش کشید و با باز کردن برنامه اسکایپ و وارد کردن یوزر وارد شد . لحظاتی طول کشید تا تماس با توماس برقرار شد .
توماس با صدای گرفته ای پرسید : حالت چطوره ؟
-:خوبم . تو بهتری ؟ صدات چرا گرفته ؟
-:مشکلی نیست فکر می کنم کمی سرما خورده باشم
-:مطمئن باشم به چیزی جز سرماخوردگی مربوط نمیشه ؟
-:چی می دونی ؟
-:یه نگاهی به نمودار های شرکتت انداختی !
-:خوب که چی ؟
-:نمی خوای کاری بکنی ؟
-:بالاخره هر چیزی یه پایانی داره !!!
انریکو پوزخند زد و گفت : کسی که همیشه از ایستادگی و مقاومت حرف میزد حالا حرف از پایان میزنه !

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#110 | Posted: 5 Apr 2014 11:34

انریکو پوزخند زد و گفت : کسی که همیشه از ایستادگی و مقاومت حرف میزد حالا حرف از پایان میزنه !
توماس در پاسخ با مسخره ترین لحن ممکن گفت : انتظار داری از تو کمک بخوام ؟
انریکو خیلی جدی جواب داد : چرا که نه ؟
-:تو کمکم می کنی ؟
-:همیشه سعی کردم همین کار و بکنم
-:یه کاری برام بکن !


*************


انریکو دوباره دکمه های روی کنترل را فشرد و گفت : برین الان بخوابین که شب خوابالود نباشین !
فدریکو روی کاناپه جا به جا شد : دیوونه شدی !
انریکو شانه هایش را بالا کشید و با ارامش تمام گفت : شاید !!!
جی جی دستانش را بهم کوبید : خیلی وقت بود کارای پر هیجان نمی کردیم .
فدریکو چشم غره ای به او رفت و گفت : می دونی داری میری خونه ی کی ؟
جی جی لب برچید : خوب که چی ! مگه اونجا غیر قابل نفوذه ! به جای اینا پاش و برو یه چیزی پیدا کن راحت تر بتونیم وارد بشیم .
فدریکو با عصبانیت از جا برخاست و از پله ها بالا رفت . جی جی خود را روی کاناپه کشید و به انریکو نزدیک تر شد : میگما
انریکو نگاه از صفحه ی تلویزیون برداشت و به طرف او برگشت و نگاه منتظرش را به او دوخت .
جی جی نگاه سریعی به مسیر رفت فدریکو انداخت و گفت : واقعا فدریکو می خواد برگرده ایتالیا ؟
انریکو ابروانش را بالا فرستاد و بدون حرفی همچنان به او خیره شد . جی جی ادامه داد : میشه منم باهاش برم ؟
انریکو به ارامی پلک زد : می خوای تنهام بزاری؟
جی جی دستانش را جلوی صورتش اورد و به تندی تکان داد : نه ... نه ... فقط اینجا احساس خوبی ندارم .
انریکو لبخند زد : یه روز باهم برمی گردیم . عجله نکن !
فدریکو از پله ها سرازیر شد . انریکو نگاه از جی جی گرفت و به او دوخت : کجا ؟
-:برای شب وسایل لازم داریم . میرم پیدا کنم
انریکو به ارامی سر تکان داد : بچه ها رو هم با خودت ببر
فدریکو غرید : من می تونم مواظب خودم باشم
انریکو در سکوت فقط نگاهش کرد . فدریکو لحظه ای تردید کرد و گفت : باشه ...
با گفتن این جمله از در بیرون رفت . جی جی زیر خنده زد . انریکو متعجب نگاهش کرد . جی جی شانه هایش را بالا کشید و به طرف او خم شد . کنترل را از دستش بیرون کشید و گفت : اه اینجا که هیچی نمیده ! همش بالا و پایین می کنی ... کاش دونا اینجا بود ، اگه بود هیچ وقت حوصلم سر نمی رفت .
انریکو به طرفش خم شد تا کنترل را پس بگیرد . جی جی خود را عقب کشید : می خوام نگا کنم .
-:منم داشتم نگاه می کردم .
-:تو می تونی با فدریکو بری !
انریکو به طرفش خیز برداشت که جی جی از جا پرید و به طرف کاناپه های رو به رو رفت . انریکو دستش را به میز کوتاه جلوی کاناپه که لحظاتی پیش پاهایش را روی ان قرار داده بود تکیه زد و به جلو خم شد : بازیت گرفته !
جی جی خندید : کنترل و می خوای باید بیای دنبالش !


*************


فدریکو نگاهش را به اطراف چرخاند و به ارامی دستش را به تیر برق گرفت . دستانش را به دیوار سیمانی تیر برق محکم کرد و به ارامی خود را بالا کشید . به سرعت پاهایش را درون جای خالی های دیوار سیمانی فرو کرد و بالاتر رفت . مسیر دیوار بلند سنگی را که طی کرد و به میله های نیزه مانند رسید دست به طرف میله ها دراز کرد . قبل از اینکه دستش را به انها بگیرد صدای جی جی در گوشش پیچید : حواست باشه به میله های حفاظ دست نزنی ! برق دارن !
غرید : بهشون میگم اینجا جای اومدن نیست حرف حالیشون نیست . برای میله های حفاظشون هم برق وصل کردن ! خدا بگم چیکارشون نکنه !
جی جی به ایتالیایی پرسید : چی داری میگی ؟
فدریکو باز هم به فارسی غرید : هیچی!
دستش را از بین میله ها به داخل فرستاد و به روی لبه ی دیوار محکم کرد . خود را بالاتر کشید . بدنش را بالاتر اورد و زانویش را با تمام توان به لبه ی دیوار هدایت کرد . به سختی صورتش را در چند میلی متری حفاظ های میله ای نگه داشت . دست دیگه اش را به تیربرق گرفت و به سختی پای چپ و بعد پای راستش را روی دیوار اورد . صاف ایستاد . نگاهش را به درون حیاط دوخت . به ارامی زمزمه کرد : دوربینا رو اوکی کردی ؟
صدای جی جی بلند شد : چند لحظه صبر کن !
فدریکو نگاهش را در طول حیاط دواند با دیدن دوربینی که بر روی درب ورودی ساختمان سه طبقه ی وسط حیاط قرار داشت خم شد . قدمی به عقب گذاشت تا از مسیر دید دوربین در امان باشد .
-:دوربین سمت راست درست شد . می تونی دوازده قدم به طرف راست حرکت کنی !
فدریکو نگاهش را به دوربین بالای درب دوخت که اینبار مسیر سمت چپ را در تیررس گرفته بود دوخت و به ارامی شروع کرد به شمردن قدم هایش به طرف سمت راست . یک ... دو ...
دوازده ...
-:خیلی خوب ... همونجا صبر کن !
کمی خم شد و به دو محافظی که حال در مسیر دیدش قرار داشتند خیره شد . هر دو کت و شلوار سیاه رنگ به تن داشتند . هیکل درشت و قد بلندشان در کت و شلوار سیاه رنگ در تاریکی حیاط کم نور کاملا از دید پنهان میشد !
-:حالا ده قدم به راست ادامه بده و از پشت اون درخت می تونی بری پایین !
ده قدمی که جی جی اشاره زده بود را شمرد و پیش رفت . پشت درخت بزرگی که به دیوار کاملا نزدیک شده بود رسید . پاهایش را به سختی از روی حفاظ های میله ای بلند کرد و در سمت دیگر ان ها قرار داد . پشت شاخه های درخت خم شد و دستانش را به لبه ی دیوار گرفت . یکی از محافظان در حال حرکت به طرف ساختمان بود . سر چرخاند . محافظ به ارامی پیش می رفت . با دور شدن محافظ دست پیش برد و از شاخه ی درخت با تمام توان اویزان شد .پاهایش را دور تنه تا می توانست محکم کرد و با کمترین صدای ممکن خود را پایین کشید . اخرین لحظه پای راستش از تنه جدا شد و با برخورد به زمین صدایی ایجاد کرد که باعث شد خود را به سرعت پشت تنه بکشد و ما بین درخت و دیوار پنهان شود . صدای یکی از محافظان بلند شد : صدای چی بود ؟
صدایی بلند نشد . انریکو به ارامی زمزمه کرد : جی جی اینا میکروفن دارن ارتباطشون و چیکار می کنی ؟
-:می دونم . تا چند لحظه ی دیگه قطع میشه !
محافظ به طرف او قدم برمی داشت . چشم روی هم گذاشت و با ارامترین شکل ممکن نفس کشید . اگر لحظه ای دیگر درنگ می کرد محافظ می دیدش . محافظ کاملا به او نزدیک شده بود . دستش را به تنه گرفت و دست دیگرش را مشت کرد . برای مبارزه با محافظی که در کمتر از یک ثانیه او را میدید اماده شده بود . پای راستش را به ارامی پیش کشید و طوری روی پا ایستاد که با اولین حرکت راست می ایستاد و می توانست به راحتی مبارزه کند . سعی می کرد حرکاتش بسیار ارام و بی سر و صدا باشد .

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 11 از 36:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites