تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 33 از 36:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  36  پسین »  
#321 | Posted: 8 Mar 2017 21:54
پیش از آنکه بتواند توضیحی بخواهد، پرستاری مزاحم خلوتشان شد. وضعیت شهاب ثابت شده بود و حال اجازه ی ملاقات داشتند. با شنیدن این حرفها، آتش تمام اتفاقات را فراموش کرد و بی پروا به همراه زهره به سمت بخش آی سی یو به راه افتاد. انریکو که هنوز هم از واکنش سردش گیج بود برجای ماند. آتش توجهی به او نکرد و تنها هنگام رفتن نیم نگاهی به او انداخت.

به سمت آسانسور رفت و ترجیح داد در کافه تریا منتظرش بماند. بیش از نیم ساعت گذشته بود که آتش به یادش افتاد. در این مدت از فرصت استفاده کرد و چشمانش را بست تا آرام بگیرد. آنقدر خسته بود که متوجه نشد کی خوابش برد. با برخورد چیزی به ساق پایش به سرعت چشم باز کرد و بی خبر به دور و بر نگاه کرد.

آتش به سرعت صندلی را رها کرد: ببخشید... نمی خواستم بیدارت کنم!

سر تکان داد و خمیازه ای کشید. لیوانی را پیش رویش گذاشت: واست موکا خریدم... خستگیتو در میکنه!

تشکر کرد. آتش رو به رویش نشست.

-:شهاب چطوره؟

با شادی گفت: خوبه! از صبح تا حالا حمله نداشته و اگه امشبم مشکلی نباشه میبرنش تو بخش. دستگاه اکسیژنم جدا کردن... تشنجش از نوع استاتوس اپي‌لپتيکوس بود ولی به خیر گذشت...

پر انرژی تر از پیش سخن میگفت. دیگر هیچ اثری از خستگی در صورتش نبود و به طور ناخودآگاه بین کلماتش لبخند میزد، گویا شادی آوری چیزی مصرف کرده باشد!

با لبخندی گفت: خوب خدا رو شکر...

چیزی از این بیماری که آتش میگفت نمی دانست، و قطع دستگاه اکسیژن هم برایش چندان اهمیتی نداشت اما از اینکه شهاب بهبود یافته بود خوشحال بود، کسی نمیداند اگر اتفاقی برای شهاب بیوفتند رئیس چه واکنشی نشان خواهد داد، شاید دنیا را با خاک یکسان کند و خوشحال بود که لبخند دوباره به لبهای آتش بازگشته است.

-:تو چطوری؟ کارو بار چطوره؟

-:افتضاح... باور کن! مامورا اومدن واسه رسیدگی به اسناد، با چندتا از کارمندا مصاحبه کردن، با اینکه سعی کردم کسی باخبر نشه خبر به بیرون درز کرده و شرکتا به صف شدن تا عین کفتار یه چیزی ازمون بکنن...

-:لعنت به کفتارا!

زیر چشمی نگاهش کرد. به فنجانش خیره شده بود. او هم تائید کرد: آره... لعنت به کفتارا!

سر بلند کرد: دیگه چی؟ بچه ها میگفتن سهامت سقوط کرده!

-:آره... مخصوصا بعد از این ولوله ای که تو بازار انرژی اروپا افتاده، مردم بدبین شدن... باید به حرف دونا گوش میکردم بیشتر تو انرژی سرمایه گذاری میکردم.

بی مقدمه گفت: کمک میخوای؟

شگفتزده سر بلند کرد. صورتش حالت خصمانه ای نداشت، آتش بود که داشت این حرف را میزد، نه رئیس و نه یاس. مانند زمانیکه در خیابان زمین میخوری و دوستی دستش را برای کمک به سمتت دراز میکند. اما نباید ریسک میکرد، جی جی به او گوشزد کرده بود که زیاد به او اعتماد نکند.

-:نه... خودم از پسش برمیام!

به سادگی پذیرفت: باشه...

برای اینکه حرفش را به اثبات برساند ادامه داد: یه پیشرفتایی داشتیم، بیشتر میخوام قبل از رسیدن دستگاهها موضوع رو حل کنم. ما کلی هزینشون کردیم، حتی اگه ثابت بشه تو مناقصه تقلب نکردیم شاید به خاطر بدنام شدن قراردادو به هم بزنن. واسه همین یه کم نگرانم...

کمی اندیشید: تو مشکوک نیستی؟

-:چی؟

-:یعنی همه ی این اتفاقا تصادفیه؟! یهو یکی پیداش میشه و از رو بیکاری بهت اتهام تقلب میزنه؟

مردد گفت: نه...

آرام گفت: مهران مگه نه؟ نمی دونم چطوری ولی فکر کنم همه ی اینا تقصیر اونه. دیگه داره دیوونم میکنه، اصلا نمیشه فهمید به چی فکر میکنه. اگه دیوونگی نبود میگفتم حتی شهابم به خاطر اون تشنج کرده!

-:دیگه داری زیاده روی میکنی، چیکار میتونه بکنه! تو شهابو پشت ده تا حصار نگه میداری!

چینی بر پیشانی انداخت؛ مطمئن نبود این حرفش تعریف است یا تمسخر اما ترجیح داد ساده از کنارش بگذرد: ببین انریکو... نمی دونم داری با مهران چه بازی ای میکنی که اون حتی منم قاطی کرده، ولی بهتره حواستو جمع کنی... نزار فکر کنه موفق شده حواستو پرت کنه. میدونم سخته ولی نباید بیخیال بشی!

-:جدی میگی؟!

باورش نمیشد آتش علیه مهران باشد؛ به خصوص که مهران هربار به کمکش می آمد و همیشه مواظب بود آسیبی به او نرسد. یعنی آتش اینقدر نمک نشناس بود؟ شاید از اینکه اینگونه بازی اش داده عصبانی بود.

-:مهران باید بفهمه آدما اسباب بازی نیستن که بخواد کنترلشون کنه. اگه به خاطر از سر راه ورداشتن تو نبود، من شاید هیچوقت نمی دونستم تو کی هستی...

قانع شد. به سختی و با دقت گفت: راستش اون میخواد یه کاری بکنه و من میخوام جلوشو بگیرم...

از این بی اعتمادی خنده اش گرفته بود. خودش هم این چیزها را میدانست.با وجود همه ی اتفاقات، انریکو هنوز به او اعتماد نداشت و سعی میکرد کارهایش را پنهان دارد. البته حق هم میداد، این بی اعتمادی دو طرفه بود.

-:پس حالا مشکل چیه؟

انریکو لحظه ای اندیشید. دل را به دریا زد و گفت: راستش مهران میخواد یکی رو ترور کنه، اما نه میدونم کیه، نه چه سمتی داره و نه میدونم کی و کجا قراره انجام بشه!

پوزخندی زد: خسته نباشی!

-:همینارم به زور فهمیدم... مهران راحت دم به تله نمیده!

آتش متفکر گفت: اطلاعات کامپیوتر شخصیش میتونه کمکت کنه؟

-:نمی دونم، جی جی سعی کرد هکش کنه اما یه فایروال سفت و سخت داره، هم مال خونش هم مال شرکت...

سرش را کمی خم کرد و مشکوک پرسید: اطلاعات کامپیوترشو داری؟!!

نفسش را بیرون داد: نمی دونم... شاید. یه لحظه صبر کن...

گوشی اش را بیرون آورد و شماره ای را گرفت. بعد از چند بوق تماس وصل شد.

-: به به... باد آمد و بوی عنبر آورد!

-:چطوری عماد؟ سیستمت چطوره؟

-:هیچی... همون خبرای همیشگی! شبکه پر شده از بچه اسکریپتی هایی که فکر میکنن از دماغ فیل افتادن...

-:خوب. یادته گفتی زهره و عماد ازت خواستن کامپیوتر مهران و هک کنی؟

-:آره... اما تو گفتی خبر نداری، منم ارتباط و قطع کردم و فایلا رو دور ریختم!

آتش با اطمینان گفت: نه نریختی!

چند لحظه سکوت کرد و سپس پرسید: واسه چی میپرسی؟

-:لازمشون دارم... همشو.

انریکو گوشی اش را به سمت آتش گرفت: بگو بفرسته به این ایمیل!

-:ببین... بفرستشون به این ایمیل؛ JJ_PHl-l3(l_l-l

-:مال جی جیه، نه؟

-:آره... میخوام بفرستیشون واسه اون!

عماد نفس عمیقی کشید: عوضی...

-:چی؟

-:با تو نبودم. ببین به اون گوساله بگو خودش fucked up شده!

ابروان آتش در هم گره خورد: عماد نمی دونم چی داری میگی... اما جی جی اینجا نیست!

-:باشه... با فایل میل میفرستمشون واسه پرمدعا!

تماس را قطع کرد و با تعجب به انریکو چشم دوخت.

-:چی شده؟ نمی فرسته؟

گیج سر تکان داد: چرا، میفرسته اما... چرا آدرس ایمیل جی جی اینطوریه؟

شانه ای بالا انداخت: نمی دونم... به زبون خودشونه!

-:هر چی که بود، حسابی عماد شاکی کرد...

انریکو دوباره نگاهی به آدرس کرد و متفکر گفت: باید ازش بپرسم.

پیامکی برایش فرستاد و پیشرفتی که حاصل شده بود را به جی جی اطلاع داد.

همانطور که چشمش به دستان مردانه اش بود گفت: خیلی به جی جی اعتماد داری، نه؟

فنجان خالی را به روی میز برگرداند: معلومه... با اینکه بعضی وقتا نمیشه زبونشو فهمید؛ اما قابل اعتماده. دوستایی که تو هر شرایطی بشه بهشون اعتماد کرد، سخت پیدا میشن! میدونی که...

میدانست. او هم روزگاری چنین دوستی داشت، کسی که بی چون و چرا خواسته هایش را انجام میداد، بدون قضاوت کردن به حرفهایش گوش میداد و همیشه به آتش اعتماد داشت. کسی که باعث شده بود امید برگشت به مسکو در دلش زنده بماند، آنا. همان دوستی که انریکو با حیله از او دورش کرده بود و دوستی چندین ساله شان که هزاران فرسنگ فاصله مانعش نشده بود را به هم زد.

با حرص به مرد روبه رویش خیره شد. تنها دوستی که در سرتاسر عمرش داشت را از او گرفته بود و حال برایش درباره ی دوستی سخنرانی میکرد. چطور میتوانست اینقدر بیخیال باشد. شاید دیگر نتوان گذشته را عوض کرد و او به خاطر دلایلی مجبور به این کار شده بود اما حداقل حالا باید کمی با ملاحظه تر رفتار میکرد. مشتش را در هم فشرد و سعی کرد آرام باشد. دندانهایش را با عصبانیت به هم فشرد و سرش را به زیر انداخت. هر چه بیشتر نگاهش میکرد، بیشتر حرصش میگرفت اما نمی توانست کاری کند، نمی توانست سرش داد بزند، کتکش بزند یا هرکار دیگری... کاش کیسه ی بکسش را همراه داشت.

-:تو چی؟ به عماد خیلی اعتماد داری؟ منظورم همین عماده، اونیکه هکـــــــره!

سر که بلند کرد با دیدن صورت برافروخته اش کلماتش را جوید. صورتش سرخ شده بود، حتی بیشتر از پیش و چشمانش نشان میداد اینبار نه از سر ناراحتی و خجالت، بلکه از خشمش است.

شمرده شمرده پرسید: چیزی شده؟

سر بلند کرد: نه... یکم تشنم شده. میرم آب بخورم.

هنوز کاملا از جا برنخواسته بود که دستش را گرفت: وایسا... من واست میارم!

به دست ظریفش که در دستان نیرومندش اسیر بودند خیره شد؛ همانند آینده اش که در دستانش اسیر بودند. نمی خواست عصبانیتش را بروز دهد و او را ناراحت کند اما نمی توانست هم بیخیال باشد. دستش را از بین انگشتانش بیرون کشید؛ با اینکه سعی کرد خصمانه نباشد، خصمانه بود.

-:خودم میخورم...

انریکو دستش را عقب کشید. آزارش داده بود، آتش عصبانی و ناراحت بود اما برای چه؟

-:چت شد آتش؟ حالت خوبه؟

بالاخره جرات کرد تا در چشمانش نگاه کند. نگرانی در صورتش موج میزد. با لحن سردی گفت: بهتره دیگه بری، خودت کلی کار داری...

-:مهم نیست... میتونم ب...

میان حرفش دوید: نه، برو...

به سمت آب سردکن به راه افتاد: تو راه مواظب باش!

-:باشه، بهت زنگ میزنم!

همانطور که دور شدنش را مینگریست زمزمه کرد: یهو چش شد؟
     
#322 | Posted: 8 Mar 2017 21:55
جی جی دستانش را در هم قفل کرد و بازوهایش را راست تا خستگی اش رفع شود. انریکو چپه روی مبل نشسته و پاهایش را از روی دسته آویزان کرده بود. همانطور که پاهایش را تکان میداد برگه هایی که در دست داشت را ورق میزد: الان داشتم با وکیل حرف میزدم... باورت نمیشه قانون چقدر سوراخ سونبه داره!

جی جی بی توجه تائید کرد: اوهوم...

-:خیلی به نفعمون شد که خوردیم به تعطیلات کریسمس. تا بورس و اداره ها دوباره راه بیوفتن اوضاع رو رو به راه میکنم...

-:اوهوم...

با شدت ورقه ها را برهم زد: اه... کجا بود؟! اوم...

ناگهان جی جی دست از کار کشید. چرخی به صندلی اش داد و نگاه سرزنش آمیزش را متوجه انریکو کرد اما او توجهی نکرد.

بالاخره به تنگ آمد: انریکو... فکر نمی کنی الان باید دفتر خودت باشی؟! مثلا رئیسی!

دستی که برگه ها را نگه داشته بود را پایین انداخت: اونجا نمیشه تمرکز کرد... همش تلفن زنگ میزنه، یکی میپره تو... اما اینجا کسی نمیاد. مردم فکر میکنن من کیم، مسیح؟

-:ببین... تو الان گند زدی تو تعطیلات چند هزار نفر، تو سه تا قاره ی مختلف من جمله من... پس یکم مسئولیت پذیر باش!

اه عمیقی کشید: میدونم... جبران میکنم، ولی قبلش باید پوز این پسره رو بمالم به خاک.

-:کی ؟ مهران؟

-:آره دیگه... چیزی ازش گیر آوردی؟

جی جی به سمت مانیتور برگشت: شنیدی میگن از رو هیستوری کامپیوتر میشه طرفو شناخت؟

-:نشنیدم ولی خوب؟!

چپ چپ نگاهش کرد و ادامه داد: در مورد مهران صادق نیست. هر جور سایتی بگی رو دیده... حتی سایتای کارتونی.

انریکو تکانی خورد و سعی کرد حالت راحتتری پیدا کند: خوب وقتی بابات پولدار باشه دیگه کاری واسه انجام دادن نداری...

-:هرچی... بینشون فهمیدم تو تور دنبال بمبگذار میگشته و کیس مناسبم پیدا کرده. آخه کی تو تور آدمکش استخدام میکنه اونم واسه ترور؟

-:نمی دونم... مهران؟! حتما پشتش گرمه و میدونه گیر نمیوفته!

با سر تائید کرد: حتما... خلاصه من اونایی که استخدام کرده رو پیدا کردم و سعی کردم به عنوان یه مشتری باهاشون تماس بگیرم، اما انگار تو یه بازه ی زمانی فقط یه کارو قبول میکنن، حتی جوابمو ندادن... آخرش، آمار جسنجو های اینترنتیشو نگاه کردم و بینشون فهمیدم که بیشتر از همه به بازار گاز تو اروپا و سکوهای گازی علاقه داره و یه چیز دیگه... آدممونو پیدا کردم!

از جا جهید: واقعا؟ کیه؟چیکارست؟ واسه چی اون؟

جی جی با شانه های آویزان به سمتش برگشت: اجازه هست؟!

انریکو ساکت شد: بگو بگو...

جی جی صدایش را بالا برد تا ساکتش کند: همونطور که داشتم میگفتم اسمش ایلیا میخایلو اسلوتسکیه و روسه...

صورتش در هم رفت: چی؟

جی جی با آرامش نامش را تکرار کرد و افزود: طرف مشاور وزیر انرژی روسیه ست که سعی داره اروپا رو مجبور کنه پول بیشتری واسه گاز روسیه بدن... یا حداقل این چیزی بود که فهمیدم. نفوذ خیلی زیادی نداره و آدم مشهوریم نیست واسه همینم نتونسته بودم قبل از این پیداش کنم، البته داره پیشرفت میکنه.

-:کی قراره بیاد ایران؟

-:داره جالب میشه وایسا... قراره تو سال جدید اولین سفرش بیاد ایران، واسه دیدار از تجهیزات نفت و گاز ایران 16-17 ژانویه که به تقویم شما میشه...

به جایش گفت: 27 و 28 دی!

-:بینگو... ظاهرا میخوان چندتا قرارداد همکاری با هم امضا کنن اونم میاد اوضاع رو بررسی کنه. سرور وزارت خارجه رو هک کردم و برنامه ی طرف و در آوردم و حدس بزن چی؟

انریکو کنجکاو سر تکان داد: هوم؟

به صدایش هیجان داد: طرف یه برنامه داره برای بازدید از تاسیسات گازی خلیج فارس...

تصویری از سکوی گازی بر روی مانیتور اجرا کرد: سکوی نفتی سالمان!

انریکو به سمت مانیتور هجوم برد: سکوی سلمان؟!

-:اوهوم... سالمان...

به سمتش برگشت: اسمش سلمانه، نه سالمان!

-:حالا هرچی... ترور و بچسب! حالا چیکار کنیم؟

انریکو کمی اندیشید: اون برنامه واسه هک کردن دومینو چی شد؟

-:اون هیچی... کدنویسیاش تموم شده... پروانه قراره یه دستی به سر و روش بکشه و تمومه...

-:یه همچین کاری چقدر طول میکشه؟

-:از اونجایی که پروانه حرفه ایه، سه-چهار روز، چطور؟

با لحن مشکوکی گفت: کامران گفت عملیات نابودی دومینو 28 ام انجام میشه، همون روزی که قراره اون مرد و ترور کنن... یعنی صددرصد کامران از ماجرا خبر داره و مشکلیم باهاش نداره...

-:راست میگی، واسه همین داره طولش میده... حالا میخوای چیکار کنی، بریم یارو رو نجات بدیم و گندبزنیم تو نقشه هاشون؟

انریکو به تصویر سکو خیره شد: چطوری نجاتش بدیم وقتی تروریستا رو نمیشناسیم؟!!

کمی فکر کرد: خودمون بریم اونجا... مطمئنن اونا هم میان، بعدش بمبو پیدا میکنیم و خنثی ش میکنیم.

اشاره ای به تصویر کرد: فقط دوتا باند فرود داره، اونم واسه هلی کوپتر... به چه بهونه ای بریم اونجا؟!

-:خوب بهشون میگیم یه بمب گذاری هست، هرچند نمیشه به مامورا اعتماد کرد شاید واسه کامران کار کنن...

-:اونوقت نمی پرسن شما از کجا میدونین؟!

حوصله اش سر رفت: اه... انریکو! هر چی میگم، یه چی میگی... بابا یکم راه بیا!

پوزخندی زد: ماموریت غیرممکن نیست که پاشیم بریم اونجا، از هلی کوپتر بپریم تو آب و کار و یه سره کنیم...

-:پس چیکار کنیم؟ تو که حواست جمعه بگو! نمی تونیم که بشینیم و ببینیم یکی رو بکشن.

سر تکان داد: میدونم... فقط باید فکر کنیم ببینیم چطوری میشه رفت اونجا. اصلا خود اونا چطوری قراره برن؟

تقه ای به در خورد. هر دو کنجکاو به در نگاهی انداختند. جی جی سریع پنجره ها را بست و دوباره به سمت در برگشت: بفرمایید!

در باز شد و فرانک وارد شد. با دیدن انریکو نام جی جی بر لبانش خشک شد. انریکو ابرویی بالا انداخت: فرانک...

برای چند لحظه هر دو بهم خیره شده بودند و نگاه جی جی بین هردوشان میچرخید. فرانک آزرده خاطر بود و این را به خوبی در صورتش نمایش میداد. انریکو اما خشک و سرد بود، مثل همیشه که نمی توان افکارش را خواند.

سعی کرد پادرمیانی کند: کاری داشتی فرانک!؟

فرانک به خود آمد. به سمت جی جی رفت و پوشه هایی را روی میز گذاشت: اینا مدارکیه که خواسته بودی، همشو یه جا جمع کردم. یه نسخشم نگه داشتم تا بعدا وارد دیتابیس کنم تا کارت راحتتر شه!

تشکر کرد. فرانک نیم نگاهی به انریکو انداخت: پس من رفتم...

هنوز قدمی برنداشته بود که انریکو صدایش زد: فرانک... وقت داری باهم حرف بزنیم؟

همچنان پشتش به او بود، باید چه جوابی میداد؟ برای روزها او و تماسهایش را نادیده گرفته بود، حتی با اینکه در یک ساختمان بودند برای دیدنش نیامده بود و حال فقط چون برحسب اتفاق دیده بودش میخواست توضیح دهد؟ اگر او را نمیدید میخواست به سکوتش ادامه میداد... فایده ی باهم بودن، با هم ازدواج کردن چه بود اگر قرار بود همیشه اینچنین رفتار کند.

به سمتش برنگشت، فقط گفت: باشه...

-:جی جی من برمیگردم...

در را برای فرانک گشود و به دنبالش خارج شد. قبل از بسته شدن در صدای جی جی را شنید که شوکزده زمزمه کرد: اوه، پسر...

میخواست در جایی به دور از تنش های کاری با او حرف بزند به همین خاطر تا کافی شاپی که در نزدیکی بود در سکوت در کنار هم قدم زدند. فرانک با اینکه کلی سوال و جملات سرزنش آمیز با خودش تمرین کرده بود اما هیچکدام به کارش نیامدند. میخواست اجازه دهد ابتدا او سرموضوع را باز کند.

انریکو هم با اینکه حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما نمی دانست از کجا شروع کند. نمی دانست چه جملاتی برگزیند که هم بیرحمانه نباشند و هم او را به مقصودش برسانند. پیش از این از روبه رو شدن با فرانک خودداری میکرد. نمی دانست شجاعت روبه رو شدن با او را دارد یا نه اما حالا... حالا که او را دیده بود این شجاعت را در خود حس میکرد. احساس شرم میکرد، دلسوزی و شاید هم گناه اما پشیمان نبود. از اوقاتی که با آتش گذرانده بود، پشیمان نبود.

هر دو آنقدر در افکارشان غرق بودند که پشت سرراست ترین میز نشستند. انریکو برای هر دو سفارش داد، به خوبی سلیقه ی فرانک را میدانست. در واقع همه چیز را درباره ی او میدانست.

پس از کمی مقدمه چیزی و زبان بازی گفت: فرانک... میدونم اشتباه کردم. اشتباهمو قبول دارم و هرچی بگی حق داری... راستش، وقتی اوضاع به هم میریزه من یکم دیوونه میشم و...

شانه بالا انداخت: خودت میبینی، میزنه به سرم!

ابتدا میخواست سرش داد بزند، بی توجه به آدمهای دوروبرشان اما هنگامی که شرمندگی اش را دید نظرش عوض شد. با لحن آرامی پرسید: این برنامه ی همیشگیته؟

-:هان؟

شمرده شمرده گفت: این برنامه ی همیشگیته؟ یعنی قراره هر وقت یه مشکلی برات پیش میاد، درا رو رو من ببندی و تنهایی باهاشون رو به رو بشی؟

انریکو به او خیانت کرده بود، از دیدنش طفره رفته بود، تماسهایش را جواب نداده بود و او نگران دست و پنجه نرم کردن انریکو با مشکلاتش بود! چیزی که انریکو احساس گناه می نامیدش لحظه به لحظه شدت میگرفت.

فقط توانست بگوید: نه!

-:میدونم تو همیشه تنها بودی و تنهایی با همه چی روبه رو شدی، ولی دیگه اوضاع عوض شده. الان من زنتم... تو داری با من ازدواج میکنی تا یه خونواده تشکیل بدیم که بتونیم به هم تکیه کنیم. بهم میگی بهت تکیه کنم، اما تو هم باید با من تکیه کنی وگرنه زمین میخوریم...

انریکو اه کشید. چطور میتوانست به او حقیقت را بگوید. اصلا اگر حقیقت را میدانست چه میکرد؟ اگر حقیقت را میدانست که انریکو نه به خاطر مسائل کاری که به خاطر کام گرفتن از عشق چندین ساله اش او را نادیده گرفته، باز هم اینها را میگفت؟ به او تکیه کرده بود و از انریکو هم میخواست به او تکیه کند یعنی اگر انریکو عقب میکشید او زمین میخورد!

هنوز حرفهای فرانک تمام نشده بود که گوشی اش زنگ زد؛ فردوسی بود. انریکو نگاهی به گوشی روی میز و نگاهی به فرانک که باقی حرفهایش را خورد، انداخت و سعی کرد تماس را نادیده بگیرد اما فرانک مانع شد.

-:جواب بده!

-:داریم حرف میزنیم... خانوم فردوسی میتونه منتظر بمونه.

-:نه... بیا یه وقت دیگه ادامه حرفامونو بزنیم... وقتی که سرت خلوت شد.

چنان مصمم بود که انریکو را مجبور به اطاعت کرد. گوشی را برداشت و تماس را پاسخ داد.


مهران گوشی را به گوشش چسبانده و در صندلی چرخدارش فرو رفته بود: این انریکو عجب پدرسوخته ایه!

احتشام از پشت خط تائید کرد: مادرت خیلی خوب آموزشش داده...

-:بابا مادمازل چیکاره ست؟! این از همون اولشم عین مارمولک تا دمشو قطع میکردی یکی دیگه درمیاورد. آتش چی؟ از اون چه خبر؟

-:هیچی... هنوز سرش گرمه شهابه.

-:فهمیدی واسه چی میخواست واسه پتروشیمی مالیات بزارن؟

-:نه... اما یه صحبتی با شمس الدین کردم...

مهران جا خورد: چی؟ بهش گفتی؟

-:نه پسر جون... فقط یه چیزایی از زیرزبونش کشیدم!

مهران با ناراحتی گفت: اون زیرزبونتو کشیده. مگه تو این موجودو نمیشناسی... یه ف بدی تا فرحزادو میره!

-:به هیچی شک نکرده اگه اون استادش افتخاری بوده، من با مادمازل کار میکردم.

کمی آرام گرفت: حالا هرچی... چی گفت؟

-:اگه همچین مالیاتی واسش بزارن، انحصار شرکتای دولتی میشکنه و جا واسه شرکتای خصوصی باز میشه. رئیس تو شرکتای دولتی سهام داره اما اگه پای شرکتای خصوصی به بازار باز بشه، بازار رقابتی تر میشه.

مردد پرسید:پس در کل به نفعشه، هان؟

-:هم به نفعشه، هم به ضررش... اما واسه بازار و مردم خوبه!

پوزخندی زد: فکر نکنم همنشینی با فریمان رئیس و خیر کرده باشه.

تقه ای به در خورد. مهران بی درنگ او را به داخل دعوت کرد: بیا تو!

همانطور که صاف می نشست خطاب به احتشام گفت: بعدا حرف میزنیم.

تماس را قطع کرد و فرشته را که با احتیاط سینی به دست به سمتش می آمد از نظر گذراند. جوری نگاهش میکرد که لرزه به اندامش می افتاد. پاتند کرد تا زودتر به میز قهوه ای چوبی برسد و چای را سرو کند و بیرون رود. با دقت سینی را به میز تکیه داد و فنجان سفید رنگ را روی میز نهاد به همراه پیاله ای پسته و بشقابی بیسکویت. موهای تنش سیخ ایستاده بود. با اینکه جرات نداشت سرش را بلند کند تا او را ببیند اما میدانست که با فاصله ی کمی از او نشسته و نگاه بی مهابایش را به او دوخته است.

کارش که تمام شد، قدمی عقب رفت و با صدایی خشدار گفت: امر دیگه ای ندارین؟

-:بشین!

رنگ از رخسارش پرید. کمی سرش را بلند کرد: چی؟

با سر اشاره ای به صندلی چرمی یشمی رنگ رو به رویش کرد. فرشته نگاهی به قربانگاهش انداخت و مانند بره ای سربه زیر اطاعت کرد. پیاله ی پسته را به سمتش هل داد: پسته بخور... خونسازه!

سرتکان داد.

-:چایی میخوری؟

با صدایی خفه گفت: نه...

از ترس صدایی از حنجره اش بیرون نمی آمد اما میترسید اگر حرفی نزند دوباره آماج حملاتش قرار گیرد که گویا با تمام تدابیرش باز هم موفق نبود.

-:سرتو بالا کن... میخوام باهات حرف بزنم!

-:من راحتم!

سرسختانه گفت: من ناراحتم.

به زحمت سر بلند کرد و به صورتش خیره شد.

-:آهان... حالا شد! گفتی چند سالته، نوزده؟

-:بله.

باافتخار گفت: من تا حالا به اندازه ی موهای سرم زن دیدم، دیدی این نجارا بعد یه مدت کار با چوب از رو خطای داخل درخت سنشو حدس میزنن. منم همینطورم؛ حتی با کلی آرایش بازم میفهمم...

با ترس پرسید: یعنی...

-:یعنی تو نوزده سالت نیست عزیزم.

دهانش از تعجب باز مانده بود.

بی توجه ادامه داد: هنوز هیجده سالت نشده، به زور میشه گفت هفده!

نفس عمیقی کشید: این همه مقدمه چیدم تا یه چیزی بهت بگم. طبق قانون کار، میتونم بندازمت بیرون...

از جا پرید. دیگر ترسی برایش نمانده بود: چی؟ چرا؟

-:گفتم میتونم، نگفتم میکنم... اما یه شرطی داره.

-:چی؟

لحظه ای اندیشید: یک؛ وقتی حرف میزنی سرتو بالا بگیری و اینقدر ادای مظلوما رو در نیاری! دو؛ اگه باهام راه بیای...

ابروانش بالا رفت. منظورش از این حرف چه بود؟! با اینکه لهنش کمتر تهاجمی بود و به نظر هم نمی امد نظر سوئی داشته باشد اما نمی توان در مورد مهران از چیزی مطمئن شد.

فنجانش را بلند کرد و جرعه ای نوشید: یه کم سرد شده...

کمی چرخید و به تابلوی نقاشی که در بالای میز کنسولی کنار در نصب شده بود اشاره کرد. در بازی میان رنگهایی چون آبی، زرد و قرمز و نارنجی، دخترک رقصنده ای با حالتی دلفریب قرار داشت: خیلی این نقاشی رو دوست دارم... واقعا آدم تعجب میکنه وقتی میبینه زنا با چه مهارتی مردا رو از راه به در میکنن!

دیگر تمام بود! کاملا میشد منظورش را فهمید. لبه های سینی را در دست فشرد و خود را اماده کرد که با حرکت بعدی از جا برخاسته و اتاق را ترک کند. باید به افتخاری پناه میبرد؛ هرچند ترسناک و خشن بود اما به مانند مهران چنین افکاری در سر نداشت. اما آمادگی اش به کارش نیامد.

به سمتش برگشت: کلاغه خبر آورده با عماد یه سرو سری داشتی!

لبش را گزید؛ افتخاری به شرطی او را پذیرفته بود که کسی از ماجرای عماد بویی نبرد. باید چه میکرد؛ اگر او را بیرون میکردند، دیگر نه میتوانست به اهدافش برسد و کاری کند که عماد ببخشدش و نه میتوانست بدون سرپناه به زندگی ادامه دهد.

مهران که واکنشش را دید با لهن شیطنت آمیزی گفت: راستشو بگو... عماد عین یه مجسمه میمونه، چطوری مخشو زدی!؟

-:چی؟

-:مگه قطاری هی چی چی میکنی؟!

     
#323 | Posted: 8 Mar 2017 21:57

با خنده ادامه داد: ولی واقعا... چطوری؟ خیلی فکرا در موردش کردم، ولی اینکه زنی مثل تو داشته باشه، اصلا...

صدایش را پایین آورد و مانند خاله زنک ها زمزمه کرد: حتی فکر کردم شاید به مردا علاقه داشته باشه... میدونی از ادمایی مثل اون بعید نیست!

لحنش دوستانه بود و خنده هایش بی ریا. برای اولین بار فرشته او را جور دیگری میدید. ترسش هر لحظه که میگذشت، کمتر میشد. با اینکه از او درباره ی عماد و زندگی شخصی اش میپرسید؛ چیزی که مانند یک راز همیشه از دیگران مخفی کرده بود، اما احساس بدی نداشت. شاید به خاطر صمیمیتش بود یا شاید هم به خاطر خنده هایش...

مهران بی توجه همینطور حرف میزد: نمی تونم هضم کنم... منظورم اینه که آره، تو خوشگلی، خوشگلتر از بیشتر زنا... ولی به جز اون چیز خاصی نداری. رنگ چشاتم خاصه، سبز تیله ای با یه ته مایه ی عسلی و قهوه ای... ولی دیگه کی به اینا اهمیت میده، الان با یه لنز کارت راه میوفته.

چینی بر پیشانی انداخت: واقعا!؟

از تعریفش خوشش آمده بود، با اینکه هیچ ویژگی خاصی در او نمیدید اما به طرز خاصی آنرا بیان میکرد. نه مانند چاپلوسهای معتاد دور و برش، نه مانند جوانهای آواره ی حلبی آبادها، و نه مانند عماد... پیش از این هم از رنگ چشمانش تعریف کرده بودند، اما او جور دیگری تعریف میکرد. آنها را آمیزه ای از هزار رنگ میخواند.

-:جون تو... چطوریه که حتی بعد خیانتی که بهش کردی، بازم زندت گذاشته؟

صورتش در هم رفت: نکنه با هم نقشه کشیدین تو بیای از اینجا جاسوسی کنی؟

سریع منکر شد: نه... من نیومدم جاسوسی!

سر تکان داد: اگه اومده باشی هم اونقدری زنده نمیمونه که خبری برسونی. هر چقدر رئیس از خبرچینا متنفره، امیرارسلان ده برابر بدتره...

مردد پرسید: شما چی؟

لبانش را غنچه کرد: من؟!... من باهاش کنار میام، اگه خبرچینا نبودن تاریخ پیشرفت نمی کرد؛ مثل خیانت اون ایرانیه به اریوبرزن، یا یهودا به مسیح، یا کوفیا به امام حسین... میبینی؛ اگه خیانت نبود، هیچکدوم از اتفاقای بزرگ تاریخ نمی افتاد.

-:من اشتباه کردم، تاوانشم دادم.

بی توجه سر تکان داد: من کاری ندارم تو چیکار کردی یا نکردی... سوال اینجاست که چرا عماد نکشتت، حتی بعد اینکه فهمیده اومدی اینجا واسه کار...

به سرعت گفت: اون نمیدونه!

-:معلومه که میدونه. خودم افتخارشو داشتم بهش خبر و بدم!

برای یک لحظه حس کرده بود او هم آدم است اما به سرعت پشیمان شد. مستاصل پرسید: چرا؟

-:بهش گفتم، البته خودش از قبل میدونست... گفت تو دیگه اهمیتی براش نداری، که البته عجیبه...

ناامیدانه گفت: گفت واسش مهم نیست!؟

-:آره... یا رئیس... با اون وضعی که شهاب داشت و جوری که جنازه ی جاسوسم قصابی شده بود، بعیده تو الان نفس بکشی!

برای او اهمیتی نداشت که قلب یک دختربچه پیش رویش بشکند. اینها حقایق زندگی بودند اما هنوز هم نمی توانست بی خیال عماد شود. زنش پیش چشمش بود و بهترین فرصت برای شکستش اما او اهمیتی نمیداد. عمادی که میشناخت او را به باد فحش میگرفت و حتی اگر لازم بود عمارت را با خاک یکسان میکرد و زنش را پس میگرفت، البته عمادی که میشناخت هرگز ازدواج نمی کرد که برای زنش چنین کاری کند اما...

-:تو واقعا کی هستی؟

از میان بلورهای اشک نگاهش کرد اما صورتش را به درستی نمیدید. پیش از این هم میدانست برای عماد تمام شده است، اما اینکه اینرا از زبان یک غریبه آن هم مهران بشنود آزرده خاطرش میکرد.

-:دربارت تحقیق کردم، تا قبل از اینکه زن عماد بشی اصلا انگار وجود نداشتی، شایدم واسه همین باهات ازدواج کرده تا بهت موجودیت بده، مگه نه!

سرش را کمی خم کرد اما جوابی نداد. از رفتارش میتوانست بفهمد که حدسش درست بود. با اینحال شاید در ابتدا تنها ازدواجی سوری بوده اما گویا بعدها عماد احساسی نسبت به او پیدا کرده بود وگرنه برای چه باید زنده میگذاشتش؟!!

-:گریه رو تموم کن. خسته شدم.

بینی اش را بالا کشید و با آستین اشکهایش را پاک کرد. به ناچار از داخل کشویش بسته ی دستمال کاغذی را بیرون آورد و به سمتش گرفت: بگیر...

نمی خواست به اشکهایش دامن بزند و او را به ادامه دادن تشویق کند اما مادمازل به او یاد داده بود که یک جنتلمن اینگونه رفتار میکند. شاید در بقیه ی موارد بویی از شرافت نبرده بود اما در مورد زنها با احتیاط بود. شاید به همین خاطر هم بود که مونا را از دست داده بود. شاید اگر کمی سختگیرتر میبود او سودای دیگری در سر نمی پروراند!

با صدایی گرفته گفت: آب!

چند لحظه نگاهش کرد و سپس کمی از آب داخل پارچ بلوری روی میز در لیوان ریخت و به سمتش گرفت. کمی خم شد تا زحمتش را کم کند. خودش هم در اندیشه بود که چه کسی خدمتکار است و چه کسی ارباب.

اما صبرش به بار نشست. فرشته که احساساتی شده بود سفره ی دلش را باز کرد و هر اطلاعاتی که میخواست را در اختیارش گذاشت.

-:بابام تازه از کابل اومده بود که مامانم زنش شد. مامانم سرزا مرد و من و بابام موندیم. چون بابام مهاجر قانونی نبود بهم شناسنامه ندادن. اولش حتی مدرسه هم رام نمیدادن اما بعدش تونستم تا پنجم بخونم. سیزده سالم بود که بابام سر ساختمون از رو داربست افتاد و مرد. مونده بودم بی کس که کریم چاراهی پیدام کرد. یه چندتایی بچه دور خودش جمع کرده بود هرکاری میکرد، از گدایی و دزدی گرفته تا مواد و بچه بازی... منم قاطی بچه هاش کرد. حتی میخواست شوهرم بده اما من فرار کردم...

از یادآوری خاطرات گذشته به هق هق افتاد. بیشتر قسمتهای داستانش را حذف کرده بود. نمی خواست آنها را به یاد بیاورد. اما خاطرات همچو گرگی گرسنه که بر در پنجه میکشید تا وارد شود، راحتش نمی گذاشتند.

میان هق هق هایش گفت: تو جاده عماد و دیدم و اون... اون...

بی حوصله ادامه داد: کمکت کرد. فهمیدم... حالا دیگه میتونی تمومش کنی.

با این جملات نمیشد دردهایش را تسکین داد هرچند او هم به دنبالش نبود. میفهمید که روزگار سختی را از سر گذرانده اما اگر قرار بود هرکس برای دردهایش زار بزند او اقیانوس را با اشکهایش پر میکرد.

باز هم مونا در پیش چشمش ظاهر شد: چه حوصله ای داریا!

ناراضی گفت: عین توئه. همش گریه میکنه...

مونا روی میز نشست: من گریه میکردم چون تو در مقابل گریه ضعیفی. هر وقت گریه میکردم هرکاری میخواستم میکردی...

-:فرصت طلب! واسه همینه که از زنای نق نقو خوشم نمیاد... منو یاد تو میندازن!

نیم نگاهی به فرشته انداخت و از سر دلسوزی گفت: نباید بزاری گریه کنه...

نفس عمیقی کشید: ببین... منم خودم کار دارم. میتونی بری بیرون آه و ناله کنی

فرشته اشکهایش را پاک کرد. به سرعت از جا برخاست: ببخشید!

روی برگرداند برود که صدایش زد: کجا؟ چایی... اونقدر گریه کردی سرد شد، یکی دیگه بیار!

فرشته لحظاتی به فنجان نیمه خیره شد و برمهران و بی احساسی اش نفرین فرستاد. برگشت و فنجان را برداشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت.

مهران با تمسخر پشت سرش گفت: حداقل وقتی چایی میریزی کمتر گریه کن...

هنوز چند لحظه ای از رفتنش نگذشته بود که دوباره برگشت. مهران با خود گفت: چه زود! بیا تو...

اما شخص تازه وارد نه فرشته که آیناز بود.

با همان لحن مسخره ی همیشگی اش گفت: با دختره چیکار کردی؟ الان میره خودشو از پنجره پرت میکنهاا...

بیخیال گفت: تو نگران خودت باش!

-:راستش حسودیم میشه... تو دیگه زیادی زن دور و برته!

با لودگی گفت: میترسی زیر سرم بلند شه؟

همانطور که خرامان خرامان به سمتش می آمد، جواب داد: تو از اول سربلند بودی...

خنده اش گرفته بود اما آیناز نمیخندید: دختر کلفته، نجمی، اون زنه که زیرزیرکی کمکت میکنه...

خنده بر لبانش خشک شد: کی؟

کنارش ایستاد: خودت میدونی کی رو میگم... همونی که خودتو تو اتاق حبس میکنی تا باهاش حرف بزنی!

مهران از جا در رفت. یقه ی بلوز مخملی اش را چسبید و با حرص گفت: حواست باشه چی زرزر میکنی. همینطوری دوره نیوفت چرت و پرت بگی.

دستش را با ملایمت در دست گرفت: همسر عزیزم... چرت و پرت نیست!

مهران رهایش کرد. آیناز بی توجه ادامه داد: واسه چی واسه عروسیمون دعوتش نمی کنی؟!

-:اون عروسی احمقا نمیره!

خم به ابرو نیاورد: احمقا عزیزم؟!!... فکر نکنم اینطور در موردت فکر کنه!

از بی تفاوتی اش خنده اش گرفته بود. هیچ چیزی نمی توانست ناراحت و عصبانی اش کند.

کنترلش را از دست داده بود. از تنها برگ برنده اش باخبر شده بود و حال که آیناز میدانست تمام اعضای سازمان هم میدانستند. خیلی احتیاط کرده بود تا دست آیناز آتو ندهد اما انگار بی فایده بوده.

سعی کرد منطقی برخورد کند: چقدر درباره ی آتوسا میدونی؟

کمی اندیشید: همونقدر که گفتم.... اما الان به لطفت اسمشم میدونم!

دهانش باز مانده بود، هم از حماقت خودش و هم از بازی زیرکانه ی آیناز برای دستیابی به اطلاعات. پیش از آنکه بتواند عصبانیتش را خالی کند، آیناز از دسترسش خارج شد.

همانطور که به سمت در میرفت گفت: خلاصه اومده بودم بگم عصری، برنامه ریز عروسیمون میاد... باید باشی تا درباره ی کیک و لباس عروس نظر بدی. گفتم خرج اضافه نشه واسه همین عروسی رو تو عمارت میگیریم. خودت به بابات بگو...

در را که پشت سرش کوبید، مهران به خود آمد. از عصبانیت میلرزید. چطور چنین چیزی از زبانش در رفت؟ چطور... چطور...

با عصبانیت میز را به هم ریخت و تندیس های چینی اش را شکست. از حرص نفس نفس میزد: لعنت بهت مهران... لعنت بهت... لعنت به آیناز... لعنت به همه... لعنت به آتوسا... به انریکو... به آتش... اه... دست از سرم ور دارین... پدرسگا!

شقیقه هایش را چسبید: ولم کنین... گورتونو از زندگیم گم کنین... عوضیا...

فرشته که با فنجان چای برگشته بود، با اینکه از سروصدای داخل اتاق فهمید که اوضاع قمر در عقرب است اما نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد. در را کمی باز کرد تا از ماجراهای داخل اتاق باخبر شود که ناگهان با برخورد چیزی به دیوار کنار در و هزار تکه شدنش از جا پرید. مهران فریاد زد: میکشمت آیناز... با همین دستام خفت میکنم...

با صدای خنده ی ریزی توجهش به سوی دیگر سالن جلب شد. آیناز در کنار دیوار ایستاده بود و درحالیکه تظاهر میکرد که محو تابلوی روی دیوار شده است زیرزیرکی میخندید. با خوشحالی زمزمه کرد: چیزی که عوض داره، گله نداره... آقا مهران!

هنگامیکه متوجه نگاه خیره ی فرشته شد سرش داد کشید: واسه چی خشکت زده؟!! برگرد سرکارت...

به سرعت رو برگرداند و رفت. مهران هم دیگر آرام شده بود اما همچنان صدایش به گوش میرسید. گویا با کسی حرف میزند اما جوابی نمیشنید. احتمال داد که با گوشی صحبت میکند؛ خبر نداشت که مونا سعی در آرام کردن مهران دارد.

نگاهی به سینی که در دست داشت و سپس به پله ها انداخت. مردد به سمتشان راه افتاد. این خانه شگفتزده اش میکرد اما آدمهایش بیشتر مایه ی شگفتی بودند!


دو مرد تنومند شهاب را از روی ویلچر بلند کرده و روی تخت خواباندند. زهره بالشهای پشتش را درست کرد و پتو را رویش کشید: آفرین پسر خوب... بزار موهاتم درست کنم!

آتش که درپای تخت ایستاده بود و تماشایشان میکرد، نیم نگاهی به عماد انداخت. عماد به آن دو مرد اشاره کرد که به دنبالش بروند. آتش جلوتر رفت و با خوشرویی گفت: به به... ببین کی برگشته، داداش خودم!

شهاب بی توجه به او مدام با دستش روی تشک میکوبید. آتش لبش را گاز گرفت؛ به هر حال اولین باری نبود که شهاب نادیده اش میگرفت. نگاهی به زهره انداخت. زهره با دست به آتش اشاره کرد و سعی کرد نگاه خیره ی شهاب که متوجه پاندول ساعت دیواری بود را به سمت آتش برگرداند: شهاب... ببین آتش چی میگه. داره با تو حرف میزنه!

تلاشش بی نتیجه بود. هر دو به ساعت خیره شدند. آتش زیرلب زمزمه کرد: این واسش خوب نیست.

زهره تائید کرد: میدونم... ولی هربار ورش میدارم، عصبانی میشه!

آتش به سمت کمد رفت و جعبه ای را بیرون آورد. برگشت و کنارش روی تخت نشست. جعبه ی لگو را در دستش تکان داد: ببین... واست لگوی فرودگاه و خریدم... مثل اون آتشنشانا که اوندفعه خریده بودم!

سعی کرد با ایجاد صدا توجهش را جلب کند اما شهاب تسلیم نمیشد؛ نه از ضربه زدن به تشک دست برمیداشت و نه از خیره شدن به پاندول.

آتش ناامید نشد: وای... اما این تنها نیست. واست دومینو هم خریدم. میتونی بچینیشون زمین... مثل وقتی که قاشقا رو میچینی کنار هم.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. جعبه ها را به سمت زهره گرفت: بیا با زهره بازی کن... الان باز میکنه، میبینی!

جعبه ها را به دستش داد: من یه کم کار دارم، بعدشم یه سر میرم شرکت... کاری داشتی زنگ بزن.

زهره تا جلوی در بدرقه اش کرد: باشه... نگران شهاب نباش، من هستم.

آتش بیرون رفت و در چوبی را پشت سرش بست. عماد که داشت از پله ها بالا می آمد با دیدنش وسط راه ایستاد: چی شد؟

شانه بالا انداخت: هیچی... کاری داری؟

عماد چینی بر پیشانی انداخت: چطور؟

-:بیا اتاق... کارت دارم!

عماد بی هیچ مخالفتی به دنبالش به راه افتاد. در اتاق پرده های ضخیم را کنار زد تا آفتاب رنگپریده ی زمستان به داخل بتابد. بی آنکه نگاهش کند گفت: هوا دیگه خیلی سرد شده...

عماد زیپ جلوی کاپشن مشکی رنگش را گشود و از تن درآوردش. روی صندلی انداختش و خود روی صندلی کناری اش نشست: تازه هواشناسی گفته که قراره سردترم بشه. آتش... چندروز پیش که برف باریده بود، رفت و آمد سخت شده بود...

پشت میزش نشست: چی میخوای بگی؟

-:دارم میگم، اینجوری که نمیشه. اگه بخوای دنبال یه خونه تو خود تهران باشم، حداقل زمستونا اونجا باشیم. به اسم یکی از بچه ها میخرم که احتیاط کنیم... یه جای تروتمیز، میتونیم سیستمای جدیدم نصب کنیم. اون روز جوجه کامپیوتری میگفت که بهتره دوربینا رو ارتقاع بدیم...

آتش میان حرفش پرید: باشه!

جا خورد: واقعا؟

-:آره... اگه فکر میکنی اینطوری بهتره، باشه... دنبال یه خونه ی دیگه بگرد... خوبه که هرازگاهی خونه رو عوض کنیم، هرچند شهاب خوشش نمیاد!

-:یه اتاق واسش پیدا میکنم که عین همین یکی باشه...

-:خوبه. فقط اینبار کاری کن حتی مهرانم نتونه پیدامون کنه!

عماد چند لحظه نگاهش کرد: سعیمو میکنم.

نگاهی به اطراف انداخت و بی مقدمه پرسید: اون چطوره؟

ابروی آتش بالا رفت: انریکو؟! خوبه... بهت گفتم که اومده بود بیمارستان، بعد اون ندیدمش.

-:مهران حسابی به هم ریخته بود. حتی به منم زنگ زده بود...

-:تو؟ چی میگفت؟

به صرافت افتاد: هیچی... همون چرت و پرتای همیشگی! میخواست اعصابمو به هم بریزه!

با زیرکی پرسید: تونست؟

-:نه... خودت میدونی که من عین سنگم!

-:اوهوم... از شرکت چه خبر؟

عماد از عوض کردن بحث استقبال کرد: به خاطر فریمان، اوضاع بازار زیر و رو شده. به ما هم چون باهاشون کار میکنیم، چندباری گیر دادن...

نفس عمیقی کشید و خواست بیشتر توضیح دهد اما چیز مناسبی پیدا نمی کرد. علاقه ای به اینجور بخث ها نداشت. سرانجام خودش را با گفتن "بهتره از اون گاگولای تو شرکت بپرسی!" خلاص کرد.

ادامه داد: از اونور بهت بگم... میدونی که اگه هر از گاهی یه استخوون نندازی جلوی این گرگا، هار میشن. باید یه خودی نشون بدی، مخصوصا حالا که امیرارسلان مهرانو رو کرده...

همانطور به حرف زدن ادامه میداد اما حواس آتش پرت چیز دیگری بود. هرگز فکر نمی کرد عماد چنین کاری کند. نمی توانست دلیلش را بفهمد، برای چه او چنین کاری کرده است. برای چه او را فروخته، او و خانواده اش را، خانواده ای که او را جزئی از خودشان میدانستند.

عماد تغییر کرده بود، مدتی بود که دیگر مانند همیشه دست به کمر، سینه سپر و سر بالا راه نمی رفت. ابروهایش همیشه در هم گره کرده بود و به ندرت با زهره و شهاب دمخور میشد. بیشتر وقتش را با نگهبانان میگذراند و غذایش را در کنار آنها میخورد، شاید داشت با این کارش موقعیتش را اعلام میکرد. میخواست بگوید برای رئیس من چیزی جز یکی از محافظانش نیستم که با نبودم به آسانی جایگذاری میشوم! اما رئیس آنقدر مشغله داشت که نمی توانست نگران این سربازش باشد.

چیزی از درون آزارش میداد و رئیس احتمال میداد احساس عذاب وجدان از خیانتی که کرده باشد. خیانتی که با ان خدمت چندین ساله اش را بر باد داده بود. او که شرایط شهاب را میدانست، او که میدانست شهاب چقدر برای آتش ارزش دارد... او شب زنده داری هایش را دیده بود، عذابهایش را دیده بود، پس چرا چنین خیانتی کرده بود.

عماد که متوجه تغییر حالت صورتش شده بود پرسید: گوش میدی؟

آتش به خود آمد: نه! داشتم به یه چیز دیگه فکر میکردم.

میخواست بپرسد به چه اما نپرسید. او رئیس بود، هرکاری میخواست میتوانست انجام دهد و نیازی نداشت به کسی مثل او توضیح دهد. عماد وظیفه داشت اینها را بگوید و اگر رئیس میخواست، باید دوباره و دوباره میگفت. او باید وظیفه اش را انجام میداد بی هیچ سوالی و برای این انجام وظیفه هیچگاه تشکری دریافت نمی کرد چرا که وظیفه اش بود. وظیفه اش بود که آتش را از کشتن پویش منع کند، او را به آشتی تشویق کند و مواظب شهاب و زهره باشد و تمام تحقیرها و مجازات ها را تحمل کند و...

-:داشتم فکر میکردم اگه اون روز حرفمو گوش کرده بودی و بیخیال مهران شده بودی، اگه نرفته بودی خونشون ما الان اون اطلاعاتو نداشتیم که بدیم به فریمان! کارت خوب بود!

چشمانش گرد شد: واقعا؟

-:آره... میدونم که زهره مجبورت کرده بود. اون اگه یه چیزی بخواد، هرجور شده بهش میرسه...

با حالت متاسفی گفت: ببین آتش... میدونم که این چندوقته یه کم مسائل بینمون پیچیده شده، اما من قول میدم که همه چی رو درست کنم. لازم نیست نگران باشی!

آتش از جا برخاست. از کشوی میزش پاکتی بیرون آورد و میز را دور زد و به نزدش آمد. تمام مدت نگاه عماد به پاکت زرد رنگ بود. این حرکات آتش را میشناخت و میدانست که رفتارش دوستانه نخواهد بود.

آتش پاکت را پرت کرد جلویش روی میز: چطور نگران نباشم وقتی این هست؟

ناگهان رنگش پرید. صورتش مانند گچ سفید شده بود. آتش از واکنشش تعجب کرد؛ عماد ترسیده بود. عماد هیچگاه نمی ترسید. از همان ابتدا که او را در آن خرابشده ملاقات کرده بود این را فهمیده بود؛ گویا این بچه نمی دانست ترس چیست! اما رئیس نمی دانست که این اولین باری ست که عماد چیزی برای از دست دادن دارد و همین میترساندش!

-:بازش کن!

عماد آب دهانش را فرو داد و سعی کرد طبیعی رفتار کند. مدام خود را آرام میکرد و با خود میگفت شاید اشتباه کرده باشد، شاید موضوع چیز دیگری باشد. تمام تسلی خاطرش با دیدن عکس فرشته که از درون پاکت بیرون آورده بود، از دست رفت.

آتش بیرحمانه گفت: نمی دونم چی با خودت فکر کردی که بهم نگفتی! خواستی قایمش کنی، اما حتی تو این کارم خوب نیستی... واسه چی عماد؟ واسه خاطر یه دختر... واسه خاطر اون من و شهاب و فروختی؟ واسه خاطر اون بهم دروغ گفتی؟




جزیره ی لاوان-سه ساعت پیش از انفجار:



جی جی محکم موهای جلوی سرش را گرفت و پایین کشید. بر پیشانی اش چین افتاده بود و چشمانش تا آخرین حد به بالا چرخیده بودند تا بهتر ببیندشان. ناراضی گفت: باورم نمیشه این بلا رو سرم آوردی!!

انریکو که در لباس سرهمی خلبانی بلند قدتر به نظر می آمد کلاه خلبانی لجنی رنگش را در دست جابجا کرد و آرام گفت: لهجت به اندازه ی کافی ضایع است، اگه موهات بور بود که دیگه هیچی...

-:اصلا واسه چی منو ورداشتی آوردی اینجا... بین این همه پلیس... دیوونه، اگه گرفتنمون چی بگیم!؟

انریکو که مانند خلبانان آموزش دیده بی توجه به شرجی هوا راست ایستاده و سرش را بالا گرفته بود با آرامش گفت: راست وایسا... نترس هیچی نمیشه، البته اگه تو لومون ندی!

جی جی خواست چیزی بگوید که با نزدیک شدن چند مرد ساکت ماند و مانند انریکو صاف ایستاد. پس از رفتنشان جی جی کمی به سمتش خم شد: انریکو... راستش من خیلی خوب بلد نیستم هلیکوپتر برونم... راستش من تا حالا یه هلیکوپتر واقعی از نزدیک ندیدم!

با تعجب به سمتش برگشت: تو که گفتی بلدی؟!!

آخر جمله اش را کشید و سعی کرد صدایش را پایینتر آورد و داد نزند.

-:بلدم... با شبیه ساز یاد گرفتم! فقط...

ناباورانه زمزمه کرد: چی... شبیه ساز؟!

به سرعت توجیه کرد: برنامش مال خلبانای ارتش ایتالیاس! تازه... من رانندگی رو هم با شبیه ساز یاد گرفتم!

با حرص گفت: واسه همین اگه راننده خودکار نباشه ده مترم به زور راه میبریش...

-:اشتبا...

انریکو انگشت تهدید به سمتش گرفت که باعث شد ساکت شود. با نگرانی گفت: تازه بعد سکو، قراره از سیری هم بازدید کنه. اگه طوری که مهران برنامه ریزی کرده پیش بره، تو همون سکو پروندمون بسته میشه و دیگه پروازی در کار نیست...

-:نیمه ی پر لیوانو ببین؛ اون موقع دیگه لازم نیست تا سیری نقش بازی کنیم...

با حرص گفت: جی جی...

رنجیده خاطر گفت: انریکو... الان تو باید بهم قوت قلب بدی!

صورتش در هم رفت: شیش... فارسی زر بزن...

-:چی؟

-:فارسی... فارسی حرف بزن!

-:باشه... چرا عصبانی میشی حالا!

با خشم نگاهی به اطراف انداخت: خیلی خوب... نمیخواد تو کاری کنی، فقط بشین و نگاه کن. من خودم درستش میکنم! زیادم حرف نزن تا لهجت ضایع نشه!

-:باشه... ولی...

با سر اشاره ای به دو خلبانی که به سمتشان می آمدند کرد: شیش... اون یکی خلبانا اومدن... یادت باشه، زیاد حرف نزن و تا میتونی بدون لهجه...

پس از کمی خوش و بش به سمت هلیکوپتر هایشان به راه افتادند و روی صندلی ها جا گرفتند. جی جی همانطور که کلاه بر سر مینهاد گفت: هلیکوپتر و چک کردی؟! یهو وسط آسمون نترکیم!

انریکو درجه ها را تنظیم کرد و سوخت را چک: نه... برنامشونو واسه سکو نگه داشتن.

-:میگم ما داریم به عنوان خلبان میریم اونجا، تروریستا میخوان چیکار کنن؟ کم جایی نیست که همینطوری بی اجازه واردش بشی.

انریکو که پیشتر به این موضوع اندیشیده بود گفت: اگه اونا رو مهران استخدام کرده، من که فکر میکنم الان دو-سه هفته ای اونا اونجان تا هم حضورشون مشکوک نباشه هم خوب با محیط آشنا بشن هم...

ادامه ی حرفهایش را فرو خورد. جی جی کنجکاو سر برگرداند و با دیدن نگاه خیره ی انریکو رد نگاهش را گرفت و به هیئت اعزامی از روسیه که برای سوار شدن به هلیکوپتر نزدیک میشدند رسید. با تردید پرسید: چی شده؟... انریکو...

بی آنکه چشم از رو به رو بگیرد گفت: آتوسا... اون اینجاست!

با تعجب پرسید: کی؟

در میان مردان کت و شلوار پوش، زنی با کت بلند کرم رنگ و شال حریر سفید که به زحمتش موهایش را میپوشاند قرار داشت. با فاصله ی کمی از شخص مورد نظر که موهای بور و قد بلند داشت حرکت و مدام با او خوش و بش میکرد.

-:همونی که دنبالشیم؟!

با سر تائید کرد: انگار فقط ما نبودیم که همچین فکری به ذهنمون رسیده!

مضطرب پرسید: حالا چیکار کنیم؟ اگه بشناستت!؟

با اینکه درونش آشوب بود اما با لحن بی تفاوتی گفت: نمیشناسه... ما گریم داریم، کلاه و عینک داریم، تازه... کسی خلبانو نگاه نمی کنه!

با سوار شدن مسافران که شامل مهمان روسی، آتوسا و مردی میانسال که یکی از معاونین وزیر نفت بود به همراه دو تن از دستیاران و دو مامور محافظت بود، انریکو پره را به حرکت در آورد و با برج مراقبت تماس برقرار کرد. جی جی از استرس به رو به رو خیره شده بود و تکان نمی خورد.

آتوسا با چنان مهارتی با مقام روس، روسی صحبت میکرد و جوری با او صمیمی بود که به نظر نمی رسید نقش بازی میکند. حتی خود انریکو هم به شک افتاده بود اما از روزی که فهمیده بود آتوسا نه تنها نمرده بلکه اکنون یکی از مهره های کلیدی مهران است، ساعتها به عکسش خیره شده و درباره اش اطلاعات جمع کرده بود. صورتش آنچنان برایش واضح بود که ممکن نبود اشتباه کند.

مهران این نقشه را مدتها بود که درسر داشت و برای آن بی خوبی آماده شده بود. آتوسا را از مدتها پیش به روسیه فرستاده بود تا خود را در گروه اعزامی جای کند و زمینه را مهیا سازد.

هنگامی که نیروی بالابر به حد کافی رسید، انریکو اهرم را بالا کشید و هلیکوپتر آرام از جا برخاست و آسفالت را ترک گفت. با سرعت متوسط تنها ده دقیقه تا سکوی نفتی سلمان فاصله داشتند که به سرعت برق و باد گذشت.
     
#324 | Posted: 8 Mar 2017 21:59
پس از مدتی پرواز بر روی آبی نیلگون خلیج فارس، کم کم آثار میادین نفتی خود را نشان دادند. برج های بلندی که در وسط آب شناور بودند و بر فراز آن برجها شعله ها زبانه میکشیدند و دود غلیظ سیاه رنگی تولید میکردند. و سرانجام سکو نزدیکتر شد. سازه ای عظیم متشکل از چهار سکوی آهنی با رنگهای سرخ و زرد و نارنجی با دو باند فرود هلیکوپتر. با اینکه وسط روز بود اما شعله ی مشعل نمادین، به خوبی دیده میشد.

انریکو طبق برنامه هلیکوپترش را بر روی سکوی LQ3 که سازه ی فلزی چند طبقه به رنگ سفید و زرد بود فرود آورد؛ این سکو منطقه ی مسکونی و اداری سازه بود. هلیکوپتر دیگر بر روی باندی که بر پشت بام برج 2SKB فرود آمده بود و مسافرانش باید سریعتر خود را به برج LQ3 میرساندند. مقامات حاضر به همراه آتوسا و مهندسانی که برای استقبال آمده بودند به سمت دفتر مهندس مسئول به راه افتادند. انریکو و جی جی را هم به اتاقی مجزا راهنمایی کردند تا خستگی در کنند و منتظر بمانند.

جی جی به زور روی صندلی اش بند شده بود. مدام ساعتش را نگاه میکرد و به صورت دو خلبان دیگر لبخند تحویل میداد. انریکو برای اینکه خیالشان را راحت کند ادعا کرد که این نخستین باری ست که جی جی برای همراهی یک مقام بلندپایه منصوب شده و به همین دلیل دست پاچه است. پس از مدتی جی جی به بهانه ای اتاق را ترک کرد و به دنبالش انریکو که ادعای نگرانی برای جی جی میکرد برای یافتن جی جی رفت.

از اتاق انتظار مستقیم به سرویس بهداشتی که در همان طبقه قرار داشت رفت و منتظر ماند. دقایقی بعد جی جی ساک به دست ظاهر شد. انریکو ساک را از دستش قاپید و همانطور که درونش را میگشت پرسید: کسی که ندیدتت!

-:نه!

لباس کار آبی رنگ را به دستش داد: بیا... زود بپوشش!

همانطور که لباسهایشان را تعویض میکردند، جی جی توضیحاتی درباره ی سکو و احتمال بمب گذاری داد: ببین، اینجا کلا سه تا سکو داره، 2SKC و 2SKBتولیدشون بیشتر از اون یکیه اما 2SKA روی همون سکوییه که برج فراوری قرار داره، واسه همین فکر کنم، بمبو اونجا بذارن... دو-سه جا هم مشخص کردم اما اگه من بودم بمبو رو منبع سوخت میذاشتم که تلفات بیشتری داشته باشه...

انریکو لباسهای خلبانی را دوباره در ساک چپاند: ما که نمی دونیم بمبشون چه مدلیه... تو مطمئنی که روی همین سکوییه که میگی؟

-:نه... نمی دونم...

مستاصل گفت: آخه خیلی بزرگه!

انریکو سعی کرد آرامش کند: خیلی خوب... بیا خوب فکر کنیم. هدفشون اون روس هست، آتوسا هم اونجاست.

جی جی زیپ لباسش را تا نیمه کشید: فکر نکنم مهران آتوسا رو تو خطر بندازه.

شکاکانه گفت: زیادم مطمئن نباش... اون دیوونه است!

-:شاید دیوونه باشه اما احمق نیست. اگه آتوسا رو همینجا قربونی کنه، واقعا احمقه. میتونه کلی ازش استفاده کنه.

انریکو تائید کرد: راست میگی... تازه اگه اتفاقی برای آتوسا بیوفته ممکنه هویتش لو بره!

-:پس حالا چیکار کنیم؟

-:بیا همونطور که نقشه کشیده بودیم جدا جدا دنبالش بگردیم. از همون سکویی که تو میگی شروع میکنیم. کارت که تموم شد تو بره سکوی B منم میرم سکوی C.بیا کمکم کن...

کنار دیوار قلاب گرفت تا جی جی بالا رود و ساک را در پشت پنلهای سقف کاذب پنهان کند.

جی جی که پایین پرید، انریکو نگاهی به در خروجی انداخت و دوباره به سمتش برگشت. جی جی که یقه اش را مرتب میکرد، با دیدن بی تحرکی اش سر بلند کرد: چی شده!؟

-:جی جی... اگه زودتر برگشتی، سریع لباساتو عوض کن و برو سمت هلیکوپتر. منتظر من نمون... اگه بمب بترکه، دنبالمون میگردن. باید یکیمون اونجا باشه، خوب... اگه هم بمبو پیدا کردی، نزدیکش نشو، فقط به من خبر بده کجاست و خودت برگرد اینجا، بهش دست نزن!

چپ چپ نگاهش کرد: چرا یه جوری حرف میزنی که انگار قرار نیست برگردی!

پوزخندی زد: مسخره نشو... واسه چی نباید برگردم، تو حواست به خودت باشه...

جی جی با اینکه قانع نشده بود سر تکان داد: باشه...

انریکو برای قوت قلب دستی به بازویش زد: خوب دیگه، بریم...

بی آنکه منتظر چیزی باشد برگشت و با سرعت به سمت در خروجی فلزی به راه افتاد. هنوز بیرون نرفته بود که جی جی صدایش کرد. وقتی برگشت، با نگرانی که سعی در عقب راندنش داشت زمزمه کرد: میگم... بهتر نیست با هم بریم، شاید تو راه خوردیم به اونا... میدونیکه... تروریستا...

بی خیال گفت: اونا کاری باهات ندارن. اگه دیدیشون مثل کارگرای معمولی رفتار کن!

متفکر پرسید: کارگرای معمولی مگه چطورین؟

شانه ای بالا انداخت: نمی دونم... معمولی دیگه، مثلا دنبال بمب نمیگردن!

جی جی پوزخندی زد و خواست حرفی بزند که انریکو منتظرش نماند. به سرعت روی برگرداند و از آنجا دور شد. همانطور که میرفت گفت: میبینمت!

در دل ادامه داد: امیدوارم... اگه نمردیم!

نگاهی به ساعتش که 15:23 را نشان میداد انداخت و زمزمه کرد: چی تو سرته مهران؟ واسه چی میخوای این آدمو بکشی... اونم اینجا!

با سرعت از پله ها پایین رفت و از پل آهنی گذر کرد تا به سکوی KPP برسد.


تهران-دفتر 37-دو ساعت پیش از انفجار:

کامران پشت صندلی نشسته بود و با ریموتی که در دست داشت مدام بلندگو ها را روشن و خاموش میکرد. دفتر سوت و کور بود و تنها صدای کیبورد پروانه سکوت را میشکست. نگاهی به میز و صندلی های خالی انداخت و دوباره بلندگوها را روشن کرد. با وجود صدایی که از بلندگوها خارج میشد، آنجا شبیه یک دفتر واقعی میشد. دفتری که به عنوان یکی از پایگاه های 37 به جی جی معرفی کرده بودند.

با صدای بلند گفت: ولی خوب حقمون گرفت... واقعا وقتی بلندگوها رو روشن میکنم، انگار ارواح دارن اینجا کار میکنن!

پروانه چرخی به صندلی اش داد و به سمتش برگشت: وقتی گفتین میخواین یه دفتر اجاره کنین و این همه تجهیزات روش نصب کنین به خاطر گول زدن یه آدم، فکر کردم دیگه دارین اغراق میکنین... ولی وقتی دیدمش، باورم شد که کاراتون بی دلیل نبود.

کامران با غرور از جا برخاست: کارای من هیچوقت بی دلیل نیست. اگه یه جایی و به عنوان دفتر به اون بچه نشون نمیدادیم، تمام سعیشو میکرد که پیداش کنه، ولی وقتی بی هیچ مشکلی آوردیمش اینجا دیگه خیالش راحت شد و نخواست زیادی سرک بکشه. خیلی سر این موضوع زحمت کشیده بودم. حتی هر بار که میومد نوارای رندوم پخش میکردم تا شک نکنه!

پروانه سر تکان داد: خیلی هوشمندانه بود!

درباره ی اطلاعاتی که جی جی با نفوذ به سرورشان دزدی بود، حرفی به کامران نزده بود. اگر میگفت، بی شک اخراج میشد و تمام زحماتش به باد میرفت. از سوی دیگر نمی توانست بگوید تمام تلاشهای کامران برای مخفی کردن هویت 37 و پرونده هایش تنها به خاطر بی دقتی او به باد رفته است.

کامران ادامه داد: حتی همکاری با مهرانم عاقلانه بود؛ حالا اون با دستای خودش، آتوسا رو تحویلمون داده. گفتی کدوم مامورامون بین گروه ضربتن؟

-:مامور جیم-3 و دال-5. اگه بخواین پرونده هاشونو واستون بفرستم؟

-:نه، نمیخواد. فقط باهاشون تماس بگیر.

به سمتش آمد و کنار دستش ایستاد: کار پروژه چطوره؟

-: ویروسی رو که ساختیم رو سرور آپلود کردم. به محض اینکه دستورشو بدم، وارد شبکه میشه و بعد از بیست و چهار ساعت همه ی سرورا رو آلوده میکنه!

چینی بر پیشانی انداخت: همشون؟

به سرعت جواب داد: نه!... اونی که شما خواستین و کنار گذاشتم. چون آدرس اون سرورو دارم، بعد اینکه ویروس واسش فرستاده شد، سریع یه آنتی ویروس روش آپلود میکنم تا صدمه ای به برنامه وارد نشه. فقط یه کم دچار مشکل میشه تا حواسشونو پرت کنه. اونوقت شما میتونین وارد مخفیگاهشون بشین و سرورو وردارین.

-:من یه هواپیمای شخصی فرستادم تا مستقیم سرورو از بمبئی بیارنش اینجا! مطمئنی که میتونی دومینو رو از نو بسازی؟

-:با اینکه فقط یه تیکه از برنامه روی اون سروره و بقیش روی اون یکی سرورا که میخوایم بسوزونیمشون، چون هر دفعه این کدا جاشون عوض میشه، علاوه بر خود کدایی که روی سرور هست، تو هیستوریشم یه کم از بقیه ی کدا مونده. اگه یه کم وقت صرف کنم، میتونم از روی کدای باقیمونده برنامه رو بازسازی کنم حتی شاید بهتر از قبل...

-:من با بالا دستیا حرف زدم. از ایدمون خوششون اومده و قول دادن همه جوره هوامونو داشته باشن. سرورای جدید قراره واسمون تامین کنن و بودجمونم بیشتر میکنن!

پروانه آنقدر خوشحال شده بود که نمی توانست لبخندش را پنهان کند. با شادی گفت: دستتون درد نکنه...

گوشی را به سمتش گرفت: تماس برقرار شده.

هدست را گرفت و بر گوش نهاد: جیم-3. جیم-3.

-:جیم-3.مرکز به گوشم!

-:اسم رمز؟

-:دریای آبی.

-:جیم-3... یکی از عوامل منافق سازمان توی ناحیه ی شما شناسایی شده با اسم مستعار آتوسا. میشناسینش؟

-:آتوسا. بله قربان، ماموری که روی پرونده ی رئیس کار میکرد.

-:درسته! وقتی رسیدین به مرکز عملیات، دال-5 و بفرست دنبالش. میخوام پیداش کنین و پاکش کنین. تکرار میکنم، پاکش کنین.

-:طبق کدوم پروتکل قربان؟

-:پروتکل 23. هیچ ردی ازش نمونه!

-:اطاعت میشه قربان!

-:موفق باشین.

تماس را قطع کرد و هدست را برگرداند.




     
#325 | Posted: 8 Mar 2017 22:03
تهران-عمارت طاووس-یک ساعت پیش از انفجار:

مهران کنار تخت روی فرش ابریشمی زانو زد. روتختی را کنار زد و زیر تخت را نگریست. اه عمیقی کشید: اینجام نیست...

ناامیدانه سرش را به زمین تکیه زد و زمزمه کرد: کجا قایمشون کردی... هان؟ نگو که هیچ مدرکی ازم ندزدیدی که باور نمیکنم...

ناگهان چشمش به پاکتی خورد که به تخته های زیر تخت چسبیده بود. لبخند پیروزمندانه ای زد: پس اینجا قایمش کرده بودی...

سرش را بلند کرد و دستش را زیر تخت برد و پاکت را بیرون آورد: ببینم آیناز خانوم چیکارا کرده...

پاکت را باز کرد. درونش چند عدد فلش بود. به سرعت از جا برخاست و با چشم به دنبال لب تاب گشت تا بتواند به اطلاعات درون فلشها دست یابد. زیر لب مدام آیناز را لعنت میفرستاد که به سمت تکنولوژی رفته و او را به زحمت انداخته است. با دیدن لب تاب نقره ای روی کاناپه بین کوسن ها بی درنگ به سمتش رفت و روشنش کرد. همانطور که منتظر بود تا ویندوز بالا بیاید، با انگشتانش بازی میکرد. زیر چشمی هم نگاهش به در بود که مبادا آیناز سر برسد و او را در حال کنکاش در اتاقش بیابد.

با روشن شدن صفحه تمام امیدش به تباهی گرایید. با حرص زمزمه کرد: واقعا... حتی توی احمقم واسه لب تابت رمز گذاشتی...

با حرص صفحه اش را به روی کیبور کوبید و لب تاب را بست. نگاهی به ساعتش انداخت؛ تنها ده دقیقه از رفتنش میگذشت. معمولا شنا کردنش بیش از نیم ساعت طول میکشید پس زمان کافی داشت تا به سراغ لب تاب خودش برود و فلشها را بررسی کند. لب تاب را به جای قبلی اش برگرداند و از جا برخاست. نگاهی به سه فلشی که در دست داشت انداخت و به سمت در به راه افتاد. هنوز قدمی برنداشته بود که ... دسته ی طلایی در سفید رنگ چرخید و در تا نیمه باز شد. صدای فرشته در سالن پیچید که صدایش میکرد: خانوم... مدالتونو پیدا کردم!

آیناز در را بست و به سمت پله ها برگشت. فرشته به سمتش آمد و مدال برنزی را که ساختاری عجیب داشت را به سمتش گرفت: بفرمایید خانوم... تو سالن غذاخوری افتاده بود، فکر کنم وقتی داشتین ناهار میخوردین، افتاده...

آیناز به سرعت مدال را از دستش قاپید. فرشته سعی کرد با او ارتباط برقرار کند: گردنبند خوشگلیه... باید بیشتر مراقبش باشین.

غرید: لازم نیست توی دهاتی بهم بگی چیکار کنم!

فرشته متعجب از رفتارش سست شد. او قصد کمک داشت اما آیناز همیشه تحقیرش میکرد، همه شان را تحقیر میکرد. به گفته ی پری خانم این تازه اول ماجرا بود، وقتی یک تازه به دوران رسیده خانوم چنین عمارتی شود، نباید بیش از این انتظاری داشت.

آیناز رو برگرداند که برود. فرشته نگاهی به آنسوی راهرو کرد و دوباره گفت: خانوم... نوشیدنی تونو بردم پایین کنار استخر، میخواین بیارمش بالا...

-:نه خیر... دارم میرم!

دوباره رو برگرداند که فرشته با نگرانی انگشتانش را به هم فشرد. دیگر چیزی به ذهنش نمی رسید. میترسید اگر بیش از این پافشاری کند، آیناز تنبیهش کند اما نمی توانست هم اجازه دهد که به همین راحتی تلاش هایش بی ثمر بماند. باید خود را به مهران ثابت میکرد و جایگاهی در این عمارت می یافت.

بی مهابا به هر ریسمانی که میتوانست چنگ میزد. بدون آنکه نقشه ای در سر داشته باشد یا چیزی برای گفتن دوباره صدایش زد: خانوم!

آیناز که راهرو را تا پیچ رفته بود دوباره چند قدم آخر را برگشت: چته؟

در همین حین صدای آرام به هم خوردن دو لنگه ی در و بسته شدنش به گوش رسید. صدایی که آنقدر آرام بود که آیناز نشنید اما از گوشهای تیز فرشته پنهان نماند. لبخندی زد: پری خانوم، کلوچه پخته. هنوز گرمن... میخواین یکم واستون ببرم پایین!

دروغ گفته بود. پری خانوم امروز هیچ کلوچه ای نپخته بود، حتی برای صبحانه. دل دل میکرد که آیناز به همان بداخلاقی همیشه باشد و پیشنهادش را رد کند که همینطور هم شد: نمی خواد...

به سمت اتاقش به راه افتاد. به محض ورود در را بست و به آن تکیه زد. مشتش را باز کرد، نگاهی به مدال انداخت و نفس راحتی کشید. زیر لب زمزمه کرد: خدا رو شکر... خوبه این دختره ی احمق پیداش کرد، اگه مهران میدیدش حتما کارم ساخته بود...

به سمت لب تابش رفت و روشنش کرد. پس از وارد کردن رمز و پسوورد، زنجیر مدال را با فشار کشید که سبب شد قسمت بالایی مدال از جا دربیاید. رم درونش را بیرون کشید و در لب تاب جاسازی کرد. به سرعت فایلهای روی رم را چک کرد. تمام عکسهای روی رم که هنگام جاسوسی از مهران گرفته بود، سالم بودند. با خوشحالی لبخندی زد. لب تاب را بست و از جا برخاست. همانطور که به سمت در میرفت به رفتار عجیب فرشته فکر کرد. دختر گوشه گیری بود و کافی بود، یکبار سرش داد بزنی تا مثل بید بلرزد اما امروز خیلی شجاع شده بود.

ناگهان چیزی به یادش آمد. هنگامی که با فرشته حرف میزد صدایی شنیده بود که شبیه صدای در بود، آن لحظه فکر کرده بود خیالاتی شده است اما حالا که درست فکر میکرد، امکانش بود. ناگهان رنگ از صورتش پرید. برگشت و به سمت تخت رفت. همانطور که به دنبال پاکت در زیر تخت میگشت، خدا خدا میکرد که حدسیاتش اشتباه باشند. با یافتن پاکت و فلشهایش کمی خیالش راحت شد اما هنوز هم نگران بود.

آنقدر سر پله ها معطل شده بود که مهران وقت کافی داشته باشد تا پاکت را سرجایش برگرداند. مستاصل همانجا روی زمین نشست و به تخت تکیه زد. پاکت را چنگ زده در آغوش کشید. اگر مهران پی به ماموریت واقعی اش میبرد، بی شک راحتش نمی گذاشت. این مهران، آنی نبود که میشناخت. ریسک زیادی کرده بود که دوباره به سراغش برگشته بود. همان زمانی که سازمان به او دستور داد تا دوباره سر راهش قرار گیرد و به داخل عمارت نفوذ کند باید میدانست که ماموریت کم خطری نیست. مهرانی که میشناخت، بی دست و پا و الکلی بود و مهرانی که میشناخت عرضه ی همدست شدن با چنین سازمان پرقدرتی را نداشت.

از طرف دیگر، فرشته که از رفتن آیناز مطمئن شد. به سمت راهرو رفت و با دیدن مهران که به سمتش می آمد، با افتخار گفت: کارم چطور بود؟!

مهران به سرعت به سمتش آمد و دستش را روی دهانش گذاشت: شش...

او را به دیوار کنار در چسباند و همانطور که دستش را روی دهانش فشار میداد، سعی کرد به در نزدیک شود. فرشته بازوی پرقدرتش را چسبیده بود و مدام دست و پا میزد. بی توجه به ترسی که از مهران داشت و بی توجه به آیناز ضربه های پی در پیش را به سر و بدن مهران وارد میکرد. بالاخره مهران تسلیم شد. دستش را عقب کشید: چیه؟ هی بال بال میزنی...

فرشته به نفس نفس زدن افتاد و میان هن هن هایش گفت: داش... داشتم... داشتی... خفم...

به باقی حرفهایش گوش نکرد. انگشتش را با شدت روی لبانش فشرد: خیلی خوب... بسه!

کنار دیوار رهایش کرد و قدمی به در نزدیک شد. صدای آرام آیناز به گوش میرسید که داشت پشت تلفن با کسی صحبت میکرد: فکر کنم مهران یه بوهایی برده...

-:...

-: نه نترسیدم...

-:...

-:مهم نیست اونا چیکار میکنن من باید از اینجا بیام بیرون...

-:...

-:منو اینجا زندانی کرده، حتی موبایلمم ازم گرفته.

-:...

-:هر بلایی سازمان سرم بیاره، در مقابل کاری که این دیوونه ممکنه بکنه نعمته...

-:...

-:من نمی تونم زیاد حرف بزنم. همین امروز باید منو از اینجا بیاری بیرون!

-:...

-:خودم بهت زنگ میزنم.

مهران دوباره به سمتش برگشت. فرشته ترسیده بود و رنگ کبود صورتش به سفیدی گراییده بود. شانه هایش را چسبید و سعی کرد آرامش کند: میخوای کمکم کنی؟!

با سر پاسخ مثبت داد. بازویش را گرفت و بی هیچ حرفی به دنبال خودش کشید. فرشته تند تند قدم برمیداشت تا بتواند پا به پایش حرکت کند. با اینکه بازویش را چسبیده بود اما فشارش نمیداد. در شیشه ای را گشود و او را به داخل بالکن هدایت کرد. در طول تراس قدمی زد تا از امنیتش مطمئن شود. برگشت و رو به رویش ایستاد: از کجا فهمیدی من تو اتاقم!

با تردید گفت: خانوم مدالشو گم کرده بود، وقتی اومدم اتاقو بگردم... دیدم شما اونجایین!

-:یه اِهِنی، اوهونی نکردی...

-:نخواستم مزاحمتون بشم!

پوزخندی زد: ازت خوشم میاد... اون کاری که تو راهرو کردی...

تمام نگاه فرشته به لبانش بود. میخواست واکنشش را ببیند. میخواست ببیند موفق شده است یا نه!

-:...معلوم شد به جز جاسوسی کارای دیگه ای هم بلدی!

موفق شده بود. مهران از کمکش استقبال کرده بود هرچند طعنه اش را هم زده بود.

بی مقدمه گفت: ببین، یه پاکتی هست که آیناز چسبونده زیر تختش... اون واسم بیار، تا یه ساعت دیگه! خوب؟ یه گوشی هم داره، مال خودش دست منه اما انگار یکی دیگه داره که قایمش کرده، اونم میخوام... اگه اونا رو واسم بیاری، دیگه اذیتت نمی کنم، باشه!؟

با سر تائید کرد: اوهوم...

اشاره ای به در کرد: حالا برو!

فرشته بی آنکه چیزی بپرسد از تراس خارج شد. مهران برگشت و به درختان سرو که هنوز برف روی شاخه های همیشه سبزشان را پوشانده بود خیره شد: دوران پادشاهیت داره تموم میشه، آیناز خانوم... تو چنگمی،حتی اون رفیقاتم نمی تونن نجاتت بدن!

گوشی اش را از جیب بیرون آورد و از بین عکسهایش، تصویری را برگزید و برای احتشام فرستاد. به دنبالش شماره ی احتشام را گرفت: الو احتشام...

-:مهران خان! کاری که خواسته بودی روی کردم. دیگه هیچ اطلاعاتی از آتوسا نیست. از این به بعد هر کی بخواد دنبال زنی به اسم آتوسا بگرده، میرسه به یه دختری که واسه مادمازل کار میکرده و الان واسه تو کار میکنه. یه قاتل حرفه ای... عکساشو واست میفرستم با پرونده ای که درست کردم!

-:خوبه... آیناز فکر کرده بازی دادن من به همین آسونیاس...هه!

-:از پروژه ای که روش کار میکردی چه خبر؟

-:خیالت راحت... همه چی داره همونطوری که باید پیش میره. از انریکو چه خبر؟

-:اینطور که معلومه باز با رئیس رفتن خوشگذرونی، جی جی هم خودشو تو دفترش حبس کرده و با اسباب بازیاش بازی میکنه.

-:واقعا این انریکو چقدر بیخیاله؟! شرکتش داره ورشکست میشه، اونووقت اون دنبال حال و هولشه. دلم واسه زنش میسوزه...

احتشام جوابی نداد. او علاقه ای به صحبت پشت سر دشمنانش نداشت و این کار را بچگانه میدانست هرچند به خاطر مادمازل مجبور بود مهران را با این رفتارهای زننده اش تحمل کند.

-:احتشام... واست یه عکس فرستادم. هر چه زودتر عین این فلشا رو واسم پیدا کن و بیار. تا قبل از یه ساعت، خوب؟

-:باشه... سعیمو میکنم!

با خشم گفت: سعی نکن، کاری که گفتم و بکن!

تماس را قطع کرد و دوباره به نرده های فلزی سفید تکیه زد. نفس عمیقی کشید و ریه هایش را پر از هوای سرد زمستانی کرد: اوم... هوا چقدر خوبه!

     
#326 | Posted: 8 Mar 2017 22:05
سکوی سلمان-45 دقیقه پیش از انفجار:

جی جی همانطور که روی کف فلزی قدم برمیداشت، نگاهش به اطراف و به موجهایی بود که پایه های زمخت سکو را نوازش میدادند. انگشتش را روی گوشش گذاشت و با صدایی آرام گفت: شاهین سیاه... شاهین سیاه!

صدای ناراضی انریکو در بی سیم پیچید: چیه، جی جی؟

-:اسممو نگو... لو میریم!

با حرص گفت: باشه، بله تکخال!

-:چیزی پیدا کردی؟

-:نه، الان دارم میرم قسمت بالایی سکو، اما هنوز هیچ خبری از بمب نیست!

با نزدیک شدن دو تن از کارگران دستش را پایین انداخت. کارگران همانطور که از کنارش میگذشتند، با خوشرویی گفتند: احوال داداش!

جی جی مردد سرش را کمی خم کرد و لبخندی زد. بی آنکه منتظر جوابش بمانند، از وی دور شدند.

صدای انریکو در گوشش پیچید: چی شد؟

آرام زمزمه کرد: هیچی... دوتا عامل مزاحم بودن که رفع شدن!

انریکو از لحن جدی جی جی خنده اش گرفته بود اما چیزی نگفت.

جی جی با جدیت ادامه داد: من کار سکوی B رو تموم کردم، برمیگردم سر سکوی A! هنوزم فکر میکنم اونجا بهترین جاست!

-:خوب همه جا رو گشتی؟

جی جی از پل های فلزی عبور کرد و وارد سکوی KPP شد. نگاهی به دو راهرویی که پیش رویش بودند انداخت و به سمت پله ها رفت تا به پایینترین طبقه برود: آره... تو هم کارت تموم شد بیا اینجا!

از پله ها که پایین رفت، نگاه سرسری ای به اطراف انداخت. ناگهان با دیدن دوکارگر که در اطراف مخزن مشغول کاری بودند، توجهش جلب شد. کمی خم شد تا بتواند آنها را که آنطرف مخزن بودند ببیند. یکی از مردان، بسته ی چسب پیچی شده ای را که در دست داشت به دست مرد دیگر داد و او با ظرافت خاصی آن را روی مخزن قرار داد و جایش را محکم کرد.

جی جی آب دهانش را از ترس فرو داد. مردی که دستیار بود خم شد تا از روی زمین چیزی را بردارد. اگر به اندازه ی کافی خم میشد، دیدن جی جی کار مشکلی نبود. نگاهی به اطراف انداخت و از سر ناچاری بر زمین چمباتمه زد.

آرام زمزمه کرد: انریکو...

انریکو میخواست معترض شود که جی جی قوانین خودش را زیر پا نهاده اما لحنش طوری بود که اجازه ی این کار را نمی داد. با احتیاط پرسید: چی شده؟

-:باید بیای اینجا... تروریستا... اونا... اونا اینجان!

چند لحظه طول کشید تا گفته هایش را حلاجی کند. ناگهان از جا پرید: جی جی... الان کجایی؟

-:طبقه ی پایین KPP کنار مخزن نفت تصفیه شده...

همانطور که با سرعت قدم برمیداشت با هیجان گفت: میتونی از اونجا بری بیرون!؟

جی جی خم شد و نگاهی به پله های فلزی انداخت. میتوانست اما ترس بر او غالب شده بود و غریزه ی بقا میگفت همانجا بماند و کاری نکند. لبانش را که خشک شده بود لیس زد: نه... نمی تونم!

-:خیلی خوب، همونجا آروم بمون... خیلی ازت فاصله دارن؟

کمی خم شد و دوباره نگاهشان کرد. در تکاپو بودند و او حدس زد که مشغول جمع آوری تجهیزاتشان هستند. خیلی فاصله چقدر میشد؛ به اندازه ی طول یک مخزن نفت، به اندازه ی فاصله ای که او با مرگ داشت: آره... نه...

نمی توانست به درستی تصمیم بگیرد. مستاصل گفت: نمی دونم!

انریکو به خوبی وحشتش را درک میکرد. میدانست که جی جی مرد میدان نبود و نباید او را در این سفر همراه خودش میکرد اما چاره ی دیگری نداشت، کس دیگری نبود!

-:اروم باش جی جی... به سارا فکر کن! فکر کن تو خونه ای و پشت سیستمت...

وحشت زده گفت: من میمیرم انریکو... میمیرم!

انریکو داد زد: نه... نمیمیری! فکر کن داری یه جایی رو هک میکنی... اون موقعم شاید گیر بیوفتی، اما نمی ترسی...

خواست چیزی بگوید اما صدای جیر جیر آهن و قدم هایی که روی کف فلزی برداشته میشد، ساکتش کرد. هر دو داشتند به سمتش می آمدند. باید پیش از این فکرش را میکرد. پله ها در سمت او بودند و آنها برای برگشت باید از جلویش عبور میکردند.

لبش را گاز گرفت. صدای انریکو در گوشش بود که با نگرانی و بی وقفه صدایش میکرد. با حرکتی ناگهانی از جا برخاست و با تمام قدرت شروع به دویدن کرد. با اولین حرکت، آن دو مرد متوجهش شدند و بی معطلی دنبالش کردند. جی جی به سرعت از پله ها بالا رفت و خود را به طبقه ی بالایی رساند. آن دو مرد هم که تشخیص داده بودند، جی جی تهدید جدی به حساب نمی آید، از هم جدا شدند. یکی به همراه کیفی که همراهشان بود، به سمت دیگر سکو رفت و در بین کارگران دیگر گم شد.

اما آن یکی دست از سر جی جی بر نمی داشت. جی جی را تا طبقه ی اول تعقیب کرد اما همچنان حواسش بود که جلب توجه نکند، همین نکته به نفع جی جی تمام شد؛ چون مرد با تمام قدرتش تعقیبش نمی کرد میتوانست در برود. پس از چند بار چرخیدن دور لوله های بزرگ و موتورهایی که با سروصدا نفت را از عمق چند هزار متری دریا بیرون میکشیدند، جی جی دوباره راه پله ها را در پیش گرفت. با اینکه پله ها را دوتا یکی میکرد تا سرعتش بیشتر شود اما مرد با سرعت بیشتری پله ها را طی میکرد و گاه پاگردها را جا می انداخت.

تا اینکه بالاخره برگشتند به خانه اول، جی جی که دیگر نفسش بالا نمی آمد، به زحمت پاهایش را روی زمین میکشید. در همین اثنا بود که پایش به میله ای گیر کرد، سکندری خورد و نقش زمین شد. برگشت و مرد را بالای سرش دید. قدش بلندتر از چیزی بود که تصور میکرد و آنقدر عضلانی و درشت هیکل بود که به راحتی جلوی خورشیدی که در انتهای دریا در حال غروب بود را بگیرد. جی جی که مرگ را در صورت خشن مرد میدید آخرین تلاشش را کرد. همانطور به حالات نیمه دراز کش، به کمک دستانش عقب عقب میرفت مرد اما انگار از دیدن این موش کوچک در تله افتاده، لذت میبرد.

موهایش را با تیغ تراشیده بود و سر کچلش زیر نور چراغهایی که کم کم با غروب آفتاب نورشان بیشتر میشد میدرخشید. مرد خیس عرق بود و همانند جی جی نفس نفس میزد. جی جی لغزش قطرات عرق را روی صورت و گلویش حس میکرد. عقب تر رفت اما مرد هم به دنبالش می آمد.

میله را محکم در دست گرفت. نگاهی به پس سر گوشتالوی مرد انداخت که چند سانتیمتر از دیدش بالاتر بود. نگاهش سرخورد و به سمت کمرش رفت. میله را عقب برد و با تمام قدرتی که پس از آن دویدن جانفرسا در ماهیچه هایش باقی مانده بود به ستون فقرات مرد کوبید. مرد از جا کنده شد و قدمی جلو رفت و از درد آخ گفت اما از پادرنیامد.

جی جی را رها کرد و به سمت او برگشت. با خشم غرید. انریکو معطل نکرد و با میله بر زانوهایش کوبید که سبب شد زمین بخورد. میله را چرخاند و با سرش ضربه ای به شکم مرد وارد کرد. دوباره میله را چرخاند و خواست ضربه ای به گردن خم شده ی مرد وارد کند که دست قدرتمندی مانع شد. مرد میله را گرفت و به سمت خود کشید. انریکو سعی کرد میله را آزاد کند اما تلاشش بی نتیجه بود. مرد به آسانی آب خوردن، میله و به دنبالش انریکو را به سمت خود کشید و با دست دیگر، مشتی در صورتش خواباند. در اثر ضربه صورت انریکو عقب جهید و نیروی غیرقابل تحملی به مهره های گردنش وارد شد. مرد بی درنگ از جا برخاست و لوله را روی گردنش گذاشت.

جی جی همانطور روی زمین افتاده بود و سرفه میکرد. چندباری سعی کرد بلند شود اما دیگر توانی نداشت، پس تسلیم شد و مبارزه را بر عهده ی انریکو گذاشت.

انریکو عقب عقب رفت تا اینکه به انتها رسید. فشار میله های محافظ را روی کمرش حس کرد. قدرت مرد آنچنان بود که کمرش روی میله ها خم شده بود، اگر همینطور ادامه میداد، کمرش میشکست پیش از آنکه خفه شود. دستانش را دور لوله گرفته بود و سعی داشت آن مرد قوی هیکل را در یک زورآزمایی تن به تن شکست دهد. مرد اگر شکست میخورد چیز زیادی از دست نمی داد، اما اگر انریکو شکست میخورد جانش را از دست میداد.

تلاش انریکو بی فایده بود و مرد با فشار لوله را به گلوی انریکو نزدیک کرد. به خوبی نیروی زیاد مرد را برروی استخوان گلویش احساس میکرد. دهانش ناخودآگاه برای هوای بیشتر باز شد. صورتش رفته رفته سرخ میشد. دستانش کم کم سست شدند و همین سبب شد بیشتر راه نفسش بسته شود.

مرد با فشاری تقریبا معادل فشار لوله بر دندانهایش وارد میکرد و آنها را به هم میفشرد. ناگهان جسمی سخت به صورت مرد برخورد کرد. جی جی از جا جهید و با آرنجش ضربه ی محکمی به صورت مرد نواخت و دوباره روی پاهایش فرود آمد. مرد که ضربه به صورتش سبب شده بود بینی اش بشکند، میله را رها کرد و با هر دو دست صورتش را چسبید. انریکو که دیگر توانی نداشت و تنها با نیروی مرد سرپا مانده بود روی زانوهایش افتاد.


مرد با خشم غرید و فحشش داد. خونی که بینی اش را پر کرده بود را با دست پاک کرد و مانند گاو وحشی با سرعت به سمت جی جی رفت. جی جی روی زمین نشست و به حالت احمقانه ای دستانش را روی سرش گرفت. چشمانش را به هم فشرد و خود را برای ضربات سنگینش آماده کرد. اما در کمال تعجب مرد تنها وزنش را برای لحظه ای بر روی کمرش انداخت و سپس صدای فریادش به گوش رسید.

شگفتزده چشمانش را باز کرد. کنجکاوانه به انریکو که روی زمین زانو زده بود و دستانش را ستون کرده بود تا بالاتنه اش بالا بماند نگاه کرد. همانطور که نفس نفس میزد، سر بلند کرد و نگاهش کرد. صدای برخورد جسم سنگینی به اب وسپس فرورفتنش در آن به گوش رسید.

سر برگرداند و نیم نگاهی به پشت سرش انداخت. به سمتش برگشت: چی شد؟ کجاست؟

انریکو روی زانوهایش نشست و عرق روی پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد: ان... انداختمش... تو آب!

ناگهان از جا پرید. روی میله خم شد و لباس کار نارنجی رنگ مرد را دید که شنا کنان به سمت یکی از پایه ها میرفت. نفس راحتی کشید: خدا رو شکر... نمرده!

-:اون نه... ولی ما میمیریم!

پرسشگر به سمتش برگشت. نگاهش به مخزن و بمب رویش بود. با تردید به سمت بمب رفت، انریکو هم به دنبالش. در مقابل بمب ایستادند و خیره اش شدند. زمان سنج بمب روی پنج دقیقه تنظیم شده بود اما هنوز شروع به شمارش نکرده بود. جی جی سعی کرد از ساختار بمب چیزی بفهمد اما به جز یک شمارشگر، چند بسته ی بزرگ زرد رنگ، چندین سیم در هم پبچیده شده ی سفید و یک گیرنده، چیز دیگری برای نمایش نداشت.

با گوشه ی چشم نگاهی به انریکو انداخت: خوب؟!

انریکو دستانش را به کمر زده بود و آرام سر تکان میداد: خوب... نباید مینداختمش تو آب!

به سمتش برگشت: چی؟

-:میتونستیم ریموت بمبو ازش بگیریم!

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: الان ساعت بیست دقیقه به شیشه. از اونجایی که آدما یه احترام خاصی واسه ساعتای رند قائلن، تا پونزده دقیقه ی دیگه بمب فعال میشه و راس ساعت شیش اینجا میره رو هوا!

-:پس یه کاری بکن!

با تمسخر نگاهش کرد: دارم همینکارو میکنم، دارم تحلیلش میکنم!

-:خوب؟

نفس عمیقی کشید و دوباره به بمب خیره شد: سمتکسه، با اینکه خیلی قویه اما اونقدر قدرت نداره که کل اینجا رو بفرسته هوا اما بدبختانه چسبیده به مخزن نفت و ما الان روی چندصد مترمکعب نفت و گازیم. اگه بترکه، هم سکوی A نابود میشه، هم کل سلمان و هم دوتا خط لوله ای که تا لاوان و سیری میرن میترکن!

با صورتی گرفته پرسید: سمتکس؟!

باقی حرفهایش را نشنیده و سر جمله ی اول گیر کرده بود.

-:آره، چطور مگه؟

به زحمت خودش را راضی کرد تا بیخیال شود: هیچی... ولش کن!

چیزی جی جی را آزار میداد اما حالا که یک بمب در شرف انفجار داشتند زمان کافی برای نگران بودن برای جی جی را نداشت. اگر موضوع مهمی بود جی جی حتما مطلعش میکرد. همانطور که نگاهش به بمب بود ناگهان چیزی به یادش آمد؛ این ساختار را پیش از این هم دیده بود.

ابروانش در هم گره خورد: فقط... فکر میکنم قبل از این یه همچین چیزی رو یه جایی دیدم!

به سرعت پرسید: کجا؟

شانه هایش را بالا انداخت: نمی دونم... یادم نمیاد. شاید تو دانشکده افسری... نمی دونم!

لبش را گزید، مهم نبود چقدر به خودش فشار بیاورد، حافظه اش یاری نمیکرد. نمای بمبی که جلویش بود و احتمال اینکه هر لحظه منفجر شود، اجازه نمیداد به خوبی تمرکز کند، باید ابتدا از شر این بمب خلاص میشد.

-:یه بمب دستسازه، همه ی سیماش یه رنگه تا راحت نشه خنثی ش کرد با یه چاشنی الکتریکی تاخیری...

نگاهی به اطراف انداخت: یه واحد خنثی سازی لازمه.

-:ما همچین چیزی نداریم. فقط دوتا احمقیم که پاشدیم اومدیم اینجا تا خودمونو به کشتن بدیم...

به سمتش برگشت و خواست سرزنشش کند اما جرقه ای در ذهنش زده شد. با خوشحالی گفت: آره... من و تو احمقیم، اما احمقای باهوش...

با بدبینی نگاهش کرد: چی؟

-:تو بند و بساطت یه چیزی داری که باهاش بشه یه دیوار محافظتی دور بمب درست کرد که نزاره امواج ریموت بهش برسه؟

جی جی کمی اندیشید: ممم... نه! من همچین چیزی ندارم...

انریکو وا رفت، تمام نقشه هایش نقشه بر آب شد.

-:صبر کن...

دست در جیب کناری شلوارش کرد: یه فرستنده دارم...

جعبه ی کوچک سیاهرنگی را بیرون آورد: میتونیم باهاش، یه موج درست مثل موج ریموت این، تو فاز مخالف بفرستیم، اینطوری برهم نهی میکنن و انگار هیچ موجی فرستاده نشده!

انریکو چیزی از حرفهایش نفهمید اما اگر جی جی میگفت پس درست بود.

اما کم کم آثار تردید در صدایش پدیدار شد: اما... این وقتیه که ریموت کار کنه و ما همزمان موجو بفرستیم، اگه زودتر بفرستیم ممکنه بمب و زودتر خودمون فعال کنیم...

ناباورانه زمزمه کرد: چی...

نگاهی به ساعتش انداخت؛17:43. کمی بیشتر از ده دقیقه وقت داشتند و هیچ راه حل دیگری به ذهنشان نمی رسید. سعی کرد راه چاره ی دیگری بیابد اما ناموفق بود.

-:خیلی خوب... بیا انجامش بدیم!

فریاد زد: دیوونه شدی؟!!

بی توجه پرسید: ساعتت دقیقه؟

پوزخندی زد: معلومه... اتمیه، هر یه میلیون سال یه بار عقب می افته!

-:خیلی خوب، تو سر پنج دقیقه به شیش، موجو بفرست.

مردد پرسید: ساعت من که دقیقه، از کجا معلوم ساعت اونا دقیق باشه؟

با اطمینان گفت: دقیقه... چون اونا حرفه این!

فرستنده را به گوشی اش وصل کرد: واسه همین بود میگفتم باید گوشیمو با خودم بیارم، اگه نمیاوردم حالا میخواستی چیکار کنی...

-:اگه ریموت عمل نکنه یا ماجرا تموم میشه یا مجبور میشن برگردن و دوباره بمب و راه بندازن اونوقت میگیریمشون و مجبورشون میکنیم بمبو خنثی کنن!

فکر خنده داری بود، آنها به زحمت از پس یکی شان برآمده بودند، چه برسد به دوتایشان! با اینحال هیچکدام نخندیدند، چون وقتش را نداشتند.

-:یعنی میگی اونا همینجا منتظر میمونن تا با بمب بمیرن؟

-:اوهوم... فکر کنم این یه بمبگذاری انتحاریه!

-:پس خیلی کله خرابن! یعنی مهران چقدر بهشون پول داده که حاضرن همچین کاری کنن؟

کمی فکر کرد: نمی دونم، فکر نکنم به خاطر پول باشه. معمولا بمبگذارای انتحاری به خاطر باوراشون این کارو میکنن!

-:مسخره اس! یعنی اونا فکر میکنن اگه این همه آدم و بکشن و به کشورشون خسارت چند میلیارد دلاری بزنن، بین دوتا ملت جنگ راه بندازن و خودشون تو این راه بمیرن، دنیاشون گلستون میشه؟!

جی جی سوالی پرسیده بود که جوابش را نمی دانست. سالها جامعه شناسان به این اندیشیده بودند که چرا تروریستها چنین باوری دارند، چطور با ریختن خون هزاران بی گناه میشد خوشبخت شد و به بهشت رفت. اصلا به فرض که آنها بیگناه نبودند و چون زیربار سلطه ی ظالمان رفته بودند گناهکار بودند، چه کسی به آنها اجازه ی دخالت در قدرت خدا و تنبیه گناهکاران را داده بود؟

جی جی که پاسخی دریافت نکرده بود سوال دیگری پرسید: انریکو، داشتم فکر میکردم بمبگذارا هم مثل هکرا واسه خودشون امضا دارن، مثل امضای دیجیتالی یا همچین چیزی!؟

-:آره... دارن! هر بمبی چیزای زیادی رو درباره ی سازندش لو میده، مثلا از کی بمب ساختنو یاد گرفته، قبل از این کجاها بمبگذاری کرده و حتی اینکه هنوز کارآموزه و داره پیشرفت میکنه یا به کمال رسیده...

به نشانه ی فهمیدن سر تکان داد: آهان...

سر بلند کرد: خوب... من آماده ام!

انریکو نگاهی به ساعتش انداخت: هنوز سه دقیقه مونده، تو انگشتت روش باشه، وقتی گفتم بزن...


جی جی مچ دستش را جلوی چشمش گرفت و در دست دیگرش گوشی را نگه داشت که انگشت شستش را با فاصله ی اندکی از صفحه نگه داشته بود.

-:انریکو... راستش یه چیزی اینجا عجیبه!

-:چی؟

-:تو دو هفته ی گذشته من ردپای این بمبگذارا رو تو اینترنت و حتی دنیای واقعی دنبال کردم، کجاها رفتن، چیکارا کردن، چجور اخلاقایی دارن...

-:خوب؟

-:خوب اونا همیشه بمبایی که میساختن با C4 بوده، حالا چرا یهویی رفتن سراغ سمتکس؟

انریکو کمی اندیشید. این نکته را فراموش کرده بود، چیزی که جی جی به خوبی به یاد داشت: شاید مثلا میخوان بگن هدفشون اخلالگریه، چون معمولا آنارشیستا ازش استفاده میکنن!

با اینکه چنین جوابی داده بود، اما مطمئن نبود. بمبگذارها به راحتی روششان را عوض نمی کنند و در ضمن جان خود را به خاطر یک مشت پول بیشتر به خطر نمی اندازند. در همین افکار بود که با صدای آژیر از جا پرید. صدای وحشتزای آژیر در سراسر سکو پیچید و از همه ی دکلها بالا رفت. مردی پشت بلندگو اعلام وضعیت اضطراری کرد و از تمام کارگران، مهندسان و مهمانان خواست خود را به سالن تئاتر در سکوی LQ3 برسانند. به سرعت همهمه و فریاد و پچ پچ شروع شد و همه شروع به دویدن به سمت سکوی سفید رنگ کردند. حتی از جایی که آنها قرار داشتند هم میشد ازدحام جمعیت را بر روی پل های فلزی دید.

انریکو مضطرب زمزمه کرد: یعنی چی شده؟!

جی جی جوابی نداد؛ معمولا در این مواقع اولین کسی بود که حدس میزد و بی وقفه اظهار نظر میکرد اما حالا...

به سمتش برگشت: جی جی؟!

رنگش مثل گچ سفید شده بود و از سر و رویش عرق میریخت. با صدایی که میلرزید زمزمه کرد: انریکو...

نگاهش به موبایلی که در دست داشت بود. انریکو هم توجهش جلب شد و زمانیکه انگشت جی جی را روی صفحه دید، نفسش بند آمد. به سرعت سربلند کرد و به تایمر بمب که با سرعت بینظیری اعداد را کم میکرد خیره شد.

کلمات به زور از دهانش خارج میشدند: چیکار کردی جی جی؟!!

جوابی نداد. زبانش از ترس بند آمده بود. میخواست سرزنشش کند، میخواست مشتی در دهانش بکوبد و به حرفش بیاورد، میخواست تا سرحد مرگ کتکش بزند اما هیچکدام از اینها در این لحظه شمارشگر را از شمردن باز نمی ایستاند.

گوشی را از دستش بیرون کشید و به کناری پرتش کرد: عیبی نداره... خودم درستش میکنم!

دست پاچه در پیرامونش به دنبال چیزی گشت: سیم چین... سیم چین بده! فقط باید یه سیمو قطع کنم...

جی جی همانطور خشکش زده بود. سرش داد زد: سیم چین!

از جا پرید و در جیبهایش به دنبال سیمچین گشت. انریکو هم بیکار ننشته بود و تک تک سیمها و نقاط اتصالشان را چک میکرد تا سیم درست را بیابد که با توجه به تاریکی هوا، تنگی وقت و عرق زیادی که حتی پلکهایش را خیس کرده بود و چشمانش را میسوزاند کار سختی بود.

سرانجام جی جی سیم چین را یافته و به دستش داد. یکی از سیمها به شمارشگر وصل بود، شاید اگر آن را میبرید، از کار می افتاد.

سیم چین را به سمتش برد. جی جی میخواست بپرسد که مطمئن است اما چنین چیزی نپرسید. شک ایجاد کردن در دل انریکو حال به نفعشان نبود. اما انریکو خود دست نگه داشت، اگر سیم درست نبود چه؟ اگر با قطع کردن این سیم شمارشگر صفر میشد و همان سه دقیقه ی باقیمانده را از دست میدادند چه؟ در اینصورت نه تنها خودش و جی جی، بلکه صدنفری که روی سکو بودند را هم به کام مرگ میکشانید. دستش را عقب کشید.

جی جی صدایش زد: انریکو...

-:دارمش...

دستش به شانه اش زد و توجه او را به هلیکوپتری که به سمت LQ3 میرفت جلب کرد. هلیکوپتر روی سکو در جا میزد زیرا جایی برای فرود نداشت. طنابی از هلیکوپتر رها شد و به سرعت سربازانی با لباس سیاه رنگ نیروهای ویژه آویزان از آن پایین آمدند در حالیکه صورتشان را ماسک سیاهرنگی پوشانده بود و اسلحه هایشان را به پشتشان بسته بودند.

هر کدام میخواست بپرسد اینها دیگر که هستند و برای چه آمده اند اما نپرسیدند. انریکو بی توجه به آنها سرکارش برگشت.

جی جی که ضعفش را در انجام اینکار میدید پیشنهادی داد: اونا به خاطر بمب اومدن... بزار اونا خنثیش کنن...

-:از کجا میدونی همش نمایش نیست!؟ شاید اصلا آدمای کامران و مهران باشن!

-:اگه آدم اونا بودن میفرستادنشون اینجا تا بمیرن؟!

حرفش درست بود، اما با توجه به شخصیت مهران، زیاد هم بعید نبود که افرادش را به سمت مرگ بفرستند هر چند درباره ی کامران اینچنین نبود!

سرش را از افکار پوچ خالی کرد. تنها یک دقیقه و سیزده ثانیه باقی مانده بود. دل را به دریا زد و سیم موردنظر را چید. با اینکه قطع سیم موجب انفجار بمب نشد اما خنثیش هم نکرد. تایمر به قوت خود باقی بود و اعدادش را که به 01:00 نزدیک میشدند را به رخ میکشید.

جی جی داد زد: انریکو... دارن میان اینور... خودشون خنثیش میکنن!

-:نه... نه!

بازویش را گرفت و کشید: بیا بریم... زودباش...

به عقب هلش داد و بازویش را بیرون کشید: تو برو... من درستش میکنم، باید درستش کنم...

با حرص فریاد زد: چطوری؟ هان؟ چطوری...

برگشت و به سمت پله ها هلش داد: گورتو گم کن عوضی...

به سمت بمب جهید که تایمرش ده ثانیه را نشان میداد. آن را به زحمت و با زور از جا کند و همانطور که به سمت میله های محافظ دریا میرفت دوباره جی جی را هل داد: گم شو...

جی جی چنان هیجانزده شده بود که تکان نمی خورد فقط چشمانش در کاسه میچرخیدند و انریکو را تعقیب میکردند. حتی از شدت شوک نفس هم نمیکشید. انریکو دستش را عقب برد و تمام نیرویش را در آن جمع کرد. میخواست بمب را در دریا بیندازد که با توجه به چاههای نفت و گاز فکر احمقانه ای بود اما نه احمقانه تر از انفجار بمب در روی سکو و کنار پالایشگاه. امیدوار بود که محیط آبی سبب کاهش موج انفجار شوند و تنها به چاه ها آسیب برسد.

همانطور که دستش را عقب میبرد، به گذشته فکر کرد. گویا زمان برایش کند شده بود و عقب رفتن دستش بیش از چند ثانیه طول کشیده بود. نفس عمیقی کشید؛ این ممکن بود آخرین هوایی باشد که در ریه هایش جریان می یافت. هوا گرم و مرطوب بود. درصد بخار آب به قدری بود که خفه اش میکرد.

ناگهان چیزی به یادش آمد؛ این بمب را پیش از این دیده بود، از همان جنس بمبهایی بود که سپندِ آتوسا را کشت. ناگهان همه چیز به ذهنش هجوم آورد؛ " اونا همیشه بمبایی که میساختن با C4 بوده، حالا چرا یهویی رفتن سراغ سمتکس؟"، " اونا همینجا منتظر میمونن تا با بمب بمیرن؟"، " یه بمبگذاری انتحاریه!"، " اگه آدم اونا بودن میفرستادنشون اینجا تا بمیرن؟!"، " آتوسا... اون اینجاست!"

ناگهان همه چیز با هم جور درآمد. مانند پازلی که نمی توانی حلش کنی و ناگهان میفهمی که تصورت از عکسش اشتباه بوده. چرا مهران باید بهترین کارت مخفی اش را بفرستد تا در این مکان دورافتاده بمیرد، چرا کامران باید بمبی بسازد که خودش را بدنام کند، چرا باید بمبگذارها جان خود را به خاطر یک ماموریت به خطر اندازند و چرا نیروی ویژه برای رسیدگی به بمبگذاری آمده بود اگر این یک عملیات تروریستی بود؟! به خاطر اینکه... قرار نبود این بمب منفجر شود، قرار نبود مقام روسی بمیرد، قرار نبود صنعت نفت خسارت ببیند... همه اش بازی بود، از همان ابتدا، از روزی که مهران به سراغش آمد تا درخواست کمک کند، از روزی که سرور دومینو پیدا شد... همه ی همه اش!

دستش را که بالا آورده بود تا بمب را به دورترین مکان ممکن پرتاب کند، خشک شد. انگشتانش چنان محکم بمب را در دست گرفته بودند که آن نیروی عظیم هم باعث نشد از دستش سربخورد. دستش را پایین آورد و به تایمر خیره شد و منتظر ماند تا صفر شود.

از نظر جی جی انریکو دیوانه شده بود. بمب را نگه داشته بود تا در دستانش منفجر شود، کاری که در ابتدا میخواست بکند عاقلانه بود اما حالا... شاید از شدت فشار دیوانه شده بود؟! قدمی جلو گذاشت. عقلش میگفت جلوتر نرود، هنگام انفجار بمب هرچه دورتر، امنتر. اما کسی که بمب را در دست داشت، دوستش بود، هم خانه اش بود، همکارش بود... جلوتر رفت.

نگاه خیره ی انریکو به بمب بود و دیگر چیزی نمیدید. 4... 3...2...1... 00:00 و بمب منفجر نشد!

ناگهان قهقهه زد. با خوشحالی و از ته دل میخندید، طوریکه صدایش تا آنطرف دریا رفت، از مرز آبی گذر کرد و به گوش کارگران اماراتی هم رسید. با شادی وصف ناپذیری بمب را به سمت جی جی گرفت و تکانش داد: ببین... کار نکرد... کار نکرد...

جی جی ابتدا از ترس عقب پرید. اما هنگامی که وضعیت آنقدر ثابت شد که اعداد را به خوبی بخواند، کم کم لب از لب گشود و برای خندیدن به انریکو ملحق شد!


     
#327 | Posted: 8 Mar 2017 22:07
اما با دیدن افراد سیاه پوشی که به سمتشان می آمدند لبخند روی لبهایشان خشک شد. جی جی به طرف انریکو برگشت و گفت: دارن میان سمت ما... حالا چیکار کنیم؟

انریکو لب به دندان گزید و یکدفعه به راه افتاد. جی جی دنبالش راهی شد: کجا داری میری؟

انریکو بلند گفت: همونجا بمون...

سریع حرکت کرد. بمب کارنکرده توی دستش بود. به سرعت خودش را به جایی که بمب را کار گذاشته بودند رساند و بمب توی دستش را سرجایش برگرداند. و به سمت جی جی دوید... رسیدنش همانا و در مقابل دید سیاه پوشان قرار گرفتن هم همانا... جی جی با ترس به سمتش برگشت. خودش را به جی جی نزدیک کرد: آروم باش... دست و پات و گم کنی مشکوک به نظر میرسی.

جی جی سر تکان داد اما کاملا می شد ناآرامی اش را حس کرد. انریکو لحظه ای کوتاه نگاهش کرد: آروم بگیر جی جی اینطوری همه چی و خراب می کنی.

تلاشش را می کرد اما انریکو درکش نمی کرد. بعد از گذراندن آن ناآرامی ها و استرس انفجار بمب کتک خوردنش انریکو واقعا انتظار داشت آرام باشد؟

مردان سیاه پوش به چند قدمی شان رسیده بودند. بیش تر از این نباید استرسشان را بروز می دادند. حال کاملا مقابل دیدشان قرار داشتند. جی جی چشم بست. باید آرام می گرفت نمی توانست حالا که همه چیز تمام شده بود شرایط را سخت کند. دستی به صورتش کشید و چشم گشود. یکی از ماموران روبرویشان ایستاد و گفت: شما چرا اینجایین؟ مگه آژیر و نشنیدین؟

انریکو لحظه ای کوتاه به جی جی نگاه کرد. باید از آرامش جی جی اطمینان حاصل می کرد.

-:ما کنار موتور بودیم واسه همین نتونستیم سریع خودمون و برسونیم. نمی تونستیم ولش کنیم.

مرد مشکوک نگاهشان کرد و گفت: کارت شناسایی...

انریکو دست به جیب روی سینه لباس کار برد. جی جی دستانش را که تا به حال در هم قفل کرده بود آزاد کرد تا کارت شناسایی اش را تحویل دهد که لرزش دستانش کاملا مشخص بود. انریکو با دیدن لرزش دستان جی جی سعی کرد حواس مرد را پرت کند. به حرف آمد: مگه چه خبر شده که آژیر زدن؟

-:یه مشکل امنیتیه... باید برین پیش بقیه.

-:بخاطر مهمونی که تازه اومده؟!

مرد کارتی که انریکو به سمتش گرفته بود را از دستش بیرون کشید و بی حوصله گفت: دیگه داری زیادی سوال می پرسی.

جی جی کارت را به سمت مرد گرفت. دستانش می لرزید. تمام تمرکزش را روی دستش گذاشته بود تا جلوی لرزشش را بگیرد. مرد بی توجه به لرزش دستش بی حوصله کارت جی جی را هم نگاهی انداخت و به خودشان برگرداند و در همان حال گفت: بهتره زودتر برین پیش بقیه.

انریکو چشمی گفت و جی جی هم سرتکان داد. مرد از آن ها دور شد. با دور شدن مردان سیاه پوش انریکو نزدیک تر شد و گفت: بهتره هرچه سریعتر لباسامون و عوض کنیم و بریم پیش بقیه.

جی جی با عجله سرتکان داد و نفسش را رها کرد.

به سمت ساختمان اداری مجتمع به راه افتادند. از دید مردان سیاه پوش که کاملا دور شدند انریکو کلاه از سرش بیرون کشید: خدا بهمون رحم کرد.

این را به فارسی گفت و جی جی پرسید: چی گفتی؟

-:هیچی بهتره عجله کنیم و زودتر از اینجا بزنیم به چاک...

به سرعت به سمت پل آهنی حرکت کردند. باید از روی پل می گذشتند... انریکو جلو بود و جی جی هم سعی می کرد هم پایش حرکت کند. به سمت محلی که لباسهایشان را عوض کرده بودند می رفتند که انریکو با تردید توقف کرد. جی جی که چند قدمی از او جلوتر افتاده بود هم ایستاد و به سمتش برگشت: چرا وایسادی؟

انریکو گوش سپرد... مطمئن بود صدایی شنیده بود. همه افراد یک جا جمع شده بودند اما این صدا... صدای حرکت عادی نبود. گوشهایش را تیز کرد. صدای برخورد چیزی دوباره بلند شد. جی جی غرید: انریکو بیا دیگه...

برگشت. نگاهی به اطراف انداخت. مطمئن بود صدایی شنیده است. باز هم صدایی شنید. انگار دستی روی چیزی ضربه می زد. به طرف جی جی برگشت: تو برو تا بیام.

چشمان جی جی گرد شد: چی؟ منظورت چیه؟ دیوونه شدی؟

-:گفتم برو جی جی...

برگشت و به سمت محلی که صدا را می شنید به راه افتاد. چند قدمی نزدیکتر که شد صدای خفه فریاد مانندی که انگار از ته چاه در می آمد را شنید. قدم هایش را تند کرد. اشتباه نمی کرد این صدای یک آدم بود. گویی کسی جایی گیر افتاده باشد. چرا باید کسی در اینجا گیر می افتاد...

چند قدم بلند برداشت و با رد شدن از لوله های بزرگی که روی هم و در هم پیچیده قرار داشتند با دیدن صحنه پیش رویش شوکه شد.

صحنه روبرو صحنه ای بود که هرگز فکر نمی کرد روزی مقابل چشمانش قرار گیرد. یکی از مردان سیاهپوش درشت هیکل طنابی به دور گلوی آتوسا پیچیده بود و سعی داشت خفه اش کند و صدای برخورد دستی که به گوش انریکو رسیده بود از برخورد دست آتوسا با یکی از لوله های امتداد دار بود. این مرد قصد جان آتوسا را داشت... مرگ آتوسا به نفعش بود یا به ضررش؟... اهمیتی نداشت مگر آتوسا انسان نبود؟ این مرد چه حقی داشت او را بکشد. نگاهی به اطراف انداخت. کس دیگری آنجا نبود. با سرعت تکانی به خودش داد و به سمت مرد هجوم برد. با گرفتن سر مرد و عقب کشیدنش دستان مرد از طنابی که به دور گردن آتوسا بسته بود شل شد و آتوسا با عجله نفس کشید. اما با خشم بازویش را کمی عقب کشید و به سینه انریکو کوبید و دوباره طناب را محکم تر از قبل کشید. انریکو با خشم درد پیچیده در سینه اش را بیخیال شد و کمی به سمت مرد برگشت. انگشتانش را مشت کرد و به سمت صورت مرد نشانه گرفت. با فرود آمدن مشت انریکو بر صورت مرد، مرد برگشت به سمت انریکو. صورتش زیر پارچه سیاهی که برسر کشیده پنهان بود اما با رها شدن دو دستش مشخص بود انریکو در مورد هدفی که گرفته بود کاملا موفق بوده و دماغ مرد را شکسته بود. آتوسا از میان دستان مرد رها شد و با دو از آنها دور شد. مرد با کمی سختی برخاست و به سمت انریکو هجوم آورد. اینبار مشخص بود کاملا خشمگین است. با رسیدن مرد، دستانش را بالا برد و جلوی هجوم مرد را گرفت. بازویش را عقب کشید تا در شکم مرد فرود آورد که مرد مانع اش شد و بازویش را گرفت. قبل از اینکه پای راست مرد به دور پایش حلقه شود و زمین گیرش کند پایش را عقب کشید و به مرد اجازه نداد پا دور پایش قفل کند و خود پای جلو آمده مرد را بین پاهایش قفل کرد و کمر خم کرد. دستش را دور ران پای مرد که حال پایش بین پاهایش قفل شده بود انداخت و آن را بالا کشید. با بالا کشیده شدن پای مرد تعادلش را از دست داد و به شانه ی انریکو چنگ زد. انریکو شانه اش را از زیر دست مرد عقب کشید و جا خالی داد. مرد را با تمام توانش زمین کوبید اما نتوانست تعادل خودش را حساب کند و روی مرد افتاد. مرد هم از فرصت استفاده کرد و زیر تن انریکو چرخی خورد و پا هایش را پشت سر و زیر گردن انریکو چفت کرد. این یکی را نمی توانست تحمل کند. همیشه از این حالت بیزار بود و حال زیر پاهای این مرد که حتی نتوانسته بود صورتش را ببیند گیر افتاده بود. سعی کرد بازویش را آزاد کند و از زیر دست مرد فرار کند اما هر لحظه فشاری که مرد با پایش به گلویش می آورد بیشتر می شد.

سعی کرد پایش را بالاتر بکشد و با سر پوتین هایش به سر مرد ضربه بزند اما مرد کمی به سمت راست منحرف شده بود و مانع این کار می شد. چشمانش را بست تا بتواند تمرکز کند. احساس می کرد مرد پشت پارچه ای که صورتش را پنهان کرده بود برایش نیشخندی تحویل می دهد و به سخره اش گرفته است و به هیچ وجه نمی توانست این وضع را تحمل کند

سعی می کرد آرام بگیرد تا راه حلی برای فرار از زیر فشار پای مرد پیدا کند که احساس کرد فشار پای مرد روی گردنش همراه با فریادی کم شد. به سرعت چشم باز کرد و نگاهش روی صورت آتوسا که زیر نور در حال غروب خورشید کمی روشن شده بود خیره ماند. با احساس خیسی روی تنش سعی کرد سر بلند کند و خیسی را درک کند اما... به تندی از فرصت استفاده کرد و خود را از بین پاهای مرد بیرون کشید و با فواره زدن خونی روی تنش نگاهش بالا آمد. سریع سر پا ایستاد اما با راست شدنش تازه متوجه چاقوی توی دست آتوسا و خونی که از گردن مرد سرازیر بود شد. نگاه متعجبش تا صورت آتوسا بالا آمد. اما آتوسا به سرعت برگشت. نگاهش کرد و اخمی تحویلش داد. با دهان باز به آتوسا و مردی که حالا خرخر کردنش هم کاملا تمام شده و روی زمین پخش شده بود نگاه می کرد. آتوسا به سادگی مرد را کشته بود؟ گلویش را بریده بود؟ به همین سادگی... اما گویا واقعا به همین سادگی بود. آتوسا مردی را که قصد جانش را داشت کشته بود.

آتوسا راه افتاد. چند قدمی دور شده بود که به طرفش برگشت: ممنونم برای نجات جونم.

برگشت... مرد دیگر نفس نمی کشید. هوا تاریک شده بود. آتوسا به زودی از برابر دیدش پنهان می شد. باید می رفت. باید سوار هلیکوپتر می شد و از اینجا فرار می کرد. از این جهنمی که در چند ساعت گذشته دنیایش را فرا گرفته بود فرار می کرد.

پاهایش به زمین چسبیده بودند. باید می رفت قبل از اینکه یکی دیگر از این مردان سیاه پوش سر برسند باید می رفت. به سختی قدم برداشت... قدم بعد را هم برداشت و پاهایش کم کم جان یافتند برای رفتن. حرکت کرد و به پاهایش سرعت داد... باید خود را به جی جی می رساند.


مهران دستش را زیر چانه گذاشت: ببین این دختره چیکار کرده... از همه ی مدارک شرکت عکس گرفته. حتی از رو عکساش میشه نقشه ی کامل خونه رو کشید!

احتشام مجله ای که در دست داشت را ورق زد: مطمئنی سازمان نفهمیده که تو از کار انداختن سرورای دومینو دست داری؟! اگه بفهمن دستت با کامران تو یه کاسه بوده و بهشون خیانت کردی، خیلی واست گرون تموم میشه!

با غرور گفت: نگران نباش... حواسم به آیناز بود، چیز دندون گیری گیرش نیومده، میبینی که... سازمانم وقتی دومینو رو از دست بدن، کلی ضرر میکنن، اونوقت سرشون جوری گرم میشه که یاد من نمی افتن!

-:بازم میگم... بهتر بود باهاشون کار میکردی به جای اینکه واسه نابودیشون نقشه بکشی و با خودت دشمنشون کنی! اونا خیلی قدرت دارن...

شانه بالا انداخت: که چی؟ بشم برده ی اونا و بعدشم مثل هوشنگ از ترسشون بچپم تو یه اتاق و با چشم خودم ببینم چطوری واسه کشتنم نقشه میکشن. من مثل افتخاری نیستم، از کسی دستور نمی گیرم...

-:بعضی وقتا مجبوری جلوی بعضیا خم و راست بشی تا بتونی به یه جایی برسی. حتی نهال درختا هم اولش جلوی باد خم و راست میشن تا وقتیکه خودشون اونقدر بزرگ میشن که حتی طوفانم نمی تونه از جا بکنتشون!

خندید: آفرین... تو چرا شاعر نشدی!

احتشام با لحنی کاملا جدی گفت: با اینکه چهلم گذروندی اما هنوزم یه چیزایی هست که باید یاد بگیری...

بی حوصله گفت: خیلی خوب بابا... ولی این موش کوچولو هم به یه دردایی میخوره ها. قیافش مظلومه واسه همین کسی بهش شک نمی کنه! فکر کنم بهتره بگیرمش زیر پر و بال خودم...

گوشی اش را که روی میز زنگ میخورد و میلرزید را برداشت. با دیدن شماره چشمانش را ریز کرد: کامرانه. مثل اینکه کادومو گرفته!

دکمه ی تماس را فشرد و بی مقدمه گفت: فکر میکردم سرت شلو...

کامران مجال نداد جمله اش را تمام کند: میکشمت مهران... به خدا با همین دستام خفت میکنم!

-:آروم باش... چیزی نشده که؟

-:بمبو الان دیدم، میدونی با این کاری که کردی داشتی بیچارم میکردی...

-:هوم... فکر کردی من احمقم که بشینم تا تو خودتو بکشی کنار و همه چی رو بندازی گردن من!؟ اون بمب یه تضمین واسه قراردادمونه... همونطور که قرار بود، بمبگذاری و بنداز گردن اروپاییا و پرونده رو زودتر جمعش کن... اونوقت هیچکس شک نمی کنه که اون بمبو 37 درست کرده!

با لحن تهدید آمیزی گفت: اینجا تموم نمیشه مهران... بدجور حالتو میگیرم، آماده باش!

با خنده گفت: من آماده به دنیا اومدم!

تماس را قطع کرد و درحالیکه لبخند پیروزی بر لب داشت رو به احتشام گفت: دیدی گفتم ساختن بمب به روش 37 ایده ی خوبیه. حالا کامران نه راه پس داره نه راه پیش، مجبوره کارایی که میخوام و انجام بده.

احتشام متفکر سرش را خاراند و جوابی نداد. نگران پرسید: چیه؟ چی شده؟

لبش را گزید: فکر نمی کنی فریمان زیادی ساکته؟! کل کشور به هم ریخته اما اون هیچکاری نکرده...

-:حتما مخش از این نقشه ای که کشیدم هنگ کرده...

احتشام خواست چیزی بگوید اما با ورود بتول ترجیح داد ساکت بماند.

مهران لب تابش را خاموش کرد و فلش ها را در آورد و درون کشویش نهاد: چی شده بتول؟

بتول کمی این پا و آن پا کرد: مهران خان، راستش... آیناز خانوم پایین تو باغ منتظرتونن!

-:منتظر من؟! مگه چه خبره؟

بتول مردد گفت: فکر کنم... میخواد بره!

مهران از جا برخاست: بره؟! کجا...

همانطور که به سمت در میرفت خطاب به احتشام گفت: همین جا بمون تا بیام...

بعد از ترک اتاق، احتشام زیر لب زمزمه کرد: مهران زیادی مغرور شده، مادمازل... نمی دونم میتونم از پس پسرت بربیام یا نه؟!

مهران به سرعت راه باغ را در پیش گرفت و سر انجام آیناز را در زیر آلاچیق یافت. در پالتوی کرم رنگش فرو رفته بود و بخار گرمی از دهانش خارج میشد. چمدانهایی که به همراه خود آورده بود هم در کنارش قرار داشتند. با تردید به سمتش رفت. حالا وقت خوبی برای رفتن آیناز نبود؛ هنوز مطمئن نبود سازمان چه فکری درباره اش میکند، همچنین ترک بی موقع عمارت طاووس ممکن بود به معنای آن باشد که آیناز چیزی را که میخواهد، یافته است.

پایین پله ها ایستاد و صدایش زد: آیناز...

به سمتش برگشت و با دیدن او لبخند زد؛ لبخندی که با همه ی لبخندهایش فرق داشت: مهران... منتظرت بودم!

از پله ها بالا رفت و رو به رویش ایستاد. اشاره ای به چمدانها کرد: اینا چین؟

سر به زیر انداخت: مهران... من فکرامو کردم، بهتره دیگه این بازی رو تمومش کنیم!

با عصبانیت گفت: تو کی هستی که تنهایی بخوای تصمیم بگیری؟! بعدشم چه بازی ای رو؟

-:تو نمی خوای با من ازدواج کنی مهران، منم همینطور... پس بیا تمومش کنیم!

-:چی داری میگی؟

از واکنشش میترسید، مهران غیرقابل پیشبینی و دیوانه بود. ممکن بود کاری کند که هیچ کس فکرش را نمی کرد اما باید این نقش را هر چه قابل باورتر بازی میکرد. باید به مهران القا میکرد که او هیچ ارتباطی با سازمان ندارد و تنها به دنبال انتقام قلب شکسته اش به عمارت آمده است.

با لحن آرامی گفت: وقتی اومدی دنبالم، خوشحال شدم، باور کن... با اینکه بهم گفته بودی ارزش عاشق شدنو ندارم اما هنوزم دوست داشتم. اما وقتی گفتی دنبال مظفری هستی دوباره قلبمو شکوندی... بازم اومده بودی ازم سوءاستفاده کنی، واسه همین منم اون شرط گذاشتم. میخواستم بیام تو خونت و زندگیتو جهنم کنم، میخواستم کاری کنم تا مثل من عذاب بکشی...

-:خوب پس بیا بریم تو... تو هنوز انتقامتو نگرفتی!

لبخند غمگینی زد: مهران... باید دست از این کارات ورداری، نمی تونی کسی که میخواد بره رو به زور نگهش داری... اشتباهی که با مونا کردی رو تکرار نکن!

با حرص گفت: تو درباره ی مونا چی میدونی؟!

شانه بالا انداخت: هیچی... همون مزخرفایی که این ور اون ور راه میوفتی و میگی.

-:پای مونا رو نکش وسط. اینجا سرده، بیا بریم تو حرف بزنیم! خوب؟!

بی توجه ادامه داد: میخواستم بدبختت کنم مهران، اما بعدش... بعدش فهمیدم کسی که غرق شده رو نمیشه دوباره غرق کرد! تو خودت اونقدر بدبختی داری که من اگه همه ی عمرمم بزارم نمی تونم یه درصد بهش اضافه کنم. راستشو بخوای مهران... من...

سر بلند کرد و به چشمان متعجبش خیره شد. چشمانش پر از اشک بود و هر لحظه امکان داشت سد چشمانش بشکند و سیل جاری شود. مهران در چشمانش خیره شده بود و در فکر درستی حرفهایش بود. با این لحن صدا، با این صورت و با این احساسی که او را در وسط باغ سرمازده، گرم نگه میداشت امکان نداشت دروغ بگوید. نباید دروغ میگفت؛ نباید درباره ی دوست داشتن کسی مثل مهران دروغ میگفت.

-:دوباره عاشقت شدم مهران! اونقدر زیاد که نمی تونم بمونم و زجر کشیدنتو ببینم. اما نه اونقدر که بتونم کنارت بمونم و کمکت کنم! مهران...

نفس عمیقی کشید: تو مثل یه قله ی تنهایی و عشقت چیزی نیست که کسی بخواد به خاطرش سختی های راهو تحمل کنه!

با خنده ی حزن انگیزی گفت: تو هیچ وقت فتح نمیشی... تا ابد همینطور تنها میمونی!

نه! او نمی خواست تا ابد تنها بماند! حتی اگر قرار بود آیناز برای سازمان جاسوسی کند، حتی اگر میخواست نابودش کند یا انتقام بگیرد، حداقل باید در کنارش میماند. او حق نداشت، مهران را مانند مونا و مادمازل تنها بگذارد.

شانه هایش آویزان شد؛ حتی زن بی ارزش و دورویی مثل آیناز هم مهران را نمی خواست. او هم میخواست مانند دیگران ترکش کند آن هم در لحظه ای که سرمست از شادی پیروزی بود.

-:بیا مثل دوتا دوست از هم جدا بشیم!

مچ دستش را گرفت، آنقدر محکم که از شدت درد صورت آیناز در هم رفت اما مهران توجهی نکرد: تو هیچ جا نمیری! آیناز من و تو خیلی چیزا بودیم، اما هیچوقت دوست نبودیم!

دست گرمش را روی دست مردانه اش گذاشت: مهران...

-:مگه نگفتی دوسم داری، خوب بمون... من دیگه بهت زخم زبون نمیزنم، دیگه نمیزارم افتخاری اذیتت کنه!

اشاره ای به عمارت پشت سرش کرد: ببین، اگه بمونی میشی خانوم این خونه... افتخاری به جز من کسی رو نداره، بعد اینکه مرد همه ی اینا میرسه به من... خودت میدونی که هوشنگ چقدر پولداره!

-:درسته که من آدم بدیم و به خاطر پول خیلی کارای کثیفی کردم، اما نمی تونم اینطوری پیشت بمونم، حتی به خاطر کلی پول!

به آخرین حربه اش دست زد: اصلا کجا میخوای بری!؟ مگه نگفتی اگه مظفری رو لو بدی میکشنت! پاتو از اون در بزاری بیرون، جنازتم پیدا نمیشه!

-:یه راهی پیدا میکنم... نگران نباش، بادمجون بم آفت نداره!

دستش را از میان حلقه ی انگشتان مهران که حالا سست شده بود، بیرون آورد. فاصله ی بینشان را طی کرد و به مهران نزدیک شد. صورتش را در مقابل صورت مبهوت مهران گرفت و با لحن دلنشینی گفت: واسه آخرین بار؟!

مهران واکنشی نشان نداد. حرفهای آیناز چنان تحت تاثیر قرارش داده بود که سازمان و دومینو و کامران و انریکو را به دست فراموشی سپرده بود. آیناز بوسه ای بر لبانش زد سپس خم شد و دسته ی چمدانش را گرفت و همانطور که دیگری را به دنبالش میکشید، از پله ها پایین رفت.

مهران برگشت و ناپدید شدن آن سایه ی کرم رنگ را در سیاهی شب تماشا کرد. وقتی از در کوچک فلزی بیرون رفت، دیگر چیزی از آیناز به جا نماند. حتی برف هم نمیبارید تا جای قدمهایش روی سنگفرش باقی بماند. تنها مهران باقی مانده بود، مهرانی که دوباره ترک شده بود. حتی پول و ثروت و قدرتش هم به کمکش نیامدند. تمام تلاشهایش بیهوده بودند، هیچ تغییری در زندگی اش حاصل نشده بود و هنوز هم همان مهرانی بود که به راحتی هرکسی کنار مینهادش!



چه فرقی میکند دنیا تو را پر داده یا من را؟

جدایی خاصلش مرگ است، اگر از لاله ، لادن را...



کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت

که من عمریست سرگردانم در این تاریک و روشن را...



تو را این قطره های اشک روزی نرم خواهد کرد

که آب آهسته و آرام میپوساند آهن را!



منم آن ایستگاه پیرو تنهایی که میداند

نباید دل سپرد این عابران گرم رفتن را



تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی، آری

که پلها خوب میفهمند معنای گذشتن را...

(حسین زحمتکش)



     
#328 | Posted: 8 Mar 2017 22:11

آتش پایش را روی پا انداخته بود و خونسرد مردی که پیش رویش به زمین افتاده بود را مینگریست. مرد روی زانوهایش نشسته بود و از ترس سر برنمی آورد. صورتش سرخ شده بود و جویبارهای عرق در سراسر صورت و گریبانش جاری بودند.

-:خوب...

با شنیدن این حرف از سوی رئیس، آب دهانش را به زور فرو خورد و بی حرکت ماند.

آتش متفکر گفت: واقعا ارزششو داشت، که منو به امیرارسلان بفروشی؟! هوم...؟

مرد به زاری و التماس افتاد: غلط کردم رئیس... امیرارسلان گولم زد... تو رو خدا رئیس... به بچه هام رحم کن! دیگه اینجوری نمیشه، دیگه از این غلطا نمی کنم... رئیس... رئیس... یه فرصت دیگه...

-:مگه وقتی داشتی قلدری میکردی به بچه هات فکر کردی که حالا من نگرانشون باشم...

مرد خواهش کنان روی زانو به سمتش خزید: غلط زیادی کردم رئیس... حماقت کردم... تو ببخش!

هنوز چند قدمی با مبل بزرگی که آتش رویش نشسته بود فاصله داشت که عماد از پشت مبل بیرون آمد و لگدی به شانه ی مرد نواخت که او را به عقب پرت کرد. با عصبانیت فریاد کشید: حد خودتو بدون مرتیکه ی خائن... فکر کردی کی هستی که میخوای علیه رئیس کاری کنی... اگه هنوز زنده ای از صدقه سری رئیسه!

مرد که با صورت زمین خورده بود، لب پایینش پاره شده بود و خونریزی داشت اما توجهی بدان نکرد. با پشت دستش خون و عرق را از روی چانه اش پاک کرد: رئیس... رحم کن رئیس... خودم سر امیرارسلانو واست میارم، یه شانس دیگه بهم بده... فقط یه بار...

پوزخندی زد: فکر میکنی اگه سر امیرارسلانو میخواستم خودم نمی تونستم بکشمش!؟!

با سر اشاره ای به عماد کرد. عماد هم دو مردی که تا کنون ساکت گوشه ای ایستاده بودند را صدا زد: جمعش کنین!

دو مرد بازوهایش را چسبیدند و کشان کشان از اتاق بیرونش بردند اما او همچنان به امید بخشش و فرصتی دوباره داد و فریاد میزد.

آتش سر چرخاند و به مرد دیگری که کنار پنجره ایستاده بود، خیره شد. نوری که از شیشه ها به درون میتابید دیدنش را سخت کرده بود اما رئیس خم به ابرو نیاورد. دستور داد:بیا اینجا!

مرد به سرعت نزدیک شد و رو به رویش ایستاد. دستانش را در هم قفل کرده بود و سرش را پایین انداخته بود.

-:ازت خوشم اومد... آدم به دردبخوری هستی!

مردی میانسال کمی سر بلند کرد: بنده نوازی میفرمایین!

رئیس ابرو بالا انداخت: پاچه خوارم که هستی...

مرد جوابی نداد.

-:گفتی این صندلی رو میخوای؟

مردد گفت: اگه رئیس صلاح بدونن!

آتش نیم نگاهی به عماد که دست به کمر در کنارش ایستاده بود انداخت: تو چی میگی؟!

عماد به سمتش برگشت: ما یکی رو میخوایم که جای اون خائنو پر کنه!

-:چطوری به آدمی اعتماد کنم که رئیس خودشو فروخته؟

مرد که شک داشت طرف صحبت رئیس اوست یا عماد، زمانیکه سکوتش را دید گفت: رئیس من شمایین، نه اون آدم. کسی که رئیسشو فروخته اون بود، من فقط وظیفمو انجام دادم!

-:اوم... جواب خوبی بود! کارای اون مرتیکه رو از این به بعد تو انجام میدی اما رو این صندلی نمیشینی! میدونی که یه محموله تو راهه، اگه کارش و راه بندازی، اونوقت صندلی مال توئه!

مرد با خوشحالی گفت: لطف کردین رئیس...

آتش از جا برخاست: میدونم. پس ثابت کن که لیاقت لطفمو داری!

-:حتما...

آتش از اتاق خارج شد و عماد هم به دنبالش. همانطور که از پله های فلزی پایین میرفت، پرسید: دیگه چه خبر؟

-:پلیسا عین مور و ملخ ریختن تو خیابونا. مرزا رو هم چهارچشمی میپان! فکر نکنم تا یه مدت بتونیم از جنوب چیزی وارد کنیم.

قدم روی آسفالت سخت و ترک خورده گذاشت: فکر میکنی چیزایی که میگن راسته!

عماد مطمئن گفت: من که میگم کار خود مهرانه، ببین چطوری شرکتاش سود میکنن.

-:منم همین فکرو میکنم... اما نمی دونم مهران میدونست کاری که کرده، چطوری اتحادیه ی اروپا رو به هم میریزه یا نه! اگه هم میدونسته، چی گیرش میومده که اینکار و کرده!

-:هنوزم می خوای به فریمان اعتماد کنی و بزاری هرکاری میخواد بکنه؟

آتش کنار اتومبیل سیاه رنگش ایستاد. مردی کت و شلوار پوش، در را برایش گشود و منتظر ماند تا سوار شود. رو به عماد که جلوتر از بقیه ی افرادش ایستاده بود کرد: سوئیچتو بده به بچه ها... تو باهام میای!

-:چشم رئیس!

سوئیچی که در دست داشت و تاکنون با آن بازی میکرد را به سمت یکی از افراد پرت کرد و به سمت دیگر اتومبیل رفت و سوار شد. کنار آتش که نشست، آتش دستور حرکت داد.

-:الان دشمن ما، مهران و افتخاریه نه انریکو! انریکو میتونه سلاح ما باشه تو جنگ با مهران. اگه مادمازل و مهران به انریکو کمک کردن، پس حتما خیلی چیزا دربارشون میدونه، چیزایی که میتونه به دردمون بخوره!

عماد بی پرده پرسید: مطمئنی به خاطر این نیست که فریمان همون پویشه!

آتش با عصبانیت به سمتش برگشت: مواظب زبونت باش!

عماد سر تکان داد: چشم رئیس!

با لحن سردی پرسید: با اون دختره چیکار کردی؟!

عماد به رو به رو خیره شد: هنوز نتونستم باهاش تماس بگیرم، از عمارت بیرون نمیاد و با دوستشم قطع رابطه کرده!

-:هر چه زودتر حلش کن و بفرستش استرالیا! بعد یه مدت که اوضاع آروم شدم میتونی هر ازگاهی بهش سر بزنی!

-:چشم!

آتش سرش را خم کرد و به صورت عماد خیره شد. عماد سعی کرد نادیده بگیرتش اما سرانجام طاقتش طاق شد: چیزی شده؟

چشمانش را ریز کرد: نه... فقط داشتم فکر میکردم، چطوری عاشق اون دختره شدی! اصلا نمی تونم تصور کنم عاشق شدی!

پوزخندی زد: واسه همینه که اون دختره الان تو خونه ی دشمنه، چون هیچکس باورش نمیشه منم کسی رو دوست داشته باشم، حتی خود فرشته!


انریکو خودش را روی کاناپه رها کرد: باورم نمیشه مهران اینطوری بازیمون داد!

جی جی که پای کاناپه نشسته بود، بازی را متوقف کرد و دسته را روی میز رها کرد. آه بلندی کشید و همانجا دراز کشید: بیا قبولش کنیم... مهران یه حرومزاده ی لعنتیه!

-:من خیلی وقته قبولش کردم...

جی جی دستانش را روی سینه گذاشت: ولی من هنوزم نمی فهممش، اگه همچین برنامه ای رو با سازمان دومینو ریخته بود، پس واسه چی با ما همدست شد تا دومینو رو نابود کنیم؟!

انریکو سرش را به پشتی تکیه زد و مانند جی جی به سقف خیره شد: مهران همدست هیچکی نیست. با سازمان اون نقشه رو کشید تا هم خودی نشون بده، همم پول پارو کنه. از ما هم استفاده کرد تا به سازمان یه درسی بده که مثلا هاها... من مهران افتخاریم! هیچکی نمی تونه ازم سوءاستفاده کنه!

جی جی پوزخندی زد: آره... خوب حالا ما باید چیکار کنیم؟ سال نو رو با همچین شوکی شروع کردیم...

انریکو سعی کرد وضعیت را تحلیل کند: از وقتیکه ماجرای بمب پیش اومده، روسیه فکر میکنه دست اروپاییا تو کار بوده، واسه همین صادرات گازشو کاهش داده و تهدید کرده که دیگه به اتحادیه ی اروپا نفت و گاز نمی فروشه مگه اینکه اروپا رسما بابت کارش عذرخواهی کنه و خسارت بده. حتی شنیدم میخوان به دادگاه لاهه شکایت کنن! از اون ورم که خط لوله ی گاز نروژ دچار مشکل شده و اروپا حسابی تحت فشاره بابت گاز؛ اما نمی خوان مسئولیت بمبگذاری رو گردن بگیرن... خوب چون بیگناهن! همین مسئله هم خودش واسه اتحادیه ی اروپا مشکلساز شده، چون کشورایی که نیاز بیشتری به گاز دارن ادعا میکنن که بقیه ی کشورا نادیده میگیرنشون و کاری واسه این بحران نمی کنن. بریتانیا هم که دوباره سعی میکنه از اتحادیه جدا بشه... فکر کنم واسه همین بود که سازمان اینکارو کرد، هدفشون گاز نبود، میخواستن اروپا رو به هم بریزن!

جی جی نیمخیز شد: چرا؟

شانه بالا انداخت: نمی دونم... مطمئنن واسه خودشون کلی دلیل دارن اما... نمی دونم! این وسط مهرانم که از نقشه ی سازمان باخبر شده، گفته یه چیزیم به اون بماسه و اینطوری سهام شرکتای نفت و گازش حسابی صعود کرده!

جی جی با لحن مشکوکی گفت: همه ی این اتفاقا با یه بمب ساده که حتی نترکیده؟!! چرا همش یه حسی بهم میگه کار برنامه ی دومینو بود؟!

-:چون بود!

-:ولی من اطلاعاتشو چک کردم، هیچی درموردش نبود!

-:خیلی خوشخیالی! بهت گفتم که به کامران و پروانه اعتماد نکن... مطمئنا اطلاعاتشو دستکاری کردن... کامران حتی از این نقشه ی مهرانم خبر داشت ولی چیزی نگفت، چرا؟! چون ایران خیلی وقته دنبال سهم بیشتر تو بازار گازه. اگه روسیه نمی فروشه، جاش ایران میفروشه...

جی جی متاسف گفت: لعنت به هرچی سیاستمداره!

انریکو سر تکان داد: آره... لعنت به هرچی سیاستمداره دوروئه!

متفکر ادامه داد: ولی مهران فکر اینجا رو نکرده که این کار تو طولانی مدت جواب نمیده، شاید الان روسیه گازشو نفروشه ولی یه روز کوتاه میاد، اونوقته که تو بازار مازاد گاز ایجاد میشه و حسابی قیمت گاز میاد پایین! مهران خودش، داره قبر خودشو میکنه!

-:پس حالا چرا ناراحتی!؟

دستانش را زیر سرش قلاب کرد و نفس عمیقی کشید: واسه اینکه نمی تونم قبول کنم ازش بازی خوردم! مطمئنم اون عوضی الان داره تو آسمونا سیر میکنه!

-:انریکو... قبول کن، مهران رقیب سرسختیه! اون باهوش و قدرتمنده!

با خشم گفت: مسئله هوشش نیست جی جی! موضوع اینه که اون اصلا فکر عواقب کاراشو نمی کنه. به هیچی اهمیت نمیده و وقتی یه کاری رو میخواد انجام بده، همه رو قربانی میکنه... سر همین بمبه، شرط میبندم اگه مجبور میشد، اون سکو رو با همه ی تجهیزاتش و با همه ی 150 نفرش میفرستاد رو هوا... کاریم نداشت که کی اونجاست، حتی آتوسا هم براش فرقی نداشت.

جی جی قانع شد: اره... سخته بخوای کاری بکنی بدون اینکه کسی آسیب ببینه!

برای لحظاتی هر دو ساکت بودند که جی جی دوباره گفت: حالا که حرفش شد، از آتوسا خبری نداری؟

-:چرا باید داشته باشم؟

-:خوب تو جونشو نجات دادی، حداقل باید واست پیام تشکر میفرستاد!

پوزخندی زد: مگه ما دوستی چیزی هستیم که واسم پیام بفرسته... باور کن، دفعه ی بعد که دیدتم یه اسلحه میزاره بیخ گلوم... همون موقعم اگه میتونست فرصت و از دست نمیداد!

-:پس واسه چی نجاتش دادی؟

با تعجب سر بلند کرد و نگاهش کرد: واقعا جی جی؟! تو داری همچین سوالی میپرسی!

مردد گفت: یعنی وقتی داشتی نجاتش میدادی فکر نکردی، به دردت میخوره؟!


با حرص لگدی به پهلویش زد: جی جی... منو ببین! من مهران یا رئیس نیستم... منم مثل خودت آدمم، اگه تو بودی نجاتش نمی دادی!؟

دستانش را پشتش حایل کرد، برخاست و نشست: چرا... انریکو فریمانی که تو رم میشناختمم این کارو میکرد، ولی این آدمی که الان جلوم نشسته... راستش انریکو نمی دونم دربارت چه فکری بکنم؟! از وقتی پامون رسیده ایران تو عوض شدی... عوضی شدی! شدی یه آدمی که از همه سوءاستفاده میکنه حتی از زنش، میخواد هرجوری شده برنده شه و با یه قاچاقچی به زنش خیانت میکنه!

-:خیلی دلت پر بود، نه؟!

بی مهابا گفت: این واقعیتن انریکو... وقتی داشتیم میومدیم گفتی میخوای ریشه باند رئیسو بخشکونی! اما حالا چی؟ حالا رئیس راس راس داره میچرخه که هیچ... تو باهاش رابطه داری که هیچ... تازه کمکشم میکنی!

داد زد: آخه مرتیکه من کی کمکش کردم! هان؟! کی؟!

بی توجه ادامه داد: خودتو گم کردی انریکو... یکی باید این واقعیتا رو بزنه تو صورتت!

خم شد و یقه اش را گرفت: پس بیا بزن... بیا دیگه. واسه چی دست دست میکنی! هان!؟ دِ بزن... بزن دیگه...

جی جی سعی کرد آرام باشد. یقه اش را چسبید و کشید: ولم کن... نمیشه دو کلمه باهات حرف زد... ولم کن...

اما انریکو برعکس، انگشتانش را چفت کرده بود و با عصبانیت میتکاندش. دلش حسابی پر بود، از دست مهران، از دست کامران، از دست آتش، از دست جی جی و از دست خودش! از دست تمام دنیا... همه ی اینهایی که جی جی میگفت را میدانست. میدانست و در خفا خودش را سرزنش میکرد اما شنیده این حرفها از زبان جی جی؛ از زبان کسی که هیچ تجربه ای در این موارد نداشت، سخت بود... درد خودش، برایش کافی بود اما این جی جی را راضی نمی کرد. جی جی بیرحمانه قضاوتش میکرد...

هر لحظه که میگذشت، خشمش گر میگرفت. همانطور که دندانهایش را به هم میسایید، زور بیشتری به بازویش وارد کرد تا بتواند جی جی ضعیف را از روی زمین بلند کند اما جی جی مقاومت میکرد، تا اینکه ناگهان... دستش آزاد شد و به عقب جهید. تی شرت جی جی جر خورد و تا وسط سینه اش پاره شد. شانه های انریکو آویزان شد. نگاه شگفتزده اش را از تیشرت گرفت و متاسف به جی جی خیره شد. تمام عصبانیتش با این اتفاق فروکش کرد.

جی جی همانطور بی حرکت به چاک بزرگی که در سینه ب تی شرت باز شده بود، خیره بود. این تی شرت را سارا برایش خریده بود، اولین هدیه ی او و انریکو این را به خوبی میدانست. با اینکه در اثر پوشیدن و شست و شوی زیاد کهنه و مستعمل شده بود اما هنوز هم... صورتش در هم رفت. انریکو نه تنها نمی خواست واقعیت خودش را بپذیرد، بلکه با کمال پررویی دست پیش میگرفت. انگشتانش را جمع کرد و محکم فشرد. سعی کرد آرام باشد، این کار را خوب بلد بود. در تمام دوران کودکی اش، در نوانخانه و مدرسه، یاد گرفته بود که عصبانیتش را در مقابل قلدرهایی چون انریکو پنهان کند و حرفی نزند اما اینبار...

تمام قوایش را جمع کرد و مشتی به صورت انریکو نواخت. انریکو روی کاناپه افتاد. با حرص از جا برخاست و یقه اش را گرفت: حقته اونقدر بزنمت که بمیری...

انریکو مچ دستش را گرفت و فشار داد: دستتو بکش...

جی جی که طاقت درد را نداشت، با حرص رهایش کرد: اصلا گمشو... گمشو برو با همون کفتارا بگرد که فقط آدمکشتن بلدن...

سرشانه ی پیراهن سفیدش را چسبید و به سمت خروجی کشیدش: گمشو...

بی آنکه منتظر جوابی از سویش باشد، برگشت و به اتاقش رفت. با حرص جلوی آینه ایستاد و پیراهنش را بررسی کرد: مردک ببین چیکار کرد... سر یه هرزه ببین پیرهنم و تا کجا جر داده! نچ نچ نچ...

تی شرت را از تنش در آورد و روی تخت رهایش کرد. همانطور که در کمد به دنبال بلوز دیگری میگشت زمزمه کرد: حالا به سارا چی بگم!؟

برگشت و با حرص به در چوبی کمد کوبید. ضربه اش چنان سنگین بود که انگشتانش خورد شد. چوب رختی سبزی که در دست داشت را روی زمین رها کرد و دستش را چسبید: آخ آخ... عوضی...

مفاصل انگشتانش به قدری درد میکرد که نمی توانست مشتش را باز کند. لبه تخت نشست و مشتش را فوت کرد: باید فکشو پیاده میکردم، خائن هوس باز...
     
#329 | Posted: 8 Mar 2017 22:14 | Edited By: sepanta_7
سرانجام پیراهن دیگری به تن کرد و به سالن برگشت. برخلاف انتظارش، انریکو با پررویی تمام روی کاناپه نشسته بود و تکان نخورده بود. با عصبانیت غرید: هنوز گورتو گم نکردی!؟

انریکو جوابی نداد. نگاهش را به میز دوخته بود و حرکتی نمیکرد. بی آنکه نگاهش کند، به سمت یخچال به راه افتاد؛ این درگیری تشنه اش کرده بود: هوی... عوضی! نمی خوای بری؟!

طی حرکتی ناگهانی، انریکو دمپایی رو فرشی اش را از پا درآورد و به سمتش پرت کرد. پیش از آنکه جی جی متوجه شود، دمپایی به کمرش خورد. با عصبانیت برگشت: چته وحشی...!؟

انریکو چشم غره ای رفت و به گوشش اشاره کرد، گویا داشت با تلفن صحبت میکرد. جی جی در یخچال را بست و با چشمانی ریز انریکو را زیر نظر گرفت که برخلاف دقایقی پیش، راست نشسته بود و مودبانه سر تکان میداد: اوهوم... باشه... نه من مشکلی ندارم... باشه... پس من خبرت میکنم... اوهوم...

لحظه ای اندیشید و سپس گفت: فرانک... مواظب خودت باش!

تماس را قطع کرد و هندزفری بلوتوثش را از گوش بیرون آورد: فرانک بود... میخواست ببینتم... قرار شد فردا باهم شام بخوریم!

جی جی میخواست بگوید به من چه! دیگر نمی خواست بیش از بار مشکلات زندگی خصوصی انریکو را به دوش بکشد اما به جایش، در یخچال را باز کرد و پرسید: کوکا میخوری؟!

-:آره...

بطری های حلبی کوکا را برداشت و به سمت کاناپه رفت: میخوای بهش بگی!؟

-:هنوز نمی دونم... با این اوضاع و احوال، این مسئله هم واسه خودش معضلی شده!

جی جی پوزخندی زد اما چیزی نگفت. انریکو زیر چشمی نگاهش کرد و با زیرکی بحث را ادامه داد: ببینم... تو مطمئنی که همه ی سرورای دومینو از دور خارج شدن؟!

کلافه سر تکان داد: آره بابا... تا حالا صدبار گفتم. دومینو مرد، دفنشم کردیم...

-:خیلی خوب... حالا چرا داد میزنی!

پایش را کمی بالا آورد: دمپاییم کو؟!

با سر اشاره ای به آشپزخانه زد: جایی که پرتش کردی!

در حالیکه زیر لب غر میزد، از جا برخاست تا به دنبالش برود: میاوردیش دیگه...

جلوی یخچال ایستاد. با پایش دمپایی واژگون شده را راست کرد و پوشیدش.

جی جی همانطور که پشتش به او بود گفت: انریکو... اگه بگم یه راهی هست که دست مهرانو جلوی همه رو کنیم، چی؟

به سرعت راه رفته را بازگشت: واقعا؟! چطوری؟

-:تا حالا درباره ی گروه انانیموس شنیدی!؟

با تعجب زمزمه کرد: انانیموس؟!

نامش آشنا بود اما به یاد نمی آورد کجا آن را شنیده است، احتمال داد جی جی در این باره چیزی گفته است اما حالا ذهنش آشفته تر از آن بود که حرفهای بیهوده ی جی جی را به یاد آورد.

جی جی زمانیکه سکوتش را دید با هیجان شعارشان را زمزمه کرد: We are anonymous. We are legion. We do not forgive. We do not forget. expect US.

چینی بر پیشانی انداخت: چی!؟

-:بیخیال... اینا یه گروه هکرین که مخالفه آدمایی مثل مهرانن! من یه چند نفرشونو میشناسم، اگه این اطلاعاتو به اونا بدیم، پوز مهرانو به خاک میمالن...

-:مثلا چطوری؟

-:همه ی اتفاقات افشا میکنیم، اینطوری سوءتفاهم بین روسیه و اروپا حل میشه و همه چی برمیگرده سر جاش...

-:آخه ما که مدرکی نداریم؟

با افتخار گفت: لازم نیست، اونا خودشون پیدا میکنن...میدونی تا حالا چند بار پنتاگونو هک کردن و باعث برملا شدن چندتا رسوایی شدن!؟

انریکو کمی اندیشید؛ پیشنهاد وسوسه انگیزی به نظر می آمد اما باید پیامدهایش را هم در نظر میگرفت. افشای چنین اطلاعاتی جهان را در شکی عظیم فرو میبرد. همچنین آگاهی از وجود سازمانی چون سازمان دومینو مردم را به هم و به دولتها بدبین میکرد. اما از طرفی چنین رسوایی پرسروصدایی مهران را چندین خانه به عقب پرت میکرد و دست سازمان را کوتاه.

-:خوب... چی میگی؟!

انریکو سرش را کمی خم کرد و چینی بر پیشانی انداخت. چه جوابی باید میداد، لبانش را به هم فشرد و آرام گفت: بزار فکر کنم... بهت میگم!



آیناز چمدان را بست و از روی تخت بلندش کرد و زمین گذاشت. گوشی را دست به دست کرد: پس فلشا هیچی نبودن؟!

-:تو همشون یه کلیپ مسخره از مهران بود که داشت بهمون میخندید!

-:میدونستم... میدونستم یه بوهایی برده ولی اینکه فلشا رو پیدا کنه... عملا با این کارش، اون همه وقتی که تو اون عمارت کذایی با اون دیوونه ها بودم و با خاک یکسان کرد... اون همه وقت...

-:ولی باز خوبه سرفرصت از عمارت اومدی بیرون!

-:اگه اونطوری احساساتیش نمیکردم الان جنازمم تو اون عمارت میپوسید.

روی مبل نشست: وقتی فهمیدن تموم اطلاعات نابود شده، چی گفتن؟ عصبانی شدن؟

مرد پشت خط با لحن دلگرم کننده ای گفت: چی میگی آیناز. ما یه خانواده ایم، شکست و پیروزی یکی مال همه است. اعضای سازمان خیلی خوشحال شدن که آسیبی بهت نرسیده. فعلا اونا نگران خودتن، واسه همین فردا با اولین پرواز میای استانبول پیش خودمون. ما نمی خوایم عضو جدیدمونو از دست بدیم...

نفس راحتی کشید: خیالم راحت شد... خیلی نگران بودم، میدونم تو اولین ماموریتم گند زدم.

صدای زنگ در بلند شد. همانطور که از جا برخاست، گفت: دارن در میزنن، باید برم.

مرد با خوشرویی گفت: مواظب خودت باش... زنده باد نظم نوین جهانی!

آیناز با اعتماد تکرار کرد: زنده باد نظم نوین جهانی.

به سمت در قهوه ای رنگ آپارتمان به راه افتاد. هنوز قدمی به در مانده بود که دوباره زنگ به صدا در آمد. آیناز که منتظر کسی نبود مشکوک پشت در ایستاد. روی پنجه ی انگشتانش بلند شد و از چشمی نگاهی به بیرون کرد. باورش نمی شد؛ مهران... مهران آدرسش را یافته بود و حالا پشت در بود. خانه ای که قرار بود تا زمان رفتن، پناهگاهش باشد حالا به دست بدترین شخص ممکن کشف شده بود. با ترس قدمی عقب گذاشت.

نفس هایش به شمارش افتاده بود. دست پاچه نگاهی به اطراف انداخت. زنجیر پشت در را انداخته بود و در قفل بود.

با تقه ای که به در خورد، از جا پرید. مهران با خوشرویی گفت: آیناز... آیناز منم، مهران... درو وا کن! آیناز... آیناز میدونم اینجایی...

همانطور مدام به در ضربه میزد که سبب میشد آیناز بیش از پیش مضطرب شود. به سمت پنجره رفت تا راه چاره ای بیابد. اتومبیل سیاهرنگش را درست زیر پنجره پارک کرده بود و راننده اش هنوز هم پشت فرمان بود اما کوچه ساکت و خلوت بود. دوباره برگشت و از چشمی مهران را برانداز کرد، تنها بود، بدون هیچ همراهی... با اینکه مهران در طول این سالها تغییر کرده بود اما مطمئن بود هنوز تا جایی پیش نرفته است که با دست های خودش کسی را بکشد. مهران با وجود هیکل درشتش، هرگز طالب دعوا نبود و آنقدر مهارت نداشت تا از خودش دفاع کند.

به سمت آشپزخانه رفت و از کشوی کابینت چاقوی کوچکی بیرون آورد. نگاهی به خودش کرد و خواست چاقو را در بین لباسهایش پنهان کند اما چاقو بزرگتر و خطرناکتر از آن بود که بتوان پنهانش کرد. مهران همانطور مصرانه و بی توجه در میزد و صدایش میکرد.

چاقو را در آستینش فرو برد و دسته اش را به سمت پایین قرار داد، طوریکه بتواند با کف دستش دسته را حس کند. به سمت در رفت و زنجیر را باز کرد. نفس عمیقی کشید و دستگیره ی در را چرخاند. مهران با دیدنش لبخند زد: سوپرایز شدی؟!

در آستانه ی در ایستاد: اینجا چیکار میکنی؟

بی توجه گفت: گفتی بلدی چطوری قایم بشی، من که هیچ قدرتی ندارم به این راحتی پیدات کردم، بعد اونوقت انتظار داری اونا پیدات نکنن!

آیناز در سکوت سر تکان داد.

-:نگران نباش... من حسابی مواظب بودم که کسی تعقیبم نکنه... همه جا امن و امانه.

طوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است، انگار هیچ خبر ندارد که آیناز قصد جاسوسی از او را داشته است و این آیناز را بیشتر میترساند. اگر مهران داد و فریاد میکرد، اگر او را تهدید به مرگ میکرد اگر و اگر و اگر...

-:نمی خوای دعوتم کنی تو؟!

اشاره ای به دستش که محکم چهارچوب در را چنگ زده بود کرد.

صدایش را صاف کرد: نباید ما رو با هم ببینن...

-:پس بزار بیام تو!

با چه زحمتی از کنار در عقب کشید تا مهران وارد شود را فقط خدا میداند. مهران روی کاناپه جلوی پنجره نشست و نگاهی به اطراف انداخت: خونه ی قشنگیه! قراره زیاد اینجا بمونی؟

جوابی نداد. کنار مبل رو به رویش ایستاده بود و تکان نمی خورد. تک تک حرکات مهران را زیر نظر داشت، اما مهران کاری که مشکوک باشد انجام نمی داد. هربار که دسته ی چاقو را لمس میکرد، قوت قلب میگرفت اما کافی نبود.

-:بشین دیگه...

روی مبل نشست.

-:نگفتی زیاد اینجا میمونی؟

-:ن...نه!

لبخند گرمی زد: آیناز، اگه قراره هربار که یکی در میزنه به این حال و روز بیوفتی، بهتر بود تو عمارت میموندی... میدونم هوشنگ خان یکم زیاده روی کرده و اذیتت کرده اما... اونجا امنه!

از دست چه کسی امن بود؟! آنجا لانه ی گرگ بود، چطور میتوانست آیناز را ایمن نگه دارد؟

از دست این لبخند تصنعی و این تظاهر کردنهایش خسته شده بود. پرسید: نگفتی واسه چی اومدی؟

-:دفعه ی قبل، باغ یکم سرد بود واسه همین نتونستیم خوب حرف بزنیم... اومدم باهات حرف بزنم!

-:درباره ی چی؟

شانه بالا انداخت: میدونی که... عروسیمون، انتقامت...

نگاهی به در نیمه بسته ی اتاق کرد: یه خوابه ست؟

-:آره...

سعی کرد با حرف زدن خود را آرام کند: شنیدم حسابی کارت گرفته!

با خوشحالی گفت: آره... همشم به لطف تو بود.

شروع کرد به حرف زدن درباره ی شرکت و نقشه های زیرکانه اش و میزان تسلطش بر شرکت. در تمام مدت اما آیناز در دنیای دیگری سیر میکرد. حرفهایش را گوش میداد اما نمی شنید، صورتش را مینگریست اما نمی دید. به صورتش خیره شده بود و گذشته اش را در او میدید. روزی عاشق این پسر پولدار بی خیال بود؛ مردان زیادی را دیده بود اما مهران استثنا بود، برخلاف دیگران زود صمیمی میشد و با او مثل بقیه ی زنها رفتار میکرد. همه میدانستند که پسر یکی از خانواده های ثروتمند تهران است اما کسی به درستی نمی دانست که پدر و مادرش چه کسانی هستند و چه سمتی دارند. خودش هم چندان درباره شان صحبت نمی کرد اما مگر اهمیتی داشت... همینکه مهران کنارش بود و درباره ی هر چیز مسخره ای که شنیده بود نطق میکرد کافی بود.

مهران آنقدر راحت و آرام حرف میزد که کم کم حتی خود آیناز هم باورش شد قصد خصمانه ای ندارد. آنقدر که گاردش را پایین بیاورد و مانند دو دوستی که هیچگاه نبودند، با هم حرف بزنند. بعد از دو ساعت صحبت کردن، مهران عزم رفتن کرد. آیناز هم تا جلوی در همراهیش کرد. دیگر آن احساس ترس رفته بود، حالا جایش را دلتنگی برای شخصی از گذشته گرفته بود که داشت میرفت.

مهران دست به دستگیره برد و در را کمی گشود. به سمتش برگشت: فکر کنم این دفعه دیگه واقعا آخرین باریه که همو میبینیم!

-:چند سال پیشم همینو گفتی... آینده رو هیچکی ندیده.

با اعتماد به چشمانش خیره شد: باور کن... این آخرین باره. میدونی که من میتونی آینده رو بخونم.

آیناز در جوابش تنها خندید. مهران در را رها کرد و به سمتش برگشت. مردد گفت: میدونم اون شب گفتی واسه آخرین بار...

صورتش را نزدیکتر آورد: میخوای این یکی آخریش باشه...

آیناز لبانش را به هم فشرد. دیگر نباید اینقدر به مهران نزدیک شود، هر چه باشد او یکی از همکاران سازمان است اما همکار نه عضو... مهران بی توجه خود را نزدیکتر کرد. آیناز خواست عقب برود، اما دیوار مانعش بود. مهران صورتش را جلوی صورت آیناز گرفت و به چشمانش خیره شد. زمانیکه بی علاقگی اش را دید بیخیال شد. کمی عقب کشید: ولش... بزار همون آخری بمونه!

سرش را نزدیک گوشش آورد و زمزمه کرد: میدونی آیناز...

ناگهان لحن صدایش عوض شد: هیچوقت نباید سعی میکردی منو دور بزنی، ناسلامتی من مهران افتخاری ام!

چشمان آیناز از شگفتی درشت شد. نفسش را در سینه حبس کرد. لحن صدایش همان لحنی بود که میترساندش... دستش را مشت کرد و جای خالی دسته ی چاقو را حس کرد. در دل به خود لعنت فرستاد که به مهران اعتماد کرده و سلاحش را کنار گذاشته است. بهتر بود برگردد و چاقو را بردارد اما نمی توانست حرکت کند. مهران آنقدر سریع چهره عوض کرده بود که ذهنش واکنش درست را فراموش کرده بود. دیگر به اعضای بدنش فرمان نمی داد و حتی عمل حیاتی نفس کشیدن هم فراموشش شده بود.

دنیا پیش چشمانش سیاه شد و دیگر چیزی نمی دید، تنها لبخند شیطانی مهران که پیش از رفتن پیش کش کرده بود مدام و مدام تکرار میشد. مهران در را گشود و بیرون رفتن. هنوز می توانست صدایش را بشنود که میگفت: نزار راحت بمیره!

هنوز در بسته نشده بود که دوباره باز شد. دستی عضلانی در را گرفت و آرام باز کرد. آیناز که کم کم کنترل بدنش را به دست می آورد با دیدن مردی که چهره اش را با ماسک و کلاه بیس بال پوشانده بود پا به فرار گذاشت اما دیگر دیر شده بود. دستان بلند و سیاه مرد به دنبالش آمد، دورش پیچید و او را به عقب کشید. دست قوی اش را طوری روی دهان و بینی اش گذاشت که راه نفسش را بست. با دست دیگری که دور کمرش پیچیده بود چون پر کاهی از جا بلندش کرد و با لگد در را پشت سرش بست.
     
#330 | Posted: 9 Mar 2017 01:41
با انگشت کارد و چنگال نقره را روی دستمال کرم رنگ جفت کرد. موسیقی آرامش بخشی فضا را پر کرده بود اما حتی این هم نمی توانست از اضطرابش بکاهد. انریکو از وقتی که آمده بود مدام درباره ی شرکت و بازرسی مالی و سهام و اینگونه چیزها حرف میزد، چیزهایی که اهمیتش برای فرانک کمتر از یک ریال بود. چیزی که حالا برای فرانک اهمیت داشت، زندگی مشترک دومش بود که امکان داشت به شکستی دیگر گراید.

سرانجام در مقابل سکوتش کم آورد: خستت کردم نه!؟

فرانک رد نکرد، از زمانیکه آمده بود به ندرت چیزی گفته بود. انریکو به همسرش خیره شد، به دختر دایی اش، به دختری شاد و بزله گو که سالها بود در پس این زن کم حرف و افسرده گم شده بود. فرانک شکسته و خرد شده بود و حالا او با خودخواهی تمام لگدی دیگر نصیب این ساختمان متروکه میکرد تا فرو بریزد و حتی پشیمان هم نبود. تمام مدت از دیدنش طفره میرفت. میترسید، میترسید نتواند با او چشم در چشم شود، میترسید نتواند از خجالت سر بلند کند اما همه ی اینها تصوراتش بود. وقتی فرانک را دید با زبان بازی فضا را عوض کرد. کی؟ کی اینچنین عوض شده بود؟ چه وقت اینقدر خودخواه و بیشرم شده بود؟!

سرش را پایین انداخت، درست بود، او هم حق زندگی کردن را داشت، حق داشت پس از سالها دوری به وصال عشقش برسد اما مگر فرانک چه کرده بود که باید در این راه قربانی میشد؟!

دوباره نگاهش کرد؛ صورتش رنگپریده بود و لبانش ترک خورده. سرماخوردگی را بهانه میکرد اما سرمنشا بیماری جای دیگری بود.

-:ببخشید!

عذرخواهی اش چنان بی مقدمه و پراحساس بود که فرانک را شگفتزده کرد. سر بلند کرد و به چشمانش خیره شد. مردد سر تکان داد: عیبی نداره... خودمم یکم حوصله ندارم!

-:نه... واقعا معذرت میخوام! من خودخواه و ضعیفم! من بدترین شوهریم که میتونه گیر یه زن بیاد!

فرانک تنظیم کارد و چنگال را رها کرد و تمام توجهش را معطوف وی کرد. این نخستین باری بود که انریکو خود را شوهر فرانک میخواند. همکار، دوست، نامزد، خانوم و درمواقع لزوم همسرش بود اما هیچگاه شوهرش نبود. استفاده از چنین کلمه ی ساده ای به نظر می آمد برای انریکو فریمان سخت باشد و کسر شان اما حالا...

صداقت در صورتش موج میزد، یا این چیزی بود که فرانک دوست داشت در صورت شوهرش ببیند: من همیشه به خودم و کارام قبل از بقیه فکر می کنم... با همین کارام همیشه بقیه رو از خودم میرونم!

با همین اخلاقش بود که خانواده و زندگی شادش را فدای حل پرونده ی رئیس کرد، با همین اخلاقش بود که کیا را به گور سپرد، رخت سیاه بر تن مادر و پدرش کرد، فدریکو را به قتلگاه کشاند و اکنون فرانک را...

-:خوب... باید بگم ایندفعه باید بیخیال این اخلاقت بشی!

-:چی؟

با آرامش گفت: میدونم عاشقم نیستی، میدونم با وجود این همه وقتی که با هم گذروندیم اونقدر به هم نزدیک نیستیم که حرف دلمونو به هم بزنیم... ولی اینا نیستن که اذیتم میکنن انریکو... چیزی که اذیتم میکنه اینه که تو حتی سعیم نمی کنی که مشکلاتمونو حل کنی... تو فکر میکنی هر وقت اوضاع رو به راهه من زنتم، وقتی هم هوا پسه تو تنهایی میری تا مشکلا رو حل کنی! باور کن من اینقدر نارفیق نیستم...

میخواست بگوید اشتباه میکند، دلیل این رفتارش عدم اعتماد به فرانک نیست. اما باید به دنبالش دلیل رفتارهایش را توضیح میداد و چون نمی توانست واقعیت را بگوید باید دروغ های بیشتری تحویلش میداد. دروغ چیز عجیبی ست؛ هر چقدر هم آن را خوب کادو پیچی کنی و هر چقدر هم جعبه اش زرق و برق دار باشد، ماهیت زشتش را نشان میدهد، حتی اگر شست و شویش دهی، حتی اگر در خوشبو کننده و عطرهای گران قیمت غرقش کنی، باز هم بوی گندش همه را آگاه میکند.

دستش را گرفت: نمی گم که نارفیقی... من هیچوقت همچین منظوری نداشتم، فقط فرانک... من خیلی وقته که تنها بودم. خیلی وقته که کسی رو تو مشکلام شریک نکردم... بعدشم، اگه بهت بگم چیکار میتونی بکنی، فقط نگرانت میکنم...

-:من میخوام نگران بشم!

این را بلند گفت و تقریبا توجه همه را جلب کرد. صورتش را در بین یقه ی بافت و شالش قایم کرد تا کمتر خجالتزده شود. آرام ادامه داد: من که یه عروسک تبلیغاتی نیستم که با خودت این ور اون ور ببری و بگی ببینین، این زنمه! من زنت شدم نه واسه اینکه برم دور دنیا رو بگردم، لباسای خوب بپوشم، غذاهای خوب بخورم... آره، اینکه پولداری خیلی خوبه و چشم همه ی فامیلو در آورده ولی انریکو جز ازدواج راه های دیگه ایم واسه پولدار شدن هست! من خواستم زنت بشم که کنارت باشم، حتی اگه تو دهکوره های ته دنیا باشی... حتی اون موقع هم میخوام کنارت باشم...

حرف هایش تازه بود، تا به حال اینها را از کسی نشنیده بود. حتی جی جی که بهترین دوستش بود، گاهی اوقات از اینکه درگیر زندگی اش شود امتناع میکرد.

-:چرا؟ چرا میخوای خودتو قاطی دنیای شلوغ و پرهرج و مرج زندگیم کنی... واسه چی دنبال دردسر میگردی؟

فرانک نفس عمیقی کشید. نمی خواست این واقعیت را بیان کند اما با نگفتنش هم چیزی عوض نمیشد: واسه اینکه میخوام ببینم از پسش برمیام یا نه! من یه بار باختم... میخوام ببینم این دفعه میتونم از پسش بر بیام!

به خوبی منظورش را میفهمید. فرانک پیش از این طلاق گرفته بود و این بار سنگین تا به حال روی شانه هایش بود. دانستن اینکه در بزرگترین آزمون زندگی ات شکست خورده ای، ناامید کننده بود.

با مهربانی گفت: اون دفعه تقصیر تو نبود فرانک...

-:چرا، تقصیر من بود... همیشه تو یه دعوا هر دو طرف مقصرن! من آدم اشتباهی رو انتخاب کردم و تاوانشم دادم... پس دیگه نگو تو آدم درستی واسه من نیستی... چون من دیگه واقعا حوصله ی تکرار کردن اون اتفاقا رو ندارم! اگه فکر میکنی آدم درستی واسم نیستم، پس عوض شو... جوری شو که مناسب من باشی! منم دارم همینکارو میکنم... دارم ایتالیایی یاد میگیرم، دارم رو طرز راه رفتن و غذا خوردنم کار میکنم... تو هم باید همین کارو کنی! اگه تو زندگیت جایی واسه من نیست، پس یه جا وا کن! به چیزی رو بنداز دور و واسه من جا باز کن! این کار و بهم مدیونی!

این همان فرانک بود، همان فرانکی که روی کابینت مینشست و با پسرعمه پسرعمه گفتنهایش کلافه اش میکرد. همانقدر بی پرده و جدی. حس خانه را به او میداد، خانه ای که سالها پیش ترکش کرده بود.

لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که موبایلش زنگ خورد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و با دیدن نام آتش لبخند از صورتش محو شد. در این لحظه، در این حالت که کنار فرانک بود و به نظر میرسید هیچ مشکلی نیست، آتش... شعله های مخرب آتش جلو می آمدند.

تصمیمش را گرفت و تماس را رد کرد. این آخر بی حیایی بود اگر پیش روی فرانک به تماسش جواب میداد.

-:کی بود؟

-:هیچی... کاری بود!

-:خوب جواب میدادی.

-:بیخیالش، بیا شاممونو بخوریم.

آن شب با همان حرفها گذشت. تا فردا به گفته هایش فکر کرد، در رختخواب، پشت میز کارش، در اتاق کنفرانس... تمام مدت به گفته هایش فکر کرده بود. زندگی انریکو پر بود، ذهنش، قلبش، همه پر بودند. دیگر جایی برای فرد جدیدی نبود. اما فرانک خواستار یک جایگاه بود و مستحقش هم بود. باید کسی را پایین میکشید و فرانک را جانشینش میکرد اما که را؟!

جی جی که لحظاتی میشد حرکاتش را زیر نظر داشت و میدید همانطور که به سقف خیره شده، صندلی اش را از سویی به سوی دیگر چرخ میدهد، مشکوک گفت: چته؟! تو لکی!

-:هیچی...

-:دیشب چی شد، نگفتی؟

-:مگه نگفتی دیگه نمی خوای خودتو قاطی زندگی شخصیم کنی!

-:الان چهارساله من دارم اینو میگم و چهارسالم هست که تو منو به زور میکشی تو زندگی شخصیت، پس حرفتو بزن!

پوزخندی زد: فرانک گفته یه جا تو زندگیم بهش بدم، منم حالا دارم تو کمد و میگردم ببینم چی رو باید دور بندازم تا واسه اون جا باز کنم!

با خنده گفت: خوب، حالا جایی باز کردی؟

سر بلند کرد: یه چندتایی هستن که میشه دور بندازمشون، ولی میترسم بعدا لازم بشن. یکیشونم تویی...

جی جی دهن کجی کرد: خواهش میکنم، تو رو خدا منو بنداز دور... منو از دست خودت خلاص کن!

-:اگه اینقدر دلت میخواد بری، پس برمیگردی تو کمد!

-:خیلی بامزه ای... از خنده مردم!

دستش را زیر چانه گذاشت و به تقویم رومیزی خیره شد که اواسط بهمن را میگذراند. مهم نبود چقدر فکر کند، مهم نبود چند بار در کمد را باز و بسته کند، چندبار جعبه ها را بیرون بریزد و جور دیگری قرارشان بدهد، کمد پر بود و یک جعبه اضافی. آن جعبه ی اضافی آتش بود... نگه داشتن جعبه ی او کنار جعبه ی فرانک اشتباه بود و او باید یکی را نگه میداشت. انریکو ترجیح میداد جعبه ای را نگه دارد که در آینده هم لازمش شود. جعبه ی آتش بزرگ و جاگیر بود، اگر دور می انداختش میتواست ده جعبه را جا دهد و یا جعبه ی فرانک را بزرگتر کند.

باید از این عشق دست میکشید، باید از این انتقام دست میکشید، باید از این آدم دست میکشید. حق با دونا بود، گاهی باید از یک عشق گذشت، هم به خاطر خودت و هم به خاطر او... آتش سالها بود که حجم بزرگی از زندگی اش را اشغال کرده بود و مانند هیولا لحظه به لحظه اشتهایش بیشتر میشد اما اگر رهایش میکرد، اگر دور می انداختنش، پس با جای خالی اش چه باید میکرد؟ سوراخ بزرگی که در بالون زندگی اش ایجاد شده بود را چگونه باید پر میکرد...

گوشی اش را چک کرد؛ هیچ تماسی نداشت. از دیشب که تماسش را رد کرده بود، نه پیامی فرستاده بود و نه زنگ زده بود؛ رئیس دوست نداشت رد شود. میدانست که دیگر زنگ نمی زند، آتش نمی خواست بار اضافی باشد، اگر انریکو سرش شلوغ بود و نمی توانست پاسخش را دهد، پس صبر میکرد تا سرش خلوت شود و خودش زنگ بزند... آتش این گونه بود، زبر و خشن و سنگین، اما دوست داشتنی!

     
صفحه  صفحه 33 از 36:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites