تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟)

صفحه  صفحه 35 از 36:  « پیشین  1  ...  33  34  35  36  پسین »  
#341 | Posted: 11 Mar 2017 23:47
کی پرهام اینقدر بی ملاحظه شده بود. تصویر که او از پرهام به یاد داشت، برادری مهربان و دوست داشتنی بود نه این جوانک بی ادب و عصبی!

بی توجه گفت: میخوای برسونمت!؟ ماشین داری؟

پرهام به طرفش آمد و رو در رویش ایستاد. با لحن سرد و تهدید آمیزی گفت: فکر نکن تونستی گولم بزنی... یه کلمه هم از حرفایی که زدی رو باور نکردم، فقط چون نمی خواستم بابام ناراحت بشه چیزی نگفتم!

انریکو خواست در دفاع از خود چیزی بگوید که مانع شد: شش... تموم نشده! نمی دونم که با کی درافتادی که دارن اینطوری تهدیدت میکنن و نمی دونمم چرا با خانواده ی من این کارو میکنی، نمی خوامم بدونم فقط... فقط گورتو از زندگیمون گم کن! شوهر فرانکی درست، پس برو با خونواده ی زنت بچرخ... چرا دور و بر خونواده ی من میچرخی! خوشت میاد ما رو بازی بدی...

میان حرفش پرید: من بازیتون نمیدم... من با خونوادت احساس نزدیکی میکنم... شما مثل خونواده ی نداشتمین! حتی تو... مثل داداشمی!

-:ببین... من یه داداش داشتم که حالا زیر یه خروار خاکه. به جز اونم داداش دیگه ای نمی خوام، پس الکی خودتو بهمون نچسبون. داداش من مرده و حتی منم نمی تونم جاشو پر کنم... پس الکی پیش مامانم ادای مظلوما رو درنیار. اون دیگه کم کم داره پویش و فراموش میکنه، لازم نیست بیای و پسرشو یادش بندازی...

این حرفهای پرهام چه معنی داشت؟! یعنی مادرش احساس کرده بود؟ احساس کرده بود که زیر این پوست و استخوان ناآشنا پویشش نشسته و تماشایش میکند؟ افسانه ی عشق مادر حقیقت داشت و او احساسش کرده بود؟!

پرهام عقب رفت. آرامتر شده بود. گفت: بیا فقط فامیل ساده باشیم و خوب باهم کنار بیایم... دیگه هم دردسراتو نیار پیش ما، خونواده ی من خودشون به حد کافی دردسر دارن!

نگاهی به صورت متعجبش کرد و روی برگرداند. حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما همینقدر کافی بود برای دور کردن او از خانواده اش. حالا در غیاب پویش و ضعف جسمانی پدرش او وظیفه ی حراست از خانواده را بر عهده داشت. نباید اجازه میداد این آرامش نسبی که به زحمت به دست آورده بوند با ورود یک غریبه به باد رود.

از این مرد خوشش نمی آمد. جوری حس آشنایی به او منتقل میکرد که باید فراموش میشد. نمی خواست ضعیف باشد و جای پویش را با کس دیگری پر کند. حضور این مرد آزارش میداد چون چیزی را که او برایش سالها زحمت کشیده بود در چشم بر هم زدنی به دست آورده بود.

از وقتی پویش رفته بود سخت تلاش کرده بود، همه ی توانش را گذاشته بود تا برای پدر و مادرش پسری باشد به خوبی پویش، تا بتواند برایشان جای خالی پسرشان را پر کند اما نشد... هر چه بیشتر تلاش میکرد بیشتر شکست میخورد. خانواده اش از پویش بتی ساخته بودند که هیچ کس به گرد پایش نمی رسید. هیچ کس بدی هایش را به یاد نمی آورد، او پویشی بود که رو دست نداشت. پسری مبادی آداب، سخت کوش و قابل اعتماد. همه ی آن چیزهایی که پرهام نمی توانست باشد...

دیگر کم کم تسلیم شده بود، دیگر فهمیده بود پویش اسطوره ی بی رقیب خانواده ی آریاست. دیگر فهمیده بود تلاشهایش بیهوده است تا اینکه سروکله ی این تازه وارد پیدا شد. کسی که زمین تا آسمان با پویش تفاوت داشت، اما همانقدر که متفاوت بود شبیهش هم بود. خیلی زود در خانواده پذیرفته شد و بی هیچ تلاشی جای خالی پویش را پر کرد! مادرش بر سرش دست میکشید؛ دستی که از او دریغ شده بود! نمی توانست این را بپذیرد... این مرد حریم خانوادشان را میشکست، در معرض خطر قرارشان میداد و با اینحال هنوز هم مقبول بود...

روی صندلی نشست و در را باز گذاشت. هوا گرم بود اما نسیم ملایمی میوزید که نمی خواست از دستش دهد. برادرش باورش نکرده بود، دروغهایی که با مهارت مهندسی کرده بود بر پرهام اثر گذار نبود و حالا... حالا او را از زندگیشان بیرون کرده بود. پرهام انریکو ی غریبه را از قلمرو اش بیرون کرده بود و دندان تیزی نشانش داده بود. پرهام او را نمی خواست... مادرش روح او را شناخته بود و پدرش رفیقش شده بود اما پرهام برادری او را نمی خواست...

شاید حق با او بود. خانواده ی آریا خود به قدر کافی درد و رنج داشت، تحمیل کردن دردهای انریکو فریمان بر آنها ستم بزرگی در حقشان بود. پویش دیگر مرده بود و همه هم این را پذیرفته بودند. باز کردن این زخم و نمک پاشیدن به آن چه فایده ای داشت. به یاد آوردن پویش و دیدن او در وضعیتی که اصلا در شانش نبود چه فایده ای داشت؟!

دست دراز کرد و در را بست. لازم نبود دوباره پویش آریا شود، لازم نبود دوباره به آغوش خانواده ای برگردد که با نبودش کنار آمده بودند. فقط باید وظیفه ای که به پویش اعطا شده بود را تمام کند، بعد میتوانست برای همیشه پرونده ی پویش آریا را ببند. باید زندگی پویش آریا، خانواده اش، دوستانش، دشمنانش، وظایفش و باورهایش و عشقش... همه و همه را برای یکبار در مزار پویش به خاک می سپارد و فراموش میکرد! بعد آزاد بود، آزاد بود که مانند انریکو فریمان زندگی کند به دور از سایه ی تاریک پویش...

************

در را پشت سرش رها کرد. حتی نای بستنش را هم نداشت. کشان کشان خود را به پایه ی تخت رساند و رویش رها شد. شدت نشستنش به قدری بود که تخت به ناگهان نشست کرد.

رنگ سپید پیراهنش به خاکستری بدل شده بود. آثار دوده روی صورتش و در بین موهای جوگندمی اش دیده میشد. صورتش اما خالی بود، پوچ و تهی مانند زندگی اش...

دیر رسیده بود. آتش نشانها پیش از او رسیده بودند اما حتی آنها هم آنقدر سریع نبودند تا بتوانند خانه اش را از آتش نجات دهند. خانه ی او، خانه ی او و مونا جلوی چشمانش سوخت و خاکستر شد. تمام شد... تمام آن چیزی که بدان امید داشت نابود شد. تنها چیزی که خوشی هایش را یادآوری میکرد، تنها چیزی که نشان میداد روزگاری هرچند کوتاه او هم مانند انسان زندگی کرده است سوخت و نابود شد...

وقتی رسید بیشتر خانه سوخته بود اما او هنوز هم امید داشت. علی رغم ممانعت های آتش نشانان، خود را به آتش زده بود تا آخرین یادگاری های زنی را نجات دهد که تنهایش گذاشته بود. برای این فداکاری بزرگ نشان افتخار هم دریافت کرده بود. چند سوختگی و خراش کوچک بر جای جای بدنش و یک سوختگی بزرگ و چشمگیر بر روی شانه ی سمت راستش که حتی سبب شده بود پشت پیراهنش بسوزد.

اجازه نداده بود دکترها پانسمانش کنند. برایش مهم نبود زخمش درد میکرد، میسوخت و یا حتی در آینده چرک میکرد! تنها چیزی که مهم بود مونا بود. میخواست زخمش را نشان مونا دهد تا او با دستان مهربانش نوازشش کند و به عمق احساس مهران نسبت به خودش پی ببرد.

با پیراهنی از آتش نزدیکش شد. بی آنکه سر بلند کند زمزمه کرد: تموم شد... تموم شد...

نزدیکتر آمد. پاهای برهنه اش دود گرفته بود و پیراهنش شعله میکشید. کنارش نشست: مهران... مهران...

سر بلند کرد و نگاهش کرد. چشمانش مثل همیشه مهربان بود. اشکی از گوشه ی چشمش چکید: مونا...

دستش را جلوتر آورد و صورتش را نوازش کرد: مگه بچه شدی؟ این چه سرو وضعیه!

با دیدن سوختگی هایش جا خورد: یییه! چت شده؟ بزار ببینم... با خودت چیکار کردی؟

دستی که روی شانه اش بود را گرفت و در دستش نگه داشت. صدایش زد. آنقدر که تمام توجهش را به خود جلب کرد: مونا... مونا...

مستاصل زمزمه کرد: ولم نکن... خونه رو دوباره درستش میکنم، حتی بهتر از قبل! تو فقط نرو... اگه تو پیشم بمونی تنهایی دنیارم حریفم!

مثل همیشه شروع به سرزنشش کرد: چرا کنارت بمونم؟! تو گذاشتی یه تازه به دورون رسیده بهم توهین کنه! اونجا خونمون بود مهران... خونمون... تو گذاستی یه عوضی بیاد تو خونمون و تازه آتیششم بزنه... فکر کردی دیگه جایی خونه میشه!؟ فکر کردی دیگه من و تو میتونیم با هم زیر یه سقف دیگه زندگی کنیم... تو نتونستی حتی خونمونو نگه داری...

ملتمسانه گفت: ناراحت نباش... نمیزارم کسی که اینکارو کرده قصر در بره... کاری میکنم تاوانشو بده.... تو فقط ناراحت نباش! باشه...یه جای دیگه نه، همونجا رو دوباره میسازم! نمیزارم کسی که اذیتت کرده راس راس واسه خودش راه بره!

دستش را محکم در دست گرفت. با لحن سردی گفت: باید حتما به قولت عمل کنی! اینکارو کرد تا ناراحتت کنه، ناراحتمون کنه! میخواد کاری کنه که عقب بکشی... میخواد خوردت کنه! نباید بزاری فکر کنه موفق شده، فهمیدی... تو مهران افتخاری هستی! نزار اون احمق فکر کنه ازت برده! نمیزارم... تو فقط ناراحت نباش...

خودش را به مونا نزدیک کرد و سرش را روی شانه اش گذاشت. همین که سنگینی سر مونا روی شانه ی سوخته اش افتاد، تمام دردش رفت. انگار آنقدر مسکن مصرف کرده باشد که هیچ دردی احساس نکند به یکباره تمام دردهایش از بین رفت.

فرشته که از دقایقی پیش پشت در ایستاده بود و حرفهایش را میشنید، با تعجب برگشت و به دیوار تکیه زد. قلبش تند تند میزد و نفسهایش به شمارش افتاده بود. از ظاهرش پیدا بود که وضعش وخیم است. شاید به همین خاطر بود که هذیان میگفت. کسی داخل اتاق نبود. کسی کنارش ننشسته بود و کسی نبود که دستانش را در دست بگیرد! شاید اثر داروهایی بود که خورده بود، شاید هم مست بود، شاید... شاید هم دیوانه بود!

کسی که کنارش نشسته بود واقعی نبود اما غمهایش واقعی بود. آن صورت خسته و شکسته، اولین باری بود که میدیدش. اولین باری بود که مهران را اینقدر درهم شکسته و ناراحت میدید. پیش از این درباره ی مونا ، زنی که مهران ادعا میکرد کنارش نشسته، شنیده بود. او همسر مهران بود و عشقش! کسی که سبب شده بود مهران در مقابل پدر و مادرش عصیان و آن زندگی مجلل را رها کند. عشق آنها مانند داستانهای پریان بود، همه این را میگفتند. اما عمر مونا به دنیا باقی نبود و با مرگ او مهران در گندآب مشروب و بیخیالی غرق شد تا اینکه دوباره به کمک پدرش به زندگی باز گشت.

اینها را از پری خانوم شنیده بود. تنها کس بعد از بتول که روی خوش نشانش میداد. بقیه ی خدمه چندان دلخوشی از او نداشتند و به ندرت کلامی با او حرف میزدند.

نمی دانست تا چه حدی از آنها درست است. بیشتر آنها را دروغ هایی میپنداشت که خدمه از سر بیکاری ساخته بودند. مهرانی که او میشناخت هرگز ممکن نبود به کسی بیشتر از خودش اهمیت دهد که بخواهد عاشقش شود. اما حالا که مهران را در این حال میدید، ته دلش فکر میکرد چرا که نه... به هر حال شاید او هم بویی از انسانیت برده بود!



شما زنی را ندیده اید

که چشمان من

در چشمانش

جا مانده باشد؟

یا دستهایم

در موهایش؟

مهدی صادقی

نگاهی به ساعتش انداخت؛ ده دقیقه از موعد مقرر گذشته بود اما هنوز خبری نشده بود. نفس عمیقی کشید و کمی از آب گوجه فرنگی اش نوشید. مهم نبود چقدر منتظرش بگذارد، حتی اگر شده تا نیمه شب هم منتظر میماند.

با افتادن سایه ای بر روی میز سر بلند کرد و با دیدنش از جا برخاست. رضایی مردد پرسید: یه دوست؟

همانطور که دعوت به نشستنش میکرد، تائید کرد: بله...

روی صندلی، رو به رویش نشست: بابت تاخیرم عذر میخوام...

-:مشکلی نیست!

خیره اش شد. خطوط صورتش عمیقتر شده بود، موهایش خاکستری شده بود و نگاهش خسته بود. گذر سالها به خوبی در چهره اش مشخص بود اما به درستی نمی دانست چقدر تغییر کرده است. هیچ وقت دقیق چهره اش را نگاه نکرده بود. اگر میدانست، اگر خبر داشت روزی دلتنگ این چهره خواهد شد دقیقتر نگاهش میکرد، تک تک اجزای صورتش را از بر میشد و بیشتر کنارش میماند.

هنگامیکه نگاه کنجکاو رضایی را دید، بی مقدمه پرسید: اطلاعاتی که دادم به دردت خورد؟

با سر تائید کرد: اوهوم... کامیون سر همون ساعتی که گفته بودی رسید و بارشم همونقدر بود...

با رضایت سر تکان داد: خوبه! پس حالا حرفامو باور میکنی؟

به سردی جواب داد: نه!

با حالتی که به خود گرفت دلیلش را جویا شد. رضایی با بدبینی گفت: هدفت از این کار چیه؟ فکر نکن میتونی از پلیس استفاده کنی تا دشمناتو از بین ببری! ما اونقدرا هم احمق نیستیم!

پوزخندی زد: احمق؟! فکر میکنی من آدمیم که اگه بخواد نمی تونه خودش، کارای خودشو بکنه؟! من احتیاجی به کمک پلیس برای از بین دشمنام ندارم... دلیل این کارم از سر خیرخواهیه!

با تمسخر گفت: خیرخواهی! هه...

با خونسردی لبخند زد: چرا نمی تونی باور کنی؟! فکر کن یه آدم وطن پرستم که میخوام جلوی توزیع مواد و بگیرم!

دستی به سرش کشید و کلافه گفت: ببین برادر من، آدمای وطن پرست زود میمیرن، چون جونشونو واسه کشور میدن...

نگاه معناداری به او انداخت و ادامه داد: تو فکر کنم دیگه چهلم گذروندی، پس الکی ماسک خیرخواهی نزن!

عقب رفت و به صندلی تکیه زد: خودت چی پس؟ شنیدم با خیلیا درافتادی و خودتو کلی تو دردسر انداختی، حالا هم همه منتظرن زودتر بازنشسته بشی تا از شرت خلاص شن! تو خودت وطن پرستی نداری، با اینکه تقریبا همسن منی!

-:من هیچ وقت ادعای وطن پرستی نداشتم... همه ی کارایی که کردی به خاطر قولیه که به یه نفر دادم! اون آدم وطن پرستی بود واسه همین زود مرد...

صورت پویش همیشه در گوشه ی ذهنش بود. گفته هایش، کارهایش... اگر پویش آریا نبود به اینجا نمی رسید. هربار که آزارش میدادند، هربار که از کار معلق میشد، هربار که درجه ای را از دست میداد، هربار که زندگی برایش سخت میشد به این فکر میکرد که در مقایسه با مافوق قدیمی اش هنوز خیلی چیزها برای از دست دادن دارد... از خودگذشتگی پویش را به یاد می آورد و برای ادامه ی راه مصمم میشد. این دینی بود که به او داشت و باید ادایش میکرد به هر قیمتی!

انریکو با لحنی جدی گفت: حق با توئه... من آدم وطن پرستی نیستم، حتی واسم مهم نیست چه بلایی سر این کشور میاد! راستشو بخوای من یه قرضی به یکی دارم، یکی قبل از مرگش خیلی تو این راه تلاش کرد، حالا من میخوام نزارم زحمتاش هدر بره! اولش نادیدش گرفتم، ولی راحتم نمیزاره... میخوام قرضمو بدم و راحت شم...

خودش را جلوتر کشید: مگه تو هم همینو نمی خوای؟! مگه نمی خوای رئیسو بگیری یا امیرارسلانو!

رضایی کمی نرم شد: رئیس؟ امیرارسلان؟ تو میشناسیشون!؟

-:اوهوم... ولی نمیشه به همین راحتی گیرشون انداخت. باید علیهشون مدرک داشته باشیم که کار سختیه، چون راحت دم به تله نمیدن! اما اگه کمکم کنی، میتونیم درستش کنیم...

با تردید پرسید: تو که نمی خوای رئیس و امیرارسلان و گیر بندازی تا جا واسه خودت وا شه!؟

با اعتماد گفت: نه!

نمی دانست تصمیم درستی گرفته است یا نه! به آتش قول داده بود، نه دیگر خصومتی میانشان بود و نه عشقی. می دانست با این کار، خصومت میانشان بازخواهد گشت. اما نمی توانست بی تفاوت باشد، نمی توانست اجازه دهد زندگی پویش به پوچی گراید. این سرنوشت بود، حتما همینطور بود. درست زمانیکه به خود و راهی که آمده بود شک کرده بود، درست زمانیکه دلسرد شده بود، نام رضایی را بر پرونده ی آیناز دید. رضایی شجاعتر شده بود، قویتر... دلیلش را نمی دانست اما مهم نبود. رضایی آنقدر جسارت داشت که پسر افتخاری بزرگ را به قتل متهم کند، هر چند تلاشش راه به جایی نبرده بود با اینحال... میخواست انجامش دهد، چیزی از اعماق وجودش این را میخواست. کاری که پویش ناتمام رهایش کرده بود را رضایی تمام میکرد به کمک انریکو فریمان!

-:ولی فکر کنم سراغ آدم اشتباهی اومدی! واسه هدفت باید یکی رو تو دایره ی مبارزه با مواد مخدر پیدا کنی...

-:من آدم درستشو پیدا کردم، اونم تویی. کسی که این همه سال از در و دیوار واسش باریده اما دست از هدفش نکشیده، من دنبال همچین آدمیم. کارمون آسون نیست. چون اوناییکه پشت این قضیه ان خیلی کله گنده ان! من بهت اعتماد دارم، این از همشون مهم تره!

با شک پرسید: چطور به آدمی که نمی شناسی اعتماد داری؟!

متفکر گفت: شاید تو منو نشناسی، اما من خوب میشناسمت.

رضایی قانع نشده بود، اما حرفی نزد. برای حالا باید همراهش میشد. باید نزدیکش میشد، اعتمادش را جلب میکرد تا هدفش را بیابد. با دوری کردن از او چیزی درست نمیشد. حتی اگر این مرد نقشه های شومی درسر داشت، با کنار کشیدنش چیزی عوض نمی شد و بازیچه ی دیگری برای خود می یافت. باید کنارش میماند تا در زمان درست بتواند مانعش شود.

-:درباره ی این چیزا نگران نباش... یه کاری میکنم تا منتقل بشی دایره مواد، دستتم واسه گرفتن مجوز باز میزارم! اگه حساب شده عمل کنیم، نمی تونن عیبی به کارت بگیرن و جلومونو بگیرن!

-:انگار خودتم جزو همون کله گنده هایی!

با آرامش گفت: نه، من فقط بلدم چطوری از فرصتا استفاده کنم!

سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و در آخر پرسید: حالا باید چیکار کنیم؟

-:هیچی... فعلا برو، وقتی همه چی جور شد خودم باهات تماس میگیرم!

-:فکر کردی من همینطور میزارم میرم، بدون اینکه چیزی ازت بدونم؟

دستانش را روی سینه گره کرد: تو همین الانشم خیلی چیزا میدونی، قیافمو دیدی و باور نمی کنم فقط به خاطر یه سری اطلاعات درست بهم اعتماد کرده باشی و اومده باشی اینجا! دلیل تاخیرت و میدونم، داشتی دربارم تحقیق میکرد و بهتم حق میدم...

رضایی خشنود گفت: کم کم داره ازت خوشم میاد!

-:به همون شماره ای که بهت دادن زنگ بزنی میتونی پیدام کنی!

رضایی از جا برخاست: منتظر تماست میمونم!

سری تکان داد و دور شدنش را به تماشا نشست. سرش را بالا میگرفت و راه میرفت، مانند پویش. روزگاری پویش در کنارش قدم برمیداشت و به او تذکر میداد با افتخار سرش را بالا بگیرد، چون شغلی که دارد شرافتمندانه ترین شغلی ست که کسی میتواند داشته باشد و افتخار لباسی که برتن دارد بیش از هر چیز دیگری ست. سرهنگ پویش آریا رفته بود اما تاثیری که بر زندگی اطرافیانش گذاشته بود هنوز هم باقی بود... پویش هنوز هم در یاد و خاطره ی آنها زنده بود.

با حسرت آهی کشید. اما پشیمانی دیگر سودی نداشت. نوشیدنی اش را تا آخر نوشید و از جا برخاست. هر چه بیشتر میماند، بیشتر در دریای پشیمانی غرق میشد. اسکناسی روی میز گذاشت و از کافی شاپ خارج شد. هوای بیرون بهاری بود. نفس عمیقی کشید و آماده ی رفتن شد. هنوز قدم از قدم برنداشته بود که گوشی اش زنگ خورد. میدانست که مهران رهایش نخواهد کرد، به خصوص بعد از آتش سوزی اما اهمیتی نمی داد. تمام جوانب احتیاط را رعایت کرده بود، برای خانواده اش، برای جی جی و برای فرانک. مهران نمی توانست نزدیک هیچ کدامشان شود و تهدیدشان کند.

خود را آماده کرد و تماس را پاسخ داد: دیر زنگ زدی! زودتر منتظرت بودم...

-:میخواستم سوپرایزت کنم!

برخلاف انتظار، صدایش آرام بود، آرام و مثل همیشه شیطنت آمیز. این آرامش انریکو را میترساند.

-:بهت گفته بودم که...

-:راستش انریکو... من فکرامو کردم! میخوام این جنگو تمومش کنم!

چینی بر پیشانی اش افتاد. منظورش از این حرف چه بود؟ او خود را برای بدترین شرایط آماده کرده بود و حالا مهران میخواست به همین راحتی کنار بکشد!

مهران ادامه داد: ولی این جنگ فقط به خواست من تموم نمیشه، واسه همین... میخوام بکشمت!!

انریکو ناخودآگاه پوزخندی زد.

-:این جنگ فقط اینطوری تموم میشه...

انریکو با اینکه میدانست مهران در تصمیمش جدی است اما کم نیاورد: فکر کردی کشتن من به این آسونیاست!؟

-:من صبر افتخاری رو ندارم که واسه یه دشمن کلی وقت تلف کنم تا مشکلی واسه خودم پیش نیاد... من اول میکشمش بعد به مشکلاش فکر میکنم! یه نگاه به خودت بنداز...

انریکو کنجکاو سرش را به زیر انداخت که با دیدنش خشکش زد. نقطه ی قرمز رنگی که روی قفسه ی سینه اش جا خوش کرده بود و با هر نفسش بالا و پایین میرفت.

مهران بی رحمانه گفت: هنوزم فکر میکنی نمی تونم بکشمت!؟

انریکو به سرعت سر بلند کرد و به دنبال تک تیرانداز گشت. ساختمان های بلند رو به رویی، باید یکی از آنها میبود اما، وجود خورشید که در حال غروب بود دیدن آنجا را برایش غیرممکن کرده بود. مهران همه اش را پیش بینی کرده بود و آماده شده بود. هیچگاه فکر نمی کرد مهران به جایی برسد که برای کشتنش تک تیرانداز اجیر کند.

خونسرد گفت: حالا که چی؟ میخوای منو بکشی؟

بی مهابا گفت: آره... من خیلی کارا دارم که باید بهشون رسیدگی کنم، وقت بازی کردن با تو رو ندارم ولی نمی تونمم بزارم قصر در بری... واسه همین میخوام تمومش کنم!

-:یادت رفته؟! خودت این جنگ و شروع کردی!

-:تو بودی که من و افتخاری و تو همچین دردسری انداختی! میدونی... تو باید خیلی قبلتر میمردی، نمی دونم چرا هنوز زنده ای؟

بی توجه گفت: میدونستم که آدم باهوشی نیستی، اما فکر نمی کردم اونقدر احمق باشی که بخوای مستقیما بکشیم... فکر کردی چی؟ فکر کردی با کشتن من همه چی تموم میشه؟! فکر کردی میتونی از زیرش در بری، تو همینجوریشم متهم به قتل آینازی...

به میان حرفش آمد: گفتم که... بعد اینکه کشتنت به عواقبش فکر میکنم!

بی توجه ادامه داد: دنیا به این آسونی که فکر میکنی نیست... اگه از زیر سایه ی افتخاری بیرون بیای، میفهمی که دنیا خاله بازی نیست!

-:احمق نشو... خودتم میدونی که نمی تونی با این حرفا منصرفم کنی!

پوزخندی زد: نخندونم! میخوای بکشیم، بکش... شاید یادت رفته، ولی من خیلی وقته که مردم، حتی یه قبرم دارم... این قبری که بالا سرش گریه میکنی، توش مرده نیست... با اینکارا نمی تونی خلاص شی... تو استعدادت تو دشمن کردن بقیه با خودت اونقدر زیاده که اگه یکی رو از بین ببری جاش دوتا سبز میشه... خوب فکرشو بکن ببین با کشتن من چند نفرو دشمن خودت میکنی... ببین ارزششو دا...

با دیدن سایه ی سیاهی که جلوی نور آزاردهنده ی خورشید را گرفت حرفش ناتمام ماند. سر بلند کرد و با دیدن صورتش، شگفتزده شد.

تک تیرانداز که هدفش را روی سینه ی انریکو قفل کرده بود با دیدن حجم سیاهی که جلوی دیدش را گرفت، سر بلند کرد. دوباره از چشمی دوربین خیره اش شد تا هم مزاحم را شناسایی کند و هم فرصت دیگری برای شلیک بیابد.

صدای مهران در گوشش پیچید: چی شده؟! چه خبره!هی با توام!

انگشتش را روی گوشی گذاشت: قربان... یه چیزی جلوی دیدمو گرفته!

-:چی؟ منظورت چیه؟

شمرده شمرده گفت: قربان، یه زن درست رو به روی هدف وایساده و نمیزاره ببینمش، حتی قدشم اونقدر بلنده که نمی تونه سر هدفو، هدف بگیرم!

-:کیه؟! یه عابر؟

تک تیرانداز از دوربین خیره شد و آرام زمزمه کرد: خیر قربان... اون زن، رئیسه!


انریکو با شانه های آویزان خیره اش شده بود. انتظار دیدنش را نداشت، به خصوص در این شرایط. آتش با اینکه نگاه خیره اش، آزارش میداد اما تحمل کرد و همانطور به صورت انریکو خیره شد. نمی توانست تکان بخورد. باید جوری می ایستاد که تمام سایه اش انریکو را بپوشاند، این تنها راهی بود که میتوانست مطمئن شود انریکو هدف قرار نمی گیرد.

انریکو با تعجب قدمی عقب رفت و کنجکاو پرسید: اینجا چیکار میکنی؟

آنقدر از دیدنش تعجب کرده بود که شرایط را فراموش کرده بود. یادش رفته بود که حالا تحت تعقیب یک تک تیرانداز است و آتش حالا جلوی گلوله اش ایستاده است. آتش قدمی نزدیک شد و دوباره رو در رویش ایستاد. به جای جواب دادن به سوالش گفت: حرکت نکن... وگرنه میزنتت!

انریکو که دوباره به خودش آمده بود به سرعت بازویش را گرفت و کشید: داری چیکار میکنی؟! مهران من و میخواد... چرا جلوش وایسادی؟ فکر میکنی نمی زنتت...

به چشمانش خیره شد و با لحن سردی گفت: نمیزنه، اگه زد... تو از شلوغی استفاده کن و فرار کن!

انریکو پوزخندی زد: هه... فکر کردی اونقدر درمونده شدم که تو رو سپر بلای خودم کنم... بچه نشو... بهتره تو کاری که بهت ربط نداره خودتو قاطی نکنی...

آتش با جدیت گفت: نمی دونم با مهران چیکار کردی، وقتی ازت پرسیدمم بهم نگفتی! ولی اینو بدون که حسابی عصبانیش کردی... جوری که مجبورش کردی زیرآب زنی رو بزاره کنار و به جاش، مستقیم بخواد بکشتت!

انریکو عصبی شده بود. آتش در هیچ کجای برنامه اش نبود. حتی حالا که مهران کمر به قتلش بسته بود هر سناریویی را از نظر گذرانده بود جز این یکی. امروز، در این حالت، نباید آتش میمرد... نباید به خاطر او میمرد... اگر آتش جانش را فدایش میکرد آنگاه تمام معادلاتش به هم میخورد، تمام تلاشش برای فراموش کردنش بیهوده میشد و آرزوی شروع دوباره اش به باد میرفت...

اما آتش انگار هیچ کدام از نگرانی هایش را درک نمی کرد. همچون بتی سنگی جلویش ایستاده بود و تکان نمی خورد. به تمام طعنه هایش با خونسردی جواب میداد و از خر شیطان پایین نمی آمد. رفتارش آنقدر آرام بود که انریکو برای یک لحظه فکر کرد از تهدید پشت سرش خبر ندارد؟! این زنی که جلوی رویش ایستاده بود به خونسردی رئیس بود، اما رئیس که جانش را برای کسی که میتواند نابودش کند به خطر نمی اندازد پس... این زن که بود؟!

نمی خواست بیشتر از این، این اوضاع ادامه پیدا کند. سعی کرد با حرفهایش به طریقی آتش را از مهلکه دور کند: اگه بهت درباره ی مهران نگفتم یعنی لازم نیست بدونی! رئیس! من و تو هر نخی که بینمون بوده رو چیدیم، پس تمومش کن... تو کارام دخالت نکن... بدون اینکه چیزی بدونی پاشدی اومدی اینجا... که چی؟ فکر کردی داری نجاتم میدی؟!... تو داری اوضاع رو خرابتر میکنی!

تلفنش را در دست تکان داد: ببین... تا قبل اومدنت داشتم با مهران عین آدم حرف میزدم و راضیش میکردم... ولی حالا که تو اومدی قطع شد...

آتش بی توجه زمزمه کرد: چند سال پیش بهت یه تیر زدم، امروز جلوی یه تیرو میگیرم! اینطوری با هم بی حساب میشیم!

چشمانش را ریز کرد و مشکوک پرسید: واسه چی اینقدر میخوای باهام بی حساب شی؟! اول اون پرونده ها، حالام این...

سرش را پایین انداخت. از وقتی آمده بود این نخستین باری بود که نگاهش را میدزدید. آرام گفت: میخوام تموم بشه... اگه بدهیمو بهت بدم، همه چی تموم میشه!

سر بلند کرد و دوباره به چشمانش خیره شد. مصمم گفت: مطمئنم!

انریکو خواست چیزی بگوید که گوشی اش زنگ خورد. تماس از طرف مهران بود، پس بی معطلی جوابش را داد.

مهران بی آنکه درنگ کند گفت: گوشی رو بده بهش...

انریکو مردد آتش را نگریست. آتش که انگار ذهنش را خوانده باشد با سر تائید کرد. گوشی را از دستش گرفت و به گوشش چسباند: الو...

مهران با عصبانیت گفت: معلومه داری چیکار میکنی؟! واسه چی الکی دخالت میکنی؟ برگرد برو... اصلا از کجا باخبر شدی؟

آتش با آرامش به غرغرهایش گوش کرد و زمانیکه بالاخره نفس کم آورد گفت: نمیزارم این کارو بکنی! بیخیالش شو...

مهران با تمسخر گفت: هه... یاد قدیما افتادی، اومدی آرتیست بازی دربیاری و نجاتش بدی؟! اگه میدونستم اینطوری دیوونت میکنه، بهت نمی گفتم اون کیه!

-:فقط به خاطر اون نیست، به خاطر خودتم هست! تو الان دیوونه شدی، عقلت سرجاش نیست... اگه خود همیشگیت بودی، میفهمیدی که کشتن اون راهش نیست!

مستاصل گفت: آتش... میدونی این آدم چیکار کرده؟! میدونی؟

-:نه...

-:این آدم... اینی که تو داری ازش دفاع میکنی، خونمو سوزوند، خونه ی من و مونا رو... میفهمی یعنی چی؟

شانه هایش آویزان شد. با ناامیدی به انریکو خیره شد و زمزمه کرد: یعنی اینقدر عوض شدی؟!

انریکو سرش را کج کرد. نمی دانست منظورش چیست.

ادامه داد: کارایی که با من کردی رو فکر میکردم از سر تنفره! ولی اینقدر عوضی شدی که تنها خونه ی مهرانو بسوزونی...

انریکو پوزخندی زد: مثل اینکه اون تو رو قانع کرد...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بهتر... حالا میتونی بری. الکی وقتتو تلف کردی... گفتم که خودتو قاطی نکن!

آتش همانطور که خیره اش بود خطاب به مهران گفت: هرکاریم کرده باشین... من از جام تکون نمی خورم، اگه اینقدر میخوای بکشیش، اول منو بکش... اون وقت سرراهت هیچ کس نیست!

تماس را قطع کرد و گوشی را به طرفش گرفت. انریکو بیخیال پرسید: چی شد؟ چرا نمیری؟!

بی توجه زمزمه کرد: تقصیر منه... همش تقصیر منه... من این کارو کردم...

-:جی میگی؟!

تک تیرانداز، کلاه بیسبالش را روی سر جا به جا کرد: قربان... چی دستور میدین!؟ هر دوشونو بزنم، یا صبر کنم بره...

هنگامی که جوابی از آنسوی خط نشنید، دوباره صدایش زد: قربان... قربان... دستور چیه؟! سر موقعیتم بمونم یا محلو ترک کنم... قربان!؟

دوباره از دوربین به آن دو خیره شد. اسلحه را روی سر آتش تنظیم کرد. اگر به قدر کافی سریع میبود، می توانست ابتدا به آتش شلیک کند و سپس، پیش از اینکه انریکو واکنش نشان دهد، او را هم مورد اصابت قرار دهد. با اینکه اطلاع هدف از وجود او، بر واکنشش تاثیر میگذاشت و زمانش را کوتاهتر میکرد اما هنوز هم شدنی بود. انگشتش روی ماشه لغزید. این یک فرصت استثنایی بود، اگر رئیس را هم همراه هدف میکشت، از امیرارسلان جایزه هم دریافت میکرد. پاداش کسی که بزرگترین دشمن امیرارسلان را بی هیچ دردسری از سر راه بردارد، حتما غیرقابل شمارش خواهد بود.

خنده ی شیطنت آمیزی کرد و بر تصمیمش استوار شد. نفسش را در سینه حبس کرد و خود را آماده ی شلیک کرد که صدای مهران در گوشش پیچید: تک تیرانداز... منصرف شدم... نقشه تغییر کرده. سریع از اونجا بیا بیرون...

انگشتش از روی ماشه کنار رفت. همانطور که شنیده بود، جانشین امیرارسلان بر خلاف خودش آدم ضعیفی بود، کسی که حتی قاطعانه نمی توانست دستور مرگ دهد. چنین مردی چگونه میخواست جای امیرارسلان نامدار را پر کند. چه اسفناک میشد اگر او جانشین امیرارسلان و رئیسش میشد. تصمیمش را گرفت. شاید در آینده او رئیس میشد اما حالا امیرارسلان رئیس بود و حتما با دیدن جنازه ی آتش خوشحال میشد.

انگشتش به روی ماشه برگشت اما پیش از آنکه موفق شود، دوباره مهران مزاحمش شد. انگار که ذهنش را خوانده باشد گفت: تک تیرانداز... بهت دستور میدم همین الان از اون پشت بوم بیای پایین... فکر نکن میتونی رئیسو بکشی و ترفیع بگیری... اگه این کارو بکنی، قبل از امیرارسلان با دستای خودم میکشمت...

تک تیرانداز پوزخندی زد و گفت: میدونین قربان... آدمای ضعیفی مثل شما، اجازه ندارن به کسی مثل ما دستور بدن... ما اسنایپرا به این راحتی بیخیال نمیشیم!

گوشی را از گوشش بیرون آورد و به گوشه ای پرت کرد: مردک حرومزاده... نشسته تو اتاق گرم و نرمشو فکر میکنه هرکاری بخواد میتونه بکنه!

به سرکارش برگشت. اسلحه را دوباره تنظیم کرد. خوش شانس بود که هدفهایش تکان نخورده بودند. کلاهش را روی سر چرخاند و لبه اش را به پشت گذاشت. سرش را خم کرد. چشم چپش را بست و اسلحه را با دقت روی سر رئیس تنظیم کرد. میخواست بی نقص ترین شلیکی که تا به حال کرده را به ارمغان بیاورد. کسی با مقام رئیس شایسته ی یک شلیک بی نقص بود. لبخند پیروزی روی لبانش نقش بسته بود.

هنوز کاملا آماده نشده بود که چیزی پشت سرش سنگینی کرد. صدای مردی در گوشش پیچید: اسلحه رو ول کن و دستاتو بیار بالا...

تک تیرانداز تکان نخورد. منتظر فرصت مناسبی بود تا این مزاحم را از سرش باز کند. مهران آنقدر حواسش را پرت کرده بود که متوجه آمدن این تازه وارد نشده بود اما احساسش میگفت تنها همین یک نفر است. اگر زرنگ میبود، میتوانست از پسش بربیاید.

مرد اسلحه را بیشتر فشرد سبب شد سرش خم شود: نشنیدی چی گفتم... اسلحه رو ول کنی وگرنه یه گوله خالی میکنم تو سرت...

تک تیرانداز اسلحه را رها کرد و دستانش را در هوا معلق داشت. مرد تازه وارد، قدمی عقب رفت و اسلحه را از سرش جدا کرد: خوبه... حالا آروم دستاتو بزار رو سرتو بلند شو...

با اینکه مرد جوانب احتیاط را رعایت کرده بود اما تک تیرانداز به خوبی آموزش دیده بود. پیش از آنکه مرد به قدر کافی عقب بکشد، تک تیرانداز از جا جهید، چرخید و با ساعد ضربه ای به دست مرد زد که سبب شد اسلحه از دست به زمین بیوفتد. بی آنکه معطل کند با لگد ضربه ای نثارش کرد و به عقب پرتش کرد.

مرد عقب عقب رفت و روی زمین افتاد. تک تیرانداز خود را به سمت اسلحه ای که روی زمین افتاده بود پرت کرد و چهار دست و پا رویش افتاد. به سرعت اسلحه را از روی زمین برداشت اما پیش از آنکه بتواند درست در دست بگیردش، لگدی در پهلویش نشست و سبب شد نیم چرخی در هوا بزند و به پشت زمین بخورد. اسلحه هم در هوا پرواز کرد و در همان حوالی به زمین خورد. مرد که با چشم اسلحه را تعقیب میکرد به محض به زمین افتادنش به دنبالش رفت که تک تیرانداز مانع شد.

از جا برخاست و با تمام توانش به سویش هجوم برد. خم شد، کمرش را چسبید و از جا بلندش کرد. مشتهایی که مرد حواله ی کمرش میکرد بیفایده بودند. تک تیرانداز با قدرت مرد را به دست انداز لبه ی پشت بام کوبید و دوباره و سه باره اینکار را تکرار کرد تا مرد از نفس بیوفتد. سپس برای بار چهارم او را به جانپناه کوبید و بدون آنکه اجازه دهد مرد به خودش بیاید، او را روی جانپناه انداخت و سعی کرد به پایین پرتش کند. اما مرد با سرسختی تمام سنگ روی لبه را چسبیده بود و بیخیال نمی شد.

تک تیرانداز برگشت و اسلحه را برداشت تا با قنداقش چند ضربه ای به دستان مرد بزند و او را پایین فرستد. همانطور که نفس نفس میزد، اسلحه را از روی آسفالت برداشت و به سمت لبه ی پشت بام به راه افتاد. هنوز چند قدمی مانده بود که سوزش شدیدی در پشت دستش احساس کرد. دردش آنقدر شدیدی بود که اسلحه از دستش سر خورد و افتاد. تیر بعدی بلافاصله به کتفش خورد و سبب شد تک تیرانداز با زانو به زمین بیوفتد و از شدت درد به خود بپیچد.

احتشام که در آستانه ی در ایستاده بود جلوتر آمد. به دنبالش هم چهار مرد سرازیر شدند. به دو نفرشان دستور داد تا تک تیرانداز را دستگیر کنند. به دو نفر بعدی هم گفت مرد اول را بالا بکشند. همانطور که با کلتش که به صدا خفه کن مجهز بود به تک تیرانداز نزدیک میشد گفت: فکر کردی میتونی با مهران خان کل بندازی... امروز بهت یاد میدم چطوری با مهران خان رفتار کنی، فقط حیف که اونقدر زنده نمی مونی که درستو پس بدی...

پوزخندی زد و ساکت شد.

     
#342 | Posted: 11 Mar 2017 23:49
خورشید بر سطح آب تلالو میکرد و درخشش چشم را کور. صدای پرندگانی که بر سر درختان نارون لانه داشتند سکوت باغ را میشکست. مهران کنار استخر روی صندلی چوبی دراز کشیده بود و آفتاب میگرفت. آفتاب به قدری شدید بود که با وجود عینکی که به چشم داشت بازهم جرات باز کردن چشمانش را نداشت.

صدای احتشام در گوشش پیچید: به چی فکر میکنی؟

بی آنکه چشمانش را باز کند گفت: به بچه های بیخانمان!!

احتشام روی صندلی چوبی کناری نشست: به بچه های بیخانمان یا به فرشته؟

صادقانه پاسخ داد: هردوش...

چشمانش را گشود و نیمخیز شد: عجیبه نه... که یکی لنگ صدتومن باشه!

احتشام ابرویی بالا انداخت اما حرفی نزد.

مهران بی توجه ادامه داد: دیروز فرشته بهم گفت اگه یه میلیونم چیزی که من دارم و داشت، تا آخر عمرش راحت زندگی میکرد! مسخره ست نه؟

احتشام تائید کرد: آره... مسخره است! چون اون دختر نه میدونه میلیون چقدره، نه میدونه تو چقدر دارایی داری... وگرنه با کمتر از اینا هم میشه راحت زندگی کرد...

مهران پوزخندی زد: تو هم که حرف همونو میگی...

-:آدمایی هستن که اینطورین! فرشته نسبت به اونا تو وضعیت بهتری بوده. مثلا عماد... میدونی چه زجری کشیده وقتی مجبور بوده تو اون خراب شده زندگی کنه و هر کس و ناکسی بهش دست درازی کنه!

شاکی گفت: حالا چرا حرف اونو وسط کشیدی؟

احتشام با حوصله توضیح داد: فکر کنم واسه همینه که فرشته اینقدر واسه عماد مهمه... چون اون دوتا شبیه همن!

مهران دستی به موهایش کشید: میگم چطوره به خیریه کمک کنم... میدونی که... اینطوری وجهمم خوب میشه...

احتشام مخالفتی با تغییر بحث نکرد: اگه میخوای کمکش کنی ماهیگیری یادش بده!

-:چی؟

-:فکر میکنی اگه بهشون پول بدی درست میشه! این بچه ها همینطوری بزرگ میشن و ازدواج میکنن و بچه دار میشن... بعد همین بچه ها دوباره همون راه و میرن، یه چرخست! حرفم اینه اگه میخوای کمک کنی، درست و حسابی کمک کن... این بچه ها نه سواد دارن نه حرفه... تازه، اگه حتی مدرک دانشگاهی هم داشته باشن تو این کشوری که بدون پارتی نمیشه کار پیدا کرد، کسی که هیچکس و نداره، چطوری قراره پارتی جور کنه! میبینی... مثل همیشه داری یه طرفه به قضیه نگاه میکنی...

مهران کلافه نفسش را بیرون داد: باشه... باشه... به نجمی میگم یه راهی واسش پیدا کنه، خودتم همه ی این حرفا رو بهش بگو...

احتشام زیر لب زمزمه کرد: داری از یه شامپانزه به یه آدم تکامل پیدا میکنی!

-:چی؟

-:هیچی... میگم فکر نمیکردم همچین برادر دلسوزی باشی... به خاطرش کلا قید نقشتو زدی!

دوباره روی صندلی دراز کشید و سرش را بالا گرفت: چرت نگو... واسه این نزدمش چون هنوزم به درد بخوره. اون لحظه فقط عصبانی بودم!

احتشام با اینکه حرفهایش را باور نکرده بود اما چیزی نگفت.

مهران انگار که چیزی یادش افتاده باشد دوباره نیمخیز شد: درباره ی اون چیزی که بهم گفتی درست و حسابی تحقیق کردی؟ چی شد؟

بادی به غبغب انداخت: بهت که گفته بودم اشتباه نمی کنم... واقعا یه همچین چیزی هست، افتخاری حساب کتاب همه ی رشوه ها، پولشوییا و بقیه ی کاراشو داره...

-:پس چرا شمس الدین بهم چیزی نگفت! اون مرتیکه...

-:شاید نمی دونه، حتی اگه بدونه هم فکر نمی کنم بهت چیزی دربارش بگه...

مهران با خشم گفت: اون عوضی هنوزم داره دودوزه بازی درمیاره! شیطونه میگه کاری کنم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن...

-:حتی اگه بهش اعتمادم نداشته باشی باید کنار خودت نگهش داری. اون خیلی چیزا میدونه که به دردت میخوره و در ضمن اگه دشمن بشه اصلا به نفعت نیست!

صورت مهران در هم رفت: حالا چطوری این حسابا رو پیدا کنیم!؟ اصلا چی هست؟ درایوه، فلشه، دفتره؟ چیه؟

شانه بالا انداخت: نمی دونم... ولی اگه زرنگ باشیم میتونیم از زیرزبون شمس الدین یه چیزایی بکشیم...

فرشته که از دقایقی پیش در بین درختان ایستاده بود و حرفهایی که بینشان رد و بدل میشد را گوش میکرد، قدمی عقب رفت. برگشت و آرام آرام قدم برداشت. با پاهای برهنه روی چمن ها خرامان خرامان میرقصید. لبانش ناخودآگاه شکل لبخند به خود گرفته بودند تا نمایانگر پیروزی اش باشد. سرانجام تلاشهایش نتیجه داده بود، حالا بعد از این همه بدبیاری یک آس نصیبش شده بود که توجه عماد را جلب میکرد. ناگهان از حرکت ایستاد. کارش درست بود؟! مهران شاید بددهن و توهم زده بود اما آدم بدی نبود. در واقع او در حقش هیچ بدی نکرده بود، برعکس؛ کمکش کرده بود راهش را به سوی آینده باز کند. با اینکه عماد همیشه درباره اش بدگویی میکرد اما همه اش طبل توخالی بود. تنها گناه مهران داشتن پدری مانند امیرارسلان بود...

با شنیدن صدای بتول به خود آمد: هی دختر... کجا داری سیر میکنی؟! سرویسای طبقه ی دوم تمیز کردی؟!

صندلهایش را روی زمین رها کرد. با ظرافت خاصی بدون کمک دست صافشان کرد و پوشید: اومدم...

***************

عماد در قندان را روی میز چرخاند و عصبی گفت: شوخیت گرفته نه؟! من همچین خبری بهت میدم اونوقت تو بهم میگی راست ببرم بزارمش کف دست اون پلیسه!

صدای آرام آتش در گوشش پیچید: اون دیگه پلیس نیست! بعدشم، انریکو دیگه از خودمونه.

پوزخندی زد:هه... از خودمونه! خودت میفهمی چی داری میگی... اینی که من میگم یعنی کل کثیف کاریای امیرارسلان، نقشه ی گنجه! اگه داشته باشیمش میتونیم یه بار واسه همیشه بینیشو به خاک بمالیم!

-:چطوری میخوای پیداش کنی هان؟! خود مهرانم نمی دونه کجاست، تو چطوری میخوای پیداش کنی؟ یا نکنه میخوای فرشته رو مجبور کنی بیشتر واست جاسوسی کنه؟ اگه تا همین الان لو نرفته باشه باید خداتو شکر کنی! احمقانه بود که گذاشتی برگرده تو اون عمارت...

عماد خود را روی کاناپه عقب کشید و به پشتی تکیه زد: میدونم... واسه پیدا کردن اونم هیچ نقشه ای ندارم، هنوز... واسه همینه که میگم باید برگردی! اگه تو بخوای حتما میتونی پیداش کنی حتی زودتر از اون توله سگ!

گوشی را به دست چپش داد و ادامه داد: به اون مرتیکه نباید اعتماد کنی! اصلا اون چیکارست، سر پیازه، ته پیازه؟!

-:عماد... انریکو یه تسویه حسابی با مهران داره! این دفتر حسابا مثل گل دقیقه نوده... تازه، فکر میکنی اگه اون دفتر دست ما باشه و مهران بفهمه چی میشه! به اولین آدمی که شک میکنه فرشته است... خیلی خوش خیالی اگه فکر میکنی نمی فهمه فرشته واسمون جاسوسی کرده! دوما، ما همین الانشم با افتخاری تو جنگیم... دشمنی با مهران اصلا خوب نیست. مهران الان داره تلاش میکنه روی خوبشو بهمون نشون بده... باید فعلا همینطوری ادامه بدیم... اسلحه رو بده دست یکی دیگه و بفرستش تو میدون... اینطوری هم دشمنتو نابود میکنی هم زخمی نمیشی! داشتن همچین چیزی آسون نیست، بزار انریکو دنبالش بره و پیداش کنه... اینطوری اگه افتخاری هم بیاد دنبالش خطری متوجه ما نیست، میفهمی چی میگم...

عماد کلافه سر تکان داد: بله رئیس... حرفتون واضحه!

نگران گفت: درباره ی فرشته هم زودتر باید یه کاری بکنیم، اونجا موندنش خطرناکه! نباید میزاشتی برگرده...

با حرص گفت: آتش! من خودم دل تو دلم نیست. تو دیگه تو دلمو خالی نکن! اگه میتونستم جلوشو میگرفتم، ولی کله خرابتر از این حرفاست. اصلا یه فکری که میزنه سرش همه چی رو یادش میره...

-:چطوری پیامشو بهت رسوند؟ معبرتون امنه؟

با خنده گفت: معبر؟! یه بابایی هست تو جوادیه دکه داره، هر روز ازش...

حرفش را نیمه کاره رها کرد. لبانش را به هم فشرد؛ حرفی زده بود که نباید میگفت.

آتش که کم حوصله بود گفت: میدونم سیگار میخری، بقیشو بگو...

عماد خجالتزده ادامه داد: تهش اینکه به اون گفته. اونم خبرو به من رسونده. من خیلی مواظب بودم که کسی ما رو با هم نبینه، دهنشم با پول بستم!

-:خوبه... بازم حواست بهش باشه... اگه تونستی یه جوری با فرشته تماس داشته باشی، بهش بگو لازم نیست گندکاریاشو با این کارا تمیز کنه و فقط برگرده خونه!

سرتکان داد: چشم!

-:راستی درمورد محموله هامون چیکار کردی؟

-:تا حالا دوتاشون توقیف شده...

آتش با جدیت گفت: اینا اتفاقی نیست. یکی دستش پشت این قضیه ست!

تائید کرد: منم همین فکر و میکنم. فعلا تعداد محموله ها رو کم کردیم و امنیتشونو بالاتر بردیم. حواسم به انبارا هم هست، کسی که این اطلاعاتو داره حتما از انبارا هم خبر داره!

-:آفرین... از محموله های امیرارسلانم لو رفته؟

-:نه، فقط مال ما!

با تردید ادامه داد: یعنی فکر میکنی کار اونه؟

آتش با لحن تهدید آمیزی گفت: اگه اینکارو کرده باشه، خیلی احمقه!

درمانده گفت: حالا میگی چیکار کنیم؟! نمی تونیم که توزیع کننده ها رو دست خالی بزاریم... هیچکاری نکنیم، این اراذل شروع میکنن بهمون میخندن، فکر میکنن رئیس ضعیف شده و هر غلطی بخوان میتونن بکنن... واسه همینه که میگم برگرد...

-:اینقدر هی عین پیرزنا غر نزن! گفتم که نمی تونم برگردم، کار دارم. تو باید حسابی واسشون خط و نشون بکشی! من نیستم، ولی تو که هستی... یادته بهت گفته بودم اگه یه روز من نباشم، تو باید جامو پر کنی! امروز همون روزه... هرچی تو چنته داری رو رو کن! بهشون نشون بده عماد حتی از رئیسم ترسناکتره!

انریکو بطری فلزی را به صورتش چسباند: گرمه... خیلی گرمه!

جی جی آرام سر تکان داد اما چیزی نگفت. انریکو صدایش زد: جی جی...

اما جوابی دریافت نکرد. خودکاری که روی میز کنار دستش بود را برداشت و به سمتش پرتاب کرد. خودکار درست به شانه ی چپش خورد و جی جی ناگهان از جا پرید. با دیدن خنده ی انریکو شاکی گفت: مرض داری؟

انریکو خندان گفت: رومئو، کجایی... نیم ساعته دارم باهات حرف میزنم!

با لحنی جدی گفت: داشتم فکر میکردم...

با لودگی پرسید: به ژولیت؟

بی توجه به مسخره بازی های انریکو پاسخ داد: به آتش...

انریکو جدی شد: به چیه آتش؟!

جی جی که منتظر چنین سوالی بود به سرعت هرچه در سر داشت را بازگو کرد: فکر نمی کنی عجیبه که مهران از جونت گذشت به خاطر آتش؟ مگه آتش دشمن افتخاری نیست، پس چرا مهران اینقدر باهاش خوبه!؟ مهران وقتی ماشش کشیده بشه دیگه نمیشه خنثیش کرد، پس چطوریه که تا به آتش میرسه همه چی عوض میشه؟

انریکو بیخیال گفت: ما این راهو تا حالا صددفعه رفتیم جی جی... تهش ناکجاآباده! من که فکر میکنم مهران یه خوابی واسش دیده واسه همین اینقدر مراقبشه. نمی خواد قبل از اینکه به هدفش برسه، اتفاقی واسه آتش بیوفته...

ناباورانه گفت: واقعا؟ ولی من فکر میکنم یه چیز دیگه ای این وسط هست! یه چیزی که نمیزاره مهران به آتش آسیب بزنه، هر چند در مورد آتش اینطوری نیست. آتش مهرانو به چشم دشمن میبینه ولی نمی خواد دشمن آشکارش بشه... ما رو هم واسه همین هل داد تو بازی، نمی خواد خودشو قاطی کنه! میخواد اگه افتخاری یا مهران از کوره در رفتن، آتیشش بریزه سر ما!

چینی بر پیشانی انداخت. باورش نمیشد چه بلایی سر تنها دوستش آورده است. جی جی آن مرد جوان خوش قلب، حالا به همه چیز مشکوک بود. جی جی حالا به جای مسخره بازی، به جای خندیدن وقتش را صرف فکر کردن به دستهای پشت پرده میکرد. در آخر او را هم مانند خودش به یک موجود گوشه گیر و بدبین تبدیل کرده بود... او باز هم در انجام وظیفه اش شکست خورده بود؛ مگر وظیفه ی یک دوست به جز به تعالی رساندن یارش است؟! پس چرا او به جای این کار جی جی باارزشش را به منجلاب رئیس و امیرارسلان کشانده بود.

با حرکت دست جی جی پیش رویش به خود آمد: چی شده؟! چرا جواب نمیدی؟

شانه بالا انداخت: هیچی... حواسم پی همین ماجرای دفتر حسابا بود...

جی جی با نگرانی گفت: فکر میکنی سپردن این کار به اون درسته؟ هر چی نباشه، اون همدست مهرانه!

سر تکان داد: نه... اون همدست مهران نیست، کنارشه چون کس دیگه ای رو نداره. مخالف کارای مهرانه اما چاره ی دیگه ای نداره، واسه زنده موندن به مهران احتیاج داره... اگه ما بهش یه راه دیگه پیشنهاد بدیم حتما قبول میکنه!

چشمانش را ریز کرد: تازه... اون تنها کسیه که میتونی دفتر حسابا رو برامون بیاره!

*******************

مهران دستانش را در هم گره کرد و پشت گردنش قرار داد. سرش را به عقب کشید و کششی به بدنش داد. همانطور که شانه هایش را حرکت می داد خطاب به احتشام که رو به رویش روی مبل یشمی رنگ نشسته بود گفت: نمی دونستم منتظر موندن اینقدر خسته کننده است!

احتشام بی توجه به غرغرهای مهران گفت: فکر نمی کردم افتخاری به همین راحتی گول بخوره!

مهران با غرور گفت: بهت گفتم که، هوشنگ واسه خودش از آتش یه غول ساخته بزرگتر از اون چیزی که هست. تا فهمید ممکنه رئیس دستش به دفتر حسابا برسه سریع دست به کار شد تا جاشو عوض کنه. حتی به فکرشم نرسید که آخه رئیس از کجا درباره ی دفتر فهمیده...

-:به شمس الدین درباره ی نقشت گفتی؟

به سرعت سر تکان داد: نه! مگه دیوونه شدم... اون اگه بفهمه میخوام چیکار کنم، خودشو به آب و آتیش میزنه که نذاره من موفق شم. بعدشم، هنوزم بهش مشکوکم. بعد اینکه این ماجراها تموم شد و من شدم رئیس شرکتای پیشرو پارس، اونوقت مجبوره که جلوم زانو بزنه و وفاداریشو بهم ثابت کنه وگرنه واسش بد تموم میشه...

احتشام با همان لحن اندرزگوی همیشگی گفت: پیش پیش واسش نقشه نکش! بعد اینکه دفترو پیدا کردی باید سهامدارا و اتاق بازرگانی رو راضی کنی، به همین راحتیا نیست.

مهران با خوش خیالی گفت: وقتی بفهمن ازشون آتو دارم میبینی چطوری مثل موم نرم میشن، اونوقت بهشون نشون میدم یه من ماست چقدر کره داره... تو صبر کن و ببین! به من میگفتن حرومزاده ی مست... بهشون نشون میدم...

اه عمیقی کشید: اه... چرا هوشنگ اینقدر ساکته... خیلی دوست دارم موقعی که خبر دزدیدن دفترو بهش میدن اونجا باشم و قیافشو ببینم اما میترسم نتونم جلو خندم و بگیرم...

با لبخندی بر لب ادامه داد: حتی فکرشم که میکنم نمی تونم خندمو جمع و جور کنم...

زیر لب زمزمه کرد: هوشنگ خان... دیگه داره دورانت به سر میرسه!

احتشام با رضایت نگاهی به گوشی اش کرد تا ساعت را چک کند: فکر کنم دیگه وقتشه... همین وقتا...

صدای احتشام در میان فریاد افتخاری که از طبقه ی پایین می آمد گم شد: پس تو چه غلطی داشتی میکردی!؟

مهران با انگشت اشاره ای به در کرد: شنیدی؟! همینه!

با خنده شماره ای را در گوشی ماهواره ای اش وارد کرد و در حالیکه سعی میکرد خنده اش را مخفی کند و جدی باشد گوشی را به گوشش چسباند. گوشی چندباری زنگ خورد اما تماس وصل نشد. درحالیکه دوباره شماره گیری میکرد شکایت کرد که : چطور جرات میکنن منتظرم بذارن!

پس از دوبار تلاش ناموفق دیگر، بالاخره در زنگ چهارم تماس وصل شد. مهران گلویش را صاف کرد و با جدیت پرسید: کارو تموم کردین؟

با اینکه سعی میکرد جدی باشد اما برق چشمانش شادی را نشان میداد.

با خشونت پرسید: جوابمو بده... چرا داری من و من میکنی!؟

در یک لحظه برق چشمانش از بین رفت. گویی با هر کلمه ای که می شنید، تکه ای از لبخند مهران ربوده میشد. احتشام که تحملش را از دست داده بود، برخاست و به طرفش آمد. کنار میز ایستاد و گوشهایش را تیز کرد تا شاید چیزی بشنود اما صدای آنطرف آنقدر خش دار بود و مهران آنقدر ساکت که حدس زدن ماجرا ناممکن بود.

پس از شنیدن تمام حرفهای طرف مقابل، مهران با شانه های آویزان گفت: 24 ساعت... 24 ساعت بهت وقت میدم پیداش کنی، وگرنه جنازتو باید از چهارگوشه ی دنیا جمع کنن!

تماس را قطع کرد. احتشام بی صبران پرسید: چی شده؟!

مهران سر بلند کرد و به صورتش خیره شد. آرام آرام گفت: عرضشو نداشتن! قبل از اینکه اینا دست به کار شن یکی زودتر اومده و دفتر حسابا رو دزدیده...

احتشام تقریبا فریاد زد: چی؟!

مهران با همان آرامشی که بی مانند بود گفت: همین که شنیدی... رو دست خوردیم!

احتشام در حالیکه به طرف در میرفت گفت: خودم میرم ببینم اونجا چه خبره!؟

مهران بی توجه به او در صندلی اش فرو رفت: چطوری؟! چطوری فهمیدن نقشمون چیه؟! یعنی کار خود افتخاریه... این کارو کرد که من بیخیال دفتر حسابا بشم... یعنی فهمیده بود که رئیسی در کار نیست و همش کار منه تا دفتر حسابا رو پیدا کنم... نه... نه... افتخاری همچین ریسکی نمی کنه... شاید واقعا کار رئیسه، ولی اونکه اینجا نیست. عمادم بخاری ازش بلند نمیشه... ولی آتشم هرکسی نیست. اما اگه کار اونه از کجا درباره ی حسابا فهمیده... من که خیلی مواظب بودم...

دستش را مشت کرد: فرشته! کار خودشه... از همون اولشم واسه همین اومده بود! ولی چطوری؟ من که چشم ازش برنداشته بودم... چطوری تونسته اطلاعاتو به رئیس برسونه... نه رئیس نه! من حسابی از رئیس ترسوندمش... فکر میکنه رئیس میخواد بکشتش... یعنی اونقدر احمقه که دوباره برگرده پیش عماد؟! شاید فکر کرده با این اطلاعات میتونه جونشو بخره...

احساس سوزشی که در دستش داشت رشته ی افکارش را پاره کرد. مشتش را باز کرد. خون در زیر ناخنهایش دویده بود و کف دستش براثر فشار ناخنها قرمز شده بود و خونریزی میکرد... همانطور که به زخم هایش خیره شده بود گفت: همه ی اینا تقصیر توئه، نه فرشته؟! اگه بفهمم تقصیر توئه میکشمت...

با حرص از جا برخاست اما هنوز کاملا از صندلی کنده نشده بود که سر جایش برگشت: نباید عجله کنم... دیگه بچه بازی بسه. اگه فرشته بی تقصیر باشه تموم وقتی که صرف کردم تا رامش کنم به فنا میره...

دوباره به صندلی تکیه زد: مهران بزرگ شو... آدم شو... با داد زدن به جایی نمیرسی... با کشتنم به جایی نمیرسی... اول باید دفترو پیدا کنی... حتی اگه پیداشم نکنی باید یه جور دیگه صندلی افتخاری و از چنگش دربیاری... تو مهرانی، کسی که عین سنگ محکمه و به این زودیا نمیمیره!

لبخند خشکی گوشه ی لبش نشست. با همان چشمان ریز و ترسناکش گفت: من مهران افتخاریم!

انریکو با بی تابی روی فرمان مشت میزد. ده دقیقه ای از قرارشان گذاشته بود و هنوز خبری نشده بود. نمی دانست باید بماند یا برود. اگر موفق نشده باشد، اگر مهران از ماجرا بویی برده باشد، اگر افتخاری گیرش انداخته باشد، اگر... اگر هریک از اینها اتفاق افتاده باشد ماندن در اینجا و در این موقعیت در آسیب پذیرترین حالتش جایز نبود. باید به سرعت برمیگشت و گاردش را محکم میکرد. دوباره نگاهی به صفحه ی اتومبیل انداخت که ساعت ده و پانزده دقیقه ی شب را نشان میداد انداخت.

سرش را چرخاند و دور و برش را از نظر گذراند. یک جاده ی دورافتاده در وسط بیابان، زیر تابلوی شکسته ای که قرار بود سبز رنگ باشد، این محل ملاقاتشان بود. اگر همه چیز طبق خواسته هایش پیش میرفت، ده دقیقه ی پیش باید اینجا ملاقاتش میکرد و باارزش ترین آسی که در تمام عمرش به دست آورده بود را تحویل میگرفت اما...

این افکار مدام دور و بر ذهنش پرسه میزدند و هر چند لحظه یکبار گرد ناامیدی را بر سرش میپاشیدند. به سیستم اتومبیل دستور خاموش کردن چراغها را داد؛ نمی خواست جلب توجه کند، هر چند اگر هم توجه کسی جلب میشد انها گرگ های بیابان میبودند چون به جر آنها کسی نبود.

با سو سو زدن یک جفت چراغ در بین تاریکی که مانند چراغ های اتومبیل بودند افکار منفی را از سرش دور کرد و منتظر به نوری که نزدیک میشد چشم دوخت. چراغ هایش را همانطور خاموش رها کرد. اگر تازه وارد مهمان ناخوانده بود باید سریع واکنش نشان میداد.

اتومبیل در چند متری اش ایستاد. نور چراغ هایش را به صورت انریکو انداخت و منتظر ماند. انریکو همانطور که دستش روی اسلحه کمری اش بود بی حرکت ماند. سر انجام در طرف راننده باز شد و شخصی پیاده شد. با اینکه تاریک بود اما میشد حدس زد که شخص سرگرم بررسی شرایط اطراف است. پس از آن شخص نزدیکتر آمد و جلوی نور چراغ های اتومبیلش ایستاد.

انریکو با دیدن صورت نیمه تاریک آتوسا خیالش راحت شد. دستش را از کمر بیرون کشید و در را باز کرد. هنوز پایش به زمین نرسیده بود که پرسید: چرا دیر کردی؟!

آتوسا نفس عمیقی کشید: مجبور شدیم سر راه یه جایی وایسیم!

چینی بر پیشانی انداخت: وایسین!؟

آتوسا به طرف اتومبیل برگشت و با سر اشاره ای به اتومبیل کرد. معلوم نبود چه در سرش میگذرد. کسی داخل اتومبیل نبود. یا شاید هم بود و انریکو نفهمیده بود. با باز شدن در کمک راننده شک انریکو تبدیل به یقین شد. دیگر حتی به چشمانش هم اطمینان نداشت. انریکو عقب رفت و گارد گرفت. دست به کمر برد و اسلحه اش را بیرون آورد. با خشونت گفت: مگه نگفتم تنها بیا!

اسلحه را به طرفش گرفت و به سمت اتومبیل برگشت. با دیدن شبح کوچکی که کنار در نیمه باز ایستاده بود، وا رفت. آتوسا پوزخندی زد: آروم باش... یه بچه که کاری باهات نداره!

انریکو شکاکانه به سمت آتوسا برگشت. به این گفته ی آتوسا اعتقادی نداشت. هرکسی که عماد را میدید و کودکی اش را به یاد می آورد با این نظر مخالف بود. آتوسا با مهربانی کودک را صدا زد: پدرام... بیا اینجا!

اشاره ای به انریکو کرد: اسلحتو بزار کنار! نمی خوای که یه بچه رو بترسونی!

با تردید اسلحه را پایین آورد. آتوسا دوباره بچه را صدا زد: بیا... نترس! عمو کارت نداره!

در نیمه باز با شدت بسته شد و پسرک به دو خودش را به آغوش آتوسا رساند. آتوسا دست مهربانی بر سر پسرک کشید و گفت: نترس...

انریکو که وقتی برای تلف کردن سر صحنه های عاطفی نداشت با لحن خشکی گفت: این مسخره بازیا چیه؟ نتونستی دفتر حسابا رو پیدا کنی!؟

آتوسا پدرام را که بازوان نحیفش را دورش حلقه زده بود به آرامی از خود جدا کرد: فکر کردی الکی مامور 37 بودم! دفتر حسابا همین جاست!

-:کو؟!

اشاره ای به پدرام کرد. انریکو ناباورانه گفت: این بچه؟!

آتوسا با سر تائید کرد. چند لحظه ای به پسرک خیره شد. قدش تا کمر آتوسا بود. صورتش زیر نور چراغ رنگ پریده به نظر می آمد. موهای فرفری داشت و چشمانی درشت و ترسیده!

-:منو کشوندی اینجا که مسخره بازی دربیاری...

میخواست اسلحه اش را دربیاورد و آتوسا را تهدید کند اما صورت معصوم پسرک این اجازه را نمی داد. یعنی حق با جی جی بود و نباید به آتوسا اعتماد میکرد؟! آتوسا اهل شوخی نبود و اگر ادعا میکرد این پسربچه دفتر حساب هاست یا جدی میگفت یا مهران همه چیز را میدانست و او این شوخی را راه انداخته بود تا مسخره اش کند.

آتوسا که خود را از قبل آماده کرده بود توضیح داد:
     
#343 | Posted: 11 Mar 2017 23:52
آتوسا که خود را از قبل آماده کرده بود توضیح داد: بهش میگن حافظه ی روشن! این بچه هرچی که ببینه رو یادش میمونه!

انریکو با تردید به پدرام چشم دوخت. در تگاه اول هیچ تفاوتی با سایر بچه ها نداشت؛ در نگاه دوم و سوم هم همینطور!

-:یعنی میخوای بگی این بچه همه ی حساب و کتابای افتخاری رو حفظه!؟

آتوسا بادی به غبغب انداخت: اوهوم...

-:باور نمیکنم!

شانه ای بالا انداخت: میدونستم... یه تاریخ بهش بگو، هر تاریخی، اونوقت میبینی راسته یا نه!

انریکو نگاه تحقیر آمیزی به پدرام که خود را پشت آتوسا پنهان کرده بود، انداخت و اولین تاریخی که به ذهنش آمد را به زبان آورد اما پاسخی دریافت نکرد. آتوسا دستش را دور پدرام انداخت و او را از سایه بیرون آورد.

با مهربانی بی نظیری که انریکو تا به حال ندیده بود؛ گفت: نترس... عمو کاریت نداره! یادته صبح بهم چیا گفتی! حالا به عمو هم همونطوری جواب بده...

پدرام نگاهی به انریکو انداخت. انریکو سعی کرد لبحند بزند تا خیالش را راحت کند. سرانجام پدرام زبان گشود. تمام معاملات، دریافتها و واریز هایی که در آن تاریخ در سرتاسر جهان توسط افتخاری انجام شده بود را تک به تک با جزئیات بازگو کرد. جزئیاتش به قدری دقیق بود که انریکو پس از شنیدن چند مورد به راحتی قانع شد.

انریکو که به توانایی های پدارم ایمان آورده بود گفت: خوب... پس حالا چیکار کنیم؟! افتخاری به این راحتی بیخیالش نمیشه، این بچه هم چیزی نیست که بشه قایمش کرد!

آتوسا با سر تائید کرد: آره... منم وقتی دیدمش تعجب کردم، اگه یه دیسکی چیزی بود کارمون راحتتر میشد... ولی از طرف من خیالت راحت باشه، افتخاری یا مهران هیچ وقت نمیتونن رد کسی که پدرام و دزدیده رو پیدا کنن... تو فقط باید حواست باشه امن نگهش داری!

لحن جدی تری به خود گرفت: فقط خوب مواظبش باش! الان نه فقط اون اطلاعات که پای جون خود این بچه هم وسطه... واسم مهم نیست چیکار میکنی، فقط حواست به این بچه باشه... این بیگناهه!

انریکو به پدرام اشاره کرد که نزدیکتر بیاید: نگران نباش... اونقدرام عوضی نیستم که جون یه بچه رو به خطر بندازم!

آتوسا آرام سر تکان داد. پیش از آنکه انریکو سوار اتومبیلش شود آتوسا جلویش را گرفت و طوریکه پدرام نشنود زمزمه کرد: سعی نکن درباره ی زندگی پدرام تحقیق کنی! ممکنه افتخاری یا مهران بفهمن و اینطوری لو بریم... اینطوری شاید جون پدر و مادرشم به خطر بیوفته!

انریکو در را بست و به سمتش برگشت: پدر و مادرش کجان؟!

-:نمی دونم... خودش که میگه یه جای دورن! شایدم مردن و این خبر نداره... خلاصه حواست باشه.

با لحن اطمینان بخشی گفت: خیالت راحت... نمیزارم دست هیچ کدومشون بهش برسه!

روی صندلی نشست و حرکت کرد. پدرام روی صندلی کمک راننده در دورترین فاصله ی ممکن از او نشسته بود. این خوب نبود. این ترسی که پدرام از او داشت اصلا به نفعش نبود. سعی کرد برخوردش را دوستانه تر کند. پرسید: میخوای اهنگ گوش کنیم؟!

پدرام نگاهی به داشبورد انداخت اما حرفی نزد. انریکو این را به مثابه ی جواب مثبت در نظر گرفت و دستور پخش موزیک را داد. تمام مدت پدرام ساکت بود و به رفتارهایش پاسخ نمی داد. دیگر کم کم تسلیم شده بود که بی مقدمه گفت: داری اشتباه میری...

انریکو با تعجب نگاهی به پدارم انداخت و بعد به صفحه ی جی پی اس و گفت: نه... جی پی اس درسته!

-:وقتی داشتیم میومدیم اون تابلو اونجا نبود، اون تیری چراغ برقم همینطور.

انریکو پوزخندی زد: همه ی تابلو ها و چراغ برقا مثل همن... از کجا میدونی!

ناگهان سرش را برگرداند و چپ چپ نگاهش کرد: اصلانم شبیه هم نیستن، نوشته هاشون، رنگاشون، تعداد سیماشون و جاشون با هم فرق میکنه...

انریکو چینی بر پیشانی انداخت. رفتارش متخاصمانه بود. سرش را خاراند؛ نمی دانست حرف کدام را باور کند؛ جی پی اس یا پدرام!؟ دست آخر نتوانست تصمیم بگیرد و در عین ناباوری وسط بیابان گم شد با پسربچه ای که مدام بهانه میگرفت!

*****************

جی جی دسته ی بازی را کنارش روی مبل رها کرد: پسر عجب چیزیه! از صبح که از خواب پاشده، یه دقیقه یه جا نشسته! کل خونه رو بهم ریخته!

با ناامیدی اشاره ای به صفحه ی تلویزیون کرد: دور پنجمه که ازش میبازم! تازه فقط اینو...

انریکو تبلتش را کنار گذاشت و با شیطنت گفت: چیه؟! حسودیت شده؟!

-:به چیه یه بچه 10 ساله باید حسودی کنم...

انریکو در پاسخ خنده ای تحویلش داد. جی جی دوباره لب به شکایت گشود: اصلا واسه چی آوردیش خونه من؟ مگه پرستار بچم!؟

-:خونه ی تو امن ترین جاییه که میشناسم... حتی یه سوسکم بدون اجازت نمی تونه بیاد تو آپارتمانت.

-:باید میبردیش یه جایی که به من و تو مربوط نباشه، اگه ردشو بزنن میفهمن دست من و تو تو کار بوده!

-:واسه همین نباید کسی چیزی بفهمه. نمی تونم به کسی اعتماد کنم و پدرام و بسپارم دستش... یه مدت تحمل کن، نزار از خونه بره بیرون تا ببینم باید چه گلی به سرمون بگیریم.

جی جی با تردید گفت: حالا چک کردی ببینی ردیاب داره یا نه؟

انریکو سر تکان داد: آتوسا چک کرده؛ یه دونه تو بازوش بوده، اونم درآورده... نمی دونم چطوری دلشون اومده تو بدن یه بچه تراشه بکارن!

جی جی با غرور گفت: موندن این بچه اینجا خطرناکه،ممکنه اسرار کاری منو فاش کنه...

انریکو پوزخندی زد: بیخیال بابا... اون یه بچه ست!

-:بچه ای که عین نوار همه چی رو ضبط میکنه، همین صبح داشت کتابای شبکمو زیر و رو میکرد... همین روزاس که رو دست من بلند شه...

انریکو با ورود پدرام اشاره ای به جی جی کرد و به روی پدرام که به سر جایش کنار جی جی برگشته بود لبخند زد. پدرام بی حوصله دسته ی بازی را در دست گرفت: جی جی بازی دیگه نداری؟!

جی جی آه عمیقی کشید اما چیزی نگفت. پدرام بی مقدمه رو به انریکو گفت: عمو... الیکا نمیاد باهم بازی کنیم؟!

انریکو پرسید: الیکا کیه؟

-:دوستمه... گفت میاد باهام بازی میکنه...

-:حوصلت سر رفته؟

با سر تائید کرد.

-:چرا، با جی جی خوش نمی گذره...

پدرام خودش را لوس کرد: چرا! ولی خاله قول داد امروز الیکا رو بیاره بازی کنیم. تازه، جی جی یه جوری حرف میزنه آدم نمی فهمه...

جی جی به سرعت گفت: من؟ خودت عجیب حرف میزنی... من فقط لهجه دارم.

انریکو کنجکاو پرسید: کدوم خاله؟

-:خاله دیروزیه دیگه...

-:همون که تو رو آورد پیشم...

پدرام صادقانه پاسخ داد: آره دیگه... مامان الیکا!

ابروان انریکو بالا رفت. منظور پدرام آتوسا بود، اما آتوسا که بچه ای نداشت. شاید هم داشت و انریکو خبر نداشت. اگر اینطور بود، اگر آتوسا دخترش را از همه پنهان کرده بود، یعنی انریکو برگ برنده ی دیگری هم به دست آورده بود... چیزی که با آن میتوانست به آتوسا نزدیک شود.

خواست سوالهای بیشتری بپرسد که جی جی مانع شد. اشاره ای به بازوی پدرام کرد و گفت: دستت هنوزم درد میکنه؟!

پدرام با سر تائید کرد. جی جی مهربانانه ادامه داد: ببینم پدرام... یادته کی اینو گذاشتن تو بازوت؟

-:اوهوم...

جی جی چشمانش را ریز کرد: پدرام... اون موقع که اینو گذاشتن تو بازوت، فقط همین یه دونه رو گذاشتن، یا چیز دیگه ای هم بود؟

انریکو با تردید به صورت جی جی خیره شد و با اشاره جویای هدفش شد. جی جی نیم نگاهی به صورت نگرانش انداخت اما نادیده اش گرفت.

پدرام با آرامش سر تکان داد: نه... یکی دیگه هم بود، اون دردش از این بیشتر بود!

انریکو ناگهان از جا برخاست: یکی دیگم هست؟ کجا؟

پدرام از ترس انریکو عقب پرید و دیگر حرفی نزد. جی جی مداخله کرد: پدرام... نشونم میدی اون یکی کجاست؟

-:پشت گردنمه...

انریکو را به آرامش دعوت کرد. سپس آرام خم شد و یقه ی تی شرت نارنجی پدرام را پایین زد. پدرام همچنان ادامه داد: اون آقاهه گفت اگه زیاد تکون نخورم واسم هرچی بخوام میخره... من یه ماشین میخواستم اما بابا گفت نمی تونه بخره، اما آقاهه واسم خرید... خیلی باهام مهربون بود... عمو بازم میاد پیشمون؟

انریکو اصلا به حرفهایش گوش نمی کرد. تمام حواسش پی جی جی بود که با انگشت پشت گردن پدرام را چک میکرد. پدرام از احساس قلقلک شانه هایش را بالا کشید و با خنده گفت: جی جی اذیتم نکن...

خودش را عقب کشید: عمو... به جی جی یه چی بگو دیگه...

انریکو سر تکان داد: باشه، جی جی؟!

جی جی با هیجان گفت: انریکو باید یه دکتر حاذق پیدا کنیم!

صدایش را پایین آورد و پرسید: ردیابه؟

پدرام به سمت جی جی برگشت: مامان میگه درگوشی حرف زدن خوب نیست!

جی جی با خنده گفت: ما که در گوشی حرف نمی زنیم...

از جا برخاست و به سمت انریکو رفت. نیمه راه برگشت و خطاب به پدرام گفت: من یه دقیقه با عمو میرم بیرون، تقلب نکنیا!

پدرام شانه بالا انداخت: تش... من تقلب نمی کنم... تو تقلب میکنی.

انریکو نمی توانست صبر کند تا جی جی به حرف آید. به سرعت بازویش را چسبید و دنبالش کشید: چی شده؟

جی جی با نگرانی گفت: انریکو اینا از حیوونم کمترن!

صورت انریکو در هم رفت: چرا؟

-: تراشه ای که پشت گردنش گذاشتن، ردیاب نیست.. من قبلا درباره ی این یه چیزایی شنیدم. تراشه ای که درست رو ستون فقرات آدم میزارن و این اجازه رو میده که با یه کنترل از راه دور یه ماده رو تو نخاعش تزریق کنی...

انریکو ناباورانه زمزمه کرد: یعنی... یعنی میخوان بکشنش؟!

جی جی با بغض گفت: آره... هر وقت بخوان میتونن بکشنش.

انریکو به سرعت فکرش را به کار انداخت: میتونن بکشنش، اما هنوز این کارو نکردن. افتخاری هنوز امید داره پیداش کنه... واسه همین کاری نکرده، حالا که ما ردیابو درآوردیم، هر لحظه ممکنه بخوان بکشنش...

جی جی مبان افکارش دوید: انریکو چیکار کنیم... اگه بخوان بکشنش... انریکو... اون فقط ده سالشه... انریکو یه کاری بکن...

سعی کرد آرام باشد: اول باید یکی رو پیدا کنیم تراشه رو دربیاره.

-:فقط این نیست انریکو... این تراشه ها خیلی حساسن، مخصوصا که به نخاع وصله... انریکو...

انریکو دستی به شانه اش گذاشت: جی جی ... دیوونه نشو! گفتم که، شده دنیا رو زیر و رو کنم نمیزارم اون چیزیش بشه... پس آروم باش!

فکری کرد: ببین... الان فعلا باید یه کاری کنیم این تراشه اثر نکنه...

-:چطوری؟

انریکو تقریبا فریاد زد: نمی دونم، تو نابغه ای!

جی جی به سرعت فکر کرد. دستش را میان موهایش فرو برد و چنگ زد. تقریبا موهایش را کنده بود که ناگهان رهایش کرد. شانه هایش آویزان شد: آها... آها...

انریکو بی صبرانه گفت: چی چی؟!

جی جی همانطور افکار در هم ریخته اش را بیان میکرد: یه اتاقک... تراشه یه گیرنده داره... فقط باید جلوشونو بگیرم... اه... چرا زودتر نفهمیدم...

انریکو که خسته شده بود با هیجان پرسید: به منم میگی یا نه!؟

-:دارم میگم دیگه... باید یه اتاقک بسازم که امواج الکترومغناطیس ازش نگذره!

-:خوب چقدر طول میکشه؟

جی جی لبخندی زد: خیلی کم... تازه نگران نباش، کاغذ دیواریای آپارتمان ضد الکترومغناطیسه... خیلی قوی نیست ولی فعلا کارمونو راه میندازه...


قطره اشکی روی گونه اش سر خورد و روی شانه ی عماد افتاد. آستینش را کشید و صفحه ی گوشی را پاک کرد. با دست دیگرش اشکهایش را پاک کرد و بینی اش را بالا کشید. تنها عکسی بود که از او داشت. عماد علاقه ای به عکس گرفتن نداشت و بلد نبود ژست بگیرد. صورتش مثل همیشه در هم بود با خط اخم دور لبانش و شکست میان ابروانش. عماد در بیست سالگی اش چهره ی مردی چهل ساله را داشت. برای تک تک دردهایش روی پیشانی اش نشان داشت. فرشته میخواست بخنداندش، میخواست این دردها را خوب کند اما تنها کاری که کرد، افزودن به آنها بود...

گریه اش شدت گرفت؛ چرا هرکاری که میکرد خراب میشد؟! نیت بدی نداشت اما همیشه تنها کاری که میکرد ضربه زدن به کسانی بود که دوست داشت. فکر میکرد اگر اطلاعات دفترحساب را به عماد بدهد، کمک شایانی در حقش کرده است، که این کارش آن چاه عمیق بینشان را کمی پر میکرد اما... اما هیچ کدام از اینها اتفاق نیفتاد! بلکه اوضاع بدتر هم شد، امیرارسلان دشمنی اش با رئیس تشدید شد و عماد... عماد حتی دیگر تلاش نمی کند نزدیکش شود...

صورتش در هم رفت. گوشی را روی میز رها کرد و دستش را روی دهانش فشرد تا جلوی ضجه زدنش را بگیرد. با حضور شبحی کنارش به خود آمد. چنان غرق اشکهایش شده بود که متوجه ورودش نشده بود. مهران بی دعوت کنارش نشست و بی توجه به حالش گفت: هنوز که ماه کامل نشده نصفه شب عین گرگا زوزه میکشی!!

فرشته بی توجه سریع اشکهایش را پاک کرد و گلویش را صاف کرد. نمی خواست مهران درباره ی دلتنگی اش چیزی بداند. حتی ممکن بود دوباره به او مشکوک شود. همانطور روسری اش را مرتب میکرد نگاهش به گوشی روی میز و تصویر رویش افتاد. به سرعت دست دراز کرد تا پیش از اینکه مهران متوجه شود صفحه اش را خاموش کند اما دیگر دیر شده بود. مهران گوشی را از زیر دستش برداشت و رو به رویش گرفت: اوه... چه ژشتی هم گرفته!

گوشی را پایین آورد و به سمتش برگشت. با نگاه شماتتباری خیره اش شد: والا خیلی رو داری؟ یارو ده سال به پای یکی میشینه باز طرف و حق خودش نمی دونه، بعد تو یه سال عین زالو افتادی به زندگیش و بعدشم بهش خیانت کردی، حالا نشستی زار زار واسش گریه میکنی؟! انتظاری داری چی؟ با دسته گل بیاد عذرخواهی!؟

حرفهایش مثل همیشه آزاردهنده بود. اما چیزی که بیشتر آزارش میداد این بود که حق با او بود. فرشته حق اعتراض نداشت، اینها نتیجه ی کارهای خودش بود. با صدایی که از بغض میلرزید گفت: کاری باهام داشتین؟!

مهران بی آنکه جوابش را دهد، آه عمیقی کشید. پاکت سیگار سرخی از جیبش بیرون آورد و به سمتش گرفت: یه دونه وردار!

لحنش چنان مصمم بود که فرشته چاره ای جز اطاعت نداشت. فندک زیپوی طلایی اش را بیرون آورد. دست کوچک فرشته را در دست گرفت و بالا آوردش و سیگارش را آتش زد. فرشته کنجکاو حرکاتش را تحت نظر گرفته بود. مهران که سردرگمی اش را درک میکرد، با سر اشاره ای به او کرد. فرشته با تردید سیگار را به لبانش نزدیک کرد. مهران سیگار خودش را هم آتش زد و پک غلیظی بدان زد: همانطور که دودش را بیرون میفرستاد گفت: دانهیل اصله!

برگشت و با غضب به فرشته خیره شد: حرومش نکن!!!

فرشته سر تکان داد و به سرعت سیگار را میان لبانش گذاشت و پک زد. پیش از این هم سیگار را امتحان کرده بود اما این یکی فرق داشت. دودش چنان غلیظ بود که به سرفه انداختش. سعی کرد خودش را کنترل کند اما... مهران سیگار را از دستش گرفت و ناامیدانه گفت: تا حالا سیگار نکشیدی؟!

فرشته چشمانش را پاک کرده و گلویش را صاف کرد: فقط یه بار...

مهران ناباورانه گفت: شوخی میکنی؟ آخه اون روز دم دکه ی سیگار فروشی دیدمت.

ابروان فرشته بالا رفت. مهران او را دیده بود اما چگونه؟ حالا باید چه میکرد؟ مهران به او مشکوک بود و با هر لحظه ای که می گذشت شک و تردیدش بیشتر می شد. باید زودتر جوابی می داد؛ جوابی که قانعش کند.

با شرمساری سر به زیر انداخت: رفته بودم سیگار بخرم.

صدایش را پایین تر آورد: از سیگارای عماد... اونا بوی عماد و میدن.

مهران پوزخندی زد. فرشته سر بلند کرد و شانه بالا انداخت.

مهران نفس عمیقی کشید و گفت: مسخره هست. لازم نبود این همه راه رو تا اونجا بری. اون سیگارا رو همه جا میفروشن.

-:ولی عماد همیشه از اونجا میخرید.

-:پس میدونستی عماد میره اونجا...! نگو که رفته بودی اونجا شاید تصادفی ببینیش.

فرشته جوابی نداد. مهران زیر چشمی نگاهی به او انداخت و ادامه داد: بیخیالش شو... عماد ارزشش و نداره.

فرشته واکنشی نشان نداد. مهران همیشه همین حرفها را می زد. همیشه تلاش داشت، عماد را از چشم او بیاندازد.

-:میدونی این روزا سرش خیلی شلوغه؟! آخه محموله های رئیس یکی یکی دارن لو میرن. تو فکر میکنی کار کیه؟

فرشته با تردید زیر لب گفت: مگه کار تو نیست؟

به سمتش برگشت و با خنده گفت: فکر میکنی کار منه؟

فرشته این را هم بی پاسخ گذاشت. مهران گفت: لو دادن به پلیس کار ترسوهاست. اگه کار من بود همشون و یه جا جمع میکردم و آتیششون میزدم. با آدمای روشون و البته عماد عزیز تو!!!

صورت فرشته در هم رفت. شوخی نمیکرد. چنین کاری از او بعید نبود. مهران گوشه ی لبش را کمی بالا کشید. از دیدن ترس در چشمان فرشته لذت می برد. حرفهایش را باور نکرده بود. دلایلش مسخره بود و خود فرشته هم این را می دانست اما کش دادن بحث کار به جایی نمی برد.

-:حالا هم که رئیس نیست خیلی سر عماد شلوغ شده. باید هرچه زودتر یه فکری به حال جنساش بکنه. ولی میدونی میگن کار بهانه هست اگه یکی واقعا به فکرت باشه واست وقت پیدا میکنه. تو اینطور فکر نمیکنی؟ عماد اگه میخواست میتونست بیاد ببینتت یه لشکر هزار نفری هم نمیتونه جلوش و بگیره اگه بخواد. میدونی وقتی افتخاری شهاب و دزدیده بود تا داخل عمارت ام اومد.

فرشته ناامیدانه دستانش را در هم قفل کرد. نمیخواست تسلیم حرفهای او شود. اما حق با او بود، مثل همیشه!

مهران دستان گره شده اش را در دست گرفت. گرمای وجودش باعث سرازیر شدن اشک هایش شد. با مهربانی گفت: تو همیشه میگی من و تو خیلی فرق داریم ولی یه چیزی رو بهت بگم ما هر دوتامون عاشق آدمای اشتباه شدیم.

دستش را بالا آورد و اشک های روی گونه های فرشته را پاک کرد. خود را نزدیک تر کشید و سر فرشته را روی شانه اش گذاشت. سرش را نوازش کرد و گفت: اگه بی صدا گریه کنی عیبی نداره.

با این حرف فرشته به هق هق افتاد. آغوشش صادقانه نبود و فرشته این را به خوبی می دانست اما در سرمای نامحسوس شب های تابستان همین هم نایاب بود. مهران او را بیشتر به خود فشرد. تا به حال اشک زنان زیادی را دیده بود، مسبب بیشترشان هم خودش بود، گاهی اشک تمساح می ریختند و گاه صادقانه میگریستند. اما هیچ یک تا به حال اینگونه دلش را نسوزانده بود. حتی اشک های مونا...!

چند دقیقه ای که گذشت صدای گریه ی فرشته کم کم قطع شد. مهران که خسته شده بود شانه اش را حرکتی داد و گفت: دیگه پاشو!

اما فرشته واکنشی نشان نداد. کمی که خم شد او را غرق در خواب دید. پوزخندی زد... زیر لب زمزمه کرد: مگه من بالشم؟!!!

گوشی اش را از جیب در آورد و نگاهی به صفحه اش انداخت تا ساعت را چک کند. ناگهان چیزی به ذهنش رسید. شماره گیری کرد و منتظر ماند. پس از چند دقیقه ارتباط برقرار شد. تصویر عماد در مانیتور گوشی نمایان شد.

مهران گلویش را صاف کرد و آرام با تمسخر زمزمه کرد: هنوز نفهمیدی من کیم؟

عماد با چهره ای خواب آلود گفت: توله ی افتخاری... نصف شب چی میخوای؟

مهران با لودگی گفت: من نگرانت بودم اون وقت تو با خیال راحت گرفتی خوابیدی؟ مگه کار نداری؟!

عماد چهره در هم کشید و با خشم غرید: عوضی زنگ زدی ببینی چه دسته گلی به آب دادی؟!

-:شششش! ملت خوابن. بعدشم خودتم خوب میدونی که کار من نیست. اگه من جای تو بودم بیشتر به انریکو شک میکردم تا به خودم...

عماد بی حوصله گفت: بنال ببینم چی میگی.

مهران با هیجان گفت: یه لحظه وایسا...

بدون آنکه منتظر جواب عماد باشد دست به کار شد و گوشی را کمی از خود دور کرد تا تصویر فرشته ای که در آغوشش بود کاملا واضح برای عماد قابل دید باشد. سپس ادامه داد: میبینی؟ وقتی میخوابه عین یه فرشته ی واقعی میشه. مگه نه؟

-:مرتیکه الدنگ داری باهاش چه غلطی میکنی؟ بهت بگم دستت بهش بخوره از به دنیا اومدنت پشیمونت میکنم.

مهران بی توجه با لحنی تهدید آمیز گفت: میدونم چیکار کردی.

و با همین حرف دست دیگرش را حرکت داد و از پشت سر روی شانه ی فرشته گذاشت و همانطور که گردنش را نوازش میکرد ادامه داد: چی کار میکنی اگه همین الان گردنش و بشکنم؟!!!

عماد صدایش را بالاتر برد به امید اینکه فرشته را از خواب بیدار کند: قبل از اینکه بتونی کاری کنی عمارت و رو سرت خراب میکنم.

مهران با تمسخر گفت: فعلا که اون تو بغل منه و تو هنوز خوابی... تازه الکی داد نزن. به این زودیا بیدار نمیشه. خلاصه از بحث دور نشیم پسره رو واسم بیار؛ اون وقت منم کاری به کار فرشته ات ندارم.

چینی بر پیشانی عماد افتاد و متعجب پرسید: پسره؟!

اما به سرعت بر خود مسلط شد و ادامه داد: واسه چی باید اون و واست بیارم؟! شاید فرشته مهم باشه ولی نه اونقدر که بخوام به ساز تو برقصم.

-:این بازیات دیگه واسم کهنه شده. هم تو هم من میدونیم که چقدر فرشته رو دوست داری. دو روز بهت وقت میدم یا دفتر حسابا رو واسم میاری یا فرشته میمیره.

بی آنکه منتظر واکنشش باشد تماس را قطع کرد. گوشی را پایین آورد و با تعجب به صورت فرشته خیره شد: عماد نمیدونست... یعنی باور کنم که بی گناهی؟!

******

انریکو روی مبل روبروی عماد نشست: خیلی وقته ندیده بودمت.

عماد بی حوصله گفت: نه که هر روز هم و میبینیم واسه همون دلت پرپر میزد.

انریکو بی توجه لبخندی زد: انگار حوصله نداری.

چشمانش سرخ شده بود و لباسهایش بهم ریخته بود. از سر و وضعش معلوم بود دوران خوبی را نمی گذراند. میدانست مسئول تمام این ها خودش است. اما هیچ احساس پشیمانی نمی کرد. عماد و رئیس باید تقاص کارهایشان را می دادند و بر هم زدن باندشان اولین قدم برای اینکار بود.

عماد چشمانش را ریز کرد و گفت: شنیدی این روزا دوستات افتادن به جون خیابونا، نه؟

انریکو با آرامش گفت: پلیسا رو داری میگی؟ شنیدم خیلی داره بهت سخت می گذره. مخصوصا حالا هم که آتش نیست. فکر نمی کنی توی این شرایط باید برگرده؟ هر چی باشه اینا مال رئیسه!

عماد پوزخندی زد: تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ تو با اون دفتر حسابا چیکار کردی؟

-:دارم روش کار میکنم.

-:چرا بهم نگفتی دفتری تو کار نیست؟!

انریکو خودش را به ندانستن زد: منظورت چیه؟ پس فکر کردی چند وقته علاف چی ام؟

-:دیشب داشتم با مهران اختلاط میکردم. بحث خیلی جالبی بود و فهمیدم چیزی که با همدستی خودم دزدیدی یه پسر بچه هست. هنوزم میخوای بگی نمیدونی؟

انریکو با آرامش پا روی پا انداخت و به پشتی مبل تکیه زد و دستانش را هم روی زانوانش در هم قفل کرد: مگه خودت نگفتی لازمش نداری؟! هرچی کمتر بدونی به نفع خودته! رئیسم همین و میخواد...

عماد نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. می دانست با خشم کاری از پیش نمی برد.

-:ببین رک و پوست کنده میگم؛ مهران گفته اگه تا دو روز دفتر حسابا رو واسش نبرم جون فرشته تو خطر می افته. حالا تو مرد باش و برو کاری که کردی رو گردن بگیر.

انریکو کمی فکر کرد و گفت: فرشته؟!

صورت عماد در هم رفت: حداقل اسم کسایی که به خاطرت جونشون و به خطر می ندازن یادت بمونه.

انریکو پوزخندی زد: شوخی کردم بابا!

با اینکه انریکو سعی کرد فضا را عوض کند اما عماد همچنان مقاومت می کرد.

عماد دستش را مشت کرد و گفت: انریکو، میدونم داری چیکار میکنی. میدونم داری تلاش میکنی تا ماموریت نا تمومت و تموم کنی. ولی بدون همینطور که تو یه ماموریت داری منم یه ماموریت دارم نمیزارم به همین راحتی همه چی رو بهم بریزی. همین امروز شر مهران و از سر فرشته کم میکنی وگرنه از این به بعد هرچی بشه پای خودته. با مهران تسویه حساب کن و من یادم میره پلیسا رو انداختی به جون رئیس. این حرف آخرمه...

انریکو دوستی و دشمنی را کنار گذاشت و صادقانه گفت: ببین، بیا منطقی فکر کنیم.

سعی کرد از موضع دیگری وارد شود و ادامه داد: مهران نمیدونه که دفتر حسابا دست توئه یا نه. اون یه چیزی گفته؛ سنگ مفت، گنجشکم مفت! اگه تو الان زیادی واکنش نشون بدی معلوم میشه که دستت تو کار بوده. این دو روز تموم میشه و من بهت قول میدم هیچ بلایی سر فرشته نمیاد. اگه الان من کاری کنم معلوم میشه که چون با تو ارتباط دارم و تو میدونی دفترا دست منه اینکار و کردم.

عماد سرتکان داد: حرفات منطقیه ولی یادت رفته مهران منطق سرش نمیشه؟!

انریکو لبخند کمرنگی به لب آورد: اتفاقا برعکس، شاید مهران لایی کش منطق سرش نمی شد ولی مهران افتخاری داره کم کم یاد میگیره بدون منطق نمیشه دووم آورد. این جواب منه و مطمئنم رئیسم همین فکر و میکنه.

***

افتخاری روی نیمکت آلاچیق نشسته بود و با حالتی عصبانی انگشتانش را می فشرد. شمس الدین لیوانش را پیش کشید و ادامه داد: این اوضاع رئیس اصلا به نفعمون نیست. همه فکر میکنن ما دستمون با پلیس تو یه کاسه هست و ما اونقدر بزدلیم که بجای رو در رو شدن با رئیس، پلیس و انداختیم به جونش.

افتخاری پوزخندی زد: اینقد که فکشون و زحمت میدن اگه مغزشون و بکار می نداختن الان رئیسی وجود نداشت. خود دختره کجاست؟

-:همینش بو داره. بعد همه ی این اتفاقا رئیس آب شده رفته تو زمین.

یک تای ابروی افتخاری بالا رفت: حتی با اینکه اره ورشکست میشه بازم پیداش نیست؟

-:نه! بعضیا میگن رئیس مرده و عماد نمیخواد صداش و در بیاره. تا همه چی بهم نریزه.

کمی اندیشید و گفت: اون دختره به همین راحتیا نمیمیره، حتما یه جایی قایم شده و داره یه کارایی میکنه! بعید نیست دفتر حسابا هم دست خودش باشه...

-:قربان، دفتر حسابی دیگه وجود نداره. من چک کردم، دستگاه کارشو درست انجام داده. اون بچه دیگه مرده! در ضمن اگه دفتر دست رئیسه، پس چرا تا حالا کاری نکرده؟!

-:رئیس دیگه اون دختر احمقی نیست که با ساده لوحی پاشد اومد عمارت؛ اگه هنوز کاری نکرده، یعنی هنوز وقتش نشده.

شمس الدین ناباورانه گفت: چرا فکر میکنم دارین ازش تعریف میکنین؟!

افتخاری سر تکان داد: اون دشمنیه که ارزشش و داره تا دشمنش باشی! از شاهین همچین دختری بعید بود!

ناخودآگاه پاسخ داد: باید به مریم رفته باشه!

صورت افتخاری در هم رفت. از واکنشش فهمید که حرف اشتباهی زده است. سعی کرد اشتباهش را درست کند: با اینکه هنوز جسد بچه رو پیدا نکردیم اما نود درصد بهتون اطمینان میدم دیگه خطری از اون بابت تهدیدمون نمی کنه!

-:بازم نباید دست رو دست بزاریم. تو حواست به همه ی کسایی که یه خرده حسابی باهامون دارن باشه. حتی اگه اون اطلاعات و داشته باشن هم تنهایی نمی تونن کاری کنن!

با نزدیک شدن فرشته به آلاچیق، افتخاری بحث را تمام کرد: خوب، دیگه میتونی بری!

شمس الدین از جا برخاست. آنقدر سرگرم صحبت شده بود که نتوانسته بود موهیتوی گوارایش را بنوشد و حالا هم باید میرفت. نیم نگاهی به لیوان بلورین که عرق سردی بر جداره اش نشسته بود انداخت و سر تکان داد: با اجازتون!

در در ورودی با فرشته رو به رو شد. فرشته کنار رفت تا راه را برایش باز کند. شمس الدین با دیدن فرشته مکثی کرد. افتخاری به خاطر او صحبتهایشان را ناتمام گذاشته بود. کنجکاو بود تا دلیل ملاقاتشان را بداند اما فرصتی نبود. با صدای افتخاری به خود آمد که فرشته را صدا میزد: هی دختر!

فرشته سرش را خم کرد و با سر سلامی به او داد و از کنارش رد شد. شمس الدین که بیش از این نمی توانست معطل کند، کنجکاوی اش را عقب راند و به طرف ساختمان رفت.

کنار میز، رو به روی افتخاری ایستاد. دستانش را در جلو روی شکمش قلاب کرده بود و راست ایستاده بود در حالیکه سرش پایین بود؛ همانطور که بتول به او آموخته بود.

افتخاری کمی از موهیتو نوشید و گلویش را صاف کرد: از بتول خیلی تعریفتو شنیدم، میگه تو کارات دقیقه!

فرشته لبخندی زد و چیزی نگفت. هر چه بیشتر میگذشت احساس ترسی که نسبت به این مرد داشت کمرنگ و کمرنگ تر میشد. کم کم فهمیده بود که اگر وظیفه اش را درست انجام دهد و سرش به کار خودش باشد، امیرارسلان کارفرمای خوبی خواهد بود، برخلاف مهران که بیشتر اوقات دلیل کارهایش معلوم نبود.

-:تو این مدت کم خوب با کارت جور شدی، همینطور با آدمای این خونه!

منظورش را نمی فهمید. آبش با هیچ کدام از خدمه در یک جوب نمی رفت. تنها کسانی که روی خوشی به او نشان میدادند پری و بتول بودند. اما اگر امیرارسلان اینطوری میگفت، پس همینطوری بود.

ادامه داد: سرتو بالا بگیر، باهات حرف دارم!

فرشته آرام سرش را بالا گرفت. به محض بلند کردن سرش، نگاهش با نگاه نافذ افتخاری گره خورد. سریع نگاهش را دزدید.

-:تو چشام نگاه کن...

اطاعت کرد. این اولین باری بود که به چشمان افتخاری خیره میشد؛ چشمانی سرد و بی روح بدون هیچ نوری!

-:اینطور که معلومه این اواخر با مهران صمیمی شدی!

از لحنش معلوم بود زیاد از این صمیمیت خوشحال نیست.

به سرعت گفت: نه آقا! مهران خان به من لطف دارن، فقط همین!

با تحکم گفت: همین نیست! مهران ازم خواسته که یه اتاق تو طبقه ی بالا بهت بدم و به بتولم گفته دیگه تو یه خدمتکار نیستی!

چشمان فرشته از تعجب گشاد شد. از شدت تعجب نتوانست حرفی بزند.

-:مثل اینکه به توانایی های خودت شک داری! بگو ببینم چی زیر گوشش خوندی که اینطوری حامیت شده؟

با معصومیت گفت: به خدا من کاری نکردم آقا! نمی دونم چرا مهران خان این حرفا رو زده... من فقط یه خدمتکارم، هیچ وقت جرئت نمی کنم پامو از گلیمم درازتر کنم... باور کنین...

بغض گلویش را گرفته بود. چرا مهران این کار را میکرد. چرا چنین حرفهایی زده بود. اگر او خدمتکار نبود پس چه بود؟! چرا کاری میکرد تا او را در مقابل امیرارسلان قرار دهد. مگر چه هیزم تری به او فروخته بود که اینگونه آزارش میداد. هرگاه به ذات بدجنسش ایمان می آورد، مهربانی ای از او میدید که شگفتزده اش میکرد و هرگاه باریکه ی نوری را در او میدید، تاریکی کامل را نشانش میداد.

افتخاری سرش را کمی خم کرد: خوبه که جایگاهتو میدونی! یادت نره تو فقط یه دختر دهاتی هستی که حتی عمادم نخواستت... فکر نکن اونقدر ارزشش و داری که تو زندگی مهران جایی پیدا کنی، فهمیدی؟

به تته پته افتاد: بع... بعله آقا! من غلط بکنم فکر دیگه ای بکنم.

افتخاری با تاسف ادامه داد: حتما شنیدی، مهران یکم در برابر زنا ضعیفه! تو باید خودت حواست باشه کاری نکنی که توجهشو جلب کنی... باید بهش میفهموندی که یه خدمتکاری و بین یه خدمتکار و ارباب چیزی نیست... به خاطر خودت میگم... یه مدت بازیت میده و بعد ولت میکنه... دلم واست میسوزه که همچین حرفی میزنم، منم نمی خوام تو این عمارت رسوایی به بار بیاد!

پس دلیل رفتارهای مهران، تمام این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنهایش همین بود. به این رفتارها عادت داشت، هر جا میرفت، هرکسی که خانه اش کمی از اطرافیان بزرگتر بود این اجازه را به خود میداد که درباره ی او هرجور بخواهد فکر کند. اما مهران چنان با مهارت رفتار کرده بود که فرشته اصلا شک نکرده بود.

-:من اعتقاد دارم هرکسی میتونه پیشرفت کنه، فقط کافیه فرصتا رو غنیمت بشمره! تو هم همینطور. مهران از این رابطه سود میبره، تو هم میتونی سهم خودتو داشته باشی!

پرسشگر نگاهش کرد.

افتخاری که سردرگمی اش را دید بیشتر توضیح داد: مهران پسرمه، ولی همچین پسر خلفی نیست... این باعث میشه نگران بشم، نمی دونم اگه من دستمو از پشتش بردارم چه بلایی سرش میاد، ولی اونقدر مغروره که اجازه نمیده کمکش کنم. میفهمی که چی میگم!

با صدایی محزون جواب داد: بله آقا...

پدر او هم چنین بود. در هر حال دلنگرانش بود و تمام مدت آزرده خاطر از این که نتوانست زندگی آرامی برای تنها دخترش بسازد.

-:واسه همینه که میخوام یه کاری واسم انجام بدی... میخوام کنار مهران باشی، بزار هرجوری میخواد باهات بازی کنه، بزار حرفاشو بهت بگه

نفس عمیقی کشید: بعدش بهم بگو چیکار داره میکنه...

چینی بر پیشانی انداخت: یعنی میخواین جاسوسی مهران خان و بکنم؟

آرام سر تکان داد: نه! کاری که تو با عماد کردی جاسوسی بود. تو فقط داری بهم کمک میکنی تا هوای پسرمو داشته باشم!

چیزی نگفت. نمی دانست باید چه جوابی بدهد. با اینکه قسم خورده بود دیگر چنین کاری نکند، دیگر با نیت خیر جاسوسی کسی را نکند اما... در ضمن مهران... مهران آدمی بود که لیاقت وفاداری را نداشت. در حالی که فکر میکرد او با دیگر مردان فرق میکند، ثابت کرد که بدتر از همه ی آنهاست.

-:البته این کمکت بدون پاداش نمیمونه. اگه قبول کنی، میتونی یه آپارتمان 100 متری تو وسط شهر داشته باشی با یه درآمد ثابت تا آخر عمرت. تو دختر خوشگلی هستی، نمی تونی که تا آخر عمرت کلفتی این و اونو بکنی... اگه به حرفم گوش کنی میتونی خانوم یه خونه بشی!

پیشنهادی که افتخاری به او میداد فرقی با دیگران نداشت و کاری که قرار بود انجام دهد تفاوتی با تن فروشی...! شاید مهران لایق بی وفایی بود اما خودش لایق چنین رفتاری نبود.

تمام شجاعتش را جمع کرد و گفت: آقا... خیلی ممنونم که اینقدر به فکرمین اما... بین من و مهران خان چیزی نیست، قبلا هم گفتم. من نمی تونم همچین کاری کنم...

افتخاری پوزخندی زد: باشه... حدس میزدم. خوب پس، بهتره هر چه زودتر وسایلتو جمع کنی، خدمتکار جدید عصر میرسه!

از جا پرید: آقا... دارین بیرونم میکنین؟!



     
#344 | Posted: 11 Mar 2017 23:56
افتخاری بی هیچ حرفی به صورتش خیره شد.

فرشته به التماس افتاد: آقا تو رو خدا... قول میدم بهتر کار کنم... اگه میخواین حقوقمو کم کنین، ولی آقا... تو رو خدا... من هیچ جایی رو ندارم که برم... آقا، جون پسرتون...

افتخاری با شنیدن آخرین جمله اش از کوره در رفت: ساکت شو! تو کی هستی که من و به جون مهران قسم میدی؟!! هر کسی میتونه کارای خونه رو انجام بده، اگه من درمورد خدمم اینقدر حساسم به خاطر وفاداریشونه... اگه تو نمی تونی کاری که بهت میگم و بکنی، پس بهتره بری... من کسی که به حرفم گوش نمی کنه رو تو خونم نمی خوام.
نفهمید کی اشکهایش سرازیر شد. چنان دستپاچه بود که حتی حرف زدن هم از یادش رفته بود. با وجود فرشته که مانند کبوتری در دام پرپر میزد، افتخاری در کمال خونسردی روی نیمکتش نشسته بود و از باد خنکی که میوزید لذت میبرد.

فرشته که دیگر ناامید شده بود در آخر تسلیم شد. اگر از این خانه میرفت، نه تنها دیگر جایی برای رفتن نداشت، بلکه دیگر نمی توانست به عماد هم کمک کند و شانسش برای با عماد بودن را هم از دست میداد.

اشکهایش را پاک کرد. دهانش را باز کرد تا بگوید قبول میکند اما صدایی از گلویش خارج نشد. افتخاری که تلاشش برای حرف زدن را دید آرامش کرد: باشه، باشه... فهمیدم، قبول میکنی!

*************

مهران روی کاناپه جا به جا شد. همانطور که کاتالوگ را ورق میزد گفت: فکر میکردم همدست منی، اونوقت...

آتوسا نمونه های پارچه را به سمتش گرفت: گفتم که... جونمو مدیونش بودم. میدونی که خوشم نمیاد زیر دین کسی باشم.

کاتالوگ را بست و به آتوسا خیره شد: واسه همین اومدی گند زدی تو همه ی نقشه های من! میدونی اون بچه چقدر مهم بود؟ اصلا میدونی چه غلطی کردی؟ اگه فرشته اینجا نبود، الان مرده بودی...

آتوسا با حرص گفت: هی... پیاده شو با هم بریم! فکر کردی هر چی از دهنت دربیاد بهم بگی و منم بروبر نگات کنم؟! تقصیر خودته! اگه بهم میگفتی نقشت چیه، اینطوری خراب نمی شد. انریکو اومد بهم گفت اگه میخوام از زیر دینش دربیام ، باید یه بچه ای رو بدزدم... من از کجا میدونستم کیه و یه ربطی به تو داره!

-:نمی دونستی نه؟! یعنی تو نفهمیده بودی جنس مال افتخاریه، تو... آتوسا، یکی از مامورای 37!؟

-:باز داری شروع میکنیا... ببین، بابات اگه بخواد دماوند و تو وسط تهران قایم میکنه، هیچکسم نمی فهمه!

-:پس اون وقت انریکو از کجا فهمیده؟ نکنه علم غیب داره؟

آتوسا بی حوصله آه کشید: من چه بدونم... اصلا مگه نمی گفتی به یکی شک داری، شاید کار اونه!

-:نه بابا... دنبالشو گرفتم، بی بخاره!

آتوسا از جا برخاست: بله مهران خان... اینا طرحای امسالن، اما اگه دنبال یه طرح خاص هستین میتونیم واستون طرح جدید بزنیم!

مهران که نگاه خیره اش متوجه فرشته بود آرام سر تکان داد. فرشته که نمی توانست شادی را در صورتش پنهان کند با خوشحالی به سمتش آمد. مهران نگاهی به سر تا پایش انداخت. شلوار مشکی و مانتوی بژ با حاشیه های توری. رنگ بژ به صورتش می آمد اما...

رو به آتوسا کرد: این خوبه ولی یکم زیادی سنشو بالا میبره... یه چیزی بیارین که به سن و سالش بخوره، اون فقط 17 سالشه!

آتوسا به زور لبخند زد: فکر کنم فهمیدم چی میخواین... چند لحظه صبر کنین!

با خروج آتوسا، فرشته به سمتش آمد. مهران با خوشرویی پرسید: از این مانتو خوشت اومده؟

-:معلومه... خیلی خوشگل و نرمه. ولی مهران خان، من نمی فهمم فایده ی پرو کردن اینا چیه؟

-:یعنی چی؟ میخوام واست بخرم!

پیش از این هم حدس زده بود، در واقع امیدوار بود مهران چنین هدفی داشته باشد. کدام دختری هست که چنین آرزویی نداشته باشد. اما نمی خواست خودش را به این زودی ببازد. مهران داشت بازی اش میداد، مانند گربه ای که با شکارش بازی میکند و هنگامیکه حوصله اش سر رفت آن را میخورد.

-:ولی من خودم لباس دارم، تازه اینا...

اشاره ای به اطراف کرد: از قیافه ی اینجا معلومه لباساش باید گرون باشه...

مهران تائید کرد: آره، گرونه... مادمازل همیشه از اینجا خرید میکرد. لباسای تو همش دمده شدن، تازه فیکن... بهت که گفتم، تو دیگه خدمتکار نیستی، دیگه اومدی طبقه ی بالا...

از جا برخاست و مقابلش ایستاد: الان تنها کاری که باید بکنی اینه که به حرفام گوش کنی و خوب درس بخونی!

دستانش را بالا آورد و سرش را در میان دستانش گرفت. صورتش را نزدیکتر آورد. همین بود، مهران از او میخواست اسباب بازی اش شود. از او میخواست مانند عروسکی باشد در دست دخترکی که هرگاه میخواست برایش لباس بدوزد، موهایش را آرایش کند و به هم بازی هایش نشانش دهد و هرگاه خسته شد، او را در جعبه اش رها کند.

برخلاف تصورش مهران پیشانی اش را بوسید و دست نوازشگری بر روی سرش کشید. فرشته چنان تعجب کرده بود که حتی از صورتش هم این حالت خوانده میشد. مهران که تعجبش را دید قدمی عقب رفت و با اینکه دلیلش را میدانست باز پرسید: چی شد؟!

فرشته به سرعت سر تکان داد: هیچی!

مهران اه عمیقی کشید و گفت: خوب... حالا برو اون یکی رو پرو کن!

فرشته سر تکان داد و بی هیچ حرفی گفته هایش را اطاعت کرد. مهران دوباره به روی کاناپه برگشت و با احتشام تماس گرفت: الو، احتشام...

-:کاری داشتی؟

مهران پاهایش را باز و روی زمین دراز کرد: با فریمان چیکار کردی؟

-:دارم درموردش تحقیق میکنم ولی هنوز هیچی به هیچی... من واقعا شک دارم فریمان چیزی درباره ی دفتر حسابا بدونه!

با اطمینان گفت: اگه چیزی درباره ی فریمان پیدا نکردی دلیلش بی عرضگی خودته وگرنه من مطمئنم دستش تو کاره!

احتشام آزرده خاطر گفت: هنوزم نمی خوای بگی این منبع اطلاعاتیت کیه که اینقدر بهش اعتماد داری!

-:من بهش اعتماد ندارم، فقط میدونم اونقدر عاقله که تو این شرایط دروغ نگه...

-:مهران، اگه واقعا دفتر حسابا دست فریمان باشه میخوای چیکار کنی؟!

این سوال را با جدیت پرسیده بود.

-:پسش میگیریم... اینقدر تلاش نکردم که به خاطر اون نقشه هام خراب بشه!

-:به همین راحتی پسش نمیده!

-:منم نگفتم بهش آسون میگیرم... فریمان دشمن خوبیه چون هم باهوشه هم نقطه ضعفای زیادی داره!

احتشام با لحن اندرزگویی گفت: هنوزم بزرگ نشدی! نمی فهمی که اگه زیاد سر به سرش بزاری، اونم وحشی میشه... تنها دلیلی که فریمان تا حالا پا به پات اومده اینه که نمی خواد به کسی آسیب برسه. این امتیاز توئه ولی اگه کاری کنی که وجدانشو بندازه دور دیگه نمی تونی رقیبش بشی...

-:احتشام، من 40 سال تموم بین این وحشیا زندگی کردم، من و نترسون! بعدشم من دیگه صبرم سر اومده، نمی تونم بشینم و به سرکوفتای افتخاری گوش بدم... دیگه کم کم داره حالمو به هم میزنه! هرجور شده باید دفترحسابا رو برگردونم و اون وقت... اون وقت دیگه افتخاری میره به درک!

انریکو دستگاه تردمیل را خاموش کرد و با گوشه ی حوله ی دور گردنش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. زیر چشمی نگاهی به جی جی که روی صندلی دستگاه پرس سینه نشسته بود و با موبایلش بازی می کرد، انداخت و با کنایه گفت: این قدر ورزش میکنی یهو خسته میشی!

جی جی متوجه کنایه اش نشد: نه، خودت میدونی خیلی اهل ورزش نیستم، الانم به خاطر تو اومدم!

انریکو پوزخندی زد و به سمتش رفت: چیکار داری میکنی؟

جی جی با هیجان سر بلند کرد: یه بازی جدیده، نمی دونی دیشب داشتم دیوونه میشدم... امروز سرسری کارا رو تموم کردم که زودتر بشینم پای این.

انریکو با خشونت گفت: خیلی جرات داری که جلوی رئیست میگی کارت و سرسری گرفتی.

جی جی سربلند کرد و با خنده گفت: باز تو رئیس بازیت گرفت!

انریکو صدایش را پایین تر آورد و گفت: راستی بسته به سلامت رسید؟

-:معلومه. با اکسپرس فرستاده بودیمش! فکر میکنی افتخاری باور میکنه که مُرده؟ بدون جسد. بدون مدرک؟

-:اتفاقا چون مدرکی نیست باور میکنه. اگه بخوایم خیلی ضایع مرگش و نشون بدیم، اون وقت میفهمه که نمرده. بزار همینطور تو تاریکی دست و پا بزنه. مهرانم کاری ازش برنمیاد. فقط زرِ...

با به صدا در آمدن گوشی اش حرفش نیمه تمام ماند. همانطور که تماس را برقرار میکرد گفت: فرانکه!

گوشی را به گوشش چسباند: سلام فرانک...

صدای پر از بغض فرانک در گوشی پیچید: انریکو... انریکو عمه ام...

با شنیدن نام عمه از زبان فرانک، انریکو سیخ ایستاد: عمه ات چی؟

فرانک ادامه داد: عمه ام حالش خراب شده. بردنش بیمارستان. من و فرنازم الان با هم تو خونه تنهاییم. انریکو من خیلی میترسم. بیا پیشم...

به سختی می توانست ذهنش را مرتب کند اما سعی کرد بیش از اندازه نگران نباشد: باشه. تو آروم باش. مگه عمه ات مریض بود؟

صدای نالانش بلند شد: نه! نمیدونم چی شده. انریکو تو رو خدا... ما خیلی نگرانیم.

-:کدوم بیمارستان؟

-:بیمارستان...

انریکو همانطور که تماس را قطع می کرد با لگد ساق پای جی جی را که بی خبر در بازی اش غرق شده بود، هدف قرار داد و او را به دنبال خود به رختکن کشید. با عجله لباس پوشیدند و به راه افتادند. ساعت اوج ترافیک بود و به زحمت توانستند خود را به بیمارستان برسانند.

در آنجا با پرهام و بهزاد روبرو شدند. پدرش به همراه پریناز و بقیه پیش از او رفته بودند. پرهام با دیدنش اخم کرد. معلوم بود که از آنجا بودنش راضی نیست. اما حرفی نزد. از بهزاد توضیحات کامل را شنید و در جریان ماجرا قرار گرفت. پس از حرف زدن با دکتر و اطلاع از وضعیت جسمانی مادرش با حالتی زار روی صندلی نشست. جی جی که در تمام مدت کنارش بود روی صندلی بغل نشست و گفت: فکر نمیکنی باید بری پیش فرانک؟

با حرص گفت: جی جی! مامانم اینجا داره میمیره. می فهمی چی میگی؟

-:من میفهمم ولی تو نمیفهمی! تو الان داماد این خانواده ای... نه پسرشون. زنی که اونجا خوابیده مادرت نیست ولی اونی که تو خونه هست، زنته!

حرفهایش منطقی بود ولی انریکو اکنون وقتی برای منطق نداشت.

جی جی آه عمیقی کشید و بیخیال شد. در این لحظه امکان نداشت بتواند انریکو را از این بیمارستان بیرون بکشد.

-:یعنی فکر میکنی بهار خانم چش شده؟! اون که حالش خوب بود.

انریکو با سر تایید کرد: منم همین و نمی فهمم. دکتر میگه حمله قلبیه ولی هیچ دلیلی نداره. از پرهام پرسیدم هیچ شکی چیزی بهش وارد نشده. نمیفهمم.

به موهایش چنگ زد: نمیفهمم.

جی جی دستی روی شانه اش گذاشت: انریکو... گوشیت داره زنگ میخوره.

-:ولش کن حتما فرانکه.

جی جی تشر زد: هی پسر... نمی تونی تو این لحظه ولش کنی. اونم حالش بده و بی خبر از همه جا بتو پناه آورده. لااقل سعی کن پشت تلفن آرومش کنی.

انریکو در حال بیرون کشیدن گوشی اش زیر لب غرید: پس کی من و آروم میکنه؟!

گوشی را در دست تکان داد: اون نیست.

جی جی چشمانش را ریز کرد و با تعجب زمزمه کرد: مهرانه!!!

انریکو گوشی را کنار گذاشت: الان اصلا حوصله این یکی و ندارم.

-:هیچکس هیچوقت حوصلش و نداره.

وقتی گوشی برای بار سوم زنگ خورد؛ انریکو قانع شد که جوابش را بدهد.

-:چیه؟ سر آوردی اینطوری زنگ میزنی؟

مهران با خنده گفت: از صدات معلومه خبرا رو شنیدی!

انریکو با تعجب پرسید: کدوم خبرا؟

بیخیال گفت: همین ماجرای مامانت و بیمارستان و سکته و اینا.

انریکو از جا برخاست: تو از کجا میدونی؟

-:حالا دیگه...

در حالی که از حرص دندان هایش را بهم می سایید پرسید: مهران نگو که کار توئه...! باور کن این دفعه دیگه نمیزارم قصر در بری! خودم میکشتمت.

-:انریکو چرا همیشه گناه و میندازی گردن بقیه؟ تقصیر خودت بود که با من طرف شدی.

انریکو از کوره در رفت: میکشمت مهران. بخدا میکشمت!!!!! اگه یه مو از سر مادرم کم بشه خودت و اون عمارت و افتخاری و پیشروپارس و همه رو با هم آتیش میزنم.

بی تفاوت گفت: آروم باش انریکو هنوز که چیزی نشده. مامانت خوب میشه. البته اگه تو پسر خوبی باشی.

-:چی میخوای؟

-:تو چیزی که مال من بود و دزدیدی. حسابی هم ناراحتم کردی. البته در مقابل ناراحتی الان تو چیز خاصی نبود واسه همین ازش میگذریم. میدونم دفتر حسابا پیش توئه.

کم نیاورد: چی چی داری بلغور میکنی؟ دفتر حسابا دیگه چیه؟

-:همون چیزی که همتون با هم دست به یکی کردین و ازم دزدیدنش. به هر حال نمیخوام با این بازی مسخره من نبودم دستم بود وقتمون و تلف کنیم. مامانتم اینقدر وقت نداره. یه سمی هست منم تازه درباره اش شنیدم میگن ظرف بیست و چهار ساعت آدم و میکشه. مامانت ساعت هشت و ده دقیقه شب این سم و خورده. الان تقریبا دو ساعت از اون زمان میگذره. یعنی تو الان بیست و یک ساعت و پنجاه وشش دقیقه وقت داری، واسه اون سم پادزهر پیدا کنی. اوووم... که... خب... کار سختیه. بیا رندش کنیم بگیم بیست و دوساعت وقت داری. تو این بیست و دو ساعت چیکار میتونی بکنی انریکو؟!

انریکو با حرص دستانش را مشت کرد اما حرفی نزد.

-:راستش تو دنیای رفاقت گفتم یه آوانتاژ بهت بدم... یعنی اینکه دفتر حسابا رو واسم بیار؛ منم پادزهر و بهت میدم...

-:این دفتر حسابا که میگی ارزش جون یه آدمو داره؟! ارزش داره جون مادرمو بگیری، ارزش داره خودتو قاتل کنی؟

پوزخندی زد: انریکو... آب که از سر گذشت چه یه وجب، چه صد وجب! به حرفم گوش کن... بزار این ماجرا ختم به خیر بشه!

انریکو لج کرد: من میخوام، تو نمیزاری... مهران، تموم پلای پشت سرتو خراب کردی... پشیمون میشی، بدجور پشیمون میشی!

-:فعلا تویی که پشیمون شدی! یادت نره؛ بیست و دو ساعت... تیک تاک!

تماس را قطع کرد. انریکو گوشی را پایین آورد. جی جی که از نگرانی به لکنت افتاده بود پرسید: چی... چی گفت؟!

انریکو گوشی اش را به سمتش پرت کرد و بی هیچ پاسخی به سمت پیشخوان به راه افتاد: پرستار... پرستار...

پرهام که از دور تمام حرکاتشان را زیر نظر داشت با دیدن عجله ی انریکو به دنبالش به راه افتاد و در حالیکه از کنار جی جی میگذشت با عصبانیت پرسید: چی شده!؟

پیش از آنکه جی جی بتواند جمله ای برای توضیح پیشامد ها بیابد، پرهام از کنارش گذشت و به دو دنبال انریکو رفت. انریکو جلوی پیشخوان ایستاد و با عجله گفت: دکتر... دکتر بهار آریا کجاست؟! باید باهاش حرف بزنم... ما... مریضمون مسموم شده... باید زودتر... باید زودتر یه کاری بکنین...

پرستار در کمال آرامش انریکو را آرام کرد و گفت: باشه، آروم باشین... الان با دکتر تماس میگیرم...

-:عجله کنین...

انریکو پشت سرش را خاراند و بی چاره به اطراف نگریست. با دیدن پرهام که در فاصله ی چند قدمی اش ایستاد بود و با چشمانی تیزبین نگاهش میکرد، خشکش زد. برای چند لحظه خیره ی نگاه هم بودند تا اینکه با ورود دکتر مسئول و توضیح خواستن از انریکو ارتباط چشمی شان بهم خورد و تا انریکو به خود بیاید پرهام ناپدید شده بود.

پس از آزمایشات فراوان که بیش از یک ساعت طول کشید بالاخره معلوم شد حق با انریکو بوده و بهار تحت درمانهای مخصوص قرار گرفت اما به دلیل ناشناس بودن نوع سم و دردسترس نبودن پادزهر، کار زیادی از دست پزشکان برنمی آمد.

جی جی همانطور که در تبلتش به دنبال راهی برای یافتن پادزهر بود گفت: حالا میخوای چیکار کنی؟! اگه این کار مهرانه، غیرممکنه بتونی پادزهر و سروقت پیدا کنی!

-:مهران دفتر حسابا رو میخواد؛ اگه تا فردا هشت شب نتونم دفتر حسابا رو بهش بدم، مامانم... مامانم...

از به زبان آوردن باقی جمله اش هراس داشت. میترسید اگر آن را با صدای بلند بگوید به واقعیت تبدیل شود.

-:مهران از کجا فهمیده که دفتر حسابا دست ماست!؟

ابروان انریکو بالا رفت: عماد... اون عماد عوضی...

لبانش را به هم فشرد: میدونستم احمقه ولی نه اینقدر... همشون باهم دست به یکی کردن... بزار این ماجرا تموم بشه، میدونم چطوری...

با نزدیک شدن پرهام حرفهایش ناتمام ماند.پرهام با چنان خشمی به سمتش می آمد که گویا سربازی در میدان نبرد به صف دشمن هجوم میبرد.

با حرکتی بازوی انریکو را گرفت و او را به دنبال خود کشید. انریکو بی هیچ مقاومتی به دنبالش رفت. انتظار این رفتار را داشت. پرهام او را به داخل پله های اضطراری کشاند و با حرکتی به دیوار پاگرد کوبیدش. دست قدرتمندش را دور گلوی انریکو فشرد و با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت: تو کی هستی؟! هان... کی هستی...

وقتی سکوت انریکو را دید بیشتر حرصش گرفت: د جواب بده لعنتی... تو کی هستی که به خاطرت بمب میفرستن در خونمون و مامانمو مسموم میکنن... تو چه ربطی به ما داری؟!

انریکو مچ دستش را در دست گرفت و چنان فشارش داد که دست پرهام سست شد: آروم باش... فکر میکنی با این کارات چیزی درست میشه... الان وقت این کارا نیست...

پرهام فشار دستش را بیشتر کرد و سرش را به دیوار کوبید: نمی خواد تو واسه من تعیین تکلیف کنی! فقط بگو چه بلایی داری سرمون میاری!

-:من هیچ حرفی ندارم به تو بزنم... تو الان دیوونه شدی!

پرهام با حرص داد زد و با حرکتی او را از کنار دیوار کند و بر لبه ی پله ها گذاشت: مسخره بازی در نیار... من الان حوصله ی زرنگ بازیای تو رو ندارم... اگه حرف نزنی از همین جا پرتت میکنم پایین!

انریکو سرش را چرخاند و به پله های سفیدی که چندین طبقه ادامه داشت نگاهی انداخت و گفت: هنوزم هیچی ندارم بگم...

میدانست تهدیداتش توخالیست. پرهام آدم این کارها نبود. شاید خیلی های و هوی داشت اما قاتل و جانی نبود. الان عصبانی بود و انریکو به خوبی درکش میکرد. باید راهی می یافت تا آرامش کند...

در همین حین بود که جی جی در را گشود و با دیدن آنها در آن حالت با عجله خود را به سمتشان انداخت و سعی کرد جدایشان کند اما بی فایده بود. در مقابل مردانی چون انریکو و پرهام، او به ضعیفی یک پسربچه بود.

پرهام که از مزاحمت جی جی خسته شده بود با حرکت یک دست او را چون مگس مزاحمی به کناری راند و داد زد: حرف بزن عوضی... چی از جون خونواده ی ما میخوای؟! چه نقشه ای واسه ما کشیدی... اصلا کی هستی؟!

انریکو بی هیچ جوابی به چشمان پرهام خیره شده بود که از شدت خشم به دو کاسه ی خون تبدیل شده بودند. این دست و پا زدن آن هم بعد از یک ساعت تمرین در باشگاه و سروکله زدن با مهران خسته اش کرده بود. ذهنش چنان مشوش بود که حتی نمی توانست پرهام را به آزادی اش راضی کند و از طرفی میدانست این تهدید آنقدر جدی نیست که آزارش دهد و ...

پرهام بیشتر هلش داد و او را به لبه ی پله ها نزدیکتر کرد: چرا حرف نمیزنی؟

جی جی که کار را تمام شده میدید، پیش از آنکه پرهام کار خطرناکتری بکند داد زد: ولش کن، اون داداشته!

با شنیدن این جمله دستان پرهام شل شد، به قدری که کم مانده بود انریکو را به روی پله ها رها کند. انریکو در عوض به بازوی پرهام چنگ زد و به کمک نیروی وزن او خود را به وسط پاگرد انداخت. دستش را دراز کرد و پیش از آنکه جی جی مهلت حرف زدن داشته باشد یقه اش را چسبید: خفه شو!

پرهام سر جایش خشکش زده بود. داداشش... برادرش... پویش؟! امکان نداشت! این مسخره ترین جواب ممکن بود و جی جی از این حقه استفاده کرده بود تا حواسش را پرت کند و انریکو را آزاد سازد که موفق هم شد! حقه ی کثیفی بود؛ دست گذاشتن بر روی عمیق ترین زخمش!

پویش سالها بود که رفته بود. پویش، بهترین برادر دنیا، بهترین پسر دنیا و بهترین پلیس دنیا... کسی که همیشه میخندید، کسی که همیشه صادق بود، کسی که مطمئن و قابل اطمینان بود، کسی که... انریکو فریمان در بین تمام مردم جهان کمترین شباهت را به پویش آریا داشت و نه فقط از ظاهر... او صد در صد پویش نبود!

شانه هایش آویزان شد. همانطور که به نقطه ای در فرای پنجره های مشبک خیره شده بود زمزمه کرد: پویش...

برگشت به سمت انریکو که یقه ی جی جی را گرفته بود و با او بحث میکرد و دوباره بلندتر صدایش زد: پویش...

دستانش سست شد. یقه ی تی شرت جی جی چون ماهی از بین دستانش سر خورد. دیدش به سیاهی گرایید. سالها بود کسی با این اسم صدایش نکرده بود، با این لحن، با این صدا...

به سمتش برگشت. حالت صورتش عوض شده بود. دیگر اثری از آن عصبانیت و تنفر چند لحظه پیش باقی نمانده بود. صورتش پاک و بی ریا شده بود؛ به صمصمیت پرهام هفده ساله ای که در حل مسائل ریاضی شکست میخورد و غر میزد. نفسش را رها کرد اما چیزی نگفت.

پرهام اینبار با اعتماد به نفس بیشتری گفت: پویش! پویش...


باید باور میکرد؟ یعنی او پویش بود؟ نه نبود. او هیچ شباهتی به پویش نداشت اما... او بود که با شنیدن این نام تکان خورده بود. او بود که با تکرار نام پویش به سمتش برگشته بود.

واقعا پویش بود؟ برادرش؟ برادری که خود در مراسم ترحیمش حضور داشت؟ پویشی که بالای سرش زار زده بود.

برادر قهرمانش زنده بود؟ پویش!

نه... هرگز باور نمیکرد او پویش باشد. امکان نداشت او پویش باشد.

اما او بخاطر مادرشان آمده بود. بخاطر بهار آمده بود. کودک پریناز را دوست می داشت. با بهار رابطه صمیمانه ای داشت.

به سختی نفس کشید. مادرش، او را دوست داشت.

چون پسرش بود؟ چون پویش بود؟

انریکو از تعجب خشکش زده بود. نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت؛ خوشحال از اینکه بار دیگر از زبان برادرش نامش را شنیده است یا ناراحت از اینکه رازش برملا شده. میخواست به سمتش برود و برادرانه در آغوشش بکشد. اما شاید کار اشتباهی بود؛ شاید باید دوباره به موضع پیشینش بازمی گشت و همه چیز را منکر میشد. اگر پرهام میفهمید، بعد خانواده اش میفهمید، بعد همه ی فامیل و بعد همه ی کشور و بعد... بعد با چه رویی قرار بود برگردد و به چشمان مادرش بنگرد. چگونه میتوانست به صورت تک تک خانواده اش نگاه کند و بگوید تمام مدت مانند غریبه ها در کنارشان بوده است.

با زنگ پیامک گوشی جی جی به خود آمد. متوجه شد چند لحظه ای است که به صورت پرهام خیره شده و او بی اندازه تشنه ی شنیدن جواب است اما شجاعت پرسیدن سوالش را ندارد.

لبش را گاز گرفت و نگاهش را از او دزدید. همانطور که به سمت در میرفت گفت: بعدا باهم حرف میزنیم... بعدا!

پیش از آنکه پرهام فرصت اعتراض داشته باشد از راه پله بیرون آمد و به سمت آسانسور رفت. جلوی آسانسور که ایستاد و منتظر ماند، جی جی دوان دوان خود را به او رساند. اشاره ای به پشت سر کرد: داری چیکار می کنی؟! چت شد یهویی...

بی توجه به سوالش همانطور که سوار آسانسور میشد گفت: یه فکری به سرم زد... میدونم چطوری نقشه های مهرانو خراب کنم.

جی جی بازویش را چسبید تا مانع رفتنش شود: انریکو...

بازویش را گرفت و او را هم به داخل آسانسور کشاند: یادته پدرام گفت آتوسا یه دختر داره، اون کلید این ماجراس!

انریکو نمی خواست گوش کند پس حرف زدن بی فایده بود. حتی داد زدن و مشت زدن هم همینطور. انریکو هنوز آمادگی این را نداشت که با خانواده اش رو به رو شود و این اتفاق در بدترین حالت ممکن افتاده بود.

همراهش شد: چجوری این دختره... کلید ماجراس؟!

-:باید پیداش کنیم و بعد...

صدایش را پایینتر آورد: بعد میدزدیمش!

صورت جی جی در هم رفت: چی؟!

-:شش

-:اصلا معلوم نیست حرفای پدرام معتبر باشه، تازه ما اصلا نمی دونیم اون کجاست و بعدشم... آتوسا میکشتمون!

انریکو سر تکان داد: دقیقا... آتوسا!!

***

گرگ و میش بود. عقربه های ساعت چهار نیمه شب را به نمایش گذاشته بودند. عمارت طاووس در سکوت تاریکی شب فرو رفته بود. تنها حرکت نگهبانان حاضر در محوطه حیاط، بر روی چمن ها سکوت حاکم را از بین می برد. حتی فواره های بزرگ استخر هم خاموش بودند تا مبادا صدای برخورد قطرات آب به سطح استخر باعث بی خوابی ساکنان عمارت شود.

در طبقه ی دوم عمارت، پرده حریر سفید خود را از پنجره ی نیمه باز بیرون کشیده و در حال هنرنمایی با باد بود.

در تاریکی پنهان از چشم نگهبانان کسی آرام آرام به سمت عمارت حرکت می کرد. زمان زیادی نگذشت که شخص وارد اتاق شده و مانع حرکات پرده در دست باد شد.

به سمت تخت حرکت کرد. مهران رو به سقف به خواب فرو رفته بود. دست راستش روی سینه اش قرار داشت... یکی از پاهایش را کمی بالا کشیده بود. می شد شاهد بالا و پایین رفتن سینه اش باشد.

نزدیکتر شد. اسلحه را از جیب بیرون کشید. به صورت گرد مهران خیره شد؛ در شک و تردید اسلحه را پیش برد و روی پیشانی مهران گذاشت. سرمای آهن اسلحه به وجود مهران نفوذ کرد.


-:میخوام ببینمت!

پوزخندی زد: منم... ببینم انریکو هم باهاته...

سعی کرد با او مذاکره کند: نمی دونم خبر داری یا نه، اما انریکو یه بچه رو دزدیده... زده به سرش...

جی جی میان حرفش پرید: ساعت 3! تنها بیا!

از جا پرید: صبر کن صبرکن... کجا؟ کجا باید ببینمت؟

-:خودت پیدام کن!

به سرعت تماس را قطع کرد. ناامید گوشی را پایین آورد و پرسشگر به احتشام چشم دوخت. احتشام سر تکان داد: نتونستیم جاشو پیدا کنیم!

مهران در صندلی فرو رفت: گفت میخواد ببینتم، ساعت سه... وقتی پرسیدم کجا گفت خودم باید پیداش کنم...

نگاهی به ساعت گوشی اش انداخت: دو ساعت وقت داریم... اگه این حرفو زده یعنی میتونیم پیداش کنیم! اگه اونو پیدا کنیم یعنی انریکو رو پیدا کردیم... پس پیداش کن!

-:باش ه ولی... وقتی پیداش کردیم چی؟ میخوای بری دیدنش؟

-:گفت میخواد تنها ببینتم... یعنی فکر میکنی تله هست؟

-:بهتره تنهایی نری. بزار جاشو پیدا کنیم اون وقت هممون میریم اونجا و جفتشونو با هم میگیریم.

مهران نفسش را رها کرد: فکر کردی اینقدر احمقن! نه، وقتی پیداشون کردیم من جلو میرم تا فکر کنن تنهام، شمام پشت سرم بیاین!

درست راس ساعت ساعت سه مهران جلوی در انبار متروکه ای از اتومبیلش پیاده شد. برگشت و نیم نگاهی به راننده کرد و با تردید جلوتر رفت. چند قدم مانده به ورودی ایستاد و دور خودش چرخید. آفتاب ظهر و گرمای ماه مرداد و صدای قمری ها... اما به جز این خبری نبود؛ نه از انریکو، نه جی جی و نه احتشام...

نفس عمیقی کشید و وارد شد. پیش رویش سالن بزرگی قرار داشت پر از خاکروبه و شیشه های شکسته. چند قدم جلو رفت و وسط راه ایستاد. نمی خواست جلوتر برود: آهای... جی جی... انریکو...

جوابی نشنید. دوباره فریاد زد: آهای... من اینجام...

ناگهان صدای زنگ خوردن موبایلی به گوشش رسید. اطراف نگریست و متوجه موبایلی قدیمی روی یکی از بشکه های پلاستیکی خاک گرفته شد که زنگ میخورد و می رقصید. با تردید اطرافش را کاوید. این زنگ مخاطبی جز او نداشت؛ اما باید جوابش میداد؟! اگر تله بود چه؟ اگر بمب بود؟ کمی فکر کرد؛ شاید انریکو عصبانی بود اما با کشتن او که چیزی عایدش نمی شد.

به سمتش رفت و پیش از قطع شدن تماس را جواب داد. صدای جی جی که سعی میکرد استوار و محکم باشد در گوشش پیچید: دیر جواب دادی!

از اینکه سعی میکرد مانند انریکو باشد خنده اش گرفت اما گفت: من اینجام؛ همونطوری که قول داده بودم ولی تو رو نمی بینم...

-:عجله نکن... به موقعش منم میبینی! مگه نگفته بودم تنها بیای...

بدون نگرانی گفت: منم تنهام... اگه بیای میبینی. اگه هم منظورت رانندمه خودت میدونی که بدون راننده جایی نمیرم...

-:به جز رانندت من الان دارم سه تا ماشینو میبینم که دور و برمون مثل مگس میچرخن!

احتشام لو رفته بود؛ با اینکه چندین بار به او گوشزد کرده بود که مواظب باشد باز هم به حد کافی استتار نکرده بود. اما حالا موقع سرزنش کردن افرادش نبود. بی آنکه خم به ابرو بیاورد گفت: نمی دونم داری درباره ی چی حرف میزنی، من تنها اومدم...

بی توجه گفت: همین الان گوشیتو از جیب کتت در میاری و زنگ میزنی به آدمات؛ بهشون میگی برگردن!

-:نشنیدی، میگم آدم من نیستن...

-:تو رو نمی کشم، چون هنوز لازمت دارم ولی اگه میخوای اون ماشین خوشگلت با رانندش بره رو هوا همین طور بگو آدمای من نیستن...

مطمئن گفت: تو این کارو نمی کنی...

میان حرفش آمد: این دور و بر همه جا بمب گذاشتم، اگه میخوای خودت و آدمات اینجا بمیرین به حرفم گوش نکن!

-:تو یه آدم بی گناه و نمی کشی... راننده ی من ربطی به این ماجراها نداره...

-:مگه خودت بهم نگفتی؛ هر جنگی از غیر نظامیا هم تلفات میگیره!

میتوانست لبخند شیطنت آمیزش را هنگام زدن این حرف ببیند. این حرف را زمانی زده بود که پدری که جی جی را بزرگ کرده بود به جرم پولشویی در کلیسا به زندان متهم شد. مادمازل به جی جی قول داده بود او هرگز متهم نشود اما همه چیز طبق برنامه پیش نرفت و همین باعث جدایی جی جی از مادمازل شد.

تا به اینجای کار مطمئن بود انریکو در کنار جی جی است چون این حرفها به شخصیت جی جی نمی خورد، اما با این حرف دیگر چندان هم اطمینان نداشت. این موضوع بین جی جی و مهران بود و انریکو خبر نداشت. اگر جی جی این موضوع را به انریکو می گفت، همکاری خودش با مادمازل و اینکه خودش هم از ابتدا با نقشه ی مادمازل و برای جاسوسی از او همکارش شده بود لو می رفت.

دست در جیب بغل کتش کرد و گوشی اش را بیرون آورد. شماره ی احتشام را گرفت و به محض برقراری تماس گفت: بچه ها رو وردار و برگرد!

پیش از آنکه احتشام فرصت حرف زدن داشته باشد تماس را قطع کرد. گوشی قدیمی را به گوشش چسباند: راضی شدی!؟

-:حالا گوشیت و بزار جایی که همین گوشی رو ورداشتی...

مهران بی چون و چرا اطاعت کرد. جی جی ادامه داد: حالا مستقیم برو تا ته سالن، از در آهنی برو تو...

جی جی همانطور مهران را هدایت میکرد و او بی آنکه اعتراض کند پیرو دستوراتش عمل میکرد. جی جی او را به راهرویی تاریک کشاند که بی شباهت به راهروهای متروکه فیلم های ترسناک نبود.

مهران که حتی این شرایط هم حس شوخ طبعی اش را کم نکرده بود گفت: جی جی تو که نقشه نداری من و اینجا بکشی، مثل فیلم ترسناکا؟!

جی جی بی توجه گفت: حالا اگه ده قدم بری جلو، یه در شکسته میبینی. از پله ها برو پایین...

مهران به سمت در به راه افتاد: جی جی نمی دونم با انریکو چه نقشه ای کشیدین اما چطور دلت میاد یه بچه رو قاطی این ماجراها کنین؟ انریکو قاط زده ولی تو که عاقلی...

حرفش نیمه تمام ماند. جی جی بی هیچ هشداری تماسی را قطع کرده بود. مهران با تعجب اطراف را نگاه کرد. به بالای پله های مورد نظر رسیده بود و در پایین نور چراغی چند پله ی آخر را روشن کرده بود. سعی کرد دوباره با جی جی تماس بگیرد اما ناموفق بود. همانطور که از پله ها پایین می رفت صدایش زد: جی جی...

برای اولین بار از وقتی که آمده بود ترس واقعی را حس کرد. تا حالا تنها شنیدن صدای جی جی سرگرمش میکرد ولی این تاریکی و سکوت ذهن خلاقش را به سخره می گرفت و با اینکه میدانست اتفاقی برایش نخواهد افتاد باز هم نمی توانست جلوی تخیلاتش را بگیرد. وسط راه پله ها بود که صدای حرکت آرام فلز روی فلز از جا پراندش. جوری ترسید که پایش سر خورد و تمام پله های باقیمانده را درازکش طی کرد. وقتی برگشت و نگاه کرد؛ دید راهی که از آن آمده بود مسدود شده بود و ورودی با دری فلزی و محکم چفت شده بود.

صدای جی جی باعث شد توجهش به رو به رو جلب شود: بالاخره همدیگه رو دیدیم!
     
#345 | Posted: 12 Mar 2017 00:01
خودکار نقره اش را به لبهایش چسباند و کمی فشرد: این روزا خیلی همه چی سوت و کور شده. نه آتشی هست نه مهران آتیشی به پا میکنه.

جی جی کاسه ی بزرگ چیپسی که در آغوش داشت را پایین آورد گفت: دلت واسشون تنگ شده؟

خندید: آره. چجورم.

-:مهران که سرش گرمه یه خرابکاری دیگه هست که گندش بعدا در میاد. ولی رئیس و نمیدونم. الان همه تو کفشن.

-:عمادم مشکوکه. از وقتی که محموله ها لو رفته فعالیتشون خیلی کم شده.

جی جی چیپسی به دهان گذاشت: شاید ترسیدن!

-:شاید رئیس الان اینجا نباشه ولی عماد آدمی نیست که به این راحتی بترسه و کار و ول کنه.حتما داره یه نقشه ای میکشه ولی هرچی تلاش میکنم نمیتونم بفهمم دنبال چیه. از اون ورم. مافوقای رضایی دارن بهش فشار میارن تا هویت من و لو بده.

جی جی شانه بالا انداخت و گفت: پس اونقدرا هم آروم نیست.

تلفن روی میز به صدا در آمد. ارتباطش را با منشی برقرار کرد و صدای دختر جوان بلند شد که گفت: از نگهبانی تماس گرفتن. یه نفر به نام پرهام آریا میخواد ببینتتون.

نگاهش به سمت جی جی چرخید. پرهام آریا!!! آرام زمزمه کرد: مشکلی نداره. می بینمش.

با قطع تماس جی جی گفت: واقعا میخوای ببینیش؟

-:دیر یا زود باید بهش جواب بدم. هرچقدر لفتش بدم اوضاع بدتر میشه. بهتره همین الان تمومش کنم قبل از اینکه بمونه برای بعد.

لحظات به سختی می گذشت. جی جی خیره خیره نگاهش می کرد. زمان گویا متوقف شده بود. همه چیز آرام آرام پیش می رفت. با صدای الارم آرامی که گوش به سختی می شنید، که خبر از باز شدن در اتاقش داشت جی جی چشم از چشمان خیره اش گرفت و از جا برخاست: تنهاتون میزارم.

همزمان با بیرون رفتن جی جی، پرهام آریا پا به اتاق گذاشت. به سختی چشم از پرهام گرفت. نگاهش را توی اتاق بزرگش گرداند. با بسته شدن در اتاق نگاهی به پرهام انداخت و آهسته گفت: خوش اومدی.

پرهام خیره به چشمانش گفت: نمیدونم واقعا خوش اومدم یا نه؟

با مکث طولانی لبخند تلخی به لب آورد. دستش را به سختی بلند کرد و با اشاره به مبلمان شیک ته اتاق گفت: بشین...

پرهام مسیر اشاره اش را دنبال کرد و روی یکی از مبل ها جا گرفت. او هم دنبالش رفت و روبرویش نشست. در همان حال به سمت میز خم شد و در حال بلند کردن گوشی روی میز گفت: چی میخوری؟

پرهام آهسته گفت: برای خوردن چیزی اینجا نیومدم.

خیره شد به صورت پرهام. به سختی دست لرزانش را خم کرد و گوشی را دوباره سر جایش برگرداند.

سکوت طولانی بینشان حکم فرما بود. گویا هیچکدام تمایلی برای شکستن این سکوت سخت و سهمگین نداشتند. بعد از چندین دقیقه که به اندازه ی یک قرن گذشت پرهام به حرف آمد. تک سرفه ای زد. دل در دلش نبود. با وجودی که سعی داشت نشان ندهد اما در دلش غوغایی به پا بود. برادرش... برادر عزیزش مقابلش بود. مقابلش نشسته بود اما همچون دو غریبه بهم خیره بودند.

پرهام لب گشود: چرا؟

چشمانش در حرکت بین چشمان پرهام دو دو زد. آهسته پرسید: چی چرا؟

پرهام تنش را خم کرد. آرنج هایش را به زانوانش تکیه زد و انگشتانش را در هم گره زد. میخواست مانع بازی انگشتانش شود که از لحظه رسیدنش سعی داشت با این کار استرسش را پنهان کند و گفت: چرا این کار و کردی؟ چرا همون اول نیومدی بگی؟

سعی کرد آرام باشد. مثل تمام این سالها پا روی پا انداخت و تکیه زد. فشار عصبی اش را با گاز گرفتن لبش، در داخل دهان مخفی کرد و گفت: مگه چی اومدم گفتم؟

پرهام کلافه گفت: که پویشی...

بلافاصله جواب داد: چون من پویش نیستم. هیچوقتم این و نگفتم.

پرهام خود را عقب کشید: دروغ گفتن و تموم کن. میدونم پویشی.

-:قبلا هم بهت گفتم نیستم. من شبیه داداشتم؟

پرهام که شوکه نگاهش کرد ادامه داد: اگه شبیهش بودم چرا نشناختیم؟

پرهام هر لحظه هاج و واج تر تماشایش می کرد. سری خم کرد: شاید دی ان ای هامون یکی باشه اما من نه از لحاظ شخصیت و نه قیافه شبیه پویش نیستم.

پرهام با تعلل گفت: میخوای انکار کنی؟

لبخندی زد. خود را جلو کشید و گفت: نه. واقعیه... برای مثال... من اگه الان به نفعم باشه همین جا میکشمت چون ما هیچ رابطه ای نداریم.

پرهام امیدوارانه گفت: بخاطر ماست نه؟ اتفاقاتی که برای مامان افتاد همش تقصیر دشمناته!

گویا امیدی یافته باشد ادامه داد: واسه همین برنمیگردی پیشمون. میترسی ما رو تو دردسر بندازی.

به دور از انتظار پرهام لب زد: اینم هست.

پرهام هیجان زده گفت: میبینی. پس اونقدرا هم بهمون بی اهمیت نیستی.

سرش را به طرفین تکان داد: این صورت مسئله رو عوض نمیکنه. هنوزم من پویش نیستم.

-:تا کی میخوای انکار کنی؟

دستش را بلند کرد: انکار نیست. یه نگاه به من بنداز... تو خودت گفتی ازم خوشت نمیاد. تو برادرت و دوست داشتی اما از من بدت میاد... اگه شبیهش بودم نباید منم دوست می داشتی؟ اما نداری. خودت و گول نزن. من پویش آریا نیستم.

-:میخوای خونی که توی رگ هاته رو انکار کنی؟

در این مورد حرفی نداشت. خیره شد به پرهام... پرهام چند لحظه بعد از جا بلند شد. با نگاه دنبالش کرد. به سمت در یک قدم برداشت. بدون برگشتن به سویش گفت: من دست برنمی دارم. میخوام بهت ثابت کنم که تو پویشی...

***

از اتاقش بیرون آمد. در حال قدم برداشتن به سوی آسانسور به طبقات پایین خیره شد. در برابر آسانسور ایستاد و کلید لمسی آن را انگشت زد. چشم دوخت به شماره ی چشمک زن بالای آن که با نشان دادن عدد سه متوقف شد. درهای آسانسور باز شد و پا به اتاقک فلزی گذاشت. آسانسور در طبقه ی خدمه از حرکت ایستاد. بیرون آمد. با ورودش همه لحظه ای دست از کار کشیدند.

چند نفری مشغول صحبت های ریز شدند و به وضوح شنید که کسی گفت: سیندرلای هرزه.


پاهایش به زمین چسبید. عادی بود... این روزها همه این را در موردش تکرار می کردند. عادت کرده بود به چنین کلماتی از سوی خدمه ی خانه... بطول به طرفش برگشت و با دیدنش گفت: چیزی می خوای؟

به سختی پاهایش را از زمین کند و به سمت بطول قدم برداشت. روبرویش ایستاد و چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و چشم گشود به روی بطولی که منتظر نگاهش می کرد. چند لحظه مکث کرد و زمزمه کرد: بالا حوصلم سر رفته بود.

بطول لبخند عمیقی به رویش زد و دست به چاقو برد. تلفن گوشه ی آشپزخانه که جلوی پنجره به دیوار آویزان بود، به صدا در آمد. یکی از زن ها صدایش را بالا برد: لا اله الله... عجب گیری کردیما... ول کن معامله نیست.

زن تلفن را برداشت و با چند لحظه مکث و کنار هم چیدن، فحش های رکیک تماس را قطع کرد. زن با خشم غرغر می کرد که به سمت بطول برگشت و آهسته لب زد: کی بود؟

-:معلوم نیست کیه... از صبح پشت سر هم زنگ میزنه حرف نمیزنه اما...

رنگش به وضوح پرید. نفسش حبس شد. بطول متعجب نگاهش کرد و به سرعت لبخندی روی لبش نشاند و نگاهش را از بطول گرفت. دست پیش برد و تکه ی هویجی برداشت و در حال گاز زدنش گفت: حتما مزاحمه... این روزا مزاحم زیاد شده.

بطول شانه ای بالا کشید و بی تفاوت گفت: زمون ما از این کارا نمیکردن جوونا... همشون سرشون به کار خودشون بود. قاطی این چیزا نمی شدن اما الان از بیکاری میشینن همینطوری شماره میگیرن. اونم هر شماره ای دم دستشون میاد.

در پاسخ به بطول بله ای گفت و قدم برداشت. پاهای لرزانش را به سمت تلفن کج کرد و در برابر اجاق ایستاد و به زنی که از او بیزار بود گفت: چی درست میکنی؟

زن چپ چپ نگاهش کرد و پاسخی نداد. لبهایش را بهم فشرد و دست به در قابلمه برد.

کسی اینجا آدم حسابش نمی کرد که بتواند پاسخی هم بگیرد. دست لرزانش را کمی بالا کشید و بوی گوشت پخته را در با نفس عمیقی به ریه هایش فرستاد. بوی گوشت این روزها برایش عادی بود. از وقتی همراه عماد پا به دنیای بیرون از آن حلبی آباد گذاشته بود می توانست به سادی در مورد گوشت فکر کند. می توانست هر وقت می خواست بوی آن را استشمام کند...

تلفن دوباره زنگ خورد. از جا پرید و در قابلمه را سرجایش برگرداند که غرغرها شروع شد. دستانش را به پیراهنش رساند و آن را بین انگشتانش کشید و فشرد: می خواین من جواب بدم؟

سوالش مزخرف ترین سوالی بود که تا به حال به زبان آورده بود. زنی که می رفت تا تلفن را پاسخ دهد فاصله گرفت و منتظر با نگاه عذاب آوری خیره اش شد. به سمت تلفن قدم برداشت. گوشی را که به گوشش چسباند و بله گفت زن ها پوزخندی زدند و چشم به او دوختند.

صدای فریاد وار عماد در گوشی پیچید که غرید: معلومه کدوم جهنمی هستی؟

آب دهانش را فرو داد، چشم از زن ها گرفت. سرش را پایین انداخت و یکی از زن ها پرسید: چی میگه؟!

به سرعت سر برداشت. خیره به زن، با تته پته گفت: فو... ت... می کنه.

زن ها پوزخندی زدند و عماد با جدیت گفت: برای اینکه از شر فوت کردنای من خلاصی بشی، به حرفام گوش کن.

تک سرفه ای زد و عماد ادامه داد: برو به افتخاری بگو دفتر حسابا دست مهرانه...

گوشی را از گوشش فاصله داد و خیره به زنانی که به اصطلاح مشغول کارشان بودند اما تمام حواسشان به او بود، زمزمه کرد: لالی؟

عماد با خشم غرید: یه جوری بگو باور کنه دست مهرانه... حالیت شد؟

چشم بست و تلفن را از گوشش دور کرد و به سمت بدنه اش برد و بطول گفت: چیزی گفت؟

دستش را مشت کرد. لبهایش را با زبان تر کرد و گفت: فوت می کرد فقط... فکر کنم باید تلفن و از برق بکشیم.

بطول خندید: ولش کن دختر... اونقدر زنگ میزنه خسته میشه. اینجا که زورش به کسی نمی رسه. اما تلفن قطع بشه بالایی ها صداشون در میاد. الاناست مهران خان بیاد خونه و یه چیزایی بخواد.

عقب گرد کرد: باید برم بالا...

یکی از زن ها نگاهش کرد: اسمش که اومد، داره میدوئه میره پیشش...

دیگری گفت: آره خب... باید یه جوری مخش و بزنه یا نه. با همین کاراش مخش و زده دیگه.

دستش را مشت کرد. چشم بست و نفسش را رها کرد و به سمت پله ها دوید.

***

زهره در حال برداشتن بشقاب ها گفت: کی برمی گرده؟

نگاهش را از صفحه ی تلویزیون گرفت. ذهنش مشغول بود و هیچ ذهنیتی از سوالات متنوع زهره نداشت. دستش را به لیوان آب رساند و باقی مانده ی آن را یک نفس سر کشید: نمیدونم.

-:معلوم نیست کجا پاشده رفته. الان وقت رفتنه؟! هیچکسم نمیگه کجاست.

نگاهش را به رو میزی خوش دوخت، خیره کرد: لابد داره یه برنامه ی بزرگ میچینه. میشناسیش که وقتی غیب میشه با دست پر برمیگرده.

-:الان که اوضاع خوبه. چه نیازیه دنبال نقشه باشه. نه امیرارسلان زورش بهش می رسه نه...

در میان حرفش پرید: امیرارسلان شاید قدرتی نداشته باشه اما دیر یا زود اونی که قراره روی اون صندلی بشینه مهرانه.

سر بلند کرد و خیره به چشمان زهره ادامه داد: و مهران...

زهره بشقاب های کثیف را رها کرد. در حال عقب کشیدن صندلی برای نشستن، نگاه کوتاهش را به سمت شهابی که روی ویلچرش آرام نشسته بود، چرخاند و دوباره خیره به صورتش گفت: مهران وقتی بشینه جای امیرارسلان چیکار میکنه؟ وقتی امیرارسلان همه چیزش و بده به مهران.

پوزخندی زد: مهران آدمی نیست که صبر کنه تا امیرارسلان همه چیزش و بده بهش... دیر یا زود اونه که صاحب همه چیز میشه.

از جا بلند شد و با برداشتن کتش به سمت پله ها قدم برداشت و پا روی اولین پله که گذاشت گفت: شب بخیر.

پا به اتاق که گذاشت، به سمت میز رفت. کشو را به سمت خود کشید و خیره به چهار تلفن درون کشو، سومین گوشی را برداشت. روشنش کرد و در حال انتقال دادن سیمکارت به سیمکارت دوم، شماره گرفت و وقتی صدای آهسته و جدی اش در گوشی پیچید، گفت: اوضاع چطوره؟

روی صندلی نشست و آتش پشت تلفن جواب داد: اینجا چیزی نیست که بخواد اوضاع رو عوض کنه. چیکار کردی؟

-:یه فکرایی دارم. به زودی عملیش می کنم. دایره هر لحظه داره کوچیکتر میشه. حالا رسیده به پنج نفر...

-:میخوای چیکار کنی؟

پاهایش را روی میز کشید: چرا منتظر نمی مونی ببینی میخوام چیکار کنم؟

-:به زودی برمیگردم.

-:همه منتظرن برگردی. زهره می پرسید کجا رفتی و کی قراره برگردی.

آتش نفس عمیقی کشید: فراموش نکن هر اتفاقی بیفته، باید مراقب خودتون باشی. امنیت شهاب از هر چیزی مهم تره.

با نفس عمیقی گفت: به زودی همه چیز عوض میشه. دیگه کسی نیست بخواد تهدیدی برای شهاب باشه.

-:عماد یادت نره اونی که باهاش بازی می کنی هرکسی نیست، مهرانه.

بلند خندید: از بازی باهاش خوشم میاد.

***

نگاهش را از فرشته که در آلاچیق با دفتر و کتابش مشغول بود گرفت. گوشی که بین انگشتانش بازی می داد را روی میز رها کرد و نگاه کوتاهی به ساعت انداخت. هنوز زمان زیادی از لحظه ای که نقشه اش را شروع کرده بود نمی گذشت. باید منتظر می ماند اما منتظر ماندن هر لحظه سخت تر و سخت تر می شد. دوست داشت سریعتر از آنچه همه فکر می کردند، نتیجه ی این بازی را ببیند.

با به صدا در آمدن زنگ تلفن، به سرعت دستش را روی صفحه ی آن حرکت داد و گفت: چطور پیش رفت؟

صدای پشت خط، آهسته خندید: همه چیز تموم شد... کار کامران تمومه.

بی صبرانه پرسید: گرفتنش...

آتوسا با تاسف گفت: فرار کرد.

اخمی کرد و با خشم غرید: پس اونجا چیکار میکردی؟ قرار بود کامران دستگیر بشه.

-:گویا بین بزرگا، برای خودش منبع داشت که به محض اینکه من اطلاع دادم و خبر دستگیریش اعلام شد، جیم شده.

از جا بلند شد. در برابر پنجره ایستاد و پرده ی حریر را کنار زد: پس کامران هم برای خودش، آدمایی داره.

-:در غیر این صورت به این زودی نمی تونست فرار کنه. لو دادن کامران، چیزی نبود که هیچکس بهش فکر کنه. اطلاعاتی که ما به بالا دستیا دادیم، خودشونم شوکه کرد چه برسه به اینکه دست کسی باشه.

فرشته دست مشت شده اش را به سرش کوبید. در گوشی گفت: باید کامران و گیر بندازیم. آزادیش به نفعمون نیست. کامران اگه زنده باشه و آزاد ممکنه مثل یه ببر زنجیر پاره کرده بیاد سراغمون.

-:حالا باید کجا دنبالش بگردیم؟!

با تلخی پاسخ داد: اونی که سالها باهاش کار کرده تویی نه من.

آتوسا هم به همان تلخی پاسخ داد: اونی که باهاش رفاقت می کرد تو بودی...

پوزخندی زد: من دوستی ندارم آتوسا این و فراموش کردی؟

آتوسا کلافه شده بود. سر و کله زدن با مهران سخت و طاقت فرسا بود. ترجیح می داد زودتر از دست مهران خلاص شود اما تا زمانی که مجبور بود او را تحمل کند، ترجیح می داد حس کنجکاوی اش را هم ارضا کند. پرسید: اون اطلاعات و از کجا آوردی؟

مهران پشت به پنجره قدم برداشت. طول اتاقش را آهسته پیمود و در برابر در اتاق ایستاد. فلشی که جی جی برایش آورده بود، کم کم ارزش خود را نشان می داد. گوشه ی لبش بالا رفت: اهمیتی نداره اون اطلاعات کجا بوده. چیزی که مهمه اینه که اون اطلاعات می تونه یکی مثل کامران و برای همیشه از بازی حذف کنه.

-:یکی مثل امیرارسلان و چی می تونه از بازی حذف کنه؟

دستش را بالا آورد. به انگشتان دستش خیره شد و آن ها را بهم مالید و زمزمه کرد: برای امیرارسلان باید چیزای بهتری کنار بزاریم.

آتوسا خواست چیزی بپرسد که ساکت شد. مهران نفس عمیقی کشید: دنبال کامران بگرد. با همه ی اون چیزایی که خودت بلدی... نمی خوام یکی مثل کامران که حالا دیگه یه برگ سوخته هست، موی دماغم بشه.

-:کامران نمی تونه بفهمه اونی که پشت این ماجراهاست تو بودی.

با خونسردی گفت: اگه تونسته از دست تو فرار کنه، پس می تونه بفهمه اونی که پشت این ماجراها هست هم منم.

***

ماشین در برابر برج متوقف شد. راننده پیاده شده و ماشین را دور زد. در ماشین را باز کرد و پیاده شد. پا روی زمین گذاشت و به سمت فرشته برگشت.

فرشته نگاهش را تا جایی که چشم کار می کرد بالا کشید. نمی توانست از این فاصله نوک برج را ببیند اما بلندی اش ترسناک به نظر می رسید. مهران منتظر گفت: چرا پیاده نمیشی؟

نگاهی به مهران انداخت و پا روی زمین گذاشت. خود را به کنار او کشید و مهران به سمت پله ها قدم برداشت. دنبال مهران دوید: اینجا کجاست؟

مهران با ابروان بالا رفته به سمتش برگشت: خونه ی من...

همراه هم پله های سفید سنگی را بالا رفتند. درهای اتوماتیک وار، به رویشان گشوده شدند و دو نگهبان با دیدن مهران از جا برخاستند. با قدم های بلند خودش را به مهران که دست به جیب به جلو قدم برمی داشت رساند: اینجا؟

در برابر آسانسور ایستادند و مهران دکمه ی آن را فشرد. روی پاشنه ی پا چرخید و نگاهش را به لابی بزرگ و شیک گرداند: کدومش مال توئه؟

با صدای زنگ کوتاه آسانسور و باز شدن درهایش، هر دو پا به اتاقک فلزی گذاشتند و مهران خیره به روبرو گفت: تو چی فکر میکنی؟

ناباورانه به سمتش برگشت: همش مال توئه.

مهران شانه بالا انداخت. نگاهش را به شماره ی بالای در دوخت که به سی رسیده بودند و بالاتر می رفتند. وقتی مسیر را می آمدند، از خیابان های آرام و بی سر و صدا و سر سبز حدس زد باید در بالای شهر باشند. ماشین های شیک و وارداتی هم به آنچه در ذهن داشت دامن می زدند. ورودی برج هم بسیار شیک و مدرن بود. با وجود درهایی که به صورت کشویی باز شده و حوض سه طبقه ی جلوی آن، مطمئنا این برج جزو بهترین های این شهر بود. لابی شیک و سنگی و مبلمان لوکس و بوی عطر پیچیده در این آسانسور هم...

سرش را چرخاند و به صفحه کلید، چسبیده به دیواره ی اتاقک آهنی خیره شد. آخرین شماره چهل و دو بود. چهل و دو طبقه... به همراه پارکینگ و همکف... چهل و چهار طبقه و... با وجود حیاط بزرگ و لابی بزرگ.

از آنچه حدس می زد نفسش حبس شد. آن هایی که در حلبی آباد بودند برای یک متر آدم می کشتند و این برج... با این عظمت...

لب گزید و سر به زیر انداخت. با توقف آسانسور، سر بلند کرد. دست مهران پشت سرش نشست و به جلو هلش داد. نگاهی به شماره ی طبقه انداخت. چهل و دو...

پا از اتاقک آسانسور بیرون گذاشت و در برابر در بزرگ دو طاق قهوه ای ایستاد. دست مهران به سمت صفحه کلیدی که جلوی در به جای جا کلیدی تعبیه شده بود رفت و انگشت شستش روی آن نشست. بوق کوتاهی به گوش رسید و درها باز شدند. مهران در را به جلو هل داد و منتظر ماند: برو تو...

با تردید پا به خانه گذاشت. خانه که نه... بیشتر به قصری شباهت داشت که در سکوت مخوفی فرو رفته باشد. پله هایی که هر طبقه اش با نورهای آبی روشن شده بود، زیبایی خاصی به خانه داده بودند. با بسته شدن در به عقب برگشت. مهران به جلو قدم برداشت. گویا چیزی از روی میز برداشت و لحظه ای طول نکشید که پرده ها به حرکت در آمدند و دیوارهای شیشه ای بلند را به نمایش گذاشتند. نور خورشید به خانه هجوم آورد. به جلو قدم برداشت و در برابر دیوار شیشه ای ایستاد و به شهر چشم دوخت. تهران زیر پایش بود... تهران را می توانست از هر جهت ببیند. از تمام نقاط می توانست شاهد زیبایی های تهران باشد.

به سمت مهران برگشت و گفت: اینجا...

مهران لبخندی به رویش زد و به سمت مبلمان رفت و در حال نشستن گفت: خوشت میاد؟

دستانش را مقابل صورتش گرفت: هیچوقت فکر نمی کردم یه همچین جایی توی این شهر باشه.

-:خیلی بهتر از اینجا هم هست.

لبهایش را بهم فشرد تا اشک هایش سرازیر نشود. بهتر از این هم وجود داشت و او حتی نمی توانست به آن فکر کند. ناگهان به سمت مهران برگشت: چرا من و آوردی اینجا؟

مهران بیشتر روی مبل سُر خورد: از اینجا خوشت نیومده!

به سمت مهران قدم برداشت: اینجا یادم میندازه من در برابرت فقط یکی از خدمه ی خونت به حساب میام.

-:پس سعی کن این و از ذهنت بیرون بندازی و به این فکر کنی تو حالا کنار من قدم برمی داری و می تونی به خیلی بهتر از اینا برسی.

دستانش را مشت کرد: این غیر ممکنه.

-:چرا؟! چون فکر میکنی فقیر به دنیا اومدی باید فقیر بمیری؟ این بزرگترین اشتباه آدم هاست. اینکه فقیر به دنیا میای تقصیر خودت نیست اما اینکه فقیر از دنیا بری بزرگترین ظلمیه که می تونی به خودت بکنی.

متفکر سرش را به زیر انداخت و لحظاتی بعد پرسید: ولی من چیکار می تونم بکنم؟

شانه های مهران بالا کشیده شد: تو باید بدونی نه من.

واکنشی نشان نداد. فهمیده بود تا مهران نخواهد چیزی را به زبان بیاورد نمی تواند حرفی از زیر زبانش بیرون بکشد. قدم برداشت... نگاهش به تابلوی نیمه سوخته ی روی دیوار که افتاد، مقابلش ایستاد و به آن چشم دوخت. تابلو تصویری از یک دخترک سوار به تاب بود که میان اسارت بندها تاب می خورد اما قسمتی از صورت دخترک در آتشی که نصف تابلو را سوزانده بود، پنهان شده بود.

به سمت مهران برگشت: چرا سوخته؟

مهران با شوخ طبعی پاسخ داد: زیادی نزدیک بخاری نشسته.

لب گزید و خندید. سکوت کرد و از تابلو فاصله گرفت. به میز نزدیک شد و به صندوق نیمه سوخته نگاه کرد... چشم چرخاند. در جای جای خانه، چیزهای نیمه سوخته ای به چشم می آمد. به سمت مهران چرخید و پرسید: چرا اینا همشون سوخته ان.

مهران اینبار به دور از شوخی گفت: چون خونشون سوخته.

چیزی از گفته ی مهران درک نکرده بود اما ساکت ماند. حس کرد مهران علاقه ای به ادامه ی بحث ندارد. با تماشای وسایل سوخته درگیر بود که مهران کنارش ایستاد و گفت: اوایلش هدیه ی یه زندگی بودن اما بعد از سوختنشون، رد و نشونی هم از یه آشنا با خودشون همراه کردن.

پلک زد و نگاه پرسشگر و گیجش را به صورت مهران دوخت. مهران دستانش را به کمر زد و گفت: به این چیزا فکر نکن چیزای مهم تری برای فکر کردن هست.

لب ورچید و پرسید: مثلا چی؟

مهران ابروانش را بالا انداخت و نفس عمیقی کشید. به روی فرشته لبخند زد اما ذهنش درگیر کامرانی بود که باید به زودی دستگیر می شد، کامرانی که همچون باروت آماده ی انفجار بود.

***

-:یه مشکلی هست ولی نمی تونم بفهمم چیه. البته یه چیزای دیگه هم احتمال میدم اما...

دونا مووهای بورش را پشت گوشش فرستاد: اون احتمال چیه؟

انگشتانش را در هم فرو برد و روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و چشم دوخت به چشمان دونای توی مانیتور: ببین دوتا محموله همزمان خیلی خطرناک به نظر می رسن. اینکه ریسک انتقال دو محموله رو همزمان قبول کردن، شک برانگیزه.

-:و تو فکر میکنی این یه تله هست.

-:می تونه برای اینم باشه که ریسک جا به جایی همزمان، باعث میشه خطر گرفتار شدنشون پایین بیاد. بیشتر محموله هایی که با حجم زیاد جا به جا میشن متعلق به شرکت های بزرگن که داشتن مدارک کاملشون باعث میشه خیلی پلیس کاری باهاشون نداشته باشه.

دونا پرسید: حالا میخوای چیکار کنی؟ میخوای محموله ها رو لو بدی؟

-:مطمئنم این محموله یه پیشرفت بزرگ برای هدفمونه اما...

سکوت کرد و دونا ادامه داد: اما اگه یه تله باشه، اون موقع عواقبش جبران ناپذیر میشه.

انریکو با تاکید نفس عمیقی کشید و گفت: اون موقع نه تنها رضایی و افرادش، بلکه ممکنه ما هم لو بریم.

-:پس شاید بهتر باشه اینبار عقب نشینی کنی. عقب بشین و اجازه بده اونا اینبار قصر در برن.

سرش را به طرفین تکان داد: نه. نمیشه این فرصت و از دست داد. فرصت گرفتن همچین محموله ای، چیزی نیست که بخوام بخاطر یه شک از دستش بدم. هنوز میخوام صبر کنم و مطمئن بشم. یکی از اون دو نفرمون قطعا می فهمه ماجرا چیه...

-:امیدوارم کاری نکنی که به ضررمون باشه.

لبخندی روی لبهای انریکو نشست: تمام تلاشم و میکنم کاری نکنم که به کسی آسیب بزنه.

دونا خندید و گفت: اوضاع چطور پیش میره؟! با برادرت روبرو شدی؟

-:درخواست استخدام داده به عنوان مسئول کامپیوتر اینجا...

دونا غافلگیر شده بود اما مثل همیشه سریع خود را جمع و جور کرد و گفت: میخوای استخدامش کنی؟

-:علاقه ای ندارم اینکار و بکنم اما نمی تونم ریسک کنم. اون میدونه من کیم و می ترسم از روزی که بخواد حرف بزنه.

دونا متفکر پرسید: برادرت آدمی هست که بخواد همچین کاری بکنه؟

با لحن خشکی گفت: نمیدونم. پرهامی که من سالها پیش می شناختم یه پسر بچه بود که تمام دنیاش، درسش و رفقاش بود. اما این پرهامی که الان باهاش روبرو میشم، انگار یه آدم غریبه هست.

دونا از روی صندلی برخاست. صندلی را دور زد و دست به سینه پشت صندلی به سمتش برگشت: اگه استخدامش کنی، بهش این فرصت و میدی که روی جدید تو رو ببینه و بهت نزدیک تر باشه. اما اگه استخدامش نکنی، بهش ثابت میکنی که میخوای ازت دور باشه و اون برای نزدیک بودن بهت معلوم نیست چیکار بکنه.

-:باید استخدامش کنم؟

دونا شانه بالا کشید: اونی که رئیسه تویی نه من. تصمیمش با توئه برای استخدام.

خود را عقب کشید. به صندلی اش تکیه زد: تصمیم گرفتن سخته. کنترل بازی داره سخت تر میشه... مهران، آتش، امیرارسلان و حالا هم کامرانی که گم شده و فراریه... نمی دونم چی باعث شده که سی و هفت علیه کامران بشه.

-: شاید کار امیرارسلان یا رئیس باشه.

-:کاش می فهمیدم رئیس کجاست تا بتونم این مشکلات و حل کنم.

دونا با ذکاوت پرسید: میگم، تا الان امکان داشته رئیس اینقدر غیب بشه؟

دستش را زیر چانه زد و آرنجش را به دسته ی صندلی تکیه: مشکل همینه، هیچکس نمیدونه... رئیس آدمیه که خیلی کم کسی می شناستش و الان همون رئیس نیست اما کارها اونقدر خوب پیش میره که کسی به نبودن رئیس شک نکنه.

-:ممکنه کارا بخاطر عماد خوب پیش رفته باشه. بالاخره عماد دست پرورده ی رئیسه. مطمئنا خوب بلده هر چیزی و کنترل کنه. شاید اتفاقی برای آتش افتاده.

ابروهایش را بالا انداخت: اون موقع، اینقدر ساکت نمی موندن. عماد آرومه... اون موقع اینقدر آروم نمی موند.

-:پس باید ببینیم آتش کجاست که باعث شده همه چیز اینقدر آروم پیش بره.

قبل از اینکه جوابی بدهد چند ضربه به در خورد. جی جی در حال ورود به اتاق گفت: یه نفر اینجاست میخواد ببیندت.

پرسشگر سری تکان داد و جی جی از مقابل در کنار رفت. با دیدن پرهام در چهارچوب در، ابروانش در هم گره خورد. پرهام پا به اتاق گذاشت و گفت: باید حرف بزنیم.

نگاه کوتاهی به دونا که شنونده بود و با دقت گوش می داد انداخت و گفت: در چه مورد؟

جی جی عقب گرد کرد. در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: تنهاتون میذارم.

با بسته شدن در اتاق، به سمت دونا برگشت و گفت: فکر میکنم باید با مسئله استخدام، همین الان کنار بیام. اینطور که پیش میره باید پرهام و برای همیشه از این بازی بیرون کنم.

دونا لبخندی زد: بعدا صحبت میکنیم.

از برابر صفحه ی مانیتور بلند شد و در حال قدم برداشتن به سمت مبلمان اشاره زد پرهام هم روبرویش بنشیند. پرهام به محض جا گرفتن گفت: چرا درخواست استخدام من رد شده؟
     
#346 | Posted: 12 Mar 2017 00:05
پا روی پا انداخت: چون نیازی به تکنسین کامپیوتر نداریم.

پرهام با تمسخر گفت: مطمئنی بخاطر این نیست که اونی که درخواست داده منم؟

-:چرا باید بخاطر این باشه؟

پرهام خشمگین گفت: چون توی سایت شرکت، یکی از مهم ترین استخدامی هایی که درخواست دادین، تکنسین کامپیوتره با سابقه ی کاری خوب.

با آرامش پرسید: مطمئنی سابقه ی کاریت اینقدر خوبه؟

پرهام دندان روی هم سایید: سابقه ی کاری من اونقدر خوب هست که بتونم توی بهترین جاها مشغول بشم.

-:یکی از همین بهترین جاها الان ردت کرده. چرا ناراحتی؟!

پرهام به جلو خم شد: اونی که ردم کرده بخاطر سابقه ی کاریم من و رد نکرده... بخاطر ترس خودش ردم کرده.

از ضربه ای که پرهام زده بود، غافلگیر شد. نگاه دزدید و سرش را به اطراف تکان داد. زبانش را روی دندان هایش کشید تا حرفی به زبان نیاورد. پرهام خود را جلو کشید: نمی تونی من و از خودت دور کنی. استخدام اینجا نباشه یه فکر دیگه میکنم. میخوام بهت ثابت کنم تو هنوز همون پویشی... چیزی که ادعا میکنی نیستی. اگه نمی ترسی چرا میخوای ازم دوری کنی.

-:داری بازی خطرناکی و شروع میکنی. نزدیکیت به من به نفعت نیست.

پرهام خیلی جدی گفت: اگه مشکلی داشت، مطمئنا فرانک چند ماه اینجا مشغول نمی شد.

تکیه اش را از پشتی مبل گرفت و چشم دوخت به پیراهن کرم رنگ پرهام: شرایط چند ماه قبل با الان قابل مقایسه نبود.

-:می تونی به عنوان یه فامیلی بهش نگاه کنی. اگه ردم کنی میرم سراغ فرانک. فکر نمی کنم همسرت خوشحال بشه که تقاضای استخدامی یکی از اقوامش و رد کردی.

نگاه ناباورانه اش را به صورت پرهام دوخت. پرهام خیلی ریلکس سری خم کرد و لبخند پیروزی اش را به رخ کشید. از جا بلند شد و در حال قدم برداشتن به سمت میز گفت: می تونی کارت و از فردا شروع کنی.

-:برای اینکار باید یاد بگیرم به خوبی تو ایتالیایی حرف بزنم؟

همان جا ایستاد و بدون برگشتن به سمت پرهام گفت: من انریکو فریمانم، شهروند ایتالیا به حساب میام. یه دورگه ی ایرانی و ایتالیایی ام؛ صحبت کردن به زبان مادریم یه چیز عادیه.

لبخند روی لبهای پرهام محو شد و انریکو این تغییر حالتش را ندید.

***

دستگیره ی در را پایین کشید و پا به اتاق بزرگ گذاشت. افتخاری روی صندلی پشت میزش جا گرفته بود. با ورودش سر بلند کرد و در حال رها کردن خودکار توی دستش گفت: در و ببند.

به سمت میز افتخاری قدم برداشت و مقابلش ایستاد: با من کاری داشتین؟

افتخاری چشمانش را باریک کرد: فکر نمی کردم اینقدر حرفه ای پیش بری. اما نشون دادی کاری که بهت سپرده شده رو خوب انجام میدی.

سر به زیر انداخت و افتخاری ادامه داد: دیشب که بعد از چند ساعت دوتایی برگشتین فهمیدم، برخلاف چیزی که نشون میدی اونقدرم بی دست و پا نیستی.

پاهایش را کمی کنار هم کشید و افتخاری گفت: خب چه خبری برای من داری؟

سر بلند کرد. به چشمان افتخاری خیره شد. خبر برای او، خبری مثل خبری که عماد میخواست افتخاری از آن مطلع شود؟! یا خبری که خود کشف کرده بود. مهرانی که ادعا می کرد این روزها روبراه است و نبود. گویا چیزی ذهنش را مشغول کرده بود. مهران این روزها درگیر بود و درگیری اش قابل توضیح نبود. می خندید و سعی می کرد با شوخی های همیشگی همه چیز را عادی نشان دهد اما مطمئنا چیزی در ذهنش وجود داشت که مانع از آن می شد.

با کج شدن سر افتخاری گفت: نمیدونم به درد میخوره یا نه اما دیروز داشت تلفنی در مورد یه چیزی حرف می زد.

افتخاری سکوت کرد تا ادامه دهد: انگار میخواد یه چیزی و پنهون کنه. یه چیزی که خیلی مهمه... میگفت مثل شاه کلید میمونه.

چینی به پیشانی افتخاری افتاد. متفکر به نظر می رسید... چند لحظه سکوت کرد تا تاثیر کلماتی که به زبان آورده بود را در صورت افتخاری ببیند و بعد ناگهان هیجان زده خود را جلو کشید و گفت: در مورد یه چیز دیگه هم حرف زد.

افتخاری پرسید: چی؟

-:در مورد یه بچه که انگار مرده.

افتخاری شوکه خود را عقب کشید و به پشتی صندلی اش تکیه زد. لبهایش را به دندان گرفت و ادامه داد: می گفت باید همه چی درست باشه. بعد اینکه انگار اون بچه براش با ارزش بوده.

سرش را کمی کج کرد و با کنجکاوی گفت: آقا مهران بچه داشت؟!

افتخاری چشم دزدید و گفت: می تونی بری.

لب ورچید. دستانش را پشت سرش کشید و با طمانینه، از اتاق خارج شد. در را که پشت سرش بست، لبهایش را بهم فشرد تا نخندد... به سمت پله ها به راه افتاد و در حال تاب دادن به بدنش، پله ها را بپر بپر پایین رفت. ماموریت انجام شده بود اما... هنوز چیزهایی بود که دوست داشت از آن سر دربیاورد. مثلا در مورد چیزی که این روزها مهران را درگیر خود کرده بود. مهران درگیر بود و دوست داشت بداند چه چیزی مهران را چنین درگیر کرده است. دوست داشت از هر چیزی که مربوط به مهران بود سر در بیاورد اما مهران چنین اجازه ای به او نمی داد.

پله ها را پایین می رفت که با یکی از زنان آشپزخانه روبرو شد. زن، اخمی کرد و از با پوزخندی از کنارش گذشت. خود را جمع و جور کرد و به سمت آشپزخانه قدم برداشت... تنها تفریحش در این عمارت بزرگ، در نبودن های مهران همین بود که وقتش را در آشپزخانه بگذراند. هر چند خیلی از افرادی که در آنجا حضور داشتند از او استقبال نمی کردند.

پا به آشپزخانه که گذاشت، غرغرها بالا گرفت. بی توجه به آنها به سمت بطول رفت و کنارش ایستاد. بطول با دیدنش، یکی از شیرینی های توی دستش را به طرفش گرفت. در حال برداشتن شیرینی گفت: منم می تونم کمکی بکنم؟

یکی از زنان پوزخند صدا داری زد و بطول سری تکان داد: دستات خراب میشه... بشین همین جا... بگو دیروز خوش گذشت؟

شانه ای بالا انداخت: چیزی نبود که خوش بگذره.

زنی که از کنارشان می گذشت گفت: رفته گشته، خوش گذرونده طاقچه بالا هم میذاره.

نگاهش را به زن دوخت و بطول گفت: با مهران خان که خوب باشی دنیا برات بهشت میشه. زن قبلیش و خیلی دوست داشت. میمرد براش... یه بار که صداش می زد انگار دنیاش فقط اون بود. اما عمرش به دنیا نبود...

سرش را به زیر انداخت و سکوت کرد. زن مهران خان بودن یعنی دنیایی همچون بهشت.

***

متن روی صفحه ی چت ظاهر شد: باگ هاش و شناسایی کردم و برات می فرستم.

پفکی به دهان گذاشت و تایپ کرد: منم اطلاعاتی که جمع کردم و برات می فرستم. می تونیم با هم سر فرصت روش کار کنیم.

-:مثل دومینو؟

لبخندی روی لبهایش آمد. نگاهی به عکس مشترکشان با سارا که روی میز قرار داشت انداخت و نوشت: همکاری مشترکمون بدون حضور افرادی که دستور میدن می تونه جذاب تر از دومینو باشه.

چیزی روی صفحه تایپ شد و نگاهش را به متن نامفهومی که پروانه ارسال کرده بود دوخت. چشمانش را باریک کرد. نوشت: منظورت چیه؟

پاسخی نرسید. چند لحظه صبر کرد. پروانه هیچوقت میان چت تنهایش نمی گذاشت. همیشه تا لحظه ی خداحافظی پاسخ می داد. نگران دست به کار شد... هک کردن سیستم پروانه کار هرکسی نبود اما او جزو آن هر کس به شمار نمی رفت. با روشن شدن وبکم، نگاهش به روی تصویر آشنایی که می دید ثابت ماند. گم شده، جایی در نزدیکی آن ها قرار داشت. جایی که گویا کسی به آن نمی اندیشید.

پس کامران فراری در پیش پروانه خود را پنهان کرده بود. پروانه گویا چیزی گفت و به سمت لپ تاپش برگشت که کامران بازویش را گرفته و متوقفش کرد. دستش را به میز رساند و با نشستن پروانه پشت سیستم و متوجه شدنش برای هک شدن وبکمش ارتباط وب کم را قطع کرد و پروانه به سرعت نوشت: تو من و هک کردی؟

-:نگرانت شدم.

پروانه خشمگین شده بود که نوشت: این دلیل نمیشه به خودت اجازه بدی به حریم خصوصی من تجاوز کنی.

بی توجه به جمله ی پر از خشونت پروانه نوشت: نباید اونجا نگهش داری.

-:به تو ربطی نداره.

-:اون یه فراریه... همه دنبالشن... به محض دیده شدن دستگیر میشه. میخوای به یه فراری پناه بدی.

پروانه پاسخی ننوشت تا ادامه دهد: باید ولش کنی بره. اگه معلوم بشه تو خونه ی تو بوده علاوه بر اینکه شغلت و از دست میدی ممکنه تو دردسرم بیفتی.

باید به نحوی پروانه را قانع می کرد. انریکو، مهران و سی هفت کم کسی نبودند. علاوه بر آن ها، پلیس هم به عنوان یک فراری به دنبال کامران بود. کامران به این سادگی از پناهگاهی که در کنار پروانه برای خود ساخته بود بیرون نمی رفت. بیرون رفتنش به نفع هیچکس نبود اما، اگر لو می رفت که پروانه به او پناه داده است... ممکن بود پروانه هم به عنوان شریک جرم کامران معرفی شود.

انگشتانش را بهم فشرد و نوشت: چند سال تلاش کردی تا برسی به جایی که الان هستی. از موقعیتت راضی نیستی؟!

پروانه به سرعت نوشت: معلومه که راضیم.

خیلی سریع جواب داد: پس بهتره کامران و از اون خونه بفرستی بیرون. کامران و هر دومون خوب میشناسیم. سی و هفت بخاطر کامران خیلی از مهره های خوبش و از دست داده. کامران آدمی نیست که اگه حس کنه تو ممکنه آسیبی بهش بزنی و ضرری براش داشته باشی اجازه بده زنده بمونی پروانه. بهتره بی سر و صدا از دست کامران خلاص بشی.

پروانه دردمندانه نوشت: میدونم ولی...

-:ولی نداره پروانه. باید از دستش خلاص بشی.

-:دقیقا مشکل همینه. گفتنش ساده هست اما اون کامرانه و من حتی نمی دونم چطوری می تونم روی حرفش حرف بزنم تا بخوام از خونم بیرونش کنم.

جی جی متفکر چشم از صفحه ی مانیتور گرفت و با مکث چند لحظه ای نوشت: بسپارش به من... من درستش میکنم.

***

نگاهش را از صفحه ی نمایش سفید که اعداد و ارقام را به نمایش گذاشته بود گرفت و رو به یکی از مدیران که سعی داشت، سود پروژه را دقیق تر توضیح دهد گفت: پس با این حساب می تونیم سود پروژه رو تقریبا دو برابر سرمایه ی اولیه در نظر بگیریم.

مرد با جدیت چشم از برگه های پیش رویش گرفت و گفت: همینطوره. با توجه به اوضاع اقتصادی کشور، چنین سرمایه گذاری با سود دو برابر می تونه یکی از سرمایه گذاری های موفق شرکت به حساب بیاد.

نگاهش را به صفحه ی سفید پروژکتور دوخت. در ذهنش مشغول تجزیه و تحلیل بود که در اتاق باز شد و جی جی با قدم های محکم به سمتش آمد. نگاه ها به سمت جی جی کشیده شده بود اما او پشت سرش ایستاد و به سمتش خم شد. کنار گوشش گفت: دو تا خبر مهم دارم.

برگه ها را روی میز رها کرد و رو به مدیران گفت: شما ادامه بدین.

کمی صندلی اش را عقب کشید و سرش را به سمت جی جی برگرداند که جی جی گفت: کامران مُرد.

چینی به پیشانی اش افتاد و متعجب به سمت جی جی برگشت. جی جی سری کج کرد: وقتی ریختن خونه ی پروانه برای گرفتنش، پروانه رو زده و وقتی دیده راهی برای فرار نداره خودش و زده.

ابروانش در هم رفت. کامران مرده بود و پروانه زخمی شده بود.

آهسته پرسید: پروانه خوبه؟

جی جی دستش را روی لبه ی صندلی او گذاشت و گفت: زنده میمونه.

نگاهی به مدیران که سعی می کردند نشان دهند مشغول کار خود هستند اما تمام توجهشان به او بود، انداخت و گفت: خبر بعدی؟!

-:امروز صبح جنازه ی جاسوسامون جلوی پاسگاه های پلیس پیدا شده و با گذشته سه ساعت الان پر بازدیدترین خبر کل ایرانه...

از جا پرید. این به اندازه ی خبر مرگ کامران قابل پیش بینی نبود. نگاه ها به سمتش برگشت. گوشی اش را از روی میز برداشت و گفت: جلسه رو بعدا ادامه میدیم.

به سمت در خروجی به راه افتاد و جی جی هم دنبالش... با ورودشان به راهرو، صدایش را پایین آورد و گفت: هر دوشون... مطمئنی جاسوسای ما هستن؟

-:باید وقتی این درگیری بی سر و صدا انجام شد شک می کردیم. ولی وقتی محموله ها بدون هیچ درگیری افتاد دست پلیس فکر کردیم فقط خوش شانسی آوردیم.

غرید: خوش شانسی توی این دنیا معنی نداره جی جی... اون محموله ها بی سر و صدا وقتی افتاد دست پلیس یعنی باید می فهمیدیم یه چیزی درست نیست. رئیس آدمی نیست که دو تا محموله ی به این بزرگی و اینقدر ساده تسلیم پلیس بکنه.

-:حالا باید چیکار کنیم؟ وقتی هر دوشون مردن یعنی رئیس فهمیده اون دوتا برای ما کار می کردن.

سرش را به طرفین جی جی برگرداند و در حال ورود به اتاقش نگاهش به پرهام افتاد که کنار منشی او، نشسته بود. پرهام با دیدنش لبخندی زد. اخمی کرد و گفت: باید منتظر عواقب این باشیم.

-:آتش بی کار نمیشینه. مطمئنا تلافی میکنه.

در اتاقش را باز کرد و قبل از جی جی وارد شد. در که بسته شد به سمت جی جی برگشت و دست به کمر و کلافه گفت: ما چیزی برای پنهون کردن نداریم اما اینکه آتش بخواد منتظر یه بهونه باشه که ما رو زمین بزنه، ممکن نیست. مطمئنا سعی میکنن خودشون یه موقعیتی فراهم کنن.

جی جی به سمت مبلمان قدم برداشت. تلویزیون را روشن کرد و با روشن شدن صفحه ی خبر، توجه او را به سمت اخبار صدر خبرها جلب کرد. خبر پیدا شدن دو جسد، قبل از طلوع آفتاب در برابر دو پاسگاه شهر... جنجال عجیبی بر پا کرده بود. هیچکس در مورد قاتل و هویت مقتولین اطلاعی نداشت. صورت هر دو مقتول از بین رفته بود و هیچکس هیچ نشانی برای شناسایی آن دو نداشت.

روی صندلی اش نشست و در حال چرخ دادن به آن گفت: از کجا مطمئنی آدمای مان؟

-:هر دوشون از دیشب گم شدن. هیچ خبری ازشون نیست. اطلاعاتی هم که از پزشکی قانونی گرفتم کاملا با هر دوی اونا همخونی داره.

دستش را به صورتش کشید: باورم نمیشه آتش چنین کاری کرده باشه.

جی جی به سمتش برگشت: آتش فکر نمی کنم چنین جنجالی راه بندازه. این مطمئنا کار عماده. آتش آدمی نیست که به سمت جنجال کشیده بشه.

-:یعنی عماد اونقدر قدرت پیدا کرده که بدون اجازه ی آتش چنین کاری بکنه.

جی جی شانه ای بالا انداخت: شاید خود آتشم باهاش موافق بوده.

سرش را به نهی تکان داد: آتش اینکار و نمیکنه. این جنجال... کل کشور و بهم می ریزه. مطمئنا پلیس برای آروم شدن اوضاع هم شده می افته دنبال قاتل یا قاتلین... این پرونده رو به هر نحوی حل میکنه. اگه کار آتش بود این کار بی سر و صدا حل می شد.

-:حالا باید چیکار کنیم؟

چشم از اخبار گرفت. در نوار قرمز در مورد اطلاعات دو مقتول نوشته می شد. چشم بست: بگو هر لحظه سهام کنترل بشه. استخدام تا اطلاع ثانوی تعطیل میشه. هیچکسی به هیچ نحوی بدون بررسی اخراج نشه. کوچکترین دشمنی و ناراحتی توی این شرکت الان می تونه برای آتش مثل فتیله ای باشه که می تونه باهاش ما رو آتیش بزنه.

-:شاید نخواد تلافی کنه.

چشم گشود و با نگاه سردش به جی جی گفت: توی چند ماه گذشته نزدیک به ده محموله ی بزرگ از دست داده. به نظرت آتش کسیه که نخواد تلافی کنه؟

جی جی تلویزیون را خاموش کرد: شاید باید بری سراغش... بالخره تو با اون...

قبل از اینکه جمله اش کامل شود، به حرف آمد: بزرگش میکنی. من حتی نمی دونم آتش کجاست و توقع داری باهاش صحبت کنم. شاید اون دو نفر حرفی نزده باشن و بخاطر همین هم مرده باشن.

جی جی با تمسخر گفت: اگه حرفی نزده بودن الان زنده میموندن. گویا این خبر خیلی شوکه ات کرده.

با گیجی گفت: دارم به کاری آتش میتونه باهامون بکنه فکر میکنم.

-:فکر کنم بهتره فعلا دست نگه داریم. بذار پلیس با دقت دنبال قاتل بگرده... ما هم اصلا به روی خودمون نمیاریم که پشت این ماجرا بودیم. شاید بهتر باشه تا حمله ی بعدی بریم سراغ دفاع و حمله هایی که از این به بعد از سوی رئیس دریافت میکنیم و دفع کنیم.

به علامت مثبت سرش را بالا و پایین برد: حق با توئه... فعلا نباید کاری بکنیم.

-:مرگ کامران می تونه آسیبی بهمون بزنه؟

-:دشمن کمتر، مرگ کامران تنها یکی از دشمنای ما رو از بازی بیرون کشید. ما ارتباطی با کامران نداشتیم و نخواهیم داشت.

جی جی به سمت در به راه افتاد: میگم اخبار سهام و بهت گزارش بدن. با دونا هم حرف میزنم.

به در نزدیک می شد که صدا زد: جی جی؟

با برگشتن جی جی ادامه داد: دنبال آتش بگرد. عمادم زیر نظر بگیر. باید بدونیم الان کجان و چیکار میکنن. باید بفهمیم به چی فکر میکنن.

جی جی سری تکان داد و از اتاقش بیرون رفت. انگشتانش را به چشمانش فشرد. دو جسد در مقابل پاسگاه های پلیس... این یک فاجعه بود و یک تهدید برای پلیس...

چشم بست. باید راهی برای مقابله با آتش و عماد می یافت.

***

تقریبا در گوشی فریاد کشید: خراب کردی... این جنجال باعث میشه همه دنبالت بگردن.

عماد خونسرد خود را روی تخت انداخت و خیره به سقف گفت: بذار بگردن. قرار نیست چیز خاصی پیدا کنن.

-:پیدا میکنن... اون دو نفر بالاخره برای ما کار میکردن. کافیه همین لو بره تا توی دردسر بیفتیم. انریکو هم می افته دنبال ماجرا و بدترش میکنه.

عماد با تمسخر گفت: اونی که الان باید بترسه ما نیستیم. انریکو فریمان بزرگه.


آتش بی حوصله گفت: ریسک بزرگی کردی عماد... دو تا محموله ی چند تنی... ارزشش بیشتر از اونی بود که برای پیدا کردن دو تا جاسوس خرج کردی.

چشم بست: نگران محموله ها نباش... برمیگردن.

آتش فریاد کشید: چطوری برمیگردن؟! حالیته چه خبره؟! برنمیگردن. محموله هایی که افتاده دست پلیس و نمیشه برگردوند. پلیس بیشتر از اونی که طرف ما باشه طرف امیرارسلانه...

نیم خیز شد. پاهایش را از تخت پایین کشید و به پارکت های کف رساند. آرنجش را به ران پایش تکیه زده و گوشی را کنار گوشش نگه داشت: انریکو فریمان داشت باهامون بازی میکرد. بخاطر اینکه تو نمیخوای کاری باهاش ندارم اما نمی تونستم جلوی آدمایی که بهمون خیانت می کنن ساکت بمونم.

-:این جنجال نباید راه میافتاد. الانم امیرارسلان و فریمان از ماجرا با خبر شدن. یه هفته گذشته و پلیس هنوز دنبال اون قاتلاست.

عماد با جدیت گفت: اما هیچی نتونسته پیدا کنه. حتی نمی دونه اونا کین...

-:دیر یا زود می فهمه و اون وقت اولین نفری که سراغشون میاد ماییم.

عماد گویا میخواست خود را به استادش ثابت کند که به سرعت گفت: عماد اون مسئله رو حل کرده کسی قرار نیست بفهمه برای ما کار میکردن.

آتش کلافه در خط تلفن پچ پچ کرد. گویا با خودش حرفی زده بود. چیزی نفهمید اما برای فهمیدنش هم کنجکاوی نکرد. از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره قدم برداشت. روبروی پنجره ایستاد و گفت: اگه میخوای کار اونطوری که خودت میخوای بره جلو باید برگردی. این مدل منه. حوصله ندارم دور و برم پر از خیانت کار باشه. یبار برای همیشه خلاصشون میکنم که همه یادشون بمونه تاوان بازی کردن با من چیه.

-:اینطوری نمی تونی از پس اداره ی کارا بر بیای.

دستش را به دیوار کنار پنجره تکیه زد: تا وقتی تو هستی نیازی نیست بخوام کارا رو اداره کنم.

آتش بحث را عوض کرد: شهاب چطوره؟

پوزخندی زد: مثل همیشه.

آتش مثل همیشه تاکید کرد: مراقبش باش.

لبهایش را بهم فشرد. آتش در همه حال نگران شهاب بود و او هرگز خانواده ای نداشت که بخواهند نگرانش باشند. شاید اگر دریا می بود، نگرانش می شد.

***

نگاه خیره اش را به بهار دوخته بود و قصد نداشت چشم از او بگیرد. فرانک در برابرش خم شد و آهسته لب زد: چی شده؟

به اجبار چشم از مادر گرفت. لبهایش را تر کرد و با تکان سر لب زد: چیزی نشده.

دستش را به سمت ظرف شیرینی توی دست های فرانک برد. صدای خنده ی جمع، توجهش را جلب کرد. بهزاد با خنده از جت شخصی او صحبت می کرد. فرانک با تشر گفت: بابا انریکو ناراحت میشه.

نگاه کوتاهی به صورت خندان بهار انداخت و دست فرانک را گرفت و در حال نشاندنش کنار خود گفت: نه، مشکلی نیست.

پدرش هم بین خنده هایش گفت: پسر با جنبه ایه... بهش برنمیخوره.

لبخندی به تشکر زد. پریناز در چهارچوب آشپزخانه ایستاد و گفت: فرانک رفتی شیرینی تعارف کنی یا بشینی ور دل شوهرت؟

فرانک به سرعت از جا پرید. لبخندی هم نثار خواهرعزیزش کرد و پریناز با شرمندگی چشم دزدید و به آشپزخانه برگشت. پرهام برخلاف همیشه که از او دوری می کرد، اینبار کنارش نشست و گفت: چه حسی داره؟

سرش را به سمت پرهام برگرداند و لب زد: چی؟

-:اینکه پیش خانوادت باشی ولی اونا نشناسنت.

لبهایش بهم چسبید. صورتش آویزان شد و چشمانش را کوتاه به روی هم فشرد و نفس سنگین شده اش را از بین لبهایش بیرون فرستاد. پرهام شمشیرش را از رو بسته بود.

-:سخته نه؟ داری ازدواج میکنی... با دختر داییت... اما... ببین، حتی مامان نمی تونه برای عروسیت خوشحال باشه.

با درد پرسید: می خوای به چی برسی پرهام؟

پرهام با جدیت گفت: چطوره همین الان بگیم کی هستی؟

ناباورانه به سمت پرهام برگشت و پرهام سری تکان داد: مطمئنم مامان از خوشحالی بال در میاره. بابا، مثل همیشه پسر عزیزدردونه اش و بغل میکنه. پریناز اونقدر خوشحال میشه که گفتن نداره. حتی مسعودم خوشحال میشه که رفیق صمیمیش زنده هست.

سرش را به طرفین تکان داد و سعید گفت: پرهام، بابا چی میگی به آقای فریمان؟

نگاه هراسانش را به صورت پرهام دوخت، می ترسید از لحظه ای که پرهام لب به سخت بگشاید.

پرهام لبخندی زد: داشتیم با هم در مورد خودشون صحبت می کردیم.

آب خشک شده ی دهانش را به سختی فرو داد. انگشتانش را روی ران پایش مشت کرده و نگاهش را به پرهام دوخت. نگاه التماس وارش به پرهام بود که نباید حرفی بزند. پرهام ناگهان گفت: تازگیا توی شرکتشون مشغول به کار شدم. هر چند من تنها یه تکنسین کامپیوترم توی شرکتشون اما کارشون خیلی برام جذابیت داره. دوست دارم کارشون و یاد بگیرم و جاشون باشم.

بهار خود را جلو کشید: پسرم، آدم باید به چیزایی که داره قانع باشه. مگه تو همین الانش مشکلی داری؟! کاری که دوست داری و دنبال می کنی. درآمد خوبی داری و شکر خدا سلامتی. همین مهمه...

چشم روی هم گذاشت. نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. فرانک از آشپزخانه بیرون آمد: بفرمایید شام...

بهزاد و سعید از جا بلند شدند. بهار و زهره هم با آن ها همراه شدند. به سمت پرهام برگشت و در حال بلند شدن از جای خود گفت: رسیدن به این چیزا تاوان سنگینی داره پرهام. پیشنهاد میکنم به حرف مادر گوش بدی و از چیزایی که داری بهترین لذت و ببری.

از جا بلند شد. در حال ورود نشستن پشت میز غذاخوری لبخندی به روی فرانک زد. روی صندلی خالی گوشه ی میز نشست و سعید گفت: اوضاع عروسی چطور پیش میره جناب فریمان؟

نگاهی به فرانک انداخت و گفت: کارا رو سپردم به فرانک. اطلاع زیادی ندارم.

فرناز لب ورچید: بیچاره خواهرم یه مشت پوست و استخون شده.

فرانک با تشر نامش را صدا زد و نگاهش را از جمع گرفت. لبخندی به روی فرانک زد و گفت: متاسفم. سعی میکنم بیشتر کمکش کنم.

مسعود با خنده گفت: از الان میگم خدا بهت صبر بده، واقعا کار سختیه. من حاضرم صد سال دیگه این زندگی و تحمل کنم اما به یه دقیقه از اون زمان برنگردم.

پریناز جیغ کشید: مسعود...

همه خندیدند و بهار گفت: خوشبخت بشین انشاا...

چشم بست. دعای مادرش، شیرین ترین هدیه بود. دعای خیر بهار برایش زندگی را معنا می کرد. فرانک دست روی دستش گذاشت و سری بلند کرد. به خانواده ی عزیزش نگاه کرد. پرهام می خواست این خانواده را به او برگرداند اما این خانواده چطور می توانستند او را بپذیرند!؟ چطور می توانستند پویشی را قبول کنند که حالا بعد از مرگ فجیع دو نفر از افرادش این چنین ریلکس پشت میز شام نشسته است و در مورد مراسم ازدواجش با دختری که تنها بخاطر نزدیک به خانواده اش انتخاب شده است حرف میزنند.

فرانک سری خم کرد و پرسید: چی شده؟...

قبل از اینکه جوابی بدهد صدای تلفنش بلند شد. دست به جیب شلوارش برد و با دیدن نام جی جی، نگاهش را رو به جمع بالا کشید. ببخشیدی گفت و از جا بلند شد. به سمت در حیاط به راه افتاد و بی توجه به سنگینی نگاه فرانک گوشی را به گوشش چسباند. جی جی هیجان زده گفت: کامیونا نیست شدن.


تیشرت سیاه به خوبی روی تنش نشسته بود. فرانک تکیه اش را از صندلی گرفت و مجله ی توی دستش را روی میز هل داد. به سمت فرانک برگشت و در حال مرتب کردن یقه اش گفت: خوب شد؟

فرانک لبخندی زد: با کت سفید خوب میشه.

ابروانش را بالا کشید: ترجیحم سیاه بود.

فرانک کمی خیره اش شد و بعد سرش را به سمت شانه خم کرد: پس فکر کنم سیاهم بهتر باشه.

به سمت کمد لباسها برگشت و کت سیاه و براق را از رگال بیرون کشید. مقابله آینه ایستاد و با تن زدنش گفت: چطور شد؟

فرانک با تکان سر گفت: خوبه.

با جدیت گفت: خوبه یا عالیه؟!

فرانک شانه بالا کشید و با لحن پر تردید گفت: نمیدونم. من خیلی از این چیزا سر در نمیارم.

اشاره ای به مجله های روی میز زد: برای همین داری به روزترین ها رو مطالعه میکنی که یاد بگیری فرانک.

فرانک با ناراحتی سر به زیر انداخت. به سمت آینه برگشت و به تصویر خود در آینه دهن کجی کرد. دو شب گذشته یک مرگش بود. کلافه و بی حوصله بود. مشکلی داشت اما، نمی خواست قبول کند مشکلش از کجا سرچشمه می گیرد. دستش را مشت کرد... فرانک را ناراحت کرده بود اما خودش ناراحت تر بود. نمی خواست باور کند دلتنگ او است.

به سمت دراور قدم برداشت و با بیرون کشیدن کشوی وسطی، دستمال گردن خال دار سیاه و سفید را بیرون آورد. نگاهی به نوع خالدار سیاه و خاکستری اش هم انداخت. با دو دلی هر دو را به سمت فرانک گرفت و گفت: به نظرت کدوم خوب میشه؟

فرانک حتی نگاهش نکرد و گفت: نمیدونم.

به سمتش قدم برداشت و در مقابلش ایستاد. دستمال ها را به سمتش گرفت و گفت: میشه کمکم کنی امتحانشون کنم؟

به اکراه از جا برخاست و به سمتش آمد. دستش را به سمت دستمال ها که دراز کرد، چشم از پیراهن آبی آسمانی نشسته به تن فرانک گرفت و خیره به صورتش گفت: خوشگل شدی.

در دل اعتراف کرد، نه به زیبایی او... او در مقابل دیدگانش زیباترین بود.

لبهای فرانک به لبخند باز شد و خیلی سریع سر به زیر انداخت تا لبخندش را پنهان کند. چشم به زیر انداخت و کمی خم شد تا فرانک دستمال ها را زیر یقه ی کتش جا دهد. نگاهش را به پارچه ی براق پیراهن چین خورده ی فرانک دوخت. بوی عطر لطیف فرانک در مشامش می پیچید، اما عطر تن او شیرین تر بود. مستش می کرد و قلبش را به تپش می انداخت.

فرانک که فاصله گرفت، سر بلند کرد. به سمت آینه برگشت. خوب بود... به او می آمد... همین ترکیب خاکستری و سیاهش شیک و مناسب بود. به سمت فرانک برگشت و گفت: همین خوبه نه؟

فرانک پاسخ مثبت داد. نگاهش را به سمت ساعت کشید و گفت: داره دیر میشه. آماده ای؟

فرانک دستی به یقه ی لباسش کشید و گفت: فکر میکنم لباسم خیلی بازه.

یقه ی لباسش چندان باز نبود. نه چندان که حتی توجه او را به سمت خود جلب کند. سری به نفی تکان داد و در حال بستن ساعت مچی به دستش، با جدیت گفت: نه مناسبه.

فرانک، چندان راضی به نظر نمی رسید اما بخاطر او سکوت کرد. همراه هم از ساختمان خارج شدند. راننده و ماشین شیک در برابر در خانه انتظارشان را می کشید...

عقربه های ساعت به هشت نزدیک می شدند که، در مقابل عمارت بزرگ بخت آورها، از ماشین پیاده شدند. بخت آور از تاجران سرشناس ایرانی به حساب می آمد و مهمانی امشب برای جشن بازنشستگی اش و جایگزینی پسرش به عنوان مدیرعامل جدید شرکت، ترتیب داده شده بود. یکی از مردان، در برابر در ورودی مانتوی فرانک را گرفت و دور شد. بازویش را بالا کشید و همزمان با حلقه شدن دست فرانک قدمی به جلو برداشت، نگاهش را بین افراد آشنا می گرداند تا جی جی را بیابد که فرانک کنار گوشش گفت: همه هستن. حتی یاس آریامنش...

چینی به پیشانی انداخت و به سرعت به دنبال او چشم چرخاند. آتش شانه به شانه ی عماد، پا به ساختمان گذاشت و مانتویش را به مرد جلوی ساختمان سپرد. پیراهن زرشکی یقه قایقی باعث شد انگشتانش را مشت کند. فرانک کنار سرش گفت: خوشگله...

چشم بست. کلمه ای برای توصیف زیبایی آتش نمی یافت. آتش کیف دستی اش را که به عماد سپرده بود، به دست گرفت. کمی خم شد و دامن پیراهن دنباله دارش را کمی بالا کشید و اولین قدم را به جلو برداشت. عماد که کت و شلوار نوک مدادی تن زده بود کنارش ایستاد و بازویش را کمی خم کرد. انگشتان آتش که به دور بازوی عماد حلقه شد، فرانک گفت: یاس با اون مرد رابطه ای داره؟

دندان هایش را بهم فشرد و جی جی از پشت سرشان گفت: دیر کردین.

فرانک به سمت جی جی برگشت اما انریکو تکانی نخورد. نگاهش به آتش بود. جی جی که متوجه شده بود سعی کرد، فرانک را سرگرم نگه دارد و گفت: زیبا شدی...

فرانک ریز خندید و آتش با قدم های استوار مقابل چند مرد ایستاد و آن ها را وادار به خم شدن کرد. نوار باریک و براق الماس های دور یقه ی پیراهن آتش، همچون تیری بود در چشمانش...

جی جی سقلمه ای به پهلویش کوبید و گفت: مهرانم اینجاست... با یه دختر جدید...

بالاخره نگاهش را از آتش گرفت و به سمت جی جی برگشت: دختر جدید؟!

جی جی با هیجان گفت: یه دختر بچه... یه دختر جوون و خوشگل...

فرانک متعجب نگاهشان می کرد و بالاخره پرسید: چه اشکالی داره؟ مهران کی هست؟

دستش را پشت سر فرانک فرستاد و در حال قدم برداشتن به جلو گفت: یکی از تاجران مشهوره... مشکلی نداره.

با چند نفری صحبت کردند تا توانستند گوشه ای بایستند. نگاهش در سالن به دنبال آتش می گشت که چشمش به مهران و دختری که با پیراهن کوتاه طلایی حسابی در جشن خودنمایی می کرد افتاد. دخترک زیبا و دوست داشتنی بود. پیراهن کوتاه و دخترانه اش هم سن کمش را کاملا نمایان کرده بود. مهران بازویش را از پشت سر دخترک دور نمی کرد و انگشتان دخترک اسیر کیف طلایی توی دستش بود.

جی جی سری خم کرد: به نظر هفده هجده ساله میاد.

فرانک مسیر نگاهشان را دنبال کرد و گفت: فکر کنم بزرگتر باشه. مهران همونیه که کنارش وایساده؟

پاسخی ندادند و فرانک ادامه داد: مثل اینکه دخترشه.

جی جی به وضوح پوزخند زد و دخترک آهسته سر بلند کرد. نگاهش را در سالن گرداند و لحظه ای شوک زده، قدمی عقب گذاشت. رنگش کاملا پرید و این را حتی می توانست با وجود فاصله ی ما بینشان ببیند. نگاه دخترک را دنبال کرد و به آتش و عماد رسید. عماد دست یکی از مردانی که مقابلشان قرار گرفته بودند فشرد و سری خم کرد. دوباره نگاهش را به سمت دختر همراه مهران برگرداند که با حرکت دست مهران پشت سرش سر به زیر انداخت و چیزی گفت.

سر به سمت جی جی خم کرد: این دختر و میشناسی؟

جی جی پاسخ منفی داد. گفت: پیدا کن ببینیم کیه. انگار از دیدن آتش و عماد ترسید. رنگشم پرید.

مسیر حرکت دختر را دنبال کرد و ادامه داد: الانم داره میره سرویس... اما پاهای لرزونش منتظره یه تلنگره تا زمین بخوره.

جی جی آنچه گفته بود را کاملا دقیق گوش داد و گفت: ترتیبش و میدم.

بخت آور و پسرش نزدیک شدند و در حال صحبت با آن ها دخترک کنار مهران به فراموشی سپرده شد تا لحظه ای که، هر سه روبروی مهران و دخترک قرار گرفتند. دخترک نگاه متعجبش را به آن ها انداخت و خیلی ساده لبخندی به لب نشاند که هیچ شباهتی به لبخند نداشت. مهران دستش را فشرد: مشتاق دیدار...

دست مهران را محکم تر از همیشه فشرد: منم خیلی دوست داشتم ببینمت و بهت تبریک بگم.

ابروان مهران بالا رفت و ادامه داد: حالا دیگه یکی از دشمنات کم شده.

مهران خندید و سری خم کرد: ممنونم. هر چند باید همین تبریک و منم بتو بگم. بالاخره نبود یکی مثل کامران، به نفع هر دومونه.

-:کامران هیچوقت برای من مهم نبوده.

مهران تنها سرش را تکان داد و گفت: اما این تو و جی جی بودین که بهم کمک کردین.

سرش را کمی به سمت جی جی برگرداند. جی جی لبهایش را تر کرد و سر به زیر انداخت و مهران خندید: اگه اون فلش و برام نمی آورد هیچوقت نمی تونستیم از دست کامران خلاص بشیم.

لبخند پیروزی روی لبهایش پر کشید. به سمت جی جی برگشت و نگاه خیره اش را به او دوخت. جی جی سر بلند کرد. نگاهشان در هم گره خورد و مهران با خنده ی بلندی همراه دخترک دور شد.
     
#347 | Posted: 12 Mar 2017 00:07
تا آخر شب نه لبخندی به لبهایش آمد نه توانست از خوشحالی حضور آتش مقابلش، واکنشی نشان دهد. ناک اوت شده بود.



***



روی صندلی انتظار نشست و چشم دوخت به تابلوی اعلانات پرواز...

بالاخره می توانست از این کشور دور شود. می توانست برود و سنگینی این بار را از شانه هایش بردارد. می رفت و دور می شد از نام ایران و هر چیزی که او را به این کشور متصل می کرد.

زنی کنارش نشست و گفت: امروزم باز تاخیر داره، بس که این پروازا تاخیری می خوره.

گوشه ی لبش بالا رفت. مطمئنا دیگر خبری از تاخیری ها هم نبود. همه چیز در زندگی اش مرتب می شد، حتی ساعت پرواز های زندگی اش هم کنار هم قرار می گرفتند.

زن سری تکان داد و نفس پر حرصش را رها کرد. انگشتانش را در هم گره زد که صدایی از پشت سر گفت: آتوسا...

سرش را به عقب برگرداند و نگاهش به مهران افتاد. مهران پلک زد: باید حرف بزنیم.

نیم خیز شد. زن متعجب نگاهشان می کرد. کیف دستی اش را برداشت و با نگاه کوتاهی به زن به سمت مهران قدم برداشت. مهران نگاهی به اطراف انداخت و گفت: توی کافه بشینیم و صحبت کنیم؟

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت: دیرم میشه. پرواز...

مهران دستش را بالا آورد و مجبورش کرد ساکت بماند. اشاره ای به کسی زد و یکی از مردانی که کمی دورتر ایستاده بود نزدیک شد. بلیطی به سمتش گرفت و گفت: فرست کلاس... برای پرواز بعدی...

متعجب زل زد به بلیط توی دست مهران و با مکث سر برداشت: چرا اینکار و میکنیم؟

-:لازمه حرف بزنیم.

دستش را به بلیط رساند و با کنترل آن، سری به علامت مثبت تکان داد. مهران به راه افتاد و همراه هم به سمت کافه ی فرودگاه قدم برداشتند... وقتی روی صندلی ها، پشت میز دو نفره جا گرفتند؛ مهران سر بلند کرد: نرو...

متعجب گفت: چی؟

-:اینجا فرصت های بهتری برات هست که بخوای پیشرفت کنی.

غرید: اینجا همون جهنیمه که میخوام ازش فرار کنم.

مهران سری تکان داد: پس این جهنم و تو درستش کن. سی و هفت منتظر یه رئیس کار بلد و درست کاره.

-:سی و هفت قرار بود، یار و یاور کشور باشه. قرار بود باعث پیشرفت کشور بشه. قرار بود، چیزایی که پلیس نمی تونست کنترل کنه رو کنترل کنه... اما به لطف کامران نابود شد.

-:پس تو درستش کن. همونی و ازش بساز که خودت می گفتی هست.

سری به طرفین تکان داد: من از پسش برنمیام.

مهران باز هم با شوخ طبعی گفت: اون آتوسایی که من و از آتیش کشتی بیرون کشید و بمب و روی سکوی نفتی فعال کرد، یه همچین کار کوچیکی و رو انگشتش می چرخونه.

لب ورچید و مهران با جدیت گفت: روش فکر کن. تا رسیدن ساعت پروازت وقت داری. سی و هفت الان جایی برای پیشرفت نداره، اگه نباشی ممکن یکی بدتر از کامران بیاد بالا سرش و اینبار معلوم نیست سی و هفت به کجا کشیده میشه. اون بالایی ها سی و هفت و برای رشد کشور ساختن نه نابودی کشور و منافع یه تعدادی مثل کامران. من کاری میکنم تو بشی رئیس سی و هفت تو هم سی و هفت و با مقاصد اصلی خودش پیش ببر...

خیره به چشمان مهران، پوزخند زد: که بشم آدم تو؟

-:آدم من نه... مثل دو تا همکار با هم کار میکنیم. مثل تمام این مدت گذشته...

با نیشخند ادامه داد: به شرطی که اینبار یه اسلحه نچسبونی بیخ سرم.

بی اختیار گوشه ی لبش بالا رفت و قبل از اینکه به خنده بیفتد، مهران از جا بلند شد و گفت: اگه برگشتی خبرم کن اگه رفتی، امیدوارم اون طرف خوش بگذره بهت.

قدمی برای دور شدن برداشت که گفت: چرا من؟

مهران برگشت. نگاهش را به صورتش دوخت و گفت: بهتر از تو پیدا نمیشه.

چند نفری که پشت میزهای اطراف نشسته بودند به طرفشان برگشتند و متعجب نگاهشان کردند. مهران در حال دور شدن دستش را بالا آورد و برایش تکان داد. منتظر ماند تا کاملا مهران و دو مرد همراهش از دید پنهان شوند. کیفش را برداشت و در حال بلند شدن، لبخندی به روی نگاه های خیره زد.

از کافه که بیرون آمد، به سمت سرویس به راه افتاد و با بیرون کشیدن گوشی اش شماره گرفت. با پیچیدن صدای کوتاه در گوشی گفت: همه چیز همونطوری که گفتی پیش رفت. مهران اومد...

انریکو با رضایت گفت: قبولش میکنی؟

-:نظر تو چیه؟

انریکو خونسرد گفت: بهتر از تو کسی برای این کار پیدا نمیشه.

-:مهرانم همین و می گفت.

خندید: مهران آدم شناس خوبیه.

وارد سرویس شد و تماس را قطع کرد. با رضایت به صورت خود در آینه خیره شد و لبخند زد.

***

رضایی گفت: گم شدن محموله ی گرفته شده هم باعث شده فشار از بالا بیشتر بشه تا منبع ام و لو بدم.

نفس عمیقی کشید: متاسفم که تحت فشار قرارتون دادم.

-:مشکلی نیست. از پسش برمیام. ترجیح میدم استعفا بدم تا اینکه شما رو لو بدم.

لبخند کمرنگی روی لبش نقش بست و گوشی را در دستش جا به جا کرد: ممنونم.

رضایی هیجان زده گفت: خب حالا باید روی چی کار کنیم؟

لحظه ای مکث کرد: بهتره چند وقتی کار و متوقف کنیم. مدتی هم ایران نیستم، اینطوری هم فشار روی شما کم میشه هم من می تونم کارا رو جمع و جور کنم. شاید اون دو نفری هم که کشته شدن شناسایی بشن.

رضایی با دو دلی گفت: شما نمی شناسیدشون؟

چشم بست. باید به رضایی می گفت آن دو نفر را خود وارد گروه رئیس کرده بود؟! اما... سکوت کرد و با آرامش زمزمه کرد: متاسفانه نه! من اگه میشناختمشون خیلی زودتر میگفتم.

رضایی با اطمینان گفت: مطمئنم همینطوره. پس ارتباطمونم قطع میکنیم. منتظر تماس شما میمونم.

-:وقتی اوضاع مساعد شد باهاتون تماس میگیرم و اطلاع میدم کار چطور پیش میره از این به بعد.

رضایی بعد از تشکری مفصل، تماس را خاتمه داد و قطع کرد. چرخی به صندلی اش داد و خود را جلوی سیستم کشید. هنوز آتش هیچ واکنشی نشان نداده بود. باید منتظر واکنش آتش می ماند اما... نمی توانست این ریسک را به جان بخرد. صفحه ی سهام را کنترل می کرد که چند ضربه به در خورد. جی جی وارد شد و در حال نیمه بسته گذاشتن در، گفت: بلیطم و رزرو کردم.

سری به علامت مثبت تکان داد.

جی جی گفت: خیلی بی رحمی که بعد از این همه مدت، بیرونم میکنی.

سرش را بیشتر در سیستم فرو برد و با صدای جدی و بلندش پاسخ داد: من دیگه باهات کاری ندارم جی جی... برگرد رم. اینجا بودنت فایده ای نداره.

جی جی ناباورانه نگاهش کرد و بعد از چند لحظه گفت: من بخاطر تو اینکار و کردم.

سر بلند کرد و خشمگین رو کرد سمت جی جی و فریاد کشید: همه دارن بخاطر خودم هر بلایی دلشون میخواد سرم میارن. اما یبار هیچکس نپرسیده که دلم میخواد این بلاها سرم بیاد یا نه.

جی جی سری به تاسف تکان داد و قدمی عقب گذاشت. چرخید و در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: امیدوارم تصمیم درستی گرفتی باشی.

با بسته شدن در چشمانش را بهم فشرد، نفس پر حرصش را بیرون فرستاد. همه چیز داشت سخت تر و سخت تر می شد.

***

نجمی هیجان زده دنبالش قدم برداشت. با بسته شدن هر دو طاق در اتاق جلسه، قدم هایش از حرکت باز ایستاد.

به عقب برگشت و نگاه گیجش را به در بسته ی اتاق جلسه دوخت. نجمی کنارش ایستاد و بلند و هیجان زده گفت: تبریک میگم. بالاخره به ریاست شرکت رسیدین.

لبهایش را بهم فشرد و به سمت نجمی برگشت: به نظرت زیادی ساده نبود؟

لبخند روی لبهای نجمی محو شد و صاف ایستاد: منظورتون چیه؟

دستی به سرش کشید: من الان جای افتخاری و ازش گرفتم. اون آدما رو مجبور کردم من و بذارن جای افتخاری... ولی اونا بدون هیچ کاری خیلی راحت این و قبولش کردن.

نجمی در آرامش گفت: همه میدونن شما چقدر برای ریاست شرکت مناسبین.

مکثی کرد. وقتی پا به اتاق جلسه می گذاشت، هر چند دوست داشت خیلی راحت پذیرفته شود اما می دانست بیشتر سهامداران طرف افتخاری هستند و نمی خواهند او به صندلی ریاست بنشیند. می دانست چقدر از این افراد به افتخاری وفادارند... بیش از اینکه بخواهد در این جلسه روی صندلی ریاست بنشیند به دنبال این بود که بفهمد چه کسانی دوستش هستند و چه کسانی دشمنش... میخواست دوست و دشمن را از هم تشخیص دهد تا بتواند بیشتر به روی دشمنانش کار کند و آن ها را به سمت خود بکشد. اما حال... باید باور میکرد تمام افراد حاضر در آن اتاق، دوست او به شمار می روند؟

نجمی باز هم لبخند زد: شما لیاقت نشستن روی اون صندلی و دارین. بیخودی خودتون و اذیت می کنید. همه این و فهمیدن که الان برای اداره ی شرکت یه مدیرعامل جوون لازمه تا مدیرعاملی که سعی میکنه با قواعد خودش پیش بره.

گویا ناگهان چیزی به ذهنش رسیده باشد به سمت نجمی خم شد و گفت: شاید فکر میکنن می تونن من و راحت تر زیر نظر خودشون بگیرن.

نجمی با چشمکی گفت: حتی اگه اینم باشه بازم خوبه. اینطوری شما می تونید اونا رو بازی بدین به جای اینکه شما بازی بخورین.

متفکر سری تکان داد و لب زد: حق با توئه.

نجمی خندید و گفت: بهتره برگردیم اتاقتون چون از فردا ساکن اتاق جدید میشین. الانم همه میان بیرون و اینجا میبیننتون.

با تایید سخنان نجمی با او همراه شد. پا به اتاقش که گذاشت، گوشی را از جیب بیرون کشید و شماره ی احتشام را گرفت. چند لحظه طول کشید تا احتشام در گوشی گفت: روز بخیر...

-: با سهامدارا چیکار کردی؟

احتشام متعجب و غافلگیر گفت: منظورت چیه؟

-:چطوریه که تمام سهامدارا به نفع من رای دادن.

احتشام تقریبا فریاد کشید: چی؟

بی حوصله گفت: همون چیزی که شنیدی.

احتشام با مکث طولانی به خنده افتاد و صدای خنده اش در گوش هایش موج انداخت: به چی می خندی؟

احتشام به سختی خنده اش را فرو داد و گفت: واقعا بهت رای دادن؟

با جدیت زمزمه کرد: همشون.

-:نمیدونم. من هنوزم باورم نمیشه. باید امروز خودم اونجا میبودم تا شاهد همه چیز باشم. باید می دیدم که چطوری برای نشستنت روی صندلی مدیریت دست و پا میزنن.

-:به نظرت مشکوک نیست؟

احتشام خندید:به نظر من چیز مشکوکی وجود نداره. همه چیز سر جای خودشه... یعنی از الان روی تو به عنوان رئیس پیشرو پارس باید یاد کنیم؟

-:چیزی برای خندیدن وجود نداره. میخوام بدونم چرا همشون به من رای دادن. چرا یه دفعه ای نظر همشون عوض شده.

احتشام با اطمینان گفت: حتما سعی میکنم از این موضوع سر در بیارم. می فهمم این کار کیه و کی پشت این ماجراست.

دندان هایش را روی هم سایید. احتشام هم مسخره اش می کرد. چون به نظر یک آدم بی دست و پا نمی توانست وارد محیط شرکت شود؟


با پوزخند گفت: هر چند، اگه امیرارسلان می مرد مطمئنا همشون طرف من بودن ولی الان با بودن امیرارسلان یه چیزایی مشکوک به نظر می رسه.

***

جی جی، نگاه از دختران زیبای وسط سالن که در حال رقص بودند گرفت و به سمت راهرو قدم برداشت. فرانک را دقایقی پیش در لباس سپید و زیبایش دیده بود و حال به سراغ انریکو می رفت. قدم هایش را سرعت بخشید و طول راهرو را با عجله طی کرد. در مقابل در بزرگ قهوه ای ایستاد. دستگیره را پایین کشید و پا به اتاق گذاشت. انریکو در مقابله آینه ایستاده بود و با ورودش به سمتش برگشت و با لبخندی گفت: دیر کردی.

خندید: می خواستم عروست و بدزدم اما، دلم به حالت سوخت.

انریکو با نفس عمیقی به سمت آینه برگشت. به حرف هایش نخندیده بود. کمی نزدیک شد: چه حسی داری؟

انریکو پوزخندی زد: بعد از چهل سال زندگی، بالاخره کت و شلوار دامادی و تن زدم.

-:پشیمونی که زودتر اینکار و نکردی؟

سرش را به طرفین تکان داد و سکوت کرد. کمی نزدیکتر شد. تکیه به آینه ی بزرگ قدی گفت: به اون فکر میکنی؟

نگاه انریکو به چشمانش خیره ماند. چند لحظه بهم زل زدند تا انریکو پلک زد و چشم دزدید: تمام دیشب به این فکر کردم می تونست امروز عروس این مراسم اون باشه.

-:رابطه ی تو و آتش هیچوقت نمی تونه به جایی برسه. شما همیشه دشمن هم بودین.

لبهایش را بهم فشرد و بغض گلویش را پس زد: دشمنایی که خیلی خوب با هم کنار میومدیم.

نگاهش را به آینه چرخاند و به خود زل زد. کت و شلوار نوک مدادی دست دوز، کاملا برازنده اش بود. قدمی به آینه نزدیکتر شد: مادرم همیشه دوست داشت دامادیم و ببینه.

-:الانم اینجاست.

گوشه ی لبش بالا رفت: اما نمیدونه من پسرشم.

جی جی تکیه اش را از آینه گرفت و دستانش را در هم گره زد: می خوای بهش بگی؟

سرش را به طرفین تکان داد. لبهایش را تر کرد و با نفس عمیقی سریع موضوع بحث را تغییر داد: اوضاع چطور پیش میره؟!

-:همونطوری که میخواستیم. آتوسا، سی و هفت و به دست گرفت. همونطور که برنامه چیدی... مهران رئیس پیشروپارس شده و امیرارسلان داره با قدرت به تجارت مخفیش می رسه.

پرسید: آتش چی؟

جی جی خندید: انگار این روزا، بیکارترین آدم روی زمین همین آتشه. واقعا هیچکاری نمیکنه... همه چیز آروم و توی سکون برای رئیس میگذره. فکر کنم بعد از ماجرای اون محموله ها بیخیال تجارت مواد شده و تصمیم گرفته وقتش و بذاره روی تجارت اصلیش و از این راه زندگیش و تغییر بده.

خندید: آتش؟!...

جی جی با لودگی سرش را به طرفین تکان داد و بلند به خنده افتاد. چند لحظه مکث بین صحبت هایشان ایجاد شد تا جی جی گفت: وقتی گفتی جای کامران و به آتوسا بگم فکر نمی کردم به جایی برسیم.

از آینه فاصله گرفت. قدمی جلو گذاشت و در حال برداشتن اسموکینگ نوک مدادی، ست شلوارش گفت: وقتی میخواستی فلش و بدی به مهران، می دونستم مهران آدمی نیست علیه کامران سکوت کنه. اما فکر نمیکردم کامران بعد از این غافلگیری بتونه فرار کنه که گویا اشتباه می کردم.

-:هنوزم میگم اون فلش می تونست دست ما بدرد بخورتر باشه.

کت را تن زد و روبرویش ایستاد: اشتباه نکن، اون فلش بیشترین استفاده رو داشت. الان وسط بازی وایسادیم همه چیز داره همونطوری که می خواستیم پیش میره بدون اینکه دخالتی توی ماجرا داشته باشیم.

-:اما فلش...

-:دفتر حسابا خیلی با ارزش تر از اون فلشه جی جی.

جی جی نچی کرد: و تو برای به قدرت رسوندن مهران ازش استفاده کردی.

سرش را به تایید تکان داد: مهران دیر یا زود روی اون صندلی ریاست می نشست. شاید یکم دیرتر اما اون صندلی بالاخره متعلق به مهران بود، من فقط جوری که دلم میخواست مهران و روی اون صندلی نشوندم.

-:کاری کردی بی دردسر بشه رئیس پیشرو پارس...

قدمی به جلو برداشت. جی جی اشاره ای به دکمه سرآستین هایش زد، در حال رفع مشکل نامرتبی دکمه ها پاسخ داد: اگه مهران بعد از این با تلاش خودش می شست روی اون صندلی به چیزی که میخواست می رسید. مهران اینبار دنبال نشستن روی اون صندلی نبود؛ میخواست دوست و دشمنش و تشخیص بده...

نیشخندی روی لب آورد و با هیجان ادامه داد: منم چیزی که انتظارش و نداشت و بهش دادم.

-:چه فرقی میکنه وقتی مهران روی اون صندلیه، کی دوسته کی دشمن؟

مرتب و صاف ایستاد و دستانش را در جیبهای شلوارش هل داد: خیلی فرق میکنه. مهران الان گیج شده... اگه می فهمید کیا طرفشن و کیا نیستن، خیلی راحت می تونست کسایی که طرفش نبودن و حذف کنه اما الان، مطمئنم همین الان داره تو دوراهی بزرگی دست و پا میزنه.

جی جی سری تکان داد: یعنی مشکلی نداره برگردم ایران؟

-:ایران دیگه برات امن نیست. بهتره همین جا بمونی و به کارا برسی. کنترل کردن هر چیز، وقتی عقب وایسادی و از دور نگاه میکنی خیلی ساده و راحت تر هست تا وقتی بری توی اوج ماجرا...

-:اما اوضاع داره سخت میشه. نمی تونی تنهایی از پسش بربیای.

نفس عمیقی کشید: باید بتونم. برای همینه که شدم انریکو فریمان.

جی جی قدمی جلو برداشت: پس بهتره بریم آقای فریمان، الان عروس ناراحت میشه.

قدمی به سمت در برداشت و به سمت جی جی برگشت: هیچ راهی نداره برای انصراف نه؟

جی جی خیره نگاهش کرد. نگاهش را به اتاق دوخت و گفت: من هیچوقت نمی تونم با آتش ازدواج کنم. اما ازدواج با فرانک باعث میشه بتونم به خانوادم نزدیک باشم. دورادور حواسم بهشون باشه و شاید بتونم از آتشم فاصله بگیرم.

دست جی جی روی شانه اش نشست: از پسش برمیای...

همراه جی جی از اتاق خارج شد. در مقابل اتاق عروس ایستادند. نگاه کوتاهی به جی جی انداخت و دستش را به سمت دستگیره ی در برد که جی جی دست روی دستش گذاشت و گفت: اگه بری توی این اتاق، دیگه حق نداری به آتش فکر کنی. دیگه حق نداری بزاری توی زندگیت باشه. باید آتش و از زندگیت پاک کنی. باید بذاری زندگی با فرانک برات معنی بشه.

سکوت انریکو، جی جی را به سمت گمراهی کشید. سری کج کرد و نگاهش را به صورت غمزده ی او دوخت. دستش را به بازوی انریکو رساند: اگه میخوای می تونی همین الان برگردی...

قدمی به جلو برداشت.

بازویش توسط جی جی کشیده شد. نگاهش به چشمان پرهام افتاد که خیره خیره درست در نقطه ی مقابلش ایستاده بود. چشمان پرهام منتظر بود. گویا منتظر حرکتی از سمتش... اما چه حرکتی؟! پرهام در مورد آتش نمی دانست. پرهام نمی دانست آنچه مانع از این می شود که در این لحظه به جلو قدم بردارد، چشمان طوسی ست که سالها اسیرش بوده... چطور می توانست با وجود آتش کنار زنی دیگر باشد.


به عقب برگشت. جی جی هنوز دست روی بازویش داشت و نگاهش را دقیق به صورتش دوخته بود. جی جی خواست چیزی بگوید که دستش را کشید و به جلو قدم برداشت. فرانک قدمی به سوی خانواده اش بود. در کنار خانواده اش بودن... حس کردن خانواده اش... بدون نیاز به گفتن پویش بودنش...

جی جی بازویش را رها کرد. صدای کف زدن ها به گوشش رسید و چشم بست. لبخندی روی لبهای پرهام نشست و او نفهمید پرهام چقدر از این وصلت خوشحال است.

صدای مجری مراسم که بلند شد به عقب برگشت. فرانک پیچیده در لباس سپید دنباله دار زیبا به سمتش قدم برمی داشت. نگاه فرانک تا صورتش بالا آمد و رنگ به گونه هایش دوید. دستش را مشت کرد و صدای هم همه ی مهمان ها بلند شد. زهره و بهار با فاصله ی کمی از آن ها ایستادند. نگاه ها به او بود تا واکنشی نشان دهد. آتش توی ذهنش، مدام خودنمایی می کرد. آن شب و گرمای آغوش آتش پررنگ تر و پررنگ تر می شد. قدمی به جلو برداشت. دستش را پیش برد و به انگشتان فرانک رساند. دستش را بالا آورد و فرانک هم همراه با آن سر بلند کرد. جی جی با تاسف سری تکان داد و بی توجه به جی جی دست فرانک را به لبهایش چسباند و صدای کف زدن ها بالا رفت و فرانک ریز خندید. سری چرخاند. دونا با اطمینان سر تکان داد.

دست فرانک به بازویش رسید و چرخید. همراه هم به سمت کیک بزرگ وسط سالن قدم برداشتند.

***

فرشته چشم از نوشته های کتاب گرفت و نگاهش را به برگه ای دوخت که مهران به آهستگی روی میز به سمتش هل می داد. نگاهش را از برگه به مهرانی که هنوز انگشتانش اسیر برگه بود، کشید و دوباره به سمت برگه برگرداند. چیزی از جملات سنگین آن درک نمی کرد. چشم به سمت مهران چرخاند و گفت: این چیه؟

برگه را رها کرد. صاف ایستاد و سینه اش را جلو داد: امضا کن.

فرشته سری خم کرد و باز هم نگاهش با برگه اسیر شد: چیه؟

با اطمینان پلک زد: وقتی این برگه رو امضا کنی میشی دختر من...

منتظر لبخند فرشته بود، اما اخمی روی پیشانی فرشته نشست. چند لحظه نگاهش کرد و ناگهان از جا برخاست.

نگاهش رنگ تعجب گرفت اما در سکوت فرشته را دنبال کرد که میز را دور زد و به سمتش آمد. فرشته فاصله ی همیشگیشان را پر کرد و سینه به سینه اش ایستاد. نگاهش را در صورت فرشته حرکت داد و ابروانش در هم گره خورد. لحظه ای کوتاه به برگه نگاه کرد و گفت: نمی خوای امضاش کنی؟

فرشته لحظه ای مژگانش را روی هم فشرد و ناگهان خود را بالا کشید و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، لبهای دخترک روی لبهایش نشست و جدا شد. چشم بست و وقتی چشم گشود، فرشته سر به زیر در برابرش لب زد: نمی خوام دخترت باشم.

نفس حبس شده اش به سختی بالا آمد. صورتش یخ زده بود... حتی توان فکر کردن به یک لحظه قبل را نداشت. نمی توانست به بوسیده شدنش فکر کند. قدمی عقب گذاشت. دستش بالا آمد و روی لبهایش نشست. فرشته سر بلند کرد و خیرگی نگاهش را که حس کرد قدمی دیگر عقب گذاشت. پا تند کرد و از اتاق خارج شد و صدای دخترک را شنید که لب زد: نرو...

به راهرو بزرگ مقابلش نگاهی کرد و پاهایش را به سمت پله ها کج کرد. پله ها را جفت پایین آمد و از در ساختمان بیرون زد. از مقابل نگهبانان که می گذشت، حتی نمی دانست مسیرش کجاست اما از در اصلی عمارت طاووس هم بیرون زد و توجهی به سوال نگهبان مبنی بر انتخاب ماشین را بی پاسخ گذاشت. قدم هایش سریع و با عجله بود. گویا کسی به دنبالش باشد... هر ثانیه منتظر بود یک نفر دست به شانه اش بگذارد و آن شخص فرشته باشد و او در این لحظه از فرشته واهمه داشت. از دخترک کوچک خانه اش می ترسید. کسی صدایش زد: مهران...

قدم بعدی را بلندتر برداشت. نباید کسی به او می رسید. باید می رفت...

دوباره صدا به گوشش رسید: مهران...

دستانش را روی گوش هایش گذاشت و شروع به دویدن کرد. اما باز هم صدا دقیقا از پشت سرش فریاد کشید: مهران...

سرش را به طرفین تکان داد. به نفس نفس افتاده بود اما باز هم صدا بلند فریاد زد: مهران...

ناگهان ایستاد. کلافه به عقب برگشت و نگاهش در نگاه مونا گره خورد. دستانش از روی گوش هایش سُر خورد و چشم بست. مونا دو قدم برداشت و روبرویش ایستاد. بی اختیار چشم دزدید اما هنوز نفس نفس می زد. دست مونا که روی دستش نشست بغضش شکست و سرش را در یقه فرو برد.

زنی از کنارشان گذشت و متعجب نگاهش کرد. دستش در دست مونا مشت شد و صدای مونا آهسته گفت: چرا گریه میکنی؟

نالید: من نمی خواستم...

مونا سری خم کرد: قدم بزنیم؟

چرخید. همراه مونا به راه افتاد. قدم هایش را آرام و شمرده به جلو برداشت و زمزمه کرد: متاسفم.

-:چون اون بوسیدت؟

نفس عمیقی کشید: من میخواستم دخترم باشه. من هیچ جور دیگه ای بهش فکر نمی کنم.

-:چرا؟

با تعجب سرش را به سمت مونا برگرداند. مونا نگاهش کرد: چرا بعد از این همه سال نمی خوای به یکی به چشم دیگه ای نگاه کنی؟

چشمانش را روی هم فشرد: من بهت وفادارم.

-:تا کی می خوای به یاد من زندگی کنی؟

با خشم غرید: من خوبم مونا...

مونا ایستاد. قدم هایش را کنار هم جفت کرد. ایستاد و به سمت مونا برگشت. مونا جدی گفت: من خوب نیستم مهران... خسته شدم از بودنت... بذار برم... بذار رها بشم از این حسی که بخاطر تو روی دلم سنگینی می کنه. برو و خوشبختیت و شادیت و جای دیگه پیدا کن. من نمی تونم بهت اون حس و بدم. نمی تونم تا ابد همراهت باشم و اسیرت کنم... تو هم باید زندگی کنی. تو هم باید خوشحال باشی و بخندی... تو هم باید با کسایی باشی که دوست دارن.

فاصله بینشان را پر کرد و سینه به سینه ی مونا ایستاد: من خوشحالم.

گفت و به راه افتاد. قدم هایش سنگین پیش می رفت. صدای قدم های مونا و همراه شدنش لبخندی به روی لبهایش آورد. نگاهش به ایستگاه اتوبوس افتاد. به سمت ایستگاه قدم برداشت... مونا هم به دنبالش آمد. در جلوی صندلی های آبی ایستاد و خندید: اولین باری که سوار اتوبوس شدم بخاطر تو بود.

مونا هم خندید: همش می ترسیدی بیفتی...

-:هیچوقت قبلا تجربش نکرده بودم.

مونا به تلخی لبخند زد: لازم نیست همه چیز و تجربه کنی. گاهی فقط باید جلو بری و به آینده و گذشته فکر نکرد. بعضی وقتا فقط کافیه توی اون لحظه زندگی کنی و لذت ببری.

نگاهش را در سکوت به مونا دوخت. اتوبوس در مقابلشان توقف کرد. چند نفری از روی صندلی بلند شدند و به سمت اتوبوس رفتند. مونا قدمی به جلو برداشت.

آرام گفت: مونا...

مونا به سمتش برگشت و با لبخندی گفت: دیگه دنبالم نباش مهران... میخوام برم دنبال حال خودم.

-:پس من چی؟

مونا با آرامش گفت: تو شاد میشی...

منتظر نماند. قدم برداشت و مقابل نگاهش پا به اولین پله ی اتوبوس گذاشت. سوار شد و با حرکت اتوبوس دستش از پشت شیشه های کثیف بالا آمده و تکان خورد. قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.

اتوبوس دور شد و چشم بست و زیر لب زمزمه کرد: خداحافظ مبینا...

ثانیه ها از حرکت باز ایستادند. زمان متوقف شد. آدم ها نفس کشیدند، ماشین ها حرکت کردند اما او نه نفس کشید و نه توانی برای حرکت یافت. اتوبوس های بعدی آمدند و رفتند. آدم ها نشستند و خستگی در کردند و دور شدند. اما زمان برای او در همان لحظه از حرکت ایستاده بود. خورشید غروب کرد. آسمان قرمز و بعد هم سیاه شد. چراغ ها خیابان را به نور آغشته کردند و سرمای هوا هم نتوانست تن کم لباسش را به حرکت در بیاورد. خیابان ها آرام آرام خلوت می شدند که بالاخره با رعد و برقی به خود آمد. سرش را به سمت مسیری که آمده بودند برگرداند و به راه افتاد. قدم هایش برخلاف ساعت ها قبل قدرتی نداشتند... گویا تنها پرکاهی بود که به جلو کشیده می شد.

دستانش را در جیب شلوارش فرستاد و بی توجه به بارانی که نم نم شروع به باریدن کرده و تنش را به خیسی می کشاند، پلک زد و قدم برداشت.

شما زنی را ندیده اید

که چشمان من

در چشمانش

جا مانده باشد؟

یا دستهایم

در موهایش؟

«مهدی صادقی»


     
#348 | Posted: 12 Mar 2017 00:13
قدم برداشت. پله ها را بالا رفت و در مقابل در اتاق ته راهرو ایستاد. دستش را بلند کرد و از با انگشتان یخ زده اش چند ضربه به در نواخت. طول کشید تا در باز شد و چشمان قرمز فرشته در مقابلش ظاهر شد. در تاریکی نیمه روشن راهرو نفسش را رها کرد: نباید تند برخورد می کردم.

سر به زیر می انداخت که دخترک سر به سینه اش چسباند و دستانش را به دور تنش حلقه زد. انگشتانش را مشت کرد و سر خم کرد. با بلند شدن سر فرشته، لبهایش را به لبهای دخترک گره زد و او را به سمت داخل اتاق هل داد و در را با حرکت پاشنه ی پا پشت سرش بست.

با طلوع خورشید...

چشم که به روی دنیا گشود. پلک زد و لحظه ای نگاهش به روی سقف با کنده کاری های گچ زیبا ثابت ماند. یکبار دیگر پلک زد تا بتواند غلتی بزند. نگاهش به روی قسمت خالی تخت کشیده شد و پلک زد. خوابی که دیده بود گویا در واقعیت معنا نداشت. خود را کمی بالا کشید. ملحفه از روی تنش سر خورد و تن برهنه اش به رویش دهن کجی کرد. کمی سر خم کرد و ملحفه ی کثیف گوشه ی تخت تمام آنچه دیشب گذشته بود را در ذهنش زنده کرد.

هراسان سر چرخاند. خبری از مهران نبود. سرش را خم کرد، به عماد خیانت کرده بود. با مهران بود... عماد اگر می فهمید هرگز او را نمی بخشید. دیشب گویا تمام عقلش را از دست داده بود که به مهران آری گفته بود.

اشک هایش سرازیر شد و زیر گریه زد. نباید این اتفاق می افتاد. او زن عماد بود. عماد عشقش بود. زندگی اش بود. اگر می فهمید او با مهران رابطه داشته قطعا نمی پذیرفتش. عماد از مهران به اندازه ی هر آدمی متنفر بود.

از جا برخاست. عماد نمی بخشیدش... عماد هرگز نمی بخشید.

نگاهی به اتاق انداخت. به سمت پنجره قدم برداشت و پرده را کنار زد. به عقب برگشت. پیراهنش را از زمین برداشت و تن زد. از پشت پرده ی اشک نگاهش به اتاق افتاد... این چیزها را بدون عماد نمی خواست. قدمی به سمت پنجره رفت... مهران هم او را نمی خواست. عماد هم دیگر نمی خواستش...

پای روی سکوی پنجره گذاشت و خود را بالا کشید. با گشوده شدن پنجره سرما به تنش نفوذ کرد. پاهایش را جلوتر کشید. لب پنجره ایستاد و به باغ بزرگ جلوی رویش خیره شد. به بوی خاک و نم باران که در مشامش پیچیده بود بی توجه ماند و هق زد. مرگ برایش بهتر از هر چیزی بود. باید می میرد و خلاص می شد.

میمیرد و برای همیشه رها می شد.

لبهایش را بهم فشرد و دست لرزانش را از لبه ی پنجره جدا کرد که صدایی از پشت سرش گفت: فرشته...

به عقب برگشت... به سختی با تاری به بطول خیره شد که ناباورانه نگاهش می کرد.

بطول قدمی به جلو برداشت: داری چیکار میکنی؟

هق هقش بلند و کمی خم شد. بطول جلو آمد و دستش را با حرکت سریعی به بازویش رساند. از آن بالا پایین کشیدش و با پایین آمدش غرید: دیوونه شدی...

خودش را به آغوش بطول انداخت و زار زد.

***

ایران ، کیش:

نجمی کنارش ایستاد و گفت: سه روزه اینجاییم، کی باید برگردیم؟

چشم از غروب خورشید گرفت و تکیه اش را از دیواره ی کشتی برداشت: نمی دونم.

نجمی به روی کشتی یونانی قدم برداشت چرخ زد و روبرویش متوقف شد. خیره به چشمانش گفت: از چیزی می ترسید؟ فرار می کنید؟

نگاهش را تا چشمان نجمی بالا می کشد. نجمی مانع از رسیدن کامل نور در حال غروب خورشید به صورتش شده است اما هنوز هم نور خیره کننده با چشمانش در حال برخورد است. چشمان باریک شده اش را کمی فراری می دهد: دیوونه بازی کردم، کاری که قابل جبران نیست.

نجمی لبخندی به لب نشاند: نمیشه جبرانش کرد؟

سرش را به طرفین تکان داد.

نجمی با نفس عمیقی کنارش نشست و پرسید: تا ابد میخواین اینجا بمونین؟

ناامیدانه پرسید: میشه بمونم؟

-:نه. پیشروپارس و تمام چیزی که این مدت ساختیم منتظرتونه. باید برگردیم... صندلی ریاست نمی تونه زیاد خالی بمونه.

-:دلت برای خانوادت تنگ شده؟

نجمی هیجان زده سر تکان داد: آره. برای همشون...

نگاهش را به غروب دوخت: دلتنگی برای خانواده چطوریاست؟

شانه های نجمی بالا کشیده شد: دوست داری ببینیشون. بغلشون کنی. کنارشون باشی... ساعت ها زل بزنی به صورتشون و به خودت قول میدی دیگه هیچوقت ازشون دور نشی.

پوزخندی زد: من هیچوقت نخواستم کسی و بغل کنم. نخواستم زودتر ببینمشون... نخواستم یه ساعت زل بزنم به صورتشون و نگاشون کنم.

نجمی نگاهش کرد و با لبخند مسخره ای برگشت سمت نجمی و ادامه داد: اونی که دوست داشتم یه ساعت زل بزنم به صورتش خیلی زود ولم کرد و رفت.

-:هیچوقت سعی کردین کنار خودتون نگهش دارین؟

-:هیچوقت نخواست که بمونه... دروغه که میگن عشق یه طرفه رو میشه نگه داشت.

نجمی نفس عمیقی کشید: کس دیگه رو دوست داشت؟

آه بلندی کشیدی: دنیای دیگه رو دوست داشت.

-:شما نمی تونستی این دنیا رو براش درست کنید؟

سرش را به طرفین تکان داد: دنیای اون فراتر از اونی بود که من بخوام توش جایی داشته باشم. تو دنیای اون جایی واسه من نبود.

نجمی چشم بست و سکوت کرد. شاید سکوت می توانست دوای درد مهران باشد. شاید می توانست کمی روحیه اش را بهتر کند. وقتی هوا تاریک شد و مهران از جا برخاست، نجمی گفت: باید برگردیم تهران. شما حالا رئیس پیشرو پارس هستی. نباید اجازه بدین سهامدارا از نبودتون استفاده کنن.

نیم خیز شد و گفت: حق با توئه. بالاخره باید باهاش روبرو بشم.

نجمی لبخند مهربانی تحویلش داد: پس می تونیم برگردیم. فکر کنم حالا می دونین قراره چیکار کنین... نه؟

سری به سمت شانه خم کرد و گفت: حالا بریم ببینیم چی میشه.

***

ایران ، تهران:

صدای فریاد افتخاری، عمارت طاووس را لرزاند. همه باز پناه گرفته بودند تا از گزند این فریادها در امان باشند. مثل همیشه تنها فریادهای افتخاری بود که در عمارت می پیچید. نفر سومی در صورت حضور می اندیشید افتخاری با خود دعوا دارد.

مهران مثل همیشه با آرامش و زهرآلود پاسخ می گفت. گویا تمایلی برای از بین بردن آرامشش نداشت.

افتخاری فریاد وار گفت: حالا دیگه جلسه می دی تا بشی رئیس؟!!

دستانش را از جیب بیرون کشید. با قدم های آرام چند قدم از پنجره فاصله گرفت و خیره به صورت افتخاری گفت: مگه همین و نمی خواستی؟ مگه دوست نداشتی بشم رئیس و جات و بگیرم؟

افتخاری نفس کشید. از عصبانیت صورتش قرمز شده بود. با خشم بین نفس های بریده بریده اش فریاد کشید: اینطوری...

توی حرفش پرید: چه فرقی میکنه اینطوری یا اونطوری؟ من یا باید صبر می کردم خودت عقب بکشی یا اینکه خودم دست بکار می شدم. برای تو چه فرقی میکنه؟ در هر حالت بالاخره مجبور می شدی عقب بایستی و ریاست من و ببینی.

افتخاری چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. مهران با آرامش تمام این کلمات را کنار هم ردیف کرده بود. انتظار نداشت این کلمات را از مهران بشنود... هرگز فکر نمی کرد مهران روزی بتواند تنها با خواسته ی خود روی صندلی ریاست بنشیند. هر چند می دانست مهران نابودش خواهد کرد اما به هرچیزی می اندیشید به جز این...

مهران سری خم کرد: مشکلی داری؟

نگاهش را به صورت پر از آرامش او دوخت. اینبار به دور از فریاد و با آرامش نفس عمیقی کشید و به حرف آمد: اگه میخوای اینطوری به جایی برسی باشه من مشکلی ندارم.

مهران دستانش را از جیب بیرون کشید و با خنده سری تکان داد: پس فعلا... الان دیگه من به اندازه ی تو بیکار نیستم بایستم و حرفات و گوش بدم.

رنگ سرخ به صورت افتخاری دوید اما مهران بی خیال از اتاق افتخاری بیرون زد و به سمت اتاق ته راهرو قدم برداشت. چند ضربه به در زد و بی آنکه منتظره پاسخی باشد پا به اتاق گذاشت. چشم چرخاند و او را پنهان شده در میان، ملحفه های روی تخت دید. به سمتش قدم برداشت و آهسته صدا زد: فرشته...

دخترک سر چرخاند. با دیدنش دستانش را به سرعت بالا کشید و اشک چشمانش را خشک کرد. نزدیکتر رفت و کنارش روی تخت نشست.

فرشته روی تخت جمع شد و خود را به گوشه ای ترین نقطه ی تخت کشید.

دستش را روی رو تختی به حرکت در آورد: خوبی؟

فرشته از روی شانه اش نگاهش کرد و دوباره رو گرفت. دستش را کمی به سمت او کشید و گفت: نباید می رفتم...

باز هم سکوت پاسخش بود. ادامه داد: می خواستم هر دومون یکم فکر کنیم.

دخترک باز هم جوابی نداد. نفسش را رها کرد و دستش را به بازوی فرشته رساند: میخوام ازدواج کنیم.

سر فرشته چنان به سمتش چرخید و ناباورانه زل زد به صورتش که کم مانده بود به خنده بیفتد. لبهایش را بهم فشرد تا نخندد. فرشته ناباورانه نگاهش می کرد.

سرش را از نگاه ناباورانه ی او گرفت: نمی خوام کسی با خبر بشه، نمی خوام اذیت بشی. مخصوصا الان که کارام داره جور دیگه ای پیش میره... خیلی ها دنبال نقطه ضعفام میگردن. تو نباید بشی یه نقطه ضعف تو دستشون.

***

با قدم های محکم از آسانسور خارج شد. چند نفری در برابرش سر خم کردند، در حین سلام تبریکی هم حواله اش کردند. تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد. منشی اش با ورودش از جا برخاست و با نگاه کوتاهی به در اتاقش زمزمه کرد: خوش اومدین.

لبخندی زد: کارا چطور پیش میره؟!

-:اطلاعات و براتون انتقال دادم روی کامپیوترتون.

با تشکری به سمت اتاق قدم برمی داشت که منشی ادامه داد: آقای آریا دارن کامپیوترتون و سرویس می کنن.

گوشه ی لبش بالا رفت و با تکان سر در اتاقش را باز کرد. پرهام با ورودش، سر چرخاند و به محض دیدنش دستانش از روی کیبورد جدا شد. لبخندی روی لب نشاند و جلوتر رفت. پرهام صندلی را کمی عقب کشید و سلامی گفت. جلوتر رفت. میز را دور زد و کنار پرهام ایستاد: چیزی پیدا کردی؟

نگاه خیره ی پرهام، همچون پاسخ منفی بود.

آهسته گفت: اجازه میدی؟

پرهام به سرعت از روی صندلی برخاست. بجای پرهام روی صندلی چرخانش نشست و صندلی را چرخ داد. به سمت دیوار برگشت و دستش را روی دیوار گذاشت. در زیر دستش صفحه ی سبز رنگی روشن شد و بعد هم خط لیزر مانند در مسیر چشمانش بالا و پایین رفت و چند لحظه طول نکشید که کامپیوترهای پشت سرش، ریستارت شدند و اینبار محیط متفاوتی از ویندوز قبلی بالا آمد.

پرهام ناباورانه نگاهش را به سیستم ها دوخته بود. چرخی به صندلی اش داد و در حال وارد کردن رمز ورودش برای سیستم ها، گفت: خودت و خسته میکنی. این سیستم و جی جی طراحی کرده و تا الان کسی پیدا نشده بتونه شکستش بده.

به سمت پرهام برگشت و ادامه داد: میدونی چرا؟

نگاه اخم آلود پرهام، پاسخی بود که دریافت کرد و باعث شد، دستش را بلند کند. با انگشت اشاره اش در مقابل دید پرهام دایره ای فرضی کشید و گفت: چون محدوده ی فکرت همینقدره... تو بدهای توی دنیا رو نمی بینی... برای تو بدی توی همین دایره خلاصه میشه... اما جی جی توی لجن زار زندگی بزرگ شده، هر چقدر بخوای می تونه وسیعتر برات از بدی ها ذهنیت بسازه.

پرهام سر به زیر انداخت. دستش را به سیستم برد و در میکروفن مقابل دستش گفت: میخوام با جی جی صحبت کنم.

خیلی زود ارتباط برقرار شد و جی جی با خنده در صفحه ی مانیتور ظاهر شد: ایران چطوره؟

نگاه جی جی که به پرهام افتاد لحظه ای مکث کرد. نگاهی به پرهام انداخت و بی تفاوت گفت: اونقدری بد هست که جایی برای تو نداشته باشه.

جی جی خندید: از وقتی ازدواج کردی بدخلق شدی. خوشم نمیاد از این رفتارت...

از گوشه ی چشم پرهام را دید زد که کنجکاو همه چیز را تماشا می کرد. گفت: آخرین اخبار؟

-:مهران دیروز رسما، ریاست پیشروپارس و بدست گرفت.

پوست لبش را کند و پرسید: امیرارسلان واکنشی نشان نداد؟

-:نه... در کمال تعجب خیلی راحت قبول کرد که مهران روی صندلی ریاست بشینه.

-:و خبر بعدی!...

جی جی با خنده گفت: امروز خبر بد زیاد ندارم. جنجال مواد خوابیده و می تونی به کارت ادامه بدی. رئیس همچنان داره توی سکون قبلی پیش میره. رضایی دوباره درجه ی سرگردی گرفت. عماد با برگشت رئیس از کار فاصله گرفته و برگشته به سمت نوچگیش...

مکثی کرد و ناگهان با خوشحالی گفت: بهترین خبر هم یه وقت ملاقات خصوصی با رئیس جمهور برات جور کردم. برای هفته ی آینده...

پرهام که به سختی می توانست آنچه می شنود را هضم کند و درکی از آنچه جی جی می گفت نداشت، نگاهی به برادرش انداخت. برادری که خیلی خونسرد دستش را به دسته ی صندلی تکیه زده بود.

انریکو بعد از چند لحظه، تماس را قطع کرد و از جا برخاست. با دور شدن انریکو، روی صندلی نشست و صندلی را به سمت دیوار برگرداند. دستش را درست جایی که انریکو لحظاتی قبل نشسته بود گذاشت و منتظر ماند. اما خبری از روشن شدن صفحه ی زیر انگشتانش نبود.

انریکو بلند خندید و گفت: اون صفحه تا وقتی من روی اون صندلی نشینم روشن نمیشه.

پرهام با خشم نگاهش کرد. چشمکی حواله ی پرهام کرد و گفت: فردا شب مهمونی خونه ی شما دعوتیم.

پرهام با دندون قروچه ای از روی صندلی بلند شد: داری میای خونه ی خودت... باید خوشحال باشی.

در مقابل کتابخانه ی بزرگش ایستاد: نیستم. چون اونجا خونه ی من نیست.

پرهام با تلخی گفت: آره خب... وقتی توی اون عمارت زندگی میکنی و توی ظروف طلا غذا میخوری نمی تونم ازت انتظار داشته باشم که این خونه رو برای خودت خونه بدونی.

کتابی بیرون کشید و در حال ورق زدنش گفت: خوشحالم داری کسی که الان هستم و کم کم می شناسی.

پرهام لب گزید و سکوت کرد. برادرش دنیا را با خانه شان عوض نمی کرد. پویش اینکار را نمی کرد اما این مردی که برادرش بود اما هیچ شباهتی به او نداشت...

***

یک هفته به سرعت برق و باد گذشت. سکوت روز تعطیل شرکت را فرا گرفته بود. روی صندلی اش جا به جا شد و به در قفل شده ی اتاقش خیره شد تا تماس را دونا و جی جی برقرار شود.

به محض برقراری ارتباط، جی جی با عجله پرسید: چی شد؟

دونا خندید: آروم باش جی جی... اینطوری داری بهش استرس وارد میکنی.

لبخندی زد: صحبت کردیم.

جی جی چشم غره رفت: برای خوردن که نرفته بودی سراغ رئیس جمهور... چی گفت؟

-:موافقت کرد.

دونا پلک زد و جی جی از روی صندلی پرید و دستانش را بهم کوبید.

دونا بود که پرسید: به همین سادگی؟

سرش را به طرفین تکان داد: در واقع دفتر حسابا رو میخواست اما نمی تونستم بهش بدم. همین که هیچکس نمیدونه دفتر حسابا چیه، خیلی به نفعمونه. بهش گفتم یک به یک... هر بار خودم اطلاعات یه نفر و از لیست بهش میدم.

جی جی سرجایش برگشت: به نظرت همکاری میکنه؟

دونا لب زد: گفت موافقت کرده...

جی جی سر تکان داد: میدونم ولی خب، منظورم اینه بعدا نزنه زیر حرفش... بعدا نخواد علیهمون.

تکیه اش را از صندلی گرفت: نمیدونم بعدا چیکار کنه اما الان چاره ای جز اینکه بهش اعتماد کنیم نداریم. اون بالایی ها تنها کسایی هستن که می تونیم باور کنیم کارشون درسته و خطایی نمی کنن.

-:اینقدر قدرت داره اینکارا رو بکنه؟

-:تنهایی نه اما همراه با رهبر قدرت زیادی داره. اونا می تونن این فاجعه رو از بین ببرن.

جی جی چشمانش را روی هم فشرد: می ترسم انریکو... بازی داره خطرناک تر میشه.

دونا تشر زد: نفوس بد نزن. قراره همه چیز خیلی خوب پیش بره. هیچ مشکلی پیش نمیاد.

جی جی به سمتش برگشت: چقدر می تونی مطمئن باشی.

-:همونقدری که تو مطمئنی هرگز هک نمیشی.

ریز خندید و جی جی چشم غره رفت. دستانش را بالا برد: رئیس جمهور انتخاب مردمه... مطمئنا نمی تونه وارد بازی های سیاسی یکی مثل امیرارسلان بشه. امیرارسلان چنین ریسکی نمی کنه. مطمئنم حذف یکی از مهره های اصلی فساد توی کشور، برای همه خوبه.

جی جی گفت: کاش مستقیم می رفتی سراغ رهبر...

خندید: می دونی که به این یکی دسترسی نداریم. تا همین جا هم شانس آوردیم. اما باید خیلی مراقب باشیم. مخصوصا با سکوت امیرارسلان و رئیس، نمی تونم کنار بیام. هر لحظه منتظر یه فاجعه ام...

دونا پرسید: قدم بعدی؟!...

کمی روی صندلی جا به جا شد: مطمئنم مهران خیلی مشتاقه امیرارسلان و از بین ببره. همونقدر که مادمازل از امیرارسلان متنفر بود، مهرانم هست. میخوام از مهران بخوام برای گرفتن امیرارسلان کمکمون کنه.

جی جی پرسید: قبول میکنه؟

-:بیا فکر کنیم قبول میکنه. اگه نکرد اون وقت باید به فکر راه حلی باشیم تا مهران قبول کنه که نبود امیرارسلان بهتر از بودنشه.

-:اون وقت؟

این را دونا پرسید و جی جی با خنده گفت: اون وقت امیرارسلان به خودی خود حذف میشه. چون بودن امیرارسلان خود به خود باعث ضعیف شدن مهران میشه.


کنار فرشته نشست و چشم دوخت به نوشته های کتاب و گفت: فردا صبح یه آرایشگر میاد. بخودت برس و آماده باش. لباستم فردا می رسه.

فرشته چشم از نوشته های کتاب نگرفت: من نمیام.

اخمی به پیشانی اش نشست: چرا؟

فرشته کتاب را بست و برخاست: دوست ندارم بیام. میخوام بمونم خونه...

دستش را روی پشتی مبل کشید: کی بهت گفته می تونی نیای؟!...

فرشته با ناراحتی به سمتش برگشت: میخوای به زور ببریم؟

-:نمیای چون می ترسی اون و ببینی؟!

ناباورانه، صورتش را زیر و رو کرد. مطمئن نبود این جمله را از مهران شنیده باشد. می دانست مهران باهوش است اما انتظار نداشت بعد از ازدواجشان هم اسمی از عماد بیاورد. نگاه دزدید و با تته پته گفت: مع... لومه... که... نه...

-:هنوزم چشمت دنبال اونه... برای همینم نمیخوای بیای مهمونی چون اونم اونجاست.

کتاب از بین دستان فرشته رها شد و ابروانش در هم گره خورد. سر بلند کرد و خشمگین با بغضی که به گلویش چنگ می انداخت نالید: اینطور نیست.

پوزخندی زد. پشت به او به سمت در به راه افتاد و در همان حال گفت: آماده باش توی این مهمونی شرکت میکنی.

در حال بیرون رفتن از در اتاق زیر لب زمزمه کرد: تا وقتی عمادی هست، فرشته مال من نیست.

با این فکر شماره ی شمس الدین را گرفت. در را به روی فرشته ی توی اتاق بست و با پیچیدن صدای شمس الدین در گوشی گفت: هنوز پرونده ی مرگ آیناز بازه؟

با پاسخ مثبت از سمت شمس الدین ادامه داد: براش یه قاتل پیدا کردم. یکاری کن همین امروز دستگیر بشه و سرش از طناب دار آویزون بشه.

شمس الدین متعجب پرسید: اون آدم خوشبخت کیه؟

-:خیلی غریبه نیست، میشناسیش...

-:کسی که من میشناسمش... نکنه منظورت...

پوزخندی زد. واقعا فکر میکردند برای امیرارسلان چنین مرگ ساده ای را لایق می داند. سرش را به طرفین تکان داد و تن صدایش را پایین تر آورد: برای اون نه... منظورم عماده... دستیار رئیس...

شمس الدین هیجان زده پرسید: چرا اون؟

بی حوصله و خشمگین گفت: دوست ندارم این بیرون زیاد بهش خوش بگذره. بیا بفرستیمش اون تو... می تونه برای قتل هایی که کرده تاوان پس بده.

-:اما قاتل آیناز...

-:یه کاری کن هیچ اثری ازش نمونه. هیچ راهی برای بیرون اومدنش نباشه. میخوام همه چیز علیهش باشه بی کم و کاست.

شمس الدین با اکراه پذیرفت. هر چند هنوز هم گاهی با اکراه به صحبت هایش گوش می داد اما، دیر یا زود مجبور بود قبول کند که دیگر امیرهوشنگ رئیس نیست. رئیس واقعی حال اوست...

روی پاشنه ی پا چرخی زد. نگاهی به در بسته ی اتاق فرشته انداخت و لبخند زد. عماد که حذف می شد، فرشته هم آرام می گرفت. راحت تر با این موضوع کنار می آمد و نیازی به گریه ها و اخم و تخم هایش نبود.

به سمت پله ها راه افتاد که با امیرهوشنگ روبرو شد. گوشه ی لبش بالا رفت و با کنایه گفت: از وقتی بیکار شدی بهت خوش میگذره.

امیرهوشنگ بی تفاوت به کنایه اش دو پله ی بعدی را بالا رفت: عادت به بیکاری ندارم. یه جوری می گذرونم.

-:چرا نمیری یه دوری بزنی؟ این همه سال جون کندیکه آخرشم لذتی نبرده باشی.

مکثی کرد و ادامه داد: اوه یادم رفته بود. تفریح تو زنان... حالا هم این دور و بر...

لبهایش را بهم فشرد و سری کج کرد: متاسفم. انگار خیلی تنها شدی.

امیرهوشنگ رو برگرداند و در حال دور شدن گفت: خیلی وقت نمی بره یه روزی یکی هم پیدا میشه تو رو از روی اون صندلی پایین میکشه.

سرش را به طرفین تکان داد و با آرامش پاسخ داد: من قرار نیست یکی مثل تو بشم.

افتخاری به سمتش برگشت و با نفس عمیقی گفت: هر چقدرم انکار کنی تو پسر منی.

***

چشم از پنجره به شهر غرق در برف دوخته بود. هر از گاهی دانه ی سفیدی از بالا سقوط می کرد و با هیجان خود را به زمین می رساند. دستش را به سمت فنجان چای مقابلش پیش برد. دستانش را به دور فنجان حلقه زد و دوباره نگاهش را به برف های نشسته به روی تنه ی درختان دوخت. زن و شوهری در گوشه اش مشغول درست کردن آدم برفی بودند. زن گردی کوچکتر را درست می کرد و مرد گردی بزرگتر را... لبخندی روی لبهایش آمد که کسی گفت: سلام...

سر برداشت. به چشمان طوسی مقابلش لبخند زد و کمی سرش را به سمت شانه متمایل کرد و در مسیر نگاهش صندلی مقابلش را هدف گرفت.

آتش روی صندلی مقابلش نشست و سری کج کرد: متاسفم اینجا قرار گذاشتم.

اشاره ای به بیرون زد: جای خوبیه...

آتش با تلخی لبخند زد: خارج از اون دنیایی که داریم نه؟

-:شبیه به کلبه هست.

آتش از یادآوری کلبه، چشم دزدید. نگاهش را به زیر دوخت و گفت: تبریک میگم.

برخلاف انتظار آتش لبخندی روی لب آورد: ممنونم. امیدوارم تو هم به زودی ازدواج کنی.

پوزخند آتش برای پاسخش، بخاطر حضور گارسون از نگاهش دور ماند. دستش را به فنجان چایش رساند و منتظر سفارش آتش ماند. گارسون با به ذهن سپردن، کیک و قهوه ی آتش دور شد.

دستانش را روی کشیده و کمی به عقب متمایل شد. لبهایش را تر کرد و برای تغییر موضوع گفت: در مورد عماد شنیدم. متاسفم...

آتش با تلخندی گفت: فکر کنم تو هم از اینکه اون به عنوان یه قاتل دستگیر شده خوشحالی.

سرش را به طرفین تکان داد: ابدا... من مشکلی با عماد ندارم.

-:ولی اون همیشه باهات مشکل داشت.

چشمانش بسته شد و بغض به سینه اش چنگ زد. این روزها دل نازک شده بود، درد را در تمام تنش حس می کرد. بازویش را به میز تکیه زد و تنش را به بازویش رساند و خود را به بازویش فشرد. درد سینه هایش غیرقابل تحمل می شد. آنقدر به دنبال عماد بود که کاملا خود را فراموش کرده بود.

دستی روی دستش نشست. به سرعت سر برداشت و به صورت مهربان انریکو خیره شد. دستش زیر دست او فشرده شد: نگران نباش. نجاتش میدیم.

پوزخندی زد: به هرکسی که میشناختم برای بیرون کشیدنش رو انداختم اما مهران خیلی با قدرت وایساده پشت این مسئله.

-:فکر میکردم رابطه ات با مهران خوبه.

-:کمکم میکنی؟

پلک زد: چرا من؟

گوشه ی لبش بالا رفت. این مرد، گاهی چنان خردمندانه رفتار می کرد که حس می کرد او را نمی شناسد و گاهی با سوالات کودکانه اش، غافلگیرش می کرد. گاهی دوست داشت سر او را بشکافد و درونش کند و کاو کند تا شاید بتواند آنچه در ذهنش می گذرد را بیرون بکشد... نفسش را با حرص بیرون داد: وقتی می تونی محموله های من و بهشون لو بدی لابد هنوز آدمای کله گنده ای اون تو داری.


دست انریکو از روی دستش جدا شد. به صندلی اش تکیه زد و گفت: چرا جلوم و نگرفتی؟!

-:مگه دوازده سال پیش این بازی و برای همین شروع نکردی؟!

سرش به علامت مثبت تکان خورد: میخواستم جلوی تو رو بگیرم...

لبخندی روی لب نشاند: دارم این فرصت و بهت میدم تا جلوم و بگیری.

-:با کشتن دوتا آدم؟

خونسرد، زمزمه کرد: اونا تاوان اشتباهات خودشون و پس میدن. خوبی و بدی تعریف نشده هست اما هیچ کجای دنیا تاوان خیانت بخشش نیست.

-:آدمای بزرگ، خیانت و هم می بخشن.

با آرامش نهی کرد: نه! اشتباه نکن... اونا ادعا میکنن که بخشیدن اما هیچکس نمی تونه خیانت و ببخشه. در همه حال همیشه یه حسی، خوابیده توی وجودت تذکر میده طرف مقابل می تونه بازم خیانت کنه.

خود را جلو کشید و خیره در چشمان قهوه ای انریکو گفت: تو باید این حس و خوب بشناسی. اینطور نیست؟!

نگاه انریکو دزدیده شد. درد در وجودش چنگ انداخت و چهره در هم کشید. انریکو نگاهش کرد: حالت خوب نیست؟

بجای پاسخ به سوالش، پرسید: عماد و نجات میدی؟

گارسون، کیک و قهوه را روی میز چید. فنجان قهوه را به لب برد و صورت شش تیغ او حالت جدی به خود گرفت: حالا که تو میخوای نجاتش میدم...

برای تشکر تنها لبخند کمرنگی به انریکو زد. سکوت بینشان سنگین بود. گویا دیگر حرفی برای زدن نداشتند. به صورت انریکو خیره بود. به صورتی که روزی برایش مردانه ترین تصویر دنیا بود و حال... هیچ حالتی از آن صورت باقی نمانده بود. موهای براق و شانه شده ی قهوه ای اش، چیزی از موهای سیاه پویش را همراه نداشتند. چشمان قهوه ای اش هم با چشمان سیاه پویش همخوانی نداشت اما او... هنوز هم پویش آریا بود.

نیم ساعتی که گذاشت، دستش را به میز گرفت و از جا برخاست. در برابرش ایستاد. سری خم کرد و گفت: ممنونم برای کمکت... حتما جبران میکنم.

انریکو هم بلند شد و گفت: ماشین آوردی؟

-:میان دنبالم.

انریکو نزدیکش شد. در حال قرار دادن چند اسکناس روی میز، گفت: می رسونمت.

قبل از اینکه حرکتی کنند، دستش را پشت سرش فرستاد و به جلو هلش داد. چشم بست و بوی عطر تنش را به مشام کشید. عطر تنی که پویش آریا استفاده می کرد هم متفاوت بود. عطرهای سرد و دریایی اش هم باقی نمانده بود.

خواست کمی فاصله بگیرد که حرکت دست انریکو مانع شد.

از ساختمان کافه بیرون زدند. سرمای بعد از بارش برف و یخبندان، صورتشان را هدف گرفت. لرزی به جانش افتاد و انریکو پا تند کرد: سرده... بهتره زودتر سوار ماشین بشیم.

در سمت کمک راننده را باز کرد و تا سوار شدنش منتظر ماند. روی صندلی که می نشست لب زد: چرا داری اینکارا رو میکنی؟!

پاسخی برای سوالش وجود نداشت. پاسخی نبود. انریکو خیلی سریع کنارش جای گرفت و ماشین به حرکت در آمد. وارد جاده ی اصلی که شدند، نگاهش را به خیابان های پوشیده از سپیدی دوخت. چند لحظه ای که پیش رفتند، با نمایش اولین تابلوی سبز رنگ سرش را به سمت انریکو چرخاند و زمزمه کرد: اشتباه داری میری.

انریکو تنها نفس عمیقی کشید.

پاسخی که نگرفت ادامه داد: اینطوری مسیر دورتر میشه.

دستان انریکو به دور فرمان محکم تر شد و آرام گفت: میدونم.

می دانست و مسیر را طولانی تر می کرد. می دانست و میخواست این مسیر را طی کند. بغض به سینه اش چنگ انداخت. دستش را به روی شکمش کشید و قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. سرش را به طرف پنجره چرخاند و لب گزید. چشمانش را بست و به صدای نفس های انریکو گوش سپرد و در دل آرزو کرد، کاش مسیر طولانی تر و طولانی تر باشد. کاش پایانی نداشته باشد...

***

خودکار توی دستش را چرخ داد و امضایش را پای برگه ها نشاند. نگاهش به سمت ساعت کشیده شد. نجمی برگه ها را از زیر دستش کشید و گفت: منتظر مهمون ویژتون هستین؟

-:کنجکاوم بدونم کیه که با این همه تدارکات برای دیدنم میاد.

نجمی خندید و مهران با جدیت گفت: فکر میکنی کیه؟

نجمی شانه ای بالا کشید و گفت: فقط میدونم ایرانی نیست.

چینی به پیشانی اش افتاد. ذهنش مشغول شد، کسی که ایرانی نباشد!؟ چنین کسی چرا باید به دیدن او می آمد؟

برگه ای مقابلش قرار گرفت و نجمی دوباره صاف ایستاد: برنامه ی فرداتون کاملا پره... آخر وقت هم با سهامدارا جلسه دارین برای گزارش ماهانه...

پوزخندی زد: قراره از این به بعد بهشون مثل بچه ها نمره هام و گزارش بدم.

صدای خنده ی نجمی در اتاق پیچید و او را هم به خنده انداخت. دستانش را روی سینه در هم گره زد و گفت: دلم میخواد برم بخوابم... این کارا خستم کرده. می تونم برم به افتخاری بگم بیا مال خودت نخواستم.

-:بعد از این همه تلاش؟!

-:همینه که پای رفتنم و سست کرده وگرنه دلم نمیخواست با این معلمایی که همشون چوب دستشون گرفتن و منتظرن یه ذره پام بلرزه تا با اون چوب بکوبن تو سرم، سر و کله بزنم.

صدای زنگ تلفن بلند شد و نجمی عقب گرد کرد: فکر کنم مهمونتون رسیدن. با اجازه...

از اتاق بیرون رفت. خود را بالا کشید و کمی روی صندلی جا به جا شد. دو طرف کتش را کشید و منتظر ماند تا مهمان ویژه وارد شود. با باز شدن در اتاق، از جا بلند شد. چند لحظه مکث و گویا کسی نمیخواست وارد اتاق شود که ناگهان انریکو در چهارچوب در ظاهر شد و با لبخند گفت: سلام...

لبخند روی لبهایش را عقب زد و با چهره بی تفاوتی گفت: تازگیا داری خودت و خیلی بالا میکشی...

انریکو در را پشت سرش بست و در حال قدم برداشتن به سمتش گفت: باید جوری می اومدم که در شان مدیرعامل پیشروپارس باشه یا نه!؟ فقط یکم با القاب بازی کردم.

اشاره ای به صندلی زد: بشین.

انریکو روی مبلمان جا گرفت و او هم پیش رفت و مقابلش نشست: چی باعث شده این همه تشریفات خرج کنی هلک و هلک پاشی بیای اینجا؟

-:اومدم بهت تبریک بگم.

پوزخندش تلخ بود اما انریکو حتی تغییری توی حالت صورتش نداد و باعث شد به حرف بیاید: باید مطمئن باشم تنها یه تبریک از سمت توئه؟

-:توقع چیز دیگه ای داشتی؟

خود را جلو کشید و سرش را بالا انداخت: اونی که باید تبریک بشنوه من نیستم توئی... بالاخره ازدواج کردی. تبریک میگم.

انریکو اما با روی گشاده استقبال کرد: همینطوره... ممنونم. امیدوارم قسمت تو هم بشه. البته با وجود یه دختر جوون و لوند کنارت فکر میکنم باید به زودی منتظر یه جشن بزرگ باشیم. پس من تبریک و نگه می دارم برای اون روز...

از جا بلند شد. در حال قدم برداشتن به سمت میزش گفت: چی میخوری؟

-:فرقی نمیکنه.

بعد از سفارش دو فنجان قهوه ترک به سمتش برگشت: چرا اومدی؟

-:باور نمیکنی اومدم به دوستم تبریک بگم؟

با تمسخر گفت: دوست. بارها تکرار کردم من دوستی ندارم.

انریکو اما با پافشاری روی گفته اش به مبل تکیه زد: می تونم از دوستم یه خواهشی بکنم؟

کنجکاو پیش رفت. دوباره مقابل انریکو نشست و سرش را کج کرد: خوشحالم داریم میریم سر اصل مطلب... چی میخوای؟

-:عماد...

ابروانش بالا رفت. نفسش را فوت کرد و با خنده ی تمسخر آمیز گفت: تازگیا عاشق عماد شدی؟

کنایه ی مهران را نادیده گرفت و گفت: هم تو میدونی هم من که آیناز و عماد نکشته.

-:از کجا اینقدر مطمئنی؟ عماد یه قاتل حرفه ایه. تا الانم اگه گیر نیفتاده بود بخاطر این بود که آتش همیشه حواسش بهش بوده.

-:گیر نیفتادن عماد ربطی به آتش نداره. اگه مرگ آیناز تقصیر عماد بود بازم گیر نمی افتاد. هر دو می دونیم عماد باهوش تر از اونیه که بخواد به این سادگی با این مدارک چرت گیر بیفته.

بی حوصله گفت: از من چی میخوای انریکو؟

انریکو با جدیت گفت: عماد و آزاد کن.

سعی کرد برای مدتی انریکو را تحمل کند. خود را جلو کشید و گفت: حتی اگه مرگ آیناز کار عماد نباشه، می دونیم عماد پرونده ی بزرگی داره که اعدام براش چیزی نیست. بذار تموم بشه... در عوض تموم قتلایی که از بچگی تا حالا انجام داده. نبودن یکی مثل عماد بهتر از بودنشه.

دست انریکو مشت شد اما صدایش را پایین تر آورد: بیا اجازه بدیم عماد برای قتل هایی که خودش انجام داده تقاص پس بده نه بخاطر کارایی که نکرده. قتل آیناز نباید بیفته گردن عماد.

-:شدی دایه مهربان تر از مادر...

انریکو دندان روی هم سایید: بهتره ماجرای عماد و تموم کنی مهران. هنوز فراموش نکردم با جی جی چیکار کردی. می تونم همش و جبران کنم.

-:تهدید میکنی؟

انریکو از جا بلند شد و با لبخندی گفت: هر طوری که تو فکر میکنی دوستم.

***

بطول، ظروف میوه را در مقابلشان چید و گفت: چیز دیگه ای لازم ندارین؟

چشم از صفحه ی تلویزیون گرفت و با نگاه کوتاهی به مهران که بی تفاوت چشم به صفحه ی آن دوخته بود گفت: مرسی.

مهران پرسید: امیرهوشنگ خوابه؟

بطول با مهرانی پاسخ داد: خوابه پسرم.

-:این روزا انگار زود خسته میشه که میره میگیره میخوابه.

نگاهش را به صورت مهران دوخت. مهران این روزها نا آرام به نظر می رسید. خشمگین بود و بی حوصله... کلافه و گیج بود. این را به خوبی می توانست حس کند اما نمی خواست او را آزار دهد.

امروز وقتی افتخاری صدایش زده بود و برگه ی صیغه نامه را مقابلش قرار داده بود، همان حسی را دوباره لمس کرده بود که روزی در آن حلبی آباد لمس کرده بود. افتخاری با تمسخر و جدیت گفته بود پایش را از گلیمش درازتر کرده است. گفته بود او تنها می تواند خدمتکار مهران باشد و بس...

مهران با سنگینی نگاهش به سمتش برگشت. گوشه ی لبش بالا رفت و با لبخند کمرنگی به روی مهران دوباره چشم به تلویزیون دوخت. افتخاری گفته بود باید برود. گفته بود در این عمارت جایی برای او نیست.

مهران خم شد و با برداشتن پرتقالی، خود را عقب کشید و پا روی پا انداخت و در مبل فرو رفت. چشم بست. افتخاری فریاد زده بود «تو حریص شدی... فکر کردی می تونی هر چیزی و بدست بیاری.»

به محض شروع پیام های بازرگانی، پلک زد. افتخاری گفته بود باید از این عمارت برود. گفته بود اجازه ی ماندن ندارد... حق بودن کنار مهران را ندارد. نمی تواند مهران را در دام خود بکشاند و اسیر کند. مهران کسی نیست که او بتواند داشته باشدش...

بغض به سینه اش چنگ زد که مهران گفت: فرشته...

دستش را به صورتش کشید. قطره اشکی که سعی میکرد پایین بیاید را با سرانگشتانش گرفت و به سمتش برگشت. منتظر به او نگاه کرد و مهران بدون اینکه چشم از روبرو بگیرد گفت: میخوای عماد آزاد بشه؟

گیج بود و این سوال گیج ترش کرد. انتظار این سوال را نداشت... نمی دانست درست ترین پاسخ برای این سوال چیست. مطمئنا مهران از پرسیدن این سوال دلیلی داشت. به نیم رخ مهران خیره شد و گفت: به من ربطی نداره.

در این لحظه به نظرش این بهترین پاسخی بود که می توانست به مهران بدهد.

-:حیف شد. اگه میخواستی من می تونستم آزادش کنم.

-:چطوری؟!

مهران کمی خندید: این روزا دنیا، دنیای تکنولوژیه، همه جا یه دوربینی هست.

چند لحظه فکر کرد. پاسخی برای این گفته نمی یافت. سکوت کرد.

مهران پیش دستی را روی میز گذاشت و دست به جیب برد. فلش سیاه رنگ را در دستش تاب و مقابل نگاهش تاب داد.

نگاهش همراه فلش سیاه رنگ می چرخید که مهران گفت: باید یه جای امن نگهش دارم. اگه رئیس بفهمه حتما میاد دنبالش... آخه این روزا برای بیرون آوردن عماد داره دست به هر کاری میزنه.

-:تو عمارت جاش امنه. هیشکی نمیاد اینجا...

مهران با تردید گفت: خیلی مطمئن نباش. تا الان دوتا دزد و خودم گیر انداختم.

چشمانش گرد شد و مهران ادامه داد: بهتره بذارمش تو گاوصندوق...

نگاهش به دنبال فلشی که در جیب مهران گم شد، کشیده شد. تا بخواب رفتن مهران سعی کرد تمام هیجانش را برای در دست گرفتن آن فلش پنهان کند. تمام شب تا صبح چشم روی هم نگذاشت. به محض رفتن مهران، از اتاق بیرون زد. با قدم های آهسته به سمت اتاق مهران قدم برداشت. بعد از رسیدن مهران به مدیریت صبح زود قبل از بیداری خانه را ترک می کرد. در مقابل در اتاق مهران ایستاد و چشم چرخاند. سر و صدای اندکی از طبقه ی پایین بگوش می رسید. لب گزید و دستش را به دستگیره رساند و آن را پایین کشید.

پا به اتاق مهران گذاشت و با بستن در به روی خود، نگاهش را چرخاند. به سمت تابلوی آویزان به دیوار قدم برداشت و آن را کمی کنار زد. قلبش در سینه می کوبید اما باید آن فلش را می یافت. ذهنش کار نمی کرد. ناامید از دیوار سفید پشت تابلو چشم گرفت و نگاهش را از تخت و مبلمان گرفت و ناگهان چشمش به میز سیاه رنگ گوشه ی اتاق افتاد. با تردید به سمت میز قدم برداشت و در مقابلش خم شد. کلید را در قفل چرخاند و با باز کردن درهایش نگاهش به روی گاوصندوق ثابت ماند.

ساعتی بعد تاکسی زرد رنگ به سمت مقصد در حال حرکت بود.

دستانش را مدام به پارچه ی مانتویش می کشید. نفسش به سختی بالا می آمد. با توقف ماشین در برابر پارک، با عجله اسکناسی به سمت مرد راننده گرفت و پیاده شد. کیفش را روی شانه جا به جا کرد و اولین قدم را به پارک گذاشت. آتش گفته بود پشت ساختمان سرویس بهداشتی کنار زمین بازی. به دنبال ساختمان سرویس بهداشت چشم چرخاند اما چیزی نمی دید جز ساختمان کوچکی که از تابلوهای آویزانش نام فروشگاه کاملا در دید بود. قدمی به جلو برداشت. کیف را بیشتر به خود فشرد، قدم هایش را سرعت بخشید. تنش می لرزید اما باید می رفت. مدام این را برای خود تکرار می کرد. با دیدن تابلویی که راهنمایی برای سرویس بهداشتی رو به جلو زده بود. هیجان زده به عقب برگشت. نگاهی به پشت سرش انداخت. هیچکس نبود. هیچکس...

استرس توی وجودش همچون زهری بود که هر آن می توانست از پا درش بیاورد. با پدیدار شدن ساختمان های سرویس بهداشتی، کم مانده بود به گریه بیفتد. او زن مهران بود و برای عماد از مهران دزدی کرده بود. چشمانش را روی هم فشرد و کیفش را جلو کشید. بازویش را روی آن فشرد و به قدم هایش که نامرتب بودند و باعث می شدند، کنترلش را از دست دهد خیره شد.

با دیدن زمین بازی والیبال شنی نفسش حبس شد. چشم چرخاند و با دیدن زنی که روی نیمکتی تنها نشسته بود دلش لرزید. آتش او بود؟ زنی که عماد همچون بت می پرستیدش؟! شال کرم رنگی به سر داشت و پالتوی قهوه ای خز دار تنش، نشان از قیمت بالای آن داشت. کمی نزدیکتر شد. اما با فاصله ی دور... میخواست قبل از اینکه آتش را ببیند از دور او را دیده باشد. تقریبا چسبیده به دیوار سرویس بهداشتی جلو رفت. زن پا روی پا انداخته بود و آهسته آن را تکان می داد. کفش های پاشنه بلند کرمش از این فاصله هم برق می زدند. دستانش را به سادگی در هم گره زده بود. آتش او بود؟!

با تردید قدمی به سمت آتش برداشت. چشم چرخاند... آنچه از آتش در ذهنش داشت، زنی با لباسهای تماما سیاه بود. با چشمان سیاه شده و ابروان در هم پیچیده. در ذهنش آتش صورت خشمگینی داشت و چشمانی به خون نشسته اما این زن اگر آتش می بود...

از حرکت ایستاد. چرخید و به دنبال آتش واقعی گشت. این زن با این لطافت نمی توانست آتش باشد. این زن، با وجود شیک بودنش، زیبا بودنش... هیچ شباهتی به آتش نداشت. چند لحظه صبر کرد اما هیچکس جز آن زن در این سرمای زمستانی در پارک چرخ نمی زد. چند پسر بچه ی دبیرستانی رد شدند.

وقت برای تلف کردن نداشت. گوشی را از کیفش بیرون کشید و شماره گرفت. پشت به زن ایستاد و منتظر ماند تا صدای آتش در گوشی گفت: دیر کردی.

چرخید و آن زن را تلفن به دست دید. یعنی باید باور می کرد آن زن واقعا آتش است؟! با قدم های لرزانی به سمت او حرکت کرد و در چند قدمی اش گفت: خودتی؟
     
#349 | Posted: 12 Mar 2017 00:16
آتش سر چرخاند. با دیدنش، گوشی را از گوشش جدا کرد و کمی روی صندلی خود را عقب کشید. با تردید پیش رفت. کنار آتش روی نیمکت نشست و پاهایش را کنار هم چفت کرد. آتش که خیره به نیم رخش بود گفت: فکر کردم از اومدن پشیمون شدی.

دست لرزانش را به سمت کیفش برد اما دستان یخ زده و لرزانش مانع از این می شد که بتواند حتی قفل کیفش را باز کند. انگشتانش را مشت کرد و آتش گفت: می ترسی؟

با درماندگی به آتش خیره شد. چشمانش آماده ی باریدن بود. دست آتش روی دستش نشست و نالید: حالش خوبه؟

لبخندی روی لبهای آتش آمد: خوبه...

دستش را از زیر دست آتش بیرون کشید و به سمت کیفش برد. فلش را از جیب آن بیرون کشید و به سمتش گرفت. آتش در حال بیرون کشیدن فلش از دستش گفت: ممکنه نبودنش برات دردسر بشه.

سر به زیر انداخت. قطره اشکی از چشمش چکید: میدونم.

-:بازم میخوای به عماد کمک کنی؟

سرش را بالا و پایین برد. آتش دستش را به سمت کیف کنار دستش برد. تبلتی بیرون کشید و در حال روشن کردنش گفت: بذار ببینیم توی این فیلم چیه.

با اتصال فلش به سیستم، چند لحظه صبر کردند. با باز شدن صفحه ی سفید رنگ مقابلشان، نگاه آتش تا صورت فرشته بالا آمد. فرشته گیج سر خم کرد و با دیدن صفحه ی خالی، همزمان آتش گفت: خالیه.

فرشته سر بلند کرد و گیج گفت: یعنی اشتباه آوردم؟

آتش پلک زد. فرشته همانطور خیره تماشایش می کرد. دستش را پایین برد و فرشته به سرعت به تبلت چنگ زد: ولی من مطمئنم همون بود وگرنه چرا باید مهران فلش خالی و بذاره توی گاوصندوق... شایدم گیج بازی در آ...

آتش در میان کلامش دوید: اشتباه نیاوردی.

با تعجب برگشت و به آتش نگاه کرد. آتش لبخندی زد: فلش و درست آوردی، مهرانی که من میشناسم چنین اشتباهی نمیکنه. تو دقیقا چیزی رو آوردی که مهران می خواست دست من برسه.

رنگ از صورت فرشته پرید. لبهایش لرزید و نفس هایش به شمارش افتاد.

آتش تبلت را به کیف برگرداند و فلش را به سمتش گرفت: دیگه باید بری.

فرشته به فلش توی دستش خیره شد و نالید: حالا چی میشه؟

-:برو خونه. اگه هنوز زنده ای یعنی مهران قصدی برای کشتنت نداره.

قبل از اینکه بتواند آنچه آتش به زبان آورده بود را هضم کند، آتش تنهایش گذاشت. با قدم های محکم و استوار دور شد و او هنوز خیره به فلش توی دستش بود. با به صدا در آمدن تلفنش دستان لرزانش به سمت گوشی کشیده شد. گوشی را از جیب پالتویش بیرون کشید و با دیدن نام مهران روی گوشی رنگ از صورتش پرید. نمی دانست باید جواب دهد یا ندهد. هنوز تصمیم نگرفته بود. اما بالاخره باید جواب می داد.

گوشی را به گوشش چسباند، اما توانی برای حرف زدن نداشت. اما مهران پشت خط گویا مطمئن بود او پشت تلفن است که گفت: بیا خونه.

***

چشم از فرشته ای که با وحشت نگاهش می کرد گرفت. به سمت در اتاق حرکت کرد و در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: برای شام میریم بیرون...

نفس های ترسیده ی فرشته را به وضوح حس می کرد. در اتاق فرشته را که بست، احتشام از روی مبل گوشه ی سالن برخاست و به سمتش قدم برداشت. همراه احتشام پا به اتاق کارش گذاشت و احتشام با بستن در اتاق روی مبل نشست و کیفش را روی میز گذاشت: چرا؟

ابروانش را بالا کشید: چی چرا؟

-:چرا بهش سخت نمیگیری؟ چرا با اینکه می دونی خیانت کرده واکنشی نشون نمیدی؟

سکوت کرد و احتشام ادامه داد: اون بخاطر عماد، ریسک کرد و فلش و از تو دزدید. برد برای آتش... می تونه اینکار و بارها تکرار کنه.

مهران، میز را دور زد و روی صندلی مخصوص پشت میزکار نشست. پاهایش را به پایه ی صندلی چسباند و چرخ زد. لبهایش به خنده که باز شد احتشام اخم کرد.

ناگهان از حرکت ایستاد و خیره به احتشام گفت: نه... نباید واکنشی نشون بدم.

احتشام با چشمان گرد شده نگاهش کرد. سرش را روی صندلی کشید و نگاهش را به سقف دوخت: اگه الان واکنش نشون بدم می ترسه اما ترسش میشه همین... اما اگه الان کاری کنم، تموم میشه و میره ولی اگه کاری نکنم، تموم عمرش از ترس اینکه من میدونم چیکار کرده، نمی تونه دست از پا خطا کنه.

احتشام لبهایش را تر کرد. آب دهانش را فرو داد و زل زد به هیولای مقابلش... مهران یک هیولای واقعی بود.

دستش را به دسته ی مبل گرفت و خواست از جا بلند شود که مهران گفت: کجا؟!

قبل از اینکه چیزی بگوید تلفن احتشام به صدا در آمد. دستش را به جیب برد و گوشی را بیرون کشید. متعجب به شماره ی روی گوشی نگاه کرد و پاسخ داد. مهران با دقت صورتش را برانداز می کرد. ناگهان احتشام صدایش را بالا برد: چطور ممکنه؟! کی اینکار و کرده؟

مهران کاملا روی میزش خم شد و با حرکت چشم و ابرو پرسید: چی شده؟

احتشام گوشی را کمی از گوشش دور کرد و گفت: عماد آزاد شده.

مهران چنان از جا پرید که احتشام بی اختیار قدمی عقب گذاشت. شخص پشت گوشی چیزی گفت و مهران با خشم بدون کنترلش فریاد کشید: کار کی بوده؟!

احتشام گوشی را توی دستش پایین آورد. فریاد مهران از جا پرانده بودنش... نفس عمیقی کشید و آهسته لب زد: افتخاری...

چند لحظه بیشتر طول نکشید تا مهران با قدم های بلند، از اتاق بیرون زد. قبل از اینکه دنبال مهران حرکت کند، مهران در برابر اتاق افتخاری ایستاد و دستگیره ی در را پایین کشید. وارد اتاق شد و افتخاری را که پشت میز کارش نشسته بود غافلگیر کرد. افتخاری عینک مستطیلی اش را از روی چشم برداشت و خیره به مهرانی که در را پشت سرش کوبید، به صندلی اش تکیه زد.

مهران در برابرش ایستاد و گفت: چرا؟!

لبخندی روی لبهای افتخاری نشست. چشم بست و نفس عمیقی کشید.

سه ساعت قبل:

آتش با صورت جدی و همیشه سردش گفت: من یه فیلم دارم که ثابت میکنه اینکار، کار مهرانه...

سکوت کرده بود. نمی دانست چه باید بگوید. واقعا اگر چنین فیلمی وجود می داشت و آتش آن را رو می کرد، مهران باید برای همیشه فاتحه ی پیشروپارس و جایگزین او بودن را می خواد. نمی توانست چنین ریسکی بکند. نمی توانست اجازه دهد تا آتش این فیلم را پخش کند.

لب زد: از کجا باید مطمئن باشم؟!

آتش ضبط صورت را روی میز به سمتش هل داد و به محض قرار گرفتن هندزفری در گوش هایش، صدای مهران را شنید که گفت: میکشمت آیناز... نمیذ...

هندزفری را به سرعت از گوش هایش بیرون کشید و روی میز انداخت. لبهایش را تر کرد و در حالی که به صورت آتش زل زد: از من چی میخوای؟

آتش روی صندلی جا به جا شد. دستانش را در جیب پالتوی قهوه ای اش فرستاد و با نفس های آرام و شمرده گفت: عماد و میخوام.

گره ای بین ابروانش افتاد و آتش ادامه داد: مهران بجای خودش، عماد و به عنوان قاتل انداخته زندان و کاری کرده نتونم به سادگی بکشمش بیرون. همه ی مدارک علیه عماده... اما این فیلم ثابت میکنه کار مهرانه و اون عماد و جای خودش تحویل پلیس داده.

-:چرا اومدی سراغ من؟ الان همه کاره مهرانه... باید می رفتی سراغ خودش.

آتش سری خم کرد: مهران کله خرتر از اونیه که بخواد فکر کنه که این فیلم می تونه تموم آیندش و به باد بده. اگه به خودش باشه برای لجبازی با من حتی اجازه میده این فیلم پخش بشه. اما تو...

دستانش را در هم گره زد و خونسرد گفت: من دیگه کاره ای نیستم.

آتش آهسته خندید و سرش را به سمت او نزدیک کرد: شاید الان مهران مدیرعامل باشه اما هنوزم قدرت دست توئه... هر دومون این و خوب میدونیم. می تونم از این فیلم خیلی استفاده های دیگه ای هم داشته باشم اما ترجیح میدم از کنارش بگذرم تا اینکه...

هم اکنون:

سکوتش که طولانی شد مهران با صدایی که سعی میکرد کنترلش کند اما نفس های سنگینش نشان از خشمش داشت مشتش را روی میز مقابلش کوبید: تو کارای من دخالت نکن.

خود را عقب کشید و با لبخندی گفت: شاید تو مهران افتخاری باشی اما من امیرارسلانم... هیچوقت یادت نره کارای غیرقانونی خیلی راحت تر از کارای قانونی انجام میشن.

مهران قدمی به عقب برداشت. دندان هایش را روی هم سایید و زل زد به چشمان پر از آرامش افتخاری...

عماد در برابر شهاب، کنار ویلچرش نشست و نگاهش را به صورت بی حس شهاب دوخت. سرش را کمی خم کرد و در سکوت زل زد به صورت شهاب...

زهره کنار آتشی که روی پله ها نشسته بود و تماشایشان می کرد، ایستاد: خوشحالم برگشته. گویا خیلی دلتنگ بوده...

لبخندی به عماد و شهاب زد. هر دو در سکوت کنار هم نشسته بودند و هیچ حرکتی نمی کردند. سری به علامت مثبت تکان داد و از جا بلند شد. در حالی که از پله ها بالا می رفت، زهره گفت: حالت خوبه؟

به عقب برگشت. لبخند مهربانی تحویل زهره داد: حواست بهشون باشه.

-:تو چی؟

چشم بست و در حال قدم برداشتن به سمت بالا گفت: من خوبم... خوب ترم میشم.

زهره صدا زد: آتش...

دستش را به دیوار رساند. هیچکس جز او آهو صدایش نمی زد. او آهو صدایش زد... آهو می نامیدش... آهو... گویا تنها او باور داشت می تواند آهو هم باشد اما هیچکس نمی خواستند باور کنند او می تواند در قسمتی از وجودش آهو باشد. همه آتش می نامیدندش. همه او را سوزاننده تصور می کردند.

زهره بالا رفتنش را می نگریست. خود را به بالای پله ها رساند و به سمت اتاقش قدم برداشت. در اتاق را باز کرد و با ورود و بستن در اتاق چشم بست. تکیه به در سر خورد و همان جا نشست. دستش را روی دهانش فشرد و سرش را بالا کشید. دلتنگ بود... دلتنگ جسم کوچکی که ممکن نبود بتواند باز هم ببیندش...

شهاب را داشت... شهابی که حتی دوستش نداشت. عماد را داشت... عمادی که بخاطر دخترک بی عقل تمام هستی اش را به باد داده بود.

نفسش را رها کرد و صدای هق هق هایش را خفه کرد. امروز وقتی از عماد* میخواست تا صدای مهران را با تقلید از صدایش بسازد، شک داشت بتواند به راحتی افتخاری را فریب دهد اما افتخاری در برابر پسرش، تنها وارثش ضعیف می شد. افتخاری و مهران...

دندان روی هم سایید. مهران تنها به زندان بودن عماد بسنده نکرده بود... می خواست در زندان جان عماد را بگیرد.

دو روز قبل، زندان:

صدای آبی که از دوش ها سرازیر شده بود، تمام فضا را پر کرده بود. هیچکس با دیگری صحبت نمی کرد. سه نفر در حال دوش گرفتن بودند و دو نگهبانی که جلوی در ایستاده بودند، مراحل دوش گرفتنشان را نظارت می کردند. تا به زمانی که پا به این جهنم نگذاشته بود، هیچ درکی از دوش گرفتن در برای چند نفر نداشت. بخاطر زندگی در کنار آتش، شرایط خوبی را طی می کرد. در مدتی هم که در آن خراب شده زندگی می کرد، حتی آب برای نوشیدن هم به سختی گیر می آمد تا به دوش گرفتن بیاندیشد.

صابون را روی سرش می کشید که صدای یکی از دوش ها قطع شد. سرش را چرخاند و با دیدن یکی از هم بندی ها که بیرون می رفت، نگاهش را به مردی برگرداند که حس می کرد از لحظه ی ورودش به حمام زیر نظرش گرفته است. صابون را بین موهایش حرکت داد. اما مانع از این می شد که کف صابون زیاد شود و به سمت چشمانش کشیده شود. صابون که از دستش رها شد، دو نگهبان عقب گرد کردند و از حمام بیرون رفتند.

نگاه زیر چشمی اش را از نگهبانان گرفت و به مرد دوخت. مرد دستش را به سمت لوله های آب برد.

سر به زیر دوش برد و چشم دوخت به دست مرد که با دیدن چاقوی تیزی که مرد از بین لوله ها بیرون کشید، به سرعت پایش را به کف حمام چسباند و قدمی عقب گذاشت. مرد با حرکتی ناگهانی به سمتش خیز برداشت و قبل از اینکه مرد به او برسد، پا بلند کرد و با نوک پا در شکم مرد کوبید اما چاقوی توی دست مرد، ران پایش را برش داد و خون به همراه قطره های روی تنش سرازیر شد.

مرد عقب کشید و کمی خم شد اما از پا نیفتاد و به سمتش خیز برداشت و اینبار قبل از اینکه بخود بجنبد سرش زیر دوش آب رفت و کف صابون از صورتش سرازیر شد و در چشمانش فرو رفت. بی اختیار از سوزش چشمانش چشم بست و صدای حرکت مرد را بر روی آب شنید. قبل از اینکه چشم باز کند، چیزی در پهلویش فرو رفت اما به سرعت خود را عقب کشید و با تمام قدرتش مرد را به عقب هل داد. قبل از اینکه مرد بتواند خود را کنترل کند، قدم برداشت و با پا ضربه ای به دست مرد که چاقو را بین انگشتانش داشت زد. چاقو از دست مرد رها شد و خون روی آن همراه با آب به سمت فاضلاب حرکت کرد.

دستش را به پهلویش رساند و جلوتر رفت. مرد نیم خیز می شد که با پا ضربه ی دیگری به سینه ی مرد کوبید و او را روی زمین خیس پرتاب کرد. خونی که از زیر دستش بیرون می زد را کاملا حس می کرد. درد و سوزشش هم غیرقابل تحمل بود اما خشم اجازه نمی داد تا بتواند چیزی به زبان بیاورد.

مرد بلند شده بود که دست دیگرش را به گردن مرد رساند و گلوی او را گرفت و به دیوار کوبید. لوله ی داغ چسبیده به تن مرد باعث شد، تنش از لوله جدا شود اما بی توجه به این گرما، او را بیشتر به لوله ی داغ فشرد و تمام قدرتش را به دستش منتقل کرد و گلوی مرد را بیشتر و بیشتر فشرد. صورتش را جلوی صورت مرد برد و از بین دندان های چفت شده اش غرید: کی بهت دستور داده؟! کی میخواد من بمیرم؟

مرد به دستش چنگ زد اما قدرتش برای مهار کردن مرد زیاد شده بود. آنقدر که می توانست او را در این لحظه بکشد. مرد وقتی راهی برای خلاصی نیافت و بین دستان او خود را اسیر شده یافت، به سختی نالید: احتشام...

با شنیدن نام احتشام، دستش از گلوی مرد جدا شد. مهران میخواست او بمیرد!؟ پوزخندی روی لبهایش آمد. مرد کاملا روی زمین خم شده بود و نفس می کشید و دستانش را روی گلویش گذاشته بود. به کمر سرخ شده ی مرد که رد لوله داشت خیره شد. مرد بعد از چند نفس عمیقی دستش را به زمین رساند تا از جا بلند شود، که پا بلند کرد. خون با سرعت بیشتری به دستش فشار آورد اما بی توجه به خون سرازیر شده، پایش را در پهلوی مرد کوبید.

مرد روی زمین افتاد و سرش لبه ی سکوی کوچک جدا کننده ی حمام قرار گرفت.

دست خونی اش را به شیر آب بالای سر مرد رساند و آب داغ را باز کرد. با سرازیر شدن آب داغ به روی تن مرد، خم شد. دستش را به موهای مرد رساند و آنها را گرفت و سر مرد را بالا کشید و ناگهان با حرکتی غافلگیر کننده، سر مرد را به سکوی بلند کوبید.

صدای شکستن جمجمه ی مرد به گوش رسید و در میان صدای شرشر آب طنین انداخت. دوباره سر مرد را بالا کشید و خواست به سمت پایین با قدرت بکوبد که صدای فریاد نگهبانی مانع از کارش شد. نگاهش را تا صورت نگهبان بالا آورد و با پوزخندی عقب نشینی کرد و دستانش را از سر مرد جدا کرد. خون سرازیر شده از سر مرد در میان آب داغ، پررنگ تر و پررنگ تر می شد.

***

به چمدان روی تخت خیره شد. در کنار چمدان نشست و نگاهش را به آن دوخت. روزی همین چمدان را هم نداشت اما حال...

آخرین لباس را هم در چمدان جا داد و درش را بست. از جا بلند شد. چند ساعت پیش افتخاری گفته بود وقتی برمیگردد نمی خواهد او را در این خانه ببیند. گفته بود اگر در این خانه باشد حتی مهران هم نمی تواند مانع ای باشد تا زنده بماند.

لب گزید. اشک هایش را پس زد و چمدان را از روی تخت پایین کشید. پالتو و شالی که آماده کرده بود را تن زد و به سمت در قدم برداشت. زندگی هیچگاه برای او معنای خوشی نداشت. بی خود دل خوش کرده بود که می تواند روزی خانواده ای داشته باشد.

از در اتاق خارج شد و به سمت پله ها قدم برداشت. از پله ها سرازیر شد و به سختی چمدان را هم دنبال خود کشید. پله ها را آهسته پایین می رفت که درهای ورودی عمارت باز شد و مهران در پایین پله ها با دیدنش متوقف شد.

آخرین مبلغ قابل برداشت را انتخاب کرد و تا شمرده شدن آن توسط باجه منتظر ماند. به محض تحویل گرفتن کارت و پول، با تشکری از زن، از بانک دور شد. به سمت خیابان قدم برداشت و منتظر قرمز شدن چراغ ماند. با قرمز شدن چراغ و سبز شدن چراغ عابر پیاده، آهسته از روی خط کشی ها قدم برداشت و در مقابل فروشگاه فروش لوازم کودک ایستاد. سرش را در برابر شیشه خم کرد و به کفش های کوچک و شیک خیره شد. کفش های صورتش قلبش را به لرز می انداخت. دوست داشت کفش ها را بخرد اما کودکش پسر بود. اشکالی داشت اگر برای پسرکش، کفش های صورتی می خرید؟ مادر و پسر با هم بودند. کسی را نداشتند که بخواهد به آن ها بخندد...

به سمت ورودی راه افتاد و در شیشه ای فروشگاه را باز کرد و وارد شد. مرد فروشنده با دیدنش از جا بلند شد و چشم از صفحه ی بزرگ تلویزیون گرفت.

کفش های درخواستی اش را به مرد نشان داد. مرد کفش های صورتی را روی پیشخوان گذاشت. دستش را به سمت کفش ها کشید و لبخند زد...

دقایقی بعد همراه با جعبه ی کوچک کفش های صورتی از فروشگاه خارج شد. در پیاده روی خیابان به راه افتاد. قدم هایش را آرام و شمرده شمرده برمی داشت... پلک زد و نگاهش به دخترک افغانی دوست داشتنی کنار خیابان ثابت ماند. به دخترک نزدیک شد و دستش را به سر دخترک نزدیک کرد و در حال نوازش موهای بیرون زده از زیر روسری اش لبخند زد.

شش ماه پیش:

مهران دست دور شانه هایش انداخت و مجبورش کرد مقابل تلویزیون بایستد. متعجب به صفحه ی تلویزیون خیره بود که مهران با شروع اخبار ساعت چهارده ظهر هیجان زده صدای تلویزیون را بالاتر برد. با دیدن، متن هک شده در صفحه ی تلویزیون و آنچه گوینده ی خبری به زبان می آورد اشک به چشمانش دوید. مهران با مهربانی گفت: حالا دیگه مشکلی برای شهروند قانونی بودنت وجود نداره.

اشک هایش سرازیر شد. دوباره نگاهش را به متن دوخت.

«تصویب طرح اعطای تابعیت به فرزندان مادران ایرانی، توسط شورای نگهبان.»

ناباورانه به سمت مهران برگشت و سرش را تکان داد. به سختی لب زد: من...

مهران سری چرخاند: اینکه مهران افتخاری بخواد کاری بکنه غیر ممکن نیست. کافیه بخوام تا انجام بشه.

اشک هایش را با پشت دستانش پاک کرد و خود را بالا کشید. دستانش را به دور گردن مهران حلقه زد و شانه ها و گردنش را بوسه باران کرد. تمام چیزی که می توانست به عنوان تشکر انجام دهد همین بود. توان دیگری نداشت تا این محبت فوق العاده ی مهران را جبران کند. تمام وجودش سرشار از کلمه ی تشکر بود. می توانست تمام دنیا را به پای مهران بریزد... مهران بهترین چیزی که می توانست در تمام زندگی اش آرزو کند را به او هدیه کرده بود.

***

دستش را پشت صندلی نگهبان گذاشت و خم شد. ذهنش به تشویش کشیده شده بود. نمی دانست چه تصمیمی می تواند بگیرد. نگهبان بعد از بستن صفحه به سمتش برگشت: کافیه؟

سرش را کمی بالا و بعد پایین کشید: کافیه. همین و بهم بده...

نگهبان با تردید سری کج کرد: اما...

نگاه چشمان باریک شده اش را به صورت نگهبان دوخت. نگهبان سرش را تکان داد: باشه.

بعد از گرفتن فیلم از ساختمان خارج شد. با قدم های آرام و محکم به سمت ماشین سیاه رنگی که انتظارش را می کشید قدم برداشت و در حال سوار شدن رو به راننده گفت: میریم شرکت...

به محض جا گرفتن روی صندلی، تبلت را بیرون کشید و در حال بررسی لیست برنامه های روز، ذهنش به سمت آنچه در فیلم ها دیده بود کشیده شد. بعد از ماه ها بررسی بالاخره از طریق حساب های افتخاری به شماره حساب مخصوصی که متعلق به یک حساب ناشناس بود رسیده بودند. هر چند آدرس متعلق به شماره حسابی که در بانک ثبت شده بود یک آدرس فرضی بود اما... حدسش برای بررسی منطقه ی عابربانک هایی که از حساب برداشت می شد بالاخره به نتیجه رسیده بود. امروز بعد از پنج ماه به نتیجه ای که مدت ها به دنبالش بود رسیده بود و حال نمی دانست چطور باید این خبر را اعلام کند.

حتی تمام مدتی که در آسانسور ایستاده و منتظر ورود به طبقه ی مدیریت بود هم چیزی از ذهنش دور نشده بود. با خروجش از آسانسور،منشی پشت پیشخوان از جا بلند شد. با لبخند خوش آمد و گفت و افزود: منتظرتون هستن.

در حال قراردادن، پوشه ی توی دستش روی میز گفت: لیست قرارهای امروز و فردا، هماهنگی ها رو انجام بدین که مشکلی پیش نیاد. سفر هفته ی آینده هم بلیط رزرو کنین و هتلم هماهنگ کنید برای کنفرانس... کم و کسری نمونه.

منشی جوان سری تکان داد و چشمی زیر لب زمزمه کرد. از کنار منشی گذشت و به سمت اتاق به راه افتاد. چند ضربه به در زد و در حال ورود تک سرفه ای زد. با ورودش نگاهش را به صورت او که پشت میز بزرگ جا گرفته و اخمی به پیشانی داشت، دوخت. با همان چهره ی اخم آلو گفت: چیزی پیدا کردی؟

سری به سمت شانه کج کرد: این بار آره...

-:چطوری؟! صبح توضیح ندادی دقیقا به چی فکر میکنی؟!

به میز نزدیک شد و در حال خم شدن روی آن گفت: شماره حسابی که پیدا کرده بودیم و کنترل کردم. برداشت های زیادی داشت اما همه ی برداشت ها از یه منطقه بودن. منم تک به تک عابربانکا و بانکا رو کنترل کردم... دوربین های اون اطراف...

با هیجان پرسید: پس چیزی پیدا کردی؟

تبلتش را به سمتش هل داد و گفت: فقط ممکنه از چیزی که میبینی غافلگیر بشی.

چشمانش باریک شد و متعجب گفت: چرا؟

-:بهتره ببینی تا من بگم.

اخم هایش بیشتر در هم رفت. چشمانش را از صورت مهربان نجمی گرفت. چه چیزی در فیلم بود که می توانست متعجبش کند؟ ناگهان قبل از اینکه دستش به تبلت برسد سرش را به سمت نجمی برگرداند: نکنه ازدواج کرده.

نجمی با خنده گفت: مگه همسر شما نیست؟

گیج چشم به سمت تبلت برگرداند. این را حق نداشت. همسر او بود. بعد از جدایی اش از عماد با او ازدواج کرده بود. هنوز او را طلاق نداده بود که بخواهد با کس دیگری باشد.

دست لرزانش را به سمت تبلت برد و با فشردن مثلث وسط صفحه نگاهش را به نجمی دوخت: اتفاق بدی که براش نیفتاده؟

نجمی پلک زد و فیلم شروع به پخش کرد. با دیدن زنی که پشت به دوربین در برابر عابربانک ایستاده بود، پلک زد. هم قد فرشته به نظر می رسید. اما چاق تر بود. پوزخندی روی لب نشاند: این فرشته نیست. اونقدر نمی تونه چاق شده باشه... اشتباه کردی.

تبلت را خم کرد تا به سمت نجمی بگیرد که زن توی جایگاه چرخید و با دیدن صورتش تبلتی را که بالا گرفته بود دوباره مقابل چشمانش گرفت. لحظه ای کوتاه نگاهش از صورت زن توی تصویر به پایین کشیده شد و دوباره به بالا برگشت. ناباورانه لحظه ای لبهایش به خنده باز شد و دوباره اخم به چهره اش برگشت. ناگهان سر برداشت و خیره به صورتش سر برداشت و ناباورانه به نجمی گفت: حامله هست.

نجمی مژگانش را روی هم فشرد و سری تکان داد: همینطوره...

نیشخندی زد و دستش را روی تبلت کشید: یعنی بچه ی...

-:با توجه به اینکه الان به نظر می رسه باید در دوره ی شش ماهگی یا پنج ماهگی باشن، فکر میکنم بچه ی شما باشه.

سر بلند کرد: کجاست؟ باید برم ببینمش...

نجمی نفس کلافه ای کشید: فعلا نمی دونم کجاست اما با توجه به اینکه توی همین محدوده خرید میکنه و از کارتش استفاده میکنه احتمالا توی همین محدوده هست. دارم دنبالش می گردم... باید آروم باشی تا بتونم پیداش کنم.

فیلم را به ابتدای آن برگرداند: هر کسی که لازمه رو بذار توی اون خیابون دنبالش بگردن ولی پیداش کن هر چی زودتر بهتر...

نجمی خندید: پیداش میکنم. خیلی زود.

دوباره چشم دوخت به تصویر مقابلش: به نظرت دختره یا پسر؟! الان مشخص میشه نه؟

نجمی با شیطنت گفت: می خواین دختر باشه یا پسر...

هیجان زده پاسخ داد: فرق نمیکنه... نمی دونم. همین که بچه ی منه... !

گیج سری تکان داد و ساکت شد. تمام ذهنش مشوش شده بود. نمی توانست افکارش را مرتب کند... از چیزی که دیده بود کاملا به هیجان آمده بود.

***

دستانش را به میز تکیه زد و چانه اش را روی آن ها قرار داد: حالا چی میشه؟

این را جی جی پرسید. سری کج کرد: با وجود کمک مهران برای گیر انداختن محموله های امیرارسلان، اما هر دو دارن با سرعت زیادی بزرگتر میشن. امیرارسلان و رئیس دوباره جنگ و شروع کردن. هر چقدرم که سعی میکنیم بازار و پاک کنیم اما هر روز بزرگتر و بزرگتر میشن. دوباره دارن برای بزرگتر شدن و گرفتن بازار تو دست خودشون تلاش میکنن.

-:چطوری میشه جلوشون و گرفت؟ بهتر نیست با آتش حرف بزنی؟!

پلک زد: خیلی وقته ندیدمش... این روزها زیاد توی بازار کار دیده نمیشه. وقتش و کاملا گذاشته روی بازی با امیرارسلان. امیرارسلانم الان فارغ از پیشروپارس وقت زیادی برای بازی داره. مهران هم اطلاعات کامل نمیده... فکر نمیکنم دوست داشته باشه امیرارسلان کاملا نابود بشه. میخواد با امیرارسلان بازی کنه.

-:این خطرناکه... ممکنه برای نابود کردن همدیگه کل کشور و آلوده کنن.

پوزخندی زد: انتظار داری راه بیفتم توی خیابون و بخوام خانواده ها بچه هاشون و از مواد دور نگه دارن؟ یا خودشون نرن سراغ مواد!!! این روزا هر کسی که یکم حالش خوب نیست میره سراغش... اینم پول خوبیه تا بره تو جیب امیرارسلان و رئیس.

-:باید سعی کنیم بفهمیم دقیقا دارن چیکار میکنن... این مواد جدیدی هم که رئیس وارد بازار کرده بدجور ازش استقبال شده.

سرش را بین دستانش کشید و کلافه گفت: کاش می فهمیدم دارن چیکار میکنن. اون وقت می دونستم باید چ...

تلفنش به صدا در آمد. نگاهش را به سمت گوشی کشید و با دیدن نام فرانک روی صفحه ی گوشی، دستش را روی نوار قرمز حرکت داد. جی جی گفت: تا کی می خوای اینطوری ادامه بدی؟ بهت گفتم اگه میخوای اذیتش کنی بهتره باهاش ازدواج نکنی.

غرید: من مشکلی باهاش ندارم فقط نمی تونم توقعات بیجاش و درک کنم. اینکه ازم میخواد زود برم خونه یا هر دقیقه باهاش این ور و اون ور بچرخم یا مدام میخواد کنترلم کنه. من آدم کنترل کردن نیستم جی جی... نمی تونم کنترل بشم اونم اون جوری که اون میخواد.

-:از اول وقتی عشقی نباید فرانک و اسیر خودت میکردی. تو دلت با آتشه... نگاهت دنبال آتشه انریکو... داری فرانک و با این رفتارت نابود میکنی. باید به خودت بیای...

-:بحث و برگردون سرکار جی جی... الان فرصت این مسخره بازیا نیست.

جی جی با تلخی گفت: عشقت به آتش مسخره بازیه؟!

با چشم غره نگاه از جی جی پشت مانیتور گرفت و از جا برخاست و در همان حال غرید: میخوای به چی برسی جی جی!؟ به اینکه دارم با فکر کردن به آتش دیوونه میشم؟! آره میشم. نمی تونم وقتی پام و میذارم توی خونم به اون فکر نکنم. نمی تونم فرانک و آتش تصور نکنم. نمی تونم بدون فکر کردن به آتش به فرانک محبت کنم. نمی تونم بخاطر اینکه آتش توی ذهنمه با فرانک عشق بازی کنم.

فریاد کشید: همین و میخوای بدونی؟! بدون... دارم خل میشم.

جی جی از پشت مانیتور لبخند مهربانی تحویلش داد: برو آتش و ببین. شاید تونستی با خودت کنار بیای.

پوزخندی زد و به سمت کتابخانه قدم برداشت و در همان حال گفت: کاش همه چیز به همین سادگی بود. کاش من هنوز پویش آریا بودم و اون آتش نه، فقط صنم بود. اون موقع... می تونستم بخاطر صنم از هر چیزی بگذرم. حتی از خودم...

***

چشم از گل های رز و مریم گرفت و با نگاه به در طوسی پلک زد. صدایی از پشت سر گفت: عماد...

به عقب برگشت. به دخترکی که حال تپل تر از همیشه به نظر می رسید خیره شد و آهسته گفت: دیر کردی...

پلاستیک های توی دستش را کمی بالا کشید و گفت: خرید بودم.

نزدیک شد. با عجله پلاستیک ها را از دستش بیرون کشید و غرید: بهت گفتم هر چیزی لازم داشتی بگو من میخرم. لازم نیست بری با این وضع خرید...

ریز به صورتش خندید و کلید را از جیب کوچک کیفش بیرون کشید و در حال باز کردن در گفت: خیلی منتظر موندی؟

عماد به دنبالش پا به ساختمان گذاشت: هر چیزی لازم داشتی پیام بده میگیرم میارم. بار آخرت باشه با این وضع راه می افتی میری خرید. یه بلایی سرت بیاد کی به دادت میرسه؟

در ورودی را باز کرد و در حالی که بوی خانه اش را به مشام می کشید کیفش را روی مبل رها کرد و دکمه های مانتویش را هم باز کرد: خودم از پس خودم برمیام.

عماد پلاستیک ها را روی پیشخوان گذاشت و دسته گل را به سمتش گرفت: مال توئه...

با لبخند شیرینی که روی لبهایش نشست دستش را به سمت گل ها دراز کرد و با چشمان به اشک نشسته گفت: وای برای منه؟

عماد دسته گل را در دستش رها کرد. سرش را در میان دسته گل فرو برد و عطر گل ها را به مشام کشید. هیجان زده گفت: اینا خیلی قشنگن. مرسی... عاشقشون شدم. تا حالا هیشکی برام گل نخریده بود.

لبخند کمرنگ روی لبهای عماد رنگ باخت. عقب گرد کرد و در حال نشستن روی مبل گفت: اگه میموندی قرار بود بخرم. بهتر از اینم می خریدم.

با لبخند تلخی گفت: تو هم باید می رفتی دنبال کسی که دوسش داشتی.

عماد سر برداشت و خیره به صورتش گفت: من تو رو دوست داشتم. هنوزم دارم... همیشه دوست داشتم فرشته.

رو برگرداند و با لبهای بهم فشرده گفت: دیر شده برای این چیزا عماد...

عماد چشم بست. دستش را مشت کرد و فرشته آهسته گفت: من...

آرام میان جمله ی فرشته پرید: میدونم. لازم نیست بگی که مِ...

ادامه نداد. فرشته هم چیزی نگفت. گویا هر دو سکوت را به یادآوری ترجیح می دادند.

به دادش رسیدم دلم رو رها کرد

صداش کردم اون وقت رقیبو صدا کرد

به پاش می نشستم خودش دید که خستم

ولی بی وفا باز رها کرد دو دستم

واسه شب نشینی رفیق قدیمی

شدم رنگ اون شب که چشماش سیام کرد

حالا روزگارم عوض شد دوباره

حالا اون خودش فکر برگشتو داره

حالا من نشستم به سکان نورم

ولی اون به جز من کسی رو نداره

می بخشم دوباره گناهی که کرده

می بخشم می دونم که دستاش چه سرده

می شم سلطان شب رفیق قدیمی

بازم مثل وقتی که بودیم صمیمی

بدون زندگی بازیگردون ترین

زمین خوردی دیدی که دنیا همینه

به دادش رسیدم دلم رو رها کرد

صداش کردم اون وقت رقیبو صدا کرد

به پاش می نشستم خودش دید که خستم

ولی بی وفا باز رها کرد دو دستم

واسه شب نشینی رفیق قدیمی

شدم رنگ اون شب که چشماش سیام کرد

حالا روزگارم عوض شد دوباره

حالا اون خودش فکر برگشتو داره

حالا من نشستم به سکان نورم

ولی اون به جز من کسی رو نداره

می بخشم دوباره گناهی که کرده

می بخشم می دونم که دستاش چه سرده

می شم سلطان شب رفیق قدیمی

بازم مثل وقتی که بودیم صمیمی

بدون زندگی بازیگردون ترین

زمین خوردی دیدی که دنیا همینه

دقایقی گذشت که از جا بلند شد و به سمت در به راه افتاد. از پشت سر صدایش زد: عماد...

بدون اینکه به عقب برگردد گفت: اومدم ببینم حالت خوبه یا نه. فردا دارم میرم خارج از کشور... یه کار مهم دارم.

صدای غمگینش پرسید: کی میای؟

-:زود برمیگردم. دو سه روزه... مراقب خودت و...

مکثی کرد و ادامه داد: اون باش. چیزی خواستی با آتش تماس بگیر.

دنبالش رفت: تو هم مراقب خودت باش.

دستش را روی قفل در گذاشت و گفت: برگرد داخل. از صبح سر پا بودی. مگه دکتر نگفته زیاد سرپا نباش. مدام میگم با تاکسی برو این ور اون ور ولی گوش نمیدی.

ریز خندید: لوس میشم اینطوری... زود برگرد.

لبخندی زد و قفل را عقب کشید و در را باز کرد و چرخید تا از خانه خارج شود که نگاهش به روی نگاه آشنایی ثابت ماند.

مهران با ابروان بالا رفته نگاهش می کرد. به عقب برگشت... فرشته قدمی جلو برداشت و گفت: چی شده؟

نگاه کوتاهش را به سمت مهران برگرداند و قبل از اینکه فرشته بتواند جلو بیاید گفت: چیزی نیست. من رفتم دیگه. خداحافظ... برگرد تو...

مهران پوزخندی زد و از در بیرون رفت و در را به روی فرشته ای که پشت در ماند، بست. در برابر مهران ایستاد و دستانش را به جیب کت تابستانی اش فرستاد. مهران خیره خیره تماشایش می کرد. سرش را به سمت شانه کج کرد و نگاه کوتاهی به ساختمان انداخت و گفت: برای چی اومدی؟

-:اومدم دنبال بچه ام.

با تمسخر، اما صدای کنترل شده گفت: بچه ات؟! تو کی از وجود این بچه خبر دار شدی که اومدی دنبالش؟

-:میبینی که خبر داشتم فقط ترجیح دادم همین دورادور بزرگ بشه.

عماد تابی به تنش داد: یادم میره تو پسر امیرارسلانی... برای منافع خودتون هر چیزی و قربانی میکنین. حتی اگه اون یه دختر جوون باشه.

-:سعی کن یادت نره. من پسر امیرارسلانم و الان تمام دارایی افتخاری مال منه. از این به بعد خودم هستم حواسم به زن و بچم هست... تو می تونی گورت و گم کنی.

چینی به پیشانی عماد افتاد. مهران ادامه داد: تا اینجاشم زیادی برای خودت دور برداشتی.

عماد غرید: زنی که حتی چند ماهه نمی دونی چطوری زندگی میکنه؟ بابات تهدید به مرگش میکنه؟!

مهران دندان روی هم سایید و قدمی جلو گذاشت. با شانه اش به شانه ی عماد که درست مقابل در ایستاده بود زد و او را هل داد: هِری... گم شو...

عماد پوزخندی زد و به راه افتاد: بیخودی وقتت و تلف میکنی. اون ولت کرده. عمرا بخواد برگرده پیشت.

دستش را مشت کرد. اما دور شدن عماد اجازه نداد فرصتی برای فرود آوردن مشتش در صورت او، بیابد. با دور شدن عماد، به در طوسی نزدیک شد و زنگ در را به صدا در آورد. منتظر ماند اما...

حتی صدایی از پشت آیفون به گوش نرسید. مشتش را روی تنه ی در طوسی کوبید و صدایش را بالا برد: فرشته!!!

صدای آهسته ای اینبار از پشت در گفت: برو مهران... دلیلی نداره اینجا باشی.

دستش روی در خشک شد. پس فرشته به صحبت هایشان گوش می داد. یعنی فرشته می دانست او آنجاست.

نفس عمیقی کشید و پیشانی اش را به تنه ی آهنی در طوسی چسباند: فرشته... در و باز کن. باید صحبت کنیم.

-:یادمه گفتی اگه برم دیگه برنگردم. الانم برنگشتم. نمی خوام ببینمت. برو از اینجا... نمی خوام یبار دیگه چشمم بهت بیفته.

ناامید نالید: میدونم حامله ای...

-:آره. منم هیچوقت چیزی و پنهون نکردم. الانم بخاطر همین بچه میگم از اینجا برو. این بچه، بچه ی تو نیست. بچه ی منه و خودمم می تونم تنهایی بزرگش کنم.

-:اون بچه ی منم هست.

صدای فرشته بلند شد: نیست. بچه ی من هیچ نسبتی با تو نداره. از این جا برو مهران. نمی خوام اینجا باشی. باعث میشی صدای در و همسایه در بیاد. همین الان برو و تنهام بذار.

لبهای خشکش را با زبانش تر کرد: فرشته باید رو در رو صحبت کنیم.

اما پاسخی نرسید. مشتش را به در کوبید اما باز هم پاسخی نگرفت. زنگ در را زد و باز هم سکوت... فرشته قسم سکوت خورده بود. با پا پاتکی حواله ی در طوسی کرد... یک ساعت تمام وقت تلف کرد اما فرشته کر شده بود. تصمیمی برای باز کردن در نداشت. ناامید عقب گرد کرد و در حال قدم برداشتن به سمت ماشین زمزمه کرد: برمیگردم. اینطوری ولت نمیکنم.

***

از برابر دو مرد درشت هیکلی که جلوی در بودند گذشت و در ورودی را باز کرد. چشم چرخاند و نگاهش به زهره افتاد که با بشقاب غذا مقابل شهاب نشسته بود. با دیدنش سلامی داد.

با لبخند نزدیک شد. مانتوی آبی رنگش را روی میز انداخت و در حال خم شدن در برابرشان گفت: من می تونم...

زهره بشقاب غذا را به سمتش گرفت و گفت: البته... منم یکم کار دارم بهشون میرسم.

سری تکان داد و به جای زهره روبروی شهاب نشست. قاشق را پر کرد و به سمت دهان شهاب برد. لبهای شهاب که از هم باز شد لبخندی زد: آخرین باری که اینطوری به کسی غذا دادم و اصلا یادم نمیاد. آخرین بار برای اون بود... برای اونی که هیچوقت قرار نیست بفهمه من کیم...

اشک به چشمانش دوید و در حالی که قاشق دوم را آماده می کرد گفت: دلم براش تنگ شده.

شهاب نگاهش را به روبرو دوخته بود. حتی نگاهش نمی کرد. قاشق را مقابل دهان شهاب گرفت و ادامه داد: میخواستم چشاش مثل باباش بشه اما همرنگ چشای من شده.

شهاب باز هم دهان باز کرد. اشکی از چشمش چکید و چشم دزدید از شهاب و با لبخند تلخی گفت: اما موهاش مثل باباشه. بینیشم مثل اونه... هر چی بزرگتر میشه بیشتر شبیه باباش میشه. اما نمی دونم رفتارشم مثل باباش میشه یا نه. نمی دونم مثل اون همینقدر لجباز و شجاع میشه...

شهاب لحظه ای کوتاه نگاهش را به سمت صورتش کشید. قاشق را در بشقاب رها کرد و حین پاک کردن اشک هایش زمزمه کرد: تو چی؟ تو میدونی من کیم؟ می دونی بخاطرت از اونم گذشتم؟!

شهاب باز هم در آرامش به روبرو خیره شد. لبهایش را تر کرد. قاشقی دیگر پر کرد و مقابل دهان شهاب گرفت و گفت: یه روز شاید توی خوابت من و دیدی... نه!؟ شایدم هیچوقت اصلا یادت نیاد من کی بودم و از کجا اومدم. شاید نفهمی بخاطر تو دستم به خون آلوده شد. نفهمی تو بودی که باعث شدی یه نفر و بکشم. بودن تو بود که باعث شد از اونی که دوست داشتم بگذرم و حالا هم...

بینی اش را بالا کشید: حالا اونم باید بدون من زندگی کنه. باید خونواده داشته باشه. نمی خوام اون بشه یکی مثل من و تو... میخوام اون خوشبخت باشه. شاد زندگی کنه. میخوام دوست داشتن و دوست داشته شدن و لمس کنه شهاب... میخوام اون به آرزوهاش برسه. شاید یه روز مثل من یه آرزوی بزرگ داشته باشه. شاید یه روز اونم بخواد بشینه روی صندلی و ویلون و تکیه بده به شونش...

بشقاب را روی میز رها کرد و برخاست. در حال قدم برداشتن به سمت پله ها به سمت شهاب برگشت. سری تکان داد و آرام پا روی پله ها گذاشت که صدای زهره را شنید که گفت: تموم شد؟

بغضش را در سینه پس زد و با کشیدن پشت انگشت اشاره اش به بینی اش گفت: نه. یه کاری دارم واجبه الان یادم افتاد. میشه تو تمومش کنی؟

زهره صدا زد: همه چیز مرتب پیش میره؟! عمادم رفت افغانستان... چرا؟

-:یکم کار داره. برمیگرده زود.

-:تو که قرار نیست بری؟!

دستش را به نرده گرفت: نه. ولی در مورد اینکه عماد کجا رفته حرفی به کسی نزن.

زهره لب ورچید: مگه کی رو میبینم بخوام بهش حرفی هم بزنم. صبح تا شب تموم آدمایی که میبینم همین گوریلای جلوی درن که هر کدومشون دو برابر منن.

با تلخی سعی کرد بخندد. اما خنده اش به هر چیزی شباهت داشت به جز خنده و گفت: یکم بگذره میگم تعدادشون و کم کنن. یا عوضشون میکنم. شایدم بهتر باشه یه مدت برین شمال... اوضاع امن بشه.

-:همین جا جامون خوبه. شهابم بی تابی میکنه. میخوام هفته ی دیگه برم پیمان و ببینم.

سری تکان داد: هماهنگ میکنم. هر وقت امن بود میگم ببرنت بهشت زهرا...

بالا می رفت که زهره گفت: آتش...

ایستاد و زهره ادامه داد: عماد خوبه؟ از وقتی آزاد شده یجوری شده... عماد همیشگی نیست.

نفسش را فوت کرد. زهره به حال و روز عماد هم فکر میکرد، سرش را تکان داد و گفت: خوب میشه.

صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: همه چیز خوب میشه... وقتی من بمیرم شاید همه چیز درست بشه.


     
#350 | Posted: 12 Mar 2017 00:19 | Edited By: sepanta_7
صدای فریاد مهران برای اولین بار خانه را می لرزاند. فریادش برای کودکی که گویا فرشته باردار بود همه را در بهت فرو برده بود. جایگاه افتخاری و مهران این بار عوض شده بود. کسی که سکوت کرده بود و در آرامش حرف می زد افتخاری بود. اما مهران چنان نعره می کشید که تمام عمارت طاووس را به لرز می انداخت.

زنانی که چندی پیش فرشته را سیندرلا می نامیدند حال برایش دل می سوزاندند. برای دخترکی که خود به تنهایی بار زندگی اش را به دوش کشیده بود. دخترکی که مهران از تنهایی اش، از بی کسی اش فریاد می کشید و افتخاری تنها سکوت کرده بود.

با صدای کوبیده شدن در و صدای قدم هایی که با سرعت پایین می آمدند همه را از سالن اصلی دور کرد.

مهران با قدم های بلند پله ها را دو به یک پایین دوید و در حال خارج شدن از خانه به عقب برگشت و فریاد زد: امیدوارم تنهایی اینجا بپوسی...

همه ناباورانه سعی داشتند این جمله را هضم کنند.

اما افتخاری با آرامش خود را به سمت پنجره کشید و به رفتن مهران خیره شد. دخترکی که فکر میکرد قرار است زندگی پسرش را به نابودی بکشاند حال باردار بود. نوه ی او را در شکم داشت و در تمام این ماه ها بی خبر مانده بود.

با بسته شدن درهای اصلی عمارت، عقب گرد کرد و شماره ی شمس الدین را گرفت. شمس الدین این روزها مثل قبل پیدایش نمی شد. مهران مسائل کاری اش را به خانه نمی کشید. در خانه هر از گاهی شمس الدین و احتشام را ملاقات می کرد و کسی که بیشتر اوقات به دیدارش می آمد دختر جوانی بود که محترمانه با همه برخورد می کرد.

آهسته و شمرده شمرده گفت: می خوام برم دیدن فرشته... همه چیز و روبراه کن.

شمس الدین متعجب پرسید: چرا؟! چیزی شده؟ کاری کرده دختره؟

-:لازم نیست هیچی بدونی. آدرسش و برام بفرست.

-:لابراتورهای رئیس کارشون و بهتر کردن. مواد جدیدی که داره پخش میکنه خیلی عالیه... همه خواستارش شدن. فروششم سه برابر شده.

غرید: بده بچه ها ته و توش و در بیارن از کجا اومده... یه جلسه هم برای آخر هفته بذار که ته و توی این قضیه رو در بیاریم و یه فکری براش بکنیم.

شمس الدین با نفس عمیقی گفت: چیکار میشه کرد؟

با حرص فریاد کشید: جنس تقلبیش و می سازیم و میریزیم تو بازار تا همه از این جنس زده بشن.

-:جون خیلیها گرفته میشه.

-:به ما ربطی نداره. اونی که داره این جنس و پخش میکنه رئیسه نه ما... هر کسم بمیره پای اونه فقط بگو سریعتر شروع کنن به ساخت جنس تقلبیش.

تماس را قطع کرد و روی صندلی نشست. تلفن را به چانه اش کوبید: آتش... آتش... هر روز غیرقابل کنترل تر می شد. حالا هم این دخترک... نفسش را با ناامیدی رها کرد. هرگز به کودکی که مهران می توانست به این سادگی از دختری که به جای دخترش بود داشته باشد فکر نکرده بود. دوست داشت مهران ازدواج کند اما نه با دختری که جای فرزندش بود.

باید فرشته را برمی گرداند. هر چند آن دختر کسی نبود اما مادر نوه اش بود.

***

آتش با رضایت از پشت میز بلند شد. مردانی که به دور میز نشسته بودند، با رضایت خاطر از سود دریافتی شان، آماده ی گسترش کارها بودند.

دستانش را پشت سرش کشید و گفت: به زودی محموله ی امیرارسلان کم میشه. حالا که زمان برداشت تریاکه، زمینی دیگه برای برداشت وجود نداره. باید حواستون باشه نمی خوام به هیچ وجه از مزرعه های تریاکمون با خبر بشه. باید مراقب باشید که جای آزمایشگاه ها و لابراتورها هم لو نره.

یکی از مردان پشت میز هیجان زده گفت: اما مزرعه های امیرارسلان، محصول بهتری دارن. برای همینم درخواست برای تریاک مزرعه هاش بیشتره.

با خونسردی گفت: دیگه مزرعه ای وجود نداره تا بخواد بهتر از محصولات ما باشه.

همه با تعجب نگاهش کردند و اشاره ای به عماد زد. عماد تصویر گوشی اش را در صفحه ی پشت سر آتش پخش کرد و گفت: مزرعه های امیرارسلان دو روز پیش توی آتیش سوختن. دیگه مزرعه ای وجود نداره...

یکی از مردان با خنده گفت: این بهترین روش برای حذف امیرارسلان بود. حالا دیگه امیرارسلان قدرتش و از دست میده.

دوباره روی صندلی اش نشست و خیره به صورت تک تک مردان گفت: میخوام بازار فروش و بکشونم آمریکا... ترکیه هم جای مناسبیه برای فروش و انتقال... این روزها شرایط همونطوریه که ما نیاز داریم. حالا که بازار فروش اروپا برای امیرارسلان از بین میره می تونیم خیلی راحت این بازارم بدست بیاریم. مزرعه های جدیدی که به تعداد مزرعه هامون اضافه کردم محصول خیلی بهتری دارن در حد همون محصول مزرعه های امیرارسلان کیفیتش خوبه.

رو به دو تن از مردان گفت: دست به کار بشین و با طرفین قرارداد اروپایی امیرارسلان قرارداد ببندین. بهشون خبر بدین مزرعه های امیرارسلان سوختن و حالا دیگه خبری از جنس جدید نیست و جنسای ما رو جایگزین کنین.

به سمت مرد دیگری برگشت: جنسی که از آزمایشگاه بیرون میاد میخوام بهترین باشه. اگه دکترا نمی تونن بگرد دنبال بهتر از اینا... دکتر نمیخوام نابغه ای میخوام که بهتر از این دستش نباشه.

با تمام شدن سفارشاتش تک تک مردان آهسته از اتاق خارج شدند. نگاهش را به سمت عماد که در فکر بود برگرداند و گفت: چته؟!

عماد چشم از گوشی اش گرفت: فرشته رو افتخاری برگردونده عمارت طاووس...

سری تکان داد: دیر یا زود اتفاق می افتاد. فرشته نوه ی امیرهوشنگ و بارداره.

عماد با ناامیدی سر تکان داد: حق با توئه. نمی تونم انکار کنم اون بچه، بچه ی مهرانه اما امیدوار بودم فرشته نخواد برگرده توی اون خونه... امیدوار بو...

دستش را روی دست عماد گذاشت: فرصتی برای این امیدوار بودن ها نداریم. امیرارسلان الان زنجیر پاره کرده. ممکنه هر کاری بکنه. چیزی هم به دنیا اومدن اون بچه نمونده... ده بیست روز دیگه به دنیا میاد و اون وقت... مهران می دونه اون بچه وجود داره. فرشته اگه نمی رفت هم مهران اونقدر قدرت داشت که اون بچه رو ازش بگیره. بهترین کار و کرده.

-:مگه من مرده بودم که بخواد بچه رو ازش بگیره.

خندید: من و تو اگه قدرتی داشتیم جلوی مهران و امیرارسلان که الان اینجا نبودیم. همون سالا فرار میکردیم.

-:اون وقت منم هنوز گیر اون جهنم بودم.

دست آتش از روی دستش کشیده شد: تنها چیزی که باباتش توی این سالها خوشحالم، همین بودن توئه. خوشحالم که اوضاع یه جوری پیش رفت که تو رو از اون جهنم بیرون بکشم.

-:اگه نبودی خیلی وقت پیش توی دام همین مواد مرده بودم.

-:هستم. تو هم راهت و پیدا کن. فرشته نشد یکی بهتر از فرشته اما می تونی زندگی کنی. خانواده داشته باشی. چیزی از مهران کم نداری. وقتی مهران می تونه بابای یه بچه باشه تو هم میتونی.

عماد نفس عمیقی کشید. سرش را تکان داد و از جا بلند شد: الان واسه من زوده. مگه چند سالمه بخوام بچه بزرگ کنم. حالا وقتی سی و رد کردم بهش فکر میکنم. من و چه به این گه خوریا آتش... زن و بچه مال من و امسال من نیست. من همینطوریشم دارم کج و کوله میرم حالا بار یه زندگی هم بیفته رو دوشم دیگه ضربدری میرم و گند میزنم تو این زندگی گهی.

بلند شد و به دنبال عماد راه افتاد: برو ببین وضعیت لابراتورا چطور پیش میره. حواستم باشه امیرارسلان قطعا میخواد جنس تقلبی بفرسته تو بازار... تند تند مدل قرصا رو عوض کنین با درصد کم وارد بازار کنین. دست آدمای معتمدم بدین برای پخش... بگین پخش خردمونم محدوده دست کسی نیفته. فقط برای مصرف بفروشن.

-:اگه تقلبیش...

-:نباید وارد بازار بشه جنس تقلبی. برای امیرارسلان مهم نیست چند نفر میمیرن اما مهمه بازار دستش باشه. حالا دیگه همین مزرعه ها دو سه روزی درگیرش میکنه اما به محض اینکه سرش خلوت بشه بدجور می افته به جونمون.

-:با انریکو چیکار میکنی؟ دیروز بازم یکی از محموله هامون و گرفتن. اینطوری پیش بره...

سری تکان داد: تو فکرش هستم. یه فکرایی دارم. یکم سرش و گرم میکنیم تا بتونیم بازار و کلا بگیریم دستمون بعدش هر کار میخواد بکنه. جنسایی که وارد میکنی حواست باشه کم کم وارد بشن. نمیخوام محموله ها بزرگ باشن. کم کم بیار تو بازار بذار اگه گرفتنم چیز زیادی از دست ندیم. فعلا تو انبارم جنس هست یه چند وقتی واردات و قطع کن از همین جنسای انبار بازار و پر کن تا بعد ببینیم چی میشه. شاید انریکو هم دید خبری نیست بیخیال شد.

-:فکر میکردم همه ی جاسوساش و گرفتیم اما هنوز گوش داره.

-:به هیچکس نمیشه اعتماد کرد. تا جایی که می تونی نذار کسی از جای انبار با خبر بشه.

عماد سری تکان داد و گفت: برم باید یه سر به انبار بزنم. میری خونه؟

-:نه یکاری دارم. بعدش میرم خونه. برو تو...

عماد که دور شد، نگاهی به ساعت انداخت و قدم تند کرد.

نگاهی به دو طرف انداخت. نگاهش به در اتاق کودکان بود. صدای گریه روی اعصابش راه می رفت اما چشم از در اتاق بر نمی داشت. به محض بیرون آمدن پرستار خود را در نیمه ی تاریک دیوار پنهان کرد. پرستار با قدم های آرامی به سمت استیشن پرستاری راه افتاد. نگاهی به سمت دیگر انداخت و با چند قدم بلند خود را به در اتاق رساند. پشت به در ایستاد و دستش را پشت سرش کشید و دستگیره را پایین برد و در را باز کرد. عقب عقب وارد اتاق شد و در را بست. دستش را به سمت ساعتش برد و نور چراغ قوه ی آن را روشن کرد.

به سمت تخت کوچک نزدیک شد و نام اولین کودک را از روی مچ دستش خواند. به سراغ دومی رفت.

صدای صحبت که به گوشش رسید سریع چراغ را خاموش کرد و خود را ما بین دو تخت کشید و نفسش را حبس کرد.

چند لحظه طول کشید تا صدای قدم ها نزدیکتر شد. دستگیره ی اتاق کمی پایین کشیده شد و سری از ما بین در داخل شد. خود را پایین تر کشید و نفسش را نگه داشت. پرستار نگاهی به اتاق انداخت و بیرون رفت. در حال بستن در گفت: همشون خوابیدن.

-:شنیدی میگن یکیشون بچه ی یکی از اون کله گنده هاست.

-:همونی که امروز کل بیمارستان و شیرینی داد؟

پرستاری که صدای ظریف تری داشت گفت: آره. میگن شام داده کل بیمارستان و... بچه چیه!؟ دختره یا پسر؟

-:پسره... خیلی هم نازه. هنوز چشاش باز نشده.

-:خوشبحالش... یکی مثل این بچه از وقتی به دنیا میاد کلا خوشی از سر و روش می ریزه. یکی هم مثل من هنوز هشتش گروئه نهشه. اینقدر دوندگی کردم هنوز به هیچ جایی نرسیدم.

پرستار دیگر خندید و گفت: تو که وضعت خوبه. دو سه سالم تحمل کنی باز اون مدرکه رو داری. حقوق دکتری میگیری من و چی میگی؟! تا ته عمرم باید با همین حقوق پرستاری سر کنم.

-:عوضش اینقدر عذاب نمیکشی. نزدیک چهل و هشت ساعته بیدارم.

صدایشان کاملا ضعیف شده بود و دیگر به گوش نمی رسید. با خیال راحت خود را از بین تخت ها بیرون کشید و دوباره چراغ را روشن کرد و مشغول گشتن شد. یک ردیف را کاملا گشته بود و خبری از کودک مورد نظرش نبود. به سراغ دومی ردیف رفت و با دیدن نام افتخاری روی مچ دست کودکی، نیشخندی زد. چراغ ساعتش را خاموش کرد و پتو را از صورت کودک کنار زد.

نگاهی به دستگاه بالای سر کودک انداخت. به محض گریه کردنش کل بیمارستان پیدایشان می شد. دست پیش برد و دکمه ی خاموش دستگاه را زد. دو دستگاه بعدی را هم از برق کشید و دستش را زیر سر کودک فرستاد که صدای نق نق کودک بلند شد. به تندی عقب کشید. نگاهی به اطراف انداخت و دستمالی از روی یکی از میزها برداشت. بازش کرد و شیشه ی کوچکی از جیب بیرون کشید و در دستمال خالی اش کرد.

دستمال را که جلوی صورت کودک گرفت، نق نق کودک قطع شد و سرش به سمت چپ متمایل شد. نگاهی به در اتاق انداخت و کودک را در آغوش کشید.

عقب گرد کرد و با قدم های بلند در برابر در اتاق ایستاد. گوش به در اتاق چسباند و وقتی از نبود کسی مطمئن شد دستگیره را تکان داد و از اتاق خارج شد. نگاهی به دو طرف سالن انداخت و مسیر را به سمت آسانسور تغییر داد. قبل از آسانسور، وارد یکی از اتاق ها شد و منتظر ماند. صدای قدم هایی نزدیک شدند و با چند لحظه مکث باز هم دور شدند.

از اتاق بیرون آمد. نگاهی به آسانسور انداخت و با دیدن چرخ تمیز کاری خود را به آن رساند. کودک را بین ملحفه های کثیف انداخت و رویش را با ملحفه ها پوشاند و چرخ را به راه انداخت. نگاهی به دوربین ها انداخت و با رسیدن به در اتاق لباسها وارد شد و لباس یکی از خدمه را تن زد و بیرون آمد. سرش را کاملا خم کرده و در یقه اش فرو برد و به سمت آسانسور به راه افتاد. با ورود به آسانسور لبخندی روی لب نشاند. این ماموریت هم کامل شده بود.

***

هق هق و فریادهای فرشته غیرقابل تحمل بود. نمی خواست اشک ریختن و فریاد زدن را تحمل کند. با اشاره ای به دکتر اجازه داد او را باز هم با آرام بخش ساکت کنند.

احتشام، در بیرون از اتاق انتظارش را می کشید. با خروج از اتاق احتشام گفت: حالش چطوره؟

با کلافگی دستش را روی پیشانی اش حرکت داد: افتضاح...

-:هنوز هیچی پیدا نکردیم. همه دارن دنبالش می گردن.

-:فرشته ول کن نیست. مدام میگه کار امیرارسلانه.

احتشام با آرامش گفت: کار اون نیست.

سرش را با جدیت تکان داد: میدونم. امیرارسلان هیچوقت اینکار و نمیکنه. بیشتر از من برای نوه دار شدن مشتاق بود. کار رئیسم نیست. آتش چنین بازی نمیکنه.

-:انریکو چی؟

-:انریکو هم اینقدر پست نیست. هر کاری بکنه بالاخره پویشه. هیچوقت دست به یه بچه نمیزنه. فکر نمیکنمم در مورد بچه اطلاعی داشته باشه وگرنه تا الان یه حرفی می زد.

احتشام متفکر گفت: هیچکس به ذهنم نمیرسه که بخواد چنین کاری بکنه. هر چند جز اینا کسی هم در مورد بچه اطلاعی نداشت. شما قرار گذاشتین مراسم عروسی و بعد از به دنیا اومدن بچه بگیرین که کسی در موردش مطلع نشه. بخاطر پولم دزدیده نشده، اگه دنبال پولش بودن باید تا الان زنگ می زدن. نگه داشتن یه بچه چند روزه کار هرکسی نیست.

-:هر کسی و میشناسی بذار دنبالش بگردن. میخوام بچم هر چی زودتر پیدا بشه.

احتشام به سمت آسانسور قدم برداشت: شاید بهتر باشه از رئیس و انریکو هم کمک بخوای...

پوزخندی زد: من پرنفوذ ترین فرد این کشورم اما نمی تونم بچه ی خودم و پیدا کنم. خیلی خوبه که الان فهمیدم زورم نمیرسه هیچ غلطی کنم.

-:اینطوری نیست. مطمئنم یا کار یکیه که اصلا به ذهنمون نمیرسه یا کار گنده تر از ایناشه.

با خشم مشتش را نثار دیوار کرد و فریاد وار گفت: کار هر احمقی باشه میخوام بچم پیدا بشه.

صدای زنگ تلفن خفه اش کرد. متعجب گوشی را از جیبش بیرون کشید و به شماره ی ناشناس روی آن خیره شد. احتشام هم با شنیدن صدای تلفنش نزدیک شد و با دیدن شماره به تندی زمزمه کرد: جواب بده، شاید خبری از بچه داشته باشن. با جایزه ای که گذاشتی توی تلویزیون شاید یکی زنگ زده باشه.

پوزخندی زد: اونا شماره ی خصوصیم و ندارن.

دستش را روی صفحه ی به حرکت در آورد و گوشی را به گوشش چسباند: بله؟

-:جناب افتخاری؟! مهران افتخاری.

آهسته پاسخ داد: خودممم.

-:یه چیزی برات دارم.

چینی به پیشانی اش انداخت و با اشاره به احتشام گفت: چی؟!

صدای پشت تلفن که زمخت و جدی به نظر می رسید گفت: از طرف سازمان برات یه نصیحت دارم. خوب گوش کن...

از شنیدن نام سازمان گوش هایش زنگ خورد. سازمان!؟ سازمان دومینو!!! تنها سازمانی بود که می دانست اعضایش آن را سازمان می نامند. به تندی گفت: بچم و شما دزدیدین!؟ چه بلایی سر بچم آوردین...

صدا با همان آرامش ادامه داد: کسی که با ما طرف بشه همچین بلایی سرش میاد. یادت باشه دیگه با ما بازی نکنی... هدیه ی خوبی برات فرستادیم. تا الان باید رسیده باشه خونت. می تونی بری تحویلش بگیری.

تماس قطع شد. فریاد کشید: عوضی.... بچم کجاست؟!

احتشام متعجب نگاهش می کرد و همه خود را به سالن رسانده بودند.

مهران فریاد می کشید که یکی از مردان، با جعبه ی بزرگی در دست از پله ها بالا آمد و با دیدن مهرانی که دیوانه وار فریاد می کشید لحظه ای مکث کرد.

مهران گوشی توی دستش را به سمت دیوار پرتاب کرد و گوشی با تکه های جدا شده روی زمین رها شد. مرد با تردید به سمت مهران قدم برداشت و آن را به طرف مهران گرفت: چند دقیقه پیش رسید.

سر مهران و احتشام همزمان به سمت مرد چرخید و رنگ مهران به وضوح با دیدن جعبه پرید. تنش به لرز افتاد و با قدم های آهسته ای به سمت مرد قدم برداشت. دست لرزانش را به سمت جعبه دراز کرد اما دستانش توانی برای گرفتن جعبه نداشت. احتشام به جای مهران گفت: بذار زمین و بازش کن.

مرد جعبه را با اطاعت روی زمین گذاشت و دستش را به سمت در آن برد. صدای نفس های عمیق مهران را به سادگی می توانست بشنود.

دستش که به سمت در جعبه رفت، مهران خم شد. عقب زدش و با گشودن در جعبه تقریبا به عقب پرت شد. دستانش از حرکت ایستاد. احتشام و مرد همزمان به سمت جعبه خم شدند. صورت قرمز و کبود کودک درون جعبه و چشمان بسته اش چون پتکی روی سر مهران فرود آمده بود. رنگ صورت مهران هم چیزی از رنگ صورت جسد کودک درون جعبه نداشت.

با ورودشان، بهار خود را به جلوی در رساند و فرانک را در آغوش کشید. با لبخند کمرنگی این هم آغوشی را تماشا می کرد. بهار سری بلند کرد و با دیدنش گفت: بیا مادر...

متعجب نگاهش را به بهار دوخت و بهار خندید. قدمی پیش گذاشت و در حالی که دست دور گردنش می انداخت گفت: تو هم برای من مثل پسرمی... اگه پسر بزرگم زنده بود الان هم سن و سال تو می شد.

بی اختیار به پهلوی بهار چنگ زد و سرش را به شانه ی او فشرد. ذهنش از کار افتاده بود. بهار دستی به سرش کشید و گفت: خدا خیرت بده مادر...

فرانک با خنده کمی خم شد: داره حسودیم میشه عمه...

بهار فاصله گرفت و او را هم مجبور به فاصله گرفتن کرد. پرهام که دورتر ایستاده بود با دور شدنشان نزدیک شد و با خنده گفت: خوش اومدین.

سری برای پرهام تکان داد و فرانک گفت: پرهام تو با انریکو مشکلی سرکار داشتی؟

بهار همه را دعوت به نشستن زد و پرهام نگاهی به او انداخت و گفت: چه مشکلی؟

فرانک شانه هایش را بالا کشید: وقتی از شرکت رفتی فکر کردم مشکلی داری. خب من از اینکه تو پیش انریکو کار می کردی خوشحال بودم. انریکو خیلی این جا دوستی نداره. از وقتی جی جی هم رفته فکر میکنم خیلی تنهاست.

گوشه ی لبش بالا رفت. نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. فرانک به سمتش برگشت: انریکو که میگه مشکلی وجود نداشته. گفتم از تو هم بپرسم شاید مشکلی داشتی اونجا...

پرهام خیره خیره نگاهش میکرد. چشم دزدید و سر به زیر انداخت. منتظر بود پرهام هر لحظه چیزی بگوید. پرهام که به حرف آمد نفسش حبس شد.

-:نه دختر دایی... من خوشحال میشم باهاشون دوست باشم اما خب کارهای اونجا خارج از توان من بود. یعنی باورتون نمیشه سیستم ها اونقدر پیشرفته ان که من کم آوردم. یکارایی میکنن که توی عقل نمی گنجه.

فرانک با چشمان گرد شده گفت: مثلا چه کارایی؟

سر بلند کرد و خیره به صورت پرهام سرش را به طرفین تکان داد. بهار از جا بلند شد و گفت: فرانک مادر از من به تو نصیحت خیلی خودت و درگیر کار این مردا نکن. پویش خدا بیامرز که از راه می رسید کلی پرونده میزد بغلش می برد تو اتاقش، در اتاقم قفل می کرد می چپید تو اتاق... حالا یبار که به سرم زد برم ببینم داره چیکار میکنه وقتی نبود، یه چیزایی تو اون پرونده ها دیدم که...

دست راستش را بلند کرد و به پشت گردن خود کوبید و گفت: بزنین پشت سرتون، خدا از هر کسی دور کنه.

لبخندی روی لبهایش آمد. می دانست مادرش هر از گاهی در پرونده ها سرکی می کشید.

بهار ادامه داد: مثل باباش شده بود. باباشم همین بود. دفتر و حساب کتاباش و قایم میکرد. چیزی هم از توش پیدا نمی شدا اما انگار دوست ندارن کسی از چیزی سر در بیاره. کلا مردا همینن... درست بشو هم نیستن. ولشون کن. این پسرمم هیچی دستش نیست فقط خوشش میاد مثل همه ی مردا یه حریمی برای خودش بسازه که زنش ازش بی خبر باشه.

به حرف آمد و با مهربانی گفت: من چیزی پنهون از فرانک ندارم.

پوزخند پرهام و فرانک همزمان شد. دلیل پوزخند پرهام واضح بود اما فرانک... نگاه متعجبش را به سمت فرانک برگرداند و فرانک که نگاه ها را به سمت خود خیره دید، دستش را روی دست او گذاشت: عزیزم هر کسی یه رازهایی داره. این انکار کردنی نیست.

سری تکان داد و گفت: سعی میکنم چیزی ازت پنهون نکنم.

پرهام تک سرفه ای زد و فرانک به سمت بهار برگشت: عمو سعید کجاست؟!

بهار در حال برخاستن از جا گفت: یه سر رفت بیرون. اونم دیگه داره از پیری لذت میبره. هر از گاهی یه سری میزنه به پارک و با رفیق رفقاش میگن میخندن. پیریه دیگه... شما جوونا بزرگ میشین ترگل ورگل میشین ما هم هر روز پیرتر و پیرتر. دیگه چیزی از عمرمون نمونده... یه چند سال دیگه هم دوندگی کنیم تمومه.

انریکو دندان هایش را روی هم می سایید تا حرفی نزند. نفس هایش نامرتب شده بود. فرانک خدانکنه ای بر زبان آورد و گفت: هنوز اول جوونیتونه عمه این چه حرفیه.

بهار دستش را مقابل صورتش گرفت و در حال پایین انداختن سرش زمزمه کرد: دلم تنگ پویشه... امروز رفته بودم سرخاکش... نمیدونم کدوم عزیزی هر هفته یه گلی میبره میذاره رو مزارش. خدا خیرش بده... نمیدونم که... بچم به همه خوبی می کرد. دلش نمی اومد یه مورچه رو هم بکشه.

نگاه تیز پرهام و چشمان به اشک نشسته ی بهار آنقدر حالش را دگرگون کرده بود که متوجه رنگ پریده ی فرانک نشود.

فرانک نفس عمیقی کشید. چشم دزدید و دستش را از دست انریکو بیرون کشید. گل بردن بر سر مزار پویش برایش همچون برنامه ای شده بود که قابل ترک نبود. حتی با وجود اینکه می دانست هیچ مردی از اینکه همسرش برای کسی که قبلا دوست داشته است گل ببرد، را نمی تواند هضم کند اما نمی توانست از اینکار سر باز زند.

***

کنار فرشته ای که روبروی پنجره روی کاناپه نشسته بود و پاهایش را در آغوش داشت نشست. لبخندی به رویش زد: خوبی؟

فرشته سر چرخاند. با نگاه سردش خیره اش شد و با پلک زدنی سرش را دوباره به سمت پنجره برگرداند.

خود را به سمتش کشید و دستش را دور شانه های فرشته انداخت. فرشته با خشم خود را از حصار بازویش بیرون کشید و از روی کاناپه پایین پرید.

قبل از اینکه دور شود انگشتانش را به دور مچ فرشته حلقه زد: فرشته...

دخترک با اخم تکانی خورد و سعی کرد دستش را از بین انگشتان مهران بیرون بکشد.

مهران شمرده شمرده گفت: خودتم میدونی افتخاری توی مرگ اون بچه تقصیری نداشت. دارم بهت میگم تقصیر اون نبود. دشمنای من...

فرشته دستش را با خشم بیرون کشید و به سمتش برگشت: اگه برنمیگشتم توی این خونه بچم زنده بود.

از جا بلند شد و گفت: میخواستی توی اون خونه بمونی؟! پیش اون پسره؟

با خشم فرشته روبرو شد که صدایش را بالا برد: لااقل اون میتونه ازمون مراقبت کنه. اون می تونست من و از دست آتش پنهون کنه. می تونست تموم این مدت از دست تو پنهونم کنه... از این به بعدشم می تونست من و بچم و پنهون کنه تا بلایی سرمون نیاد. تا الان بچم زنده باشه...

به هق هق افتاد و ادامه داد: تا اونطوری سیاه شده خاکش نکنم. تا اونطوری توی یه مقوای سرد پیچیده نشده باشه.

خم شد و هق زد: بچم مرد مهران. بچمون مرد. دیگه بچه ای نداریم... دیگه پسری نداریم.

بغض کرد. به سمت فرشته قدم برداشت و دستانش را به دور شانه هایش حلقه زد و سرش را به سینه اش فشرد: بازم بچه دار میشیم. اینبار قول میدم خیلی خوب ازش مراقبت کنم. اینبار قول میدم هیچکس سایه اش و هم نبینه.

مشت فرشته به سینه اش کوبیده شد: بخاطر تو مرد... تقصیر تو بود که مرد.

لبهایش را به موهای نامرتب و شانه نشده ی فرشته چسباند و زمزمه کرد: بیا عروسی کنیم فرشته.

فرشته نالید: پسرم مرده... عزای پسرم، لباس سفید بپوشم...

دستش را مشت کرد و آهسته زمزمه کرد: باید عروسی کنیم تا انتقام هر لحظه ی پسرمون و از اون آدما بگیرم. باید با هم عروسی کنیم تا همشون و توی جهنم آتیش بزنم. باید بلایی سرشون بیارم تا یادشون بیاد مهران افتخاری کیه.

***

احتشام، چشم از آینه گرفت و گفت: این مراسم باعث میشه همه شوکه بشن.

سرش را کج کرد: برای اینکه بتونم زمین بزنمشون باید قوی بشم. اونقدر قوی که بتونم راحت نابودشون کنم. اما برای اینکار باید دشمنام و حذف کنم. تا وقتی کسایی مثل آتش و انریکو هستن نمی تونم به اون سازمان برسم.

-:حالا میخوای چیکار کنی؟

کت سیاه دامادی اش را بلند کرد و در حال تن زدن گفت: میخوام نقشه ی آخر و اجرا کنم.

چینی به پیشانی احتشام افتاد و با مکثی گفت: این بازی سنگین تموم میشه.

گوشه ی لبش بالا رفت: برای رسیدن به اون سازمان باید اولین و بهترین باشم. باید همه چیز دست من باشه.

احتشام سر تکان داد و گفت: همونطور که میخوای همه چیز و کنار هم می چینم.

تلفن احتشام به صدا در آمد. احتشام گوشی را از روی میز برداشت و با چسباندن به گوشی اش گفت: الان اونجایین؟!

صدای پشت خط چیزی گفت که احتشام پاسخ داد: بده گوشی رو بهش...

لحظه ای به صدای پشت تلفن گوش داد و به سمت مهران قدم برداشت. گوشی را به سمتش گرفت و گفت: پشت خطه...

دستش را دراز کرد و در حال گرفتن گوشی از دست احتشام گفت: ببین عروس آماده هست؟!

بله ی بلندی که عماد در گوشی به زبان آورد، باعث شد گوشی را قبل از بیرون رفتن احتشام به گوش بچسباند. آهسته گفت: اوضاع چطوره؟

عماد پشت تلفن فریاد کشید: این مسخره بازیا چیه؟ این آدما از جون من چی میخوان؟

-:چیز خاصی نیست قراره فقط یکم صحبت کنیم. میخوای آروم باشی و به حرفام گوش بدی؟!!!

عماد با صدایی که سعی داشت تن آن را پایین نگه دارد غرید: چی میخوای؟

-:می دونی امروز عروسی من و فرشته هست؟

عماد غرید: خب که چی؟ من و سنه نه؟!

با آرامش پرسید: یعنی میخوای باور کنم به این راحتی فراموش کردی فرشته یه روزی زنت بود.

عماد با تمسخر گفت: الان که نیست. مادر بچه ی توئه.

با تلخی گفت: بچه ای که دیگه وجود نداره.

عماد اینبار از حالت تدافعی اش خارج شد: فکر میکردم می تونی ازشون مراقبت کنی.

بی توجه به آنچه عماد گفته بود، گفت: فرشته تا الان خیلی زجر کشیه. دیگه حقیش نیست بیشتر عذاب بکشه. اینطور فکر نمیکنی؟

-:چرا به من میگی؟ تو شوهرشی.

لبهایش را بهم فشرد و گفت: اگه میخوای خوشبخت شه باید به حرفام گوش بدی. فکر کنم فرشته هنوزم اونقدری برات ارزش داره که بخوای خوشبخت شه نه؟ وگرنه فردا کی میدونه چه بلایی ممکنه سرش بیاد؟

عماد با خشم غرید: چی میخوای؟

با خونسردی چشم بست و توی گوشی گفت: فقط کاری که اون آدما میگن و بکن.

***

کلافه دستش را روی فرمان حرکت داد و با انگشتان لاک خورده اش روی آن ضرب زد. زمانی به خوبی تمام جزئیات آهنگ ها را می توانست ضرب بزند اما الان... گویا کم کم داشت فراموش میکرد چطور می تواند نت ها را تشخیص دهد.

تلفن زنگ خورد. دستش را روی فرمان حرکت داد و با فشردن دکمه ی روی فرمان گفت: چی شده عماد؟

-:آتش...

صدای آرام و گرفته ی عماد، قلبش را لرزاند. آهسته گفت: چی شده؟

عماد نفس عمیقی کشید: یادته پیمان در مورد آدم کشتن چی می گفت؟

-:یادمه...

عماد بی توجه ادامه داد: می گفت سخت ترین شلیک؛ شلیک اول نیست شلیک آخره چون...

جمله ی عماد را به دست گرفت. پا از روی گاز برداشت و در حال به حرکت در آوردن ماشین گفت: چون هر کسی که میکشی یه تیکه از روحتم با اون آدم میکشی اونقدر ادامه میدی تا آخرش دیگه چیزی ازت نمی مونه.

عماد با آرامش ادامه داد: اون وقته که همون خرده ریزا رو هم میریزی توی گوله ی آخر و میزنی تو سر خودت.

لبخندی روی لبهایش آمد. سری تکان داد و گفت: پیمان دیوونه بود عماد... گاهی یه...

صدای عماد اما آرام گفت: ممنونم آتش برای مادر بودنت، خواهر بودنت، دوست بودنت.

با گیجی دیالوگ های عماد را در ذهنش تکرار میکرد. ناگهان پا روی ترمز زد و ماشین در وسط اتوبان از حرکت ایستاد و صدای گوش خراش لاستیک ها روی آسفالت بلند شد. فریادش اما بلندتر از صدای آزار دهنده ی لاستیک ها بود که در ماشین پیچید: عماد میخوای چه غلطی بکنی؟

تماس اما قطع شد و دست مشت شده اش ناباورانه روی فرمان نشست و فریاد کشید: نــــــه عماد... نـــــــــــه!!!



آنقدر نه را تکرار کرد تا صدایش پایین آمد. صدای بوق ممتد ماشین هایی که از کنارش می گذشتند به خود آوردش... شماره گرفت و در همان حال ماشین را به حرکت در آورد. با پیچیدن صدای خواب آلود عماد هکر در گوشی گفت: سریع خط عماد و ردیابی کن ببین کجاست.

صدای خواب آلود گفت: الان؟!چی شده؟

فریاد کشید: بهت میگم ببین عماد کجاست. زود باش...

-:باشه یه چند دقیقه صبر کن.

دستش را آرام آرام به روی فرمان می کوبید و هر لحظه سرعتش بیشتر و بیشتر می شد. قلبش در سینه می کوبید و نفس هایش به سختی بالا می آمد. امشب مراسم عروسی مهران و فرشته بود و عماد... لعنتی...

صدای خواب آلود اما هوشیار عماد آدرس داد. با شنیدن آدرس فریاد کشید: زنگ بزن بچه ها بگو خودشون و برسونن به این آدرس.

از اولین بریدگی دور زد و تماس را قطع کرد. زیر لب تکرار می کرد: نباید اینکار و بکنی عماد. هیچکس ارزش این و نداره چنین کاری بکنی.

در برابر ساختمان از ماشین پایین پرید. با عجله به سمت در دوید. زنگ در همسایه ی طبقه دوم را زد و منتظر ماند. با پیچیدن صدای زنی در آیفون گفت: خانم من خواهر همسایه ی طبقه ی بالاییتون هستم. انگار یه بلایی سر برادرم اومده میشه زودتر در و باز کنید.

زن با اکراه گفت: مگه کسی هم طبقه ی بالا زندگی میکنه...

با حرص فریاد کشید: الان وقت سوال جواب کردنه؟! باز کن این در لعنتی رو...

زن با حوصله گفت: چرا داد میزنی؟ من از کجا بدونم تو واقعا خواهرشی؟ کسی بالا زندگی نمیکنه که...

فریاد کشید: بهت میگم در این خراب شده رو باز کن زنیکه بازش کن این لامصب و... باز کن تا دستم بهت نرسیده و سرت و گوش تا گوش نبریدم.

در همین لحظه ماشینی در برابر ساختمان متوقف شد و چند مرد از آن پایین پریدند. زن هنوز داشت اراجیفی راجع به تماس با پلیس می بافت که رو به مردان گفت: زود باشین این در و باز کنین.

دو تن از مردان با عجله از دیوار بالا رفتند و زن هنوز برای خود صحبت میکرد که پا به حیاط کوچک آپارتمان گذاشت و فریاد کشید: این زنیکه رو خفه کنین.

با عجله به سمت پله ها دوید. بالا رفتن از پله های سه طبقه آن هم با کفش های پاشنه بلندش غیر ممکن بود. به طبقه ی اول که رسید کفش هایش را از پا کند و با عجله پله های بعدی را بالا دوید. به محض رسیدن به طبقه ی سوم از دردی که در دلش پیچید خم شد و فریاد زد: بشکن این در و...

سر و صدایی از طبقه ی پایین تر به گوش می رسید و سر و صدای زنی که فریاد می زد، برایش اهمیتی نداشت. به محض باز شدن در خانه با عجله صاف ایستاد و به سمت خانه خیز برداشت. نگاهش را به اطراف چرخاند و به سمت سالن اصلی قدم برداشت. صدایش را بالا برد و نالید: عماد...

صدایی به گوش نمی رسید. تنها نور اندک چراغ آبی رنگی از سالن به چشم می زد. قدم برداشت و به جلوی مبلمان که رسید ایستاد. نگاهش به تن بی جانی که روی کاناپه رها شده بود افتاد. تقریبا خود را به سمت کاناپه پرت کرد و با دیدن عمادی که اسلحه روی کف دستش قرار داشت و سر خون آلودش که روی کاناپه رها شده بود پاهایش لرزید. دستش تن به پای آویزان عماد رسید و قدرتش را از دست داد. رها شد و لبهایش را بهم فشرد. بغضی که تا گلویش بالا آمده بود را با کشیدن نفس عمیقی پس زد و سرش را به طرفین تکان داد. امکان نداشت. عماد نمی مرد. عماد تنهایش نمی گذاشت. عماد او را در این جهنم رها نمی کرد.

دستش را که از روی پای عماد سُر می خورد بالا کشید و به سختی انگشتانش را اسیر کرد و تکانش داد: پاشو عماد... پاشو. این مسخره بازیت و اصلا دوست ندارم. پاشو... میخوام امیرارسلان و نابود کنم. هنوز امیرارسلان نفس میکشه چطوری می تونی بدون اینکه از دست امیرارسلان خلاص شیم تنهام بذاری؟! پاشو عماد. پاشو دیگه... پاشو ببین دیگه بیخیال پویش شدم. دیگه اسمی ازش نمیارم. دیگه نمیگم پویش... پاشو... به حرفت گوش میدم.

لبهایش لرزید. اما اشک هایش را پس زد و با نیم خنده ای گفت: پاشو عماد. میرم فرشته رو از دست مهران میگیرم. اصلا به جهنم که زن مهران شده... خودم برات یه زن خوب میگیرم. میخوام برم خواستگاری اون دختره که تو شرکت کار میکرد. خیلی چشمش دنبال توئه... همش وقتی میای بیخودی دور و برت میپلکه. خوشگله نه؟! موهاشم بلنده... تو موی بلند دوست داری. اسمشم دریاست. همه چیز درست میشه عماد... پاشو دیگه... تمومش کن این مسخره بازیو...

ناگهان دستش را عقب کشید و با فریادی گفت: پاشو میگم بهت. تا کی میخوای اینجا مثل مرده ها بخوابی؟ پاشو شهاب و زهره منتظرن. میخوام بفرستمشون شمال... امیرارسلان باز داره دنبالشون میگرده. از وقتی مزرعه هاش و آتیش زدی روانی شده... داره به هر دری میزنه پیداشون کنه انتقام بگیره.

سرش را خم کرد و به سختی زمزمه کرد: حالا من چطوری از پسشون بربیام عماد؟من بدون تو چیکار کنم؟

پارچه ی شلوار عماد را میان انگشتانش فشرد و سرش را به گوشه ی کاناپه تکیه زد. بالاخره قطره اشکی از چشمش سرازیر شد و زمزمه کرد: نباید تنهام می ذاشتی.

نگاه ناگهان تو به چشم من همین که خورد

تمام من خلاصه شد درون چشم های تو

گمان نمی کنم شود دوباره با خود آشنا

دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو

ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است

به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند

حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است

تمام من خلاصه شد درون چشم های تو

گمان نمی کنم شود دوباره با خود آشنا

دچار گشته هر که بر جنون چشم های تو

ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است

به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند

حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است

عطر تو را نفس زدم درون سینه آنقدر

که آه هم می کشم بوی تو پخش می شود

بریز هرچه رنگ را به پرده ی جهان من

که روی بوم من فقط نقش تو نقش می شود

ببر مرا به عالمت به عالم جنون خود

بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است

به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند

حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است
     
صفحه  صفحه 35 از 36:  « پیشین  1  ...  33  34  35  36  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / راند دوم (جلد دوم رمان رییس کیه؟) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites